فیلم‌نامه و نمایش‌نامه

چند نکته:

  1. ممکن است شما به فیلم‌نامه‌نویسی یا نمایشنامه‌نویسی چندان علاقه‌مند نباشید. اما در هر حال مطالعه در این حوزه می‌تواند برایتان مفید و موثر باشد. همان‌طور که سینما از ادبیات تأثیر پذیرفته، رمان جدید هم در ابعاد گوناگونی تحت تاثیر هنر سینما بوده است؛ از جمله در فضاسازی و توصیف.
  2. اما یک بحث دیگر: تاکنون فیلم‌های بسیاری دربارۀ نویسندگان ساخته شده است؛ هم نویسندگان واقعی و هم نویسندگان خیالی! در میان نمونه‌های ایرانی می‌توان به فیلم «درخت گلابی» اشاره کرد که فیلم‌نامۀ بر اساس قصه‌ای از گلی ترقی نوشته شده است.

و تمرین:

«مارتین ایدن» یکی از رمان‌های معروف جک لندن است. بسیاری این رمان را خودزندگی‌نامۀ جک‌ لندن می‌دانند.

خوشبختانه چند وقت پیش فیلم خوبی بر اساس این رمان ساخته شد که ظرافت‌های سینمایی بسیاری دارد.

این فیلم دانلود کنید و ببینید: دانلود فیلم مارتین ایدن

و بعد رمان مارتین ایدن را دانلود کنید و بخوانید: دانلود رمان مارتین ایدن

سپس فیلم و رمان را مقایسه کنید. اگر حوصله کنید و این کار را انجام دهید، نکات بسیاری را دربارۀ فیلم‌نامه‌نویسی حرفه‌ای، اقتباس، و همینطور تفاوت فیلم‌نامه و رمان می‌آموزید.

[wp-svg-icons icon=”file-3″ wrap=”i”] تمرین:

  1. نظر خودتان را دربارۀ فیلم مارتین ایدن بنویسید.
  2. نگاهی به کتاب‌های خودتان بیندازید و فهرستی از تمام فیلم‌نامه‌ها و نمایشنامه‌هایی که دارید، بنویسید. نوشتن این فهرست به شما کمک می‌کند تا در طول دوره فهرستتان را کامل‌تر کنید.
    فهرست خودتان را در بخش تمرین‌ها با ما به اشتراک بگذارید.

 

[wp-svg-icons icon=”book” wrap=”i”] پیشنهاد کتاب | فیلم‌نامه و نمایشنامه:

ایرانی:

فیلم‌نامه:

شب‌های روشن (سعید عقیقی) |  مجتبی آقابابايی و میلاد دارایی | نشر سفیدسار

نمایشنامه:

در مه بخوان | اکبر رادی

موش | بهمن فرسی

گاو | غلامحسین ساعدی

مرگ یزدگرد | بهرام بیضایی

خارجی:

فیلم‌نامه:

همشهری کین | نشر سفیدسار

پیش از طلوع و پیش از غروب | نشر افراز

مگنولیا | پل توماس اندرسون

نمایشنامه:

ویلیام شکسپیر | ریچارد سوم | ترجمۀ عبدالله کوثری

مرغ دریایی چخوف | آنتون چخوف

غرب حقیقی | سام سپارد

مرد بالشی | مارتین مک دونا

70 پاسخ

  1. حقیقتا زمانی که دوره شرکت کرده بودم خیلی از نمایشنامه وفیلم نامه دل خوشی نداشتم. توجیهمم چه چیزی بود؟ دقیقا به همان علت که تا به حال خورشت کرفس نخورده واز آن خوشم نمی آید. بعد با معرفی استاد از دو کتاب ” مرغ دریایی| چخوف” و ” مرد بالشی| مارتین مک دونا” با اکراه به کتاب فروشی رفتم و هر دو کتاب را خریداری کردم. داخل کتاب فروشی بودم ومتصدی تازه کتاب ها را دستم داده بود که گفت: این دو تا خیلی کتاب های خوبی هستند. مخصوصا مرغ دریایی چخوف. اگر اهل نمایشنامه خوانی هستید باید بگویم دست روی بهترین ها گذاشته اید. با اینکه توی دلم همچین احساسی را نداشتم اما با اطمینان خاطر هردو کتاب را خریداری کردم. مرغ دریایی چخوف را تا چند صفحه ای پیش بردم. اما در حال حاظر چندروزی است که در حد یک پاراگراف آن را پیش برده ام. تصمیم دارم به کندخوانی آن مشغول باشم ودارم تک به تک تمامی علایم وکلمات به کار برده شده در آن و همچنین کشمکش و تعلیق در دیالوگ ها را بررسی میکنم. از نظر من که فقط یک پاراگراف کامل خوانده ام باید بگویم که هر خط از داستان چخوف، یک کتاب درسی است. البته نباید از تاثیر مترجم هم غافل شد. زیرا خودتان دیدید که 4 ترجمه از یک داستان، با همان یک داستان چه ها که نکرد!
    از این دو نمایشنامه که بگذریم باید بگویم که کتاب راشومون را هم به لطف اسکرین شاتی که استاد داخل استوری اش گذاشته بود خواندم و فیلم آن را هم دیده ام. فکر میکنم حتی به تفاوت های آن دو پرداخته ودربارهء آن هم نوشته باشم. فیلم شب های روشن را هم دیده ام که دیالوگ های گنده گنده ای داشت و البته فضای فیلم بسیار میطلبید. اما تا به حال داستان آن را نخوانده ام. فکر میکنم در نمایشنامه وفیلم نامه کتاب ها ومنابع بسیار خوبی دارم که باید به صورت مقایسه ای تا چندین وقت از آن ها استفاده کنم و مقایسهء میان آن ها را مثل یک کتاب ادامه دهم.

