
نامهنگاری
- خیلی ساده قرار است نامه بنویسیم.
- اما بنا نیست همۀ نامههایی که مینویسیم برای مخاطب نامه ارسال شود.
- گاهی اوقات میتوان برای مردهها نامه نوشت.
- گاهی میتوانیم برای خودمان نامه بنویسیم.
- حتی میتوان از زبان سایر جانداران و اشیاء هم نامه نوشت.
- میتوانیم داستان خودمان را به صورت نامههایی میان دو نفر فصلبندی کنیم.
- میتوانیم بسیاری از مقالههایمان را در قالب نامه بنویسیم.
- حتی میتوانیم اغلب اوقات نوشتههایمان را خطاب به مخاطبی خاص بنویسیم، اما در زمان انتشار، نام مخاطب را از ابتدای نامه حذف کنیم.
- طرف نقل و سخن شما روی کیفیت نوشتههایتان شما تاثیر میگذارد. مسلماً وقتی بناست خطاب به نویسنده یا ادیبی زبانآور بنویسید ذوق و دقت بیشتری به خرج میدهید.
- حتی میتوانید گاهی اوقات به خود آیندهتان نامه بنویسید. دوست دارید به خودتان در ده سال بعد چه چیزهایی بگویید. این کار را میتوان دربارۀ گذشته هم انجام داد.
[wp-svg-icons icon=”file-3″ wrap=”i”] تمرین:
نوشتن 3 نامه
- برای نویسنده محبوبتان نامه بنویسید. به او بگوید که چرا آثارش را دوست دارید و در آثار او چه چیزهایی برای شما الهامبخش است.
- از زبان یکی از اشیاء بنویسید. یک شی را انتخاب کنید از زبان او خطاب به خودتان، یک شی دیگر یا همۀ آدمها نامه بنویسید.
- به خودتان نامه بنویسید. برای خودتان چه حرف تازهای دارید؟
تمرین یازدهم ماه اول- سه نامه- 11آبان ماه 1400
2. نامهای از زبان ماشین لباسشوییِ متعلق به کسی که دوستش داشتم به من
سلام. بیگمان روی پاکتِ نامه را که خواندی باید تعجب کرده باشی. میتوانم اولین حیرتی که به ذهنت خطور کرده را حدس بزنم ازچه باشد. از اینکه یک ماشین لباسشویی برایت نامه نوشته. با کدامین دست؟ خودم هم نمیدانم. و دومین تعجبت هم بابت آدرسی که پای پاکت-یعنی فرستنده- نوشته شده. برایت آشناست. حقیقتا خودت که میدانی تنهایتنهایم. همانطور یک گوشهء خانه نشسته ام وخاک میخورم. از همانجا برایت این نامه را نوشتم. طبقهء دوم. در تاریکی. با دری قفل شده. خیلی وقت است دیگر خالی از سکنه است. علیرضا که رفته است خانهء بخت. سروش هم از ایراان رفته. خودش هم از وقتی که تو دست رد به سینه اش زدی یکبار هم گذرش به اهواز نیوفتاده. خودش را حبس کرده همانجا-یعنی تهران-. ودلش را به همکاران ومحل کارو هوای خوب چهارفصل آن صابون زده. خیال کرده اینها برایش نان و آب میشود.یادت میآید یک روز ظهر باهمدیگر آمدید بالا؟- که به خاطر تنها نبودنتان مادرش را هم صدا زد- ازهمان شب خیلی خوب مرا جاگیری دوباره نکرد. ازهمین رو کمرم مدتیست خشک شده وبه دست و گردن هم سرایت کرده است. بدخطی ام را از من بپذیر و به لطف و مهربانی خودت ببخش. راستش من میدانم تو در مقابل حوادث گذشته تقصیری نداری. مشت نمونهء خروار است. به یادم دارم بقدری از او بابت خریداری من و آن یخچال لاغرمردنی تشکر کردی، گویی برایت یک یخچال تپل گوشتالوی سرحال شاسی بلند! خریده بود. و تازه بی ضمانت. که آن هم از تاریخ ضمانتش چندسالی میگذشت. اصطلاحاً منقضی شده بود.
از زمانی که کارتن و پلاستیک رویم را برداشتی تا زمانی که دوباره همه چیز رنگ قبلیاش را گرفت، یک نظر از بالا- همان زمانی که خودت آمدی بالای سرم- به تو نگاهی انداختم. به نظر دختر خیلی خوب و موجهی میآمدی. و هستی. برای همین هم تابه امروز ذهنم درگیرتوست. ساراجان. هم خودت و هم من خوب میدانیم که قرار نیست تا ابد همین گوشه بمانم. بالاخره فرداروزی میرسد که موعد اینجا ماندن من سرمیآید. من را ورمیدارد؛ سوار یک نیسان آبی میکند؛ ومیبرد خانهء یکی دیگر. که حالا خانهء مشترکشان است. نمونهاش آن یکی رفیقم که پارسال رفت خانهء بخت.
حتم دارم دعا کردی هیچ وقت چرخ ماشین لباسشویی اش نچرخد یا هیچگاه ازدواج نکند. اما مطمئنا حقیقت چیز دیگری خواهد بود. راستش من هم دوست ندارم در خانهای عهدهدار کاری شوم و دور لباسهایی بگردم که بهر تو نیست. که خانم آن خانه تو نیستی. من یک لباس بدبوی تو را به صد لباس دختر دیگری که میخواهد زن او شود ترجیح میدهم. سارای عزیزم؛ درست است هیچ گاه دیدار میسر نخواهدشد منتها یادت باشد، این موجودی که من میشناختم، لیاقتش یکی است لنگهء همان مادرش.
شب تا صبح خواب به چشمش نمیآمد. آسمان و ریسمان میبافت. روزی دوبار و سه بار قرار ملاقات خواستگاری تعیین میکرد. و پرس وجو و سوال وجواب. هزاران آزمایش اعتیاد و ادا واطوار سر دخترهای مردم. که انگار موش آزمایشگاهیشان بودند. و حرف وحدیث.
اینجا گاهی مامان- همان کسی که پیشتر مامان جان صدایش میکردی- راه طبقهء بالا را میگیرد ومیآید تمیزکاری. تمیزکاری که چه عرض کنم. یکی را میآورد تا کارهای معمولی را برایش انجام دهد. جارو بکشد و گردگیری کند. درست حدس زده بودی. کمرش گویی بیل خورده است. لکن دراین میان یکبار تنها سررسید. سعی داشت داخل وسایل آن ملعون چیزی از تو پیدا کند. که سند بیآبرویی تو را علنی ورسمی کند. چیزی دستش را نگرفت. حقیقتا باید به تو آفرین بگویم. متانت ومحکم بودن و وقار تو قابل تحسین است. همچنین خودداری تو.
یکنوبت سروصدای غرولندهایش از طبقهء پایین مرا مستفیض کرد. و چه چلغوز میکرد؟ تو را نزد پسرش بده میکرد.
باید تا به الان ملتفت شده باشی. بله؛ خودش تو را از چشم ملعون انداخت وهیچ از آخرت و خدا و حق الناس ابایی نداشت. نبین چادر و مقنعه میپوشد و 25 ساعت از 24 ساعت شبانه روز را وضو به دست، دنبال مسجد میگردد. یا مدرک تحصیلی بالایی دارد. اینها همه کشک است. استغفرالله از خدایی خدا، فقط ادایش را درمی آورد. بابرکت دروغ می بافت. اندیشهء آه تو را هم در سر نپروراند. عاقبت هرمیهمانی هم دعوتی داد پیششان درآمد که حاشا وکلاً. عیب را مستقیماً انداخت گردن تو. و موضوع را آینه وار جلوه داد که آری ما خودمان کنارکشیدیم.خودمان نخواستیم. دخترک به دردمان نمیخورد. خواستههایش متعالی بود. دخترک چشمش پی پول و پلهمان بود. زبانش 44متر را گز میکرد و از انتظاراتش کوتاه نمیآمد. پیمانهء ما نبود. تاآنجا که به عروس عمهشان هم همین را گفت. معلوم است. کسی نمیگوید ماست من ترش است. که عیب از من است. اما من که خوب میدانم. قبل از تو هم مرا برای خانهء دیگری با دخترک دیگری نشان کرده بود. بعداز او هم شهر را خبردار کرد وطی نطقی اعلامیه سرداد که پررو ومتوقع است.
باری هرچه بگویم بار ملال تو را افزونی میبخشد. گفتم سخنی رانده باشم و به عرضت برسانم هرکه بانگ حقگوییت را نشنید من استماع نمودم. من به ضمیر و صدای درونی آدمها آگاهی دارم. میدانم گاهی، اوقاتت ابری میشود. عاجز نباش. فقط طاقت بیاور.
پاسخ من: سلام ماشین لباسشویی خوب()
از گذاشتن “م” مالکیت در انتهای نامت خودداری میورزم. همانگونه که اذعان داشتی، ممکن است یکی از روزها به خانهء فرد دیگری راهی شوی. و اززمانی که پا به آن خانه بازکردی و توسط آنها روئیت شدی بیگمان هزار آیه نازل میکنند و هزار عذر برای بیرون انداختنت. و عذرشان این است: که ایرانی است. حجمش کم است. که رنگش فلان است.
بهراستی نباید بابت حرفهایشان آشفته شوی. آن دختری که من دعا کردم در دامانش بیوفتد باید پرروتر از این حرفها باشد. دوروز نشده طاقت نمی آورد و تورا با ماشین لباسشویی دیگری تعویض میکند. یخچال را هم. ساید بای ساید میخواهد. و سامسونگ. نه جنس ته لنجی بدون ضمانت. آن هم مربوط به سال 93. از این که با من مکاتبه کردی و اظهار همدردی داشتی از تو ممنونم.
حقیقتاً این روزها خیلی به او فکر نمیکنم. دروغ نگویم. گاهی از جانب او با خودم حرف میزنم. گاهی هم آینده را با او تصور میکنم و تا انتهایش میروم. از همانجا هم سقوط میکنم.گاهی خیال میبافم همه سراسر خواب و رویا بوده . بگذریم.
خاطرت می آید قراری با خودم داشتم؟ که میخواستم نویسنده شوم؟ میگفت کمکم خواهم کرد تا هردو کنار یکدیگر نوشتههایمان را منتشر کنیم؟ و من ذوق زده از این حجم تفاهم! راستش من دارم نویسنده میشوم. بله؛ به همین زودی. چیزی که لایقش بودم مرا جسته و سمتم آمده. تا چند وقت دیگر هم اگر خدا بخواهد سایتم را پیاده میکنم. اگر تا آن موقع بودی که آدرسش را برایت میفرستم. زمانی فرامیرسد که حتی اگر اسمم را هم در گوگل سرچ کند، باید به گوگل جواب پس بدهد. بابت چه چیزی؟ بایت بی عرضگیها و نالایقیها و کمتوانیاش. و با دنیای عظیمی در من روبرو خواهد شد. دنیایی که غرقش میکند و هرچه پارو بزند، و یا برای دست شنازدن تقلایی جوید، بیشتر به اعماق تاریک وجود عاجزش پی ببرد. و من خوشحال وخرسندم. از اینکه چنین تصمیمی گرفتم. و قائله را به موقع ختم به خیر کردم. میدانی؟ سخت است. آن هم درست 12 روز قبل از تمام شدن همه چیز. اما عیبی ندارد. من راه خودم را میروم. و از خودم بابت خوبی و مهربانی و بخشندگی ممنونم. حساب خود و خانوادهاش را هم سپردم دست زن عمو- که کارمند بانک است- که فاکتور کند و حواله شده ارسالش کند پیش خدا. ازیراکه سهمم در این دنیا، خشم وکینه ونفرت نیست. راستی یادت باشد این نامه را مفقودالاثر کنی و ریز ریزبِجَویاش. هیچ چیزش به خلایق خدا نبرده. یکمرتبه دیدی نامه را جورید. و فرستادش دم در خانه مان. آن وقت میگوید این هم سند بیآبرویی! دخترتان از خدا خواسته است!
این تمرین من را به یاد دوران مدرسه انداخت. آخرین باری که از زبان یکی از اشیاء نوشتم، از زبان میزو نیمکت مدرسه مان بود. نه. نه. همین اوایل که تازه به لایوهای استاد پیوسته بودم وبا او همراهی میکردم یکبار از زبان یک گربه نوشتم . و البته فرم نامه را نداشت. و اسمش این بود: “یادداشت های روزانهء یک گربه”. که همان موقع احساس کردم چیزی جز یک لوس بازی یا مسخره کردن خودی بیش نباشد.آخر من از کجا پیشبینی کنم واکنش گربه به دختری که برایش دست تکان میدهد چه باید باشد. من از کجا باید بدانم که اگر یک گربه غذا پیدا نکرد چه کاری انجام میدهد. من یک انسانم .نهایتش این است که بگویم گربه هم دست تکان دادو سلام وعلیکی کرد و یا گربه از گرسنگی به رستوران رفت!
متوجه شدید چه اتفاقی افتاد؟ “طنز”. یادم میآید همان روزها بود که استاد مبحث طنز را بیان کرد. به همین متن بالا هم دقت کن! تو “ویژگیهای انسانی را به یک حیوان نسبت داده ای” و این یک کار “غیرمنطقی” به نظر می آید. حالا مطابق بر تعریف طنز: “هرگونه تصرف در نظم یا نظام های آشنای ما وجایگزینی منطقی غیرمعمول با منطق آنها، به صورتی که حقیقتی را بیان کند و یا فهم تازه ای را پدید آورد و یا مارابخنداند طنز پدید می آورد.”
در همین باره؛ رستوران رفتن یک گربه و یا سلام کردن ودست تکان دادنش یک منطق غیرمعمول است. همچنین تا به حال دیدید که یک ماشین لباسشویی حرف بزند؟ درد و دلت رابشنود؟ برایت نامه بنویسد یا مثل یک قاضی رای بیگناهی برایت صادرکند؟
چیزی که اینجا شکل میگیرد منحصر از “جان بخشی” است و رسیدن به “خلاقیت” و “ایجاد طنز” دراهداف اصلی این تمرین جای میگیرد. همچنین “شخصیت پردازی” و “خوشه سازی” در این تمرین ممکن است دیده شود. باید توجه داشت که اینجا یک سوم شخصی به کل قضیه آگاهی داشته و حالا به بیان آن پرداخته است. همچنین با توجه به سوم شخص بودن او- که حالا در اینجا اول شخص مفرد است- اگر این نامه جواب نداشته باشد پس میتوانیم بگوییم که دانای کل است.البته این نامه میتواند همچنین با زاویهء دوم شخص نوشته شود. همانطور که در نامهء بالا میبینید بخشهایی از نامه که خطاب به “من: سارا” است با ضمیر دوم شخص است و بخشهایی که درمورد خود ماشین لباسشویی، اول شخص مفرد. پس این تمرین مضاعفا بهانه ای شد برای “تمرین واضحِ دوم شخص نویسی”.
3.خودعزیزم سلام
اگرچه تردید دارم هنوز خودت را عزیزم خطاب کنی. ولوآنکه این کلمه در واژه نامهء ذهنی تو تعریف نشده است. راستش فکر میکنم چند وقتی است دست از سر دوست داشتن خودت برداشته ای. این روزها وادارت کردهاند در آزمون ارشد رشتهای غیرمرتبط شرکت کنی و درست را ادامه دهی. لکن دلت سمت دیگریست. در مکتبخانهء نویسندگی ثبتنام نموده و دانش آموزِ کلاسی .
خدمتشان شرفیاب بشو و عرض اندامی کن که نویسندگی از هر فوق لیسانس و دکترایی حائزاهمیت تراست. عقیده ات را جار بزن. اعلام کن مدرک برایت ابدا اهمیتی ندارد.و بیان بدار که گنج تو- همان چیزی که حالت را بهبود میبخشد- برایت مغتنم است. ادعا کن مقصودت این است فرزندانت را درآینده اینگونه بار بیاوری و رشد وپرورش دهی. همان طفلانی که طبق گمانهزنیهای خودت، آنهارا شبیه به خود و با موهای فرشعاعی تصورمیکنی. وابدا سهمی برای ژن همسرت قائل نمیشوی. زیرا اعتقادت براین اصل است که حالا 9 ماه تمام آنهارا به جان گرفتهای، برای ارضای قانون عدالتگونهء درونت باید با آخرین درصد از شباهت به تو بهدنیا بیایند. همانهایی که دست هاشان از شدت گوشتالویی، دولاپهنا خط برداشته است. دست هایشان؟ نکند قرار است هردو را باهم بیاوری؟ آن وقت چه کسی میخواهد مسئولیت مراقبت آنهارا عدهدار شود؟ خدا میداند.یقین دارم بعدها مادر محکمی خواهی شد زیرا از همین ابتدا روی پای خودت ایستادهای و دختر محکمی هستی.
خاطرت میآید زمانی که حتی پدرومادرت قبولت نداشتند. و تو که حالا نسبت به خودت شک میورزیدی برای اینکه خودت را به خودت ثابت کنی، کارپیدا کردی. وبعد از ظهر ها در قنادی کار میکردی. یادت است گاهی انتخاب واحدت را مطابق با ساعت کاریات تنظیم میکردی حال آنکه میدانستی دقیقا یک سال دیرتر از بقیهء همکلاسیهایت فارغ التحصیل خواهی شد. خاطرت است آن خشت های سنگین و آبخورده، آن تخته شاسی و لپتاپ سنگینت را بر اسب شانه ات سوار میکردی و در اتوبوس پر ازدحام، نیم ساعت وحتی چهلوپنج دقیقه ای راایستاده سرمیکردی. و خدا یاریت کرد و درست به موقع تمام شد. و تو این آرزوی که نه بل رویای نویسندگی را که چندسالی بود در ذهنت خیس میخورد به عرصهء عمل نشاندی.
برایت خوشحالم. درست است مشقات زیادی را متحمل نمودی. درست است که تابه امروز، هنوز آرزوهای دونفره ات را زیر تخت قایم کردی، میدانم که هنوز که هنوز است بعضی از وسایل محبوبت را نزد خودت نگهداری میکنی اما باید بپذیری چندیاست همه چیز تمام شده.
و پیوسته منجی خودت بودهای.در 20 سالگی درست زمانی که از دل تجارب سخت به خودشناسی رسیدی. در 23 سالگی زمانی که توسط آدم های بیاصالت دوره شده بودی، همین خود تو بود که خود و خانواده اش را از چنگال دزدان محبت رهانید.
فریاد زدی. خشم ونفرت سراسر درونت را لبریز کرد. اما حالا آرام و ساکت زندگی را میگذرانی. بارها قصد کردی خودت راشبیه به دخترهای نادرست بیرون جلوه دهی. نه؛ شبیه آنها شوی. قصد داشتی وسایلشان را که باید پس میدادی، بفروشی و جبران خسارت مالی پدرومادرت را کنی و مرهمی بشود بر دل داغدیهء تو. چنین کاری نکردی. به میزان یک فکر توی ذهنت باقیماند. با خودت کلنجار رفتی و به یادآوردی نباید از اصلی که 3سال پیش برای خودت وضع کردی -خودشناسی- و به قسمی که خوردی، عهدت را زیرپابگذاری.
من شاهد بودم که از پس خودت برآمدی. گریه کردی. اما بعد از6 ماه گریه هایت را تمام کردی و سرپای خودت ایستادی. بعد به سرکار رفتی و اخراج شدی. و باز هم چیزی نگفتی. این روزها اما من لبریزم از نگرانی برای تو. حرفی که نمیزنی. چیزی نمیگویی. عکس العملی نشان نمیدهی و بیش از هر زمان دیگری توی دلت میریزی. البته میبینم و میشنوم که هرشب برایم نامه مینویسی اما از آن چیزهایی که انتظار دارم حرف بزنی تا آرام شوی حرفی به میان نمیآوری. اگر اینطور راحتی باشد.من حرفی ندارم. اما به من قول بده که حرفت را بزنی. و نگذاری چیزی تمام انبار پنیر داخل ذهنت را بجود. کل آن را به کپک بنشاند. سارای من خیلی وقت است از معبودت دور شده ای. پاک فراموشش کردهای. دیگر شبها توی تراس زیر نور ماه با ستاره ات حرفی نمیزنی. فکر پول و کسب آن دارد تو را از کار میاندازد. توجه دارم که پول قضیهء مهمی است و برای آینده ات تعیین کننده. اما بچه هایت که از نان شبشان نمانده اند. به علاوه کارت بانکیات هنوز891 تومان دیگر باقی مانده دارد . ترس به دلت راه نده. باور کن این روزها هم میگذرد . بعد تو میمانی و یک کتاب که اسم خودت روی آن چاپ شده و عنوانش هم یکی از همان عنوانهای قشنگیست که در جدول تیترنویسی ات نوشته ای. و شگفتزده میشوی. مطمئن باش خیلی هایی که از آنها کینه به دل داری یا دلت را شکسته اند و در درپیشگاه خدا جایگاهی ندارند. حتی اگر تمام سال را به عبادت و روزه و اطعام فقرا بگذرانند. زبان تلخ ،جای نیکی را نمیگیرد. حتی اگر مضاعف باشد. آن روز حدیثی خواندم . میگفت اگر دل کسی را بشکنی در عوضش به او احسان کرده و تمام دنیا را به او بدهی، باز هم جبران نخواهد شد. به گمانم از امام صادق بود. د رجهت خدا قدم بردار. از ششمین نامهء دیشبت هم که درمورد ترسهایت بود از تو ممنونم. خودت را قرص بگیر. یادت باشد تو قوی ترین دختر مهربان این جهان هستی.
شش شب متوالیست که به نوشتن نامه در باهمنویسی های شبانه میپردازیم. البته برای من کمی بیشتر از شش نامه بوده است. این روزها مجالی برای اشتراک تجربهء نامه نویسی نمییافتم و حالا که فرصتی پیش رویم قرارگرفته بسیار خوشحالم. اما حالا میخواهم تجربه ام را از نوشتن نامه ها بیان کنم.
نامه نویسی؛ یکی از راه های رسیدن به توسعهءفردی است.
در نامهی خود با خود در درجهء اول خود را از زاویهء دیگری میبینیم. به عبارتی دیگر از زاویهء بیرون. اینطور میتوانیم نسبت به خود قضاوت داشته باشیم. مثلا میتوانیم ضعف ها و قدرت های خود را نوشته و آنها را بررسی کنیم و را ه حلی برای آنها پیاده کنیم. یا ترس های خود را بنویسیم وبه راهکاری برای مقابله با آنها دراییم. اینطور به خودمان جرات آشتی و نزدیک شدن را داده ایم.آرامش بیشتری را ازاین میزان صمیمیت احساس میکنیم. با خودمان روبرو میشویم. میتوانیم برای آینده ی خود نامه نوشته و برنامه ریزی کنیم. این آینده حتی میتواند 24ساعت دیگر را هم شامل شود .به عقیدهء من نامه نویسی به خود، منجر به تخلیهء ذهنی میشود و شکل دیگر آزادنویسی است. همچنین نامه ها میتوانند مارا به خودشناسی برسانند و از طریق تسلط بر ضعف ها و کمبودهامان به قدرت رسیده و روی اعتمادبه نفس و شناخت خود از خود کار میکنیم. حالا اینگونه نامه نویسی مارا به توسعهء فردی نزدیک خواهد کرد.
1.سلام آقای جلال آل احمد
میان نامه هایی که از دوستان خواندم دیدم در حق شما اجحاف شده است. این بود که نامه ام را برای شما مینویسم. البته آشنایی من با بعضی آثار شما بی دلیل در خطابهء این نامه به شما نیست.
از ابتدا و پیش از آنکه به طور جد به نویسندگی- این تخصص- بپردازم، به خواندن کتاب های شما روی آوردم.اسمتان را زیاد شنیده بودم. از همان آغاز چیزی که توجهم را نسبت به خود جلب کرد “جملات کوتاه” و “توصیفات بسیار دقیق و باجزئیات “شما بود. بعد ها که متوجه شدم چنین اصلی وجود دارد، آفرینی نثار خود کردم. “کتاب سنگی برگوری” را دوبار کامل خواندم اما هنوز جادارد که با تعمق بیشتری بخوانمش. جملهء آخر که “هر آدمی سنگی است بر گور خویش” این قسمتش برایم نامفهوم است. این را هم بگویم درمرتبهء دومی که آن را خواندم اندکی متوجه شدم اما دوباره از یادم رفت. احساس کردم باید منظورش این باشد که پسر به سرنوشت پدر و خانواده دچار میشود.
در ابتدای داستان شما از یک “حادثهء محرک” صحبت کرده اید. و با همان جملهء”ما بچه نداریم”، “تعلیق” ایجاد کرده اید. و بعد در ادامهء داستان به توضیح دربارهء راه حل آن پرداخته اید که هر کاری از دستتان برمی آمده در داخل و خارج و تمامی آفاق ملکوت سیر کرده اید که بشود. اما نشده. سس در بخش هایی از کتاب، از شخصی ترین موضوعات خودتان و زنتان صحبت کرده اید. البته شنیدم قصد انتشار این کتاب را نداشته اید و برادر زنتان- یعنی همان برادر سیمین- آن را به دست انتشار سپرده و سرانجام این کتاب سر از چاپخانه درآورده است. معلوم است. چه کسی دوست دارد این جماعت بفهمند که مشکل زندگیشان چیست. که خانه شان با وجود مساحت بالا خالی است . که دکتری با دست های پشم آلودو موهای سفید پف آلودش زنش را دست کاری کرده وبهانه اش هم درمان بوده. و آن وقت جلوی چشم خودتان. و تو هم به بهانهء درمان نتوانستی حرفی به میان آوری و غیرتی از خودت نشان دهی. راستش آنجایی که به خارج از کشور سفرکرده ای و یک کارهایی کردی که از کسی که همسر دارد برنمی آید، به مضاقم خوش نیامد. میدانی که این کارها در مرام هیچ زنی و حتی اگر زن خودت هم نباشد خوش نمی آید. پس باید خیلی قدردان سیمین باشی که دم از چیزی نزده و از تو جدا نشده است. هرچند خودت یکجا گفتی” میان ما یک دیواری بود که به دو جاده ختم میشد.” وقتی که سنم پایین تر بود، عقیدهء من درامر ازدواج به عقیدهء تو میمانست. میگفتم چطور انجام هر عمل جنسی و حیوانی وشهوانی پس از جاری شدن دو خط صیغهء عربی مشکلی ندارد اما اگر قبل از جاری شدن این صیغه چنین کاری کنی به تو به عنوان یک زن بدکاره و به پسر به عنوان یک پسر زرنگی که توانسته به اصطلاح امروزیها مخ کسی را بزند نگاه میاندازند؟ اما حالا بن کل دیدگاه درمورد ازدواج عوض شده است. هیچ هم قصد ندارم آن را برایت توضیح دهم و از وقت نامه بگیرم. خانه ات را اما جزو آثار باستانی کدده اند. برای تحقیق دانشگاهی مربوط به درس فرهنگ وتمدن که داشتم مطالب و عکس هارا جمعآوری میکردم آن را دیدم.موضوع تحقیق دربارهء خانه های تاریخی در اواخر دورهء قاجار بود. ریزتر که شدم دلم تمام آن صندلی و پرده های رنگی که به پارچهء رختخواب بند مادربزرگ میمانست را خواست. آن حوض بزرگ آبی و نمای آجری. حالا کجایی که ببینی از تو وسیمین مجسمه درست کرده اند. چشمان سیمین را منتظر وار طرح داده اند. که چه بشود ؟ نمیدانم. شاید خواسته اند بگویند هنوز و همچنان منتظر آمدن بچه ها و ریخت وپاششان در حیاط است. منتظر چرخ وتاب آنها دور همین حوض آبی است. منتظر است بچه ها با توپ بازیشان این گلدان سرحوضی را بشکنند و تو سرشان داد بزنی وفریاد بکشی. مطمئناً درمورد “سنگی برگوری” حرف برای گفتن زیاد است منتها بیش از این مجال تمرین ندارم. به علاوه باید تمام این هارا بازنویسی کنم و سپس به سراغ تمرین دیگری بروم. مختصراً اشاره کنم که “زن زیادی” هم برایم بسیار جالب توجه بود. چرا؟ چون خیلی خوب خودت را جای یک زن گذاشته بودی، از دغدغهء خانم نزهت الدوله گفته بودی. که خودش را به هر آب و آتیشی زد که ازدوج کند. و یک شوهر و دوشوهر و سه شوهر. و بیشتر. و همه رقم. موی بور وچشم آبی و کچل و قدکوتاه و بلند وموازی. هیچکدام برایش شوهر نشد که نشد. من تمام 7مرحلهء داستان نویسی را سعی کردم در زن زیادی بررسی کنم. البته الان که دارم مینویسم، مربوط به زمانیست که حالا با دقت بیشترر کتاب میخوانم و آن زمان به این صورت تحلیلش نمیکردم. من حرف های زیادی برای گفتن دارم . امیدوارم در نامهء بعدی بتوانم جبران کنم و کمی از آثارتان بگویم.
ارادتمند شما نویسندهء بزرگ آینده: سین. الف
تمرین امروز ما نامه نویسی است . در تمرین نامه نویسی هرچه دل تنگت میخواهد بگو. برای مرده ها نامه بنویس. برای خودت نامه بنویس. به گذشته و آیندهء خود نامه بنویسید و از برنامه های آینده ء خود صحبت کنید. درتمرینی که به نامه نویسی برای یک نویسنده ختم میشود حساس تر عمل میکنیم. البته نظر من این است. هرچند خودم خیلی نتوانسستم از پسش بربیایم. اما مجبور میشویم برای دوباره نگاهی به جملات یا بخشی از آثارش بیندازیم. کلمات بهتری را استفاده کنیم زیرا او خودش خدای کلمات است. شاید هم امپراتور آنها. به این صورت میتوانیم درمورد آثار یک نویسنده به تحلیل و بررسی پرداخته و در آنها دقیق تر شویم. به افکار و اهداف پشت آنها پی ببریم.و با اعتقادات او آشنا شویم. همچنین در هرکتابی میتوان به جستجوی تمرین های بازیگوشانه ای پرداخت زیرا هرکتاب برای ما یک جزوهء آموزشی است که طریقهء یادگیری را درخودش جا داده است. مثلا در بخشی از یکی از کتاب های ”جلال آل احمد” اشاره میشود که به تیتر روزنامه ها توجه داشته. یا درجایی دیگر ایده هایش را روی یک کاغذ مینوشته و آنها را داخل یک سبد می انداخته است.
میتوان باقاطعیت گفت که این تمرین با تمرین “رونویسی” هم بی ربط نخواهد بود چون در اینجا هم به تحلیل و بررسی بخشی از داستان میتوانیم بپردازیم و البته چون فضای نامه محدود است و حوصله راسر می برد، به هرحال کمی کوتاه تر و خلاصه تر. اما میتوان هردفعه درمورد یکی از آثار نویسندهء موردنظرمان به صحبت با او بنشینیم. این کار با عث میشود که دقیق تر کتاب بخوانیم. برای مثال من در حین نوشتن این نامه متوجه شدم که در آن زمان آن طور که باید با دید همه جانبه ای به خواندن کتاب نمیپرداختم و خود این شد نقطه مشخصی برای نگاه ویژه تری به تغییر رویهء خود. که البته دو هفته ایست جدی تر شده. در ثانی او که روحش هم خبر ندارد. پس هرچه دل تنگت میخواهد با او بگو. اما دلم میخواست همهء اینها در فضای خلوت خودم با خودم اتفاق میافتاد وهیچ دلم نمیخواست منتشرشان کنم. امشب در “لایو با همنویسی شاهین کلانتری” حرف خوبی میزد. یعنی در جواب یکی از کامنتها که همیشه کلاس درس هستند پاسخی ارائه داد. از او خواسته شده بود برای یکبار هم که شده متنِ نامه اش را برای ما بریزد توی لایو. یا یه اصطلاح خودش”هواکند”تا نمونه ای باشد براین جان خسته. تقبل نکرد. و دلیل عدم پذیرشش هم منطقی بود:” اگر قرارباشد به قصد انتشار، این نامه ها را بنویسم، آن وقت دیگر با خودم راحت نیستم و خودسانسوری در من رخنه میکند.” پس یکی از اهداف نامه نویسی که “راحت بودن با خود” و “رسیدن به حس سبکی و آرامش” است از بین خواهد رفت.
نامه از زبان یک شی
سلام. من خیلی خوشحالم که اینقدر از کار کردن با من لذت میبری و رفیق چندین چند سالهات هستم. با این که قدیمی شدم ولی هنوز از بودن با من سرخوشی. یادش بخیر روزهایی که با کوله پشتی من را میبردی دانشگاه. با این که خیلی سنگین بودم، با چنان افتخاری من را با خودت این طرف آن طرف میکشاندی، بدون اینکه خم به ابرو بیاوری. سالها از آن روزها میگذرد و من همچنان یار قدیمی تو باقی ماندهام. با این که مدلهای جور وا جور وارد بازار شدند ولی تو همچنان من را به آنها ترجیح دادهای.
میفهمم صبح که بیدار میشوی با چه ذوقی میایی و دکمه روشن من را میزنی و وقتی برنامه ” وورد” را باز میکنی از اینکه میتوانی بدون نگاه کردن به صفحه کیبور تایپ کنی چقدر خرسند میشوی! البته این پیش خودمان میماند!
نامه به خودم
تمرین یازدهم. نامه به خودم
سلام فخری جانم. حالت چطور است؟ میدانم که ماههای سختی را از سر گذراندی و این روزها در یک سردرگمی و بهتزدگی به سرمیبری. از اینکه میبینی خدا چقدر بهت رحم کرده و خطر از بیخ گوشات گذشته، متحیر ماندهای. وقتی روزهای چند ماه پیش را با خودت مرور میکنی خشکات میزند و باورشان نمیکنی. اینکه چه اتفاقات بدی میتوانست بیفتد و نیفتاد. امروز باید خوشحال باشی، ولی حسهای دیگر که از اعماق وجودت میآیند، نمیگذارند که حس رضایت و شادمانی داشته باشی. بیشتر شوکه و مبهوتی از آنچه گذشته.
یادم هست که ماجرا از یک روز کاملا معمولی شروع شد. صبح از خواب بلند شدی و پای چپت فلج شد و یک بی حسی به مرور سمت چپ بدنت را گرفت. این بی حسی یک ربع بیست دقیقه بیشتر طول نکشید، اما اثرات روحی آن بدجور در اعماق وجودت رخنه کرد. بعد از آن روز، درد و بیحسی و مور مور در بدنت میپیچید. تا زمانی که تشخیص داده شود مشکل چیست، هزار جور فکر و مرض در ذهنت ردیف کردی. از ام اس تا دیسک. چه شبهایی که از درد و ترس اینکه باز فلجی پا تکرار شود و اینبار بماند و جا خشک کند و از بین نرود، خوابت نبرد.
بعد از بیست روز بالاخره با انجام ام آرآی متوجه شدی تومور مغزی داری. تومور مغری! وقتی این کلمه را شنیدی، دنیا روی سرت خراب شد. بعد از اینکه فهمیدی خوشخیم است و با عمل جراحی برطرف میشود خیالت کمی راحتتر شد. ولی هنوز دلهره داشتی از عمل سنگین جراحی مغز و عوارض بعد از آن.
خلاصه که میدانم چطور و با چه مکافاتی خودت را برای عمل آماده کردی و خندان وارد اتاق عمل شدی. ولی بعد از عمل در حالت نیمه بیهوش صدای بهیارها را میشنیدی که به هم میگفتند: “خودش با پای خوش آمده؟! دست و پایت را تکان بده” و تو نمیتوانستی. آنجا بود که ترس تمام وجودت را گرفت. ترس از فلجی. بعد از یک عمل سنگین پنج شش ساعته به جای اینکه مانند بیمارهای دیگر بخوابی و استراحت کنی. داد میزدی. داد از سر ترس و وحشت. تا اینکه دکتر آمد و گفت “به خیر گذشت، توده بزرگی بود ولی به سلولهای عصبی هیچ آسیبی نرسانده و بعد از سه چهار ماه فیزیوتراپی حرکت دست و پاها برمیگردد.” این حرف دکتر آبی بود روی آتش وجودت و تو را کمی آرام کرد.
تمام این روزها من با تو بودم. اما گذشتهها گذشته. نه اینکه فراموش کنی نه. ولی پر و بال دادن و فکر کردن به تمام آن روزهای سخت دردی را دوا نمیکند. این تویی و آینده پیش رو. روزهای روشنی که در راه هستند. از این اتفاق باید درس بگیری و خودت را برای اتفاقات زندگی آماده کنی. باید بدانی دنیا ارزش غصه خوردن ندارد و باید هر روزت را بهتر از روز پیش زندگی کنی. باید فکر کنی که خدا تو را خیلی دوست دارد و تنهایت نمیگذارد. در این اتفاق همراهی و مهربانی بیدریغ اطرافیان و عزیزانت برایت اثبات شد و به این یقین رسیدی که تنها نیستی.
سلام استاد
۲-۳سالی است که با کتابهای شما آشنا شده ام(قیام حسینی در برابر جاهلیت اولی و قیام خمینی در برابر جاهلیت مدرن)و(ساختارهای اجتماعی قاتل امام و ساختارهای اجتماعی برانداز نظام)
مطالعه این کتاب ها روشنی دیگری به قلب و اندیشه ام وارد کرده است
و امیدی دوباره در روح خستهءمن دمیده است
هر جمله از کتاب را که میخوانم به عمق اندیشهء شما پی می برم
و این نگاه کامل و همه جانبه را تحسین می کنم
همه سوال های مرا از نوجوانی تا اکنون و در همه سنین پاسخ می دهد
برای ذهن های جستجوگر حقیقت، همچون چشمهء آب زلالی است که سیراب می کند
اما لازمست با جگری تشنه در کویر نافهمی ها، در پی حقیقت، رنج ها را به جان بخری تا وقتی که به این چشمه رسیدی قدر آب گوارای آن را بدانی و جرعه جرعه از این ژرفای اندیشه بنوشی و لذت ببری!
سوال های مختلفی از نوجوانی داشته ام و جوابهای مختلفی نیز، اما اینکه پاسخ تمام سوالاتم اینگونه نظام مند و عقلانی در ۲-۳تا کتاب و یکجا و دارای یک سیر قاعده مند وجود داشته باشد را مدیون شما هستم.
سوالات مهمی مثل:
-از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود به کجا میروم آخر ننمایی وطنم
-چرا خداوند مرا در این زمان خاص و در این مکان خاص، خلق کرده است؟
– هدف از خلقت من چه بوده است؟
– در این زمان خاص از تاریخ بشر، من قرار است چه تکه ای از پازل ظهور منجی را پر کنم؟
-چرا این همه مشکلات اقتصادی و فرهنگی در جامعه ما وجود دارد؟
– چرا ملتی که به امید زندگی اخلاقی تر و معنوی تر انقلاب کرده بود اکنون با این همه فساد اقتصادی و اخلاقی مدیران و مسئولین مواجه شده است؟
– کجای کار را کم گذاشته ایم؟
-کجای مسیر را اشتباه رفتهایم؟
جنس ملت ایران، جنس خاصی است، ملتی است که عدالت برایش مهم است، خدا برایش مهم است، اخلاق برایش مهم است، معنویت و آخرت گرایی برایش مهم است،
اما اکنون در مسیر حقی که دارد می رود به چالشهای بزرگی برخورد کرده است،
ریشه و عمق این چالش ها از کجاست؟
راهکار آن چیست؟با کدام اولویت بندی؟
-و…
و من پاسخ همه این سوال ها را در کتاب های شما یافته ام
دوباره امید به قلبم بازگشته است و امروز، صحنه تقابل حق و باطل را به گستره همه تاریخ، در جلوی چشمانم به وضوح میبینم
و البته قدمی تا طلوع صبح، نمانده است
فقط همتی از جنس “همت”ها لازم است.
استاد عزیز کاش در زمان حیات شما با شما آشنا میشدم!
و اکنون سلام و درود و رحمت الهی را در هر لحظه برای شما خواستارم.
من یک قلم هستم
و در زندگی شما نقش بسیار مهمی دارم
و شاید عمری به درازای اولین تمدن های بشری
از لحظه ای که بعنوان مداد رنگی به دست تو داده میشوم تا نقش های کتاب نقاشی را رنگ کنی و سفارش می کنند که رنگها از کادر بیرون نزند
تا زمانیکه وصیتنامه ات را می نویسی همراه تو هستم
حرف های زیادی با تو دارم رازهای زیادی در دل
گاهی شعر میشوم به لطافت نسیم بهاری
گاه سرودی حماسی در برابر ظلم ظالمان
گاه فرمان آتش بر سر مردم هیروشیما و ناکازاکی
گاه رمانی عاشقانه که به وجودت گرما می بخشد
گاه یک داستان سیاه و یخ زده از یک نویسنده پوچگرا
گاه با من می نویسند از احساس خوش از خودگذشتن
گاه حقیقتی تلخ از ناکامی ها
گاه نامه ای محبت آمیز از یک دوست
گاه طلاقنامه ای مملو از جدایی
گاه نامه ای برای ابراز دلتنگی
گاه امضا می شوم برای ساخت یک دبستان
گاه نیز، برای شلیک موشک به همان دبستان
گاه با من می نویسند دوستت دارم
گاه فحش و ناسزا
گاه ابراز عشق
گاه ابراز تنفر
گاه نسخهءیک طبیب جان افزا
گاه امضای مرگ یک بیگناه
گاه با من “حقیقت” را مینویسند گرچه تلخ
گاه هم یک دروغ که نه، “دروغ های شیرین” بسیار
و چقدر تفاوت است
بین دستهایی که قلم را گرفته اند
سفارش میکنم یک قلم آزاد باش، آزاد از هر مدل وابستگی به نفس دنیاطلب،
و
و قلم خود را به اربابان زر و زور و تزویر نفروش.
اینک منم
من بعد از مرگ
در آخرت
برایت می نویسم؛
عزیزم
زندگی اینجاست
اصل زندگی اینجاست
زندگی اصلی اینجاست
تا نیایی نمی فهمی
فقط یک نکته
و آن اینکه
اثاث و اسباب و وسایل خانه زندگی اینجا را
باید
وقتی که در دنیا هستی، تهیه کنی
پولش را باید از دنیا زودتر فرستاده باشی
ممکنست کمی سخت بنظر برسد
ممکنست کمی تمسخر شوی
ممکنست تکذیبت کنند
ممکنست کمی اذیت شوی
اما
می ارزد
واقعا می ارزد
بیشتر از این نمی توانم توضیح دهم
باید خودت و با اندیشهءخودت به این حقیقت برسی
ایمان به غیب بیاوری
و زندگی آخرت را باور کنی
و با اختیار خودت
زندگی ابدی خودت را بسازی
زوری نیست
لا اکراه فی الدین
نوشتن نامه به خود:
حدیثه عزیزم در روزهای تاریکی که به جنگیدن با تمام دنیا ادامه میدهی برایت قاصدک میفرستم شاید برایت شادی و حس خوب بیاورد.
خبر دارم که تنهایی برایت رمقی باقی نگذاشته اما دخترکم فراموش نکن کسی هست به محکمی کوه و به مهربانی مادر که در لحظات سخت تو را به آغوش می کشد و برای گریه هایت شانه می شود و برای تنهایی هایت همه کس!
در روزهایی که برای همهی دنیا همدم می شوی اما همدمی نمی یابی به آسمان نگاهی بینداز آنجا را رفیقی را می یابی که بعد از یافتنش تو را نیازی به هیچ احدی نیست.
بعد از یافتنش آسمان آبی تر، روزها آفتابی تر، رویاها نزدیک تر و لذت ؛قابل لمس تر خواهد بود.
نوشتن از زبان یک شئ:
آینه خاک خورده گوشه انباری چه می تواند برای گفتن داشته باشد.
جز سال ها بغض در من چه می بینید؟
روزی مرا به جرم یک ترک کوچک که آن هم خودتان بر من تحمیل کردید در این اتاقک تاریک و نمور زندانی کردید و آنقدر بزدل بودید که از تصویر ترک خورده خودتان هم ترسیدید!
روزی با تصاویر تمام سال های زندگیتان که در قلبم محفوظ بود به اینجا پا گذاشتم و با گذشت هر روز تصاویر یک به یک از خاطرم رفتند، حال دیگر نه تنها تصویری نمانده که غبار نفرت سرتاسر وجودم را گرفته است.
حتما روزی تک تک شما ترک برخواهید داشت و به سرنوشت تلخ من دچار خواهید شد، آن روز من ترک های تان را به رخ شما خواهم کشید!
یک نامه به نویسنده محبوب:
جنیفر نیونِ عزیزم برای اینکه تو را نویسنده محبوب خودم بدانم کتاب “جایی که عاشق بودیم” نه تنها کافی که زیاد هم هست. چقدر با کلمه به کلمه آن کتاب زندگی کردم، به جریان آب زدم، ماجراجویی کردم و با شخصیت ها میل به غرق شدن در آب داشتم.
خودم را در کنار فینچ می دیدم و با او به تمام اتفاقات روزمره می پرداختم.
کاش من شخصیت کتابت بودم، کاش غم و شادی زندگی به سان کتابت بود آنگاه دیگر زندگی به سختی اینک نبود.
دروغ چرا دوست داشتم به جای ویولت بودم و آن ماجراجویی جذاب و البته گریه دار متعلق به من بود و
چگونه این فکر زیبا به ذهنت رسید؟! جایی خوانده بودی؟
اگر به من بود تمام جایزه های نویسندگی را دو دستی تقدیمت می کردم.
کاش الان به جلد هزار و یکم “جایی که عاشق بودیم” رسیده بودی و مرا به صرف چند سال خواندن کتابت دعوت می کردی…
نامه به پدر فیزیک ایران_پروفسور محمود حسابی_ به خاطر کتاب استاد عشق که زندگی نامه ی ایشان به قلم پسرشان آقای ایرج حسابی است.
آقای پروفسور سلام. امروز 25 دی یک هزاروسیصد و نود و نه خورشیدی است و دارم برای شما نامه مینویسم. زندگی نامه ی شما را خواندم نه یک بار بلکه سه بار و هربار احساسی از شور و شعف با اشک هایی که پایشان را از گلیم چشم هایم درازتر کرده بودند، مرا فرا گرفت. دقیقا دی ماه چهار سال پیش بود که در جمعه بازار کتاب، کتاب شما را دیدم. سمت چپ کتاب هنر شفاف اندیشیدن روی میز خوابانده شده بود. کتاب تان را برداشتم، قیمتش 20 هزار تومان بود و آقای فروشنده در حالی که دست هایش را کاه می کرد و به هم می مالید و مدام این پا و آن پا می کرد، گفت: ” 15 تومان هم بخواهی می دهم” کتاب را ورق زدم. ازش خوشم آمد و خریدمش. آن زمان دانشجو بودم و کتاب را با خودم می بردم دانشگاه تا اگر در راه دانشگاه، بین ازدحام اتوبوس هایی که سوار می شدم، جایی برای نشستن پیدا می شد و خدا می خواست و در چند متری بنده پیرزنی با چشم های منتظر به صندلی خالی شده ی در دسترس من چشم ندوخته بود، بنشینم و چند خطی از آن را بخوانم. قبل از اینکه کتاب شما را بخوانم از اینکه به مطالعه در زمینه های مختلف اعم از علوم پزشکی، زیست شناسی، شعر و ادبیات، فلسفه، روانشناسی، جامعه شناسی، کسب و کار، هنر و یادگیری زبان های مختلف علاقه داشتم، شرمنده بودم و مورد نکوهش مادرم قرار می گرفتم. مادرم همیشه می گفت: “چرا اینقدر متنوع مطالعه می کنی؟ هیچ کس مثل تو از این شاخه به آن شاخه نمی پرد” من هم مثال نقضی نداشتم که برایش ارائه دهم تا اینکه کتاب شما را خواندم و دیدم من تنها فرد عجیبی که مادرم می گوید، نیستم. آن زمان ها که به دانشگاه و بیمارستان می رفتم، صبح ها ساعت پنج صبح بیدار می شدم و بعد از نماز، کمی روانشناسی هیلگارد را می خواندم. هنگام نوشیدن چای چند شعر می خواندم. وقتی منتظر اتوبوس برای رفتن به دانشگاه بودم، در ایستگاه کلمات زبان انگلیسی را می خواندم و در اتوبوس چون اول خط بود و می نشستم، کتاب پدر بی پول، پدر پولدار رابرت کیوساکی را می خواندم. تا ساعت هفت شب بیمارستان بودم و بعد از آن یک راست می رفتم کلاس زبان و ساعت نه شب در اتوبوسی که مرا به خانه می رساند، کتاب شما را می خواندم. همان زمان ها بود که در زایشگاه، یک روز دکتری آمد که با من زایمان بگیرد. هردومان گان پوشیده و دستکش به دست آماده ی گرفتن بچه شدیم. من بچه را به دنیا آوردم و استاد هاج و واج ایستاده بود و مرا نگاه می کرد. نگاهش کردم. ازم پرسید: “تو راست دستی یا چپ دست؟” من هم گفتم: “راست دستم چطور؟” گفت: “خیلی جالب است. چون کارهایت را طوری انجام می دهی که انگار هر دو دستت غالب است.” من که تا به حال به این موضوع اندک توجهی نکرده بودم، گفتم: “به نظر خودم که تا به حال عجیب نبوده.” گفت: “ازت می خواهم دو روز تمام بیایی به خانه ی من و با من زندگی کنی. صبح ها با هم به بیمارستان می آییم و مسیرمان یکی ست. می خواهم از نزدیک کارهای روزانه ات را ببینم.”
بعد از صحبت با خانواده و گرفتن رضایت شان، قبول کردم. وسایل شخصی و غیر شخصی را برداشتم و به خانه ی استادم رفتم و ایشان دو روز تمام همه ی کارهای مرا به دقت تماشا کرد. بعد از دو روز گفت: “حالا دیگر مطمئنم تو هر دو طرف مغزت فعال است. ازت می خواهم آن ها را فعال نگه داری و روز به روز فعال ترشان کنی” بعد برایم به ارائه ی مطلب درباره ی نیمکره های مغز پرداخت. در این زمینه خودم هم مطالعه کردم و به کتاب “با هر دو طرف مغزت بنویس” رسیدم. خریدمش و خواندمش. کتاب خوبی بود. گرچه به نظرم خیلی اطناب داشت و نویسنده می توانست کتاب را در یک فصل هم جمع کند. اینجا بود که علاقه ام به علوم مختلف را قبول کردم و با آن کنار آمدم و فهمیدم مغزم آنقدرها هم که مادرم فکر می کند، مشکل ندارد.
شما در جایی از کتابتان گفته بودید: “من وقتی می بینم جوان هایی هستند که چشمانشان سالم است ولی چیزی نمی خوانند، افسوس می خورم” من هم با شما هم عقیده ام گرچه چشمان خودم از مطالعه ی زیاد ضعیف شده است اما نمی توانم مطالعه، یادگیری و علم آموزی را کنار بگذارم.
وقتی دانشگاه قبول شده بودم، پدرم گفت: ” دخترم اگر در دانشگاه از پسری خوشت آمد، بیا به خودم بگو. خودم برایت تحقیق می کنم، اگر پسر خوبی بود، تو را با واسطه ای مثل استاد مشترکتان یا رئیس دانشگاه تان به او معرفی می کنیم تا هم شان تو حفظ شود و هم اینکه اگر او هم تو را خواست، با کسی ازدواج کنی که دوستش داری. ” با خنده گفتم: ” باشه اگه عاشق شدم بهت می گویم” . وارد دانشگاه که شدم با اینکه خیلی خواستگار داشتم، به جای اینکه عاشق پسری بشوم، عاشق علم و یادگیری شدم. این اتفاق دست من نبود و نمی دانم چطور اینطور شد. پدرم هم که دوست داشت هر چه زودتر سرش را با نوه اش گرم کند، سرش را در گریبانش فرو برد و آن را با شروع یک کسب و کار جدید گرم کرد.
حالا هم خواستگاری دارم که عازم آلمان است و می خواهد باقی عمرش را آنجا زندگی کند. شما هم زمانی را در خارج از ایران زندگی می کردید ولی دوباره با ایران برگشتید. من هم مثل شما ایران را دوست دارم و دلم نمی خواهد برای تمام عمر خارج از ایران زندگی کنم. حتی مطمئن نیستم برای زمان اندکی هم دلم بخواهد خارج زندگی کنم. یادم می آید در کتابتان گفته بودید که عاشق علم فیزیک هستید. می خواستم بگویم به نظر من هم فیزیک محشر است. علم بی نهایت هاست. در فیزیک از نظم جهان و شگفتی هایش اشک هایم از چشمانم جاری می شود و خدا را در کوآنتوم کشف می کنم. من یک اختراع کوچک و ناچیزی در حوزه ی فیزیک داشته ام اما استاد راهنمایم به اسم نمایشگاه سازه و مقاله ام را ازم گرفت و به اسم خودش ثبت کرد. می دانم که تقصیر خودم بود که زیادی به او اعتماد داشتم. در نامه ی بعدی اختراعم را برای تان شرح می دهم. از اینها که بگذریم، به نظرم فیزیک رشته ای است که بیشتر از اینها در علوم مختلف می تواند تاثیرگذار باشد و کارایی داشته باشد. حتما خودتان اینها را بهتر می دانید. شما نابغه اید اما من مثل شما نابغه نیستم. من فقط عاشق علم و یادگیری ام. با آرزوی رحمت و شادی برای شما. دوست دارتان نجمه.
وخدا هست
قسمت سوم تمرین یازدهم 🍀
سلام به ور بهانه گیر خودم که الان اینقدر بزرگ شده که حدود دوسوم من را شامل میشود.
امدم همین را بگویم وبروم چون همه ی این حرفها را هر شب وروز هزار بار برایت تکرار کرده ام اما تو همچنان همانی که همانی .باید بگویم این بار هم داری عقب میافتی بجنب که دوستانت دارند میدوند. اما اینبار برایت یک سبد امید دارم ، به شرط تلاش مضاعف.تو لیاقتش را داری اگر حرکت کنی
والسلام
وخدا هست
قسمت دوم تمرین یازدهم🍀
سلام خانم خوشگله، مدتها است دلم پر از حرفهای نگفته است اما راستش موقعیتش پیش نیامده بود که بگویم .خودتان هم به روی شریفتان نمیآوردی، ولی حالا که موقعیت پیش امده، دست وپایم را گم کرده ام ونمیدانم از کجا شروع بکنم .چطوری بگویم ؛ عزیزم ، دوست گرامی، مگر تو انسان نیستی. انسانیت وشرافت حالیت نمیشود، درست است من تلفن همراه هستم اما همه جا که من را نمیبرندرعایت حال من را که نمیکنی حداقل به خاطر خودت ،زشت است یک حریم شخصی برای خودت بگذار ،رختخواب، دسشویی ، حمام. دختر خوب تو خودت که خواب وخوراک نداری ، زندگی را بر ما هم حرام کرده ای.حتی در حد یک شارژ ساده هم راحتمان نمیگذاری، شب تا صبح که داری کتاب pdf میخوانی ودم صبح هم که مثلا میخواهی بخوابی کتاب صوتی میگذاری.درست است که من وسیله ای هستم در اختیار تو ،اما نباید اینجوری بی رحمانه با من برخورد بشود.کاش شماره ای هم بود مثل اورژانس اجتماعی زنگ میزدم وبه جرم تلفن همراه آزاری از ت شکایت میکردم.ممنونم از اقای کلانتری عزیز که این فرصت رو بوجود اوردند تا ما بتونیم حرمان را به گوش این زبان نفهمان برسانیم
والسلام
وخدا هست
تمرین یازدهم از ماه اول🍀
قبلا هدایت ، چوبک یا جلال را دوست داشتم وبه نظرم میامد چطور فکر میکرده اند که داستانهایشان اینقدر زنده مانده اما،هیچوقت عاشقشان نبوده ام ؛تا وقتی با کارور اشنا شدم ، دیدم واقعا قابل ستودن است. بدون اینکه کلامش زهر داشته باشد حرفهای تلخ و واقعیت جامعه را بیان میکند واز همه مهمتر اینکه خیلی هم خواننده را ناامید نمیکند حالا البته یک وقت سوءتفاهم پیش نیاید چون من هرگز عاشق کارور هم نشده ام. فقط دلم میخواهد بیشتر باهاش آشنا بشوم ، فکر کنم اگر با خواندن آثارش این آشنایی پیش بیاید با توجه به تنبلی که از خود سراغ دارم زمان زیادی میبردتا آثارش را مطالعه کنم وبه شناخت نسبی به ایشان برسم. بهترین کار این است که او را دعوت کنم به شهر شهید پرور قم .با هم برویم توی حیاط حرم، زیر ساعت بزرگی که زیر طاق است .عصرها صفای خاصی دارد.ولی راستش نگرانم ،هنگام ورود از گیت نگهبانی به خاطر اینکه نسبتی با هم نداریم ویا طرز پوشش آقای کارور ویا مسیحی بودن ایشان ویا به هزار یک دلیل دیگر راهمان ندهند.فعلا درگیر ارسال تمارینم هستم بعدا جای مناسبی برای قرار ملاقات مشخص میکنم
والسلام
نامه به خدا .
ای زیبا ترین زیبا ترین ها ، ای بزرگترین بزرگ تر ها ، ای ارادهی فوق اراده ها ، ای خوشبوترین عطر جهان ، ای بخشنده ترین بخشنده ها ، ای هوش سرشار از عشق ، ای عشق سرشار از هوش ، ای همه کس و همه چیز ، ای همهی تار و وجودم . من عاشقت هسسستم . عاشقی که با تو نفس می کشد . با تو در هر لحظه عشق می ورزد .
نامه به مارگوت بیکل
حس من از کجا آغاز یافت
نمیدانم
اصلا این حس از کجا سرچشمه میگیرد
حس ، قصه عجیب و کامل
حس من به تو
راستی چه در کلامت داشتی
که مرا از دو حرف به حرفها کشاندی
و از یک کلمه به هزار و هزاران کلمه…
به کدام نشانه چراغی شدی بر آن چیزها که در بندم کشانده بود و به سخن گفتن از آنها
شاید نمیشناسمت ، آنچه که گویند شناخت است
اما در کوتاهترین کلامت حسی بود غریب آشنا
که مرا از همهمه ابرهای طوفان زده به ساحل نوشتن رساند
نوشتن برای تو
و گویا میدانم کیستی
باور دارم که شاید میشناسمت
م گاه این نام ها نیست که باید آگاه شد
حس ها هستند که به آگاهی میکشند
و کلمات خود گویای عمیق ترین شناخت هاست.
شاید ندانم آثار چیست
آخر میدانی
کودکی هستم سربه هوا
اما میدانم در کلامت انسانیت موج میزند.
تمرین دوم:
سلام به رسم ادب
من موبایل هستم
دوستی که حتی با آنان که با کتاب رفیق و همراه نمیشدند هم مرا همراهی میکنند
و کودکان در محرومیت هایشان بارها به داشتن من اندیشیده اند
شاید بهتر است بگویم من قدرت دنیا هستم
چرا که تنها کسی هستم که با رییس جمهورها و ورزشکاران و سلبریتی هایی که در خانه های مرفه نشسته اند همراه هستم و در روستاها نیز
و هر که در سر آرزوی داشتن بهترین مرا انتظار میکشد
و هر چه بیشتر ثرومند باشی بهتر از من نصیبت میشود
آری من با پولدارها خوش رفتار ترم
و بیشتر در زیبایی و پول و شهرتشان همراهیشان میکنم و گاه آنان در در صفحات اجتماعیشان با چنان نیرویی نشان میدهم که هیچ ملکه زیبارویی در کنج خانه ای فقیر نتواند با آن به عناد برخیزد
آری این منم قدرت دنیا از فقیر تا پولدار اما با پولداران مهربانترم.
3-نامه به خود
به راستی تو کیستی
که هرکه تو را نامید
و رنجیدی از نامیده شدن
و هنوز عاشق پالتو نقره ای که لباس فضانوردی کودکستان بود هستی
شاید هیچ کس نیستی و همه کس در تو نهفته است
شاید باید بروی تا برسی شناخت
گاه تصور میکنی خیلی خوب خود را میشناسی و در لحظه ای بیمناک میشودی و به کنج دفترت پناه میبری و میترسی از آنان که تو را میبینند
گاه به دیگران بیشتر اعتماد میکنی و به آنچه در تو نمیبینند
چشمانت از کدام زاویه تابیدن گرفت
گاه درخشش چشمانت را به کوری های تک نگاره ترجیح میدهی
و مهم است برایت که چه میگویند
و نالان میشوی
و برای رهایی از ناله به عقل پناه میبری و به سخن گفتن با تک نگاره ها
آخر چه اتفاق از رهایی از خود
خودت باش دختر و به پرتو ذهنت دریچه را بگشای
فقط تو میدانی راز گشودن دریچه افکارت را
آنان که میبینند همراهت هستند و آنان که نمیبینند در جایگاه احترام
جین آستین عزیزم سلام!
الان که برای تو نامه را مینویسم دویست سال از زمانه خودت گذشته است! تازگی ها با تو آشنا شده ام چه دیر شده است این آشنایی ولی خوشحالم که پیدایت کرده ام ! غرور و تعصبت را خوانده ام و عقل و احساست را نصفه خوانده ام! نمیدانم در زمانه ات فیلم بوده یا نه! ولی احتمالا تاتر بوده! میدانی از روی کتابت فیلم ها ساخته اند! از روی زندگی خودت هم همینطور! باورت میشود؟ میگویند همه دختران عالم عاشق دارسی رمان تو هستند! در زمانه ما اسم های عجیب و غریبی روی این عشق گزاشته اند! به آن میگویند کراش!! خنده دار است نه؟ مثل همه عشق های الان که خنده دار است! عشق هایی مانند خواهر بی عقل در رمان عقل و احساس تو! هنوز بدتر از آن! میدانی چه میگویم! با اینکه 200 سال تفاوت نسلمان است ولی خوب حرف همدیگر را میفهمیم! میدانی وقتی میگویم عشق های امروزی بی عقلیست چه میگویم ولی شاید حدس نزنی یک روز عاشقند و فردا فارغ از چه حرف میزنم! دختران رمانهایی که از تو خوانده ام حتی با بی عقلی خداقل به احساس خود وفادارند! ولی امروز نه عقل است و نه احساس!
جین عزیز چقدر خوب زنان تمام عالم را شناخته بودی! تمام عالم قبل و بعد خودت را! چقدر زیبا خودمان را درآینه ای به ما نشان دادی! چقدر زشتی های حرفهایمان را نشانمان دادی! نمیخواهم نا امیدت کنم ولی این زمانه دیگر کتاب رمان از مد افتاده است آنهم کلاسیک ! تا دخترانمان تو را و حرفهایت را بفهمند و عاشق دارسی هایی بشوند که هم عاقلند و هم با احساس! دخترانمان شده اند مانند دوست الیزابت! یا خواهر احساساتی در رمان عقل و احساس ! کاش بودی این عصر جای تو بودی صدایت را میتوانستی راحتتر به گوششان برسانی ! حالا دستت از همه کار کوتاهست! ولی اگر همه رمانت را بخوانند مطمین باش کاری که تو با جهان کرده ای از همه فکر ها و فرهنگ سازی ها بیشتر اثر خواهد کرد!
2. فاطمه جان نمیخواهی حالا دیگر دست سر از من برداری؟ هر شب مرا کوک میکنی و من آنقدر صدایت میزنم و تو بازهم بیدار نمیشوی! خودت نا امید نشدی؟ بس کن دیگر دختر! من هم طاقتی دارم! تو خودت نا امید نشده ای و میخواهی سحر خیز باشی ولی من و نسل های قبل من هم میدانیم تا شب زود نخوابی نمیتوانی! چطوری میخوای ساعت 1 بخوابی و 6 هم بیدار شوی! بیا و یکبار بدون من بیدار شو شاید دیدی زندگی بهتری داشتی! من هم با خیال راحت چرت خودم را گراه نکنم برای کاری بیهوده!
3. سلام فاطمه حالت خوبست؟ پند وقتیست انگار خیلی بهتری! سرذوق آمده ای حتی به من هم بیشتر سر میزنی! حالم را خوب میکنی! مواطب جسم و روح من هم هستی! چقدر خوشحالم که انقدرد عوض شده ای! چقدر خوشحالم که بمن بها میدهی ! نامه ای نوشتم که تشکر کنم که از آن فاطمه 18 ساله خود خور و بی توجه به خود دور شده ای! خوشحالم که مواطب منی! خوشحالم که غذای سالم به جسم و روح من میدهی! خوشحالم که ورزش ذهن و جسم میکنی! کاش همینطور بمانی تا آخرش باهم جلو برویم! از تو واقعا ممنونم! در 18 سالگیت نا امید شده بودم ازت! ولی الان خیلی خوشحالم! خودت خواستی اینهمه تغییر کنی و کردی! ممنونم!
نامه به ریچل هالیس
ریچل عزیز
اعتراف می کنم با خواندن کتابتان به خودم و زنانگی خودمم افتخار کردم . از اینکه این زندگی نامه و در حقیقت موفقیت نامه ی یک بانو و یک همجنس را می خواندم بسیار به خودم می بالیدم و سراسر امید شدم . نوشته هایتان انقدر به خودم نزدیک بود که باور نمی کردم شما در کالیفرنیا به دنیا آمده باشید . برایم قدری عجیب بود که شما هم با باورها و اسطوره های نادرستی مواجه شده اید و مسائل فرهنگی که به نظر میرسد خاص کشور و جامعه ی ماست در خانواده ی شما هم وجود داشته است . در ابتدا فکر کردم حتما نوشته هایتان قدیمی است و لااقل الان هفتاد سال سن دارید ولی با کمال تعجب پیجتان را در اینستاگرام پیدا کردم و با چهره ی زیبا و جوانتان آشنا شدم . البته بعدها در کتابتان خواندم که پدرتان کشیش مسیحی بوده است و اسطوره های نادرست که درباره آگاهی درباره روابط جنسی وجود دارد بی ربط به باورهای مذهبی ایشان نبوده است . با کتاب خجالت نکش دختر شما آموختم می شود مادر دو فرزند بود ولی همزمان مدیر یک شرکت موفق بود .
