آنافورا

  1. آنافورا یک آرایه ادبی یونانی است.
  2. آنافورا یعنی تکرار یک واژه یا عبارت در ابتدای چند جمله.
  3. آنافورا هم در شعر و هم در نثر کاربرد دارد.
  4. آنافورا را در مثال زیر بخوانید:
    اگر کتاب بودم، رازهای سربسته را با خوانندگانم در میان می‌گذاشتم.
    اگر کتاب بودم، بهترین دوستت می‌شدم.
    اگر کتاب بودم، پر از دانستی‌های مفید می‎شدم.
    اگر کتاب بودم، نمی‌خواستم از همان اول، پایان قصه‌ام را بدانم.
    اگر کتاب بودم، تو را در دام قصه‌های دلربایم گرفتار می‌کردم.
    اگر کتاب بودم، آسمان‌‌خراشی می‌شدم در شهر واژه‌ها.
    اگر کتاب بودم، پنجره‌ای می‌شدم رو به دریایی بی‌پایان.
    اگر کتاب بودم، کمکت می‌کردم تا در پاکیزه‌ترین بخش وجودت لنگر بیندازی.
    اگر کتاب بودم، بیش از هر چیز، دلم می‌خواست این جمله را از زبان کسی بشنوم: «این کتاب زندگی‌ام را تغییر داد.»
    © نقل از کتاب «اگر کتاب بودم» نوشتۀ ژوزه ژورژی لتریا | ترجمۀ رضی هیرمندی | نشر علمی و فرهنگی
  5. آنافورا نوشتن را برای شما راحت‌تر و جالب‌تر می‌کند.
  6. آنافورا کمک می‌کند تا در خلق جملات خلاقانه بهتر عمل کنید، فقط باید با ریتم آن همراه شوید و در هر تمرین آنافورانویسی حداقل 30 جمله بنویسید.
  7. آنافورا را به یکی از تمرین‌های همیشگی خودتان تبدیل کنید. 

[wp-svg-icons icon=”file-3″ wrap=”i”] تمرین:

یک کلمه یا عبارت را انتخاب کنید و با استفاده از آن در ابتدای جملات حداقل 20 جملۀ مختلف بنویسید. 

140 پاسخ

  1. توهمونی که دستاش قوت قلبه.توهمونی که آغوشش مرحم درده.تو همونی که وجودش بهترین جای امنه.تو همونی که نمیشه نخواستش .تو همونی که نمیشه نداشتش .تو همونی که نمیشه ازش دست کشید .تو همونی که نمیشه بی اون نفس کشید.تو همونی که با بدی هام ساختی.تو همونی که منو یاد رویاهام انداختی.تو همونی که تو زمین دلم تاختی.تو همونی که عقلبم به خودش گفت دیگه باختی

  2. اگر قلم بودم،تو را بر لوح دلم می نوشتم.
    اگرقلم بودم،درواژه هایم بودی.
    اگرقلم بودم،تصویرت رابر بال خاطراتم نقاشی میکردم.
    اگر قلم بودم،دردهایت را بر موجهای آب می کشیدم.
    اگر قلم بودم،خشونت راسیاه می کردم تا دیده نشود.
    اگر قلم بودم،دلتنگی را خط خطی میکردم.
    اگر قلم بودم،شادی خلق میکردم.
    اگرقلم بودم،دردستانت،برای خلق امید بردفتر زندگیت کوشش می کردم.
    اگرقلم بودم،ظلم را بیرنگ می کردم.
    اگرقلم بودم،بیماری را درمان میکردم.
    اگر قلم بودم،فقر را ریشه کن میکردم.
    اگرقلم بودم،شجاعت می آفریدم.
    اگرقلم بودم،در نوشته هایم میزیستی.
    اگرقلم بودم،رنگ سبزت را وصف می کردم.
    اگرقلم بودم،چشمانت را می کشیدم.
    اگرقلم بودم،خوشبختی رابه تو می بخشیدم.
    اگرقلم بودم،طبیعت راسبزتر می کشیدم.
    اگرقلم بودم،بامهتاب منتظر می ماندم.
    اگر قلم بودم،آسایش می آفریدم.

  3. اگر قهرمان داستان بودم سعی می کردم خودم باشم تا همه باورم کنند
    اگر قهرمان داستان بودم از کلیشه بودن پرهیز می کردم
    اگر قهرمان داستان بودم سعی کردم شجاع باشم و راه های نرفته را امتحان کنم
    اگر قهرمان داستان بودم دیالوگ های کوتاه و عمیق میفتم
    اگر قهرمان داستان بودم با خودم رقابت می کردم
    اگر قهرمان داستان بودم تا آخر داستان متحول می‌شدم
    اگر قهرمان داستان بودم سعی میکردم بی دلیل کاری نکنم
    از قهرمان داستان بودم سعی می کردم با بقیه شخصیت های داستان تعامل داشته باشم
    اگر قهرمان داستان بودم بهترین خودم می شدم
    اگر قهرمان داستان بودم سعی می کردم از حوادث داستان درس بگیرم
    اگر قهرمان داستان بودم سعی می کردم یک اشتباه را دوبار تکرار نکنم
    اگر قهرمان داستان بودم ترجیح می دادم در یک داستان تخیلی باشم
    اگر قهرمان داستان بودم ترجیح میدادم ابر قهرمان باشم
    اگر قهرمان داستان بودم به ماه سفر می کردم و تمام دنیا را زیر پا می گذاشتم
    اگر قهرمان داستان بودم راهم را میان هزارتوی داستان پیدا می کردم
    اگر قهرمان داستان بودم سعی می کردم هدف والایی داشته باشم و برای آن بجنگم
    اگر قهرمان داستان بودم حتی یک صفحه و یک خط را هدر نمی دادم چه برسد به یک فصل، چه برسد به فصل های زندگی
    اگر قهرمان داستان بودم … راستی مگر من قهرمان داستان زندگی خودم نیستم؟!

  4. تمرین دوازدهم از ماه اول: آنافورا-12آبان1400
    به راستی نخست که نام تمرین به چشمم خورد، فکر کردم حتماً استاد برایمان زنگ تفریحی گذاشته. حتی درموردش خیال پردازی کردم که باید اسم یکی از شخصیتهای یک داستان کلاسیک باشد. ذهنم رفت سمت دامن های پف و کلاه های با بند گره خورده در زیر غبغب و چانه. یعنی شخصیت اش به یک دختر اشرافی میخورد. نمیدانم چرا اما توی ذهنم او را در حال جمع آوری تخم مرغ های یک فروشگاه داخیل یک سبدی که در دست چپش بود تصورکردم. آنقدرها هم بد نشد. میتوانم صحنهء فروشگاه کوچک خانم (بِل) را با یک دشت گندمی معاوضه کنم. اما به راستی مگر در یک دشت گندم، مرغ و خروسی هم پیدا میشود که تخم مرغی؟ اصلا چهکسی دقیقا مشخص کرده که اول مرغ بوده یا تخم مرغ؟ پس میشود. میتوانم او را در چنین صحنهای درنظربگیرم. و بعد کلیشه بسازم که درشکهای از آنجا رد میشود. دست های پینه بسته و آن صورت آفتاب سوخته را میبیند. یک دل نه صددل عاشقش میشود. او را برای میهمانی شب دعوت میکند. از آن طرف سر وکلهء جادوگری از پشت قلهء قاف بیرون میآید و لباسی برایش فراهم میکند. به چه شکلی و صورتی! و میکاپ کار و شنیون کاری ماهر و تردست.و سیار. بعد ساعت زنگ میخورد و از12 میگذرد. و حالا دخترک به همان صورت اولیه با همان لباسهای کهنه وپاره و کلاه زیربندچانه دار در می آید. برایتان آشنا نیست؟ کلیشهء دختر فقیر و پسر پولدار. اوه. گمان میکنم اشتباهی ذهنم این تمرین را با تمرین “هذیان نویسی” یا “صحنه نویسی” اشتباه گرفت. البته باید حق داد. وقتی تا به حال به جز “نوشتن” و “خواندن” و “کلمه” و “واژه” ازجای دیگری سر در نیاوردیم، باید هم “آنافورا” را با یک شخصیت کلاسیک اشتباه بگیریم. مورد دیگری را هم بگویم. این را عربیش هم کردم . یعنی فکر کردم باید “انا فوراً” باشد. که مثلا اشارتی باشد جهت تسریع در انجام تمرینات دوره و در شکلِ “حی علی التمارین”. و همهء اینها با یک کلیک ساده از بین رفت. شاید برای همین بود که دیشب استاد 38 دقیقه در گوشمان خواند که موبایل ال است و بل. واما مگر گوش کسی به خرجش رفت؟
    کلیک که کردم دیدم ای بابا. “آنافورا” یک واژهء یونانی است. و حالا یونانی بودن یا نبودنش به چه درد ما میخورد؟ نمیدانمخودم را قانع کردم که نمیشود به یکباره رفت سر اصل مطلب. بالاخره باید یک مقدمه ای پیش درآمدی چیزی باشد. سپس خیلی ساده تر توضیح داده شده بود که “وقتی یک عبارت یا یک کلمه در ابتدای یک شعر یا نثر تکرار شود میشود همین آنافورای فقیری که با شاهزاده ازدواج کرد. یا همان حکم شتاب عربی که من گفتم.” این تمرین به چشمم آشنا آمد. میان ورقهایم پرسه زدم و یافتم که “شاهین کلانتری” درچهارم شهریور امسال یعنی سال هزاروچهارصد طی لایوی که به میان رفت در باهمنویسی به “اگر ها” اشاره کرد.
    او بیان داشت که” میتوانیم از اگر های گذشته مان بنویسیم. و یا اگر های آینده.” طی همین تمرین بود که آموختیم اگر هایمان میتوانند به داستان های مختلفی ختم شوند: اگر های منتهی به اهداف . اگر های مربوط به حسرت هایمان در زندگی.
    اگر چاق نبودم..
    اگرآن کار را نمیکردم
    اگر فلان چیز را نخریده بودم
    اگر…
    واگر های رو به جلو وآینده
    اگر کمتر بخوابم..
    اگر بیشتر بنویسیم..
    اگر شغلی پیدا کنم..
    و بیانداشت که با اگرها میتوان ایده های جدیدی خلق کرد. اگر ها میتواند تمرینی باشد برای شکل دادن به صحنه ها و یا خلق داستان. همانجا که استاد میگوید برای پایان، به یک بار نوشتن صحنهء پایان اکتفا نکنید.
    آنافورا در قالبِ نامه هم میتواند مورد استفاده قرار گیرد.
    آنافوریا همچنین میتواند بخشی از یک نامه را تشکیل دهد. برای مثال طی نامه ای که در چندروزپیش برای دانشگاهم نوشته بودم، آموخته ها وتجاربم را تحت عنوان”فهمیدم که..” بیان کردم که البته در بازنویسی ، برای فهمیدن، از واژه های ”آموختم”، “ملتفت شدم”، “متوجه شدم”، “یادگرفتم” جایگزین کردم. که حالا این درس را یادگرفتم و دوباره بازنویسی اش میکنم.
    تکراری بودن خود باعث میشود که بقیهء جمله به راحتی جاری شود یا به قول خودمانی تر، به راحتی بیاید. جملههای کوتاهی شکل گیرد و هر جمله بعد از عبارت تکراری خود، یک جملهء کامل باشد که حتی معنایش بدون وجود عبارت تکراری( در صورت حذف) کاملا باقی خواهد ماند.
    حالا به تمرینی که در زیر انجام دادم توجه فرمائید:
    گفتی روزی میرسد که دیگر فاصلهء هزارکیلومتری میان من وتو نباشد.
    گفتی روزی میرسد که دوری‌ها تمام شده.
    گفتی روزی میرسد که ناراحتی و غم‌ها جای خود را به خوشحالی و شادمانی میدهند.
    گفتی روزی میرسد که دست‌هامان سهم یکدیگر شده.
    گفتی روزی میرسد که هردو یکدیگر را خواهیم داشت.
    گفتی روزی میرسد که سختی‌ها تمام میشوند.
    گفتی روزی میرسد که پیراهن سفید بر تنم میبینی وذوق زده خواهی شد.
    گفتی روزی میرسد که نزد همه افتخار میکنی مرا با تمام سختی‌ها بدست آورده‌ای.
    گفتی روزی میرسد که تمام زیبایی‌های دنیا را از آنِ من خواهی کرد.
    گفتی روزی میرسد که تمام آفاق را برایم زمین آوری ومهیا کنی.
    گفتی روزی میرسد که ثروتمند خواهیم شد.
    گفتی روزی میرسد که اینجا را ترک کرده و در تهران سکونت میگزینیم.
    گفتی روزی میرسد که مادرو پدرت دورهام کنند. به اصطلاح معروف من را بگذارند روی سرشان وحلواحلوا کنند. و البته حرفت در حد همان اصطلاح باقی ماند. مرا گذاشتند پیشِ پایشان و حلوایم را پختند.
    گفتی روزی میرسد که رقص کنان وپای کوبان راهی خانهء خودمان شویم.
    گفتی روزی میرسد که یک روح در دوجسم باشیم.
    گفتی روزی میرسد که برنامهء همه جانبهء توی سرمان را پیاده خواهیم کرد.
    گفتی روزی میرسد که هردو برای خرید خانهمان با یکدیگر به املاکی سرمیزنیم.
    گفتی روزی میرسد که تک به تک وسایل خانهمان را با هم میچینیم.
    گفتی روزی میرسد که ترجیح یکدیگر باشیم.
    گفتی روزی میرسد که دونفره مسافرت کرده و از میان جنگل‌های سبز و درختان بلند عبور میکنیم.
    گفتی روزی میرسد که باهم تمام دنیا را چرخ بزنیم.
    گفتی روزی میرسد که خودشناسی را با هم تداوم میبخشیم.
    گفتی روزی میرسد که بچه دار شویم و بچه هارادر آغوش میگیریم.آن وقت تو ساکِشان را آماده میکنی و من شیشهء شیرشان را.
    گفتی روزی میرسد که با همدیگر به خرید برویم.
    گفتی روزی میرسد که هیچ غم وناراحتی هردومان را تهدید نخواهد کرد.
    گفتی روزی میرسد که روزهای تعطیل آخرهفته، هردو به کوه برویم.
    گفتی روزی میرسد که هردو درسمان را ادامه خواهیم داد.
    گفتی روزی میرسد که بابت چاپ کتابم تبریک بگویی و ازبرای داشتنم افتخار مضاعف کنی.
    گفتی روزی میرسد که در آن دنیا بازهم مرا انتخاب کنی.
    توگفتی ولی من باورت نکردم.
    توگفتی ولی تواناییش را نداشتی.
    گفتی اما عملت با حرفت یکی نبود.
    گفتی اما دلم را هم شکستی.
    قول دادی ولی زیر قولت زدی.
    قول دادی ولی عهد را و پیمانت را شکستی.
    قول دادی ولی وفادارانه نایستادی و به مقابله بپردازی.
    قول دادی ولی حرف دیگران را بحساب دلسوزی و چندپیرهن بیشتر پاره کردن گذاشتی.
    قول دادی ولی شکل دیگری عمل کردی.
    قول دادی ولی حرف این و آن را سند محوریت تصمیمت کردی.
    قول دادی ولی محیط را فراهم نکردی.
    قول دادی ولی نسبت به بی احترامی‌های پدرو مادرت به من بی‌اعتنایی کردی.
    قول دادی ولی عاجز شدی.
    قول دادی ولی قول صددرصدی ندادی.
    قول دادی ولی کادوی دلخواهم را نخریدی.
    قول دادی ولی نهایتا کار خودت را کردی.
    قول دادی به پدرم که از ایران پا فراتر نگذاری ولی به من حرف دیگری گفتی.
    قول دادی هیچ گاه حرفی نزنی که ناراحتم کنی اما کردی.
    قول دادی همیشه حرفهایم را گوش دهی اما ندادی.
    قول دادی پشتم بایستی و محکم‌تر از من باشی اما نبودی.
    قول دادی ولی مراعتم را نکردی.
    قول دادی جبران کنی اما نکردی.
    قول دادی بمانی اما نماندی.
    حالا کجایی که نه من هستم ونه تو.
    حالا کجایی که بگویم پول و مادیات ذره ای برایم اهمیتی نداشت.
    حالا کجایی که تمام غم ها به من هجوم آورده و هرشب و هرروز آن ها را روی کاغذ بالا می‌آورم. و هر کلمه میشود داستانی.
    حالا کجایی که هرروز راه دورم شده پیاده‌روی اطراف خانه.
    حالا کجایی که خودم را آهسته آهسته برای آزمون ارشد رشته‌ای غیرمرتبط آماده میکنم؛ همانی که میل به درس خواندن دوباره را درونش شکوفا کردی.
    حالا کجایی که نمیبینمت.
    حالا کجایی که دنیا برایم تنگ وکوچک شده.
    حالا کجایی که محتملا تا چند وقت دیگر انگشتر دیگری در دست من است و آن لباس سفیدی که برایم خریدی سهم عروسان بی بضاعتی شده که هفته‌ای یا ماهی یکبار تنشان میرود وبعدها راهی خشکشویی میشود.
    حالا کجایی که من نوشته‌ها، این کلمات را بچه‌هایم خطاب میکنم وآنها را به دندان گرفته‌ام وجان میکنم برای بزرگ کردنشان.
    حالا کجایی که از میان تمام زیبایی های دنیا، یک نوشتن برایم مانده که همه چیز است.
    حالا کجایی ؟ به گمان؛ باید همینجا باشی. اتاقم همچنان بوی تو را میدهد. کافیست درب کمد را باز کنم تا دوباره بیایی.
    اما تو نیستی..
    نیستی تا دستانت را بگیرم. همان هایی که دین هیچگاه واسطهء وصالشان قرارنگرفت و اجازه را صادر نکرد.
    نیستی تا سرم را نمادین بگذارم روی شانه‌ات و گریه کنم.
    نیستی تا دردو دلم را با تو گویم.
    نیستی تا از پیشرفت هایم برایت تا سحر قصه ببافم و تو با جانم وعزیزم گفتنی خطابم کنی.
    نیستی..
    112 روز است که نیستی
    حالا من همان دختر محکمی هستم که سابقا به قوی بودن معروف بوده. یک فرد آینده دار؛ ایستاده ام به کناری و نه در مقابل تو.
    شاید بهترباشد تا نوشته‌ام به سرنوشت غروب غم‌انگیز پاییزی نزدیک نشده هرچه زودتر قائله را ببندم و ختم به خیر کنم. زیرا مستعد است. هم پاییز است و هم بعدازظهر منتهی به غروبی!
    فی الحال که با گریه خواهرم روبرو شدم برایش نسخه ای از جنس نوشتن تجویز کردم. وقتی برای کنکور و آن تست های نزدهء سخت و به تبع یاری نکردن ذهنش گریه میکردو به خودش لفظ خنگ بودن را ربط میداد ، گفتم ورقی بردارد و بنویسد “من خنگ هستم چون… “وبه این بهانه دستاوردهایش را به خودش یادآوری کند. بماند که حرفم روی زمین نماند وهمان‌جا قاپیده شد. و دست به دست و دهان به دهان توی آسمان چرخید . برای همین هم بود که سر وکلهء هیچ چنین تمرینی پیدا نشد! البته عیبی ندارد. به هرحال نمیتوان هرکسی را ملزم به انجام نسخهء نوشتن کرد.اما هرکسی میتواند از این نسخهء نوشتن بهره ببرد.

  5. وقتی تو بیایی
    زندگی آغاز خواهد شد

    وقتی تو بیایی
    آسمان دوباره آبی می شود

    وقتی تو بیایی
    شبها ستارگان دوباره چشمک می زنند

    وقتی تو بیایی
    پرندگان را دوباره در حال نغمه سرایی و پرواز روی درختان خواهم دید

    وقتی تو بیایی
    چشمه های آب گوارا از زمین های لم یزرع خواهند جوشید

    وقتی تو بیایی
    دوباره گلهای رنگارنگ و زیبا خوش عطر و بو خواهندشد

    وقتی تو بیایی
    بیابانهای خشک و بی آب و علف به جنگل های سرو و صنوبر تبدیل خواهندشد

    وقتی تو بیایی
    رودهای خشکیده از عطش دوباره از کوهسارها جاری خواهند شد

    وقتی تو بیایی
    عقل ها به کمال خود خواهند رسید

    وقتی تو بیایی
    علم و دانش به اوج می رسد

    وقتی تو بیایی
    عدالت برقرار خواهد شد

    وقتی تو بیایی
    زنجیر نامرئی ساختارهای استعماری کفر مدرن از سر ملت های جهان باز خواهد شد

    وقتی تو بیایی
    بشریت به جای سجده بر پول، فقط در برابر خداوند سجده خواهد کرد

    وقتی تو بیایی
    حق حیات از هیچ انسانی به ظلم گرفته نخواهد شد حتی با سقط جنین

    وقتی تو بیایی
    نه مردسالاری جایگاهی دارد و نه زن سالاری
    نه فرزندسالاری و نه پول سالاری،
    بلکه فقط خداسالاری خواهد بود و عدالت و عشق

    وقتی تو بیایی
    قاضی به عدل حکم می کند

    وقتی تو بیایی
    زمین بهترین محصولات کشاورزی را به نمایش می گذارد

    وقتی تو بیایی
    شور و شوق دیگری به کالبد بی جان بشر وارد می شود

    وقتی تو بیایی
    جنایتکاران جرأت جنایتکاری نخواهند داشت

    وقتی تو بیایی
    آه و اشک مردم مظلوم یمن و فلسطین و میانمار و ..را نخواهیم دید

    وقتی تو بیایی
    ترس و حشت دختران جوان را که بعنوان اسیرجنسی خرید و فروش می شوند، شاهد نخواهیم بود

    وقتی تو بیایی
    بجای کشت خشخاش و توتون که نتیجه ای جز خانمان سوزی خانواده ها ندارد، گندم خواهیم کاشت تا هیچ پدری بخاطر یک لقمه نان شرمندهء فرزندانش نباشد

    وقتی تو بیایی
    صدای شکستن کبر و غرور سرمایه داران بزرگ جهان به گوش همهءمستضعفان جهان خواهد رسید

    وقتی تو بیایی
    گرامی ترین انسان ها، پولدارترین آنها نخواهد بود
    بلکه
    ان اکرمکم عندالله اتقیکم

    وقتی تو بیایی
    نفاق و دروغ و دورویی از جهان خواهد رفت

    وقتی تو بیایی
    زندگی طعم دیگری خواهد داشت

    وقتی تو بیایی
    عشاق به هم می رسند

    وقتی تو بیایی
    زندگی دوباره آغاز خواهد شد

    از خدا بخواه
    که من قطعه ای از پازل ظهورت باشم

    زیرا
    وقتی تو بیایی
    تازه
    زندگی شروع می شود
    ❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️

  6. باید زندگی کرد به مانند شنا ماهی کوچک در اقیانوس بی‌کران
    باید زندگی کرد برای ساختن راه‌های سبز و روشن
    باید زندگی کرد و صبور بود به مانند مادر
    باید زندگی کرد و مقاوم بود به مانند پدر
    باید زندگی کرد و روح را صیقل داد در رودخانه جاری آن
    باید زندگی کرد و زمین خورد و دوباره دست روی زانو گذاشت و بلند شد
    باید زندگی کرد به مانند موجود اجتماعی نه در تنهایی و انزوا
    باید زندگی کرد و پر کشید تا دور دست تا آرزوها
    باید زندگی کرد و لذت برد از هر چه لذت‌بردنی ست
    باید زندگی کرد و چهار تا پیراهن بیشتر پاره کرد!
    باید زندگی کرد و قدر هم‌زبان‌ها و هم‌دل ها را دانست و در ماندگار شدنشان کوشید
    باید زندگی کرد به معنی واقعی
    باید زندگی کرد نه باحسرت
    باید زندگی کرد با تمام توان و مقاوم بود
    باید زندگی کرد اگر سختی‌ها سر راه بیشمارند
    باید زندگی کرد به امید فردای بهتر
    باید زندگی کرد نه برای دیگران
    باید زندگی کرد و یاد گرفت و آموخت از هر آنچه سر راهت قرار می‌گیرد
    باید زندگی کرد و خوبی کرد که عمر آدمی کوتاه است
    باید زندگی کرد و تجربه کرد هر آنچه عاشقش هستی
    باید زندگی کرد همراه با اشتباهات فاحش
    باید زندگی کرد و سفر کرد به دور به کوه به دشت
    باید زندگی کرد و دوستانی ناب و خالص پیدا کرد و سعی به ماندگار کردنشان نمود
    باید زندگی کرد و طعم چشیدنی‌های دنیا را چشید، دیدنی‌ها را دید، شنیدنی‌ها را شنید
    باید زندگی کرد و در آرزوی چیزی نماند

  7. خدایا من دوست دارم چراکه وقتی تنها و گوشه گیر بودم مرا به جمع و هیاهو دعوت کردی.
    خدایا من دوست دارم چراکه وقتی در حال سقوط بودم مرا در آغوش کشیدی.
    خدایا من دوست دارم چراکه وقتی در خطرناک ترین مکان قرار گرفتم تو به من امنیت بخشیدی.
    خدایا من دوست دارم چراکه وقتی در سختی ها پایم لغزید تو ایمانم را به من بازگردانی.
    خدایا من دوست دارم چراکه وقتی پر از یأس بودم مرا در دریای امید به شنا وادار کردی.
    خدایا من دوست دارم چراکه وقتی با مشکلات دست و پنجه نرم می کردم به من شادی و آسانی هدیه کردی.
    خدایا من دوست دارم چراکه وقتی مملو از آشوب و همهمه بودم به من آرامش تعارف کردی.
    …..

  8. وخدا هست
    تمرین دوازدهم 🍀
    اگر نویسنده ی خوبی بودم
    ۱)حتما روزی چهار ساعت کار میکردم
    ۲)مطالعه را مثل غذا اجباری میکردم
    ۳)دقیق اطرافم را میدیدم
    ۴)برای خلافیتم وقت میگذاشتم
    ۵)به برنامه ریزی بیشتر اهمیت میدادم
    ۶)به کلمات وجملات جدید بیشتر دقت میکردم
    ۷)اینقدر عجول نبودم
    ۸)حرفهای خوب ومفید میزدم
    ۹) به جای گوشی از لپ تاپ استفاده میکردم
    ۱۰)حتما از درد زنها بیشتر مینوشتم
    ۱۱)حرفهای تکراری نمیزدم
    ۱۲)زیاد حرف نمیزدم
    ۱۳)دنیا را زیبا تر میکردم
    ۱۴)کمتر عصبی میشدم
    ۱۵)کمتر گوشی را دست میگرفتم
    ۱۶)افرادی که کتاب نمیخواندن را جریمه میکردم
    ۱۷)حرف تازه ، ایده ی جدید میدادم
    ۱۸)به ورزش بیشتر بها میدادم
    ۱۹) به ظاهرم بیشتر اهمیت میدادم
    ۲۰)با نوشته هایم همه را ذوق زده میکردم
    والسلام

  9. دوستت دارم و با این دوست داشتن زنده ام!
    دوستت دارم و دوستت دارم هایم را به جانت میدمم
    دوستت دارم و اگر این دوست داشتن نبود امیدی برای زندگی کردن در من نبود
    دوستت دارم و دوست دارم سفر زندگی را با تو ادامه بدهم.
    دوستت دارم و با تو هر راهی را میآیم
    دوستت دارم و با تو کوه ها می پیمایم
    دوستت دارم و و با تو از صحرا ها گذر میکنم
    دوستت دارم و با تو از جنگل ها رد میشوم
    دوستت دارم و با تو وقایقی شکسته ای دل به دریا میزنم!
    دوستت دارم و دوست داشتنت شجاعت میدهد
    دوستت دارم و این دوست داشتن به فنا میدهد مرا
    دوستت دارم و دوست داشتن را فریاد میزنم!
    دوستت دارم وبا تو بهشت و جهنم فرقی نمیکند!
    دوستت دارم و دوستت دارم و دوست داشتنت زیباست

  10. ۱.اگر کتاب بودم با برگ برگ صفحاتم حتی صفحات خالی م صدا و فریاد زنان و مادرانی می شدم که صدایشان را در گلو خفه کرده ند .
    ۲.هر گریه ی نوزاد را خود قصه می شدم
    ۳.دکوری قشنگی برای تایید قمپزهای روشنفکرانه پسرکی در کافی شاپ بالاشهر بودم .
    ۴.با ورق زدن هر صفحه آزادانه و دلبرانه می رقصیدم .
    ۵.دوست داشتم لای صفحاتم گل سرخی برای معشوقه ت بگذاری.
    ۶.به تو می گفتم زن و مرد و ناتوان و ضعیف و شکست و برد و باخت افسانه ای بیش نیست.
    ۷.حاضر بودم نقاشی های خوش آب و رنگ کودکی باشم .
    ۸.تنها در یک صفحه یک کلمه می نوشتم و مابقی را سفید می گذاشتم آن کلمه خدا بود .
    ۹.خودم را در آغوش زنان جا می دادم تا هیچ چیز یارای مقابله باهاشان را نداشته باشد .
    ۱۰.به تو می گفتم کودکانه ببین آن وقت همه چیز رنگ و بویی دیگر خواهد داشت .
    ۱۱.باعث تعادلت در راه رفتن می شدم درست راه برو قوز نکن به راست و چپ نگاه نکن استارت بزن پیش برو مسیر مستقیم مسیر توئه.
    ۱۲.به سیارات دیگر هم پرواز می کردم تا موجودات سایر سیارات هم مرا بخوانند یا بر صفحات خالی من کلماتی به جا بگذارند.
    ۱۳.پایانم را باز می گذاشتم و می گذاشتم تا تو برایم بگویی و اخر قصه را آنطور که میخواهی بنویسی.

  11. وقتی مادر می شوی … روح از وجودت خارج می شود و در جسمی دیگر دمیده می شود .

    وقتی مادر می شوی .‌‌.. تمام خوبی ها را برای فرزندت می خواهی .

    وقتی مادر می شوی‌ .‌.. از خودت می گذری تا فرزندت از آرزویش نگذرد .

    وقتی مادر می شوی … دیگر از آسودگی و آرامش خبری نیست .

    وقتی مادر می شوی … شیرین ترین حس دنیا را تجربه می کنی .

    وقتی مادر می شوی … حرف های خاله زنک و خسته کننده ی گذشته ، برایت درد و دل می شوند .

    وقتی مادر می شوی … قوی می شوی و استوار .

    وقتی مادر می شوی … دیگر از تنبلی های گذشته خبری نیست .

    وقتی مادر می شوی …قدر مادرت را بیشتر می دانی .

    وقتی مادر می شوی … دلت برای تمان بچه های دنیا پر می کشد .

    وقتی مادر می شوی … دیگر خودت نیستی .