  2. فیلم با صدای تق تق ماشین تحریر شروع میشود.
    فیلم با حالتی از یک شخصیت- به نام مارتین ایدن- شروع میشود که به بیان عقاید خود میپردازد و از قدرت کلمه ها صحبت میکند. همین جا تعلیق برای دیدن ادامهء داستان ایجاد میشود. سپس تصاویری قدیمی و سیاه وسفید که گاهی به زرد ونارنجی میزند پخش میشود که نشان از فضای کلاسیک فیلم دارد.
    هرچه سعی کردم از لینک قرارداده شده فیلم را دانلود کنم متاسفانه نشد. تاسفم از این بابت است که من نسخهء سانسور شده را دیدم وامیدوارم بخش زیادی از فیلم به دام سانسور نیفتاده باشد.
    صحنهء اول فیلم به کارتین ایدن وکار او میپردازد. او از بادبان بالا میرود وداخل یک کشتی است. همچنین کودکی را نشان میدهد که مشغول راه رفتن است و رنگ تصویر با رنگ تصویر قبلی فرق دارد؛ این به ما نشان میدهد که مارتین ایدن از کودکی به چنین فعالیت هایی مشغول بوده است. نوع کار و نوع لباس پوشیدن او و همچنین زمختی که دارد همه نشان میدهد که یک فرد زحمتکش و کاری است.
    به محض ورود مارتین ایدن به خانهءاورسینی ، نوع نگاه خدمتکار آن ها که در واقع با حرکت دوربین از سرتاپای مارتین را نشانه یگیرد، خبر از داخل خانه و وضع مالی خوب آن ها میدهد. و کمی قبل تر هم آرتورو اشاره میکند که خانوادهء آن ها روشن فکر بوده و ما از این حرف او این گونه برداشت میکنیم که آن ها به مسافرت های داخلی و خارجی بسیاری رفته ودرس خوانده اند.که با توجه به این اطلاعات باید حدس بزنیم ثروت زیادی دارند. اما نوع حرکت دوربین و نوع لباس های مارتین ایدن خیلی خوب به قضیهء اختلاف طبقاتی اشاره کرد. شاید بتوانم بگویم که تا به حال چنین هوشمندی را در تلویزیون ندیده بودم یا بیشتر به سهم صدا در صحنه پردازی و انتقال فاهیم- آن هم مفاهیم ترس- توجه کرده بودم. اما به گمانم در تلویزیون خیلی از حرکت دوربین بهره نمیبرند و یا شاید هم من توجه نکرده ام.
    ما چهرهء واضح شخصیت را دست زمانی میبینیم که به تابلوی نقاشی خیره شده و در یکی از اتاق ها قرار گرفته است. او آرام ندارد و با توجه به اینکه با پدیده های جدیدو اشیای جدیدی روبرو شده به تک تک آن ها دست میزند. او به محض دیدن النا اشاره میکند که در حال دیدن منظرهء نقاشی بوده وبا جزئیات صحبت میکند که: این نقاشی از دور قشنگ است اما از نزدیک فقط چند لکه روی بوم است. اولین باری که شخصیت به معرفی خودش میپردازد، پس از آشنایی بیننده با شغل و طبقهء فرهنگی اوست. او خود را ارتین ایدن معرفی میکند. سپس در گفتگوی میان مارتین و النا، معرفی یک کتاب صورت میگیرد. کتابی که اثر بودلر است. و النا آن را یکی از شاهکار های بودلر معرفی میکند. سپس توضیح میدهد که نوع اشعار او جسورانه هستند.دقت داشته باشید که بحث میان آن دو از تشکر از ایدن به خاطر جسورانه بودن او شکل گرفته بود.
    نوع غذا خوردن ایدن در مقابل بقیه اعضای خانواده، دوباره به اختلاف فرهنگی میان آن ها را نشان میدهد.
    اما سوال من اینجاست. چطور شد که مادر النا در مورد تحصیل از ایدن سوال کرد؟ و ایدن هم یک راست به سراغ رابطهء فقر با تحصیل رفت؟ اما به هردلیل میشود گفت که شخصیت ایدن به عنوان یک مرد فقیر حالا در ذهن ما پررنگ تر شد و تجربهء سفر از 17 سالگی به ما نشان داد که ایدن خیلی درس نخوانده است.
    حالا باید بگوییم که مارتین ایدن یک کارگر کشتی بود که از 17 سالگی به این کار مشغول شده بود. او سواد آن چنانی نداشت. و از طبقهء فقیر جامعه بود. اما همواره آرزوهایی داشت که دلش میخواست برآورده شود.
    حرکت دوربین روی صورت النا و نشان دادن لبخند او، به انضمام نگاه های مارتین و همچنین حرکت دوربین روی دست های مارتین والنا و تقابل ظریف و خشن بودن آن ها این فرضیه را در ذهن بیننده می پروراند که ایدن شیفتهء النا شده است. میتوان گفت که بهره گیری النا از هنر- چیزی که ایدن آرزوی آن را در سر میپروراند- ایدن را شیفته ی او کرده.
    حالا ایدن خیلی خوشحال تر از قبل به خانه برمیگردد. در حالیکه دو کتاب به دست دارد.شوهر خواهرش از او میخواهد که به جای کتاب، پول به خانه بیاورد و این نشان از عقیدهء او دارد: پول با ارزش تر از کتاب است. چنین جمله ای از فقر( فقرمالی و ادبی) ناشی میشود.
    عنوان یکی از کتاب هایی که ایدن در دست دارد، جسارت وهدف است.
    پاک کردن چرک های زیر ناخن وپرداختن به خود ودرست کردن موهای موج دارش همه نشان از میل ایدن برای کم کردن این فاصلهء طبقاتی دارد.
    ایدن در صحنه ای که النا از چهرهء اوطراحی میکند میگوید که میل وعطشی به خواندن پیدا کرده ومیخواهد یادبگیرد، مطالعه کند و بی وقفه بخواند. النا معتقد است که نقطهء شروع برای یادگیری، آموزش است.
    ایدن مرد فقیری که از 17 سالگی کار کرده و حالا باید آموزش و سواد ردس خواندن را از هرجا که رها کرده دوباره از سر بگیرد. عشق به النا محرک شروع بود.
    جامعه ای که ایدن در آن به کار مشغول بود یک جامعه مردانه و زمخت بود و نگاه او به دور دست نشان از راه بسیار طولانی او در مسیر یادگیری داشت.
    فیلم در سال2019 ساخته شده و به همین دلیل از صحنه های کلاسیک دوران گذشته وچهرهء زمخت مردان کشتیران وکارگران دریا وام گرفته است چهره هایی خندان که چروک بر روی آن ها نشسته اما صاف و پاک دلانه است.
    حالا ما شاهد انواع مختلف نوشتن هستیم. نامه نویسی یکی از همان نوع نوشتن بود. و حالا دلچسب است اگر متن نامهء مارتین به النا را بخوانیم:
    النای عزیز؛
    موتور کشتی شدیدا آسیب دیده. مجبور شدیم توی بندر ژنو لنگر بندازیم.
    صاحب کشتی تصمیم گرفت اعضا رو کاهش بده؛ پس قرارداد من به پایان رسیده.
    بازگشت به ناپولی
    من فورا شروع کردم به گشتن دنبال کار؛ در نهایت به لطف دوست عزیزم-نینو- در یک کارگاه ریخته گری استخدام شدم.
    به هرحال میخواهم دربارهء حرکت بی وقفه ام در سرزمین دانش برایت بگویم:
    من میخوانم. مثل ماهیگیر؛ سیری ناپذیر.
    کلمه های جدید رو مینویسم؛ تبدیلشون میکنم به دوستام؛ باهاشون وقت میگذرونم؛ در زمان ممکن ازشون استفاده میکنم؛ برای توصیف پدیده هایی که می بینم.
    من برای تمرین بیشتر شعر مینویسم. آن ها را باخشونت قضاوت نکن. زیرا این ها تنها بخشی از بازی من با کلمات است. اما به هرحال امیدوارم که مایهء افتخارت شوند.
    از طرف شاگرد راه دورت.
    همچنین در انتهای آینده به النا وعده میدهد که در سفر برگشتش ، دربارهء ایده ای که دربارهء زندگی آینده اش به ذهنش رسیده وذهنش را روشن کرده با او صحبت خواهد کرد.
    این یکی از صادقانه ترین نامه هایی است که میتوان گفت یک نویسنده میتواند در ابتدای راه برای خود بنویسد واز سرعت رشد خود خبر دهد. نامه ها همانطور که میدانیم، اگر برای خود نوشته شوند، درونیات مارا روی کاغذ آورده وصادقانه با ما صحبت میکند. آن ها واقعی ترین افکار درونی ما روی کاغذ هستند. از همین متن نامهء ایدن میشود تمرینات مختلف نویسندگی را برداشت کرد: یادداشت کردن کلمه های جدید که همان تمرین کلمه برداری خودمان است، استفاده از کلمه ها در جملات مختلف و به شکل های مختلف و یادداشت نویسی روزانه واستفاده از آن ها در تمرین های خود.
    همچنین او در بارهء خواندن ونوشتن وسیری ناپذیر بودن این راه هم صبت کرده. از روش مطالعاتی خود گفته و در آخر هم شاره کرده که ذهنش روشن شده و با خواندن ونوشتن، ایده های به عقلش راه پیدا کرده.
    و حالا نامهء النا به ایدن
    آقای ایدن عزیز؛
    به خاطر نامتون متشکرم. برای دریافتش خوشحالم.
    من خوبم. زندگی ادامه داره. من روزهای کسل کننده را صرف درس خواندن میکنم.
    با علاقهء زیاد شعر های شما را خواندم. برای من نشونهء پشتکار شما بود و مدرکی بر اینکه شما خودتون رو وقف کردین.
    گرچه نمیدانم چطور باید قضاوت هنرمندانه داشته باشم؛ چون مباحثی که مطرح کرده اید از تجربه های من بسیار دور است.
    لکن میدانم که هرچه مینویسید درست است. و شما همه چیز را با چشم های خودتان دیده ای و یادداشت کرده اید.
    نویسندهء فیلم خیلی خوب از شکل های مختلف نویسندگی صحبت به میان آورده و سبک زندگی یک نویسنده را به تصویر کشیده است. مثلا این جا به شعر خوانی یا شعر نویسی اشاره کرده و به پشتکار وتمرین که بیش از هرچیز دیگری نیاز است صحبت به عمل آورده.
    تصاویریی که در طول فیلم از چهرهء مردم نشان داده میشود بسیار به سبک کردن فضای کلاسیک فیلم وپاکی و ساده بودن انسان های اطراف او وسطح سواد و وضع معیشتی- طبقهء اجتماعی آنها- اشاره دارد.
    وقتی که ایدن دربارهء تصمیمی که دربارهء آیندهء خود گرفته را با النا مطرح میکند، او میگوید که از این رشته سر در نمی آورد و گمان میکند که درایت ایدن با نوشتن سرکوب ومختل میشود. به علاوه نوشتن جسارت بیشتری میطلبد. ایدن در پاسخ از استعداد خود درباب نویسندگی سوال میپرسد و پای استعداد را وسط میکشد. النا پاسخی میدهد: هرچقدر که استعداد داشته باشی، ابتدا باید شاگردی کردن را به قصد کسب تجربه طی کنی. و سپس از او میخواهد که ابتدا به سراغ آموزش رفته و آموزش ببیند، حتی اگر هیچ گاه نویسنده نشود.
    ایدن با توجه به اینکه خودخوان به آموزش خود پرداخته وقصد دارد تا تحصیلات ابتدایی خود را به اتمام برساند، در دانش عمومی لنگ میزندو قبول نمیشود. آزمون گران از او میخواهند که به مدرسهء ابتدایی برگردد. حالا او تصویری از گذشته مقابل صورتش نقش میبندد. تصویری از خنده وتمسخر بچه ها در مدرسه، به هنگام گرفتن دست پیرمرد بی سوادی برای یادگیری نوشتن. و از انجام این کار صرف نظر میکند.
    در همین هنگام با اعلامیه ای در یک مجله روبرو میشود: ما داستان های نویسندگان جوان را منتشر خواهیم کرد. بیشترین تعداد کلمات میتواند 15 هزار تا یی باشد.
    صحبت کردن از تعداد کلمات – شمارش کلمات- و بحث انتشار یک پدیدهء عادی درمیان جامعه ما نویسندگان است. همچنین میبینیم که انتشار، نویسنده را در ابتدای راه برای نوشتن وسوسه میکند. خصوصا اگر مثل فیلم، دستمزدی عالی پشتش باشد.
    و اما موضوع داستان های ایدن چه بود؟تصاویری که دربارهء سیل و غوطه ور شدن مردم در آب، کودکی که یک پا دارد و پابرهنه راه میرود و یا از پنجره به منظرهء جشن اشرافی با سری تکیه داده ونگاهی اشکی و پرحسرت نگاه میکند، همه نشان از خاطرات گذشته ومشاهدات ایدن از دوران کودکی تا زمان حال دارد که موضوع نوشته های ایدن را تشکیل میدادند.
    خواندن داستان ها برای خواهرش، درست مسیر یک نویسندهء تازه کار را نشان میدهد. یک نویسندهء تازه کار میل زیادی به تایید شدن از سمت دیگران و تشویق شدن دارد.
    مارتین به محض خواندن داستان ایدن که برخواسته از مشاهدات او بود، با این واکنش از سمت خواهرش روبرو میشود که چرا چیز بهتری نمینویسد؟ چرا غمگین مینویسد؟ و از خودش به عنوان نمایندهء مخاطبان مثال میزند ومیگوید هرگز حاضر به خواندن واقعیت های تلخ نخواهد بود. و از او میخواهد چیزی بنویسد که شادی آفرین یا طنز باشد. خواهر ایدن از او میخواهد چیزی را بنویسد که بابا میل مخاطبان بوده ورضایت آن هارا جلب کند. تا ازاین طریق به پولی دست یابد. حال آن که هیچ گاه ایدن از موضع خود کناره گیری نمیکند. این نشان میدهد که از همین ابتدای راه، نویسندگی شخصیت ایدن را بیش از پیش محکم تر کرده و حالا او دارای دیدگاه مخصوص به خود است.
    تکنولوژی در این داستان معنا ندارد. زیرا داستان در بستر زمان قدیم شکل گرفته. از این رو ما کاملا با موانع یک نویسنده در ابتدای راه روبرو خواهیم شد. زمانی که نیاز دارد علاوه بر کاغذ و قلم، با ابزار دیگری به تمرین نوشتن بپردازد وداستان های خود را ثبت کند و برای دفتر مجله بفرستد. این خود نشان از پشتکار نویسنده واستفاده از ابزار های گوناگون این مسیر دارد.
    نویسنده همچنین خیلی خوب به تعریف مردم از نویسندی پرداخته است: زمانی که هنگام خرید ماشین تحریر، فروشنده از او میپرسد این را برای چه کاری میخواهد وایدن در پاسخ میگوید که قرار است نویسنده شود. مرد فروشنده نویسندگی را منحصر به نوشتن شعر میداند واز او میپرسد که آیا او شعر می سراید یا خیر.
    از همان شب که ایدن ماشین تحریر را میگیرد، شروع به تایپ کردن میکند. نویسندهء داستان مارتین ایدن، همچنین صحنهء تایپ یک انگشتی- کار یک نویسندهء تازه کار- را به تصویر میکشد.
    در صحنه ای، النا متوجه نگاه های پیشخدمت و ایدن به یکدیگر میشود. و بحث زیبایی آن دختر را پیش میکشد تا متوجه ارتباط او با ایدن شود. اما حالا ایدن ادعا میکند که دستور زبان یادگرفته وخود را برتر و جدای از او میداندو بیان میکند که گذشته ای شبیه به او داشته. حالا برداشت میکنیم که حتی اعتماد به نفس او هم بالاتر رفته است. به گونه ای که النا را برای صرف نوشیدنی دعوت کرده است.
    روش انتخاب کتاب در صحنه ای به تصویر کشیده شده است. البته خیلی ب آن پرداخته نشده. همان جایی که ایدن یکی یکی و تک به تک تمامی کتاب ها را از توی صندق برمیدارد، دستی روی جلد آن ها میکشد، روی جلد را نگاه میکندو عنوان را میخواند و ورقی میزند.
    سپس شاهد خواندن کتابی به نام” اصول اولیه” هستیم که به موضوع تکامل پرداخته. این کتاب بیان میدارد که انسان هرچه تکامل یابد بیشتر به قوانین دنیا پی میبرد اما هیچگاه نمیتواندبه این سوال پاسخ بدهد که چرا قوانین این گونه هستند. مارتین به یاد سیر تکاملی رشد خود از کودکی تا به الان میفتد. چنین بازگشت ذهنی، با گاز زدن یک هشتپای دریایی نشان داده میشود.
    بحث هایی از فیلم که دربارهء حقوق کارگری و فردیت صحبت میکند کاملا به موضوعی اشاره دارد که به ارزش گذری فردی و درمقابل، تن دادن عده ای از مردم-کارگران- به آنچه باب میلشان نیست، به هردلیلی- فقر- رضایت میدهند، اشاره دارد.
    داستان هایی که مارتین برای مجلات میفرستد، همه برگشت میخورند. این نشان میدهد که نوشته های مارتین هنوز آن قدرها پخته نشده و احتیاج به تمرین دارد. این خبر از مسیر طولانی نویسندگی و ناامید نشدن ومدامت بر تمرین دارد.
    داستان همچنین به کلیشهء دختر ثروتمند و پسر فقیر اشاره داردکه نشان دادن چنین اختلاف وتعارضی در بستر گذشته، به این اختلاف قوت بخشیده است.
    نوع لباس پوشیدن، مدل موها و پرداختن به هنر های مختلف که همه النا از پس آن ها بر می آید، همچنین دانستن زبانی دیگر-فرانسه- و شغل پدرش،همه و همه به این اشاره دارد که النا از طبقهء فرهنگی و اجتماعی دیگر ی است.
    ایدن همانطور که خود اظهار میکرد، برای کار دفتری ساخته نشده بود. او جهانگردی و در سفر بودن را به هرچیز دیگری ترجیح میداد. وهیچ گاه برای کسب معاش خود حاضر به گرفتن پول از کسی نشد. با وجودی که النا از روی علاقه و مرتبهء اجتماعی پدرش میخواست به او کمک کند اما ایدن از این کار صرف نظر کرد.
    مارتین پیشنهادات مختلف کار را به واسطهء هنر نویسندگی کنار میگذارد. هیچ چیز حتی دستمزد عالی در حرفه ای دیگر نمیتواند سبب دست کشیدن او از این هنر شود. فکر میکنم این فیلم محرک خوبی برای افراد نویسنده در ابتدای راه باشد و تصمیم دارم هرگاه نسبت به نویسندگی سستی ورزیده وناامیدی پیشه کردم، این فیلم را مشاهده کنم.
    مارتین توی مسیر رفتن به…. با زنی به اسم ماریا آشنا میشود. او دو فرزند دارد.آشنایی آنها به واسطهء کنجکاوی دختر او دربارهء محتویات کیف ماشین تحریر شروع میشود. ماریا تصور خود را از نویسندگان، با بیان این پرسش که آیا او روزنامه نگار-ژورنالیست- است بیان میکند. و سپس در رابطه با درآمد نویسندگان- مسئله ودغدغهء همگانی- سوال میپرسد.
    مارتین به محض رسیدن به شهر…. اتاقی بالای خانهء ماریا اجاره میکند. به محض رسیدن به شهر، روبروی منظرهء رو به اتق خود مینشیند و از توی پنجره، به بیرون خیره میشود وبه النا نامه مینویسد. او در این نامه کتابی را تحت عنوان” روش فلسفهء اسپنسر” به مای بیننده- که غالبا نویسندگان مخاطب خاص این فیلم هستند- معرفی میکند و اظهاردارد که بسیاری از روش های قبلی را کنار گذاشته وحالا به روش های جدیدی دست یافته وبرای خود استراتژی تعیین کرده است.
    ایدن در نامهء بعدی خود از اولین باری که به نوشتن پرداخته صحبت میکند. تمام موضوعاتی که یک نویسنده- بینندهء فیلم- در ابتدای کار با آن مواجه است و میتواند با آن همزاد پنداری میکند. نداشتن ایده، نداشتن کلمات، کم بودن دایره لغات خود و بلد نبودن چگونگی پرداختن به نوشتن. او کم کم با افزایش دایره لغات خود، نوشته های خود را پخته تر میکند. او کم کم یادمیگیرد که به بیان وتوصیف تجربیات خود بپردازد. و در آخر نامه از النا میخواهد که برای نویسنده شدن و کسب آموزش وتجربه، دو سال به او وقت دهد.
    دستیابی به نتیجهء نوشتن ومیوه دادن این درخت به طول می انجامد. این عواقب نوشتن با صحبت های ماریا که ” تو چشمانت را با آن کتاب ها خراب میکنی و آخر سر هم چیزی بدست نمی آوری” نشان داده میشود. اثرات نوشتن در ظاهر خودش را نمایان نمیکند. بلکه تاثیری زیرپوستی دارد.
    مارتین رویاهای خود را داشت. او میخواست دنباله رو اهدافش باشد و به گونه ای کار کند که احتیاج به هیچ رئیس و آقابالاسری نداشته باشد. حقیقتا باید بگویم امیدوار شدم. زیرا من هم مثل مارتین چنین عقیده ای دارم.هرکس باید کسب و کار شخصی خود را داشته باشد. و اخراج شدن از کار، خیلی اوقات امیدوارکننده است. مارتین دیده ها وشنیده های خود را هرچند زشت یا زیبا، در قالب کلمات بیان میکرد.
    همچنین در صحنه ای، صاحبکار مارتین ایدن، نوشتن را ور رفتن با انگشتان تعریف میکند.
    نگاه های افراد اشرافی در جشن همه به لباس ها سرو وضع ایدن است. ماریا آرزو کرده بود همه قدر زیبایی ایدن را بدانند زیرالباس هایش حرفی برای گفتن نمیزد و به علاوه برای آدم های ثروتمند، پرستیژ اهمیت زیادی داشت. درنهایت مادر النا، النا را به بهانهء عکاسی کنار میکشد تا گارتونو گارجو آلو با یادآوری گذشتهء مفلوک خود، او را به رفتن به کاردفتری ترغیب کند تا او رشد پیدا کرده و ثروتمند شود.
    در هنگام عکاسی، مادر ازآرتورو – برادر النا- میخواهد که میان آن دو قرار گرفته و هرچه بیشتر این اختلاف را به رخ ایدن میکشد.
    صحبت های مادر النا دربارهء یک نویسنده، هرچه بیشتر به واکنش مردم نسبت به یک شخص نویسندهو دیدگاه آن ها پس از شنیدن این شغل، صحه میگذارد. او میگوید: نویسنده بودن آن هم برای کسی که به تازگی خواندن را یادگرفته مسخره به نظر می آید.
    ایدن در آن جمع احساس بیگانگی میکند. همه چیز اشرافی است. لباس ها، افراد و حتی بازی های آن ها.بیلیارد یک نوع بازی ورزشی است که به ثروت اشاره دارد. ونمادی از ثروتمندان است.
    سپس یک پیرمرد-روس بریسندن- به بهانهء داشتن فندک، به مارتین نزدیک میشود. ابتدا از شعرهای او تعریف وتمجید میکند. سپس پس از شنیدن نام النا اورسینی به عنوان نامزد او، تقابل فقر وثروت را به او یادآور میشود.
    ایدن در مهمانی هایی با روس بریسندن همراه میشود. در دومین گفت و گوی بینشان، روس آرزو میکند که مارتین در فرستادن داستان های خود برای روزنامه ها شکست بخورد. زییرا معتقد است تنها کارنویسندگان وافرادی در روزنامه ها منتشر میشود که تنبل بوده وبه چندمین تمرین نوشتنشان پایان داده اند.
    بریس او را به دفاتر روزنامه میبرد و او را با روزنامه نگارهای واقعی آشنا میکند. آن جا ما شاهد اخبار قتل عامی دیگر در رم هستیم و با مهارت تیتر زنی که یکی از مهارت های مهم در روزنامه نگاری به حساب می آید آشنا میشویم. انتخاب تیتر” زمان آدم کش ها” برای قتل عامی دیگر در رم.
    روزنامه نگارهای بریس، برای دریافت پول بیشتر حاضر به چاپ هر اخبار صدا کننده-قتل- اخراج- کشته- و هرچیز دیگری بودند. وحتی تعطیل بودن دفترچاپ در آن ساعت هم نمیتوانست به مانعی برای دست یابی به پول برای آن ها بدل شود.
    در صحنه ای که النا و ایدن با یکدیگر به سینما رفته اند، النا نظر ایدن را دربارهء فیلم میپرسد و به جوابی خلاف سلیقهء خود برمیخورد. ایدن بیان میدارد که موضوع فیلم یک کلیشه بوده وپایان آن برای مخاطب قابل حدس است. النا از او میخواهد که دنیا را با دید متفاوت تری ببیند و داستان هایی با پایان خوش بنویسد واز موضوعاتی خوش تر صحبت کند. موضوعاتی که از مرگ ودرد و فقر به دور باشد. آن وقت است که مجلات حاضرند برای چنین داستان هایی که باب مذاق مخاطب هستند دستمزد بپردازند. پس اینجا متوجه میشویم که رضایت مخاطب در تولید محتوا موثر است.
    ایدن، النا را به محل زندگی خود میبرد. به او جامعهء انسان هایی را که درمیان آن ها زندگی کرده نشان میدهد. او را با سبک زندگی مردم همسطح خود آشنا میکند. او میخواهد از این طریق به النا، جامعهء زیر دست و ایده های داستان های خود را نشان دهد و بگوید که آن چه مینویسد واقعیت دارد.
    ایدن در ابتدای راه، زمانی که به تمرین میپردازد، از راه نویسندگی پولی کسب نمیکند. او حتی از پس خرج ومخارج زندگی خود بر نمی آید. دیگران- حتی زن مغازه دار- هم به او گوشزد میکنند که اگر از نوشتن پولی کسب نمیکند بهتر است این کار را رها کردهو به کاری دیگر مشغول شود. در واقع تمام افرادی که از او میخواهند از این کار دست بکشد، به فکر منافع خود بوده اند. اما ایدن تسلیم نمیشود. حتی آثاری از ناامیدی در صورتش نمایان نمیشود. او حتی به حرف های آنان واکنشی نشان نمیدهد. ایدن برای امرار معاش خود دست به دامان شکار میشود اما فورا شکست میخورد و با رقیبان قهاری که شکارچیان ماهری هستند روبرو میشود. آن شکارچیان در عوض به او کار میدهند و او برای چند روزی به نگهداری و تمیز کردن گاوداری آن ها میپردازد و در مقابل آن مزدی به اندازهء یک مرغ دریافت میکند.
    ایدن طبق قرار خود در کارهای خانه به ماریا کمک میکند و در عوض ماریا هم غذای گرم برای او درست میکند.
    ایدن همچنان ناامید نشده اما از شدت کار زیاد مریض میشود ودر بستر می افتد. در این هنگام یکی از داستان های او از سمت مجله پذیرفته میشودو بابت انتشارش، 200هزار لیر دریافت میکند. حالا تمامی اعضای خانه-ماریا و بچه ها- خوشحال میشوند.
    ایدن قرض های خود را ادامیکند. و به خرید برای خانه مشغول میشود.
    مطلب بعدی که ایدن مینویسد دربارهء عشق است. باز هم صحبت کردن ونوشتن از چیزی که خود تجربه کرده است.
    حالا النا به دیدن ایدن می آید. احتمالا با خبر شده که موفقیت های ایدن بالاخره به ثمر نشسته است.
    بریسندن از ایدن میخواهد که برای کسب پول ننویسد. یا به همان کار دریانوردی خود مشغول شود و یا در نوشته هایش مطالب را به کار ببرد و از مواردی صحبت کند که باب میل مردم است و تیتر اول روزنامه ها را می آورد: یعنی سوسیالیسم . و ظلم حاکمان بر افراد فقیر و سلب حقو حقوق طبیعی بردگان.
    حالا بریسندن او را به محلی میبرد که دربارهء سوسیالیسم بحث کند. فردی که بحث را شروع کرده و بالای سن است، مشغول به سخنرانی است. او همان روزنامه نگاری است که تیتر میزد. بریسندن برای اینکه بحث را برای روزنامهء خود گرم کند و مقام اول روزنامه هارا برای فروش بیشتر کسب کند، از ایدن درخواست میکند تا دربارهء سوسیالیسم حرف بزند. او کشمکش و تعلیق را راهی برای کسب مقام اول روزنامهء خود میداند.
    حالا ایدن اعتمادبه نفس مضاعفی دارد و نوشتن بر مهارت سخنرانی او افزوده است. حالا او در مقابل برده ها از قانون سوسیالیسم صحبت میکند وسوسیالیسم را نفی میکند. سوسیالیسم در لغت به معنای جامعه گرایی است و به افراد به اندازهء یکسان ومساوی، سود میدهد. سوسیالیست برخلاف فردگرایی عمل میکند و به افراد اجازه میدهد که زیر قانون وتحت سلطهء کسی کار کنند و کسی رئیسشان باشد.
    به محض چاپ شدن تصویر و سخنرانی مارتین ایدن، دیگران- افراد نزدیک او- از او دوری میکنند و با او به مخالفت میپردازند. حتی النا-نامزدش- به واسطهء چنین گزارشی از او دوری میکند. خانوادهء اورسینی، لیبرالیسم-آزادی گرا- بودند.
    درمورد این بخش از داستان که به موضوع سوسیالیست وخلاف سوسیالیست میپردازد، خیلی خوب متوجه نشدم که بالاخره مارتین سوسیالیست بود یا عقاید خلاف سوسیالیست راباورکرده بود. به هرحال هرلحظه اختلاف سلیقه وطبقاتی میان مارتین والنا شکاف بیشتری پیدا میکرد. اما تا جایی که چندین وچند بار به سخنرانی ها مارتین گوش دادم به نظر آمد که خلاف سوسسالیسم است واو یک فردگرا است.
    سر سفرهء شام، وکیل خانوادهء اورسینی و مادر النا اظهار دارند که فردگرایی ایدن، نتیجهء خواندن کتاب های اسپنسر است.
    النا بالاخره در حضور همه اعلام میدارد که ایدن فردی غیر قابل تحمل است. ایدن با عصبانیت آن جا راترک کرده واحساس تنهایی میکند. جک لندن، حتی خواب مارتین ایدن را به صحنه ای برای فیلمسازی تبدیل میکند. خوابی که ایدن میبیند به صورت یک فرد قدیمی در کنار قایقی تنها که برروی آب شناور است ایستاده و به میله ای تکیه داده است. او حالا سرگردان است. مهارت نویسندگی به لطف النا شروع شده بود، به واسطهء خواندن کتاب های مختلف ودستیابی به عقاید منحصر به فرد، حالا النا دیگر او را نمیخواست و این را به شکل های مختلفی- اعم از بیرون کشیدن دست خود از دست مارتین- اجرا میکرد.
    این فیلم خیلی جزئی به سرقت ادبی هم اشاره میکند. همان هنگامی که بریس در بستر مرگ است و شعری را بر اساس یکی از شعر های ایدن نوشته وعنوان مشابهی را انتخاب کرده است: انسان فانی. اما ایدن میگوید این باعث افتخار است و سرقت ادبی محسوب نمیشود.
    وقتی مجله ای دیگر به نوشته های ایدن علاقمند میشود، خواستار آن میشود که فورا با آن ها تماس بگیرد. حالا ایدن با هنر و مهارتی مانده که آن را وامدار النا بوده و حالا النا دیگر مال او نیست و به او تعلقی ندارد. حالا نویسنده باید مسیر خود را به تنهایی طی کند.
    روس بریسندن خودکشی میکند. یک نویسنده یا شاید هم شاعر یا شاید هم شخصیتی دیگر که فقط سردبیر یک روزنامهء خبری بود، دست به خودکشی میزند. ایدن به محض مطلع شدن از چنین اتفاقی خود را میبازد و برای فراموشی از این اتفاق به باده خواری مشغول میشود. حالا دیگر او کاملا تنهای تنها شده و هیچ دوستی ندارد. ایدن گریه میکند و بر وضع خود زار میزند. در همین هنگام فیلم تصویری از یک صحنه که کشتی در حال پخش شدن است را نشان میدهد. و امواج آب به مثابهء مشکلات زندگی از هر طرف به او فشار می آورند. فضای داستان مرا یاد داستان چخوف( بانویی با سگ ملوسش) انداخت. از این بابت که فضای آن داستان هم کلاسیک بود و از لباس ها و شخصیت های اشرافی صحبت شده بود.
    قسمتی از این فیلم به صحنهء نمایش خیابانی میپردازد که ایدن در حال اجرای نقشی از آن است یا شاید هم بگوییم به علت مستی، از کاری که دارد انجام میدهد سردرنمی آورد.
    لوستر های کلاسیک و سنگین، رنگ های تجملی، استفاده از رنگ های طلایی و تناژ های قهوه ای، هم چنین موسیقی که در سطح فیلم پخش میشود همه و همه کلاسیک بودن فیلم را قدرت میبخشد.
    ایدن با وجودی که ازدواج کرده بود اما ضربه ای که النا به روح او وارد کرده بود همچنان پابرجا بود. چاپ شدن کتاب ایدن، با ضرب آهنگ و ریتمی که حکایت از دستگاه های چاپ دارد به نمایش کشیده میشود.
    حالا ایدن به قدری ذهن فعالی داشت که کافی بود زبان باز کند و دیگری بنویسد. او یک نفر را برای این کار استخدام کرده بود. او حتی در بیان خود اعلام میکرد که پایان این جمله را باید نقطه بگذارد یا توقف کامل کند. این نشان میدهد که هرگز نمیشود به کسی که فقط تایپ میکندو مینویسد، لفظ نویسنده داد. همچنین تنها خود نویسنده است که میتواند منظور و مفهوم خود را راجع به قضیه ای روی صفحه بیاورد. البته من موافق اینکه کسی نوشته هایم را بنویسد نیستم وبه نظر من این صحنه از داستان اصلا به زندگی یک نویسنده-نباید- شباهت داشته باشد.
    آبلومووف: رمانی که در طی فیلم یک بار به آن اشاره میشود.
    ایدن، به واسطهء شغل خود، ناشر را دوست خود معرفی میکند.
    باید توجه داشت که این فیلم نشان میدهد مارتین ایدن بالاخره ثروتمند شد. کتاب های او به دست انتشار یافت. اما او از چه موضوعاتی حرف میزد؟ موضوعات مورد رضایت مخاطبان یا موضوعاتی که دغدغهء شخصی خودش بود؟
    مارتین اذعان دارد که موفقیت از انسان یک دشمن میسازد. انسانی که دلسوزی نمیکند.
    دوباره با آن روزنامه نگار روبرو میشویم. او در قبال دریافت پولی از ایدن درخواستی دارد. به او میگوید که باید به جنگ پایان دهد تا کشور دوباره در حالت صلح باشد. حالا مارتین قرار است از کلمات خود دوباره پول درآورد. درواقع روس او را به بطالت کشانده بود. وسرنوشت او را نابود کرد. حالا مارتین تنها وتنها برای مخاطب مینوشت. همچنین میتوان دریافت که کلمات قدرت صلح و یا برپایی جنگ را دارند.
    باید بگویم که تصاویری که از مردان وزنان زحمتکش و پیر پخش میشد کمی با فیلم همخوانی نداشت. گویی آن ها مستقل و یا روی فیلم سوار شده بودند. هرچند کاملا مرتب با موضوع ومتناسب بودند. به هرحال باید توجه کرد که برای به تصویر کشدن چنین فیلمی به فضاسازی هایی نیاز است و جوامع کنونی به سمت تجدد رفته اند.
    مردم در قهوه خانه ها راجع به کتاب او صحبت میکنند و به نظر دربارهء آن میپردازند. آن ها ادعا دارند که جنگ را نمیشود به واسطهء کتاب ها و کلمات کنترل کرد یا برنده شد . جنگ حادثه ای است که به واسطهء مردم کنترل میشود.
    از این نظر میگویم صحنه های قدیمی روی فیلم نصب شده اند بدین صورت که در صحنه ای که ما شاهد آتش زدن کتاب ها بودیم، میتوان فهمید که این صحنه پس از شنیدن نظر مردم دربارهء قدرت بی فایده کتاب بوده وجک لندن قصد برگشت به گذشته نداشته است. اما در رابطه با ظاهر متفاوت مردم و لباس های آن ها در تصاویر قبلی چه توجیحی باید کرد؟
    مارتین به کشیدن سیگار و مشروبات الکلی روی آورد. او بخشی از زندگی خود را صرف این امور کرد. حالا او هم یک روس بریسندن دیگر شده بود. و سرنوشتی شبیه به او انتظارش را میکشید. از همین رو فیلم ، ترتیب آشنایی آن دو را فراهم کرد. این موضوع را با اشارهء مستقیم به تیتر روی مجله (آیا او روس بریسندن است؟) متوجه میشویم.
    به سمت ماریا برگشت وتجدید خاطره کرد.تجربهء کتابخوانی و قرارگرفتن فرزندان ماریا در محفل ادبی مارتین، شنیدن لالایی هاو قصه ها وشعرهای او، پسر ماریا را به خواندن کتاب وا داشته بود. حالا او هم مثل مارتین تنها تشنهء کتاب بود و روح بلندپرواز او با مطالعه کردن سیری می یافت.
    ایدن حالا با زنی ازدواج کرده بود که عشق آن زن را نسبت به خودش یک عشق وابسته میدانست اما خودش هیچ میل وکششی به سمت او نداشت و به خاطر این عشقی که زن نسبت به او داشت دلش میسوخت.شاید به دلیل تجربهء دردناکی که عشق النا برایش رقم زده بود حاضر به این شد که دل مارگاریتا-همسرش- را نشکندو با او ازدواج کند.
    حالا ایدن به نویسنده ای معروف تبدیل شده بود و به کنفرانس هایی دعوت میشد. او در کنفرانس صحبت میکندو میگوید که خودش را در مقایسه با هیچ شاعر دیگری- از جمله روس بریسندن- نمیداند. او میگوید خودش است وبه واسطهء سبکی که دارد، حالا همان آدم هایی که در گذشته او را دوست نداشته ونوشته های او را نمیخواندند، به او علاقمند شده اند.
    شوهر خواهرش – همان که ابتدا کار او را مسخره میکرد- حالا به او ایمان آورده و از او میخواهد در افتتاحیه کارش شرکت کند و از او برای معروفیت کار خود و بالاگرفتن تبلیغات استفاده کند. واقعیت همین است. فکر میکنم تمام افرادی که روزی مارا قبول نداشته اند، یا نوشتن را مثل پتکی توی سرمان کوبیده ودستاورد آن را ندیده اند، روزی به ما ایمان خواهندآورد. مردم تنها به مقصد می اندیشند و دساوردهای تو رامیبینند. آن ها به سختی ها وفراز و نشیب های زندگی تو کاری ندارند. از همین روست که به راحتی تو را به ززبان قضاوت میگیرند و بر روی دستاوردهای تو، اسم شانس میگذارند.
    النا به دیدار مارتین می آید. حالا او هم مارتین را باور دارد. یا شاید هم عشق دوباره او را به سمت مارتین کشیده است. خبر از ازدواج ناموفق اش میدهد- من نسخهء سانسور شده را دیدم وتنها چیزی که دستگیرم شد همین است-. النا از مارتین که حالا بار سفرش را بسته و قرار است با همسر خود به جایی برود- کجا؟- التماس میکند که بماند. عشق او به قدری شدید است که بیان میکند حاضر است پدر و مادر و خانوادهء خود را رها کند و به شکل مارتین ایدن درآید. اما ایدن میگوید برای این ازدواج دیگر خیلی دیر شده و عکس جوانی خود را باظاهر قبلی نشانش میدهد و دربارهء عقاید خلاف سوسیالیسم خود که دریکی از کتاب هایش- دربارهء قانون نگهداری از سگ- گفته بود حرف زد. او از النا خواست که بیرون برود ودور شود.
    ✨به علت طولانی بودن تمرین اول، از نوشتن بخش پایانی آن اجتناب می ورزیم.