چقدر این قسمت از کتابتان در من تاثیر گذار بود :
نکته اینجاست دبیرستان تمام شد راهنمایی خیلی وقت پیش ها بود شما دیگه دختر بچه نیستید و نمی تونید زندگی تون را با ذهنیت کلاس هفتمی جلو ببرید.مهم نیست کلاس هفتم چقدر سخت بوده همین الان باید تصمیم بگیرید که میخواهید کنترل زندگی تون را داشته باشید.
من آموختم به همه دادگاه ها و محکمه ها و قضاوت هایی که درباره مادر بودنم برایم برپا می کنند پایان دهم . من آموختم دست از قضاوت خودم درباره خودم که دائما خود را مادر بدی می دانستم و بابت هر چیزی سرزنش می کردم
، بردارم .
با جمله: گناه مامان بودن درباره اینه که خودتون با دستهای خودتون خودتون رو نابود کنید واقعا ربطی به پیشرفت نداره و معمولا فلج کننده است.
یاد گرفتم قدری به خودم فکر کنم و بپردازم و می شود هم مادر بود هم موفق بود . آن وقت اگر به فرزندم بگویند زن نمی تواند رئیس شرکت موفق شود برایش این جمله چقدر بیگانه می شود چرا که شاهد رشد مادرش بوده است .
با خواندن کتاب خودت باش دخترتان با بیست دروغی که به خود و ضمیر ناخودآگاهم می گویم که باعث زمین گیر شدنم می شود آشنا شدم و راه مقابله با آنها را پیدا کردم . کتابهایتان از آنهایی است که بعد خواندنشان یک آدم دیگری می شوی خصوصا بانوی دیگری می شوی . از شما یک دنیا ممنونم .
تمرین دوم:
یادت هست وقتی مرا خریده بودی آنقدر خوشحال بودی که با من هر لحظه بر بوم نقاشی با رنگ های مختلف اثری کودکانه می آفریدی و رنگ ها را با هم ترکیب کرده و از خلق رنگ جدید احساس شعف می کردی . از زمانی که مرا در جعبه زندانی کرده ای هفده سال می گذرد و فکر می کنم کاملا مرا فراموش کرده ای و حتی جایم را هم گم کرده یی با نقل مکانت و آغاز زندگی مشترک و خانه امیدت مرا لایق حضور در خانه امیدت و همنشینی با خود ندانستی مرا در جعبه ای کوچک و بعد در کیسه پلاستیک و بعد در چمدان در انبار کوچک تاریک آپارتمانتان جا داده یی و من خفه شده م و خسته شده م از این بودن .من بدون رنگ ها می میرم .همه رنگ ها هم سالهاست خشک شده ند . حالا که مادر پسر بیست و یک ماهه شده یی وقتش نرسیده که ما را از آن جعبه نجات بدهی و به جعبه ی اسباب بازی های خوش آب و رنگ پسرت و کنار عروسک های زیبایش ،رنگ انگشتی ها ، مداد شمعی ها ،مدادرنگی ها و رنگ های خوراکی ش جا بدهی؟
از طرف قلم مویت
تمرین سوم :
رائفه عزیز من پشتکار تو هستم
من خیلی خوشبختم که پشتکار تو هستم و همیشه بین دوستانم پز داشتنت را می دهم چرا که تو از من زیاد بهره می گیری و به یاد بیاور هر زمانی از من استفاده کردی برایت منافع زیادی داشتم تو را به جاهایی رساندم که فکرش را هم نمی کردی یادت هست از ترس به خود می لرزیدی وقتی در اولین ترمی که به کانون زبان رفتی قانون بود که حتی درگوشی هم حق فارسی صحبت کردن در کلاس را ندارید وقتی مرا به کار گرفتی نمره A کلاس شدی . یا ترم اول دانشگاه برای درس بافت شناسی تا شنیدی اکثر دانشجویان پزشکی این امتحان را پاس نکردند کاملا امیدت را از دست داده بودی پشتکارت را که به کار گرفتی امتحان را با نمره شانزده پاس کردی . یا بعد مادر شدنت اضافه وزن پیدا کرده بودی هیچ کس حتی خودت فکرش را نمی کرد که بعد چند ماه بیست و پنج کیلو وزن کم کنی و حالا همه آنهایی که به تو اضافه وزنت را یادآور می شدند از تو راه تناسب اندام را می پرسند آنجا صدایت را شنیدم و تو هم دعوتم کردی .بدان که اگر با من باشی به هر جا بخواهی می رسی همانطور که در گذشته رسیدی . برای نوشتن هم به من بسیار نیاز داری تمام افعال منفی نمی شودها و غیر ممکن ها را کنار بگذاری قدری با خودت خلوت کن و خودت را در آغوش بگیر خودت را نوازش کن دست خودت را بگیر و بلند شو .
نامه دوم
مهناز عزیزم سلام
امیدوارم حالت خوب باشد و لبخند بر لب ، در کنار عزیزانت روزگار را سپری کنی . هر چند می دانم که این روزها برایت سراسر استرس و دل نگرانی بوده و حالت تعریف چندانی ندارد . می خواهم برایت بنویسم . می خواهم از طریق این کلمات و روشی که خودت همیشه برای تسکین و آرامش از آن استفاده می کنی ، با تو حرف بزنم و چیزهایی را برایت یاد آور شوم که شاید این روزها ، در گیر و دار مشکلات و روز مرگی ها ، فراموشت گشته باشد . تو بر خلاف آنچه خودت تصور می کنی قوی و پرتلاش هستی که اگر چنین نبود نمی توانستی از عهده ی مادری دختران زیبایت بر آیی . نمی توانستی برای خودت وقت بگذاری . نمی توانستی حتی به رویاها و آرزوهایت فکر کنی چه رسد به اینکه قدم در راه بگذاری و برای رسیدن به رویای همیشگی ات یعنی نویسندگی وارد میدان شوی . باید خودت را بیشتر درک کنی و شرایط سخت و گاه طاقت فرسای فعلی را بپذیری . روزی دخترانت بزرگ خواهند شد و تو می توانی با فراغ بال و آرامش همچنان در مسیر دست یابی به آرزوهایت گام برداری . پس دست از سرزنش خود بردار و با انرژی در راهی که آغاز کرده ای پیش برو . هر چند قدم هایت کوتاه و سربه زیر اند اما مطمئنم روزی همین قدم های کوچک ، تو را به قله های رفیع موفقیت خواهند رساند . من به تو ایمان دارم .
نامه سوم
مرا برای استفاده در سفر خریده بودی . موقع خرید هیچ توجهی به ظاهرم نکردی و همین که از برند معروف و مرغوبی بودم مورد پسندت واقع شدم . اوایل یک گوشه از کشوی لوازم برقی بی مصرف جا خوش کرده بودم و سالی یکی دوبار که به سفر می رفتی از کشو به چمدانت نقل مکان می کردم بلکه آن جا به کار آیم .سال ها گذشت و تو تغییر کردی . داشتی مادر می شدی و من شاهد روزهای سخت اما شیرین تو بودم . دخترت که به دنیا آمد دیگر به کلی فراموش شدم چرا که از مسافرت هم خبری نبود . آرزویم این بود که روزی بعد از حمام کردن دخترت ، مرا از کشو در آوری و موهای نرم و نازک فرزند دلبندت را با نوازش های من خشک کنی . ولی افسوس که در این بین رقیبی سرسخت تر و البته پر سر و صداتر وجود داشت که ظاهرا کارش را بهتر از من انجام می داد. روزها گذشت و شب هایی از راه رسیدند که صدای گریه های گاه و بی گاه دخترت ، خواب را برچشم همه ، حرام کرده بود . من همچنان منتظر بودم تا اینکه روزی شنیدم در مورد من صحبت می کنی می گفتی نوزادان با صدای سشوار آرام می گیرند و صدایش برایشان تداعی کننده ی دوران قبل از تولد است . جرقه ای از امید در دلم روشن شد . عاقلانه این بود که به جای استفاده از رقیب پر سر وصدا و غول پیکر ، مرا ترجیح دهی و همین طور هم شد . حالا دیگر من همدم شب ها و روزهای دخترت بودم .حتی از کنار تخت خوابش تکان نمی خوردم و با پریز همیشه متصل ، آماده خدمت رسانی بودم . شب ها به محض بیدار شدن دخترت ، مرا روشن می کردی و با صدای لالایی من هر دو به خواب می رفتید . گاهی پیش می آمد که به خاطر خستگی روز ، به چنان خواب عمیقی فرو می رفتی که فراموش می کردی مرا خاموش کنی و من تا صبح برای خواب تو و دخترکت لالایی می خواندم و با گرمای وجودم خستگی را از پاهای خسته ات به در می کردم . یک سال گذشت و من همچنان همدم شب هایتان بودم . دخترت بزرگتر می شد و من فرسوده تر . کم کم صدایم از لالایی به زوزه هایی گوش خراش تبدیل شد . حرارت طولانی، پره هایم را آب کرده بود و شکل ظاهری ام را تغییر داده بود . من از کار افتاده شدم و تومرا به جایگاه قبلی ام برگرداندی . همان کشوی تنگ و تاریکی که لوازم بی مصرف را در آن نگه می داری . من وجودم را برای آرامش تو و فرزندت فدا کردم و از این بایت خوشحالم و احساس رضایت می کنم . شنیده ام از آن جایی که هیچ تعمیر کاری قادر به تعمیرم نیست تصمیم داری مرا به عنوان یادگاری نگه داری تا زمانی برای فرزندانت از سرگذشتم داستان بسرایی . و این برایم کافی است .
تمرین اول: نامه ای به نویسنده ی محبوبم
به آقای” آنتون پاولوویچ چخوف”
درست است که در ایران متولد شدم آن هم صدها سال بعد از شما. چهره ی باوقار شما با آن خطوط حاکی از خستگی که عمیقا بر صورت لاغر و رنگ پریده تان حک شده، و چشمان متهم کننده ای که در پس عینک پنسی کم و بیش پنهان شده، هر روز بامن حرف میزند.
با خواندن داستان های کوتاه شما، این اعجاز در من رخ داده که هر وقت که لازم باشد با رواشناسی که چهره اش روی جلد کتابم حک شده، صحبت کنم. و متحول شوم.
تغییر سبک زندگی ام، طرز صحبت کردنم با دیگران، رفتارم با خانواده و دوستان، سکوت کردن به موقع و مواردی دیگر که همه را در دفتر سررسیدم همان که وقتی بیست و چند ساله بودم خریدم، نوشتم. حالا که از آن زمان یک دهه گذشته، اخلاق و رفتارم به واسطه ی کلمات و داستان های شما، متحول شده. می دانم که شما هم موقع نوشتن کتابتان همین را می خواستید.
کاش می شد این نامه به دستتان می رسید تا لب هایی که به گونه ای درد آلود،بر هم فشرده اید، باز می شد.
سپاسگزارم برای تک تک وازه هایتان،
برای کلمه های پر از دردتان
برای زندگی هایی که به ما نشان دادید.
تمرین دوم: نامه ای از زبان اشیا
آن روز روبه روی من ایستادی و با دقت به اشک هایت نگاه می کردی. می دانستم بیشتر از همه از خودت دلخور بودی. از حماقتت. از اینکه زنگ تفریح او شده بودی و حالا تو را بخاطر چشمانی که پف کرده، پس زده است. یادش رفته همین چشم ها بود که روزی به هر چه داشت و نداشت قسم می خورد، عاشقش شده. باور کن هر چه به تو می گویم درست است. بیا جلوتر با نوک انگشتانت زیر چشمانت را پاک می کنی. هنوز سیاهی هست. دستمال را بر میداری. میکشی بر پوست نازک صورتت. دستانت مشت شده. می ترسم. سرت را بالا می گیری. در اتاق بدون اجازه ی تو باز می شود. مادر تلفنت را برایت آورده. از من رو بر می گردانی و می روی.
تو ندانستی اما من همان روز شکستم.
تمرین سوم: نامه ای به خودم
حرفهایم را بار ها برایت گفته ام. وقتی به سقف خیره می شوی، یا وقتی از پشت پنجره به باران نگاه می کنی و روی بخار شیشه اسمم را می نویسی. قلبی دور آن می کشی و نمی دانی که دوستم داری یا نه؟ چشمانت را دوست دارم وقتی رویا پردازی می کند.
دستان کوچکت را دوست دارم وقتی قلم در دست می گیرد و داستانی از کودکی اش می نویسد.
قلب مهربانت را دوست دارم که هنوز دکمه وجدانش کار می کند و بعد از دیدن اتفاق های زندگی، بیشتر کار می کند. خودش را می سنجد.من عاشق این محکمه ام.
و هزار دوستت دارم دیگر.
نامهی اول
به نویسندهی محبوبم:
نامه به شارلوت برونته
سلام خانم شارلوت، حالتان چطور است؟
میدانم که شما دیگر در این دنیا نیستید و سالهاست که زیر خروارها خاک آرمیدهاید. ولی وقتی تصمیم گرفتم برای یکی از نویسندههای محبوبم نامه بنویسم، ناخودآگاه به یاد شما افتادم. شاید یکی از دلایلش این بود که شما همدم روزها و شبهای نوجوانی و جوانی من بودید. و من با شما قد کشیدم، عاشق شدم و زندگی کردم.
در ایام جوانی از شما رمان جینایر، شرلی، ویلت و پروفسور را خواندم. و از بین کتابهای شما جینایر بیشتر توجهم را جلب کرد و شاید بعداز آن دهها بار دیگر خواندم. و هربار تشنهتر از قبل بهدنبال ماجراجوییهای شما در جینایر که بهگونهای زندگی خودتان بود، میگشتم.
با شما و جین به یتیمخانهی لوود سفر کردم و بارها با آقای براکلهرست ستیز کردم. من مقاومت و مبارزه برای زندگی بهتر را از شما آموختم. از آب و تکهای نانجو، از ستیز برای لقمهای نان و پنیر به عنوان غذای عالی، از وفاداری جین نسبت به دوستش هلنبرنز و مهربانی را میان دنیایی از ظلم و بدی از خانم تمپل، مدیر یتیمخانه آموختم.
شما حتی از چگونگی مرگتان هم در کتابتان اشاره کردید. وقتی در سرگذشتتان خواندم که در اثر بیماری تیفوس از دنیا رفتهاید درحالیکه باردار بودید. بسیار غمکین شدم و به یاد یتیمخانهی لوود افتادم که چگونه دختران زیادی را در اثر این بیماری از دست داد.
حالا بعداز گذشت سالها، دوباره به سراغ کتابهای شما آمدهام و در حال خواندن آنها هستم.
بلندیهای بادگیر خواهرتان ” امیلی ” را هم خواندهام، ولی از ” آنٍ ” کتابی نخواندهام.
برای آرامش روح شما و فرزند متولد نشدهتان دعا میکنم.
دوستدار شما: مرجان
نامهی دوم :
نامه از طرف « در چوبی یک قهوهخانه» به میز وسط کافه
در حالی به تو سلام میکنم که شنیدهام دوتا از پایههایت شکسته و قرار است تورا در انباری و میان خروارها آشغال و میز و صندلیهای پوسیده بیندازند. دلم گرفته است و احساس میکنم همهی جانم میرود. ایکاش مراهم ازجا دربیاورند و همراه تو به انباری ببرند. بهتر هم هست، آنجا دیگر این فاصلهی چندین سالهمان از بین میرود. یادت میآید ایام جوانیمان که قهوهخانهی «اوسرجب» مملو از مشتری میشد، چگونه منوتو خودنمایی میکردیم؟ آنروزها من مثل حالا رنگپریده نبودم و شیشههای رنگی زیبایی داشتم، ولی آنقدر سپر برخورد تلوتلوخوران آخر شبی شدم و آنقدر با تنهی مردان نشئه به دیوار خوردم که کمکم حسوجانم گرفته شد. شیشههای رنگیام یکییکی شکستند و «اوسرجب» جایشان را با مقوا پر کرد.
آنروز که دوتا از جوانهای داخل قهوهخانه بر سر بازی تختهنرد دعوایشان شد و تورا بلند کردند که بر سر هم بکوبند، دنیا جلوی چشمانم سیاه شد و جوری از ترس به خود لرزیدم که یکی از شیشههای رنگیام ترک برداشت. من و آسمان هردو برایت گریه میکردیم. اگر بقیه به دادت نمیرسیدند، معلوم نبود چه به روزت میآمد.
حالا بعداز گذشت سیوچندسال از آنروزها، وقتی قرار است تورا از دست بدهم، وقتی قرار است هر صبح که چشم باز میکنم دیگر تو وسط قهوهخانه نباشی، وقتی قرار است بدون تو نفس بکشم، دلم میخواهد از اینجا بروم. از تو میخواهم هنگامی که از کنارم عبور میکنی چنان به من برخورد کنی که ازجا دربیایم. این آخرین خواستهی من است. بگذار همه فکر کنند پیر و فرسوده شدهام و دیگر تحمل یک ضربه را هم ندارم. بگذار مرا ازجا در بیاورند و بگویند این در دیگر پوسیده و بهدرد نمیخورد، بگذار مرا دور بیندازند، بگذار از اینجا بروم، وقتی تو نباشی.
نامهی سوم
نامه به خودم:
سلام مرجان عزیزم، حال و احوالت چطور است؟ امیدوارم فرصت کنی و نامهی مرا بخوانی. اینروزها خیلی سرت شلوغ است، میدانم. کلاس نویسندگی و تکالیف انجام نداده هم به آنهمه کار اضافه شده. ولی مگر قول نداده بودی که برای منهم وقت بگذاری؟ مگر نمیخواستی ازاینببعد هرروز مرا به پیادهروی ببری و کمی هم ورزش کنی؟ مگر قرار نشد یک دوره مرا به فیزیوتراپی برای درد دستانم ببری؟ پس چه شد؟ میدانم که اکنون تمام دنیای تو شده فقط نوشتن و نوشتن و نوشتن. و از آنجایی که تورا میشناسم مطمئن هستم که از خواب و خوراک خود هم میزنی تا بنویسی. از تو خواهش میکنم کمی هم به فکر من باشی و برایم وقت بگذاری.
من حاضرم به تو کمک کنم و باهم یک برنامهریزی خوب داشته باشیم تا هم به استراحت و آرامش جسمیام برسی و هم به آرامش روحم، که میدانم اینروزها روح و روان تو فقطوفقط با نوشتن آرام میگیرد.
امیدوارم صبح که از خواب بیدار میشوم ببینم که با آرامش درحال صبحانه خوردن هستی.
یادت نرود قول دادی ناهار برایمان ماهی کبابی بگذاری، نکند در هیاهوی نوشتن فراموش کنی؟
شب خوب و آرامی را برایت آرزو میکنم مرجان خانم پرتکاپو! امیدوارم خوابهای خوب ببینی.
شببخیر!
خدا نگهدار!
نامه ای به نویسنده ی محبوبم.
سلام باربارا . من یک خانوم ۲۷ ساله از ایران هستم.
اولین باری که به پیشنهاد دوستم کتاب سفر عشق را از شما خواندم، خیلی لذت بردم؛ برایم خیلی هیجان انگیز و تازه بود. شرکت در سمینار های جذابِ روانشناسی چون شما آرزوی هر کسی است. وقتی در یکی از کتابهایتان خواندم که برای سخنرانی در سمینارهایتان به هیچ عنوان ساعتها مطلب و موضوع جمع نمیکنید، بلکه چند ساعت قبل از شروع سمینار در پارکینگ محل برگزاری در خودروتان مینشینید و به تک تک شرکت کنندگان در سمینارتان مینگرید تا در عمق نگاه و راه رفتنشان مشکلاتشان را بیابید، و در جلسه به همان مشکلات بپردازید، بسیار مجذوب روشتان شدم.
خانم دکتر دی آنجلیس وقتی جمله های کتاب هایتان را میخوانم، گویی خودتان با من صحبت میکنید. وقتی کتاب شما را به دستم میگیرم شوق و نشاط خاصی سراسر وجودم را در برمیگیرد.
چون کتابی از یک نویسندهی مهربان و دلسوز و شاد را میخوانم و همین ویژگی های خودتان هست که منتقل میشود به کتاب و در نهایت مخاطبین شما.
آرزویم این است که همچون شما در روانشناسی موفق باشم.
دوستت دارم نویسندهی مورد علاقهی من.
نامه ای به خودم
سلام به فاطمهی عزیزم.
میدونم که این روزا بی اندازه خوشحالی…
بهم گفته بودی که کلاس نویسندگی میری و تجربه های جدیدی رو بدست آوردی و پیشرفت خیلی خوبی کردی.
من مطمئنم به موفقیت های خیلی خوبی میرسی.
اما خواستم بهت بگم؛ یادت باشه و یادت نره که به هر جای مقام و موفقیت رسیدی نسبت به تمام شاگردهات و رجوع کنندهات خضوع و فروتنی داشته باشی.
بدون که هر چه قدر متواضع تر باشی دوست داشتنی تر و الگوتر خواهی بود برای هم سالان و حتی کسانی که بزرگتر و یا کوچکتر از تو هستند.
به امید موفقیت تو در هر لحظه از زندگیت.
نامه ای از طرف یک اشیا
سلام دوست عزیزم
من یک ماشین لباسشویی ال جی نقره ای رنگ هستم.
تقریبا هفته ای سه بار لباسهای شما و همسر و پسرت را میشورم. گاهی اوقات که پایه هایم میزان نیستن فشار شدیدی در حین خشک کردن لباسها به موتورهایم می آید.
پسرت برای اینکه شکلات از کابینت بالای سرم بردارد، مدام پاهای تپلش را روی در شیشه ای من میگذارد و از من بالا میرد تا به شکلاتش برسد.
لطفا به پسرت بگو من دردم می آید و زود خراب میشوم. اگر بیشتر مراقب من باشید، عمر بیشتری خواهم کرد.
سلام مرضیه عزیز
امیدوارم در این دوران قرنطینه و با وجود کرونا حال دلت خوب باشد و از نعمتهای فراوانی که خداوند به تو ارزانی داشته است نهایت استفاده را ببری. چند روزی است که در اتاقم قرنطینه هستی فکر می کنی مشکوک به کرونا هستی. اما می دانم تو صبرت زیاد است و می توانی با صبوری این دوران را هم به پایان ببری. تو همیشه شکرگزار خدا بودی و هستی.پس باز هم صبر را پیشه خودت کن چرا که مهمترین اصل در زندگی است. صبر اصلی است که خدا آنرا در وجود هر کسی ننهاده است و نعمتی است بزرگ. پس همانگونه که قبلاً از میوه درخت صبر نتیجه گرفتی اکنون نیز همان زمان است و دوباره تکرار شده است و تو باید خودت را نشان دهی که می توانی . تو همانی که صبر را در دلت رشد و پرورش دادی پس باز هم می توانی. باز هم شکرگزار خدا باش و بدان که همیشه هوای تو را دارد.بدان که بعد از این سختی و شاید هم در دل آن آسایشی نهفته است. پس تو باید شکرگزار خداوند باشی در همه حال.
نامه اول
فروغ عزیزم سلام
الان که این نامه را برایت می نویسم تو سال هاست که از این جهان رخت بسته ای و به آرامش رسیده ای . نمی دانم چرا از بین تمام نویسندگانی که کم و بیش می شناسم و تمام کتاب هایی که تا به حال خوانده ام و از خواندنشان بسیار لذت برده ام ، تو را انتخاب کردم .شاید به این دلیل که تو همدم شب های نوجوانی ام بوده ای . با شعر های تو آه کشیده ام ، افسوس خورده ام ، عاشق شده ام و ایمان آورده ام . تو همانند من زاده دی ماه و زمستان هستی و شاید این برای من نوجوان در آن سن و سال یک وجه شباهت به شمار می رفت . یادم است در آن زمان در دفتر خاطراتم از شعرهایت مینوشتم و حال و احوال خودم را به یکی از آن ها پیوند می دادم . زمان زیادی از آن دوران گذشته و من همچنان گاهی شعرهایت را زیر لب زمزمه می کنم و همان احساسی را پیدا می کنم که آن سال ها داشتم، احساس همزاد پنداری عجیبی که با خواندن اشعارت به من دست می داد و درد عمیق ناشی از تبعیض و قفس را که در کلامت موج میزد با تمام وجود حس می کردم . برایم جای بسی شگفتی بود و هست که چگونه در این عمر کوتاهت به چنین پختگی و عمق و شیوایی در کلامت رسیده ای ( بر عکس آنچه خودت در جایی گفته بودی شعرم پخته نیست و درون مایه اش جوان تر از سنم می باشد ).
آرزویم این بود که مثل تو آزاده و بی پروا باشم . مطمئنا روزی دیوانت را برای دخترانم خواهم خواند و آن ها را در این لذت و درد مشترک شریک خواهم کرد .امیدوارم روحت قرین آرامش و شادی باشد .
نامه به یک نویسنده
این نامه را خطاب به باربارا انجلیس نویسنده کتاب رازهایی درمورد زندگی که هرکسی باید ان را بداند می نویسم
بارباری عزیز این نامه را می نویسم و از صمیم قلب به تو تبریک می گویم و سپاسگرازی می کنم برای خلق اثری این چنین تاثیر گذار . از کودکی تا کنون بارها شنیده ام که کتاب دوست و یار مهربانی است اما هرگز تا پیش از خواندن کتاب تو معنی واقعی این جمله را درک نکرده بودم . انچه از تعریف کتاب در نظرم بود نوشته ها و قصه هایی بود که صرفا برای سرگرمی یا نهایتا افزایش اطلاعات عمومی یا دامنه لغات به کار می رود. شاید هم برای پر کردن خلاء قفسه های کتابخانه ی مدعیان روشنفکری و فخر فروشی و و وسیله تزریق افکار و عقایدشان به عموم جامعه بود … هرچقدر نمای کتابخانه پشت سر کارشناس وسیع تر باد قپ قپ و ادعای فرهیختگی اش بیشتر. درست زمانی که در اوج ناامیدی و درهم شکستگی استخوان افکار و عواطفم برای دستیابی به جرعه ای ارامش دست به دامن خالق و مخلوق می شدم کتاب رازهای زندگی توسط دوستی به دستم داده شد. در اوج بی حوصلگی شروع به خواندن آن کردم انگار پنجره افتاب پیش چشم من گشوده شد و هر صفحه ان پرتوی نوری تازه به قلب و روحم بود. با دوستی همنشین شده بودم که بار غم از دلم برمیداشت برای هر سوالم جوابی تازه داشت و مرا که رنجور و خسته بر خاک ناامیدی غلت میزدم از جا بلند کرد غبار از سر و رویم پاک کرد و قدم به قدم در مسیر تازه ای که پیش چشمم گشوده بود همراهیم کرد . امروز دیگر از ان ساقه نازک و اسیب پذیر که در مسیر طوفان های پیاپی پژمرده و تکیده شده بود خبری نیست ان ساقه شکننده جان گرفته روییده و جوانه زده کاش می توانستم حال خوب امروزم را بهانه کنم و تو را در اغوش بفشارم و از تو تشکر کنم. راستی که دنیا را چه زیبا وصف کردی کلاس درسی برای اموختن و مشکلات و رنج ها را که انکار کردی و نامش را گذاشتی درس هایی برای یادگرفتن و تجربه ها را همان درس های یاد گرفته نامیدی و حقیقتا کلید گشودن درهای تعالی همین است. برای نگاه زیبا و قلب بزرگت که در ان این معانی را گنجانده ای بالاترین درجات ارامش را می طلبم . دوستدار تو مرجان
عروسکهای قشنگم سلام ، سلام امیدوارم حالتان خوب باشد ، می دانم خوب نیستید اما برای شما می نویسم تا انرژی مثبت سوار بر امواج رنگی رنگی خودش را به شما برساند ، شهر خلوت است و می دانم سریع به شما می رسد ، متاسفم در کشوی میز آن دفتر پستی حبس شدید ، تازه امروز فهمیدم برای نجات شما آمدماما دو خانم مسئول که چه عرض کنم بهتر است بنویسم بی مسئول و بی انضباط شما را ندادند ، من دست خالی برگشتمخانه ، به امید فردا هستم، کمی تحمل کنید و این یک شب مانده را تحمل کنید . فردا خواهم آمد و شما را به یک آغوش امن خواهم فرستاد ، بیائید شما چهار نفر آنجا ، من هماینجا دعا خواهمکرد ،
نامه موبایل تارا به تارا
سلام دوست من این روزها از خودم بدم می اید روزی که مرا خریدی یادت هست چقدر زیبا و نو بودم .هر روز لباس های رنگارنگ به تنم می پوشاندی ونوازشم میکردی ومن هم خوشحال از اینکه رفیق خوبی چون تو دارم .یادم هست که به مادرت قول دادی از من درست استفاده کنی و زیاده روی نکنی واین روزها از تو دلگیرم .تو مرا هم خسته کرده ای .تمام وقت با انگشتانت به من ضریه می زنی و فریاد می زنی اصلا وقت استراحتی برای من نگذاشته ای واز همه مهمتر من شده ام عامل دعواهای تو با مادرت از خودم بدم می اید فردا دیگر روشن نخواهم شد
سلام،
کاش اینقدر به هوای ا ین که خیرم را میخواهی ازم ا یراد نمی گرفتی. به موقع ازم تعریف میکردی. دانه ی عزت نفس و حس ارزشمندی را از کودکی در وجودم می کاشتی و نمی گذاشتی الان که زنی چهل و هشت ساله هستم با هر تعریف کوچکی مثل بچه ها ذوق کنم. الان هم دیر نیست، من هنوزم منتظر هر تاییدی از سمت تو هستم.
تمرین نامه نگاری
که هستی تو که…
دیشب که خوابم برد، تصویری در زیر پلکهایم افتاد. آن صورت تو بود که تمام شب رهایم نکرد. مرا با طعم رویای شیرین آشنا کرد. وقتی آفتاب پاورچین پاورچین قدم میگذاشت تا شب را کنار بزند، من چشمهایم را تا زمانی که ممکن بود بسته نگه داشتم تا صورتت از زیر پلکانم پر نکشد. تو زیباترین تصویر رویایم بودی! بهتر این هست چشمانم را بسته نگه دارم تا تصویر تو قاب شود در چشمانم و در طول روز خوشحالی به من هدیه کند.
تو کسی هستی که به دنیای من شیرینی و جذابیت میبخشی!
نامهاى از زبان اشيا
من تلفن همراه سياه رنگ اپل هستم؛ با کُت قرمز رنگ كه سمت چپ كتم پ، پروانه كوچك دارد. يكى از دوستان نزديك مرسل هستم. مرا همه جا به گردش میبرد و وقتى كه مرا در دست میگيرد، گرمى دستانش را احساس میكنم. بيشتر از اينكه با من به دیگران زنگ بزند، در قسمت نُت من مینویسد و در آنجا تقريباً ٦٠٠ تا یادداشت كوتاه و بلند و شعر و حرف، دارد. تقریبا فقط متن در شكمم جا كرده. وقتى پر میشوم و جايى ندارم براى نت ذخيره كردن، سريعترين فكرى كه به ذهنش میرسد، آلبوم عكسهاى من است كه فعلاً ٢٤٣ عكس دارد و چند عكس را انتخاب كرده و شروع به پاك كردن میكند تا جا براى حرفهايش باز شود. تصوير روى صورتم عكس لبخند قشنگ مرسل هست كه چال گونههايش زيباترم كرده.
گاهى با انگشتر دست راستش بغلم را اذيت میكند؛ اما گاه از روى خوشى مرا میبوسد و آن لحظه يادم میرود خراش بغلم را. از روزى كه كرونا آمده هر بارى كه از بيرون خانه میآيد من را تميز میکند. اینطور حالم خوب میشود سرحال میشوم شب هم نزديكهاى ١٢ كليد خواب مرا میزند و مرا در كنار خودش میگذارد. من تنها دوست مرسل هستم که با او همه جا هستم.
*نامه ای از طرف کتاب به انسان ها
*سلام من به همه ی انسانها،سلامی از طرف تمام کتاب های دنیا به همه ی فرزندان آدم.روی سخنم با تک تک شماست،گرچه که ما کتاب ها دوست صادق ویارمهربان همه ی شما هستیم اما از شما دلگیریم.ای کاش ما را از دکوری خانه خود پایین می آوردیدونیم نگاهی به بعضی از صفحات ما می انداختید نه فقط گرد ما را بگیرید آن هم برای این که جلوی طعنه و کنایه دیگران را بگیرید. ای کاش به جای کتاب های دکوراتیو وارداتی که قیمت مشابه و حتی بیشتراز دوستان چاپی من دارند، یاران چاپی من را می خریدید.ای کاش من هم قطارانم را تبدیل به شی دکوری برای اثبات سطح بالا بودن، فرهیختگی،کلاس و فخر فروشی نمی کردید.آهای مردم دنیا،جای ما کتاب ها داخل دکوری نیست،جای ما در روزمره زندگی شماست برای خواندن و به کار بردن در تمام مسیر زندگی، برای آگاه شدن و تعالی روح.
*آهای فرزندان آدم، ما چراغ راهیم نه لوستر تزیینی یا آباژور سلطنتی کنار مبل برای اثبات پولداری،شیک و مدرن بودن.
*ای کاش باور کنید،هر کتابی به وسع خودش نوری رادر دل خود دارد که آن را به خواننده اش هدیه می دهد، این نور می تواند راهنمای همه زندگی شما باشد.
*ای کاش باور کنید مشورت با ما مانع از تجربه تجربه ها می شود.
*ای کاش به جای ساعت ها سرگردانی وغوص بی هدف در فضای مجازی، فقط چند دقیقه ای لای یک کتاب را باز می کردید،صفحه نه فقط یک پاراگراف را می خواندید.آن وقت می دید که زندگی شما رنگ و بوی دیگری می گرفت.اگر بگویند زندگی شما بهتر ازاین چیزی که هست،می شد،خیلی ها با نیشخندی به من نگاه می کنندو می گویندتو حرص خود را می زنی نه خیرخواهی ما،اما این طور نیست.
*ای کاش،فرزندان آدم بدانید که خدای شما بالاترین معجزه اش را از جنس کتاب قرارداده است .نقشه راهنمای کل زندگی بشریت وهمه ی عالم هستی را در این کتاب قرار داده است و بالاترین مخلوقاتش را برای تفسیر و تعلیم این نقشه راه فرستاده است.پس برای رسیدن به مقصد زندگی خود و مقصد کل عالم هستی به کجا می رویدواین در وآن در می زنید،به کجا جز از کتاب و اندیشه وخرد.به کجا می روید؟
فاطمه جان
سلام
حالت چطور است
مدتهاست دلتنگتم
هستی کنارم
اما نیستی با من
سالها پیش برایت نوشتم
وقتی نوجوانی بودی پنهان شده، بین لایه های خجالت و شرم خویش
یادت هست
چه قرارها با هم گذاشتیم
قرار گذاشته بودیم با هم مهربان باشیم
و شدیم
یادت هست بعد از آن
با هم رفیق بودیم؟
چرا یادت نباشد
میدانم، میدانی که چقدر دوستت دارم
و چقدر از بودن با تو و در تو شادم
تو قویتر از آنی که میپنداشتی
من قویتر از آنم که میپنداشتم
ما قویتر از آنیم که میپنداشتیم
میدانم که تو هم به من افتخار میکنی
از اینکه خود را از منجلاب تنهایی و افسردگی بیرون کشیدیم
از اینکه با یار دیرینه مان قلم آشتی کردیم
دستمان را به دستش دادیم
و بهش اطمینان کردیم خوشحالم
به تو میبالم
که از صفر شروع کردی
و میخواهی بیاموزی
جوانه بزنی
و رشد کنی
میدانم
میتوانی
میتوانم
میتوانیم
فاطمه جان چقدر این متن ساده و خودمانی و قشنگ بود انگار حرف زل همه ما روحهای مهربان و تنها بود! من هم به تو از جایگاه یک دوست تبریک میگویم که شروع کردی، آفرین فاطمه جان
نامه به مونا
مونای عزیزم مونای قشنگم سلام تازه یاد گرفتم که تو را حسابی حسابی دوست بدارم و عاشقت باشم البته اگر بپرسی این در اغوش کشیدن خود چه مزه ای میدهد میگویم مزه جنین در رحم مادر مزه اش از همان امنیت هاست امنیتی که تا همین چند روز پیش در دنیای بیرون و اوضاع و احوال و شرایط میجستم اکنون در اغوش کشیدن تو پیدا کردم اغوش خودم امن ترین اغوش دنیا بود .
نامه به کاغذ
هرگز به من فکر نکردی هرگز مرا در فهرست شکر گزاری روزانه ات نام نبردی حال انکه تمام شکر گزاریهایت را بر من مینوشتی .تمام اموخته هایت را از من داری با من رشد کردی گاهی سموم عاطفی ات را بر رویم بالا می اوردی گاهی غلیان های عشقی ات روی من مینوشتی من رابط تو با ان سو بودم با من به ان سو میرفتی و با فرشتگان تاب میخوردی اما اگر استادت از تو نمیخواست که راجب من بیندیشی تا همین امروز هم مانند یک دارایی با ارزش به من نگاه نمیکردی !ایا هرگز با خود فکر کرده ای اگر مانند دوران باستان گران بودم و نایاب میتوانستی انقدر راحت و اسان مرا در اختیار داشته باشی این من بوده ام که تو را به کتاب به قلم به اندیشه پیوند داده ام اما قدر دان من نبودی قدر دان هیچ یک از داشته هایت نیستی دنیا برای تو در گله گزاری از نداشته هایت در حرف های نگفته ات در اینده نیامده ات خلاصه میشود !چه خوب مشود بعد از این هر بار که به من نظری می اندازی به جای انکه نگران جا برای سر و سامان دادنمان باشی به یاد بیاودی در سالهایی نه چندان دور ما مختص طبقه ای خاص و ویژه بودیم شاید بیشتر قدردانمان باشی
ارادتمند کاغذ
چه زیبا نوشتید. لذت بردم
مرسی عزیز دلم از توجهت
نا مه به نویسنده محبوبم دبی
دبی عزیزم میدانم حالا که این نامه را برایت مینویسم دنیا یکی از بهترین و مهربان ترین مقاوم ترین دوست داشتنی ترین و در عین حال بی ادعا ترین نویسندگانش را از دست داده .دبی خوشگلم من تو را اصلا نمیشناختم روحم تو را در رویا به اگاهیم اورد و من در رویا به تو وصل شدم و تو را شناختم با راز سایه خودم را شروع کردم با پاکسازی درونی در بیست و یک روز نم نم نم نم رشد کردم وقتی پیوند خود را با خاطرات دردناک گذشته میگسستم تو با من بودی و در کنارم و در عزاداری برای مرگ خودم به شدت برای مرگ مونا گریستم و خندیدم چرا که به حماقت نگهداشتن رنج هایم به جای خرد گنج هایی که گرفته بودم پی بردم دبی عزیز با شکوه بر سر مزار مونا به طنز تلخ (مونای بیچاره) رسیدم و اینکه هیچ کس برای نجات مونا نخواهد امد پس ان روز تصمیمی بزرگ گرفتم که مرثیه ای دیگر مرگی دیگر برای خودم بسازم .با جدایی معنویت اموختم بیشتر از هر کس مردمی نیارمند نگاه پر شفقت منند که بیشتر از همه بر سر راهم رنج کاشته اند پس با نگاهی نو به ان روحهای مهربانی نگاه کردم که چه سخاوت مندانه برای اینکه چیزی به من بیاموزند خود را به رنج انداخته بودند پس نگاهم به تمام ان رنج ها شکنجه ها تازیانه ها عوض شد .برگزیدم که در پشت رنجهایم نمانم و مانند اب جاری شوم و با نیمه تاریک وجود یاد گرفتم قسمت های دوست نداشتنی وجودم را نه تنها درست دوست داشتنی بدانم بلکه در اغوش بگیرم. دبی با تو دنیا لبخندی نو به من زد و کتابی جدید را اغاز کردم با شخصیت های نو از تو سپاسگزارم.
نامه ای به روژان 10 سال دیگه:
سلام به روژان عزیزم چه خبرا حالت چطوره؟
خب خیلی ساله که برای گشتن اهداف و استعداد هات تلاش کردی چه شبایی که براشون گریه کردی یادته،؟چه شبایی که غصه خوردی و گفتی خدایا چرا من هیچ استعدادی ندارم .حالا نگاه کن یه نویسنده،فیلمنامه نویس و یه بازیگر حرفه ای شدی .بازیگرایی که دوست داشتی رو از نزدیک دیدی باهاشون حرف زدی بازی کردی.از همه مهم تر کتاب ها و فیلمنامه هایی نوشتی که همه بهش غبطه می خورن و هرکدومشونم جایزه های خوبی بردن . روزای اولو یادت میاد اره آذر 99 رو میگم وقتی وارد دوره نویسندگی شدی و بعضی روزا جا میزدی و فکر میکردی هیچی سرت نمیشه از نویسندگی اما به خودت یادآوری میکردی که من نباید خسته شم این همون استعداد و هدفیه که بدنبالش بودم.
حالا ثمره اش رو ببین یکی از بهترین نویسنده های ایران و آسیا شدی و خدا رو چه دیدی شاید چند وقت دیگه کتابات جهانی شدن؟؟
خوشحالم که تلاش کروی و به کسایی که بهت گی گفتن تو نمی تونوی ثابت کردی لیاقتت خیلی بیشتراز این چیزهاییه که اونا میگن.
و اونی هستی که برای رسیدن به هدفت می جنگی. راستی چه خبر از دوستات یادمه اوناومشوق های اصلیت بودن امیدوارم اونا هم هرجا هستن موفق باشن.
حالا بیخیال کلیشه ها خوشحالم که الان داری میفهمی که وقتی آدمای موفق میگفتن تلاش برای موفق شدن لازمه است یعنی چی.استمرار شبانه روزی برای رسیدن به هدف یعنی چی؟
می دونم که آدم رویا پردازی هم بودی مثلا یادمه قبلاها دوست داشتی مترجم مربی پرسپولیس باشی با اینکه میدونستی نمیشه اما دوست داشتی.
بگذریم منظورم این بود که رویایهای زیادی تو سرت داری که امیدوارم به بیشتریاشون برسی. و برات از خدا بهترین هارو میخوام .
دوستت دارم
نامه ای از کفش به انسان ها:
باءذشت زمان من عضو جدایی ناپذیر از انسان ها شدم و آنها در مول هار و رنگ های مختلف مرا مورد استفاده قرار می دهند و هر وقت به سراغ مد بروی امثال ما حرف های زیادی در کنار سایر لباس ها و وسایل داریم گفتم که ما در رنگ ها طرح ها و سایز های مختلف به بازار عرضه میشویم.حکایت ما کفش ها حکایت جالبی است. برخی به کفشهایشان احترام میگذارند و بهترنی نوع مارا می پوشند. چون معتقدند پا قلب دوم است و احتیاج به مراقبت دارد آنهم درست و حسابی…. برخی مارا برای زیبایی ظاهرشان و تیپ و هیکلشان انتخاب می کنند. دسته ای هم که اصلا به کفشی که می پوشند توجه ندارند و برایشان مهم نیست.
اما دسته ای معتقدند کفش خوب آنها را به جای خوب می کشاند و موفق میکند این دسته را دوست دارم.
آنها معتقدند در راه موفق شدن به کفش های خوب نیاز دارند . شاید در دیدگاه اول از نظر خیلی از افراد مضحک و مزخرف به نظر برسد اما پشت آن هزاران هزار بحث برای تامل وجود دارد.
اگر برای موفقیت مسیری را در نظر بگیریم آنهم پرپیچ و خم و پر از خارها و ریگ های آزارنده که پاهارا می آزارند آنگاه میبینیم که این یک استدلال بسیار زیباست.در واقع نوعی حسن تعلیل پسندیده است دلیلی غیرواقعی اما قانع کننده برای یک موضوع. راه موفقیت قطعا مسیری صاف و ممتد نیست و پرپیچ و خم است و فراز و نشیب هم زیاد دارد. حالا اگر در این راه پرفراز و نشیب و پر خار و ریگ کفش های مناسبی نداشته باشی در نیمه های راه خسته می شوی و هدفت را رها می کنی این بهترین حسن تعلیلی است که می توان برای این جمله آورد. کفش هایی که مارا به اهدافمان می رسانندباید آهنین باشند. کفش های اهنی مادر راه موفقیت همان اراده است!شاید اراده نوعی از ما نباشد رنگ،مدل و سایز نداشته باشد اما یک کفش واقعی است. و تنها کفش جهان است که برای رسیدن به موفقیت لنگه ندارد .
لنگه دارد ها اما سایز لنگه هایش یا از خودش بزرگترند یا کوچک تر. صحبت از سایز شد سایز ها نیز خیلی مهم هستند .مردم کفشی را که برای پایشان بزرگ باشد را نمی پسندند و کفشی که مایشان را بزند را به سمتی پرت می کنند!
پس ما کفش ها وظایفی داریم از جمله مناسب پا بودن ،پارا نزدن،زیبایی و رنگ مناسب. قیمت هم مهم است که خب وظیه ما نیست .به طورکلی گفتم .
برای کفش شدن باید پی خیلی چیزهارا به تنت بمالی :کثیف شدن،گلی شدن؛خراب شدن ،پرت شدن به گوشه ایی ،لگد شدن جلوی در مهمانی ها و … خیلی چیزهای دیگر.
خلاصه مطلب این است که برای اینکه کفش کسی باشی باید قوی باشی و بس… و از هیچ چیز واهمه نداشته باشی.
نامه ای به ریچل هالیس:
ریچل عزیزم سلام…امیدوارم حالت خوب باشد. حال من که خیلی خوب است چون تو به من آموختی که چگونه حال خوبی داشته باشم و حتی چگونه این حال خوبم را به دیگران منتقل کنم. امروز می خواهم برایت از داشته هایم بگویم .داشته هایی که پس از خواندن کتاب های تو نصیبم شد.من کسی بودم که اشتباهات زیادی در زندگی و برخوردش با دیگران داشت و دارد. البته که هیچ کس بی عیب نیست و گل بی عیب خداست.اما وقتی حرفهایت را درباره اینکه چطور زندگی کنم؟چطور با اطرافیانم برخورد کنم؟چطور بخندم؟چطور شاد باشم در هر زمان و مکان،؟چطور همیشه خودم را برنده بدان و برنده باشم؟ خواندم،خیلی عوض شدم. در حقیقت نکته الهام بخش درباره نوشته های تو در من اینست که از تو چیزهای زیادی می آموزم و بابت آنها از تو ممنونم. چون چیزهایی که از تو آموختم مرا تبدیل به کسی کرده است که اکنون وقتی اورا در آیینه می بینم به وجودش افتخار میکنم واین تغییر را سبب وجود تو می بینم!
و اما آن تغییرات: همیشه آدم شاکی بودم این یکی از بزرگترین نقص هایم بود.تو به من آموختی که اگر در رینگ دوچرخه سواری زمین نمی خوردم ممکن نبود هرگز آن دوستم ا که مرا از روی زمین بلند کرد هرگز ببینم و با او آشنا و حتی دوست شوم؟ می توانستم ساعت ها بی وقفه رکاب بزنم و زمین نخورم انا از محبت آشنایی با دوست جدید محروم می ماندم چون اگر زمین خوردنی در کار نبود کسی هم برای بلند کردن در کار نبود و در نهایت دوستی شکل نمی گرفت!
پس زمین خوردن در اینجا یک موهبت برای من بود و نبایست بابتش غر می زدم.
اگر در مسیر رفتن به مهمانی مسیر راگم کردم و اشتباها به جای کوچه 7 وارد کوچه 8 شدم ،عصبی نشوم و غر نزنم در عوض باخودم بگویم :این که اشکالی ندارد در عوض کلی خانه های زیبا در کوچه 8 دیدی(:
من نامش را گذاشتم(زیبا بینی)همه چیزهایی که ممکن است در این زندگی تو را بیازارد زیبا ببین این رازی کوچک برای شاد بودن است.
من از تو آموختم با یک جا نشستن هدف ها و آرزوهایم تالاپی از آسمان نمی افتند و برآورده نمی شوند و باید بلند شوم به دنبالشان بروم نه به این خاطر که خاص تر یا با استعداد ترم نه؟بخاطر اینکه لیاقت بهترین ها را دارم.
از تو آموختم یکی از قوانین شاد زیستن این است: برای یک زندگی شاد(هیچ چیز را به خودت نگیر).
از تو آموختم که هیچگاه فصل اول زندگی خود را با فصل بیستم زندگی دیگران مقایسه نکنم.
تو به من آموختی در شرایط سخت بیاد بیاورم من همان آدم قوی دیروز هستم که سخت تر از این ها را پشت سر گذاشت پس این نیز بگذرد.
از تغییرات دیگر که می توانم به آن اشاره کنم این است که تو به من یاد دادی چطور خودم باشم و همانطور که هستم خودم را دوست داشته باشم و البته نقص هایم را نیز ببینم. اعتماد به نفس یکی از چیزهای بسیار با ارزش در این دنیاست من پیش از خواندن کتابهایت اعتماد به نفس داشتم… اما پس از آن بیشتر و بیشتر شد.
هی دختر هیچ عیبی ندارد اگر چاقی،جوش میزنی،قدت کوتاه است،زشتی(که نیستی) خدا به وسیه همین ویژگی ها تو را از دیگران متمایز ساخته است.
می خواهم بگویم من بابت منحصر به فرد دیدن خودم امروز از هر روز دیگری برای رسیدن به هدفم سخت کوش تر شده ام. چیزهایی زیادی از تو آموختم که دیگر جا نیست که بنویسم. ریچل عزیزم . از توممنونم که طوری چشمانم را نوازش دادی که دنیا را زیبا ببینم حتی زیبا تر از آن چیزی که هست همیشه در یادم می مانی.
ارادتمند تو نویسنده نوپا_روژان
نامه ای به نویسنده محبوبم
سلام و عرض تحیت
ان شاءالله که احوالاتتون رو به راه باشد.
جانم برایتان بگوید: علاقه ی من به کتابخوانی با کتاب های شما شروع شد. ماه رمضان چند سال پیش بود و مجری برنامه قسمت هایی از کتاب شما را در برنامه خواند. اسم کتاب را که گفت به خاطر سپردم و فردایش به کتاب فروشی رفتم و خریدمش. شروع کردم به خواندنش. هر جمله اش بر جانم مینشست. تمام که شد سراغ کتابهای دیگرتان رفتم و همه شان را خریدم. به سرعت یکی پس از دیگری میخواندمشان. اینقدر به سبک نوشتنتان علاقه مند شده بودم که میرفتم کتابفروشی، میگفتم نویسنده ای هست سبک ایشان بنویسد؟ معرفی میکردند و خواندم. اما هنوز مزه ی اولین کتاب خوانی ام که به آثار شما شروع شد زیر زبانم هست. و خواندن آثار شما، آغاز آشنایی و علاقه مندی من به کتاب بود.
بی صبرانه منتظرم آثار جدیدتان را به چاپ برسانید تا با خواندنشان حظ ببرم.
ارادتمند شما.
نامه ای به لپتاپم
سلام صاحبِ عزیزم
قبل از اینکه تو من را بخری در قفسه ی فروشگاه کنار لپتاپ های دیگر جا خوش کرده بودم. هر بار کسی برای خرید یکی از می آمد آرزو میکردیم که کاش مرا بخرد. اما بر حسب ویژگی هایمان انتخابمان میکردند. یادم هست روزی که تو وارد فروشگاه شدی و مشخصات مرا گفتی. ذوق مرگ بودم و در دلم هورا میکردم که بالاخره یکی مرا انتخاب کرد. مرا به خانه آوردی و به خانواده ات نشانم دادی. همه بح بح و چه چه کردند و از قیافه ام تعریف کردند. فردایش مرا با خودت به دانشگاه بردی تا کارت را با من شروع کنی. یادم هست به برادرت میگفتی علت خریدن من نوشتن مقاله و پایان نامه ات بوده و اگر من نبودم کارت لنگ میماند. خوشحال بودم از اینکه همیشه کنارت هستم و به دردت میخورم. تا اینکه درست تمام شد و مدتی سراغم را نگرفتی. دلگیر شده بودم که هرگاه با من کار داری سراغم می آیی و غیر از آن نگاهی به من نمی اندازی.
نمیدانم چه شد که سر و کارت به نوشتن افتاد و این روزها بیشتر از قبل همراهت شده ام. خوشحالم که دوباره انگشتانت کلیدهای مرا لمس میکنند و شده ام مکانی برای خالی کردن آنچه در ذهن داری.
امیدوارم این نوشتن هایت ادامه دار باشد تا مثل قبل مرا تنها یک گوشه نگذاری.
نامه ای به خودم
سلام خودم جانِ عزیزم
چقدر تحویلت گرفتم اینطور سلام کردم؟ بله خب حق هم دارم، روزهای سختی را پشت سر گذاشتی که خیال نمیکردم از پسش بربیایی. ای والله داری. از این آدمی که حالا هستی خوشم می آید. محکم شده ای و با اراده. یاد گرفته ای زیر بار حرف زور سر خم نکنی و تا حدودی حقت را بگیری. یاد گرفته ای نگذاری هر آدمی وارد زندگیت شود، بیاید و روح و روانت را بهم بریزد و بعد هم راهش را بکشد برود. لذت میبرم از اینکه میبینم قصد کرده ای راه مورد علاقه ات، نویسندگی را انتخاب کنی و بی توجه به حرف های دیگران راهت را ادامه دهی و روی پای خودت بیاستی. از اینکه از آن آدم بزدل و همیشه نگران تبدیل شده ای به آدمی محکم و استوار، کیف میکنم. به قبلت که فکر میکنم دلم یک جوری میشود، و دلم میگیرد که چرا و چطور اینقدر ضعیف بودی! و بعد فکر میکنم به تمام اتفاقات و سختی هایی که پشت سر گذاشتی شان و خدا رو شکر میکنم بابت تمام آن سختی ها. هرچند طاقت فرسا و جانسوز بود اما می ارزید. می ارزید به تبدیل شدن به این آدم سرسخت. به اینکه بفهمی هیچکسی در این دنیا هوایت را ندارد جز خودت و خدایت. می ارزید به اینکه ایمان حقیقی در قلبت پدیدار شود. به اینکه دوستی و تکیه گاهی پیدا کنی که اگر برایت بخواهد عالمی حریفش نیست.
به قول آقای حافظ که میفرماید:
گویند سنگ لعل شود در مقام صبر
آری شود، و لیک به خون جگر شود
نامه شماره ۳(نامه به خودم)
سلام اسنا جانم
چطوری؟چه خبر ازروزات و روزگارت
سایه ات سنگین شده خانوم
قبلا ی احوالی از خودت میپرسیدی !
متنی،نامه ای ،چیزی برای خودت مینوشتی !
چقدر دور خودت را شلوغ کردی !
حواست به خودت و سلامتیت هم باشه!
کرونا ی ترمز شدید کشید تو زندگی تو ،از این جهت زیاد هم بد نشد !
یادته ساعت ۵صبح تا ۷ ناهار اماده میکردی و میرفتی ورزش تا ساعت ۹ بعد تا ساعت ۲ سرکار بودی بعد ناهار و بعد میرفتی کلاس زبان بعد هم موسیقی ؟
یادته شبا وقتی میخوابیدی بیهوش میشدی؟
صبحها پنج دقیقه طول میکشید تا ویندوزت بیاد بالا اصلا یادت بیاد که کی هستی؟
چیکار کردی با خودت دختر ؟
چشم بهم زدی جوونی رفت، همش کلاس و کار ؟
کی میخوای زندگی کنی ؟ فقط یک بار زندگی میکنیا ؟
حیف تو و روحیه ات ، باید برای خودت بیشتر وقت بگزاری،بیشتر مسافرت بری، نقاشی بکشی، اهنگ گوش بدی، بیشتر بنویسی، بیشتر غروب و طلوع خورشید را نگاه کنی، بیشتر بری پیاده روی، بیشتر به حرفهای پسرت گوش کنی،بیشتر با همسرت گپ بزنی،
بیشتر با خواهر و برادرات بگی و بخندی
،بیشتر تو چشمای مامانت نگاه کنی .
بیشتر بری سر قبر بابات و باهاش خلوت کنی!
آسنا جان به خودت بیا !
نکنه وقتی بفهمی که دیر شده باشه !
به کجا چنین شتابان !
بهر حال از ما گفتن بود ،دیگه خود دانی !
غیر از این نیست که آدما به شایستگی هاشون میرسند!
مراقب خودت باش عزیزم !
سلام عزیزم ، خوبی ،، خیلی وقته به ما سر نزدی .. قبلا زود به رود به سراغمون می اومدی ، مارو بر انداز می کردی و یکی از ما رو انتخاب میکردی و با خودت میبردی بیرون ، مهمونی ، ما هم با تو کیف میکردیم ، یادش بخیر روزهای قشنگی باهم داشتیم … میرفتیم با هم صله رحم می کردیم ، سراغی از بزرگترهای فامیل می گرفتیم ، توی شادیها و عزاداری های همدیگه شرکت می کردیم ، همو بغل می کردیم ،عطر میزدیم ، لباسهای دیگران رو میدیدیم ، شیرینی و گاهی شربت و چایی هم میخوردیم .. اما الان مدتیه خبری از مهمونی و عروسی و دورهمی نیست … دلمون پوکید ، چروک شدیم از بس اینجا موندیم . یکی دوبار دیدمت اومدی با حسرت به ما نگاه کردی و یه کوچولو ما رو جابجا کردی و رفتی … شنیدم میگن کرونا اومده ، و همه رو خونه نشین کرده و دیگه هیچ خبری از مهمونی نیست … همه چی مجازی شده و دلها همه خسته است … امیدوارم هر چی زودتر دوباره بیای سراغمون و ما رو با خودت ببری بیرون عروسی ، مهمونی عید دیدنی ، شب یلدا ،.. دلمون تنگیده ..
دوستار صاحبمون ،
از طرف جمعی از لباسهای داخل کمد !
نامه ی اول: نامه ای به نویسنده محبوبم
سلام و درود
برسد به دست جناب اقای هانس کریستین اندرسون 🙏🏻
آسنا هستم یک کودک که فقط جسمش در اثر گذشت زمان بزرگ شده است.
کتابها و فیلم هایی که از روی کتابهای شما تهیه شدند خاطرات زیادی برای من ساخته اند .
من با انها بزرگ شدم و انها را برای کودکان زیادی خواندم .
در خیالم بند انگشتی شدم ، روی برگی نشستم و تا دیدن افقی از محبت و تعلق منتظر ماندم .
ملکه برفی شدم،از ایینه ها ترسیدم و تکه تکه شدم .
غصه ی کودک کبریت فروش را خوردم و برایش بارها گریه کردم ،کاش پدر مهربان تری داشت.
به لباس جدید پادشاه خیلی خندیدم و از اینکه تحقیر شد خوشحال شدم .
و در نهایت خودم را مانند جوجه اردک زشت در اب پیدا کردم ، و شاید از این جهت به شما شباهت دارم .
جناب اقای اندرسون ، شما نویسنده ای متعلق به گذشته هستید، اما تا وقتی کودکان وجود دارند و از خواندن کتابهای شما لذت میبرند زنده خواهید ماند.
از شما بخاطر اینهمه خلاقیت و اندیشه متشکرم ، امیدوارم روزی من هم بتوانم همچون شما گوشه ای از زندگی و خاطره و لحظات کودکان را به خود اختصاص دهم.
در پایان برای شما از خداوند متعال طلب مغفرت و آمرزش میکنم.
خدابیامرزد شما را و بهشتی کودکانه نصیب شما بگرداند.
برای خودت نامه ای بنویس ?!
سلام شهلای عزیزم چطوری سخت جانه من ?!ممنونم که این زندگی را تاب اورده ای دختر ضعیف ب ظاهر قوی من.اما من و تو که غریبه نیستیم سالهاست دردو رنج هایمان یکیست ,سالهاست با هم میخندیم ,با هم گریه میکنیم ,حتی با هم نقش بازی میکنیم برای تک تک این ادمها که مبادا رنج هایمان را حس کنندو به ریشمان بخندند.
حالا اینهارا ول کنیم غرض از مزاحمت میخواهم تکلیفمان را مشخص کنیم دیگر وقتش رسیده برای این چشمها کاری کنیم از تو ک پنهان نیست میترسم اینگونه ادامه دهم پیر شوم ,هر بار وسط گریه هایم از اینکه دارم گریه میکنم و چشمانم دیگر خراب شده بیشتر گریه ام میگیرد میدانی که منمو زیبایی این چشمها ,ها…?!چرا میخندی ?از خود راضی بودن فقط بمن نیامده مگر?خلاصه که ابغوره گرفتن دیگر ممنوع
شهلایم این روزها کمی ک نه زیادی خسته بنظر میرسی از خنده هایه تلخت معلوم است جانه من بنظرم دیگر باید برای خودمان زندگی کنیم ,کدام از این ادمها قرار است بیایدو از ما تشکر کند بخاطر همه ی غصه هایی ک بخاطرشان خوردیمو دم نزدیم .! همه وقتایی ک دلمان نیامد دلشان را
بگیریمو به سازشان رقصیدیم?!
دلبرکم میدانم خیلی وقت است دوستت دارم هایم را فقط برایه بقیه ای خرج میکنم که قدرش را هم نمیدانند من جمله همین هیتلر خودمان
خواستم بگویم یک وقتی مبادا فکر کنی دوستت ندارم یا فراموشت کرده ام تو تمام منی زیبایه من یکروزی ب همه آن جاهایی که قولش را به هم دادیم خواهیم رسید هیچ جوره غمت نباشد نازنینم .
عاشقت خود۲۲ساله ات
نامه به “مارگارت ميچل”نويسنده ي” بر بادرفته”
سلام مارگارت عزيز حالت چطوره ؟چند سال پيش بود كه با تو و تك رمان زيبايت آشنا شدم .حالا كه خيلي از آن موقع گذشته فكر كردم كه به تو نامه اي بنويسم و ازت قدرداني كنم .به خاطر نوشتن يكي از شاهكارهاي ادبيات جهان از تو قدر داني مي كنم.
به خاطر خلق اسكارلت اوهاراي خيره سر كه جواني خود را با افكار نيمه تمام و سطحي بر باد دادو به من در زندگي ياد داد كه اگر نمي توانم ملاني باشم حداقل اسكارلت هم نباشم.به خاطر به وجود آوردن رت باتلر عزيزم از تو تشكر ميكنم.اوه…! مارگارت مي خواهم حقيقتي را نزد تو اعتراف كنم، من از اوايل جواني كه كتابت را خواندم عاشق رت باتلر شدم و او تبديل شد به مرد روياهايم ،متشكرم كه مرد روياهايم را برايم آفريدي و به من ياد دادي كه در زندگي هرگز به انسانهاي ضعيفي مثل اشلي تكيه نكنم.از همه ي اينها بگذريم چقدر زيبا جزئيات يك جنگ بزرگ را همزمان با داستان پيش بردي طوري كه من خودم را در بطن آن جنگ تصور ميكردم ؛ و زندگي سياهپوستاني را كه به سختي مي توانستند خود را از چنگال بردگي نجات دهند، و حتي ترجيح مي دادند برده بمانند چون روش ديگري در زندگي نمي شناختند، چه خوب به قلم كشيدي .
مارگارت ميچل عزيزم تو يكي از توانمندترين زناني هستي كه من در زندگي ام مي شناسم و براي من در نويسندگي الگو هستي .
اميدوارم هر جا هستي در آرامش باشي دوستت دارم.
نامه به گابریل گارسیا مارکز
سلام عمو گابو. خوبی؟ البته می دانم که حالت خوب خوب است، چطور می شود کسی که با نوشته هایش حال این همه آدم روی کره زمین را خوب کرده باشد، حال خودش خوب نباشد، اصلن به نظرم حالت خوب بوده که موفق شدی آن را به همه منتقل کنی، و چه انتقال و سرایت خوبی. دلم می خاست از نزدیک ببیمت اما افسوس این جبر حغرافیایی و دوری مانع رسیدن به آرزویم شد. حتمن خودت هم می دانی و بسیار بهت گفته اند که نوشته هایت فوق العاده و بی نظیر است. راستش را بخاهی، باید بگویم که غبطه می خورم به آن جلال و شکوه روایت هایت که توی رمان ها و داستان های کوتاهت، خلق کرده ای. بوده و هست وقتی که به صفحه ای از رمان می رسم و مبهوت آن زیبایی و ذهن خلاقت می شوم، چندبار آن صفحه را می خانم و لذت برده و سرشوق می آیم، چشمانم را لحظه ای می بندم و خودم را میان آن تصاویری که ساخته ای، حس می کنم، گاهی هم لجم می گیرد و یک بار که آن جملات را خاندم، ازش عبور کرده و با وجود میلم به برگشتن و دوباره خانی، داستان را ادامه می دهم. نمی دانم مطلع بودی یا هستی که توی ایران طرفداران فراوانی داری، شاید این را آقای بهمن فرزانه، اولین مترجم صد سال تنهایی به زبان فارسی، در دیداری که یک بار در ایتالیا بوده است، بهت گفته باشد، یا اگر خودت فارسی بلد بودی، می توانستی این میزان از محبوبیت را با یک جستجوی ساده از تعدد ترجمه های کتاب هایت، متوجه بشوی. به نظرم رمان عشق در روزگار وبا، یک شاهکار است، آنقدر به دلم نشست که دو بار و از تو مترجم متفاوت، پشت سرهم خاندم و حسابی لذت بردم، اول ترجمه کاوه میرعباسی را خاندم و بعد از بهمن فرزانه، هرچند شاید غیر از بهمن خان فرزانه، بقیه مترجم ها را نشناسی، که البته نیازی هم نیست. عمو گابو، دوست داشتم موقع نوشتن کنارت بودم تا ببینم چه حال و احوالاتی داشتی در آن لحظاتی که به خلق آثار ماندگار و یگانه ادبیات جهان، مشغول بودی، چگونه کلمات را انتخاب می کردی، و موقع نوشتن چه عاداتی داشتی. عمو گابو، تو دین خودت را نسبت به جهان و ادبیات ادا کردی، آن هم به بهترین و زیباترین صورت ممکن. تو خیلی خوب قدر کلمات و قدرت جادویی آنها را می دانی و این موهبت بزرگی ست که همگان ازش بهره مند نیستند، مطمئنم که کلمات هم مانند من و خیلی های دیگر در سراسر جهان دوستت دارند و خوشحال و خوش وقت و خوش بخت هستند که در کنار تو زندگی کرده اند و از قلم روان و زیبای تو بر قلب کاغذ جاری شده اند و حیات تازه ای به آن داده اند. عمو گابو جان بیشتر از این وقتت را نمی گیرم. دوستت دارم. حسن
برای خودتان نامه بنویسید.برای خودتان چه حرف تازه ای دارید؟
22-9-99
سلام خودم قرار است برای تو نامه بنویسم .اولش در ذهنم بود که اینگونه بنویسم سلام من عزیزم ممنونم که در تمام این سالها کنارم بودی ودر سخت ترین شرایط از پس خودت بر آمدی اما گفتم چرا؟همه ی ما این روزها کم در سختی و غمگینی نیستیم همه ی ما من غمگینی داریم اما من شادی هم هست .همیشه شادی هست اگر اگر اگر بخواهیم که ببینیم .اگر قرار است یک نفر این پیام من را بخواند چرا لبخند بر لبش نیاید لازم نیست از ته دل قهقه بزند همین که یک لبخند بزند کافی است شاید یک نفر با دیدن لبخند شما لبخد بزند و این چرخه ادامه پیدا کند وما بی هزینه بتونیم یک لبخند به من هایمان هدیه دهیم.