  12. هنوز نمی دانم کی هستم؟
    هنوز از یادم نرفته
    هنوز دوستش دارم
    هنوز دیوانه می شوم از ندیدنت
    هنوز صدایت در گوشم می پیچد
    هنوز نمرده ام.
    هنوز عاشقم،
    هنوز دوستش دارم
    هنوز پرنده ای در قفس برایم آواز می خواند
    هنوز اسیرم
    هنوز رویای تو را در سر دارم.
    هنوز عاقل نشدم
    هنوزدوستی را نپذیرفتم
    هنوز برایت کادوی تولد می گیرم
    هنوز زیادی حرف می زنم با خودم
    هنوز پنجره را دوست دارم
    هنوز در آینه به خودم زل می زنم.
    هنوز زیبایم. مثل روزی که تو به من گفتی” زیبا”
    هنوز ایمان دارم که درست می شود
    هنوز نخود در دهانم خیس نمی خورد.
    هنوز لبخند می زنم.
    هنوز به این فکر می کنم که روزی می آیی
    هنوز باور نکردم که سالهاست رفتی
    هنوز دریا را دوست دارم
    هنوز می توانم برایت شعر بگویم
    هنوز دوستت دارم
    هنوز منتظرت هستم
    هنوز دوست دارم لاک بزنم برای تو
    هنوز در آسمان به دنبال تو می گردم
    هنوز عاشقم. دوستت دارم.

  13. عشق یعنی ساحت چشمان تو ذکر من در قلب بی ایمان تو
    عشق یعنی دیده بی خواب من یاد تو در سینه بی تاب من
    عشق یعنی اشک شد باران من مرهم اتشفشان جان من
    عشق یعنی سایه های انتظار هم نشین کوچه های بیقرار
    عشق یعنی سر نهی بر سینه ام نام تو نام و نشان و ریشه ام
    عشق یعنی روح تو درجان من حق دمید و گشت مهرجان من
    عشق یعنی در قفس ازادگی عاشقی با شهرت دیوانگی
    عشق یعنی گم شده افسانه ای رقص شعله مستی پروانه ای
    عشق یعنی در غمش امیختن یا به کامش ساغر خون ریختن
    عشق یعنی متصل با اوشوی بی نشان گردی یاخود، اوشوی
    عشق یعنی در تماشا جان دهی یک نفس هم دین و هم ایمان دهی
    عشق یعنی گوش و چشمت او شود قبله هر شام و صبحت او شود
    عشق یعنی چاره بیچارگی خرقه پوشی در طواف و بندگی
    عشق یعنی به هر ضلع و شعاع محور افلاک گردی در سماع
    عشق یعنی قاصدی در دست باد می برد با خود تو را هرجا که باد
    عشق یعنی مهرجان بی ها شود بی نفس در کوچه ها پیدا شود
    مرجان

  14. یادت می‌آید بچه بودم و آن‌روز یکی از فروشنده‌های دوره‌گرد پولم را گرفت ولی نان‌شیرینی‌ام را نداد، تو آمدی و بیچاره را به باد کتک گرفتی؟

    یادت می‌آید وقتی به من گفتی دوستم داری، سرم را پایین انداختم و فرار کردم؟

    یادت می‌آید سال اول زندگیمان سه‌بار اسباب‌کشی کردیم؟

    یادت می‌آید وقتی اولین فرزندمان به‌دنیا آمد، تمام اداره را شیرینی دادی؟

    یادت می‌آید وقتی خواستی برای تحصیل از ما جدا شوی گفتی که بدون ما نمی‌توانی زندگی کنی و همراهت شدیم؟

    یادت می‌آید هروقت درهر کاری ناامید می‌شدم، تو آن‌قدر آن کار را برایم ساده توضیح می‌دادی که فکر می‌کردم از اول آسان بوده؟

    یادت می‌آید وقتی بچه‌ها کنکور داشتند، من و تو تا ظهر روی چمن‌های دانشکده می‌نشستیم و تسبیح می‌انداختیم؟

    یادت می‌آید همیشه می‌گفتی بچه‌های خوبی داریم و به آنها افتخار می‌کنی؟

    …… یادت می‌آید؟
    من هم به وجود تو افتخار میکنم!

  15. دوست دارم قوی باشم
    دوست دارم شجاع باشم
    دوست دارم خودم، خودم را قبول داشته باشم
    دوست دارم با عرضه تر باشم
    دوست دارم مورد اعتماد دیگران باشم
    دوست دارم دیگران رو من حساب کنند
    دوست دارم آدم مفیدی باشم
    دوست دارم همه از من راضی باشند
    دوست دارم پس از مرگم همه از من به نیکی یاد کنند

  16. من می ترسم، کارها کامل انجام نشود، متن ها درست نوشته نشود.
    من می ترسم، اشتباهات بسیار باشد و نتایج مثبت کم.
    من می ترسم ، راهی که منظرش هستم باز نشود.
    من می ترسم، کابوس های شبانه بسیار شده است.
    من می ترسم، مثل گذشته از کارهای درست من ، زیاد غلط گرفته شود.
    من می ترسم ، آنچه در فکرم هست ، عملی نشود،
    من می ترسم ، این همه فکر و خیال من را از پای درآورد.
    من می ترسم، راه را درست نروم
    من می ترسم، از خودم
    من می ترسم ، از همه
    من می ترسم ، نوشته هایم جالب نباشد
    من می ترسم، آه چقدر من ترس دارم

  17. آغوش تو يعنى آرامش
    آغوش تو يعنى پايان تمام غم ها
    آغوش تو يعنى زيباترين حس بواى من عاشق
    آغوش تو يعنى كليدِ درب بهشت
    آغوش تو يعنى آغاز فصل عاشقانه ها
    آغوش تو يعنى امنيت حتى در بمب باران هاى كابل
    آغوش تو يعنى بوى عطر دريا
    آغوش تو يعنى سرشاز از مهربانى
    آغوش تو يعنى لعنت فرستان به جنگ
    آغوش تو يعنى كور كردن چشم طالب
    آغوش تو يعنى مست شدن در مسجد
    آغوش تو يعنى مردانه ترين آغوش،على

  18. تماشای طلوع آفتاب یعنی :
    پرواز و اوج گرفتن
    یعنی رها شدن از بند زمین
    یعنی حقیقت آفرینش
    یعنی سحرخیزی و نشاط
    یعنی نفس عمیق
    یعنی تنفس اکسیژن پاک
    یعنی دوری از هیاهو
    یعنی تفکر عمیق
    یعنی زیبایی
    یعنی تمایز رنگها
    یعنی دیدن شگفتیها
    یعنی درک عظمت خالق
    یعنی محو نقاشی پروردگار شدن
    یعنی او را دیدن و هیچ ندیدن
    یعنی فراموشی زمان
    یعنی وسعت صدر
    یعنی انس با کائنات
    یعنی چشیدن عشق
    یعنی پی بردن به راز
    یعنی حقیقت شکرگزاری
    یعنی آرامش
    یعنی زندگی
    یعنی لذت

  19. اگر مادر بودم….
    اگر مادر بودم هرلحظه به فرزندم عشق می ورزیدم.
    اگرمادر بودم سعی میکردم بهترین دوست فرزندم باشم.
    اگر مادر بودم تمام توانم را می گذاشتم که تا جایی که می شود خواسته فرزندم را برآورده کنم.
    اگر مادر بودم نمی گذاشتم حسرت های کوچک در دل فرزندم تبدیل به رویاهای بزرگ شود.
    اگر مادر بودم سعی میکردم فرزندم را به خوبی بشناسم.
    اگر مادر بودم سعی میکردم در موقع سختی کنار فرزندم باشم.
    اگر مادر بودم طوری بافرزندم رفتار میکردم که آنقدر با من راحت باشد که قبل ازهمه رازهایش را پیش من بگوید.
    اگر مادر بودم خود را همسن اومیکردم تا تنها نباشد.
    اگر مادر بودم سعی میکردم فرزندم را خوب و درست راهنمایی کنم.
    اگر مادر بودن فرزندم را به دنبال کردن استعداد ها و علایقش تشویق میکردم.
    اگر مادر بودم به فرزندم می آموختم در عین مودب بودن حرف هایش رابزند و از گفت نهراسد.
    اگر مادر بودم به فرزندم می آموختم چگونه محترمانه از حق خود دفاع کند.
    اگر مادر بودم گاهی فرزندم را تنها میگذاشتم تا با خودش خلوت کند.
    اگر مادر بودم سعی میکردم چیزهایی که فرزندم را خوشحال میکند را دوست بدارم حتی به ظاهر.
    اگر مادر بودن به فرزندم می آموختم حسادت بدترین حس دنیاست.
    اگر مادر بودم به فرزندم عشق ورزیدن بی دریغ به دیگران را می آموختم.
    اگر مادر بودم فرزندم را به کتاب و شعر خوانی تشویق می کردم.
    اگر مادر بودم زمانی را برای رفتن به سینما و کافه و… با فرزندم اختصاص می دادم .
    اگر مادر بودم مراقب درس فرزندم بودم اما آنقدری به اوفشار نمی آوردم که زده شود.
    اگر مادر بودم می گذاشتم فرزندم از دوره کودکی و نوجوانی اش حساابی لذت ببرد.
    اگر مادر بودم…….

  20. اگر جای توبودم هرگز انقدر صبر نمیکردم !
    اگر جای توبودم با دیدن اولین قطره اشکی که از چشمان یتیمی جاری میشد عرش کبریاییم را رها میکردم! اگر جای تو بودم به ظالم فرصت توبه نمیدادم!!
    اگر جای تو بودم انقدر با عروسکهایم بازی نمیکردم
    اگر جای تو بودم راستی و صداقت را به زور به مردمان تزریق میکردم
    اگر جای تو بودم قلمو بر میداشتم و با قدرت عرشیاییم تمام خانه های کوچک را رنگ میکردم
    اگر جای تو بودم دیگر نگاه نمیکردم که زنان و دختران را به بردگی جنسی ببرند
    اگر جای تو بودم انسان را از پنداره و توهم اشرفیتش در دنیا خارج میکردم
    اگر جای تو بودم دهان صاحبان زر و زور را میدوختم
    اگر جای تو بودم یک مجازات بزرگ برای احمقها و بزرگ تر برای مظلومین تعیین میکردم
    اگر جای تو بودم مسیولیت خودم را به رسولان سر شکسته و کتابهای نیمه تمام چاپی محول نمیکردم
    اگر جای تو بودم خیلی شفاف و صریح به طور مستقیم با همه صحبت میکردم
    اگر جای تو بودم نمیاندیشیدم جایی که باید عمل کنم
    اگر جای تو بودم مفهوم دین ایین و قومیت و زبان و رنگ و نژاد را یکسره با عشق و انسانیت عوض میکردم
    اگر جای تو بودم به هق هق گریه دلهای بی پناه و بی شانه و بی تکیه گاه در شب گوش فرا میدادم و در اغوش میگرفتم تمام حجم تنهاییشان را
    اگر جای تو بودم یا عشق را نمی افریدم یا انقدر بی رحمانه بعضی را حتی از داشتن عشق پدر و مادر در همان کودکی محروم نمیکردم
    اگر جای تو بودم زندانها را نابود و کتابخانه ها را اباد میکردم
    اگر جای تو بودم تا همه اینها را نمیکردم قداست را از نام انسان حذف میکردم
    اگر جای تو بودم تازیانه تازیانه زنندگان را همراه با دستانشان خرد میکردم
    اگر جای تو بودم شیطان را به قصر ملکوتیم فرا میخواندم و شجاعت قبول اشتباهم و عذر خواهی از شیطان را داشتم
    اما من جای تو نیستم و همه را نمیبینم دیشب که اینها را مینوشتم دچار حصر و محجوریت فکری شده بودم صبح زنی را دیدم دوره گرد و بی خانمان که به بچه گربه ها شیر میداد !تو در جای خودت هستی بر عرش کبریاییت و بر امو ر مشرف .در جای خودت بمان که تو دنیا با تو جای بهتری است

  21. درس دوازدهم ماه اول: آنافورا
    وقتی تو هستی خورشید به موقع طلوع میکنه
    وقتی تو هستی گنجشک ها با ریتم زیباتری جیک جیک میکنند
    وقتی تو هستی چای خوش رنگتر و خوش بو تره
    وقتی تو هستی صبح قشنگتره
    وقتی تو هستی اشتهام بیشتره
    وقتی تو هستی به موقع میرسم سر کار
    وقتی تو هستی کارها همه رو غطکه
    وقتی تو هستی به کسی بدهکار نیستم
    وقتی تو هستی به خودمم بدهکار نیستم
    وقتی تو هستی دیگه از کسی طبکار نیستم
    وقتی تو هستی در و تخته خوب جور میشن
    وقتی تو هستی دیگه دستم نمیلرزه برعکس دلم خیلی میلرزه
    وقتی تو هستی صورتم با هوا نوازش میشه
    وقتی تو هستی ابرها همه قصه گو میشن
    وقتی تو هستی دوست دارم سرمو کلاه بذاری و من هی دلم الکی خوش باشه
    وقتی تو هستی سر به هوایی رو بیشتر دوست دارم ، بیشتر سربه هوا میشم
    وقتی تو هستی بیشتر و کمتر معنی ندارن
    وقتی تو هستی سر به سر کسی نمیذارم
    وقتی تو هستی چیزی کم ندارم
    وقتی تو هستی نیستی نیست
    وقتی تو هستی هستی هست

  22. ۱- آخر چه میشود وقتی ابتدا را در وسط رها کرده آیی
    ۲-آخر چه میشود آنجا که دریا پایان گیرد و آسمان آغاز میشود
    ۳- آخر بر سر یک رود خواهم نشست و گذر عمر خواهم دید
    ۴- آخر هیچ روزی نخواهد رسید ،روزها را باید ساخت
    ۵- آخر شاید انتها نباشد آغاز باشد
    ۶-آخر چرا میدانیم و عمل نکنیم
    ۷-آخر چرا حرفها حرف باقی می مانند
    ۸- آخر رفتن و نرسیدن تا کی
    ۹- آخر نور باید شد و تایید
    ۱۰- آخر رود باید شد و جاری شد
    ۱۱- آخر شاید یکبار است برای همیشه
    ۱۲- آخر تا شقایق هست زندگی باید کرد
    ۱۳-آخر نهایت یک اتفاق چیست
    ۱۴- آخر شاید نهایت یک بی نهایت باشد
    ۱۵- آخر روزهای سخت خواهد رسید
    ۱۶- آخر خود باید آغاز باشی
    ۱۷- آخر به خاک می رویم
    ۱۸- آخر روزی هرچه هست پایان میگیرد
    ۱۹- آخر بی‌درنگ باید حرکت کرد
    ۲۰- آخر آنجاست که مغز پایان گیرد

  23. روزي مي آيد كه زندگي پر از عشق مي شود.
    روزي مي آيد كه با دلتنگي هايمان خداحافظي
    مي كنيم.
    روزي مي آيد كه مهرباني جاي بي مهري را مي گيرد.
    روزي مي آيد كه خنده ها واقعي مي شوند.
    روزي مي آيد كه اشك شوق از چشمانمان جاري مي شود.
    روزي مي آيد كه مرحم زخمهاي يكديگر مي شويم.
    روزي مي آيد كه رنج و غم از دلهايمان شسته مي شود.
    روزي مي آيد كه آرزوهاي خودرا در آغوش مي گيريم.
    روزي مي آيد كه ديوار دشمني فرو مي ريزد.
    روزي مي آيدكه فرش عدالت همه جاگسترده
    مي شود.
    روزي مي آيد كه دست دردست يكديگر شادي را پايكوبي مي كنيم.

  24. زندگی به من آموخت:
    ۱.ایستادن پای اشتباه خودم خیلی آسان تر از ایستادن پای درست دیگران.
    ۲.بدترین لحظات زندگی ام چون داروی شفابخش هستندبسیارتلخ امامنجی زندگیم .
    ۳.عادت ها چاقوی دولبه هستند .
    ۴.باور کنم که گاهی خود آدم هم زیرپای خودش را خالی می کند.
    ۵.عادت هادراثر تکرار وگذر زمان جزئی از وجود مامی شوند.
    ۶.اگر عادت ها اسیر من نباشند،من اسیر ودربندآنها خواهم شد.
    ۷.عادت های درست با کمترین زمان و انرژی من رابه اوج می رسانند وعادتهای نادرست به قعر نیستی.
    ۸.آدم هانه مطلق خوبند نه مطلق بد.
    ۹.باید انسان ها رادر فاصله مناسب از خودم قرار بدهم هم دوستان هم دشمنان.
    ۱۰.عبرت گرفتن یعنی پیشگیری از تکرار اشتباهات خودم و دیگران.
    ۱۱.برای خودم زندگی کنم نه برای دیگران.
    ۱۲.اشتباهات جدید بکنم نه تکرار اشتباهات قبل.
    ۱۳.درس گرفتن از شکست ها یعنی پیشگیری از تجربه،تجربه ها.
    ۱۴.بازیچه نشوم،اگرشدم بازیچه خواسته های خودم شوم نه دیگران.
    ۱۵.تجربه هایم چون گنجینه ای گران بها هستند.
    ۱۶.مالی که به درد دنیا و آخرت نخورد مال نیست وبال.
    ۱۷.هرچه زخم های یک انسان بیشتر و عمیق تر،طعنه ها و کنایه های او هم بیشتر.
    ۱۸.آدم ها با نیش و کنایه،ناخواسته جای زخم ها و نقطه ضعف های خود را نشان می دهند.
    ۱۹.در تاریک ترین لحظات زندگی،باز هم نور امید است.
    ۲۰.هرچه موقعیت برای نوشتن نامناسب تر،نکته ای ناب تر به ذهن می رسد.😁😁😁

  25. 1.شعر را نمیشود بی چای خواند!
    2.شعر را نمیشود با دلی پر تشویش خواند
    3.شعر را نمیشود با فراقی که نفس گیر است خواند
    4.شعر را نمیشود با دیده ای پر اشک خواند
    5.شعر را نمیشود در هیاهوی رسانه ای خواند
    6.شعر را نمیشود در جمعی که زیادی شلوغ است خواند
    7.شعر را باید با زبانی که فقط کمی گرفته آغاز کرد
    8.شعر را باید با دلی که فقط کمی تنگ است زمزمه کرد
    9.شعر را باید با ذهنی که فقط کمی پریشان است مزه مزه کرد
    10.شعر راباید با چشمی که فقط کمی خیس است تر کرد
    11.شعر را باید در اتاقی که فقط کمی خلوت است جاری کرد
    12.شعر راباید با نفسی که فقط کمی حبس است درگیر کرد
    13.شعر را باید با صدایی که فقط کمی خسته است تلفیق کرد
    14.شعر را باید با لحنی که فقط کمی تند است تحکیم کرد
    15.شعر را باید با دفتری که جلدش فقط کمی سبز است رنگین کرد
    16.شعر را باید با کنایه ایی که فقط کمی تلخ است شیرین کرد!
    17.شعر را باید با امیدی که فقط کمی دور است تلقیین کرد
    18.شعر را باید با زبانی که فقط کمی نرم است تقدیم کرد
    19.شعر را باید با دوستی که فقط کمی پرت است تقسیم کرد!
    20.شعر را باید با چایی وکیک فقط کمی تزیین کرد

  26. سلام و درود فراوان.

    نیستی و در فنجانم
    نپتون به دور خودش می چرخد
    نیستی و شعله های بخاری
    مدام زبان درازی می کنند
    نیستی و کلماتی که
    از کتاب ها پایین پریده اند
    در خانه دنبال هم می دوند
    نیستی و جای خالی ات
    در بالاترین قفسه ی کتابخانه
    کنار جای خالی سلوچ ایستاده است
    نیستی و لباس هایم
    از جالباسی بالا می روند و
    از میله هایش آویزان می شوند
    نیستی و رنگ های نارنجی خانه
    لجوجانه یکی یکی
    به پنجره ها می چسبند و
    کوتاه نمی آیند
    نیستی و این زندگی
    شر و بی ادب شده است
    لطفا برگرد!

  27. ۱. اگر بیشتر تلاش کنم می توانم به آرزوهایم می رسم.
    ۲. اگر بیشتر تلاش کنم می توانم خانه بخرم.
    ۳. اگر بیشتر تلاش کنم می توانم به مردم کمک کنم.
    ۴. اگر بیشتر تلاش کنم می توانم مقاله هایم را تمام کنم.
    ۵. اگر بیشتر تلاش کنم می توانم به کشوری که دوست دارم سفر کنم.
    ۶. اگر بیشتر تلاش کنم می توانم زبان خارجی را بهتر یاد بگیرم.
    ۷. اگر بیشتر تلاش کنم می توانم زبان آلمانی را یاد بگیرم.
    ۸. اگر بیشتر تلاش کنم می توانم طبق برنامه کارهایم را انجام بدهم.
    ۹. اگر بیشتر تلاش کنم می توانم داستانهایم را بهتر بنویسم.
    ۱۰. اگر بیشتر تلاش کنم می توانم در المپیک ۲۰۲۴ شرکت کنم.
    ۱۱. اگر بیشتر تلاش کنم می توانم دکتری قبول شوم.
    ۱۲. اگر بیشتر تلاش کنم می توانم کتابهایم را چاپ کنم.
    ۱۳. اگر بیشتر تلاش کنم می توانم برنامه ی خوابم را تنظیم کنم.
    ۱۴. اگر بیشتر تلاش کنم می توانم صبورتر باشم.
    ۱۵. اگر بیشتر تلاش کنم می توانم به مردم کمک کنم.
    ۱۶. اگر بیشتر تلاش کنم می توانم خانواده ام را خوشحال کنم.
    ۱۷. اگر بیشتر تلاش کنم می توانم به استعدادهایم پر و بال بدهم.
    ۱۸. اگر بیشتر تلاش کنم می توانم کتابهای بیشتری بخوانم.
    ۱۹. اگر بیشتر تلاش کنم می توانم بهتر صحبت کنم.
    ۲۰ اگر بیشتر تلاش کنم می توانم مربی خوبی باشم.

  28. اگر عشق بودم استکان چای عشاق را همیشه گرم و پر نگه می داشتم.
    اگر عشق بودم به صورت همگان لبخند می نشاندم.
    اگر عشق بودم به زندگی طراوت و تازگی می دادم.
    اگر عشق بودم نان گرم توی سفره ها می گذاشتم.
    اگر عشق بودم دیوارها را برمی چیدم.
    اگر عشق بودم مهربانی را دغدغه روزانه مردم می کردم.
    اگر عشق بودم هیچ مردی را شرمنده خانواده ش نمی کردم.
    اگر عشق بودم عاشقی را به همه یاد می دادم.
    اگر عشق بودم خط فقر را حذف می کردم.
    اگر عشق بودم دشمنی را در دخمه ای دور حبس می کردم.
    اگر عشق بودم جهان را پر از بوسه می کردم.
    اگر عشق بودم زمین را خالی از زباله می کردم.
    اگر عشق بودم کودکان کار را به مدرسه و زمین بازی برمی گرداندم.
    اگر عشق بودم کتاب را به زندگی بشر باز می آوردم.
    اگر عشق بودم کارناوال رقص و شادی توی خیابان ها همیشگی بود.
    اگر عشق بودم هر روز درخت می کاشتم.
    اگر عشق بودم مردان و زنان را هر روز با گل به خانه می فرستادم.
    اگر عشق بودم جهان را پر از موسیقی می کردم.
    اگر عشق بودم هیچ سالمندی اسیر تنهایی نبود.
    اگر عشق بودم شادی را همه گیر می کردم.
    اگر عشق بودم دنیا جای بهتری می کردم.
    اگر عشق بودم زندان افسانه بود.
    اگر عشق بودم سلام کلام اول و آخر هر دیدار بود.
    اگر عشق بودم سهم باران مان را از چترها پس می گرفتم.
    اگر عشق بودم گل سرخی به موهای زنان می آویختم.
    اگر عشق بودم هیچ انسانی آواره نبود.
    اگر عشق بودم جنگ را منقرض می کردم.
    اگر عشق بودم هر روز عید بود.
    اگر عشق بودم هیچ بچه ای حسرت داشتن پلی استیشن نمی خورد.
    اگر عشق بودم سینه ها بی کینه بود.
    اگر عشق بودم هیچ زنی قربانی خشونت نمی شد.
    اگر عشق بودم هیچ کس گم نمی شد.
    اگر عشق بودم همه را صاحب خانه می کردم.
    اگر عشق بودم هیچ عاشقی حسرت به دل نمی ماند.

  29. اگر جدایی نبود زمین و زمان هردویشان محبوب نزد عالمیان میشدند .
    اگر جدایی نبود گریستن های شبانه در خنکای بادهای تابستانه و زیر نور مهتاب ماه فروزان نبود .
    اگر جدایی نبود روز های صرف شده به دل مشغولی معشوق و دم زدن های تکی در پستوی خانه وجود نداشت .
    اگر جدایی نبود دست در دست هم ،پا به پای هم با گریه هایمان و خنده هایمان گام های استواری در جاده ی زندگی برمیداشتیم نه در خواب های کتمانی .
    اگر جدایی نبود در پاییز در عوض نگیریستن به برگ های فروریخته و با غصه سر کردن قدم میزدیم و خزان زندگی مان را بهاری بدیع میکردیم .
    اگر جدایی نبود زنده بود دلمان ،نگاهمان به دنیا .
    اگر جدایی نبود تو در کنار این اتش سوزان روبه رویم نشسته بودی و تو ملک جوانبخت
    قصه های هزار و یک شب بودی و من شهرزاد قصه گو ؛می‌بافتیم قصه هایی بی غصه تا غصه جهانیان به قصه ها بپیوندد و اکنده ا طرب شود زیستشان .
    اگر جدایی نبود دل اسیر نمیمرد و جان نثار جان و جهانش بود .
    اگر جدایی نبود ناگفته ها گفته،نانوشته ها نوشته ،نگاه های پنهانی اشکارا میشدند.
    اگر جدایی نبود هجوم هجرت ازلی عشق معشوق در خاطر نبود وزندگی سراسر عشق میشد .
    ای کاش جدایی پرنده ای بود و پر میزد
    ای کاش ترانه ای بود برای سرودن
    تنها پایدار نبود
    ولی جدایی باقی است تا انتهای خفتن در اغوش خاک سرد .
    اگر جدایی نبود قصه جدایی هم نبود .

  30. اگر درخت بودم،می گذاشتم زیر سایه ام آرام بگیری.
    اگر درخت بودم،اکسیژن فراوان تولید میکردم.
    اگر درخت بودم،شاخ هایم می شد تکیه گاه امنت.
    اگر درخت بودم،میگذاشتم من را در آغوش بگیری.
    اگر درخت بودم،بالای سرم را میدادم پرندگان لانه بسازند.
    اگر درخت بود،ریشه هایم را محکم در زمین نگاه میداشتم تا سیل تو را اذیت نکند.
    اگردرخت بود،با سکوتم درس ها به تو میدادم
    اگر درخت بودم،با وقارم به تو افتادگی را نشان میدادم.
    اگر درخت بودم،آنقدر میوه میدادم که سیراب گردی.
    اگر درخت بودم،برگ هایم را پهن می کردم تا دیگر حیوانات از باران در امان باشند.
    اگر درخت بودم،تنه ام می شد کاغذ تا بتوانی بنویسی هر آنچه نیاز است که بنویسی.
    اگر درخت بودم،آنقدر اب فراوان را گواره ی وجود می کردم.
    اگر درخت بودم،آنقدر ریشه می دواندم که نتوانند من را قطع کنند.
    اگر درخت بودم،عاشق رسیدن به خورشید می شدم.
    اگر درخت بودم،عاشق رسیدن به نور می شدم.
    اگر درخت بود،آنقدر رشد می کردم به آسمان برسم.
    اگر درخت بودم شاخه هایم را می کردم برای بغل کردن بچه ها.
    اگر درخت بودم،تکیه گاه دیگر درختان می شدم.
    اگر درخت بودم،بچه هایم را با عشق در وجودم پرورش می دادم.
    اگر درخت بودم،میخواستم آدم ها به من احترام بگذارند.
    اگر درخت بودم،میخواستم آدم ها من را با یادگاری نوشتن آزار ندهند.

  31. آنافورا
    1سرگرم کارم که میشوم تازه میفهمم چقدر خدا دوستم داشته که زندگی مرا دراین مسیر قرار داده
    2سرگرم کارم که میشوم یادم می‌آید که چقدر برای رسیدن به این جایگاه تلاش کرده ام وعمرم را به پایش ریخته ام
    3سرگرم کارم که میشوم يادم می‌آید که چقدر مادرم عاشق خیاطی بود ودوست داشت دخترش خیاط ماهری شود
    4سرگرم کارم که میشوم می فهمم که دیگر توانم مثل 20 سال قبل نیست
    5سرگرم کارم که میشوم تازه میفهمم چقدر چشمانم ضعیف شده
    6سرگرم کارم که میشوم گذر زمان را حس نمیکنم
    7سرگرم کارم که میشوم دلتنگی تو آزارم نمی‌دهد
    8سرگرم کارم که میشوم یاد روزهای پر شور گذشته می‌افتم
    9سرگرم کارم که میشوم دلم برای تک تک شاگردانم تنگ می‌شود
    10سرگرم کارم که میشوم تنهایی برایم بی معنی می‌شود
    11سرگرم کارم که میشوم یادم می‌آید شخصیت داستانم را کجا رها کرده ام
    12سرگرم کارم که میشوم با دوستان خیالی ام بر سر هرچیزی بحث میکنم
    13سرگرم کارم که میشوم تازه میفهمم چقدر دستانم درد می‌کند وغصه ام می‌گیرد برای روزهایی که می‌خواهم بنویسم وشاید یاریم نکنند
    14سرگرم کارم که میشوم تازه حالم خوب می‌شود ومدام ایده های جدید به ذهنم می‌آید برای نوشتن
    15سرگرم کارم که میشوم میفهمم بیشتر برای علاقه کار کرده ام نه پول
    16سرگرم کارم که میشوم دلم می‌خواهد تمام پارچه های سیاه را از دنیا حذف کنم
    17سرگرم کارم که میشوم هر صدایی که از چرخ هایم می‌شنوم برایم لذت بخش است
    18 سرگرم کارم که میشوم تازه یادم می‌آید تمرین های کلاس نویسندگی را ننوشته ام
    19 سرگرم کارم که میشوم همه ی نگرانی ام غذای روی اجاق گاز است که بیشتر وقتها فراموش میکنم ومیسوزد
    20 سرگرم کارم که میشوم یاد اولین استادم می‌افتم که همیشه دوست داشتم مثل او باشم.

  32. آنافورا
    1سرگرم کارم که میشوم تازه میفهمم چقدر خدا دوستم داشته که

  33. ازخداوند سپاسگزارم به خاطر نعمتی سلامتی.
    ازخداوند سپاسگزارم به خاطر وجود فرزندانم.
    ازخداوند سپاسگزارم به خاطر سلامتی پدرومادر.
    ازخداوند سپاسگزارم به خاطر داشتن یک خانواده صمیمی.
    ازخداوند سپاسگزارم به خاطر اینکه میتوانم بنویسم.
    ازخداوندسپاسگزارم که همسری مهربان دارم.
    ازخداوندسپاسگزارم که تابه حال کرونا نگرفته ایم.
    ازخداوند سپاسگزارم به خاطر آفرینش گلهای زیباورنگارنگ.
    ازخداوند سپاسگزارم به خاطر اینکه یه رو دیگر به من فرصت زندگی کردن کنارعزیزانم را اده.
    ازخداوندسپاسگزارم به خاطر سقفی که بالای سرم دارم.
    ازخداوندسپاسگزارم که می‌توانم کیک های خوشمزه درست کنم.
    ازخداوندسپاسگزارم به خاطر داشتن پدرومادر مهربان ودلسوز.
    ازخداوند سپاسگزارم به خاطر وجود خواهرها وبرادرمهربانم.
    ازخداوند سپاسگزارم به خاطر وجود پسرکوچکم.
    ازخداوندسپاسگزارم به خاطر داشتن همسایه های مهربان وصمیمی.
    ازخداوند سپاسگزارم به خاطر داشتن کتاب‌های خوب.
    ازخداوند سپاسگزارم به خاطر اینکه میتوانم راحت نفس بکشم.
    ازخداوندسپاسگزارم به خاطر اینکه میتوانم راه بروم.
    ازخداوند سپاسگزارم که همیشه همراه من بوده.
    ازخداوند سپاسگزارم به خاطر زندگی.