  3. و خب حالا ارائه‌ی نظرم درباره‌ی فیلم
    مارتین ایدن خدمت استاد ارجمندم(ناتالی گلدبرگ شماره‌‌ی ۲ که همیشه درس تراوش صداقت و احساس صادقانه و خالص را از نوشته‌ها یاد داده است.)
    فیلم مارتین ایدن، پر بود از درس نویسندگی، جایی که مارتین ایدن می‌رود تا درس بخواند و تحصیلات آکادمیک کسب کند، اما خب دچار ناامیدی شده و می‌رود در دنیای نوشتن، دنیایی که در ابتدا با مخالفت و تمسخر و حتی ممانعت دیگران رو‌به‌رو می‌شود، بعد از چاپ اولین نوشته‌اش ذوق می‌کند، و کمی بعد ذوقش تبدیل به نوعی میل درونی می‌شود، میلی برای رسیدن به آنچه که نیاز است، نیازِ سوسیالیست‌ها، نیاز به حقوق زندگی عادلانه، بشردوستانه، و تلاش‌هایش به وقوع می‌پیوندد و اثر شگرفی بر جامعه‌‌ی سیاسی می‌گذارد.
    صحنه‌ای از فیلم را که بسیار پسندیدم، جایی بود که نوشته‌هایش را روی ورقه‌های کاغذ با گیره‌هایی به طناب لباس آویزان کرده بودو برای النا درباره‌ی کلمات و نوشتن توضیح می‌داد. و خب نشان می‌داد که وضع معیشتی نویسندگان از نظر اقتصادی جالب توجه نیست و دچار مشکلات زیادی است.

  4. سلام استاد، مدت‌ها بود که می‌خواستم بنویسم این تمرین رو، فیلم رو خیلی وقت پیش دیده بودم، اما خب ممارست در پشت گوش اندازی رو به خوبی انجام دادم، و از شما چه پنهان، به این علت بود که می‌خواستم یک مقداری خاص بنویسم نظرم رو درباره‌ی فیلم مارتین ایدن، و بعد با خودم گفتم: «مگر سادگی چه عیبی دارد؟» خودتان یک‌بار در یکی از جلسات نویسندگی گفتید که ما نویسنده داریم که ادبی می‌نویسد و در عین ادبی بودن، ساده است، و خب باز هم از شما پنهان نباشد، دیگر دوره‌ی ما دوره‌ی بعد از مدرنیته، و مدرن به توان ۲ شده است و از سبک زبان مدرن هم گذشته، پس چرا به خود سخت بگیرم؟

  5. راستش را بگویم نیم ساعت بیشتر نتوانستم ببینم. موضوع فیلم جذاب بود اما چون حال و هوای قدیمی داشت با حوصله و احوالات من سازگاری نداشت. در کل حس کردم موضوع جالبی دارد اما نکته ای داشت و آن هم این بود که اصل فیلمنامه و خود فیلم زمین تا آسمان با یکدیگر تفاوت داشتند و این نشان دهنده حذفیات زیاد جمله های نویسنده از فیلم بود.

    1. و خب حالا ارائه‌ی نظرم درباره‌ی فیلم
      مارتین ایدن خدمت استاد ارجمندم(ناتالی گلدبرگ شماره‌‌ی ۲ که همیشه درس تراوش صداقت و احساس صادقانه و خالص را از نوشته‌ها یاد داده است.)
      فیلم مارتین ایدن، پر بود از درس نویسندگی، جایی که مارتین ایدن می‌رود تا درس بخواند و تحصیلات آکادمیک کسب کند، اما خب دچار ناامیدی شده و می‌رود در دنیای نوشتن، دنیایی که در ابتدا با مخالفت و تمسخر و حتی ممانعت دیگران رو‌به‌رو می‌شود، بعد از چاپ اولین نوشته‌اش ذوق می‌کند، و کمی بعد ذوقش تبدیل به نوعی میل درونی می‌شود، میلی برای رسیدن به آنچه که نیاز است، نیازِ سوسیالیست‌ها، نیاز به حقوق زندگی عادلانه، بشردوستانه، و تلاش‌هایش به وقوع می‌پیوندد و اثر شگرفی بر جامعه‌‌ی سیاسی می‌گذارد.
      صحنه‌ای از فیلم را که بسیار پسندیدم، جایی بود که نوشته‌هایش را روی ورقه‌های کاغذ با گیره‌هایی به طناب لباس آویزان کرده بودو برای النا درباره‌ی کلمات و نوشتن توضیح می‌داد. و خب نشان می‌داد که وضع معیشتی نویسندگان از نظر اقتصادی جالب توجه نیست و دچار مشکلات زیادی است.

  6. فیلم مارتین ادن را دیدم ، یک موضوع ساده به زیبایی به تصویر کشیده شده بود زییا،جاافتاده و جذاب
    تغییراتی که در اصل رمان اتفاق افتاده بود مشکلی برای فیلم بوجود نیاورده بود ،البته من به خواندن کتاب علاقه بیشتری دارم چون از به تصویر کشیدن فیلمنامه در ذهنم لذت میبرم.
    رمان مارتین ادن را که خواندم با خود اندیشیدم که نویسنده توانا تا چه حد باید در دل مردم زندگی کرده باشد تا بتواند به این خوبی بنویسد و با این فکر خودم را از ارزوی خودم که نویسنده شدن است دور و دورتر دیدم .

  7. باسلام فیلم درموردمردی جوان دریانوردیست که به دختری ازطبقه بالاآشنا میشودوتصیم دارد اوضاع مالی خودش روارتقاع دهد.اونکه سوادچندانی نداره وحتاآشنایی کمی باکتاب ونوشتن دارد امابه طورجدی تصیم می گیردشروع به یادگیری کندتلاشهای اولیه مارتین برای رسیدن به هدف وکلنجارش باخوددرونش که مدام درافکارش فرومیره ودرحال ستیزبین گذشته وآیندس انگاربرای جبران خاطرات بد وسختیهای زندگی راهی جزنوشتن نداره بیشترمیخوادبانوشتن پول دربیاره هرچه قدرپیش میره بیشترمشتاق میشه دراین بین افکارش دیدن فقرمردم اون روبه سمت وسوی جنگیدن باثروتمدان می کشونه درتمام لحضه ها افکاری که توذهنشه آزارش میده این مشکل هیچ وقت رهاش نمی کنه درواقع بیشترانگارباخودش سرجنگ داره باشکستهای پی درپیش امادرنهایت میرسه به اونجایی که خواست هم شهرت هم پول ولی هنوز خودش روموفق نمی دونه درواقع این اون پیروزی نبودکه میخواست روانش هنوزهم ناآرامه شایدباید بهتربود هدفش روجوردیگه دنبال می کرد اول باذهن پراز آشوبش مقابله می کرد.به فکرموفق شدن درنوشتن می بود..البته که رمان خیلی کامل ترشرح حالش روتوضیع داده.بنظرم خیلی ازجاهای مهم درفیلم نشان داده نشده بود همین باعث شده بود ببینده زیاد نتونه اصل ماجرارودرک کنه درواقع خلاصه ای نیمه کاره ازداستان مارتین بود که درفیلم به سختی میشدفهمید..والبته دراین موردکتابهای خوندم.اماکتابهای خودم اصول فیلم نمامه نویسی ازرابرت مکی تمرین فیلم نامه نویسی ژان کلود.نمایش نامه سه خواهر.وایوانف از چخوف.

  8. فیلم زیبا وآموزنده ای بود نشان دادن پشتکار مارتین ایدن با اینکه سواد چندانی نداشت وفقط درحد ابتدایی درس خوانده بود واینکه بالاخره به رویایش رسید ونویسنده شد، برای من که راه نویسندگی را انتخاب کرده ام خیلی آموزنده بود مخصوصا جاهایی که شکست می‌خورد ولی دوباره بلند میشد وادامه می داد،درمورد عشقش اینکه متوجه شد دختر مورد علاقه اش حقیقتااورا به خاطر خودش نمیخواهد و رهایش کرد هم ازجذابتهای فیلم بود. اما آخرفیلم که مایکل را به صورت یک آدم تنها نشان داد دوست نداشتم.
    فیلم نامه ونمایشنامه های من:
    شب سیزدهم
    سایه ای ازسردیوارگذشت
    اخربازی

  9. فیلم انگیزشی خوبی بود واینکه ناامید نشدن و با شرایط سختی که داشت مبارزه کرد و تونست موفق بشه افزایش دامنه ی کلمات و درست دیدن و پشتکار مارتین ایدن بود

  10. درفیلم بیننده نمی تواند به عمق احساسات بازیگران پی ببرد انچه درفیلم نشان داده میشود مقداری ناچیز از احساسات افراد است
    اما در رمان آنچه در درون افراد می گذرد به خوبی عیان میشود
    درفیلم نشان دادن احساسات تقریبا برعهده بازیگران فیلم است بیننده درفیلم به عمق خستگی و گرسنگی مارتین پی نبرد
    در رمان به خوبی در تمام لحظه به لحظه داستان وآنچه در راه نویسنده شدن به مارتین گذشت به خوانده خوب القا شده بود
    در آن لحظه که مارتین تصمیم به نویسنده شدن گرفت یک معما درست شده بودکه چه اتفاقی برایش افتاد که تصمیم به نویسنده شدن گرفته است
    ولی در موقع خواندن رمان به این که چه اتفاقی در درون مارتین رخ دادکه همچین تصمیمی گرفت پی بردم
    درفیلم ورمان تفاوت های بسیاری وجود داشت مارتین در لحظه ی مرگش در فیلم در حالتی از خلاو بی حسی به سر میبرد و خود را غرق کردامادر رمان که محدودیت تصویر سازی برای نویسنده وجود نداشت مرگش را سقوط از دریچه کشتی و تصویر سازی خودکشی او در عمق دریا هارا برایم جالب تر بود
    درفیلم یا به علت محدودیت هایی در اجرای صحنه ها و یا این که اجرای آن را این طور مناسب تر دیدند
    آنچه درفیلم می دیدم و رفتار های سطحی هر انسانی است که از آن سر میزند اما آنچه در رمان خواندم به عمق ودرون انچه بر یک انسان میگذرد پی بردم خواندن رمان آن برای من تعصیر گذارتر بود تا دیدن فیلم
    البته هر کدام زیبایی های از نوع خودش داشت

  11. من رمان را نخوانده ام ولی با دیدن فیلم علاقه مند شدم رمان را بخوانم.البته رمان قطعا جزییات بیشتری نسبت به فیلم دارد و باید برای خواندن رمان بعد از تماشای فیلم حوصله بیشتری به خرج داد
    هفت فیلمنامه اصغر فرهادی
    فیلمنامه محله چینی ها
    فیلمنامه پسرانگی
    فیلمنامه پاندا کونگ فو کار
    فیلمنامه همشهری کین

  12. درس یازدهم ماه دوم
    فیلم مارتین آیدین قابل مقایسه با کتابش نبود. درسته که زمان فیلم محدودیت ایجاد می‌کند، اما جزئیاتی که در کتاب به زیبایی و بصورت زیرپوستی به مخاطب می‌داد در فیلم نمایان نبود. هر چند به نظر می‌رسد سانسور فیلم از کیفیت آن کاسته بود.
    من هر چقدر با شخصیت مارتین در کتاب همذات پنداری کردم نتوانستم این ارتباط را با بازیگر فیلم برقرار کنم.
    خیلی از جزئیات کتاب در فیلم دستکاری شده بود و آن تاثیرگذاری را نداشت. به طور مثال:
    _ تعداد بچه‌های ماریا در کتاب 6 تا بود و در فیلم 2 کودک بود.
    _ فقر مارتین در کتاب به طور کامل عیان بود. ولی در فیلم تاکید زیادی نشده بود.
    _ آشنایی مارتین با ماریا در فیلم در قطار بود ولی در کتاب اینگونه نبود.
    _ برسیدن دوست مارتین در کتاب به نظر همسن و سال مارتین بود و در فیلم یک مرد میانسال بود.
    _ کار در معدن در فیلم نمایش داده شده بود در صورتی که مارتین در رختشورخانه یک هتل کار می‌کرد.
    _یکی از جزئیات تاثیرگذار دیگر دعواهای خیابانی مارتین بود که در فیلم ردپایی از آن دیده نمی‌شد.

    فهرست نمایشنامه‌های من:
    ایرانی:
    _ مرگ یزدگرد، بهرام بیضائی
    _ شب هزارو یکم، بهرام بیضائی
    _ آهسته با گل سرخ، اکبر رادی
    _ پله‌های یک نردبان، بهمن فرسی
    _ آرامسایشگاه، بهمن فرسی

    خارجی:
    _ شاه لیر، ویلیام شکسپیر
    _ تسخیرشدگان، آلبر کامو

  13. متاسفانه در کتابخانه بنده کتابی با مضمون فیلمنامه و نمایشنامه نویسی موجود نیست.

  14. برداشت از فیلم مارتین ایدن:
    مارتین ملوانی کم سواد است که بواسطه نجات فردی به نام آرتور در یک دعوا به خانه آنها دعوت می شود. برخورد آرتور با خواهر آرتور که النا نام دارد باعث جلب توجه این دو به هم و نهایتا ایجاد عشق بین این دو می شود. طبیعت و سبک زندگی این دو کاملا متفاوت است و به نظر می آید هر کدام در دیگری دنبال آنچه ندارد می گردد. مارتین تصمیم می گیرد برای کم کردن فاصله شخصیتی خود با خانواده آنها ادامه تحصیل دهد که موفقیت چندانی کسب نمی کند. نویسندگی تدبیر دیگر او برای مبارزه ای پنهان در راه رسیدن به معشوق است. او می نویسد حال آن که داستانهای او غم انگیز هستند و در اجتماع محبوبیت ندارند. مارتین به فقرا خیانت نمی کند و برای جلب مخاطب حاضر نیست از نوشتن در مورد رنج آنها فروگذار کند. دوستی پیدا می کند که از او می خواهد در موردد آرمان سوسیالیسم بنویسد. او در یک جلسه مربوط به طرفدارن سوسیالیسم دلیل مخالفت خود با آنها را بیان کرده و کتک می خورد. تمام داستانهای او از طرف ناشران برگشت داده شده اند اما یکی از آنها بالاخره در اوج نامیدی نوشتار مارتین را قبول می کند. بعد از بحث و جدالی که در خانه النا با پدر و دوست خانوادگی آنها دارد النا از او رنجیده خاطر شده و او را پس می زند. هر چند که ابتدائاً او به قصد جلب توجه النا سر از وادی نویسندگی درآورده بود گویی آرمانهایش را بالاتر از عشق به النا می بیند و به طرف مارگاریتا، دختری که قبلا با او رابطه داشته است، برمی گردد. از آن به بعد نوشته های او مورد اقبال مردم قرار می گیرند. شهرت و ثروت به سمت او سرازیر شده و زندگی او کاملاً تغییر می کند. او وفادارانه تمامی افراد حمایتگر سابق را زیر پر و بال خود می گیرد. مدتی بعد النا به سمت او برمی گردد اما مارتین این بازگشت را حاصل شهرت و موفقیت خودش می داند نه عشق. او النا را با بدبینی پس می زند. او این تلخی دیگاه را نسبت به خوانندگان خود هم دارد و معتقد است آنها مجذوب بت ذهنی خود هستند نه واقعیت وجودی مارتین که ملوانی متعلق به گروه اوباش است.
    مارتین با ناشر خود برای سفر به امریکا توافق ندارد و در مقابل این موضوع مقاومت می کند. به سوسیالیستها کمک مالی می کند و فکر می کنم نهایتا ملال زندگی او را وادار به خودکشی می کند.

  15. هم فیلم را دیدم و هم رمان را خواندم!
    اغراق نکردم اگر بگویم برای من جزو آموزنده ترین عاشقانه ها ای بود که تا به حال دیدم و خواندم. عاشقانه ای که تنها به عشق متکی نبود و تمام موانعی که سر راه شخصیت اول از شکاف طبقانی گرفته تا شکاف تحصیلی و فقر و نداری و بدبختی تا رویای رسیدن به جایگاه والایی در جامعه که حاصل امیدواری ، تلاش و کوشش در بدترین شرایط بود.
    اگر بخواهم خلاصه ای از داستان را بگویم اینطور شروع میکنم: مردی که در اثر نجات یک پسر نوجوان با خانواده ی او آشنا میشود.در این بین پای عشق به دختری به نام روت در میان میاید که باعث می شود شخصیت اول در پی به دست آوردن این عشق تمام نقاط ضعف خود را از بین ببرد و به حرفه ی نویسندگی که همیشه به آن شوق داشته بپردازد هرچند در طول مسیر موفقیت بارها به شکست و ناکامی بر میخورد اما هربار پشتکارش بیشتر و امیدش به آینده افزونتر می شود. و البته که در مسیر پیشرفت معشوقه اش او را تنها میگذارد. و بازگشت دوباره ی معشوق مصادف می شود با زمانی که مارتین ( شخصیت اول) به اوج شهرت رسیده و دیگر با وجود تمنای زیاد درونی به او ابراز سردی و نخواستن میکند. تا اینکه خسته و دلسرد نسبت به همه ی چیزهایی که روزی برای به دست آوردن شان جان کنده بود، خود را به امواج دریا می سپارد‌.
    دو نکته ای که من بعد از خواندن رمان و دیدن فیلم دستگیرم شد اول اینکه: سینما هرگز نمی تواند جزییات و نکات ریزی که نویسنده در داستانش روی آن ها زحمت کشیده را به تصویر بکشد. به کلام دیگر نویسنده جزییات پردازی میکند و سینما کلیت پردازی. مثلا وقت تشریح دادن صورت شخصیت اول و یا شخصیت دوم آنقدر با ظرافت جزییات را موشکافی میکند که خواننده تصویر را به خوبی در ذهن مثل یک نقاشی میبند البته این فقط یک مثال بود. یا همین توصیف صحنه ها با جزییات بیشتر، خودش نشان دهنده ی قدرت والای نویسنده و ملکه ی ذهن شدن خواننده می باشد.
    دوم اینکه : به نظر من از فیلم می شود یک جمع بندی پیش از اتمام داشت ولی در کتاب و رمان این جمع بندی حاصل قدم به قدم و خط به خط خواندن و پیش رفتن می باشد.

  16. تمرین یک، درس یازده، ماه دوم:

    توجه! توجه!
    این متن توسط یک فیلم ببین ناشی نوشته شده است و حاوی جملاتی ست که داستان فیلم را لو می‌دهد.
    .
    .
    اگر بخواهم صادق باشم، باید بگویم که هیچ وقت طرفدار فیلم های خارجی نبودم و در حدی در این زمینه از نسل خودم عقبم که هنوز جوکر 2019 را ندیدم و برادرم که فیلم ببین قهاری است به خاطر این موضوع از دستم شکار است.
    اول که تمرین اول درس یازدهم را دیدم عزا گرفتم و گفتم خدا به خیر کند اصلا دروغ چرا فیلم را هم در عرض دو روز دیدم و مدام بین صحنه ها عقب و جلو می‌شدم و تمرکزم را از دست می‌دادم. اما کم نیاوردم و این بار هم قلم و کاغذ به دادم رسید و سعی کردم وقایع فیلم را به صورت لیست وار برای خودم بنویسم تا رشته ی کار از دستم در نرود.
    تا آنجا که من متوجه شدم، یک اتفاق نه بلکه چندین رخداد در زندگی مارتین ایدن شخصیت و راهی که در پیش گرفت را متحول کرد.
    اولین رخداد در ابتدای فیلم صورت گرفت که آن مداخله ی مارتین در دعوای بین مردی قلدر و پسرکی جوان بود که بعد ها با طرفداری از پسرک پایش به خانواده ی سرشناس و ثروتمندی باز شد و ملاقات با دختر جوان و زیبای خانواده زندگی اش را تغییر داد تا جایی که وقتی دوست دختر قبلی اش را در رستورانی به عنوان پیشخدمت دید، جلوی دختر ثروتمند اعتراف کرد که من هم قبلا مثل اون دختر بودم اما تغییر کردم.
    یکی از ویژگی هایی که در مارتین در طول فیلم دیدم و خوشم آمد پشتکار بی وقفه ی او بود. با این که از النا ( همان دختر ثروتمند) و دو معلمی که از او تست گرفتند شنید که باید به ابتدایی برگردد یا گیرهایی که شوهر خواهرش به او می‌داد، به خواندن کتاب های زیاد روی آورد و ماشین تحریر خرید. حتی نامه هایی که از مجلات مختلف دریافت می‌کرد و همه داستان هایش را پس می‌فرستادند یا بیرون افتادن از خانه ی خواهرش هم نتوانست شوق نویسنده شدن را از او دور کند.
    البته زندگی درهای شانسش را هم به روی مارتین باز کرد که یکی از آن ها دیدار او با ماریا زنی ساده با دو بچه در قطار بود که به زودی به او اطمینان کرد و نگذاشت آواره بماند. همین زن ، حامی درجه یک او شد و بسیار تشویقش کرد. عاقبت داستان مرتد مارتین ایدن توسط مجله ای پذیرفته و به او دستمزدی پرداخت شد و همین روزنه ی روشنی را پیش پای ایدن نشان داد.
    به نظرم دومین رخدادی که مسیر مارتین ایدن را تغییر داد آشنایی او با فردی به نام روس بریسندن بود که شادی قبولی داستانش در مجله را به کامش تلخ کرد و با حرف هایش موجب ناامیدی او از چاپ داستانش در مجله شد. بریسندن به مارتین گفت که برای سوسیالیسم بجنگ چرا که آن به نویسندگی ات معنا می‌دهد پس دست مارتین را گرفت و او را به سخنرانی ای برد تا بگوید که چرا سوسیالیسم را نمی‌خواهد هر چند که روزنامه ای برعکس این را منتشر کرد و او را سوسیالیست نامید.
    از این جاست که درگیری های مارتین ایدن با خانواده ی النا شروع می‌شود و پافشاری او بر روی مسائل سیاسی از نامزدش که عاشقانه او را دوست دارد دور می‌کند و باعث می‌شود تا دوباره به دوست دخترش که در ابتدای فیلم با او رابطه داشت برگردد.
    سومین رخدادی که باز هم تغییر را در ایدن به ما نشان می‌دهد همان خودکشی بریسندن و سوگواری مارتین با مشروب خوردن و اشک ریختن است که از دید من سکانس غرق شدن کشتی به نوعی نمادی از خود مارتین ایدن است.مارتین حالا با وجود مشهور شدن خودش را نویسنده نمی‌داند و در چاه افسردگی سقوط می‌کند و حتی برگشت النا به او چیزی را عوض نمی‌کند و فقط دردهایش را یادش می‌اندازد.
    دو صحنه از فیلم را خیلی دوست داشتم یکی زمانی که مارتین بعد از پس زدن النا از پشت پنجره رفتن او به همراه مادرش را تماشا می‌کند که ناگهان خودش را می‌بیند. خود قدیمی ای که هنوز شوق زندگی و پیشرفت داشت و ملوانی بود که با کتاب هایی در دستش عطش خواندن و نوشتن داشت. این صحنه برایم جالب بود چون مرا به این فکر واداشت که واقعا اگر هر یک از ما خودِ چند سال پیشمان را در خیابان ملاقات کنیم، چه عکس العملی نشان می‌دهیم؟ به او لبخند می‌زنیم و می‌گوییم که از تو بهتر شدم یا می‌گرییم و حسرت آن زمانمان را می‌خوریم؟
    دومین صحنه ای که دوست داشتم آن جایی بود که مارتین و النا با هم دعوا کردند و النا از سبک و موضوعاتی که مارتین می‌نوشت شاکی بود. مارتین هم دست او را گرفت و میان فقرا و بیچارگان برد و آن ها را نشانش داد. النا حالش بد شد و این جا بود که شکاف میان طبقه ی اجتماعی خودش و مارتین را به خوبی درک کرد.
    لحظه های تاریخی و جاهایی که دوربین روی صورت آدم های خیابان و حتی خود بازیگرها زوم می‌شد را دوست داشتم چرا که به خوبی احوالاتشان را از چهره شان می‌شد فهمید.
    در کل فیلم جالبی بود و به یک بار دیدنش می‌ارزید.

    تمرین دو، درس یازده، ماه دوم:

    در مورد تمرین دوم درس، اعتراف می‌کنم که نمایشنامه و فیلم نامه خوان نیستم اما از آن جایی که حرف های تازه در حوزه هایی ست که طرف آن ها نمی‌رویم قول می‌دهم که برای بار بعدی که به کتاب فروشی رفتم چندین کتاب در این زمینه بگیرم.
    کلی در کتابخانه ام گشتم و فقط یک کتاب با قطری کم پیدا کردم که نامش « دویدن در میدان تاریک مین » اثر مصطفی مستور و هدیه ای از جانب یک دوست است که با کمال شرمندگی آن را هم هنوز مطالعه نکردم.

    1. چقدر زیبا و دقیق و باجزئیات نوشتید. من هنوز به این تمرین نرسبدم و محض ارضا کردن کودک شیطون درونم سر از این تمرین درآوردم.

  17. این تکنیک فیلم تماشا کردن رو به نوعی تغییر داد خیلی اثر گذار بود دقتم رو در تماشای هر چیز بالاتر برد و باعث شد که ضرورت فهم، حس و انس با واژگان رو بهتر درک کنم.
    و اینکه هر واژه ای چگونه بار و اثر معنایی خاصی خواهد گذشت که در فیلم تجلی می‌یابد.
    متاسفانه در این زمینه کتاب نداشتم

  18. تمرین 11
    زندگی مارتین عشق و سیاست وتضاد طبقاتی را با هم گره زده بود و غم و امید را به هم آمیخته بود. او سخت‌کوش بود و تمسخر و فقر نتوانستند سد راه او شوند. عشق محرک او برای تغییر شد هر چند سیاست و تضاد طبقاتی عشق را از او گرفتند اما پیشرفت در نوشتن، باعث شد تا عشق به طرفش بازگردد اما این‌بار مارتین از عشق روی گرداند.

  19. راستش را بخواهید چندان فیلم باز قابلی نیستم و واقعا آنطور ها که باید انتظارش برود نمی توانم فیلم خوب بد را تشخیص بدهم. درک این فیلم کمی برایم سخت بود. البته این نه به این معنا که فیلم را دوست نداشتم؛ ابدا، بلکه منظورم این است که آن طور که باید نتوانستم ارتباط برقرار کنم با فضای فیلم

    نمایشنامه ها
    مهمان ناخوانده/اشمیت
    هدا گابلر/ایبسن
    خانه عروسک / ایبسن
    اشباح/ ایبسن
    تراژدی قیصر/ شکسپیر
    هراس/ کورنی

  20. وقتی که کتاب مارتین ایدن را خواندم احساس کردم که با کتاب انس بیشتری گرفتم ودارای کشش خاصی دارد و داستان من را همراه خودش دارد میبرد . جک لندن در این کتاب جزئیات و وضعیت ان موقع مارتین را و همچنین شرایط و اوضاع زمانه ان موقع رابخوبی بیان کرده بود .بطوری در بعضی از مواقع خودم را در درون ان داستان میدیدم . در صورتی که وقتی فیلم این داستان را دیدم علی رغم این که تهیه کننده فیلم برای فیلم این داستان زحمت زیادی کشیده بود ارتباط خوبی را نتوانستم با فیلم برقرار کنم و لی بااین نگاه نمی توان قضاوت کرد که کتاب از فیلم ارجح تر است ولی با تمام این تفاسیرهر دو اینها دارای جذابیت های خاص خودشان بودند .
    2_ در این رابطه کتابی موجود ندارم

  21. فیلم روباکلی سانسور دیدم وهنوزوقت نکردم رمان روبخونم
    مارتین ایدن مردجذاب وشجاعی بودک عاشق شدوب نویسندگی علاقه داشت حتی کم سوادی مانع نوشتن اونشد من بیشترازهرچیزدیگری رشدوپشتکارمارتین ایدن رادیدم
    ازدست دادن های زیادی تجربه کرد زخم ودردی ک داشت حتی بدازموفقیت درکارش حال خوبی نداشت،درد حس میکنم اون بیشتر درد مسائل رو میبینه

  22. درس یازدهم – ماه دوم
    رمان کلاسیک مارتین ایدن، نوشته‌ی جک لندن، داستان زندگی مردی است از طبقه‌ی کارگرِ جامعه‌ی سرمایه‌دار قرن بیستم. عشق به روت، زنی از طبقه‌ی بورژوا، مارتین را به ورطه‌ی بی‌ا‌‌نتهای نوشتن می‌کشاند. او برای رسیدن به روت شروع به آموختن می‌کند. اما تلاش بی‌وقفه‌ی او برای نوشتن و نبوغ او دیده نمی‌شود. نه جامعه او را می بیند، نه اطرافیان و نه حتی روت. پس از سال‌ها نوشتن و تلاش مداوم، سرانجام کتابی از او منتشر می‌شود و ورق زندگی برمی‌گردد. حالا همه‌ او را می‌بینند و مارتین مشهور می‌شود. ثروتی که سال‌ها برای داشتن روت و زندگی با او در طلبش بود به همراه شهرت و انتشار نوشته‌هایش به سوی او سرازیر می‌شود. ورق برمی‌گردد روت که زمانی او را از خود رانده بود دوباره ابراز عشق می‌کند. دوستان و آشنایان همه به سوی مارتین هجوم می‌آورند. همه مهربان می‌شوند. اما دیگر دیر شده است. صدایی مدام در گوش مارتین می‌پیچد. خیلی وقت پیش کار انجام شده بود. همان زمان که همه او را از خود می‌راندند در واقع کار انجام شده بود. همه‌ی چیزهایی که الان، دست بر قضا، باعث شهرت و ثروتش شده است، همان زمان نوشته شده بود. کارها همان زمان هم انجام شده بود. همان زمان که روت می‌کوشید او را از نوشتن منصرف کند و در قالب مردی از طبقه‌ی بورژوا بچپاند، کارها انجام شده بود و مارتین همه چیز را نوشته بود، اما کسی نمی‌دید و نمی‌فهمید. او الان همان مارتین بود. همان مارتینی که آن زمان خواستاری نداشت، اما حالا بی‌هیچ تغییری، به خاطر شهرت و ثروتش خواستار پیدا کرده بود. مارتین ناامید می‌شود. از عشق، از زندگی و از نوشتن دل می‌برد. او آگاهانه خود را به ورطه‌‌ی تاریکی می‌افکند. غریزه‌ی زنده ماندن را آگاهانه نادیده می‌گیرد. اراده‌ی زنده ماندن را با تلاش فراوان شکست می‌دهد و خود را به امواج دریا می‌سپارد.

    ساختار فیلم‌نامه بسیار به ساختار داستان و رمان شبیه است. یعنی آغاز، تقابل یا کشمکش و در نهایت گره گشایی و پایان دارد. اما از آنجا که فیلم‌نامه داستانی است به زبان تصویر و رمان تصویری است که با کلمه‌ها بر پرده‌ی ذهن خواننده نقش می‌بندد، تصاویر خلق شده در رمان عمیق‌تر و ماندگار‌ترند. دستِ نویسنده‌ی رمان برای خلق تصاویری بدیع و ناب بازتر از دست فیلم‌نامه‌نویس است. رمان‌نویس با شرح بسیاری از جزئیات روحی شخصیت‌های داستان (جزئیاتی که در فیلم قابل اجرا نیست) تصاویری در ذهن خواننده ایجاد می‌کند که در بهترین فیلم‌ها هم به سختی بتوان چنین جزئیاتی را به تصویر کشید.
    رمان پانصد صفحه‌ای مارتین ایدن با فیلم دو‌ساعته ‌آن بسیار متفاوت است. نویسنده در رمان با تک‌تک کلمات به شرحِ جزئیات و حالات روحی آدم‌ها و شرایط جامعه می‌پردازد و تصاویری ناب در ذهن خواننده ایجاد می کند. بی‌شک در فیلم پرداختن به جزئیاتی این‌چنینی و با این ظرافت امری ناممکن است. من با خواندن رمان، شخصیت‌ها را آن‌طور که می‌خواستم در نظرم مجسم می‌کردم. با آنکه فیلم را قبل از خواندن رمان دیده بودم، باز هم با خواندن رمان، شخصیت‌ها به گونه‌ای دیگر در نظرم مجسم می‌شدند. در واقع، فیلم دو ساعته‌ی مارتین ایدن اقتباسی آزاد از رمانی بلند است. زبان ادبی رمان به زبان سینمایی بدل شده است. همان‌طور که زبان ادبیات با زبان سینما متفاوت است، لذت خواندن رمان و دیدن فیلم نیز بسیار متفاوت است.

  23. ابتدا فیلم را دیدم بعد به سراغ کتاب رفتم. فیلم خیلی قشنگ و واضح زیبایی و ملاحت دخترک را با سردی که ناشی از ترسی بود که از مارتین داشت به تصویر کشیده بود و ظاهر و جذابیت مارتین را هم با صحنه هایی از نگاه های زنان بر او در سراسر فیلم کامل بیان کرده بود. چون فیلمی که دیدم زیر نویس داشت خیلی در فیلم متوجه نشدم که چقدر مارتین از لحاظ گفتاری در ابتدای فیلم در سطح پایینی از جامعه است و فقط می کردم صرفا به خاطر این که از خانواده ای فقیر است احساس فقر فرهنگی هم می کند و با این که اشاره شده بود که تحصیلات ابتدایی را هم تمام نکرده ولی باز هم متوجه طرز اشتباه صحبت کردن او نشده بودم تا این که با این مطلب در کتاب آشنا شدم. همچنین احساسات دختر به خوبی در فیلم نمایانگر نیست و اصلا متوجه نمی شوی که دختر نسبت به ایدن چه احساسی دارد ولی در کتاب نویسنده به خوبی احساسات دو گانه و تضاد شخصیتی او را به تصویر کشیده است. در کل فیلم را بسیار دوست داشتم . سکانس هایی از فیلم را بسیار دوست داشتم. زنی را که مادرانه از ایدن حمایت می کند و به او پناه می دهد. دخترانی که توجه او را جلب نمی کنند و پایداری او در رسیدن به هدفش و یادگیری سریع و هوش بالای او و بلعیدن تمام واژگان کتاب و جستجوی او میان مردمان برای نوشتن داستان ها
    اما فیلم کمی هم گنگ بود به یکباره مارتین طور دیگری شده بود موفق شده بود ولی شاد نبود و در آخر فیلم احساس کردم که تمام این ها غیر واقعی بوده و باید کتاب را کامل بخوانم تا متوجه بشوم که سرانجام داستان چیست.
    هیچ وقت از خواندن فیلم نامه ها و نمایش نامه ها لذت نمی بردم برای همین در کتابخانه شخصی ام هم نمونه ای ندارم

  24. از تجربه گذشته خود دریافته بودم که همیشه بهتر است اول کتاب یا نمایشنامه را خوانده بعد فیلم ساخته شده بر اساس آن را ببینم. پس اول به سراغ کتاب مارتین ایدن رفتم. و سه روز برای تمام کردن آن زمان گذاشته بودم، و ساعت چهار و چهارده دقیقه صبح آن را به پایان رساندم. در اوایل تا اواسط داستان نظر های گوناگونی نسبت به رمان داشتم. و به راستی که هرچه از خواندن آن می‌گذشت نویسنده را بیشتر تحسین میکردم، ولی به راستی که از پایان تلخ، اما واقعی داستان ناراحت بودم به طوری که پس از اتمام کتاب، تا فردای آن نیز ،حس ناراحتی را در خود احساس میکردم به حدی که در هنگام تایپ این مطالب نیز اشتیاقی ندارم …
    پس از دیدن فیلم که طبعا باید در زمان محدودی کلیت داستان را نشان دهد ،متوجه شدم که اگر اول فیلم را می‌دیدم، قطعاً رمان را نمیخواندم .از اول تا آخر فیلم با فضای غم آلود همراه است .با تمام سعی بازیگران و … به نظرم فیلم مانند رمان عالی نبود وعمق شخصیت و زندگی مارتین بجز قسمت های پایانی بعد از مردن دوستش ،را به خوبی نشان نداده بود.
    هملت
    اتللو
    مده آ
    اتاق بسته

  25. سلام
    من نتوانستم فیلم را دانلود کنم و تنها کتاب را خواندم

  26. فیلمی که در مورد سیاست و عشق و تضاد طبقاتی بود، خیلی زیبا و جذاب بود.
    جک لندن خیلی خوب رمان را نوشته و به صورت برجسته تضادهای طبقاتی فقرا و کارگران و افراد مرفه و نظام سرمایه داری رو نگاشته است و پیترو مارچلو این رمان زیبا را به فیلم تبدیل کرده است هر چند آنچه در رمان بود شاید در فیلم نمایش داده نشده بود و بلعکس
    البته که تحلیل فیلم در یکبار دیدن و مطالعه رمان راحت نیست، ولی آنچه خودم و دیدم و برام ارزشمندتر بود را اینجا می نویسم .
    من از تلاش های مارتین لذت بردم، فردی بود رمانتیک و احساسی و نسبت به عقایدش متعهد و پایبند بود و برای رسیدن به هدفش به نویسندگی و موفقیت در این راه تلاش کرد. تا سرحد توانش بر علیه نظام سرمایه داری مبارزه کرد، که قشر ضعیف را برجسته کند و تاکید بر فرد گرایی داشت.
    دیدگاه اخلاقی مارتین یا مرام اجتماعی او که بر ارزش اخلاقی فرد تأکید می‌کند.«فردیت» به یک تعبیر بدین معناست که هر آدمیزاد دارای خلوت و حریم خصوصیِ فیزیکی و روانی، و عقیده فردی و دیگر حقوق اساسی است که در هر شرایطی می‌بایست محترم شمرده شوند.
    و تلاشش در نویسندگی پس از هر بار شکست قابل ستایش بود و این درسی بود که پس هر شکستی موفقیتی وجود دارد نباید جا زد باید حرکت کرد و هدفت رو دنبال کنی .
    اما پیشرفت انسان در طی دوران های متمادی این پستی و تبعیض بین انسان ها را تغییر نداده است، این فیلم به خوبی مشکلات آدم های امروزی در جامعه های مدرن و غیر مدرن به وضوح قابل مشاهده گذاشته است.
    شروع فیلم با دیدن تابلویی زیبا که با نزدیک شدن به آن تابلو آشفته ایی بود. نشان از این بود دیدن خیلی چیزها از دور زیباست . مثل عشقش به النا، در واقع با اختلاف نظرها و سلیقه ها همراه بود .
    و در نهایت به طرف دریا و رو به خورشید می رود .
    خیلی نکات ارزشمند دیگری در فیلم بود که توان تحلیلی من در همین حد بود

  27. برای من صفحه انترنت اجازه‌ی تماشای فیلم را نمیدهد، پس اکتفا میکنم به مطالعه کتاب.

  28. تمرین 1_استاد گرامی کاشکی وقت بیشتری داشتم و رمان را می خواندم .فیلم را هم به دلیل اینکه نتوانستم دانلود شده اش را ببینم در فیلیمو با هزار سانسور دیدم.
    مارتین شخص بی سوادی که به کمک عشقش مراحل تکامل را پله به پله طی می کرد.او درد مردم را با تمام وجود درک می کرد.پشتکارش هم خیلی ستودنی بود.رد شدن توسط عشقش و مرگ دوستش جراحات عمیقی در روحش به جا گذاشت.وقتی به جایی رسید النا دوباره به سویش آمد ولی او دست رد به سینه اش زد و دیگز او را نپذیرفت.در آخر به سمت خورشید شنا کرد که به نظر من به دنبال آینده رهسپار شدن معنا می داد.
    2_کتابی در این مورد ندارم.

  29. من در ابتدا، فیلم رو مشاهده و بعد از آن کتاب را مطالعه کردم. دنیای فیلم با دنیای کتاب خیلی متفاوت تر بود. معنای اقتباس همین است. مارتین واقعی را می شد، در دنیای کتاب بیشتر حس کرد. مارتین ملوان نمونه ی انسانی از پایین ترین طبقه ی اجتماعی بود که توانست با سعی و تلاش خود و فرصتی که تقدیر برایش گذاشت و آن نجات یک انسان از زیر مشت و لگدهای یک آدم زورگو بود، بدون آنکه بداند که حقیقت آن شخص از چه طبقه اجتماعی ست، وارد دنیای ثروتمندان شد. او با کمک روت، نام آن در فیلم الینا، خواهر پسر نجات یافته توانست، با دنیای این طبقه ی اجتماعی آشنا شود. او خواندن و تغییر در خودش را به دلیل عشقی که به روت (الینا) پیدا کرده بود، انجام داد.
    عشق محرک اصلی او بود؛ اما نگاه روت و خانواده ی مورسی به او مثل اجتماع بود تا زمانی که جایگاه و ثروت داری، ارزشمندی و این درد مارتین بود.
    ذات او ذات پاکی بود که حتی کارگردان نتوانست آن را به درستی نشان دهد. لیزی دختری که از طبقه ی پایین اجتماعی؛ ولی با قلبی بزرگ بود، شخصی که مثل مارتین طالب عشق واقعی ست. او خود واقعی اش را و قلب و احساسش را به مارتین داد. مارتین دنیایش شبیه لیزی بود. در دنیای فیلم به لیزی بیشتر بها داده بود تا کتاب.
    خواهر مارتین در کتاب سخاوتمندتر، یاری رسان تر به برادر بود؛ اما در فیلم نقش خواهر کمرنگ بود. مارتین در فیلم گویی در جستجوی و رسیدن به عالم مادیات بیشتر بود؛ اما در کتاب روح مارتین و بیزاری از جامعه ی ریاکارانه بیشتر نشان داده شد. حتی در پایان فیلم نشان داد که مارتین بعد از رسیدن به مقام و ثروت با بخشش پول خود را به آب می زند و تصویر به خورشید رسیدن در دریا را کارگردان در پایان نشان می دهد که نشان از رسیدن او به معنای حقیقی می توان دریافت کرد.
    در کتاب او به دنبال گمشده ی خود خسته و نالان از همه چی و بعد از رسیدن به اوج، به سوی کشتی می رود و خود را به دور از چشم همه در دریا می اندازد و با تکه شدن قسمتی از بدنش توسط ماهی غرق شدن اش را به تصویر می کشد. کارگردان مارتینی که دوست داشت را نشان داد؛ اما نویسنده مارتینی که جزئی از خود واقعی اش بود را با قلم توانمندش نوشت.
    شکسپیر رومئو و ژولیت
    مرگ در می زند وودی آلن
    توپ پلاستیکی صادق چوبک
    سوءتفاهم آلبر کامو

  30. در کتابخانه ام هیچ کتاب نمایشنامه وقیلمنامه ای ندارم وقبلا در این رابطه مطالعه اندکی دارم.

  31. نیمی از فیلم رادیدم وبنا به گفته یکی از استادانم که می گفت بهتر است اول کتاب را بخوانید وبعد فیلم راببینید .فیلم راکنار گذاشتم وشروع به مطالغه کتاب کردم وازانجام این کار بسیار راضی هستم چون شخصیت پردازی وصحنه ها با توصیفاتی که در متن توسط نویسنده می شود گویا خودت در صحنه حضور داری وکامل حس کاراکتر را درک می کنی شاید خودت در جایگاه او می بینی ودر فرود وصعود داستان اوج می گیری ویادر قعر چاه غم وغصه دست وپا می زنی البته بعد فیلم را کامل دیدم واز آن همه پشتکار وشیدایی بسیار لذت بردم اوسمبل یک نویسنده است که با اطمینان از اینکه نویسنده است ومی خواهد بنویسد تمام تلاش خود رابکار می گیرد تا به هدف نهایی خود دست یابد. وبه قول استاد کلانتری این فیلم باید سرمشق ما باشد برای رسیدن به مقصود.