من امروز بیست و یکم آذر ماه سال نودونه بیست و یک سال و یک ماه و ده روز سن دارم از خودم خوشحالم.همین !من امروز خوشحالم و از بابت این خوشحالی از خودم ممنونم .چرا که توانستم تا به امروز در جایی باشم که خوشحالم آرامش دارم و این را (مدیون خداهستم که همواره پشت من است–مدیون مادرم هستم که امید زندگی من و همسرم که عشق زندگی من است)مدیون خودم هستم چرا که اگر خودم نخواسته بودم! نبودم !من در زندگی برای خودم چیزهایی دارم که هیچ نیروی انسانی نمی تواند آنهارا از من بگیرد روز های خوبی که من با سلول به سلول بدنم خوشحال بودم و ناراحت بودم از اعماق وجود گریه کردم و از ته دل خندیدم !و همه ی این هارا تجربه کردم شاید زندگی پرفراز نشیبی داشتم اما من عزیزم خوشحالم که این چنین زندگی کردم شاید اگر سختی های گذشته نبود من هرگز امروز چنین رضایتی از خودم نداشتم.کارهایی که کردم حتی به اشتباه خودم بودم ولی هیچوقت سعی نکردم خودم را شبیه کسی نشان بدهم از افرادی که دوستشان داشتم الگو برداری کردم اما دوست نداشتم جای کسی باشم کارهایی را انجام دادم که دیگران تحسین کردن اما خودم احساس رضایت نداشتم !همیشه سعی کردم اورجینال ترین ورژن خودم باشم راحت ترین و سخت ترین کار دنیا همین است.من عزیزم راه های زیادی هست که باید باهم برویم .حرف های زیادی هست که باید باهم بزنیم.من عزیزم خوشحالم که توانستیم خیلی از آدم ها -حرف ها و هر اتفاقی که ناراحتمان می کند را باهم کناربگذاریم نه برای اینکه آنها بد بودن برای اینکه من لایق آرامش و خوب بودن هستم.من عزیزم کلاس نویسندگی و خواندن کتاب های مختلف تغییرات زیادی را به وجود آورده است می بینی؟شاید تا سال گذشته دوست داشتم که همیشه به عقب برگردم و خیلی چیز هارا می خواستم جبران کنم اما در طلب رویای بیهوده چه فایده ؟اما مدتی است که تصمیم دارم خودم را قبول کنم من همینم .با تمام خوبی ها بدی ها لجبازی ها –مهربانی ها-و…-من همینم نمی توانم از من بودن فرار کنم!
از زبان یکی از اشیا بنویسید .یک شی را انتخاب کنید از زبان او خطاب به خودتان-یک شی دیگریا همه آدم ها نامه بنویسید.
22-9-99
من یک شمع هستم
شمعی که آدم ها در سفره عقد روشن می کنند- در مراسم های ختم روشن می کنند- هرسال در روز تولدشان روشن می کنند در سالگرد های ازدواج -در روز عشق –به وقت تاریکی-در خلوت تنهایی-گاهی هم برای سوزاندن انرژی های منفی و …
آدم ها شمع روشن می کنند چون من گرما دارم روشنایی دارم وعشق!
حتما از من می پرسید که شمع عشقش کجا بود! خیلی راحت برایتان توضیح می دهم!
یک شمع بیاورید کبریت هم بیاورید یا فندک فرقی نمی کند!
شمع را روشن کنید .مراقب باشید دستتان را نسوزانید.
شمع را که روشن کردید می بینید در عرض یک ثانیه روشن می شود چون فیتیله دارد فیلته شمع مثل نقطه ضعف آدم ها است و آدم ها همیشه از نقطه ضعف هایشان ضربه می خورند و اما چه کسی نقطه ضعف آدم رامی داند ؟کسی که آدم را بلد باشد!چه کسی آدم را بلد است ؟کسی که عاشق کسی باشد آن شخص را بلد است.
پس من عشق دارم.
شمع وقتی می سوزد آب می شود کوچک می شود اما تا وقتی فیتیله دارد روشن است .هرچقدر هم که کوچک شود بازهم نور دارد و گرما دارد و روشن است.
آدم ها وقتی عاشق کسی باشند البته عشق واقعی !از تمام خود میزنند برای معشوقشان حتی اگر معشوق اصلا متوجه عشق آن ها نشود دست بر نمی دارند و خودشان پای عشقشان می سوزندوآب می شوند اما تا آخرین لحظات عاشق هستند.
شمع را خاموش کنید به اطراف شمع دست بزنید هنوز هم داغ است حتی وقتی شمع خاموش شده است.
عاشق واقعی شمع است و شمع عاشق واقعی .
حتی وقتی معشوقش نباشد هم عاشق است هرچقدر هم دور هرچقدر هم دیر بازعاشق است و گرما دارد .
شمع که خاموش شد روی دوده هایی که ازشمع بلند می شود دوباره شعله بگیرید شمع بازهم روشن می شود.
آدم عاشق هیچ وقت از معشوقش نا امید نمی شود هزاربارهم که اورا برنجاند و ناراحت کند دوباره بانیم نگاهی از معشوق بازهم شعله ور می شود .عاشق واقعی آتش زیر خاکستر است .
آدم ها در عروسی عاشقند و شمع روشن می کنند !
در عزاداری در فراق عشق می گریند و شمع روشن می کنند!
در تولد هرسال خودعشق حقیقی را خواستارند و شمع روشن می کنند!
در سالگرد ازدواج ازپایدار بودن عشقشان خوش حالند وشمع روشن می کنند!
در روز عشق از بودن عشقشان خوش حالند و شمع روشن می کنند !
و…………….شمع روشن می کنند!
من یک شمع هستم و به شما می گویم هرجا شمعی روشن است پای عشق درمیان است.
شمع عشقتان همیشه روشن
بزرگ مردی هستی چون نامت ؛بزرگ علوی قاصر نیستم با زبان سخنگویم و قلمی که حق تعالی به ان سوگند یاد کرده به وصفت بپردازم .چه بگویم نهفته هم پیداست تو کیستی ؟از چشم هایش بنویسم که عشق بی بدیل ماکان و فرانگیز را چنان توصیف کرده بودی که گویا روان متعالت آمیخته با روان عاشق و معشوقی ذوب شده در یکدیگرشده بود .ورق پاره های زندانت که شاید مردمان مرده پرست بپندارند ورق پاره های زندان به راستی ورق پاره هایی بی ارزشمند ان ورق پاره ها حاصل رنج ها،عذاب ها ی تنی و روحی است ؛سرگذتشت آزاده دلانی در بند بوده است ؛احساس میکنم به ورق پاره های زندانت در محبس حقیقی و مجازی زندگی ام محتاجم .بزرگی از بزرگان و عظیم الشانان روزگار ناجوانمرد حاضر هستی ؛افسوس میخورم چرا خزان های عمرم انقدر اندک است که وجود تو را درک نکردم و محفلی بود تا با امثال ابتهاج ها،شجریان جانها و بزرگ علوی ها گرد هم اییم و پارس ُ
پارسی را با ژرفای وجودمان درک میکردیم ولی افسوس از دور گردان روزگار …نمیگویم روزگار جفاکار است ؛تنها میگویم دل شکسته ام از تنهایی ها و فراق ها …
22-9-99
به نویسنده محبوبتان نامه بنویسید/به او بگویید که چرا آثارش را دوست دارید ودر آثار او چه چیز هایی برای شما الهام بخش است.
خانوم الیف شافاک عزیز نویسنده کتاب ملت عشق
سلام
قرارا است که به نویسنده محبوبمان نامه بنویسم و برای من چه کسی بهتر ازشما نوشتن نامه برای شما مرا به یاد نامه های عزیز و الا می اندازد. زمانی که چیزی را شروع به نوشتن کرد و هرگز فکرش را هم نمی کرد پایان این نامه نگاری ها به کجا خواهد رسید .دلیل علاقه شدید من به کتاب ملت عشق انرژی عجیبی است که این کتاب و تک تک جملات و کلمه هایش همراه خود دارند.طریقه نوشتن شما ساده در عیین حال مرتب منظم و بی نقص است تعریفی که از شرایط و جزئیات داشتید کاملا فضا سازی خوبی داشت و خواننده به راحتی خود را میان داستان تصور می کرد و شهر به شهر با کتاب سفر می کرد در سرمای زمستان سرمارا احساس می کردم و درگرمای کویر پیشانیم عرق می کرد .تعریف کردن داستان از چند زاویه و برداشتی که هر کس می تواند از موضوع داشته باشد روایت زندگی همه ی ماست که هرکس واقعا از جایگاه خودش به موضوعات نگاه می کند و در نهایت متاسفانه همیشه از جانب خود قضاوت می کنیم .ذکر دقیق تاریخ ها و جابه جایی داستان مانع از گیج شدن خواننده می شد تجربه ای که در بسیاری از کتاب ها برای من اتفاق افتاده است.من همیشه موافق پایان های خوب و خوش نیستم چون این اتفاق ها کمی تکراری و به دور از واقعیت است واقعیت همیشه هم بی نقص نیست داستان ملت عشق یک داستان باور پذیر با پایانی واقعی بود.
سلام عزيز ترينم ،دلم برايت تنگ شده ٥ساله كه در كنارم نيستي ،تو در ارامشي ما مانديم ودوري ،تنهايي وحسرت ديدار .افسوس ميخورم براي ساعت هاي كه برايم صحبت ميكردي ومن در عالم خودم بودم.كاش زمان به عقب بر ميگشت وبا تمام وجودم گوش ميشدم وحرفهايت را درك ميكردم ،حيف كه ان همه سياست ودرايت ومحبت كه به من گوشزد ميكردي زمان انجامش را از دست دادم زمان طلايي عمرم گذشته است كاش بودي و به دادم مي رسيدي وقتي كه بلد نيستم مشكلات را حل كنم كمكم ميكردي مثل تويي دوباره در اين دنيا پيدا نميشود ومرگ وجود نازنيت را از من گرفت وافسوس بي پايان برايم گذاشته پدر عزيزترينم …
خدمت خود عزیزم سلام .
لطفا تعجب نکن،می خواهم برایت بگویم از چیزهایی که تا به حال هیچ کس نگفته است.
اول این که مراقب خودت و اطرافیانت باش لطفاو در هر کاری جانب میانه را نگهدار. ببین شاعر هم گفته:«اندازه نگه دار که اندازه نکوست.»
تو برنامه ها چیده ای برای زندگی و بر طبقشان عمل کرده ای، من شاهد سالیان بوده ام.
ولی خودت خوب می دانی سری که درد نمی کند را که هی دستمال ببندی، هی دستمال ببندی نتیجه جالبی ندارد قطعا.
به برنامه ها و اهدافت نظر داشته باش و به آینده بیش از پیش.
لیکن گذشته را هم خرابش نکن.
خیر ببینی هر روز تن مرا نلرزان از تصمیمات یکهویی.
هیچ کس بیشتر از خودت نمی داند راه چیست و چاه چیست.
دقیق باش در کارها.
زیاده عرضی نیست .
دیگر برو بخواب.
ساعت باز هم از دوازده گذشت.
اردتمند خودت
با سلام فراوان خدمت شکوه عزیز
نمی دانم حدس زده ای من چه هستم یانه؟ چون از جیمز باند بازی خوشم نمی آید به عرض برسانم که من در کابینت روبروی یخجال هستم.
اینجا می خواستم همه ی گله گزاریهایم را به تو بگویم.
خودت خوب می دانی که من از مقداری ام دی اف که همان نئوپان است که قرتی شده و دو تا لولا و یک دستگیره ساخته شده ام.
هیچ وقت هم قوپی نیامده ام که خیلی قوی و شکست ناپذیرم.
فقط نمی دانم چرا هر وقت از این و آن ناراحتی مرا اینقدر محکم به هم می کوبی.
دختر دست نگه دار،به خدا کابینت بی در اصلا قیافه اش قابل تحمل نیستا.
مخصوصا این کابینتی که من درش هستم .
خدا تو را عمر با برکت دهد که از هر چمن گلی را آورده ای و در من چپانده ای.
اصلا خودت بگو، برنج وبادام و ظرف یک بار مصرف و شکر و تخته سبزی و گوشت وقابلمه ولگن و سبدکجایشان شبیه و در یک گروه و طبقه است؟
ولی خب من به صاحب و ولی نعمتم که نه نمی گویم.
می گویی جایشان بده اطاعت امر می کنم . فقط همان که گفتم درم را نکوب که اعصاب ندارم.
دیگر زیاده عرضی نیست.
امیدوارم که خوب و خوش باشی.
خیر پیش و روزگار به کام و خدا نگهدار.
جلال جان آل احمد سلام
امیدوارم که حالتان خوب باشد .
اگر از احوالات من بخواهید که میدانم نمی خواهید باید بگویم ، ای بد نیستم.
باید بگویم من تازه سه ساله بودم که شما از این جهان درگذشتید به سرای باقی.
آن موقع من هنوز یکی یک دانه بودم و با پدر و مادر و دایی جان که از از اول زندگی مشترک مادر و پدرم با آنها زندگی می کرد داشتیم در خیابان اقبال آشتیانی که خیابان ده متری بود حد فاصل شادمان و بهبودی
روزگار می گذراندیم.
از خوب روز گار بعد از سالیان دور و دراز و همه اتفاقات سیاسی و غیره، هنوز شادمان و بهبودی به همان نام ها خوانده می شوند فقط اقبال آشتیانی را به نام دلیر مردی از همسایگان که بسیار غیور و پر فتوت بود و در ارتش خدمت می کرد و شهید شد، خوشرو نامیدند.
گرچه من سالهاست که از ورطه آن کوچه های کودکی رخت خویش رابیرون کشیده ام ولی گاهی خاطرات کودکی می بردم به کتاب و لوازم التحریرفروشی بهرنگ و ابن سینا و کتاب سرگذشت کندوهاو مدیر مدرسه و خسی در میقات.
ببخشید راستش را بگویم من خیلی از هیچ کدامشان یادم نیست.
بیش از همه سرگذشت کندوها را یادم است.
خوب می نوشتید خدا رحمتتان کند .
در ضمن سنگی بر گوری را هم همین چند سال پیش خواندمو خندیدم و خندیدم. الهی خدا بیامرزدتان که این قدر هنرمند بودید و صادق.
خدا سیمین جان دانشور را هم رحمت کند در و تخته رو هم بودید. کاش بیشتر زنده میماندید.حکما حال و روز سیمین هم آن وقت بهتر می بود. کتاب سنگی بر گوری را گذاشت حسابی که پیر شد چاپش کرد.پیر شدن تنهایی باید سخت باشد.شکر که اوهم برای خودش نویسنده ای بود عااالی.
شاید همین هنر آرامش زندگی اش بود.
سرتان را درد آوردم ببخشید.امیدوارم آن طرف حال و روزتان خوب باشد. کسی که همیشه وقتی از بزرگراهتان می گذرد خاطراتش را کودکی و کتاب هایتان تازه می کند ارادتمند شکوه
نامه به خدا
سلام به خدای عزیزم چقدر تو را دوست دارم از همین ابتدا نمیتوانم این علاقه را پنهان کنم یا راجع به آن حرفی نزنم . آخر تو نزدیکترین کس به من هستی چطور میشود با تو رسمی صحبت کرد در حالی که تو از همه وجود و اعماق من باخبری .
خدای آسمانها تو خدای آسمانی و من یک بنده کوچک روی زمین ، اما بقدری سخاوتمندی که میتوان بی واسطه با تو سخن گفت. تو آن پادشاهی هستی، که هیچوقت فخر نمیفروشی . تو آن توانایی هستی ، که هیچ وقت عدالت را کنار نمیگذاری
چقدر خوشحالم که این فرصت بوجود آمده است که برایت نامه بنویسم فکرش را نمیکردم که با تو به صورت مکتوب صحبت کنم . من همیشه با تو گفتگو میکردم اما کمتر نوشتاری بوده است .
تو را شکر و سپاس میگویم که مرا به خودت خواندی وگرنه من گم گشته ای بودم که راه را از چاه پیدا نمیکردم .
حرفهای بسیاری با تو دارم از هر دری میخواهم با تو بگویم …
زبان شی: موبایل به من
آریان جان
تو شاید ندانی اما الان حدود دو یا سه سال است که با هم هستیم و لحظههایمان در نقطه با هم بودن گره خورده است و همچون دو یار جدا نشدنی همیشه و هر لحظه را با هم هستیم. گاهی حتی احساس میکنم که یکی از اعضای بدنت هستم، چون تقریبا میشود گفت همیشه با تو هستم و حتی یک لحظه هم از کنارت جم نمیخورم. این برایم دلچسب است و شاید این را هم ندانی که یک جور هایی من عاشقت هستم و این کهولت سن اگر نبود حتی پا پیش میگذاشتم و از تو میخواستم که با هم دوست باشیم، اما چه کنم، شرمنده که سنم دیگر بالا رفته و همچون این جوان های امروزی نمیتوانم برایت دلبری کنم و آنطور که بویش میآید حتی اگر خودم هم از نفس نیافتم تو مرا از خودت دور خواهی کرد و جایگزینی برای خودت میآوری، از همان مدل های جدیدی که این روز های توی کوچه و خیابان دست این و آن میبینم، نمیدانم چه بگویم، دیدن این صحنه ها برایم سخت است راستش، اما خوشحالی تو همه آنچه میخواهم است؛ برایت آرزوی خوشبختی میکنم، امیدوارم بتوانی یکی را که به دردت بخورد پیدا کنی و لحظههایت را با او بگذرانی و آنچه میبینی و مینویسی و میشنوی را با او تجربه کنی. راستش حتی احساس میکنم بهتر هم میشود، انگار که دیگر توان دیدن بعضی چیز ها را نداشته باشم، مثلا زمان هایی که به تو خبر بدی میرسانم و برای لحظهای هم با تمام وجودت از من متنفر میشوی، یا آن وقتهایی که داری پشت تلفن اشک میریزی و با غم و درماندگی خاصی مینویسی و یا برایم میگویی که من برایت برسانم به مخاطبت انگار که همه وجودم را یکی با دستان خودش شکافته باشد و پردازندهام را در آورده باشد و با دستان باردارش لمس کرده باشد و با شوکی که به من میدهد نمیرم، فقط برای لحظاتی به نزدیکی مرگ بروم و برگردم.
برایم سخت است اما برایت آرزوی خوشبختی میکنم، امیدوارم من هم آرام بگیرم بعد از مرگم.
نامه ای از طرف خودکار آبی رنگ به مریم
سلام به تو
من خودکار آبی رنگ تو هستم خودکاری که رنگ مورد علاقه تو را به همراه دارم خودکاری که هر وقت دلت گرفت من کمکت کردم دلنوشته ات رو روی کاغذ پیاده کنی
خودکاری که همیشه و همه جا با تو بودم به خصوص وقتی در محل کارت هستی من یار و یاورت بودم موقع نت برداری، ثبت قرارداد، حتی یک وقت هایی با کمک من نقاشی و کاریکاتور گوشه دفترت کشیدی و کوزه و اشیا رو طراحی کردی فکر کنم ارتباطت با من قوی تر از مداد بوده راستش می خواهم یک اعتراف کنم من هم به تو علاقه دارم و وقتی از تو دور می شوم حس بی هویتی و بی قراری به من دست می دهد
خلاصه این که بدان من هم به تو وابسته هستم و دوست دارم همیشه همراهت باشم تا با کمک هم به خلق نوشته ها و نقاشی های زیادی بپردازیم
نامه ای به مامان بزرگ عزیزم
سلام مهربان ترینم چقدر این روزها دلم برایت تنگ می شود چقدر سخت است تحمل جای خالی تو
با اینکه تقریبا 14 سال از رفتنت می کذرد با این حال هر بار که اسمت در جمعی گفته می شود اشک به چشمانم می آید و با زحمت می توانم جلوی آن ها را بگیرم البته هر بار بعد از خیس شدن تمام صورتم موفق به این کار می شوم تو مهربان ترین شخصی بودی که در تمام زندگیم دیدم تو فرشته ای بودی که خدا به زمین فرستاد ولی بعد که دید آدم های روی زمین لیاقت داشتن تو را ندارند دوباره تو را به آسمان ها برد
چقدر دلم برایت تنگ شده حتی الان که این نامه را برایت می نویسم و ایمان دارم تو کنارم نشسته ای با چشمان زیبا و آبی رنگت عاشقانه به من نگاه می کنی باز هم اشک مهمان چشمانم شده و من قادر نیستم جلوی ریزش آن ها را بگیرم
چقدر عصرانه خوردن در خانه تو زیبا بود خانه ای که تمام عظمت و زیبایی اش به خاطر حضور تو بود وگرنه من بعد از آن نتوانستم به آنجا بروم چون نبود تو و حس این که دیگر تو را ندارم خیلی برایم زجر آور بود و از تحمل من خیلی دور بود
دلم برای بودن کنار تو عطر تن تو که هنوز بعد از 14 سال روی لباس هایت هست خیلی تنگ شده من هنوز نمی توانم باور کنم نداشتن تورا نمی توانم یا شاید نمی خواهم باور کنم تاب و توان زیادی می خواهد که من ندارم پس هنوز تصور می کنم که تو نهاوندی و من اینجا شاید عید باز هم به دیدنت بیایم و تو با آغوش گرمت از من پذیرایی کنی شیرین ترین خنده دنیا رو به من هدیه بدهی
نامه ای به خودم
سلام به جانانم
همیشه گفتگوهای زیادی با تو داشته ام ولی این بار قصد دارم برایت بنویسم دوست دارم بنویسم و حرف های ناگفته ام را در قالب نامه با تو درمیان بگذارم
عزیزکم تو مهم ترین شخص زندگی من هستی چون هیچ وقت من رو رها نکردی هر وقت خطا کردم اشتباه و کم تجربگی کردم در شرایط سخت در غم وشادی تنها شخصی بودی که با من و بودی و من را همراهی کردی عاشقانه دوستت دارم دوستت دارم که دستم را رها نکردی به من اعتماد کردی خیلی وقت ها دستم را گرفتی بلندم کردی و کمکم کردی که سر پا بایستم به جلو بروم و پیشرفت کنم حتی گاهی کنار ایستادی و تشویقم کردی مثل یک تماشاچی وفادار بله وفادار چرا که نه مگر وفادارتر و دلسوز تر از تو در زندگی من بوده من که ندیدم حتی بهترین آدم های زندگیم لحظاتی هم که شده من را تنها گذاشتند ولی تو تنها کسی بودی که همیشه و همه جا با من بودی همیشه یار و یاور و غمخوارم بودی و شاید خودت ندانی ولی من به داشتن تو افتخار می کنم به تو وفادارترینم
از من به من
سلام جانم
نمی دانم با اینکه لحظه به لحظه با تو در گفتگو هستم چرا نمی توانم برایت از خودمان بنویسم ؟ شاید از بس حرف ها با تو زیاد است و لبریز از تو توان از انگشتانم گرفته می شود . جان من رفیق من رفیق تازه از سفر برگشته ی من تو کنارم باش تا ن هم هست شوم . بله ببخشید تازه از سفر برگشته منم من . تو بوده ای همیشه . تو یار وفادار و ماندگار من بوده ای و هستی و ایمان دارم که خواهی ماند . از من خواسته شده تا چیز تازه ای برایت بگویم . می دانم که می دانی که ما گذر خواهیم کرد از این دالان سرد و تاریک . خواستم بگویم ما کنار هم قدم هایمان را محکم خواهیم کرد .ما از نو قد می کشیم جان من . خواستم بگویم برایت نبودن هایم را ندیدن هایم را جبران خواهم کرد . تو در آغوشم بمان .
جان من
من و تو با هم به دنیا خواهیم خندید . دنیا بیهوده تلاش می کند ما را از غم بترساند . دنیاست و بی خبری هایش . خبر از رفاقت ما با غم هایمان ندارد . خبر ندارد که در آغوشم جا برای غم هایمان باز کرده ام و با با دردهایمان با غم هایمان با زخم هایمان رشد خواهیم کرد.
جان من
حرف تازه ام برایت همین ست من مرهم زخم هایت را پیدا کرده ام . رفاقت من و تو …رفاقت مان مبارک است بر ما
ازصفحه ی کیبورد
رفیق جدید و همراه من
سلام . همیشه تو برایم می گویی و من برایت می نویسم . این باروقتی بده تا واژه هایی که در من به دنبالشلن می گردی کلام من را به تو برسانند .بالاخره همراهی ام کردی . حتما باید پای هزارکلمه ای در میان می شد که من باشم و تو ؟ اما حالا که هستی خوب است خیلی خوب .تمرین کردن هایت بررای ده انگشتی نوشتن هایت و سماجتت برای سریع نوشتنت هم را با دکمه دکمه ی وجودم حس می کنم .اما فکر اینکه فقط این تو هستی که سرشار از ذوقی و حال خوشی پیدا می کنی از عشق بازی انگشتانت با دانه به دانه ی دکمه های صفحه ام را از سرت بیرون کن. من هم می بینم که چطور انگشتانت برای ساختن و پرداختن واژه ای چطور به دنبال حرف به حرفش بالای دکمه های صفحه ام به پرواز در می آیند . حالا گاه آرام گاه تند . مبادا که نگران باشی این کم و زیاد شدن سرعت پرواز انگشتانت ؟ روزهای اول را به یاد داری ؟ که چطور نگران و دیرهمدیگر را پیدا می کردند ؟ نگران نباش .آنها تازه پر پرواز درآورده اند و قدری آشنای دورند . اما شک نکن رفیقانی ماندگار خواهند شد . می دانم که از واژه ی رفاقت می ترسی و به سختی می نویسی اش . اما نگران نباش تو و انگشتانت رها خواهید شد و ما برای به پرواز در آمدنتان و رهایی تان برای هم خواهیم ماند . من و دکمه های سیاهم می مانند تا تو را به روشنی برسانند . خواستم بگویم ما به سهم خودمان هستیم و می مانیم هرچند از میان واژه هایی که در من گشته ای خوانده ام که از قول ماندن شنیدن هم می ترسی…
نویسنده ی محبوبم
پونه جان سلام
در ابتدای نامه اجازه بده بابت این نامه ی دست و پا شکسته ام از شما عذرخواهی کنم . باور کن شاید از روحی شکسته بیشتر از این هام انتظار نرود. از جان ترسیده ای که باید از نو آغاز کند همه چیز را . دیدن را نوشتن را قدم گذاشتن و برداشتن را و این بار بیشتر سکوت کردن را .
پونه جانم
من با سطر به سطرنوشته هایت در مجموعه ی یک تکه از کل منسجم تکه های پاره پاره جانم را دیدم و جالب است که برایت بگویم با همان نوشته هایت به سوگ شکسته شدنم نشستم و باز باهمان ها تکه هایم را به آغوش گرفتم .می دانی من برای اولین بار خودم را دیدم ولی در تکه هایم . من خودم را کمی دیر دیدم . حالا که انگشتانم از نو نوشتن می آموزند . حالا که از نو جهان را می بینم از تو و نوشته هایت بسیار بی انتها متشکرم . ممنونم که نوشتی .بانوجان شما با نوشته هایت تکه های جدا افتاده و خسته از طوفان های بسیاری را به هم رسانده ای . درود بر بانو پونه مقیمی
۱. نامه ایی برای پائولو کوئیلو
سلام جناب کوئیلو، احوال شما؟ من از وقتی نوجوان بودم با کتابهای شما اشنا شدم و کیمیاگر جزو اولین داستانهایی بود که من خوانده ام. همیشه دلم میخواست و میخواهد یک روزی بتوانم شما را ملاقات کنم و از شما بپرسم چگونه در قاره ی غربی چنین داستانهای زیبا و با مفهوم و معنوی را نگاشته اید و از شما خواهش کنم که به من هم آموزش بدهید. من آنقدر عاشق کیمیاگر شما شدم که تصمیم گرفتم به سراغ سایر کتابهای شما بروم و انها را بخوانم، یکی دو تا از کتابهای شما را هم به زبان اصلی خوانده ام و فکر میکنم زیبایی داستان های شما رو دو چندان میکند. به امید روزی که نام من هم همچون شما بر سر زبانها بیفتد و در یک شب پاییزی دختری با موهای طلایی برایم نامه بنویسید و بگوید خانم الهام عبدی سلام، من عاشق کتابهای شما هستم. به امید دیدار شما، الهام عبدی.
۲. از زبان یک پنکه به یک خانواده:
چند ماه آزگار ازم احوالی نمیپرسید، همینکه تابستون میشه، خانم خونه تق تق از پله های زیر زمین میاد پایین و با یه دستمال خیس و یه دستمال خشک میاد سمتم و شروع میکنه به گردگیری از من. اون موقع خیلی عصبانیم ازت، انگار نه انگار چند ماهه منو انداختی این گوشه و خاک میخورم، تمام حلقم پر از گرد و خاک شده، منو با خودت میبری بالا و اون بالای هال رو میز کوچیکی میذاری انگار یه شخص مهمی اومده باشه خونتون، انگار از زندون آزاد شده باشم و الان میتونم یه نفس راحت بکشم، وقتی خانم خانوما و شوهر جانت و اون دو تا وروجک هی میاین رو سرم و با انگشتای پاتون که بوی بدی میده، منو فشار میدین، دردم میگیره، دوس دارم بلند فریاد بزنم و بگم حداقل پاتون رو بشورید. گاهی اوقات اون دو تا وروجک که نزدیکم میشن و دهنشون رو میچسبونن در گوشام و هی داد میزنن، از عصبانیت زیاد صدای منم بلندتر میشه، اون لحظه ها دلم میخواد بازم به زیر زمین برگردم و خاک بخورم.
۳. خودم جان سلام، من فقط میدانم تو چقد صبوری و چقد مهربانی و میدانم کسی قدر تو را نمیداند و خوبیهای تو را نمیبیند، حتا خدا هم تلاشهایت را نمیبیند، اما من میدانم که تو باز هم تلاش خواهی کرد و باز هم صبور خواهی بود و روزی میدانم تمام رویاهایت را در دست داری و به انها رسیده ای، به مسیرت ادامه بده و از هیچ چیزی نترس، نگذار این مسیر ناهموار تو را بترساند، خودم جان هوایت را دارم. دوستت دارم. الهام عبدی
نامه به خود .
شخصیت آینده ام سلام !
آینده ام کاش کمی قویتر باشی و کمی آرام تر !آینده ام نمی دانم کجا ایستاده ای و چه کاری انجام می دهی ؟!چرا که هنوز خود نمی دانم چه می خواهم .اما امیدوارم هرکجا که هستی در بلندترین قله موفقیت ایستاده باشی . امیدوارم در خوشبخت ترین روزهای زندگیت باشی . آینده ام امیدوارم همان جایی ایستاده باشی که باید حضور داشته باشی که از پیش از تولد برای تو در نظر گرفته شده است .امیدوارم تو را به تباهی نکشیده باشم و حسرت روزهای از دست رفته را به دلت نگذاشته باشم .کاش به عقب که می نگری به خودت افتخار کنی .کاش آرزوهایت را در گودال ندانم کاری ،دفن نکرده باشم . آینده ام کاش تو پیروز میدان زندگی باشی . خود آینده ام کاش کمی شجاع تر باشی و همچون امروزم از پرنده ها نترسی حال که این نامه را برایت می نویسم عروس هلندی مان من را گوشه ی آشپزخانه اسیر کرده است و من چون دانه ای بی دفاع منتظر شوالیه ای سوار براسب هستم تا من را از دست او نجات دهد .آینده عزیزم قول بده انتقام من را از این پرنده خائن بگیری و او را برای همیشه در قفس حبس کنی .امیدوارم نگذاری خون من بی هدف ریخته شده باشد .
دوست دار تو : گذشته ات
من یک مدادم .همان یار همیشه همراهت . می دانی چه کتابهایی را که ما مدادها ننوشته ایم .چه نقاشی هایی که با ما به تصویر کشیده نشده است و حال من میان دستان تو ایستاده ام تا باز یک شاهکار بیافرینم . شاهکاری از جنس عشق یا شاید از جنس درد .دوست من نگاه تحقیر آمیزت را از روی من بردار . دنیا نمی داند که چه کار های بزرگی با این کوچکی ام کرده ام .حکم آزادی چه کسانی را امضا کرده ام . غم های زندگی چه کسانی را روی کاغذ آورده ام تا کمی آرام شوند . حال میان دستان تو ایستاده ام پس بیهوده من را تمام نکن . بگذار با مرگ من قطعه ای ادبی یا شاهکاری هنری به جای بماند . نگذار مرگ من بی معنا باشد دوست من !من اگر در دستان تو هستم بی شک هدفی در راه است . شک نکن که بودن من و تو کنار هم بی معنا نیست . بگذار با افتخار بمیرم ای دوست .بگذار آیندگان از من با غرور یادکنند .از مدادی که خاطره ای زیبا برای بشریت به جای گذاشت . حتی اگر من نویسنده نامه کودکی به مادر پرستارش باشم که چند روزیست به منزل نیامده است . بگذار من خاطره ای برای آیندگان باشم
قسمتی از نامه
نامه به خودم
سلام به خودم امروز میخواهم از تو تشکر کنم بابت بودنت وکم نیاوردنت میدانم الان میگویی تشکر چی وهمه اشتباهاتت از کودکی تا الان جلوی چشمانت رژه میروند ویکی یکی خودنمایی میکنندو خود را بزرگتر از آنچه هستند نشان میدهند ولی امروز میخواهم فقط خوبی هایت را ببینم و قدردانی کنم از این که در غربت کم نیاوردی ودر سخت ترین مشکلات هم با این که خرد شدی ولی باز ایستادی وادامه دادی……..
سلام و درود فراوان
مدیریت محترم رویکرد اگزیستانسیال
احتراماً بدین وسیله می خواهم به اطلاع شما برسانم که تمرین این درسم نوشتن نامه برای یک نویسنده است و چرایی و چگونگی تاثیر آثار او بر خودم؛ بنابراین پیشاپیش خواهشمند است پوزش بنده را بپذیرید اگر قدری خودمانی و عامیانه سخنان خود را می نویسم و جهت صدور اجازه مساعدت لازم را بفرمایید .
با سپاس فراوان از شما
جناب اروین یالوم:
در نهایت شرمندگی باید بگویم بنده خیلی دیر یعنی در ترم اول دانشجویی به واسطه یکی از اساتیدم با نام و نشان شما و کتابهایتان آشنا شدم؛ آن روز ایشان نامم را خواند و گفت تکلیف کلاسی جلسه بعدم تحقیق راجع به چهار نگرانی غایی وجود انسان است؛؛؛ در خود برای لحظه گیج و سردرگم شدم همچون کودک دست و پا چلفتی تازه برخاسته از زمین؛؛ اما خیلی سریع خودم را جمع و جور کردم و گفتم چشم استاد؛ حتما انجام میشود و این سرآغازی بر آشنایی منی شد باشما که علاقهمند به روانشناسی انسان گرایانه بودم آن جایی که میگفت هر فرد به دور از نیروهای قطعی هستی؛ توانایی تغییر و هدایت زندگی خود و تحقق آرزوهای انسانی ذاتی را برای یک زندگی کامل و درک بالاترین توانمندیهای خود دارد.
و حالا با پیگیر شدن و مطالعات بیشتر؛ با شما و رویکردی آشنا شدم که ریشه در سه مکتب فکری داشت که روانشناسی انسان گرایانه بخشی از آن بود و پدیدارشناسی بخشی دیگر و البته اگزیستانسیالیسم هم.
هر چه بیشتر می خواندم لذت ندانستن بیشتر راغبم میکرد بر کند و کاو و شب بیداری های مکررم بیشتر مرا به این باور می رساند که شاید بخش هایی با عقاید مذهبی ام در تضاد باشد اما بخش هایی را بسیار بسیاردوست می دارم.
با کتاب روان درمانی اگزیستانسیال آغاز کردم و اما کتاب بعدی ام وقتی نیچه گریست بود و هرچه در کتابهای شما پیشتر میرفتم بیشتر به این درک می رسیدم که چه معجون درمانی جالبی را خلق کرده اید.
فلسفه ؛داستان روان درمانی که همه به تمامی از علاقههای اصلی و اساسی کودکیم بودند البته ادبیات را هم باید اضافه کنم.
هر چه در آثارشما جلوتر می رفتم بیشتر به این باور می رسیدم که این معجون مخصوص من و امثال من است که شاید به هزار و چند دلیل نمی توانیم به طور مستقیم از شما وقت گرفته یا کارآموز دوره های شما باشیم پس باید اصلیترین درسهای زندگی را در کتاب هایتان بیابیم.
درس هایی در مورد مرگ؛ اضطراب وجودی تنهایی و آزادی
روزهایی که آثار شما را میخواندم لابلای آنها گاه و بیگاه گم میشدم از آن روی که با خود می اندیشیدم شما عجب نویسنده ی قهاری هستید که آثار ادبی زیبا و هنرمندانه ای نوشته اید گویا شغل اصلی شما نوشتن است. داستانهای شما را زان پس ادامه دادم و تمامی کتاب های تان را آذین قفسه های کتابم کردم. از آن روی که حس کردم کتب شما از جنس زندگی اند….
ودر آخرسخن کوتاه می کنم با این جمله که من بسیار خرسندم از آشنایی با استادم که سبب شد آشنایی مرا با شما و کتب و داستان هایتان…
سپاس که بر من منت گذارده؛نامه ی مرا خواندید.
ارادتمند شما :شیخ زاده
نامه ای به خودم:
سلام عزیزترینِ من
می خواهم برای تو بنویسم… آری.. با توام
همراه همیشگی و یار مهربان من
یادم میآید از روزهایی که سرسختانه پای رویاها و آمال و آرزوهایم ایستادم و برتو سختگیری کردم؛همان روزهایی که با جدیت تمام مصمم بودم بریاد گرفتنت و حتی کمی قبل تر را هم به خاطر میآورم؛آن هنگامه که نوجوانی خجالتی بودم؛؛آرام اماپر از هیاهو وجست وخیزهای کودکانه در خلوتِ تو
چه شبها ئی که من وتو رمز و رازهایی را زمزمه می کردیم و می خندیدیم؛ غصه ها می خوردیم و می گریستیم؛ دلجویی می کردیم و آرام می گرفتیم ؛تکیه می دادیم و دلگرم می شدیم؛؛؛
آن روزها را یادت هست؟؟؟؟ و بعد من کم کم بزرگ شدم و تو را بزرگ کردم؛ کم کم از پیله ی تنیده ی تعصبات رهانیدمت و پروانه ی من شدی و من هم همان پرواز روبه رویت…
کمی بعدتر بالندگی تو را نگریستم و چون شکوفه ای تازه به دوران رسیده نگران باد و باران و برف و خزان بودم و مراقبتت کردم .
آب و نور و گرما و سرمایت را مداوم سنجیدم تا به یقین تنومند شدنت رسیدم ؛؛؛؛حالا باید کمی
گام را فراتر از تو می گذاشتم و جهان کوچک اطرافم را اکتشاف میکردم تا دریچه های جدیدی از ابعادت را ببینم…
چه کم و کاستی ها و تحسین ها و تایید هایی را در تو یافتم و یکی یکی موشکافانه بر ترازوی بودن یا نبودن وزنشان را سنجیده و انتخاب کردم.
و بعد پا را فراتر از تو گزاردم و کنارت شانه به شانه عاشقی هایت را پرستش کردم .
چه خارهایی را در این پرستش در تو بازیافتم که مدتها بود شاید زخمی ام میکرد و ندیده بودمشان.
یکی یکی زخمهایت را مرهم شدم و خارهایت را از تن برون کرده؛؛؛جرعه جرعه نوش دارویت نوشاندم تا سرانجام سر بلند کردی؛
استوار؛ مصمم؛ جدی و قویتراز پیش میتاختی بردشت شقایق آرزوها و اهدافت در امتدادِ خورشید ارزشهایت
و حالا….
این من هستم که آگاهانه بر تو تکیه کردم و با خیال آسوده خودم را به تومی سپارم که همت کوشایَت را میبینم؛؛ میفهمم؛؛؛و لمس میکنم.
تعهدت را پابرجا بمان…
تمرین ۲
از زبان اویی مینویسم که در جایگاه اشیا نمیدانمش اما تا این تمرین را دیدم احساس کردم از زبان او دوست دارم بنویسم👇👇
سلام بانوی مهر و آفتاب…
باز هم به سراغم آمدی و نور چراغ فیتیله ای همیشگی ات واژه واژه های دست نخورده ام را در کام وجودت می ریزد و تو چون اقیانوسی فراخ وسعت می گیری و می آرامی…
دیشب که نیامدی قلبم را به مژگانم گره زدم و چند صفحه آن طرفتر خوابیدم تا بلکه به خاطرم بماند دلارام لحظه لحظه هایت هستم.
با اینکه مرا نمی دانی و نه بدان گونه که میباید میشناسی اما عطر گلاب انتظارم را آن هنگام که در می گشایی به رویم؛؛؛ گلدان گلدان پیشکش نگاهت می کنم و گوهر گوهر صدایت را ضمیمه ی گوش های سکوتم…
تو مرا می خوانی و من سر سپرده بر دل سپردگی هایت؛ ره می سپارم به خود نمائی …
تو کام از میِ خواندن من بر می گیری و من بر بطالت عمرت خط بطلان میکشم به پاس ارج نهادنت بر من …
بی منت حکم مستی میزنم بر نوک انگشتانت تا همچو حریری نرم؛ بر سر پنجه های پا برقصی و بیارامی تا شبی دگر سوت سُروُرت را بر من بدمی همره بانگ موذن بر فراز گلدسته ها …
باصدایی بلندتر صندوقچه ی گشوده ام رابخوان تا همگان بدانندکه تو مرا همیشه بیجان که نه؛ جان بخش دانستی و تنفسم را بر خود فهمیدی ودرکش کردی….
یا رب این نوگل خندان که سپردی به منش
می سپارم به تو از چشم حسود چمنش
گرچه از کوی وفا گشت به صد مرحله دور
دور باد آفت دور فلک از جان و تنش
سلام اي اجاق گاز همراه من . چقدر اين روزها به يادت هستم تو اگر نبودي ما چگونه غذاهاي لذيذ مي پختيم . تو و پنج شعله ات در هر شرايطي ، چه شاذي و غم ، چه عزا و چه عروسي همراه ما بوديد . اما من هميشه كوچكترين شعله ات را دوست تر مي دارم او رفيق هميشگي من است هر گاه بي غذا باشيم او در صف اول اماده به خدمت است . گاهي گرماي تو در سرماي زمستان لذتي غير قابل وصف مي دهد . مراقب خودت باش به فرزندانت سلام برسان
3
سلام خود خیلی عزیزم
دختر روزهای سخت این روزها را چگونه می گذرانی من فقط یک چیز را خوب می دانم شاید گاهی از جفا و ناملایمت های روزگار خسته شوی و گوشه ای دنج را انتخاب کنی آبی بنوشی خستگی در کنی گرد و غبار راه را بزدایی اما یقین دارم مثل همیشه بلند می شوی و جاده زندگی را در پیش خواهی گرفت و پیش میروی تا به منزل بعدی برسی. من تو را یک دختر صبور می شناسم. کسی که گرچه از قضاوت ها و سنگ اندازی در مسیر خاطرش را مکدر می کند اما نمی گذارد گرد کینه برایش همیشگی شود. تو زمستان های زیادی را از شاخه هایت عبور دادی. تو مرا یاد یک درخت می اندازی که در دل خاک ریشه هایش محکم با زمین پیوند خورده است. اره و تبر نمی تواند ریشه هایت را بخشکاند. گنجشک ها و کلاغ های زیادی روی شاخه هایت لانه ساخته اند و بعد از مدتی کوچ کردند. تو در این جنگل بزرگ روزهای بارانی کم نداشتی. اما کماکان سبز سبزی.
مهربانم با آن که سایه هایت را به هیچ چشم داشتی به رهگذران می بخشیدی و دم آخر بر تنت یادگاری حک می کردند و با اندوهت تنهایت می گذاشتند نمی توانی از محبتت دست برداری چرا که بعد سال جزیی از ذات شده حتی اگر این چرخه گیتی بارها تکرار شود.
همیشه بیشترین صفتی که در وجودت بود و ستایشش می کرد جسارت بود این که محکم و استوار می ایستادی.
می دانم این روزها از دریچه دیگری به زندگی نگاه می کنی و برایت خوشحال هستم چرا که یاد گرفتی زندگی چیزی جز دوست داشتن خود نیست.
باسلام.نامه ای به مری وول استونگرافت گادوین شلی.نویسنده محبوبم.مری عزیزنمی دانی چقدردلم میخواست درزمان من می بودی وبیسترمی نوشتی مطمعنم حرفهای زیادی برای گفتن داشته ای وایدهای زیادی درسرت بوده.توآنقدرزیباوروشنفکرانه نوشته ای که امکان نداره کسی ازاثارت بخواندولذت وهیجان راتجربه نکند.چقدر ازکتاب علمی تخیلت به اوج هیجان رسیدم داستان فرانگنشتاین کتابی که هنوزهم برای امروز اید دارد اثریی که به طور خلاقانه علم وتخیل باهم درآمیخته شده وعشق به زیبایی شخصیت پردازیت بی نظیراست می شود احساس هرکدام رادرک کردمی شود درقالب هرکدام رفت واززبانشان حرف زد حتا اززبان انسان زشتی که همه ازآن می ترسیدند موجود ترسناکی که برای به دست آوردن عشق ودوست داشته شدن دست به جنایت زد.من تحسینت می کنم باوجودگذشت دوقرن هنوزهم اثارت محبوب هستن هنوزهم چاپ می شوند.گاهی درخودم این حس رادارم که کمی شبیح به توهستم ویاشاید دلم میخواهدشبیحت باشم مثل توفکرکنم مثل توبه زیبایی بنویسم.اگرچه مرگ غم انگیزی داشته ای اماازاینکه بعدازمرگ هنوزهم نوشتهایت حرفهای تازه ای برای گفتن دارن تورامی ستانم..۲اززبان میخ به خودم.تاحالافکرکرده ای من چه تحمل وصبری دارم ازمن تابلوهای بزرگ آویزان می شوندتابلوهای که ازدیدنشان لذت می بری هرگزفکرکرده ای من چطور این سالهاتابلوهارانگه میدارم ونمی گزارم پاین بیفتند.تاحالافکرکرده ای من بااین جسته کوچکم چرا می توانم این همه وزن راتحمل کنم شایدمی گویی خب من آن رامحکم به دیوارکوبیده ام امانمی توانی درک کنی طاقت من هم روزی تمام می شود حواست باید باشد گاهی به من سربزنی ومرامحکم ترکنی تاقبل ازاینکه تابلوهایت به پاین سقوط کنند امابااین حال من صبربسیاری دارم خودت راگاهی جای من بگزارآیاتومی توانی وزنی بیشترازخودت راسالهاتحمل کنی ازخودت بپرس صبرکدام یک زیادتراست.می شودباصبوری واستواری به بزرگترین معجزهارسید..۳نامه ای به خودم وقتش شده دیگرتغیرراایجادکنی بافکرکردن به گذشته راه موفقیت خودت را سدنکن همش نگوکاش زودتراین کارامی کردم همش نگوزمان ازدست رفت ومن درجای خودم ماندم.بااین حرفهاخودآزاری نکن.این فکرها وافکارمنفی رارهاکن تودرمسیرجدیدی قدم گذاشته ای حالاوقت تلاش است وقت آن است که کارهای ناکرده بکنی وقت عوض شدن اوضاع است موفقیت خودش به سراغت نمی آید بایدبرای رسیدن به آن بایدحمتت رابه کارببندی ودرپی آن باشی پشتکاروجدیت رادرپیش بگیر مطمعاباش به آنجه درسرداری میرسی دیگردرپی گذشتهاخودت رابندنکن آینده روشنی پیش روی توست به سمت آینده بروباگامهای استواراین همان کارمورده علاقه توست ثابت کن که می توانی به موفیتهای بیشماربرسی همیشه آزوی موفقیت کن برای خودت. باسپاس
تمرین نامه نویسی-3- نامه نوشتن برای خودم ! سلام منِ عزیز !! می دانم این روزها شاید اکثر اوقات حال و حوصله نداشته باشی. البته اکثر آدم ها به دلیل شرایط موجود دچار این حال شده اند اما می دانم که آنقدر قوی هستی که این روزهای سخت را هم پشت سر خواهی گذاشت . دلتنگم برای شیطنت های کودکانه و خنده های از ته دل. برای روزهایی که مسئولیت ها کمتر و فراغ بال بیشتر بود. ولی حسی درونی به من می گوید بعد از این همه روزهای سخت و کسالت بار منتظر یک خوشحالی و شادی بی پایان باش !! مثل شادی که وقت تعطیل شدن مدرسه داشتی یا مثل رسیدن به تعطیلات تابستان. مثل شادی روز اول مهر هر سال که یکی دو هفته مانده به رسیدنش ذوق می کردی و لحظه ها را می شمردی که بوی کتاب و دفتر تازه هوش از سرت ببرد. هنوز هم برای رسیدن مهر و روزهای شروع سال تحصیلی ذوق و شوق داری. هنوز هم روزهای پاییز به دنبال برگ های رنگارنگ و قشنگ می گردی. هنوز هم زیر باران حال و هوای خوبی داری و این ها نشانه های خوبی هستند. کودک درون اگر یک روز کودکی نکند و پا بگذارد به دنیای بزرگسالی دیگر زندگی چیزی جز تکرار نخواهد بود. به شادی ها فکر کن و به کودک درونت پر و بال بده برای شیطنت، برای خندیدن و بازی کردن. روزهای بد خیلی زود می گذرند فقط چون سخت هستند فکر می کنیم زمان زیادی طول می کشند اما واقعیت این است که سختی ها زودگذر تر از آسانی و شادی هستند. بخند و به روزهای خوب فکر کن و برای گذراندن آن ها از همین حالا نقشه بکش. غصه خوردن و غر زدن را همه بلدند. تو متفاوت باش و شاد زندگی کن تا شادی ها هر روز بیشتر از روز قبل به سمت تو جذب شوند. به سپیدی پس از هر سیاهی به شدت امیدوار باش!!
تمرین نامه نویسی- 2 – نوشتن از زبان یک شئ : من یک روان نویس آبی هستم. از همان ها که دوستش داری و همیشه برای نوشتن هر چیزی دنبال آن می گردی. با نوک روان و رنگی به زیبایی آسمان. از اینکه یکی از اجزای حذف نشدنی زندگی تو در تمام شرایط هستم خوشحالم. اوقاتی که باید کار اداری انجام دهی، اوقاتی که برای دل خودت می نویسی، وقت هایی که از سر بی حوصلگی خط خطی می کنی، وقتی از دلتنگی بین گریه هایت روی کاغذهای خیس به زور با من کلمه ای به جا می گذاری و وقتی از خوشحالی نقاشی می کشی و خیلی وقت های دیگر که من تنها شریک و همدم لحظه هایت هستم. بدون اینکه بدانی با غصه هایت غصه خورده ام و با شادی هایت شاد بودم. می دانی با من، کار چند صد نفر و شاید چند هزار نفر را در این سال ها راه انداخته ای؟! همان هایی که هنوز هم بعد از سال ها گاهی با پیامی کوتاه احوالت را می پرسند و از کمک هایت تشکر می کنند. از اینکه وسیله ای هستم که با کمک آن توانسته ای این همه دوست دور و نزدیک برای خودت داشته باشی به خودم افتخار می کنم. دلم می خواهد همیشه آسمان زندگیت به رنگ جوهر من آبی و درخشنده باشد و هیچ وقت از روی غم و ناراحتی خطی ننویسی و نقشی خلق نکنی.
تمرین نامه نویسی- 1 نامه نوشتن برای نویسنده محبوب: خانم جوجو مویز دوست داشتنی من سلام ! دو سال است کتاب های رمان زیبایی از شما می خوانم و واقعا از خواندن آنها لذت می برم. فضا سازی عالی از خصوصیات داستان های زیبای شماست. اعتراف می کنم تا صد یا صد و پنجاه صفحه اول بعضی از رمان هایتان نمی شود متوجه اصل داستان شد چون به شدت درگیر توضیح ریز به ریز خصوصیات آدم ها، مکان ها و اتفاقات هستید که این در ادامه داستان به شدت برای فهم عمق جریان به کار می آید. گاهی وقت ها آنقدر از این موضوع کلافه می شوم که کتاب را برای چند وقت می گذارم کنار و بعد از مدتی سراغش می آیم و گاهی هم با شور و اشتیاق زیاد برای رسیدن به اصل موضوع زودتر سعی می کنم صفحات اولیه داستان را بخوانم. خلاصه اینکه کتاب ها و نوع نوشتن شما را دوست دارم و دلم می خواهد بتوانم در آینده قلم توانمند و زیبایی مثل شما داشته باشم. مشتاق خواندن کتاب های بیشتری از شما هستم کتاب هایی مثل شاهکار سه قسمتی شما در : من پیش از تو – پس از تو – هنوز هم من
یا کتاب بسیار زیبا و جذاب یک به علاوه یک که ارزش های زندگی و دوست داشتن واقعی را به خوبی نشان داده اند.
ممنون از اینکه هستید و می نویسید و با نوشته های خود جهان را زیباتر و دوست داشتنی تر از همیشه به نمایش می گذارید. بهترین ها را برای شما آرزو می کنم.
وین دایر عزیز سلام فوق العاده ایی بسیار عالی چگونه بگویم از کتاب ندای درون از کتاب مشیت الهی و یا ازخود مقدس به من بگو بگو …خاطرات کودکیت و سرخوشی وایمان و جسارت و قصه زندگیت به من نوید داد که تلاش امید کوشش وتوکل چیست وین عزیز معنویت توحید در تو معنی میاید. داستان بخشندگی مخصوصا پدرت مرا ذوق زده و به وجد آورد این نیرو و انرژی چیست در شما .؟چگونه؟ به این نیرو برسم؟ و این نیرو را به کمال رسانده و حفظ کنم …وین عزیز مصاحبه زیبایت با استر هیکس نازنین از کارهای بینظیرتان بود گاهی با خود می گویم کاش میتوانستم با شما گفتگویی کنم اما افسوس…..خوشبختانه اکنون فرصتی ایجاد شد که نامه ایی برایت بنویسم جملاتی که در کتاب میخوانم روحم را تازه و ورود حجم عظیم اکسیژن را متوجه میشوم کادر من جریان میاید خدایا سپاس گزارم که مرا به سوی شما هدایت کرد…این هدایت ماندگار باد. امین..وین عزیز به همت وپشتکارت وتوانایی ات برای خود شکوفایی انسانها غبطه میخورم روزی ارزو داشتم روانشناس میشدم و میتوانستم به جهان خدمت کنم اما با خواندن کتاب خاطرات زندگیت دیدم میشود به چیزهای بهتر اندیشید الهام گرفتن از تو که خود شکوفایی بزرگترین رسالت ما آدمیان است …وین عزیز کاش جواب نامه ام را بدهی و عاشقانه از خداوند میخواهم نامه م رابه روح تو برساند.والهام الهام الهام…
نامه به نویسنده محبوب خود:
پرفسور یالوم عزیز سلام!
ارادت مرا از فرسنگها دورتر از کشوری که حتی شاید اسم آنرا نشنیده باشی سمت شما روانه می کنم. حدود ده سال پیش توسط یکی از بهترین اساتید دوره دانشجویی با کتابهای شما آشنا شدم. آن موقع دانشجوی رشته مشاوره بودم و استاد در واقع می خواست با معرفی شما به ما چیزی بالاتر از وظیفه ای که وزارت علوم در خصوص سیلابس درسی ما بر گرده اش اجبار کرده بود به ما ارایه کند. اولین کتابی که از شما خواندم کتاب هنر درمان بود. کتابی بود از تجربیات شما در مقام یک درمانگر روانشناسی ولی با رویکردی داستان گونه. بسیار جذاب و خواندنی. به یاد دارم که حتی حاضر نبودم برای انجام کارهای ضروری دیگر آن را زمین بگذارم و خواندمش تا تمام شد. مفاهیم پیچیده در روابط انسانی، خصوصا رابطه پیچیده روانشناس و مراجع را چه ساده کرده بودید استاد! آن روزها رویای درمانگر شدن در من قویتر بود تا رویای نویسنده بودن و این بود که تصمیم داشتم با نگاهی شبیه نگاه شما با مراجعینم برخورد داشته باشم. بعد از آن کتابهای دیگر شما را نیز خواندم. روان درمانی اگزیستانسیالیست، خیره به خورشید، مامان و معنای زندگی کتابهای دیگر شما بودند که با علاقه خواندمشان و اوج جذابیت نوشتار شما را در کتاب “وقتی نیچه کریست” درک کردم. کتابی که در آن شخصیت محبوب من “فروید” در مقابل فیلسوف بزرگ نیچه قرار گرفته و چالش معنای زندگی بین آن دو به صحبت و مباحثه گذاشته می شود. سه کتاب دیگر شما را در برنامه ماههی اینده دارم که بخوانم و از شهد کلام شما جانم را سیراب کنم. بابت تمام خدمتی که به بشریت در قالب یک روانشناس کرده اید قدردان شما هستم و بیش از آن ممنون هستم که تجربیات و افکار خود را در خصوص مفهیم وجودی- مرگ، آزادی، و تنهایی- که جان انسان را قرنها به خود مشغول داشته است با ما در میان گذاشته و اجازه دادید تا دمی از عینک وجود پرمغز و مهربان شما دنیا را ببینیم.
دوستدار شما
نمی دانم ازاین چیزی که برایت می خواهم بنویسم دلخورشوی یانه راستش وقتی که تازه مارابرای همیشه ترک کردی، خودت راباکابوسهای شبانه ام خوداده بودی دلم می خواست هیچ وقت درخوابهایم ازتوفرارنکنم اماباوجودخوبیهایی که درحقم انجام داده بودی ترس احمقانه ای که بادیدارت درخوابهایم به کابوس تبدیل میشدداشتم،حال خیلی وقت است به خوابم نیامدی دلم برایت تنگ می شودراستش بعدازرفتنت مدتهاپابه داخل خانه ات نگذاشته بودم چراکه بدون توآن خانه بوی زندگی وآرامش نمیداد،حال که شش سال ازرفتنت به دیارباقی می گذردخانه ات رنگ وبوی تازه ای گرفته دخترانت همچون خودت قدکشیدن وبوی خودت رامی دهند.می خواهم برایت بگویم هیچ وقت توراازیادنبرده ایم وهمیشه یادت زنده است ومن ودخترانت برای همدیگربه مانندخواهریم نه برادرزاده وعمه.
الگوی من در استقامت و پایداری توبودی ، از اینکه با همه جدی صحبت میکردی لذت میبردم ولی گاهی از تصمیناتت برای خواستگارها عصبی میشدم ، تو دختر تحصیلکرده و باهوش چرا سریع و با یکبار آشنایی جواب رد میدادی مگر از پسرها در حلسه اول چه توقعی داشتی ، اون اقایی که مدیر یکی از شبکه های تلویزیون بود بسیار نر باوقار و شیک پوشی بود چرا اورا جواب کردی ، اون آقای مهتدس فقط بخاطر اینکه کفشش را از پایش درآورده بود و وارد منزل شده بود مگر چه عیبی داشت ؟ اگر جنبه مثبت قضیه را میدیدی بخاطر بارندگی و خیس بودن خیابان کار درستی کزده بود و فرشهای مارا کثیف نکرد ، تو فقط بدون هیچ منطق و دلیل تمام خواستگارها را جواب رد دادی و من چون از شما کوچکتر بودم نمیتوانسام روی تفکرات و تصمیماتت اثرگدار باشم و برای همین منظور ساکت میشدم و فقط غصه میخوردم ، باور کن هر وقت میشنیدم خواستگار داری از لای درب اطاق یواشکی طرف را برانداز نیکردم آخه اونموقع من ۱۵ سال داشتم و بد و خوب را تا حدی میفهمیدم ولی دلایل منفی تو برایم مسخره میامد تا اینکه این آقازاده کرمانشاهی چرب زبان امد و قاپ تورا دزدید و من از اول ازش بدم میامد ولی تو خیلی از آداب معاشرتهایی که بلد نبود را ندیدی و وقتی مدر باشما صحبت کرد داداش بزر به شنا دانه دانه گوشزد کرد خود را به ناشنوایی مطلق زده بودی و بیکباره با چند جلسه و چرب زبانی های پیاپی تعوع آور تورا اسیر خودش کرد ، هر دفعه که مبامد تا باهم بیرون بروید از رفتار سبک و لوس بازیهایش چندشم میشه و لپ مرا نیگرفت انگار که با بجه دوساله طرف است و من هر دفعه از دستش فرار میکردم ، بهرحال با مخالفتهای برادر و تا حدی پدر ، تو پای سفره عقد نشستی و مجبور شدی برای سکونت به کرمانشاه بروی و کاملا خام او شده بودی و من مطنئن بودم که تورا سحر کرده بود ، بهرحال مدر و مادر تورا بدرقه کردند و به کرمانشاه بردند ، چیزی نگذشت و خبر بارداری تورا شنیدیم و دختر زیبایی خدا بهتان داد و سال بعد دختر دیکر و سال بعد دختر دیگر و انگار ماشین جوجه کشی راه انداخته بودید و بخاطر پسر تورا مجبور به آوردن بچه میکرد و آنزمان در سالهای ۱۳۵۶ به بعد سونوگرافی نبود و تو بخاطر استحکام زندگیت جهارمی را آوردی و پسر شد ، ظاهرا طمع و حرص بجه دار شدن از فکرش بیرون آمده بود و چیزی نشد که متوجه شدیم به سرطان رحم دچار شدی ، کرمانشاه منطقه جنگی بود و متاسفانه این بیماری لعنتی در آنحا زیاد بود اکثر کرمانشاهیها به تهران آمده بودند ولی چون شما فوق لیسانس ادببات فارسی بودی ، در دبیرستان تدریس میکردی و تا مدارس تعطیل نشد شما به تهران نیامدید ، البته آمدنتان به منزله اقامت دایم نبود و فقط بخاطر بمبارانهای پیاپی بود و در تهران برای درنان پیش دکتر عزی رفتی و بعد شیمی درمانی دکتر رافت و حالت کمی بهتر شد و بعد از یکسال به ان شهر منفور لعنت شده برگشتی و دوسال بعد سرطانا عود کرد و به سینه ات زد و دو مرتبه به تهران آمدی و در منرل مادری و پیش دکتر عطری تحت نداوا قرار گرفتی وووووو داستان خیلی طدلانی است ولی از عشق و عاشقی خبری نبود و بیماری که تورا آزار میداد برای همسرت عادی شده بود و از طنز گویی خبری نبود و درد تورا که میدیدم بخودم نفرین میکردم که ای کاش آنزنان بزرگ و قوی بودن و جلوی انتخاب خووهر گل و نازنین و زیبا و تحصیلکرده ام را میگرفتن و با صحبتها قانعش میکردم و با اون فرد ازدواج نمیکرد ، یکسال است که خواهر عزیزم تورا ندارم ولی در ایام هفته اکثرا تا صبح باتو در حال گردس و شلدی هستم و گاهی مکدر و غمزده میبینمت و فردای آنروز دیوانه و سرگشته هستم ، دوستت دارم و همیشه در قلب من هستی و در تنهایی هایم با تو درد دل میکنم و ررای روح زیبا و لطیف و مهربانت آرامش و شادی آرزو دارم ، امیدوارم بهشت موعود از ان تو گردد تا جهنم این دنیا را برایت جبران کند ، دوست دارم خواهر نازنینم
سلام برای قلب پردردت آرزوی آرامش می کنم حالتون بامن غریبه نیست براهمین درکتون می کنم باهمه وجود🌹
نامه نویسی :
عزیزم ، حدود 9 ماه است که تو همنشین تنهایی و خلوت من شده ای. بسی تاسف می خورم که چرا ده سال پیش تورا برای خودم نگرفتم تادرگوشه دنج اتاقم همدمم باشی. و چرا برای نوشتن های طولانیم فقط از ابزار خودکار و کاغذاستفاده کردم و تو کجا بودی زمانی که آن ها را می نوشتم و بعد به خاطر کمبود جا یا دورشان انداختم و یا گم کردم. البته که هنوز بسیار ی از آن هارادارم. ولی الان باکمک تو و اینترنت نازنین، توانستم دلنوشته ها و قصه ها و مقاله هایم را به اقصی نقاط جهان بفرستم. تا شاید کسی با خواندن آنها نکته جدیدی را بیابد ویا لبخندی برلب شخصی کاشته شود.زمانی که درکنارم هستی با نواختن برروی دگمه هایت حس نواختن پیانویی ر ادارم که سال هاست در آرزوی داشتن و نواختنش هستم. اما نواختن باتو را بیشتر دوست دارم، چون با این نوازش به دنیای بیکران آدمها و علم هاو قصه ها و… راه پیدامیکنم. من که عاشق چیزهای تازه و نو هستم باتو به ان ها دسترسی پیدا کرده ام. وقتی درکنار توهستم گذر زمان را حس نمی کنم و ئاز دنیای اتاق و خانه و خارج می شوم وگاهی با شنیدن صدای اعتراض افراد خانه به خودم می آیم و تازه متوجه میشوم که چندین ساعت را در حال و هوایی دیگر بوده ام. من با کمک تو توانستم ان چه را که درگنجینه مغزم تلنبار کرده بودم به تمام دنیا صادر کنم و سنگینی آن را از وجودم بردارم.
پس تورا دوست میدارم لطفا تا انتهای راه بامن بمان و همیشه شارژباشو درهمه جا همراهیم کن.
نامه ای از کتاب به من
ابتدا از تو تشکر می کنم که بیشتر اوقاتت را در زندگی با من گذرانده ای و من یار تمام دوران تو از کودکی تا به حال بودم. همیشه با من بودی و از من مانند عزیز ترین چیزهایت مراقبت کردی. مرا به عنوان هدیه به دوستانت داده ای و همواره مرا به دوستانت معرفی کرده ای. چنان بر روی من تعصب داری که یکی از ملاک شخصیت افراد را میزان دوستی با من قرار داده ای. در تنهایی هایت مرا به دست گرفته ای و فارغ از زمان و مکان خوانده ای. البته گله ای هم از تودارم. بارها هم پیش آمده که مرا با ذوق فراوان خریده ای اما بعد تنها گوشه ای از اتاقت را اشغال کرده ام بی آنکه مرا بخوانی. من با اشتیاق به خانه تو آمده ام اما تو مرا با وسایل تزیینی اشتباه گرفته ای. ارزش من به اندازه میزان توجه تو به من است. پس از تو می خواهم دیگر اینچنین وحشتناک با من رفتار نکن. دوستدار همیشگی تو
نامه ای به خودم
زهره ی عزیزم سلام
میدانم که این روزها سخت مشغولی وکارهایت چند برابر شده دلتنگ عزیز دردانه ات هستی وچه خوب که این روزها سرگرم کلاس نویسندگی هستی وکمی فقط کمی دوری پسرت را فراموش میکنی.
خوشحالم که پس از سالها کار مورد علاقه ات را انجام میدهی کاری که باید سالها قبل شروع میکردی ومیدانم که با تمام گرفتاریهای تمام تلاشت را میکنی تا از این دوره وآموزش های استاد گرامیت نهایت بهره را ببری.
اینکه میبینم به دنبال پیشرفت هستی وبا وجود مشغله ی زیاد تایپ کردن را یاد گرفتی برایم دلپذیر است.
از نظر دیگران تو همیشه زن سخت کوش وبا اراده ای بودی ولی من میدانم که پشت این چهره ی مصمم و مغرور چه رنجهای زیادی که کشیده ای ولی برایت آرزو میکنم تا در این سالهای میان سالی ات به آرزوهای نوجوانی ات جامه ی عمل بپوشانی وبه کارهایی که به آن عشق میورزیدی بپردازی.
در این روزهای سرد وقرنطینه کمی به خودت مرخصی بده وبه علائق ات برس کتاب بخوان واعتماد به نفست را از دست مده.
شاید تا امروز فکر میکردی نوشته هایت خیلی شاهکار است اما وقتی با نوشته های دیگران مقایسه میکنی میفهمم که چقدر نا امید میشوی.
نام نویسی ات در این دوره واستاد بسیار توانایی که داری بهترین اتفاق دوران زندگی ات است.
برایت آرزوی سلامتی و موفقیت میکنم.
نامه ای برای تار عزیزم.
از اینکه از تقریبا دو سال پیش وارد زندگی من شده ای بسیار خوشحالم.وقتی برای اولین بار تو را بغل کردم در بغلم بی قراری می کردی.هیچوقت روزها و هفته های اول را یادم نمی رود که چه طور توانستم تو را در آغوش خویش بگیرم و سعی کردم تو به من اعتماد کنی و در بغل من بتوانی جان بگیری.با هربار در دست گرفتنت هم آرامش و هم اضطراب نسیبم می شد وقتی ترانه های تکنوازی تار را گوش فرا می دادم حس می کردم که چقدر سهل است ولی هنگامی که اولین مضراب را زدم و اولین پرده را با دستانم گرفتم دیدم نه راهی بس طولانی ،همراه با زحمت فراوران در پیش است.من خودم را یک هنرجویی می دانم که سال ها باید در کنارت بنشیند و یاد بگیرد و تو را در آغوش کشد.نازت خیلی زیاد است سیم هایت حساسندو پوستت نازک.باید نازت را بکشم تا قطعه ای زیبا را بتوانم با تو بنوازم.کافی است یکی از پرده هایت خراب شود آنقدر داد و فغان می کنی که تو را درست کنم.میخواهم با تمام وجودم تو را لمس کنم.چوب بدنت از توت و چوب دسته ات از گردو.سیم هایت را باید با دقت کوک کرد و وقتی وارد اصفهان می شوی دنیا را رنگی میکنی.کافیست شورش را دربیاوری و وارد شور شوی غوغایی به پا میکنی که علیزاده و لطفی از پس تو در خواهند آمد.در بغل شهناز آنقدر ارام هستی که گویا تنها نجوایی میکنی و شهناز با انگشتان گرد زیبایش جانی به تو می دهد که نظیرش را ندیده ام.استادم بار اول از تو تعریف نکرد و مرا محکوم کرد که ممکن است تو را به من انداخته باشند.ازآن وقت جوری جلوی استادم ارز اندام میکنی که او همیشه از تو تعریف می کندو می گوید مهسا ساز خوبی داری و قدرش را بدان.ساز من عزیزم نمیدانی هنگامی که مضراب را در دست میگیرم تا بروی سیم هایت بکوبم چقدر خوشحالم هیچ کسی نمی تواند حس و حالم را درک کند گویی هزاران سال است که گمگشته ای داشته ام و آن گمگشته تو بودی.وقتی به سفر می روم گاهی همراهم هستی و گاهی نمی شود و آن جاست که دلتنگت می شوم و وقتی باز می گردم با اشتیاق تمام به سویت کشیده می شوم در آغوشت می گیرم.اگر بدانی که چقدر دلم می خواهد آنقدر تکنیکم قوی شود که بتوانم ساعت ها بروی تو ردیف بنوازم.میخواهم انقدر خوب شوم که از این دنیا کنده شوم و با تو سفر کنم.سفر کنم به دنیایی دیگر و پر از زیبایی های دیگر.من را ببخش اگر آن طور که باید بیشتر بغلت نمی کنم.تو جز جدا نشدنی زندگی من هستی و می خواهم تا آخر عمر یار و رفیقم باشی.همراهم باشی و به من کمک کنی.اگر بدانی تا کنون چقدر به من کمک کرده ای.هیچ کس جز من نمی داند که تو چه کمک ها که به من نکرده ای.از اینکه روزهای کلاس می رسد بال در می آورم که می خواهم قطعه ای جدید را بروی تو اجرا کنم.ایکاش وقت بیشتری داشتم ولی خوب حیف که برای آن که تو را بنوازم باید به سرکار بروم تا پول استاد را تهیه کنم و بتوانم با تو در کنار استاد عزیزم درس های جدید یادگیرم.من می خواهم همیشه در کنارم باشی تو جزیی از تار و پود دستان منی.سیم هایت در رگ هایم نفوذ کرده و جدا نمی شود.بدنت در بغلم جای گرفته و بغل من جای خالی را تو را همیشه حس میکند.اگر هزار سال هم قهر کنی باز نازت را خواهم کشید و تو را در بغلم جای خواهم داد.دوست دار همیشگی ات مهسا.
نامهای به خودم
اکنون این نامه را می نویسم برای ۵۰ سالگی ام آیا توانستی گره از مشکلی بازکنی یا دست پایینتری
را بگیری یا ینکه اسیر دوران شدی و هر آنچه می بایست میشدی را فراموش کردی روزگارت به چه
منوال است آیا توانستی به همه خواسته هایت دست یابی آیا توانستی به آلمان و فرانسه سفر کنی آیا
توانستی در شهر ونیز سوار بر قایق های معروف و زیبایش شوی و تحت تأثیر آن و حس حالت و آن
خاطرات بتوانی یک کتاب درخور و مفید بنویسی آیا توانستی در کافه های پاریس چای و قهوه بنوشی
و به ایده های ناب فکر کنی و داستانی جذاب خلق کنی اینها چراغ هایی هستند که ۱۰ سال قبل برایت
16
روشن کردم . اگرچه چراغ هایت بیشتر شده بدان در هر صورتی برنده دنیا شدی آری هر آنچه که
امروز خواستهای و هر بذری که امروز بنشانی نتیجه اش را در آینده ای نه چندان دور خواهی دید
کائنات همیشه گوش به فرمان توست
تمرین:نامه اززبان شی به خودتان
وقتی روبرویم مینشینی وروی کاناپه لم میدهی وتخمه میشکنی وبادقت به من نگاه میکنی لذت میبرم. دوست دارم آنقدر فیلمهای رنگارنگ به تونشان دهم تا اصلا چشمت را ازمن برنداری ، دلم میخواهد باهم دوستان صمیمی شویم. ازتوچنددرخواست دارم اینکه دراولین فرصت برای من یه آنتن درست وحسابی تهیه کنی من هم قول میدهم بدون خَش وبَرفک همه فیلمها را به تو نشان دهم. درخواست دیگرم این است که کنترل من راجایی قراربدهی که دردسترس بچه ها قرار نگیرد چون وقتی کنترلم بدست یک بچه میافتد آنقدر شبکه هاراعوض میکند که من سرگیجه میگیرم یا آنقدر من را خاموش وروشن میکند که حالت تهوع پیدا میکنم، ودرخواست آخرم اینکه بدانید من هم مثل شمانیاز به خواب دارم وخسته میشوم اما شما بدون توجه به این موضوع بیشترشبها تاصبح من راروشن میگذارید واصلا به عواطف وخواسته های من توجه نمیکنید. لطفا یک روکش مناسب برای من تهیه کنیدتاموقع استراحت روی خودم بکشم وازشر نورهای اطرافم خلاص شوم واجازه دهید من هم شب تاصبح مثل شما استراحت کنم.
نامه ای به نویسنده محبوبم آنتونی رابینز
آنتونی عزیزم سلام، خیلی وقت بود که دوست داشتم به شما نامه ای بنویسم ودرآن به خاطر نوشتن کتابهای زیبا وشگفت انگیزتان ازشماتشکرکنم. آنتونی جان کتابهای شما درمانهای مختلف زندگی برایم به نوری بوده که راه را به من نشان داده وقتی کتاب موفقیت نامحدود رامیخواندم باشما زندگی میکردم احساس میکردم کنارم نشسته اید ورو درو بامن صحبت میکنید، دستم راگرفته ونمی ذارید من به بیراهه بروم، یا کتاب یادداشتهای یک دوست آنقدر برای من زیبابود که چندین بار آن راخوانده ام وچندجلد ازآن خریده وبه دیگران هدیه دادم از آن کتاب یاد گرفتم که دیگران را دوست داشته باشم ودرحد توانم به دیگران کمک کنم. ازکتابهای راز موفقیت متوجه شدم که موفق شدن آنقدرها هم ساده نیست فقط باید فرمول رایاد بگیری ازخواندن آثار دیگرت یاد گرفتم برای خودم هدفگذاری کنم برنامه ریزی داشته باشم وبرای رسیدن به اهدافم تلاش کنم ودست ازتلاش برندارم تازمانی که به موفقیت برسم. واصلی ترین چیزی که آثارشما یاد گرفتم این بود که خواستن، توانستن است. راستی تعدادی ازسمینارهای شما اهم به صورت زیرنویس دیده ام چقدر دوست داشتم من هم دریکی ازسمینارهای شما شرکت کنم وشما را ازنزدیک ببینم وپای حرفهایتان بنشینم من سالهاست باخوندن کتابهای شما، دارم باشما زندگی میکنم تک تک حرفهایتان برای من مثل چراغ راهنمایی درشبی تاریک بوده. ازشما سپاسگزارم وامیدوارم که به زودی شاهد آثارشگفت انگیز جدیدتان باشم. خیلی خوشحال میشوم که کتاب جدیدتان را با امضای خودتان دراول کتاب دریافت کنم…
سلام
چه قدر دلتنگ هستم براد
چند روزی هست که پروفایلت رودیگه چک نمیکنم برای اینکه بیشتر هوایت را میکنم ،چند روزی هست که خیلی خیلی نسبت دلتنگشدم ،کاش میشد یهویی توی خیابان میدیدمت ولی چه کنم که نمیتوانم ولی امیدوارم ی روزی بیاد بتونم تمام احساس خودمو بهت بگم
بتونم بابت اون چند سالی که کنارت بودم ونبودم رو جبران کنم هنوز اون حرفت که گفتی رو یادم هست
گفتی بهم که تو همه احساس من رو نسبت به یک مرد ازت گرفتم ،،بابت این حرفت خیلی دارم خود آزاری میکنم امیدوارم بتونی در زندگیاینده ات انتخاب خوبی داشته باشی ،
به خدا رابطه من وتو قرار نبود اینجوری بشه ،ولی متاسفم که ،اخه خودتم مقصر بودی به خدا هر چیبهت گفتمکه نمیشه اصرارکردی وعاقبتش شد این سخت برای من ،مطمئن هستم حال تو خیلی بدتر از حال منه ،ولی چه کنم که انتخاب من اشتباه بود در مورد تو ،وانتخاب تو خیلی درست ،من بی نیاز از این رابطه و تو بسیار نیازمند این رابطه ،در هرصورت با تمام وجود ازت میخام منو ببخشی وامیدوارم به این درک برسی که من تنها انتخابم جدایی از تو بود وسایل بگم تنها راه زنده ماندن ..در هرصورت امیدوارم روزی در بالاترین مدارج علمی کشور تو را ببینم واینکه یکیاز اساتید معتبر این کشور شوی
یادت نره از منم تشکر کنی
خدانگهدار ….
3.نامه به خود
مهربانوجان سلام، متوجه شدم که نسبت به گذشته بزرگتر شده ای حالاخودت مادرشده ای وصاحب فرزندانی هستی. ازگذشته درسهای زیادی گرفته و تجربیات بسیاری کسب کرده ای وبهای به دست آوردن بعضی ازتجربه ها برایت سنگین تمام شده.ازاینکه بعد ازیک وقفه 3ساله دوباره شروع به یادگیری کرده ای خوشحالم. وقتی مشغول نوشتن میشوی لذت میبرم واحساس شادی میکنم، به نظرم بهترهست زمان بیشتری را به یادگیری اختصاص بدهی. وقت آن رسیده که برای خودت زندگی کنی وبه علایق وخواسته های خودت توجه کنی. باید دست ازنگرانیهای بی موردت برداری،. شک وتردید راازخودت دور کن وهمیشه شعر خیام را دراین مورد به خاطر بسپار که :چون نیست حقیقت ویقین اندر دست نتوان به امید شک همه عمر نشست
می خور که ندانی ازکجا آمده ای خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت.
به یاد داشته باش که تو یک زن قدرتمند هستی وتوانایی ایستادن روی پای خودت راداری. روی باورهایت بیشتر تمرکز کن وبه یاد داشته باش برای تغییر زندگیت نیاز به تغییر باورهایت داری. ودراخر به یاد داشته باش که خداوند تورا آزاد آفریده پس آزاد زندگی کن.
گاهی کوه بودن شهامت می خواهد .گاهی ایستادگی و مقاومت شجاعت می خواهد و اینکه تو توانستی همچون کو استوار بایستی ودر مقابل طوفان ها و ناملایمت های روزگار سر بلند بشوی ارزش دارد.
کودکی تنها چشم به راه که با حسرت نگاه به آغوش مادرانه ای دوخته که صفت طفلش را می فشورد تو را حسرت زده می کرد دستان نوازش و شانه های گرمی که همیشه مهتاج ودر انتظارش لحظه به لحظه چشم به راه ماندی و هرگز از مسافر خبری نشد .قد کشیدی رشت کردی شکنجه شدی ایستادی.آه که شبها با اشک نامه های بدون پست شده برایش می نوشتی به امید روزی که اورا از نزدیک در آغوش بفشاری و دخترانه های تلنبار شده ات را خرج کنی .
سر بر زانو هایش بگذاری و از شبهای تاریک و سرد از کبودی ها و از حسرت هایت برایش بگویی ….سالها می گذرد و تو همچنان غروب به انتظار چشم بر جاده بی انتها می دوزی و همچنان امید داری و استواری ….تو را می ستایم قلب رنجور من
تمرین درس یازدهم، بخش دوم: نوشتن نامه از زبان یک شئ.
نیازی به معرفی خودم نمیبینم چون واضح است که هستم. نمیخواهم با این نامه، جنگ و دعوای همیشگیامان را شعلهور کنم پس میخواهم با تو دوستانه صحبت کنم؛ خودت خوب میدانی که همیشه چقدر در حق من اجحاف کردهای؛ چرا هر زمان که از خدمات من استفاده کردی و به هر دلیلی در استفاده از من هرز رفتی و زمان باارزشت را هدر دادی، همهٔ تقصیرها را متوجه من کردی؟! چرا همیشه خشم از شلختگی و بیارادگی و بیبرنامگیات را سر من بیچاره خالی میکنی؟ من تنها یک وسیله در دستان بشر برای رفع برخی نیازهای ضروری هستم و اینکه بعضی از آدم از تواناییهای بسیارم سؤاستفاده میکنند تقصیر من نیست. چرا فکر میکنی من مزاحم زندگی تو هستم در حالی که بسیاری از کارهایت را با کمک من انجام میدهی؟! چرا زمانی که با وجود داشتن کارهای مهم زیاد، برای فرار از مسيولیت به من پناه میآوری و به برنامههایی که خودت نصب کردی سرگرم میشوی و زمان و مکان را فراموش میکنی، بعد از آن شروع به غر زدن میکنی که: باز هم این موبایل فلان فلان شده، مرا از کار و زندگی انداخت! عزیز من، من فقط یک وسیلهام در دستان خالی تو؛ توئی که تصمیم میگیری چگونه و برای چه و چه زمانی و چه میزان از مهارتها و تواناییهای من بهره ببری؛ به همان اندازه که میتوانی بد استفاده کنی، توانایی استفادهٔ خوب و درست را نیز داری؛ همهاش به خودت بستگی دارد نه من. خودت همهٔ اینها را میدانی فقط خواستم یادآوری کرده باشم تا شاید دفعات بعد، به هر دلیلیم عصبی یا آشفته شدی، منِ بیچارهٔ بیگناه را محکم گوشهای پرت نکنی یا با آن انگشتان لاغر دراز به جان صفحهٔ من نیوفتی؛ تو برای من مهم هستی و میدانم من هم برای تو مهم هستم پس لطفاً بر همین اساس رفتار کن تا هم خودت و هم من از صلحی درونی و مابین خود لذت ببریم
دوستدار همیشگی تو: YOUR MOBILE
تمرین ۱۱
نامه به خودم
سلام به طرز عجیب غریبی هدفمند شدی!!!و از کوچکترین زمانی که به دستت میاد بیشترین استفاده رو می کنی مطالب جدید و یاد که نه با ذره ذره وجودت لمس و درک می کنی….چه اتفاقی درونت رخ داده که این چنین پر بازده شده ایی؟؟؟ یعنی اینقدر مادر شدن روی تو موثر بوده ؟؟؟؟!!!!
گاهی از توانمندی ها و انرژی ات انگشت به دهان می مانم ،انگار روزگار متوقف شده بود و منتظر بود که تو مادر بشوی و تو را روی دور تند بگذارد چه استعداد هایی داشتی که روز به روز در حال شکوفایی است،به راستی با شناخت و رشد روزانه دخترت خودت نیز در حال رشد و نمو شده ایی…خطهایی که زیر چشمانت افتاده زیباترت کرده،موهای سپیدی که درآورده ایی جذابترت کرده سختی و فشار زایمان زودرس و رشد و شکوفایی نوزاد ۸ ماهه روحت را جلا داده است به راستی بهشت هم برای مادران کم است….
نامه از دید سگم بونتی
سپیده عزیزم،صاحب مهربونم مدتی هست که وقت نشده یک دل سیر کنارت بشینم و تو هم با آرامش پشت منو نوازش کنی…
خیلی وقته دونفری با هم پارک نرفتیم و من دلم برای اون زمانها که عصرها کنارت روی مبل لم می دادم تنگ شده…
الان یه مدته من از شدت حسودی ،به خاطر اینکه تو به جانا بیشتر توجه می کنی و مدام بغلش می کنی بهش غذا می دی و حمومش می بری عاشقانه نگاهش می کنی از اون نگاه ها که اون اوایل به من می کردی…..
من با تمام وجودم دوستتون دارم فقط می خوام منم ببینید،بازی ها و خود شیرینی های منم با همون عشق و علاقه دنبال کنی….
من غیر از شما که کسی و ندارم
شاید جثه ام بزرگ باشه ولی دلم خیلی کوچولوئه درست به اندازه همون روزی که اومدی از دامپزشکی منو تحویل گرفتی یادته چه جوری بودم چقدر کوچولو بودم…
بخش اول تمرین درس یازدهم: نوشتن نامه به نویسندهٔ محبوبتان.
نوشتن نامه به «جک لندن» نویسندهٔ کتاب محبوبم «گرگ دریا».
سلام به شما نویسندهٔ کتاب شگفتانگیز «گرگ دریا».
آقای «لندن» عزیز، اکنون میدانم که چه گذشتهٔ سخت و چه مرگ غمانگیزی داشتید. برایم سخت است که باور کنم نویسندهٔ توانایی همانند شما، فقط چهل سال عمر کرده و سپس دار فانی را وداع گفته باشد. چقدر فهمیدن این موضوع ناراحتکننده بود برایم؛ فقط چهل سال! البته چهل سالی پر فراز و نشیب و پر از تجربه.
پدری که از آغاز شما را نخواست و مادری که از شدت فشارهای روانی در حالی که هنوز در شکمش بودید دست به خودکشی زد و برای بار دوم نیز سعی در متلاشی کردن سر پر اضطراب خود کرده بود! مطمئنم کودکی سختی را گذراندید به دور از پدر و مادری که شما را به دست دیگری دادند و دورتان کردند از خود تا در کنار زنی دیگر در زاغههایی محروم بزرگ شوید…تلاشتان برای پیشرفت برای من قابل ستایش است…زمانی به آن بخش از زندگینامهٔ شما رسیدم که از کارهای سخت و سوءتغذیهای که باعث بیماری شما شده بود میگفت، قلبم به درد آمد از آن همه مظلومیت و بیکسی شما؛ میتوانم درک کنم که به چه دلایلی دچار برخی سؤرفتارهایی شدید که زندگی را برایتان بسیار دشوارتر کرد…اعتیاد دشمن اصلی آدمهای فقیر و دردمند است؛ کمین نشسته تا بیشترین بهره را از رنج و بیچارگی انسانها ببرد…چقدر برایم ناراحتکننده است که نویسندهٔ گرگ دریا را اینگونه ملول و بیمار تصور کنم.
با همان جملات اولی که ولف لارسن را توصیف کردید و در ذهنم نقشی ماندگار از او رسم شد، عاشق آن شخصیت باورنکردنی خشن و مرموز اما دوستداشتنی شدم! البته همفری را نیز دوست داشتم اما آیا عشق قابل قیاس با دوست داشتن است؟! متأسفانه من فقط همین یک کتاب را از شما خواندهام اما چه کتاب شگفتانگیزی! کتابی که اثر ماندگارش پس سالها هنوز تر و تازه و قابل حس است. شما با کتابتان ذهن خستهٔ مرا، از جهل دنیای بستهام به دنیایی متفاوت و زیبا پیوند زدید و این نامه، تشکر کوچکی بود از شما بابت این لطف جبرانناپذیر! علیرغم زندگی سخت و پر مشکل و پر چالشتان و با وجود پایان به ظاهر تلخ و ناموفقتان؛ من شما را شخصی موفق و زندگی و مرگتان را سربلندانه و افتخارآمیز میدانم و آرزو میکنم اکنون در آرامشی ابدی، به خوانندگان آثارتان لبخند بزنید و آثار رنج و ناراحتی از وجود پر دردتان زدوده شده باشد.
دوستدار قدیمی شما: یکی از خوانندگان اثر ماندگارتان.
درس یازدهم_ نامه به خودم 🦋🎈
سلام دخترک جان، مهدیهِ عزیزم
میدانم خیلی وقته درتلاشم خودم را به تو نزدیک کنم و ارتباط خوبی باهات بگیرم.
بزار راحت تر بگویم، میخوام خودم را زندگی کنم.
با تمام بدی هایم یا خوبی هایی که دیده نشده، زندگی کنم.
مگر چندبار فرصت زندگی دارم که بخواهم برای دیده شدن و رضایت اطرافیان بجنگم؟
آری مهدیه، توهمانی هستی که برای همه تلاش کردی و در روزهای سختت، جزخودت کسی را ندیدی.
حالا دستت رابگیر
خودت را در آغوش بگیر و فقط برای خودت بجنگ
چون
اول و آخر خودتی و خودت ♥️
تمرین درس یازدهم؛ قسمت سوم: نامه به خودم.
سلام؛ میدانستم که گوشی برای شنیدن حرفهای بیگزندم نداری اما همیشه مشتاق و نیازمند صحبت بینیش و کنایه با تو بودهام فقط راهش را بلد نبودم. نامه نوشتن به تو؛ چه پیشنهاد به موقع و خوبی!
میدانم از من دلگیری؛ حق داری؛ به تو کاملاً حق میدهم که از من خشمگین و ناامید شده باشی…به تو بد کردم، خیلی بد؛ حرفهای زهرآگینم از کودکی تا اکنون هزاران بار تو را به گریه انداخت و از من بیزارت کرد؛ هر اشتباه تو، هر چند کوچک و از سر کودکی یا ناآگاهی با انتقاد و تحقیر کردنهای شدید من همراه میشد و روان پاک بیآلایشت را مسموم میکرد. میدانم، میدانم غر زدنها و سلطهگریهایم چه بلایی بر سر کودکی معصوم و نوجوانی سخت و جوانی آشفتهات آورد و اکنون با خواندن نامه چه حالی داری.
خیلی سخت گرفتم به تو اما خودت خوب میدانی همه از سر دلسوزی بود؛ نمیخواهم با دلیلهای بیمنطق آوردن، رفتار و گفتار بیرحمم را توجیه کنم اما…چه میتوانم بگویم به جز حقیقت؟! تو دخترکی بیکس و تنها، رها شده در تاریکیهای ذهن خام پر خیالت بودی. از همان بدو تولد تا همین لحظه، زخم خوردی از همهٔ آشنا و غریبههای آگاه و ناآگاه؛ قصدم تنها محافظت از تو بود در برابر آسیبهای این جهان بیرحم و آدمهایش. خودت میدانی که پشت ظاهر عبوس و بد اخلاق و رفتار سختگیرانهام چه محبت و عشق خالصی به تو دارم. اشتباه کردم؛ اقرار میکنم که بیش از اندازه به تو سخت گرفتم. کودکیات را به سردرگمی و نوجوانیات را به جهنمی زمینی و جوانیات را تباه کردم اما…متأسفم…متأسفم. به خدا قسم که تنها قصدم خیر بود و نجات تو از بنبستهای بیحاصل. پشیمانم و به دنبال جبران. میدانیم که سخت است آن همه زخم زبان و تحقیر را دوا کنیم؛ برای من جبران و برای تو بخشش دشوار است. تو ابتدا ببخش و مهلت ده تا من نیز همهٔ تلاشم را یکجا جمع کنم و جبران کنم آنچه جبران شدنیست.
بیصبرانه منتظر پاسخ تو خواهم ماند. میدانم به زمانی کافی برای زدودن غبار خشم و بیاعتمادی نیاز داری. تا زمان مناسب، در هر فرصتی باز هم برایت نامه خواهم نوشت.
دوست دار همیشگی تو
AS.FA.YO.AM
از ماشین به مرضیه:
مرضیه جان,معشوقه من سلام
من میدونم که توچقد منو امثال منو دوست داری و توهرشرایط وحالتی برای ماها وقت وانرژی داری منم خیلی قدردان و سپاسگزار این لطف ومحبت تو هستم فقط چندکلمه ای باتو درد ودل داشتم و نمیتوانستم آنهارا رودررو به تو بگویم به همین خاطر از مدادی که چندروز پیش از کیفت روی صندلی من افتاد و تو یادت رفت آن را برداری کمک خواستم آن هم تمام حرفای من را برای تو روی صفحه کلاچ که به لطفی بی احتیاطی تو روز به روز فرسوده تر میشود نوشت, دختر نازنین من تورا به اندازه روغن موتور موردعلاقه ام دوست دارم ولی بعضی وقتا خیلی به من بی اهمیت میشوی انگار که من را درآن لحظه دوست نداشته باشی و بخواهی برایم اتفاق ناخوشایند بیوفتد توصیه هایی که پدرت به تو دارد را لطفا لطفا بیشتر به آنها توجه کن؛مثلا روغن من را چک کن میزان آب ماشین و خیلی چیزهای دیگه ارو.من و تمام قطعاتم تورا خیلی دوست داریم وخیلی خیلی خوشحال هستیم که باما حال تو همیشه خوب است و خوشحال ترینیم که درهرشرایط و موقعیت و حال وهوایی باشی بازهم ما میتونیم کنارت باشیم و تو باما لذت ببری.
همیشه برای شادی,سلامتی,لبخند وراندن بیخطر میخواهم
نامه ای به خودم :
سلام سارا جان ، حالت چطور است ؟
راستش نمیدانم چه بگویم نامه نوشتن به تو ، به خودم ، کاری است که قبلا نکرده ام .
اما فکر میکنم تازه ترین حرفی که دارم این است : دوستت دارم .
این تنها حرفی است که هیچوقت قدیمی نمیشود .
تو ضعف ها و نقص های زیادی داری ، گاهی خیلی احمق میشوی و گاهی هم خیلی بیشعور .
از این باخبرم که هیچ دوست صمیمی نداری ، گوشه گیر نیستی اما نمیتوانی خیلی با آدم ها صمیمی شوی .
میدانم بعضی وقت ها حس میکنی چقدر زندگی ات تکراری شده و یا گاهی اوقات حس پیرزن هشتاد ساله ای را داری که به هیچ چیز در زندگیش نرسیده .
گاهی هم حس میکنی آدم مزخرفی هستی و گاهی از خودت بدت میاید و حس میکنی اعتماد بنفست خیلی کم است .
بعضی وقت ها هم حس میکنی خیلی بد مینویسی .
میدانی ؟ من همه چیز را میدانم و بهتر از هر کسی درکت میکنم ؛ میخواهم بگویم مهم نیست !
اصلا مهم نیست اگر احمقی ، گاهی مزخرفی و هیچ دوست صمیمی نداری ، من دوستت دارم من همیشه دوستت دارم و هیچوقت تنهایت نمیگزارم ، خودم بهترین دوستت میشوم تا ذره ای احساس تنهایی نکنی ، خودم همه چیز را درست میکنم تو نگران چیزی نباش عزیزِ من ، تو مهم ترین آدم زندگی من هستی و من با تمام کاستی هایت از اعماق وجودم دوستت دارم .
باز هم برایت نامه مینویسم ،
دوست دار تو : سارا
به نام خدا
نامه ای برای خودم می نویسم . مدام فکر می کنم چه چیز می توانم برای خودم بنویسم؟ تا حالا این کار را برای خودم انجام نداده ام. شاید یک جورهایی از خودم خجالت می کشم . می دانم چه بنویسم اما نمی دانم از کجا شروع کنم وخودم را خطاب قرار بدهم.
فاطمه عزیزم! خجالت می کشم تا به حال خودم را فاطمه عزیزم خطاب نکرده ام ، مدتهاست که با خودم بیگانه ام. دوست داشتم کسی بیاید ودستم را بگیرد، اما امروز که برای خودم نامه می نویسم فهمیدم کسی به جز خودم نمیتواند دستم را بگیرد ومرا نجات دهد.این خودم هستم که باید خودم را حمایت کنم.
دلم می خواست ای کاش این نامه را زودتر برای خودم می نوشتم. نامه ای از خودِ آشنا به خودِ بیگانه ام! ضربان قلبم مانند عاشقی که در فیلمها نشانش می دهد شدید شده است، و می خواهد با معشوقش حرف بزند اما زبانش بند آمده است! درست همان حال را دارم.
فاطمه جان اگر حالت خوب است خدا راشکر، واگر حال دلت گرفته و ابری است بگو تا برایت هرچه لازم داری فراهم کنم.
تعارف نکن عزیزم!
دستانت را در دستانم می گیرم و آرام آرام همراهت قدم بر می دارم تا به همه آنچه می خواهی با هم برسیم ، چرا که فهمیده ام از تنهایی گریزانی وبه حمایتم احتیاج داری.می خواهم حمایتت کنم تا به من افتخار کنی.
می خواهم غمهایت را شنوا باشم، تا کوله باری که همراهت است وپشتت از سنگینی آن خم شده است ونتوانستی آن را زمین بگذاری را راحت زمین بگذاری وآن را رها کنی.
آن غم ورنج ها را از سرازیری کوه رنج پرتابش کنی تا مانند سنگهای گِلی که از بالا به پایین پرتاب می کنی وقتی پایین کوه می رسد دیگر چیزی از آن باقی نمی ماند؛ چیزی از غم در وجودت باقی نماند.
می خواهم آینه قلبت را با مهربانی ومحبت صیقلی کنم.مهربانی را فراموش کرده ای وپشت خشمها وعصبانیتها از یاد برده ای. مهربانی را به تو هدیه می دهم تا لبخند مهر ومحبت روی لبانت نقش ببندد.لوح دلت را گردگیری می کنم تا آثار سیاه وچرکین افکار وکارهای ناپسند از آن زدوده شود.برایت لطیفه های قشنگ تعریف میکنم تا از ته دل بخندی واز ناملایمات فارغ شوی.
برایت یک چای قند پهلو می ریزم و یک فیلم زیبا دانلود می کنم تا در کنار هم آن فیلم را تماشا کنیم واز اینکه همراه هم هستیم لذت ببریم.
می خواهم امروز یک غذای خوشمزه ای که دوست داری بپزم وخودم از تو پذیرایی کنم.
می خواهم از امروز میزبانت باشم وتو میهمانم باشی، مهمان نوازی را از خودت یاد گرفته ام
به نام خدا
نامه ای از زبان یک خودکار
سلام به دوستان گلم، نمی دانم چه کسی من را به عنوان دوست خود قبول دارد وچه کسی قبول ندارد؟
اما من همه شما را دوست دارم . در لحظه هایی که در گوشه یا کناری بیکار نشسته ام، آرزو میکنم ای کاش دستی بیاید وعاشقانه مرا بردارد و من برایش کار کنم. وقتی در دستان شما دوستان خوبم قرار می گیرم و می توانم کلام ونظر شما را بنویسم انگار تمام دنیارا به من داده اند. از اینکه می توانید به وسیله من بنویسید، افکار مزاحم خود را تخلیه کنید تا افکار خوبی به جای آن در ذهنتان سبز شود خوشحال هستم.از اینکه می توانید افکار مثبت خود را بنویسید وانرژی مضاعف دریافت کنید، از اینکه می توانید تمرین هایتان را بنویسید، برای زندگی خود برنامه ریزی کنید آن چنان از نقش خودم شگفت زده میشوم که آرزو می کنم ای کاش میتوانستید صدایم را بشنوید که می گفتم از اینکه به من اعتماد کردی خُرسندم دوست عزیز.
به نام خدا
نامه ای به استاد علی صفایی
ای کاش میتوانستم این نامه را در زمان حیات شما برایتان بنویسم.ای کاش هنوز زنده بودید و می توانستم از اندیشه متعالی شما بهتر استفاده کنم. ای کاش زنده بودید ودر مورد کتاب نامه های بلوغ برایم توضیح می دادید که چگونه این نامه نگاریها را داشته اید.
محتوایی که کتابهای شما دارد مانند نور است، نوری که همیشه می درخشد. در کتابهای شما همیشه چیزهای تازه پیدا می شود.
با خودم قرار گذاشته ام هر وقت که جایی گیر کردم به کتابهای شما مراجعه کنم وگره از کارم بگشایم.
از آن روز که شروع کردم اولین کتاب کوچکی که به دستم رسید را خواندم ، دیدم همه چیز را چه زیبا به خودِ انسان ربط داده اید.از آن روز سعی میکنم خودِ دفن شده ام را پیدا کنم.
در حال غرق شدن بودم واصلا نمی دانستم که جانم از دست خودم به لبم آمده است نه از دست دیگران.
با نوشته ها وگفته های شما هر روز دستم را سوی خودم دراز می کنم و می گویم سرِ طناب را بگیر ، می خواهم به کمک استاد عزیز وبزرگوارم طناب را بکشیم ، لازم نیست به خودت فشاور بیاوری ، هر روز کمی طناب را می کشیم ، تا دستانت خسته نشود و بدنت به دیواره ها کشیده نشود که مانع آمدنت به بالا شود.
استاد بزرگوار چه زیبا در سخنان خود برای قرن ها حرف تازه دارید. ای کاش فرزندانم هم مانند من به اندیشه های گرانبهای شما چنگ بزنند واز آن کمک بگیرند. درست است که زمانی نشر آثار شما ممنوع بود اما ای کاش امروز بودید و می دیدید که آثارتان از کتابخانه ها و دانشگاهها گرفته تا فضای مجازی چه بازار داغی دارد. من هر کتاب از کتابهای شمارا که به کسی امانت دادم وسیله ای برای تفکرش شد.
۱. محمود خان دولتآبادی نمی دانم که آیا می توانم شما را از نزدیک ببینم یا نه ولی سلام… همیشه برایم سوال بوده است که چطور ممکن است کسی چون شما از روستاهای خراسان، از کشاورزی و پیشهوری برسد به چنین مقام بلندی. یکی از عجایب زندگی من این است که شما با پنج کلاس سواد به جایگاهی دست یافتهاید که من پرمدعا یا تمام دبدبه کبکبهام به آن رسیدن که هیچ حتا نزدیک هم نشدهام. من الان در جایی ایستاده ام که فقط در آن می شود پیلهای غبار راهی که شما در آن تاخت کردهاید را دید. شما… شما برای من یک الگو بودهاید… الگویی که از تمام آن سختی ها… آن موانع متعدد و آن کمبود ها رسیده است به قله. چطور میشود؟! چطور می شود که چون منی برسم به اینجایی که شما در آن ایستادهاید؟! من تمام… تمام وقتم را می گذارم اما… اما گاهی اوقات فکر می کنم که واقعا می شود… واقعا می شود به این مرتبهای که شما در آن ایستادهاید برسم؟! البت که من این را بگویم ها که من به جایگاهی بیش از این مرتبه که شما به نایل شده آید برسم ها! ولی حالیا این واقعا برایم بزرگترین سوال زندگیام است که می شود؟ اگر به من اجازه بدهند که یک سوال از شما بپرسم فقط همین سوال را می پرسم:« میشود؟!»
۲.دلم برای علی همیشه کباب است، من چندان بلد نیستم حرف بزنم ولی… زبانم بسته است ولی می دانی می خواهم چه بگویم… با اینکه نمی توانستم حرف بزنم لیک تمام سعیام را می کردم تا او را آرام کنم. خوش دستم… در واقع من موبایل علی بودم و هر وقت که احساس می کردم نیاز به این دارد که خودش را خالی کند با یک آلارمی یک زنگ تماسی او را متوجه خودم می کردم تا بلکه زین طریق خودش را آرام کند. من را هم البته به هر بلایی دچار می کرد… نگویم برایتان که هنوز هم جای ضربه هایی که من آنها را متحمل شدهام درد می کند.
چه بگویم… چه بگویم… ناراحت نیستم من اما چون باید خودش را آرام می کرد. من دوستش هستن و فکر کنم که من تنها کاری که می توانستم در حقش کنم همین بود. اینکه بشوم یک طوری برا گردانش. الان حالش بهتر است. حالش بهتر است و امیدوارم بهتر هم بشود
1-نامه به نویسنده محبوبم .
درود بر نویسنده ی محبوبم جناب نادر ابراهیمی
اطمینان دارم نامه ام را در بهشت خواهید خواند آخر شما استاد نامه نگاری هستید و از آن لذت می برید.کتاب چهل نامه کوتاه به همسرم شما را چندین بار خوانده ام .نامه های زیبایتان را برای همسرم نیز خوانده ام .آنچنان عاشقانه و صادقانه می نگارید که همگان حتی آنان که میانه خوبی با کتاب و کتابخوانی ندارند را نیز مفتون و شیدا می کنید و از این حیث به شما غبطه می خورم .
از زمانی که متوجه علاقه همسرم به شنیدن نامه های کتابتان شدم گهگاهی برایش نامه می نویسم . و بی اندازه خوشحال می شود . به واقع نامه ها معجزه گرند .
یک بار وسط بحث و جدل نوشتاریمان در قالب چت ، ناگهان به سرم زد عکسی از نامه ای که چند روز پیش برایش نوشته بودم ارسال کنم .به نظرتان نتیجه اش چه شد استاد ابراهیمی بزرگوارم؟
همسرم 5 دقیقه سکوت کرد ؛ در جا کلامم را پذیرفت و از همه آنچه مصرانه نمی پذیرفت عذرخواهی کرد و قضیه به خوبی و خوشی فیصله یافت. اینست که میگویم نامه نگاری را خوب از شما آموختم و به واقع معجزه گرست.
چند روز پیش تولد همسر عزیزم بود . با خودم گفتم در کنار هدیه از همه تلاش های کوچک و بزرگش در سالی که گذشت تشکر کنم و بگویم که چه زمان هایی در کنارش احساس خوشبختی کرده ام. خلاصه سرتان را درد نیاورم در آن نامه حتی از جزئی ترین خوشحالی هایم که مسببش او بود نیزنوشتم و خدا میداند که چشمانش از شادی برق می زد و من از بابت خوشحالی اش دو چندان خوشحال شدم .همسرم میگفت خیلی از حرف هایی که نوشتی را نمی دانستم و از آن روز دانسته و ندانسته عشقش را دوچندان به سویم سرازیر می کند . و ایمان دارم گرانترین هدایا اینچنین او را مسرور نمی ساخت . من از این بابت مدیون شما هستم.
این نامه را برایتان نوشتم که بدانید اثرتان جاویدست زیرا عشق را زنده نگه میدارد . از خدا می خواهم روزی من هم مثل شما یا جان گری نویسنده کتاب زن ، مرد ، ارتباط یا چاپمن نویسنده کتاب پنج زبان عشق ، عشق را احیا کنم . به نظرم نگارش هیچ کتابی اینچنین سودبخش نیست اگر روزی چنین کتابی را نوشتم آن را رایگان در اختیار همگان قرار می دهم .همین که یک روز یک نفر از اهالی زمین با خواندن نوشته هایم عاشق بماند و عشق را به آیندگان نیز هدیه دهد برایم کافیست .
2-نامه از زبان یک شئ
نگاهتان که می کنم لبخند می زنید البته که متوجه مصنوعی بودن بسیاری ازلبخندهایتان هستنم اما جالبست که ژست شادی هم زیبایتان میکند چه رسد به شادمانی حقیقی.
نگاهتان که می کنم به سرعت صمیمی ترمی شوید؛ دست دور گردن هم می اندازید ، دست یکدیگر را به گرمی می فشارید ، یکدیگر را می بوسید ، اصلا نگاهتان مهربانتر می شود.
نگاهتان که می کنم یادتان می آید که این لحظه تکرار نشدنیست ، یادتان می آید که باید قدر این لحظه را دانست.
نگاهتان که می کنم از من می خواهیدعشق و شادمانیتان را ذخیره کنم برای روزمبادا ، عجیبست که خوب میدانید غصه و غم ارزش جاودانگی ندارد اما با این وجود گاهی چنان در غم و اندوه غوطه ور می شوید که با خود می گویم خوبست بیایم یک لحظه نگاهتان کنم تا بلکه حساب کار دستتان بیاید و لبخندی حتی تصنعی بزنید.
به تازگی متوجه شده ام که گاهی آلبوم خاطرات تلختان را در ذهن ورق می زنید .از شما می پرسم اگر آن لحظات اینقدر دلچسب و ارزشمند بوده اند ؛ چرا مرا فرانخواندید تا جاودانه شان کنم .
آی آدم ها شما عادتتانست که برای آینده نیامده ذحیره کنید حال میخواهد گوشت ، مرغ و لباس باشد یا خاطرات و شادی ها ، فرقی نمی کند. همه چیز را بقچه پیچ می کنید و می گذارید برای روز مبادا .همیشه هم یک پایتان در گذشته است و یک پایتان در آینده .
امضا دوربین عکاسی
3-نامه ای به کودک درونم
سلام به پرنیان کوچک و دوست داشتنی ام .
حالت چطورست ؟این روزها نگاهت که می کنم درچشمان مغمومت برق شادی را می بینم . حال و هوایت شبیه دوران دبستانست وقتی اول ماه به اول ماه پستچی زنگ خانه را میزد و دو کتاب در دستان کوچکت میگ ذاشت و تو دوان دوان می خزیدی در گوشه ای و در جا یک لقمه شان می کردی و می ماندی منتظر وعده بعدی کتابت . هنوز تک تک آن قصه ها را به یاد داری می دانم .
این روزها حال و هوایت شبیه آن شب هاییست که آقاجان برایت با آب و تاب فراوان قصه تعریف می کرد و تو با خودت می گفتی خوش به حال آقاجان که اینقدر قصه های خوب بلدست . تو آقاجان و قصه هایش را بسیار دوست داشتی هنوز هم دوست داری این را هم خوب می دانم.
پرنیانم به خاطر دارم در دوران دبیرستان عاشق شعر و غزل بودی ، شعرها را با خط خوش می نوشتی و از بر می کردی. یادم هست عاشقانه هایش را جدا می کردی و می گذاشتی کنار برای یاری که نمی دانستی کیست حتی نمی دانستی کجاست . همان یاری که این روزها در همین نزدیکیست.
عزیزکم غصه خوردنت را با چشمهای خودم دیدم وقتی به اجبار با هزار دلیل و منطق تو را روانه ی هدفی کردند که ابدا به آن مایل نبودی . تو پراز حس زندگی ونشاط بودی و خشکی ریاضیات بر تن احساست زار می زد .
پرنیان مهربانم تو حق داشتی ناراحت و گله مند باشی . تو را از تو گرفته بودند وبه لطف خدا این روزها بسیارمحکم خویش را در آغوش گرفته ای .
پری کوچکم می دانم تو هم مثل اغلب دختران سرزمینت لبریزاما و اگرهای بی امان شده ای .اما و اگرهایی از جنس آنطور که دوست داری نپوش ، انطور که دوست داری نخند ، آنجا نرو ، اینطور نگو و…
این سانسورهای ریز و درشت تو را از خودت بسیار گرفته است و هزار بار میگویم که حق داری به رویم لبخند نزنی .
کوچک دوست داشتنی ام یادت هست جطور قبل از عید نوروز انتظار لحظه تحویل سال را می کشیدی .یادت هست چطور با اشتیاقی کودکانه لباس های نو بر تن می کردی . عزیزکم چند روز دیگر زندگی جدیدت را آغاز می کنی و خدا را هزار بار شکر که همسرت اهل اجبار و تحمیل نظر خویش نیست و اینست که میتوانی خود خود خودت باشی همان خود شگفت انگیز سال های کودکی.همان که عاشق کتاب ، قلم و کاغذ بود ؛ همان پرنیانی که خودش را بی هیچ واهمه ای با شجاعت ابراز می کرد .
نامه ای به خودم
سلام مریم
می دانم از روزی که در مدرسه نویسندگی شرکت کردید از روز مرگی زندگی فاصله گرفتید فکرت بیشتر درگیر درس وتمرین است ولی باید بیشتر تلاش کنید این ماه تمرینهایت را سر وقت انجام ندادید برنامه منظم وانظبات در عمل نداشتید البته بهت حق هم می دهم نا آشنا بودید وتا شکل گرفتن علاقه زمان برد ول صادقانه و واقع بینانه می گویم اگر این روش را در ماههای بعد تکرارش کنید نتیجه مطلوبی کسب نخواهید کرد اگر می خواهید در این زمینه خوب رشد کنید باید زمان بیشتری صرف کنید تمرینهایت را به موقع انجام دهید وبیشتر مطالعه کنید.
به امید موفقیت روز افزون شما
در پناه حق باشید.
نامه به خودم
سلام به من ، منی که سالهاست ترا میشناسم باخلق و خویت آشنایم می دانم از روزی که پا به این دنیا گذاشتی با این که سالهاست ازآن روز موعودبرای تو میگذردهمچنان حیران وشگفت زده هستی گاهی دلت میخواست که این من نبودی ومنی دیگر بودی من خیلی سعی میکنم که تو را ورز دهم سیقلت دهم تا زیبا تر وبراق ترشوی شما نمیدانید چیست اما منی که پنهان در آن من هستم میدانم که میخواهدپروازکردن رایادبگیرد میخواهد بلندشود وقوی باشد ارزویش است که روزی نویسنده بزرگی شود تقریبا دوماه پیش کسی بهش گفت که بداخلاق هستی خیلی بهش برخورد آمد وپیش من گلایه کرد که چرا من که همش سعی میکنم مهربان باشم وبه کسی بدی نکنم را نمیبینند از این که کسی موجودیت درونی ات را کشف نمی کند وهمه ظاهر ترا میبینند خلقت تنگ بودآنقدر نق زدی تا آخر خودم آمدم دستت را گرفتم وه به کناری کشاندم بهت گفتم آخر من جان کسی که این من را نمیبیند همه آن من که تو نشانشان میدهی را میبینندگفتم دلخور نباش عزیزکم تو همینی که هستی خوبی به هیچ کدامشان توجه نکن تا کمی آرام شدی حالا دوباره اعتماد به نفست را به دست گرفتی و خود خود همان منی که ازت انتظار داشتم شدی
به صمد بهرنگی عزیز، خالق ماهی سیاه کوچولو
سلام، می دانم که جایی فراتر از زمان و مکان نوشته ام راخواهی خواند.
صمد عزیز،
اولین بار وقتی یک دختر بچه ی کلاس سومی بودم، ماهی سیاه کوچولوی شما را لابه لای کتاب های کتابخانه ی کوچیک اما با کیفیت دبستانم کشف کردم، خوب یادم است همان شب دوبار خواندمش، بعد توی دفتر خاطراتم نمی دانم چرا در دفتر خاطرات، ولی آنجا نوشتم صمد بهرنگی و پشت بندش جمله هایی از داستان که برایم جلب توجه کرده بود را نوشتم، دقیق یادم نمی آید کدام جمله ها را انتخاب کرده بودم، اما گفتگوی ماه و ماهی را خیلی دوست داشتم.《ماهی گفت: جهانگردی می کنم. ماه گفت: جهان خیلی بزرگ است، تو نمی توانی همه جا را بگردی. ماهی گفت: باشد، هر جا که توانستم، می روم》.
بعدها که بزرگتر شدم یکی دوبار دیگر ماهی سیاه کوچولو را خواندم و هر بار این سوال برایم بسیار پُررنگ بود،《من می خواهم بدانم که، راستی راستی، زندگی یعنی اینکه تو یک تکه جا، هی بروی و برگردی تا پیر بشوی و دیگر هیچ؛ یا این که طور دیگری هم توی دنیا می شود زندگی کرد؟》.
و امروز که برای خاطر کودکان ماهِ بی نظیر سرزمینم در نقاط دور و محروم ایران دوست داشتنی ام، همسفر سیب و کتاب و لبخند شده ام، حضور ماهی سیاه کوچولو را در خودم حس می کنم. و به همین جهت خودم را مدیون شما صمد بهرنگی عزیز می دانم. و برای خاطر خلق ماهی سیاه کوچولو با همه قلبم دوست تان دارم و سپاسگزار شما معلم نویسنده ماه هستم.
صمد عزیز، به باور من کودکان، حق کودکی کردن دارند، حق پرسیدن و چون و چرا کردن دارند، حق گشتن، کاوش و کشف جهان پیرامون شان را دارند و به گمانم ماهی سیاه کوچولویی که شما خالقش بودی در پی همین ها بود.
به امید سفر ماهی سیاه کوچولو به دریای اندیشه کودکان ماه این دیار
نام نیک تان تا به ابد مانا
دوستدار ماهی سیاه کوچولوی شما مریم 🍎🍏
مریم عزیز سلام
منم ساعت مچی شما. از دستت حسابی کلافه ام. می دانم خیلی سرت شلوغ است، می دانم هزار کار کرده و نکرده داری، می دانم باید به قول دوستم ساعت مچی بند فلزی بروم روزی صدبار خدا را شکر کنم که من را هم مثل سه ساعت دیگرت ساعت بند طلای اِفاده ای، ساعت نقره ی یادگار مامان بزرگت و ساعت بند فلزیات نینداختی توی صندوقچه کنار کلی خرت و پرت دیگر تا خاک بخورم، اما من از وضعیت دیگر خسته شدم، به همه جا دیرمی رسی و بدون اینکه به من نگاه بکنی می گویی زمان باز هم من را دوست نداشت! از دستت جانم به لبم رسیده خیلی ناگهانی چند شبانه روز سه شیفت بی وقفه کار می کنی و بعد یکهو شال و کلاه می کنی تند تند کوله ات را می بندی، پرواز لحظه آخری گیر می آوری و بدون هیچ برنامه ای بی خیال زمان و مکان کاملا بی توجه به من، می گویی ببخشید سفر بایدی دیگر پیش آمده باید که بروم خدا حافظ.
مریم عزیزم من ساعت بند چرمی تو با رنجش بسیار از تو و ناراحتی کامل، از تو خواهش می کنم یا من را در نظر بگیر یا اینکه من را هم بگذار در همان صندوقچه کنار بقیه خرت و پرت ها خاک بخورم.
دوست آزرده خاطر تو ساعت بند چرمی 🍎🍏
.
ماه خوبم سلام
مریم جان راستش چون ترسیده ام این نامه را برایت می نویسم
مریم جان هیچ دقت کرده ای در شهر ما همین جور تند تند ضربالمثلها میمیرند!؟
مریم جان هیچ توجه کرده ای که در شهر ما همین جور تند تند مسخرگی و لودگی، خشونت و نفرت، سکوت و بی تفاوتی جوانه می زند، رشد می کند و قد می کشد؟! شهر من را انسانی نو باید …
مریم جان، می ترسم از شهری که آموزش و پروش انسان را تعطیل کرده است…
مریم جان، راستی هیچ به کوتاهی ها و اشتباه هایی که خودمان به عنوان پدر، مادر، فرزند، دانشجو، استاد، معلم، کارگر، کارمند … هر روز انجام می دهیم فکر کرده ای؟ به سکوت مان و حتی بی تفاوتی هایمان در برابر خودِ خودمان فکر کرده ای؟
ماه خوب ، بگذار رو راست بگویم من می ترسم از مریمی که دربرابر منِ مریم سکوت را مشق می کند. می ترسم از این مریم که بی تفاوت است به کوتاهی ها و کم گذاشتن های مریم.
دوست ترسیده تو مریم 🍎🍏
نامه ای به نویسنده ناشناخته
با سلام و عرض ادب خدمت استاد محترمم(م)
امیدوارم همچنان در صحت و سلامت باشید.این بار می خواهم شیوه ارتباط را به شکل گذشتگان تغییر دهم و به صورت مکاتبه با شما سخن بگویم و لذت آن را احساس کنم. این روزها که فرصت دیدار مهیا نیست نامه نوشتن هم به نوع خود جذاب است.وقتی که قلم را برمیداری و مقابل صفحه سفید زل می زنی خالی از لطف نیست،چون می خواهی نا مه ای برای فردی بنویسی که در پیدا کردن مسیر درست راهنما و مشوق تو بوده است.
استاد عزیزم ابتدا می خواهم خدارا شکر بگویم که دریک عصر پاییزی دریک قرار کودکانه و جود شما فانوس روشنی برای من شد.به عقیده شما هیچ حضوری اتفاقی نیست.و رازی در آن نهفته است.
هیچ فکرش را نمی کردم روزی نامه ای برای شما بنویسم.همیشه شما نوشتید و من خواندم هربار متن نوشته های شما را می خوانم لذتی را که هنگام نوشتن از آن برده اید چنان درون من القا می شود که ابراز آن کم لطفی ست.وقتی واژه ها در بیان آن ناتوان می شوند و ادای ان در توصیف حال من برای نوشته های شما کوتاهیی محسوب می شود.
همیشه دوست داشتم در یک عصر پاییز برگ ریز روبروی شما بنشینم و چشمانم را به لب های شما بدوزم وقتی از متن نوشته های خود و از سفرها و تجربیاتتان برایم سخن می گویید.آن را در چشمانتان ب تماشا بنشینم.
بارها و بارها از شما شنیده بودم که پاییزفصلی ست که در آن جان تازه گرفتیدو دوباره متولد شدید. وقتی که به سراغ نوشتن رفتید.
از شما سپاس گزارم که مرا هم با دنیای قلم آشنا ساختید وقتی که دور خود پیله کشیده بودم واز هم چیز گریزان بودم. این شما بودید که از من خواستید نگرانی ها و گذشته ام را رها کنم. به من آموختی لحظه ها در گذرند و هیچ چیز پایدار نیست.و در لحظه زندگی کنم.و کنون را دریابم و قدم هایم برای رسیدن به هدف استوار بردارم..
بابت تمام لطف هایی که در حق من داشتید سپاسگزارم.
قطعا برای نوشتن از خوبی های شما واژه ها کم لطفی می کنند و من هم در بیان آن ناتوانم. ناگزیر نامه را پایان می دهم تا روزی که دیدار میسر شود،و تمام حرف های مرا از چشمانم بخوانید چیزی که همیشه مرا رسوا می کرد چشمانم بود.
خدا نگهدار.
تمرین یازدهم
نامه ای به خودم
سلام فاطمه عزیزم .میدانم این روزها حالت خوب است و زندگی بر وفق مرادت .
امیدوارم این شادی و خوشحالی تا ابد همراهت باشد .شاید بگویی که از کجا احوالت را اینقدر خوب میدانم و حتی نمیپرسم که خوب هستی یا خیر؟
چند روز قبل خبری را شنیدم که به من اطمینان داد حال دلت خوب خوب است و روبراهی .
راستش را بخواهی از شنیدنش بشدت خوشحالم .
یکی از دوستان گفت که اولین کتابت را منتشر کرده ای و استقبال خوبی هم از آن شده. از کتابفروشی “داروگ” که همیشه پاتوق ات بود رفتم و کتابت را در میان کتابهای جدید دیدم .اما می توانستم دل نگرانی های ده سال قبل ات را درست زمانی که در دوره های نویسندگی شرکت کردی ببینم. روی جلد کتاب بجای اسم خودت همان اسم مستعار ،برجسته حک شده بود .هنوز هم از این که نوشته هایت با اسم خودت منتشر شوند ترس داری؟
چرا بعد از گذشت ده سال و کسب تجربه و دانش در حوزه نویسندگی اکنون که به جایگاهی رسیدی
اسم و عنوان واقعی ات را بعنوان نویسنده بیان نمی کنی؟
اکنون که اولین کتابت را منتشر کردی و تمام موانع از سر راه ات برداشته شده اند،بیم از چه داری؟ دیگر کسی نمیتواند مانع رشد تو شود . زمان آن نرسیده که به همه کسانی که مانع تو میشدند، به خانواده ،به تمام کسانی که تو را می شناسند اعلام کنی که نویسنده ی تمام متنهایی که در فضای مجازی با اسم مستعار “یلدا” منتشر شده و اکنون اولین کتابش به چاپ رسیده تو هستی؟
عزیزم ،امیدوارم روزی جرعت آن را پیدا کنی که به همه گان از علاقه و اشتیاقت بگویی .
و با افتخار برای دیگران نوشته هایت را بخوانی .
سعی کن شجاعت آن را پیدا کنی که به پدر و مادرت بگویی نویسنده هستی …
با آرزوی بهترین ها برای تو .همیشه روبه اوج …
نامه به نویسنده ی مورد علاقه
سلام آقای راس هریس !
اولین بار از طریق مشاور خود با کتاب سیلی واقعیت شما آشنا شدم
به یاد می آورم آن زمان بین انتخاب خریدن کتاب شما و کتابی به نام سوالاتت را تغییر بده تا زندگی ات تغییر کند تردید داشتم
و چقدر خوشحالم از انتخاب کتابتان ! با کتاب های شما یاد گرفته ام چگونه با افکارم یکی نشوم یاد گرفته ام از ذهن خود فاصله بگیرم و آنقدر هاهم جدی اش نگیرم
یاد گرفته ام چگونه با ترس هایم راحت تر برخورد کنم
هنوز هم وقتی سیلی ای از زندگی میخورم به سراغ کتاب سیلی واقعیت شما می روم !
من جزو آدمهای بیش از حد فکر کن بودم و هستم و همیشه از جمله ی به هرچه فکر کنی یا از هرچه بترسی بر سرت می آید میترسیده ام
اما با خواندن کتاب های شما یاد گرفتم چگونه با افکار خویش نجنگم و فقط فاصله ام را با انها حفظ کنم
یاد گرفته ام که لزوما نباید مطابق با آنچه که فکر میکنیم یا احساس میکنیم عمل کنیم ولزوما چیزی که در ذهن ما است درست نیست
شما همیشه زیستن بر اساس ارزش هارا یاد میدهید
و من اولین بار مفهوم ارزش ها و تفاوت آن با اهداف را از شما یاد گرفته ام
سبک نوشتن شما ساده است و به راحتی میتوانید منظور خود را به خواننده برسانید
آقای هریس من با آثار شما راحت تر و با شفقت تر برخورد کردن و پذیرفتن بیشتر خودم را تمرین کرده ام
عاشق ِ تمام آثارتان از جمله تله شادمانی ، سیلی واقعیت ، شکاف اعتماد به نفس ، عمل عاشقانه شما هستم
ارادتمند شما : محبوبه
نامه ای به خودتان
سلام محبوب
این روزها دارم به تو و مسیری که پشت سر گذاشته ای فکر میکنم ، سال ۹۸ تا الان سخت ترین سالهای زندگی ات بوده اند
همیشه به تو از سالِ معجزه آسای زندگی ات میگویم سالی که دوتا فاطمه را در زندگی ات ملاقات کردی و همانجا شد نقطه ی عطف زندگی ات
قبل از آن هیچگاه از خودت هدف زندگی ات را نپرسیده بودی
قبل از آن دنباله رو بودی و در مورد اینکه چه نوع سبک زندگی ای را میخواهی فکر نمیکردی
قبل از آن محبوبه ی الآن نبودی
از آن روز کتاب خواندن را شروع کردی و میخواستی تغییر کنی ! میخواستی هدفمند زندگی کنی
محبوبه ی عزیزم از آن سال معجزه آسا نزدیک به چهار سال میگذرد
اما آن محبوبه ی چهار سال پیش از تو خیلی خیلی بیشتر از چهار سال فاصله دارد
تو تغییر کردی ، خیلی تغییر کردی
تغییری که تا وقتی زنده ام قدر دان آن هستم
حالا به چشمهایت نگاه میکنم و میبینم چقدر منسجم تر شده ای میبینم که خودت را خیلی بیشتر از قبل میشناسی و قلق ِخودت را یاد گرفته ای
حالا تو را میبینم که چقدر زیبا از روزهای سخت و دردناک زندگی ات عبور کردی و دوام آوردی
حالا تورا میبینم که چقدر زیبا در مسیری در حال حرکت هستی که آسان نیست اما معنای وجودت را در آن پیدا کرده ای
از تو ممنونم که تلاش کردی ، از تو ممنونم که دغدغه ی بهتر شدن ، تغییر کردن و رشد کردن را داشته ای
میخواهم بدانی من تا لحظه ی اخر کنارت هستم ، با هم عبور خواهیم کرد از هر آنچه باید ، غم یا شادی ، لذت یا درد ..
دوستت دارم
نامهای از میز ریاست
سلام
میدانم که در فکر من هستی. در تلاشی تا به من برسی. تمام آرزوهایت را در من خلاصه کردهای اما من به تو فکر نمیکنم. هزاران مثل تو هستند که طالب من هستند و خواهان قدرت من، هیچ کدامشان برای من اهمیتی ندارند.
هر کس به من برسد و بنشیند، احساس قدرت میکند. بزرگ میشود، بالای مجلس مینشیند. دارای احترام میشود. تمام کمبودهای گذشتهاش را جبران میکند اما اینها پایدار نیستند. پس از مدتی مجبور به ترک کردنم میشوند.
آنها که آمدند و رفتند در هنگام رفتن احوالشان فرق داشت بعضیها چون به من دل نبسته بودند رفتن برایشان چندان سخت نبود اما آنانکه دلبسته من بودند جدایی برایشان دردآور بود. چقدر اشکها که به پای من ریخته شدند.
پس اگر روزی به من رسیدی حواست باشد که دل نبندی.
١-
آقای شاهین کلانتری سلام!
امیدوارم آخر حال خوب باشید, نه فقط برای خودتان, برای یک جماعت قلمدوست, کلمهدوست, قشنگیدوست… که به حال خود گره دادهاید.
من از شما هیچ کتابی نخواندهام یعنی مایهی شرمندگی است اگر بگویم حتی نمیدانم کتابی چاپ کردهاید یا نه. اما شما حقیقتا و بیتعارف, نویسندهی محبوب منید. تا حالا به یاد ندارم نوشتههای هیچ نویسندهای را در هر موضوع و دستهای, اینقدر با نشاط و هیجان خوانده که نه سر کشیده باشم, بلعیده باشم و در لحظه و درازمدت اثر پذیرفته باشم. بگذارید بگویم که جادویم میکنید و این منم که اجازه میدهم جادو بشوم, اجازه میدهم گولم بزنید که نوشتن یک دنیاست, یک دنیا که ارزش زنده ماندن را خیلی دارد. دوست دارم هی بیشتر و بیشتر از شما بخوانم و بیشتر گول بخورم و بیشتر زندگی را دوست داشته باشم. همه چیز با نوشتهها و حرفهایتان بیشتر میشود. اسم شما اساسا در ذهن من, کلمهی “بیشتر” را تداعی میکند. بیشتر بخوانم بیشتر بنویسم بیشتر از خودم راضی نباشم.
بیشتر قشنگ ببینم و قشنگ بخوانم و قشنگ بنویسم و قشنگ بشنوم…
استاد! شما را برای اینهمه کلمهی قشنگ بیشتر که به زندگیام دعوت کردید, ستایش میکنم و از صمیم دل قدردانم.
٢-
از دست خودم به من
از دست تو به تو سلام! دلم برایت تنگ بود جانا. چه خوب که سراغم آمدی. خودت میدانی که تا تو نخواهی من نمیتوانم سراغت را بگیرم. راستش خیلی ناامید بودم, فکر میکردم فقط وقتی نیمهشبها از خواب میپری و میبینی من هم مثل خودت خوابم برده و از شدت وحشت, تند تند شروع به نوازش بیرحمانهی من میکنی, یادت میآید که دستی هم داری.
گاهی دوست داشتم برای ابد بخوابم. میدانم از شنیدن این حرف خیلی ناراحت میشوی. میدانم با خوابیدنم چقدر ترس برت میدارد اما به من هم حق بده که دست و دلم به بیداری نرود وقتی قرار باشد تو همهاش در خدمت این و آن باشی. این روح توست که در من دمیده شده نه روح کسان دیگر. دوست دارم بی مزد و منت در استخدام تو باشم, برای تو, برای خودم…
مدتی است مرا مینویسانی. هیچ حواست هست بیآرایش چه قشنگ شدهام? دلم جوان شده. مرا از نو به دنیا آوردهای. به تو برگشتن, برایم رویایی دستنیافتنی شده بود.
دیگر آرزوی حتی لحظهای خواب نمیکنم که نترسی, که از من ناامید نشوی, که یادت نرود من را داری…
تا هستیم از دستم نده, بال پروازت میشوم اگر تنهایم نگذاری, اگر خودت خوابم نکنی, اگر خود خودت باشی… دوستت دارم!
٣-
سلام نیلوفرجان
رسم شده نامهها را وقت گلایه کردن مینویسند که مثلا با لعاب ادبیات, از بار تلخیشان بکاهند و هم حرفشان را بزنند هم راه فراری بگذارند برای ادامهی رابطه.
اما نیلوفر من, من میخواهم به شیوهی پیشین برای تو بنویسم که چقدر دوستت دارم, علیرغم همهی اشتباهها و خلبازیهایت, علیرغم همهی بیراهه رفتنها و سرتقیهایت. از تو چه پنهان, گاهی که مرا قال میگذاری و درمیروی توی دلم میگویم دمت گرم, برو و تجربه کن فقط حواست به پلهای پشتسرت هم باشد!
نامه نوشتم که بگویم دیگر دلم با تو حرف نمیزنم. میخواهم با تو روراست باشم و دل و زبان را یکی کنم. پا به پایت میآیم و پای خطاهایت میایستم. با هم آزمون میدهیم و خطاها را کم میکنیم.
روی من بیشتر از اینها و آنها حساب کن!
دوستت دارم!
نامه ب نویسنده محبوبتان : با سلام خدمت آقای جهرمی نویسنده کتاب های نه، حیفا، تب مژگان و… من بسیاری از آتار شما را که در قالب مستند نوشته اید خوانده ام باید بگویم که قلم بسیار گیرا و جذابی دارید که مخاطب را وادار می کند تا آخر داستان را بخواند
بنظرم این سبک از نوشتن که باعث میشود انسان حقایق تکان دهنده ی دنیای اطرافش را در قالب داستان بخواند هم خیلی جذاب است و هم باعث افزایش اطلاعات عمومی میشود
هرچند که می دانم ممکن است این داستان ها با چاشنی اغراق آمیخته شده باشند که این هم اقتضای داستان نویسی است
امیدوارم که پر قوت به مسیرتان ادامه دهید.
نامه ای به الهه
من با تو هستم وقتی میرقصی تو شادی یا داری حسی عادی وقتی توی موج صدات زمزمه های دلنواز طنین قهقه خنده ت …
تو هنوز خودت را مقصر میدانی خودت را نمیبخشی به خودت خورده میگیری و خودت را سرزنش میکنی. رها کن بگذار ابرهای تیره کنار روند بگذار هوای زندگی ات روشن شود اجازه بده اشتباه کند الهه درونت الهه الهه الهه رها کن خودت را الهه را من را ما همه تورا دوست داریم همینی که هستی خوبی عالی هستی خیلی اشتباه میکنی من با همه اشتباهاتت دوستت دارم من کنارت هستم همیشه چه وقتی مست خوشی هستی چه وقتی در خلوت خودت زار میزنی. من با تو هستم و تو ارزمندی تو همینی که هستی برای من ارزمندی برای من دوست داشتنی و کافی هستی این همه تلاش تو را میستایم حتی اگر تلاش هم نکنی باز دوستت دارم اگر زشت هم باشی دوستت دارم اگر دروغ بگویی اگر خبیث باشی اگر شر به پا کنی اگر به خودت ظلم کنی یا نکنی من دوستت دارم و تنهایت نمیگذارم. من با تو هستم من فرستاده ای از سمت خدا هستم تا مراقب تو و روح لطیفت باشم من امده ام تا تورا تحسین کنم همینی که هستی تحسینت کنی وقتی خودت از خودت بدت می اید دوستت داشته باشم. کنارت باشم وقتی خودت خودت را تنها گذاشته ای. نگران نباش من حواسم به تو هست تو در امان هستی.
دوستدار تو الهه
نامه به نویسندهء محبوبم:
سلام خانم پگاه رستمی
امیدوارم اندیشهء تان مصفاتر از همیشه و قلم تان بیشتر از قبل نویسا باشد.
من همهء کتاب های رمان شما را خوانده ام. یک سال و اندی پیش با کتاب اسطورهء شما آشنا شدم و آن را بی وقفه مطالعه کردم. آن کتاب ۶۸۱ صفحه بود ولی من آنرا پنج شنبه یا به گمانم بعد از ظهر چهارشنبه شروع کردم و تا روز دوشنبه تمامش کردم. دوست نداشتم در حین مطالعهء آن خوابم ببرد، ولی به حدی روز و شبم صرف آن رمان می شد که تا چشمم را از صفحه دور می کردم، ساعت ۳ صبح می شد و من به نسبت کم خوابی، ناخوآگاه به خواب می رفتم. بعد ها آن کتاب را دوبار دیگر نیز خواندم و به جستجوی سایر کتب شما پرداختم. من کتاب “تب”، “مومیایی”،”زهر تاوان”،”شاه شطرنج” و “اسطوره” را خوانده ام. نه یکبار، هر کدام را حداقل دوبار مطالعه کرده ام. من آثار شما را دوست دارم زیرا خیلی موشکافانه، ظریف و واضح می نویسید. در هر رمان، شخصیت های داستان شما اگر دکتور، مهندس، داروساز، روان شناس یا حتی خانمی خسته و ضعیف باشد، شما خیلی ماهرانه و استادانه درمورد شان می نویسید. طوریکه گویا شما درمورد طبابت، مهندسی، داروسازی و روان شناسی معلومات جامع داشته باشید یا حتی رشتهء تخصصی تان باشد. من خودم دانشجوی پزشکی هستم و از اینکه می بینم شما در آثار تان اینقدر دقیق از اصطلاحات طبی استفاده می کنید، به شگفت می آیم و حتی بعضی موارد را از شما و نوشته های تان می آموزم. قبل از کتب شما، من خیلی رمان نخوانده بودم. ولی باید بگویم که بعد از نوشته های شما هر چه رمان خواندم، به قشنگی رمان های شما نبودند.
شاید خنده دار باشد ولی فکر نمی کردم “پگاه” اسم یک خانم باشد زیرا باورم نمی شد که دختری اینقدر زیبا و خواندنی بنویسد.
هرچند نوشته های شما اغلباً عاشقانه اند ولی آنچه برای من دوست داشتنی، الهام بخش و آموزنده است، شیوهء تصویر سازی شماست. شما تصویری واضح از جامعهء ایران و کاستی های اجتماعی آن را با نگاهی خلاقانه و منتقدانه به نمایش می گذارید. به زنان ایرانی مستقیم و غیر مستقیم ارزش های اخلاقی، خودکفایی و خودپذیری را آموزش می دهید. عزت نفس آن ها را تقویت می کنید. آنها را به تعلیم و تعلم دعوت کرده و مسیر پویایی و شکوفایی را به آنها نشان می دهید. من از طریق خواندن نوشته های شما خیلی کلمات جدید را آموختم و اینک اگر ساده ولی راحت می نویسم، مدیون شما و قلم نویسای تان هستم.
امیدوارم کتاب های خواندنی و آموزندهء دیگری را نیز به دست چاپ بسپارید.
خداوند حفظ تان کند.
آنکه آثار شما را دوست دارد: فائزه
نامه از زبان اشیا:
ای جماعت انسان!
مرا به خاطر می آورید؟
روزگاری بود که بزرگترین ادبا و حکما در زیر پرتو های من پرورش یافته و به مقامات ادبی و حکومتی رسیده بودند. من در اشعار شعرای آن زمان سمبل عشقی آتشین بودم که پروانه، با شوق و شوری مجنون وار بال های کوچکش را فدای شعله های من می نمود و خود را در هستی من، نیست می کرد. به این نیستی در هستی معشوق، عشق می گفتند. من سمبلی از عشق بودم. در شب تاریک، نور بودم و برای آنانی که شب نشینی می کردند، آیهء سرور بودم. من شمع هستم. همان که فرزندان آدم را پروراندم. در زیر شعله های خوش رنگ من درس خواندند و به دانش و فهم دست یافتند. من زینت عاشقانه ترین سفره ها بودم. گاهی برای دختران جوان چون همرازی مهربان و همدمی شفیق بودم. به من نگریسته و سخن دل را ایراد می کردند و من صبورانه به درد های کوچک دل های کوچک تر شان گوش می دادم.
چه خوش روزگاری بود آن زمان!
اینک اما، من غریب و تنها شده ام. فقط گهگاهی یادم می کنند آن هم در حین جشن تولد که من زینت بخش کیک های شان هستم. دیگر عالم، ادیب و حاکمی نیست که از شعله های من فیض برده و به مقام علم، ادب و حکم برسد. اینک جهان جور دیگری شده است. جوانان مشغول گوشی، بازی های کامپیوتری و روایت های افسونگر شده اند. دیگر رسم مطالعه با من نابود شده و حتی کتاب نیز برای عده یی غریب شده است. انسان ها به دنبال زر و زور و تزویر اند، بناءً دیگر مجلس شور و عشق و امید برگزار نمی شود تا من مجلس آرایی کنم.
من شمعم!
همان که دیوانه وار می سوخت و آب می شد تا تو ز نورس بهره مند گردی. هنوزم نور می بخشم و مایهء سرورم…
مرا یاد کن ای انسان!
نامه به خودم:
دیری ست که از تو غافل مانده ام ای جسم و جان و روح من
امروز اما با تو ام ای مهربان دمساز من!
خود من!
در دنیا با همهء انسان ها ساختم، به گل و گیاه پرداختم، به فضا، کوه و سیاره های دیگر اندیشیدم، ستاره گان را دیدم، خورشید را شناختم و حتی دانستم که تا ۶۰۰۰ درجه سانتی گراد، درجهء گرمایش است، فیزیک و شیمی را خواندم و در فرمول های ریاضی غرق شدم. ولی از تو که خود منی، غافل ماندم. مرا ببخش!
فائزه!
من ترا دوست دارم. می دانم که جهان درون تو خانهء اضداد و هیاهوست ولی من همه را دوست دارم زیرا همهء آنها از آن توست. تو را با همهء داشته و نداشته هایت دوست دارم. اشتباهات ترا می پذیرم و افتخاراتت را فراموش نخواهم کرد. به خوبی،صداقت، شجاعت، خلق خوش و مهربانی ات ایمان دارم و می دانم که تو مورد توجه و لطف پروردگار خویش بوده ای و هستی.
جهان را چون دیگر منگر و بر خویش سخت مگیر! دشواری ها پایانی دارند و روز های گرم و بهاری از راه می رسند. من باور دارم که معجزه به وقوع می پیوندد و تو گمشدهء درونت را می یابی. صبر کن زیرا می دانم که این آشفته حالی، پایان میمونی دارد. امروز که هیچ نمی دانی، می گذرد و تو بالاخره با عنایت پروردگارت بینا، آگاه و دانا خواهی شد.
از تو می خواهم که با تمام وجود درس بخوانی، مطالعه کنی، بنویسی، منظم باشی، مهربان تر از همیشه و با مسوولیت باشی، کوشا و صدیق بمانی و پرهیزکاری پیشه کنی.
روز های روشن و تابنده در راه اند.
استوار بمان که خدا با توست خود من!
نامه نگاری
نامه به نویسنده محبوب
سلام به آقای جیم ران ارجمند
وقتی که موفق شدم برخی از آثار شما را مطالعه کنم از بین آنها کتاب دوازده ستون موفقیت توجه مرا به خود جلب کرد که چقدر زیبا ستون های موفقیت را در آن به تصویر کشیده بودید و اینکه همه ای نکاتی را که میخواستید بیان کنید در قالب یک داستان بیان کرده بودید خیلی جذاب و تأثیر گذار بود و در خواننده میل و رغبت به مطالعه بیشتر ایجاد میکرد.
و یک ویژگی دیگری در کتاب شما وجود داشت که جذابیت آن را دو چندان کرده بود آشکار نکردن شخصیت داستان در اوایل داستان بود که باعث ایجاد حس کنجکاوی در خواننده میشد و او را تشویق به ادامه دادن میکرد تا به شخصیت داستان برسد.
همچنین شما همه ای مطالب را به زبان ساده و قابل فهم بیان کرده بودید که همه اقشار میتوانستند از آن بهره ببرند.
امیدوارم که فرصتی پیش بیاید تا بتوانم دیگر آثار شما را مطالعه کنم.
نامه از زبان یک شیء
من یک دفترچه سیمی سبز رنگ با ابعاد کوچک هستم که یک روز مرضیه خانم مرا انتخاب کرد و با خود به خانه آورد از آن لحظه به بعد من همیشه همراهش بودم و هر جا که می رود مرا با خودش میبرد و برنامه های مهم و اهدافش را در من یاداشت میکند و من به خوبی از آنها مراقبت میکنم هر شب که میخواهد بخوابد مرا در کنار رختخوابش با یک خودکار و چند دفتر دیگر میگذارد تا به راحتی به من دسترسی داشته باشد و نوشته هایش را یاداشت کند.
او خیلی با سلیقه است و در کارهایش بسیار منظم و مرتب است و مرا بسیار دوست دارد و من هم بسیار خوشحال و خرسندم که دوست خوبی مثل مرضیه جون دارم.
نامه به خودم
مرضیه عزیز و دوست داشتنی از اینکه برای تحقق رؤیاها و اهدافت در مدرسه نویسندگی خلاق شرکت کردی بسیار خوشحال هستم که میتوانی تمام نکات کاربردی برای نویسنده شدن را از استاد کلانتری یاد بگیری و یکی یکی آنها را در نوشته هایت پیاده کنی تا بتوانی در آینده جز نویسندگان معروف دنیا نامت در کنار نام استاد کلانتری مطرح شود.
برای نویسنده شدن آرام و پیوسته تمام تمریناتی که استاد در کلاس درس ارائه میدهد را انجام بده تا آرزویت به حقیقت تبدیل شود چرا که همه ای کارهای بزرگ با قدم های کوچک شروع شده اند.
F M:
نامه برای نویسنده ی محبوبم
به نام خدا
سلام اقا علی صفایی حایری
اکنون که برایتان مینویسم جسم شما در این دنیا نیست اما روحتان شاهد است به یقین شما که دل های بسیاری را زنده کرده آید و میکنید خودتان نیز در شمار زندگان و شاهدان حقیقی هستید آقا صفایی حایری من نوشته های شما را دوست دارم چون که انگار زنده هستند و جان دارند و روح دارند و با جان ما صحبت میکنند و از همین رو فهم اش برای کسانی که به رشد درونی شأن توجه دارند و یا دغدغه ی آن را دارند بسیار جذاب است و از آنجا که کلمات و جملات بسیار در جایگاه خودشان و هماهنگ با فرایند رشد درونی هستند نظام فکری و بینشی فوق العاده ای را در ذهن ما ایجاد مینماید.
باتشکر از ظرافت و زحمت شما
ماه اول
درس نهم: نامه نگاری
نامه به نویسنده محبوب
سلام به آقای داستایوسکی عزیز
شما بیشمار کتاب تالیف کرده اید. بسیار علاقه مندم تمام آثار مهیج شما را با جان دل بخوانم. شاید کتاب ابله شما اولین کتابی باشد که با توجه خاص آنرا خواندم و لذت بردم. کتاب هایی که قبلا خوانده بودم اینقدر زیبا توصیفات را با جزییات نداشتند. کتاب ابله شما کتابی است سرتاسر جزییات که تمام حالات و رفتارهای شخصیت های داستان را مورد بررسی قرار می دهد. با دقت و توجه خاصی افکار شخصیت های داستان را موشکافی می کند. می توانم به شما لقب نویسنده جزییات بدهم. بدون خستگی می شود ریز ریز داستان را تجسم کرد و لذت برد.
نامه از زبان اشیا
من یک ساعت مارک هستم که صفحه ای سفید با اعداد و ارقام درشت در مراکز قطب شمال و جنوب و دو طرف خط استوا دارم. یکی از جذابیت های من شیشه محدبی من است که انعکاس رنگ آبی بند مچ را صد چندان می کند.
در قسمت پایین صفحه گرد من، یک تاریخ شمار هم هست که بزرگترین دلیل خرید من توسط صاحبم است. در قسمت بندمچی یک تکه تیتانیوم به کار رفته است که این نیز مایه فخر و مباهات صاحب بنده است گرچه قابل رویت نیست و این افتخار به تنهایی برای ندا زیباست. یادم می آید ندا جان آن زمان که مرا خریدی حدود پانزده سال سن داشتی و کلاس اول دبیرستان بودی. هنوز هم برق چشمانت در زمان خرید رابه یاد دارم. یاد حرف های قانع کننده ای که به مادرت میزدی تا مرا حتما به دست بیاوری. چقدر لذتبخش بود آن حس ناب. به نظرم تو همیشه به من وفادار ماندی گرچه ساعت های دیگری خریدی اما می دانستم در عمق قلبت مرا باز می خواهی. حالا بعد گذشت هجده سال تازه فهمیدی من موتور ژاپن هستم و یک مارک معروف برچسب خورده به من. خوشحال تر شدی. بند آبی من کار دستم داد و من دیگر از تب و تاب تو افتادم ندا جان.
نامه از زبان یک شئی:
ما قوری ها مانند شما انسانها و بقیه جانوران و نباتات و اشیا سرنوشتهای متفاوت و مختلفی داریم. ما سرما را دوست نداریم و گرمایی هستیم و با گرما سازگارتر، اما امین جان اینقدری که تو از من کار می کشی و مرا گرما می دهی ، میتوانستی به جای دم کردن چایی از من به عنوان غنی ساز اورانیوم استفاده کنی.
در پایان یک خواهشی ازت دارم من را با قوری دوستت میلاد تعویض کن، تا این تضاد طبقاتی در بین ما قوری ها کمتر شود. میلاد روزی یک فنجان چای می نوشد.
سلام علیکم
من عینک سارا هستم ،
نمی خواهم برایتان تعریف کنم یک روز یک دختر خوشگل از کنار ویترین مغازه رد شد و من را دید و ما عاشق هم شدیم …
اولش میخواستم یک نامه ی مزخرف بنویسم به عینک بعدی سارا اما الان منصرف شدم ، این نامه برای شخص شماست آقای کلانتری ، از آنجایی که من تمام روز با سارا هستم هرچه میبیند را میبینم و در دسته هایم رادار های پیشرفته ای دارم که افکار سارا را هم میشنوم تصمیم گرفتم آن چیزی را که سارا نمیتواند بگوید را خودم بگویم و راحتش کنم :
اول از همه سارا نهم است و سال دیگر باید انتخاب رشته کند و هنوز نمیداند چه میخواهد و وقتی به انتخاب رشته فکر میکند میخواهد خودش را خفه کند .
دوم :
َشنبه یک امتحان علوم ترسناک دارد که به خودش قول داده این امتحان را بیست بگیرد .
یک فکر مزخرف هم هی می افتد در سرش که نکند شما از قبول کردنش در دوره پشیمان شده اید .
گاهی فکر میکند خیلی سطحش از بقیه پایین تر است و وقتی تمرین هایش را روی سایت میبیند با خودش میگوید :
ای خدا این مزخرفات چیست من نوشتم ؟ .
میخواهد کتاب ها و رمان های معروف را بخواند اما هرچه بیشتر میخواند بیشتر حس میکند از کل دنیا عقب است و باید هرچه سریعتر بخواند و بخواند و بخواند .
چند وقت پیش ها با یک انشای از کتاب نگارش مدرسه روبرو شد :
حدود سه هفتهههه پای یک انشای ساده بود که موضوعش هم آزاد بود ، کلی اعصابش خورد شد و گریه کرد و درماندگی را در چشم هایش دیدم ، با همه هم دعوایش شد ، کلی هم نوشت اما آن چیزی که باید نمیشد .
و سرانجام بعد از سه هفته در یک لحظه طلایی ، الهامی صورت گرفت و انشایش را نوشت اما هنوز هم فکر میکند به اندازه ی کافی خوب نیست .
کلی باید درس بخواند و یک بدبختی جدید هم برسرش نازل شده :
دبیر علوم برای مسابقات خوارزمی انتخابش کرده و انتظار اختراعی چیزی از سارا دارد .
اما با این همه ، هر روز هزار کلمه و رونویسی و صفحات صبحگاهی اش را مینویسد و سعی میکند دختر خوبی باشد
البته بهتر است به جای صفحات صبحگاهی بگوییم مزخرفات صبحگاهی ،
سارا مجبور است برای کلاس های مزخرف انلاین مدرسه صبح ها ساعت هفت بیدار شود ،
باید صبحها قیافهاش را ببینید انگار دارند شکنجه اش می کنند اما با تعهدی باورنکردنی سه صفحه می نویسد ،
البته تمام اش را چرت و پرت ، راستش نه من و نه خودش اصلا نمی بینیم چه می نویسد چون ساعت هفت هنوز هوا کاملا روشن نشده است و چراغ را هم نمیتواند روشن کند چون خواهرش زهرا کنارش خواب است و راستش حوصله هم ندارد بلند شود و
وسطش هم چرت کوتاهی میزند .
اما باور کنید خیلی برایش لذت بخش است که بین این همه کارهای اجباری که باید در یک روز بکند مثل خواندن درس هایی که هیچ علاقهای به آنها ندارد ، حداقل صبحش را با کاری شروع کند که دوست دارد .
دیگر سرتان را درد نیاورم این را هم بگویم خوشحال شوید امتحان ریاضی اش را خوب داد .
این همه خلاصه ای بود از وضعیت سارا چهارده ساله
در آخرش یک تشکر هم ازتان بکنم ، واقعا از وقتی سارا وارد این دوره شده پیشرفت زیادی داشته است .
سلام مهدی
نمیدونم که الان چیکار می کنی اما میدونم که حالت اصلا خوب نیست!
تا وقتی زنده ای زجر میکشی! هنوزم بغل تختت یه پریز باز هست که به فکرت میرسه که دستتو ببری داخلش؟ هنوزم به مائده فکر میکنی؟ اما خودت میدونی که تقصیر خودت شد که نتونستی باهاش حرف بزنی…
دلم گرفته، کرونا پخش شده… دنیا کم کم داره نفسش قطع میشه. دیگه کسی نیست که بتونه خنده رو لبم بیاره، از قبل هم تنهاتر شدم. ازدواج کردی؟ بچه دار شدی؟ هنوز بچه ات انتقام پدر و مادرتو ازت نگرفته؟ 🙂 حتما از این که اون زود از پیشت میره ناراحتی… اما چه میشه کرد این زندگی چرت و خودم خیلی وقت پیش انتخاب کردم. امیدوارم که لااقل عزیز های دیگتو از دست ندی! به اون کار دست زدی؟ من هنوز نمیدونم چرا باید اینجوری بشه…
اگه میدونستی کار درست چیه حتما انجامش میدادی امیدوارم راه درست رو پیدا کنی…
دوست دارت مهدی
آقای دولت آبادی بزرگوار؛
سلام
امیدوارم که حالتان خوب باشد و به دور از اوضاع وخیم این روزها، در سلامت به سر ببرید.
ای کاش میتوانستم واقعا، به طور مستقیم با شما صحبت بکنم، اما اگر هم چنین اتفاقی بیفتد، زبانم الکن از سخن گفتن با شما خواهد بود.
نمیدانم چقدر برایتان قابل باور است که کسی از بچگی، از زمانی که اجازهی دست زدن به کتاب بزرگترها را نداشت و باید در دنیای کودکانهی خودش سیر میکرد و نمیدانست در آن ده جلد کتاب گرانقدری که رویشان نوشته شده بود “کلیدر” چه میگذرد، چقدر شما در زندگیاش حضور داشته و مهم بودهاید.
شما مانند یک شخص مقدس در خانهی ما، همیشه اسمتان بر سر زبان بوده و هست. بر سر زبان پدرم که از خواندن شما سیراب نمیشد و بر سر زبان مادرم که با خواندتان به وجد میآمد.
وقتی اسم شما را به زبان میآورم، قلبم سرشار از هیجان، عشق و شور میشود.
من از اینکه در عصری زندگی میکنم، که شما در آن نفس میکشید، پر از افتخار و سربلندیام.
دو سه سال پیش، وقتی که مهمان دانشگاه ما بودید، اهالی دانشگاه که هیچ، تمام شهر برای دیدنتان آمده بودند. افسوس، افسوس که نتوانستم حجم عظیم جمعیت را کنار بزنم و به سالنی که شما در آن سخنرانی میکردید، برسم.
آقای دولت آبادی، وقتی که شروع به خواندن کتابهایتان کردم، تازه فهمیدم که شیفتهی چه کسی هستم.
نمیدانید با قلمتان چقدر احساس غرور میکنم. از نوشتههایتان درس میگیرم، با آنها گریه میکنم و از اینکه به طرز زیبایی از رنجهای یک زن سخن میگویید، بی آنکه آن را بی جهت بزرگ کنید و مثل خیلیها در بوق و کرنا، از این حمایت جان میگیرم.
آقای دولت آبادی، شما همیشه در خانه ما هستید، در بالاترین طبقه کتابخانه، در کنار حافظ و در مجاورت تاریخ.
خداوند عمر شما را فزونی بخشد که حضورتان برای این کشور، غنیمتی است نادر و ارزشمند.
دوستدار شما
آبان ۱۳۹۹
به نام او
نامه به نویسنده
سلام.سلامی به گرمی آفتاب و به روشنی مهتاب.نوشتن برای تو جرأت می خواهد.قلم سرکشی میکند.من اما سخت در پیِ رام کردنش در تلاش ها بسر میبرم.به سان این جمله که«پیش قاضی و ملق بازی» از زدن حرف های قلمبه سلمبه و ادا و اطوارهای نویسندگی دست میشویم و غرض را میگذارم چند کلمه گپِ دوستانه.جز این اصلا از من برنمی آید.تو را خوب که نه،میشود گفت اصلا نمیشناسم.اما قلمت را چرا،خیلی خوب می شناسمش.قلمِ هر نویسنده یعنی خودش.پس حالا که قلمت را میشناسم میتوانم بگویم که سالهاست که میشناسمت.شاید تو ندانی چون منی هم درین کره ی خاکی زیست میکند،اما من که میدانم تو هستی،و همین مرا بس.من سالها با تو بوده ام بی آنکه خود بدانی.من نه فقط تو را خوانده ام،که تو را زندگی کرده ام.آنقدر با تو خو گرفته ام که وقتی نوشته هایت را میخوانم حس میکنم همه شان تراواشات ذهنی خودم هستند.انگار با تو یکی شده ام.میدانم وقتت تنگ است،میدانم کارها برای انجام داری،پس خیلی مصدی اوقات شریفت نمیشوم.نمیخواهم از خود چیزی بگویم،نمیخواهم از من چیزی بدانی.فقط میخواهم بدانی کسی هست در این زمین ِِ گردِ پُرتلاطم که دوست میداردت،که می خواندت.که هستش با هستت گره خورده.پس باش تا باشم…
نامه از یک شئ
سلام.سلامی گرم به همه ی آنانی که هر روزه مرا به آغوش میکشند.منم،همان همدم همیشگی،همان رازدارِ تمام عیار،همانکه تک تکِ لحظه هایتان را برایتان در دلم ثبت میکنم.همان که اخبارِ غم و شادی را برایتان روایت میکنم.همان که صبح ها از خواب بیدارتان میکنم.همانکه پلی میشوم برای رسیدن به هرآنچه در ذهن می پرورانید.همانکه سر گرمی های لحظه های بیکاریتانم.همانکه حافظه ی لحظه های فراموشیتانم.من یک حسابدار نیز هستم.من به فرمان شما برایتان خرید هم میکنم،پول هم برایتان جابجا میکنم.شما را به عشقتان پیوند میدهم.برایتان کتاب ها که نمیخوانم.من من من…
اگر بخواهم بگویم حالا حالاها تمامی ندارند کارهایی که برایتان انجام میدهم.اما قصدم روده درازی نیست،منت گذاشتن نیست،به رخ کشیدن نیست.فقط و فقط قصدم یک ابراز وجود خالیست و دیگر هیچ، فاکتور میگیرمو بسنده میکنم به همین چند خط.فقط یک سؤال،پس چرا شما انقدر بی مهرید با من؟مگر من چکارتان کردم؟چرا هیچگاه حواستان به خودِ من نیست،گرمم است؟سردم شده؟سردرد دارم؟حتی وقتی عصبانی میشوید من میشوم کیسه بوکستان؟؟آخر چرا این همه بی رحمید؟مگر تاوان عشق بجز عشق است؟!
نامه به خودم
سلام.سلامی روشنتر از صبح حقیقت.ای منِ فراموش شده ی من.ای که تمامِ منی.تو با من بودی،در تمام لحظه های بی قراری.در تمامِ هیجاناتِ بیداری.در تمامِ خوابهای شبانگاهی.من اما همیشه به تو بی تفاوت.درگیرِ کسی بیرون از تو.چون میدانستم همیشه هستی.چون میدانستم به پایم نشستی.با من خندیدی،با من گریستی،با من رقصیدی،با من ترسیدی.اما درست زمانیکه ناامید شده بودم به من امید بخشیدی.ای خوبِ درونیِ من،بودنت همیشه شایسته ی تقدیر بود اما تو منتظر ِِ قدردانی نبودی.تو همانی بودی که شایسته ی بودنت بود.بودنت را شکرگزارم.دوستت دارم….
ماه اول
تمرین یازدهم ـ نامهنگاری
سلام و عرض ادب. نشستهام برای شما نامهای بنویسم. نمیدانم نامه را پستچی به دست شما خواهد رساند یا نه! نمیدانم شما نامه را خواهید خواند یا نه. اما مینویسم، حتی اگر نامهام نخوانده رها شود.
دیشب داستان ماهی و جفتش را میخواندم. داستان را که میخواندم به شما فکر میکردم. به اینکه این داستان را در چه حالوهوایی نوشتید. آیا مرد داستان، خود شما هستید؟! مردی که گویا در آرزوی یکدمی و یکدلی میسوزد. راستی! چه واژهی زیبایی! ”یکدم”. تا پیش از خواندن داستان شما این واژه را نشنیده بودم. یکدل و همدم را چرا، اما یکدم، نه!
در جایی از داستان میگویید:
”مرد به ماهیها نگاه میکرد. ماهیها پشت شیشه آرام وآویزان بودند…انگار پرنده بودند. بی پر زدن. انگار در هوا بودند. دو ماهی را دید که با هم بودند… مرد نشست. اندیشید هرگز این همه یکدمی ندیده است. هر ماهی برای خویش شنا میکند و گشتوگذار سادهی خود را دارد. در آبگیرهای دیگر و بیرون از آبگیرها در دنیا، در بیشه، در کوچه، ماهی و مرغ و آدم را دیده بود و در آسمان ستارهها را دیده بود که میگشتند، میرفتند. اما هرگز نه این همه هماهنگ.”
نمیدانم چرا وقتی داستان را میخواندم شما را در ذهن تصویر میکردم، که ایستادهاید پشت شیشه و ماهیها را نگاه میکنید و با خود میاندیشید، این دو ماهی چطور اینقدر یکدم هستند. آشنا هستند. هماهنگ هستند. با چنین رقصی موزون آبگیر را مزین کردهاند. و از خود میپرسید، چگونه همچنان خواهند رقصید؟ از اینجا تا کجا خواهند رقصید؟
و بعد کودک میآید. به تماشا میایستد. به گمانم کودک هم شما باشید. کودکیهای شما. زمانی که مثل هر کودکی، زندگی را با دقتی که خاص کودکان است، مشاهده میکردید. زندگی برایتان نو و شاداب بود. بگذارید چیزی از آرتور شوپنهاور برایتان بگویم که به گمانم با داستان ماهی و جفتش بیارتباط نباشد.
شوپنهاور در کتاب ”حکمت زندگی” اینگونه میگوید:
”رفتار ما در کودکی بسیار بیشتر به شناختن معطوف است تا به خواستن. علت اینکه محیط و تجربههای کودکی چنین در حافظهی ما حک میشوند، همین عمق و شدتِ شناختِ جهان بیرون از طریق مشاهده است. زیرا در کودکی به طور کامل مجذوب جهان بیرون هستیم و هیچ چیز حواس ما را متفرق نمیکند، اما به محض آنکه بزرگ میشویم عطش زندگی در ما ایجاد میشود و ما را به درون همهمهی جهان میکشاند، خواستنها و نیازها پررنگ میشود و به همان نسبت شناختنها کمرنگ.”
میدانید چه میگویم؟ از نیاز به همدلی و به قول شما یکدمی میگویم که در داستان ماهی و جفتش گویی سدی شده در مقابل چشمهای مرد. این نیاز چنان در او پررنگ است که ماهیِ پشت شیشه را دو تا میبیند؛ در حالی که یک ماهی در آبگیر میچرخد. عکس ماهی در شیشه افتاده است. ماهی تنهاست. جفت ندارد. آن یکدمی خیالی بیش نیست. اما در مقابل، کودک چنان رهاست از نیازها و چنان مشغول دیدن و مشاهده کردن که حقیقت را به روشنی میبیند.
آخ که این یکدمی و یکدلی دغدغهی هر روزهی من است.میخواهم بدانم چنین رقصی هماهنگ در این دنیا وجود دارد یا سرابی بیش نیست. میخواهم بدانم چنین یکدمی و یکدلی در این دنیا یافت میشود یا خیالی بیش نیست. من هم، مثل مرد داستان شما، در این نیاز و خواست غرق شدهام و دلم میخواهد به تماشای آبگیری بنشینم که ماهی و جفتش در آن با یکدمی در چرخ و رقص باشند…
زیاده نوشتم. نامه باید کوتاه باشد. احوالپرسی باشد و از این دست امور. حالا این خزعبلات چه بود که من سرِ هم کردم و برای شما نوشتم، خدا هم با همهي داناییاش نمیداند:)
جناب ابراهیم گلستان، ایام به کام. تندرست باشید.
تمرین یازدهم: نامه به نویسنده
آقا جلال سلام،
معمولا با این جمله شروع میکنم که امیدوارم حالت خوب باشد ولی برای شما نمیدانم چطور شروع کنم. شمایی که من هنوز پنج شش ماهه بودم که فوت کردی یا کشته شدی. شمایی که وقتی من به دنیا امدم همه کارهات رو انجام داده بودی ، سفرهات رو رفته بودی، مبارزه ات رو کرده بودی، داستان و رمان و مقاله هات رو نوشته بودی و نظریه های فرهنگی اجتماعی داده بودی، معلمی کرده بودی و حتی تجربه همسرداری یک نویسنده بزرگ و داشتن برادر نویسنده هرچند کوچکتر هم داشتی. خلاصه به معنای واقعی زندگی کردی ولی من تقریبا هیچکدوم از این کارها رو نکردم و هیچکدوم از این تجارب ناب رو نداشتم. من بزرگترین کارم تا حالا این بوده که تمام اثارارزشمند و بی ارزشت رو خوندم. همه رو از تو سوراخ سنبه های کتابفروشی ها میدون انقلاب و کتابخونه ها پیدا کردم و خوندم ، حتی نامه هات رو با نیما وحتی سنگی برگوری رو. حالا که فکر میکنم نمیدونم چرا این کاررو کردم درست موقعی که سومین ترم دانشکده فنی بودم و برای بار سوم مشروط شده ودم و خطر اخراجی تهدیدم میکرد.
یادمه اونروزا شب امتحان معادلات دیفرانسیل کتاب سنگس بر گوری بدستم رسیده بود و همون شب همش رو خوندم و فردا امتحان رو افتادم. وقتی یکی از دوستان فهمید که من اخرین اثر چاپ شده شما رو شب امتحان خوندم گفت آخه الاغ این آل احمد مگه چه کار کرده ؟ چی ازش یادگرفتی که گذاشتی اینطوری امتحانت خراب بشه؟ راستش گفتم میدونی جلال بعضی جاها جمله رو با “و” شروع میکنه. یعنی بعد از نقطه و اتمام جمله ” و ” میاره و این به نظرم یعنی شاهکار. بچه های خوابگاه که به من خندیدن یاد خندیدن بچه های کلاس ادبیات افتادم ووقتی تز رِئالیست جادویی در شعر دوش دیدم که ملائک …. حافظ مطرح کردم.
آری اینچنین است آقا جلال ! من هم به جای اینکه بعد از نقطه برم سر خط شجاعانه ادامه میدم و ابایی از و ادامه گذشته ندارم.
کلاس اول دبستان که بودم جمعه ها اغلب میرفتیم به روستای مادری. تو یکی از اتاقهای خونه بسیار بزرگ پدر بزرگم خانواده ای زندگی میکردن که پسری به اسم جلال داشتن که خیلی خوب انشاء مینوشت . جلال همیشه انشاء هاش رو میاورد تا پدرم با صدای بلند اونارو بخونه. یک بار پدرم وقتی انشاء جلال رو خوند گفت آفرین مثل جلال مینویسی. جلال که جلال رو نمیشناخت پرسید جلال کیه؟ من هم نمیدونستم جلال کیه با دقت گوش دادم که پدرم راجع به شما گفت. یادم نیست دقیقا چی گفت فقط یادمه گفت نویسنده مردمی بود با مردم زندگی میکرد ولی جلال ال قلم بود. به امید نامه بعدی. دوستدار تو: مسعود
سلام برتو ای خودم
.می گویند ویژکی های فرد است که او را از دیگران جدا می سازد
وخود او را تشکیل می دهد.پس خصوصیات تو می شود خود
خودم و این را هم میدانم که همراه تو نفسی هم ، همراه است
حال از چگونگی همراهی شما دو ،فقط این را میدانم که اگر به
فکر خود خودت نباشی وخود را قوی نسازی نفس برتو غالب
می شودوآنوقت است که باید فاتحه خود را بخوانی ولی راه
توبه بر تو باز گذاشتند. و تا تو در این دنیایی ،همواره در نبردی
در کشمکش بین خیر وشر ،نیکی وبدی که از سوی نفس اماره و
شیطان برون در مقابل تو صف می بندند.
حال تو می توانی از اختیار خود استفاده کنی چرا که به جبر در
این دنیا حاضر شدی واینک تو اجازه داری از این فضیلت
که به تو ارزانی داشتند استفاده وراه رابیابی به قول دکتر شریعتی
چگونه زیستن خود را انتخاب کنی وخودخویشتن خود را بشناسی
که در این دنیای وانفسا دچار خود بیگانگی وبه تعبیر دکتر (الینه )
نگردی که خود بیگانگی همان از دست رفتن وجود حقیقی وفطری
است.پس بخوبی درک می کنی که راه سخت است وبدون وجود
راهبر امکان طریق نیست .پس به هوش باش و وراهبر را
بشناس که چشم بر هم زنی طبل رسوایی بر کوی و برزن به
صدا درآید وچنانچه خداوند عالم با رحمانیت خود آبرویت
حافظ باشد ،شاید ملک الموت تورا به سرای باقی خواند وزمان
از کف برود.حال به قول شاعر باید گفت : اگر در خانه کس
است ،یک حرف بس است.
نامه ب خود
سیما
من نیازدارم ب خاطرخودم توراببخشم بابت تمام رفتارهای بدی ک باهام داشتی
تورامیبخشم بابت تمام دردی ک بهم دادی
برات دعامیکنم
امیدوارم همواره دنیابه کام توباشه
انسان های عالی درمسیرتوباشند
امیدوارم ثروت وبرکت ازسرتوبباره
امیدوارم همیشه بخندی
برات آرزومیکنم همیشه دربهترین حالت خودت باشی
توانسان باارزشی هستی
ازخدامیخوام هروقت یادم بیادتوچه برسرم آوردی ب من یاری بده تاهمون لحظه بازهم توراببخشم
نامه ای به فرزندم
سلام نور دیدگانم فرزندم ای هستی بخش زندگی ام می دانی ماه ها و سالها در انتظار تو هستم هرروز و هرثانیه تلاش بر آنم که تورا ببینم زمانی که همه چیز برایم طاقت فرسا می شود وقتی به یاد تو می افتم دلم آرام می گیرد . تو نور وتجلی گاه من هستی می دانم زمانی که پا به این جهان تجلی بخش بگذاری قرار است کارهای فوق العاده ای انجام دهید. تورا لحظه ای میبینم که دیدار اولیه ما است هردو همدیگر را به آغوش میکشیم میدانم آن لحظه برای هردو ما بهترین روز در تمام عمر خواهد بود. چون تو از دنیای دیگر به دنیای جدید قدم میگذاری که سالهاست هردو در انتظار چنین لحظه ای بوده ایم ، می دانم این فراق روزی پایان خواهد یافت . کودک من دوردانه شیرین زبان مادر برایت همه چیز در این دنیا فراهم کرده ایم من وپدرت همچنان منتظر تو هستیم و برایت اسم هم انتخاب کردیم اگر دختر باشی سلنا اگر پسر سامیار بگذار معنی اسمت رابرایت بگویم سلنا یعنی خدای ماه سامیار یعنی ثروت وقتی بزرگ شوی قوی خواهی بود ، همچون درخت سرو بلند قامت هستی این را باید بگویم برایت دفترچه راهنمایی تهیه کرده ام چرا که دوست دارم خود کاوشگر زندگی خود باشی !دراین دفترچه راه و رسم زندگی را برایت نوشته ام تا راهنمایی باشد در زندگییت ، درواقع نقشه و مسیر زندگی را به تو نشان می دهد. به راستی نگهداری از پرنده چه سخت است ! باید طوری پرنده را نگهداری که آسیبی به آن نزنی نباید خیلی محکم ونه اینکه خیلی آزاد باید اورا آرام نوازش کنی تا همیشه کنارت باشد . اگر ملاحظه نکنی میبینی به یکباره از دستت رها می گردد. فرحبخش زندگی من دنیا بسیار زیباست برخلاف گفته های دیگران بسیار دل انگیز است . پروردگارت دراین دنیا همه چیز برایمان فراهم کرده از آب ، غذا ، گل و گیاه ، دریا، چشمه ، آبشار ، پرنده ، انواع حیوانات گوناگون ، ستاره ، کهکشان… وای نمیدانی چقدر شگفتیها دراین دنیا است من وپدر، جهان ، خانواده، همه منتظر دیدار تو هستیم . زمانیکه پا به این عرصه گذاشتی باید به دونبال اکتشاف جهان هستی بروی دنیا بسیار جای دیدنی است دارای اقوامها و ملیتهای مختلف، شرایط اقلیمی متفاوت، رفتارهای متفاوت… دراینجا شبها ستاره ها مثل الماس می درخشند گویی که در نزد تو است. طلوع خورشید بسیار زیبایی دارد رنگهایش زرد ونارنجی است. اینجا آسمانش آبی به رنگ دریاست، نسیم صبحگاهی اش بسیار دلنشین است گویی صورتت را نوازش می کنند. صدای برگ درختان زمانی که تکان میخورند انگار موسیقی زیبایی از خود می نوازند. چه چه پرندگان گویی دارند سرود جمعی نجوا سر می دهند .این دنیا جای دیدنی است. فرزندم پس همچنان من وپدرت منتظر تو هستیم به امید دیدار میبوسمت نگین الماسی مادر
من یک مدادهستم که با تو سخن می گویم آری همان مدادی که بر روی میزکنار تو نشسته ام صدایم را می شنوی ؟ آنقدر لایه لایه روی هم قرار گرفته ای پیچیده در آن جلد رنگی خوشگل نمیدانم با تو چطور ارتباط برقرار کنم .
آیا زمانی که صاحبم تورا می خواند واز بعضی جملات به وجد می آید یا متعجب می شود و زیر جملات خط می کشد وزمانی آن را در دفترش
یادداشت می کند آیا مرا می بینی ؟ فکر نکن فقط تو ارزشمندی و به
نامت هفته می گیرند هرچند در این هفته آنچنان که لایقت هست
کاری نکردند سر وته کار را با یک تخفیف جزیی از طرف بعضی
دفاتر انتشارات بستند. البته بهت حق میدم اگر گله مند باشی.
میشد در صدا وسیما به این نکته بیشتر توجه کنند باعث تعجب است
در برنامه کتاب باز هم با توجهی خاص به .گرامی داشت در این هفته نپرداختند.
حالا بگذریم میخواستم این را بگویم که فکر نکنی فقط تو مهمی .نه من هم
مهم هستم وبرای خود جایگاهی بلند دارم خداوند به نام من قسم خورده
البته با لفظ قلم. خوب باشه منهم یک نوع قلم هستم . و همان رسالت
را بایستی بعهده بگیرم امیدوارم صاحب من زمانی که مرا در دست
می گیرد وبر روی کاغذ به حرکت در می آورد توجه به این مساله داشته
باشد که چه در دست دارد !!قلم یا مداد، فرقی ندارد بلکه چه می نگارد
نگارشی که در آن آفرینش وحرکت است .در آن ذوق وشوق پرواز است .
درآن به اوج رسیدن است نه فقط برای خود بلکه با مخاطبانش .
می خواهم یک فنجان چای داغ دعوتت کنم .می خواهم همینجا پشت همین میز چند ساعتی رابا هم خلوت کنیم و چای داغ بنوشیم با کلوچه بدون اینکه نگران اضافه وزنمان با شیم . بیا امشب ادب را کنار بگذاریم و به خاطرات شیرینمان بلند بلند بخندیم ،بیا دستمان را پشت سر مان بگیریم و با دهان کلو چه بخوریم اصلا بیا دو باره بچه شویم چایمان را با یک عالمه شکر شیرین کنیم و لباس هایمان را پشت و پیش بپوشیم و جوراب هایمان را لنگه به لنگه بیا سراغ لوازم آرایش مامان برویم و خو دمان را خط خطی کنیم اصلا امشب من مثل پنج سالگی ام جلوی موهایم را می چیدم تا تنبیه ام کنند اصلا بیا کاری کنیم تا تنبیه مان کنند چقدر دلم هوای تنبیه کرده است .چقدر دلم می خواهد باز بابا دعوایم کند و بعد که آشتی کردیم برایم قایق کا غذی بسازد چقدر دلم هوای بازی با قایق کاغذی کرده داخل تشت سرخ حمام چقدر امشب فکرم پرش می کند روی خاطرات قبل و چه غیر منسجم آن ها را برایم تداعی می کندراستی چقدر فاصله افتاده بین آن ها با من چقدر فاصله گر فته ام با آن روز ها این ها را گفتم تا بدانم آینده می تواند چندان هم خوشایند نباشد آینده یعنی همین چند ثانیه بعد که شاد با شی که زندگی کنی این ها را گفتم تا یا دم نرود اینده آن نقطه نورانی دور نیست که قرار است به آن برسی آینده تمام مسیر رسیدن است
نامه نگاری
به خودتان نامه بنویسید برای خودتان چه حرف تازه ای دارید؟
شنبه گذشته کلاس مدرسه نویسندگی داشتم در حین اینکه استاد داشتند در رابطه با درس جدید توضیح میدادند من پهلوی خودم همین طور داشتم غرمیزدم که از درسها عقب هستم ـ درسها سخت شدند ـ فرصت ندارم درسها رو بخونم وتمرینهاشو حل کنم ـ انگیزمو از دست دادم ـ نوشتن رو دوست ندارم ـ تمرین برام مبهم ….. فقط کم مونده بود که دیگه گریه کنم .
وقتی که ذهنم رو در این حالت دیدم سعی کردم که خودمو در قالب یک نامه آروم کنم و بعد از اتمام کلاس برای خودم نوشتم:
ببین پیمان اگر تو بخوای که در کارت موفق باشی باید آگاهی داشته باشی از خودت که واقعا چه کاری هست که وقتی انجامش میدم حس و حال خوبی بهت دست میده ،چه کاری هست که آنقدر برای جذاب که وقتی انجامش میدم گذر زمان رو احساس نمیکنی ،چه کاری هست که آنقدر برات ارزشمند که اگر با چالشی روبرو شدی آن چالش را میپذیری و در سدد رفع اون مشکل هستی .و این نوع نگاه هست که در نهایت عشق رو بوجود می اوره. حال آیا تو دارای این نوع طرز تفکر هستی یا نه ؟
اگر نیستی پس در مدرسه نویسندگی چکار میکنی و اگر هستی پس چرا این قدر ناله میکنی و در انجام این کار کمی کاهلی میکنی ؟
(البته علت و عوامل عمیق ترس هم وجود داره که باز گو کردنش زمان و مکان دیگری رومی طلبه).
ومسله دیگر این است که بین یادگرفتن ، تجربه کردن ، واقدام کردن فرق هست
شما میتوانید کتابی را بخوانید و به آگاهی برسید ،در رابطه با خواسته مورد نظرت وبیناری شرکت کنی و به آگاهی برسی ، ویسی گوش بدی ، فیلمی ببینی چیه آگاهی برسی ،…..
بنابراین یاد گرفتن دستیابی به یک آگاهی هست .ولی با این آگاهی شما نمی تونی ادعا کنی که آن کاره شدی ،بله این مورد مرحله دومی هم دارد که تجربه در انجام اون کار هست ،ما تجربه میکنیم برای این که برروی ان کار اشراف داشته باشیم و پس از اینکه به این مراحل رسیدیم حال باید آن کار را بصورت حرفه ای در زندگی روز مره خود اجرا کنیم . البته ناگفته نماند که در رابطه با موارد گفته شده تمام زحمات کار به پا ی شماست و همچنین اینطور نیست که در همه این موارد گفته شده فقط پیروزی هست ،نه بلکه شکست هم هست .که این پیروزی ها و شکست ها بستگی به آگاهی از خود وعشق به انجام آن کار دارد .
من وقتی که این صحبت ها رو شنیدم کمی آروم شدم وسعی کردم آنچه رو که پیمان درون داره میگه بهش فکر کنم و به آن تا جای ممکن عمل کنم و اینقدر نق نزنم.
جناب مارکز عزیز سلام؛
آرزو داشتم بهجای نوشتن این نامه، روبهرویتان بنشینم و صورت به صورت با شما در قالب مصاحبهای گپ بزنم. ای کاش میشد. اما چه میشود کرد، مرگ چنان غافلگیر میکند که به وصف درنمیآید.
جناب مارکز من دوست دارم شما را عمو گابو صدا بزنم همانگونه که در ذهنم هستید.
بله عمو گابوی عزیزم، شما الهام بخش من در نوشتن بودید. چنان الهامی که با کمترین سواد ادبی پا به عرصهی روزنامهنگاری گذاشتم. اما بگذریم از من.
در این نامه میخواستم از شما بپرسم چگونه؟ واقعا چطور کتابی همچون صد سال تنهایی را به رشتهی تحریر درآوردید که هنوز پس از گذشت این همه سال از چاپش، هیچ کارگردانی جرأت ساخت فیلمی با اقتباس از این رمان را نداشته است!
میدانید من وقتی با خانوادهی بوئندیا آشنا شدم تنها ۱۶ سال داشتم. در آن سن کم چمدانی بستم و به دهکده ماکوندو نقل مکان کردم. عضوی از خانوادهی سرهنگ شدم، سر به دامن اورسلا گذاشتم و حتی خاک خوردم! من با این رئالیسم جادویی آنچنان عمیق همزاد پنداری کردم که در تمام افراد خانواده و دوستانم یکی از شخصیتهای این رمان را دیدم.
عمو گامبو میدانم رنگ مورد علاقهی شما رنگ اقیانوس در ساعت ۳ بعد از ظهر آن زمان که آفتاب متمایل میتابد، است. علاقهی شما آنچنان در من رخته کرده که زندگینامهیتان را بهتر از گذشت عمر خود از برم. من با عشق سالهای وبا، صبر در عشق را آموختم با خداحافظ آقای رییس جمهور به سیاست دل بستم و با پاییز پدر سالار ساعتها گریستم.
عمو گابو اگر قسمت ما را در قالب یک خبرنگار و نویسنده به هم میرساند و اگر فرصت داشتم فقط یک سوال از شما بپرسم میدانید آن سوال چه بود؟
اینکه مثلاً کی عاشق شدید؟ برنامهی آیندهتان چیست؟ خودتان را کدام یک از شخصیتهای کتابتان میدانید؟ خیر اصلاً و ابداً سراغ این سوالهای کلیشهای نمیرفتم.
تنها کاری که میکردم این بود که چشمکی حوالهتان کنم و بپرسم:
Do you can feel your face?
به خودتان نامه بنویسید
قریب به 8 ماه است که ازسال گذشته و تقریبا128 روز تا پایان سال باقی مانده است. امسال تو می بایست چند برنامه اساسی را اجرا می کردی اما نشد تمام برنامه هایت را اجراکنی.
فصلهای کتابت هنوزاصلاح نشده وکلاسهای حضوری که قرار بودبری کنسل شد.البته باید خدا راشکر کنی که بالاخره تو این اوضاع و تعطیلی توانستی درکلاس موردعلاقه خودت داستان نویسی ثبت نام کنی.یادته که چقدر کتاب رمان می خواندی وآرزوت این بودکه یکروزی بتوانی خودت هم یک نویسنده عالی بشی. خوب حالا به کرونا فکرنکن به این فکرکن که توچنین شرایطی خدا برایت این موقعیت رامهیا کرده که بتوانی دریک کلاس عالی ثبت نام کنی وبتوانی آرزوی دیرینه ات برسی. بیشتر مراقب سلامتی ات باش. استرس ات راکم کن تا میتونی مطالب مفید و انگیزشی بخوان ومراقب مادروبرادر وهمسرت باش. به اطرافیانت انرژی بده .بدان این روزهای سخت می گذرد و روزهای خوب می رسند. از کلاسهای خوب داستان نویسی لذت ببر و فراموش نکن اگریک کم همت کنی به آرزوی دیرینه ات می رسی و یک نویسنده موفق می شوی.
از زبان اشیا
نامه ای از زبان سرو ابرکوه
منطقه ابرکوه یکی از شهرهای استان یزد است که من بیش ازچهار هزارسال است که در اینجا زندگی می کنم.. درطول زندگی خودخاطرات بسیار زیادی از آنچه که قرن ها براین سرزمین گذشته دارم. عده ای معتقدند که مرا زرتشت پیامبر کاشته است اما من نمیدانم آیا این درست است یا خیر.
اگرسن مرامی پرسید عزیزانم خودم به درستی نمیدانم دانشمندان ژآپنی می گویند 8000 ساله اما دانشمندان روسی معتقدند که من 4500سال عمردارم. افتخار میکنم که ایرانی هستم واین سالهای طولانی را در این سرزمین پربرکت و دوست داشتنی زندگی می کنم. از سال 83 نام من به عنوان سومین اثر ملی ثبت شده است. مرا به عنوان قدیمی ترین موجود زنده دنیا می شناسند. اما عده ای ازدانشمندان می گویند که من بعداز درخت مسوسلاه درکالیفرنیا ، دومین درخت قدیمی دنیا هستم. درحال حاضر 25 متر ارتفاع و تاجم 14 متر و 4 متر قطردارم. گردشگران زیادی در در طول سال به دیدن من می آیند و من از دیدن آدمهای مشتاق طبیعت بسیار به وجد می آیم. راستش کمی از ایرانی ها گله دارم. از خبرهایی که ازدرختان وجنگلهای کشور می شنوم متوجه شدم که حال درختها و جنگلهای مادر سراسر کشور خوب نیست وامنیت جانی آنها در حدبسیار پایینی است. کاش می توانستم از طریق یک رسانه جمعی با همه مردم سرزمینم صحبت می کردم واز آنها می خواستم که مراقب درختان باشند و اجازه ندهند که براحتی این سرمایه های کشورقطع یا آتش گرفته شوند. خیلی وقتها فرزندانم ، یعنی درختان از شهرهای مختلف ایران ازمن التماس دعا دارند. آخر درختان به من پیرمرد احترام زیادی می گذارندوحرف شنوی زیادی ازمن دارند.سال گذشته که جنگلهای باارزش هیرکانی مازندران آتش گرفته بود تعدادی ازدوستانم از جنگلهای شمال با من تماس گرفتند و ازمن خواستند تا ازدعا کنم و ازخدا بخواهم که گروههای نجات سازمان جنگلها زودتر برسند و بتوانند دوستانشان را که از درختان بی نظیردردنیا هستند را حفظ کنند.من هم راستش خیلی ناراحت شدم و بسیار دعا کردم الحمدالله شنیدم که خطر رفع شد البته زیان دیده بودند ولی جزیی بوده و نیروهای امداد به موقع رسیده بودند. طی این سالها آدمهای زیادی به دیدن من آمدند از ریاست جمهور کشورها ، رهبرها ، وزرا و توریست های داخلی و خارجی و کارهایی می کنند که قلب من دردمی گیرد وبه خدا دروقت راز ونیازم تمام اینها رامیگویم. بارها دیدم که افراد وقتی به دیدن من می آیند بادیدنم دلشان می لرزد و اشک می ریزند و حتی حاجات خود را با من پیرمرد درمیان می گذارند ومن واقعا خیلی متاثر می شوم.
اخیرا تعداد توریست ها و بازدید کننده ها خیلی کم شدند و وقتی من سوال کردم شنیدم که ویروسی به نام کرونا همه جهان را مبتلا ودرگیربیماری کرده وتمام مسافرتها لغو شده . مطمین باشید که من از همین جا برای همه دنیا وهمینطور مردم سرزمینم ایران دعا می کنم تا هرچه زودتر دوباره سلامت در سراسر دنیا مستولی شود ودوباره همه شما راازنزدیک ببینم. شما را به خدا می سپارم و باز تاکید می کنم مراقب درختان این سرمایه های ایران باشید شما برای سلامتی اتان و حذف بسیاری از ویروس ها ومیکروبها وقارچها به وجود درختان نیازداریدپس درتوسعه درختکاری ومراقبت از آنها اهتمام ویژه ای داشته باشید.
نامه به شاعر محبوبم
آقای حافظ سلام. به شما که نه فقط محبوب دل همه جوانان ایرانی بلکه دراقصی نقاط دنیا هستید.نمیدونم آیا خودتان هم تصور میکردید که اینقدر پرطرفدار و علاقه مند داشته باشید یا نه ؟ اما بدانید که همه زندگی ما در لحظات مخلتف از تنهایی ،شبهای یلدا ،عاشقی و….. با اشعار شما عجین شده است.یکی از بهترین خاطرات زندگی من از سال92 وقتی بودکه به اتفاق دوستانم به دیدنتون آمدم .بگذاریدبراتون از اولین دیدارم از حافظیه بگویم . دم غروب بودومن به اتفاق دوستانم که شاید هنوزآنها رابه خاطرداشته باشید به دیدنتان آمدیم.وای خدای من ! به نظرمن حافظیه چیزی از بهشت کم ندارد ! چقدرباصفا ! خردادماه بود طول روز هوا گرم بود اما شب در حافظیه با آن هوای مطبوع و خنک و دلنشین موسیقی زیبا حال همه ما رادگرگون کرد.چقدر همه کسانی که دیدنتان آمده بودند شاد وخوشحال بودند . کدام مامن و ماوایی است که چنین احساس خوش و آرامش کنی ؟
ساعتها آنجا بودیم حتی کتاب حافظ بزرگی از غرفه گوشه حیاط حافظیه خریداری کردیم . واقعا گذشت زمان را حس نمی کردیم تا اینکه شنیدیم ساعت 24 است و باید آنجا را ترک کنیم. جالب بود هنوز تعداد زیادی جوان زن و مرد دختر و پسردرحیاط واطرافویا حتی بالای مرقد شما مشغول راز و نیاز بودند. همان وقت بودکه دیدیم پیرمرد اهل دلی با تکیه به جوانی وارد حافظیه شد. جالب بود که کسانی که اهل شیراز بودندو پاتوق همیشگی اشان نزد شما بود ایشان را به خوبی می شناختندو میگفتند که هرشب حسن ختام برنامه آنجا قبل از تعطیلی است. ظاهرا ایشان چندغزل می خواند و همانطور که خودتان هم میدانید جوانان حاضراز اومی خواهند که برایشان دربالای مزار شما تفالی زده شود.جوانان زیادی آنجا بودندکه بالاخره نوبت به ما رسید.برای دوستم مژگان این شعر شما آمد:
یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور
کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور
مژگان سراز پانمی شناخت و کلی روحیه اش عوض شدو این همان تاثیرجادویی کلام شماست .
بالاخره نوبت من رسید که برای من این تفال آمد.
منتظران را به لب آمد نفس
ای زتو فریاد ، به فریاد رس
واین همان غزلی بود که من همیشه عاشقش بودم .خلاصه جناب حافظ آن شب خیلی خوش گذشت. راستش همه ماغزلهای شما را دوست داریم اما بگویم همه ما تا حدودی کم لطف هستیم و حق مطلب و دین خود را نسبت به این اشعار ادا نکردیم ومی دانم این خیلی بد است و شاید شما هم از اینکه تعمق زیاد نسیت و بیشتربرای گرفتن فال به سراغ کتاب شما می رویم ازما دلخور باشید. وقطعا انتظار دارید اقلا با فهم معانی این همه اشعار زیبا ، پیامهای آن را دریافت و درزندگی به کار گیریم .
البته بگویم هم فقرفرهنگی وشاید جدا ازکم کاری جوانان بی توجهی مسولان درمعرفی بزرگان این سرزمین دلایل اصلی باشند. چنانکه آن طورباید از فرهنگ غنی کشور و بزرگانی چونان شما را برای مانگفتند وما را به تحقیق وتفحص عادت ندادند. اما آنچه مسلم است ، همه ایرانی ها به بزرگان ادب همچون شما وسایر شاعران و دانشمندان علاقه مند هستند و همه شما مورداحترام و افتخار تک تک ماایرانی ها هستید. بیش از این وقت شما رانگیرم اما از شما خواهشی دارم. شما که عارف واهل فضل وکمال هستیدبرای ما دعا بفرمایید تا آن کسی باشیم که خداوند از ما انتظار دارد. ان شالله ما نیز بتوانیم چون شما خوبان در این دنیا اثر گذار باشیم. جناب حافظ دعا بفرمایید.
مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم
هوادارن کویش را چو جان خویشتن دارم
با احترام و ارادت فراوان آبان ماه 99 اشرف محمدنیا
نامه به خود.
فکر می کنم باید با هم حرف می زدیم بنابراین نامه ای برایت نوشتم.
می دانم که چند وقتی است نمی توانی به اهدافت برسی ولی این را هم می دانم که تو دیگر از این وضعیت خسته ای بنابراین چند نکته به تو می گویم، گوش کن و فکر کن و عمل کن.
راستی این که خسته شده ای خوب است و خبر رهایی یافتن از وضعیتی که در آن هستی را می دهد.
1_اول از همه برای خودت هدفی تعیین کن در زمینه نوشتن، یک هدف خیلی خیلی خیلی کوچک، در این مرحله کمی توقف کن و خوب فکر کن و هدفی خیلی خرد و ریز انتخاب کن.
2_حالا درباره زمان با تو صحبت می کنم هر چقدر می توانی زمان کمتری را برای اجرای هدفت در نظر بگیر، چرا؟
چون برای تو که مدت هاست انگیزه ات را از دست دادی و هدفی دست یافتنی برای خود تعریف نکرده ای اگر مثلا طی یک ماه بتوانی به هدفی در زمینه نوشتن برسی انگیزه ات خیلی بیشتر از زمانی است که کاری را برای شش ماه تعریف کنی.
3_در کنار این دو کار کتاب خواندن را فراموش نکن، چرا؟
هم اکنون تو هدفی کوچک در زمینه نوشتن را انتخاب کرده ای که مثلا طی یک ماه به سرانجام برسانی، اگر مطالعه کنی دید تو گسترده تر می شود و میتوانی اهدافی که تا به حال ندیدی و نداشته ای را در سبد اهداف بعدی ات بگذاری و این بار صبر بیشتری داشته باشی تا به آن برسی.
بنابراین هدفی کوچک انتخاب کن و با زمان بندی درست سعی کن در کوتاه مدت خود را به آن برسانی و در کنار آن مطالعه کن و اهداف بعدی را بزرگ تر و دراز مدت انتخاب کن، میدانی چرا؟
چون با این کار به خودت القا می کنی که چه خوب توانستم حتما بعدی را هم میتوانم و بعدی و بعدی، اینطور یک رشته نوار عصبی در مغزت شکل می گیرد و همیشه به تو یادآوری می کند که می توانی، برخلاف الان که دائم یادآوری می کند که نمی توانی.
امیدوارم حرف هایم دریچه ای از نور را به رویت بگشاید.
نامه نویسی
نامه از زبان یک شی
از زبان یک فنجان
سلام به روی ماهت
من را که میشناسی همانی ام که همیشه کنارت بود همان فنجان دسته دار قهوه ای رنگ که لبه اش هم ترک خورده بود همان که همیشه یار تنهایی هایت غم هایت و غصه هایت بود بله من همان فنجانم اما مدتی است تو دیگر به سراغم نمی آیی یار جدید پیدا کردی یا که فنجان نو خریدی خوب همین است روزگار به قول قدیمی ها نو که اومد به بازار کهنه شود دل آزار اما یادت باشد با هرکه هستی هر کجا که هستی روزی باما روزگار میگذراندی تمام غم هایت را به من می گفتی و من در دل خودم غرق می کردم حالا با که شادی هایت را تقسیم می کنیم اصلاً تو نبودی که میگفتی چای با تو طعم دیگری دارد حالا با چه کسی چای میخوری که تمام ما را فراموش کردیم خوب خیالی نیست بگذریم هر جا هستی شاد باش اما بدان دل ما همیشه به شوق تو می تپد و ترک بر میدارد
دوست دار تو فنجان قهوه ای
نام نویسی
نامه به خودم
سلام خودم
خوبی حال و احوالت خوب است الان که این نامه را برایت می نویسم در بالای پشت بام خانه مان هستم و آفتاب نیمه جان پاییزی هم کنارم نشسته است تو در چه حالی با دخترکت مشغول بازی هستید یا که در حال مرتب کردن لباس های گل گلی ت حال و روز خوب است امیدوارم خوب باشی و کیفت کوکه کوک و میان خانه باغت روزگار بر وفق مرادت اما حال من اصلاً خوب نیست دلم بدجور گرفته است این روزها چندان روبه راه نیستم اما خوب به شوق تو و فقط بخاطر تو خودم را سرپا نگه داشتم و تلاش می کنم من عاشقت هستم این را که می دانی عاشقت هستم و به خاطر تو هر کاری می کنم خودم عزیزم
این روزها نه تنها من چرا که حال دنیا خوب نیست و خوشحالم که نیستی و نمیبینی راستی سلام من را به دخترکت برسان نمیدانم آیا عروسکهایی که برایش بافت بودبودم رادوست دارد یا نه اما به او بگو آنها را با یک دنیا عشق بافتم عاشقانه با آنها بازی کند بیش از این وقتت را نمیگیرم و تو را به خدای خودم می سپارم دوستت دارم
خدمت جناب آقای دولت آّبادی نویسنده محترم
با عرض سلام امیدوارم همواره شاد وسلامت باشید وبنویسید که خواندن نوشته های شما بسیار مفید وشاید بتوان گفت کلاس درس است.من با خواندن داستان بلند کلیدر،بسیار آموختم.با خواندن این اثر شما ،کویر را
شناختم وشاید آن را به عینه دیدم وازبلقیس یادگرفتم شجاعت زن ایلیاتی را که چگونه در مقابل ظلم مقتدرانه باید ایستاد وچگونه میتوان ازدختر آزاده وسنت شکن خوددر یک جامعه با تعصبات کورحمایت کردو در پشت شیر پسر خود چون ماده شیر غرش کرد وراه را بر حیله روبهان وشغال صفتتان
بست من باداستان شما به سیستان وبلوچستان رفتم و مرد غیور بلوچ را شناختم .اینجا به خود جسارت میدهم و شما را استاد خطاب می کنم.
استاد زمانی که شما را نقش آفرین درفیلم گاو داریوش مهرجویی دیدم بسیار ذوق کردم وشما را همه فن حریف در هنر دیدم. شما خود مدبرانه رسیدن به این جایگاه را دل بستن به کار وکار دانستید وآن را پند پدر معرفی کردید.
وفوت کوزه گری که در میان گفته شما دریافتم ،خواندن بود وخواندن .فرمودید توی ده هرچه بود خوانده بودم ودر شهر هرمجله می آمدمی خواندم وشبها کتاب اجاره می کردم تمام رمان ها راخواندم وبه این اکتفا نکردم ،بلکه تمام ادبیات ترجمه را تا جایی که توان داشتم خواندم شب تا صبح وصبح تاشب .
وبا روایت شما به بحران وزوال روستا در کشورم پی بردم وبخوبی بادلیل بروز انقلاب آشنا شدم وحامعه غیور و سلحشور عشایر را عامل غرور وسربلندی خود
دانستم وزمانی که از به آتش کشیدن سیاه مشق های خود گفتید جرقه ای از نور امید در دلم پرتوافشانی کرد وخاطره به آتش کشیدن سیاه مشق های
خود را به یاد آوردم وباشادی گفتم شاید من هم بتوانم زمانی پاجای پای استاد بگذارم .به همین سبب جسارت بخرج داده وبوسیله این نامه از
شما تقاضای راهنمایی برای رسیدن به این هدف رادارم .
ارادتمند شما :یقینی
نامه ای به خودم
این چندمین نامه ای است که برای خود مینویسم. نمیدانم چگونه آغازش کنم . از دلتنگی ها بنویسم یا از گرفتاری ها ؛یا حتی از خنده های این روزها .
منِ عزیزم! میدانم باز هم از تو غافل شدم . درگیر تمام دلتنگی ها ، گرفتاری ها ، و خنده های بی معنی این روز ها بوده ام . یادم رفته بود تو را .
میدانم دلت باز هم گرفته است ؛ از همه چی وهمه کس .
و گاهی دلت برای خودت تنگ میشود . برای خودِ خودت . برای حرف هایی که بی هیچ مخاطبی بیان شود و کسی به دلش نگیرد . برای عاشقانه هایی که بدون نگرانی از ویروس احساس کنی . برای جمع های خانوادگی بدون آنکه دعوایی انتظارش را بکشد . دلت برای تنهایی هایت هم تنگ شده است . کسی نباشد ؛ تنها تو باشی و قلم و کاغذ .
منِ عزیزم ! میدانم باید فراموشی را به تو بیاموزم . که فراموش کنی حرف های پست آدم ها را ، حتی میخواهم عاشقانه های اشتباه را هم فراموش کنی . اشتباه هایت را فراموش کنی و برای تجربه آنها شرمسار نباشی .
جایی خوانده بودم نوشته بود که اشتباه به آدم ها درس و تجربه میدهد ؛ تو نیز آنها را تجربه بدان . برای شکست های زندگی ات ناراحت نباش آنها تو را قوی کرده اند تا بتوانی به اینجا برسی . میدانم هنوز هم میتوانی شکست بخوری ولی هیچگاه برای آن گریه نکن .چشمانت خیلی وقت است توان گریه ندارد و میدانم دیگر قلبت نباید شکسته شود . هرچه باشد بعد از آن همه شکست و قبول بار سنگین حرف های مردم و گریه هایی که به تو امان نمیدهند ، باید آن منِ قوی سرزنده باشد .
منِ عزیزم! به تو افتخار میکنم . تو از تمام دختر هایی که میشناسم قوی تر هستی .شکست خورده ای آری ، زخمی شده ای ، گریه هایت تا صبح باریده است ولی هنوز هم میخندی .
منو تو جز هم پناهی نداریم . من همیشه تو را یاد میکنم ؛ نه فراموشت نکردم ولی این آدم ها من را از تو دور کرده بودند .
ولی من توام . میدانم که هر چه که باشد، شکست یا پیروزی، شادی یا غم، سکوت یا سخن ، هر چه که باشد دوستت دارم . بیشتر از همه چیز و همه کس . تو بهترین خواهی شد و برای این لحظه هایت اشک شوق خواهی ریخت . آن روز تمام آدم ها را میبخشی و بدی ها را فراموش میکنی .
اما تو خوب باش ، خوب بمان.
من عاشقتم هست همانگونه که هستی.
نامه به نویسنده محبوبم
زود تر از من فوت کردید اما من برای شما این نامه را می نویسم .وقتی من کتاب یوز پلنگانی که با من دویده اند را خواندم بسیار از این کتاب لذت فراوان بردم آقای نجدی من واقعاً افتخار می کنم که میهنم ایران نویسنده ها و شاعران و تالیف گرانی شما و فردوسی و حافظ و دهخدا و باقی نویسنده ها را در خود پرورانده من وقتی کتاب های شما را می خونم یه حس و حال دیگه بهم دست میده.
من در حال حاضر کتابی را می خوانم که سال ۷۳ چاپ شده و با اینکه ۲۳ سال از این کتاب می گذرد کسان زیادی دنبال این کتاب هستن .بیژن نجدی از تو تشکر می کنم بخاطر زحمت هوایی که کشیدی
نویسنده :احسان حسینی نسب۰
مردی بنام فردریک:
شاید خود شما هم ندانید دقیقا مثل من که تا سال قبل نمی دانستم می شود دوباره پس از سال ها با رمان خوانی اشتی کنم. وقتی که حتی اسم کتاب شما را هم اشتباه تلفظ کردم و باور نمی کردم که اینچنین در پایان داستان مردی بنام اوه، در پارکینگ در ماشین بنشینم و اشک بریزم…. بعد از شنیدن این داستان، چیزی در من فروریخت. دیوار مقاومت من در برابر داستان خواندن پس از سال ها شکست و بشدت تصمیم گرفتم آثار نویسندگان مختلف را بخوانم. راستش را بخواهید انقدر تحت تاثیر قلم روان و زیبای نوشتار شما هستم که بیشتر دوست دارم کتاب های شما را گوش کنم تا بخوانم. می خواهم تک تک فضا ها و شخصیت ها و ثانیه های داستان را در گوش جانم ضبط کنم، مبادا چیزی از قلم بیافتد. روح دادن با لطافت به تمامی شخصیت های به ظاهر زمخت داستان و راحت از کنار آنها نگذشتن، من را با نقطه ضعف انسان دوستی م درگیر کرده و چالشی برایم درست کرده که ادم ها را قضاوت نکنم شاید این مرد اخمویی که در نانوایی دیدم و یا آن خانم افسرده داستان های طولانی ای برای بازگو کردن داشته باشند…. داستان هایی برای تمام عمر که نباید راحت کتابشان را بست و گوشه ای گذاشت…. از شما ممنونم و دوست دارم این قلم تا ابدیت باشد و بنویسد و من غرق در تجربیات شیرین دگر دوستانه ای شوم….
سلام به تو.
می دونم چند وقتیه حال خوبی نداری. خیلی نگرانت شدم. خیلی وقته دوری. دیگه کمتر باهام صحبت می کنی و سرگرم تکنولوژی شدی. دیدی چقدر به ات گفتم سراغ فضاهای مجازی نرو و غرق می شی. دیدی حس های خوب و ازم خیلی راحت گرفتی. توی این مدت اصلا متوجه شدی چقدر صدای منو کمتر شنیدی.
دل ات برای اون آرامش قدیم تنگ نشده. اون روزها وقتی که کنار آتیش می شستی و می گفتی که آتیش و باید حس کرد. اشک چوب رو نگاه کن. صدای نم نم بارون و خیلی چیزهای قشنگ و بهتر می دیدی و بهتر می شنیدی؛ اما حالا وقتی کنار آتیش نشستی، دست ات روی دوربین گوشی ات می ذاری تا فضای قشنگ رو فقط ضبط کنی و بفرستی برای دوستات. چرا انقدر منو یادت رفت. نمی دونی کسی که توی وجودت هست چقدر منتظره یه توجه از توست. توجه از کی می خوای؟ از دنیای بیرون! تو اگه بدونی همون بیرونی ها چقدر از خودشون دورن و چقدر تنهان، دل ات به حالشون بیشتر می سوزه و کاری می کنی که با خودشون آشتی کنن. تو مثل اونا نباش.
یه نویسنده که از حال خودش خبر نداشته باشه که نویسنده نیست. تو از من از اونی که توی وجودت نشسته این همه غافلی! اون وقت می خوای تمام مردم شهر بیان و کتاب هات و بخونن که چی بشه. افرادی که با خودشون آشتی نکردن؛ صدای خودشون و نمی شنون، مطمئن باش حرف های قشنگی هم ندارن که بزنن.
یکم به خودت بیا این من و پیدا کن. همون منی که سال هاست توی غبار ردپای رقابت فراموشش کردی. من گم شده م صدام و بشنو. نذار صداهای دیگه باعث بشن تمام حس های خوب تو از بین بره. فقط بگم مراقب من یکم بیشتر باش. از طرف کسی که همیشه با توست و از تو جدا نمی شه.
دوست دارد خودِ واقعی تو
نامه ای به نویسنده ی محبوبم
یوستین گردر
سلام آقای یوستین گردر عزیز
اول از شما تشکر می کنم به خاطر اینکه در ۱۵ سالگی که در حال تجربه ی بلوغ و سوال و جواب های بی پایان و سر و کله زدن با خودم و بقیه بودم سر راهم سبز شدید و مرا با دنیای سوفی اثر فوق العاده تان آشنا کردید.
من اصلا نمی دانستم فلسفه یعنی چه و به نظرم کلمه ی عجیب و غریبی می آمد تا اینکه با شما آشنا شدم و آن جمله که اول کتاب از گوته نقل کرده بودین که کسی که از سه هزار سال بهره نگیرد تنگدست به سر می برد هنوز برای من تازه و شنفتنی است.
آقای گردر عزیز!
شما بی نهایت برای من الهام بخش بوده و هستید چرا که من اولین کتاب جدی ای که در زندگیم خواندم با شما و دنیای سوفی بوده است. بگذارید اعتراف بکنم که عکس شما در صفحه ی اول کتابتان برای من گیرایی عجیبی داشت و یادم می آید که با آن سن کمم آرزو می کردم دانشجوی شما باشم. دانشجوی شما آن هم در نروژ. آخر توی بیوگرافیتان خوانده بودم شما اهل نروژ هستید و در دانشگاه اسلو آنجا فلسفه تدریس می کنید.
به گمانم خیلی خوشبخت هستند دانشجوهای شما که چنین استاد خلاقی دارند. کسی که فلسفه را با آن همه اهن و تلپ و باید و نباید و سخت بودنش تبدیل می کند به رمانی خواندنی و پر کشش که بتواند مفاهیم عمیق فلسفی را برای همه ساده کند.
شما بی نظیرید آقای گردر و سوفی هم همینطور و هیلده و سرگرد و همه ی فیلسوف هایی که داستانشان را در کتاب نوشته اید و من با همه ی آنها همذات پنداری کرده ام.
بگذارید بگویم من اصلا نمی توانستم آن موقع بگویم که کدام دیدگاه فلسفی از کدام فیلسوف در مورد چرایی جهان و هستی درست است و آفرینش چه لزومی داشته و دارد اما هنوز که هنوز هست می گویم سقراط و افلاطون چیز دیگریند.
من اصلا با شما و نوشتارتان دیگر زندگی را سخت نگرفتم و فهمیدم تجربه و عقل هر دو به موازات هم در زندگی ما موثرند و جبر و اختیار با هم ما را جلو می برند.
من سوفی را بخشی از خودم دیدم که همیشه می پرسد من کیستم؟
و این سوال مهم کتاب شما که سرگرد از سوفی پرسید:
تو کیستی؟
هنوز که هنوز هست در زندگیم چراغ راه شده است.
آقای گردر عزیز با احترام و سپاسگزاری عمیق قلبی از اثر بی نظیرتان دنیای سوفی این نامه را برای شما می نویسم و هنوز آرزو می کنم در آینده از نزدیک شما را ملاقات کنم و در سمینار یا کلاسی از شما بیاموزم.
ارادتمند شما حدیث خداداد از ایران
نامه ای به آزاده
سلام ای دختر چرا اینقدر بی تاب وبی قرار شده ای مگر خودت نگفتی همه چیز رابسپار به خدا ،مگر همیشه دست خدا را همراه خودت نمی دیدی ،مگر نگفتی اینقدر به حضورش اعتماد دارم ومی بینمش که دیگر جای نگرانی نیست .خیالت را از دغد غه های تو خالی بیرون کن .همه را بسپار به خودش وتو میدانی که همه آنچه که باید اتفاق بیفته در زمان ومکان مناسب خودش اتفاق میفته .همه به تو میگن چقدر آرامش داری پس چرا اینقدر نا آرام شده ای ؟چرا فکر میکنی داره سخت میگذره نه به خودت بگو همه چیز خوبه ومنتظر بهترین اتفاق زندگیت هستی وخدا تو را میبیند وتو دستان خدا را همراهت حس خواهی کرد .پس راحت بخواب ،راحت زندگی کن ؛ آرمش بهترین چیزی هست که میتوانی داشته باشی
نامه ای به خودم
سلام حالت از قبل تر ها بهتر شده؟ حتما شده. یادت میآید مدتی دور خودت می چرخیدی می خواستی در زندگیت پیشرفت کنی اما دست روی هرچه می گذاشتی به ثانیه نکشیده می دیدی اصلا باب میل تو نیست حالت را خوب نمی کند ؛ کاری که حالت را خوب نکند به درد نمی خورد توآدم اون جور کارها نبودی هرچند که پول توی آن کارها بود اما حالت خوب نبود همیشه عصبی بودی و با کوچکترین حرف بهم می ریختی و سر اطرافیانت داد میزدی . حس می کردی که نابود شده ای و تمام زندگیت در فداکاری خلاصه شده است. صبح تا شب در حال مرتب کردن خانه بودی و توی تایم های اضافه ات می خواستی کاری کنی که کمی پول بیشتری در بیاوری. یادت می آید وقتی بالاخره قید همه چی را زدی و گفتی دیگر کار نمی کنی و می خواهی مدتی با خودت تنها باشی . اولش هیچ کار نمی کردی فقط فکر می کردی و فکر برای فکر کردن هم زمان کم می آوردی اما یهو همه چز عوض شد توی دوره رایگان شکرگذاری شرکت کردی . بعد یه دوره تغییر زندگی و توی همون دوره بود که فهمیدی علایق واقعیت چیه و شروع کردی برای پرورش و افزایش مهارت قدم های کوچک رو برداری و همون جا بود که با استاد کلانتری آشنا شدی و بعد همه چی منظم شد تو با عشق به همه کاهایت می رسیدی. یک برنامه منظم.
دیگر هیچ فداکاری در میان نبود حتی پول هم بیشتر از قبل به سمت تو می امد و دیگر نگران بی پولی نبودی و فقط با عشق و علاقه شروع کردی به یادگیری و افزایش مهارت های نویسندگیت. حالا به تو می گویم اگر می خواهی آنقدر ها مشهور شوی که کتابت در تمام جهان خوانده شود و روزی در جشن رونمایی کتابت، کتاب هایت را برای خوانندگانت امضا کنی قوی باش، نترس و شجاع باش. آرام و پیوسته به سوی هدفت قدم بردار و هر روزت را روزی جدید و پر از نکته های عالی کن . مراقب باش که در دام سکون نیفتی. موفق باشی من قوی و جدید.
نامه ای از زبان یک کتابخانه خاک خورده
یادت می آید وقتی مرا سفارش می دادی که برایت بسازند چقدر ذوق داشتی؟ روز و شب را لحظه شماری می کردی که منو ببینی. ولی وقتی منو دیدی حسابی تو ذوقت خورد دقیقا اونی نبود که می خواستی همه چی به اندازه ای عجیب کوچک بود . انگار که منو برای یه کوتوله ساخته بودند. چند دثیقه ای منو نگاه کردی و بعدم کتاب هات رو چیدی . یادت میاد یه مدت همه کتاب ها رو جمع کردی و منو بردی به اتاق دخترکت که قرار بود بدنیا بیاد و همه اسباب بازی هاش رو توی قفسه هام چیدی . دخترک که بزرگتر شد و به خونه جدید نقل مکان کردی دوباره منو اوردی گذاشتی گوشه پذیرایی و کتاب هات که حالا تعدادشون از قبل خیلی بیشتر شده بود رو چیدی توی قفسه هام . با این که تمام قفسه ها رو پر کردی اما باز کلی کتاب داشتی که نمی دونستی چیکارشون کنی دوباره کتاب ها رو بیرون اوردی و بعضی ها رو توی کارتن جا دادی تا بتونی منو با کتاب هایی که قراره بخونی پر کنی. ظاهرم خیلی زشت و داغون شده بود من کوچک بودم گنجایش این همه کتاب رو نداشتم. بعضی ها که قشنگ تر بودند رو برداشتی و گذاشتی روی میز کنار تختت ولی بازهم من نمی تونستم نفس بکشم. یادت میاد وقتی خواهرت بهت گفت که این کتابخونه خیلی زشته به جاش یه دکوری بزار چقدر ناراحت شدی. خواهرت می خواست هر طور شده منو به اتاق خوابت ببره ولی وقتی با اون حجم کتاب توی اتاق خواب و اتاقی که بیشتر به انبار شباهت داشت تا اتاق خواب از حرفش پشیمون شد. این روزها هم که برام نقشه کشیدی و مرتب بهم میگی بالاخره تو رو میبرم توی اتاق کارم و یه کتاب خونه بزرگتر برای پذیرایی می گیرم ولی بعد باز پشیمون میشی. جونت به کتابات بسته است. اصلا باید کتاب خونه ات رو از دید همه قایم کنی که کسی کتابات رو ازت نگیره. از این که کتابی رو ازت بگیرن و دیگه بهت پس ندن حسابی شاکی می شی. بعد به من می گی تو کتابخونه خوبی هستی همه چی رو تو دل خودت قایم می کنی ولی خیلی خیلی کوچیکی. اما یه مدت ازت حسابی دلخور بودم سر خودت رو با چیزای دیگه گرم کرده بودی و حتی یه بارم سراغم نیومده بودی ولی الان دوباره داره ازت خوشم میاد. تند تند بهم سر میزنی. همیشه همین جوری باش من از دیدنت خیلی خیلی خوشحال میشم.
نامه ای به نویسنده محبوبم چیستا
نامه ای به نویسنده محبوبم چیستا یثربی
سلام چیستای عزیزم.
در این سال ها کتاب های زیادی خواندم از نویسنده های خارجی یا ایرانی هربار که کتابی خواندم غرق در داستانش شدم و دلباخته نویسنده ای که بیشتر از همه روح و جانم را با قلم سحر انگیزش جادو می کرد و زندگیم را در مسیر هزارتوی داستان خیال انگیزش قرار می داد ولی هیچ وقت از نویسنده ها هیچ چیزی بیشتر از آن مقدمه ای که ناشر برایش می نوشت بیشتر نمی دانستم . اما وقتی برای اولین بار داستان پستچی ات را خواندم . طوری عاشقت شدم که انگار هزاران سال است که می شناسمت. هیچ گاه برایت نامه ای ننوشتم اما یادت می آید همیشه زیر پست هایت نظر می دادم و پست هایت را لایک می کردم و تو عزیز مهربان همیشه با مهر بسیارت نظراتم را پاسخ می دادی. سرت شلوغ بود اما خودت را نمی گرفتی و گرم و مهربان بودی. نمی دانم بخاطر آن چهره سبزه جنوبی ات بود که اینطور به دلم نشسته بودی یا قلم شیوای بی تکلفت که با هر فراز و نشیب داستانت قلبم را از ان خود می کردی. چیستای عزیزم برایت آرزو می کنم که همیشه مانا و پایدار باشی و آن لبخند شیرینت که همیشه در عکس هایت بر روی لبهایت جا خوش کرده هیچ گاه از روی لب هایت کنار نرود و دلت هم به خوشی آن لبخندت باشد و همیشه برایمان از آن داستان های پر رمز و راز عاشقانه ات بنویسی. قلمت مانا ای نازنین دوست داشتنی.
ماه اول
درس نهم: نامه نگاری
نامه به نویسنده محبوب
سلام به آقای داستایوسکی عزیز
شما بیشمار کتاب تالیف کرده اید. بسیار علاقه مندم تمام آثار مهیج شما را با جان دل بخوانم. شاید کتاب ابله شما اولین کتابی باشد که با توجه خاص آنرا خواندم و لذت بردم. کتاب هایی که قبلا خوانده بودم اینقدر زیبا توصیفات را با جزییات نداشتند. کتاب ابله شما کتابی است سرتاسر جزییات که تمام حالات و رفتارهای شخصیت های داستان را مورد بررسی قرار می دهد. با دقت و توجه خاصی افکار شخصیت های داستان را موشکافی می کند. می توانم به شما لقب نویسنده جزییات بدهم. بدون خستگی می شود ریز ریز داستان را تجسم کرد و لذت برد.
نامه از زبان اشیا
من یک ساعت مارک هستم که صفحه ای سفید با اعداد و ارقام درشت در مراکز قطب شمال و جنوب و دو طرف خط استوا دارم. یکی از جذابیت های من شیشه محدبی من است که انعکاس رنگ آبی بند مچ را صد چندان می کند.
در قسمت پایین صفحه گرد من، یک تاریخ شمار هم هست که بزرگترین دلیل خرید من توسط صاحبم است. در قسمت بندمچی یک تکه تیتانیوم به کار رفته است که این نیز مایه فخر و مباهات صاحب بنده است گرچه قابل رویت نیست و این افتخار به تنهایی برای ندا زیباست. یادم می آید ندا جان آن زمان که مرا خریدی حدود پانزده سال سن داشتی و کلاس اول دبیرستان بودی. هنوز هم برق چشمانت در زمان خرید را به یاد دارم. یاد حرف های قانع کننده ای که به مادرت میزدی تا مرا حتما به دست بیاوری. چقدر لذتبخش بود آن حس ناب. به نظرم تو همیشه به من وفادار ماندی گرچه ساعت های دیگری خریدی اما می دانستم در عمق قلبت مرا باز می خواهی. حالا بعد گذشت هجده سال تازه فهمیدی من موتور ژاپن هستم و یک مارک معروف برچسب خورده به من. خوشحال تر شدی. بند آبی من کار دستم داد و من دیگر از تب و تاب تو افتادم ندا جان.
نامه به خودم
همیشه با تو نجواهای درونی داشته ام. حتی با صدای بلند با تو صحبت کرده ام، سرزنش و تهدید حتی شدی. تو تنها کسی بودی که حسابی احساساتش را هم به بازی گرفتم. تا توانستم پا روی دلش گذاشتم و فشردم. من هق هق گریه هایی را شنیدم که بدون اشک در قلبت سرازیر شدند و همیشه بابت این تو را در آ غوشم نوازش کردم. خودم به تنهایی تیمار زخم های عمیق وجودت شدم. اما زخم هایی بر دلت جاری شده که نمی شود کاری کرد. اما اینرا به تو یاد آور می شوم که دیگر طوفان های سهمگین روزگار از تو گذر کرده اند هرچند گهگاهی زمین هم خوردی ولیکن دیگر نترس، تو عزیزانی را از دست داده ای و داغ دیده ای. غم دوری و تنها زیستن را هم چشیده ای، پس پر توان ادامه بده که از این پس زندگی تو زیبا خواهد بود. دوستت دارم.
نامه ای به ارنست همینگوی خالق پیرمرد و دریا
ارنست جان سلام،
امیدوارم سلام مرا پذیرا باشی هر چند در این دنیا نیستی، ولی من فرض میگیرم که هستی .
ارنست جان اجازه بده از استاد چخوف نازنین و صادق عزیز معذرت خواهی کنم، چون از این دو عزیز داستان های بیشتری خواننده ام، ولی داستان پیرمرد و دریای تو شگفت انگیز بود. البته من عاشق نوشته های صادق عزیز هستم خصوصا داستان داش آکل
ولی پیرمرد و دریا تأثیرگذارترین داستانی بود که تا حالا خوانده ام . مرا یاد رنج هایی که کشیده ام و دیده ام و مردم کشیده اند انداخت.ارنست عزیز تحمل قایق ات از ضربه کوسه های دریا مرا یاد تحمل های رنج هایی بود که مادرم کشیده بود انداخت .
تا وقتی که داستان پیرمرد و دریا را تمام کروم عین سانتیاگو قد خمیده و فرسوده شدم ، به همان اندازه که سانتیاگو درد کشید من هم درد کشیدم، بس که تحمل این همه رنج و درد طاقت فرسا بود.
ارنست جان؛ خیلی دوست دارم بدانم وقتی شروع به نوشتن میکردی عادت های نویسندگی ات چه بودو چکار می کردی که ذهنت اینگونه تو را یاری میکرد، که خالق اثری شگفت انگیز باشی ؟ البته جاهایی خوانده ام که زندگی پرماجرا و رفتاری گاه عجیبی داشته ای، هر چند زندگی هر کسی در زندگی با مشکلاتی روبه رو میشود. و مثل خیلی ها عاشق دختری شدی ولی با اجبارا با زن دیگری ازدواج کردی هر چند عشق اولت را فراموش نکردی و در همان زمان رمان مشهور وداع با اسحله را نوشتی که من هنوز توفیق مطالعه این کتاب را نداشته ام . توانایی خارق العاده ات در نوشتن داستان شش کلمه ای هم شگفت انگیز است، داستانی که سر میز روی دستمال کاغذی نوشتی و با شرط بندی بین دوستانت شرط را بردی ، و نوشتی :
((فروش، کفش بچه؛ هرگز پوشیده نشده، ))
و تو آغاز کننده و خالق داستان شش کلمه بودی .
تو صبح ها بلافاصله پس از طلوع خورشید دست به قلم می شدی، چون کسی مزاحمت نمی شد( دقیقا من هم ساعت ۳ صبح تا ۶ می توانم راحت تر بنویسم چرایش بماند)
هوا اگر سرد هم بود حین نوشتن گرم می شدی و بارها می نوشتی تا اینکه نوشته مورد نظرت را خلق کنی.
البته شرایط آن زمان شما نمی دانم چگونه بود. من از وقتی به طور جدی دست به قلم شده ام، در شرایط تحریم قرار داریم و هم اوضاع بشدت اسفناک است بخاطر کرونا و قرنطینه، خیلی محدود شده ایم . ناگفته نماند که برای نویسنده حتی در قرنطینه هم ایده پیدا می شود، پس نویسنده نمی تواند بیکار بنشیند که کرونا و قرنطینه تمام شود.
دوست ندارم که بنویسم خودکشی کرده ای ، ولی این را می خواهم بدانم چرا هر نویسنده ای من عاشق نوشته هایش می شوم، خودکشی کرده است. صادق هدایت هم که خودکشی کرده است . شاید بخاطر توجیهات قابل قبولی که برای خودتان دارید .
نویسنده هایی به این خوبی چرا خودکشی کرده اید؟ برای من قابل هضم نیست، نمی دانم شاید من هم اگر روزی اثری شگفت انگیز خلق کردم دست به خودکشی بزنم .
خب بگذریم ارنست جان؛
شما بگو من چگونه بنویسم ، البته شاهین جان نازنین راه و چاه را نشان داده است ولی گاهی باید آن چیزی را که بنویسم نمی شود. جمله زیبایی که خلق کرده ای به من امید می دهد
((انسان شکست می خورد، بلکه دست از تلاش بر می دارد.))
پس من تلاش می کنم که شکست هایم برگ برنده ام باشند.
ارنست عزیز خوشحال شدم که برایت نامه نوشتم و با تو درد و دل کردم
دوستدار تو حسین؛ نویسنده آماتور
نامه ای به خودم
سلام از حسین امروز به حسین دیروز
حالت چگونه است چه خبر ؟ از حال دلت بگو، یادت هست؟ وقتی که کم سن و سال تر بودی چه خوب نامه می نوشتی ، الان باید چقدر فکر کنی تا یک جمله خوب بنویسی.
شاید جبر زمانه تو را اینگونه کرده است.
حسین امروز و دیروز هیچکدام نمی توانند بر سر یکدیگر منت بگذارند که من بهتر بودم، می دانی چرا؟ چون حسین دیروز از امکانات بی بهره بود که کاری بکند و شرایطش جوری نیود که آرامش داشته باشد. البته شاید اینها همه اش توجیه باشد، یادت هست که لکنت زبان داشتی؟ حتی پدرت نمی فهمید چه بلغور می کنی و مادرت به فریادت می رسید و برایش ترجمه میکرد. راستی چرا مادرها همه چیز به راحتی درک می کنند. بعضی ها هنوز که هنوز است با پدرهایشان راحت نیستند، برای کوچکترین چیز به مادر می گویند که به پدر بگوید.
حسین تو مردانه تصمیم گرفتی که از سد لکنت زبان بگذری و تقریبا موفق شدی، اما اعتماد به نفس از دست رفته ات را خیلی سخت می توان ترمیم کرد. ولی تو امروز تلاشت را می کنی .
اما آرزو داری کاش بزرگ نمی شدی و همان کودک باقی می ماندی، که این همه غصه نخوری و معنای درد و غم را نمی دانستی. با همان اسباب بازی های دست ساز خودت سرگرم میشدی و بی خبر از روزگار شاد و سر حال در بازی های کودکانه ات غرق می شدی، و معنای عشق و عاشقی برایت مهم نبود.
بهترین شیرینی و شادی همان آبنبات دروان کودکی و بازیگوشی برایت بود.
حسین عزیز ؛ حسین دیروز را فراموش کن در لحظه زندگی کن، تو قراره نویسنده بشوی، خالق لحظه ها و دنیاهای جدید، تو می توانی با خلق لحظه های آرامش بخش در اقیانوس آرام سیر و سفر کنی.
می توانی جوری قلم فرسایی کنی که همه دنیا در صلح و صفا زندگی کنند، البته نمی خواهد راه دوری بروی، برای خودت لحظه های نابی خلق کن که توی شهرهای داستانی و نویسندگی حسین دیروز و امروز را دلشاد و پر انرژی نشان دهی.
می دانم الان که این نامه را می نویسم، تو نزدیک به ۴۰ ورق کاغذ نامه جلوی رویت ریخته که وقتی برای معشوقه ات نوشته بودی بی جواب مانده اند، حالا داری بعد از سالها همان ها را دوباره می خوانی. مگر چه چیزی در آن یک نفر بود که با همه بی مهری هایش باز صدایش میکردی و تمام نامه ها بی جواب می ماند.
من حسین امروز الان خوب درک می کنم دلیل چرایی این همه گدایی عشق را، همان نبود اعتماد به نفسی که هنوز دامن گیر توست. بیا از این به بعد تلاش کن خودت را بسازی.
یادت هست از بین صدها نامه ای که نوشتی فقط یکی از آنها را جواب داد، و آن هم اینکه...
از حسین دیروز
به حسین امروز
راستی نامه های بی جواب دیروزت را منتشر کن یا از آنها کتابی بنویس .
حسین جان دیگری عرضی نیست،
به جز موفقیت و آرزوی عاقبت بخیری ات
حسین عزیز دوستت دارم
لمضائ: حسین همه لحظه های خوب
نامه ی به خودم:
سلام، من نامرئی تو هستم، بنابرین به خود اجازه میدهم که برایت نامه بنویسم.
به یاد دارم از نوجوانی که کتاب میخواندی چیزی در دلت میگذشت. در اوایل متوجه نمیشدم چه میخواهی. اما با گذشت زمان فهمیدم میخواهی بنویسی.
بارها در حالت درماندگی به یاد من افتادی، بعد کاری را انجام دادی که من کاملآ با آن موافق بودهام. از این که هر لحظه مرا به خاطر داری خوشحالم.
این را گفتم تا یادآوری نمایم که ما به هم اعتماد کامل داریم. اگر بیمقدمه به اصل مطلب میپرداختم شاید مشتی محکمی بر سرم میکوبیدی و دهنم را با دستانت میبستی و اجازهی سخنوری برایم نمیدادی.
حالا که فضا کاملآ دوستانه شده، میخواهم بگویم که؛ سالهاست جوانههای نویسندهشدن در فضای دل انگیز و سبز قلبت سر میزنند ولی سریعآ میمیرنند. گاهی با افکار مسموم {تو نمیتوانیِ} ذهنت که ناشی از ترس است، و گاهی تو آنها را نادیده میانگاری. با اینهمه، این جوانهها همچنان در قلب و ذهنت مانند گلهای لاله بدون کاریدن و باریدن میرویند. اینبار هم خواستی بهانه بیاوری که من مسوولیت فرزندان و منزل را دارم. اما آنها خوشبختانه به تو گوش نکردند و شروع به رشد نمودند. آرزوی نویسندهشدن را سالهاست در کنج تاریک ذهنت قرار دادی، سعی بر نادیده گرفتنش کردی و میخواستی فراموشش کنی، اما نشد که نشد. چون به آن خواهی رسید، کارگاه خلاق نویسندگی تو را به آن خواهد رساند.
شرط این است که به تمرینات دوره، نوشتن هزار کلمه ها و صفحات صبحگاهی پابند باشی. بگذار کلمات از ذهنت به رگههای دستانت برسند و از آنجا به نوک انگشتانت سرایت کنند و به قلم ات جاری شوند. روی صفحه کاغذ رقصکنان پهلوی هم قرار گیرند و آن وقت است که از لحظه لحظه ی قلم گرفتنت لذت خواهی برد.
امروز را به خاطر داری که در جریان نوشتن، مظهر شانزده ماهه چند باری پا پیچت شد؟ خاطرت است که دیروز دیرتر از حد معمول بیدار شدی و سریع آشپزخانه رفتی تا قبل از دیر شدنِ مدرسهی محمد صبحانه درست نمایی و در عین حال دفترچه ات را با خود به آشپزخانه بردی و در جریان تهیه صبحانه نوشتی؟ این است عشق، عشق به نوشتن.
اگر میخواهی نویسنده شوی، مانند عاشقی که به پای معشوقاش میایستد به پای آن بایست. عاشق نوشتههایت باش، چنانکه عاشق فرزندانت هستی. هر دفترچه میتواند فرزند معنوی تو باشد. همانطوری که برای رشد فرزندانت زحمت میکشی، برای شکوفایی نوشتنات نیز تلاش کن.
نوشتن را تمرین کن تا کلمات مانند قطرات باران که از ابرها بر زمین میچکد و با خود رحمت و آرامش میاورد، از قلمت ببارند و به خواننده حس آرامش و زندگی دهد و از نوشته هایت گهر یابد.
اما، اگر نویسندهی خوبی شدی، مغرور مشو و کبر را اجازه نده حاکم ذهنت گردد.
تکلیف یازدهم: نوشتن از زبان یک شی
پس چرا نیامد؟ زهرا را می گویم آخر امروز روز تولد من است. درست یک سال پیش یک همچین روزی بود که زهرا به همراه دختر-اش مهسا و شوهرش مجید به مغازه ی لب تاب فروشی آمدند و بعد از کلی اطلاعات گرفتن تصمیم گرفتند که مرا یعنی خانم سورفیس مو قرمز را بخرند و همر¬اه خودشان به خانه ببرند. مهسا مرا تحویل گرفت و با کلی احترام کنار خودش روی صندلی عقب گذاشت. می گویم با کلی احترام چون فروشنده به او تاکید کرده بود که باید خیلی مراقب من باشد. نمی دانم من که این جوانها را نمی شناختم اما حدس زدم که آنها باید موجودات بی فکری باشند که آقای فروشنده این قدر سفارش مرا می کند. بلاخره به خانه شان یا بهتر است بگویم خانمان رسیدیم چونکه بنا بود از آن پس خانه ی من هم باشد. مهسا خیلی با احترام در جعبه را باز کرد و نگاهی تحسین آمیز به من انداخت نمی دانم شاید هم این نگاه به خودش بود یعنی می گفت عجب انتخاب خوبی کردیم. خوب من سبک، زیبا و با سرعت بودم و بنابراین باید هم از انتخابشان راضی می بودند. راستش آن شب کلی فکرای جورو اجور به ذهن کامپیوتری ام آمد. کلی سوال داشتم که می خواستم هرچه سریعتر به جوابشان برسم. از دوستان¬ام یعنی همان لب تاب هایی که برای تعمیر به مغازه لب تاب فروشی آورده شده بودنند شنیده بودم که بعضی آدمها با آنها خیلی بد رفتاری می کنند. مثلا می گذارند تا ذره ی آخر شارژشان تمام شود و بعد که لب تاب بیچاره خاموش می شود از روی ناچاری آن را به شارژمی زنند. واقعا این آدمها چه جور موجوداتی هستند! اگر یکی خودشان را این قدر گرسنگی بدهد و از آنها کار بکشد خوششان می آید؟ یکی دیگر از آنها می گفت از من زیاد هم استفاده نمی کردنند اما خوب بی احتیاطی شان باعث شد در اثر زمین خوردن صورت خوشگلم له شود. امان از آدمهای بی مبالات! خلاصه آن شب من حسابی غرق در این افکار و از شما چه پنهان ترس ها و اضطراب ها بودم. دلم می خواست بدانم زهرا و مهسا چطور با من رفتار می کنند؟
بلاخره اولین روزهای زندگی ام در خانواده ی زهرا شروع شد. پیش خودمان باشد اما زهرا اصلا سمت من نمی آمد انگار لب تاب قدیمی خودش را ترجیح می داد. اما مهسا یک جورایی از من جدا نمی شد. یا کارهای مربوط به دانشگاهش را با من انجام می داد یا فیلم می دید. جوری فیلم می دید که در طی شش ماه من حدود پنجاه شصت تا فیلم دیدم. آن هم فیلم های بسیار عالی . خلاصه خوشحالم که دست این جوانک هایی که فیلم های در¬پیت عاشقانه که حتی یک دقیقه دیدنشان هم وقت تلف کردن است نیفتادم .خوب برایم خیلی مهم بود که چه فیلم هایی را نمایش بدهم. من که مموری و هاردو واین جور چیزهایم را از سر راه نیارده ام که بخواهم کارهای الکی انجام دهم. خلاصه سرتان را درد نیاورم بعد از دو سه هفته زهرا به سراغم آمد چونکه باید کارهای پایانامه اش را انجام می داد. اما چشمتان روز بد نبیند او حتی بلد نبود مرا خاموش کند. حسابی حالش را گرفته بودم. اما بعد از چند روز حسابی وارد شد و خلاصه من هم کلی اطلاعات مفید یاد گرفتم اینکه بعضی بیماریهای آدمها ممکن است به دلیل مشکلات استرسی تشدید شود و بنابراین با روشهای کاهش استرس می شود به بهبود آنها کمک کرد. خلاصه حسابی از زهرا خوشم آمده بود. او خیلی به من اهمیت می داد به محض اینکه باتری ام علامت می زد از کار دست می کشید و مثل یک مادر مهربان به من غذا می¬داد منظورم این است که من را به شارژ می¬زد. خلاصه یک سال است که در خانه ی آنها هستم. اما شش ماهه گذشته برایم دوران خاصی بوده است. من بیشتر وقتها در یک اتاقی هستم که در یک طرف آن کتابخانه¬ای پر از کتاب است. در طرف دیگرش یک مبل راحتی با یک زیر پایی که مخصوص نشستن زهراست برای وقت هایی که برای خواندن و نوشتن پشت میز مطالعه اش نمی نشیند. راستی یک سمت اتاق هم میز و صندلی مطالعه است. میز همان جایی است که من روی آن می نشینم و زهرا با کمک من کلی کارهای جالب انجام می دهد. داشتم این را می گفتم در این شش ماهه خیلی وقتها من و زهرا دوتایی در کنار هم توی این اتاق هستیم. او بعضی وقتها می نویسد بعضی وقتها هم از روی مطالبی می خواند. اما خیلی وقتها هم می بینم که زل می زند به صفحه ی من و با آدمهایی که از توی من صدایشان می آید حرف می زند. بعضی وقتها زبانش با همیشه فرق دارد. تازگی ها فهمیده ام که آن زبان انگلیسی است و زهرا از طریق من با معلم زبانش حرف می زند. تازگی ها یعنی حدود یک ماهی است که او در یک سایتی به نام مدرسه نویسندگی وارد شده وباید کلی تکلیف انجام دهد. برای همین کارش با من بیشتر شده است. بلبته بعضی روزها صبح اول صبح در حالی که هنوز درست از خواب بیدار نشده به اتاق کتابخانه می آید دفتر و خودکارش را بر می دارد و تند و تند یک چیزهایی می نویسد. راستش اولش با خودم فکر کرده بودم که چرا برای نوشتن صبحگاهی سراغ من نمی آید یعنی ملاحظه ام را می کند؟ ولی بعد فهمیدم استادشان که او را آقای کلانتری صدا می زنند تاکید کرده که آن نوشته ها را روی کاغذ بنویسند. اما در عوض هر روز یا بعضی شبها می آید تایمر موبایلش را روی سی دقیقه می گذارد و بعد تند و تند شروع می کند زدن روی دگمه های من. بعضی وقتها آن قدر صدای تق تق تند تند بلند می شود که به سرگیجه می افتم. اما خدایی چیزهای جالبی می نویسد. دیگر عادت کرده ام که شب ها حتما به سراغم بیاید آخر یک جورایی دلم برایش تنگ می شود. خوب من آدمهای جدی و پرتلاش را خیلی دوست دارم. بنابراین اگر یک شب نیاید نگرانش می شوم که نکند بیمار شده باشد. یک جورایی از بودنم در کنار زهرا و دخترش مهسا خیلی خوشحالم و حالا که تولد یک سالگی ام است می خواهم یک آرزو بکنم! می خواهم آرزو کنم که هرچه بیشتر برای زهرا و دخترش مفید باشم و سالهای سال در کنار آنها زندگی کنم. خوب فکر کنم لب تاب پرحرفی شدم شاید علتش این است که خیلی با من حرف زده اند ومن به حرف زدن عادت کرده ام. پس با یک خداحافظی خوشحالتان می کنم.
1.
بسمه تعالی
با عرض سلام و خداقوت خدمت شما نویسنده ی گرامی آقای حمید حسام
چند سالی است که با آثار شما آشنا شده ام و از وقتی کتاب هایتان را میخوانم احساس میکنم دریچه ی جدیدی به رویم گشوده شده دریچه ای که از آن میتوان به حقایق بسیاری پی برد و مطالبی که در کتاب هایتان بیان شده است را به طور واضح و زنده در مقابل چشم دید . نمیدانم متن را چطور میشود آنقدر زنده و پویا نوشت که خواننده حس کند همه ی وقایع را دارد میبیند و تجربه میکند ، اما دلم میخواهد روزی بتوانم چون شما باشم و چون شما بنویسم .
میدانید همیشه دانستن از شخصیت الگوهای بزرگ را دوست میداشته ام اما بعضی متون چنان سنگین و غیر قابل لمس بودند که گاهی در نیمه ی راه آنها را رها میکردم ؛ ولی قلم شما الحق که جذاب و خواندنی است ، ان شاالله همیشه موفق باشید و قلمتان پر بار.
2.
نامه ای از عینکم
سلام ای صاحب و همنشین من
امروز که مجالی پیدا کرده ام بگذار برایت سفره ی دلم را باز کنم و بگویم از درد ها و مشقت هایی که میکشم .یادت هست اولین روزی که به مغازه آمدی تا عینکی بخری ، یک عینک به ظاهر نو با فرمی شکسته بر چشم داشتی و از میان آن همه مرا انتخاب کردی! یادت هست چقدر خوشحال به خانه آمدی و وقتی رسیدی جعبه ی مرا در کنار خود گذاشتی که هرگاه خواستی مرا دربیاوری داخل جعبه ی خودم بگذاری و چه محترمانه با من برخورد میکردی!
اما من از همان روز دومی که دیدم داخل کشوی میزت دو عینک فرم شکسته وجود دارد فهمیدم جریان از چه قرار است ؛ فهمیدم این رسیدگی های به من نیز چند روزی بیش دوام نمی آورد وحتما مرا هم مثل آنها ناقص خواهی کرد و الان خیلی وقت است که آن بلاها سر من هم می آید.
هر وقت حوصله ی مرا نداری فرقی نمیکند هر کجا که باشی مرا درمیاوری و بر زمین می اندازی انگار فراموش کرده ای که من قرار است همدم کتابخوانی ات ، همدم نوشتن و همدم تماشای چیز هایی که دلت میخواهد باشم.
عزیز من درست است من یک شئ هستم اما برایت کم هم کار نمیکنم از تو میخواهم و خواهش میکنم بیشتر مراقبم باشی چرا که نه دوست میدارم ناقص شوم نه دوست میدارم که تو را در میانه ی راه تنها بگذارم.
3.
نامه ای به خودم
آنقدر حرف ها با خود دارم که نمیدانم از کجا شروع کنم و از چه بگویم اما ؛سلام ،سلام بهترین سرآغاز است برای نامه هایم حتی برای خودم ، چند وقتی است که بیماری کرونا آمده است و نتوانسته ای از خانه بیرون بروی و کارهای که دلت میخواسته انجام بدهی اما حواست هست که زمانت دارد میگذرد و این زمان ها هیچ گاه بر نخواهند گشت و نخواهی توانست آنها را جبران کنی ! باید برخیزی ،باید به برنامه های خود رسیدگی کنی حتی در همین اوضاع قرنطینه باید برنامه های خود را پیش ببری تا بتوانی فردی موفق و تاثیر گذار باشی . من میشناسمت من میدانم چرا دیگر آن شور و حال سابق را برای برنامه هایت نداری ، چند صباحی که در خانه مانده ای و کمتر فعالیت کرده ای تنبلی به سراغت آمده و گمان میکنی با تنبلی کردن و کار را به پیش نبردن آسوده خواهی بود اما زهی خیال باطل . انسان باید حرکت کند و هر آن به پیش برود در غیر اینصورت راکد خواهد ماند و چه بسا به عقب هم برگردد چرا که زمان منتظر هیچکس نمیماند و هر لحظه به پیش میرود. برخیز و ثابت کن که همچنان انگیزه وعمل سابق را داری…
تمرین یازدهم شماره 3:به خودتان نامه بنویسید چه حرف تازه ای به خودتان دارید؟
سلام عزیزم خوبی سلامتی؟خدارا شکر!
از کارهایی که به تازه گی انجام می دهی خوشحالم.امیدوارم که همیشه توفیق این کارها راداشته باشی.از اینکه تلاش می کنی تا نویسنده خوبی شوی خرسندم.می دانی که نویسندگی همچون معلمی شغل خطیر و مهمی است.
یادت هست این همان راهی است که در نوجوانی دلت می خواست ؟حالا می توانی به بچه ها و بزرگترها چیزهای مفید و خوبی در قالب کتاب بیاموزی با آنها دوست شوی,از نگرانیها و مشکلات سخن برانی و آنها را از خطرات و اتفاقات بد آگاه کنی.
حالا باید با همت و تلاش بیشتر در سایه استادهای آبدیده گامهای موثری برداری.خودت را با یاری و توکل بر “او” از شک و تردیدها نجات بده. گامهایت را آهسته ولی با اطمینان بردار.
تلاش کن هر روز یا دو روز یکبار مطالبی بنویسی.عجله نکن کم کم می توانی سخنان مفیدو ارزشمندت را در قالب جملات زیبا و متین به کار ببری.
من اطمینان دارم که تو نویسنده لایقی می شوی و کتابهای تو دست به دست مردم خواهد چرخید و نام تو طنین انداز خواهد شد واز تو به خوبی یاد خواهند کرد و این بهترین چیزی است که از خودبه یادگار خواهی گذاشت.
تمرین یازدهم شماره 2: از زبان کرونا به مردم
سلام من کرونا هستم.بیماری ناشناخته ای که همه جهان را در گیر کرده.خودم نمی دانم چرا به وجود آمده ام و به چه جرمی مردم را گرفتار می کنم و به چه علت مرتب تغییر شکل می دهم.
از این وضع ناراحتم,وقتی مردم را نگران و درمانده می بینم,وقتی فردی بر اثر من درد می کشد یا از دنیا می رود همه اینها مرا ناراحت می کند.نمی دانم کدام آدم از خدا بیخبری مرا ساخته از دست کسانی که فقط به فکر خودشان هستند کلافه شده ام و آرزویم این است که همه با هم دوست و مهربان باشند.از اینکه مرتب از این بدن به آن بدن می روم شاکی هستم.یکی مرا از ایبن وضع نجات بدهد.دوست ندارم اینگونه باشم. دوست دارم هرچه سریعتر واکسنم ساخته شود. درست است که با واکسن از بین می روم ولی به امر راضیم.آیا ممکن است من برای نجات جان انسانها به شهادت برسم؟
نامه به یک شخصیت(صادق هدایت)
سلام آقای هدایت من در حال انجام درس نویسندگی هستم .در این درس ما باید به یک شخص که دوست داریم نامه بنویسیم و من که در کودکی و نوجوانی آوازه نامتان به گوشم رسیده بود .در بین اشخاص مورد علاقه ام برای نوشتن، شما را انتخاب کردم .شاید از بین افراد بزرگی مانند کوروش بزرگ ،هیتلر، خشایار شاه ،نادر شاه، رضا شاه محمد رضا شاه و یا پروین اعتصامی و بسیاری دیگر که سخن با آنان متاسفانه امکانش در این دنیا مقدور نیست. حس نزدیکی احساساتمان که مشابه یکدیگر است نسبت به جامعه، عقاید، و فرهنگ و…
نامه یک شی(خودکار )
چیزی که میخواستم در نامه برای تو بنویسم این است که بهتره خجالت کشیده و مشخص کنی که اگر میخواهی تا آخر صفحه تنها از من استفاده کنی پس اینقدر از آن خودکار لعنتی ،بی رنگ در شروع متن ها استفاده نکن. حتی برای یکبار هم که شده اجازه بده من شروع کننده یک متن باشم، تا تمام صفحه با نام و جوهره من امضا گردد ،نه اینکه هر جا که خواستی به عنوان خودکار دم دست و یدکی سراغ من بیایی، تازه سر منو دقیقاً کنار سر اون ملعون قرارداده ای. این حقارتی است، که هیچ خودکاری به روانی من، تا به حال آن را تجربه نکرده .به همین دلیل است که یک جاهایی حالت درست خود را از دست داده و جوهرم به یکباره روی کاغذ می ریزد. این ضربه روحی است، که من از زمانی که پیش تو آمده ام به من وارد گشته….
نامه به خودم
سارای عزیزم تو خود بهتر میدانی که تنها خود تو هستی، که در حال و آینده همیشه همراه توست. سختیها را تحمل کرده و از آن عبور می کنی.بهتر است بگویم که تنها من همراه توام. نمی دانم در آینده اوضاع چگونه است .اما تو باید تمام تلاش خود را بکنی، تا از ضعف های خود بکاهیم و بر قدرتمان اضافه کنیم. چند روزی است که در حال اندیشه راجع به مسائلی مانند پول و … ام. رفتارم یک گونه است ودر درونم چیز دیگری حس می کنم. به نظرم باید با خود صادق بود. قطعاً بعدا درباره نتیجه تفکراتم آگاه خواهی بود. آیا انسان یا خود من، چه سختی و رنج ها را برای رسیدن به خواسته هایش تحمل میکند….
درس یازدهم ماه اول:
نامه ای به مارشال روزنبرگ نویسنده محبوبم
مارشال عزیز سلام. یک ماه بیشتر است که کتاب جذاب زبان زندگی را خریده ام. در تمام این مدت بارها با تو حرف زده ام. در سطر سطر کتابت سوالاتم را از تو پرسیده ام. زبانمان مشترک نیست ولی اگر روزی ببینمت حتما می توانم تمام حرفهایم را با چشمهایم بگویم. چه خوب که می بینم انسانهایی مثل تو هستند که برای بهتر کردن روابط انسانی سخت تلاش می کنند. حتما انسان های زیادی تا حالا با کتابهای از رنج و دردی که در ارتباطات مسموم وجود دارد، رها شده اند. ان.وی. سی در روابطم معجزه کرده است. کتابت تنها کتابی بوده که بارها به عقب برگشته ام و دوباره جملاتش را خوانده ام. شبها در خواب، سعی کرده ام با ان.وی.سی روابطم را اصلاح کنم و همیشه هم موفق بوده ام. راستش، میدانی من در خوابم انسانها را همانطور که دوست دارم، میچینم، درست مثل شخصیت هایی که نویسنده ها خلق می کنند. بیشتر فصل های کتاب را که می خواندم، انگار که در دفتر مشاوره و روبرویت نشسته ام، از تو می پرسیدم؛ آخر مگر میشود با کسی که اصلا ارتباط بدون خشونت و قواعدش را نخوانده، طبق این قواعد رفتار کرد و نتیجه گرفت و هر بار جواب دادی با امتحان کردنش چیزی را از دست نمی دهی دختر. امتحان کردم و شد همان چیزی که در کتابت گفتی. اگر هم نمیشد در بازبینی رفتارم فهمیدم که من اصول را درست انجام نداده ام.
مارشال عزیزم؛ دنیا و آدمها را از نگاه تو دیدن خیلی هیجان انگیز است و هر بار که مثل تو به آدمها و روابط ها نگاه می کنم انگار دنیای جدیدی را تجربه می کنم که یقین دارم اکثرمان دنبالش هستیم، ولی حاضر نیستیم گامی برای رسیدن به این دنیای ایده آل برداریم. ما همیشه دوست داریم دیگران تغییر کنند چون هیچ وقت در خودمان عیبی نمیبینیم. هر کداممان اگر فقط و فقط برای تغییر خودش تلاش می کرد، دنیا حالا همان گلستانی بود که انتظارش را داشتیم حتی با وجود تمام مشکلات اقتصادی و …. که وجود دارد. بیشتر ناراحتی که ذهن تک تک ما را درگیر کرده همین روابط مسمومی است که با یکدیگر داریم که اگر هر فرد کمی خودش را اصلاح می کرد و منتظر دیگری نمیماند، ذهنمان آرام می گرفت. من از خودم شروع کردم مارشال عزیز و سعی می کنم در حد توانم دیگران را با ان. وی. سی آشنا کنم حتی اگر اندک و ناچیز باشد.
من اصولآ باید نامهی به خود مینوشتم. تازه میخواستم نوشتن را آغاز نمایم که توجهام را قلم گلابی رنگ روی میزم جلب کرد. این باعث شد که به عوض نوشتن نامه به خود، برای قلمم بنویسم.
سلام قلم جان؛
من آرزو هستم، یکی از دوست دارانات! در منزلم از تو و گونههای مختلفات بسیار دارم . تمام شما دوستداشتنی هستید. اما آن که آسان تر به روی کاغذ روان میگردد به دلم بیشتر نزدیک است. قلم که روان باشد احساس میگردد هیچ نوع اجباری برای در حرکت آوردنش در کار نیست و نویسنده را به سادگی همراهی میکند. از این که همراه مقبلِ چون تو دارم به خود می بالم.
قلم عزیزم، این اولین نامه یست که برایت مینویسم و امیدوارم از خواندن آن لذت ببری.
میدانی زیبایی انگشتان دست انسانها چیست؟ مبرهن است که تو هستی، تو قلم عزیز. تو زیبایی زندگی هستی. تو شب و روز را برای کسانی که میخواهند بنویسند دوست داشتنیتر ساختهی. میدانی گاهی فکر میکنم اگر تو نبودی این همه درد دل را با کی میکردم. گاهی نمیشود آنچه در قلبت است را با انسان ها در میان بگذاری. به همین دلیل به کنج امنی ضرورت است تا آنچه در دل داری بی پرده بیرون بکشی و آن پردهی راز و نیاز تو هستی و دفترچهی که با جوهر قلبت میتوان رنگینش کرد.
با تو میتوان هنر نوشتن را به بخت و تعالی رسانید. آنچه به واسطهی تو در دفترچه نوشته میشود، بعد به چاپ میرسد. بعد از چاپ، به بیگانههای میرسد که با نویسنده شناختی ندارند ولی همین کتاب است که ارتباط عاطفی بین نویسنده و آن بیگانهِ آشنا ایجاد میکند و این همه از هنرِ توست.
گاهی تو به دست آدمهای خوبی میوفتی و ابزار عدالت خواهی میگردی. برای بهبود وضعیت جامعه بر روی کاغذ راه میروی و صفحات را با رنگ وجودت پُر مینمایی. گاهی سبب نجات جامعه میگردی.
گاهی هم به دست کسانی میوفتی که برای تملق از ارباب قدرت استفادهات میکنند. میدانم که آنجا چه دردی میکشی و از شدت خشم چگونه قَی میکنی.
اما سختترین زمان برای تو وقتیست که به دست قاضیِ ناعادل میوفتی و از ظلمت دهلیز ذهنش حکمِ را صادر میکند که معکوس حقیقت است. اینجاست که دردی کمر شکن بر اندام باریک و زیبایت مستولی میگردد و از فصاحتی که در کاغذ آمده، ناخشنود میگردی، تلخ میگیری و به شدت میشکنی.
برای من؛ تو و دفترچه از زمان نوجوانی گوهر بودهاید و با شما و کتاب روح من همیشه صیقل میگردد. این گزافهگویی نیست، حقیقت محض است. تو کلمات را خیلی زیبا پهلوی هم قرار میدهي؛ گاهی حزین مینویسی و گاهی شاد. گاهی سبک مینویسی وگاهی سنگین.
تو شاهد بزرگترین درد ها و شادیها هستی، شاهد چشم های که تا سحرگاه نخفتند و با تو نوشتند. هرکسی به طریقی ترا بر روی کاغذ روان نموده و تو هم بی مهابا همراهیِ شان نمودهای. تو عظمتی داری که حتی خدای عزوجل در قران هم از تو یاد نموده است و من قدر دان منزلتِ تو هستم.
متاسفانه گرچه با آمدن وسایل تکنالوژی استفاده از تو که پدیدهی جادویی هستی کمی کم رنگتر گردیدهاست، ولی به نظر من ابهت تو هنوز هم پا برجاست و حد اقل من شخصآ از این که با تو مینویسم لذت میبرم. من ترا همیشه پایدار میخواهم و برقرار.
نامه ای به خودم
رضا چرا اینقدر سر به هوا شده ای. نگو که چرا سلام نکردم خودت هم میدانی که از دستت عصبانی ام و حوصله سلام و احوالپرسی ندارم.
6 ماه پیش یک سری کارها را شروع کردی و الان هیچکدام را به هیچ جا نرساندی. دلیلش را هم خودت خوب میدانی. به کارهایی پرداختی که اصلا ضروری نبودند. وقت تلف کردی. میدانم چند وقتی است داری جدی تر کار می کنی. این نامه را نوشتم که به تو یادآور شوم. اگر میخواهی نتیجه بگیری باید با یک ریتم و نظم مشخص برنامه هایت را دنبال کنی. غیر از این راه بروی میبینی 6 ماه دیگر گذشته و هنوز سر جای قبلی ایستاده ای.
یک نکته دیگر را هم به تو بگویم. زیاد حسرت گذشته را نخور. بی خیال گذشته شو. از الان برای آینده ات برنامه داشته باش. میدانم شبیه این سخنران های انگیزشی حرف زدم که هر دو حالمان دیگر از شنیدنشان به هم میخورد. اما خب حقیقت دارد. راهی غیر از این نیست.
از مسیر روبرو مطمئن نیستی. اما مگر چاره ای غیر از این هم داری؟ راه دیگری میشناسی که بخواهی طی کنی؟
بیخودی سر خودت را هم شلوغ نکن یکی دو تا کار اصلی را هم بتوانی انجام بدهی برد کرده ای.
الان یادم آمد که یک دفتری قرار بود داشته باشی به عنوان دفتر کار و زندگی تا جایی که خبر دارم کار خاصی برایش نکردی و اصلا برنامه ای نریختی برای زندگی ات. از تو انتظار دارم تا سری بعد که نامه را مینویسیم این را هم آماده کنی و به من نشان بدهی.
بسیار خوب بیشتر از این وقتت را نمیگیرم که بروی و به کارهای مهم تر برسی.
موفق باشی.
نامه ای به جاش کافمن
آقای کافمن الان که تصمیم گرفتم این نامه را برای شما بنویسم یادم آمد که فقط یک کتاب از کتابهایتان را خوانده ام آن هم ناقص. اما نوشته های شما تاثیر زیادی در من داشته است. آشنایی با سخنرانی شما در تد که راجع به یادگیری در 20 ساعت بود، یک دنیای جدیدی را به روی من باز کرد. از آنجایی که من کسانی که از آنها چیزی یاد میگیرم را دنبال میکنم. متوجه شدم چند کتاب خوب دیگر هم نوشته اید.
در کتاب یادگیری در 20 ساعت قسمتی که از برنامه نویسی صحبت کرده اید که من را جذب کرد. چون من شیفته برنامه نویسی هستم.
راستی، الان که دارم این نامه را مینویسم با خودم گفتم ای کاش میتوانستم این نامه را به انگلیسی بنویسم. البته الان توانایی نوشتن به انگلیسی را تا حدی دارم. اما نه برای نوشتن یک نامه درست و حسابی.
یادگیری این مورد را گذاشته ام در فهرست خودم برای آیندهای نه چندان دور.
از بحث اصلی دور نشوم. خواستم به شما بگویم که شما با نوشتن یک کتاب، یک سخنرانی یا یک متن کوتاه چه تاثیر زیادی توانستید در من داشته باشید. من هم آرزو دارم که به همین شکل تاثیر گذار باشم. اما این روزها شرایط برای من طوری در حال گذر است که در این مسیر قرار نگرفته ام. گرچه دارم مدام خودم را هل میدهم تا بلکه با زور هم که شده در راهی که باید باشم قرار بگیرم.
در آخر میخواهم بگویم امیدوارم کتابهای بیشتری از شما ببینم و بخوانم. اصلا شاید یادگیری نوشتن به انگلیسی را با کتاب شما شروع کنم.
تمرین یازدهم شماره 1:به نویسنده محبوبم خانم تکین حمزه لو
خانم حمزه لوی عزیز و گرامی سلام امیدوارم هر کجا هستید کاملا در سلامت و آرامش و شاد باشید.من وقتی کتاب “راه طولانی”را خواندم خیلی از کتاب خوشم آمد.با این کتاب من تا حدود زیادی توانستم وضعیت جنوب کشورمان در زمان جنگ را درک کنم.خیلی از مسایل را دقیق و زیبا بیان کرده بودید.
چه زیبا گفته بودید آنجا که:”ناگهان در خاطراتم باز می شود همه چیز از صندوق پنهان ذهنم بیرون می ریزد”و خیلی جملات سنجیده دیگر که اینجا مجالی برایش نیست.
از وقتی این کتاب را خواندم دیگر نگاهم به جنگ عوض شده است.می دانستم و می دیدم جنگ چقدر خرابی و آواره گی به جا گذاشت ولی آثار شومش را با جملات کتاب با تمام وجودم احساس کردم.رضا آن انسان فداکار شیمیایی شده که چقدر دردو ناراحتی خودش و خانواده اش متحمل شدند از یک طرف و خانواده های شهدا از طرف دیگر چه سختی هایی که تحمل نکردند.
بعضی از جاهای کتاب را گریستم و جای دیگر با شما خندیدم.امیدوارم همیشه در پناه خدای مهربان توفیقات افزون داشته باشید.پاینده باشید.
“نامهای به مصطفی”
نامهای به مصطفی
نامهای به مصطفی
الو مصطفی ، صدای من را میشنوی !؟
یا باز طبق معمول داری کتاب میخونی ، یا اینکه داستان مینویسی !؟
مهم نیست …!
هروقت حوصله داشتی ، این نامه را بخون و اگر هم دوست داشتی ، جواب بده.
اصلا فراموش کن ، نمیخواد جواب بدی. فقط بخون.
****
مصطفی !!
من ، سالهاست که تو را درک میکنم و دغدغه تو را میدانم.
میدانم که چقدر با احساس هستی.
میدانم که چقدر زودرنجی.
و این را هم میدانم که سالهاست داری تلاش میکنی که بهترین نوشته را داشته باشی و نویسنده خوش قلم و معروفی باشی. البته نه برای شهرت و تو چشم بودن در نگاه مردم.
برای این دوست داری نویسنده برتر و موفق باشی که بتوانی حرف دلِ خودت و مردم و مشکلات را با زبانی احساسی و قابل فهم به همه جهان بفهمانی.
میدانم که چه مشکلاتی ریز و درشتی در خودت و یا بیشتر آن در اطراف تو ریشه کرده است و تو با تمام قوا جنگیدی و میجنگی.
میجنگی که سرنوشت خودت را بسازی.
سرنوشتی که معتقدی ، لایق آن هستی.
مصطفی !!!
میدانم که تو برای آینده و هدفهایت ، چه برنامهها داری.
من به تو ایمان دارم که در سالهای نزدیک جز نویسندگان برتر کشور و حتی چند سال بعد از آن هم ، تو را در حال گرفتن جایزه من بوکر و نوبل ادبیات جهان ، تماشا میکنم و به همراه بقیه حاضرین و نویسندگان کشورهای دیگر ، به احترام تو ، میایستیم.
مصطفی جان !!!!
پس نگران هیچی نباش ، من کنار تو هستم.
فقط به هدفهایت فکر کن …
این را هم خبر دارم که به تازگی ، یک نقشه خوب از استادت شاهین ، برای هدفهایت به دست گرفتی.
از تو میخواهم که نقشه را خوب بخوانی
و مثل همیشه که به موجهای منفی اطرافت توجه و فکر نکردی ، به هدف خودت بها بده.
مصطفی !
من از درون تو خبر دارم.
درونت ، کوهی از غمی است که حاضر نیستی ، سنگینی آن را به دوش کس دیگری بیاندازی.
میدانم که در یکسال اخیر ، به چه چیز مهمی فکر میکنی و برای تو اهمیت دارد.
فکر نکنی من نمیدانم.
تو در فکرِ ساختن یک خانه امن ، برای یک زندگی مشترک هستی ، زندگی مشترکی که حتی ، شریک آن را هم از قبل تعیین شده میدانی.
و فقط منتظر زمان و مکان مناسب هستی.
مصطفی !!
تو در این زندگی ، خیلی سختی کشیدی.
سختی تنهایی ، سختی که تو را به مرز مرگ و افسردگی برد.
ولی یک اتفاق یا بهتر است بگویم یک جرقه در زندگیات ، باعث شد تو را از آن مرز نکبتبار دور کند و در حاشیه امن قرار گرفتی.
حالا داری یک مسیر نسبتا طولانی برای رسیدن به خوشبختی طی میکنی.
من دوستت دارم ، مراقب خودت باش
وقتی تو را در دستم میگیرم اول خوشحال میشم ارتباطم رو باهات شروع میکنم اول دلم میخواد خبرهای خوب بشنوم صفحات را ورق میزنم همه چیز تکراری است اخبار روز فقط هیجان گرانی و انفجار و دلهره وطنم در گوشه گوشه دنیا هستش نفسم رو حبس میکنم شاید خبر خوبی هم لابلای این خبر ها باشه نفسم رو رها میکنم فایده ای ندارد بیخیال میشوم به کانال زندگی زیباست میروم هر دوتا پیام ده تا آگهی دارد حرفهایی نیمه بدون اینکه قبل وبعد آن را بدانی گذاشته اند نمیدونی میشه اعتماد کنی یا نه وبعد نگاه به ساعت میکنم یک ساعت است با موبایل سرگرم هستم بدون اینکه لذتی برده باشم یا چیزی یاد گرفته باشم ناامید میشوم وآنرا خاموش میکنم نه به کسی زنگ زدم ونه کار مثبتی انجام دادم و این وسیله اعتیاد آور ساعتها و لحظه های ما را بدون اینکه از زندگی بهره ای ببریم پر میکند کاش بهتر عاقلانهای ازش استفاده میکردیم
نامهای به هنینگ مانکل
سلام به هنینگ مانکلِ عزیزم.
من مصطفی ارشد هستم. متولد ایران و در شهر مشهد زندگی میکنم.
سالهاست که عاشق نوشتن و نویسندگی هستم.
و برای رسیدن به این هدف ، تلاش میکنم و میآموزم.
ولی هدف از نوشتن این نامه ، نحوه آشنایی من با شماست.
در اواسط سال 2017 بود که بهطور اتفاقی در یک کتابفروشی با یکی از کتابهایتان آشنا شدم ، البته صادقانه بگویم که بیشتر نام کتاب من را جذب کرد و مشتاق شدم که چند صفحهای از آن را بخوانم.
نام کتابتان” پسری که روی تختی پر از برف خوابید ” بود.
کتاب را بدون حتی خواندن چند صفحه اولیه از آن ، خرید کردم.
وقتی به خانه رسیدم و در زمان مطالعهام ، شروع کردم به خواندن این کتاب که هر ثانیه من را مجذوب خودش میکرد.
هنوز به نیمههای کتاب نرسیده بودم که تصمیم گرفتم اطلاعات دقیقتری از شما بدانم.
در موتور جستجوگر ” گوگل ” ، اطلاعاتِ زندگینامه و آثار شما را مطالعه کردم.
متوجه شدم که شما اهل سوئد هستید و جدا از نویسندگیتان ، فعال اجتماعی و منتقد هستید.
و آرمان شما در تمام کتابها و نمایشنامههایتان ، در خصوصِ مسائل نابرابری اجتماعی و بیعدالتی میباشد.
و این طرز فکر شما برای من خیلی جالب و جذاب بود.
با اینکه هیچوقت به آرمانهای شما که به آنها پرداخته بودید ، آنقدر جدی فکر نمیکردم ، این آشنایی من با شما ، باعث شد تا بیشتر به این آرمان فکر کنم و مشتاق شدم کتابهای دیگر شما را هم بخوانم.
بعد از چند روز ، مجموعه کارآگاه والاندر شما را خرید کردم و یکییکی مطالعه کردم و بعد از آن پنجمین زن ، بازگشت استاد رقص ، دیوار آتش و ….
همه کتابهای شما را خواندم ، یکی ، پس از دیگری ، جذاب بود و من را در دنیایی دیگر پابند میکرد.
و با شخصیتهای داستانهای شما ، زندگی کردم.
خیلی دوست داشتم که زمان و موقعیت مناسبی فراهم میشد تا که بتوانم ملاقاتی با شما داشته باشم.
ولی حیف که ، دو سال قبلی از اینکه با شما آشنا بشوم ، شما از این دنیای تکراری ، فرار کرده بودین.
کاش روزی برسد که بتوانم مانند شما بنویسم.
هنینگ مانکل عزیز ، شما برای من تا آخر عمر ، جز نویسندگان مورد علاقه و برتر هستید.
برای من هم دعا کنید.
من کتاب تو هم. شروع و پیدایش من از چرایی ها و چگونه گی های ایجاد شده در ذهن تو میباشد. تصمیم گرفتی مرا بنویسی تا با هم به پاسخ چرایی ها و چگونگی ها بپردازیم.
یادم میآید ساعتها با هم در گفتگو و بحث بودیم. من بودم و فکر و ذهن و آگاهی و خاطرات بودند، چه همهمه ای بود. فکر یک نظر داشت خاطرات چیز دیگری میگفت و تو چیز دیگری مینوشتی، آگاهی تلنگری به تو میزد. هی حواست کجاست چه مینویسی ابتدا اندیشه کن، قواعد را یاد بگیر و به ذهن بسپار و با خاطرات زیبایت به خلق اثر در کتاب دوست داشتنی بپرداز.
من اینگونه خلق شدم با تفکر و تکیه بر آگاهی و خاطرات زیبای تو و همچنین تمرین های بسیار.
رسالتی در نهاد من نهاده شده است تزریق پیام عشق و زیبایی و پاکی و نشاط به خواننده.
پس مرا بخوان، با عشق بخوان با محبت با پاکی …
نامه به خودم
سلام به خودم امیدوارم حالت خوب باشد و همچون گل های بهاری شاد و خندان باشی این اواخر حالت چطور است من که خیلی از تو راضی نبوده ام هیچ به قول و قرار هایمان پایبند نبودی هزار شنبه آمد و رفت هزار بهانه جور کردی …خیلی جاها ولم کردی و دیگران را چسبیدی که حتی بود و نبودت برایشان مهم نیست اما برای من خیلی مهم است تو همه چیز منی …ولی بابت یک چیز از تو ممنونم …بابت شرکت در دوره نویسندگی خلاق اینجا در صفحات صبحگاهی اش و در هزار کلمه هایش گاه گداری یادی از من میکنی ….اگر همین یک راه را برای توجه به من نگهداری ازتو ممنونم البته گاهی هم جلوی آینه دسشویی خوب تحویلم میگیری و از خلقتم سپاسگزاری اما مابقی هیچ …موبایلت را به همه وجود من ترجیح می دهی ساعت ها و ساعت ها بعد هم نشخوار ذهنی ات …باور کن نیاز نیست همه را تو تربیت کنی و هر کسی را سرجایش بنشانی تو مبصر زندگی دیگران نیستی به من بچسب من و تو با هم می توانیم خوش باشیم فراوان بخندیم و ثانیه به ثانیه زندگی کنیم …خواهشی از تو دارم لطفا تنهایم نگذار موبایل چیزی به جز پوسیدگی به تو نمی دهد لطفا کنارش بگذار و ساعت ها جلوی آینه بایست مثل سالها پیش حرف های زیادی با هم داریم که زیر هجوم حرفای بی سر و ته گوشیت گم شده است مهربانترین دوست مرا دریاب “که گر یابی دُر یابی “
نامه از طرف یکی از اشیاء به خودم
سلام فاطمه خانم محمدی
من در اتاق خواب هستم ، می دانم تعجب میکنی که چی باعث شده به زبان بیایم ؟ البته تعجبی هم ندارد دیر یا زود به زبان می آمدم ، می دانی تمام وجودم درد می کند دستگیره ام را دیده ای دیگر لق شده همین روزهاست بیفتد فاطمه خانم چرا به هر مناسبتی من را محکم به چهارچوب می کوبی ؟ چرا تلافی همه دعواها و عصبانیت هایت را سر من در می آوری اگر پای رفتن داشتم یک روز هم اینجا نمیماندم ؟ چرا همیشه من را میزنی ؟ چرا در اتاق بغلی نه ؟ چرا به جای همه من باید کتک بخورم ؟ می شود خواهش کنم با من مهربانتر باشی ؟
در دعواهای تو من هیچ تقصیری ندارم ، چرا اینقدر غر میزنی ؟ چقدر دنبال سوء تفاهم میگردی ؟ که آخرش من کتک بخورم ؟ لطفا کمی زبان به دهان بگیر کاش می توانستم یکبار تو را به چهارچوب آهنی بکوبم ببینم چه حسی داری ؟ تا یک ماه صدای برخوردم در سرم می پیچد ؟
می دانم درست نمی شوی الآن شش سال است که همین کار را میکنی ، خب در اتاق بغلی هم در است گناه من چه بود که در اتاق تو شدم ؟ کاش از کنار مادرم در جنگل های دور هرگز جوانه نزده بودم و درخت نشده بودم تا سرنوشتم این شود. بیا با من مهربانتر باش ، باور کن من مقصر ناراحتی تو نیستم اگر کسی این میان باید با صورت برود توی دیوار خودت هستی پس لطفا مراقب رفتارت باشو به جای خودت مرا تنبیه نکن …
تمرین نامه به نویسنده محبوبم
به نام خداوندی که قلم را آفرید و به عظمتش قسم خورد
سلام آقای خالد حسینی
خیلی خوشحالم که می توانم برای شما نامه بنویسم راستش را بخواهید با خواندن کتاب های شما به خودم جرأت نوشتن دادم حس کردم نوشته هایتان درست مثل زندگی جاری است بی کنایه ها و استعاره ها رهاست مثل بادباک در آسمان از وقتی با شما آشنا شده ام نگاهم به خانم ها و آقایان افغان ساکن کشورم عوض شده است و چقدر خوب شما به مردمتان اینگونه خدمت کرده اید که نگاه دنیا را به مردم رنج کشیده سرزمینتان عوض کنید مردم زحمت کشی که فقط به جرم نداشتن امنیت در سرزمین خودشان از چشم جهان افتاده اند …آقای خالد حسینی ممنونم که مریم هزاران خورشید تابان را به من معرفی کردید وقتی یک خانم افغانی را می بینم مظلومیت مریم پیش چشمم به نمایش در می آید آرام و با احترام از کنارشان رد می شوم و گاهی لبخندی رد و بدل می کنیم لبخندی از سر صمیمیت و درک متقابل نه نگاه بالادست و زیر دستی …به یکیشان گفتم خالد حسینی را می شناسی با افتخار گفت بله …
ممنونم که از انزجار جنگ نوشتید و از آسیب های نا امنی من بین همه نویسنده هایی که کم و بیش میشناختم به شما نامه نوشتم چون نگاهم را به نوشتن تغییر دادید دیدم می توان ساده نوشت اما جذاب ، فهمیدم قصه های درد ؛ عظمتی دارد که هیچ کدام از داستان های شاه پریان ندارد …شما برای مردمتان یک معرف هستید آدمی واقع بین و منصف امیدوارم روزی شما را ببینم و در مورد نوشتن گپ و گفتی شیرین داشته باشیم ،تا آن روز امیدوارم از نوشتن خیلی چیزها بدانم و بیشتر از دانسته ها نوشته باشم ،منتظر کتاب بعدی شما هستم با خواندن کتاب های شما ذوق نوشتن در ذهنم چشمه می زند و جاری می شود . موفق باشید به امید دیدار.
نامه نگاری
به نام خدا
از زبان گوشی هوشمندم به خودم
دوستم سلام امیدوارم سالم و تندرست باشی .دوستم یادته وقتی که مرا خریدی ؟فکر کنم چندسالیه که من و تو دو دوست و یار وفادار هستیم همیشه با همیم تو یک لحظه هم از من جدا نمیشوی؛روزی که من به خانه شما آمدم تو فقط از تلگرام استفاده میکردی تقریبا خیلی از کارهایی که با گوشی میشه انجام داد رو تو با من یاد گرفتی الان دوتا پیج در اینستاگرام داری که تولید محتوا میکنی و کلی باهاشون خاطره سازی میکنی ؛یکی از پیجات که به نام دخترتاجی هستش رو خیلی دوست داری بیشتر وقتت رو با من برای فعالیت برای پیجت میگذرونی تو الان کلیپای زیبا درست میکنی عکس نوشته میگذاری صفحه آرایی پستاتو انجام میدی و من همیشه همراه تو هستم و پا بپای تو در این کارهایی که میکنی شریکم.به هر مشکلی برمیخوری سریع توی گوگل سرچ میکنی و اون مشکل رو حل میکنی.من همیشه در غم ها و شادیهای تو شریک بودم و همیشه یک گوش شنوای خستگی ناپذیر برای درد دلهای تو با دوستانت بودم .من همیشه مثل یک سنگ صبور حرفهای شما رو در خودم نگه میدارم. چه خبرهای ناخوشایندی که باعث ناراحتی تو شده با من شنیدی و شدیدا متاثر شدی باور کن من هم با تو غمگین شدم و شرمنده از این که از طریق من این خبرها به تو رسیده ولی تو هیچ موقع از من نرنجیدی باز هم از من جدا نشدی و چه خبرهای خوب و خوشایندی که با هم شاد شدیم من شاهدم هر موقع بچه هایت زنگ میزنن تو چه لذتی میبری یادته محمد عمان بود تنها وسیله ارتباطی بین شما من بودم و وقتی میدیم تو با دیدن پسرت به وسیله ویدیو کال انقدر خوشحال میشی منم ذوق میکردم .یادته وقتی زنگ زدی اجازه بگیری برید خواستگاری چقدر خوشحال بودی باورکن منم خوشحال بودم .یادته به سفر که میرفتی من باعث خاطره سازی بین تو و بچه هات و دوستات میشدم .من چه تصویرهای متنوعی از تو و اطرافیانت برای تو ثبت کردم .من وسیله ای هستم برای بازی و تفریح برای شماها ؛من خوشحالم از اینکه بین شماها هستم الان هم که همه چیز آنلاینه و کسی برای هیچ کاری بیرون نمیره تو به وسیله من خرید میکنی و درس میخونی ،قرآن و دعا میخونی،من همیشه نشان دهنده وقت برای تو هستم درست مثل یک ساعت، تاکسی اینترنتی میگیری ،همزمان چند نفر با هم ویدئو کال میکنین کلاس نویسندگی هم که به وسیله من میری پس من و تو دو دوست و یار جدا نشدنی هستیم امیدوارم همیشه شاد باشی ودر ادامه زندگی ،من کنار تو و در خدمت تو هستم و از تو میخوام که خیلی مواظب من باشی میدونی که من خیلی گرون شدم اگر بلایی سرم بیاد دیگه نمیتونی منو بخری .دوست و دوستدار تو گوشیت
عسگری
در تلاش برای نامه نوشتن به نویسنده ی محبوب
سلام کتابخانه ی عزیزم
حالا که در اتاق کناری نشسته ام خیلی دلم برایت تنگ شده و دوست دارم ساعت های زیادی به تو زل بزنم و توی دلم هی قربان قد و بالای چوبی ات بروم..
گاهی دلم میخواهد قدرتی داشتم که با لمس کردن بتوانم حافظه ات را بخوانم تا شاید آنوقت که مشغول کار بچه ها هستم مثل عقده ای ها نگاهت نمیکردم..
دارم فکر میکنم برای تو نوشتن راحت تر است چرا که انتخاب نویسنده ی محبوب برایم مثل این است که بگویم کدام یک از انگشتانم را بیشتر دوست دارم..
دیروز چخوف امروز تولستوی و فردا شاید امیل زولا جویس، همینگوی، پروست، بورخس، داستایوفسکی یا… چه میدانم!
از نویسنده های ایرانی هم جدیدا بیشتر می خوانم.. مثلا همین نقش های به یاد احمد اخوت که در رابطه با خاطره نویسی ست بسیار دلکش و شیرین است یا ترس و لرز ساعدی یا کلیدر عزیز که روحی قدرتمند دارد..
چند وقت قبل داشتم داستان مرگ ایوان ایلچ از تولستوی را میخواندم. تولستوی لحظه هایی که نمیدانیم چگونه بیان کنیم، آنوقت هایی که روح سر کش می شود یا جان فراتر از خودش می رود را خیلی خوب بیان میکند بعد از آن داستان سر به زیر داستایوفسکی را خواندم.. جالب بود و زیبا.. اما بعضی جاها دلم میخواست توصیف آن احساسات بیان نشدنی را بخوانم که نبود هر چند شنیده ام که ترجمه مثل پشت قالی است..
کتابخانه ی عزیز که سهم بسیار کوچکی از جهان داری و فراتر از آن برایم عزیزی.. میدانی چقدر کتاب برای خواندن دارم و به اندازه ی همین چقدر فاصله تا پیدا کردن نویسنده ی محبوبم..
شاید باید به هاینریش بل بگویم جنون دلقک ها را دوست دارم یا به سلینجر بگویم بُرندگی کلماتش زیباست یا به جان کندی تول بگویم حیف بودی برای مردن یا به جین وبستر بگویم بابالنگ دراز سهم عزیزی در سایه های کودکی ام دارد یا بختیار علی را بگویم چقدر سینه سرخ ها در قلبم زندانی اند یا….
اما نه.. نامه برای نویسنده ی محبوب باشد برای بعد
نامه ” گلایه یک پول ”
سالهاست که من ، مانند اجدادم در دستان مردم ، دست به دست میچرخم و هیچ احترامی هم به من نمیگذارند.
اگر بخواهم ، به تعدادی از بیاحترامیهای مردم به نسلمان اشاره کنم ، شاید تعدادِ کثیری از شما خجالت بکشید یا هایهای گریه کنید.
برای اینکه شما را متوجهِ اشتباهتان بکنم ، ترجیح میدهم نقل قولی از خاطراتِ اجدادم تا به این لحظهِ را بازگو کنم.
*
جدِ جدِ پدربزرگم سال 1347 (۵۰ ریالی ) : با ما خیلی ، با احترام رفتار میکردند و همیشه ما را در کیفهای جیبی پالتویشان ، شَق و رَق میگذاشتند.
*
جدِ پدربزرگم سال 1360 (۱٬۰۰۰ ریالی ) : تعدادِ خیلی خیلی کمی از مردم ، وقتی که ما را بین خودشان رد و بدل میکنند ، مثل جدمان ، شق و رق در کیف نمیگذارند. ولی با این حال روزهای خوبی بود.
*
پدرمبزرگم سال 1371 (۵٬۰۰۰ ریالی ) : کاسبها دیگر مروت و مردانگی را فراموش کردند ، وقتی یک بیچاره ما را از از حالت دولا شده ، از جیبش درمیآورد و به دست کاسب محله میدهد ، او بدون توجه به منزلتمان ، داخلِ صندوقِ میاندازد و در را به روی ما میبندد.
*
پدرم سال 1385 (۱۰۰٬۰۰۰ ریالی ) : هی روزگار ، حالا دیگر آنقدر بیارزش شدیم که در دست همه مردم ، مچالهوار ، دست به دست میشویم. هی کو آن احترام و شایستگی که ما را روی چشمهایشان میگذاشتند. حالا قدر یک تکه کاغذِ مبتذل شدم.
*
و حالا نوبت خودم است که بگویم که واقعا مردم چرا اینروزها ، من را با بیاحترامی مچالهِ میکنند ، یا با همان دستانِ کثیف و چرب و چیلیشان ، من را داخل جیب یا کیفشان میکنند.
گاهی آنقدر با این حالت ، دست به دست میشوم که از چندین محل ، پاره و تکهتکه میشوم و خیلی به من رحم کنند ، با چند تکه کوچک چسب ، من را وصله میکنند و دوباره بین دستانشان میچرخم.
یکروز در صندوقِ نانوایی ، روز دیگر در قصابی ، روز دیگر در میوهفروشی ، تعمیرگاه و این چرخه ادامه دارد و حال و روز من ، بدتر از روز قبل میشود.
و اینروزها ، آنقدر تکرار میشود که در همین حین ، به طور کامل از بین میروم.
فعلا که با یک تکه چسب رنگی ، پینه شدم و جان دارم و در جیبِ کاپشنِ ، یک مردِ دستفروشِ ، گوشه بازار ، به سَر میبرم.
و اینکه خدا را شکر میکنم ، الان مدت زیادی است که در خانهِ همان دستفروش ، جای من امن است. چون شنیدم که یک بیماری در شهر آمده است که همه مردم به هر اشیایی که دست میزنند ، بیمار میشوند ، حتی از همنوعان من هم دوری میکنند و با احترام ما را در کیفهایشان جابهجا و وقتی که هم ما را به ازای کالای به کاسبی میدهند ، آن کاسب ، خیلی محترمانه ما را به دستشان میگیرند و یه تازگی ، ما را با چیزی شبیه به گیره یا انبر از دستِ ، صاحب قبلیمان میگیرند و در صندوق میگذارند.
دیشب در جلسهای که با همنوعان خودم در صندوقِ سوپرمارکتِ محلهِ داشتیم به این نتیجه رسیدیم که امیدوار باشیم ، هیچوقت این بیماری از این شهر نرود ، بلکه به جبرانِ گذشتهمان ، آبرو و منزلتمان را پس بگیریم.
آخ ببخشید ، یادم رفت خودم را معرفی کنم.
من یک ایران چکِ ۵۰۰٬۰۰۰ ریالی هستم. خوشبختم.
بخشی از نامه به خود..
.
.
تو را می بینم وقتی نشسته ای توی ماشین و سرت را به شیشه می چسبانی و خیابان ها را مثل موجوداتی ناشناخته می نگری..
چند وقت است در معده ی خانه هضم شده ای؟ چند وقت است احساس میکنی مادر بودن یعنی خط سرخ کشیدن دور آزادی و ادم اینگونه برده است؟ برده ی بخش هایی از خود که دوستشان دارد..
کوله پشتی سنگین ست و شانه ی راستت درد گرفته و با سمت چپ بدن مراقب حرکات دخترت هستی و پسرت را محکم گرفته ای که اینقدر به شیشه نکوبد؟
کجا میروی؟ خانه ی اقا
از این خانه به آن یکی
صداهایت را می شنوم که می گویی من پیش از شاعر بودن مادرم بعد یک صدای دیگر میگوید پیش از مادر بودن ادمی تو حق داری در روز دو ساعت اصلا یک ساعت را برای خودت باشی بعد یک صدای دیگر میگوید قلب یک مادر چه شکلی است آن یکی میگوید شکل آدم شکل بچه های آن ادم
و بعد صدایی میگوید چند ساله ای مایرم؟
چرا احساس میکنم بیست و چهارساله ام وقتی بیست و هفت سال دارم و گاه که پوستم زبری آجر هاست فکر میکنم دویست و بیست و هفت ساله ام..
به خودم گفته برقص چای سبز بخور و مراقب سلامتی ات باش به خودم گفته ام دوستت دارم لاک پشت غمگین من لاک پشت شاد من و به خودم میگویم من همپای تو ام در به دوش کشیدن خانه و زندگی..
راستی زندگی را از زن گرفته اند و مرد را از مرگ
بعد سرت را برمیگردانی و میگویی
چه ربطی داشت؟
میگویم یادت رفته لاک نارنجی بخری مریم
نامهای به نویسنده مورد علاقهام :
سلام ، روث ور عزیز امیدوارم هر جا که هستید شاد و سلامت باشید ؛
من طرفدار پروپاقرص کتابهایتان هستم ، همین دیشب کتاب “مرگ خانم وستاوی” را تمام کردم .
تمام کتابهایتان شاهکارند از یک جایی به بعد نمی توان و ان هارا زمین گذاشت.
یکی از قشنگ ترین چیزها در کتاب هایتان این است که همیشه اتفاقات بسیار غیر منتظره اند و اصلاً نمیشود حدس زد چه رازی لای صفحه های کتاب پنهان شده و در طول داستان هیجان جاری است.
شما بهترین موقعیت ها را برای مناسب ترین شخصیت ها انتخاب می کنید ، قهرمانهای داستان هایتان نقص های زیادی دارند آنها میترسند ، سردرگم اند و شکست می خورند بعضی هایشان افسرده اند اما به جنگ ضعف ها و مشکلاتشان میرود و در نهایت با استفاده از هوش و ذکاوت مخصوص به خودشان حقیقت را آشکار میکنند .
شما در طول داستان بارها آدم را غافلگیر می کنید ، شما حتماً ذهن فوق العاده خلاقی دارید خلق چنین کتابهایی با این شخصیت های بیاد ماندنی و دوست داشتنی که گاهی اوقات می توانیم خودمان را در آنها ببینیم فکر و ذهن بسیار قوی میخواهد ، همیشه دوست دارم بدونم چطور این ایدهها به ذهن نویسنده ها می رسد ؟
آن لحظه به چه فکر می کنند و چطور همچین چیزی را خلق کرده اند ؟
من هنوز کتاب آخرتان چرخش کلید را نخواندهام و بسیار برای خواندنش هیجان زده ام .
امیدوارم هر روز موفق تر باشید و باز هم با رمان های جنایی رازآلودتان ما را شگفت زده کنید
تمرین ۱۱
نامه دفترچه یادداشتم به من
فاطمه عزیزم سلام
من دفترچه یادداشت شمایم. غمگین و ناراحتم.
اما سعی می کنم کولی بازی درنیاورم. فقط می خواهم چندکلامی با شما صحبت کنم. اگر دوست داشتی جوابم را بده.
می دانی از چه می خواهم برایت بگویم. بااینحال می گویم. تا هم باعث شوم یک تمرینت را بنویسی و نوشتنت بطور مستمر تقویت شود و هم می خواهم همان هایی را که می دانی بلند بگویم. تا دوباره تکرار شود.
می دانم می دانی چرا این تکرار را انجام می دهم. به همین دلیل به تو آفرین می گویم. بااینحال بازهم می گویم تا این درس را با هم مرور کنیم.
گاهی اوقات ما نیاز داریم آنچه را که می دانیم اما در عمل ضعیف اقدام می کنیم، تکرار کنیم. این تکرارها ناخودآگاه را بیشتر راهبری و هدایت می کنند. به آن دستور می دهند بیدار باشد و مطابق میل خود عمل نکند.
مدتی گرفتار شدی، مرا و دوستان دیگرت را فراموش کردی.
دوستانت را که بخاطر داری! آری داری صفحات صبگاهی بشاش، 1000کلمۀ همراه و همدل، سایت گرامی، چندصد دوست عزیزِ نویسندۀ این سایت و…)
خودمانی تر بگویم:
می دانم خودت مسئولیت پذیری. اما باید بگویم. لطفا مرا و دوستانت را فراموش نکن. خصوصا مرا.
بله. من یکی یکدانه ام و باید مرا بیشتر دوست داشته باشی و همیشه مرا همراه خودت داشته باشی.
استاد کلانتری هم گفتند دفترچه یادداشت، یکی از اجزای کلیدی یک نویسنده است. حالا خود دانی. مرا لوس می پنداری یا یک دوست منطقی و دوست داشتنی، انتخاب با خودت است. اما باید مرا همراه خودت ببری.
همه جا!
می دانی؟ اینکه دو هفته و بیشتر، تمرین هایت را انجام ندادی، شاید دوستان گلایه نکنند. چون شرایطت ایجاب می کرد. اما من از تو گلایه دارم. چون اگر صفحات صبحگاهی را ننوشتی، او بزرگوار است. می گذرد. حتی اگر به اندازه سه صفحه نوشتن بیشتر خوابیده باشی. 1000کلمه هم می گوید هروقت خواستی بیا، من تا پای جان درخدمتم. هر کدام از دوستان دیگر یکجور…
اما من از کوتاهی هایت نمی گذرم. چون حتی زمانی که در راهی، سر کاری، گرفتاری، خسته ای، شادی، مشغولی، بیکاری، در همه حال می توانی به اندازۀ یک کلمه به من نگاه کنی.
اگر مرا تحویل بگیری، تو را رشد می دهم.
مرا همه جا همراه خودت ببر.
نگاه مرا در خاطرت نگه دار که مثل باباپنجعلی می گوید: منم میام!
تمرین ۱۱
نامه به نویسنده محبوب
سلام استاد گرامی؛ جناب کلانتری عزیز
من چند نویسنده می شناسم که قلم یا محتوای زیبایی دارند؛ اما تصمیم گرفتم برای شما بنویسم.
من زمانی که با سایت شما آشنا شدم، مدتی صفحات مختلف را مطالعه می کردم. مطالبی را که مورد نیازم بود، با علاقه مطالعه می کردم.
به راستی که قلم زیبایی دارید.
چندین شاخصه خوب در سایت شما دیدم که همچون چراغی روشن در ذهنم ماند و بعد تصمیم گرفتم در دورۀ شما شرکت کنم:
• مثل آب، روان و ساده می نویسید. حتی اگر مطلب هم طولانی باشد، خواننده را پای صفحات می نشاند و نگه می دارد.
• برخی اصلاحاتی که استفاده می کنید مشخص است اصیل اند؛ منظورم، هم ویژگی های ناب زبان فارسی در آن رعایت شده است و هم متن ها کپی برداری نیست. ساخته و پرداخته یک شخصی است که نوشتن برایش جذاب است و جزئی از خونش شده است.
• این اصطلاحات زیبا، لطافت و سرزندگی خاصی دارند.
مثلا عبارت «تازه نوشته ام، داغ بخوانید»، زمانی که این اصطلاح را دیدم، مرا به یاد دوران کودکی ام برد و تنور داغ مادربزرگم که نان های تازهپخت و داغ را از داخل تنور بیرون می آورد. نان ها عجیب می چسبید.
تنور داغ را هم اگر کسی دیده و تجربه کرده باشد، می فهمد چه می گویم. احتمالا از این عبارت، در ذهن هر کسی خاطره ای تداعی می شود. خاطره ای مثبت و گرم و دلچسب. با این خاطره مگر می تواند به متن ها نگاه نکند؟
بسیاری از عبارت ها همینطور بوی تازگی و همینطور غیرتکراری می دهد.
• زاویه دید متفاوت تان هم در متن ها هویداست.
چندروز درمورد تولید محتوا در اینترنت جستجو می کردم، فنونی را از جاهای مختلف دریافت می کردم که اکثرا تکراری و کپی شدۀ اندوخته های اشخاص از تولید محتوا بود. خشک، نچسب، گاهی اوقات مبهم و ناملموس. یعنی همان متن ها که خود، توسط استاد یا نویسنده محتوایی تولید شده بود، مرا مشتاق خواندن نمی کرد.
• مهم تر از همۀ این ها، عشق و علاقۀ به نوشتن است که در جاهای مختلف سایت تان دیده می شود. همین عشق، خواننده را به سایت پایبند می کند؛ نه فقط زیبایی ها و جذابیت ظاهری آن.
• خلاقیت و انسجام در کل سایت و متون دیده می شود.
فقط یک نکته منفی دیدم که در فرصتی دیگر برایتان ارسال می کنم.
از اینکه این عشق به نوشتن را انتقال می دهید، فوت و فن نوشتن را هم آموزش می دهید، سپاسگزارم.
من بخاطر شرایطم ناگزیر، حدود 2-3هفته از نوشتن فاصله گرفته بودم.
خیلی ناراحت بودم؛ اما از اینکه دوباره می نویسم، مشعوف و سر تا پا خوشحالم.
تمرین10
شعر گام
به یاد برخی افراد رشد یافته افتادم که با دیگران همراهی می کنند تا در خلال زندگی، از درس و تجربه های خود به دیگران نیز بیاموزند. چون با تجربه اند. ریشه دارند. بار دیگران را به دوش می کشند تا آن ها نیز رشد کنند.
این اشخاص در زندگی گرم و سرد روزگار را چشیده اند و از هر تجربه، درس ها آموخته اند. روح و وجودشان بزرگ شده و رشد کرده است. به همین علت به دوش کشیدن بار دیگران برایشان سنگین نیست.
حتی ناپختگی های دیگران، این اشخاص را اذیت نمی کند. اتفاقا همین موضوع باز به رشد فکری و ذهنی و وجودی این دسته افراد می افزاید. چون چیزهایی را در وجود دیگران می بینند. صبر می کنند. یاد می دهند و خود باز بیشتر یاد می گیرند.
مثل مادر و پدر، مربی، استاد در محل کار یا درس و…
مثلا پدر و مادر، تجربه دوران کودکی و نوجوانی و جوانی را گذرانده است.
اگر این تجربه ها را به همراه درس و عبرت گذرانده باشد، در زمان برخورد با فرزند، بسیار صبور و حلیم با فرزند همراه میشود و بی تجربگی های او را نادیده می گیرد. با رفتار و با ظرافت به او تجربه زندگی می دهد. خود نیز در سطح بالاتر باز هم رشد می کند.
اگر از این اشخاص، یک نفر را در نزدیکان خود داریم، قدرش را بدانیم.
ماه اول – تمرین دهم – نامه به نویسنده کتاب ناطور دشت
سلام آقای جروم سلینجر
کتاب ناطور دشت شما را خواندم. جدا” از قدرت قلم شما لذت بردم. بخصوص وقتی که این طور با ظرافت خاطره در خاطره های مرد جوان قهرمان کتابتان را بیان می کنید. اما به نظرم بدبینی بیش از حد جوان به دنیای اطرافش خواننده را ناراحت می کند. سوالم این است که چرا این جوان اینقدر به جامعه و مردم آن بدبین است. به نظر می رسد که او از همکلاسی، از معلم، از مدیر و از همه کس و از همه چیز متنفر است و قصد انتقام گیری دارد. خیلی تعجب کردم، چون به ظاهر در یک خانواده تحصیل کرده و مرفه بزرگ شده است. در بهترین مدرسه های دوره خودش درس می خواند. چرا به علت ناراحتی این جوان نپرداخته اید. آیا مرگ برادر کوچکترش چنین صدمه ای به او زده است؟
بعد از خواندن کتاب و مشاهده فیلمی که از روی سااخته اند متوجه شدم که ظاهرا” قهرمان کتاب خود شما هستید. البته افسردگی و خشم قهرمان کتاب با توجه به شرایط دهه 40 در امریکا و سالهای سخت بعد از جنگ جهانی دوم طبیعی است. شاید اینکه شما درجنگ جهانی دوم در جبهه نرماندی بوده اید و منظره هایی که در آنجا، شاهد بوده اید، تاثیر خود را بر کتاب و دیدگاه قهرمان آن داشته است.
امیدوارم پس از فروش 60 میلیونی کتابتان و زندگی در تنهایی و خلوت در حومه شهر نیویورک، حال شما را در سالهای آخر زندگیتان بهتر کرده باشدزیرا کتاب حاکی از رنج بیش از حدی است که نوسنده متحمل شده است.
موفق باشید
سلام بر شاهین عزیز و پرانرژی
تمرین۱۱٫ نامه به خودم
تو مجنونی. خیلی وقت است که متوجه شدهام. اما نخواستهام به رویت بیاورم. تو مجنونی. امانه از آن مجنونهایی که در ادبیات مان ماندگار شدهاند.تو مجنونی از نوع خودت. مجنون کسی یا چیزی نیستی. در خودت فرو رفتهای و باقیماندهای، برای همین هم هسن که دچار جنونی روانسوز شدهای. نه تقصیر تو نیست. نمیخواهم مثل همیشه با گرز سرزنش به جانت بیفتم. هر چه تابهحال خوردهای کافیست. میدانم که اعظم وجودت پر است از جای داغشدگیهای عمیق که حقات نبوده است. اما گریزی هم نداشتهای. برای مادری که در زندگی کم داشتی،ولی داشتی. به هر کسی بگویی در مقابلت جبهه میگیرد. هیچکس دوست ندارد تصویری را که از این موجود مقدس در ضمیرش ساخته است خراب کند حتی تلنگری بزند چون در واقع با دنیایی روبرو میشود که اولین مظهر عشق در آن خش برمیدارد یا به طور کلی نابود میشود. پس حتی به خیال از خودت هم پنهانش میکنی و ناهشیارت مادری را دنبال میکنی که سنبل مراقبت، حیات و شور زندگیست، اما در دنیای واقعی هر چه ساختهای یکی بعد از دیگری فرو میریزد. پس به خودت سخت نگیر اگر بعد از گذشت سالها مداوم ساختن و هر لحظه فروریختن به چنین معجونی مجنونوار بدل شدهای. میفهمم از هر بعد جنون که آگاه شدی، ذرهای هم در خودت لمس کردی. به معجونی عفونی و دمکرده شبیه شدهای که هیچ تنابندهای جرأت نزدیک شدن به آن را ندارد چه برسد به اینکه به نوشیدنش بیاندیشد. در خودت غرق شدی. در دلمردگی مأیوسانهای که نشخواهای فکری هشیار و ناهشیارت را ابه اسارت گرفته بود. مادر کلمه زیاداز اندازه بزرگیست. آنقدر قدرت دارد که نسلهای مجنونی را بتواند بزاید. که هر چه سرگردان و پریشان به دنبال خودشان بگردند راه به جایی نبرند. تو مجنونی. این را تکرار میکنم چون نشانههای جنون را در سراسر زندگیات به کرات میبینم. کاش عاشق بودی. عاشق بودم. به نظر من هر کودکی عاشق زاده میشود برای آنکه تمثیل عشق را درک کند خودش را به هر آب و آتشی میزند. خودش را خیس میکند، تا سر حد مرگ میخورد و باز هم طلب میکند، خودش را خراب میکند، وقتی هم دیگر کاری ندارد بیمحابا گریه میکند و جیغ میکشدو اینها هیچکدام به نیازهای اولیهی نوزاد مرتبط نیست. اینها طلب کردن بیحد و مرز عشق است. عشقی که فقط از یک نفر خواسته میشود. و او کسی نیست جز مادر. وای به حالت اگر او به دلخواه مقتضیات روحی و جسمیاش گاه عشق بدهد و گاه دریغ کند. اینجا اولین جایی است که به دنیایی از سرگردانی و وانهادگی پا میگذاری. نمیتوانی تشخیص بدهی که او کدام است؟ عشق است یا نفرت؟ طاقتفرساست که دوپاره میشوی و دوپاره باقی میمانی. همیشه بین سرزمین عشق و نفرت در حال دویدنی و آخر نمیتوانی در یک سرزمین مستقر شوی. حال به این هم فکر کن که در کنار این دوسویگی بی رحمانه، بیرحمانهتر در ذهنت احساس گناه تزریق شود با سرزنشهایی که از بدو تولدت شروع میشود حتی در ریزترین خواستههایت به عنوان موجودی ناتوان و سرسر نیاز. اگر خوب گوش بسپاری میتوانی زمزمههای مادرانگی روزهای اول زندگیات را بشنوی. «مگر سیرمونی نداری بچه. خب کپهی مرگت را بگذار دیگر». این همان صدای مادرانگی دوپارهای است که هنوز هم میآید. احساست را شرح بده. خجالت ندارد. دیگر من که میدانم تو هم همین حس و حال را در تمام احوال زندگیات نسبت به همه چیز و همهکس تجربه میکنی. چه بسا هم بیشتر و عمیقتر. فقط جرأت ابرازش را نداری ولی اشکالی ندارد. ما با هم نداریم. میخواهیم سنگهایمان را وابکنیم. پس دولا دولا نمیشود. من که میدانم برای آنکه دو یا نه بهتر بگویم صدپارگیات را کنترل کنی چه زخمهایی از درون برمیداری اما دم نمیزنی. گاهی میخواهی خرخرهی عزیزترین کسات را از ته بجوی. چون در عین اینکه پنجاه درصد به او غشق میورزی حتماً پنجاه درصد دیگر وجودت از او متنفر است. و میدانم برای تسلط بر این جنبهی نابکار نفرت چهها که نمیکشی. سراسر سانسور میشوی. سراسر سانسور. و با هر بار فرو خوردن خشم مغزت داغ میکند و پیام آتش در سراسر بدنت مخابره میشود و میسوزی. کس نیست که آب بریزد. باید صبر داشته باشی تا شعلهها بر روی خاکسترهای سرد قبلی فروکش کنند. و بینهایت سلولهای تازه نفس غصه از دل خاکسترها زاده شود و تو بمانی و فرسودگی و فکرهایی که احساسات درونیات را نسبت به خود منجمد میکند تا تو در بیخبری راحتتر بتوانی بر رفتارت مسلط باشی. این را من میدانم. میدانم که تو هم دستت آمده است که خودت را در زیر خودت دفن کردهای. به خاطر همین است که بوی ماندگی و تعفنات بسیار زننده شده است و هر چقدر هم سعی در خونسرد جلوه دادن خودت داشته باشی بویی که از افکار و احساساتت بیرون میزند تو را لو خواهد داد. پس بیا صادق باشیم. تو به خودت احتیاج داری. به خود خودت. نمیخواهی که باقی زندگیات را برای خوشایند دیگران بگذرانی تا بمیری. از سرزنشکردنهای بیوقفه هم که خیری نمیبینی. دستهایت را به من بده. به من اعنماد کن. من درک میکنم بویی که از از نفسهایت بیرون میزند همه را از اطرافت تارانده است. اما من دستهایت را رها نخواهم کرد. میدانم که در زیر غصههای حجیم، تنات بر زمین چسبیده است و با آنها و در آنها گره خوردهای. درونی شدن شکل غم و تجسم او در تمام ابعادت هویداست. آنقدر که یارای برخاستن و راه افتادن را از تو سلب کرده است. از قدم برداشتن میترسی. پتوی دو لایهی دونیمهگی که بر رویت کشیدهای سخت تو را زمینگیر کرده است و چشم امیدت برای ثبات در مکانی امن به راهی دور بر طاق بالای سرت سفید مانده است. مجنون! تو را با تمام زوایای تاریک و کورسویی از منافذ روشنات میشناسم. تو قویترین و ناسالمترین و وسیعترین بعد وجودم هستی. اصلاً میدانم که تو خودِ خود منی. اما بیرون از تو ایستادهام تا دستهایت را بگیرم و از گرمای گول زننده امنی که در زیر آن سنگر گرفتهای تو را بیرون بیاورم. دستهایت را به من بده تا از دالانهای ظلمات روانات بگذریم و با همین چشمان سفید شدهات ببینی که دنیا فقط به عمق درونی ناآرامات خلاصه نمیشود. تا ببینی که از لابلای منافذ سراسر غمبارت میتوانم بارقهای از نور را به تو نشان دهم. نگران لحظهی بعد نباش. من بوی نفسهایت را تاب میآورم.
سلام بر شاهین عزیز و پرانرژی
تمرین ۱۱٫ نامه به یک نویسنده
میدانی، در بین نویسندههایی که از آنها آثاری خواندهام هستند کسانیکه تمامی آثارشان را خوانده باشم اما میتوانم بگویم که انتخاب اکثر آنها از سر آگاهی و در سنی بوده است که تقریباً نسبت به انتخاب نوشتههایشان هشیار بودهام. این اولین بار است که میخواهم برای نویسندهای نامه بنویسم. من تو را برگزیدم. نه به خاطر اینکه نوشتههایت محبوبترین نوشتهها از دید من است. بگذار اول به زبان صادقانه این را بگویم. من هر وقت دچار هیجان میشوم سخت دلم پیچ و تاب برمیدارد و نامه نوشتن برای تو مرا به هیجان آورده است. درست در همین لحظه و همین جایی که برای تو تایپ میکنم. داشتم میگفتم. اولین نامهام را میخواهم برای تو بنویسم نه از آن جهت که تو محبوبترینی بلکه از این جهت که تو را در زمانی یافتم که از خواندن چیزی نمیدانستم و در سن بحرانی نوجوانی و تمام تنهاییهایش بودم. بوف کور تو مغز کور من را روشن کرد. نزدیک به هشت بار کتابت را خواندم. هر بار برایم تازهتر و عجیبتر مینمود. هر بار به گونهای روشنتر تصاویر در ذهنم مجسم میشد. ومن خود تو را از پس نوشتههایت در نمییافتم. اصلاً برایم قابل هضم نبود که اندیشهی آدمی چگونه و چرا به این شکل تصور میکند. در زمانی که دیگر همکلاسیها و دوستان من عاشق و شیفتهی کتابهای تخیلی ژولورن یا کتابهای عاشقانهی فهیمه رحیمی بودند. تازه اگر جزو دستهی کتابخوانها بودند. من تو را یافته بودم. هر خطی که نوشته بودی را چندین بار مرور میکردم. در ذهنم جا افتاده بود. اما ربط داستان برایم ناآشنا بود. جرأت پرسیدن از کسی را هم نداشتم. والدین من که تو را به عنوان یک آدم ناامید با تأثیرات بد و معلمهای ما هم که به طور کل تو را یک آدم مشکلدار و منحط میشناختند. تو در شکل خندههای آن پیرمرد قوزی، در گل نیلوفر، در رف شراب، در سایهی روی دیوار، در بدن مثله شدهی آن پتیاره یا دختر اثیری، در رختخواب چرک و بو گرفته و مریض، در شکل آن قصاب غرقه در روزمرّگی، در شکل آن مارها و زنبورهای طلایی، در شکل آن جا شمعیها در من ماندی و با من بزرگ شدی. همیشه به تو اندیشیده بودم. من تو را از خلال نوشتههایت نمیشناختم. چون به دریافت عمیقی نرسیده بودم. اما در پشت تمام اندیشههای تو انگار خودم را زندگی میکردم. جنس نوشتههای تو با جنس اندیشههای من شباهتی شگرف داشت. نمیدانم شاید مسحور آن نوشتهها شده بودم. به هر چه که اطلاعی از تو برای من داشت میخ میشدم. یک فیلم دربارهی بوف کورت دیدم. که اکثر صحنههای نوشتههایت را در خود جا داده بود. بقیهی آثارت را خواندم. اما نه، تبلور روح تو در بوفکور مرا به وجد و ترس میانداخت. اما دنیای ترسیمی تو بیاندازه برایم شگفتآور و کنجکاوانه بود. سالها بعد در پی یافتن اندیشههای تو کتاب داستان یک روح را خواندم. و سمبلهای نوشتههایت حتی مکانی که داستان در آن شکل میگیرد، جوابهای بسیاری از پرسشهایم را داد. اما خب خودت هم میدانی که آخر هیچکس نمیداند، زمانی که به نگارش این داستان میپرداختی در چه حالی بودی یا به چه فکر میکردی. دیگر بوفکور را کنار گذاشتم. از یک جایی به بعد خودِ تو بودی که برایم مهم شدی. میدانی من به کلمهی خودکشی و عمل خودکشی حساسیت زیادی دارم. خواه ناخواه به خاطر شرایط زندگیام با من و در فکر من زیسته است. خودش قصهی درازی دارد که یک روز مفصل برایت تعریف میکنم. سر این قصه هم در همان سنینی است که من بوفکور تو را میخواندم. دیگر تو برایم مهم شدی. از تو مستند دیدم. آپارتمان شمارهی ۱۳٫ که نحوه خودکشی تو را توضیح داد. فکر میکنم در همان مستند بود که گفته شد تو هشت بار قصد خودکشی داشتهای اما بار آخر که بسیار جدی در اینباره تصمیم گرفته بودی با پنبه تمام درزها را پر کرده بودی. روز قبل هم به تمام دوستان و آشنایانی که در پاریس بودند سر زده بودی اما از بخت بد به خاطر تعطیلات هیچ کدام در شهر نبودند و تو دست از پا درازتر به آپارتمان خودت خزیده بودی. نمیدانم مستند خودت را دیدهای یا نه؟ اما در تحلیل آن گفته شد: چه بسا اگر آن روز آشنا یا دوستی را دیده بودی مرگ خودخواستهی تو به تعویق میافتاد. موافقی یا نه نمیدانم. اصلاً شاید سر زدن تو به آنها یک خداحافظی بوده باشد. یک چیز جالب دیگر درباره تو میدانم که یک آدم بسیار بذلهگو و شوخ بودهای که در هر مجلسی حاضر بودی همه از خنده ریسه میرفتهاند. گیاهخوار هم بودی و بسیار از اجابت مزاج تنفر داشتی. راستی میدانی تا به حال بارها خوابت را دیدهام؟ با همان کلاه و عینک وسبیل. یک جورایی به تو عشق میورزم. نه از آنجور عشقها که فکر میکنند. تو را به خودم نزدیک میبینم. اگر به اغراق نروم باید بگویم رنجهایت را در خودم واضح لمس میکنم. حتی گاهی به این معتقد میشوم که خودکشی در لحظاتی که آدمیزاد از لحاظ روانی آنقدر فرسوده شده است که قدرت درست فکر کردن را از دست میدهد و در آنی مجنونوار به جان خودش میافتد از دایرهی گناه نابخشودنی بیرون بیاید و من عمیقاً برای تو این را آرزو میکنم. میدانی حتی یکبار در یکی از کارگاههای تخصصی رشتهام دربارهی خودکشی، برای تو در اینباره پرسیدم که: آیا فردی که از لحاظ روانی تعادلش را از دست میدهد، خودکشیاش از نظر مذهبی قابل توجیه میشود؟ استاد کلی طفره رفت و آخر هم جوابش را نداد. میدانی استاد در همان کارگاه دلیل خودکشی تو را افسردگی اساسی معرفی کرد. من هم معتقدم درد روانی تو عمیقتر از آنی شده بود که گنجایش ادامه داشته باشد. نوشتههایی که قبل از باز گذاشتن گاز سوزاندی شاهد رنج درونی اساسیات است و من چقدر دلم میخواست همهی آنها را بخوانم. احساس نزدیکی به تو و همدلی با رنجهایت در من همچنان ادامه دارد. در گونهای از زندگی به خود میپیچم و تاب میخورم تا از رنجهایم بیرون بزنم و شور هستی را تجربه کنم. تا حال که معنایی نیافتهام. بیا برایت یک چیز جالب بگویم. دیشب در یک کارگاه ۱۰۰۱ محتوا استاد کدوئی برداشته بود و چنان واله و شیدای او شده بود که چیزی نمانده بود مریدش بشود و از دل کدو به آسمان عروج کند و بیواسطه خدا را به خاطر خلق کدو و کل هستی در آغوش بکشد و آنقدر فشار بدهد که خدا نفسش بند بیاید. و من تمام شب را به این فکر کردم چنین شخص شگفتانگیزی که خلقت را اینقدر حیرتانگیز میبیند، اگر مادر میشد، نه ماه موجود زندهای را در خود حمل میکرد، از کنه جانش، از مغز استخوانش به او هستی میبخشید، از شیرهی جانش به او غذا میداد و شاهد نگاههای سراسر نیاز معصومانهاش میبود، هر روز رشد شگفتانگیزش را میدید و اولین کلمهای را که به زبان میآورد یا اولین بوسهای را که به اختیار بر گونهی مادر مینشاند تجربه میکرد واقعا چه احوالات دگرگونهای در خود مییافت. حال یا ما به غایت دیوانهایم یا او به غایت شوریده است؟ و من گاهی به این نتیجه میرسم در دیوانگی محض یا شوریدگی محض، هستی از دریچههای کاملاً منحصربهفردی نگریسته میشود. دیوانه محض نمیتواند ادای شوریدهی محض را درآورد یا برعکس. طعم هر چیز را باید چشیده باشی تا در هستی نقش آن را در خود بازی کنی. اما به نظرم تنها چیزی که اهمیت مییابد هشیاری ما از روان درون ماست که جلوی فجایع را خواهد گرفت. سوزاندهها را از نو بنویس. منتظر خواندن نوشتههایت هستم.
سلام بر شاهین عزیز و پرانرژی
تمرین۱۱٫ نامه از زبان یک شئ
میخواهم از خودم برایت بگویم. سخت جانم. اما جانم به درآمده است. دنبالهی اسمم عناوین مختلفی میآید. و با هر عنوان کاربردهای متفاوتی مییابم. هر کاربردی صداهای گوناگون ماندگاری را در من نهادینه میکند. گاه خندهی دخترکان و پسرکانی در من فرو میرود که با هر بار تاب خوردن، هیجان در درونشان به جوش میآید و فریاد شادی در گوشم طنین میاندازد. شاد میشوم و صدا تا تهِ تار و پودم به عمق مینشیند. گاه صدای هنُّ و هنِّ کارگری ضعیفالجثهای که سر مرا در دست گرفته و به سختی بار را از زمین میکَند و بر دوشش میگذارد تا چهار پنج طبقه را بالا برود عرق بر پیشانیام یخ میزند. گاه به عنوان یک بازی مخصوص به کار میروم که از قدیمالایام مرا به این بازی میشناختهاند. دوسرم را دو نفر میگیرند و یک نفر از رویم میپرد. یا یک نفر خودش به تنهایی دو سرم را میگیرد و از رویم میپرد. به گونهای که از زیر پاهایش رد شده از روی سرش میگذرم و دوباره چرخه تکرار میشود. گاهی در بازیهای سه نفره با من شعر هم خوانده میشد. البته مربوط به خیلی وقت پیش است. اگر درست یادم مانده باشد: شمع و گل و پروانه با بازی با من و پریدن از رویم خوانده میشده است. شاید هنوز هم این بازی مرسوم باشد. شاید هم ورژن مجازیاش مد شده باشد. ولی به هر حال من دودستی سرم را میچسبم تا سرم آماج لگدهای بیشمار در حین بازی دچار آسیب جبران ناپذیری نشود اما مسرورم و شاداب. و از صدای خنده و شادی که به هوا بلند میشود حظّ میبرم. اما داستان من از جایی غمبار میشود که در جایی از این هستی پهناور مرا زیاد از حد در جایی به کار میاندازند که جانم را بر لب میرساند. دست بر حلقومم میگذارند تا بُرندهی نفسهایی باشم که زبان سرخ دارند و سرِ سبز. این سرنوشت شوم من است. که نه یکبار نه دوبار بلکه بارها و بارها برایم تکرار میشود. مگر یک سرنوشت تاریک چند بار قرار است بر زندگی سایه بیافکند. از شکلهای سفید ماتی که روبرویم به خواری هر چه تمامتر میایستند شرم میکنم. توان نگاه کردن در چشمهایشان را ندارم. اصلاً توان نگاه کردن را چندین سال متمادیست که از دست دادهام. رویم نمیشود به خودم در آینه نگاهی بیندازم. هر چه تصاویر زندهی روبرویم جوانتر بوده باشند به همان اندازه وجدانم بیشتر عذاب میکشد. آنقدر در سالهای اخیر مرا بهکار گرفتهاند، که دلم میخواهد زبان باز کنم و نعره بزنم: « راههای دیگری هم هست. برای من بس است دیگر. مرا به حال خودم بگذارید. صدای خندهها در من گم شده است. و دربهدر به دنبالشان افتادهام و رخ نمینمایند. شبیه مرگ شدهام. جرأت نگریستن به خودم را ندارم. مرا در یک محوطهی تاریک با دیوارهای بلند و چرک که سفیدیشان به قهوهای مایل به سیاه تغییر رنگ داده است رها کرده و رفتهاند. به زور مرا به ستون آهنی ضمختی که در زمین محوطه ریشه دوانده است سخت محکم بستهاند که توان حرکتی جزئی هم برایم میسر نباشد. حتی باد هم جرأت گذشتن از دیوارها و وزیدن را ندارد. اینجا تنها صدای زوزههایی ناچار در گنگی فضا آمد و شد دارد. زوزهی باد بدون ذرهای نسیم، زوزهی دردناک و ناگزیر آدمیزاد که با صدای خفه، نیمه کاره و سکته داری ذکر مصیبت میخواند. یکدوام و عمیق. از هنگامهای که میشنود اینبار دیگر نوبت اوست. نگاه نامأنوساش بر دیوار میماند و رنگمرده زل میزند. شبیه ماسک مرگ میشود و از آنچه مرتکب شده است احساس انزجار میکند که ای کاش.. ایکاش در او سر بلند کرده و تفی حوالهی صورت روزگار میکند « آخر حقّ تو این نیست. تو را به کدامین جرم ؟ کاش میکُشتی. کاش میدزدیدی. کلان و شجاعانه میزدی و میبُردی و آب از آب تکان نمیخورد. کاش یک مبارز چریک مسلح بودی. تو را به کدامین جرم؟»
به ایکاش نگاه میکنم. و با صدایی تمام شده از او میپرسم: « مرا به کدامین جرم؟» روزگاری در من زندگی بیپروا جریان داشته است. در من صدای پای شادی معصومانهی کودکان پیچیده بوده است. در من صدای زحمت کارگرانی شرافتمند بازتاب مییافته است. شعر با من پریده است. مرا چه؟ مرا خِرکشان به اینجا آوردهاند. بیهیچ سؤال و جوابی. تمام خاطرات گذشتهام در این بازار هولناک از یادم رفته است. شاید ترفند مذبوحانهای برای دوام یافتن در این مکان پرت از دنیا همین بوده باشد. دیر وقتیست که در فضا معلقام. کسی از رویم نمیپرد. نمیدانم شاید اختلال حواس پیدا کرده باشم. شاید هم قاعدهی بازی تغییر یافته است. اما قرارمان این نبود. روزگاری در این وادی قرارمان براین شد: سراسر شادی، خنده، آزادی، عشق و ثروت. قرارمان چه زود تغییر کرد. نمیدانم شاید آنقدر اینجا بودهام که حواسم مختل شده باشد. شاید آنچه میگویم تنها تصاویر خیالیست که برای ادامه برای خود بافتهام. اما آیا اصلا صدای خندهای بلند شد یا به هوا برنخاسته قرار و مدارها به شکلی دیگر تغییر مسیر داد. نه این یادم میآید. وقتی اعتماد در ما شکل گرفت یک شب خواب بودیم صبح بیخبر از همهجا برخاستیم. با صورت نشسته در خورشید نگریستیم. خورشید در اول صبح در شرقیترین قسمت آسمان سرزمین ما غروب میکرد و ما دیگر رنگ صبح را ندیدیم. زنده ماندیم و هر روز مردیم. از همان صبح بدون خبر قبلی قرارها تغییر کرد. از همان صبح بود که صدای خندهی زندگی در من خشک شد. خودم را در اینجا یافتم. یادم نمیآید چند سال است. جوانیام در اینجا هرز رفت و پیر شدهام اما تار و پودم چنان ضمخت و چغر شدهاند که خودم را از خودم بازنمیشناسم. مگر چقدر تحمل میتوان کرد؟ این دیگر اسمش تحمل نیست. من هر بار که صورتی شبه آدمی، از خودگسیخته با دهانی فشرده، لپهایی فرو کشیده، چشمهایی بیفروغ، ذهنی بینصیب و آواره بربر نگاهم میکند. زیر خاکستر غصه دفن میشوم. بوی خون گرفتهام. در و دیوار بوی خون میدهد. صدای سرد شکستن استخوانها زمانیکه به من آویخته میشوند تنها موسیقی دهشتناکیست که در فضای ذهنم میپیچد و کش میآید. بوی خون تنها بویی است که مشامم از آن انباشته است. آنقدر بار سنگین بر گردنم پیچ وتاب خورده و از نفس افتاده است، که از پا درآمدهام. مرا ناخواسته آوردهاند. لالمونی بر دهانم زدهاند. چشمانم را همان اول از خاک گور پر کردهاند. ذهنم را به احساس گناه آلودهاند آنچنان که دست از پا خطا نکنم. دستهایم را از بازو قطع کردهاند. پایی برای رفتن باقی نگذاشتهاند. و زندگی را برایم اینگونه درست معنا کردهاند. من دیگر خودم نیستم. زمان میبرد تا تو هم این را بفهمی. نفرین برچنین قراری که خدا را بر سردر آن آویختهاند و از خون خدا میمکند تا خلایقش را مسخ کنند و بعد بگویند زندگی یعنی این….
نامه اي به خودم
درس يازدهم (نامه اي به خودم )
مر مر ، ماري، مي مي ،مريمي ،هنوز بعد از اين همه سال دقيقا نمي دانم چه چيزي صدايت كنم ،بس كه هر كس يك جور صدايت مي كند .اما بگذار اين بار همان مريم صدايت كنم .استاد آقاي كلانتري نمي داند كه من هميشه با تو يا همان خودم حرف
مي زنم ،درد و دل مي كنم ،نمي داند حتي گاهي بحثمان مي شود و براي خودم چشم و ابرو نازك مي كنم و عصباني مي شوم تا حدي كه اگر
مي توانستم قطعا آن زمان خودم را ترك مي كردم ،اما اين بار به فرمايش استاد كلانتري براي خودم نامه
مي نويسم .خوبيه نامه اين است كه ديگر دعوايمان نمي شود و يك روي من حرف مي زند و يك روي ديگر ،فقط مجبور است گوش كند .حالا البته بهتر است آن قدر ها هم زياده روي نكنم .اصلا يادم
نمي آيد آخرين بار چه زماني يقه ي خودم را گرفتم ،نه ! چرا دروغ بگويم ؟ همين چند شب پيش بود ،حالا اصلا مهم نيست ،مهم اين است كه مريم عزيز ،با همه ي اين اوصاف ،خوب است كه دارمت .درست است خيلي تغيير كرده اي ،مخصوصا در اين يكي ،دو سال اخير.در جريانم كه خودت خواستار اين تغيير بوده اي و چقدر مريم با اين افكار را بيشتر دوست دارم .كمي از شادابي نوجوانيت كمتر شده است اما آگاهي كه از پيرامون دنيايت جايگزين آن شده است آنقدر جذاب است كه ،
كم شدن آن شور و هيجانت به چشم نمي آيد .گاهي در اين راهه آگاهي و هوشياري ، اشتباه ها ،زمين خوردن ها،اشك ها و خنده ها از تو ديده ام ،اما آن آرامشي كه كسب كردي به اين همه سختي و پستي و بلندي مي ارزيد ،اما هنوز هم بعضي از رفتارهايت جا دارد براي تغيير كردن .مي داني راجع به چه چيزي حرف مي زنم ,هنوز مانده آن اعتماد به نفس و عزت نفسي كه جفتمان را راضي كند را كامل كسب كني ،پس خودت را به كوچه ي علي چپ نزن و باز هم مثل هميشه تلاش كن .ميداني چه چيزي در تو را خيلي دوست مي دارم ؟ اين است كه هميشه شاكري ،نا اميدي هيچ وقت در تو رخنه نكرده است يك جا خيره سري به كارت آمد،لطفا همين طور ادامه بده .تو مرا ياد جودي اَبُت در بابا لنگ دراز
مي اندازي.همان قدر
سر حال و پر انرژي و همان قدر قوي كه هرگز كسي از درونت با خبر
نمي شود مگر خودت بگويي و چقدر نقش بازي كردن در شادي را خوب بلدي ،آن قدر كه بعضي وقت ها من هم باورم مي شود .
كنار اين رفتار رضايت بخشت ،لطفا از تو
مي خواهم يك رفتارت را كنار بگذاري و آن هم اين است كه در حال زندگي كن ،اما و اگر و شايد را رها كن لطفا ترديد و ترس را از زندگيت حذف كن و نگذار عمرت به بلاتكليفي بگذرد بدان تا زندگيت آميخته با دو دلي باشد هميشه يك پاي زندگيت مي لنگد و تو آدمي نيستي كه افليج بخواهي تمام مسير زندگي را پشت سر بگذاري .اينگونه عمرت در آتش ترس
مي سوزد،بار ها اشتباه كن ،اشكالي ندارد ولي يك دل شو، بگذار تاكيد كنم ،لطفا يك دل شو.وگرنه آن وقت مجبوري به جاي اينكه ترس را ترك كني دنبال راهي باشي كه خودت را ترك كني ،اين كار هم كه بارها امتحان كردي ،شدني نيست .فقط دنيايت را ويران ميكني وبه خودت مي آيي و
مي بيني كلي حسرت در دل داري كه حتي جرات يك بار امتحان را هم نداشتي .ولي مريم جان يار هميشگي تو از پس ِاين كار هم بر
مي آيي .مي دانم حرفهايم ژست نصيحت گانه داشت و اين را هم
مي دانم اگر در قالب نامه نبود باز هم كلاهمان در هم مي رفت ولي با
همه ي اين توصيفات چقدر خوشحالم كه با اين دنيا منطقي برخورد ميكني و مي داني كه اين دنيا مانند سكه ايست كه دورو دارد و هر دو روي آن را پذيرفتي ،بدون اينكه غر بزني و يا از اطرافيان گله كني ،چقدر خوب است كه مسئوليت همه ي اتفاق هاي زندگيت را خودت به گردن مي گيري و چقدر خوب است به اين باور رسيدي كه هيچ كس درمانگر دردهايت نيست مگر خودت و چقدر خوب است ياد گرفتي دستانت را فقط براي خداوند دراز كني نه خلق آن و باز هم چقدر خوب است هنوز هم سعي ميكني ياد بگيري و تغيير كني براي دنياي آبادتر و در آخر بايد بگويم چقدر خوب تَر است كه به اين دنيا آمدي.
نامه اي به اشيا
اي آدم هاي روي زمين حرف دارم برايتان.صداي مرا به نمايندگي از تمام سنگفرش ها و همچنين زمين مي شنويد.بلد نيستم قلمبه ،سلمبه حرف بزنم آمدم چند جمله بگويم شايد سرتان را كه همراه كبك به زير برف كرديد بيرون بياوريد.
فكر كنم گربه را دم حجله كشتم و فهميديد گله دارم ولي من درد و دل دارم ك گله هم چاشنيه آن است .
هر روز و هر شب با پاهايتان يا وسايل نقليه تان از من عبور مي كنيد ،
مي توانم بگويم اكثر شما ها اصلا توجهي به من نداريد ،فقط اگر گاهي قسمتي از من شكسته يا آسيب ديده باشد و ناگاه پايتان يا چرخ هاي وسيله هايتان در من گير كند تازه به چشمتان
مي آيم .حتما بايد كودكتان زمين بخورد تا مرا ببينيد ؟ ! من هر روز چيزها مي بينم ! گاهي غصه
مي خورم وقتي دخترك گل فروش يا پسرك دست فروش روي من قدم
مي گذارد ،در حالي كه اين راه را از روي من بايد براي مدرسه و بازي هاي كودكانه طي كنند ولي افسوس شما از كنار آن ها هم به سادگي مي گذريد .
گاهي شاد ميشوم ،وقتي مي بينم پشت چراغ قرمز دست فرد ناتوان را براي گذر از خيابان ميگيريد يا دست در دست كودكتان،مادرتان ،همسرتان،دوستتان ،با خنده هاي شيرين و عاشقانه از روي من مي گذريد
وگاهي گريه هايم را جمع مي كنم وقتي مي بينم جواني از فرط اعتياد به رويم ولو مي شود .هر روز و هر شب شاهد رهگذران خسته ،شاد،غمگين،نااميد و…هستم .لطفا به خاطر خودتان هم كه شده حواستان به من باشد .چرا بعضي از شماها مرا با زباله داني اشتباه گرفته ايد ؟؟؟بله گله دارم ،حرف دارم ،تقاضا دارم ،چرا مرا با درختان مزين نمي كنيد؟ جايي كه پرنده آشيان كند تا هم شما و هم من با صداي آن ها از خواب بيدار شويم هر چند صداي بوق ماشين هايتان سال هاست خواب را به چشمانم حرام كرده است .شما آدم ها از كي آنقدر خودخواه شده ايد ؟ كه زمين را فقط براي خودتان مي خواهيد؟ گاهي از اينكه زير پاي بعضي از شماها سنگفرش شده ام پشيمانم .آنقدر در اين سال ها آدم هاي مختلفي از رويم گذر كردند كه ديگر چشم بسته
مي توانم ببينم چه كسي با چه دلي و با چه افكاري از رويم عبور
مي كند.شما آدم ها تنها موجوداتي هستيد كه فراتر از سهم خود از اين زمين برداشتيد.شما حتي به نسل هاي آينده كه از نوادگان شما هستند هم رحمي نداريد و از زمين آن گونه كه حق هر موجوديست كه از آن بهره بگيرد مراقبت نمي كنيد تا به نسل بعدي انتقال دهيد ،شما هيچ چيز نكاشتيد كه آيندگان برداشت كنند .كمي به اطرافتان نگاه كنيد و منصفانه جواب دهيد ،چه چيزي جز آلودگي،
سياه كردن آبي دريا ها ،انقراض هر جانداري ،سوزاندن جنگل ها و نابوديه زمين براي آيندگان به يادگار گذاشتيد؟ خيلي جلوي دهانم را گرفتم تا كمي از نا حقي هايتان را بگويم
مي دانم من فقط يك سنگفرشم اما بگذاريد خلاصه كنم ،زمين زير پايتان نفس كم آورده ،لطفا كاري كنيد.
سلام ميكنم خدمت شما با همان زبان ساده و سليسي كه در نوشته هايتان ديدم .مي دانم اگر مي ديدمتان قطعا از هيجان به لكنت مي افتادم ،شايد هم حرف زدن از خاطرم
مي رفت .اصلا بهتر ،اينطور فقط شما حرف مي زديد و من تمام دلواپسي هايم را مثل زماني كه كتابتان را
مي خواندم به فراموشي
مي سپردم ،اما اكنون ديدنتان حسرتي است كه هميشه در دل
مي ماند .اي كاش يا من زودتر در اين دنيا مي بودم يا شما ديرتر.
سالها بود كه نام كتابتان به گوشم خورده بود ولي هميشه در دل
مي گفتم :گوشم از اين حرفهاي اميدواركننده ي واهي پر است .
نمي دانم اصلا چه شد ؟! كه نا خود آگاه به خودم آمدم و ديدم در حال خواندن هستم ،زماني كه درمانده بودم حتي از خودم .گويي خودتان
مي دانستيد كه چه زماني بايد به زندگيم بياييد .حرفهايتان، دنيايم را، افكارم را از كسالت و رخوت بيرون كشيد همان گونه كه خود مي گفتيد: اينك الحال زمان مقبول است ،امروز است روز خوش اقبال حيرت انگيز من !
من از شما به عنوان معجزه ياد ميكنم ،همان معجزه ايي كه
مي گفتيد:مي تواند يك شبه پيش بيايد،چون وقتي معجزه ها از راه
مي رسند شتابان پيش مي آيند.
مگر مي شود چيزي را هر بار بخواني و هر بار برايت تازگي داشته باشد ؟! هر بار برايم سخن مي گوييد و من با جان دل گوش مي دهم و بعد از گوش سپردن به شما هر حرف ديگري كه مي شنوم برايم تكراريست.چقدر اين دنيا كم لياقت بود براي داشتنتان و چقدر دنيا به آدم هايي مثل شما نيازمند است .هر چقدر در اين نامه از شما بگويم نمي توانم آن احساسي كه در من به وجود آورديد را بيان كنم .بايد زودتر نامه را تمام كنم حرف زدن من چه سود ؟
مي خواهم بروم تخيل بازي.از خودتان ياد گرفتم آخر خودتان گفتيد:تخيل _يا قيچي ذهن_ كارگاه آدمي است ،يعني انسان در آنجا رويداد هاي زندگي خود را مي برد و مي دوزد و من اكنون شما را از رويا بيرون مي كشم و دست به زير چانه فقط به شما گوش
مي دهم ،آن گاه كه مي گوييد جايي كه راه نيست خدا راه مي گشايد .نامه را تمام مي كنم و دو فنجان چاي
مي ريزم و مي نشينم پاي حرف هاي شما،هر چند پاي حرفهاي شما نشستن هم چايم را سرد مي كند هم زمان را از خاطرم حذف ميكند و اين گونه گذراندن زمان انتخاب من است .
تمرین ۱۱
۱_ می خواهم برای نویسنده محبوبم نامه بنویسم،راستش را بخواهید من تا به حال نویسنده محبوبی نداشتم که مرا تحت تاثیر بگذارد شاید به این خاطر بود که کمتر کتاب می خواندم،ولی این اواخر کتاب هایی خواندم نه تنها مرا تحت تاثیر قرار داد بلکه مسیر زندگی من را نیز عوض کرد و دری تازه از زندگی را بر روی من گشود،کتاب راز و قدرت خانم راندا برن که عکسش را پشت کتابهایش دیدم و می خواهم برای ایشان نامه بنویسم .
سلام خانم راندا برن عزیز امیدوارم هر کجا که هستید خوشحال و سرزنده باشید نمی دانم چند نفر دیگر مثل من با خواندن کتاب های شما زندگی شان تغییر کرده ولی آرزو می کنم به این تعداد افزوده شود.با خواندن کتاب های شما زندگی ام تغییر کرده و به اهدافی در زندگی رسیده ام که فکرش را هم نمی کردم.در کتاب هایتان سراسر به این موضوع اشاره کرده اید که ما خود خالق زندگی خود هستیم و این مرا به فکر فرو می برد و این باور من که همه چیز را خدا از پیش تعیین کرده و در هر اتفاقی برایمان می افتد در سرنوشتمان قرار دارد را ویران کرد و من متوجه شدم که چه طور سرنوشت خود را رقم می زنیم با کارهایی که امروز انجام می دهیم چه خوب چه بد زندگی آینده مان را می سازیم.
خانم راندا برن دوست دارم روزی برسد که مثل شما انسان تاثیر گذاری باشم و مردم از خواندن نوشته هایم به وجد بیایند.
خوشحالم که با نویسنده قدرتمندی چون شما آشنا شدم دوستدار شما سحر باقری نژاد.
۲_ از زبان دفترچه به خودکار
سلام خودکار جان حالت این روزها چه طور است کمی از تو گله دارم مدتی بود که به من سر نمی زدی و فقط هر از گاهی پسر کوچک خانه تورا در کشوی کمد پیدا می کرد و با دست های کوچکش چند خطی بر تن سفیدم می کشید یا مادر خانه لیست خانه را می نوشتم که با آن هم راضی بودم.ولی اکنون که تقریبا هر روز یا هر ساعت تو را می بینم خوشحال هستم .
دوست همیشگی تو دفترچه .
۳_ سلام سحر جان خیلی خوشحالم که فرصتی بدست آوردم و توانستم برایت نامه بنویسم من ندای درون تو هستم که تصمیم گرفتم احساسم را به تو بگویم.
سحر عزیزم خوشحالم که به من گوش می دهی و نسبت به احساساتت بی تفاوت نیستی.مدتی پیش تو در درون خود احساسات بدی را پرورش می دادی،احساس گناه از این که شاید فرزند،مادر و همسر خوبی نباشی و کمتر به خودت و آروزهایت توجه داشتی و کمتر به من گوش می کردی ولی بالاخره موفق شدم و توانستم راه را به تو نشان دهم با کتاب خواندن و نوشتن وتو توانستی از احساسات بد رهایی پیدا کنی و زندگی جدیدی را آغاز کنی به تو تبریک می گویم.
عزیزم هر وقت راه را گم کردی یادت نرود من اینجا هستم و تو را راهنمایی می کنم،من را خدا در وجودت قرار داده تا راه را گم نکنی برای همین تو باید همیشه از خدا سپاسگذار باشی و شکر نعمت هایش را بجا آوری.
دوست دار تو ندای درونت.
تمرین ۱۱- نامه از زبان یک شی
و علیک!
ببین عزیز من! این که نمیشود حرفی بزنی و پایش نایستی! از قدیم هم گفتهاند:« مرده و قولش!» حالا زن و مردش مهم نیست! ما که قرار نیست در یک مَثَل با هم مناقشه کنیم! خوب میدانی که حرفم چیز دیگریست.
کاش« یک سوزن به خودت میزدی و یک جوالدوز به مردم!» خوبیّت ندارد اینقدر«کور خود و بینای مردم» باشی!
مگر نه اینکه چپ و راست میروی و حنجرهات را پاره میکنی که آدم باید چشم و گوشش را خوب بازکند و ببیند چه انتخاب میکند و بعد هم که انتخاب کرد باید پایش بایستد و بد و خوبش را بپذیرد؟ هان! حالا چه شد؟ به ما که رسید آسمان تپید؟ تویی که از همهی آدمهای دو رو و قمپز درکن! حالت بههم میخورد و چندشت میشد، چطور خودت را نمیبینی؟
روز اول که آمدی و مرا دیدی، کور بودی؟ خوب سرتاپایم را برانداز میکردی! عیبی داشتم همانجا قیدم را میزدی نه اینکه بعد چند ماه زبانت دراز شود و بگویی مرا نمیخواهی! که دلت را زدهام! که قیافهام جذاب نیست! که دلت پیش کس دیگریاست! که چشمت یکی دیگر را گرفته! که با من حال نمیکنی! که میخواهی با یکی دیگر بروی پی خوشی و الواطی! به این زودی! آخر تو چطور آدمیزادی هستی که به دو، سه ماه نکشیده رأیت را عوض کردی! آخر من بخت برگشته چه هیزم تری به توی بیمعرفت فروختهام که حالا باید جورش را بکشم؟
تقصیری نداری! خوشی زیر دلت را زده! شما آدمهای مایهدار ذاتتان همین است. سریع میروید سراغ یکی دیگر. حیف من به این زیبایی که افتادم دست تو! آن دختر سادهای که آن روز چشمش مرا گرفته بود هزاربار به توی بیمعرفت نظرباز شرف داشت. ای لعنت بر من که توی دلم خداخدا کردم دست از سرم بردارد و برود. امثال من را باید دست او بسپارند تا قدرمان دانسته شود. همین دختر یکلاقبای آسمانجل ساده اگر کمی جناب مغازهدار با او بهتر تا کرده بود حالا مرا گذاشته بود سر دست و حلواحلوایم میکرد. آنوقت توی مغرور تازه به دوران رسیده، از نداری باید میرفتی چند پاساژ دیگر هم متر میکردی و برای پیدا کردن یکی مثل من لهله میزدی. خدایاً! غلطکردن را برای همین مواقع آفریدهای دیگر! غلط کردم. چشمم کور، دندهام نرم. تا من باشم گول ظاهر آدمها را نخورم. اگر با آن دختر رفته بودم حالا خانم و آقای خودم بودم و از گل به من نازکتر نمیگفت. اقلّ کمش، یکسال آب توی دلم تکان نمیخورد. هر روز مراقبم بود و نمیگذاشت غم به دلم راه پیدا کند. تا تهش با من بود. هوایم را داشت. وسطش جا نمیزد. نفسش به نفسم بند بود. تا وقتی پابهپایهاش میرفتم با من میآمد و آخ هم نمیگفت. معرفت است دیگر! به هر کس ندهند! حالا تو دخترهی بیمعرفت تازه به دورانرسیده، چشمت یک کفش پاشنهبلند زرشکی را گرفته و دیگر با من پاشنهسه سانتی مشکی صفا نمیکنی! به جهنم! بشکند این دست که نمک ندارد. شأن من بالاتر از اینهاست که منّت تو یکی را بکشم. برو! برو با از ما بهتران و خوش باش! نامردی اگر همین الان من را نگذاری دم در تا نمکی بیاید و بَرَم دارد بگذارد توی گاریاش! نامردَم اگر لام تا کام حرفی بزنم و جیکم درآید و التماس کنم و اشکی بریزم. برو! برو نایلون سفید دستهدار را بیار و مرا بگذار توی آن و بگذار دم در خانه. آخ که چقدر دلم برای دل باصفا و بیکینهی نمکی تنگ شده! چقدر دنبال هوای تازه برای نفسکشیدن میگردم! زود باش دخترک بیمعرفت نظرباز بیلیاقت! آن نایلون سفید دستهدار را بردار بیاور تا نمکی نیامده!!
تمرین ۱۱- نامه به نویسنده
ایرج پزشکزاد عزیز سلام!
میدانید؟ آخرین باری که نامه نوشتم برمیگردد به اوایل دههی هشتاد. آن زمان هنوز رابطهی خانوادگیمان با دخترعمویم خوب بود و هر بار که دلتنگش میشدم برایش نامه مینوشتم و او هم از زندگیاش در تهران میگفت. هنوز نامهها را توی کشوی کمد فلزی قهوهای رنگ و رو رفتهمان نگه داشتهام. حالا بعد مدتها دست به قلم شدهام تا برای شما نامه بنویسم. شمایی که دوستتان دارم و عجیب شیفتهی قلم جادوییتان شدهام.
ماجرا از آنجا شروع شد که توی این آشفتهبازار جهان امروزی و درگیری با ویروس جدید، میان دلهره و استرسی که به خاطر یک موجود! ناشناخته، به جانمان افتاد، تنها راه نجاتمان دوری از وحشت و اضطراب بود. چپ و راست هر کس دوایی تجویز میکرد. در این بین یکی از داروها خواندن و دیدن فیلم داییجان ناپلئون بود. شما که غریبه نیستید ابتدای امر کتابتان را دانلود کردم و شروع به خواندنش کردم. طبق عادت دیرینه قبل خواندن، صفحات را چک کردم و از خودم و خواندن این حجم از کتاب ناامید شدم. بیاغراق، لحن و نثر روان شما جذابیت خاصی داشت و همین مرا ترغیب به خواندنش کرد، ولی به ناگاه در پیج یکی از اساتید با معرفی فیلم اقتباس شده از رمانتان برخوردم و همین مرا وا داشت تا آن فیلم را ببینم و از اینهمه تعریف و تمجید سر در بیاورم و چقدر هم شیرین بود. هنوز هم دلم برای خندهها و قهقههای از ته دل خودم آنهم ساعت یازده، دوازده شب تنگ میشود. مدتها بود که جگرم حال نیامده بود. این شدت توانایی و روانی قلم و خلاقیت و استعداد بینظیرتان در نوشتن چنین اثری مرا حیرتزده کرد. معقتدم نویسندهی طنز جهانی زیباتر از نویسندهی عادی دارد و آثارش تأثیری به مراتب عمیقتر بر روح مخاطب میگذارد. حتی باوردارم زمانی که خوشحالی و شعف خوانندهی اثرش را میبیند برق چشمانش تلألوی بیشتری دارد. اینکه موقع نوشتن اثرتان چقدر روح خودتان شاد شده و چندبار از قهقهه خودتان را به در و دیوار زدهاید یا از ذوق فریاد زدهاید را نمیدانم ولی در خط به خط نوشتههایتان لبخند خودتان به وضوح دیده میشود و این یعنی لحظهی نوشتن چقدر انرژی مثبت به قلمتان هدیه دادهاید. به گمانم قلمهای شما خوشبختترین قلمها بودهاند که به دست چنین نویسندهی طناز و شیرینگفتاری افتادهاند و خوشبختتر آنکه بیسانسور و بیپرده همزمان احساس و نوشتهتان را لمس کردهاند و چقدر یک قلم میتواند خوشبخت یا بد روزی باشد. میدانم نوشتن هم حال خوش میخواهد آنهم طنز! طنزنویس نیستم ولی طنز را دوست دارم و همیشه از اینکه باعث شادی دیگران بشوم و لحظهای از این دنیا و تلخیهایش رهایشان کنم، سعادتمند خواهم بود. با این حال میدانم اگر حال دلم خوش نباشد بیتردید قلمم قدم از قدم بر نمیدارد و اگر هم به زور وادارش کنم به نوشتن چیز دلچسبی به عمل نمیآورد. بیتردید غم و رنجها دیدهاید و دردها کشیدهاید ولی آنقدر محکم و با اراده بودهاید که با نوشتن، خودتان را در دنیای شخصیتان غرق سازید و اسیر دنیای بیرونی نشوید و من چقدر به این ثروت و خوشبختی درونیتان غبطه میخورم. خدا باید خیلی دوستتان داشته باشد که استعداد طنز در وجودتان به ودیعه گذاشته و مسیر زندگیتان را به این سمت و سو سوق داده است. خوشا به حالتان که بندهی محبوب خدایید و باعث شادی بندگانش میشوید. ایرج عزیز حرافیهایم را به حساب ذوقزدگیهایم بگذارید و البته که ذاتاً موجود پر حرفی هستم و ترک عادت موجب مرض است. اما از اینکه توانستهام چند خطی را به ابراز احساسات و مکنونات قلبیام نسبت به شخص شریفی چون شما اختصاص دهم بر خود میبالم. به عنوان یک مخاطب نگاه طنازانهتان به جهان را میستایم و امیدوارم روزی بتوانم قدمی کوچک و قلمی کوچک در عرصهی طنز روی زمین خدا و کاغذ خدا بگذارم. سبب، مزاحمت که نه! عرض ادبی بود به محضر بزرگ نویسندهی طنز عرصهی ایران. همواره تندرست و شاد و خوشذوق بمانید.
تمرین ۱۱- نامه به خود
مینویسم برای تو. برای تو که گاه خواب را از چشمان خویش هم میربایی. ای اندیشهات سبز، روحت نازک و دلت پر غرور. اینگونه که سبز میاندیشی، روزی در گذرگاه تاریخ، دست به بکرترین لحظات خواهی داد.
مینویسم برای تو. برای تو که در آستانهی فصلهایی که گذشت کولهات پُر گشت از شگفتیهای جهان. تویی که بسان کودکی ترسیده از تاریکی شب، درون خودت غلتیدی و دنبال آغوشی گرم میگشتی. سایهات را به خودت میسپارم. دردهایت را در آغوش بگیر و مرهمشان باش!
مینویسم برای تو. ای دختر آشفتهی تاریخ! ای که روزهایت انباشته از رنگهای سرخ و زرد است. گاه عاشقانه سوختی و گاه غریبانه باختی. بتاب بر تن تفدیدهی خویش. روزگار از ابتدای زمان سرد بوده.
مینویسم برای تو. ای کودک کوچک همیشه بزرگ! در اندیشهات مهر را بپروران. نهال عشق را از نو بکار. بگذار باغچهی قلبت جنگلی از عشق باشد. زندگی را یکرویه کن! فقط رو! مگذار پشت کند! مگذار پشت کنی!
مینویسم برای تو. ای دل کنده از سازهای غمگین جهان! ای در صدایت رازهای نهان! زندگی را از نو بساز!
سطر سطر کاغذت را حروف تازه بکار! از باد، از نسیم، از آب، از خاک، از گل…
مینویسم برای تو. بنویس برای همه…
نامه ای از طرف موبایل به همه ی آدم های دنیا!
همه ی آدم های که در این دنیا حیات دارند حتمن یکی از هم نوعان من را در زندگی با خود همراه دارند. وقتی در هر جمع، نشست و یامهمانی های کوچک و بزرگ حاضر میشوند، بیشتر از اینکه از لحظات خود کمال استفاده را ببرند با من و دکمه های من بازی بازی دارند.گاهی حتا خودم هم نمیدانم این چه زندگی است که برای خود دست وپا کردند؟ بعضی ها شان اصلن شب و روز را نمیفهمند. تا نیمه های شب از من بیچاره کار میکشند و در فضاهای مجازی پی چیزهایی هستند که ارزش معنوی شان پشیزی نمی باشد. همه ی کارهای خرد و بزرگ شان را با من انجام میدهند! انقدر که گاهی خودم ازوجود خودم خسته میشوم ولی آن ها از من نه! مگر میشود انقدر متکی به یک جنس بی نفس بود! مگر میشود تمام آدم های دور و اطراف خود را قربانی ساعتی با من بودن کرد؟ گرمی نشست های خانوادگی شان جای خود را به کانال های تلگرامی و اینستاگرام و برنامه های دیگر داده! خلاصه چه بگویم که حسابی درگیر مَنی که از خودم خجالت میکشم شده اند! البته ناگفته نماند که در این بین بعضی هاشان هم استفاده های کاربردی بیشتری دارند و به جای چرخیدن گاه و بی گاه در صفحات اجتماعی کارهای روزانه را به زیباترین شکل ممکن انجام میدهند..
اما من میخواهم به همه ی آن هایی که تا هنوز ندانسته اند از من و هم نوعان من چگونه استفاده کنند بگویم: که دنیای زیبای اطراف تان را با دید وسیع تری ببینید و در من به دنبال دنیای صداقت و راستی باشید نه اینکه من را وسیله ای بسازید که دنیا را از این که هست هم نا زیباتر نشان دهم..
نامه ای به نویسنده ی محبوبم!
رحمت بر روان پاک نویسنده ی عزیز دوران نوجوانی ام؛ اتوبوس، پنجره، ماندانا، ابلیس کوچک، تاوان عشق … خانم فهیمه رحیمی عزیز!
میدانم که سال هاست از هیاهوی این دنیا به آرامش رسیده اید و دیگر در این دنیا نیستید اما باور کنید شما همیشه جاودانه در قلب من خواهید بود. هر بار باشنیدن نام آثارشما تمام بدنم را شوری در برمیگیرد که گویی همان دختر شانزده هفده ی ساله ی دیروز در من زنده می شود!
خانم فهیمه رحیمی عزیز!
شما اولین نویسنده ای بودید که من بعد از کتاب های مدرسه ، کتاب خوانی را با آثارش شروع کردم. به یقین میگویم تمام روزهای خوش گذشته دیالوگ های کتاب های شما،ملکه ی ذهنم بود. من با اینکه هرگز خودم دسترسی به خریدن کتاب های شما را نداشتم ولی هر روز بعد از ورود به مدرسه آنقدر از این و آن جستجو میکردم تا بلکه یکی از آثارتان را پیدا کنم و بخوانم و لذت ببرم.. شما بودید که اولین بار،شور نوشتن را در من بیدار کردید.
بسیار متاسف هستم که هیچ گاه نتوانستم در طول مدت حیات تان شما را از نزدیک ملاقات کنم و احساسم را به شما بازگو کنم. و بسیار متاسف تر هستم از اینکه مدت هاست نتوانستم اثری از شما بخوانم.
شما تمام دوران نوجوانی ام، برایم الگوی خوبی در داستان نویسی بودید. اینکه زندگی آدم ها همیشه با گذشته شان عجین شده ونیمی از احساس امروز در خاطرات گذشته گره خورده است امری کاملن حقیقی می باشد. من امروز هر بار که صحبت از نوستالژی به میان میاید اولین چیزی که در ذهنم تداعی میشود کتاب های شما با آن جلد های زیبای شان است! کاش دنیا در بودن شما کمی مهربان تر برخورد میکرد. متاثرم از اینکه کاری از دستم برای شما ساخته نیست ،جز اینکه درود بر روان پاک شما بفرستم و از خدا برای تان آرامش ابدی بخواهم.
جاودانه ماندید مثل آثارتان!
تمرین یازدهم : نامه ای به خودم!
ماریای عزیز سلام!
بسیار وقت ها بود که از خودت خبری نگرفته بودی اما امشب من آمدم تا از این فرصت فوق العاده استفاده کنم و برایت چند نکته را بازگو کنم امیدوارم که به گوش جان تمام حرف ها و نکته هایی را که برایت مینویسم را بشنوی و به تک تک شان تامل کنی! ماریای عزیز میدانم که سالهاست که به تاریکی شب ها احساس متفاوتی داری! احساسی که نه اسمش را ترسیدن میتوانم بگزارم و نه نترسیدن! میدانم که هرشب با غروب خورشید و سیاه شدن آسمان در دلت تمام افکار منفی هجوم می آورند. و همه ی این افکار ناشی از ترس از دست دادن عزیزان و مرگ و نیستی و بیماری و نداری و دوری از عزیزانت هست! البته که کمی هم به تو حق میدهم آنقدر در این دیار، تنها هستی که غیر از خودت و فرزندانت و همسرت کس دیگری را نداری! اما تو باید صبور باشی جانانِ من! تو باید آن قدر قوی باشی که خانواده ی کوچکت هربار با نگریستن به تو، گویی آیینه ی مثبت اندیشی را نظاره گر هستند! تو باید کمی به جای اینکه تمام زندگی را وقف دیگران کنی کمی هم به خودت برسی کمی هم از جوانی ات لذت ببری کمی هم در این دنیا خوش گذرانی کنی.میدانم که نکته های مثبت زندگی ات بیشتر از آن چیزی هستند که تو زمان خود را درگیر نکات منفی کنی پس خوش باش و در لحظه زندگی کن و به فکر فردا و دیروز نباش. خدا خودش همانطور که در هر مرحله از زندگی مراقب تو وعزیزانت بوده از این به بعد هم خواهد بود پس همین امشب با خواندن این نامه پرونده ی تمام افکار منفی را ببند و بگزار احساست هوایی تازه کند.
من یقین دارم که بعد از خوانش این نامه در دلت دریایی از امید جوانه خواهد زد و بعد ازاین زندگی را با یک دید مثبت خواهی دید. به هیچ چیز آزار دهنده فکر نکن، تلاش کن که لحظات خوش را در زندگی پر رنگ تر از قبل کنی وجاودانه بسازی..
مستوره جانم سلام . میدانم که حالت خوب است و خوشحالم که بعد از سالها یادگرفتی کمی هم به خودت توجه کنی ! لطفا آدمها را کمی به حال خودشان بگذار تا با مشکلاتشان دست و پنجه نرم کنند. باور کن قرار نیست مشکلات همه را تو حل کنی !! شاید وقت آن رسیده باشد که کمی آرام بنشینی و فقط به خودت و رویاهایت فکر کنی . امیدوارم هرگز از مسیر امروزت دور نشوی . باشد که خودت را بیشتر دوست بداری .
۱- خانم دانیل استیل عزیزم سلام . من به توصیه ی استادم برای شما نامه مینویسم . شما را از سالهای نوجوانی ام می شناسم . اولین آشنایی من با شما برمیگردد به زمانی که ازشوهر خواهرم کتابهای زیادی هدیه گرفتم .راستش آخرین کتابی که شروع به خواندنش کردم کتاب شما بود ،از بس که قطور بود و من حوصله ی خواندنش را نداشتم . یک روز با بی حوصلگی کتابتان را باز کردم و شروع کردم به خواندن . از همان کلمات اول چنان شیفته ی داستان و سام والکر شدم که دیگر نتوانستم کتاب را زمین بگذارم و تا آخرین سطر را پیوسته خواندم . بعد از آن ، بارها و بارها شهر فرهنگ را خواندم . با قلمتان از جنگ جهانی عبور کردم ، عاشق شدم ، تنها شدم ، گریه کردم ، ترسیدم ، خندیدم و ثانیه به ثانیه زندگی کردم . برای من که همیشه رویای نویسنده شدن را در سر می پروراندم ، بسیار جذاب بود که بدانم چطور یک نویسنده میتواند خواننده را اینچنین مسحور خود کند . بعدها کتاب های زیادی از شما خواندم و همچنان عاشق قلمتان و سبک نوشتنان هستم . قلم شما به گونه ایست که چنان مرا همراه خود میکند که گاهی احساس میکنم من نیز بخشی از داستان شما هستم . امیدوارم روزی مانند شما بتوانم مخاطب را جذب نوشته هایم کنم . برایتان آرزوی سلامتی ، شادی و طول عمر دارم . دوست دارتان میم – الف
۲- مستوره ی عزیزم سلام . خوشحالم که میتوانم برایت نامه ای بنویسم و احساسم را با تو در میان بگذارم . زمان زیادی است که من در جعبه ی خاتم قدیمی تو زندگی میکنم . هرگز فراموش نمیکنم که تو چه طور مرا از یک شی بی ارزش که روی زمین افتاده بود به باارزش ترین نشانه ی زندگی ات تبدیل کردی . آن روز من زیر دست و پای آدمها منتظر هم نشینی با زباله ها بودم و هرگز فکر نمیکردم که قرار است به زودی بهانه ی آشنایی دو انسان باشم . تو مرا با محبت از دست او گرفتی ، کمی سر به سرش گذاشتی . بعد درحالیکه میخندیدی گفتی : این انگشتر به عنوان سند پیش من می ماند . چقدر آن روز خوشحال بودم که باعث صحبت و خنده های شما بودم . بعدها وقتی زندگیتان را شروع کردید تو مرا با عشق درون جعبه ی خاتمت گذاشتی . نمیدانی چه لذتی دارد وقتی بعد از گذشت این همه سال هنوز به من سر میزنی ، با عشق مرا میبوسی و دوباره در جعبه میگذاری . خوشحالم که هنوز میتوانم لبخند روی لبانت بیاورم . گاهی احساس میکنم با ارزش ترین انگشتر روی زمینم و این حس را مدیون تو هستم . با ارادت – انگشتر استیل قدیمی
سومین تمرین
نامهای به خودم
سلام .اگر راستش را بخواهی آقای کلانتری به ما گفتند که باید نامهای به خودمان بنویسیم و من هم دیدم موقعیت خوبی است برای اینکه نامه ای برایت بنویسم و برایت توضیح بدهم اتفاقاتی که از پانزده سال قبل بین مان پیش آمده و تو کم کم خودت را کنار کشیدی و با من قهر کردی.بگذار برایت بگویم از روزی که تصمیم گرفتی دیگر با من صحبت نکنی،چه به روزم آمده.
میدانم!تقصیر خودم بوده.خودم دست و پایت را قطع کردم،من بودم که دهانت را بستم و محلت ندادم.من بودم که مثل یک مزاحم خیابانی با تو رفتار کردم،اما خب من آن موقع فکر میکردم بهترین کار را انجام میدهم.میبینی!می گویند زمین گرد است.یک روزی من از پدر و مادرم توضیح میخواستم که چرا با من رفتار درستی نداشتند و الان باید خودم برای صبای سیزده ساله بگویم که خب نمیدانستم،بلد نبودم،و من خیر و صلاح تو را میخواستم.میدانم که الان پیش خودت فکر میکنی دارم یاوه گویی میکنم و میخواهم از جواب دادن طفره بروم و بدون اینکه زهری که برجانت نشانده ام را از قلب مهربانت پاک کنم،دارم به زور و بدون منت کشی و با دلایل محکمه پسند ،مجبورت میکنم که آشتی کنی.
اما خوبتر میدانم که آنقدر تنها ماندی و بیتفاوتی از من دیدی که اصلاً دلت نمیخواهد نامه من را بخوانی چه برسد به اینکه تصمیم به بازگشت گرفته باشی.
میدانم این من بودم که بخاط ترسم از حرف بقیه و تأیید طلب بودنم ،همه ذوق و احساسات تو را کور کردم و به جای اینکه در آن برهه حساس همدمت باشم ،به درد و دل هایت گوش کنم و با نگرانیها و ترس هایت مدارا کنم،ولت کردم به امان خدا و نسبت به تو و نیازهایت بیتفاوت شدم و همه فکر و ذکرم پیش تکالیف مسخره و به درد نخور مدرسه بود .
اما میدانی؟من حتی خودم را هم دوست نداشتم،یعنی اصلاً بلدش نبودم.میدانی کسی که به مدت یکسال شب و روز کابوس امتحان دادن و ناراحتی از قبول نشدن از مدرسه نمونه دولتی را ببیند و نتواند سیصدو شصت و پنج روز عین آدمیزاد بخوابد و محض خاطر خدا یکبار هم این موضوع را با پدر و مادرش در میان نگذارد،آدم بیچاره و بدبختی است.حتی با وجود اینکه تظاهر میکند خیلی میفهمد و سعی میکند از بیرون شبیه احمقها به نظر نرسد.اصلا میدانی؟کسی که سعی میکند مثل احمقها به نظر نرسد وتظاهر به قوی بودن بکند یک احمق واقعی است.
من یک احمق واقعی بودم با اینکه همیشه میترسیدم از اینکه مردم این فکر را دربارهام بکنند.کسی که ذوق نقاشی کردن را از خودش بگیرد آن هم به زور، یک ابله است.
میدانی ؟خوب میدانم وقتی که دیگر ننوشتم،نخواندم،بازیگوشی نکردم ،کنار خطوط کج و معوجی که توضیح میدادند چطوری حد یک عبارت را به دست بیاوریم نقاشی نکشیدم،دلت را بدجور شکستم و فرصت نفس کشیدن و بالندگی را ازتو گرفتم. وقتی که دیگر جلوی آینه ها با تو صحبت نکردم،برایت برنامه اجرا نکردم ،تو را نادیده گرفتم و بدون اینکه حتی یکبار برایت دلیل تغییر رفتارم را توضیح بدهم،سعی کردم دخترقشنگ مامان بشوم وسگ هار تاییدطلبی ام را ساکت کنم و تو خیلی آرام و بی صدا در میان تقلاهای بیفایده ام جمع کردی و رفتی و من هم متوجه نشدم.یعنی اگر متوجه هم میشدم باز عین خیالم نبود چون من سرم جای دیگری مشغول بود.من کار مهمی داشتم.اثبات خودم به دیگران و اینکه چقدر خوب و دوستداشتنی هستم !
شده بودم عنتر شامورتی بازیهای دیگران و خب مسلماً هیچ کسی یک میمون بیکار که به ساز هرکس و ناکسی می رقصد را به سادگی از دست نمی دهد.من با تمام وجود می رقصیدم و همه را سرگرم میکردم وصداهای ترک خوردن قلبم را حاشا میکردم.
میدانی صبای عزیز سیزده ساله ام!از روزی که تو رفتی داخل پیله تنهاییت و من قید رویاهایم را زدم،دنیای هر دوی ما تاریک شد.
اصلاً خبر داری بعدش چه اتفاقی افتاد؟ همه از شامورتی بازی خسته شده بودند،دلشان تفریح دیگری میخواست و خب من که نمرده بودم!
شدم سطل زباله بقیه ! ساعتها خزعبلات بقیه را گوش میکردم و سعی میکردم برای درد و مرض هر کدامشان یک راهکار اختصاصی بدهم آن هم مفت و رایگان !بی آنکه نگران این باشم که زمانم بی برگشت رو به اتمام است.اما میدانی که هیچ کدامشان حتی به یک ثانیه از نصایحم که ساعتها درموردشان فکرکرده بودم گوش نمیکردند.هر وقت میخواستم دهان باز کنم برایم یاد آوری میکردند که اصلاً مهم نیست که تو چه فکری میکنی!خب به ما چه ربطی دارد اصلا؟وقت ما را با چرت و پرت هایت نگیر!
خندهدار است ،نه؟میدانی از آن خنده دارتر چیست؟ من….من حرفشان را باور کردم.حرفشان را قبول کردم.باور کردم من هیچ وقت مهم نیستم.باور کردم که هر خزعبلاتی که از دهانشان بیرون میآید مهم است اما من سطل زباله ،باید حد و وظیفه ام را بشناسم.کار من گوش دادن است ومن هیچ وقت نمیتوانم درد و دل هایم را به کسی بگویم،چرا؟چون وقتش را نداشتند.
میدانی صبا جان!از آن روز که سعی کردم دهانم را قفل کنم،دلم باد کرد،نمیتوانستم درست نفس بکشم،گیر کرده بودم ته مرداب و هیچ چیزی رنگ نداشت.اصلا یادم رفته بود که برای چه به دنیا آمده ام.
اینها را نمی نویسم که ترحم تو را جلب کنم و خودم را یک قربانی بیچاره که دست امیال و ایگوهای شخصیتی دیگران کرده،نشان بدهم.میدانی چیست؟من قربانی بودم.اما قربانی خودم!خودم دست و پاهایم را بستم و خودم سرم را گوش تا گوش بریدم و بردم داخل باغچه چالش کردم.من خودم را کشتم.
میدانی آخر سر چه شد؟من خسته و درمانده و زخمی افتاده بودم یک گوشه اتاق و سعی میکردم عزت نفس تکه پاره شدهام را از این گوشه و آن گوشه جمع کنم.اما نتوانستم.نه این دیگر برایم قابل قبول نبود.آن روز بود که دلم برایت تنگ شد،آن روز با تمام وجود صدایت کردم.اما تو نبودی و جای خالی ات بدجور به من دهن کجی می کرد.
زدم به صحرای کربلا!از همه آدمهایی که روزهایم را به پایشان هدر کرده بودم متنفر شدم ،حتی نزدیکانم.همه فکر میکردند ارث پدرم را از آنها میخواهم ولی نمیدانستند دلیل حال بدم دلتنگی برای توست.همه آنهایی که خوشحال کردنشان تبدیل شده بود به وظیفه شبانه روزی من،شوکه شده بودند از این تغییر رویه من اما راستش را میخواهی؟دیگر هیچ اهمیتی برایم نداشت.نه خودشان،نه افکارشان،نه حتی یاوه گویی هایشان!
من با قدرت تمام می تاختم و جلو میرفتم تا اینکه یک روزلاک پشت درونم که تا آن موقع نشسته بود و تماشایم میکرد و میدید چطور ملعبه دست آدمک ها شدم عینکش را از روی چشمانش برداشت و با نگاهی ملایم و گرم ،در حالی که سوراخ های دماغش را به صورتم نزدیک کرده بود به من نهیب زد و گفت بس است.دیگر ادامه نده.از من یاد بگیر.همه حواست پیش خودت باشد و هر وقت دیدی که اوضاع بر وفق مرادت نیست به جای اینکه دنبال دلیلش بیرون از خودت باشی بیا و برگرد توی لاک خودتدو ببین چه چیزی بخورد خودت دادی که این شده حال و روزت!
صبا خانم خوشگل سیزده ساله من!این نامه را نوشتم که بدانی من همه آت و آشغالها را ازقلبم و ذهنم بیرون انداخته ام و دیگر دلم نمیخواهد دختر قشنگ مامان باشم.لاکم را آب و جارو کردم وزیر سماورم را هم روشن کردم و لیوان کمرباریک و نعلبکی ناصرالدین شاه نشان را روی میز چیده ام و از پشت پنجره ارسی لاکم،چشم به راهت نشسته ام.زودتر بیا لطفا!
دوستدار تو:صبا
تمرین یازدهم(دومین تمرین)
سلام صبا خانم جان بی معرفت!حالت خوب است ان شاءالله؟ روبه راه هستی؟رو به رشدی؟
بله مثل اینکه حسابی در حال رشد کردنی!خب دیگر کلاس آیلتس و تمرینات تخصصی دومیدانی و دوره نویسندگی خلاق آنلاین شاهین کلانتری حسابی سرت را شلوغ کرده!باید هم وقتی برای من نداشته باشی.خب آدم باید در زندگانی اش الویت هایش را مشخص کند ومثل اینکه من ته ته لیستت قرار گرفته ام.میدانی چیست؟اصلا هم ناراحت نیستم ها ولی خب میگویم که یعنی اگر الان من در دستان هنرمند نازنینی که حرفهای دف میزند و به قول خودت خدای دف است،قرار میگرفتم الان اینطورازریخت وقیافه نیفتاده بودم که یک کیلو خاک رویم بنشیند ووصله ناجوراتاقت باشم.فکر کن اگر من الان در دستان هنرمند بیژن کامکار قرار داشتم یا در کنسرت شهرام ناظری بعد از چهچه هایش که میخواند یک شب آتش در نیستانی فتاد،همه را سرذوق می آوردم.
باشد حالا اینطوری لب و لوچه ات را برایم آویزان نکن که اصلاً باورم نمی شود.چطور وقتی یکی دو هفته از تمرینات نویسندگی ات عقب میمانی بال بال میزنی ومینشینی پشت لپ تاپت و هی پشت سر هم تایپ میکنی؟یا وقتی که آن استاد آیلتست برای شما ددلاین میگذارد،ساعت ها توی یوتیوب دنبال ویدیوهای «تدتاک» می گردی،ولی وقتی که به ما رسید آسمان تپید.اصلا مگر نمیتوانی در همان یوتیوب که داری صحبت کردن خارجکی ها را تماشا میکنی و بعد لب و لوچه ات را کج میکنی و با فک جلو آمده سعی میکنی ادایشان را دربیاوری،نمی توانی بگردی و ویدیوهای آموزش دف پیدا کنی؟اصلا به من بگو ببینم چطور میتوانی مثل اسب عصاری پانصد بار پیست دوومیدانی را بدوی و بعد هم مثل شتر از تشنگی له له بزنی ولی بعد از یک ماه دستی به روی من نکشی؟آخر ای انسان کم عقل نواختن من سخت است یا دویدن؟
یادت هست آن روز صبح که بعد از تماشای دف نوازی آن آقای دف نواز تصمیمت را گرفتی و با خودت گفتی من باید همت کنم و همین الان دف بخرم و تا آخر امسال دف را کامل یاد بگیرم آن هم بدون هیچ استادی؟پس چه اتفاقی افتاد؟همتت کجا رفت؟بنده خدا تو من را به این قشنگی و زیبایی ول میکنی و میروی ساعت ها به تک نوازی دف در آهنگ شیدای گیتی گوش میکنی بعد هم امر بهت مشتبه می شود و فکر میکنی خودت آن قطعه را نواختی؟اگر من هم مثل فرزاد حسنی رک بودم می گفتم زرشک!اصلا می خواهم رک باشم و بگویم ززرشششک!من که برنامه ای روی آنتن ندارم که از ترس تعطیل شدنش مودب باشم.
تو واقعا فکر کردی من نمیدانم آن روز بعد از برگشتن از پیست دوومیدانی رفتی قیمت ناغارا (ساز کوبه ای آذربایجانی) را از فروشنده پرسیدی؟خیال میکنی نمیفهمم که الان چندین ماه است به جای دف نوازی،سولوی ناغارا گوش میدهی؟
ببین من که می دانم اول آن کسی که خریدارش شدی من بودم،پس این چه رسم دوستی است؟من دو راه پیش پایت میگذارم و انتخاب با توست.یا مانند آدمیزاد هر روز حداقل نیم ساعت برای من وقت میگذاری یا به خداوندی خدا اگر تا آخر هفته با من تمرین نکنی ،نه من نه تو! اصلا میدانی چیست؟من هم خفه میشوم و دیگر صدایم در نمی آید. این خط واین نشان،این هم کلاه زرنشان!
تمرین یازدهم (اولین تمرین)
این دفعه دیگر عزمم را جزم کردم و به خودم اولتیماتوم دادم که باید همین الان تصمیم بگیری نامه ات را به نویسنده ی محبوبت بنویسی ،بلکه این کمال طلبی لعنتی من دست از سر کچلم بردارد.در این فکر بودم که نامه ام را به کدام نویسنده ی محبوبم بنویسم،آخر من از بچگی،کلی نویسنده ی محبوب داشتم درست مثل سوپراستارهای دهه هفتاد که خیلی دوستشان داشتم.خواهرم همیشه میگوید برو بابا! تو هم که همه را دوست داشتی،دیگر کسی باقیمانده روی کره زمین که او را دوست نداشته باشی.خب من را درک نمی کند.ایراد از من نیست،تقصیر آن هاست که اینقدر دوستداشتنی هستند.خب دیگرروده درازی بس است،
برویم سر اصل مطلب!
برای علی اشرف درویشیان مینویسم که شاهزاده بلامنازع برای من بین نویسندهها بود.می نویسم که بداند چقدر سبک نوشتنش را دوست داشتم و برایش در گوشی تعریف کنم که تازه کتابش را خوانده بودم و او یک روش جمع کردن دانههای شکراز روی سفره را با ذکر یک مثال توصیف کرده بود.من خیلی خوشم آمده بود و کار خلاقانه و جدیدی در نظرم می آمد.
یکبار که رفته بودیم خانه عموی مامانم مهمان،دختر عموی مادرم از آن شیرینی نازک های خوشمزه تبریزی تعارفمان کرد.یادم میآید همان اول ،شیرینی به بشقاب نرسیده آن را قورت دادم و وقعی به نگاه دنباله دار مادرم ننهادم،بعدش خواستم از همان تکنیک شکر جمع کردن مذکوردر کتاب شما استفاده کنم و خرده های کوچک شیرینی که در بلع ناگهانی از سمت دهان مبارکم سقوط کرده بودند کف بشقاب را جمع کنم و آنها را به روزگار وصلشان برسانم.
دفعه اول از این هوش و فراست خودم که خیلی سریع این تکنیک را یاد گرفته بودم ،حیرت کردم و دردلم خودم را آهسته تشویق کردم.اما مادرم خیلی بد نگاهم کرد.نمیدانم چرا؟
با خودم گفتم اشکالی ندارد،مادراست دیگر!حتما بیکار بوده و دلش خواسته برایم چشم غره برود تا حساب کار دستم بیاید.
بگذارید همین جا یک چیزی به شما بگویم.من با اینکه متولد هفتادویک هستم اما جزو دهه شصتی های بخت برگشته محسوب میشوم که هر دو روز یک باربرای خودشان عزای دستهجمعی میگیرند و آه و فغان که ای وای چقدر نسل ما سوخته و این دهه های بعد ازاین خاک برسررا ببینید که چقدر از زندگیشان لذت میبرند و ماهای بدبخت بهترین تفریحمان نشستن جلوی پنکه و آواز خواندن بود.(البته من همین الان هم هر کجا پنکه گیرم بیاید،مقابلش زانو میزنم و آوازهای دل انگیزخودم را سر می دهم،شرطی شدهام انگار!)
خب این همه آسمان و ریسمان را به هم دوختم تا بگویم بله!من هم با اینکه دهه هفتادی هستم ولی نحوه تربیت شدنم کاملا طبق اصول تصویب شده در دهه شصت بوده است.یعنی هر بار که مادریا پدرمان یک نگاه چپ به ما می انداختند، باید کل کارهایی را که آن روز انجام داده بودیم را جلوی چشمانمان مرور میکردیم تا ببینیم کدام یک ممکن است باب دل والدین عزیزمان نباشد.
القصه! داشتم تعریف میکردم …..
اینبارداشتم انگشتانم را به دقت تنظیم میکردم تا با قدرت و سرعت بیشتری،خرده های شیرینی را جمع کنم،اما ناگهان بشقاب در طی یک حرکت انتحاری از زیر دستانم کشیده شد و دستم در جایی مابین زمین و آسمان ماند.به روی خودم نیاوردم و سعی کردم تظاهر به بازی کردن با انگشتانم بکنم،مثل گربه ام مخمل که هر وقت دعوایش می کنم،اصلا به روی مبارک خودش نمیآورد و مشغول بازی با دمش میشود و یا ناگهان به کشف جدیدی در زمینه نخ آویزان شده از کش مویم که هزاران بار آن را جویده وصد بار در ظرف آبش غرقش کرده و بعد نجاتش داده ،نائل می شود.
آقای درویشیان!با اینکه آن روز بدجوری توی ذوقم خورد،اما من همیشه این کار را پنهانی انجام میدادم و همیشه خدا تعجب میکردم از اینکه چرا مزه هر دانه شکری که با این روش میگذارم دهانم،خیلی بیشتر از شکلات های مترو و هوبی که از خوب های شکلات در اواخر دهه هفتاد بود،می چسبید.
اما دلم می خواهد راستش را بگویم.دیگر با خواندن کتابهای شما غرق در شورو شعف نمی شوم،می دانید چرا؟چون آن موقع درکی از ناراحتی و سختی و تلخی روزگار نداشتم و شبیه خواهرتان فاطی به صدای گوشتکوب همسایه می رقصیدم و شاد بودم.
وقتی کتابهای شما را می خواندم،وارد دنیای جدیدی می شدم،دنیایی که در آن یک کودک به سختی و پا به پای پدرش کار میکند و پول درمی آورد،پسر بچهای که شاهد غرق شدن مادرش جلوی چشمانش بوده و نوجوانی که با کلی دلهره به خودش اجازه میدهد تا دلش هوایی تازه بخورد اما بدجوری کنف می شود.همه اینها برایم عجیب و تازه بودند،اما الان بعد از نزدیک 17،18 سال،دیگر برایم جالب و تازه نیستند.چون روحم هر روز با این خبرها بمباران می شود،قلبم فشرده می شودو نفس کشیدن برایم سخت می شود……
آقای درویشیان،آقای درویشیان عزیزم!
شما برای همیشه در قلب من می مانید و جملات و کنایه های لطیف و شیرین شما در ذهن من ،خانواده ام و همه کسانی که کتابهای شما را خواندهاند برای همیشه باقی خواهند ماند.
اما با عرض پوزش،دلم میخواهد باز هم با صدای گوشتکوب همسایه برقصم وسرخوش باشم پس کتابهای شما را جمع میکنم و قایمشان میکنم لای کتابهای دیگر تا چشمم بهشان نیفتد.
خیلی از شما عذر میخواهم که با کتابهایتان که روزی سوگلی من بودند اینقدر بدرفتاری می کنم،اما من قایمشان میکنم و مینشینم به امید روزی که اینقدر تلخ نباشم.روزی که شیرینیش آنقدر دلم را بزند که دلم برای کتابهای شما تنگ شود.روزی که مطمئنم آنقدرها دور نیست.
دلم برای شما خیلی تنگ می شود.امیدوارم روح بزرگوار شما قرین آرامش باشد
با سلام استاد بنده هر چه تمرین درس 11 را یک جورایی در یک متن اوردم امید وارم تایید کنید
تمرین یازدهم: نامه به نویسندهی محبوب خود
جناب آقای دکتر اسپنسرجانسون
سلام
دیروز که تصمیم گرفتم نامهای به نویسندهی محبوبم بنویسم، نگاهی به کتابهای مختلف کتابخانهی اتاقم انداختم. نامهای زیادی به چشم میخورد که از برخی یکی دو اثر و از بعضی کمی بیشتر خوانده بودم. بالا پایین کردن اسامی مرا به نتیجهای نرساند. قلم و کاغذ را رها کرده و به دنبال کارهای دیگر رفتم.
حتماً این مساله در ناخودآگاه ذهنم بوده که ناگهان یاد شما افتادم و گویان به سراغ کتابخانهی بزرگی که در پذیرایی داریم و یک قفسه از آن به کتابهای شما اختصاص دارد رفتم. با نگاه به کتابهاکردم
2 سالی به عقب برگشتم؛ به زمانی که با کتاب و مطالعه بیگانه بودم و مثل خیل عظیمی از جماعت جوان و نوجوانِ ها و و البته گاهی هم شیطنتهای ریز و درشت بودم. نمیدانم چطور و چگونه با نام و آثار شما آشنا شدم و اولین کتابی که خواندم چه بود، اما روشن شدن موتور مطالعه و تحولی را که بعد از آن در افکار و بینشم نسبت به خود، خدا و زندگی ایجاد شد، خوب به خاطر دارم.
راستش نمیدانم اهل ادب، شما را به عنوان نویسنده پذیرفتهاند یا خیر، حتی شاید خودتان هم چنین ادعایی نداشته باشید، چرا که شما بیش و پیش از هر چیز روان شناس و روان پزشک بودید، مردم را میشناختید، درونشان میدانستید، انسان را میفهمیدید؛ اما برای من شما نهتنها یک نویسنده، که یک هنرمند واقعی، یک هنرمند دغدغهمند بودید. هنرمندی که مانند بسیاری از همنوعانش در زمان حیات خود آنطور که باید شناخته نشد، هنرمندی که چندگامی از مردم زمان خود جلوتر بود و فضای تاریک جهل حرفهای تازهی او را تاب نیاورد؛ که اگر میآورد احتمالا چندین جلد کتاب دیگر نوشته شده و راههای بیشتری روشن میشد. جوانان به این روشنگریها _به دلیل وجود ستمگران و جاهلان همیشه در صحنه_ نیاز داشته و دارند، امروز حتی بیش از همیشه. خلاصه اینکه شما اولین نقطهی عطف زندگیام بودید. من آشتی با مطالعه و کتاب را مدیون شما هستم.
امروز خاطرهی روزهایی که به دور از همهمههای بیرونی به کنج اتاقم پناه برده و گرم خواندن یکی از کتابهایتان میشدم برایم زنده شد. میخواندم، برخی جملات را هایلات میکردم و از ترکیب دغدغههای خودم و منطق و صراحت قلمِ شما لذت میبردم. گاه برمیگشتم و دوباره و چندباره میخواندم و پیش میآمد که وقتی به خودم میآمدم جای ماژیکی که دستم بود، روی صورتم نقش بسته بود، بیدار که میشدم دوباره ادامه میدادم.
نکتهی جالبی که همین لحظه به ذهنم خطور کرد این است که بعید نیست علاقهام به مقاله نویسی نیز از خواندن همان متنهای قوی و مستدل و کنار هم گذاشتن کلمات زیبا و ساخت جملات ماندگار نشات گرفته باشد.
این روزها از کتابهایتان فاصله گرفتهام و بیشتر مشغول خواندن پالاسیو …(و دیگر نویسندگانی که به احتمال زیاد میشناسید) و البته تنی چند از نویسندگان تازهکار که نمیشناسید هستم. به تازگی نیز با معلمی به نام شاهین کلانتری آشنا شدهام که نقطهی عطف دیگری در زندگیام بوده. او مرا با نوشتن آشتی داد.
خواستم با نوشتن این نامه ادای دینی کرده باشم به کسی که اولین جرقههای تغییر را در ذهنم روشن کرد و دوست داشتم جوابی نیز برای نامهام دریافت کنم؛ اما مگر نه اینکه هر کتابی نامهای است سرگشاده از نویسنده به تمام مخاطبان بالفعل و بالقوه. پس این نامه، خود پاسخ نامههای پیشین شماست.
یک نظر کوچیک کافیست🙏🙏🙏
تمرین ۱۱
3.
سلام زینب خانمِ گل. حال و احوال چطوره؟ خوبی؟ خوشی؟
خوب خوش میگذرونیا. خوب یه هالهی نفوذناپذیر کشیدی دورت و خوشی تو دنیای خودت. خدا خیر آقای شاهین کلانتریِ نازنین رو بده با این دورههای درجه یکش. این دوران قرنطینهنشینی واسهی تو که تا هزار سال دیگه هم دستت به کارگاههای شاهین نمیرسید خوب شد. البته میبینم که از تنبلیکردنا و خوب به درسها نرسیدنت دلخور و ناراحتی؛ ان شاالله اینم برطرف میشه و توام میافتی رو دورِ تلاش و کوشش مضاعف. راستی خوبه که قدر سمیه رو میدونی. اون خیلی در پیشرفت و رو به جلو هل دادنت نقش داره. این رو هم میدونم که از نبود مریمجان در کنارت چقدر ناراحت و دلشکستهای. ولی چاره چیه؟ گاهی نمیشه که بشه.
راستی یه حرف جدید: این دفتر چک لیست و عبارات تاکیدی که درست کردی خیلی تو رو پیشرفت میده و باعث میشه نظم درستی به افکار و کارهات بدی.
راستی به شاهین جانِ کلانتری سلام من رو برسون و بهش بگو که یه روز نه چندان دوری او را در قالب یک دوست و همکار و نه فقط یک شاگرد ملاقات خواهی کرد.
مطمئنم دفهی بعد گفت و گوی قشنگتر و جذابتری با هم خواهیم داشت.
فعلاً روز خوش زینب خانمِ نازنین.
تمرین ۱۱
2. نامه از زبان قوری به خودم
سلام زینبجان. من قوریِ کوچکِ قشنگ تو هستم که سالها پیش خواهرت من را با یک کتریِ ستِ خودم به تو هدیه داد. ما آن زمان در بورس بودیم. تازه مُد شده بودیم. یادمه وقتی خواهر و برادرت دوتا از همخویشان من را برای خودشان خریدند خواهر بزرگترت که قلب رئوفی دارد فوراً به برادرت سفارش داد یک ست هم برای تو بخرد. خواهرت قلب بخشنده و مهربانی دارد.
باورت میشود وقتی خواهرت سفارش خرید را داد من آن را حس کردم. بله زینبجان ما اشیا حس و حال داریم. شعور داریم ولی کمتر کسی این را میداند. روزی هم که تو در مدرسه بزرگ و باشکوهِ نویسندگی شرکت کردی فهمیدم در نوشتههای تو، من هم سهمی دارم.
بگذریم. الآن که در کنار سه چهار قوری قشنگ دیگر درست در کابینت زیر چایساز،روزگار بازنشستگیام را سپری میکنم خوشحالم که جوانیام را درکنار چایخور حرفهای مثل تو سپری کردم.
امروز یاد موقعی افتادم که تازه من را افتتاح کرده بودی. یادش بخیر. روزی سه، چهار بار در من چای دم میکردی و با چه لذتی کنار خاطره نوشتن و خواندن کتابهای موردعلاقهات چای مینوشیدی. یادم هست بعد از یکی دو سالی که از رفاقتِ من و تو میگذشت در دفتر شکرگزاریت از من تشکر و قدردانی کردی. من چقدر خوشحال شدم. همان ابتدای امر میدانستم جای اشتباهی نیامدهام. حالا جای من را قوری بزرگتری گرفته اتفاقاً آن هم هدیهی همان خواهرِ نازنینت است. زینبجان وقتت را نمیگیرم، برو به تمرینهایِ سرحالکنندهی مدرسه نویسندگیات برس.
موفق باشی.
تمرین ۱۱ ماه اول
نامه به خود
سلام سمیه جانم
اینروزها خیلی کم به خودت میرسی. نگرانی و مدام در حال ظلم کردن به خودت هستی. هربار تصمیمی میگیری اما هیچوقت به تصمیمهایی که گرفتهای درست عمل نمیکنی. همه فکر میکنند تو خیلی شادی و چقدر وقت داری که به همهکارهایت میرسی، اما نمیدانند که تو از بعضی کارهایی که خیلی به آنها علاقه داری مثل کتابخواندن میزنی تا به کارهای دیگران برسی.
سمیه در زندگی اشتباهات زیادی کردهای و بابت آنها هنوز خود را نبخشیدهای. وقتش رسیده است که خود را ببخشی و با نیرویی تازه به زندگیات ادامه دهی. سمیه خدا همیشه کنارت بوده است و بارها و بارها حسش کردهای، پس به خودت فرصت دوبارهای بده و به آیندهای زیبا فکر کن.
سمیه گاهی سریع قضاوت میکنی و تصمیمهای نادرستی میگیری، بهتر است قبل از هر تصمیمی اول خوب فکر کنی. حرف آخر اینکه بیشتر بخوان و بیشتر بنویس.
تمرین ۱۱ ماه اول
نامه از زبان اشیاء
سلام سمیه (فاطمه)
وقتی مرا از کتابخانهی خانهی پدریات برداشتی، خیلی خوشحال شدم. بالاخره بعدازمدتها میتوانستم نفسی تازه کنم. از بس بین کتابهای قطور دیگر قرار گرفته بودم، به تنم فشار آمده بود و تمام وجودم درد میکرد. این اواخر به خاطر گردوخاکی که رویم نشسته بود تنگی نفس گرفته بودم. وقتی دستت را به طرف من دراز کردی، دعا کردم که به دلت بنشینم و مرا از این قفسهها نجات دهی. مرا در دستانت گرفتی و با عجله شروع به ورق زدن من کردی. بعد از چند دقیقه کنار کتاب دیگری که انتخاب کرده بودی قرار گرفتم. خدارا شکر کردم که پسند واقع شدم. دیگر فشاری روی من نبود. من و کتاب خوشههای خشم را به خانهی خودت بردی. روی مبل کنار پنجره نشستی و مشغول خواندن من شدی. چند صفحه که خواندی با صدای بلند برای بچهها شروع به خواندن کردی. گفتی: بچهها این کتاب ناتور دشت خیلی جالبه گوش کنید.
چند شب بعدی هم مرا در دست گرفتی و خواندی. هر صفحهای از من را که میخواندی، جان تازهای میگرفتم. اما بعد از خواندن چند بخش، آنقدر گرفتار کارهای دیگر شدی که مرا بهکلی فراموش کردی. بازهم در قفسهی دیگری بین کتابهای کوچکتری قرار گرفتم. دلم خیلی شکسته شد وقتیکه تو مرا کامل نخواندی. بارها دیده بودم که بعضی از کتابها را چطور تا تمام نمیکردی، کنار نمیگذاشتی؛ اما مرا بدون اینکه تمامم کنی دوباره در قفسه گذاشتی و دیگر سراغم نیامدی. هر روز را به این امید شب میکنم که تو دوباره به سراغم بیایی و مرا کامل بخوانی و با خواندنم دوباره لبخندی بر لب بیاوری. سمیه ما کتابها را دریاب و برای خواندنمان کمی جدیتر باش. همان طور که برای کارهای دیگرت وقت پیدا میکنی برای ما هم حداقل نیمساعت وقت بگذار.
منتظرم که بیایی و دوباره مرا برداری.
تمرین ۱۱ از ماه اول
نامه به نویسنده محبوب
سلام خانم زویا پیرزاد عزیز
پدرم همیشه وقتی جایی میرود برای من کتابی هدیه میآورد. چند سال قبل وقتی مادر دو فرزند بودم، آنقدر غرق کار در خانه و بیرون از خانه شده بودم که کلاً خودم را فراموش کرده بودم. در آن زمان پدرم کتاب “چراغها را من خاموش میکنم” را به من هدیه داد و گفت: حتما این کتاب را بخوان. با خواندن کتاب شما احساس کردم کتاب را در شرححال من نوشتهاید. چقدر ویژگیها و حسهای مشترکی بین من و کلاریس وجود داشت. وقتی کتاب را به یکی از دوستانم دادم تا بخواند، بعد از خواندن کتاب گفت: انگار زندگی مرا نوشتهاند. زویای عزیز شما خیلی خوب، بیشتر زنان را از نگاه کلاریس بیان کردید.
بله ما زنان چون کلاریس میسوزیم و میسازیم و کمتر به خودمان فکر میکنیم. شاید بعضیها فکر کنند، گاهی لازم است یک زندگی خراب شود و از نو زندگی بهتری ساخته شود. اما وقتی پای کسانی به میان میآید که همهی آینده و زندگیشان به این زندگی کنونی ما بستگی دارد، دیگر نمیتوان فقط به خود فکر کرد و این وسط خیلی از زنان مجبور میشوند خود را قربانی کنند. بعد از پایان کتاب به این فکر کردم که به جای سوختن و ساختن به دنبال راهحلی باشم تا همین زندگی را بهتر کنم طوری که خودم هم لذت ببرم و به خودم بیشتر بها بدهم.
من در یک کلاس نویسندگی شرکت کردهام. وقتی استاد از کتاب مورد علاقهام پرسید، نام کتاب شما را گرفتم و گفتم خیلی دلم میخواهد مثل خانم زویا پیرزاد بنویسم، کتابی برای عموم مردم.
کاش فرصتی پیش میآمد و من از نزدیک با شما همصحبت میشدم.
برایتان آرزوی سلامتی دارم.
فاطمه رحمتی از زاهدان شهری در جنوب شرقی ایران