  34. ۱. اگر موبایل بودم کاری میکردم که کمتر با من کار کنی.
    ۲. اگر موبایل بودم سعی میکردم تو را به خواندن کتاب تشویق کنم.
    ۳. اگر موبایل بودم کاری میکردم بیشتر با دوستانت حرف بزنی.
    ۴. اگر موبایل بودم ترجیح می دادم بیشتر با دوستان و خانواده ات باشی تا با من.
    ۵. اگر موبایل بودم ترجیح میدادم که خراب شوم تا دست از سرم برداری.
    ۶. اگر موبایل بودم اجازه نمی‌دادم هنگام عصبانیت از من استفاده کنی.
    ۷. اگر موبایل بودم هنگامی که در حال صحبت با دیگران هستی خاموش میشدم و وسط حرفت نمی پریدم.
    ۸. اگر موبایل بودم ترجیح می دادم هنگامی که به دست یک کودک می‌ افتادم خاموش شوم.
    ۹. اگر موبایل بودم بیشتر دلم میخواست در خانه تنها بمانم تا اینکه با تو به پیاده روی بیایم.
    ۱۰. اگر موبایل بودم حالت هواپیما را ترجیح می دادم.
    ۱۱. اگر موبایل بودم بیرون اتاق می‌ماندم تا تو راحت تر بخوابی.
    ۱۲. اگر موبایل بودم وقتی کار مهمی انجام میدادی مزاحمت نمی‌شدم.
    ۱۳. اگر موبایل بودم تو را تشویق میکردم موسیقی کلاسیک بیشتر گوش کنی.
    ۱۴. اگر موبایل بودم اینستاگرام و روبیکا را از روی خودم پاک میکردم تا تمام حواست پیش نویسندگی و درس و مدرسه ات باشد.
    ۱۵. اگر موبایل بودم هنگام درس خواندن خاموش میشدم.
    ۱۶. اگر موبایل بودم هنگام ناراحتی و عصبانیت تو خراب میشدم.
    ۱۷. اگر موبایل بودم اجازه کار کردن با خودم را با تو تنها نیم ساعت در روز میدادم.
    ۱۸. اگر موبایل بودم اجازه نمی‌دادم بیشتر وقت خود را با چت کردن با دوستانت بگذرانی.
    ۱۹. اگر موبایل بودم پیج های اضافی را از روی خودم حذف می کردم.
    ۲۰. اگر موبایل بودم آهنگ های اضافی را پاک میکردم.

  35. خوشبحال من که تو رو دارم.
    خوشبحال من که وجود تو هیچ کجای زندگیم کم نمیشه.
    خوشبحال من که میتونم از سر قدردانی و شکرگزاری با تمام وجودم لبخند بزنم.
    خوشبحال من که جهنم هم با وجود تو توی قلبم ، بهشته واسم.
    خوشبحال من که نیازی به دیدن تو با چشم سر ندارم.
    خوشبحال من که لازم نیست دنبال دلیل وجود تو و دلیل وجود خودم بگردم.
    خوشبحال من که از هیچی نمیترسم چون تو رو دارم.
    خوشبحال من که هر روز بیشتر بهت نزدیک میشم.
    خوشبحال من که مطمئنم دوستم داری و تنهام نمیزاری.
    خوشبحال من که بهم لطف کردی و هیچی کمم نزاشتی.
    خوشبحال من که میتونم بخونم،میتونم بنویسم.
    خوشبحال من که کلی دوستان خوب و پر انرژی دارم.
    خوشبحال من که در اوج پرواز میکنم،سبک و راحت.
    خوشبحال من که خیالاتم را بهم میبافم، بدون ترس از قضاوت.
    خوشبحال من که خوشبختیامو به هیچ کس گره نزدم .
    خوشبحال من که خودمو با هیچ کس مقایسه نمیکنم.
    خوشبحال من که شگفتانه خودم هستم.
    خوشبحال من که میتونم به درز دیوار هم کلی بخندم .
    خوشبحال من که ی هوای تازه شاد و سرحالم میکنه .
    خوشبحال من که برای خوشبختی دنبال چیزای بزرگ نیستم .
    خوشبحال من که تو رو دارم 🌹

  36. یک دوست می تواند باعث رشد تو شود
    یک دوست می تواند حکم خواهر تو را داشته باشد
    یک دوست می تواند مکمل تو باشد
    یکی دوست حتی کی تواند نیمه گم شده تو باشد
    یک دوست می تواند غمخوار و دلسوز تو باشد
    یک دوست می تواند بدون اینکه تو را قضاوت کند به تو مشاوره بدهد
    یک دوست می تواند رازدار تو باشد
    یک دوست می تواند پر کننده تمام خلاهای زندگی تو باشد
    یک دوست می تواند کاری کند که جوصله تو سر نرود
    یک دوست می تواند مشوق تو برای پیشرفت و پیروزی باشد
    یک دوست می تواند مهم ترین شخص در زندگی تو باشد

  37. اگر غم نبود پس انوقت عاشقی هم معنا نداشت
    اگر غم نبود شادی بعد از وصال، صفایی دیگر نداشت
    اگر غم نبود رنگ های دنیا چیزی کمتر داشت
    اگر غم نبود دریا دیگر از خود تلاطمی و موجی نداشت
    اگر غم نبود مرگ عزیزان با مرگهای دیگر چه فرقی داشت
    اگر غم نبود بوی شمع و قرمزی رز در این دنیا جایی نداشت
    اگر غم نبود زیر باران خیس شدنها اشک را کم داشت
    اگر غم نبود موسیقی ناقص بود و نیمه ی خود را نداشت
    اگر غم نبود دنیا خیلی چیزها را نداشت

  38. اوس کریم ایول بابت منبت کاریای اسپشیال سر انگشتم
    اوس کریم ایول بابت امکان چرخشای 180 درجه ای شیش وجهی بدنم
    اوس کریم ایول بابت طول و عرض سانت سانت شده متساوی دست و پاهام
    اوس کریم ایول بابت چشمای نخودیکه به وسعت اسمون و میشه توش بریزی
    اوس کریم ایول بابت اینکه دو تا سوراخ دماغ کاشتی نه سه تا و نه یکی
    اوس کریم شکرت بابت اینکه گردن کاشتی برامون
    اوس کریم ایول بابت سوپاپ مطمئن بی هزینه سیال اشک
    اوس کریم ایول بابت پلکی که میشه پردش و کشید و برق بـُرد
    اوس کریم ایول بابت کاشتن چمنزار بالای چشام
    اوس کریم ایول بابت حجیاط خلوتی که چمنزار و توش کاشتی
    اوس کریم ایول بابت رنگ بی رنگی که بی رنگ نباشیم پاشیدی به صورتمون
    اوس کریم ایول بابت این خمیازه های وقت نِشگی از خستگی
    اوس کریم ایول بابت طراحی دکوراسیون جیگر بنده پسندت
    اوس کریم ایول که حساب یکی و دوتا و چنتای چیزایی که دادی بس خوش و دقیقه
    اوس کریم ایول بابت این دراز نازکای رشته ای که رو کله ها کاشتی
    اوس کریم ایول بابت کاشت ناخون مجانیت تو سالن گاد بیوتی
    اوس کریم ایول که این چنتا بیخ موی ی سانتی چسبیده به پلکا
    اوس کریم ایول بابت اینکه چونه و پیشونی و خوب کاشتی سرجای خودشون
    اوس کریم ایول بابت هندسه ی میزون صورتا
    اوس کریم ایول بابت دو تا کاسه های زانوم
    اوس کریم ایول بابت نیو فولدی که اسمشو گذاشتی فاطمه باقری

  39. سی سالگی به بعد
    یکجا در هیاهوی شهر طوری کم میاوری
    که نمی دانی کی کنار فنجان قهوه سرد از هوش رفتی
    سی سالگی به بعد برای بعضی کارها هم دیر است هم زود
    آری سی سالگی به بعد را دوست دارم
    چرا که انقد زمین خوردم
    می دانم چطور از تکه های شکسته ام منی دیگر بسازم
    سی سالگی به بعد دلت برای عزیزانت بیشتر تنگ می شود
    بعضی روزها دلت می خواهد
    با استکان کمر باریک دور نقره ای کنارشان بشینی و سیر نگاهشان کنی
    سی سالگی به بعد وارد رابطه ای نمی شوی که تهش را ندانی
    سی سالگی به بعد دلت را از تمام بی حواسی هات پس می گیری
    سی سالگی به بعد جنس ترس ها و تردیدات فرق می کند
    سی سالگی به بعد دیگر خودت را به در و دیوار نمی کوبی
    از آدم ها فاصله نمی گیری و از کسی متنفر نمی شوی
    سی سالگی به بعد اگر کسی بر خلاف قول هایش نماند
    خودت را سرزنش نمی کنی
    و می دانی اگر کسی پای رفتن داشته باشد هر کاری کنی نمی ماند
    هر چقدر زیبا شی هر چقد خوب
    سی سالگی به بعد برند خودت را ثبت کردی و مهم ترین و با ارزش ترین موجود زندگیت می شوی
    سی سالگی به بعد به ایستگاه منطق می رسی
    جایی که می فهمی تمام بودن ها، ماندن ها و از دست دادن ها یک برهان دارد.
    سی سالگی به بعد خودت را سخت در آغوش بکش

  40. سپاسگزار باش برای زنده بودنت .
    سپاسگزار باش برای قلب در حال تپشت.
    سپاسگزار باش برای چشمان پر فروغت.
    سپاسگزار باش برای ذهن خلاقت.
    سپاسگزار باش برای گوش شنوایت.
    سپاسگزار باش برای زبان گویایت.
    سپاسگزار باش برای دردی که از دیگری درمان کردی.
    سپاسگزار باش برای محبتی که در دلت جریان دارد.
    سپاسگزار باش برای زخم زبانی که شنیدی و نشنیده گرفتی.
    سپاسگزار باش برای لحظه ای که آسایشت را برای آسایش دیگران نادیده گرفتی.
    سپاسگزار باش برای کوششی که هر لحطه برای پیشبرد زندگی انجام می دهی.
    سپاسگزار باش برای صمیمیتی که در بین آدمها بوجود می آوری .

  41. می‌نویسم تا هرچه بیشتر خودم را بشناسم.
    می‌نویسم تا حقارت این جهان را درک کنم.
    می‌نویسم چون امن‌ترین پناهگاه است.
    می‌نویسم تا رنج فرصتی بشود برای رشد.
    می‌نویسم تا شجاعانه‌تر زندگی کنم.
    می‌نویسم تا هرچه شدیدتر زندگی کنم.
    می‌نویسم تا خالق باشم!
    می‌نویسم تا از بار ناآگاهی خودم بکاهم.
    می‌نویسم تا ثمره‌ی غم و شکست را دریابم.
    می‌نویسم تا زندگی تحمل‌پذیرتر بشود!
    می‌نویسم تا از بار زندگی نزیسته کاسته باشم.
    می‌نویسم تا نوشتن معلم من باشد.
    می‌نویسم تا اقل‌کم چند بار زندگی کرده باشم.
    می‌نویسم تا توان صرف نشده باقی نگذارم.
    می‌نویسم تا به زندگی‌ام معنا ببخشم.
    می‌نویسم تا لحظه‌ی مرگ حسرتی باقی نماند.
    می‌‌نویسم تا این لحظه‌های گذرا بماند.
    می‌نویسم که تا پیش از مرگم بارها زاده شوم.
    می‌نویسم تا شاید بفهمم «خشنودی» چه طعمی دارد.

  42. اگر بیست ساله بودم کتابهای بیشتری می خواندم
    اگر بیست ساله بودم دوستان بیشتری پبدا میکردم
    اگر بیست ساله بودم پدرو مادرم را بیشتر در اغوش میگرفتم
    اگر بیست ساله بودم وقتم رابرای کنکور هدر نمی دادم
    اگر بیست ساله بودم نویسندگی را شروع می کردم
    اگر بیست ساله بودم بیشتر ورزش میکردم
    اگر بیست ساله بودم بیشتر از تجربیات دیگران استفاده میکردم
    اگر بیست ساله بودم کمتر می خوابیدم
    اگر بیست ساله بودم تجربه خوابیدن در طبیعت را برای خودم فراهم می کردم
    اگر بیست ساله بودم بیشتر می خندیدم
    اگر بیست ساله بودم کمتر به حرف مردم اهمیت می دادم

  43. تمرین 18(آنافورا) 20-9-99
    یک کلمه یا عبارت را انتخاب کنید و با استفاده از آن در ابتدای جمله حداقل بیست جمله مختلف بنویسید.
    من می توانستم…
    1-من می توانستم از مسائل ناراحت کنند ه راحت تر بگذرم.
    2-من می توانستم از قضاوت کردن آدم ها دست بردارم و رهایشان کنم .
    3-من می توانستم خودم را درالویت هر چیزی قرار بدهم و فداکاری نکنم.
    4-من می توانستم خیلی از احساساتم را بروز بدهم.
    5-من می توانستم برای درس خواندم بیشتر زمان بگذارم.
    6-من می توانستم در انتخاب شته ام بیشتر دقت کنم و عجول نباشم.
    7-من می توانستم از کسانی که دوستشان ندارم دوری کنم و خودم رو تحت فشار قرار ندهم.
    8-من می توانستم به سلامتی و ورزش کردنم بیشتر اهمیت بدهم.
    9-من می توانستم ترس هایم را تا قبل از بزرگ شدن از بین ببرم.
    10-من می توانستم در بسیاری از موارد قاطعانه تر برخورد می کنم .
    11-من می توانستم بیشتر برای خودم وشخصیتم وآرامشم ارزش قائل بشم.
    12-من می توانستم زودتر برای گرفتن گواهی نامه اقدام کنم.
    13-من می توانستم کتاب های بیشتری بخوانم
    14-من می توانستم هزینه های بیهوده را با سفر رفتن جایگزین کنم.
    15-من می توانستم ایده هایم را جدی تر بگیرم و جایی بنویسم.
    16-من می توانستم موهایم را کوتاه نکنم.
    17-من می توانستم کمتر به دیگران اعتماد کنم .
    18-من می توانستم به حرف های دیگران کوش نکنم.
    19-من می توانستم برای دوستانم کمتر خرج کنم .
    20-من می توانستم کمتربعضی هارا دوست داشته باشم.
    21-من می توانستم کمتر از دیگران توقع داشته باشم.
    22-من می توانستم موقعیت های بهتری را برای خودم به وجود بیاورم.

  44. فرهنگ یعنی ، از کلر لشتباهتان عذر خواهی کنید
    فرهنگ یعنی ، کینهها را به دور بریزیم
    فرهنگ یعنی ، القاب ناپسند بع دیگران ندهیم
    فرهنگ یعنی ، خطاب کردن به شخص مقابل با محاوره های عامیانه نباشد
    فرهنگ یعنی چشم و هم چشمی نکنیم
    فرهنگ یعنی ، در زندگی دیگران دخالت و تجسس نکنیم
    فرهنگ یعنی ، بدگویی دیگران رت نکنیم و رازدارشان باشیم
    فرهنگ یعنی از دیگران در مورد زندگی خصوصیشان سوال نکنیم
    فرهنگ یعنی فرزند خددرا مقابل دیگران نصیحت نکنیم
    فرهنگ یعنی ، فرزند یا خودمان را بادیگران مقایسه نکنیم
    فرهنگ یعنی امانت دار حرفها و وسایل دیگران باشیم
    فرهنگ یعنی فرزندمان را در جمع تنبیه نکنیم
    فرهنگ یعنی ، در جمع با همسرمان بحث نکنیم

  45. خدایا دوستت دارم برای تمام مهربانیت.
    خدایا دوستت دارم برای حمایت همیشگیت.
    خدایا دوستت دارم برای حضورت در تمام لحظات زندگیم.
    خدایا دوستت دارم که وقتی هیچ کس نبود تو همراهم بودی.
    خدایا دوستت دارم که وقتی همه بودند تو پر رنگ ترین وجود بودی کنارم.
    خدایا دوستت دارم وقت های تنهایی.
    خدایا دوستت دارم زیر باران.
    خدایا دوستت دارم وقتی حضورت را در تک تک سلول های وجودم احساس می کنم.
    خدایا دوستت دارم برای وقت هایی که حواسم نیست و تو حواست به من هست.
    خدایا دوستت دارم برای تمام صبوری و گذشتت.
    خدایا دوستت دارم که می بینی و می پوشانی.
    خدایا دوستت دارم وقتی زیر چتر امن و آسایشت از باران بلاها حفظم می کنی.
    خدایا دوستت دارم برای تمام رازهایی که فقط بین خودمان نگه داشتی.
    خدایا دوستت دارم برای تمام درد دل های دوتایی مان.
    خدایا دوستت دارم وقت هایی که خیلی نزدیکم هستی و من دورم.
    خدایا دوستت دارم که هر کجا قدم گذاشتم تو قبل از من آنجا بودی.
    خدایا دوستت دارم برای هر آنچه عطا کردی و لایقش نبودم.
    خدایا دوستت دارم برای تمام ندید گرفتن هایت.
    خدایا دوستت دارم برای این همه مهربانی و خوب بودنت.
    خدایا دوستت دارم و می دانم تو هم دوستم داری با این تفاوت که تو همیشه دوست خوبی هستی و من گاه گداری خوب بودن را از یاد می برم…

  46. 🔸خودآگاهی دگردیسی و سر آغاز زندگی است.
    🔸خود آگاهی یک سرنوشت را میسازدنه لزوما تقدیر ؛؛؛تقدیر گوشه ای از خود آگاهی ماست
    🔸خودآگاهی تولد دوباره است و زایش
    🔸خودآگاهی پلی است برای رسیدن به خودشکوفائی
    🔸خود آگاهی تغییر مسیر زیستن را میسر می‌کند .
    🔸خودآگاهی که رخ دهد توتازه میفهمی که تابه اکنون تنها یک سر و دو گوشی بودی حیران؛ در اقیانوسِ هستی
    🔸 خودآگاهی را زان سبب دوست دارم که می‌دانم؛؛؛ میشناسمش
    🔸خودآگاهی آشنایی با غریبه وجودت را به ارمغان می آورد.
    🔸خودآگاهی دریچه ی رهایی ازتوهمِ تسلسل وارِ فکر کنم هاو اگر ها و شاید ها و تردیدها است.
    🔸در خود آگاهی معنای زندگی را می توان به روشنی دید .
    🔸خودآگاهی کوتاه ترین راه ممکن برای رسیدن به شادیست.
    🔸خودآگاهی انتخاب را آسان می‌کند.
    🔸خودآگاهی رسوب زداییِ لایه های زیرین ادراک های ناخودآگاهمان است.
    🔸خودآگاهی تنها راه رسیدن به خود
    🔸خودآگاهی مقدمه ایست بر یافتن
    چگونگی ها
    🔸خودآگاهی فرمان زندگی را در دستان خودت می گذارد.
    🔸 خودآگاهی تابلوی ورود ممنوع میزندبرانتظارات وپذیرش تفاوتها به همراه میاوردچرا که فرد با خود آگاه شدن در می‌یابد تنها خودش بر اعمال و رفتار و احساسات و افکار خودش کنترل دارد و نه او بر دیگری و نه دیگری بر او می تواند کنترل داشته باشد پس این انتظار که دیگری باید مطابق میل و خواسته ها؛؛نیازها و نظرات من الزاماً زندگی کند را برمی‌دارد.
    🔸خودآگاهی همدلی ؛؛؛؛با خودبه همراه می آورد.
    🔸خودآگاهی یکی از رموز ارتباط موفق است.
    🔸خودآگاهی رضایت از زندگی را بالا می‌برد.
    🔸خودآگاهی منجر به رو در رو شدن با خود واقعی شده؛ نیازمند کاوش و تفکر عمیق است.
    🔸خود آگاهی نگاهی ژرف است به دالان تو در توی وجود

  47. ۱- ای کاش می شدبه عقب برگشت
    ۲- ای کاش آدمهایک رنگ بودند
    ۳- ای کاش همه چیزپول نبود
    ۴- ای کاش می توانستم درهمه حال به اعصابم مسلط باشم
    ۵- ای کاش پیرنمی شدیم
    ۶- ای کاش می شدبعضی ازاتفاقایی که درگذشته افتاده باپاکن پاکش کرد
    ۷- ای کاش همیشه همه چیزدرآرامش می بود
    ۸- ای کاش هروقت دلمان می گرفت بایه لیوان آب خوردن حالمون خوب میشد
    ۹- ای کاش میشدفکرآدمهاراخواند
    ۱۰- ای کاش میشدبعضی ازآدمهارااززندگی مان حذف کرد
    ۱۲- ای کاش میشدهمیشه درکنارپدرمادرمان می بودیم
    ۱۳- ای کاش هیچ وقت بزرگ نمی شدیم
    ۱۴- ای کاش جاهایی که می خواستیم می توانستیم غیب بشویم۱۵-ای کاش هیچ وقت ازبچه هایمان دورنمی بودیم
    ۱۶- ای کاش وقتی ازخواب بیدارمیشدیم دیگه مشکلی نداشتیم
    ۱۷- ای کاش دررودربایستی گیرنمی کردیم
    ۱۸- ای کاش هیچ وقت کسی نمی توانست حالمان رابگیرد
    ۱۹- ای کاش اینقدردرگیرمادیات نبودیم وخداراهمیشه نزدیکمون حس می کردیم
    ۲۰- ای کاش باای کاش گفتن به خواسته هامون می رسیدیم

  48. تو از عشق می گویی و من از ماندن
    تو از شعر می گویی و من ازخواستن
    تو از راه می گویی و من از فردا
    تو از ماه می گویی و من از دریا
    تو از راز می گویی و من از فریاد
    تو از جان می گویی و من از فرهاد
    تو از مصلحت گویی ومن از دعوا
    تو از لیلی من از مجنون
    تو از پیاله من از بیستون
    تو از نبودن اما ماندن
    من از مردن اما خواستن

    1. وقتی این متن نوشتم فکر میکردم تکرار اولش یک ضعف است نمیدونستم این یک آرایه است دارم کمی به خودم امیدوار میشوم

  49. باسلام..۱.اگرهمه آدمهاانسانیت داشتن جهان جای بهتری می بود.۲اگرهمه آدمهاانسانیت داشتن هیچ جنایتی اتفاق نمی افتاد۳اگرهمه آدمهاانسانیت داشتن این همه گرسنگی درهیچ جاوجودنداشت۴ اگرهمه آدمهاانسانیت داشتندهیچ جنگی درنمی گرفت۵اگرهمه آدمهاانسانیت داشتن کسی خیانت نمی کرد۶اگرهمه آدمهاانسانیت داشتن کسی ظلم نمی کرد۷اگرهمه آدمهاانسانیت داشتن هیچ کودکی مجبوربه کارکردن نمی شد۸اگرهمه آدمهاانسانیت داشتن دنیاپرازکینه ونفرت نمی شد۹اگرهمه آدمهاانسانیت داشتن قدرت سلاح جنگی نمی شد۱۰اگرهمه آدمهاانسانیت داشتن خواب هیچی بچه ای پرازخمپاره نمی شد ۱۱.اگرهمه آدمهاانسانیت داشتن هیچگونه فقری درنیاوجودنداشت ۱۲.اگرهمه آدمهاانسانیت داشتن بخاطربه دست آوردن قدرت جان کسی گرفته نمی شد۱۳.اگرهمه آدمهاانسانیت داشتن به هیچ مذهبی توحین نمی شد۱۴.اگرهمه آدمها انسانیت داشتن کسی مجبورنبودبه روی حقیقت چشم پوشی کند۱۵.اگرهمه آدمهاانسانیت داشتن احتیاجی به سیاست نبود.۱۶.اگرهمه آدمهاانسانیت داشتن هیچ بی گناهی محکوم نمی شد.۱۷.اگرهمه آدمهاانسانیت داشتن کسی بخاطرفقرازبیماری نمی مرد.۱۸.اگرهمه آدمهاانسانیت داشتن کسی به هیچ حیوانی آزارنمی رساند۱۹.اگرهمه آدمهاانسانیت داشتن هیچ کس نان شبش راازمیان زباله پیدانمی کرد۲۰.اگرهمه آدمهاانسانیت داشتن هرگزکسی بی سرپناه نمی ماند..باسپاس

  50. و اما تمرین آنافورا:
    1-دوست دارم که بنویسم.
    2-دوست دارم وقت بیشتری داشته باشم.
    3-دوست دارم توی خونه ویلایی زندگی کنم.
    4- دوست دارم یه کتابخونه بزرگ داشته باشم.
    5-دوست دارم یه اتاق مخصوص ورزش تو خونمون داشته باشیم.
    6-دوست دارم به جزایر پرنس ترکیه سفر کنم.
    7-دوست دارم مجوز کاریم هر چه زودتر بدون دغدغه و مانع جدی بهم داده بشه.
    8-دوست دارم اتاقم عایق صوتی داشته باشه.
    9-دوست دارم 20 دقیقه توی یه جاده جنگلی بدوم.
    10-دوست دارم آدم صبورتری باشم.
    11- دوست دارم هزینه راه اندازی دفتر کارم به راحتی از یه جای خوب به دستم برسه.
    12-دوست دارم امتحان زبان رو زودتر بدم.
    13-دوست دارم برم قایق سواری.
    14-دوست دارم دوستانم تو گروههای واتس آپی الکی دعواشون نشه.
    15-دوست دارم یکی پیدا بشه چیزایی که خودمن راجع به خودم نمی دونم رو بهم بگه.
    16-دوست دارم یه بسته 100 تایی روان نویسهای استدلر رو بخرم.
    17-دوست دارم یه سفر تنهایی دور دنیا برم.
    18-دوست دارم همسایه هامون کم سر و صداتر باشن.
    19-دوست دارم یه اتاق بزرگتر داشته باشم.
    20-دوست دارم یه غذای خوشمزه از کترینگ ایرانیان سفارش بدم.

  51. تنهایی به من آموخت چقدر عزیزانم را دوست دارم.
    تنهایی به من آموخت چقدر لبخندهای مادرم شیرین است.
    تنهایی به من آموخت چقدر نگاه های پدرم را دوست دارم.
    تنهایی به من آموخت چقدر خانواده ام را دوست دارم.

    تنهایی به من آموخت که همه چیز درس نیست.
    تنهایی به من آموخت چگونه قوی باشم.
    تنهایی به من آموخت که همیشه تنها بودم.
    تنهایی به من آموخت در بحبوحه ی شلوغی ها نیز تنها بودم.
    تنهایی به من آموخت که من کیستم.
    تنهایی به من آموخت یار همیشگیم کیست.
    تنهایی به من آموخت که گاهی چقدر تنهایی را دوست دارم.
    تنهایی به من آموخت خودم را بیشتر دوست بدارم.
    تنهایی به من آموخت که چقدر خدارا دوست دارم.
    تنهایی به من آموخت چگونه زندگیم را برنامه ریزی کنم.
    تنهایی به من آموخت، این دنیا سرابی بیش نیست.
    تنهایی به من آموخت که چگونه عاشق تر باشم.
    تنهایی به من آموخت هدف از زندگی عشق و محبت است.
    تنهایی به من آموخت خودخواه نباشم.
    تنهایی به من آموخت دیوارهای سیاهی را که به دور خود کشیده بودم بشکنم و آزاد شوم.
    تنهایی به من آموخت که سال ها مسیر زندگی ام را اشتباه انتخاب کرده بودم.
    تنهایی به من آموخت که گاهی تنهایی خوب است.

  52. سپاس
    سپاس کلمه ای زیبا و تأثیرگذار.
    سپاس خدا را به خاطر تلاشم برای نوشتن
    سپاس خدا را که توانستم راهم را پیدا کنم
    سپاس خدایی را که در گارگاه نویسندگی ثبت نام کردم
    سپاس خدای مهربان را که تا به امروز بیش از 120 داستان نوشته ام
    سپاس خدای مهربان را که در مسیری زیبا قدم گذاشته ام
    سپاس خدای را که می توانم در این مسیر از زیبایها لذت ببرم.
    سپاس خدا را که هر روز می توانم با وجود درس های نویسندگی روزی جدید برای خودم خلق کنم.
    سپاس خدا را که حال جسمی ام روز به روز بهتر و بهتر می شود.
    سپاس خدا را که هر روز معجزاتت را می توانم ببینم
    سپاس خدا را بابت معجزه سلامتی
    سپاس خدا را بابت روحیه عالی.
    سپاس خدا را بابت احساس فوق العاده.
    سپاس خدا را که می توانم از لب تابم زیبایی ها را ببینم.
    سپاس خدای مهربان را که می توانم بنویسم.
    سپاس بابت نعمتهای بی انتهایت
    سپاس تو را بابت روز عالی

  53. تمرین درس آنافورا کلاس نویسندگی خلاق

    1-اگر مداد جادویی بودم، برای پروانه بال شکسته، بالی می کشیدم تا دوباره پرواز کند .
    2-اگر مداد جادویی بودم، برای پدری که شرمنده سفره خالی کودکش است، سفره ای پراز خوراکی های خوش‌مزه می کشیدم.
    3-اگرمداد جادویی بودم برای کودکی فلج، دوتا پا می کشیدم تا دوباره با پایش توپ را به هوا پرتاب کند.
    4-اگر مدادجادویی بودم، برای آغوش مادر ی بی فرزند ، فرزندی می کشیدم تا او هم لذت تلخ و شیرین بچه داری را تجربه کند.
    5-اگر مدادجادویی بودم، برای فرد نابینا چشمانی زیبا و سالم می کاشتم تا دوباره زیبایی های جهان را ببیند.
    6-اگر مدادجادویی بودم، برای دخترکی فقیر که برای بدست آوردن پول سرچهارراه دستمال می فروشد و آرزوی داشتن 1-عروسکی را دارد، درکنارش عروسکی می کشیدم تا اورا درآغوش بگیرد.
    7-اگر مدادجادویی بودم، تمام لغات انگلیس را درمغزم می‌کشیدم تا دیگر مجبور به رفتن کلاس زبان نباشم.
    8-اگر مدادجادویی بودم، ابرهای باران زایی را برروی آسمان و زمین تشنه کویر می کشیدم تا آن ها را سیراب کند.
    9-اگر مدادجادویی بودم، تمام ستارگان آسمان را برزمین می کشیدم، تا همه بتوانند از نزدیک به آن هادست بزنند و به آرزوی دیرینه اشان برسند .
    10-اگر مدادجادویی بودم، پس از پرواز هریک از عزیزان، دوباره یکی از آن را می کشیدم تا جاودانه درکنار عزیزانش بماند.
    11-اگر مدادجادویی بودم، تمام آسمان دنیارا آبی می کردم تا آلودگی از همه پاک شود.
    12-اگر مدادجادویی بودم، برای لاک پشت ها یک جفت بال می گذاشتم تا گاهی هم پرواز را تجربه کند و زودتر به مقصد برسد.
    13-اگر مداد جادو یی بودم ، برای همه کودکانی که می‌خواهند آنلاین درس بخوانند یک لب تاپ می کشیدم با سرعت اینترنت بالا که بتواند با همراهی معلمش درس بخواند.
    14-اگر مدادجادویی بودم، خنده را برتمام لبانی که از فشار زندگی و غصه بسته شده است، می کشیدم.
    15-اگر مداد جادو یی بودم، برسطح تمام کره زمین درخت و سبزه می کشیدم تا دنیا زیباتر شود.
    16-اگر مداد جادویی بودم، برروی تمامی رودهای خشک شده ، جویی زیبا و روان از آب گوارا می کشیدم .
    17-اگر مداد جادویی بودم، تمام خوبی ها را بردل همه ادم ها می نوشتم تا دنیا را خوبی فرا گیرد .
    18-اگر مداد جادویی بودم، درکنار هر مردو زن تنهایی، یک همدم مهربان می کشیدم.
    19-اگر مداد جادویی بودم، یخچال های خالی مردم را پراز خوراکی می کردم.
    20-اگر مدادجادویی بودم، اسکناسی می کشیدم که هیچ وقت پایانی نداشته باشد و آن را درجیب همه می گذاشتم.