  32. نظر من در مورد فیلم مارتین :
    فیلمی سرتاسر عشق و غم و امید داشت.
    مارتینی که برای نویسنده شدنش راه سختی را پیش گرفت تحقیرها شد.
    جدا از اینکه عشق نوشتن را الینا در وجودش نهادینه کرد و او باعثش شد.
    ولی مارتین در این راه تلاش کرد با اینکه حتی سواد خواندن نوشتن نداشت و او را متوهم میدانستند.
    این نوشتن‌ها و ارسال داستانهایش به مجلات مختلف و رد شدن آن ، نشان از تلاش و سخت‌کوشی بود و ناامید نمی‌شد.
    در این میان از همان لحظه انگیزه نوشتن و نامه نوشتنش ، عاشق شد و مخاطب خاص خودش را داشت.
    در این راه افرادی نمی‌خواستند او موفق باشد و او را مورد تمسخر و تحقیر می‌کردند.
    مارتین سمبل یک نویسنده سخت‌کوش و موفق است که برا رسیدن به اهدافش از هیچ چیز نترسید و تلاش کرد.
    حتی در بدترین شرایط کاری که برای کسب درامد انجام میداد.
    به ما نشان داد که هیچوقت در راه هدفت کنار نکش و توقف نکن.

    کتابهای من :
    داشتن و نداشتن
    درک یک پایان
    مغازه خودکشی
    مردی به نام اوه
    اوای وحش
    سپید دندان
    عشق سالهای وبا
    فرانکشتاین
    تام سایر
    عقاید یک دلقک
    تنگسیر
    ربه کا
    گتسبی بزرگ
    کتاب دزد
    کشتن مرغ مینا
    مرگ فروشنده

  33. تمرین یازدهم
    من ابتدا شروع به خواندن کتاب کردم خیلی برایم جذاب بود به این خاطر که احساسات بین دونفر به خوبی بیان شده بود و سختی های راه یک نویسنده و هدفی که به آن رسیده بود،ولی در فیلم خیلی از جزئیات گفته نشد شاید به خاطر محدود بودن زمان فیلم مجال گفتن تمام جزئیات نبوده.
    به نظر من فضای رمان و داستان بهترین مکان برای بیان احساس و فضای رویایی نویسنده است.
    در کتابخانه من کتاب ها در حال افزایش است ولی هنوز نمایشنامه و فیلم نامه ندارم.

  34. تمرین درس یازدهم، نظر خود را دربارهٔ فیلم مارتین آیدن بنویسید.
    از همان لحظات نخست شروع فیلم، توانستم فیلم را با زندگی‌نامه‌ٔ کوتاهی که دربارهٔ جک لندن خوانده بودم ربط دهم؛ همان غم و درد و تقریباً همان پایان تلخ. البته زندگی واقعی جک لندن، طبق چیزهایی که در این باره خوانده‌ام، بسیار تلخ‌تر و غم‌انگیزتر است و به ویژه قلب اشخاصی مانند من را که دوست‌دار آثارش هستند به درد می‌آورد. البته این فیلم نیز شباهت بسیاری با همان فضا و حال و هوا و با همان دردی که نویسنده واقعا از آن رنج می‌برده دارد.
    در کل فیلمی بسیار زیبا و خیلی نزدیک به واقعیت بود که ارزش چند بار دیدن را دارد‌ اما کتاب «مارتین ایدن» چیزی خیلی خیلی فراتر و بسیار ارزشمندتر از فیلم آن است. جزئیات ریز، بیان افکار شخصیت‌ها و توصیفات داده شده دربارهٔ طرز رفتار و گفتار و گذشتهٔ «مارتین» و «روت» به طرز شگفت‌انگیزی زیبا و برایم لذت‌بخش بود و از امروز من را از دوست‌‌دار کتاب «گرگ دریا»، به طرفدار پر و پا قرص «جک لندن» و تمام آثارش و نیز مترجم کتاب، آقای «محمدتقی فرامرزی» تغییر داد.

  35. درس یازدهم ماه دوم
    فیلم مارتین ایدن از نظر من، شاید تصویرگر امروز و فردای ماست.
    امروز که باید تجربه کرد و خواند و نوشت و انتشار داد و خسته نشد از بازخورد نگرفتن، از دیده نشدن ،از چاپ نشدن و خوب در نیامدن آنچه سیال ذهن است.
    و فردا که چگونه باید مانا ماند و چه راهی باید رفت تا به پوچی و دریا ختم نشود.
    بنیان و هدف از نوشتن را امروز باید طوری پایه ریزی کنیم که فردا،خود را فراموش نکنیم. این مختصری بود که از دیدن فیلم در ذهن من شکل گرفت.
    تفاوت فیلم و رمان:فیلم بدلیل جذابیت بصری اش کشش برای دنبال کردن داستان را زیاد میکند. اما کتاب ویژگی منحصر به فردی دارد و آن این است که تمام جزئیاتی که شاید در دیدن فیلم به آن توجه نشود را در سطر سطر خود بیان میکند. من با خواندن کتاب بسیار بهتر و بیشتر و نزدیکتر با داستان پیش میروم. درست یاغلط همیشه خواندن کتاب را به دیدن فیلم اقتباسی و یا نمایشنامه آن ترجیح داده ام.
    _به دلیل علاقه کم به نمایشنامه و فیلمنامه در این زمینه کتابخانه ام خالیست اما خواهم کوشید در این زمینه هم مطالعه کنم.
    حتما مهم است که یکی از سرفصلهای مدرسه نویسندگی است.

  36. در فیلم خیلی احساسی تر و هیجانی تر هستیم زیرا ‌‌‌آ را به صورت واضح می بینم و درک می کنیم وبا تمر کز تر هستیم

  37. ماه دوم
    تمرین۱۱
    بخش اول
    معمولا رمان‌هایی که در قالب فیلم ارائه می شوند ، نسبت به اصل داستان نوشته شده دارای ارزش احساسی کافی نیستند. این فیلم هم از این قاعده مستثنا نبوده و همین کاستی را داشت .
    خواندن کتاب مارتین ایدن ، پر از صحنه های احساسی و دیالوگ های شخصیت های اصلی رمان و بررسی ابعاد روحی و تحلیل تاثیر کلمات بر اشخاص می باشد ، که در فیلم ، این بخش‌ها در بیشتر موارد یا به صورت خیلی ناقص به نمایش درآمده و یا کلا حذف شده بود.
    به طور کلی می‌توان گفت با خواندن این رمان ، بجر ابعاد اجتماعی و اقتصادی و سیاسی آنها ، خواننده در بعد احساسی عاطفی نیز درگیر و همراه داستان می‌شود که این حس همراهی در بیننده فیلم ایجاد نمی گردد .
    در فیلم ، بیشتر به ابعاد بیرونی و اجتماعی داستان مورد بررسی و نمایش قرار گرفته است . چالشهایی که مارتین در داستان با آن درگیر می‌شود ، بیشتر از جنبه های روانشناختی و آسیب های روحی و عاطفی ، با ضرباهنگ احساسی قوی‌تری مورد بررسی قرار گرفته . ولی در فیلم مسائل بیشتر دارای صحنه‌های جدی‌تری بوده و احساسات کمرنگ تر نمود پیدا می‌کند .
    با تمام این تفاسیر این فیلم بیننده را به تفکر و تامل بیشتری در مورد مسیر و روند زندگی و توانایی تغییر آن را برای هر شخص باهر امکاناتی ممکن نشان می دهد ، و او را برای ایجاد تحول در جهت رسیدن به خواسته های به ظاهر غیر ممکن خویش ، ترغیب می کند .
    اگرچه ادامه ی فیلم ، خبر از ناامیدی ها و دور ماندن از اهداف اصلی دارد ، که این خود ، نشان از امکان تغییر اهداف و دیدگاه‌ها و افکار انسانی در هر شخص با هر هدفی است .
    در این فیلم عامل محرک و انگیزه مارتین که همان عشق به النا بود نیز، دستخوش تغییر شد و در نهایت او که از هیچ به همه چیز رسیده بود دوباره به هیچ رسید و هر آنچه به دست آورده بود در نظرش پوچ وبی معنی شد .
    شاید بعد دیگری از زندگی را دیده بود .
    می‌توان این مسیر طی شده را به یک مسیر دایره‌ای تشبیه کرد که همه انسان‌ها با اشکال و ابعاد مختلف زندگی و شخصیتی به آن دست می‌یابند . البته منظور به تکامل رسیدن است . تکاملی که خواسته‌های آغاز مسیر، در نهایت برایمان ارزش طلایی خود را از دست داده و ایده‌آل‌های مان رنگ و شکل دیگری به خود می‌گیرد .
    چه بسا برخی هم مانند مارتین در این مسیر به پوچی برسند.
    بخش دوم
    متاسفانه دیدن فیلم و تاتر را به مطالعه ی فیلم نامه ترجیح میدهم . ولی کتابهای زیادی را خوانده ام که به فیلم تبدیل شده
    غرور وتعصب
    آنا کارنینا
    قصه های مجید
    خوشه های خشم
    جنایات ومکافات
    دزیره
    دشمن عزیز
    بربادرفته
    اسکارلت
    سپیددندان
    آوای وحش
    پیرمردماهیگیر
    آرزوهای بزرگ
    دیویدکاپرفیلد
    وخیلی داستانهای دیگر که درحال حاضر حضورذهن ندارم‌

  38. بعد از ديدن فيلم ، با توجه به تجربياتي كه از قبل ،از فيلم و نمايشنامه هاي ديگر داشتم ،مطمئن بودم كتابش بايد بيشتر به دل بنشيند و همين طور هم بود .شايد به خاطر اينكه در كتاب جزئيات بيشتر و بهتر بيان مي شود و حس و احساس شخصيت هاي داستان را بهتر
    مي توان درك كرد ،و حتي بعضي وقت ها پيش آمده كه با خواندن كتابي خودم را جاي شخصيتي قرار دهم ولي همين احساس با ديدن كمتر فيلمي در من به وجود آمده است .
    در واقع در اين فيلم از خيلي از قسمتهاي كتاب فاكتور گرفته شده است يعني به خوبي نمايش داده نشده است و البته اين اولين فيلمي نيست كه اين طور ساخته شده است و فكر مي كنم يك فيلم ساز دلايل خاص خودش را دارد براي چشم پوشي از قسمت هاي مختلف نمايشنامه.
    ولي در مجموع من ترجيح مي دهم اول كتاب را بخوانم و بعد فيلم را تماشا كنم .

    من قبل از تو
    شبهاي روشن
    غرور و تعصب
    بابا لنگ دراز
    زنان كوچك

  39. فیلم ” مارتین ایدن” زیبا و با پایانی غم انگیز همراه بود.
    این فیلم را چند ماه پیش دیده ام. فیلم تاثیر گذاری است بویژه برای آن هایی که می خواهند در مسیر نویسنده شدن قدم بگذارند.
    بزرگترین جسارت او، این بود که با وجود آنکه مدرسه را به پایان نرسانده بود و حتی خواندن و نوشتن را هم بسیار ابتدایی می دانست، دست به کاری زد که بیشتر از هر کاری نیاز به علم و خواندن و نوشتن داشت.
    نوشتن بی وقفه، فرستادن نوشته‌ها برای مجلات مختلف، فی البداهه شعر گفتن او برای معشوقه اش و … و در ادامه راه موفقیتش، تأثیر پشتکار و امید و تلاش را در راه رسیدن به هدف نشان می داد.
    نکته اخلاقی قابل توجهی درباره شهرت وجود دارد، آن هم اینکه یک آدم پس از شهرت دو مسیر پیش رویش قرار می گیرد. یکی آن که بداند حالا بیش از پیش مورد توجه است و گفته ها و اعمال و رفتار خود را  سنجیده تر انتخاب کند و با درنگ بیشتری دست به عمل بزند و دیگری آنکه یک اشتهای سیری ناپذیر شهرا در آدم جوانه می زند  و هوس مشهورتر شدن در جان آدمی رخنه می کند و آدم بدون فکر دست به اعمالی می زند که گاه موجب شهرت منفی می شود، که در این فیلم مارتین این مسیر را در  پیش گرفت و با یک سخنرانی مسیرش منحرف شد.
    و صحنه تأثیر گذار و ناراحت کننده فیلم، صحنه ای بود که معشوقه مارتین، بعد از آنکه مارتین نام
    اش بر سر زبان ها می افتد و در خانه ای اشرافی زندگی می کند،  اظهار پشیمانی می کند، اظهار پشیمانی که هیچ تاثیری در احوال مارتین همیشه مست، نخواهد داشت و روزهای خوب جوانی اش را باز نمی گرداند‌.
    فیلم نامه و نمایش نامه های من:
    داستان خرس های پاندا و سه شب با مادوکس از ماتئی ویسنی یک

  40. تمرین یازدهم
    متاسفانه من فقط فیلم نامه سریال امیر کبیر نوشته پرویز زاهدی را دارم.

    1. فیلم ” مارتین ایدن” زیبا و با پایانی غم انگیز همراه بود.
      این فیلم را چند ماه پیش دیده ام. فیلم تاثیر گذاری است بویژه برای آن هایی که می خواهند در مسیر نویسنده شدن قدم بگذارند.
      بزرگترین جسارت او، این بود که با وجود آنکه مدرسه را به پایان نرسانده بود و حتی خواندن و نوشتن را هم بسیار ابتدایی می دانست، دست به کاری زد که بیشتر از هر کاری نیاز به علم و خواندن و نوشتن داشت.
      نوشتن بی وقفه، فرستادن نوشته‌ها برای مجلات مختلف، فی البداهه شعر گفتن او برای معشوقه اش و … و در ادامه راه موفقیتش، تأثیر پشتکار و امید و تلاش را در راه رسیدن به هدف نشان می داد.
      نکته اخلاقی قابل توجهی درباره شهرت وجود دارد، آن هم اینکه یک آدم پس از شهرت دو مسیر پیش رویش قرار می گیرد. یکی آن که بداند حالا بیش از پیش مورد توجه است و گفته ها و اعمال و رفتار خود را  سنجیده تر انتخاب کند و با درنگ بیشتری دست به عمل بزند و دیگری آنکه یک اشتهای سیری ناپذیر شهرا در آدم جوانه می زند  و هوس مشهورتر شدن در جان آدمی رخنه می کند و آدم بدون فکر دست به اعمالی می زند که گاه موجب شهرت منفی می شود، که در این فیلم مارتین این مسیر را در  پیش گرفت و با یک سخنرانی مسیرش منحرف شد.
      و صحنه تأثیر گذار و ناراحت کننده فیلم، صحنه ای بود که معشوقه مارتین، بعد از آنکه مارتین نام
      اش بر سر زبان ها می افتد و در خانه ای اشرافی زندگی می کند،  اظهار پشیمانی می کند، اظهار پشیمانی که هیچ تاثیری در احوال مارتین همیشه مست، نخواهد داشت و روزهای خوب جوانی اش را باز نمی گرداند‌.
      فیلم نامه و نمایش نامه های من:
      داستان خرس های پاندا و سه شب با مادوکس از ماتئی ویسنی یک

  41. تمرین یازدهم

    فیلم زیبایی بود.بعداز تماشای فیلم تصمیم گرفتم رمانش را بخوانم.مسلما فیلم با کتاب تفاوت هایی دارد.هر وقت که فیلم یک رمان را دیدم به این نتیجه رسیدم که کتاب بهتر است؛ چون ذهن خواننده را به تخیل وساختن لحظات داستان وامی دارد.حتی معتقدم که رادیو از تلویزیون بهتر است چون شما تصویر را خودتان در ذهن تجسم می کنید.
    داستان مارتین ایدن بسیار زیبا و انگیزه دهنده بود.مارتین با وجود فقر و تمام موانع به راهش ادامه داد تا به هدفش که نویسندگی بود رسید. عشق به زندگی اش معنا بخشید و او را متوجه علاقه اش کرد.درابتدا برای رسیدن به عشقش تلاش می کرد اما به تدریج معنای زندگی اش را در نویسندگی جستجو می کرد.با ازدست دادن عشقش راه درست را هم گم کرد.داستان زیبایی بود.مارتین به نوشتن درباره جامعه می پرداخت.در بطن جامعه بود و تنها برای شاد کردن انسان ها نمی نوشت.او واقعیات جامعه را به تحریر در می آورد.فیلم مراحل نویسنده شدن را هم نشان می داد که برایم خیلی جالب بود.مثل خواندن زیاد وکلمه برداری ونوشتن آزادو…
    به هر حال فکر می کنم فیلم ارزش دوباره دیدن را دارد.هرچند خواندن رمان مهمتر است.

  42. تمرین یازدهم
    فیلم تأمل‌برانگیزی بود. به خوبی نشان می‌داد که آدم نباید با شکست‌هایش ناامید شود و با تلاش مکرر می‌‌توان به موفقیت رسید.
    قدرت یک نویسنده، کلماتش هستند بنابراین باید دایرۀ لغات خود را افزایش دهیم.
    برای یادگیری هیچ‌وقت دیر نیست.
    متأسفانه کتابی در این زمینه ندارم.

  43. تمرین ۱۱ ماه ۲
    فیلم و رمان مارتین ایدین را دیدم و خواندم که مارتین ایدین شخصیتی با پشتکار بسیار فوق العاده بود که در هنگام فقر عاشق دختری به نام النا می شود که در خانواده ی بسیار ثروتمند زندگی می کند در نتیجه مارتین هر کاری می کند تا خودش را به النا برساند و به نویسندگی روی می آورد در این راه بسیار شکست ها می خورد ولی پس از هر بار شکست باز هم بر می خیزد اما وقتی مارتین در فقر به سر می برد النا او را رها می کند و مارتین می ماند و روحیه ی تخریب شده اش اما مارتین ناامید نمی شود و باز هم تلاش می کند و در نتیجه مشهور و ثروتمند می شود و النا باز می گردد ولی مارتین قبول نمی کند و از این پس زندگی برای مارتین معنایی ندارد چرا که او تمام تلاشش را برای رسیدن به النا کرده بود و باز هم به او نرسیده بود.
    با خواندن این رمان یاد این شعر استاد شهریار افتادم:
    آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟
    بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا؟
    نوش دارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
    سنگ دل این زود تر می خواستی حالا چرا؟
    عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
    من که یک امروز مهمان تو ام فردا چرا؟
    نازنینا ما به تو ناز جوانی داده ایم
    دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا؟
    وه که با این عمر های کوته بی اعتبار
    این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا؟
    شور فرهادم به پرسش سر به زیر افکنده بود
    ای لب شیرین جواب تلخ سر بالا چرا؟
    ای شب هجران که دم در تو چشم من نخفت
    اینقدر با بخت خواب آلود لالا چرا؟
    آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند
    در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا؟
    در خزان حجر گل ای بلبل طبع حزین
    خامشی رمز وفاداری بود غوغا چرا؟
    شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر
    این سفر راه قیامت میروی تنها چرا؟
    ۲/
    متاسفانه درباره ی فیلم نامه و نمایشنامه کتابی ندارم.

  44. ۱_فیلم بیانگر استعدادی بود که به سبب عشق و به واسطه ی پشتکار فراوان به شکوفایی رسید. دریافت پاسخ های منفی مانع اراده قوی مارتین نشد و او هر بار در پی رفع نواقص اثر خود برآمد اما سرانجام به بی راهه رفت.
    فیلم انگیزه بخشی بود که بابت معرفی آن سپاسگزارم.
    با مطالعه فصل اول رمان و مقایسه آن با فیلم دریافتم که در داستان نیاز به تعاریف و فضاسازی گسترده تر برای درک بهتر فضا و حالات انسانی داریم تا شرایط برای خواننده ملموس تر باشد. به عنوان مثال افکار مارتین در لحظه ی آشنایی و حس شرم او از وضعیت ظاهری اش در داستان به خوبی بیان شده اما در فیلم به این اندازه هویدا نیست.
    ۲_متاسفانه هیچ کتابی در این زمینه ندارم.

  45. هرچه باشد فیلم است و ان حس تخیل رو به وجود نمیاورد بعضی جزیات را فقط میتوان خواند نه دیدن
    فیلم بازیگر دارد به ما اجازه ی پردازش نمیدهد پردازشتی مزحک ولی زیبا
    من میگویم فقط کتاب

  46. فریبا طاهرخانی
    تمرین یازدهم
    فیلم ورمان مارتین آیدن را دیدم وخواندم ..برای من رمان خیلی قوی تر بود وبا آن بیشتر احساس نزدیک داشتم و حس بهتری داشتم . برای من شخصیت اصلی داستان که برای بدست آوردن هدفش و نویسندگی اش از هیچ تلاشی دریغ نکرد و با تمام سختیها مصمم به کارش ادامه داد قابل ستایش بود اما حیف که پول راهها را ازهم جدا می کند …شایدیکی از دلالیل همین موفقیت ورسیدن به موفقیت همین کمبود بود ولی ناراحت کننده است.
    قسمت دوم ..متاسفانه کتابی در باب این مطالب ندارم

  47. ماه دوم :تمرین یازدهم (بخش اول)
    فیلم مارتین ایدن را دیدم‌ شخصیتی جسور با پشتکاری فوق العاده قوی که در فقر زندگی میکرد و عاشق دختری به اسم النا میشود که از یک خانواده ی ثروتمند و مرفه بود و این آشنایی باعث میشود تا مارتین خودش را ارتقا دهد تا به سطح دختر برسد، پس به سمت نویسنده شدن قدم برمیدارد و از دل مردمان عادی و فقیر مینویسد با تمام موانع سر راهش میجنگد هزار بار نوشته هایش پس فرستاده میشود همه اورا سرزنش میکنند اما به حرف هیچ کس گوش نمیدهد و با هر بار زمین خوردن بازهم بر می خیزد اما مسئله ی که دقیقا باعث شد مارتین ایدن به سمت نویسندگی قدم بردارد و موفق بشود پیدا کردن معنای زندگی اش بود که با آشنا شدن با آن دختر پیدا کرده بود، معنای رسیدن به جایگاهی که بتواند بیشتر آن دختر را درک کند و بفهمد تا بتواند به عشق خودش نزدیک تر شود و او راخوشبخت کند اما زمانی که عشقش او را در فقر و بدبختی اش ترک میکند مارتین دیگر آن آدم سابق نمیشود به اهدافش ادامه میدهد و موفق و مشهور و ثروتمند میشود تا خودش را ثابت کند اما افسرده و در مانده باقی می ماند عشقی که او را رها کرده بود حتی وقتی دوباره النا بعد از شهرتش به سمتش بازگشت دیگر او را نمی خواست و در پایان چندین سال پیش خودش در فقر میبیند و خودش را مانند کشتی که در قاب عکس میدید غرق میکند، ارتقای شخصیتش نسبت به جهان بینی و جامعه ی که درونش زندگی میکرد باعث شد به زندگی اش پایان دهد گویی بیش از اندازه جهان را فهمیده بود و ناملموسی هایش را چشیده بود… من شخصیت مارتین ایدن را دوست داشتم شخصیتی مصمم داشت که برای رسیدن به اهدافش همه جوره تلاش کرد تا به جایگاهی که میخواهد برسد و به نظر من اگر النا او را ترک نمیکرد مارتین به این حال و روز نمی افتاد و شکستی که از عشق خورد باعث شد حتی وقتی به موفقیت هم دست پیدا کرد برایش ارزش ومعنایی نداشته باشد چرا که معنای زندگی مارتین النا بود…
    (بخش دوم )
    متاسفانه کتابی در رابطه با فیلم نامه نویسی و نمایشنامه نویسی ندارم

  48. درس 11 ماه دوم:
    1/ فیلمی مملو از چهره ها و پرسه های زندگی.
    نقطه تحول آگاهی مارتین در پیدایش النا بود. فیلم کمی سطحی و سریع نمود در قیاس با عمق نوشته (فصلی از رمان را خواندم.) البته که تصویر تا چه حد می تواند گویای صدای درون باشد؟! خستگی و درماندگی و آشفتگی مردم خوب نمایانده شده بود.
    در نهایت سقوط و خاموشی مارتین و آن هم درست در نقطه قد علم کردن بدون انعکاس دلایل درونی و پدیده چینی مشهود رخ داد و به وضوح و گستردگی کافی به تصویر نرسیده بود. انگار فیلم ناگهان خالی شد.
    مارتین ناگهان در ستودنی ترین جوشش وجودش خاموش شد! آیا این انتقام اخیرش از هر آن متروک شدن و محرومیت و عدم مقبولیت در کل زندگیش بود! چطور می شود از لبه متروک شدن سلامت گذشت !
    این جریال مرا به چراها فراخواند !
    آیا مارتین هدفش را به بانوی زندگیش دوخته بود که به محض گذر ناشیانه وی تار و پور راهش از هم گسست! و خود از خود گسیخت!
    2/ اثری نمایش نامه ای/فیلم نامه ای در کتابخانه ام ندارم.

  49. ماه دوم: تمرین 11 – قسمت اول: نظر خود را در مورد فیلم مارتین ایدن بنویسید:
    با سلام. با دیدن فیلم مارتین ایدن و خواندن ابتدا و انتهای رمان مارتین ایدن ( باید بگویم همین دیدن فیلم و خواندن ابتدا و انتهای رمانش حدود یکهفته از وقتم را به خود اختصاص داد و بسیار دوست دارم در فرصتی دیگر رمان را تمام بکنم و بخوانم) دریافتم که واقعا یک اثر شاهکار هنری را در فیلم دو ساعته و توسط یک کارگردان هر چند هم که او زبده باشد میسر نیست و چه بسا نکات ریز و کلیدی که از جزء جزء تخیل نویسنده بیرون می آید را در قالب تصویر نشان داد مگر وقت کارگردان و یا ابزار کارش چقدر و چگونه هست که بتواند بی نهایت سلول های مغز را که داستان در آن شکل گرفته را نشان بدهد. در درس گفته شده که یه داستان کوتاه در قالب یک فیلم دو ساعته می شه فقط یک تصویر از یک عکس باشد. پس با همین نسبت که بسنجیم یه رمان در آن حجم فیلم دو ساعته و شاید در چند سکانس یه چیزی کم محتوا باید بشود، از نظر رمان همان فیلم. شاید اگر رمان در قالب سریال چند قسمتی بود بهتر باز می شد. مثلا در اول رمان که بسیار آهسته و پیوسته به زمینه و فضا و پرسوناژ می پردازه از دید النا در اول آشنایی سه زخم و خراشیدگی در دست و گونه و پیشانی مارتین دیده می شود که در فیلم مجال باز کردن این جزئیات نیست و در نتیجه در چند سکانس آن مبهم وار و جسته گریخته به شخصیت و زندگی مارتین می پردازد حتی تا جاییکه چند جا را ماست مالی رد می کند. و کارگردان حق دارد چون چگونه 46 فصل رمان به آن بزرگی جک لندن را در فیلمش پیاده کند. مارتین از جرقه اولیه زندگی اش که با کتابی از سوینبرن شروع شده و بعد که همان کتاب را در قفسه کتابهای النا می بینه که این همان شروع شاید یه وقتی و یه جایی و یه کسی و … برایش رقم میزنه و آشنایی او با النا و به دنبال علم و تحصیل و نوشتن کلاسیک او منتهی میشود و چون چالش هایی از طبقه پایین خودش و بعدها مشهور شدنش توسط داستان نویسی و آشنایی او با النا و طبقه بالای او ایجاد شده شاید بتوان روح و ذهن بیقرار او را توجیه کرد.
    در فصل اول رمان و سکانس صحنه اول تصویر تاریکی اعماق دریا و نور ستارگان بود و این بیانگر نوع مرگ بنظرم خود خواسته جک لندن (مارتین ایدن) رو نشان می داد که تداعی رفتن به قعر تخیلات و کاویدن ذهن خودش بوده و خواسته و دانسته به عمق این آگاهی ها چنان شیرجه زده که دیگر در یک آن اگر هم میخواسته نمی توانسته که از سقوط و خودکشی خودش جلوگیری کند و با اراده اش (خود آگاه) به مرز غیر اراده اش ( ناخود آگاه) چنان داوطلبانه هجوم برده که دیگر راه برگشت برای خودش نگذاشته شاید در جهانی دیگر به دنبال تبیین جهان و عقیده اش نسبت به وجود هستی بالاخره از یک نفر متصدی بهشت پرسیده: ” آهای بالاخره حقیقت بزرگ و خبر خوش چی بود و خبر بد چی بود؟ ” من که ندانستم خدا اعلم العالم است. در فیلم اصل جریانی که چگونگی مرگش و غرق شدنش را که جک لندن در رمان به وضوح و کامل شرح داده را نتوانسته بود نشان دهد و با صحنه رفتن در دریا ختم کرده بود و در کل فیلم نمایش جزیی از کل رمان بود.

    ماه دوم: تمرین 11 – قسمت دوم: فهرست کتاب های فیلم نامه ها و نمایش نامه های کتابخانه ام:
    نمایش نامه:
    _ گاو(غلامحسین ساعدی)
    _ آدمکها (غلامحسین ساعدی)
    _ شبهای روش (سعید عقیقی)
    فیلم نامه:
    _ گنگ خواب دیده (محسن مخملباف)
    _هنرپیشه (محسن مخملباف)
    _ سلام سینما (محسن مخملباف)

  50. تمرین ۱۱ ماه دوم
    ۱.
    رمان مارتین ایدن را خواندم و فیلم را تماشا کردم . جزئیات داستان در رمان بهتر و شفاف تر مشخص می شود و البته فیلم هم در نوع خود بی نظیر است . جوان جویای نامی که پس از سخت کوشی فراوان و رسیدن به هدف نویسندگی ، در می یابد به هیچ معنایی در زندگی اش نرسیده است و احساس پوچی ، منجر به نابودی اش می شود و این آیت التزام لذت بردن از مسیر موفقیت است .
    علاوه بر بیان ملموس جزئیات داستان و سخت کوشی مارتین ایدن برای نویسنده شدن و فراز و فرودهای داستان ، پایان غمین نیز ، این رمان را برجسته ساخته است هرچند که ذهن مهرطلبم به دنبال پایان خوش فیلم های هندی بود !
    گفته اند که نویسنده این داستان را زندگی کرده است ، بااین وجود زبردستی او در تصویرسازی در قالب کلام برجسته است .
    ۲. هملت
    و دیگر هیچ . با کمال تاسف ، ندارم .

  51. درس یازدهم‌
    تمرین ۱
    من‌با این فیلم خیلی خوب توانستم ارتباط برقرار کنم. بسیار زیبا شرایط سخت و تلاش مارتین برای نویسنده شدن را به تصویر کشیده بود. یک‌جمله بسیار زیبا در رمان مارتین ایدن هست که‌واقعا مارتین مصداق این‌جمله هست که” انسان صاحب اراده می تواند از اطرافیانش برتر شود.”وقتی این آدم‌تصمیم گرفت که‌ کیفیت خودش را تغییر دهد. هیچ شرایطی نتوانست برای او مانع گردد. بی پولی وشرایط سخت بی خانگی و زندگی کنار خانواده فقیر خواهرش و حتی راههایی که برای اینکه بتواند به عنوان نویسنده خودش را به جامعه معرفی کند از دستور زبان راخواندن تا لفت نامه را حفظ کردن و تکرار کردن زیاد اصطلاحات تا اینکه چطور کلمات را کامل ادا‌کند و همچنین به جزییات توجه کردن در کلام و در لباس پوشیدن. تلاشش به خاطر اینکه‌بتواند کتابهای بیشتری را از گتابخانه بگیرد؛ همه اعصای خانواده خواهرش را عضو کتابخانه کرد. همه اینها باعث شد که رشد کند . برای من به عنوان کسی که‌در این مسیر قرار گرفته ام‌. بهترین‌پیشنهاد، دیدن این‌فیلم‌وخواندن این رمان بودکه در قالب تمرین اتفاق افتاد من‌فیلم را دوبار دیدم. ارزش بزرگ‌ایستادگی برای یک‌خواسته قلبی رو با گوشت وپوست واستخوان درک‌کردم. رمان با ظرافت و دقت بیشتری جزئیات را به تصویر کشیده است. به نظرم فقط به دیدن فیلم‌نباید اکتفا کرد.
    تمرین ۲
    مدآ
    یک‌نمابشنامه از صادق هدایت
    و یک‌نمایشنامه از غلام‌حسین ساعدی و …..
    .

  52. ۱_شخص مارتین ایدن را دوست داشتم. تلاش هایش را برای رسیدن به ارزوهایش تحسین کردم . مشکلاتی که برایش اتفاق می افتاد حس میکردم . تمام لحظاتی که آثارش پس فرستاده می شد و مارتین به جای تسلیم شدن هر بار بیشتر از دفعه قبل تلاش میکرد درک میکردم . مارتین اراده ای اهنین داشت و هیچ چیز و هیچ کس جلوی ارزوهایش را نمی گرفت حتی از خیلی چیز ها برای نویسنده شدن گذشت که نمیدانم این کار چقدر درست یا چقدر غلط است ! مارتین با خود عهد کرده بود هر طور شده نویسنده بشود و وقتی به هدفش رسید ، رسالتش را تمام کرد اما در اخر ناامیدی اش برایم گنگ به نظر امد . این ناامیدی را از زوایای مختلف بررسی کردم تا به نتیجه ای برسم . می توانست ناامیدی مارتین از فهمیدن زیاد باشد ، می توانست عشق دختر جوان او را به این روز انداخته باشد ، می توانست ناشی از تجربه فقر و دیدن انسان های فقیر باشد یا هر چیز دیگری ، یا اینکه میتوانست به این دلیل باشد که من به ارزویم رسیدم از این پس چه می شود اصلا حالا که چه … میتوانست هم مجموعه ای از همه این ها باشد . دست اخر پایان داستان را همانگونه که بود رها کردم و سعی کردم از دیدن این فیلم تسلیم نشدن هنگام شکست خوردن را یاد بگیرم
    ۲_رقص مادیان ها خمد چرم شیر ، لورکا
    مرغ دریایی ، انتوان چخوف
    دایی وانیا ، انتوان چخوف
    باغ البالو ، انتوان چخوف

  53. ۱_شخص مارتین ایدن را دوست داشتم. تلاش هایش را برای رسیدن به ارزوهایش تحسین کردم . مشکلاتی که برایش اتفاق می افتاد حس میکردم . تمام لحظاتی که آثارش پس فرستاده می شد و مارتین به جای تسلیم شدن هر بار بیشتر از دفعه قبل تلاش میکرد درک میکردم . مارتین اراده ای اهنین داشت و هیچ چیز و هیچ کس جلوی ارزوهایش را نمی گرفت حتی از خیلی چیز ها برای نویسنده شدن گذشت که نمیدانم این کار چقدر درست یا چقدر غلط است ! مارتین با خود عهد کرده بود هر طور شده نویسنده بشود و وقتی به هدفش رسید ، رسالتش را تمام کرد اما در اخر ناامیدی اش برایم گنگ به نظر امد . این ناامیدی را از زوایای مختلف بررسی کردم تا به نتیجه ای برسم . می توانست ناامیدی مارتین از فهمیدن زیاد باشد ، می توانست عشق دختر جوان او را به این روز انداخته باشد ، می توانست ناشی از تجربه فقر و دیدن انسان های فقیر باشد یا هر چیز دیگری ، یا اینکه میتوانست به این دلیل باشد که من به ارزویم رسیدم از این پس چه می شود اصلا حالا که چه … میتوانست هم مجموعه ای از همه این ها باشد . دست اخر پایان داستان را همانگونه که بود رها کردم و سعی کردم از دیدن این فیلم تسلیم نشدن هنگام شکست خوردن را یاد بگیرم
    ۲_رقص مادیان ها خمد چرم شیر ، لورکا
    مرغ دریایی ، انتوان چخوف
    دایی وانیا ، انتوان چخوف
    باغ البالو ، انتوان چخوف

  54. تمرین 11 ماه دوم
    بخش نخست:
    در ابتدا متشکرم از شما استاد گرانقدر از معرفی این فیلم بعنوان انجام یک تمرین، دیدن فیلم برایم فرقی با خواندن یک رمان نداشت، و می دانم حتما بار دیگر این فیلم را خواهم دید و در آینده رمانش را هم خواهم خواند. در این فیلم بارها دیالوگ ها و صحنه هایی که خودم هم به آن باور دارم به اجرا درآمد (منظور از صحنه ها: ما بین فیلم اصلی تصورات و احساس مارتین در قاب تصاویر قدیمی به نمایش در می آمد بود) ازجمله اینکه حضور هیچ کسی در زندگی ما بطور اتفاقی نیست و حتما برای آن برنامه ای ریخته شده و ما باید نشانه ها را دریابیم و در مسیر درست خود بکار ببندیم. و قهرمان زندگی هر کسی، کسی نیست جز خود آن شخص و به کسانی که ما را همانگونه که هستیم می پذیرند و دوست دارند بها بدهیم و آنچه کار را لذت بخش و ممکن می کند؛ عشق است، عشق است و عشق.
    عشق مسیر رسیدن به هر راه صعب العبور را به هیجانی پر شور بدل می کند و یادآوری خاطرات آن مسیر سخت را خوشایند. بقول مارتین ایدن: وقتی چیزها را زیبا می بینی، می شناسیشان!
    بعد از حضور عشق در انتخاب هر راهی، پشتکار و سعی و تلاش است که بواسطه ی عشق بوجود می آید و ما را وادار می کند سماجت، پیوستگی و استقامت را به کار ببندیم که به مراتب موفقیت ها را هم با خود به ارمغان خواهد آورد. تماشای این فیلم من را بخودم متوجه می کرد که در راهی که انتخاب کرده ام، سرخوردگی و نا امیدی که به یقین به سراغم خواهد آمد، در مقابلش جا نزنم و ادامه دهم. چرا که: «برای زندگی شجاعت بیشتری لازم است.» و معتقدم پس از ملالت بسیار در هر مسیری و تلاش هر روزه، “روزی روشنایی خودش را به تو نشان خواهد داد”.
    مارتین آخر فیلم شاد نبود
    چون بقول رودکی:
    با صد هزار مردم تنهایی بی صد هزار مردم تنهایی
    بخش دوم:
    فیلمانه همشهری کین
    نمایشنامه تراژدی مکبث.
    نمایشنامه خانه آخر محمود دولت آبادی
    نمایشنامه گل آتشین محمود دولت آبادی

  55. تمرین ۱۱٫ بخش دوم
    مجموعه آثار نمایشی ویلیام شکسپیر. ۲ جلد
    چند فیلمنامه پی دی اف هم از محسن مخملباف دارم.
    همین

  56. تمرین ۱۱
    این تمرین آخرین تمرینی بود که در ماه دوم انجام دادم. دیشب تا ساعت سه شب فیلم را تمام کردم..
    خواب دیدم یک دفتر مجله داستان کوتاهم را برای چاپ پذیرفته بود و به عنوان پیش‌پرداخت برایم چهل هزارتومان فرستاده بود. چهل هزارتومان در خواب من رقم بالایی بود و همین وجه مرا در خواب به صحت راهی که انتخاب کرده‌ام امیدوار می‌کرد. در ادامه تارم را برداشتم و شروع به نواختن کردم. تاری که سه سال است بی‌صدا در گوشه‌ی کمد افتاده است. از خواب که بیدار شدم دست و دلم به هیچ‌کاری نرفت و الان قبل از اینکه احساسم را نسبت به فیلم بنویسم همه‌ی نظراتی که درباره‌ی این تمرین نوشته شده بود را خواندم. در ذهنم همه چیز با هم راه می‌رود. فیلم من را بیشتر از خودش به خودم مشغول کرد. نویسنده‌ای که از یک محیط فقیر با فرهنگی خاص یکباره تبدیل به یک خواهشی وحشیانه برای نوشتن می‌شود و هیچ‌چیز جلودارش نیست. براستی یک چنین چیزی چطور در انسان نقش می‌بندد؟ چنین هیجان ملتهبی که می‌شود هدف. هدفی که به خاطرش هر نوع ناکامی را نادیده بگیریم. این ولع باورمندانه از کجا می‌آید؟ اینجا یک داستان است. ولی در زندگی واقعی هم این باورهای پرجسارت که فرد را تبدیل به یک اعتقاد ناب می‌کنند که برای آن اعتقاد می‌ایستند، جهان‌بینی منحصر به خودشان را در می‌یابند. و بی‌پروا به زبان می‌آورند و جلو می‌روند، مهم‌ترین و عزیزترین چیزها یا کس‌هایشان را از دست می‌دهند ولی عقب نمی‌کشند. بلکه بیشتر می‌چسبند.مخالفت‌ها را می‌شنوند ولی به باورشان پایبندند. به اینکه رسالتی دارند و باید تا آخرش پیش بروند، هستند.
    برای من که شک جزء جدایی‌ناپذیر زندگیم است چنین داستان‌هایی مرا به حیرت وا می‌دارد تا جایی که روزها ذهنم را به خودش درگیر می‌کند.
    مارتین ایدن برای من یک نمونه از این افراد است که درست در مقابل آخرین پندی که شیطان به یکلیا داد عمل کرد: :یکلیا تو عشق را دریاب. زندگی آسانتر خواهد شد.”
    به نظرم او زندگی سخت را انتخاب کرد چون به باورش باور داشت. به رسالتش برای به تصویر کشیدن محنت مردمان ایمان داشت.
    ولی جایی که جنگ تمام شد و همه او را دیدند و ایده‌ها و جهان ارائه‌ شده‌اش را شناختند. او در سکانسی قبل از رفتن به آمریکا خودش را دید خود قبلش را. و بی‌بروبرگرد عقب او شروع به راه رفتن کرد وصحنه‌هایی از گذشته‌اش جلوی رویش شکل گرفت. می‌خواست برگردد به گذشته. بری من آنچه واضح به نظر آمد این‌ بود که او راضی نیست. از آنچه بر احوال الآنش می‌گذرد رضایت ندارد و شاید برای اینست که جنگش با زندگی تمام شده یا شاید به این فکر می‌کند که اگر به عقب برمی‌گشت این مسیر آمده را تغییر می‌داد.
    آیا جایی در پایان مسیر می‌شود که فرد به این اندیشه بیفتد که بیخود به خودش این همه سختی را هموار کرده. باورهایش را پوچ ببیند: که خب بیا این هم موفقیت. تهش که چی؟

  57. سلام
    تمرین ۱۱
    فیلم«مارتین ایدن»، رو پیشتر زمانی که توی یکی از لایوها معرفی کرده بودید دیدم، فیلم نکات خوب و آموزنده‌ی زیادی داشت و چیزی که من ازش آموختم این بود که، وجود و حضور هر کس در زندگی آدم‌ها اتّفاقی نیست و باید از اونها در پیشبرد و تعالی خود استفاده کرد. زمانی‌که آدمی هدف و علاقه‌اش را پی بگیره، نیروهایی او رو در جهت رسیدن به هدفش همراهی می‌کنند و درواقع مصمّم بودن شخص باعث می‌شه مسیر انتخابیش روشن‌تر و درست‌تر پیش روش قرار بگیره و به آنچه دلخواهش هست دست پیدا کنه. البته که نباید خودش رو درگیر حواشی کنه و تا پایان، هدف اصلی خودش را مد نظر داشته باشه.
    امّا به نظرم یکی از ضعف‌های فیلم، سرعت توالی رویدادها بود که باورپذیری اون رو سخت می‌کرد. حوادث و روند پیشرفت کاراکتر به سرعت شکل می‌گرفت.

    ۲٫
    – « غرب غمزده/ مرد بالشی»، مارتین مک‌دونا
    – « غرب حقیقی»، سام شپارد
    – « اهمیت ارنست‌بودن»، اسکار وایلد
    – « چه کسی از ویرجینیا وولف می‌ترسد؟»، ادوارد آلبی
    – « شاه‌لیر/ هملت»، شکسپیر
    – « مرگ یزدگرد»، بهرام بیضایی
    – « آرامسایشگاه/ موش»، بهمن فرسی
    – « پایین‌گذر سقاخانه/ هاملت با سالاد فصل/ از پشت شیشه»، اکبر رادی
    – « سایکوسیس ۴:۴۸»، سارا کین
    – « اولئانا/ بوفالوی امریکایی»، دیوید ممت
    – « ویتسک»، گئورگ بوشنر
    – « بازرس»، شفر
    – « گربه روی شیروانی داغ/ اتوبوسی به نام هوس»، تنسی ویلیامز
    – «شایعات»، نیل سایمون
    – « افسانه‌های تبای»، سوفوکلس
    – « بالاخره این زندگی مال کیه؟» برایان کلارک
    – فیلمنامه‌های محمد یعقوبی

  58. تمرین یازدهم فیلم ورمان مارتین ایدن از انجا که چند تجربه درمورد رمانهایی که تبدیل به فیلم شده اند این رمانیز دربیان عمق هدف نویسنده دچار مشکلاتی شده بود یعنی تفاوت بین رمان وفیلم بسیار فاحش بود خوب شاید این خاصیت درکلمات هست که انسان در پردازش کلمات ازادتراست تا خلق صحنه ای به وسعت کلمات ازاین باب من رمان را بیشتر پسندیدم وبیشتر به دلم نشست .وصدالبته که نویسنده ای چون جک لندن از خلق اثری این چنین کار بعید نیست . البته اثار دیگری نیز از این نویسنده خوانده ام ولی این رمان شاید به دلیل اینکه مربوط به نوشتن بود وفراز ونشیب هایی که گرفتار ان میشد برایم جذاب بود ودرا خر برداشتم از این فیلم این بود اوبا مشقت بسیار نویسنده مشهور وثروتمندی شد ولی ادم خوشحالی نبود شاید اگر درهمان دهکده کوچک خودش کوشه کافه ای شعر میسرود خوشحالتر بود وای مسئله ای بود که مرا به فکر فرو برد. شاید باید فقط برای دل وعشق بنویسیم تا برای انتشار وتایید تکریم دیگران

  59. آقای کلانتری عزیز سلام،
    برای این همه سرفصل موضوعی متنوع درسها ازتون ممنونم. و همچنین خیلی عالی است که در پایان هر درس کتابهای زیادی درباره آن سرفصل معرفی می¬شود.
    حدس می¬زنم فیلم مارتین ایدن بخاطر اینکه زندگی یک نفر که در مسیر نوشتن گام برداشته را بیان می¬کند انتخاب شده است و می¬تواند با شرایط فعلی ما که در راه نوشتن قدم برمی¬داریم همخوان باشد. اما پیشنهاد می¬کنم فیلمهای بیشتری که بر اساس رمان ساخته شده را معرفی کنید که بتوان بیشتر لمس کرد که چگونه یک متن را می¬شود به تصویر کشید و از یک رمان فیلم ساخت و فاصله رمان و فیلم را بیشتر لمس کرد. آنچه در انتهای درس معرفی شد بود فیلمنامه بود درحالیکه می-توانست در کنار این فهرست فهرست فیلمهایی که بر اساس یک رمان ساخته شده است نیز معرفی شود، جای این لیست در آخر درس خالی بود.
    مثلا: گتسبی بزرگ، آناکارنینا، کوری، 1984، و… همه فیلمهایی هستند که بر اساس رمان ساخته شده¬اند ومی¬توانست چنین لیستی در درس آورده و معرفی شود.
    با تشکر فراوان

  60. تمرین 11 ماه دوم
    از آن فیلمهایی بود که اگر بخاطر تمرین کلاس نبود حتما در همان دقایق اول فیلم را می¬بستم و دیگر تماشا نمی¬کردم. در فیلم حرفهای نگفته وجود داشت و اصلا مشخص نمی¬شد وجود برخی از صحنه¬ها برای چیست و چه ارتباطی با کل موضوع و ماجرای فیلم دارد، خواندن نامه¬ها بیشتر شبیه این بود که روبری دوربین مثل یک مجری بایستند و متن نامه را بخوانند و احساس نمی¬شد آن بخشی از فیلم است. بخشهای مختلف فیلم از نظر محتوایی پرش داشت و دنبال کردن داستان فیلم سخت بود.
    فیلمنامه خیلی ناپخته بود و روند داستان با روابط ضعیف به تصویر کشیده شده بود. در یک جا مشکلات چنان بر مارتین غلبه پیدا می¬کنند و در جایی بی¬دلیل یک نفر با او خوب و مهربان رفتار می¬کند و اصلا گره¬های داستانی بی¬دلیل و بدون پرداخت خاصی رفع می¬شد. شخصیت مارتین ایدن در فیلم یک جوان تندخو، عصبی، غیرمنطقی، و تندرو بود که هر جا هم گیر می¬کرد با دعوا و رفتارهایی طبقه¬ای که از آن آمده بود مشکلش را حل می¬کرد.
    اگرچه پیش از این فیلمهایی که بر اساس رمانی نوشته شده بود دیده بودم اما بعد از دیدن این فیلم اصلا حاضر نبودم کتاب را دانلود کنم اما با خواندن رمان اصلا زاویه¬ی دیگری در ذهنم شکل گرفت و تازه فاصله متن کتاب تا فیلم را دیدم، معنی بعضی پلانهای بی¬معنا را دریافتم و تلاش کارگردان برای به تصویر کشیدن بعضی صحنه¬ها را متوجه شدم، اما آنچه واضح بود این بود که وقتی متن بخواهد به تصویر تبدیل شود و از کلمه به فیلم تبدیل شود باید چقدر توانایی و دانش وجود داشته باشد تا این فاصله پر شود. یک اثر موفق در قالب رمان می¬تواند یک فیلم ضعیف باشد. در کتاب جزییات گونان پرداخته و بیان می¬شود، افکاری که در سر شخصیتهای داستان است روایت می¬شود اما در فیلم به تصویر کشیدن این صنه¬ها با همان کشش و گیرایی کار آسانی نیست.
    معمولا فیلمهای با امتیاز imdb بالای 7 نگاه می¬کنم و امتایز imdb این فیلم 6.7 بود، حدسم بر این بود بالا بودن امتیازش بخاطر محتوای فیلم که به وضعیت طبقات پایین می¬پردازد باشد. اما تجربه دیدن یک فیلم از آنهایی که به زور پایش نشسته بودم اگرچه خوشایند نبود اما خواندن آن رمان ارزشش را داشت و از متن رمان بخاطر تمام روابط علی و معلولی، روایت، توصیف و شخصیت¬پردازی¬اش لذت بردم.

  61. تمرین درس یازدهم ماه دوم:
    با دیدن فیلم مارتین ایدن به این نتیجه رسیدم برای نوشتن فیلم‌نامه و نمایشنامه بهتر است به اطراف و اجتماع، دقیق‌تر نگاه کنیم. بی‌تفاوت از کنار بسیاری از مشکلات اجتماعی عبور نکنیم. بسیاری از موضوعات تلخ جامعه موضوعات خوبی برای نوشتن هستند، هرچند برای ما خوشایند نباشد، اما گاهی همین نوشتن‌ها در مورد درد جامعه و مردم و تبدیل شدن‌شان به فیلم، باعث ایجاد موجی فرهنگی و سیاسی در جامعه و دگرگونی جامعه و مردم می‌شود.

  62. تمرین یازدهم :
    بخش اول

    برای من که خیلی کم فیلم می‌بینم ، دیدن مارتین ایدن در صبح یک روز تعطیل مهر ماه ، بسی دلچسب بود.
    بعد از آن شروع کردم به مطالعه‌ی رمان ولی با گذشت نزدیک چهار هفته، فقط یک پنجمش را خوانده‌ام و چون می‌ترسم اگر بیشتر طول بکشد، فیلم را فراموش کنم، تصمیم گرفتم این تمرین را انجام بدهم.

    مارتین یک جوان ساده‌ی دریانورد بود که پس از دیدار و عاشق شدن به النا، زندگیش رنگ و بوی عشق و معنا گرفت. النا و نویسندگی رویای مارتین شد. برایم دیدن عشق مارتین بسیار جذاب و لذت بخش بود. عشق دشواری‎ها را سهل، و برای ناممکن‌ها معجزه و صبر و طاقت مارتین را افزون میکرد. راه رفتن مارتین عاشق هم حتی راه رفتن نبود. پرواز بود.
    مارتین خودش بود. ساده، جسور، بلندپرواز.
    پس از آشنایی با روس، زندگی مارتین دگرگون شد. تفکراتش تغییر کرد و وارد جریاناتی شد که او را از خودش و عشقش دور و دورتر کرد. مارتین ثروتمند و مشهور شد اما شاد نبود و به قول ماریا این را میشد در چشمانش دید.
    در آخر فیلم که مارتین ایدن ، مارتین سرزنده و جوان را از پنجره دید و دنبالش کرد و سر از ساحل و مردمان ساده دریا درآورد، خوشحال شدم که به خود حقیقی¬اش برگشته است.

    به غیر از تلاش مارتین برای نویسندگی و تبدیل شدن به یکی از چشم¬هایی که دنیا باهاشون میبینه و جادوی عشق، دو قسمت از فیلم بنظرم خیلی قشنگ بود و برایم پیام داشت:
    یک قسمت آنجا که ماریا به مارتین اعتماد کرد و خانه¬اش را در اختیار او گذاشت .
    و یکبار هم آن قسمت که خواهر مارتین با وجود داشتن همسر بداخلاقی که مدام تهدیدش میکرد، به برادرش کمک می¬کرد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *