
رونویسی
دربارۀ رونویسی نکات بسیاری میتوان گفت، اما بهتر است موضوع را ساده کنیم:
همۀ ما در دوران کودکی مشق نوشتهایم. حالا هم قرار است برای یادگیری نوشتن مشق بنویسیم.
یکی از بهترین مشقهای نوشتن، رونویسی از آثار بزرگان است.
رونویسی از متنهای خوب به ما کمک میکند تا با سرعت و دقت بیشتری به رمز و راز آثار درجه یک پی ببریم.
بهتر است هنگام رونویسی، از روی متنی که مینویسید با صدای بلند بخوانید. این کار به یادگیری بهتر شما کمک میکند.
شاید برایتان جالب باشد که بدانید:

بردار چخوف تعریف میکند که یکبار او را در حال رونویسی از آثار تولستوی میبیند. وقتی دلیل این کار را از او میپرسد، چخوف میگوید:
با این کار بهتر میآموزم.
و اما تمرین جذاب این درس:
شعرهایی که میخوانید از دفتر شعر «آوا در کاواک» برگزیده شده است. بهمن فرسی این مجموعه را در سال 1993 در لندن منتشر کرده است. آوا در کاواک را میتوان یکی از درخشانترین نمونههای شعر معاصر فارسی دانست.
یکی از این شعرها را انتخاب کنید و از روی آن بنویسید. بعد حداقل یک صفحه دربارۀ افکاری که در اثر خواندن شعر در ذهنتان شکل گرفت آزادنویسی کنید. سپس متن خودتان را به عنوان تمرین در بخش دیدگاههای همین صفحه ثبت کنید.
[wp-svg-icons icon=”quill” wrap=”i”] به تو اندیشیدن
مانند پولاد
که آیت استقامت است
اما به دوام
و اقامت
نمیاندیشد…
مانند دریا
که امواجش از ازل تا ابد
بر خود سجده میآرند
اما رام پرستش
و خام کُرنش نمیشود…
مانند قطب
مانند استوا
که یکی به نور
و دیگری به یخ
آدمی را میگزند
اما تَفّ و بَرد را
به پشیزی
نمیخرند…
مانند نطفه
مانند دانه
که آیات رشد و تکثیرند و هزاران هزار
به بار آیند
اما توانِ بار و ایثار افسونشان نمیکند…
خروشان
گدازان
جوشان
به قامتِ پولاد
به قیامتِ دریا
به استواریِ قطب
به ایستاییِ استوا
از خود میگریزم
و بیکرانه
به تو میاندیشم.
[wp-svg-icons icon=”quill” wrap=”i”] گام
برهنه زادهام
برهنه زیستهام
برهنهام.
من درختم
تو پرندهای.
فرود و پرواز پرنده
و خاموشی درخت
رؤیتِ آسان
و روایتِ دشواریست.
فرود آی!
بسُرآی!
برخیز!
بگریز!
چیستان درخت را
پرنده نخواهد گشود.
پردۀ مهر را اکنون
در گام هجران
باید نواخت.
نقش دوران را
بدینگونه باید پرداخت:
باران سیاه
پرنده بیراه
درخت بیراه
زمان پرسان
دل جویان
زمین چاک چاک
آسمان کاواک
[wp-svg-icons icon=”quill” wrap=”i”] گسستن یا گسستن؟
اگر ساعتی پیش
رگم را میگسستم
اکنون
خون
جسته بود و من
وارسته بودم.
در من اما
خاراییست
که سخت میپیوندد
که سخت میگسلد.
با مردی نشستم
که به داشته و بوده
شاکر بود
و میآسود.
و زمان را
بهمثابه فرجامین کلید
میستود.
از وی گریختم.
و زمان
از من
گریخت.
اکنون با خونی همچنان در بند
و جانی عجین با شک
خود را در برابر
نشستهام.
و میبینم
این شب هم
آخرین شب
نیست.
خروشم را
به خواب و خمود
و شتابم را
به غنود
فرمان میدهم.
و آینههای سرخ و سپید خونم
در دالانهای سبزِ مهر
تصویر تو را
چشم به چشم
میتابانند.
در حجلۀ چراغان عشق
بوی روشن تو میوزد
و من با هزاران نگاه حیران
اکسیر جاری مهر را
میسرایم.
[wp-svg-icons icon=”plus” wrap=”i”] یک تجربه:
حرف زدن با نوشتهها
یکی از شیوههای تمرین نوشتن که من بسیار از آن آموختهام برایتان میگویم:
اسم این کار ساده را گذاشتهام حرف زدن با نوشتن.
برای این تمرین معمولاً سراغ نمونههای خوب نثر غیرداستانی معاصر میروم.
یک فایل ورد دارم که هر روز یکی از نوشتههای خوب نویسندگان محبوبم را میآورم توی آن (کپیپیست) و بعد با خواندن عمیق هر جمله، چند سطری در تحلیل آن مینویسم.
معمولاً در هر نوشته به شیوۀ استفاده نویسنده از کلمات، نحوۀ جملهسازی، کموکیف بهره گرفتن نویسنده از آرایهها و ساختار استدلالی متن توجه میکنم.
این فرایند مثل این است که در حال ویرایش و تصحیح نوشتهای از خودم هستم.
جالب اینکه بسیاری از اوقات حین انجام این تمرین به ایدههای تازهای میرسم که هیچ ربط مستقیمی به متن اصلی ندارد. (+)
[wp-svg-icons icon=”file-3″ wrap=”i”] تمرین:
نوشتن از افکاری که بعد از رونویسی از شعر در ذهنتان شکل گرفت
پس از خواندن «به تو اندیشیدن»
آدم وقتی هدفی را انتخاب میکند، فقط به خود هدف بیاندیشد و فکرش را معطوف آن کند. این هدف است که هیچ وقت نباید از پیش چشممان محو شود. هدف وقتی برای آدم عزیز است، همچون نسیمی خوش آدم را با خودش حرکت میدهد. عشق ورزیدن همین است. برای عاشق این معشوق است که هیچ وقت از فکر و نظرش محو نمیشود. عشق معشوق میآید و از عابد زاهد عاشق شورانگیز میسازد. درست مثل زمانی که مولانا شمس را میبیند و میسراید:
سجاده نشین باوقاری بود
بازیچه کودکان کویم کردی
سلام و تشکر بابت این تمرینات
چه انتخاب خوبی
هر سه شعر را خواندم
اولی اما یک جور دیگری به دلم می نشیند. بارها می خوانم و یک بار می نویسم و باز می خوانم. چه تعابیری.
آیت استققامت باشی و به دوام و اقامت نیندیشی
مانند دریا هر لحظه اجزایت مشغول سجده باشند اما ….. خلاصه عالی بود .
چون تک و تک تنها به تو می اندیشم
تمرین دهم از ماه اول: رونویسی- 10آبان 1400
در دهمین تمرین از تمرینات نویسندگی خلاق قصد داریم شما را با تمرین رونویسی آشنا کنیم. “شاهین کلانتری” نظر خود را در بارهء رونویسی اینگونه بیان میدارد.” یکی از بهترین مشق های نوشتن، رونویسی از آثار بزرگان است. رونویسی از متن های خوب به ما کمک میکند تا با سرعت و دقت بیشتری به رمز وراز آثار درجه یک پی ببریم. ”
درمورد آثار درجه یک هم لیستی بلند بالا از کتابهای موردنیاز برای هر نویسنده در سایتش تحت عنوان”معرفی کتاب-کتابهای پیشنهادی من ” منتشر کرده. البته دیشب طی لایوی که به میان رفت اذعان داشت سعی کنید ازکتاب های آل احمد و گلستان رونویسی نکنید! این بدین معنا نیست که نثر جلال آل احمد و ابراهیم گلستان قابلیت و اهمیت رونویسی را نداشته باشد. بلکه اشاره کرد ازیراکه نوشته های این دو بهسانیست که هر نویسنده ای( و شاید مبتدی کار) را به تقلید از سبک نوشتاری آنها واداشته، محتملا خیلی سریع درقالب آنها یخ میببندند و بیشتر تقلیدمیکنند تا یادگیری رونویسی.
اما چگونه رونویسی کنیم؟ به عبارتی دیگر رونویسی چیست؟ اصلا در رونویسی قرار است به چه چیزهایی پی ببریم؟
یک کتاب را -که بهتر است از نویسندهء محبوبتان باشد- مقابل خود قراردهید. بعدا اشاره میکنم که چرا تاکید من بر کتاب محبوبتان است.
از روی آن با صدای بلند برای خودتان دیکته کنید و همزمان بنویسید. در همین مابین هر آنچه که درمورد متن به نظرتان میرسد یادداشت کنید. تحلیل ها وبرداشت های خودتان ازاین متن، علت وجود فلان جمله. بررسی عوامل صحنه یا توجه به حواس پنچگانه در متن، توصیف عینی و گزارشی، صحبت کردن از یک کلمهء ناشناخته تا نوشتن در مورد آن. قراردادن کلمات مترادف دیگری از یک کلمهء واحد و بررسی آن، کلمه برداری، خوشه سازی، همچنین بررسی هفت عامل داستان نویسی؛ یعنی پیداکردن قهرمان، تعادل اولیه، وجود حادثهء محرک، ضدقهرمان، کشمکش (های) موجود، اوج وتعادل جدید.
فیالحال سعی دارم یک نمونه از تحلیل را برایتان اینجا بیاورم. باری به علت کمبود جا، از رونویسی داستان صرفنظر میکنم.
بررسی هفت عامل داستان نویسی در رونویسی از کتاب نبات سیاه-نوشتهء بهمن فرسی:
از نوشته بپرسید: قهرمان داستان ما چه ویژگیهایی دارد؟ آیا ویژگی های او در داستان بیان شده؟ آیا به حد زیادی به توصیف خصوصیات او پرداخته شده است؟ و اینجا ست که بدین بهانه با توصیف و ضرورت و اندازهء بهکارگیری آن آشنا خواهیم شد.
تعادل اولیه وبررسی آن: گاهی اوقات حادثهء محرک ما، تعادل زندگی دیگریست. این قانون زندگانیست. از اینجا متوجه خواهیم شد که هیچ گاه زندگی و موقعیت های مختلف خود را با دیگری مقایسه نکنیم( همه اش که نباید در جهت نوشتن باشد! این یکی را هم به مرحمت خودتان چشم پوشی کنید. در جهت توسعهء فردی است!)
برویم سراغ حادثهء محرک و مابقی: حادثهء محرک همانطور که در کلاس درس به آن اشاره شد یعنی برهم خوردن نظم طبیعی موجود. باید آن را در نوشته بررسی کنیم. بنده در این کتاب متوجه شدم که گاهی اوقات حادثهء محرک خودش را در ظاهر نشان نمی دهد. هم چنین حادثهء محرک میتواند یک “فکر” باشد(عملکرد حاصل از یک فکر). میبینیم که جلال اجباری- شخصیت داستان- رکاب زنان توی خیابان با دوچرخهاش دارد سواری میخورد (تعادل اولیه)به یکباره چیزی در آن سوی خیابان توجهش را جلب میکند(حادثهء محرک). و ندیده قضاوت میکند محتملا همان وسایلی باشد که به آن ها احتیاج دارد و دست خالی برنمیگردد. در میانهء قصه شاهد ازهم متلاشی شدن دوچرخه(قهرمان) خواهیم بود(حادثه محرک اصلی) و در انتهای داستان شاهد جوش زدن وسوارکردن دوچرخهءشکسته روی هم وتبدیل به وضعیتی جدید: دوچرخهء نیمه سالمی که تازه از بستر شکسته شدن ستون فقراتش! جان سالم به در برده و همانجایش خال جوش خورده( به گفتهء نویسنده)
حالا برویم پی نشانی ضدقهرمان. ضدقهرمان داستان همان جاییست که جلال اجباری تصمیم دارد یابو(دوچرخه) را کول کنان به خانه ببرد. اما تا کاشانه چقدر راه است؟ خداها فرسنگ. “فاصله” همان ضدقهرمان است.
حالا کشمکش را در کجای داستان میبینیم؟ جایی که جلال اجباری برای مرمت این مرکب شکسته به دامان هر تعمیرکار وجوشکار و رنگ کار! و نقطهچین کاری که دستگاه جوش دارد متوسل می شود و هیچ کس رضا نمیدهد.
دنباله را هم همان بالا اشاره کردیم. دیگر حرفی برای گفتن باقی نمی ماند. حالا متوجه شدید چرا گفتم کتاب محبوبتان؟ ممکن است این کار چندسالی زمان ببرد. به قول استاد: هیچ عیبی ندارد اگر کنار یک کتاب چندین سال بمانی. در عوض تمام سوراخ وسنبههاش را پیدا میکنی.
حالا که بستر سایت را برای نوشته ام نامحدود دیدم، بهتر است دیگر سواستفاده نکنم.تا همینجا کافیست. میرویم سراغ تمرین اصلی.
گسستن یا گسستن؟( به علت جاگیری فضای زیاد، فقط به اسم آن اشاره میکنم)
اگرساعتی پیش(اینتر)رگم را میگسستم(اینتر)اکنون(اینتر)خون(اینتر)جسته بود ومن(اینتر)وارسته بودم. (اینتر)درمن اما(اینتر)خارایی ست(اینتر)که سخت میگسلد. (اینتر)بامردی نشستم که به داشته و بوده(اینتر)شاکربود(اینتر)ومیآسود. (اینتر)و زمان را(اینتر)به مثابه فرجامین کلید(اینتر)میستود. (اینتر)از وی گریختم. (اینتر)و زمان(اینتر)از من(اینتر)گریخت. (اینتر)اکنون با خونی همچنان دربند(اینتر) و جانی عجین با شک(اینتر) خود را در برابر(اینتر) نشستهام. و میبینم(اینتر)این شب هم(اینتر)آخرین شب (اینتر)نیست. (اینتر)خروشم را(اینتر)به خواب و خمود(اینتر)و شتابم را(اینتر)به غنود(اینتر)فرمان میدهم. (اینتر) وآینه های سرخ و سپید خونم(اینتر)در دالان های سبز مهر(اینتر)تصویر تورا(اینتر)چشم به چشم(اینتر) میتابانند. (اینتر)درحجلهء چراغان عشق(اینتر)بوی روشن تو میوزد(اینتر) ومن باهزاران نگاه حیران(اینتر)اکسیرجاری مهر را(اینتر)میسرایم.
این نوشته من را یاد شبی میاندازد که “شاهین کلانتری” در یکی از لایوهای خود دربارهء این نوع نوشتن صحبت کرد و برای اولین بار انگشت تحیر همه به دهان ماند. که مگر این شعر است؟ یا مگر شعر همانی نیست که کتاب ادبیات اصرار داشت باید قافیه و وزن و ردیف داشته باشد؟
اما اینجا بود که چند مورد از ارکان شعر برایمان روشن شد. “خیال” و “آهنگ”. و این نوع از شعر به اینتر زدن و پایین آمدن منحصر نمیشود.
شاعر در آغاز برای ما تعلیق ایجاد کرده.( اگر رگم را میگسستم اکنون خون جسته بود و من وارسته بودم).اگر نگاه کنیم میبینیم که هر 7مرحلهء داستان در آن به حضور ایستاده. ضمنا یک جریانی بوده که شاعر احتیاج به بیان این کار را پیدا کرده است. پس در ادامهء آن میتوان گمان کرد با توضیح علت این جریان روبرو خواهیم شد.
بامردی نشستم که به داشته و بوده، شاکر بود و میآسود. یا به عبارتی دیگر زندگیاش را میکرد وقانع بود. البته نباید راضی شدن به لذت های آنی را به پای قناعتمان بگذاریم و نفس وجودیمان را قانع جلوه دهیم. همچنین قناعت پیشگی افراطانه آدمی را بی ارزش جلوه میدهد و کم کردن از این سمت وآن سمت چیزی به بهانهء قناعت یعنی پست وحقیر شمردن خود.
حالا که به نظارهء شعر نشستهام، متوجه ساختار سرودن آن نمیشوم اما پی بردم که بعضی اوقات یک فعل میتواند، یک جمله مستقل باشد.
و در انسان ها میل به جاودانگی و کمال وجود خواهد داشت. شاید برای همین هم باشد که به مردگان، تلقین میکنند که مردهاند. چون انسان تا دقیقههای آخر نمیخواهد زنجیر اتصال را پاره کند و از قیدوبند دنیای جسمانی رهایی یابد.
آدمی اگر به قسمت وبهرهاش قانع باشد و در قبال آن ها شکرگذار خداوند باشد، باید فرصت را غنیمت بشمارد. در این خصوص امام علی فرمودهاند: فرصت ها مانند ابر در حال گذراند. باید به اهمیت وقت پی برد. باید از آن نهایت استفاده را کرد. من فکر میکنم بهترین کار برای بهترین بهرهبری از زمان، برنامهریزی و شناخت اهداف و توجه به اولویتهاست. همچنین نشست وبرخاست با انسانهایی که فرصتهای خود را به بطالت نمیگذرانند هم در این قضیه بی ثمر نخواهد بود.برای نمونه افرادی که بیشتر زمان خود را به دورهمی و میهمانی و کشیدن قلیان واز این دست موضوعات میگذرانند و در مقابل؛ عدهای روزی 5 تا 5 دقیقه کتاب میخوانند. خودتان قضاوت کنید. کدامیک کارمفیدی انجام میدهد؟
یک پرانتز باز میکنم. وقتی از متن سوال میپرسیم، باز زبان بی زبانی و خالصانه و با ضمیر اول شخص مفرد پاسخ میدهد.
باید پیش از آنکه دیر شود، در همین آفاق به میثاق با خودمان برویم. قبل از اینکه در آن دنیا اعمالمان را با خودمان روبرو کنند. و باید خود نسبت به خود در پایان هرروز گزارشی تهیه کنیم.
راستش آن قسمت های آخری شعر را متوجه نمیشوم چه میگوید. اما متوجه شدم چیزی که تا به اینجا از آن حرف زدم ممکن است پراکندهگویی هایی بیش نباشد. اما با توجه به کتابهایی که در این دوره خواندم؛ خصوصا نبات سیاه از بهمن فرسی و مسافرنامه از شاهرخ مسکوب؛ هر نویسنده میتواند پارهگویی هایی از خود را درقسمتهای مختلف متن به تناسب بیاورد. حال میخواهد خاطرهگویی باشد یا تعریف یک کلمه با توجه به واژه نامهء شخصی خودش.
بعد ها همان یک تعریف ساده از”پول”، “مدرسه” و”آنتراکت” هم میتواند مورد استفاده قرارگیرد.
پی نوشت: “آنتراکت” برگرفته از “نبات سیاه”
“پول” و “مدرسه” برگرفته از “مسافرنامه”
گسستن یا گسستن؟
حسی که هزاران بار وجود داشته و هزاران بار به هزاران دلیل به تعویق افتاده. مردی که هیچگاه نبوده. زنی که هیچگاه عاشق نشده. و شاید تنها تصورِ چهرهیِ عزیزان، پس از رستن، مانع از گسستن شده. شاید روزی فرجامِ این تصمیم، به تصورِ این واقعیت چنگ بیاندازد و برهاند این جانِ نیمه جانِ خسته را.
افکاری که با خوندن شعر گسستن یا گسستن به ذهنم آمد این بود
که این طرز فکرش عوض شده
من حس کردم این ادم با وجود اینکه عاشق شده ولی غمگین و ناکامه قصد خودکشی داره اما جسارتش را نه
علتش هم میتونه این باشه که یا بخاطر عشقی که به معشوقش داره
ویا بخاطر آدمی که قبلا بوده شاید اون آدم سابق اون شخصیت هنوز
درونش هست
درخت یعنی سخاوت و پایداری و بردباری، پرنده در مقابل نماد آزادی و پرواز است و با این ویژگیست که دنیا را میبیند و تجربه میکند. پرنده آرام و قرار ندارد و پرواز اولویت زندگیش است و درخت صبور است و مهربان. فرزندان مانند پرندههایی میآیند و میروند و پدر و مادران مانند درختانی پشتوانه و تکیهگاه هستند که به همین آمد و رفتها دلخوشند. ولی وای به زمانی که رفت، دیگر آمدی نداشته باشد و انتظار در پی داشته باشد. آن وقت است که زمان کشدار میشود و ساعات به کندی میگذرند. وقتی پرنده درخت را فراموش میکند خودش هم بیتاب میشود ولی نمیداند دلیلی این آشفتگی چیست. وقتی دوباره آرام میگیرد که روی درخت مینشیند و از پشتگرمی درخت بهرهمند میشود. آن زمان درخت هم سرخوش است. درخت به این دلخوش است که آواز پرندهها را بشنود و بتواند نقش پشتیبان داشته باشد.
قصه، قصهی مهر بین پرنده و درخت است. پرندهای که پر میکشد و میپرد و میرود و از دل شکننده درخت که در نگاه اول قوی است و مقاوم، خبر ندارد. خبر ندارد که درخت با دیدن این پریدنها، همانقدری که در دلش ذوق دارد و خوشحال است، همزمان نگران است از طولانی شدن بازگشت و دیدار مجدد. درخت با خود مدام تکرار میکند که کاش اینبار زودتر برگردد. درخت با هر باری که پرنده میآید تا چندین روز سرحال است. وقتی لحظه دیدار مجدد نزدیک میشود، درخت منتظر است و اگر به این انتظارش پاسخی داده نشود، دلگیر میشود و احساس تنهایی میکند. زمانی که پرنده باید برگردد، برنگردد حال خودش هم گرفته میشود. آن زمان گویی باران سیاه از آسمان میبارد. سیاهی که بر دل پرنده و درخت مینشیند و آن را تیره و تار میکند.
ارتباط والدین و فرزندان آنقدر عمیق و لایهلایه است که وصف نشدنی است. محبتهای پدر و مادران بیدریغ است و بیمنت و چشمداشت. حاضرند تمام درد و آلام برای خودشان باشد تا فرزندانشان. رابطهای بسیار خاص است در بین ارتباطات زمینی. زلال است و خالص.
به تو اندیشیدن
به تو می اندیشم
هر گاه که در زندگی کم می آورم
هر گاه که از دنیا سیر می شوم
هر گاه که جهل وجودم را تاریک می کند
هر گاه که احتیاج به نور دارم
هر گاه که از نامردی های روزگار به تنگ می آیم
هر گاه که از نامرادی های سرنوشت نالان و ناامید می شوم
هر گاه که اشک مظلومان تاریخ را نظاره گر هستم
هر گاه که دوست و دشمنم را نمی توانم تشخیص دهم
هر گاه که از دوست نادان ضربه می خورم
هر گاه که صابون دشمن آگاه و مکار به تنم می خورد
هر گاه که عمق نفاق دشمن، لرزه بر تنم می اندازد
هر گاه که بی عهدی ها را از نمازخوان ها می بینم
و وفای به عهد را از آن تازه داماد نصرانی!
هر گاه که جای خوب و بد عوض می شود
هر گاه که بدها در جامعه به رشد مادی می رسند
هر گاه که خوبها سعی می کنند همچنان خوب باقی بمانند
هر گاه که خوبها مجبورند ستارالعیوب باشند
هر گاه که بدها از ستارالعیوب بودن خوبها سوءاستفاده می کنند
هر گاه که بین انتخاب اصلح با صالح مقبول به شک می افتم
هر گاه که نمی توانم اهم را از مهم تشخیص دهم
هر گاه که دلم صدای آواز پرندگان آزاد از قفس را می طلبد
هر گاه که قلبم تشنهء دیدار آرامش اقیانوس آرام می شود
هر گاه که لرزش اراده ام، صلابت کوهها را نظاره می کند
هر گاه دشت نوازشگر نسیمی فرح بخش را تصور میکنم که در مقابل ستمگران عالم تبدیل به غرش طوفانی، سهمگین خواهد شد.
به تو می اندیشم
به یک انسان کامل
که جانشین خداست روی زمین
و چشم امید خوبان عالم
به تو می اندیشم
وخدا هست
تمرین دهم از ماه اول🍀
بیشتر به معنی ومفهوم کلماتش فکر کردم کلماتی که در عین سخت بودن ، زیبا بودند مثل رگم را میگسستم
یااکسیر جاری مهر .شاید معنای انها را نتوانم بنویسم اما با خواندنشان حال خوبی بهم دست میده.ومفهوم کلی، من را از نا امیدی به امید میرسارند از خودکشی به حس زیبای عشق
والسلام
شعر گام :
دلم میخواد برم
دور بشم و دیگه به هیچ انسان و هیچ احساسی برنگردم
دلم میخواد به مرگ مبتلا بشم و دیگه هیچ کس نتونه ترکم بده
دلم میخواد دیگه بغض نباشم فقط ببارم
دلم میخواد خودکار نباشم پاک کن بشم همه چیزو پاک کنم
دلم میخواد دیگه عاشق نباشم به تنفر دچار بشم
دلم میخواد دیگه دریا نباشم یه خشکسالی تموم نشدنی بشم
دلم میخواد شب باشم از روز بودن بدم میاد
دلم میخواد سیاه باشم از سفید بودن بیزارم
دلم میخواد…..
به نام خدا
تمرین رونویسی: رو نویسی با شعر گسستن یا گسستن؟
در قعر کج خیالی ها سخت گرفتارم.تک تک لحظه ها ،ثانیه ها، ساعت ها،برایم پوچ شده،عقربه ساعت چنان موج ، چرخشی ست که فقط یک دور 360 درجه میزند.
زندگی برایم پوچ ترین جغرافیای درک است.
خود کشی سوالی ست که مدام ذهنم را قلقلک میدهد، شمانم را میبندم و به آن فکر میکنم:
….
توی وان حمام نشسته ام آب سرد را روی سرم میریزم نگاهم به تیغی که در دست راستم دارد می افتد قصد دارم محکم روی مچ دست چپم بکشم. تیغ را روی دست چپم میگزارم درست روی شاهرگش .برای یک لحظه ناخود آگاه دستم را عقب میکشم ، تردید سراسر وجودم را فرا گرفته است، این بار ذهنم را قفل میکنم تا افکار و تردید ها مهمان ناخوانده نشوند،
در لحظه اتفاق افتاد :
…
تیغ را روی دستم کشیدم ، خون فواره میزند برای لحظه ای از سرخی رنگش میترسم.پشت سر هم خون از شاهرگم قطره قطره مشت مشت سرخ و سرخ روی پوستم میخزد.سرم را به دیواره ی وان تکیه میدهم، احساس سرما میکنم، ضعف و درد وجودم را فرا گرفته ، دهانم خشک شده تشنه ام انگار خوابم می آید،
یک هو از جهنم وعده داده شده اش ترس به دلم افتاد، شاید پشیمانم، سرخی خون را که میبینم حس پشیمانی ام پر رنگ تر میشود.به در میزنم تا کسی نجاتم دهد، حالا که فکرش را میکنم میشد کمی بیشتررو در روی مشکلات لعنتی ام بیاستم و از خودم زندگی را طلب کنم.
چشمانم را باز میکنم، دهانم خشک شده، انگار تمام آن لحظه ها را در خیالم زندگی کرده ام
نه ، من نمیخواهم به این زودی ها جا خالی بدهم.
اطرافم را نگاه میکنم، خدارا شکر که خیال ها واقعی نبود، پنجره هارا باز میکنم، هوای دلچسب نیمه شب را به ریه هایم و سکوتش را به ذهنم هدیه میدهم. هنوز هم خوش حالم خیالم وافعی نبود؛ یک قلوب آب خنک تشنگی ام را رفع میکندهوز هوای تازه را با تمام وجود لمس میکنم.
سر میچرخانم جا نمازم را گوشه اتاق میبینم . دلم هوس خلوت با خدارا کرده .آب سرد که روی صورت و دست هایم ریخته میشود حس و حال ملسی به پوستم تزریق میشود.
روبه قلبه میایستم و نماز میخوانم دست خودم نیست ناگهان تمام دلتنگی هایم اشک میشوند و مثل یک آبشار مینیاتوری روی گونه ام روان میشود.
نمیدانم اذکار نماز را درست خواندم یا نه اما در این لحظه خوب میتوانم لمس کنم حس داشتن را،کلمه به کلمه اش دلتنگی های قلبم را آّ میگیرد و خاک هایش را پاک میکند نماز ام که تمام میشود سر به سجده میگذارم و این من افسرده حال را در آغوش خدا حل میکنم و ناخواسته شانه هایم از گریه میلرزدند.در تک تک سلول هایم جاری میشود و جریان خون در رگ هایم انگیزه برای حرکت پیدا کرده اند.و به قوا آواک در حجله چراغان عشق بوی تو میورزد.حس میکنم ملودی های غم بارم با تو ترانه ای میشوند برای زندگی.
سخت است بخواهی دریا شوی و به اندک آبی قانع شدن
رود در آرزوی دریا شدن جاری میشود
نمیشود یکبار نفس عمیق بکشی و روزها بدون اکسیژن سپری کنی
باید جاری باشی هرچند آبراه های کوچک
باید نفس بکشی تا خون در سفر زمان انگشتانت را به حرکت درآورند
و دستان معجزه آفرین شوند
روزها یکی پس از دیگری در گذرند
و عقربه های ساعت شیطنتهایشان زیاد
کوله بارت را ببند سفر باید کرد
سفری بدون توقف بدون بازگشت…
به دریا باید رسید و شاید از آنجا پرواز باید کرد
مانند پولاد
که آیت استقامت است
اما به دوام
و اقامت
نمیاندیشد
حالا که عمیقتر این جمله میخوانم میتوانم هزاران کلمه در باره همین جمله بنویسم! مثل فولادی که نمونه ای از استقامت است اما به این خصلت خودش توجهی نداره! به خودش غره نمیشه مانند دریا که به خروشان بودن خودش توجه ای نداره مانند قطب که به نور خودش توجه ای نداره من هم از خودم و خصلت هام میگریزم و به تو فقط فکر میکنم! تمام فکرم تویی! نمیدانم شاعر منطورش معبود بوده یا معشوق! نمیدانم شاعرش آن زمان به چه چیزی فکر میکرده ولی باری فرقی ندارد در هر صورت از خود بینی ، کبر و غرور دور میکنند خودشان را برای هدفی بالاتر!
فاطمه یاد بگیر! برای هدفی بالاتر باید به استعداد هایت بی توجه باشی! مغرور نشوی! من کی و کجا به خودم مغرور شده ام؟ کی این خود بینی باعث شده به هدفی بالاتر نرسم و چشمانم بر روی چیز های بزگتر بسته شود؟ نمیدانم چقدر هزین گزافی داده ام برای غرور های نا به جایی که داشته ام! مهم کار کردن و تلاش است نه استعداد!
شعر گام،این شعر برای من تداعی کننده ی آفرینش انسان و فلسفه ی ورود او به عالم خاک است. برهنه زاده ام مجاز از این است که انسان با روحی پاک و معصوم وبری از همه وابستگی های دنیایی آفریده شده است.برهنه زیسته ام و برهنه ام ،حال انسانی را شرح می دهد که در این عالم خاک هست اما خاکی نیست و روح مقدسش را به تعلقات دنیا آلوده نکرده است.
فرود آی،بسرای،برخیز و بگریز
خداوند از روح منزه و مقدس خودش،پرتویی را به هر یک از ما بخشیده است کالبدی مادی را به ما امانت داده است تا ظرف این روح مقدس باشد.چه عنایتی بالاتر از این که هریک از ما ذره ای هستیم اما نه جدا افتاده و تنها بلکه متصل به ذات اقدس خداوند که منشا ومبداهمه ی ما خود خداست ولا غیر.خداوند به هریک از ما عنایت کرده است وتک تک ما را از بین همه ی مخلوقات عالم انتخاب کرده است و این فرصت را به ما داده است که از عالم نور به عالم خاک بیاییم.
زندگی خاکی برای ما چون سفری است که از مبدا دیگری شروع شده وبه مقصدی متفاوت از خاک منتهی می شود.مسافری یا مهمانی هستیم که مدتی کوتاه را در این عالم خاک زندگی می کند و دوباره به سرزمین خودش برمی گردد.خداوند این چنین اراده کرده است اما چرا؟ چرا خداوند مارا برگزیده وبه عالمی متفاوت از آنچه که بوده ایم،آورده است؟برای زندگی نباتی حیوانی یا برآوردن تمناهای جسمانی یا ظلم وتعدی و جنگ و… .همه ی این ها را گیاهان و حیوانات هم می توانند انجام دهند.با این که توحش را به حیوانات نسبت می دهند اما آنچه که انسان در عالم خاک کرده و فتنه هایی که به پا کرده،هیچ حیوانی حتی خونخوارترین و وحشی ترین آنها هم نکرده اند.
خواست خداوند بر این بوده که پا به عرصه خاک نهیم.زتدگی فرصتی است،سفری است نه بالاتر آزمایشی است از جانب پروردگار برای ما.قرار براین بوده که ما به عالم خاک بیاییم ودر بوته آزمایش قرار بگیریم تا ادعاهایی که در عالم زر داشتیم را اثبات کنیماین فرصت به ما داده شده تا فرود آییم اما نه برای خاکی شدن بلکه برای تعالی روح وبالاتر رفتن و نزدیکتر شدن به خدا.
آمده ایم تا هریک از ما ترانه ی خود را بسراییم،برخیزیم و نقشی را در صحنه ی روزگار از خودمان به یادگار بگذاریم ودر نهایت بگریزیم ازاین عالم خاک و دوباره به عالم معنا،همان جایی که از اصل متعلق به آن بودیم،برگردیم.
نقش دوران را بدینگونه باید پرداخت:باران سیاه،پرنده بی راه، درخت بی راه،زمان پرسان،دل جویان،زمین چاک چاک،آسمان کاواک. این قسمت به نظر من، نجوایی بین یک انسان و خداست. اعترافی از جانب اعماق وجود یک انسان نسبت به معبود و خالقش که به عجز و هیچ بودن خودش در برابر پروردگارش اعتراف می کند،خلوتی دوگانه بین یک مخلوق عاجز و خالق مهربان و قدرتمندش.انسانی که همه راه های ممنوعه را رفته واز خط قرمز ها عبور کرده وبه انتهای زندگی اعماق روحش رسیده،به ته تنهایی رسیده و حال سروبال شکسته نه همه وجود شکسته برگشته،به پوچی رسیده واز همه جا خسته،ظرف وجودش لبریز شده از گناه وخطا،حالا که همه مرزها را زیر پا گذاشته وبه انتهای همه انتهاها رسیده،نادم و پشیمان ومعترف به عجز خوددر برابر یگانه ی قادر و بخشنده برگشته.
نقش دوران بدینگونه باید نوشت یعنی همه ذرات عالم،باران، پرنده، درخت،زمان،دل،زمین و آسمان همه با هم و بیشتر ازهمه فرزندان آدمی این راه را رفته اندوحال راه گم کرده حیرانند.حال در برابر پروردگار عالم نادم وسر شکسته،زانوخاکساری به زمین زده اند وبه عجز خود وهمگان اعتراف می کنند.
همه باید بدانند که یگانه مقصد و مقصود عالم تویی وبس،همه باید به سوی تو بازگردند،همان گونه که از تو به وجود آمده اند.همه ذرات کائنات باید این را بدانند و عمل کنند که باید پازل های زندگی خود را چه در ظاهر و چه در اعماق وجود طوری بچینند که نقش تورا تداعی کنند.
به تو اندیشیدن
تمام وجودم تورا طلب میکند.
در زندگی سختیهای زیادی کشیدهایم و برای رسیدن به آرامشی که اکنون داریم، تلاش زیادی کردهایم. از جابهجاییها و شهربهشهر عوض کردنها گرفته تا دوری از خانواده و فامیل که سالهای اول عادی بود ولی رفتهرفته، غم دوری از پدرومادر بر قلبم فشار میآورد. و تمام این سختیها وقتی تورا کنار خودم احساس میکردم، آسان میشد.
همین کنار هم بودن و غموشادی را باهم گذراندن، باعث شد که وابستگی و عشق و علاقهمان بههم بیشتر شود. وقتی به تو میاندیشم به خود میبالم که همراه زندگیام تو هستی و دیگر هیچ سختی برایم سخت نمیشود. با تو همهی ناهموارها، هموار میشود.
حتی وقتی از کسی ناراحت میشوم و تحمل حرفهایش برایم سنگین میشود، به یاد تو که میافتم و گرمایی که از وجودت کنار خودم احساس میکنم، دیگر بار آن ناملایمت بر دوشم سنگین نمیشود.
وقتی تو را دارم همهی دنیا مال من است.
اگر ساعتی پیش رگم را میگسستم، اکنون خون جسته بود و من وارسته بودم.
معنی: اگر ساعتی پیش رگم را میزدم، حالا خون رها شده بود و من آزاد بودم.
در من اما خاراییست که سخت میپیوندد که سخت میگسلد.
معنی: در وجود من سنگ خارایی است که سخت جفت می شود و سخت از هم باز می گردد.
با مردی نشستم که به داشته و بوده ، شاکر بود و میآسود.
معنی: با مردی هم نشین شدم که به آنچه داشت و الان دارد، شکرگذار بود وآرامش داشت.
و زمان را بهمثابه فرجامین کلید میستود.
معنی: و زمان را به اندازه ی آخرین کلید ستایش می کرد.
از وی گریختم. و زمان از من گریخت.
معنی: از او فرار کردم و زمان هم از من فرار کرد.
اکنون با خونی همچنان در بند و جانی عجین با شک خود را در برابر نشستهام.
معنی: حالا با خونی که اسیر است و جانی که در آن شک به وجود آمده، رو به رویش نشسته ام.
و میبینم این شب هم آخرین شب نیست.
خروشم را به خواب و خمود و شتابم را به غنود فرمان میدهم.
معنی: زندگی ام را به خواب و خشک شدن خون، و به سرعت در خواب می روم.
و آینههای سرخ و سپید خونم در دالانهای سبزِ مهر تصویر تو را چشم به چشم میتابانند.
معنی: در خون و رگ من، در رگ های سبزم که جای مهر توست، تابش آن تصویر چشمان توست.
در حجلۀ چراغان عشق بوی روشن تو میوزد و من با هزاران نگاه حیران اکسیر جاری مهر رامیسرایم.
تمرین رونویسی برایم یاد اور مشق شب های دوران کودکی و نوجوانی است دفترچه ای که به این کار اختصاص داده ام یک دفترچه فانتزی است ک مرا بیشتر با خودش به دنیای رنگارنگ کودکی ام می برد . وقتی از روی نوشته ها میخوانم و می نویسم انگار برای خودم املا می گویم درست مثل زمانی که پدر نبود و مادر وقت نداشت . به واژه ها و جمله بندی ان ها توجه می کنم گاهی برای درک یک جمله چند بار متن را از ابتدا تا انتها می خوانم رونویسی از شعر گام مرا به اصالت و حقیقت حیات می برد ان چیزی که ما می بینیم و ان چه که در واقعیت هست به رازهای کشف نشده به حقیقت جاودانگی به عشق به میعادگاه و لحظه دیدار …
بلند بلند می خوانممثل زمانمدرسه ایتدایی
در مورد تمرین رونویسی، خیلی دوستش داشتم و از انجامش لذت میبردم. خصوصا متن هایی که درباره ی فنون نوسیندگی بود. داستان «تنبلی» خانم ناتالیا گینزبورگ را هم خیلی دوست داشتم. اگر از روی متنی معاصرمینوشتم، شاید می توانستم بعد از آن آزاد نویسی کنم ولی بعد از شعر اصلا. خیلی اهل شعر نیستم.
در مورد تمرین رونویسی، خیلی دوستش داشتم و از انجامش لذت میبردم. خصوصا متن هایی که درباره ی فنون نوسیندگی بود. داستان «تنبلی» خانم ناتالیا گینزبورگ را هم خیلی دوست داشتم. اگر از روی متنی معاصرمینوشتم
تمرین دهم
سلام و عرض ادب
استاد بزرگوار، هیچ حس و فکری مهمان وجودم نشد که بخواهم درباره آن بنویسم. در واقع نتوانستم با این شعری که گذاشتید ارتباط برقرار کنم. با این حال تمرین رونویسی را شروع کردم. یک دفترزیبا برداشتم. کتاب «رنجهای ورتر جوان» را هم برداشتم. دارم از قسمتهایی از این کتاب که برایم زیبا و دلنشین هست، رونویسی میکنم. قلم گوته زیباست و از رونویسی اش لذت میبرم. استاد عزیز، شما کتابی از این دست را بهخاطر دارید تا برای رونویسی به من پیشنهاد کنید؟!
سخن گفتن کلمات هم زیباست.آنها هم پشت آن چهره ساکتشان حرفهای زیادی را برای گفتن دارند..کلمات را میگویم.
اما این یکی….
این یکی جملگی متفاوت است و در عین حال ، حرفهای زیبایی را در آشکار و نهان خود جا داده است.
اما همه حرفهای زشت و زیبای جهان حداقل یک نکته اصلی دارند.
و این نکته اصلی در هرمتن،شعر،پژوهش و یا… از نظر دیگران متفاوت است. منظورم از نکته اصلی همان هدف نوشته ایست که خوانده ایم.
بنظر من حرف اصلی این شعر اینجاست… می خواهد بیاموزد،پرواز را،آزادی را،رها بودن را…
این شعر سخن از آزادی و آزادگی می گوید…
دردی که در بسیاری از سینه ها پنهان است. چیزی که خیلی ها از داشتن آن محروم اند.
رها بودن از قید و بند هرچیزی.
اما در عین حال شاعرش از استرس و اضطرابی که پس از آن آزادی چه خواهد شد؟رنج می برد.
و این نکته ایست که شفاف است.
بیایید جور دیگر ببینیمش.
شاید هم این بهای آزادی است.
آری همینطور است؛می شود ترس را بهای آزادی دانست.
ترس از اینکه وقتی از همه چیز رها باشی،هیچ چیزی غیر ممکن نیست.
مثل پولاد بودی شاید برای همین کسی باور نمیکرد که کرونا با توهم مثل دیگر سالمندان رفتار کند ،اصلا مگر تو سالمند بودی؟!من که هیچ وقت تصور نکردم تو پیر باشی با این که فقط سی درصد بینایی داشتی و صورتت پر از چین و چروک هایی شده بود که زیبایی جوانی ات را به تاراج برده بودند ولی قامت بلند و اندام موزونت باور این که شاید واقعا پیر باشی را دشوار میکرد شایدم علتش این بود که بر خلاف تمام سختی ها باز هم همیشه ظاهرت مرتب بود و به خودت میرسیدی جدای از اینها مگر همین چند وقت پیش نبود که خودت تنهایی آن اجاق گاز سنگین را از آشپزخانه به حیاط بردی و پیش از رسیدن ما چنان شسته بودی اش که انگار تازه خریداری شده بود!و ما چند نفری به سختی توانستیم به جای اولش باز گردانیمش!
اصلا تقصیر خودت بود که همیشه به فرزندانت میگفتی من شیرم نگران من نباشید فکر خودتان باشید، پس چه شد که گذاشتی ویروسی به این کوچکی تمام جانت را مثل خوره ببلعد؟و حتی دم برنیاوردی تا کسی ازتو مراقبت کند؟ شاید هم فکر جان آنها را میکردی ،از وقتی که رفتی و مادرم را در بیمارستان با آن چشمان باز و به سقف دوخته شده و تنی که در تصرف کویید 19 بود جاگذاشتی هزاران سوال روحمان را میخراشد و رفتنت را برایمان دردناکتر میکند، ما مانده ایم و هزار چرایی که تو دیگر پاسخشان را نمیدهی،شاید گمان کردی از پس این یکی هم مثل هزار مشکل دیگر برمیایی؛شاید به نظرت وقتی که در بیست و هفت سالگی با 5 بچه قد و نیم قد و یک جنین سه ماهه در شکم بیوه شدی و بدون کمک هیچ احدی زندگی را اداره کردی پس میتوانستی از پس این یکی هم بربیایی!شاید هم خودت ترجیح داده بودی که نمانی پیش از اینکه مجبور شوی برای زندگی به خانه ی بچه هایت بروی حتما میدانستی که شاید زنی مثل تو بتواند بی هیچ منتی شش بچه را به تنهایی در یک خانه روستایی فکستنی جا بدهد و با یک چرخ خیاطی هم نان شان بدهد هم سرو سامانشان ،و اصلا فراموش کند که بهترین سالهای عمرش دارد با چرخاندن دسته چرخ خیاطی میگذرد ،وفراموش کند که باید برای درد شدید چشم هایش به پزشک مراجعه کند و عینک بزند! حتما خودت خوب میدانستی همان شش بچه نمیتوانند بی منت مادرشان را در منزل های بزرگ شهریشان جا بدهند ،یکی از ترس زنش و دیگری به بهانه ی راضی نبودن شوهرش !به هر حال بی خودی و بدون هیچ خدم و حشمی که نامت را خانم نگذاشته بودند حتما تمام اینها را میدانستی که بعد از ازدواج تهتغاری خانه وقتی چیزی از شوق جوانی در وجودت باقی نمانده بود تن به ازدواج با کسی بیست سال از خودت بزرگتر را دادی و باهزار گوشه و کنایه به دومین خانه بخت که چه عرض کنم خانه ی کار رفتی که حالا پس از عمری بچه داری و خیاطی ،سالمندداری کنی و هیچ کسم به روی خودش نیاوردکه توهم شاید دلی در سینه داری که ممکن است هنوز آرزویی در آن نفس بکشد تمام دلخوشی ات در تماس های صبح به صبحی بود که با همین شش نفر میگرفتی و با جواب های سرسری تمام میشد و مثل نمکی که همیشه دم دست است کسی سپاس گذار بودنت نبود ،رفتی مثل یک شیر که خودش را زیر منت هیچ احدی نمیبرد تا آخرین لحظه از همسر پیرت نگهداری کردی و وقتی تو ماندی و نیاز به دیگران به فاصله 2 روز یک عدد به رقم متوفیان در اثر کووید 19 ، 26 آبان ماه 1399 اضافه کردی و زندگی مارا برای همیشه بی نمک گذاشتی.
نمیدانم چرا ولی با رونویسی از شعر گام سمت و سوی افکارم به سمت آزادی و سبک بالی رفت. سمت انتخابهای فارغ از نظر و جبر دیگران. فارغ از دیکته مستقیم و غیر مستقیم محیط و جامعه. از آن انتخابهای بی قید و شرط و زنجیر گسیخته. همانها که نظریات دیگران در آن پشیزی نمیارزد.
درخت اما برایم مظهر پابرجاییست، کنار پرنده آزاده شاید درخت احساس ابدیت از نوع زنجیر شده به زمین داشته باشد. اما وابسته است به پرنده. درختی که التماسوار به پرنده بگوید بیا، بر من فرود آی ، به چشم من، عاشق پرنده است. پرنده ای که هرچند زندگی کوتاهی دارد اما بسیار سفر کرده و دیده. پرنده میاید دمی به التماسهای درخت کنارش مینشیند و در آخر بال میگشاید و میگریزد که خلقتش با یک جا نشینی سازگار نیست. اما گریز پرنده این ثبات و پا برجایی درخت را پایان نمیدهد.
به تو میاندیشم و به شبی سرد که تو را نادیده به سفر خواهم رفت و نوازشهای باد که بر پلکهای فانوست بوسه میزند ورویای غنچه را پر پر میکند به تو می اندیشم به فرشتگان تغزل در کارگاه خیال به مساحت گسترده ای ز دریاها و چشمان من، چقدر تشنه ام، ای کاش ساقیان سحر مرا پیاله ای ز افتاب میدادند به تو میاندیشم چشمانم را وجب وجب در امتداد کوچه کاشته ام به شوق حضور دوباره ات عزیز من رگ رگ هستی من به تو می اندیشد و بادی سرد که رویای غنچه را هاشور میزند ،تو فصل پنجم خوشبختی منی به تو می اندیشم چشمانم را وجب به وجب کوچه کاشته ام و سنگینی نذری که بر سینه دارم بگو تا ضریح چشمانت چند خورشید فاصله است؟
به تو اندیشیدن
عاشق که میشوی به آدم دیگری تبدیل میشوی. انگار به یکباره بزرگ میشوی. شکننده تر میشوی اما مقاوم تر. شاید خیال کنند شکنندگی علامت ضعیف بودن است اما نه! در عشق با هر اتفاق، روحت قد میکشد و بزرگ شدنش را به تماشا مینشینی. تلاش میکنی، میجنگی برای به دست آوردن کسی که شده همه ی دنیایت.
اگر فراق بیافتد بینتان، با هر قدم که معشوق دور میشود، تو میشکنی اما بااراده تر میشوی، خود را تسلی میدهی به اینکه نباید تسلیم شوی، شاید روزی برسد که دل معشوق نرم شود و بشود قد یک عمر کنارش نفسی تازه کنی.
به نظرم قوی ترین آدم ها آنهایی هستند که معشوقشان را از دست داده اند اما هنوز زندگی میکنند.
مستحکم هستند مثل کوه
دلشان مواج است و متلاطم مانند دریا…
دلم گرفت اشک تو چشام پر شد پشت متنت یک حقیقت تلخ بود واقعی بود الکی نبود چون احساسی از حقیقت بهم داد.ممنون که واقعیت عشق انقدر قشنگ به تصویر کشیدی.
به تو اندیشیدن
نمیدانم چرا با خواندن این شعر ورونویسی اینها به ذهنم آمد
نمیدانم دلیلش چیست آزادگی را میگویم باید این صفت در تو باشد با ژن های تو آمیخته باشد مثل استقامت در فولاد مثل غرور دریا باید در وجود آدمی باشد یاد گرفتنی نیست ذاتی است هر چقدر هم که به انسان یاد بدهند اگر با گوهر وجودش آمیخته نباشد موقع نیاز به کارش نمیآید.
نمیدانم کجا خوانده ام (عشق باید زیباترین حالت ٱزادگی باشد نه بدترین حالت بردگی)
به فرموده ی حضرت علی علیه السلام (بنده ی دیگران نباش که خداوند تو را آزاد آفریده)
گسستن یا گسستن؟
زندگی در تقابل با مرگ . آیا به راستی مرگ پایان است؟ زندگی بند همین خونی است که در رگ ها جریان دارد ؟ آیا اگر زندگی با مرگ پایان پذیرد در ورای این نابودی ، وارستگی به انتظار نشسته است ؟ چه کسی به راستی وارسته است ؟ آن کس که به سر حدی از کمال رسیده است که نه غصه ی نان دارد و نه غم آب . حتی اگر هیچ یک را در بساط زندگانی نیافته باشد . نه دل نگران از آینده است و نه شرمسار از گذشته . اگر به چنین مرتبه ای رسیدی و یک دم را غنیمت شمردی ، کل زندگی را یافته ای و اگر جز این باشد باخته ای و زمان را از دست داده ای هرچند اگر صدها سال خون در رگهایت در جوش و خروش باشد . همه چیز در گسستن معنا می شود . گسستن از زندگی و حیات و یا گسستن از بند حسرت ها و ای کاش ها .
به تو اندیشیدن
شعر بسیار زیبایی است که توصیفش مرا به یاد وجود مبارک پیامبر اعظم انداخت و توصیف روح مبارکش بود ، در عین استقامت ، به دوام و بقا و اقامت در این دنیا نمی اندیشد و خود را متعلق به جاودانگی در سرای دیگر می داند . مانند امواج دریا خروشان و ابدیست اما پرستش برای او وسیله است نه هدف . یعنی عبادت هیچگاه برای او تبدیل به عادت نشد . قلبش به سفیدی قطب و گرمای استواست اما راحتی و آسایش خود را با محنت هدایت و انجام وظیفه رسالت عوص نمی کند . خودش در حال رشد و ترقی است اما هیچگاه دچار تکبر و غرور نمیشود .. و هیچ خودی برای خود قائل نیست ، هرچه هست اوست و اوست ، ذوب در یار و محبوب واحد احد .
با مردی نشستم ک ب داشته و بوده شاکر بود ,ایا واقعا چنین ک مینمود مینمود باورش اما سخت است
به راستی ک چند ساله بود ?!انگاه ک ب این مهم رسید چند ساله بود ?
گویی همان زمان ساعت ها برایش از حرکا ایستاده ,زنده شده و زندگانی را از نو ب اغاز نشسته استو تولد دوباره اینک برایش معنا میابد .
جسارت است ب زندگانی اما همین است ,بعد از قرن ها حیات ادمیت شاید همین است ب دور از حسرت ها و رنج ها زیستن و شاکر بودن ب انچه داشتن و بودن .
اما برای من همان منه حسرت خور نادان ,امشب هم اخرین شب نیست که طوفان عظیم نداشته هایم و سیل نرسیدن ها دو باره و دوباره از چشمانم جاری شده و خواب را از من ستانیده.
گام
زندگي هميشه يك موهبت نيست.گاهي تورا،توانت را و اميدهايت را به بند ميكشد و تو شاهد پرواز همه ي اينها خواهي بود بدون اينكه بتواني كاري كني . همان موقع هست كه هيچ زيبايي در زندگي به چشمت نمي آيد، نه ميبيني،نه احساس مي كني ونه لذت ميبري.در جستجوي معناي زندگي ناكام مي ماني و در حاليكه هنوز زنده هستي بدرود مي گويي.
گسستن یا گسستن؟
خون گاهی به خودی خود نمیتواند حیات را به جریان بیاندازد، آنگاه که دستانی باشد که منتظرشان باشی، آنگاه که چشمانی باشند که امیدشان باشی، آنگاه که خیالی باشد که تو در آن برقصی با نسیم هر فکری که از سری بلند میشود را میشود گفت که زنده هستی. آری زنده بودن فقط به معنی نفس کشیدن و جاری بودن خون در رگ ها نیست، بلکه به معنی غلیان احساسات و جوشش مسئولیت ها در وجود آدمی است. زمانی که میخواهی به حیاتی که نباتیاش میدانی پایان دهی، زمانی که روبروی خودت در آینه میایستی و همه تلاشت را میکنی تا جراتش را پیدا کنی که آن لحظه را آخرین لحظات عمرت قرار دهی، کافی است یک جفت چشم نگران، دستانی لرزان و دلی بیقرار یادت بیاید تا دست هایت شل شوند و بیآنکه بخواهی حیاتت را طولانی تر بدانی. آری اینگونه است زندگی و زنده ماندن، ما هوا را نفس میکشیم، غذا را میخوریم و حرکت میکنیم؛ درست است، اما با عشق زنده میمانیم، در غیر اینصورت فقط یک حیات نباتی است که هر گیاه و موجود زنده دیگری در این کره خاکی قادر به انجام آن است.
عشق همان یگانه تفاوتی است که باعث میشود ما خود را اشرف مخلوقات بدانیم وگرنه خلاقیت، قدرت تکلم و کار گروهی و … را دیگر گونه های جانوری هم دارند و به خوبی هم از آن استفاده میکنند، اما عشق، یگانه صفتی است که فقط انسان ها آن را دارند و تنها تمایز ما محسوب میشود.
افكار من پس از رونويسي از شعر به تو انديشيدن 🌹
(شعر زيبايي بود)
پاهايش تا زانو در برف فرو رفته اند، پوتين هاي نارنجي رنگش تماما سفيد مي نمايد،خميده به جلو حركت مي كند، با احتياط اما محكم، همچون نقطه اي سياه در دل سفيدي برف بنظر ميرسد.
بارش برف تندتر و تندتر ميشود،مژه ها و ابروهايش سفيد شده اند ، چشمانش از سرما ميسوزند،شالي كه محكم دور دهان خود بسته سنگين شده، از برف، از يخ، از بخار نفس هايش.
راه رفتن سخت تر ميشود اما او همچنان به جلو حركت ميكند.چشم هايش به جلو خيره نميشوند ، به دنبال پايان مسير نميگردد، به عقب هم بر نميگردد او فقط ميرود مقاوم و با اراده.
انقدر به هدف خود ايمان دارد كه نه لحظه اي پشيمان ميشود و نه لحظه اي دلسرد ميشود. گويي فقط براي رسيدن به هدفش زاييده شده است، به هيچ چيز جز هدفش نمي انديشد.
با خواندن این شعر رشد و ترقی انسان برایم تداعی شد رشدی که باعث کمال می شود
حس اینکه اگر پخته باشی دیگر هیچ وقت خام نمی شوی و افسون ظاهر هیچ کس و هیچ چیزی نمی شوی
ولی اگر داغ باشی مسلما روزی یا لحظه ای بعد سرد می شوی
در واقع وقتی پخته باشی و سراسر تجربه از سختی و شیرینی های زندگی همیشه به درون خودت نگاه می کنی همیشه به رشد ترقی و پیشرفت و پیشروی فکر می کنی
مقاومی و برای تمام اهدافت برای رسیدن به کمال همه تلاشت را می کنی تا از خامی و بی تجربگی در هر زمینه ای دور باشی و با تجربه هایی که به دست می آوری پخته تر و باتجربه تر شوی تا بتوانی تاب و توان بیشتری داشته باشی برای سختی هایی که در ادامه راه در انتظار تو هستند که با آزمونی جدید تو را امتحان کنند که اگر باز هم پیروز شوی به مرحله بعد راه پیدا کنی
به تو اندیشیدین
انسان اشرف مخلوقات است. زمانی که خدا آدم را آفرید به همهی فرشتگان گفت سجده کنید. ابلیس که فرشتهی عزیز خدا بود گفت من سجده نمیکنم. او از درگاه خدا رانده شد و به صورتی شیطانی و مرموز وارد روح آدمها شد. و حالا یاد نظریهی فروید افتادم. فروید میگه: انسان سه سطح شخصیت داره. ناهشیار، هشیار، نیمه هشیار. و سه ساختار شخصیت به نام نهاد و خود و فراخود.ناهشیار یا همون حس عمیق ما به زندگیمون و آینده مون همیشه بیشترین ضربه ها رو به ما میزنه.همیشه عین یه اسبی که دلش نمیخواد بره تو جاده فرعی و صاحبش باید محکم افسارشو بکشه و به زور ببرتش ناهشیار با ما همینکارو میکنه، تا هر زمانی که ناهشیار ما رو هدایت کنه هیچوقت زندگی و آینده بر وفق مرادمون نخواهد بود.به نظرم تو قسمت نهاد که نیازهای ما رو تشکیل میده انگار شیطان خیلی دخیله. خیلی فضولی میکنه.شیطان هیچوقت نمیذاره ما به راحتی و آرامش راه درست مسیر زندگیمون رو انتخاب کنیم. اما انگار باید سجده نمیکرد تا آدمهای سپاسگزار و ناسپاس مشخص بشن.ما توی دنیامون آدم خوب و بد نداریم چون هممون یه روزی کودک بودیم. ذهن یه بچه مثل یه لوح سفید میمونه که ادمها و دنیای پیرامونش اون رو خط خطی و سیاه میکنن!
گام 20-9-99
نوشتن در مورد این شعر چالش بزرگی برای من بود.شعری است که هرکس می تواندبرداشت متفاوتی از آن داشته باشد .
همه ی ما با دست خالی به این دنیا می آییم و با دست خالی از این دنیا خواهیم رفت .برای کسی که در جست و جوی نشانه ها است همه ی دنیا نشانه است همه ما یکی هستیم ویکی نیستیم .اگر بخواهیم با چشم دل به دنیا نگاه کنیم ما همان پرنده در حال پرواز هستیم ما همان درختی که نیمی از ریشه هایش از خاک بیرون زده هستیم .اما همیشه نگاه کردن راحت است و دیدن سخت است .اگر می خواهی به چیزی برسی خودت باید به خودت کمک کنی هیچکس پشت تو نخواهد بود بجز خودت.برای انجام هرکاری زمانی مشخص است و نباید از زمان آن بگذرد.برداشت تو از زندگی با دیگران فرق دارد هرکسی باتوجه به ظرفیت شخصی خودش میفهمد شاید تو در دل آسمان سیاه هم روشنی و امید ببینی اما برای کسی که نخواهد ببیند آسمان سفید هم ناامیدی است. اگر می خواهی چیزی بدانی و چیزی از زندگی بفهمی باید خودت دست به کار شوی.
به تو اندیشیدن را خواندم
و حالا من هم به رهایی و دل کَندن می اندیشم . دل کندن از خودم برای خودم . به اینکه برای فرار از خودم باید تجهیز شدن و تاب آوردن را یاد گرفته باشم . باید که اینچنین استقامت داشته باشم .که تاب بیاورم درد این رهایی را . کنده شدن درد دارد از خود دست کشیدن یعنی خودت را ندیدن برای دیدن معشوقی . این رهایی و خروج از دایره ی امن خود درد دارد . و باید که جوشید که خروشید . باید قیامتی،به پا شود . آقای فرسی چه زیبا توصیف کرده این جدایی را انگار که یک کتاب را در همین چند سطر جا داده و چه به دل نشست . این یک مسیر است مسیر رهایی از،بند خود . نمی دانم چه سری است در اینکه برای رسیدن به سرمنزل مقصود باید که از خود عبور و گذر کرد ؟ و این بی،شک تاب آوری نی خواهد . تاب بیاوری که به دنبال تأیید دیگران نباشی و مغرور به تعظیم کردن ها نباشی . تاب بیاوری زمانی که طردت کردند دنیا روی سرت آوار نشود . تاب بیاوری قضاوت های بی پایه واساس دیگران را که ذره ای دلت را نلرزاند . باید که رها شد که خودت را جز در او نبینی . خودت که نباشی همه چیز او می شود . برای رسیدن به همه چیز هیچ باید شد . و این هیچ شدن ، بعد از این همه ، همه چیز بودن بی شک بی تاب دارد و تاب آوری می خواهد . واژه به واژه اش به جانم نشست . راستی چطور می،شود این بایدها بشوند ؟ چطور می،شود که همه چیز باشی و خودت ، و بعد هیچ شوی برای یکی ؟ چطور می شود سوخت و گداخت و جوشید و خروشید و قیامتی به پا کرد و استوار و ایستا ماند و اندیشید ؟ اما این را بارها شنیده ام و می دانم که رهاشدن آزادگی می آورد و آرامش . آزادگی می آورد در نهایت یکی شدن با معبود… من این را باور دارم و به این خواهم رسید …من هم روزی رها خواهم شد از خودم …
گسسستن یا گسستن؟
به نظرم شاعر سر دوراهی انتخاب قرار گرفته است از طرفی لحظه ای را تجسم می کند که با خودکشی به زندگی خود پایان می دهد و به آرامش می رسد. از سوی دیگر خودش را به آرامش دعوت می کند تنها چیزی که در این لحظات پرهیاهو و بازی و مرگ و زندگی در ذهنش تداعی می شود تصویر معشوقش است. و وجود محبوب را تنها انگیزه می داند که به او زندگی می بخشد
برگرفته از شعر گسستن یا گسستن؟ برداشتم از اسم شعر آینه که احساس میکنم شاعر بین یک دوراهی خیلی سخت گیر کرده. و توی متن شعر هم اینطور میتونم برداشتم را بیان کنم که شاعر در حسرت گذشته هاست و چه کنم چه کنم های آینده روانش رو پریشان کرده و از معشوق گله منده ولی دیوانه وار عاشقه اونه. احساس میکنم مثل آدمی که درست رو از غلط میتونه تشخیص بده اما راهش رو گم کرده و از همه چیز در حال فرار کردنه و هرچقدر سرعتش بیشتر میشه از مسیرش دورتر میشه.
شعر دوم : گام
دوبار از روی شعر دوم رونویسی کردم
استاد به نظرتون این طبیعیه که من هیچ فکری بعد از دو بار رونویسی به ذهنم نرسید 🧐
شعر سوم
واژه ها غریب بود
زمان زمان زمان زمان
همان یگانه دشمنم
خدای من
زمان زمان
برکت واژه غریبیست نمیدانم چیست چه مزه ایست از کجا می اید و از کجا میرود
نمیدانم چیست اما میخواهمش…
عجیب نیست؟
برکت پای ثابت تمام دعاهایم هست..میخئواهمش سفت و سخت..نمیدانم چرا..منی که دائم حس خسران بر وجودم چنگ کیزند این واژه را منجی میبینم..
بر زمانم بر عمرم و بر جوانیم…دلم برکتی میخواهد که بماند که ببینمش …اصلا من دوست دارم پوزیتیویست بشوم..میخواهم ببینمش تا مطمئن شوم از بودنش…ردپایش را حس تنمیکنم و این مرا میترساند..آخ خدا…یک نخود از ان چیزهایت خب به منم بده…خرجش چیست اخر؟کاش میدانستم….بندگی هم که بله میکنم….یعنی دارم ادایش را در می اورم ولی خب…لیس للانسان الا ما سعی؟؟؟
نه واقعا لیس؟؟؟
خب پس بر سعیی که میکنم پاداش بده..این جرعه عدلی که بر جانم نشست..دوستش دارم…اینکه تو مرا با انچیزها که دادی بازخواست میکنی..اینکه مرا با انچه برایش تلاش میکنم میسنجی…نه انچه حسرت شد..نه انچه نرسیدم…نه انچه فوت شد….عاشق این فرایند محوریت هستم…و خب نتیجه نگرا بودنت…خدایا شکرت…صدای تیک تیک ساعت چند وقتیست که دیگر انقدر منزجز نیست…حالم را بد نمیکند..چون تلاش میکنم و وابسته به نتیجه نیستم///چون دعا میکنم…دلم سپرده ام به انچه برایم میخواهی و اینست که خواب را به هم میزنم با بیداری…چون میخواهم تمام تلاشم را صرف کنم …که حسرتی بر من نباشد…گزشی از من نباشد…میخواهم سبک شوم از بار نکرده هایم
نکرده ای نماند که نکرده باشم…
میخواهم تمامش کنم…تمام انچه باید میکردم و فراتر از ان هر انچه باید من باب استحباب معشوقه ام میکردم..
قربانی کنم همه اسماعیل هایم را یکی یکی …روبرو قبله…حتی ابش نمیدهم حتی یک قطره که فربه تر شود و یختتر از من جان بگیرد برای قربانی شدن و جان دادنش…
میخواهم چنان ببرم از تعلقاتم…که جز او در نظرم نیاید..حتی در نیتم شک دارم..که خالض است؟که مخلصم؟یا که تملق از ترس اتش است؟پس علاوه بر تبارک اقای اقای همه ی اقایون دنیا..
اخلاص هم میخواهم یک نخود …
که یک نخود اخلاص شفیع رسیدنم به توست…میخواهمت چنان که لب تشنه اب را…تورا و معشوقه هایت را…تورا و انچهدر نظرت زیباست…حریصم کمی دیگر هم تقوا بده که یادم افتاد للعاقبه للمتقین…تا متقی نباشم که عاقبتم ختم به تو نمیشود…خب میخواهم ان را هم بزن به حساب…باز هم هست یک دل سوخته میخواهم برای حسینت…برای دردانه دلت….یک دل سوخته…یک ققنوس ….یک نفس نفس زدن برای حسینت….اشکی تا ابد مرگ ندارد و بوی نا نمیدهد…
حلم هم میخواهم برای اینکه بی حساب به بهشت بروم و عزیزانمم را یه انجا ببرم…سعه صدر میخواهم…ظرفیتی بس عظیم که هضم کنم و هضم نشوم…
برخور هایم سطحی و انعکاسی نباشد..
حکمت میخواهم و ظرفیت وسیعی برای دانش …دانشی که نمیخواهم تره بشود تا خورد کنم برای بقیه نمیخواهم فحوای جمله م بشود اینکه ببین و دهن ببند که من حرف میزنم و تو دهان ببند…
گسستن یا گسستن؟
زمان می گذرد و تو می گذری و جان می گذرد .
من نترسم از هرچه گذرد
من نگاهم را به نگاه تو بسته ام
حال تو بگذری یا من بگذرم
باز من نگاهم را به نگاه تو بسته ام .
جان می رود و اشک می رود و آه می رود
اما در این لحظه جانم با جانانم می رود
رود می رود و ماه می رود و آفتاب هم
اما دریا میان رفتنش باز نمی رود .
حال من بگذرم تو بگذری یا دنیا بگذرد
برق نگاهت به میان نگاهم همیشه می گذرد
شعر اول:
دست نیافتنی هستی…
و من گویی به دنیا آمده ام که در نبودت تمام جهان را در جستجوی تو باشم…
از قطب شما تا قطب جنوب…
از شرق به غرب….
تو کجای این جهان هستی که نمی یابمت؟
اگر هزاران بار دیگر به دنیا بیایم باز هم به جستجوی تو خواهم پرداخت…
و این بغض سهم من است…
و تو از تمام اشکهای من بی خبری…
روزی سرزده از راه برس…
و مرا به آغوش بکش…
و بگذار تمام شود غم غربت سالهای جوانیم…
بی خبر از راه برس…
رودي خروشانم من آمده جوششم من بي راهه ها را رفته ام من به راه آمده ام حالا نوبت شكوفتن است در كوير باورم مي خواهم اين بار بالاتر از هر بالايي بپرم جايي كه دست خدا هم به آن نرسد اين بار مي توانم تو فقط نگاهت به آسمان باشد همين
به نام خدا
من به تو اندیشیدن را انتخاب کرده ام.
اولین فکری که در ذهن من بر اثر خواندن این شعر شکل گرفت آن بود که خواننده در حال فکر کردن است.فکر کردن به کسی یا چیزی که آن را به بعضی چیزها نسبت داده است.به پولاد،دریا،قطب،استوا،نطفه، دانه،و چیزهای دیگر.خوب از نظر من هر شعری که یک شاعر مطرح می کند و می نویسد در واقع حال درونی خود را در آن لحظه بیان می کند حالی که ممکن است تا آخر عمر دیگر سراغش نیاید.من خودم بارها شدم مطالبی را بنویسم که تنها در آن حال و هوایی که وجودارم معنی پیدا می کند.برای شاعر ها و نویسندگان هم همین است حال درونی خودر ار بروی کاغذ می آورند.
خوب چقدر زیباست اندیشیدن راجع به کسی یا چیزی که او را با تمام وجود بخواهی.با گفتن فولاد یاد یک تکه آهن سخت افتادم ،بدون آن که بداند چقدر مقاوم است.درمورد دریا صحبت کرد من عاشق دریا هستم بزرگی دریا به من قدرت می دهد و شکوه موج هایش در دلم آشوب به پا می کند.البته شاعر با توصیفاتی از آن ها در مورد آن که درست است دریا با موج هایش از ازل تا ابد سجده میکند ولی هرگز بنده ی کسی نمی شود.بله چه زیباست که تو چون دریا باشی در حال فرود آمدن باشی ولی بروی هیچ ظلمی سرخم فرو نیاوری و نخواهی بله قربان گوی کسی باشی.وقتی شاعر اندیشیدن خود را راجع به قطب می گوید من کمی به فکر گرم شدن زمین و از بین رفتن زیستگاه موجودات قطب افتادم.و این که چقدر ما در قبال موجودات زمین مسئول هستیم.در مورد استوا صحبت می کند و من یاد شرجی بودن و گرمایش می افتم.او در مورد دانه و نطفه که سر منشا موجودیت هستند ومی توانند آغاز گر یک شروع تازه باشند.شاعر با اشاره به قدرت همه ی آن ها به تواضع و بردباری آن ها اشاره میکند: چقدر خوب است من عامل باور ی باشم نماد استقامت و ولی نه سر خم فرود می آورم و نه سراسر وجودم را غرور و خود پسندی می گیرد.و جالب این که فکر کردن به آن شخص یا چیز باعث می شود شاعر بگوید تو خیلی برای من باارزش هستی و او با اشاره به تمامی این ها و خاصیت هایشان از خودش گریز میکند تا با تمام وجود تنها بیاندیشد و بیاندیشد.
از نظر من اندیشیدن ناب ترین حس دنیاست.اندیشیدن واقعی به ما بصیرت می دهدو آگاهی.ما را واردار می کند که هرچیزی را به راحتی نپذیریم و در موردش تامل کنیم.مشکل الان انسان ها به علت وجود سرعت و تکنولوژی نبود اندیشیدن است. انسان ها زود باور هستند و نمی خواهند وقتی یک نفر برای آن ها راجع به موضوعی صحبت می کند درست بودنش را پیگیری کنند.واقعا درست بودن یک مطلب یا صحبت نیازمند تحقیق و جستجو می باشد.ما باید از خود بپرسیم چقدر راجع به چیزهایی که میبینیم می شنویم و مخصوصا میشنویم تحقیق می کنیم و زود آن ها را باور نمی کنیم.بیاییم فرهنگ زود باوری را کنار بگذاریم و کمی بیشتر بخوانیم و بیشتر یادبگیریم.بیاییم نگذاریم اندیشه ی محدودی از انسان ها برای ما تصمیم گیری کنند.از ذهن ها و فکر های پوسیده فاصله بگیریم و اندیشه های نو و نوین را درجهت ساختن راهی روشن پیدا کنیم.هم اکنون نیازمند اندیشه های نو نوین شما هستیم.
خروشان
گدازان
جوشان
به قامت پولاد
به قیامت دریا
به استواری قطب
به ایستائی استوا
از خود می گریزم و بی کرانه به تو می اندیشم
که تو سر آغاز و پایان هر اندیشهای؛؛؛
در هر پلک بر هم زدن و هر دم و بازدمی می آرایَمَت به نوازشهای تقدیر و قاب قلبم می کنم ترنم صدای مهربان پر از غرورت را….چه خوب که هستی و در منی چه خوب که هستم و در توام… چون حل شده ای در آب در تو می جوشم و در من
می خروشی؛بی باده مست هوایت می شوم و آغوش می گشایم بر ماهتاب آسمان شب های دوری… فرسنگها فاصله را سنگفرشِ سلول به سلول وجودم می کنم تا صدای قدمهایت را از دور دستها بنوازند بر تار آهنگین درونم و من رقص کنان اشتیاق ثانیه ها را زندگی کنم.
از خود بیخود شده ی رها در دامان عشق؛؛ با تلنگری از جنس چشمانت تنها؛؛؛ به اسارت بغض در میآید و آرامش ….
و چه لجبازی کودکانه ای ست رفتن…
خط ممتد جاده ها همیشه نوید مسافری است در اعماق مدهوشیَم .
مسافری از جنس تو
راستی هیچ میدانستی مسافِرت را در کوچه پس کوچههای غرور گم کردی و سپردی اش به گردباد سرنوشت؟؟؟
هیچ میدانستی دلتنگی هایم را حباب حباب؛؛؛ فانوسِ شبهای تاریک از خود گریختن میکردم و ها می کردم در آسمان پرستاره ی بیکران؟؟؟
و وای از آن شب هایی که بادبود و طوفان
از خود به کجا باید می گریختم که تورا نمیافتم در آن و ثانیه و لحظه و ساعتش
توآن کوچیده از قلبم من آن کوچیده از شَهرت؛؛؛ تلاقی ابرهای آسمان را سالهاست که زندگی کردهایم و حال مدت های مدیدی ست که دچارم ؛ دچارِ ترس
ترس از نگریستن خود بر آیینه که انعکاس من است در خودش
از انعکاس می ترسم؛ همه چیز از انعکاس شروع شد از همان لحظه که دیدم خودم را در دَوَران چشمان تو و جرقه ای سوزاند برگ برگ بتهای خودساخته ی غرورم را و همچون تبری دهشتناک بر قامت سرد و سنگی ام ؛؛؛مهر لطافت زد و احساسات و من فرو ریختنش را دیدم؛؛ فروریختن خودم را در تو
و تعبیر کلمه ی فروریختن را در جهان خودم به زیبایی به رخ کشیدم برلغتنامه ی همگانی ساده اندیشان
به تو اندیشیدن
به یاد شعر فریدون مشیری افتادم که میگوید به تو می اندیشم ای سراپا همه خوبی به تو میاندیشم.
عاشق همواره درفکر معشوق است وبه اومی اندیشد وقتی عاشق میشوی همیشه درحال فکر کردن هستی درحال جستجو کردن درحال گشتن به دنبال ردی ازمعشوق ، چیزی بی اختیار تورا به دنبالش میکشاند، چیزی دروجود تورا
به فکر وامیدارد که ساعتها بی وقفه به او بیاندیشی، حتی وقتی که میبینی ومیدانی که او هرگز تورا دوست نداشته ومیدانی که او حتی عشق را نمیشناسد قداست عشق را درک نکرده اصلا شاید هیچ وقت عاشق نبوده که بخواهد عشق واقعی را درک کند اما تو بیخیال اینکه معشوق باخود چه می اندیشد به دوست داشتنت ادامه میدهی به راهی که انتخاب کرده ای ادامه میدهی وزمانی میرسد که به این حقیقت پی میبری که به قول گابریل گارسیا عمیق ترین وشدیدترین عشقهای جهان هم حقیقتی ناپایدارهستند.
با سلام.گام✒ای که دربندافکارت اسیری تاکی درمیسراشتباهی قدم ورمیداری زندگی منتظرت نخواهدماند هواست نیست قطارزندگی با چه سرعتی درگذر است در آینه بنگرنقش زمان را گذشته ساعتهاروزهاماها سالها تاکی درجازندهابی هدف ماندن چه کردی دراین همه وقتهای که ازدست رفته چه خواهی کرد درآینده روبه روازخودت گریزان از تلاش گریزان خودت را تسلیم تقدیر کرده ای عجب سرگذاشته ای بی هیچ رقم زده ای ناتوان از سرنوشت خویش تکیه برسیاهی زده ای منتظرکدام معجزه مانده ای خودت راازیادبرده ای حرفی برای گفتن نداری در راهی بی پایان قدم گذاشته ای نه راه برگشتی نه راه ماندنی درمیان آسمان و زمین سرگردانی انگار توراتوانی نیست مگرازبند درماندگی رها کنی خودت را پرپروازت را بازی کنی پریدن بیاموزی با تمام جرات پیش بروی درجبران ناکرده هایت خودت دست به معجزه بزنی شاید این تنها مسیر رهایی توباشد.باسپاس
از رونویسی شعر به تو اندیشیدن .حکایت شیرین ساده وروان اندیشیدن چگونه اندیشیدن.متصل ووابسته به خود به تو اندیشیدن یا رها وازاد از تعلقات .یکی بودن وبه تو رسیدن… بدون هیچ وابستگی به عرض به ذات به تو می اندیشم.. که آفرینش هدف.کمال این است و بس
گام
آدم عاشق فقط درپی بدست آوردن دلبرش است درحالی که دلبربه اوهیچ نظروعلاقه ای ندارداماآدم عاشق هرکاری می کندکه دلش رابدست بیاوردوسختی های راه هم برایش مهم نیست درواقع عشق باعث می شودهیچ سختی ودشواری رااحساس نکندوبرای بدست آوردنش به زمین وآسمان خودرامی زندهرچنددلبرهیچ تعلق خاطری نسبت به اوندارد.
یاد آدمهایی می افتم که رفتارهاشان بخاطر هیچ انگیزه درونی و بیرونی خاصی نیست و کاری که می کنند بر اساس ویژگی شخصیتی خاص خودشان است. برای آنها فرقی ندارد آیا کاری که در حال انجام دادن آن هستند مورد تایید یا سرزنش دیگران قرار بگیرد و به نحوی آن کمال پرستی مضحکی که در خیلی از ما انسانها وجود دارد را تجربه نمی کنند. بالاتر از آن حتی به تایید یا سرزنش ندای درون خود هم توجه نکرده و غرق در کار می شوند. اهمیتی ندارد که نتیجه کار چه باشد خوب یا بد فقط خود را در آن کار غرق می کنند و جوهر وجودی آنها در خود رفتار یا کارشان مستتر است. به نظر من چنین انسانهایی کاملا همنوا با طبیعت و سایر موجودات پنهان و پیدا در حال سرودن نغمه خویش هستند و درگیر بازیهای ذهن نیستند. از روح خالص خود فرمان می گیرند و قدرت انتخاب را فقط برای پذیرفتن تصویر الهی که روح خالصشان به آنها ارایه می کند به کار برده و با نوای آن می رقصند. دقیقا مناسب ترین کلمه را برای عمل آنها همین رقصیدن می یابم. مانند یک رقاص که غرق در نوای موسیقی شده و ندای ذهنش خاموش می شود، شاید بتوان گفت شبیه آنچیزی است که عارفان در رقص سماع تجربه می کنند. به آنچه انجام می دهند فکر نمی کنند فقط در آن غرق هستند و وجودشان نماد ذاتشان است.
http://manvaneveshtan.blogfa.com/post/2
به تو اندیشیدن: سخت تر از تنهایی می دانی چیست؟؟ اینکه دوستش داشته باشی و نداند. سخت تر از آن این است که بداند و دوستت نداشته باشد. سخت تر از آن اینکه دوستت داشته باشد و نشود. باز هم سخت تر از آن اینکه نخواهد بگویی و نگذارد که بشنوی!!! اما سخت تر از تمام این ها دوست نداشتن است. آدم حتی توی تنهایی هم نیاز دارد به اینکه کسی را دوست داشته باشد، حداقل برای دل خودش. دوست داشتن انگار به زندگی، به روزهای تکراری و کسالت بار رنگ می دهد. دوست داشتن، به کسی فکر کردن و به یاد یکی بودن … اینکه باشد یا نباشد، بداند یا نداند حتی دوستت داشته باشد یا نداشته باشد خیلی مهم نیست، مهم این است که تو دوستش داری و این دوست داشتن قند توی دلت آب می کند و لبخند می نشاند روی لبت. آدم بدون دوست داشتن کم کم سنگ می شود. دلش یخ می زند و برق چشمانش از بین می رود. مثل کالبدی بدون روح فقط راه می رود و می گذراند.
من دوستش دارم! با تمام سختی هایی که هست دوستش دارم! صبح که چشم باز می کنم دوستش دارم. شب که می خوابم دوستش دارم و … ناگزیرم که نگویم، ناچارم که تاب بیاورم و نشنوم اما باز دوستش دارم. دوست داشتنش بهتر از نداشتن است. به قول کسی که می گفت : اما ندیدنش بهتر از نبودنش است!!!
به تو اندیشیدن : قدرت لایتناهی خداوند قابل تصور نیست ، تمام دنیا در ید قدرت اوست ، هر چه بخواهیم از قدرت و استقامت و یخزدگی و انجماد و جوشش و آتش و فوران و دریاهای بیکران با امواج بلند که هیچگاه تمام شدنی نیستند و در مقابل هیچ چیز و هیچ کس رام نمیشوند و کرنش و سجده نمیکنند و از اتشفشانها که میجوشند و میخروشند و گرمایشان میسوزاند و خاکستر میکند وحتی چون فولادی که با آنهمه استقامت در دسترس است همیشه ماندنی نیست و تنها وجود دانه ها و نطفه هایی که خالق ان، طوری از خاک آنها را آفریده که مجددا به خاک فرو خواهند رفت و مرتب در تکثیر هستند و خداوند در آفرینش انسانها طوری طراحی کردند که میتوانند چون کوه قوی و چون فولاد با استقامت و در سختی ها و ظلم چون آتشفشان باشند و در مقابل خالقشان سجده کنان خواهند بود و خودرا فقط به خدا میسپارند و میدانند قادر متعال اوست و فقط به او می اندیشند ، اوست که بی نیاز است و تمام صفات و اسما الحسنی مخصوص اوست و پناهگاه همه مخلوقات است
شعر سوم: گسستن یا گسستن؟
من این شعر را برای رونویسی انتخاب کردم. حس خوبی این شعر در من ایجادکرد. حس مهر و مهرورزی.
سعید
گسستن یا گسستن ؟؟
شکستن یا شکستن ؟؟
چه قدر شبیه به هم هستن ،چه قدر باید از این دنیا نا امید باشی که به فکرگسستن رگ خود بود ،چه قدر باید از ازدینا رنج کشیده باشی که اینگونه تفکر را داشته باشی،نه اعتقادی کارکند نه ایمانی نسبت به آنچه که از بچگیاموختی ،وقتی هم شکر وسپاس گذاری مردی را میبینم که بابت تمام نداشته هایش سپاسگذاری میکند متعجب میشوم که به چی شکر میکند وچه دارد که سپاس میگوید .بعد متوجه شدم طوری زندگی میکند کا امروز روز آخر است به خاطر همین شکرش را به جا میاورد ،بعد فردا صبح هم اگربیدار شد امید را سرلوحه زندگی خود میکند .ذر همان روز عاشقی خود را هم به جا میاورد طعم عشق هم میچشد،واینکه میشود هیچ وقت با داشتن خون در رگ وجان در بدن از زندگی عاشقانه ناامید نشویم عاشقی را سرلوحه زندگی روزانه خود کنیم
به تو اندیشیدن به سان همه چیز است
از طبیعت تا انسان های هزار رخ
ذهن را کشاندن به سوی تو
سفری شگرف و توصیف ناشدنی برایم است
بخواهم با طبیعت خدایی قیاست کنم سروهای رعنایی
سبزینه برگ های خزان هستی که به تنی مرده جلا می بخشی
با انسان ها …؟شاید زاده شده از خاک باشی
ولی خاکی نیستی ؛چون فرشته ای میمانی که گر دستان پرمهرت را باز کنی و آغوش فراخت را رها گذاری هر محبوس در ضمیری ترک ضمیر گفته و میشود ایزد مهری همسان تو …
به تو اندیشیدن
اشعارش بسیار لطیف و زیبا بود. از خود گذر کردن و به بی کران دل سپردن. جداشدن از تمام تعلقات و دوست داشتنی ها و همه را فدای یار کردن. زیبایی را در شادی دیگران جستن. پرواز کردن . آرام شدن در آغوش یار و به او دل سپردن. اندیشیدن به غیر خود . گذراز خودخواهی درون و شکفتن و شکوفا شدن در پرتو زیبایی یار
خروشان و گدازان به تو می اندیشم. به تویی که جان و ذهنت فرسنگ ها با هم اکنونِ من فاصله دارد.
به تویی که به قامت و استقامت پولادی و نبودنت، بودنت را به نظاره نشسته است.
همچون پروانه ای آزاد و رها باید برایت بنویسم.
باید رها، احساساتم را به گوش هایت و چشم هایت سرازیر کنم و استدلالی برای پولادین بودنت نداشته باشم.
باید، باید ها را بکشم و به اندیشه ی تو درباره ی خودم نیندیشم.
سخت است، اما من اگر رها نباشم همه چیز، درونم تلنبار می شود و حسرت سوزانی می ماند برایم که پشیمانیِ حاصل از گفتن حرفم به تو از آن برتر است.
رمز و راز شخصیت من رها بودن است.
به قامت و استقامت پولاد به تو می اندیشم ولی پروانه ی درونم دلش می خواهد تمامی رسم ها را کنار بزند و تمامی قوانین را بشکند.
دلش مقدار انبوهی پرکشیدن می خواهد.
تا به حال پولادی دیده بودی که دلش پر بکشد؟؟!!
نوشته ی من مربوط به شعر اول(به تو اندیشیدن) هست🙃
درود های فراوان.
به تو اندیشیدن
وقتی این شعر را خواندم به نظرم زیبا آمد اما وقتی از رویش رونویسی کردم شگفت زده شدم. چقدر این روش خوب است. ممنون به خاطر پیشنهاد دادنش استاد. از این شعرهایی که یک نفر در یک مکان است و در شعر به دیگر نقاط جهان سفر می کند، لذت می برم. حین خواندن اینطور شعرها دوباره یادم می آید که چقدر سفر کردن و شعر خواندن را دوست دارم. به یاد می آورم که خداوند انسانها را آزاد آفریده است و در واقع هر انسانی جهان وطن است. چه خوب می شد مرزها برداشته می شد و زبان مشترک همه مان لبخند و عشق و شعر و ادبیات می شد. به نظرم با مهربانی و ادبیات میشود تا آنور دنیا سفر کرد. به امید صلح و صفا و این قبیل چیزها در تمام جهان
این شعر رو که خوندم یاد این شعر افتادم (نمیدونم چرا شعرها توی ذهنم میمونن ولی نام شاعرهاشون نه😕)
گل های احساسم یخ زده اند
اینجا
سومین قطب جهان است
بر من بتاب!
می گفتند: این چه پیامبری است که غذا می خورد و در بازارها راه می رود؟
من این آیه را، این بهانه را دوست دارم.
من این آیه را وقت بازار رفتن توی کیف پولیام می گذارم تا یادم باشد بازار محل رفت و آمد پیامبرها بوده نه جولانگاه شیاطین.
من این آیه را وقت بازار رفتن با معماهای دیگرم در چهار سوق بازار میگردانم.
و میپرسم اگر پیامبر بود ما را و معاملات ما را چطور میدید؟!
به ولع و سرخوشیهای در حراجی جمعهی سیاه چه میگفت؟!
می پرسم از زیادهخواهی، انباشت های بی حدّ و پسماندهای مانده روی دست زمین که با ناداری و برهنگیِ دیگر ابنای بشر جمع نمی شود؛
همان اضافاتی که بار آدمی شدهاند نه بالَش.
میپرسم که مگر نگفته بود برای مسافرانی که ماییم چقدر بس است؟!
می پرسم و خودم پاسخ میدهم که اگر پیامبر بود در بِده بِستان های ما، خود را غریب میدید، آنگاه که در کفهی ترازوهامان آیات خدا وزنی ندارد!!؟
این روزها ماجرا چیز دیگری است. بازار از شدت شیوع کرونا تعطیل است.
بعضی اما با وجود دستور قرنطینه، به هر بهانهای کرکره را نیمبند بالا دادهاند؛ بیخیالند و بیخبر.
بعضی مردم هم با حضور غیر ضروری، به کرونا مجالِ تاخت و تاز میدهند.
من اما گمان میکنم اگر قرار بود خداوند اینروزها آیهای نازل کند
میفرمود:
“پیامبرتان به بازار نمیرود، شما هم نروید و در خانه بمانید ”
بازاری که در آن، جان آدمی به حراج گذاشته شده جایی نیست برای حضور رسولی که آمده بود به سوداگران و تاجران بگوید کم فروشی نکنید و برای جان آدمی بهایی جز بهشت نیست.
چقدر متضررم وقتی در سودای تو نیستم
ای آیت استقامت
که به دوام و اقامت نمیاندیشی
از خود می گریزم
و بی کرانه
به تو میاندیشم
بسم الله الرحمن الرحیم
کی شعر تر انگیزد؟ خاطر که حزین باشد؟ طبق نکتۀ ظریف حافظ، وقتی شعری نمیانگیزاند، یا شعر تر نیست و یا خاطر حزین است. یا ترکیبی از هر دو. حزین مطلق را نه رؤیت است و نه روایت. و وقتی موصوفی در کار نباشد، صفتی هم بر وی مترتب نباشد. اما همان خاطر حزین به همان اندازه که حزین مطلق نیست، رؤیت آسان دارد و روایت دشوار. و این جوهر هنر است. البته روایت کردن دشوار نه روایت دشوار. رؤیت سخت و روایت آسان بیمایه، کار بیهنران است یا خودهنرپنداران. رؤیت، دیدن است و روایت، به بندکشاندن دیدهها در توالی کلمات. دیدههایی که شاید کلمهای برای آن نباشد و یا یافت نشود و برای هنرمند، آنچه مییافت نشود، آرزوست. رؤیت آسان و روایت دشوار نما. روایت وسیلهای است برای بردن دیدن و دیده و دیدهشده برای دیگری. برای اشتراک آنچه دیدهشده برای دیگری و دیگران. روایت زبانی. روایت مکتوب. روایت مکتوب منظوم. روایت مکتوب منظوم. روایت تصویری. روایت جعلی. روایت دوپهلو. روایت یکجانبه. روایت ناقص.
شاید دیگری بگوید که آنچه مطلوب هنرمند است، رؤیت سخت است و روایت آسان. یعنی هنرمند باید ظریف و همهجانبه و تودرتو بیند و حاصلش را لقمهای آسان بگیرد و در دهان مخاطب بگذارد. میتوان هر دو برداشت و را پذیرفت و میانشان جمع کرد؟
شعر گام 🦋
خودم را مثل درختی میبینم که محکم و استوار می ایستو و بدی و خوب های ادمیان را نیبند و دمی نمیزند.
آدمیان
از درخت
فقط به عنوان، استفاده میکنند اما درکی از استوار بودن و قامت و محکم بودنش ندارند.
ای آدم ها
درخت با سرسبزی اش و برگ های فصل به فصلش
جهان را زیبا میکند.
جهان وزندگی چه معمای بزرگی است,معمایی که جوابش برای هرکسی بادیگری متفاوت است.زندگی پراز رمز وراز است.یعنی میتوان گفت اول وآخر هرچیز همانند هم هستند؟مثل زاده شدن برهنه و مردن هم برهنه!وقتی زاده میشیم شست وشو داده میشیم و بعداز مرگ هم همینطور!! ولی یک معمایی که برای من مجهول است این است که چرا وقتی زاده میشویم گریه میکنیم ولی بعداز مرگ صامت هستیم؟!نکند مرده هم بعداز مرگش برای خود گریه سرمیدهد وما متوجه نمیشویم؟شایدهم…شایدهم فرضیه اول ورمز گشایی ازاین جهان درست نبوده اصلا شاید قرار نیست که کسی از این جهان و دنیایش پرده گشایی کند؛
تمرین درس دهم، نوشتن با شعر سوم: گسستن یا گسستن؟
چه روزها و چه شبها که از سختیهای زندگی به خود پیچیدم و اشکهایم خیس کرد لبان خاموشم را. چه روزها که از شدت حس تنهایی، پناه بردم به خودم سکوتم…چه بارها که فکر تیغ کشیدن بر رگهای خونبستهام ذهنم را مانند خوره خورده بود. چه بارها که خواندم این شعر را برای خود:
آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید. یک نفر در آب دارد میسپارد جان. چه بارها که زیر لبان ترک خوردهام زمزمه کردم:
– کمک…کمک…کمکم خداااا
چه بارها که آرزوی خاموشی ضربان بیامان و بیوقفهٔ قلبم مرا کشت هزاران بار در ذهنم!
چقدر زمان آن زمانها بیرحم میشد بر روان پریشانم. چقدر آههایم سوزان و سنگین میشد بر ریههای نفس ندیدهام. چقدر چنگ زدند دستانم بر موهای آشفتهٔ نور ندیدهام؛ چقدر…چقدر…چقدر…و چقدر خواندم از ته قلب این کلام آرامشبخش را:
إن معَ العسر یُسرا. به راستی که پس از هر سختی آسانی است تا ببخشم بر روح پر پر زنم تا قرار گیرد در محبس جسم ناخواستهام؛ و چه آسانیها که پس از هر سختی بر من سرازیر شد و لبخندی کمجان شده از جانکندنهایم بر لبانم نشاند؛ هر چند لبخندی کمدوام اما همان هم غنیمتی بود ارزشمند پس از هفتهها جنگ و خون و اشک و آه و نفرین و خشم و آرزوی مرگ!
گسستن یا گسستن؟
آن روز که تو آرام و بی حرکت شدی، من متلاطم و طوفانی چنگ در زمین و زمان می زدم. آن روز که تو سرد و خاموش در خاک خوابیدی ، من کنار تو گرم و سوزان پر از فریاد در خاک شدم. آن روز که تو در میان اشک و گل ذره ذره در خاک پنهان شدی، مریم بی هیچ بدرقه اشک و گل در خاک مدفون شد.
رفتن تورا که اهل ماندن و بودن نبودی همه دیدند، مردن من را که پای در زنجیر زندگی داشتم و زمین گیر ماندن بودم هیچ کس ندید.
سال ها پس از آن مرگ سخت، خاکستر شدن و ذره ذره مردنم، بعد از آن سال های جهنمی که تو در بهشت خداوندی خوش بودی، بعد از آن سال های برزخیِ دردناک که تو فارغ از هر دری بودی، من سر از خاک برآوردم، تو نیستی بازهم نبودی ببخش من فراموش می کنم که تو اهل ماندن و بودن نبودی. یادم می رود از روز اول قرار نبود باشی. حالا من بی تو سر از خاک برآورده ام تنهای تنها، مثل یک درخت نه در یک دشت سرسبز، که یک درخت تک و تنها در دل سنگی کوهسار، مثل تک درختی نه کنار چشمه و رودخانه، که تک درختی در دل سخت کویر سر از خاک برآوردم.
با تو می گویم من هنوز بر سر آن عهد قدیمی ایستاده ام، کودک بودن و کودک ماندن. می دانم که آن زمان می دانستی چه می خواهی. من اما نمی دانستم چقدر می تواند سخت و دردناک باشد کودک ماندن کودک بودن.
در دنیای آدم بزرگ تا مرز له شدن و جنون باید طاقت می آوردم. کودکی را هر روز در خودم تمرین می کردم. باید به هر قدم نزدیک شدن به کودکی می مردم تا ذره ای از کودکی در من متولد شود.
با تو می گویم که اهل ماندن و بودن نبودی امروز مریم، مریمِ دوباره متولد شده در این زمانه سنگی آنقدر ریشه می دوانم که هیچ بادی از پا درم نیاورد. در میان این بی کسی و سختی در میان این خشونت بزرگ سالانه آنقدر پر قدرت می مانم که هیچ دست قدرتی نتواند مرا پاک کند یا حتی دورم خط بکشد. در میان این همه مرز و حصار و زندان آدم بزرگ ها من مریم، با همه کودکی ام از این خط قرمزها عبور می کنم.
با تو می گویم که رفتی، آنقدر مهر بانی می کنم که همه نامهربانی های عالم یادم شود. امروز من، منِ کودک مداد نقاشی ام را برداشته ام و از دلم به دل هر ماه کوچک غمزده ای پل می زنم، به هر صورت پاک معصوم بی رنگ، رنگ لبخند می زنم، به هر صدای کوتاه خاموشی فریاد مهر می زنم. من مریم عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست.
وقتی شعر به تو اندیشیدن را خواندم با زمانی که از روی آن نوشتنم دو درک متفاوت داشتم . وزمانی هم که از روی رو نویسی خود خواندم هم درکی دیگر.
انگار هربار که متنی را می خوانی واژه ها رنگ و لعاب جدیدی به خود می گیرند و تو هربار معنای تازه ای از آن برداشت می کنی.
هرچند من بر درک صحیح از چنین شعر زیبایی ناتوانم.وقتی آن رابرای بار اول خواندم چنان برایم پیچیده و مبهم بود،ولی بارها و بارها خواندمش تا برایم درک آن سهل شود.و برداشتم این بود که به هر انچه در این جهان دیده می کنم و می اندیشم به تو میرسم تو ای که منشا هر انچه زیبایست.
ولی وقتی قلم را به حرکت در آوردم و از روی آن نوشتم چنان عظمت و شکوه خداوند رادر خلق نعمت هایش دیدم که با تمام جلالی که به ان ها داده بازم از آنها خواسته که گرفتار کبر و غرور نشوند و هیچ چیز در این دنیا پایدارنیست.و به سوی او باز میگردد.و هر انچه زیباییست درون خالق یکتاست.و تمام هستی سجده گوی خداوند هستندوو نباید خودرا درگیر افسون و پایداری کنند.
رونویسی از شعر به تو اندیشیدن
عاشق شدن یعنی بیرون امدن از خوبش و گام نهادن به هستی دیگری
” ناتالی گلدبرگ”
بهمن فرسی حقیقت عشق را می سراید .عشق احترام به تفاوت های معشوق و تلاش برای کشف نیازها ی او و رفع انها به شیوه دلخواه اوست.عاشق و معشوق کمال یافته می گویند: ما کوهیم، ما دریاییم، ما استواییم، ما قطبیم، ما هر دو به کمال رسیده ایم اما به سوی یکدیگر می گریزیم.برای مرتفع کردن نیاز یکدیگر شتابانیم .نه به شیوه خود بلکه به شیوه ی دلخواه دیگری شگفت انگیزمان .آری عشق مثل اموختن زبان دوم است باید بیاموزی هر کلمه در زبان دوم به چه معناست .
و ناتالی گلدبرگ در کتاب تا میتوانی بنویس بیان می کند که نویسنده نیز عاشق است زیرا از خود بیرون می آید؛ آثار دیگر نویسندگان را مطالعه می کند و از انان می آموزد. در واقع نویسنده عاشقی راستین است؛ نویسنده عاشق نویسندگان دیگر می شود اثار نویسنده ای که عاشقش است مکرراً می خواند، به تمام مکث ها و نکاتش مشرف می شود و از او می آموزد.
«گام»
چه آسان نقل می کنیم زندگانی ها را. می نشینیم و می گویم آنچه را که می بینیم از دیگری یا دیگران. چه می شود گفت… هیچ… هیچ نباید گفت از زندگی اینان. چرا اصلا باید گفت!؟ چون آسان است و سهل… زیرا که راحت طلبیم و خواهان این که هر مشکلی را… سخت ترین مشکلات جهان پیرامونی را آسان لقمه کنیم و بدهیم به دست خود یا خودی ها. چه آسان است این رخداد… چه آسان است این رخداد… چه آسان و سهل است که این اتفاق بیفتد… اینکه بنشینی و ببری و بدوزی که فلانی چندانی است، بهمانی چوپانیست! چه آسان! و شگفتا که ما هم سر به تایید می جنبانیم در حالی که متعجبیم از اینکه:«واقعا همین طور است که می گویی؟!» شگفتا از این داستان سرایی ها که ممتد و به توالی در مورد یکدیگر می گوییم.
شگفتا!…
تمرین دهم:رونویسی از شعر به تو اندیشیدن
کارِ مهم وحیاتی روزانه ی من ،تو هستی و فکرِ تو…
درست است دیر آمدی اما وقتی آمدی
مثل موجی خروشان از دریا به ساحلِ دلم زدی ومرا زیر و رو کردی…
می گویی آیا حواست به من است؟می گویم:آری!
باز هم غُر می زنی و می گویی:نه!تو،توجهت به همه چیز است الا من.
می خندم اما تو اخم می کنی.
می گویم:جان دلم!آخَر تو نمی دانی که آنقدر حواسم پرتِ تو هست
که دیگر چیزی را نمی بینم ،نمی شنوم و حتی نمی خواهم…
تویی که دانه ی عشقت را در دلم کاشتی و تا وقتِ جوانه زدن از آن مراقبت کردی
ومن مشتاقِ به ثمر رسیدنِ میوه های دلدادگی ام.
اندیشیدن به تو مرا از زندانِ سرد و تاریکِ ذهنم بیرون می کشد
و وارد استوای گرم معجزه ها می کند.
من در خلوتِ مخوفِ تنهایی خویش
به خیالِ امن و افسونگرِ تو پناه می برم.
محبوبِ من!
شاید از ازل نه؛
اما از زمانی که آمدی تا به ابد و حتی یک روز بعدش
به سانِ استقامت پولاد،بی کرانی دریا و تابشِ گرم خورشید
دل باخته ی توام…
تمرین دهم _ رونویسی
تکرار و همزمان نوشتن، کلمات را در ذهنم ثبت میکند اما نه کامل. فقط مثل شکارلحظه یه زمان هایی به ذهنم میاد اما وقتی زیاد رونویسی میکنم، ذهنم و خواندنم همراهی میکند و بیشتر شعر یا نوشته متنی را درک می کند.
گسستن یا گسستن؟
دردالانی پرت شده ام که من رابه سمت خود میکشد به من فرمان رها شدن بال زدن به بالا را می دهداین من اما قلبش را به طنابی گره زده اند سر این طناب را نمی دانم به کجا بسته اند که وجودم را به عروج نکردن درخواست می دهدترس از این دالان بی انتها دارم اینکه نور وزیبایشش کاذب باشد روحم را به ناکجای ترسناک ببرد زمین اما فریاد می زندبه من برگردحتما دلت برای لالایی مادرت تنگ می شود برای آزادی بهار برای گوش دادن به صدای باران بی انتهای زمستان قدم هایم را محکم تر بر میدارم شایدبرایم زیبایی بی مثال کنار گذاشته انددر انتهای این عروج زمین اما نعره می زند رهایم نکن حال تصمیم می گیرم جسمم را به دل زمین هدیه دهم من را در آغوش میگیرد و آرام می شود روحم را به آسمانی شدن تسلیم میکنم تا هم به لالایی های مادرم گوش دهم وهم سبک بال در آسمان پرواز کنم
تمرین دهم
“به تو اندیشیدن”
من از خویشتن خویش گریزان میشوم ،آنگاه که تورا به یاد میآورم …
از امواج دریا ،جوش و خروش اقیانوسها ،از سرمای قطب و سرسبزی آمازون ،از شبهای کویر از ستارههای قطبی از فرا سوی این جهان از تمام هستی ،گذر میکنم …میگذرم تا به تو رسم .
میگذرم از آنچه که در این جهان”هست و نیست”و به هستی و وجود تو میاندیشم .
تو که فراتر از افکاری ،و وجود تمام وجودهای جهانی ،من از همه گذر میکنم تا تو را یابم و به تو میاندیشم …
تو که قدرت مطلق این جهانی ای خالق زیبایی ها …
درس دهم رونویسی از شعر گام
مرزها انسان ها را از هم جدا کردهاند. آدم ها خود را محصور این مرز کردهاند و مهر و محبتشان را محدود به کشور و شهر و خانواده و خود کردهاند. بعضیها به فکر خویشاند و برخی برای رفاه خانواده زحمت میکشند و انسانهایی با خوشیهای شهر خوش میشوند و آدمهایی با غمهای کشورشان ناله سر میدهند. غافل از آنکه همه آدمها در یک دنیا زندگی میکنند و سرنوشتشان با هم گره خورده است. باید محبت ها را از حصر درآوریم و به آن طرف مرزها، دورترین گوشه دنیای خاکی مهربانی هدیه دهیم. همه در یک کشتی نشسته ایم.
تمرین دهم.
روزگار عجیبیست.
ساعتها بدون زندگی میگذرند
و انسانها بدون عشق پیر میشوند.
شهرها بزرگتر میشوند
و رودخانهها خشکتر.
چه کسی صدای بازی کودکان را به یاد میآورد؟
هنوز هم کسی میتواند زندگی را مجسم کند،
بدون آنکه به این دنیای جدید بیندیشد؟!
روزگار عجیبیست.
مرغان دریایی سالهاست کوچ کردهاند
و رودخانه از غم تنهایی آنقدر خاک بر سرش ریخت تا خشکید.
آسمان به بیآبانِ رودخانه رحم نمیکند
و هرکس غم خودش را میگرید
و ما مردمان غمدیده به دیدن غم عادت عادت کردیم
و دیگر کسی پنجرهی ماشینش را برای کودککار پایین نمیکشد
و این مردمان همه محتاج عشقند
اما در اوج احتیاج هم به فکر معامله اند.
چه انتظاری از ابر داریم که به حال اینان بگرید؟!
هنگامیکه شعلهی افکارشان اشک آسمان را خشک میکند.
این هوای دمگرفته نیازمند ایثار است
نه بهخاطر باران. بهخاطر کودکانی که سیاهی این هوا را انکار میکنند.
در شعر به تو می اندیشم بعد از رونویسی از شعر و بارها بارها خوندن از روی شعر حس عاشقی که با اندیشیدن به معشوق خود همچون پولادی می ماند و یا مثال دریا می ماند که امواج ها تا ابد بر هم سجده می کنند ولی رام نمی شوند و سرکش و گستاخانه به خروش خود ادامه می دهند یاد عاشقی در یک نگاه و حس التهاب و شور و شوق با دیدن یار و نزدیک شدن لحظه دیدار و گاهی یخ بودن و سردی رفتار معشوقت که به راستی نمی دانی به کدامین علت این چنین با تو رفتار می کند و یا تو به جرم چه کار نکرده ایی این چنین با یک کوه یخ مواجه می شوی…..
ترس از اینده ترس از هیچی ترس از شنیدن حرفهایی که ممکن است هیچگاه نشنوی ترس از کارهایی که ممکن است نبینی ترس از اتفاقاتی که ممکن است رخ ندهند. این ترس از ترسیدن ترس از تنها ماندن ترس از بیخانمان شدن ترس از خار و خفیف شدن چقدر ترسی بیهوده است. برای چی خار و خفیف شوی برای چی. چون با خودت دوست نیستی از خودت فرار میکنی و مدام در حال سرزنش کردنش هستی ازش فاصله گرفته ای و دوستش نداری. تو خودت را دوست نداری و فکر میکنی این دیگرانن که تورا دوست ندارند. تو از خودت فرار میکنی به دنیال دیگران میدوی و فریاد میزنی اهای بایستید از من فرار نکنید من با شما مهربان خواهم بود. اما تو با خودت مهربان نیستی نبوده ای. برای خودت زندنها ساخته ای با انواع متنوعی از ابزار شکنجه که فکر میکنی سزاوار این رنج هستی تو خودت را سزراوار رنجی الیم میدانی و خیلی خوب از پس شکنجه کردن خودت بر میایی
به تو اندیشیدن:
عشق همواره تفسیری ست غریب. در هر دلی نقش منقوشش به شیوهء دیگری ست که نه زبانی همهء نقوش آن را تواند سرود و نه کلامی به پهنای وجودش احاطه تواند نمود. اینجا اندیشیدن به “تو”، به پولاد، دریا، قطب، استوا، نطفه و دانه تشبیه شده است. به سختی پولاد که سختی اش زبانزد عام و خاص است و اراده های بزرگ و تاریخ ساز را نیز به آن تشبیه می کنند و می گویند:” همت پولادین”، ترا دوست داشته و به تو می اندیشم. ولی پولاد خود به سختی و استقامت خویش نه آگاهی دارد و نه می بالد. به سان پولاد، به سختی پولاد ترا دوست دارم و به تو می اندیشم و چنانکه پولاد ز خویش بی خبر است، عشق و اندیشهء من نیز نسبت به تو در کمال بی ریایی و ناخودآگاهی هست. به سان دریا که تلاطم امواج و طوفان هایش نشانی ز هیبت اوست، به تو می اندیشم. به تو می اندیشم و از این اندیشه دست بر نخواهم داشت و تسلیم نخواهم شد هرچند که موجی ز امواجم مرا در بر گیرد و غرقم کند. به سان شدت گرمای مناطق استوایی و سرمای مناطق قطبی، شدید و عمیق به تو می اندیشم، ولی اسیر شدت اندیشه ام نشده و باور دارم که من خریدار شدت حسم نیستم. من محو حس و اندیشه یی هستم که علت آن وجود تو باشد. حس من به سان نطفه هایی ست که بار بار به چهرهء انسان پا به هستی می گذارند، همانقدر بی پایان و معجزه آسا… به مانند دانه هایی ست که در دل خاک رشد کرده و می رویند، سبز شده و پر بار می شوند و پایانی ندارند. چون دانه ها و نطفه ها که نشانهء رشد و تکثیر اند، به تو می اندیشم. هرچند که این اندیشهء مختص به تو نیز به کثرت نطفه ها و به زیادت دانه هاست که پایان ندارد، ولی یادت بماند که مرا کثرت اندیشه افسون نمی کند. مرا صاحب این اندیشه، یعنی تو افسون می کنی.
فراموش مکن که خروشان تر از امواج دریا، گذاران تر از گرمای استوا، جوشان تر از هر حس و آه به تو می اندیشم. چنان به تو می اندیشم که گویی خویش را ز خاطر برده ام. آنچه در حین اندیشیدن به تو در من باقی ست، استواری حسم به سان پولاد، تپش قلبم به سان قیامت و طوفان دریا، گرمی و شعلهء عشقم به سان استوا و محو شدن و نیست شدن خودم در اندیشهء توست.
به تو می اندیشم…
شعر:به تو اندیشیدن
در این شعر بسیار از آرایه تشبیه استفاده کرده است که در مرحله ای اول به پولاد تشبیه کرده که نشانه ای استقامت و پایداری است و بیان کرده اما تو هیچ وقت به دوام و پایداری فکر نمی کنی بعد به دریا تشبیه کرده که چگونه موج های بیکرانش در هم می پیچند اما در مقابل دیگران تسلیم نمی شوند و بعد به تصویرگری قطب و استوا پرداخته که در قطب آنقدر سرد است که آدمی توان ماندن در آنجا را ندارد و همچنین درباره گرم ترین نقطه زمین که خورشید مستقیم به آنجا می تابد یعنی استوا باز هم برای آدمی جای مانند نیست
می گوید با اینکه شرایط خیلی سخت است اما همین شرایط سخت باعث نمی شود آنها خودشان را خار و ذلیل کنند و در برابر هر کس و ناکسی سر تعظیم فرود بیاورند آنها همچنان عزت نفس خودشان را حفظ کرده اند و بعد به تصویر گری نطفه و دانه می پردازد که توانایی رشد و تکثیر در آنها بسیار است اما این ویژگی باعث افسردگی آنه نمی شود بلکه این نقطه ای قوت آنهاست که باعث شده آنها این قدر محکم و استوار به کار خودشان ادامه بدهند و از حرف های دیگران تأثیر نپذیرند. و در آخر بیان کرده با همه ای این توصیفاتی که گفتم باز من از خودم فراری هستم و ناخودآگاه به تو فکر میکنم چرا که من موجودی هستم که به دست خالقی چون تو ساخته شده است که تکیه گاهی محکم و استوار برای من هستی که هیچ وقت اجازه نمیدهی عزت نفسم خدشه دار شود و مرا از فکر کردن در ذات خودت برحذر میداری چرا که اندیشیدن درباره آن سبب هلاکت و نابودی من میشود اما در عوض مرا دعوت به فکر کردن درباره نشانه هایت در طبیعت میکنی تا از این طریق به تو برسم و به این نکته پی ببرم تو تنها خالق جهان هستی و قدرت تو مافوق همه ای قدرتها.
به تو اندیشیدن:
F M:
آنقدر حیرت انگیز بود آن شعر زیبا که غرق در تامل و لذت شدم چه زیبا میشود نوشته ها آنگاه که همراه با تدبر در جهان هستی باشد انگار طبیعت و جهان با تو سخن میگوید براستی دو جهان داریم جهان بیرون از خود و جهان درون خود که هر کدام میتوانند راه ورود ما به دیگری گردد.
کمی بنگریم در پاییز و خزانش آنگاه ک برگ هایش را یکی یکی از خود جدا میکند و دل میکند و میگذارد و میگذرد و خود را برای زمستانش آماده میسازد برای چند صباحی سکوت و خلوت و تنهایی برای مردن انگار باید گذشت تا زنده شد تا دوباره نو شد تا بدست اورد. طبیعت بکر و تدبر در آن راهی است برای آگاهی یافتن از حقیقت خود.
شعر به تو اندیشیدن
با خواندن این شعر به یاد ِ شعر فریدون مشیری افتادم :ای سراپا همه خوبی
تک و تنها به تو می اندیشم
همه وقت
همه جا
من به هر حال که باشم به تو می اندیشم
به راستی که شاید یکی از نشانه های عشق اندیشیدن مداوم درباره ی معشوق باشد
به طوری که گاهی حس میکنیم غرق شده ایم در او و هرچه که مربوط به اوست و هرچه دست و پا میزنیم نجات نمیابیم
و حتی اگر نباشد ، زندگی با اورا در ذهن خود ادامه میدهیم
در ذهنمان با او دعوا میکنیم ، عاشقانه زندگی میکنیم و رویا میبافیم
در ذهنمان او را با خود به تمام مکان هایی که می رویم یا دوست داریم برویم تصور میکنیم
اندیشیدن اندیشیدن به قدری که احساس کنی اطرافت را میبینی اما نگاه نمیکنی آدم هارا میشنوی اما گوش نمیکنی
و فقط غرق در افکار خود درباره ی او شده ای ..
رونویسی
شعر: گام
شرکت نفت نزدیک روستای ما را هواپیماهای عراقی بمباران کرده بودند. خود به چشم خویش دیدم که چندین روز دودی بسیار غلیظ در هوا پراکنده بود. باران شروع به باریدن گرفت من حدودا 6 سالم بود، می دیدم و در یادم هست که باران سیاه می بارید. تصویری از جنگ که هیچ وقت یادم نمی رود. ترسیده بودم رفتم در جایی از خانه پنهان شده بودم که این باریدن را نبینم، چقدر ترسناک بود باریدن سیاه.
تمرین دهم متنی که بعد از رو نویسی از شعر به تو اندیشیدن در ذهنتان شکل گرفت.
به تو می اندیشم به تو که همانند باد نه بسان طوفان یک روز آمدی و این خرابه را ویران تر کردی. به تویی که قلب و جانت را هیچ وقت نشناختم . به تو می اندیشم به زمانی که در سکوت گذشت به نگاهی که خالی از هر حرف و حدیثی بود. به تو می اندیشم در تنهایی سکوت. در شب های شلوغ جمع های نا خشنود.
در این ویرانه سال ها به جستجوی تو بودم. هر شب و هر روز . در دریا در جنگل در کوه در دشت در خواب در بیداری . هیچ جا اثری از تو نیافتم. ویرانه را خواستم از نو بسازم آبادش کنم و بذری دیگر از عشق در آن بکارم و رشدش دهم اما تو باز در آن شب طولانی که از ازل تا قیامت به طول کشید امدی و بازهم ویرانم کردی و باز به تو می اندیشم که زیباترین رویای تلخ زندگیم بودی.
به تو اندیشیدن
شخصی که به نیمه تاریک وجودش نزدیک می شود و با تلاش زیاد تاریکی انرا بر طرف می کند چنین فردی قدرتمند است او می داند هر انچه که ارژشمند است در درون خود او است به دنبال تعریف، تحسین و تایید
دیگران نیست از محیط و اطرافیان خود تاثیر نمی پذیرد او به استقلال، استقامت و آزادی درونی رسیده است در صلحی عمیق با خود ودیگران بسر می برد.
گسستن یا گسستن؟
به مرگ اندیشیدم و به زندگی را به پایان رساندن. به شاکر بودن و به گلایه دست زدن. به اینکه افکارم تا کی چنیناند و چه خواهد شد که دیگر چنین نخواهند بود، که اگر چه بشود دست از جنگیدن برمیدارم.
به مفاهیمی که در ذهنم جایگاه خاص و عجیبی دارند، فکر کردم و به جریان زندگی که این مفاهیم را ممکن است سهل و پوچ و عادی کنند.
شعر اول
کجای منی که هستی و نیستی? مرا از خودت پنهان نکن. در دسترسم بگذار. دستاویزم کن. با خمیرم هر روز ور برو. هی از نو بسازم هی خرابم کن. هی از نو هی از نو…
کهنه شدهای برایم. تازهام کن تازه ببینمت.
مرا بگذار یک جایی جلوی چشمت هی از رویم بساز. امتحانم کن. متغیر خطاهایت میشوم اگر پنهانم نکنی از خودت, اگر دریغم نکنی از آزمونهایت. اگر آدم بسازی از رویم…
میخم کن سینهی آسمان به تیر غیبت گرفتار شوم. گرفتارم کن…
از دستم نده… از دستم نده…
از خودم در رفتهام. از دستم نده. نگرانم میشوی. تنها میشوی. بیالگو یادت میرود بسازی. میسوزی و نمیسازی. از دستم نده برای من. از دستم نده برای خودت. از دستم نده تنها نشویم…
به تو اندیشیدن
… می خندم بر همه روزهایی که رفتند، اما سخت و طاقت فرسا بودند. مانند پولاد گداخته و پخته شدی، قده خمیده و خسته شدی، اما سر خم نیاوردی.
در تلاطم دریای خروشان زندگی به صخره های جبر و بن بست کوبیده شدی، اما مقاومت کردی در تحریم های همه جانبه زندگی و طوفان ها و غرش خرس های خشمگین بی رحم روزگار .
آنگاه که چشمانت کم می آوردند، سجده شکر برای رهایی از اسارت قندیل های بی احساسی زندگی به جا می آوردی.
نور امیدی که از روزنه های کور سوی آیات نازل شده بر اندام له شده ات منعکس میشد ، به تو جان می بخشید و انرژی مضاعف کسب میگرفتی .
دوام آوردی و برای رسیدن به هدف جنگیدی و رشد کردی و حالا بعد از سالها همچون کوه گنو(بزرگترین کوه هرمزگان) در برابر نا ملایمات ایستادی، بعد از هر شکست بلند شدی و توکل کردی، به خواستن توانستن است ایمان داشتی . اکنون به پشیزی از نور ، ، امید داری چون می دانی باید برای بدست آوردن خواسته ها و اهداف جنگید و تلاش کرد.
چه خوشا آن لحظه و آن روز که تو با کمترین کلمات بهترین مقصود را رسانی. گویا که آن هنگام کلمات با یکدیگر به همدلی با تو نایل شدهاند. چه خوش است آن روز و آن هنگام که در اوج تنهایی و بی هم زبانی، زبان و کلام را همزبان بیابی.
به نام او
خوب که فکر میکنم میبینم انگار هر کاری برای انجام شدن بهانه ی خودش را می خواهد.انگار تا بهانه اش نباشد آدم دست و دلش نمی رود سمتش.نمیدانم مثلِ اینکه یک جورهایی آدم را هُل میدهد به جلو.به قولی نیروی محرکه اش است.شاید بشود نام دیگرش را گذاشت انگیزه.شاید هم اسمش هدف باشد.هرچه هست زیباست و ستودنی.حالا که هر کاری نه چندان مهم هم انگیزه میخواهد تا خوبِ خوب انجام شود،بودن چه؟زیستن چه؟چه بهانه ای برایشان یافت میشود؟ناخود آگاه یاد این جمله ی معروف افتادم که«یافت می نشود،جسته ایم ما».ولی نه،من از همان ابتدا هم این حرفها را قبول نداشتم.تو نیافتی،شاید من بیابم.اصلا شاید تو یادت رفته باشد زیرِ حوصله ات را کم کنی و سررفته باشد.من با دقت بیشتر حوصله ام را می نشانم سر جایش و خووووب بدنبالش میگردم،بهانه را میگویم.ریزبینانه و موشکافانه.خوبِ خوب که جستجو میکنم میرسم به تُ.انگار ناقص است.در پی ادامه اش هستم،به «و» میرسم.میچسبانمش به قبلی.«تو» از کار در می آید.تو از کار در می آیی.درست است،همین خودِ تو بهانه ی زیستنم هستی.هربار که از خودم شروع میکنم یکهو چشم باز میکنم میبینم که پایانم تویی.تمام هستی ام،سراسر وجودم پر شده از تو.هرگاه که اسیر چنگال های بی رحم ناامیدی میشوم تنها به تو می اندیشم.تو با ناامیدی هیچ گاه یکجا جمع نمیشوید.از درِ دل که وارد میشوی،از درِ عقل بیرون میرود.ای روشنی چشم های ِِ چشم به راهم،ای آرزوی ابدیتم،باش تا باشم.
گسستن یا گسستن
باخواندن این شعر انسانی افسرده وبریده از زندگی در مقابل چشمانم ظاهر شد که به آخر خط رسیده اوتصمیم داشت که رگ خود را بزند وبا رها شدن خون درون رگها در آن زمان وارسته شدن را انتظار می کشید به گفته خود او دلی سخت در سینه دارد که به سختی انس می گیرد ودل کندن برایش نا ممکن وهمین عاملی است که درکار خود ناموفق می ماند .
دست تقدیر اورا با فرزانه ای روبرو می سازدکه به آن چه داشت شاکر بود انسانی قانع و معتقد به زمان ودر انتظار عاقبت بخیری .نمیدانم چرا ؟شاید براثر معتقد نبودن از او می گریزد و گل شک را در دل او جوانه می زند که
خود آغاز بصیرت است واین گسستن دیگریست از ناامیدی ، فردای دیگر
انتظار را دارد وبا گرمی خون در رگهایش امید را در آینه زندگی می یابد و
در پی آن به دالان عشق پناه میبرد وترانه مهر سرمی دهد.
واین اعجاز عشق است.
گام
زندگی کردن درگوی شیشه ای تورا قادر می سازد به رویت هرچیزی خارج ازاین گوی که هستی می نگری به سیاهی ها ، سفیدی ها ، اوج گرفتن پرنده ها و… رویت اش آسان اما روایتش سخت دشوار بدین گونه است که بعد از سالها نظارگر براین دنیا از پشت گوی ناگاه متوجه می شوی که دیدگانت سنگین دیگر قادر به دیدن خارج گوی شیشه ای نمی شوی درواقع خاموشی کامل به سر میبری. باز برهنه به جای دیگر سفر خواهی کرد .
رونویسی《به تو اندیشیدن》
حالِ درونی
آنچنان مبهوتِ این دنیا شدهای که انگار کسی دیگر موهبتی از خدا دریافت نکرده است،
چنان در عالم خود غرق شدهای که فراموش کردی چرا به این دنیا آمدهای!
چرا آنقدر در خود فرو رفتهای و تنها آن هنگام که خطری تهدیدت میکند، از جایت بلند میشوی و باز نیرویی تو را بر زمین میزند!
چه بخواهی و چه نخواهی، دنیا همین است!
از خودت به سمت هیچکس فرار نکن،
زندگیات را غنیمتی با ارزش بدان،
زیرا که از هیچ آفریده شدهای،
اما برای هیچ زندگی کردن، کارِ همچون تویی نیست
که در بهار زندگی، امیدش آنچنان بالا بود!
حال، خودِ درونت را پیدا کن
نوازشش کن،
بدان که این دنیا برای همه، سفری است دور و دراز،
که اگر نخواهی،
دنیایت سراسر پوچ و خالی از لطف میشود!
دانستههایت را بیافزای و همچون پولاد بر سرِ اهدافت بمان،
و دریای دانش خود را مدوام عمیق کن و بگستران،
نگذار زندگی همچون قطب، تو را طوری پابرجا کند
که روی زمین یخ و بیحاصل پا بگذاری،
و نگذار زندگی همچون استوا، آفتاب سوزانش را چنان بر تو بتابد
تا از جایگاهی که به آن تعلق داری، فرار کنی!
برایم جالب بود، من که این شعر را خواندم فقط یک داستان در ذهن داشتم، اما شما برداشتی فلسفی از این شعر داشتی.زیبا بود.
برهنگی زیباترین کلمه برای منه یجورعجیبی این شعرب دلم نشسته لختی وبرهنگی وراحتی ورهایی اینارویه مدته دارم زندگی می کنم شجاعت وجسارت می خوادزندگی تازه دارم پیداش میکنم
تمرین رونویسی:به تو اندیشیدن
به تو اندیشیدن همچنان است به آدمی آهنین و استوار اندیشیدن که سرآمد استقامت است ولی من با تو به دوام و ماندن نمی اندیشم .مانند دریا،زلال و بی ریا به رنگ آسمان ،دریایی که نا آرام میشود ولی سپاس میگوید و رام است و کرنش نمیکند .مانند قطب که کوههای یخ انسان را میترساند و مانند استوا که نورانی است و گرم ،هر دو انسان را آزار می دهند. اینکه تو ناراحتی برایشان مهم نیست.مانند نطفه و دانه که هر کدام هزاران بار رشد میکنند و زیاد میشوند اما خودشیفته نمیشوند.با وجودی سراسر هیجان و آتش گرفته و استرس به قامت آهنین وقیامت دریای آبی و به پا برجایی قطب و ماندن استوا از خودم نمیگریزم و بی نهایت به تو فکر میکنم
عسگری
ماه اول
درس دهم ـ رونویسی
از پنجرهی اتاق پردهای بیرنگ آویختم
و فنجانی قهوه سرکشیدم
آن کیفیت وجودی، آه
که اسمش را نمیدانم
شاید روح باشد
هوس پَر کشیدن داشت
دانستم
من از فریاد ترسیدم
من از این آه لرزیدم
تو بر بیداد خندیدی…
او میگوید که آیا زندگی در خواری را بپذیرم تا درس زندگی بیاموزم و سنگ درونم که همچوم اتم میتواند شکافته شود بگسلانم تا دُر درونم آشکار شود یا رگ هایم را بزنم و همچون روحی وارسته در برزخ زندگی کنم…
او میداند که زندگی عجین با درد و رنج است و باید مدت زیادی در این رنج بماند و هنوز تا اتمام رنجش بسیار مانده است. پس به خودش دستور می دهد تا دیگر عصیان نکند و ایندفعه به ندای زندگی توجه کند…
شعر اول.
احساس می کنم دلم می خواهد پرواز کنم.
نمی دانم چرا این شعر حس پرواز را در من زنده کرد.
در هر صورت انسانی که بال پرواز ندارد باید پرواز را به گونه ای دیگر به خودش هدیه بدهد وقتی دلش پرواز می خواهد.
حس پرواز برای من شبیه به:
خواندن و نوشتن است.
طبیعت گردی است.
به آسمان نگاه کردن است.
معاشرت با دوستان است.
بهتر است اینطور بگویم، فکر می کنم برای من در هر شادی کوچکی حسی از پرواز نهفته باشد.
گسستن یا گسستن ؟
نمیدانم چه شد ؟ چرا خواستم از او رها شوم از لحظه جدایی، دیگر زمان از من گریخته . پس ساعتهای عمرم نمی گذرد. زمان طولانی شده . دوست ندارم این جمله را که خود کرده را تدبیر نیست را بشنوم . اما تازه می فهمم که با این دل خون و در بند کشیده ام تنها ماندم با دنیایی از شک و تردید که چرا اینقدر سریع تصمیم گرفتم . هنوز صدای تو در گوشم زمزمه می کند که مرتب التماس می کردی و از من می خواستی در تصمیم خود تجدید نظر کنم اما انگار چیزی نمی شنیدم . حالا در گوشه ای از اتاق به پشتی مبل تکیه داده ام و بهتم برده. با تمام بی حالب و افسرده گی حجم فشار این مدت از جا بلند می شوم تا قدری استراحت کنم . اما خوابم نمی آید . انگار تمام رگهای خونم تو را صدا می زند. و در سراسر خانه دلم تصویر تو نگاشته شده است. با وجود این دوری حضورت را با تمام حس می کنم . هنوز در حجله چراغان عشقم نام توست که سوسو می زند و تو منی و من تو.
از خود حیرت می کنم. چطور توانستم ….آخر مگر می شود کسی از جان خود جدا شود. راستش تو همان کیمیایی که هنوز دلم فقط تو را می خواهد و من تمام مهرم را از تو دارم. صاحب آن تو هستی پس تا دیر نشده برگرد….پشیمانم ….برگرد…
به تو اندیشیدن
مانند پولاد
که این استقامت است
اما به دوام و اقامت نمی اندیشد…
مانند دریا
که امواجش از ازل تا ابد بر سجده می ارند
اما رام پرستش و خام کرنش نمی شوند …
مانند قطب مانند استوا
که یکی به نور ودیگری به یخ آدمی را می گزند
اما تف وبرد را به پشیزی نمی خرند …
مانند نطفه مانند دانه
که آیات رشد و تکثیر و هزاران هزار به بار آیند
اما توان بار وایثار افسونشان نمیکند…
خروشان گدازان جوشان
به قامت پولاد به قیامت دریا به استوایی قطب به ایستایی استوا
از خود میگریزم و بی کرانه به تو می اندیشم.
این شعر این موضوع را بیان میکندکه وقتی در زندگی به چیزی رسیدی از داشتن آن مغرور نشوم وان را از خود ندانم وبه این توجه داشته باشم که همه چیز از خداوند است و چیزی متعلق به مانیست ما فقط چند صباحی حافظ اموال خداوند هستیم و بعد آنچه را که به ما سپرده شده بود را در همین دنیا میگذاریم و به دیار باقی میشتابیم و این موضوع این مسأله را برای من تداعی میکند که خودم هم مغرور آن ثروت و نعمتی شده بود که خداوند به ودیعه در اختیار من گذاشته بود خودم شاهد آین میله بودم که چطور بواسطه غرور وزیاده خواهی که در من وجود داشت وبا بی اهمیت دانستن داشته های خودم به مرور زمان خداوند از من گرفت و به من درسهایی را در زندگی داد که برای همیشه یادم باشه آنچه رو که به امانت در اختیارم گذاشته میشه قدرشو بدونم ولی هرگز به داشتن هم مغرور نشم .
به تو اندیشیدن
حتی فکر کردن به یار هم زیبا خواهد بود . حتی بدون آنکه دستش را بگیری یا موهای پرپیچ و تابش را نوازش کنی . اندیشیدن به تمام چیز هایی که مربوط به دلبر میشود شور انگیز خواهد بود . باید مانند تمام شاعر ها باشم اگر او را با صدایش ، دست هایش ، موهایش و چشمانش توصیف کنم . بگذار متفاوت باشم ؛دلبر را به حس خوب بودن کنارش توصیف کنم . زمانی که حتی کنار هم نیستید هم بتوانید حال هم را خوب کنید . اندیشیدن به یار لذت بخش خواهد بود چرا که میدانی او برای تو ساخته شده و حتی رویای او هم زندگی ات را زنده میکند
اندیشیدن به دلبر همانند در آغوش کشیدنش زیبا خواهد بود اگر دلبری باشد .
وقتی تو را حس میکنم که تمام نشانه هایت را درتمام آنچه زیبایی وخوبی است آشکار وپیداست .
من تو را چگونه توانم بیان کنم ؟تا تو را بفهمند وچگونه از تو بگویم تا درک کنند ؟
تو را در بلندای کوه که برایم نشانه ای از محکم واستواری است که قادر به تکان دادنش نیستیم ،تو را در دریا می بینم که چگونه موج های کوتاه وبلند ش به صخره ها خودشان را می زنند وچگونه این موج ها با همه زور وسرعتشان در آخر چگونه تورا ستایش وسجده میکنند وخود را بر ساحل می کشانند ،واین امواج چگونه نگاه ما را معطوف به خود کرده است
تو را در صبح هنگام وقت طلوع خورشید واون لحظه زیبایی وصف ناپذیر که خورشید در آسمان نمایان میشود وتمام گیاهان وگل ها با حضورش به وجد می آیند وجان تازه ای میگیرند .
تو را در میان گدازه های آتشفشان که با چه رنگ های زیبایی از اعماق زمین به بیرون میایند می بینم
وتو را در کوههای یخی که شفاف وبلورین هست میبینم
ودیدن تو در همه جا دیده میشود ولی نمیتوان زمان ومکان مشخصی برایش تعریف کرد .
خدای مهربان که در درونم حست میکنم ،دیدن تو برایم بهترین و والاترین نعمت وموهبت هست
رونویسی
روزگاری از تنهایی میترسیدم تنهایی برای من چیز بدی بود همیشه یک درخت تنها وسط یک بیابان خشک و ترسناک ترین تصویر توی ذهنم بود من گاه به همه چیز و همه کس چنگ انداختم تا در دام تنهایی نیافتم حس می کردم تنها که باشم تمام می شود زندگی ،اکسیژن نابود می شود و رویا پر می کشد و می رود اما به قول خانم بزرگ تنهایی هم عالمی دارد بله عالمی دارد که من تازگی با آن آشنا شدم تنها که باشی دلت آرام است وعقلت خاطرش جمع
تنهایی زیباست درست مثل تک درخت توی بیابان دیگر برایم مهم نیست کسی باشد یا نه من و تنهایی تمام ساعات زندگی مان را باهم میسازیم برای خودمان حس خوب می تراشیم و کنار هم چای می خوریم خلاصه تنهایی که من روزی از او می ترسیدم امروز تنها رفیق و یار با وفای من است که هم خوب حال مرا میفهمد و هم خوب مرحم میگذارد حتی گاهی به هوای خاطره بازی می نشینیم و از ترس های من از او میگویم و قاه قاه خندیدیم من خوب آموختم با تنهایی چگونه زندگی کنم نفس بکشم و رویا هایم را بدهم دست تنهایی تا ببافند تنهایی عالمی دارد که تنها منِ تنها میدانم
ازشعر به تو اندیشیدن
به تو اندیشیدن مثل قدم زدن روی رودخانه یخ زده در غروب سرد زمستان است،با پاهای برهنه،همانقدر تلخ و سرد
به تو اندیشیدن مثل بالا رفتن از دیوارهای شیشه ای است ،همانقدر محال و شکننده
به تو اندیشیدن همانند در آغوش کشیدنددرختچه های تیغ در وسط بیابان هست،همانقدر دردآور و آزاردهنده
اما من تمام این اندیشیدن ها را ،در همان صندوق کوچک چوبی که یادگار خودت بود می گذارم ،تا برای همیشه در دل خاک مدفون گردد.
ساحل دریا مرا به خود می خواند ، من عشق تورا که حالا دیگر در گوشه ای از اتاقم خاک خورده ،در اعماق دریا رها میکنم.
رنگین کمان مرا فرامیخواند.موهایم را در باد رها میکنم و رقص کنان رنگهایش را در آغوش می گیرم.
دل به دریا زدن عجیب آرامم میکند.
تمرین دهم: رو نویسی
به تو اندیشیدن
به تو فکر کردن آنقدر قوی است که احساساتم را با خود همراه میکند و بر دل و جانم غلبه، که اوقات زیادی را از این دنیا غافل می شوم. خیال تو در سرم می چرخد و از هر دری وارد می شود که مبادا فراموشت کنم. در خیالم با تو هر جای دنیا می روم و حتی از نو متولد می شوم، هرچیزی را که تو دوس داری، دوست می دارم. از خیال نبودن تو احساساتم قلیان میکند و می جوشد و غم بر دلم رخنه می کند. به تو اندیشیدن زیباست جانم اما غمی بزرگ دارد.
به تو اندیشیدن
آیا تمامی سخنان نیکو و تعاریف ،برای خود ماست. و یا رسیدن فرد یا افراد به خواسته هایشان. از کجا باید فهمید که افراد انسانی واقعی اند . و بر اثر چه موضوع و چیزی بی ارزش همه ایمانشان را از دست خواهند داد و یا اصلا ارزش واقعی وجود ما را تا چه اندازه ای دانسته. عشق و علاقه شان تا چه حد پایدار است. به فردی ضعیف که تحمل کوچکترین مشکل را نداشته و همیشه از مسولیت فرار می کند و آن وقت ادعای تحمل مشکلات و سختی های عشق را دارد باید چه گفت . مادری که از زمان وجود کودک در شکم خویش او را دوست داشته ،بدون دیدن وی. و شنیدن صدایش. تا زمانی که کودک به دنیا آمده و تا زمانی که وی به زیستن ادامه دهد و حتی پس از مرگ فرزندش را دوست میدارد . هر چند این احساسات، عشقی نادر است که کسی به فکر خویش نباشد و بی قید و شرط کسی را دوست داشته باشد. اما در میان همین افراد هستند که بی احساس اند ، حتی به فرزند خود نیز عشقشان دوام نداشته بعد از مدتی از وجود وی خسته میشوند. افسوس!
نوشته در مورد قابوس نامه انتخاب دوست
انتخاب دوست خیلی مهم است و در زندگی انسان خیلی خیلی تاثیر دارد. برای دوست اگرهدیه بخریم خیلی خوب است و نشانه محبت است.مهم نیست چقدر خرج می کنی مهم اینست که به یادش بودی.کسی که دوستی نداردخیلی تنهاست.صحبت کردن با دوست هم باعث شادی و نشاط روح می شود و هم بر معلومات انسان اضافه می کند.همیشه انسانهای خوب را برای دوستی خودم برمی گزیدم تصور اینکه هم دوست خوب داشته باشم هم دوست بد برایم سخت است.یکی از دوستانم برایم تولد گرفت هنوز نتوانسته ام جبران کنم.خیلی بد است که نیکی را با بهتر از آن جبران نکنی.
وقتی دوستت تنگدست شد یا مصیبتی بر او وارد آمد اگر بتوانی کمکی به او بکنی بسیار کار خوبی است با اینکارت همیشه و همیشه او را دوست خود کرده ای چون انسانها را در زمانی که ناراحتی و مشکلی پیش می آید بهتر می توان شناخت آنجاست که چهره واقعیشان عیان می شود.کسی که با دشمن تو دوست می شود به نظر من یا آدم نادانی است یا دشمن تو است که در هر صورت بهتر است که دیگر با او طرح دوستی نریزی چون انسان نادان اگر هم تورا دوست داشته باشد با عقل ناقصی که دارد به ضرر تو کار می کند و اگر دشمن تو باشد که باعث دردسرهای فراوانی برای تو می شود پس اگر تنها ماندی بهتر است از اینکه ضرر ببینی.سعی کن با دوستان خردمند دوستی کنی که هیچوقت ضرر نخواهی کرد.
تمرین دهم.
گسستن یا گسستن؟ آوا ادراک
آدم ها برای زنده بودن نیاز به انگیزه دارن. خودت می دونستی که انگیزه ی من از زندگی تو بودی. تو بودی که گفتی زندگی ارزش جنگیدن داره. حالا که رفتی می خوام به ات بگم تو بودی که به من نفس دادی. انقدر دوستم داشتی که خون ات و قطره قطره ریختی توی تن من. گفتی زندگی قطره های خون نیست. اون چیزی که زندگی رو قشنگ می کنه دیدن یه چشم شاده. من نیازی به خون جدید ندارم. اگه قراره تا ابد دیگه چشم های تو رو نبینم زندگی برای من چه مفهومی داره. من نمی خوام زندگی رو گدایی کنم. نمی خوام سهم من از زندگی گدایی یک کیسه خون باشه. تو رفتی برای همیشه رفتی و آخرین خون تو توی تن من داره خراب می شه می فهمی. تو نیستی که از عشق و محبت به من زندگی ببخشی. تو رو هم روزگار ازم گرفت. نفرین به روزگار گند که تو رو از من گرفت.
من صدای قطره های خون اش و می شنیدم و اون آدم های سفید پوش شبیه فرشته های مرگ بالا سر من نشسته بودن. می خواستن آخرین قطره ی محبت تو رو ازم جدا کنن.
“خانم لطفا آماده بشید. خیلی فرصت ندارید. حالتون اصلا خوب نیست و این می تونه براتون خطرناک باشه.”
چه خطری دردآورتر از رفتن تو. من نمی خوام دیگه دیالیز شم. زندگی برای من بدون خون تو ارزش زندگی نداره.
پرستار: “عجله کنید بیمار حالش خوب نیست.”
صدای پرستار باز تکرا می شد: “به اش خون وصل کنید.”
نگاه کردم به چشم مامان غمگین بود. صدات پیچید توی سرم “زندگی دیدن یک چشم شاده.”
تمرین دهم از ماه اول:
نتیجه رونویسی شعر برای من موجب تفکر بیشتر و کشف رازهای بیشتری شد که بخشی از انرا در پایین اورده ام.
از تردید تا حیرانی
نگاهی به شعر “گسستن یا گسستن؟” اثر بهمن فرسی
تکرار واژه گسستن همراه با علامت سوال در عنوان شعر ضمن اینکه توجه خواننده را به دو مفهوم از گسستن جلب میکند نوعی شک و تردید را نیز تداعی میکند. این دوگانگی و بلاتکیفی ایجاد شده اولین تلنگری است که شاعر به خواننده شعر خود میزند. تلنگری که ذهن را به جستجو در میان واژه ها وتصاویر ساخته شده تحریک و تحرک وا میدارد. پرهیز آگاهانه از بکارگیری اوزان و حتی وزن های نصف نیمه معمول در شعر نو خودبخود خواننده را در محاق تجربه کلنجار رفتن با واژه ها و سیر در تصویر ها قرار میدهد شاید به کشف تفاوت مفاهیم نهفته در واژه “گسستن “و همچنین راز نهفته در شک شاعر نایل اید.
فرسی در شروع شعر با اشاره به “ساعت” و “اکنون” توجه را به بعد زمان و به نوعی دیرینگی موضوع گسستن و با بکارگیری بجا و درست “رگ” و “خون” موضع موضوع”وارستگی” را که امری وجودی است مشخص میکند. در واقع شاعر در مقدمه موضوع شک وجودی خود را در پس تردید اقدام به عملی که معتقد است اورا به هدف میرساند با تصویرسازی ابستره از یک موقعیت نشان میدهد.
ادامه شعر با اشاره به خارا تداعی سنگ و ضمختی و سیاهی به چرایی نهفته در تردید اشاره شده پرداخته است و دلیل اصلی را ماهیت وجودی خود میداند که قابلیت سیال بودن ندارد و فاقد توانایی پیوستن و گسستن .
مواجه خود با خود و توصیف ویژگیهای خود از زبان خود بخش بعدی شعر است تا خواننده به عمق مسئله از یکسو و صداقت شاعر از سوی دیگر پی ببرد و با شعر همگام شود. نکته مورد توجه اشاره به عدم تفاهم شاعر با خودش است که منجر به گریختن از خود و بر باد دادن عمر شده است و اکنون با پذیرش شک وجودی خود به عنوان امری طبیعی دست از جنگ با خود برمی دارد و خروش و را به خواب و ارامش و شتاب را به غنود فرمان میدهد و اینگونه به درکی متفاوت از خود میرسد ،درکی نو از وجود که در پس عشقی که تا گلبول های سرخ و سفیدش ریشه دوانده است. زیبایی و لطافت مهر و محبت و بسط نگاه عاشقانه و شاعرانه در انتهای سفر مواجه با خود شاعر را به مرحله “حیرانی” رسانده است.
گام
فکرم، آگاهیم خالی بوده، با گذشت زمان از ایمان و آرزو پر نشده است. سنگهای سخت تعصب و نگرانی آنرا پر کرده است. از پست سنگ ها اسارت تورا میبینم. پرواز میکنی و فرود میآیی و میسرایی و می گریزی…
پرواز کن، هیچ گاه دیر نیست، ناامید مشو. بالهایت را بگشا در خیالت از قیود سنگها رها شو…
بال بگشا و از زمین چاک چاک فاصله بگیر، به درون خودت پرواز کن. از سنگهای تعصب و نگرانی فاصله بگیر و قفل رهایی را بگشا و از دیوار ذهن بگذر و از رود آگاهی سیرآب شو.
تو درختی به پرنده وجود خود دست یافتی. او را دیدی و پروازی زیبا در آسمان کاواک آغاز کردی. به پروازت ادامه بده آسمان آگاهی بینهایت است…
پرواز را بخاطر بسپار پرنده رفتنیست
ماه اول – تمرین درس دهم: رونویسی
دفتر شعر آوا در کاوک/ بهمن فرسی
شعر: به تو اندیشیدن
هنگامی که این شعر را مرور میکردم و با صدای بلند میخواندم مرا با خود بُرد به وطنم، جانوتنم، افغانستان. من پنج سال هست که از افغانستان مهاجر شدهام. اما در این پنچ سال حتی پنج ساعت نبوده که در فکر آن نباشم. این شعر کشورم را شدیدتر از قبل در ذهنم تداعی نمود. همین که خواندم {مانند پولاد که آیت استقامت است} اشکهایم ناخودآگاه جاری شد. کشور من واقعآ مانند پولاد آیت استقامت است، سالهاست که پیکر این خاک زخم میخورد و خون از آن فوران میزند. هر بار که قطرات خون جوانانش بر سینهی دردمندش میریزد، به زانو در میآید وزمانی که آن قطره خون مجددآ به جوانبرومندی تبدیل میگردد، بازاستوار و با استقامت به پا میایستد. هر حالتی که داشته باشد؛ زندگی در آن جریان دارد. گهگاهی آسمانش سرد و بی روح میشود و زمانی هم درخشان و مملو از شادی است. من گرچه سالهاست گوشه عذلت گزیدهام، و در بیکرانهی دیار دور هستم، ما بازهم به تو میاندیشم. به تویی که کابلات برایم شهر عشق و شور است. میدانی؛ قامت پولادین تو برای من فرصت تجلا داد و ایستایی تو برای من زندگی. بارها مُردم و زنده شدم، اما دستان ایثارگر تو مرا در آغوش گرفت و به خود فشرد و مرا عشق بخشید و زندگی داد، چون تو به احدی سرخم نهنمودی. ترا زخم زدند و تو زخم را با جان خریدی و سجدهی بردگی ننمودی. تو برای من با تمام سختیها و دردها نشان هویتی و نشان عشق.
ترا همیشه جوشان و تابان میخواهم. کوههای ترا بلند قامت، دریاهای ترا خروشان و زمینت را آیت تکثر میخواهم. از تو دورم و به تو میاندیشم.
قربون دلتون دوست عزیز
اینجا هم سرای شماست.
تمرین دهم از ماه اول
شعر برهنه زاده ام برای من حکم این روزهایم را دارد. چند ماهی است که احساس می کنم 37 سال از عمرم را در پوششی پیچیده شده بودم که من نبود. البته غیر از کودکی که خود خودم بودم. سالهای بعد همیشه پشت نقابی پنهان شده بودم که خودم نبود. نیازها و خواسته های دیگران برای من در اولویت بود و برای این اولویت ها ساعتها وقت داشتم ولی برای خودم نه. اما حالا چند ماهیست که با آمدن این ویروس لعنتی از پشت نقاب بیرون آمدم. خودم شدم و دیگر نظر دیگران پشیزی برایم ارزش ندارد. گوش می کنم میبینم ولی خودم هستم. برهنه شده ام این روزها و این نویسنده شدن برهنه ترم می کند. تمام افکار بیهوده و پوچم با این نوشته ها دور ریخته می شود و انگار دوباره از خاکستر خودم زاده می شوم درست مثل ققنوس در متن کارنامه نثر معاصر. این شعر مثل آن متن گویی از ذهن من بیرون آمده است. خیلی از متن ها و شعرها را درست درک نمی کنم اما بعد از خواندشان، کلماتی بی ربط و با ربط در مغزم رژه می روند که اگر به سرعت روی کاغذ پیاده نشوند جنگ می شود.ساعت ها می توانم بنویسم چون با این خواندنی های امروزم دلم چاک چاک است و وقتی اینگونه ام کلمات در ذهنم تمام نمی شود و انگشتانم برای نوشتن خسته نمی شوند.
نوشتن با شعر ” گام ” از بهمن فرسی
میان یک دشت
پر از درختان اقاقیا
آواز پرندگان سار
گاوهای سرخوش
نسیمی وحشی
در لابه لای علفهای بلند
تکه ابری شاد
در گوشهای از آسمان
در دوردستها
میرسد نوای شادی آدمها
https://vrgl.ir/TzpZP
گلناز شمیرانی،ماه اول،تمرین دهم.
تلخترین سرودی که شنیدهام
صدای سوت قطاری ست
که با جسم تو روح مرا با خود میبرد.
اینکه کنار من نیستی تلخ است
اما تلختر آن است که با
جسم بیروح خود چهکنم؟
هر روز صبح که خود را در آینه بنگرم
چه میبینم؟
و هر روز لقمهای را از شیار باریک گلویم فرو دهم
که نه تنها لذید به نظر نمیرسد
بلکه گلویم را خواهد تراشید.
و با مردمی معاشرت کنم
که هرگز دلیل سرگردانیام را
نخواهند پرسید.
اگر تاب ماندن نداشتی
چرا روح مرا آواره کردی
مرا به من پس بده.
ماه اول – درس دهم – حس رونویس از شعر گسستن یا گسستن؟
عمر مفهوم هایی مثل جبر و اختیار را شاید بتوان به قدمت عمر بشر دانست. اینکه ما از کجا آمده ایم، به کجا می رویم ، آیا برای تغییر سرنوشتمان اختیار داریم و این اختیار به چه میزان است و اینکه آیا همه آنچه را که تجربه می کنیم جبری است که ما را توان تغییر آن نیست.
متفکران بیشماری در طول تارخ بشری سعی در پاسخ به این پرسشها داشته اند. اما هرگز نتوانسته اند این دغدغه را از ذهن بشر خارج کنند. پاسخ های این اندیشمندان بتدریج تبدیل به باورها و جهان بینی هایی شده که در دل فرهنگ مردم هر سرزمین جای گرفته است.
فرهنگ و جهان بینی مردم در یک جامعه دستاورد قرنها مبارزه انسانها برای یافتن یک رویکرد جمعی برای مواجهه با سختی ها و ناکامی هاست. یکی از تفاوتهای آدمهای جوامع مختلف با یکدیگر در این تفاوت فرهنگی یا تفاوت دیدگاهها یشان در رویارویی با ناکامی هاست.
همانطور که فرهنگ و جهان بینی را از منظر اجتماعی بررسی می شود، می توان آن را در جهان بینی فردی نیز مورد مطالعه قرارداد.
در شعر گسستن یا گسستن، شاعر از راهکارهای مختلفی که یک فرد در رویارویی با ناکامی مورد توجه قرار داده است، حرف می زند. از خودکشی به مثابه تلخترین و نومیدانه ترین راه حل، تا تسلیم، پذیرش و فراموشی به عنوان یک راهکار منفعلانه و بالاخره مبارزه به امید تغییر.
اما این راهکارها هر یک می تواند در جایی به کار آید و تشخیص درستی آن را باید به عهده فرد و شرایطی که با آن روبروست گذاشت. در مورد خودکشی، که آن را باید ناخوشایندترین واکنش برای برون رفت از ناکامی دانست، نمی توانم قضاوتی داشته باشم. اما تسلیم و پذیرش در مواجه با مصائبی که ما را یارای تغییر آن نیست آرامشی هر چند کاذب در روح پدید می آورد تا با گذشت زمان ، بتدریج زخمهای روح درمان شود.
و بالاخره اما امید به بهبود و جستجوی عشق و مهر برای تغییر شرایط ناکامی شاید اوج پیام شاعر باشد. اینکه شاعر شعرش را با امید به عشق به پایان می برد، خواننده را به تلاش برای آفرینش شرایط بهتری ترغیب و هدایت می کند. درود بر شاعر!
سلام و وقت بخیر
وقتی از روی شعر “گسستن یا گسستن” رونویسی کردم و با صدای بلند خواندم، بغض کردم ،
انگار خواندن فقط خواندن است و رونویسی درکِ درد و احساس شعر .
چقدر شعر غمناک و زیبا بود .
اولش فکر کردم رونویسی کار جالبی نیست ، اما الان میفهمم برای درک شعر خواندن تنها کافی نیست .
راستش جمله هایی در شعر بود که اصلاً معنیشان را نفهمیدم ، معنای کلمات زیادی را هم نمیدانستم اما انقدر شعر با احساس بود و انقدر حسش زیبا بود که گریه ام گرفت .
به نظرم رونویسی کار بسیار بسیار قشنگی است ، برای من که همیشه شعرها را سَرسَری میخوانم رونویسی بسیار مفید است .
امروز در کتابخانه ام یک کتاب شعر از سهراب سپهری پیدا کردم و شروع کردم به رونویسی آن .
سلام بر شاهین عزیز و پرانرژی
تمر ین ۱۰٫ شعر سوم.
گسستن یا گسستن؟
اگر ساعتی پیش
رگم را میگسستم
اکنون
خون
جسته بود و من
وارسته بودم
درمن اما
خاراییست
که سخت میپیوندد
که سخت میگسلد.
با مردی نشستم
که به داشته و بوده
شاکر بود
و میآسود.
و زمان را
به مثابه فرجامین کلید
میستود.
از وی گریختم.
و زمان
از من
گریخت.
اکنون با خونی همچنان در بند
وجانی عجین با شک
خود را در برابر
نشستهام.
و میبینم
این شب هم
آخرین شب
نیست.
خروشم را
به خواب و خمود
و شتابم را
به غنود
فرمان میدهم.
و آینههای سرخ و سپید خونم
در دالانهای سبز مهر
تصویر تو را
چشم به چشم
میتابانند.
در حجلهی چراغان عشق
بوی روشن تو میوزد
ومن با هزاران نگاه حیران
اکسیر جاری مهر را
میسرایم.
با تمام مسیری که پیمودهام، با تمام تغییرات ریز و درشتی که برای هر کدامشان دستهای از موهایم به یکباره سپید شد، با تمام زمانهای سپری شدهام که عمرم را ذره ذره جویدهاند، به آنچه هستم و آنچه دارم پیچیدهام و با شک به اینهمه دوندگی بیهوده به آخر رسیدهام. بر روی سرامیکهای سفید کف حمام پهن شدهام. دوش آب تند و بیامان بر سرم میبارد. بخار فضای حمام را دود آلود کرده است. شب از نیمه گذشته است. بخار بر آینه نشسته و من همچون سراب به نظر میآیم. به رگهایم که در زیر داغی آب ورم کردهاند نگاه میکنم. تا عمق وجودم ریشه داده و سبزاند. سبزی مایل به کبود. در آینهی بخار گرفته، سراب خودم را میبینم. و خونابهای خروشان که به سمت راهآب کف حمام سرازیر شده است. حجم قطرههای آب بر سرم سنگینی سنگ را پیدا کردهاند. خستگی در من حلول کرده است. صدای در را میشنوم. در را باز میکنم. کسی پشت در نیست. صدایی در اتاق سرک میکشد تا او را بشنوم. در گوشم زمزمهای میکند برای فردا، صبح زود. او خواهد آمد و آمدنِ او، به دنیایی آمادگی نیاز دارد. تیغ را از دستم رها میکنم. با آب میرود. بر آینه آب میپاشم .سراب شسته میشود. هنوز موهایم سپید است و رگهای سبز در زیر پوست جانم خانه دارند. جان متلاشی را سر هم کرده و سرم را در کاسه توالت فرنگی خم میکنم. از کنه جان نعره میکشم و خشمهای فرو خوردهام را بالا میآورم. موهای سپیدم را از ته میتراشم و دسته دسته بر روی خشمهای خون گرفته میریزم و سیفون را میکشم. زمان را در لحظه کشتهام. در زیر پتوی گرم شک بر زیر پوستم لغزیده و مرا از سرما میلرزاند. خودم را به خواب تسلیم کردهام. صبح یواشکی به اتاق خزیده است. از جایم بلند میشوم. خانه در نورسبز یکدست فرو میرود. وسایل پذیرایی از هر نوع بر روی میز قرار دارد. بوی سرمستی بر در و دیوارخانه راه میرود. سنگفرش خانه پوشیده از گلهای رنگارنگ است. زنگی به صدا در نمیآید. در خودش به تعظیم باز میشود. خانه و هر آنچه در آن است به شکل هالهای سبز به نشانهی احترام خم میشود و من مثل سایرین تعظیم میکنم. حیران ایستادهام. چیزی برای دیدن نیست. سراسر حس میشود. نزدیکیاش را حس میکنم. یارای قدم برداشتنم نیست. نزدیکتر میشود. با او آمیختهام. با هم بالای سر خودم ایستادهایم. پتو از رویم کنار میرود. صورت بیخون با سری صیقلی و لبهایی کبود چشم را میزنند. شک هنوز در زیر پوست وول میخورد. دستها از زیر پتو بیرون افتاده است. دستها بالا میآیند. در دستان ما جای گرفتهاند. سر رگها بیرون است و خون بر آنها ماسیده است. دستها گرم میشوند و پلکها میجنبند. روشنی چشم را میزند. به سختی برمیخیزد. روبرویش آینه سلام میگوید. سر صاف و صورت کبودش خودنمایی میکنند. میبیندکه دوباره چشم گشوده و به آینه سلام میدهد.
بعد از خواندن شعر( به تو مي انديشم)،هر بار كه مي خواندم، هر بار آدم هاي متفاوت اما با روح هاي شبيه به هم در ذهنم رژه
مي رفتند.يك بار مادرم و تمام مادران،كساني كه بي هيچ چشم داشتي از كودكي شيره ي جان خود را به فرزند مي خورانند و مي نوشانندتا مبادا آب در دل فرزندانشان تكان بخورد و اين از جان بخشيدن ها ادامه پيدا مي كنند تا زماني كه نفس در سينه دارند،بعد پدراني جلوي چشمم ظاهر شدند كه اگر بيشتر از مادرها جان به كف نباشند كمتر هم نيستند.پدري كه در دل آرزو مي كند اگر قرار است دستان خاليش جلوي فرزند باز شود كاش اصلا دستي نباشد و يا از دل مي خواهد كاش چشم نداشته باشد كه مبادا حسرت را در چشمان فرزندش ببيند.
كنار اين مادران و پدران فرزنداني را حس كردم كه فرزند اين سرزمين بودند و جان را در دست گرفته و با دلي دريايي كه فكر ميكنم دريا از اين توصيف خجالت بكشد ،ترك اين دنيا كردند و ما اين روزها به نام شهيد از آن ها ياد ميكنيم و اين روزها در اين بحبوحه ي طاقت فرساي بيماري نحس،كه همه جا را فرا گرفته هنوز آدم هايي با چنين روح بزرگي مانند كوه كه حتي كوه هم اين استقامت را به خود نديده ،در جاي جاي كشورمان قد علم مي كنند واين روزها ما از آن ها به اسم كادر درماني نام مي بريم.
فكر ميكنم حتي اين شعر نيز قاصر است براي بيان و توصيف چنين مادران،پدران،برادران و خواهراني كه روح خدايي دارند.
و چقدر دنيا جاي قشنگيست با وجود انسان هايي كه دوستمان دارند و دوستشان داريم .
بیا روزهایمان را دوباره از نوبسازیم. نه پشت سر را بنگریم و نه از تاری روبهرو وحشت کنیم. بیا کنار لحظههای سادهی تردید مشق کنیم یقین لیاقت را.
من کوچههای سرد بیتو بودن را تاب نمیآورم
من زهرخند نگاه غروب را منزجرم
صدایت صبحگاه توی گوشم زمزمه میکند عشق را
بگذار طلوع کنم
بگذار صبح بپاشم تمامی روز را
و شب را
تا بیانتها.
من سازهای تمامی عالم را شنیدهام
و هیچ سازی
موسیقی صدای تو را نخواهد داشت
زیباتر از صدای آب و نسیم
لابهلای رگهایم جاری میشوی
و نبض زمان از نفس میایستد.
عبور کن از ثانیههایم
تا روبروی بازترین دروازهی تاریخ
تا ابدیت ماندگار شویم
ایستادهام به پای
به سر
به چشم
به گوش
به هوش
بیا
بیا روزهایمان را دوباره از نو بسازیم. نه پشت سر را بنگریم و نه از تاری روبرو وحشت کنیم!
نبض احساس این جهان
با من میزند
در من میزند
بیهیچ تمنایی
جذبهای از درون
به اوج میبرد برون را
تو در من روشن
من در تو پیدا
رنگ میدهیم
بیاختیار
بیدلیل…
***
شب رخت بستهاست از چنگال درد
روز میخندد
بیبغض
بیرنج
آب ریختهاند بر آتش گدازان دل
سرد آرمیدهاند خاکسترها
بیوزن
برخاستهاند
بیمنیّت
بیغرور…
***
زمان میدود
تا دردها بگذرند
جلدتر
تندتر
تیکتاک
تیکتاک
چند غم رفت
چند غم فراموش شد
چند غم تمام شد
تیکتاک
تیکتاک
دوباره طلوع کن
ذرّه ذرّه بالا بیا
میان نور باریک روزن یک دیوار…
امروز شعری را رونویسی کردم ، در هر کلمه ای که می نوشتم فقط تو را میدیدم . استقامتت ، گرمایت ، مهربانی ات ، استواری ات ، دل دریایی ات . به ذره ذره ی وجودت فکر میکردم . به زندگی ام که با تک تک خصلتهای زیبایت گره خورده ، به آرامشی که در کنارت تجربه میکنم ، به سالهای زیادی که در کنار هم با استقامت از سختی ها گذشتیم و به روزهای سرد و گرمی که شانه به شانه کار کردیم و زندگی را ساختیم . چقدر این شعر تورا به یادم می آورد . چقدر اندیشیدن به تو در این بعد از ظهر زیبای پاییزی دلچسب است . چقدر دلتنگت شدم و بی اختیار نگاهی به ساعت انداختم . و چه خوب که عمر این دلتنگی کوتاه است . و من امروز و هر روز از زندگیم را خروشان ، گدازان ، جوشان ، به قامت پولاد ، به قیامت دریا ، به استواری قطب ، به ایستایی استوا ، از خود می گریزم و بی کرانه به تو می اندیشم .
تمرین ۱۰ به تو اندیشیدن
وقتی خداوند آدم را آفرید به خود آفرین گفت چون می دانست که چه خلق کرده است،انسانی که در برابر سختی ها و مشکلات زندگی سر خم نمی کند و فقط در برابر فرامین الهی سر تسلیم فرود می آورد.انسانی که برای رسیدن به خواسته هایش با ناملایمات می جنگد و پیروز می شود البته اگر بخواهد،اگر او بخواهد هیچ کس را توان مقابله با او را نیست.
خداوند در وجود همین انسان گوهر وجود خود یعنی عشق را قرار داد انسان وقتی قدرت عشق را بفهمد در زندگی اش به همه چیز خواهد رسید.
ولی باید بداند که این عشق مراقبت می خواهد تا ملعبه ی دست افراد شیطان صفت و دون مایه نشود و قدر و منزلت آن را به خاک نکشد.
آری انسان از سنگ سختر و از گل نازکتر است،بخاطر صبر و اسقامتش از سنگ سختر و بخاطر احساسات و عواطفش از گل نازکتر است.
وقتی ما خودمان را به خدا می سپاریم یعنی به او ایمان داریم و مطمئن هستیم که از مسیر خواسته هایمان خارج نمی شویم،خداوند با نشانه هایی که بر سر راهمان قرار داده ما را راهنمایی می کند فقط باید کمی چشم بصیرتمان را باز کنیم بعد می بینیم همه چیز روشن است و هدف در مقابل ماست.
تمرین دهم:
تاثیررونویسی بر افکارم بعد ازخوانش و رونویسی
از شعر( به تو اندیشیدن)
اولین موضوعی که بعد از رونویسی در ذهنم تداعی شد
بد سلیقه گی خودم بود! نوشتم بد سلیقه چرا که من هیچوقت تمایل به خوانش شعر های سبک نو را نداشتم! هرجا هر وقت شعری به سبک نو میدیدم یک جورایی از خواندش امتناع میکردم! مگر آن که پای اشعار فروغ فرخزاد در میان باشد. اما شاید اهمیت انجام تمرین، باعث شد من سه بار از روی هر شعر رونویسی کنم و هر بار در ذهنم با کلمات و پیوستگی آن ها و تشبیهاتی که زیبایی شان من را گاهی به طرف قطب و گاهی به استوا و گاهی روی امواج دریا سوق میداد، بیندیشم! به این که چقدر یک شاعر در خلق یک اثر باید نکته سنج و نازک خیال باشد.گویی لازمه ی سرودن هر شعر و یا خلق اثر ادبی ظرافت دید و کشف وجوه تشابه بین جسم و روح نویسنده با جهان بیرون باشد. من با تمام وجود حس کردم که نویسنده نیاز داردخودش را در ضمیر چیزهای دیگری چون پولاد ببیند و چقدر نکته سنجی لازم است تا وجه تشابهی بین خود و همه ی آن چیزهایی که در شعر از آن به کار میبرد ، بیابد! من اگرچه خودم را ناتوان تراز آن دیدم که روزی بتوانم رابطه ی خود را با شگفتی های طبیعت دریابم ولی عزمم جزم شد برای اینکه تا میتوانم بخوانم و تا میتوانم بنویسم و تا میتوانم جهان هستی را از دید یک نویسنده ببینم!
وطبق معمول یک دنیا ممنونم از بهترین ولایق ترین استاد دنیا! که با انجام هر تمرین ذهنم را بازتر و دیدم را به دنیای نویسندگی وسیع تر میکنید!
تمرین 10 ماه اول
شعر گام
کاش ذهن برهنه¬ای می¬داشتم و افکارم را بی¬آنکه بخواهم در لابلای چیزی بپیچم برهنه بیان می¬کردم اما برهنگی صفت اندیشیدن نبود و همیشه در هاله¬هایی پیچده در افکارمان، متنهایی مبهم و مه¬آلود بر کاغذ می¬آورم. و چقدر حیف که یک نگاه ساده به دنیا دارم و پیشت تمام آنچه آسان دیده می¬شود به دنبال روایت باشکوهش نیستم. براستی چرا؟
چندین بار به درختان و پرنده¬های پنهان در آن نگاه کرده¬ام و بعد تمام، نه به راز پرنده¬ها پی بردم نه به راز درخت و زندگی. همه چیز را ساده دیدم و آنوقت همین افکار ساده¬ام نیز به همان سادگی و برهنگی بیان نشد، و از چیزهایی گفتم و نوشتم که همه¬شان را با قلبم احساس نکرده بودم و این نقطه¬ی سقوط من است.
اگر می¬توانستم دوباره به برهنگی برگردم و دوباره ذهنم را و خودم را از آنچه لابلایش پیچیده بودم رهایی بخشم آنگاه می¬توانستم به رازهایی در این دنیا پی ببرم. و آنوقت آنچه می¬نوشتم همچون آواز پرنده بود و بعد از می¬توانستم در خاموشی درخت طنین افکنم.
زمانی که چشم گشودیم و متولد شدیم برهنه ای بودیم در آغوش مادر.اکنون که بزرگ شده ایم و فرود و پرواز را مثل پرنده اموختیم ، یک چیز میبینیم .مادر درخت خاموش ، با پهنای آسمان، حرفهای ناگفتهی درون چشم اوست که،گذر زمان،شک و یقن، نشستن و برخواستن، بودن و رفتن، ماندن و گذر کردن را میتوانم به وضوح درونشان دید که معنی یک مادر رو کامل میکند مثل تمام پرندههای عریان پخش شدهایم درون آسمان که چیستیم و کیستیم.معلومنیست و نمیدانم از کجا آمدهایم و به کجا میرونیم معلوم نیست یادمان میروند
مادر .درخت که میوه نداد ولی می توانست ولی گزاشت تا تو رویش لانه کنیم. این یعنی مادر
وقتی یدمان میاورد با چه سرعت گزشته ی مان فراموش کردیم و با چه سرعت از درخت دور شدیم درختی که مداد شد بنویسیم و در حالی که خودش تراشیده میشد .صندلی شد تا بالا برویم ولی خودش شکسته میشد این یعنی مادرررررررررر…..
تمرین ۱۰ ماه اول رونویسی
هر سه شعر را با صدای بلند خواندم و رونویسی کردم و در حین نوشتن چشمهایم خیس اشک شد. تنها چیزی که در آن لحظه به ذهنم آمد، پدرم بود. پدرم مانند پولاد آیت استقامت است، حتی الان که نیاز به ما دارد. پدرم تمام عمرش از خود گریخته و فقط به ما اندیشیده است. سکوت کرد، درخت شد تا ما پرنده شویم، رویش آشیانه بسازیم، پرواز کنیم و اوج بگیریم. در تمام سالهایی که با پدرم زیستهام او را مردی دیدم که به داشته و نداشتهاش راضی بود و همهی تلاشش، برای آرامش ما بود. با تمام سختیهای زندگی راه شاد زیستن را پیدا کرده بود و به ما آموخت چگونه با همهی محدودیتها و محرومیتها خوشبخت زندگی کنیم. او اگر با سیلی صورتش را سرخ میکرد، اما لبخندش واقعیتر از هر واقعیتی بود. پدرم برای من، آیت عشق است و ایثار. او تمام این سالها اکسیر مهر بودهاست برایم، حال که به من نیاز دارد نمیدانم چگونه میتوانم برای او اکسیر شوم؟
استاد عزیز خیلی خیلی ممنونم از شما به خاطر این تمرینها، در حین انجام تمرینها حسهایی را تجربه میکنم که برایم مثل داروی آرامبخش هستند.🌺🌺🌺