  54. زندگی همین رقص موجهاست
    زندگی سفری‌ است بر بال خیال
    زندگی تراوتیست صبحگاهی
    زندگی همین پوست انداختنهای درختهاست
    زندگی همین چمنهاییست که هر هفته هرس میشوند
    زندگی همین ناخنهاییست که هر روز بلند میشوند
    زندگی اتاق بازی کودکیست که بیش از چند دقیقه مرتب نمیماند
    زندگی همین دقایقی است که میگذرد
    زندگی تلاشی است بی پایان
    زندگی همین انتخاب های اشتباه است
    زندگی یعنی هزار راه نرفته
    زندگی‌گذر سریع ثانیه‌هاست
    زندگی به جا گذاشتن خاطره ایست هر چند کوتاه
    زندگی تکراریست ناهمگون

  55. کاش باران بودم تا تن خسته زمین را از هرچه ریا و نیرنگ بود نیستم

    کاش باران بودم تا بر گلهای تشنه صحرا یا زمین های بی آب می‌بارید م
    کاش باران بودم تا چهره رهگذر عاشق را با قطرات اشک هایش را می شستم .
    وباز کاش باران بودم تا در آن صحرای بی آب لبهای خشکیده طفلان حسین (ع)را سیراب می کردم
    کاش باران بودم تا با هر غرشی آزادانه فریاد زخم های خاموش م را بیرون می ریختم .
    کاش باران بودم و تو با لذت از پشت شیشه بخار گرفته مرا نگاه می کردی و های از پنجره بیرون می آمدی تا من کف دستانت را بوسه باران کنم
    کاش باران بودم تا کودکان شادمانه برایم شعر می سرودن

  56. سلام استاد جان ::::
    اگرفرزند اول خانواده بودم ،مسیر زندگی خانوادگی رو تغییر میدادم .
    اگر فرزند اول خانواده بودم،نمی گذاشتم پدرم این قدر کار کند .
    اگر فرزند اول خانوداه بودم ،بیشتر مراقب مادرم بودم ،.
    اگر فرزند اول خانواده بودم از این همه بچه دار شدن مادرم جلوگیری میکردم حتما ،…
    اگر فرزند اول خانوده بودم ،شرایط زندگی خانوده خودمو حتما تغییر میدادم .
    اگر فرزند اول خانواده بودم ،حتما بیشتر درس میخواندم ترک تحصیل نمیکردم .
    اگر فرزند اول خانواده بودم شرایط تحصیل رو برای همه اعضای خانواده یه وجود می اوردم .
    اگر فرزند اول خانواده بودم ،حتما بیشتر ورزش میکردم .
    اگر فرزند اول خانواده بودم همه خواهر وبرادر ها مو تشویق به نوشتن
    مطالعه میکردم .
    اگر فرزند اول خانواده بودم خیلی زود به فکر درمان پای مادرم میشدم .
    اگر فرزند اول خانواده بودم این قدر زود ازدواج نمیکردم .
    اگر فرزند اول خانواده بودم شرایط ازدواج بقیه افراد خانواده رو سهل و آسان می کردم .
    اگر فرزند اول خانواده بودم سعی میکردم مواد مخدر گریبان گیر برادرام بشه .
    اگر فرزند اول خانواده بودم آسایش زندگی را سریعتر برای پدر ومادرم انجام میدادم ،
    اگر فرزند اول خانوده میشدم بهترین هارو برای خانواده ام رقم میزدم ..

  57. اگر انسان بودم همه انسان ها را به يك چشم ميديدم
    اگر انسان بودم همه روزمرگي ها را از كسالت به در مي اوردم
    اگر انسان بودم همه بچه هاي دنيا را فررزند خود مي دانستم
    اگر انسان بودم به دنبال خداي خالق ميگشتم نه خداي مخلوق
    اگر انسان بودم به دنبال خودم بيشتر مي گشتم
    اگر انسان بودم به مكتب و ديني كه انتخاب كرده ام پايند بودم
    اگر انسان بودم زندگي را براي تهيدستان راحتتر مي كردم
    اگر انسان بودم در مقابل ظلم بي تفاوت نبودم
    اگر انسان بودم مظلوم را ياري مي دادم
    اگر انسان بودم كمتر گناه مي كردم
    اگر انسان بودم زيبايي ها را با انسانها تقسيم مي كردم
    اگر انسان بودم به انسان ها كمك ميكردم
    اگر انسان بودم دل انساني را نميشكستم
    اگر انسان بودم از هر لحظه نعمت زندگي استفاده مي كردم
    بيشتر خوشحالي مي كردم

  58. 🌱اگر به گذشته برمی گشتم، در گذشته هایم نمی ماندم و گذر می کردم.
    🌱اگر به گذشته برمی گشتم ، جلیقه نجاتم رو درنمی آوردم که غرقش شوم .
    🌱اگربه گذشته برمی گشتم، با خودم رشد می کردم و خودم را جا نمی گذاشتم.
    🌱اگر به گذشته برمی گشتم،خودم را به خودم می دوختم که گمش نکنم.
    🌱اگر به گذشته برمی گشتم، کوله ی تجربیاتم را جلوی چشمان ذهنم آویزان می کردم که یادم بمانند .
    🌱اگربه گذشته برمی گشتم نگاه کودکانه ام را در همان دنیای گودکی ام جا می گذاشتم .و اجازه پختن به نگاهم می دادم.
    🌱اگر به گذشته برمی گشتم، خودم را در اولین فرصت از زندگی در دنیای خیالی ام بیرون می کشیدم.
    🌱اگر به گذشته برمی گشتم ، قدر ساعت را بیشتر می دانستم.
    🌱اگربه گذشته برمی گشتم ، به خودم اجازه می دادم رها زندگی کنم.
    🌱اگر به گذشته برمی گشتم مدام کتاب می خواندم و می خواندم.
    🌱اگر به گذشته برمی گشتم ، خود واقعی ام را همان که هستم را به دنیا نشان می دادم نه همانی که دیگران می خواهند و تأیید می کنند.
    اگر به گذشته برمی گشتم به بچه هایم فرصت بچگی کردن را می دادم.
    🌱اگر به گذشته برمی گشتم ، نوشتن را لحظه ای رها نمی کردم .
    🌱اگربه گذشته برمی گشتم ، شیرین تر مادری می کردم.
    🌱اگر به گذشته برنی گشتم پدر ومادرم را بیشتر نگاهشان می کردم و می بوییدمشان.
    🌱اگر به گذشته برمی گشتم مشتی از عشق ورزیدن و سادگی های کودکی ام را درون صندوقچه دلم نگه می داشتم.
    🌱اگربه گذشته برمی گشتم ، به تعریف و تمجیدهای دل خوش کنک دیگران تکیه نمی کردم.
    🌱اگر به گذشته برمی گشتم، چشمانم را محکم می،بستم به چشمان خدا تا گمش نکنم.
    🌱اگر به گذشته برمی گشتم ، بیشتر گوش می کردم و برای خودم لقمه ی سکوت کردن را می پیچیدم.
    🌱اگربه گذشته برمی گشتم، در کنار صبوری جنگیدن راهم یاد می گرفتم تا برای رسیدن به رؤیاهایم می جنگیدم.
    🌱اگربه گذشته برمی گشتم ، تا می توانستم خودم را با مهارت ها تجهیز می کردم .
    🌱اگربه گذشته برمی گشتم شاید هیچ یک از این هارا که شمردم نمی کردم. کسی چه می داند ….

  59. اگر درست عاشق میشدم قلبم اینقدر از تنهایی آزار نمی‌دید.
    اگر درست عاشق میشدم چندین بار عشقهای اشتباه را تجربه نمیکردم.
    اگر درست عاشق میشدم به خداوند و زیبایی هایش نزدیکتر میشدم.
    اگر درست عاشق میشدم قلبم خانه کینه و نفرت نمیشد.
    اگر درست عاشق میشدم دنیایم را زیباتر می‌ساختم.
    اگر درست عاشق میشدم عشق را بهتر تجربه میکردم.
    اگر درست عاشق میشدم احساس زیباتری نسبت به این دنیا می‌داشتم.
    اگر درست عاشق میشدم عاشقانه تر می‌زیستم.
    اگر درست عاشق میشدم مطمئن بودم خداوند هم مرا بیشتر دوست می‌داشت.
    اگر درست عاشق میشدم نگاه محبت آمیزی نسبت به دنیا و آدم‌هایش می‌داشتم.
    اگر درست عاشق میشدم شعله عشق گرمای بیشتری به من میداد.
    اگر درست عاشق میشدم نگاهم به همه چیز تغییر می‌کرد.
    اگر درست عاشق میشدم در چنگال کینه و نفرت گرفتار نمی‌شدم.
    اگر درست عاشق میشدم عشق های زود گذر اینچنین آزارم نمی‌دادند.
    اگر درست عاشق میشدم درک گرمای عشق برایم آسان‌تر میشد.
    اگر درست عاشق میشدم کمتر انتقاد میکردم.

  60. آنافورا
    خدایا سپاسگزارم از تو برای بودنت در زندگیام.
    خدایا سپاسگزارم برای اینکه به من آموختی درست زندگی کنم .
    خدایا سپاسگزارم که در گوشم نجوای عشق به خود را زمزمه کردی.
    خدایا سپاسگزارم که بهانه هایی بسیار زیبا برای سپاسگزاری دارم.
    خدایا سپاسگزارم که هم بزرگ و هم عمیقند بهانه هایی که هر لحظه هر کجا قابل لمس است.
    خدایا سپاسگزارم که زندگیم هر روز هفته و ساعتها زیباتر میشود.
    خدایا سپاسگزارم که آرامش را سردیست تمام اتفاقات زندگیم قرار دادی.
    خدایا سپاسگزارم به خاطر هر آنچه خوبی که در زندگیم سرازیر کرده ای.
    خدایا سپاسگزارم که هرگاه زمین خوردم دستانم را محکم تر گرفتی.
    خدایا سپاسگزارم بابت هر طلوعی که پشت سر می گذارم.
    خدایا سپاسگزارم بابت محو شدن تمام سختی های روز در تیرگی های شب.
    خدایا سپاسگزارم به خاطر نعمت سلامتی.
    خدایا سپاسگزارم به خاطر شادی ام.
    خدایا سپاسگزارم برای داشتن این زندگی عالی .
    خدایا سپاسگزارم بابت امنیت آسایش و آرامش در زندگی ام.
    17
    خدایا سپاسگزارم بخاطر استادها و راهنماهایی که سر راهم میگذاری چون حضور هیچکس بی علت
    نیست و همه آموزگار هایی هستند که باید از هر کدام درسی بگیرم.
    خدایا سپاسگزارم بابت شکستها و امتحاناتی که گرفتی زیرا هر شکستی موهبتی است برای پیشرفت
    و برای شناخت بیشتر خودم و خودت.
    خدایا سپاسگزارم بابت قدرت بخشندگی که در وجودم گذاشتی.
    خدایا سپاسگزارم بابت آفرینش این طبیعت زیبا و این فصلها و رنگهایش
    خدایا سپاسگزارم بابت اینکه به زندگیمان برکت عادی و اکنون از راههایی که گمان دارم میان دارم
    آرزو هایم را در جهت خیر و صلاح همگان برآورده می کنی.

  61. تمرین درس دوازدهم: آنافورا
    از سال‌‌ها پیش، هنگام دلتنگی و لحظات سخت، عادت به درد دل کردن با آسمان برای کمک خواستن پیدا کرده بودم اما زمانی که از استجابت دعاهایم مأیوس شدم، توجهم به کره‌ای نورانی، در دل سیاهی آسمان شب جلب شد؛ از آن پس هر وقت به زیر آسمان تاریک قرار می‌رفتم، چشمانم بی‌اختیار به دنبال ماه سحر‌آمیز درخشان، آسمان را می‌کاوید و به محض پیدا کردنش، آشفتگی‌هایم آرام می‌شد و دردهایم تسکین می‌یافت.
    اگر‌ من ماه بودم:
    1_اگر من ماه بودم، به روی دلتنگان اشک‌ریز لبخندی مهربان می‌زدم تا دریابند در تاریکی‌های‌ محض‌ نیز‌ روشنی‌ فروان است.
    2_ اگر من ماه بودم، هر شب به سراغ یکی از تنهاترین آدم‌های کرهٔ زمین می‌رفتم و به او پیشنهاد دوستی ابدی می‌دادم.
    ۳- اگر من ماه بودم، به آدم‌های مأیوس که دعاهایشان بی‌پاسخ مانده خواهم گفت که شنیده است آنکه باید بشنوند دعاهایتان را و به زودی سختی‌ها پایان خواهد یافت.
    4_اگر من ماه بودم، هر شب مقداری از نور درخشانم را تبدیل به سکه‌های طلا می‌کردم و زیر بالشت تهی‌دستان حسرت به دل می‌گذاشتم تا صبح، چشمان بی‌فروغشان به نور سکه‌های آرزوهایشان روشن شود.
    5_ اگر من ماه بودم، هر شب به زمین آدمیان می‌آمدم و برای کودکان یتیم گریان قصه‌های زیبا می‌گفتم تا با لبخندی شیرین خوابشان ببرد.
    6_اگر من ماه بودم‌، به دل‌های سیاه پر گناه می‌تابیدم تا شاید نور ایمان و پاکی، زنگار و سیاهی قلبشان را بزداید.
    7- اگر من ماه بودم، هر شب چشم انتظار محبوبم شب‌زنده‌داری می‌کردم هر چند که می‌دانستم بعید است که او را ببینم زیرا من شب‌زی و او‌ زنده‌ به روز‌ است اما همان ملاقا‌ت‌های نادر هم برای ما کافی می‌بود.
    8- اگر من ماه بودم، هر شب در نزدیک‌ترین نقطهٔ آسمان به زمین، نورافشانی می‌کردم و اجازه می‌دادم همگان از زیبایی سحرآمیزم متحیر شوند و غم.
    9_اگر من ماه بودم، محبت پدرانه‌ام را از هزاران کودک زیبای چشمک‌زنم لحظه‌ایی دریغ نمی‌کردم.
    10_اگر من ماه بودم، هم‌بازی کودکان بازیشگوش می‌شدم که چشم‌ و تن به خواب نداده و تسیلم تاریکی و خستگی جهانشان نشده‌اند.
    11_اگر من ماه بودم، برای سرگرم شدن، مستند حیوانات شب‌‌بیدار را به شکل زنده و با نهایت لذت تماشا می‌کردم.
    12- اگر من ماه بودم، شاعرانه‌ترین اشعار را با تماشای انعکاس تصویر خود در آینهٔ آب‌های سراسر جهان، می‌سرودم.
    13-اگر من ماه بودم، هرگز از تنهایی خود گله‌مند نمی‌شدم زیرا هزاران زیبایی در اطرافم و میلیون‌ها شگفتی در زیر پایم جریان داشت که مهلت غم و دلتنگی را از من می‌ربود.
    14_اگر من ماه بودم، شهری می‌ساختم با دیوارهایی از جنس هیچ، و زمینی به سرسبزی جوانه‌های تر و تازه و سقفی از جنس آسمان که روشن و دلفریب به نور من و خورشید خانمم و ستارگان کوچک درخشنانم بود.
    15_ اگر من ماه بودم، هر شب برای خودم لالایی‌هایی مادرانه می‌خواندم تا روزهای سخت را به خوابی عمیق فرو روم و شب‌های خلوت را، بی‌خستگی، عشق زندگی می کردم.
    16_ اگر من ماه بودم، دست نوازشم را بر سر دخترک‌های خیال‌باف گمگشته می‌کشیدم و راه رسم درست زندگی راه به آن‌ها می‌آموختم.
    17_اگر من ماه بودم، آغوش گرم نورانی‌ام را، پناه همه‌ی بی‌پناهان جهان می‌کردم و شهر آرزوهایم مأ‌من هر خسته‌دل بی‌چاره‌ای می‌شد.
    18-اگر من ماه بودم، همراه انسان‌های دست به دعا شده‌، دستانم‌ را رو به آسمان بلند کرده و آمین‌گویان، طلب استجابت دعای خیر همگان را می‌کردم.
    19_اگر من ماه بودم، گَردی درخشان، الهام گرفته از شادی دل‌های پاک و معصوم‌ کودکان می‌ساختم و به همراه انوار خورشید خانم، به زمینیان هدیه می‌کردم تا دل‌هایشان همشیه چون کودکان سرشار از شادی شود.
    20_اگر من ماه بودم، تاریخ کره زمین را مو به مو برای آدمیان می‌نوشتم تا تمام سوالات بی‌پاسخ‌شان دربارۀ آغاز پیداش زمین و جانوران و مهم‌تر از همه، خودشان پاسخ داده شود.

  62. گیرم کرونا رفت
    چه خواهیم کرد
    با آن همه خانه‌خرابی برجا هِشتِه
    و داغ‌هایِ بر دل نشسته

    گیرم کرونا رفت
    بعدش کجا رویم
    با مردمان گوشه‌نشینِ هراسیده از سایه‌ی خویش

    گیرم کرونا رفت
    چطور نباشیم در بندِ اُسرای درمانده‌ی سلول خانه‌ها

    گیرم کرونا رفت
    چطور شماره کنیم
    ویرانه‌های جنگی را که خودِ ماییم

    گیرم کرونا رفت
    جاماندگانِ جان به در بُرده
    با چه پُر کنند
    جای خالی رفتگان را

  63. اگر خودم بودم؛ جور دیگری زندگی می کردم
    اگر خودم بودم؛ طبیعت مامن و پناهگاهم بود
    اگر خودم بودم؛ دل می‌کندم از این دود و ترافیک و دلتنگی‌های این شهر و پناه می‌بردم به آغوش سبز طبیعت بکر و زیبا
    اگر خودم بودم؛ چشم‌هایم را می‌بستم به روی هر کینه و دشمنی و پر می‌شدم از مهر و دوستی
    اگر خودم بودم؛ وقت خود را برای شنیدن هر حرفی نمی‌سوزاندم.
    اگر خودم بودم؛ قرنطینه می‌شدم در اتاق کوچکی که دور تا دورش پر باشد از قفسه‌های کتاب‌هایی که دوست دارم و یک میز و چند دفتر و خودکارهای روان (فقط روان باشد) و لپ تاپم
    اگر خودم بودم؛ پر می‌شدم از عشق و محبت به همه آدم‌های اطرافم و دوست و دشمن برایم یکی بود.
    اگر خودم بودم؛ انقدر سخت نبود زندگی کردن با ارزش‌هایی که در واقع از اصالت‌های انسانی است.
    اگر خودم بودم؛ دنیا را از دریچه نگاه خودم می‌دیدم و حرف‌های دیگران هیچ خدشه‌ای به نگاهم وارد نمی‌کرد.

  64. اگر باران بودم،بی وقفه می باریدم
    اگر باران بودم وقتی عشاق را در زیر آسمان می دیدم نوازشوار و پودری بر صورتشان می باریدم
    اگر باران بودم آزردگی بچه گربه زخمی با اصابت قطراتم بر روی موهای سیخ سیخ شده اش با قطراتم لمس می کردم و تازیانه نمی باریدم.
    ااگر باران بودم محکمتر بر سقفهای سفالین خانه های شمالی می باریدم.
    اگر باران بودم بر سر مزار عزیزانم خون می باریدم.
    اگر باران بودم بر شیشه مه گرفته ماشین عاشقان شاعرانه فرود می آمدم.
    اگر باران بودم بر سر نوزادی که برای اولین بار منو حس می کند نم نم و کم کم می باریدم و با اولین بارشم دستامش را می بوسیدم.
    اگر باران بودم تازیانه وار بر سر مردی می باریدم که با نگاه تحقیر آمیز به یک زن نگاه می کند.
    اگر باران بودم آنقدر بر دفتر مشق کودک یتیم و بی بضاعت می باریدم تا نیاز به خرید دفتر نو نداشته باشد.
    اگر باران بودم به خورشید امان خودنمایی می دادم تا با رنگین کمان بچه ها را خوشحال کنم.
    اگر باران بودم شدت و حدتم را خودم کم و زیاد می مردم و رقص عاشقانه ایی راه می انداختم.
    اگر باران بودم بر سر آدم نادان ایتقدر محکم می باریدم تا دانا شود
    اگر باران بودم چترها را با تازیانه باریدنم سوراخ می کردم
    اگر باران بودم به باد اجازه خودنمایی نمی دادم تا موجودات بی سر پناه سردشون نشه.
    اگر باران بودم کابلهای برق را قطع می کردم سیم کشی ها را نابود می کردم که شاید شمعی در خانه ایی روشن شود و زندگی عاشقانه تر شود
    اگر باران بودم برکه ها را پر آب می کردم قطراتم را کم کم به داخل برکه می ریختم تا ماهی ها نترسن
    اگر باران بودم سدها را پر آب می کردم تا هیچ زمان کم آبی نشود
    اگر باران بودم دریاجه ارومیه را پر آب می کردم تا گونه های جانوری اش منقرض نشود
    اگر باران بودم آنقدر می باریدم تا اتسان از این همه بدی پاک شوددددد
    اگر باران بودم آنقدر می باریدم تا دوباره کره زمین مثل اولش پر آب شود.

  65. تمرین دوازدهم _ آنافورا 🦋🎈

    اگر پروانه بودم، پرواز کردن و رها کردن به دیگران یاد می دادم.
    اگر پروانه بودم، زیبا در سادگی را به بالک های کوچکم به دیگران انتقال میدادم.
    اگر پروانه بودم، هرپنجره خانه ای که باز بودم، سمتش میرفتم تا لبخند بر لبان کودکان بیاورم.
    اگر پروانه بدم، پرواز میکردم پرواز در کل شهر و خانه ها و گل فروشی ها .
    اگر پروانه بودم، هر آدم غمگینی میدیدم، روی دستش مینشستم و اینقدر زیبایی ام را نشان میدادم تا لبخند بر لبش بیاید و سرگرم بازی و نوازش من شود.
    اگر پروانه بودم، رهابودن بعد ازسختی را به دیگران می آموختم.

  66. آنافورا
    در این روز های بارانی مینویسم :
    من اگر باران بودم …

    من اگر باران بودم برای یک بار هم که شده لیوان منتظر در حیاط را پر میکردم …

    من اگر باران بودم ، زیبایی خودم را با سیلاب از بین نمیبردم .

    من اگر باران بودم در هوای سرد زمستان مثل ، دوش آب گرم را روی سر فقیران باز میکردم .

    من اگر باران بودم غباری را که جلوی دیدن مهربانی های خدا را گرفته می شستم .

    من اگر باران بودم ، نویسنده می شدم و می نوشتم سرنوشت قطره قطره اشک های ابر را زمانی که راهی سفرِ دور و درازشان میشوند .

    من اگر باران بودم پنهان میکردم بغض های شکسته را .

    من اگر باران بودم آلبومی از صدای باریدن قطره هایم بیرون میدادم ، حتما پرفروش میشد ! .

    من اگر باران بودم می شستم آلودگی های دل را ، که آلوده کرده اند هوای نفس کشیدنِ روح را ؛ می شستم کینه را ، نفرت را ، قهر را .

    من اگر باران بودم از بالا رقص کودکان را به ابر های دل گرفته نشان می دادم تا بخندند و از شادی ببارند .

    و در نهایت
    اگر من باران بودم ، رحتمی از سوی پروردگار بودم ، یاد میدادم به زمینی ها که خودشان را دوست بدارند زیرا هرکدام رحمتی از سوی پروردگار برای یکدیگرند .

    من اگر ترس بودم …

    من اگر ترس بودم به خودم افتخار میکردم زیرا اختیار لشکری از آدم ها دستم بود .

    من اگر ترس بودم لایه های ناشناخته شخصیت انسان ها را بهشان نشان میدادم .

    من اگر ترس بودم تعجب میکردم که چطور آدم ها اینگونه در وجودشان از من پذیرایی میکنند .

    من اگر ترس بودم به انسان ها میگفتم شما خودتان من را بوجود آورده اید و از بودن من راضی هستید .

    من اگر ترس بودم از قدرتی که آدم ها به من داده اند خنده ام میگرفت .

    من اگر ترس بودم ، میشدم قدرتمند ترین موجود روی زمین ، آرزوی آدم ها را دست نیافتنی نشان میدادم تا بیخیالشان شوند .

  67. 1عشق یعنی دلدادگی
    2عشق یعنی دلبستگی
    3عشق یعنی حال بدولی لذت بخش
    4عشق یعنی دیوانگی
    5عشق سرزندگی
    6عشق یعنی حیات
    7عشق یعنی نبض زندگی
    8عشق یعنی سفیدوسیاهی
    9عشق یعنی رسیدن بی پایان
    10عشق یعنی جدال قلب وعقل ولی پیروزی قلب
    11عشق یعنی فرازو فرود
    12عشق یعنی لمس تمام فصل ها
    13عشق یعنی چشمهایت پراز تصویر معشوق
    14 عشق یعنی تبلور احساس
    15عشق یعنی درگیری تمام حواس
    16عشق یعنی نازونیاز
    17عشق یعنی چشم پوشی از بدی معشوق
    18عشق یعنی صدای آب روان
    19عشق یعنی توجه
    20عشق یعنی جاده یکطرفه

  68. ۱. اگر ابر بودم تمام دنیا را می گشتم
    ۲. اگر ابر بودم به قطب می رفتم تا سرمای آن جا را هم حس کنم.
    ۳. اگر ابر بودم به جای دریا، در هامون می باریدم.
    ۴. اگر ابر بودم به کنار عشایر لر پی رفتم و آنقدر نزدیک زمین می شدم تا کودکان من را هم در بازی هایشان شریک کنند.
    ۵. اگر ابر بودم بالای سر هر عروس و دامادی خودم را به شکل قلب در پی آوردم.
    ۶. اگر ابر بودم قطرات اشکم را می چکاندم روی صورت آنهایی که تا لنگ ظهر خوابند.
    ۷. اگر ابر بودم باران سیلابی درست نمی کردم.
    ۸. اگر ابر بودم کمتر به شمال می رفتم تا رطوبت آنجا را کم کنم.
    ۹. اگر ابر بودم در کویر، کنار کاروان های که در آفتاب در حرکت هستند می بودم.
    ۱۰. اگر ابر بودم برای همدردی با داغداران آنقدر گریه می کردم که همه‌ام آب شود.
    ۱۱. اگر ابر بودم با ابر های دیگر می رفتیم استادیوم و موج مکزیکی انجام می‌دادیم.
    ۱۲. اگر ابر بودم می رفتم موسسه محک و برای بچه های بیمار آنجا هرچه شکلک بلد بودن در می آوردم تا شاد شوند.
    ۱۳. اگر ابر بودم روی سر ظالمان چنان می باریدم تا خفه شوند.
    ۱۴. اگر ابر بودم تا لایه اوزون می رفتم که ببینم فضا چه شکلی است.
    ۱۵. اگر ابر بودم برف‌م را به زمینی می نشاندم که تا به حال در آن برف نبوده است.
    ۱۶. اگر ابر بودم بقیه ابر ها را مجاب می کردم که به جای رفتن به انگلیس و اروپا، سر کج کنند و بیایند به آفریقا.
    ۱۷. اگر ابر بودم تنها کاری که جمعه ها می کردم این بود که ام بدهم روی آسمان.
    ۱۸. اگر ابر بودم یک جاده هوایی شیک برای خلبان ها درست می کردم.
    ۱۹. اگر ابر بودم کرکس ها را درون خودم حبس می کردم تا شکار نیمه جانشان قرار کند.
    ۲۰. اگر ابر بودم آنافورا‌ی خودم را در مورد انسان ها می نوشتم.

  69. دوست داشتم باران باشم تا ببارم بر روی گل های خشکیده
    دوست داشتم باران باشم تا با باریدنم یک کشاورز را خوشحال کنم
    دوست داشتم باران باشم تا غم های یک دل غمگین را بشویم
    دوست داشتم باران باشم تا بنده ای از بندگان خدا از صدایم آرامش بگیرد
    دوست داشتم باران باشم تا خاک مرده را زنده کنم
    دوست داشتم باران باشم تا درمان لب تشنه ای شوم
    دوست داشتم باران باشم تادوعاشق از تماشایم سر مست شوند
    دوست داشتم باران باشم تا برایم فرقی نداشته باشد اینجاسقف خانه یک مسکین است یا ثروت مند فقط ببارم
    دوست داشتم باران باشم تا پنجره ها برای دیدنم باز شوند
    دوست داشتم باران باشم تا مادری کودکش را از بیرون خانه رفتن منع کند
    دوست داشتم باران باشم تا جوی ها پر ازمن شود
    دوست داشتم باران باشم تا قبر های نشسته خاک گرفته را جلا دهم
    دوست داشتم باران باشم تا همیشه از نزدآسمان خدا نازل شوم
    دوست داشتم باران باشم تا گاهی سیل شوم وزشتی ها را با خود ببرم

  70. آنافور
    اگر ایران بودم به تو میگفتم پذیرش مهم است ، پذیرشِ انسانها با هر نوع رنگ پوست و عقیده و نظر را تمرین کن وقتی که شبیه تو نیستند و با آنها اختلاف نظر داری
    اگر ایران بودم به تو میگفتم هیچ چیز پایدار نیست غم شادی حکومت ها و مردمان آمدند و رفتند اما تاریخ فراموش نخواهد کرد
    اگر ایران بودم دلم میخواست فقر را نبینم ، فقر ِ فرهنگی ، فقر ِ مالی و ..
    اگر ایران بودم به تو میگفتم مراقب جنگلها دریا کوه خاک ِ من باش
    مسئولیت پذیر باش در مقابل من و کل کره ی زمین
    اگر ایران بودم برایت میخواندم آرام باش عزیزِ من آرام باش حکایت دریاست زندگی گاهی درخشش آفتاب برق و بوی نمک ترشح شادمانی گاهی هم فرو میریزیم چشم هایمان را میبندیم همه جا تاریکی ست
    اگر ایران بودم حرفهای زیادی برای گفتن داشتم اما گوش شنوا کم بود ، خیلی کم
    اگر ایران بودم آغوش میشدم برای آنان که به من پناه میبردند
    اگر ایران بودم پر از زیبایی هایی بودم که منتظرند کشف شوند
    اگر ایران بودم به تو میگفتم سفر کن

  71. تمرین دوازدهم
    زندگی سراسر از دلخوشی ست دلخوشی‌های کوچک .
    دلخوشی های کوچک مثل ؛ آب دادن به گلدان‌ها
    دلخوشی‌های کوچک مثل ؛استشمام عطر تن یک نوزاد
    دلخوشی‌های کوچک مثل ؛خنده‌های پدر و مادر
    دلخوشی‌های کوچک مثل ؛درآغوش گرفتن یک کودک
    دلخوشی‌های کوچک مثل ؛بازکردن پنجره در یک صبح بارانی و لذت بردن از هوای ناب
    دلخوشی‌های کوچک مثل ؛قدم زدن روی برگ‌های خشک و زرد پاییزی
    دلخوشی‌های کوچک مثل ؛چیدن میوه از درخت
    دلخوشی‌های کوچک مثل ؛شنیدن خاطرات کودکی دیگران
    دلخوشی‌های کوچک مثل ؛ورق زدن آلبوم های قدیمی
    دلخوشی‌های کوچک مثل ؛چکیدن قطرات باران روی دستانت
    دلخوشی‌های کوچک مثل ؛جوانه زدن سبزه‌های عید
    دلخوشی‌های کوچک مثل ؛شادی دیگران هنگام هدیه دادن به آنها
    دلخوشی‌های کوچک مثل ؛شنیدن صدای جیرجیرک‌ها
    دلخوشی‌های کوچک مثل ؛صدای قرآن خواندن پدربزرگ
    دلخوشی‌های کوچک مثل ؛قل قل سماور مادربزرگ
    دلخوشی‌های کوچک مثل ؛تماشای رقص ماهی‌های قرمز
    دلخوشی‌های کوچک مثل ؛خوردن لبو در هوای برفی
    دلخوشی‌های کوچک مثل ؛بوییدن کاغذهای کتاب
    دلخوشی‌های کوچک مثل ؛حس کردن وزش باد از میان برگ‌های سبز گیاهان
    دلخوشی‌های کوچک مثل ؛پوشیدن لباس های دلخواهت

  72. تمرین آنافورا
    دوست داشتم ابر باشم و همسفر باد شوم
    دوست داشتم ابر باشم و بگذرم از جنگل، دریا، کوه و بیابان
    دوست داشتم ابر باشم و پرواز کنم بر فراز شهر و روستا
    دوست داشتم ابر باشم و جستجو کنم زمین خشک و تشنه.
    دوست داشتم ابر باشم و سیراب کنم خشکزار خشکیده
    دوست داشتم ابر باشم و بنوشانم آب به کشت‌کار برزگری
    دوست داشتم ابر باشم و بکارم لبخند بر لبان کشاورز خسته‌ای
    دوست داشتم ابر باشم و بزدایم گرد از رخ کودک بازیگوشی
    دوست داشتم ابر باشم و دور کنم دود از هوای آلودۀ شهر
    دوست داشتم ابر باشم و ببارم برای جنگل در آتش سوخته
    دوست داشتم ابر باشم و برویانم علف برای حیوان گشنۀ ای
    دوست داشتم ابر باشم و سرشار کنم زآب ذراعت عطش‌زده‌ای
    دوست داشتم ابر باشم و جاری کنم رودِ از راه مانده‌ای
    دوست داشتم ابر باشم و روان کنم چشمۀ بر جا نشسته ای
    دوست داشتم ابر باشم و لطیف کنم حرارت هوای سوزنده‌ای
    دوست داشتم ابر باشم و ذره‌ذره شوم، قطره باران یا گولۀ برف

  73. دلم از خودم می‌گیرد وقتی اولویت اول زندگی‌ام نباشم.
    دلم از خودم می‌گیرد وقتی می‌شود و می‌گویم نمی‌توانم
    دلم از خودم می‌گیرد وقتی به جای گریه می‌خندم.
    دلم از خودم می‌گیرد وقتی نمی‌گذارم باور کنند گاهی کم می‌آورم.
    دلم از خودم می‌گیرد وقتی مهارت نداشتن در گفتن “نه” را با مهربانی اشتباه می‌گیرم.
    دلم از خودم می‌گیرد وقتی دوست دارم و می‌گویم نه.
    دلم از خودم می‌گیرد وقتی به دیوارهای سست چنگ می‌زنم.
    دلم از خودم می‌گیرد وقتی جواب هر سلامی را واجب می‌دانم و جواب خداحافظی را مکروه.
    دلم از خودم می‌گیرد وقتی به زیباییم, استعدادم و بی‌همتا بودنم شک می‌کنم.
    دلم از خودم می‌گیرد وقتی از ترس به خدا گلایه نمی‌کنم, سرش فریاد نمی‌زنم و زیر سؤالش نمی‌برم.
    دلم از خودم می‌گیرد وقتی گمان می‌کنم یک انسان دیگر, می‌تواند بیشتر از خودم به کارم بیاید.
    دلم از خودم می‌گیرد وقتی شعر نمی‌خوانم, شعر نمی‌گویم و اصرار می‌کنم که خدا برای شاعری من را نیافریده.
    دلم از خودم می‌گیرد وقتی کاری که خودم انجام نمی‌دهم را از دیگری توقع دارم.
    دلم از خودم می‌گیرد وقتی بی‌خیال غم‌های خلق خدا می‌خورم و می‌خوابم و می‌خندم.
    دلم از خودم می‌گیرد وقتی کمک می‌خواهم زمانی که به تنهایی می‌توانم و تنها راه میفتم زمانی که نیاز به همراه دارم.دارم
    دلم از خودم می‌گیرد وقتی باران را دوست نداشته باشم.
    دلم از خودم می‌گیرد وقتی تنها آرزویم مرگ باشد.
    دلم از خودم می‌گیرد وقتی شب, بی‌رویای ترقی خودم بخوابم.
    دلم از خودم می‌گیرد وقتی به دنیا بیشتر از ارزشش اهمیت بدهم.
    دلم از خودم می‌گیرد وقتی خودم را به تمامی دوست نداشته باشم و تنهایش بگذارم.

  74. من اگر یک دانش آموز بودم هر روز درسهایی را میخواندم
    من اگر یک دانش آموز بودم امید و آرزوی پدر و مادرم را نا امید نمی کردم
    من اگر یک دانش آموز بودم انرژیام را بابت غصه های الکی هدر نمی دادم
    ا
    گر من دانش آموز بودم برای زحمتها و هزینه هایی که برایم میشود قدر میدانستم و تلاشم را برای وطنم میکردم

  75. اگر 20 سال بخوانم و بنویسم در 47 سالگی بابت7 تا 27 سالگی ام که صرف رشد شخصی و شغلی ام نشد افسوس نمی خورم.
    اگر 20 سال بخوانم و بنویسم در 47 سالگی به معنای واقعی بسیاری از کلمات پی برده ام.
    اگر 20 سال بخوانم و بنویسم در 47 سالگی آگاهانه تر زندگی می کنم.
    اگر 20 سال بخوانم و بنویسم در 47 سالگی به رشد فردی مدنظرم رسیده ام.
    اگر 20 سال بخوانم و بنویسم در 47 سالگی فرزندان خوبی تربیت کرده ام.
    اگر 20 سال بخوانم و بنویسم در 47 سالگی ارتباطم با همسرم همچنان عاشقانه است.
    اگر 20 سال بخوانم و بنویسم در 47 سالگی مهمان برنامه کتاب شده ام.
    اگر 20 سال بخوانم و بنویسم در 47 سالگی زیبا و موثر سخن می گویم.
    اگر 20 سال بخوانم و بنویسم در 47 سالگی حرف ها و کتاب های تاثیر گذاری برای ارائه دارم.
    اگر 20 سال بخوانم و بنویسم در 47 سالگی فرهنگ کتابخوانی در خانه ما رایج شده است.
    اگر 20 سال بخوانم و بنویسم در 47 سالگی دوستان فرهیخته ای دارم.
    اگر 20 سال بخوانم و بنویسم در 47 سالگی بهترین شاهکارهای جهان را خوانده ام.
    اگر 20 سال بخوانم و بنویسم در 47 سالگی با استاد بزرگوارم جناب کلانتری و دوستان مدرسه نویسندگی ملاقات می کنم.
    اگر 20 سال بخوانم و بنویسم در 47 سالگی به خود افتخار می کنم.
    اگر 20 سال بخوانم و بنویسم در 47 سالگی مایه افتخار عزیزانم هستم.
    اگر 20 سال بخوانم و بنویسم در 47 سالگی فرزندانم ازین که بگویند مادرشان نویسنده است سربلند هستند.
    اگر 20 سال بخوانم و بنویسم در 47 سالگی انسان عمیق تر و فهمیم تری هستم.
    اگر 20 سال بخوانم و بنویسم در 47 سالگی مایل نیستم زمان به عقب برگردد.
    اگر 20 سال بخوانم و بنویسم در 47 سالگی از انتخابم خشنودم.
    اگر 20 سال بخوانم و بنویسم در 47 سالگی نکته بین تر هستم.
    اگر 20 سال بخوانم و بنویسم در 47 سالگی با نویسندگان پیشکسوت اشنا شده ام.
    اگر 20 سال بخوانم و بنویسم در 47 سالگی ذهنم مثل بک نوجوان فعال و هشیارست.
    اگر 20 سال بخوانم و بنویسم در 47 سالگی دیگران را بهتر درک میکنم.
    اگر 20 سال بخوانم و بنویسم در 47 سالگی عملگراتر هستم.

  76. اگر پرنده بودم تا اوج آسمان پرواز می کردم
    اگر پرنده بودم ب کشورهای مختلف سفر می کردم
    اگر پرنده بودم همیشه آزاد و رها بودم
    اگر پرنده بودم بهترین نغمه ها را میخواندم
    اگر پرنده بودم نگران فردایم نبودم
    اگر پرنده بودم با پروانه ها دوست میشدم
    اگر پرنده بودم بر فراز گنبد مشهد الرضا پرواز می کردم
    اگر پرنده بود صید شکارچی نمی‌شدم
    اگر پرنده بودم نماد زیبایی و رهایی میشدم
    اگر پرنده بودم بر فراز دریاها پرواز میکردم
    اگر پرنده بودم با هم نوعان خودم مهربان بودم
    اگر پرنده بودم نامه ی عاشق را به معشوق می رساندم
    اگر پرنده بودم از پلیدی ها تهی بودم
    اگر پرنده بودم هر روز به دوستانم سر میزدم
    اگر پرنده بودم در آسمان نقطه میشدم
    اگر پرنده بودم به تنهایی به دشتزار و گلستان می رفتم
    اگر پرنده بودم پیام آور صلح میشدم
    اگر پرنده بودم همبازی کودکان میشدم
    اگر پرنده بودم نیازی ب مال و جاه نداشتم
    اگر پرنده بودم شاد و رها بودم

  77. 📝من می نویسم چون صحفه سفید تنها جایی ست که سکوت من را می شکندو بی مهابا احساسات رسوب کرده ام را روی آن ترسیم میکنم.
    📝من می نویسم چون سال هاست ،ذهنم استراحت نکرده است.
    📝 من می نویسم چون باید حرف بزنم بعد از سال ها سکوت خفقان الود.
    📝من می نویسم چون تنها قلم است که صبح حال من را میپرسد و اخر شب را برایم بخیر میکند.
    📝من می نویسم تا لابلای واژه ها زندگی کنم.
    📝من می نویسم به جبران روزهایی که نزیسته ام.
    📝من می نویسم شاید نوشته هایم پنجره ای شود روبروی خورشید.
    📝من می نویسم شاید نوشته هایم پرنده ای شود که از قفس ازاد شده.
    📝من می نویسم چون در28سالگی تازه می خواهم شروع کنم.
    📝من می نویسم چون فریاد های بی صدایی ک در درونم خاموش کرده اند راشعله ور کنم.
    📝من می نویسم چون صحفه سفید گوش شنوایی برای من شده بود، وقتی کسی حرف هایم را نمیشنید.
    📝من می نویسم چون جز قلم تکیه گاه دیگری راحس نمیکنم.
    📝من می نویسم چون قلم همدم تنهایی من شده است.
    📝من می نویسم چون تنها قلم است ک حرف من را می فهمد.
    📝من می نویسم چون خیال من شوق پرواز دارد.
    📝من می نویسم چون که دست هایم برای بوسیدن قلم جان می دهد.
    📝من می نویسم چون با نوشتن ب هرکجا ک بخواهم سفر می کنم.
    📝من می نویسم چون میخواهم رها شوم از اسارت ذهن.
    📝من می نویسم چون میخواهم با فروغ (فرخزاد)متولد شوم .
    📝من می نویسم چون اولین بار ک دست هایم را گرفتی .دستان من عطر نوشته هایت را گرفت و رسالت نوشتن را ب من اموخت.
    📝من می نویسم چون با چشم هایت ب درون خودم سفر کردم .
    📝من می نویسم چون باید از گذشته ام کوچ کنم.
    📝من می نویسم از چشم هایت چون حرف های من را می خواند.
    📝من می نویسم برای آن هایی که احساس را نمیشناسند و حرف دل را نمیخوانند.
    📝من می نویسم شاید نوشته هایم عدالتی شود برتمام حس های سرکوب شده.

  78. خوش بختی یعنی هر جمعه را در کنار خانواده ات سر کنی.
    خوش بختی یعنی هنوز زنده بوده و گرمای خورشید را روی پوستت احساس کنی.
    خوش بختی یعنی خاطرت آسوده و دلت آرام باشد.
    خوش بختی یعنی دروس خودت را تمام کرده و بخوابی.
    خوش بختی یعنی شادی عزیزانت را ببینی.
    خوش بختی یعنی دوستان صدیق و خوشدل داشته باشی.
    خوش بختی یعنی از زندگی ات با وجود همهء کاستی هایش راضی باشی.
    خوش بختی یعنی ایمان محکم و استوار به خدا و توکل عمیق داشته باشی.
    خوش بختی یعنی غذای امروزت را به گرسنه ای ببخشی و با وجود شکم خالی، دلی سیر و شادمان داشته باشی.
    خوش بختی یعنی باعث ایجاد حس خوب در وجود دیگران شوی.
    خوش بختی یعنی بعد از ظهر یک روز بهاری در جنگلی که مملو از درختان کهن باشد، در حین باریدن باران قدم بزنی.
    خوش بختی یعنی وقتی خسته به خانه می رسی، دلت از بوی خوش طعام دست پخت مادرت ضعف برود.
    خوش بختی یعنی در حین شکست و تنهایی، آغوش پدر پناهگاهت باشد.
    خوش بختی یعنی با همدل و همدمت به تماشای ستاره گان بنشینی.
    خوش بختی یعنی هر روزت را از نو زندگی کنی.
    خوش بختی یعنی ده جلد کتاب تازه برای تعطیلات بخری.
    خوش بختی یعنی وجودت مایهء شادی و اطمینان خاطر خانواده و دوستانت باشد.
    خوش بختی یعنی ارزش معنویات زندگی ات چند برابر مادیات آن باشد.
    خوش بختی یعنی همیشه از ته دلت شاکر و امیدوار باشی.
    خوش بختی یعنی در بستر مرگ با لبخند به همراه زندگی وداع کنی.

  79. آنافورا:
    1. اگر گل بودم تمام زیبایی خود را نثار دیگران میکردم.
    2. اگر گل بودم به تمام افراد اجازه میدادم تا بوی من لذت ببرند.
    3. اگر گل بودم زیبایی خود را وسیع میکردم.
    4. اگر گل بودم به دیگران عشق می ورزیدم.
    5. اگر گل بودم از گزند حشرات خودم را حفظ میکردم.
    6. اگر گل بودم شادی را به دیگران هدیه میدادم.
    7. اگر گل بودم اجازه نمی دادم افراد احساس تنهایی بکنند.
    8.اگر گل بودم اجازه مدادم همه از من لذت ببرند.
    9. اگر گل بودم لطافت خود را حفظ میکرم.
    10. اگر گل بودم از خودم در برابر سرما محافظت میکنم.
    11.اگر گل بودم به دیگران هدیه میدادم.
    12. اگر گل بودم عشق ورزیدن را به دیگران یاد میدادم.
    13.اگر گل بودم به زنبورها دستور تشکیل عسل میدادم.
    14. اگر گل بودم به تماشای دیگران می‌پرداخت.
    15. اگر گل بودم طبیعت را زیبا می گردانیدم.
    16. اگر گل بودم عطرهای بسیاری را تولید میکردم.
    17. اگر گل بودم دسته گل عروس میشدم.
    18. اگر گل بودم به دیگران حس طراوت و تازگی میدهم.
    19. اگر گل بودم به حس دیگران نسبت به خودم توجه میکنم.
    20. اگر گل بودم تمام دنیا را گلستان میکردم.

  80. “آنافورا”
    اگر کنارم می‌ماندی، برایت هر روز شعر می‌سرودم.
    اگر کنارم می‌ماندی، تمام هزار و یک شب را با هم ورق می‌زدیم.
    اگر کنارم می‌ماندی، شب چنان طولانی و روز چنان بیهوده نبود.
    اگر کنارم می‌ماندی این بت فرو نمی‌ریخت و آن آینه نمی‌شکست.
    اگر کنارم می‌ماندی، گل‌ها همه از روی تو شرمگین می‌شدند.
    اگر کنارم می‌ماندی، دنیا را به اندازه مشت‌هایمان کوچک می‌کردیم.
    اگر کنارم می‌ماندی، من هم قصه‌ای برای تعریف کردن داشتم.
    اگر کنارم می‌ماندی، آسمان را قدم می‌زدیم.
    اگر کنارم می‌ماندی، این چنین ترحم برانگیز نبودم.
    اگر کنارم می‌ماندی، دنیا جای بهتری برای زندگی کردن می‌شد.

  81. و اگر من خودم را به اندازه ببینم امیدم به خدا بیشتر میشود
    و اگر من خودم را به اندازه ببینم حق را هم میبینم
    و اگر من خودم را به اندازه ببینم با خودم آشتی میکنم
    و اگر من خودم را به اندازه ببینم خدا را هم میبینم
    و اگر من خودم را به اندازه ببینم دیگران را هم میبینم
    F M:
    واگر من خودم را به اندازه ببینم کم نمی اورم
    و اگر من خودم را به اندازه ببینم به اندازه میرسم
    و اگر من خودم راا به اندازه ببینم به عدالت نزدیک تر است
    و اگر من خودم را به اندازه ببینم انقدر افسردگی و ناامیدی به سراغم نمی آید
    و اگر من خودم را به اندازه ببینم کارم سامان میابد.

  82. اگر انتخاب با من بود ،به جای انسان پرنده میشدم آزاد اوج می گرفتم اگر انتخاب با من بود ،رود میشدم ،جاری ،روان ،زلال اگر انتخاب با من بود کوه میشدم ،استوار ،محکم اگر انتخاب با من بود عشق میشدم ،سوزان ،هیجان اور اگر انتخاب با من بود محبت میشدم ،بوسه می شدم ،لبخند می شدم اگر انتخاب با من بود گل میشدم زیبا ،رنگا رنگ اگر انتخاب با من بود نور میشدم، می درخشیدم اگر انتخاب با من بود امید می شدم در دل آدم ها اگر انتخاب با من بود خیال میشدم ،یک رویا اگر انتخاب با من بود قند می شدم اگر انتخاب با من بود ،باران می شدم می باریدم اگر انتخاب با من بود حتما فرشته ی شانه راست می شدم فقط خوبی ها را می دیدم اگر انتخاب با من بود هیچ وقت بزرگ نمی شدم اگر انتخاب با من بود بچه می ماندم ،می دویدم ،بلند بلند شعر می خواندم و زیر چادر مادر قایم می شدم اگر انتخاب با من بود راستی اگر انتخاب با من بوداصلاشاید هر گز به این دنیا نمی آمدم

  83. ماه اول
    تمرین دوازدهم: آنافورا
    کاش درختی بودم که نماد سبزی و استقامت است
    کاش رودی بودم که پیوسته روان است
    کاش بال داشتم و به هر سویی می رفتم
    کاش رنگین کمان بودم و بعد از هر باران همه مرا به نظاره می نشستند
    کاش رنگ آبی آسمان مال من بود
    کاش بهار بودم و نوید زندگی دوباره می دادم
    کاش تابستان بودم و گرمای حیات از من بود
    کاش پاییز بودم و برگ درختان را زرد می کردم
    کاش زمستان با برف سفید بودم
    کاش مادر بودم
    کاش امیدی داشتم
    کاش……….

  84. درس 12:آنافورا
    1_وزنه یعنی فرم مطلوب
    2_وزنه یعنی خوشحالی یا ناراحتی
    3_وزنه یعنی سنجیدن انسان یا شیی مورد نظر
    4_وزنه یعنی خیال آسوده
    5_وزنه یعنی دلهره و استرس
    6_وزنه یعنی دردسر
    7_وزنه یعنی آرامش
    8_وزنه یعنی غذا کم خوردن
    9_وزنه یعنی پیاده روی
    10_وزنه یعنی تناسب اندام
    11_وزنه یعنی سلامتی
    12_وزنه یعنی شاد بودن
    13_وزنه یعنی زندگی کردن
    14_وزنه یعنی تحمل سنگینی
    15_وزنه یعنی تلاش کردن
    16_وزنه یعنی ورزش کردن
    17_وزنه یعنی سوژه بودن
    18_وزنه یعنی گرسنگی کشیدن
    19_وزنه یعنی دو هفته یکبار
    20_وزنه یعنی خود را آزمودن
    21_وزنه یعنی شعور بالا
    22_وزنه یعنی شور زندگی
    23_وزنه یعنی کمیت
    24_وزنه یعنی سختی کشیدن
    25_وزنه یعنی ایستادن
    26_وزنه یعنی هنوز
    27_وزنه یعنی دید خوب نسبت به هستی
    28_وزنه یعنی تکرار
    29_وزنه یعنی توجه
    30_وزنه یعنی دقیق بودن

  85. 1.اگر آب بودم تمام کویرهای دنیا را سیراب می کردم.
    2.اگر آب بودم در پاییز می باریدم و خشکی پاییز را از بین می بردم.
    3.اگر آب بودم در زمستان از آسمان می باریدم تا برای بهاری سبز زمین را آماده تر کنم.
    4.اگر آب بودم در بهار از آسمان می باریدم تا تمام باغ ها برای تابستان میوه های آبدار تری داشته باشند.
    5.اگر آب بودم در تابستان از آسمان می باریدم تا از گرمای تفت دیده زمین بکاهم.
    6. اگر آب بودم در تمام جوی های آب جاری میشدم وصدای بهشت را به گوش همگان میرساندم.
    7. اگر آب بودم تمام ضرب های نشسته دنیا را تولید می شدم که دیگر با استفاده شده‌اند کثیف و آلوده نشوند
    8. اگر آب بودم همگان را سیراب می کردم
    9.اگر آب بودم خودم را به خورشید می رساندم و گاهی آب روی آفتاب می پاشیدم.
    10. اگر آب بودم به پای تمام درختان می نشستم تا همه درختان سیراب شوند و میوه‌های آبدار و سالم برای بندگان خدا تولید کنند.
    11. اگر آب بودم خودم را به دریا می رساندم وهمراه موج های دریا به رقص درمی آمدم.
    12. اگر آب بودم آن چنان از رودخانه‌ها سرازیر می‌شدم که تمام آشغالهایی که مردمان در آنها ریخته اند را می شستم ومی بردم.
    13.اگر آب بودم تمام خاک در خانه هارا می شستم و به جای آن عطر گلاب می پاشیدم .
    14. اگر آب بودم تمام ماشین های مردم را می شستم ،شیشه های ماشینها را طوری میشستم که دیگر نیازی به برف پاک کن نداشته باشند.
    15. اگرآب بودم در آب سردکن سر چهارراهه قرار میگرفتم تا در تابستان تسلی دل تشنگان باشم.
    16. اگر آب بودم تمام گلدان ها را آب می دادم تا همه خانه ها سرسبز باشند.
    17. اگرآب بودم در باک ماشینها قرار میگرفتم تا همه بدون پرداخت هزینه ماشین خود را روشن کنند وبه سمت مقصد خود حرکت کنند.
    18. اگرآب بودم در حوض خانه ها قرار میگرفتم و یک فواره ازهر حوضی به آسمان میفرستادم.
    19. اگرآب بودم هرلحظه بر لب تشنه اباعبدلله آب میپاشیدم.
    20. اگرآب بودم به تمام گلهای بوستانها آب میدادم تا همیشه گل بدهند.

  86. اگر بچه بودم هروقت خسته میشدم خیلی راحت مینشستم کف پیاده رو و برایم مهم نبود که دیگران در موردم چه فکری میکنند.
    اگر بچه بودم هروقت هوس بستنی میکردم میرفتم یک بستنی قیفی میخریدمو با لذت لیس میزدم ،و برایم مهم نبود که بقیه چه میگویند.
    اگر بچه بودم بی رو دربایستی به همسایه میگفتم که الان حوصله ی شنیدن حرفهایت را ندارم،لطفا برو بعدا تشریف بیاور.
    اگر بچه بودم هروقت دلم میخواست بروم بیرون یک دوری بزنم بی مقدمه درِ خانه را باز میکردم و راهم را پیش میگرفتم ،لازم نبود خوب سرووضعم را ورانداز کنم که مبادا خوشایند دیگران نباشد.
    اگر بچه بودم با دمپایی ابری می‌پریدم وسط کوچه و میزدم به دل بازی.
    اگر بچه بودم لقمه ی نان و پنیری که مادرم با عشق برایم پیچیده را با بغل دستیم نصف میکردم،بی آنکه آنی بیندیشم مبادا مسخره ام کند.
    اگر بچه بودم شمال که میرفتم خودم را میزدم به دل دریا و نگران خیس شدن لباسهایم نبودم.
    اگر بچه بودم راحت لم میدادم روی چمن ها و برایم مهم نبود عابرین چگونه نگاهم میکنند.
    اگر بچه بودم بی خجالت به دوستم میگفتم که چقدر دوستش دارم و با خودم نمیگفتم نکند پررو شود.
    اگر بچه بودم لحظه لحظه ی زندگی را زندگی میکردم،و اجازه نمیدادم حسرت گذشته یا نگرانیِ آینده خرابشان کند.
    اگر بچه بودم هر آن خودم بودم و نقش بازی نمیکردم که مورد پسند ِِ دیگران باشم.
    اگر بچه بودم بجای تلف کردن وقتم در فضاهای مجازی به فضای حقیقی برمیگشتم و جایِ دست گرفتنِ گوشی دستانم را به خاک بازی عادت میدادم.
    اگر بچه بودم پولم را خرجِ خوشی های واجبم میکردم نه اینکه حالا خودم را محروم کنم که مبادا روزی بیاید که بخواهمشان.
    اگر بچه بودم قدرِ قصه های مادربزرگم را بیشتر میدانستم و آش رشته اش را را با گرانترین غذاها عوض نمیکردم.
    اگر بچه بودم برای تک تک ستاره هایی که خانم معلم در دفترم چسبانده ذوق میکردم.
    اگر بچه بودم جورِ دیگری به جهان نگاه میکردم،همانگونه که هست،نه آنگونه که من تصور میکنم.
    اگر بچه بودم از خوردنِ دستپختِ مادرم بیش از هر غذایِ دیگری مشعوف میشدم.
    اگر بچه بودم با هرکسی که به من شادی میداد دستِ دوستی دراز میکردم و به این فکر نمی کردم که خانه شان کجای شهر است و پدرش چکاره است.
    اگر بچه بودم بازی با بچه ها با همان توپ پلاستیکی را به بازی پلی استیشن تنها در خانه ترجیح میدادم.
    اگر بچه بودم قایمکی از مادرم کفی درست میکردم و بی توجه به همه ی دغدغه ها ساعتها حباب بازی میکردم.
    اگر بچه بودم هر چیزی که برای خودم میخواستم برای دوستم هم میخواستم.
    اگر بچه بودم خوب بودم…

  87. 1من اگر یک فرزند داشتم، همیشه او را دوست میداشتم.
    2من اگر یک فرزند داشتم، دوست داشتم تا وقت زیادی با او بگذرانم.
    3من اگر یک فرزند داشتم، دلم میخواست با او بازی کنم
    4من اگر یک فرزند داشتم، به خاطر او سعی میکردم به فرد بهتری تبدیل بشوم.
    5من اگر یک فرزند داشتم، محیط امنی از نظر روانی برای او ایجاد میکردم.
    6من اگر یک فرزند داشتم، برای او بیشتر دوست میشدم تا پدر.
    7من اگر یک فرزند داشتم، تمام اشتباهات او را میبخشیدم اما نادیده نمیگرفتم
    8من اگر یک فرزند داشتم، هیچوقت از او خسته نمیشدم
    9من اگر یک فرزند داشتم، هیچوقت از او عصبانی نمیشدم
    10من اگر یک فرزند داشتم، به او یوگا و تمرینات ذهنی می آموختم
    11من اگر یک فرزند داشتم هر چه در توانم بود برای شکوفا شدن استعداد های او بود انجام میدادم
    12من اگر یک فرزند داشتم، به او معنی احترام و حرمت گذاشتن می آموختم
    13من اگر یک فرزند داشتم، هر چقدر هم که ناخلف بود از دوست داشتنش خسته نمیشدم
    14من اگر یک فرزند داشتم، اگر دوست داشت او را زیاد بغل میکردم
    15من اگر یک فرزند داشتم، همانقدر که پدر و مادرم مرا خوب بزرگ کردند همانقدر او را خوب بزرگ می کردم.
    16من اگر یک فرزند داشتم، او را دست کم نمیگرفتم.
    17من اگر یک فرزند داشتم، خوب راجع به طرز رفتار کردنم با او فکر میکردم
    18من اگر یک فرزند داشتم، برای تربیت او برنامه خوبی میریختم
    19من اگر یک فرزند داشتم، نمیگذاشتم مثل من احساس تنهایی کند.
    20من اگر یک فرزند داشتم برای خراب کردن چیزها از او ناراحت نمیشدم حتی اگر زحمت زیادی برایش کشیده بودم

  88. فراری یعنی کسی که از نقطه یک به نقطه دو میره چون به چیزایی که تو منطقه اول هست متمایل نیس
    فراری میتونه بچه ای باشه که از زیر درس و مشق درمیره
    فراری میتونه کسی باشه که میزاره از کشورش میره
    فراری میتونه کسی باشه که از ترس زنبور میدُوه
    فراری میتونه کسی باشه که مهمونی نمیره
    فراری میتونه کسی باشه که چیزیو شکسته اما وانمود میکنه اینطور نیست
    فراری میتونه کسی باشه که دیگه تلاش نمیکنه چون صدبار شکست خورده
    فراری میتونه بازیگری باشه که دیگه نمیتونه تو اجتماع زندگی کنه
    فراری میتونه کسی باشه که الکی بخاطرِ دوس نداشتن خونوادش ازدواج میکنه
    فراری میتونه کسی باشه که از ترس چاقی فست فود نمیخوره
    فراری حتی میتونه یه اهو باشه که شیر دنبالش کرده
    فراری میتونه …
    شاید به نظر بیاد این عدم تمایل به منطقه اول نیست که فراری رو شکل میده این شجاعت و توانایی فرد در ادامه ی عدم تمایلشه
    اما در اصل این عدم تمایل فرد به منطقه اول و تواناییش نیست که فراری رو شکل میده این وجود منطقه دومه که اینکارو میکنه یعنی درصورت عدم وجود منطقه دوم فرد فقط یک فرارخواه باقی میمونه و عذاب میکشه اون حتی نمیتونه تلاشی بکنه
    فرارخواه کیه؟
    فرار خواه منم
    من مایلم از کل این هستی خارج شم اما حتی اگه بهای مرگ بدم بازم روحم تاابد یه فرار خواه باقی میمونه.

  89. در دنیای تو هم در دل کویر دریاچه‌ای وجود دارد؟
    در دنیای تو هم آدم‌ها هنگام رانندگی سر هم داد می‌زنند؟
    در دنیای تو زندگی باید زیباتر باشد
    در دنیای تو هنوز گل‌های آفتابگردان به سمت آفتاب می‌چرخند؟
    در دنیای تو کسی برای مرگ مورچه‌ها گریه می‌کند؟
    در دنیای تو هم کودکان در جنگ می‌میرند؟
    در دنیای تو صلح بر روی پشت بام خانه‌ها آشیانه ساخته است؟
    در دنیای تو بوی آش نذری تا ده کوچه آن طرف‌تر می‌آید؟
    در دنیای تو هم بوسه و بغل ممنوع شده است؟
    در دنیای تو هم هیچ‌کس پاسخی به سوالات پرتکرار کودکی بازیگوش را نمی‌دهد؟
    در دنیای تو هم نوشتن راه چاره مشکلات توست؟
    در دنیای تو هم نوشتن معنای زندگی را تغییر می‌دهد؟
    در دنیای تو هم می‌توان نوشت و حرف زد؟
    در دنیای تو کسی هست که به حرف‌هایت گوش کند؟

    در دنیای تو هم دود ماشین ریه‌ها را می‌خشکاند؟
    در دنیای تو هم مردمان نگران بحران آب‌اند؟
    در دنیای تو هم مردگان بیشتر از زندگان اهمیت دارند؟
    در دنیای تو هم مردم احساس کافی نبودن، می‌کنند؟
    در دنیای تو هم هر روز صبح کسی برای گربه‌های ولگرد غذا می‌گذارد؟
    در دنیای تو گربه‌ها خوشحال‌اند؟

  90. اگر توباشی نور هم هست
    اگرتوباشی تاریکی وظلمات دیگر نیست
    اگرتوباشی درد ورنج از این دنیا رخت بربندد
    اگرتوباشی دیگر هیچ کس به دنبال تکیه گاه نمی گردد که توخود چون کوهی پر عظمت
    اگرتوباشی دغدغه ها ،وای دغدغه های زندگی دیگر نیست
    اگر توباشی لاله ها پررنگتر وشاداب تر ند گویا تولد دوباره یافته اند
    اگر توباشی آسمان به خود رنگ آبی فیروزه ای خواهدگرقت
    اگرتوباشی آبی آسمان در دریای عشق تجلی بیشتری دارد
    اگرتوباشی عشاق در سرودن نغمه عشق از توتلمذ خواهند کرد
    اگرتوباشی گلها زیباتر وشاداب ترند آواز بلبلان گویا از بهشت شنیده می شود
    اگرتوباشی شاعران بزرگترین غزل زندگی خود را سرایند
    اگرتوباشی نویسندگان برزگترین اثر زندگی خود را رقم خواهند زد
    اگر توباشی طفلی گرسنه وپدری شرمنده نخواهد بود
    اگرتوباشی پیرمرد ناتوان سرگردان کوچه وخیابان برای کسب روزی نیست
    اگرتوباشی گرگان در لباس میش جرات حضور ندارند
    اگرتو باشی عروسکان خیمه شب بازی نخ ها را پاره و آزادانه فریاد گسستگی خواهند زد.
    اگرتوباشی من هم خواهم نوشت واز ورودت همه را آگاه خواهم کرد چه روزی است آن روز

  91. تمرین انافورا
    _ من به این خاطر بدنبال آگاهی از حقیقت خود هستم که با این آگاهی: بهتر بتوانم کارهایی را که با آن احساس خوبی دارم را درک کنم وان را دنبال کنم واگر چالشی درکارم میبینم بهترین راه حل را برای حل آن چالش برگزینم و همچنین در بین انتخابهای مختلف کاری مناسب ترین را برگزینم.
    _ من به این خاطر بدنبال آگاهی از حقیقت خود هستم که با این آگاهی: اگر درسی را میخواهم بخوانم احساس خوشایندی را برای من بوجود بیاورد و اگر با مشکلی مواجه شدم بهترین راه حل را با توجه به شناخت خود انتخاب کنم . همچنین به هنگام انتخاب رشته تحصیلی مناسب ترین رو انتخاب کنم و در میان چندین انتخاب وا نمانم.
    _ من به این دلیل بدنبال آگاهی از حقیقت خود هستم که با این آگاهی : بتوانم هر هدفی را که در زندگی بدنبال آن هستم درست و دقیق انتخاب کنم. همچنین با این آگاهی بدرستی بدانم که که در کجا های مسیری را که بسمت هدفم میخواهم حرکت کنم، باید توقف کنم چرا که در بعضی از جاهای زندگی باید توقیفی کوتاه کرد تا از درست بودن مسیر اطمینان حاصل کرد .
    _ من به این خاطر بدنبال آگاهی از حقیقت خود هستم که با این آگاهی : دوستانه را که انتخاب میکنم درکنار آنها احساس خوبی داشته باشم و از تجربیات آنها استفاده کنم و استفاده برسانم .
    _ من به این خاطر بدنبال آگاهی از حقیقت خود هستم که با این آگاهی : متوجه بشوم که به چه سبکی زندگی کنم راحت تر هستم و با اون سبک بهترین حس و حال رو دارم .
    _ من به این خاطر بدنبال آگاهی از حقیقت خود هستم که با این آگاهی : به لحاظ زندگی زناشویی بدانم که بدنبال چه تیپ شخصیتی هستم و همسر من میخواهم چطور آدمی باشد؟و همچنین در زمان انتخاب در حاله ای از شک وتردید های مختلف نباشم .
    _ و بالاخره من به این خاطر به دنبال آگاهی از حقیقت خود هستم که با این آگاهی : بدانم که به لحاظ مسایل توحیدی از خدای خود چه میخواهم و در این رابطه به دنبال چه چیزی هستم .
    ………

  92. تمرین 12:
    1_وزرنه یعنی تحمل سنگینی
    2_وزنه یعنی سنجیدن شی مورد نظر
    3_وزنه یعنی غذای خوشمزه
    4_وزنه یعنی دردسر
    5_وزنه یعنی آرامش
    6_وزنه یعنی غذا کم خوردن
    7_وزنه یعنی پیاده روی
    8_وزنه یعنی تناسب اندام
    9_وزنه یعنی سلامتی
    10_وزنه یعنی دلهره و استرس
    11_وزنه یعنی دقیق بودن
    12_وزنه یعنی شاد بودن
    13_وزنه یعنی زندگی کردن
    14_وزنه یعنی تلاش کردن
    15_وزنه یعنی ورزش کردن
    16_وزنه یعنی فرم مطلوب
    17_وزنه یعنی سختی کشیدن
    18_وزنه یعنی ایستادن
    19_وزنه یعنی هنوز
    20_وزنه یعنی تکرار
    21_وزنه یعنی توجه
    22_وزنه یعنی دید خوب نسبت به هستی
    23_وزنه یعنی کمیت
    24_وزنه یعنی شور زندگی
    25_وزنه یعنی شعور بالا
    26_وزنه یعنی خود را وزن کردن
    27_وزنه یعنی دو هفنه یکبار
    28_وزنه یعنی گرسنگی کشبدن
    29_وزنه یعنی سوژه بودن
    30_غذا خوردن

  93. خوشبختی یعنی دیدن هر روزه ی طلوع خورشید .
    خوشبختی یعنی دیدن اولین قدم های فرزندت .
    خوشبختی یعنی قدم زدنی عاشقانه در زیر باران پاییزی .
    خوشبختی یعنی جای دستی کودکانه روی میز .
    خوشبختی یعنی خواندن دوباره ی کتاب محبوبت .
    خوشبختی یعنی شنیدن دوستت دارم های صادقانه .
    خوشبختی یعنی شنیدن جمله ی الهی خیر ببینی مادر .
    خوشبختی یعنی غذای مورد علاقه ات که مادر یک هفته برایت نگه داشته .
    خوشبختی یعنی دریافت پیام های پی در پی در روزهای بیماری.
    خوشبختی یعنی خانه ی پدری .
    خوشبختی یعنی جمله ی دوستت دارم مامان با خطی کودکانه .
    خوشبختی یعنی شاخه گلی در دستان همسرت بی هیچ مناسبتی .
    خوشبختی یعنی بی بهانه خندیدن .
    خوشبختی یعنی طعم گس چای عصرانه در کنار عزیزانت .
    خوشبختی یعنی همسرت بهترین رفیقت باشه .

  94. اگر می توانستم به گذشته برگردم کارهای کرده را انجام نمیدادم.
    اگر می توانستم به گذشته برگردم تمام چیزهایی که می‌خوردم را بالا می آوردم.
    اگر می توانستم کمی عقلم را بیشتر کنم حتما اینکار را میکردم.
    اگر می توانستم پرواز کنم قطعاً تا الان از شدت خوشحالی مرده بودم.
    اگر می توانستم عاشق شوم حتما عاشق کسی می شدم که بتواند عاشق باشد.
    اگر می توانستم زیبایی طبیعی ام را بیشتر کنم حتی اگر تنها راه آن خوردن علف های پارک بود این کار را می‌کردم.
    اگر می توانستم جای انسان دیگر باشم جای انسانی در قطب شمال یا جنوب میبودم.
    اگر می توانستم زین دیگران را بخوانم قطعاً به هیچ انسانی اعتماد نمیکردم
    اگر می توانستم تمام صفحات کتاب را در یک روز بخوانم که البته اثبات این کار بر می آیند خوشبخت ترین انسان بودم.
    اگر می توانستم با کلام خود هرکسی را بهر کاری ترغیب کنم دیگر نیازی به این همه زحمت در زندگی نداشتم.
    اگر می توانستم بدون رفتن به حمام تمیز باشم میلیون ها متر مکعب آب تمیز حروم نمیشد.
    اگر می توانستم به زمان سفر کنم از زمان خلقت زمین شروع می‌کردم ولی هیچگاه به این دوره از زمان باز نمی گشتم
    اگر می توانستم زیباترین دست خط دنیا را داشته باشم خطاطی برجسته میشدم.
    اگر می توانستم تمام تلقینات زندگی را یکسره از ذهن خود بیرون میکردم بسیار خوب می شد.
    اگر می توانستم، دلیل مشکلات انسان ها را می فهمیدم
    اگر می توانستم به دیدار بزرگان بشر بروم دقیقاً باید از چه کسی شروع کنم که پایان سرنوشتش خوب تمام شد!…

  95. تمرین آنا فرمول نویسی
    شاید اگر باران می‌بارید حال دنیا کمی بهتر می‌شد
    شاید اگر مادربزرگ زنده بود قصه ها زیباتر می‌شد
    شاید اگر نخودی نیم و جب کوچکتر بود قصه اش جالب تر می شد
    شاید اگر پرواز هم سهم انسان میشد آدمی کمتر دلتنگ میشد
    شاید اگر اصلاً غروبی نبود دل هیچ آدمی هم شور نمیزد
    شاید اگر مادر از ابتدا نبود اینگونه برای نبودنش دلم چنگ نمی زد
    شاید اگر دختر بس ها پسر بس بودند دنیا کمی تغییر می‌کرد
    شاید اگر آدم دل نداشت زندگی راحت تر می شد
    شاید اگر میان دلت گل‌شمعدانی میکاشتی روزهایت زیباتر جوان می زد
    شاید اگر کسی به خورشید سر می‌زد و غروبش را کمی آب پاشی می کرد کمتر دل ما را آتش می زد
    شاید اگر کتابها قدرت تکلم داشتند فراموشی عاقبتشان نمی‌شد
    شاید اگر داشتن مود می‌شد خیابان ها زیباتر می شدند شاید اگر تخته قاپو قانون نمی‌شد کوچ از این همه سختی سخت نمی‌شد
    شاید اگر رنگین کمان یک رنگ بود یک رنگی میان مردم تثبیت تر می شد
    شاید اگر آنا پیر نمی شد خوشیهای من تمام نمی شد
    شاید اگر دنیا کمی صبر میکرد آرزوهای من خراب نمی شد
    شاید اگر کودک درونم زنده بود روزها اینقدر کلافه کننده نمی‌شد
    شاید اگر خواهری داشتم حرف زدن اینقدر محال نمی‌شد
    شاید اگر لالایی بلد بودم خوابیدن کمی زیباتر میشد
    شاید اگر وجدان با وجدان تر بود دادگاه‌ها کمی خلوت تر میشد.

  96. فرق کسانی که زیاد به سفر می‌روند با آنهایی که خیلی کم به سفر می‌روند.

    افرادی که زیاد مسافرت می‌کنند:
    آنها که زیاد سفر می‌کنند، افراد شادتری هستند.
    آنها که زیاد سفر می‌کنند، امید به زندگی درشان بیشتر است.
    آنها که زیاد سفر می‌کنند، خلاق‌ترند.
    آنها که زیاد سفر می‌کنند، حافظه قوی‌تری دارند. آنها که زیاد سفر می‌کنند، دانش آنها بیشتر است.
    آنها که زیاد سفر می‌کنند، دائم در حال یادگیری چیزهای جدیدند.
    آنها که زیاد سفر می‌کنند، همیشه در حال پیدا کردن دوستان جدیدند.
    آنها که زیاد سفر می‌کنند، در مدیریت زمان، پول و بحران مهارت بیشتری دارند.
    آنها که زیاد سفر می‌کنند، همیشه باانرژی هستند.
    آنها که زیاد سفر می‌کنند، با فرهنگ‌های مختلف آشنا می‌شوند.
    آنها که زیاد سفر می‌کنند، زندگی متنوعی را تجربه می‌کنند.
    آنها که زیاد سفر می‌کنند، در روابط عمومی و‌ معاشرت با افراد مختلف مهارت بیشتری دارند. آنها که زیاد سفر می‌کنند، شجاع‌تر هستند.
    آنها که زیاد سفر می‌کنند، اعتماد به نفس بالاتری دارند.
    آنها که زیاد سفر می‌کنند، افراد صبورتری هستند.
    آنها که زیاد سفر می‌کنند، به تفاوت‌ها احترام بیشتری می‌گذارند.
    آنها که زیاد سفر می‌کنند، توانایی محقق شدن آرزوهایشان را دارند.
    آنها که زیاد سفر می‌کنند، ناشناخته‌ها را کشف می‌کنند.
    آنها که زیاد سفر می‌کنند، ضریب هوشی‌شان بالاتر می‌رود.
    آنها که زیاد سفر می‌کنند، خودشان را بهتر می‌شناسند.

  97. تمرین آنافورا
    مادر یعنی گلای تو خونه همیشه تازه هستند
    مادر یعنی چراغا موقع خواب خاموش میشه
    مادر یعنی کسی که هیچ کی مثل اون وجود نداره
    مادر یعنی یکی هست همیشه حرصتو بخوره
    مادر یعنی یکی هست که همیشه برات دعا میکنه
    مادر یعنی وقتی خوابی یکی هست پتو روت بندازه
    مادر یعنی یکی هست که دلش یه جور دیگه برات تنگ میشه
    مادر یعنی من بزرگ میشم و اون پیر
    مادر یعنی بوی غذاها فرق داره
    مادر یعنی عطر میدون کهنه
    مادر یعنی روح خونه هزارساله شده
    مادر یعنی یکی هست که همیشه بهت زنگ بزنه
    مادر یعنی کسی که اگه خسته ی خسته باشه بازم بچه هاتو بغل میگیره که تو اذیت نشی و خستگی در کنی
    مادر جمعی از همه چیزه
    مادر یعنی هیچ کی قدرشو نمیدونه
    مادر یعنی خم خم راه رفتن
    مادر یعنی گریه های آخر شب
    مادر یعنی تو یا پرنسی یا پرنسس
    مادر یعنی اینقدر گوشی دست نگیر
    مادر یعنی مجبوری غذا بخوری وگرنه فکر میکنه تا یه ساعت دیگه می میری
    مادر یعنی تو آینه ای و اون  خودشو در تو می بینه اما یه وقتایی حس میکنی کاملا برعکسه
    مادر یعنی صداش مثل میوه های بهشتی رسیده و تره
    مادر یعنی چرخ خیاطی و پارچه های گل گلی
    مادر یعنی مادر

  98. خوشحالی یعنی احساس شادی ونشاط داشتن
    خوشحالی یعنی لذت بردن از زندگی
    خوشحالی یعنی مهربانی کردن
    خوشحالی یعنی با انگیزه وامید زندگی کردن
    خوشحالی یعنی خندیدن از اعماق جان
    خوشحالی یعنی با خواهر وبرادرت صحبت کردن وخندیدن
    خوشحالی یعنی در کنار پدر ومادرت بودن
    خوشحالی یعنی با فرزندانت خندیدن ولذت بردن
    خوشحالی یعنی در کنار خانواده با عشق زندگی کردن
    خوشحالی یعنی داشتن حس خوب
    خوشحالی یعنی با عشق آشپزی کردن
    خوشحالی یعنی به مسافرت رفتن با آدم های با حال زندگیت
    خوشحالی یعنی دور هم جمع شدن وبازیهای دوستانه وشادی داشتن
    خوشحالی یعنی بازی با بچه ها
    خوشحالی یعنی برای بچه ها کتاب خواندن
    خوشحالی یعنی محبت کردن به دیگران
    خوشحالی یعنی اگه کسی به کمکت احتیاج داره کمک کردن
    خوشحالی یعنی هدیه دادن
    خوشحالی یعنی هدیه گرفتن
    خوشحالی یعنی از دیدن گل وطبیعت لذت بردن
    خوشحالی یعنی کوه رفتن وپیاده روی و ورزش کردن
    خوشحالی یعنی احساس امنیت داشتن
    خوشحالی یعنی رضایت از خودت وزندگی

  99. انتخاب می کنم علایقم راتازندگی زیبابسازم
    انتخاب می کنم بینشم راتامسئولانه ترزندگی کنم
    انتخاب می کنم حضورم راتاباکیفیت باشم
    انتخاب می کنم روابطم رابرای آرامشم
    انتخاب می کنم وجودم رابرای بودنم
    انتخاب می کنم عشقم رابرای همراه بودن
    انتخاب می کنم رفتارم راتاآسوده ترزندگی کنم
    انتخام می کنم لذتم را شایدپرازشوق بمانم
    انتخاب می کنم صمیمیتم راتارفاقت رابفهمم
    انتخاب می کنم شغلم را تاشااایدبچرخانم خودم را
    انتخاب می کنم کتابم را تامعنارابیاموزم
    انتخاب می کنم لباسم را تابرهنه نباشم
    انتخاب می کنم رفیقم را تارهاباشم
    انتخاب می کنم شهرم رابرای ماجراجویی
    انتخاب می کنم اسمم راتاوجود داشته باشم
    انتخاب می کنم گل های باغچه رابرای امید
    انتخاب می کنم سبزبودن رابرای رشد
    انتخاب میکنم کوه را برای اسقامت وپایداری
    انتخاب می کنم دریارا برای بزرگی وعظمتش تابیاموزم بخشش را

    انتخاب میکنم رشد رابرای تعالی

  100. کاش می شد
    کاش می شد تو را روز دیگری می دیدم.
    کاش می شد ساعتی تو را می دیدم که تمامی نداشت.
    کاش می شد وقتی تو را می دیدم پالتوی سبزم را پوشیده بودم.
    کاش می شد وقت دیدن تو باران می آمد
    کاش می شد برایت کمی شعر بخوانم.
    کاش می شد آن وقت ها که دیدمت مثل حالا برایت قهوه ای خوب دم می کردم.
    کاش می شد شالم را به تو بدهم که سرما نخوری
    کاش می شد از عاشقانه هایم برایت می گفتم.
    کاش می شد تو را تنگ در آغوش می کشیدم.
    کاش می شد ساعت ها با تو زیر باران قدم می زدم
    کاش می شد تمام قله ها را با تو فتح می کردم
    کاش می شد حرف های بیشتری را آن روز با تو می گفتم
    کاش می شد برایت از کتاب هایم بخوانم
    کاش می شد تو را بیشتر دوست بدارم
    کاش می شد کلمه ای با تو حرف می زدم
    کاش می شد می توانستم فقط یک سلام بدهم.
    کاش می شد حداقل بیشتر نگاهت می کردم.
    کاش می شد آن روز تو را می دیدم
    کاش می شد….

    1. خوشبختی یعنی سلامت روح و جسم ،جنب جوش داشتن
      خوشبختی یعنی درمسیر زندگی با انسانهای خوب مواجه شدن .
      خوشبختی یعنی اینکه بدون هیچ بهانه‌ای دوستت داشته باشند.
      خوشبختی یعنی خنده های الکی
      خوشبختی یعنی خوردن چای داغ در هوای سرد زمستانی
      خوشبختی یعنی قرار گرفتن رحمت الهی
      خوشبختی یعنی تلاش برای رسیدن به نداشته هایت
      خوشبختی یعنی بدون هیچ چشم داشتی به دیگران یاری برسانی
      خوشبختی یعنی برروی لبهای دیگران خنده بگشایی
      خوشبختی یعنی آغوش گرفتن والدین در بالین خود
      خوشبختی یعنی همچنان قلب پدر و مادرت می تپد وسایه هردو بالای سرت است
      خوشبختی یعنی بوی کتاب تازه
      خوشبختی یعنی شب بیداری در کنار اقوام
      خوشبختی یعنی با دوستان بازی کردن
      خوشبختی یعنی سفر کردن
      خوشبختی یعنی بدون توجه به حرف دیگران مسیر خود را ادامه دادن
      خوشبختی یعنی لذت بردن از تمام داشته هایت
      خوشبختی یعنی تو بازیت را انجام بده وبگذار خداوند بازی زندگییت را بنویسد.
      خوشبختی یعنی قلب کسی را نشکنی
      خوشبختی یعنی داشتن همسر مهربان

  101. اگر کتاب بودم فقط سطرهایی را بتو نشان می دادم که لبخند بر روی لبانت بنشاند.
    اگر کتاب بودم سفارش می کردم برگ هایم حتما کاغذ قهوه ای مرغوب باشد که بوی قهوه یا چوب سوخته بدهد که با خواندن تک تک صفحاتم حالت خوب خوب شود.
    اگر کتاب بودم شب هایی که مجبور بودی چراغ را خاموش کنی و با چراغ قوه کتاب بخوانی سطرهایم را روشن می کردم که نیاز به چیزی نداشته باشی
    اگر کتاب بودم همیشه روی میز می ماندم تا مرا فراموش نکنی
    اگر کتاب بودم همه جا همراهت می امدم تا تنها نباشی
    اگر کتاب بودم اجازه میدادم همه مرا بخوانند شاید یکی با خواندن من دنیایش عوض شود.
    اگر کتاب بودم دوست نداشتم وقتی مرا می خوانی غذا بخوری یا چیزی بنوشی
    اگر کتاب بودم دوست نداشتم ورق هایم را تا کنی یا چیزی روی سطرهایم بنویسی.
    اگر کتاب بودم حرف های مفت را درون خودم نمی ریختم.
    اگر کتاب بودم همیشه حرف های خوب می زدم.
    اگر کتاب بودم هر وقت دلت از خواندن سطرهایم می گرفت برایت نغمه ای شادی بخش می سرودم.
    اگر کتاب بودم تصویر نویسنده را وقتی داشت شاهکارش را خلق می کرد به تو نشان می دادم.
    اگر کتاب بودم آن را برایت با صدای نویسنده کتاب می خواندم.
    اگر کتاب بودم تو را در وارد کتابخانه ای می کردم که هر راهروی ان هزاران کتاب داشته باشد.

  102. موفقیت یعنی : روزهای خود را به بطالت نگذرانی
    موفقیت یعنی :‌ برنامه ریزی روزانه داشته باشی
    موفقیت یعنی :‌ هر روز یادداشتهای روزانه بنویسی
    موفقیت یعنی : دوستان خوب انتخاب کنی
    موفقیت یعنی : هر روز با کتاب های جدید آشنا شوی
    موفقیت یعنی : یک ساعتی از روز را برنامه پیاده روی داشته باشی
    موفقیت یعنی : ادامه تحصیل بدهی و مدارج عالیه را طی کنی
    موفقیت یعنی : قدر اعضا خانواده و دوستان خوب خود رابدانی و به آنها عشق بورزی.
    موفقیت یعنی : با افراد خوب معاشرت کنی.
    موفقیت یعنی : زندگی بزرگان را مطالعه کنی و از روش ها و موفقیت های آنها درس هایی برای زندگی بگیری
    موفقیت یعنی : همسر خوبی را برای خودت انتخاب کنی.
    موفقیت یعنی : خیرخواه دیگران باشی و خودت رابر دیگری مقدم ندانی
    موفقیت یعنی : برای رازو نیاز با خدای خودت وقت بگذاری و همواره خداوند را در نظر بگیری
    موفقیت یعنی : در زندگی پس اندازی برای روز مبادا در نظر بگیری
    موفقیت یعنی : در محل کار در کار گروهی با دیگران همکاری کن
    موفقیت یعنی :‌سعی کن زبان انگلیسی خودت را تقویت کنی و مکالمه زبان انگلیسی قوی داشته باشی
    موفقیت یعنی : در خصوص نوع کار وشغل خود اطلاعات کافی کسب کنی
    موفقیت یعنی :‌ در زمینه شغلی خود اطلاعاتت را بروز نموده و با آخرین فناوری های روز آشنا شوی
    موفقیت یعنی : دوستان قدیمی و صمیمی خود را فراموش نکنی و با آنها در ارتباط باشی
    موفقیت یعنی : برای خودت یک وبلاگ بسازی و مطالب ارزنده در آن قرار دهی
    موفقیت یعنی : بیشتر وقت خود را در شبکه های اجتماعی سپری نکن
    موفقیت یعنی : اخبار روز را از روزنامه و خبرگزاری ها مطالعه کنی
    موفقیت یعنی : یک پیج اینستاگرام درخصوص فعالیت تجاری خود ایجاد کنی و کار خود را تبلیغ کنی
    موفقیت یعنی : فیلم های زیبای داخلی و خارجی برتر و مطرح دنیای سینما را تماشا کنی
    موفقیت یعنی : کتاب های ارزشمند داستانی و رمان مطالعه کنی و با سبک های مختلف نویسندگان آشنا شوی
    موفقیت یعنی : روزانه هزارکلمه های خود را از دغدغه ها و دل مشغولی های خودت بنویسی
    موفقیت یعنی : هنگام خرید در انتخاب های خود دقت کنی
    موفقیت یعنی : برای خرید وقت زیادی را در بازارها تلف نکنی
    موفقیت یعنی : سالروز ایام خاص مثل تولد .ازدواج و…دوستان خود را فراموش نکنی و اقلا با گفتن یک تبریک آنها را خوشحال کنی
    موفقیت یعنی : وقتی به کسی هدیه می دهی از علاقه مندی های او خبر داشته باشی و هدیه ای متناسب با سلیقه او بدهی
    موفقیت یعنی : با دوستان وهمکاران و خانواده ات رفتار مناسب داشته باشی تا ازکنار تو بودن لذت ببرند
    موفقیت یعنی : مثبت نگر باشی و درمعاشرت با دیگران از جملات و صحبتهای انگیزشی و مناسب استفاده کنی
    موفقیت یعنی : نسبت به طبیعت و حیوانات مهربان باشی
    موفقیت یعنی: در مورد دین ومسلک خود اطلاعات کافی کسب کنی
    موفقیت یعنی : در یادگیری لغات و واژه های تازه کوشا باشی
    موفقیت یعنی : اگر وبلاگ . سایت یا گروه یا پیجی در شبکه های اجتماعی داری مرتب و به موقع آنها را بروز رسانی کنی
    موفقیت یعنی : قدر تمام داشته های خود را بدانی و روی نداشته هایت تمرکز نکنی
    موفقیت یعنی: در هر شغلی که هستی آن را با علاقه و انگیزه بالا انجام دهی
    موفقیت یعنی : سفر به داخل کشور و خارج از کشور را در برنامه زندگیت قرار بده تا بتوانی تجارب جدیدی از این سفر ها فراگیری
    موفقیت یعنی: برای اوقات بیکاری خودت برنامه تفریحی .سرگرم کننده و یا مطالعه داشته باشی و از آن ساعات لذت ببری
    موفقیت یعنی : هر کاری را در اسرع وقت و سرزمان مقرر انجام دهی و امور را به تاخیر نیندازی
    موفقیت یعنی : روی مهارت نوشتن و خط تحریری خود دقت کنی و درصورت لازم تمرین کنی تا خط زیبایی داشته باشی
    موفقیت یعنی : تایپ . پاورپوینت و ….را یاد بگیر و سعی کن مهارتهای بیشتری هم فرا گیری
    موفقیت یعنی : با بزرگان حرفه یا تحصیل خودت آشنا شوی و از تجربیات آنها استفاده کنی
    موفقیت یعنی : با اصول سخنوری آشنا شوی و این مهارت را درخود تقویت کنی
    موفقیت یعنی : در نشریات مرتبط با کار و حرفه خود اشتراک شوی و مرتب مطالب را مطالعه و از آنها استفاده لازم را بکنی
    موفقیت یعنی : هر سه ماه یکبار چکاب وآزمایش های لازم را انجام دهی و از سلامت خود مطمین شوی
    موفقیت یعنی : تغذیه مناسبی داشته باشی و در صورت لزوم از ویتامین های لازم استفاده کنی
    موفقیت یعنی : دفترخاطرات داشته باشی و رویدادهای مهم زندگی خود را در آن ثبت و ضبط کنی
    موفقیت یعنی : گاهی به دیدن آلبوم های قدیمی بروی و با مرور خاطرات خوب گذشته حس و حال قشنگ آن روزها را مرورکنی
    موفقیت یعنی : میز کار یا خانه را شلوغ و درهم نکنی و همیشه از آراسته بودن آنها احساس آرامش کنی
    موفقیت یعنی : برای گردش و تفریح به طبیعت بروی کوه پیمایی کنی و از هوای خوب آنجا تجدید قوا کنی

  103. ماه اول
    تمرین دوازدهم ـ آنافورا
    اگر آسمان بودم، امروز باران می‌باریدم.
    اگر آسمان بودم، فردا برف می‌باریدم.
    اگر آسمان بودم، روز دگر عشق می‌باریدم.
    اگر آسمان بودم، روز دگر مهر می‌باریدم.
    اگر آسمان بودم، امروز نان می‌باریدم.
    اگر آسمان بودم، فردا آب می‌باریدم.
    اگر آسمان بودم، روز دگر انجیر می‌باریدم.
    اگر آسمان بودم، روز دگر سیب می‌باریدم.
    اگر آسمان بودم، امروز ابر بودم.
    اگر آسمان بودم، فردا صاف بودم.
    اگر آسمان بودم، روز دگر نور بودم.
    اگر آسمان بودم، برای هر آدم یک ستاره می‌چیدم.
    اگر آسمان بودم، هر روز تو را می‌دیدم.
    اگر آسمان بودم، امروز بنفش بودم.
    اگر آسمان بودم، فردا نیلی بودم.
    اگر آسمان بودم، روز دگر آبی بودم.
    اگر آسمان بودم، روز دگر سبز بودم.
    اگر آسمان بودم، امروز زرد بودم.
    اگر آسمان بودم، فردا نارنجی بودم.
    اگر آسمان بودم، روز دگر قرمز بودم.
    اگر آسمان بودم، هر روز رنگین‌کمان بودم…

  104. من خوبم ، شاید گریه هایم بی وقفه باشد
    من خوبم ، تو نترس؛ حتی اگر بدون صوتِ خوش نوایِ گریه ، اشک میریزم
    من خوبم، هنوز کاسه صبر ام لبریز نشده است ؛ پس چند صباحی زنده خواهم بود
    من خوبم ، حتی اگر مرده باشم
    من خوبم ، گریه را هیچ امانی نیست اما میتوانم برای قلب تو مرهمی باشم
    من خوبم ، قلبت را به من هدیه کن تا نوازش هایم را به او تقدیم کنم
    من خوبم ، تو ناراحت نباش ؛ دلواپسی های شبانه ات را به من هدیه کن چرا که از این به بعد عاشق تاریکی خواهم بود
    من خوبم ، دیگر از شب ها نخواهم ترسید ؛ تو آنهارا با من آشنا کردی
    من خوبم ، سرما را برای همیشه به جان خواهم خرید تا تو را در اعماق آغوش گرم ام داشته باشم
    من خوبم ، نفس های گرمت را میان سیبِ گلویم استشمام میکنم
    من خوبم ، تو برای همیشه آرام خواهی بود حتی اگر من نباشم
    من خوبم ، نگرانم نباش ؛ آنقدر بی رحم نخواهم بود که عاشقانه هایت را باور نکنم
    من خوبم ، فقط گاهی دلم برایت تنگ خواهد شد ؛ برای نوازش هایت ، برای بوسه هایت و برای قلبت .
    من خوبم ، تو خوب بمان حتی اگر من نباشم
    من خوبم ، با اینکه دیگر نخواهم بود
    من خوبم ، جسم ام تاریک و سرد خواهد بود اما روح ام هر شب، دلواپسی هایت را نوازش میکند . من خوبم ، گریه نکن .
    من خوبم ، برای تمام گریه هایت مرهم خواهم شدم؛ با اینکه دیگر نخواهم بود
    من خوبم ، مرده ام اما گریه و قلبت را یادگار به همراه خواهم برد
    من خوبم ، رویای نبودنم را بپذیر . من هستم اما بگذار نباشم
    من خوبم، من هستم اما تا ابد گریه خواهم کرد
    من خوبم، گریه میکنم اما خوبم

  105. رضایتمندی یعنی:داشتن همسر¬ی مهربان که بتوانی کنارش به آرامش برسی، حتی درروزهای ابری زندگی.
    رضایتمندی یعنی: داشتن یک دختر دوست داشتنی با وجود آنکه بعضی وقتها از دستش دلخور می شوی.
    رضایتمندی یعنی: داشتن دوستان خوب که با هم حرف می زنید حتی حرفهای چرت و پرت.
    رضایتمندی یعنی: داشتن یک قلب مهربان که برای همه¬ی آدمها آرزوی سلامتی و صلح دارد.
    رضایتمندی یعنی: داشتن یک خانه که توی اون احساس آرامش داشته باشی.
    رضایتمندی یعنی: داشتن شغلی که وقتی در حال انجام آن هستی حس خوبی داشته باشی.
    رضایتمندی یعنی : داشتن کانون گرم خانوادگی.
    رضایتمندی یعنی: داشتن سلامتی جسم و روان تا بتوانی از زندگی¬ات لذت ببری.
    رضایتمندی یعنی: داشتن پول توی جیبت که بتوانی کارهایی که دوست داری را انجام دهی.
    رضایتمندی یعنی:عشق داشتن به کل هستی و احساس عشق از جانب هستی.
    رضایتمندی یعنی: بتوانی به داشته¬هایت توجه کنی و ازآنها بهرمند بشوی.
    رضایتمندی یعنی: لذت بردن از داشته ها¬یت.
    رضایتمندی یعنی: رها شدن از هم هویت شدن با داشته ها¬یت.
    رضایتمندی یعنی: برآورده شدن نیازهای ضروری زندگی¬ات.
    رضایتمندی یعنی: احساس کنی که آدمها به تو اهمیت می دهند.
    رضایتمندی یعنی: وقتی چند وقت خبری ازتو نمی شود دوستانت سراغت را بگیرند.

    رضایتمندی یعنی: بتوانی هدفهایی برای خودت تعریف کنی و بعد در جهت¬ رسیدن به آنها حرکت کنی.
    رضایتمندی یعنی: بی خودی خودت را درگیر نگرانی¬ها نکنی.
    رضایتمندی یعنی: بلد باشی با روشهای هیجان_محور و مسئله_محور مسائلت رو حل کنی.
    رضایتمندی یعنی: وقتت را صرف کارهای بیهوده نکنی.
    رضایتمندی یعنی: اگر چیزی را نمی¬توانی تغییر دهی آن را بپذیری.
    رضایتمندی یعنی: بتوانی با دهش شادی را در کالبدی بزرگتر از تن فیزیکی ات تجربه کنی.
    رضایتمندی یعنی: بتوانی خودهایی نوظهور از آنچه هستی بیافرینی.
    رضایتمندی یعنی………

    نمی دونم چرا نیم فاصله ها اینجا این طوری نمایش داده میشود

  106. امید یعنی …..
    امید یعنی طلوع دوباره
    امید یعنی خندیدن
    امید یعنی اشک شوق
    امید یعنی بر زمین ایستادن و به آسمان نگریستن
    امید یعنی اعتماد بی حد به خدا
    امید یعنی لبخند میان سختی ها
    امید یعنی نور میان تاریکی ها
    امید یعنی تولد دوباره
    امید یعنی محبت بی قید و شرط
    امید یعنی ایمان
    امید یعنی چراغ راه فرداها
    امید یعنی افتادن ها و دوباره بلند شدن های کودکان
    امید یعنی تلاش ستودنی مورچه ها
    امید یعنی نوشتن و نوشتن
    امید یعنی دست یاری برای خود و دیگران
    امید یعنی آرامش محض
    امید یعنی همیشه راهی هست
    امید یعنی بارقه نور میان هجوم تاریکی ها
    امید یعنی چسبیدن به ایده ها و پرورش آن ها
    امید یعنی دنبال علاقه شخصی رفتن
    امید یعنی از صفر و زیر صفر شروع کردن
    امید یعنی زندگی شاد و لذت بخش میان همه رنج ها

  107. من اگر زندانی بودم ، ترجیح می‌دادم تنها در یک سلول بمانم
    *
    من اگر زندانی بودم ، دوست داشتم مدیر کتابخانه آن باشم
    *
    من اگر زندانی بودم ، درخواست می‌کردم که من را در بند قاتلین و اختلاسگرها نندازند.
    *
    من اگر زندانی بودم ، به همه نوشتن و خواندن درست را یاد می‌دادم.
    *
    من اگر زندانی بودم ، تمام شعرها و داستان‌هایم را برای آن‌ها می‌خواندم.
    *
    من اگر زندانی بودم ، در سلول می‌نشستم و فقط می‌نوشتم.
    *
    من اگر زندانی بودم ، داستان‌هایی معمایی می‌نوشتم.
    *
    من اگر زندانی بودم ، شاعر آزادی می‌شدم.
    *
    من اگر زندانی بودم ، پای درد و دل و قصه‌های زندانی‌ها می‌نشستم.
    *
    من اگر زندانی بودم ، داستان زندگی تک‌تک زندانی‌ها را می‌نوشتم.
    *
    من اگر زندانی بودم ، هر هفته شبِ شعر اجرا می‌کردم.
    *
    من اگر زندانی بودم ، برای رییس زندان نامه می‌نوشتم
    *
    من اگر زندانی بودم ، قصه سربازان را گوش می‌کردم و می‌نوشتم.
    *
    من اگر زندانی بودم ، رمان چند جلدی زندگی‌ام را می‌نوشتم.
    *
    من اگر زندانی بودم ، برای آزادی شعر می‌نوشتم.
    *
    من اگر زندانی بودم ، آدم بهتری می‌شدم.
    *
    من اگر زندانی بودم ، آدم‌های تنها را درک می‌کردم.
    *
    من اگر زندانی بودم ، آنقدر کتاب می‌خواندم که آزادم کنند.
    *
    من اگر زندانی بودم ، برای زندگی در بیرون دست و پا می‌زدم
    *
    من اگر زندانی بودم ، نویسنده و شاعر معروفی می‌شدم.

  108. 1/اگر نور بودم می تابدم تا روشن کنم دل آشوبم را
    2/اگر نور بودم میدرخشیدم چون او
    3/اگر نور بودم می آمدم به سراغت حتی از روزنه های تنگ و تاریک
    4/اگر نور بودم چه غمی داشتم از تاریکی و تنهایی و ترس
    5/اگر نور بودم روشنی بخش وجودت میشدم
    6/ اگر نور بودم چنان در آغوشت میکشیدم که با تو یکی شوم
    7/اگر نور بودم تمام ذرات وجودت را نورانی میکردم تا بدرخشی پون مروارید
    8/اگر نور بودم میربودم همه تاریکی ها را و به تو هدیه میکردم یک عمر روشنی و سرزندگی را
    9/اگر نور بودم با غروب آفتاب طلوع میکردم و تا سپیده دم نور افشانی
    10/اگر نور بودم قلبت را مالامال از عشق اویی میکردم که عاشق توست
    11/اگر نور بودم شاعرانه برایت میسرودم که نورانی شدن هم هدفی بس زیباست
    12/اگر نور بودم لذت نورانی بودن را به تو میچشاندم
    13/اگر نور بودم تلاش میکردم که بتوانم منور نیز باشم
    14/اگر نور بودم هر چقدر که از دستم برمی آید تو را به او نزدیک میکردم
    15/اگر نور بودم مینوشتم برایت که نور بودن چقدر زیباست
    16/اگر نور بودم فقط او را میپرستیدم و بس
    17/اگر نور بودم میدرخشیدم چون او
    18/اگر نور بودم نوری جذاب و دلربا میشدم
    19/اگر نور بودم میبخشیدم به وجود یک گل ، تمام زندگی را
    20/اگر نور بودم بوسه میزدم دستان هر پدر و مادری را

  109. آنافورا
    می نویسم که تاریکی ها را پس بزنم
    می نویسم که آرامش را به زمین برگردانم
    می نویسم که قرنطینه زیبا شود
    می نویسم که کرونا دردناک تر نشود
    می نویسم که جمعیت زمین حالش خوب شود
    می نویسم که پرستاران حال دلشان خوب شود
    می نویسم که کرونا کورش را گم کند
    می نویسم که مدیران بی کفایت شرمگین شوند
    می نویسم که مردم را آرام کنم
    می نویسم که معنای دلبری های #جان_دل را درک کنم
    می نویسم که شایسته بهترین ها شوم
    می نویسم که زمین و زمان به بودنم افتخار کنند
    می نویسم که رنج ها را درمان کنم
    می نویسم که معنای مهر مادرانه را درک کنم
    می نویسم که پینه های دست پدر بهتر شود
    می نویسم که خدا را بهتر جستجو کنم
    می نویسم که خودم را بهتر بشناسم
    می نویسم که عاشقانه هایم زیباتر شود
    می نویسم که عقلم زایل نشود
    می نویسم که زمین دلشاد شود
    می نویسم که افق را زیباتر ببینم
    می نویسم که دلهره نداشته باشم
    می نویسم که معنای کلمات را درک کنم
    می نویسم که جملات الهام بخش خلق کنم
    می نویسم که داستان های شاهین پسندی را خلق کنم
    می نویسم که نویسنده خلاقی باشم
    می نویسم که ایران قدرت مند شود
    می نویسم که توانایی داشته باشم
    می نویسم که زندگی آسان شود
    می نویسم که فرزندان خوبی تربیت کنم
    می نویسم که فرزند خوبی برای ایران باشم
    می نویسم که زیر نور ماه عشق را تفسیر کنم
    می نویسم که همچون صادق هدایت بنویسم
    می نویسم که لغت نامه شخصی داشته باشم
    می نویسم که قوانین را درک کنم
    می نویسم که همیشه در حال خواندن و نوشتن باشم
    می نویسم که مطالبه گری را بلد باشم
    می نویسم که نت بردار خوبی باشم
    می نویسم که جستار نویس خوبی باشم
    می نویسم که شرایط زنان سرزمینم را درک کنم
    می نویسم که به اقوام و گویش ها بهتر احترام بگذارم
    می نویسم که به حقوق زنان و دختران احترام بیشتری بگذارم
    می نویسم که عشق را حرام نکنم
    می نویسم که بوسیدن برایم پر معنا تر شود
    می نویسم که دوستت دارم را پر مغز تر درک کنم
    می نویسم که اخلاق را رعایت کنم
    می نویسم که انسانیت را پایمال نکنم
    می نویسم که انصاف داشته باشم
    می نویسم که رعایت قوانین در اولویت باشد
    می نویسم که با زیر دست خود درست رفتار کنم
    می نویسم که با کلمات بیشتر آشنا شوم
    می نویسم که آرامشی باشم در دل طوفان ها

  110. -اگر مادر باشی،با تمام وجودت عشق رو میفهمی🌺
    -اگر مادر باشی ،با درد آشنا میشی🌺
    -اگر مادر باشی،شب و روز نگرانی🌺
    -اگر مادر باشی،بهشت زیر پایت است🌺
    -اگر مادر باشی،حاضری سختی بکشی تا فرزندت راحت باشه🌺
    -اگرمادرباشی،معنی غم و غصه رو درک میکنی🌺
    -اگر مادر باشی،دنیار ازچشم فرزندانت میبینی🌺
    -اگر مادر باشی،زودتر از فرزندت بیمار میشی🌺
    -اگر مادر باشی ،بدون هیچ توقعی از فرزند جونتو براش میگذاری🌺
    -اگر مادر باشی ،کوتاهی فرزندت رو به بزرگی میخشی🌺
    سلام دوستان اینم انافورای من عسگری

  111. اگر برف بودم، بر بام گِلی خانواده‌ی یتیم نمی‌باریدم.
    اگر برف بودم، سردی‌ام پیرمرد موچی (کفش ساز) را نمی‌لرزاند.
    اگر برف بودم، دستان طفل کارکن روی جاده را با دستانم گرم میکردم.
    اگر برف بودم، رنگ سفیدم رحمت زندگی می‌بود، نه پیام آور مرگ.
    اگر برف بودم، ساکنان منازل سرد را به کرختی نمی‌کشانیدم.
    اگر برف بودم، می‌گذاشتم کودکان که لباس گرم ندارند هم با من عکس بگیرند و بازی کنند.
    اگر برف بودم، دانه‌های سفیدم را چتری گرم برای فامیل های فقیر می‌کردم.
    اگر برف بودم، زندگی را برای اهالی روستاها که نه برق دارند و نه مواد تسخین سخت نمی‌ساختم.
    اگر برف بودم، جاده‌های خاکی را به گِل مبدل نمی‌کردم.
    اگر برف بودم، بارشم شاهد خوشبختی مردم می‌بود.
    اگر برف بودم، زنی گدای روی جاده را خیس نمی‌کردم
    اگر برف بودم، غذای طفلک شش ماهه می‌شدم که مادرش از مجبوری او را برای تگدی‌گری با خود به جاده آورده.
    اگر برف بودم، سردی‌ام پشت هیچ پدرِ بی پول را نمی‌لرزاند.
    اگر برف بودم، رنگ سفیدم چراغ منزل بی برق فقیران می‌شد.
    اگر برف بودم، آب می‌شدم بر زمینی دهقانی که از ترس خشک سالِ آینده شب ها خواب به چشمانش راه نمی یابد.
    اگر برف بودم، پُل لرزان روستا را که به شهر وصل شان می‌کرد، ویران نمی‌کردم.
    اگر برف بودم، شاخه ی درختی را نمی‌شکستم.
    اگر برف بودم، در بهاران نمی‌باریدم تا صدمه به دهقان بیچاره نرسد.
    اگر برف بودم، فقط جایی می‌باریدم که از باریدنم لذت می‌برند.
    اگر برف بودم، رنگ سفیدم چشمان راننده ی بی خواب که به خاطر مسوولیت خانواده‌اش دو شب نخوابیده است را آزار نمی‌دادم.
    اگر برف بودم، با یخبندان اسفالت جاده، ماشین واژگون نمی‌کردم و زندگی نمی‌گرفتم.
    اگر برف بودم، با بارش هر دانه‌ام قلب‌های خسته را شادی می‌بخشیدم و غم های انسان ها را دانه دانه می‌چیدم و دور می‌انداختم. کاش برف بودم…
    همین است که می‌گویم، برف همیشه شادی بار نمی آرد.

  112. اگه نامرئی می شدم، اول می رفتم یه سر می زدم به دیکتاتورهای جهان و همشون و خیلی راحت از بین می بردم.
    اگه نامرئی می شدم، می رفتم هرچی حساب دزده خالی می کردم.
    اگه نامرئی می شدم، خیلی دل ام می خواست حال چندتا آدمی که توی لیست ام هستن و حسابی بگیرم.
    اگه نامرئی می شدم، می رفتم کل جهان و می گشتم و سر از تمام دیدنی های جهان در می آوردم.
    اگه نامرئی می شدم، حتما می رفتم توی فضا و یه سفر خارج از زمین داشتم.
    اگه نامرئی می شدم، می رفتم پیش افرادی که ناراحتن و دلتنگشون بودم، کنارشون می شستم و نگاهشون می کردم، ببینم چطوری دارن زندگی می کنن. اگه نیاز به کمک داشتن، کمک می کردم و اگه غمگین بودن یا گرفتار شادشون می کردم.
    اگه نامرئی می شدم، می رفتم تمام پرونده های بی گناهان و زندانیان سیاسی و می سوزوندم و در زندان و براشون باز می کردم.
    اگه نامرئی می شدم، همه قاضی های بدجنس و از بین می بردم.
    اگه نامرئی می شدم، می رفتم یه مشت جماعت که سر مردم و کلاه گذاشتن هرلحظه می ترسوندم تا خواب راحت ازشون گرفته شه.
    اگه نامرئی می شدم حتما می رفتم سراغ بانک شخصیشون و همه حساب هاشون خالی می کردم تا دق مرگ شن.
    اگه نامرئی می شدم، حتما پول کلانی از بانک مرکزی بر می داشتم و می رفتم بعد این همه کار استراحت می کردم.

  113. گلناز شمیرانی تمرین آنافورا

    بگو که اشک‌های تو هم مثل اشک‌های من دم مشکند
    بگو که معنی بغض فرو خورده را می‌‌دانی
    بگو برای هر دوی ما وقت کافی نیست
    بگو که میان سالی وقت خوبی برای عشق بازی نیست
    بگو بگو و با من از خودت حرف بزن رفیق
    بگو که بین بهار و پاییزت تفاوت نیست
    بگو که غرور تو را هم شکست تنهایی
    بگو صدای تو هم پشت خط خوش نیست
    بگو برای من از هر دری تعریف کن
    بگو که جانماز آب کشیدن جایز نیست
    بگو نترس غصه نخواهم خورد
    بگو که عادت دنیاست بی رحمی

  114. اگر زودتر آگاه می شدم، انسان صادق وشفاف را از درغگو وریاکار زودتر تشخیص می دادم.
    اگر زودتر آگاه می شدم، به اطرافیانم به مقدار صداقتشان احترام می گذاشتم.
    اگر زودتر آگاه می شدم، کمتر حرص می خوردم وبیشتر گذشت می کردم.
    اگر زودتر آگاه می شدم، تصمیماتم پخته تر وعاقلانه تر می شد.
    اگر زودتر آگاه می شدم، زودتر به خودشناسی می رسیدم.
    اگر زودتر آگاه می شدم، به خود بیشتر توجه می کردم وزیادتر احترام می گذاشتم.
    اگر زودتر آگاه می شدم، بیشتر کتاب می خواندم.
    اگر زودتر آگاه می شدم، فرق بین عقلانیت ومغالطه را بهتر می فهمیدم.
    اگر زودتر آگاه می شدم، مرز بین احساس وعقلانیت را زودتر درک می کردم.
    اگر زودتر آگاه می شدم، حق وحقوقم را بهتر می فهمیدم.
    اگر زودتر آگاه می شدم، اجازه نمی دادم هر سخن بی ارزشی آزارم دهد.
    اگر زودتر آگاه می شدم، زودتر به بلوغ فکری می رسیدم و آگاهیم عمیقتر می شد.
    اگر زودتر آگاه می شدم، از سطحی نگری پرهیز می کردم.
    اگر زودتر آگاه می شدم، از افرادی که ذهنشان بسته است دوری می کردم.
    اگر زودتر آگاه می شدم، جهانبینی متفاوتری تجربه می کردم.
    اگر زودتر آگاه می شدم، هزینه بیشتری صرف آموزش خود می کردم.
    اگر زودتر آگاه می شدم، تنگ نظرانه با مسائل برخورد نمی کردم.
    اگر زودتر آگاه می شدم، زودتر به رهائی وآزادی می رسیدم.
    اگر زودتر آگاه می شدم، به معرفتی متفاوتر دست می یافتم.
    اگر زودتر آگاه می شدم، در دوره نویسندگی خلاق زودتر شرکت می کردم.

  115. نوشتن یعنی دوستی در حالِ خدمت بیست و چهار ساعته در شبانه روز.

    نوشتن یعنی ورود به زندگی با وجود برکت در زمان.

    نوشتن یعنی دریچه‌ی ورود به اعماق ذهن و از خود به خود رسیدن.

    نوشتن یعنی رسیدن خون به مغز.

    نوشتن یعنی استشمام هوای تازه در اعماق وجود؛ یعنی آرامش.

    نوشتن یعنی هنر خوب گوش دادن به دنیای بیرون و تحلیل آن در دنیای درون.

    نوشتن یعنی هنر خوب زندگی کردن.

    نوشتن یعنی دعوتِ نظم به زندگی.

    نوشتن یعنی جادوگر خوش‌قلب و مهربان زندگی من.

    نوشتن یعنی گوشِ جان سپردن به زندگی.

    نوشتن یعنی دیدن دقیق جریان زندگی.

    نوشتن یعنی درک گذرا بودنِ زندگی.

    نوشتن یعنی ثبت افکار و احساسات.

    نوشتن یعنی تباه نشدن.

    نوشتن یعنی نوشته‌ات می‌ماند اگر تو نباشی.

    نوشتن یعنی علاقه.

    نوشتن یعنی بهار زندگی.

    نوشتن یعنی دلیلی برای زندگی.

    نوشتن یعنی تفکر.

    نوشتن یعنی با ارزش بودن افکارت.

    نوشتن یعنی خودشناسی.

    نوشتن یعنی آرامش پس از طوفان.

    نوشتن یعنی کلام بی‌پایان.

    نوشتن یعنی سختی راه چشیدن و جز به زیبایی ندیدن.

    نوشتن یعنی گرفتن کلاف زندگی در دست.

    نوشتن یعنی چیدن واژه‌ها کنار یکدیگر.

    نوشتن یعنی بازی با کلمات.

    نوشتن یعنی زندگی آنقدرها هم بی‌رحم نیست.

    نوشتن یعنی رسیدن به اهداف.

    نوشتن یعنی هدف.

    نوشتن یعنی سخاوت.

    نوشتن یعنی هدیه‌ای برای خود.

    نوشتن یعنی پایدار ماندن.

    نوشتن یعنی تعادل بین فکر و عمل.

    نوشتن یعنی ثابت قدم ماندن در راه خودباوری.

    نوشتن یعنی کمالگرا نبودن.

    نوشتن یعنی رسیدن به سیاره احوالات درون.

    نوشتن یعنی جانبخشی کلام.

    نوشتن یعنی واقعیت نه توهم.

    نوشتن یعنی بهره‌وری در زمان.

    نوشتن یعنی سلطانِ قَدَرِ زمانه شدن.

    نوشتن یعنی تاثیرگذاری؛ ابتدا بر خود و سپس بر دیگری

    نوشتن یعنی همراه و دوست همیشگی من.

    نوشتن یعنی تنها نیستم.

    نوشتن یعنی عشق؛ یعنی دوست داشته شدن از طرف خود.

  116. بسم الله اله رحمان رحیم
    تمرین انافورا
    اگر که چوب بودم ،می شدم میزی توانا که کاراست
    اگر که چوب بودم،می شدم کاغذ که کتاب است
    اگر که چوب بودم،می شدم گنجه ی زیبا که فراخ است
    اگر که چوب بودم،می شدم کرجی که ماهی بگیرم در دریای خزر
    اگر که چوب بودم،می شدم کاردستی در دست اندک سال
    اگر که چوب بودم، می شدم کاغذ که طفلان در من بکشند و بنویسند
    اگر که چوب بودم ، می شدم تختی درخشان که بر من رنگ زده اند
    اگر که چوب بودم، می شدم مترسک زارع همسایه
    اگر که چوب بودم ،می شدم یک خاتم کاری زیبا که که در خاتم کاری ام
    اگر که چوب بودم،می شدم یک نردبان

  117. 1_من بهترم چون می نویسم.
    2_من بهترم چون به سلامتی ام اهمیت میدهم.
    3_من بهترم چون بیشتر می خندم.
    4_من بهترم چون کتاب می خوانم.
    5_من بهترم چون به آسمان علاقه دارم.
    6_من بهترم چون سحرخیزتر شده ام.
    7_من بهترم چون هدف دارم.
    8_من بهترم چون راحت تر حرفم را می زنم.
    9_من بهترم چون برنامه ریزی دارم.
    10_من بهترم چون سعی می کنم درک کنم.
    11_من بهترم چون افکار منفی را با کار زیاد از خودم دور می کنم.
    12_من بهترم چون ورزش می کنم.
    13_من بهترم چون بهتر شدن یک انتخاب است.
    14_من بهترم چون گوش می کنم.
    15_من بهترم چون از بدحالی خسته ام.
    16_من بهترم چون فکر می کنم.
    17_من بهترم چون به زندگی انسان های موفق نگاه می کنم.
    18_من بهترم چون تمرین می کنم.
    19_من بهترم چون به شادی های کوچک اجازه ورود می دهم.
    20_من بهترم چون چاره ای جز بهتر بودم ندارم.

  118. دیگر نمیخواهم حسرت گذشته را بخورم
    دیگر نمیخواهم خودم را با دیگران مقایسه کنم
    دیگر نمیخواهم خودم را سرزنش کنم
    دیگر نمیخواهم به غیر از خودم روی آدم دیگری تمرکز کنم
    دیگر نمیخواهم به جای علایق خودم علایق دیگران را دنبال کنم
    دیگر نمیخواهم با خودم تعارف کنم
    دیگر نمیخواهم از دیگران انتظاری داشته باشم
    دیگر نمیخواهم کارهای بیهوده انجام بدهم
    دیگر نمیخواهم ناامید باشم
    دیگر نمیخواهم از کارهای تازه ترس داشته باشم
    دیگر نمیخواهم زیادی غصه بخورم
    دیگر نمیخواهم با دیگران جر و بحث کنم
    دیگر نمیخواهم سایت شخصی ام را رها کنم
    دیگر نمیخواهم یادگیری را متوقف کنم
    دیگر نمیخواهم یک کتاب نخوان باشم
    دیگر نمیخواهم بدون تمرکز کار کنم
    دیگر نمیخواهم نوشتن را کنار بگذارم
    دیگر نمیخواهم فکرهای بیخود بکنم
    دیگر نمیخواهم یک آدم سطحی نگر باشم
    دیگر نمیخواهم به نظر دیگران اهمیت بدهم

  119. دقت کردین عمرمون رو صرف چه چیزهایی می کنیم و نمی کنیم؟

    در طول عمر از کودکی تا بزرگسالی و پیری، کارهای مختلفی انجام می دهیم. مثبت و منفی، سازنده و مخرب، رو به‌رشد و رو به‌رکود و…
    وقتی به برخی از آن ها می اندیشیم، خوشحال می شویم و از برخی دیگر غمگین می شویم.
    عنصری که کمتر متوجهیم، از دست دادن ها و زیان هاست. مهمترین عنصر از دست دادنی، عمر است. به همین دلیل ضروری است به عمر از پنجرۀ از دست‌دادن‌ها نیز نگاه کنیم. نه به گونه ای که حسرت بیاورد، بلکه از آن ها درس بگیریم.

    عمران را صرفِ…
    1. عمرمان را صرفِ از دست دادن می کنیم. از دست دادن 5دقیقه ها و 10دقیقه هایی که می گوییم پِرت است. در مطب، در مسیر ایاب و ذهاب، در تلفن‌های گاها بیهوده، در جدل ها و…
    2. عمرمان را صرفِ پر کردن وقت می کنیم. در چینشِ کارهای روزانه به کارهای کم‌اهمیت، بیشتر اهمیت می دهیم. چون هدفگذاری و عمل بر اساس اولویت‌ها را یادنگرفته ایم.
    3. عمرمان را صرفِ خواب می کنیم. اندکی بیندیشیم و بنویسیم که تابحال خواب زیاد چه دستاوردهای مفیدی برایمان داشته است؟ آیا با صفحۀ خالی و نانوشته مواجه نمی‌شویم؟
    4. عمرمان را صرفِ تخیلات می کنیم. تخیلاتی که بیشتر آرزوهای دراز و غیرمنطقی است. بعد از مدتی، تخیلات دیگر جایگزین تخیلات قبلی می شود و این چرخه، بدون عمل بجا و به‌اندازه، به‌همین شکل می‌چرخد.
    5. عمرمان را صرفِ دوست داشتنی‌ها می کنیم. گوارای وجود! چه کاشت و چه برداشتی از آن ها می کنیم؟
    6. عمرمان را صرفِ ماشین بازی می کنیم. همچون ماشین زندگی می کنیم. به دنیا می‌آییم. دوران کودکی و بازی، بعد دوران مدرسه، بعد کسب‌وکار یا دانشگاه یا تلفیقی، ازدواج و تولید نسل و پیری و تمام.
    آیا به این جریان اندیشیده ایم که هدف از این زندگی چیست؟ نقش من در این هستی چیست؟ آیا به سؤالات این چنین که در برهه هایی از زندگی برایمان ایجاد می شود، اندیشیده ایم تا از این زندگی ماشین گونه رها شویم؟
    7. عمرمان را صرفِ نگاه‌ به دیگران می کنیم. مردم چه می گویند، مردم چه کار می کنند، دیگران مقصرند، پدرم/مادرم برای من چه کرده، خدا برای من چه کرده؛ دیگران، دیگران، دیگران… .
    چندبار از خودمان پرسده ایم «من کجای این دنیا هستم؟ من برای خودم و دیگران چه‌کار کرده‌ام؟ چقدر میوه داده‌ام؟»
    8. عمرمان را صرفِ میدان دادن می کنیم. میدان دادن به هیجانات، به افکار سنجش نشده، به تصمیم‌های آنی و بی فکر، به لذات آنی، به علم نداشته و رفتار براساس آن و…
    9. عمرمان را صرفِ تکرارهای متوالی می کنیم. شیوه مان را تغییر نمی دهیم. یک عمل را حتی اگر اشتباه باشد، بارها تکرار می کنیم.
    10. عمرمان را صرفِ کسب تجربۀ شخصی می کنیم. کتاب نمی خوانیم. از تجربه اشخاص موفق استفاده نمی کنیم. لجاجت می کنیم و…
    11. عمرمان را صرفِ جنجال و بحث بیهوده با نزدیکان، همکاران، رهگذران و… می کنیم؛ درحالیکه اکثر این جنجال‌‌ها ضرورتی ندارند.
    12. عمرمان را صرفِ خریدهای ضروری و غیرضروری می کنیم.
    13. عمرمان را صرفِ اندوختن می کنیم. اندوختن علم و مدرک، اندوختن هنر و تجربه، حتی اندوختن کینۀ دیگران در دل، اندوختنِ… . چقدر به آثارِ این اندوختن ها اندیشیده ایم؟
    14. عمرمان را صرفِ قناعت و روزمرگی می کنیم. چون به وضعیت حال بسنده می کنیم و قانع می شویم. آیا برای وقتی که با خود، خانواده، دوست، فرزند، رهگذر و… هستیم، برنامه داریم؟
    15. عمرمان را صرفِ نگاه کردن به سریال های تلویزیونی دنباله دار می کنیم؛ فیلم هایی که چند ده یا چندصد ساعت از عمرِما را بی‌هدف پر کرده است.
    16. عمرمان را صرفِ موبایل می کنیم. این یکی دیگر خیلی چالش برانگیز است. بیشتر بیندیشیم.
    17. عمرمان را صرف بازی‌های نامفید و کم‌مفید می‌کنیم. بازی‌های کامپیوتری، انواع جداول، انواع بازی با کارت و جداول و…
    آیا برای بازی طرحی داریم؟ بازی به گونه ای که امید، انگیزه، خلاقیت ما و دیگران را رشد دهد.

    فراموش نکنیم که صرف کردن های بی‌شمار خوب و بد داریم. اول بیندیشیم صرف کردن‌های منفی را بیابیم. حذف کنیم. سپس فضا باز می شود تا امور سازنده و مفید و اثربخش جایگزین کنیم. به همین دلیل ابتدا باید منفی ها را بیابیم.

  120. ای بدا غربت سنگین مهاجرت!
    ای بدا بر دست تنگی و تنگ خلقی و کام زهری، غریبگی در غربت!
    ای بدا روزهایی که جز غم و اندوه بر جبین روزهای وطنم سایه ی دیگری افکنده نشد!
    ای بدا روزهایی که از خشت خشت وطنم جز بوی مرگ، بوی زوال، بوی نا امیدی چیزی به مشام نرسید!
    ای بدا روزهایی که جز آواز دل خراش مادر در سوگ دُردانه اش، آواز دیگری به گوش نرسید!
    ای بدا روزهایی که آرمان لحظه لحظه آبادی وطن، در دل هزاران جوانِ غرق به خون،به گور خوابید!
    ای بدا سرنوشت غم انگیزی که باید با ویرانی این وطن بسوزیم و بسازیم!
    ای بدا بر حال و روز ما که لحظه لحظه با از دست دادن جوانان برومند وطن شهادت را مبارک باد گفتیم و دست بر دست نهادیم!
    ای بدا بر حال مان که توده ی غم روز به روز در زندگی مان ریشه دواند و هیچ مرحمی برای علاجش نیافتیم!
    ای بدا بر دیار غریب و جنگ زده ی گمنام من،که طعم بد مستی روزگار بر کام فرد فردِ بی گناهش نشست!
    ای بدا بر مسیر دراز سفر که خورد و کلان از هراس روز سیاه، طعمه ی دریای نا امیدی یونان شد!
    ای بدا بر روزهای روشن تاریکتر از شب !
    ای بدا برجوان غرق به خون که دشنه ی دزد و رهزن و غارتگر در قلب و جگر و پا و دستش خانه گزید!
    ای بدا بر ضربه ی ناجوانمردانه ی باروت بر قلم!
    ای بدا بر گهواره ی خالی از دست مادر و پر زجه ی کودک!
    ای بدا بر سرشت بد نام، بد ذات ، بد سیمای، بد بنیاد جنگ…
    استاد عزیزم این تمرین رو در حالت بد روحی نوشتم حالتی که ناشی از جنگ بی پایان و روزهای سیاه وطنم است..

  121. ماه اول – تمرین دوازدهم- آنافورا
    برای اینکه زنده باشم به رویاهایم دل می سپارم.
    برای اینکه دوست بدارم باید دوست داشته شوم.
    برای اینکه بنویسم باید بخوانم.
    برای اینکه تورا بشناسم باید خودم را بشناسم.
    برای اینکه به چشمانت نگاه کنم عینک آفتابی می زنم.
    برای اینکه بمانم باید بروم.
    برای اینکه راه را گم نکنم به دنبال دلم می روم.
    برای اینکه پرواز کنم زنجیرها را از پایم باز می کنم.
    برای اینکه به دست بیاورم باید ببخشم.
    برای اینکه آزاد باشم باید دیگران را آزاد بگذارم.
    برای اینکه به قله برسم کوله بارم را سنگین نمی کنم.
    برای اینکه چیزی نو بیافرینم عادتهای کهنه را دور می ریزم.
    برای اینکه صدای جهان را بشنوم سکوت می کنم.
    برای اینکه جهان را بشناسم ذهنم را پاک می کنم.
    برای اینکه …

  122. سلام بر شاهین عزیز و پرانرژی
    تمرین۱۲
    اگر عشق بودم، بدون توقف جاری می‌شدم.
    اگر عشق بودم، خودم را در ذرّات هوا جا می‌کردم تا همه فقط مرا نفس بکشند.
    اگر عشق بودم، بر دهان کسی که مرا به اشتباه هوس خطاب می‌کرد مُهر سکوت می‌کوبیدم.
    اگر عشق بودم، خودم را به تمام آینه‌ها می‌چسباندم تا هرکس انعکاس مرا در تصویر خودش ببیند.
    اگر عشق‌بودم، در نسل مجنون باقی می‌ماندم.
    اگر‌عشق بودم، انسان امروز را با طبیعت آشتی می‌دادم.
    اگر عشق بودم، تمام تلاشم را می‌کردم تا واکسن‌ام ساخته شود و برای پیشگیری از بیماری هولناک ناامیدی از همان بدو تولد در کنار سایر واکسن‌ها تزریق شوم.
    اگر عشق بودم، وبینارهای رایگان زیادی را برای شناساندن خودم ترتیب می‌دادم.
    اگر عشق بودم، از صادق هدایت خواهش می‌کردم قبل از باز گداشتن گاز یک نیم‌نگاه دیگری به من بیندازد.
    اگر عشق بودم، خودم از قدرتی که دارم حیرت می‌کردم.
    اگر عشق بودم، در ثبت احوال نامم را به اکسیر جاودانگی تغییر می‌دادم.
    اگر عشق بودم، شکایت کسی را که به نام من، و با توجیه «عاشق دیگری هستم» به شریک‌اش خیانت می‌کند را پیش خدا می‌بردم.
    اگر عشق بودم، خودم را در صفحه‌ی اول تمام کتاب‌های جهان می‌گنجاندم.
    اگر عشق بودم، در چشم هر بیننده‌ای فرو می‌رفتم تا هستی را با چشم‌های من بنگرد.
    اگر عشق بودم، مادرانی را سمبلی از خودم نمی‌دانستم.
    اگر عشق بودم، هوای آدم و حوّا را داشتم تا خودشان و خودم را در هچل نیندازند.
    اگر عشق بودم، قاه قاه به کسانی‌که به خیال خود عاشق می‌شوند می‌خندیدم.
    اگر عشق بودم، تمامی مردان سیاست را به دار می‌آویختم و به‌جای هر مرد سیاست یک بوته رز سرخ می‌کاشتم.
    اگر عشق بودم، پای کودکان را از رفت و آمد به این دنیا می‌بُریدم.
    اگر عشق بودم، خودم را دوباره و دوباره می‌سرودم.
    اگر عشق بودم، یک سایت به نام خودم می‌زدم و در آن فقط درباره‌ی خودم می‌نوشتم.

  123. تمرین ۱۲
    زندگی یعنی آسمان آبی
    زندگی یعنی نهر های جاری
    زندگی یعنی صدای خوش پرنده ها
    زندگی یعنی صدای دل نشین بچه ها
    زندگی یعنی درخت،گل،بلبل
    زندگی یعنی نفس های عمیق و از ته دل
    زندگی یعنی عشق پاک مادرانه
    زندگی یعنی دل گرمی های پدرانه
    زندگی یعنی سفرهای طولانی و بی بهانه
    زندگی یعنی آهنگ صدای تو وقتی نامم را می خوانی
    زندگی یعنی دستان پرمهرت وقتی دستانم را محکم می گیری
    زندگی یعنی نوشتن از عشق خدایی و نعمت های بی پایانش
    زندگی یعنی تو یعنی من یعنی پسرمان با زبان شیرینش
    زندگی یعنی دمی نشستن در کنار عزیزان
    زندگی یعنی خوشی های بی پایان
    زندگی یعنی بوی نم باران و شرشر ناودان
    زندگی یعنی بوی تازه نان و پنیر و سبزی،عصرانه روی ایوان
    زندگی یعنی نسیم و بوی بهار
    زندگی یعنی موسیقی و شمع های روشن
    زندگی یعنی از سر عشق نوشتن

  124. اي كاش روزي بيايد ،كه ديگر هيچ كجاي دنيا كودكي با وحشت جنگ بيدار نشود .
    اي كاش روزي بيايد ،كه ديگر هيچ مادري از ترس از دست دادن فرزندش محكوم به سوختن و ساختن در زندگي نشود .
    اي كاش روزي بيايد ،زنان سرزمينم حقشان از فرزندانشان فقط زاييدن نباشد .
    اي كاش روزي بيايد ،كه ديگر هيچ زني براي گرفتن حقش سياه و كبود نشود .
    اي كاش روزي بيايد،كه مردهاي سرزمينم ،براي به كرسي نشستن حرفهايشان صداي بلند و خش دارشان را بر روي زني آوار نكنند.
    اي كاش روزي بيايد ،كه ديگر كودكي براي يك لقمه نان تمام قد در سطل زباله فرو نرود.
    اي كاش روزي بيايد،كه كودكي فقط دغدغه ي بازي هاي كودكانه داشته باشد ،نه دغدغه ي فروش گل هايش در سر چهار راه .
    اي كاش روزي بيايد، كه ديگر دختران و زنان سرزمينم زيبايي را در عزت نفس ببينند ،نه كوچك و بزرگ كردن اندامشان.
    اي كاش روزي بيايد،كه دختران و زنان سرزمينم براي قدم زدن در شب ،وحشت دست درازي به روح و جسمشان را نداشته باشند.
    اي كاش روزي بيايد ،آزادي و برابري يك رويا نباشد.
    اي كاش روزي بيايد،عشق و دوست داشتن در سرزمينم با پول معاوضه نشود.
    اي كاش روزي بيايد ، كه ديگر پسران سرزمينم براي خالي بودن دستانشان ،قيد عشق را نزنند و دختران سرزمينم آنان را به فراموشي نسپارن.
    اي كاش روزي بيايد ،ديگر نبينيم دختران و زنان براي رسيدن به خواسته هايشان تن به فروش
    مي دهند.
    اي كاش روزي بيايد ،كه وقتي
    مي پرسند علم بهتر است يا ثروت،ديگر جواني دغدغه ي ثروت نداشته باشد .
    اي كاش روزي بيايد ، ديگر مادر و پدري براي سلامتيه فرزندش مجبور به حراج سلامتيه خودش در بازار سياه به دلال نشود .
    اي كاش روزي بيايد ، اختلاس ،نقل و نبات محفل مردان دولت نباشد.
    اي كاش روزي بيايد ،حرص و طمع كه ريشه ي همه ي جنگ ها در دنياست ريشه كن شود.
    اي كاش روزي بيايد، انسانيت جايگزين واژه هاي معكوس فقير و غني،مسلمان و كافر ،با وجدان و بي وجدان شود.
    اي كاش روزي بيايد سرزمينم با فقر،
    فحشا،كودكان كار ،بي عدالتي،دزدي، و اختلاس،تن فروشي و هرزگي بيگانه شود .

  125. اگر قلم بودم؛ حرمت‌‌ها را حفظ می‌کردم.
    اگر قلم بودم؛ به قسم خدایم پایبند بودم.
    اگر قلم بودم؛ برای گفتن رازها، زبانم لال می‌شد.
    اگر قلم بودم؛ برای گفتن دروغ، خفقان می‌گرفتم.
    اگر قلم بودم؛ تهمت نمی‌زدم.
    اگر قلم بودم؛ پای دفتر مشق بچه‌ها فقط گل می‌کشیدم.
    اگر قلم بودم؛ پای دفتر مشق بچه‌ها شعر می‌نوشتم.
    اگر قلم بودم؛ قدم به قدم شگفت‌زده‌ات می‌کردم.
    اگر قلم بودم؛ دریچه‌های جدید را به رویت می‌گشودم.
    اگر قلم بودم؛ از عشق می‌نوشتم.
    اگر قلم بودم؛ نقش‌های زیبا ترسیم می‌کردم.
    اگر قلم بودم؛ توی دستان هنرمند ناپاک نمی‌رفتم.
    اگر قلم بودم؛ قانونمند بودم.
    اگر قلم بودم؛ بیراهه نمی‌نوشتم.
    اگر قلم بودم؛ از درد نمی‌نوشتم.
    اگر قلم بودم؛ از غم نمی‌نوشتم.
    اگر قلم بودم؛ دلت را نمی‌شکستم.
    اگر قلم بودم؛ زیبا می‌نوشتم.
    اگر قلم بودم؛ رؤیا خلق می‌کردم.
    اگر قلم بودم؛ دستانت را سخت می‌چسبیدم تا میان ناشناخته‌ها و بیراهه‌ها گم نشوی.

  126. تمرین دوازدهم ،آنافورا
    گاهی وقتها ….
    گاهی وقتها باید برای خوابی راحت، ساعتها بیدار ماند.
    گاهی وقتها باید خود را به یک فنجان بی خیالی دعوت کرد.
    گاهی وقتها نباید به گذشته واینده فکر کرد.
    گاهی وقتها زیپ دهانت را بکش برای آن هایی که مشتاق جواب تو اند.
    گاهی وقتها حساب روز و ماه و هفته را از ذهن خود بیرون کن .
    گاهی وقتها به جاده بزن بی هیچ آدرسی .
    گاهی وقتها شب را به خواندن صبح کن .
    گاهی وقتها دلت را برای هیچ کس جز خودت نسوزان.
    گاهی وقتها دور آدم های منفی زندگیت را خط قرمز بکش.
    گاهی وقتها فقط بخوان.
    گاهی وقتها فقط بنویس.
    گاهی وقتها فقط برو.
    گاهی وقتها فقط باش.
    گاهی وقتها درب غم را به دلت ببند.
    گاهی وقتها غذایت را سرد هم خوردی به چیزی بر نمی‌خورد.
    گاهی وقتها نه، سعی کن همیشه دست از کمال گرایی برداری.
    گاهی وقتها دست از دنبال کردن زندگی این و آن بردار.
    گاهی وقتها بگذار ذهن ات بدود در گندم زار نوشتنت.
    گاهی وقتها بهانه گرفتن را بنداز زمین بگذار بشکند .
    گاهی وقتها راهت را مثل کهکشان شیری دنبال کن.
    گاهی وقتها حرف نزن ، نگو ! بنویس ، بخوان.

  127. اگر نمیترسیدم میرفتم یک جای دور که هیچ بنی بشری در آن وجود خارجی نداشته باشد.
    اگر نمیترسیدم داخل قفس شیرها میرفتم.
    اگر نمیترسیدم مؤسسه خودم را راه می‌انداختم
    اگر نمیترسیدم ترتیب کنسرت آذربایجانی خودم را میدادم
    اگر نمیترسیدم راحت وبا آزادی بیشتری مینوشتم وپانصد بار از زوایای مختلف نوشته‌هایم را چک نمیکردم.
    اگر نمیترسیدم هر چه سریع‌تر مستقل میشدم و مهاجرت میکردم.
    اگر نمیترسیدم الان یک یوگی در هندوستان بودم.
    اگر نمیترسیدم خودم را شکل سمندون میکردم تا آدم‌هایی که دوستشان ندارم سکته بدهم.
    اگر نمیترسیدم خودم را از بالای کوه به پایین پرت میکردم به شرط اینکه نمیرم.
    اگر نمیترسیدم خیلی راحت‌تر پول در می آوردم.
    اگر نمیترسیدم میرفتم وسط خیابان و آواز میخواندم.
    اگر نمیترسیدم به آمازون سفر میکردم و بقیه زندگی‌ام را با میمون ها میگذراندم.
    اگر نمیترسیدم خیلی از آدم‌های به درد نخور را برای همیشه کنار میگذاشتم.
    اگر نمیترسیدم عاشق میشدم.
    اگر نمیترسیدم موهایم را از ته میتراشیدم و کله کچلم را قرمز میکردم.
    اگر نمیترسیدم با پای پیاده کل دنیا را می گشتم.
    اگر نمیترسیدم بدی‌هایی که در حقم شده بود را خیلی راحت فراموش میکردم.
    اگر نمیترسیدم کله مردکی از طرف شهرداری آمده بوددنبال سگ ماده بیچاره که هیچ اذیتی برای آدم‌ها نداشت و خیلی طفلکی بود،می کندم و می‌انداختم جلوی همان سگ تا خوب سیر شود و برود به توله هایش شیر بدهد.
    اگر نمیترسیدم آدم‌ها را قضاوت نمی کردم.
    اگر نمیترسیدم آدم‌ها را بیشتر دوست داشتم.
    اگر نمیترسیدم اعداد را فقط یکبار میخواندم و هزاران بار آن‌ها را چک نمیکردم.
    اگر نمیترسیدم کارهایم را زودتر تمام میکردم.

  128. به نام خدا.
    كاش كودك بودم
    كاش كودك بودم تا آسوده خود را به سرنوشت مي سپردم
    و انگار نه انگار ديروزى بوده و انگار نه انگار كه
    فردايي هست،در لحظه زندگى ميكردم
    و با تمام لذت همه خوراكى هايم را ميخوردم و ذره اى براى فردا ذخيره نميكردم و نگران تمام شدنشان هم نميشدم
    زيرا ايمان داشتم مادرم ،خداى روزگار من است پس هميشه سايه مهربانى اش بر زندگي ام ميتابد
    و نگران فردايم نيستم.
    كاش كودك بودم
    تا هق هق گريه ام همانند قهقه خنده
    بي پروا در هر جمعى بلند شود
    كاش كودك بودم
    تا با خاك بازى كردن و خاكى بودن اوج شادى و عزتم بود
    كاش كودك بودم
    تا قهر قهر تا روز قيامت هايمان چند دقيقه اي بعد باشد و دوباره با بوسه اى بهشت شود دنيايمان
    كاش كودك بودم
    تا همه شوق و ذوقم براى خريد اسباب بازى مورد علاقه ام آن هم بعد از آن همه گريه و زارى،بعد از چند روز ديگر جگر زليخايش را در گوشه به گوشه خانه جمع ميكردم و ديگر وابسته اش نبودم!
    كاش كودك بودم
    و فقط يك زبان براى سخن گفتن داشتم
    ان هم اشك بود كه از عصاره جانم بر چشم و گونه هايم لبريز ميشد و صحبت كردن را آسان ميكرد
    كاش كودك بودم
    تا همه غم و غصه ها كه سر باز شدن ندارند در آغوش مهربان و دلسوزانه مادرم به آرامش و شادى اى عميق مبدل ميشد
    كاش كودك بودم
    تا بزرگترين خطاى زندگي ام،بزرگترين لذتم باشد و آن نقاشى روى ديوارها باشد،
    كاش كودك بودم و شب ها از خستگى شيطنت هايم بدون آنكه خودم متوجه سنگين شدن چشم هايم شوم بدون فكر و دغدغه اي آسوده سر بر بالينم ميگذاشتم…
    كاش كودك بودم…كاش كودك ميماندم…
    طاهره حسينخاني

  129. سلام استاد من دوتا نوشتم (شماره 1)
    اگر شب بودم ماهم چراغی می‌شد برای بی چراغان چراغ
    اگر شب بودم شب یلدا می‌شدم برای عاشقان
    اگر شب بودم چراغی می‌شدم برای فقرا
    اگر شب بودم آرامشی می‌شدم برای درویشان
    اگر شب بودم سرد می‌شدم برای قدم زدن
    اگر شب بودم متعادل می‌شدم برای کارتن‌خواب‌ها
    اگر شب بودم طوفانی می‌شدم برای شاعران
    اگر شب بودم آرام می‌شدم برای دریانوردان
    اگر شب بودم بوی خوش شب‌بویم را عطا میکردم به همگان
    اگر شب بودم لالایی می‌خواندم برای درختان
    اگر شب بودم کوتاه می‌شدم برای منتظران
    اگر شب بودم طولانی می‌شدم برای بهم‌رسیدگان
    اگر شب بودم پناهی می‌شدم برای بی‌پناهان
    اگر شب بودم دوستی می‌شدم برای عاشقان‌شب
    اگر شب بودم زشتی را می‌پوشاندم در تاریکی خود
    اگر شب بودم شبی برفی می‌شدم برای گرگ ها
    اگر شب بودم تاریک می‌شدم برای دزدها
    اگر شب بودم روشن می‌شدم برای نگهبان‌ها
    اگر شب بودم آغوشی می‌شدم برای تنهایان
    (شماره2)
    زندگی بهتر می‌شد اگر…
    ۱ـ زندگی بهتر می‌شد اگر خبری از جنگ و کشتار در جهان نبود.
    ۲ـ زندگی بهتر می‌شد اگر هیچ کودک کاری وجود نداشت که سر چهار‌راه‌ها برای فروش یک وسیله التماس کند.
    ۳ـ زندگی بهتر می‌شد اگر حسادت نبود.
    ۴ـ زندگی بهتر می‌شد اگر مردم سرگرم زندگی خودشان بودند نه کنجکاو به فهمیدن رازهای دیگران.
    ۵ـ زندگی بهتر می‌شد اگر هم‌دیگر را قضاوت نمی‌کردیم.
    ۶ـ زندگی بهتر می‌شد اگر درمورد مسائلی که ربطی به ما ندارد اظهار نظر نکنیم.
    ۷ـ زندگی بهتر می‌شد اگر به حریم خصوصی هم‌دیگر تجاوز نمی‌کردیم.
    ۸ـ زندگی بهتر می‌شد اگر بدی کردن به یک‌دیگر را فراموش می‌کردیم.
    ۹ـ زندگی بهتر می‌شد اگر ظلم را ریشه‌کن و عدالت را همه‌گیر می‌کردیم.
    ۱۰ـ زندگی بهتر می‌شد اگر فقر از بین می‌رفت.
    ۱۱ـ زندگی بهتر می‌شد اگر دو‌رویی وجود نداشت.
    ۱۲ـ زندگی بهتر می‌شد اگر قدر هم‌دیگر را بیشتر می‌دانستیم.
    ۱۳ـ زندگی بهتر می‌شد اگر بدون اهمیت به حرف دیگران، آن‌گونه که خود دوست داریم زندگی می‌کردیم.
    ۱۴ـ زندگی بهتر می‌شد اگر ترویج‌دهنده خوبی و کار نیک در جامعه بودیم.
    ۱۵ـ زندگی بهتر می‌شد اگر غرورمان را در مواقع لزوم زیر‌پا می‌گذاشتیم.
    ۱۶ـ زندگی بهتر می‌شد اگر به حقوق هم احترام می‌گذاشتیم.
    ۱۷ـ زندگی بهتر می‌شد اگر به راحتی آب خوردن آبروی دیگران را نمی‌بردیم.
    ۱۸ـ زندگی بهتر می‌شد اگر گاهی هم فقط به خودمان فکر می‌کردیم و خودمان را می‌دیدیم.
    ۱۹ـ زندگی بهتر می‌شد اگر آن‌گونه زندگی می‌کردیم که امروز آخرین روز عمرمان است. ( دنیا گلستان می‌شد بی‌شک.)
    ۲۰ـ زندگی بهتر می‌شد اگر حضور خدا را قبل از انجام هر کار درنظر می‌گرفتیم

  130. تمرین ۱۲: آنافورا
    _ اگر زاینده رود بودم، با شهرها قهرمی کردم و سر به بیابان می گذاشتم.
    _ اگر زاینده رود بودم، هیچ گاه رودخانه فصلی نمی شدم.
    _ اگر زاینده رود بودم، به ماهی ها می گفتم به من اعتماد نکنند.
    _ اگر زاینده رود بودم، به پرندگان مهاجر پیامک می زدم که برای دیدنم سفر نکنند.
    _ اگرزاینده رود بودم، به بوستان ها وپارک ها می گفتم بسترم را تصاحب کنند.
    _ اگر زاینده رود بودم، به شیخ بهائی نامه می نوشتم واز اوکمک می خواستم.
    _ اگر زاینده رود بودم، مثل قدیم هاطغیان می کردم واز طبقه دوم پل خواجو سرازیر می شدم .
    _ اگر زاینده رود بودم، طغیان می کردم تا نهر نیاصرم سیراب گردد.
    _ اگر زاینده رود بودم، طغیان می کردم وتمام چاه های خانه ها را لبریزمی کردم تا سلامم به باغچه ها برسد.
    _ اگر زاینده رود بودم، گاوخونی را تنها نمی گذاشتم.
    _ اگر زاینده رود بودم، خط تولید دریچه های سددرکارخانه را تعطیل میکردم.
    _ اگر زاینده رود بودم، تمام پسماندهای صنعتی را بالا می آوردم.
    _ اگر زاینده رود بودم، از چنارهای شهر می خواستم شورش کنندتا صدای من باشند.
    _ اگرزاینده رود بودم، به ملاقات ریشه ها درزیرزمین می رفتم و در پایین شکایتم از آنها امضاء می گرفتم .
    _ اگرزاینده رود بودم، قنات ها را از خواب هزارساله بیدار می کردم.
    _ اگرزاینده رود بودم، شکایتم را به گردشگران خارجی نشان می دادم.
    _ اگرزاینده رود بودم، نمی گذاشتم کنار بستر مرده وچروکیده ام عکس یادگاری بگیرند.
    _ اگرزاینده رود بودم، فریادمی کشیدم.
    _ اگرزاینده رود بودم، می گریستم.
    _ اگرزاینده رود بودم، حق ام را می گرفتم.
    _ اگرزاینده رود بودم، زاینده می ماندم

  131. تمرین ۱۲
    اگر باران ببارد..
    اگر باران ببارد، من سراپا شور و شوق می‌شوم.
    اگر باران ببارد، من خیلی خیلی خوشحال می‌شوم.
    اگر باران ببارد، من با چتر یا بدون چتر به
    خیابان‌های شهر، هجومی عاشقانه می‌برم.
    اگر باران ببارد، من از خود بی‌خود می‌شوم.
    اگر باران ببارد، من در دَم، شاعر، عاشق و شیدا می‌شوم.
    اگر باران ببارد، من یکپارچه عارفی بی‌دل می‌شوم.
    اگر باران ببارد، من بار دیگر عاقل و بالغ می‌شوم.
    اگر باران ببارد، من باز هم کودکی دیوانه می‌شوم.
    اگر باران ببارد، من همیشه شاد و خندان می‌شوم.
    اگر باران‌ببارد، من مثل همیشه مهربان می‌شوم.
    اگر باران ببارد، من مثل همیشه بی‌اختیار، خوشحال، امیدوار و فارغ از هر فکر و خیالی به زیر باران می‌روم.
    اگر باران ببارد، اگر باران ببارد، من، من، می‌شوم؛ خودِ خودم.

  132. تمرین ۱۲ از ماه اول
    این‌روزها هیچ‌کس حال دلش خوب نیست، اما زندگی هنوز جریان دارد.
    این‌روزها برای اینکه در جریان زندگی قرا بگیریم باید بیشتر سگ‌دو بزنیم.
    این‌روزها محبت‌ها هم مجازی شده‌اند و آن حس‌وحال واقعی را در آدمی به وجود نمی‌آورند.
    این‌روزها جوانان، دیگر اشتیاقی برای خنداندن پیران ندارند.
    این‌روزها کتاب‌ها با کاغذهای کاهی هم خوشبوترند و هم سبک‌تر.
    این‌روزها با اینکه کتاب‌ها سبک‌تر شده‌اند اما گرانترند.
    این‌روزها دیگر کسی به خاطر دروغ‌های کوچکی که می‌گوید، ناراحت نمی‌شود.
    این‌روزها دزدی دیگر یک کار شرم‌آور نیست، همه خیلی راحت مال هم را می‌برند و می‌خورند.
    این روزها دیگر در روستاها فانوسی روشن نیست و خانواده دور کرسی نمی‌نشینند و قصه‌های کهن نمی‌گویند.
    این‌روزها هرکس سرش در گوشی خودش است و اطرافش را نمی‌بیند.
    این‌روزها دیگر همسایه از حال همسایه خبر ندارد.
    این‌روزها خیلی‌ها زنده زنده در قبرهای خالی می‌خوابند و عده‌ای دیگر برای سگ‌هایشان خانه‌های چندصدمتری دارند.
    این‌روزها خیلی‌ها قبل از اینکه بمیرند، مرده‌اند.
    این‌روزها کسی به یادش نمی‌ماند که زیر باران باید عاشقی کند.
    این‌روزها بچه‌های سرزمینم، قبل از آنکه بچگی کنند، بزرگ می‌شوند.
    این‌روزها همه جرئت انجام هرکاری را دارند ولی هیچ‌کاری انجام نمی‌دهند.
    این‌روزها آسمان هم حوصله‌ی خاکستری شدن را ندارد.
    این‌روزها با همه‌ی کسالت‌هایش، خستگی‌هایش، درماندگی‌هایش، تورم‌هایش و تحریم‌هایش باز هم در نظر هر نویسنده‌ای پر از خواهش‌اند برای نوشتن.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *