
پیادهروی
نویسنده به پیادهروی نیاز دارد. تلاش برای نوشتن، اگر امکان پیادهروی برای چند ساعت با ریتمی ثابت ندارید، به هیچوجه توصیه نمیشود. تنش عصبی انباشته از افکار و تصاویر درحال نوشتن حل نمیشود و همچنان در سرِ بیچاره نویسنده میچرخد که اگر دیوانه نشود، به سرعت عصبی میشود.
میشل ولبک
پیادهروی و ناشاد بودن غیرممکن است.
مادر ترزا
گام برداشتن و پیادهروی کردن قدرتمندترین ابزار خلاقی است که من میشناسم. پیادهروی چاه خلاق خالیمان را پر میکند و احساس پر بودن به ما میبخشد.
جولیا کامرون
آنچه را که خود آموختهام به شما میگویم. روزی هشت تا ده کیلومتر پیادهروی به من کمک میکند. و انسان باید تنها و هر روز به پیادهروی برود.
برندا اولاند
تنها افکاری که در زمان پیادهروی به ذهن میرسند، ارزشمند هستند.
نیچه
پیادهروی یک راهکار جادویی برای افرادی است که میخواهند درست فکر کنند.
آستین کلئون

- شاید برایتان عجیب باشد که چرا در دورۀ نویسندگی باید یکی از درسها دربارۀ پیادهروی باشد. اما باید بدانیم که پیادهروی یکی از بهترین عادتهای خلاقانهای است که میتوانیم داشته باشیم. با مرور زندگی بسیاری از افراد خلاق جهان شاید تنها یک عادت مشترک را بتوان در میان عادتهای اغلب آنها یافت و آن پیادهروی است.
- پیادهروی عادتی است بر پایه حرکت که بیشترین برکت را دارد!
- سعی کنید هرروز، حتی اگر شده ۱۰ دقیقه، پیادهروی کنید.
- دفترچه یادداشت خودتان را همیشه همراه داشته باشید. ایدههایی که به ذهنتان میرسد در لحظه ثبت کنید. حتی اگر مردم توی خیابان با نگاه عاقلاندرسفیهی زل بزنند به شما!
- در جریان پیادهروی، ترکیبی از فعلوانفعالات بدن، مشاهدات متنوع و دغدغههای ذهنی، مسیر رسیدن به ایدههای تازه را آسانتر میکند.
- ما حین پیادهروی مستعدتریم، ممکن است فردی که خودش را بیاستعداد میداند حین پیادهروی به چشمههایی از ذوق و خلاقیتش برسد. فقط باید امتحان کنید.
- از این نوع پیادهرویها زیاد توقع اثر مثبت و خلاقانه نداشته باشید:
پیادهروی همراه با موبایل
پیادهروی همراه با گوش دادن به آهنگ
پیادهروی تا محل کار یا مرکز خرید
پیادهروی حین برگشتن از محل کار
پیادهروی همراه با دیگران - سرعت گامهای ما در پیادهروی چندان مهم نیست. مهم انجام دادن آن است.
- اگر امکانش بود بهمحض اینکه از پیادهروی رسیدید،شروع کنید به نوشتن. احتمالاً غافلگیر میشوید.
- هر بار پیادهروی میتواند یک سفر جسمی کوتاه و مفید، و یک سفر ذهنی طولانی و جذاب باشد.
- پیادهروی، حتی در کوچۀ بنبست هم میتواند راهی به سرزمینهای تازه بگشاید.
[wp-svg-icons icon=”file-3″ wrap=”i”] تمرین:
بروید پیادهروی، یا اگر این امکان برایتان فراهم نیست به پشتبام خانهتان بروید و کمی قدم بزنید. سپس گزارشی از پیادهروی خودتان را بنویسید. در این گزارش آزادانه از حسوحال خودتان دربارۀ پیادهروی بگویید.
شنیده بودم راه رفتن مغز را گرم میکند و موتور کار فکری را روشن میکند. این حرف درست است. در دوره ای از زندگی به دلیل کسالتی که داشتم، مجبور بودم هر روز پیاده روی کنم. اولش مجبور بودم اما چند روزی که گذشت خودم همه را به آن توصیه کردم. معمولا مسیری را از خانه پیاده می رفتم و برمی گشتم. در تمام مسیر، موسیقی هم گوش می دادم. حس خوبی داشت. به همه چیز فکر می کردم. برخی از ذهنم برای همیشه بیرون می ریخت، برخی را هم دوست داشتم. برخی افکار را پرورش می داد. حتی شده بود که مشکلی پیش بیاید. می رفتم پیاده روی و با قدم زدن هایم حلش می کردم. انگار پا و مغز باهم رفاقت عجیبی دارند. فکر اگر پویا باشد جسم را با خود پرواز میدهد و پا اگر گرم باشد، فکر را.
تمرین نهم از ماه اول نویسندگی خلاق: پیاده روی-9آبان 1400
ترجیح میدهم تازمانی که مکررا از قانون پیاده روی بهره نبرده از آن حرفی به میان نیاورم. شاید در روزهای نخست، پیاده روی برایم آنچنان جدیتی به دنبال نداشته باشد. چون مدام بهانهء پیدا نکردن ایده ها را میگیرم ومیخواهم آن هارا با چشم غیرمسلح خود کشف کنم. نه؛ البته که هست. هست؛ ازاین جهت که فی الحال اوقات زیادی را – بعد از اخراج شدنم- درخانه سپری میکنم، همچنان مطابق روال سابق همان ساعت بیدار میشوم و این بار میروم پیاده روی.
البته در این پیاده روی ها چند نکته را گوشواره وار به مغزم آویختهام:
اولین قانون اینکه با خودم موبایل نمی برم. ضمنا از “شاهین کلانتری” متوجه شدم که پیاده رویهایی که در نهایت به محل کار ختم میشود بیفایده است. دوست داشتم بپرسم چرا؟ که مگر چه اشکالی دارد که ارفاقش نمیکنید؟ از خودم پرسیدم و به صرافت افتادم که حتما باید هدفی پشت این پیاده روی باشد. پس حتما رسیدن به آرامش و راحتی درون باید مدنظر باشد.
روزهایی که به سرکار میرفتم باید نیم ساعت قبل از خواب برمیخاستم- محل کارم نزدیک بود و به علاوه آن موقع صفحات صبحگاهیام را نداشتم- فورا لباسم را تنم میکردم؛ صبحانهای میخوردم ومیرفتم. ناگفته نماند توی راه گذرم از بازارچهء محلی پرتنوعی میگذشت ومن سعی داشتم همه چیز را ببینم. حرکات جماعت مردم برای دو تکه نان حلال. رانندههای تاکسی. سبزیفروشی و ماشینهای شاسی بلند مردان اتوکشیده. اما همان مسیر بودو همان راه. و هیچ چیز عوض نمیشد. به علاوه نقطهء شروع وپایانم مشخص بود. پس اگر هم فکری در ذهنم ریشه میدواند باید مقابل همان درب نانوایی- دوقدم مانده به محل کارم-پخته میشد و تحویل داده میشد.
حالا که تا اینجا را با گوش جان پذیرفتید، بگذار برایتان از پیاده روی امروز بگویم.
فرمِ نامه:
سلام. امروز روز شلوغی برایم بود. ساعت 7 و30 دقیقه از رختخواب بلندشدم. با همان دست و روی نشسته و چشم های سوزناک شروع کردم به نوشتن صفحات صبحگاهی. چرا شلوغ بود؟ راستش باید میرفتم دانشگاه تا کسری باقی مدارکم را تحویل بدهم. بی توجه به آن شروع کردم به نوشتن. و چهار زانو روی همان تختخوابم نشستم. از اینکه چقدر دلم میخواست پتو را بندازم رویم و چشمانم راببندم، نوشتم. از اینکه هنوز نرفته دلم میخواست هرچه زودتر کارم در دانشگاه به اتمام برسد تا به مابقی نوشتنم مشغول شوم، نوشتم. یک مرتبه یادم آمد باید به رسم هرروز پیاده روی هم کنم. ناغافل و مثل همیشه به نوشتن ادامه دادم که یکهو بابا ندای حرکت کاروان داد. گفتم بابا چشم. تمرینم را انجام بدهم آن وقت . و گفت دیرت میشود و رفت. من هم همچنان نشستم به نوشتن . وبرخلاف صبح گذشته هی فحش ونفرین فرستادم که ای لعنتی ها چرا اینقدر دارید کش می آیید؟ و شروع کردم به پیدا کردن راه حلی برای زود تمام شدن آن.بگذار توی گوشتان بگویم: این بود که هرچه میتوانستم بزرگ نوشتم.
این را به پای باهوش بودن خودم گذاشتم ونه اهمال کاری. به هرحال این حالت طبیعی یک دانش آموز مدرسه ای در نهمین روز از انجام صفحات صبحگاهی اش بود. دروغ نگویم چشمم هم نمیدید و میبایست وقتی یکبار پلک میزدم .و اثر که نمیکرد محکم تر. و هی نوشتم ونوشتم. 10 دقیقه دیرتر سر میز صبحانه حاضری ام را زدم. رفتیم و کارم انجام شد. و برگشتم. یک آن توی پاگرد یعنی جلوی آسانسور خانه موجودی وسوسهام کرد. و حرفش چه بود؟ که نرو. دیر شده بود. هوا آفتابی بود و درآن هوای پاییزی اهواز که تازه شباهتی به هوای تابستان شهر های بالا داشت، خیس عرق میشدم. ازطرفی؛ امروز هم مثل روز پیش بود. با یک دفترچهء سبز فسفری که توی چشم میزد. و قایمککنیهای من درست وقتی که کسی از نزدیکم رد میشد و یا لحظه ای که یکهو می ایستم. حتی نمیتوانستم موبایلم را هم با خود ببرم که ایدهها را خیلی سریع یادداشت کنم و کسی هم بوئی نبرد. بهانهها بسیار بود. اما نمیشد. قیافهء تمام رخ استاد تمام و کمال، گرز به دست و رستمانه، مقابل کتابخانهء همیشگیاش یادم آمد و مرا نسبت به نرفتن پشیمان کرد. یعنی توی دلم غلط کردمی به خودم انداختم. با این وجود آنقدرها هم برایم کلافه کننده نبود. فقط یک روز میخواستم در بروم. و شاید یک روز، شروع روزها و هفتهها وسالهای نرفتن را رقم میزد. لباسم را عوض کردم و رفتم. کمی که قدم برداشتم، شروع کردم به حرف زدن با خودم. یعنی از ته کوچه تا یک کوچه مانده به درب خانه حرف زدم. ماسک کارم را راحت کرده بود. البته قبل تر توی آینه امتحانش کرده بودم.
پانزدهم تیرماه همین امسال بود. اوضاع مساعدی نداشتم. یک ساعت دوازده جمعه روزی زده بودم به دل خیابان. با چه هیئتی. چشم های پف آلود از شدت گریه و لباس های رقم به رقم. شروع کردم به گام برداشتن. خودم را توی آینه امتحان کرده بودم که آیا حرف زدنم از پشت ماسک معلوم میشود یا خیر. که درنهایت به جهنمی( عبارات مشابه!) گفته بودم و عطایش را به لقایش ترجیح داده و کار خودم را کرده بودم. و هی حرف زده بودم و حرف زده بودم و گریه.
امروز اما عینکم با من یار بود. و از آن عینکهایی زدم که قهوهای و یا شاید هم به گلبهی کمرنگی میبرد. هرچه بود بیرون را خیلی شفافتر نشان میداد تا آن یکی عینک دودیام. این را چندسال پیش زن عمو منیژه در حراجیهای کریسمس خریداری کرده بود. برایم سوغاتی آورده بود از آن ورِ آب. زن عمو منیژه زن عموی مامان بود و نود و چندسالی داشت. جَست میزد. بلند بلند میخندید. میرقصید؛ در رستوران، درحضور همه، داخل ماشین. به موهایش رنگی نمیزد. وموهایش به رنگ پنبه.(پنبه وش). اصرار داشت ملکه صدایش کنند. میگفت من ملکه هستم و عمویت-یعنی عموی مامان- هم پادشاه. آخر همسرش کارمند رسمی شرکت نفت آن زمان بود. و کراواتی وکت و شلواری شسته و رفته. آن زمان یعنی کِی؟ همان موقع که شرکت نفت در خدمت انگلیسیها بود و اولین خانههای معماری شدهء انگلیسی قاجاری در آبادان بنا شده بود.
زن عمو از عادت عمو تعریف میکرد. این که همیشه درشروع خوردونوش دستمالی روی لباسش پهن میکرده. نیمی از آن را در یقه فرومیبرده. و غذا را- که غالبا گوشت ومقداری سبزیجات آبپزبود- با یک چنگال و یک چاقوی استیل میبرید. درباری و شاهانه زندگی کرد. آخر عمری هم فراموشی گرفت و هیچکس را به یاد نمیآورد.حتی ملکه اش را از یادبرد. و دستور داده بود که پس از مرگش کسی مشکی نپوشد. و هیچکس هم نپوشید. در عکسهایی که در سفر گذشته زن عمو از خودش آورده بود عمو بیحال تر از گفته های زن عمو مینمود. زن عمو ایستاده بود و غلامرضا- یعنی همان عمو- با آن کلاه همیشگی طوسی رنگ روی صندلی نشسته بود و لبخندش، لاغری بیش از حد استخوان صورتش را نمایان کرده بود. عمو برخلاف برادرش- یعنی بابابزرگ- زندگی اشرافی داشت و محیط روی او تاثیر گذاشته بود. همین هم شد که اول آبادان زندگی کرد. کمی بعد بازخرید کرد و به تهران رفت. و درنهایت آمریکا. دست و دلباز بود.
مامان میگوید زمان جنگی که اهواز زیر بار گلوله بود و رنگ قرمزی داشت، زن عمو همه را دعوت کرد تهران. خانهء خودشان. و به هر خانوار یک طبقه از خانه را برای سکونت داد. و خدم وحشم برای تمیزکاری هفتگی خانه. هیچ باخود نگفت که میهمان یک روز است و دو روز. و چند ماه تمام آن هم با اصرار و اظهار خجالت برادرزادهها و عموزادهها بالاخره راضی به دادن مجوز تخلیه شد( به مقام رضا قانع شد). نمیخواست بچه ها- وحتی بزرگترها- با برگشتن به اهواز سختی جنگ را لمس کنند.
بابابزرگ در عوضش کارمند سادهء ادارهء بهداشت بود. از آنجا که فوت مامان بزرگ خیلی رویش تاثیر گذاشته بود، پیش از موعد خودش را بازنشسته کرد. دیگر بهانهای برای کارکردن نمانده بود. یعنی شاید هم انگیزهاش را گم کرده بود. درواژه نامهء پدربزرگ انگیزه یعنی خانواده؛ بچه ها و نوه ها ودامادها. به علاوه نوه ها بزرگ بودند و بچه ها هم بزرگتر. و هریک به کاری مشغول. پدربزرگ هیچ وقت بعد از آن تصادف وحشتناک مادربزرگ با یک پیکان، ازدواج نکرد. حتی از تنهایی هم ننالید. کسی چمیداند شاید هم در تنهایی با مامانبزرگ صحبت میکرد. هرچه بود خانه هنوز بوی او را میداد. و لباسهای مامانبزرگ را تا چند وقت همانطور نگه داشت توی کمد و در را بست و کلیدش را قایم کرد. ده سال دیگر به همین روال گذشت تا درنهایت با همان شکل و ترتیبِ مادربزرگ فوت کرد. این سری با پراید. وقتی خبر فوت پدر بزرگ را شنیدم، تمام شب را تا صبح التماس کردم که خدایا بابابزرگ را درهمان سرد خانه زنده کن. اما دم عیسیای! اثر نکرد و زنده نشد.
حالا که به این قسمت از نوشتن میرسم میفهمم که نخیر. پیاده روی هم دارد یواش یواش کارخودش را میکند. تصمیم دارم برای فردا از مسیر ناشناخته ای سر دربیاورم که همیشه در راه محل کار-با چشم آن را تا انتها دنبال میکردم. باید ته تویش را دربیاورم وبگذارم روی آسفالت!
البته قبلش قول میدهم که النگوهایم را از دستم بیرون بیاورم. به علاوه درمورد مسئلهء خجالت و نگاه کردن این جماعت فضول هم فکر میکنم که احتیاج به مرور زمان دارم. البته امیدوارم بتوانم به نقطهای برسم که با راحتی تمام جلوی یک سوژه بنشینم و همانجا یادداشتش کنم. یا حداقل بخشیاش را. نمیدانم این فکر درست است یا خیر. اما آرزو که بر جوانان عیب نیست!
تو راه بیفت، ببین پاهایت تو را به کجا خواهند برد.
پیاده روی و همیشه جوانی
پیاده روی و تفکر
پیاده روی و آرامش
پیاده روی و نشاط
پیاده روی و امید
پیاده روی و برنامه ریزی برای ادامه زندگی
پیاده روی و حرم امام رضا
پیاده روی رو به مدرسه
پیاده روی رو به منزل
پیاده روی رو به دانشگاه
پیاده روی رو به خانه
پیاده روی و کمک به هوای پاک
پیاده روی رو به حرم امام رضا❤️
پیاده روی از نجف تا کربلا
پیاده روی اربعین
پیاده روی راهپیمایی ۲۲بهمن
پیاده روی یک نسخه کامل سلامتی و اعتدال مزاج
پیاده روی بهمراه یک دوست همدل
پیادهروی دست در دست یکدیگر در سکوت
پیاده روی زیر باران بهاری
پیاده روی در یک بعدازظهر تابستان
پیاده روی روی برگهای پاییزی
پیاده روی در ظهر زمستان
پیاده روی در حال خواندن نماز مستحبی
پیاده روی در حال تفکر
پیاده روی و جرقه های مداوم از ایده های نو و تازه
پیاده روی و شکوفایی ذهن
پیاده روی و راهکارهای جدید برای حل مشکلات
پیاده روی و حرکت رو به جلو
پیاده روی و پیشرفت
پیاده روی بین صفا و مروه
پیاده روی و طواف خانه خدا
پیاده روی یک عبادت زیبا و لطیف
در شهر سرد و آلوده تهران نه دیگر پیاده روی میچسبد و نه دیگر میشود ذوق نویسندگی داشت.
آدمهای سرد و سنگی که از کنارت عبور می کنند و چیزی را از تو طلبکارند که روحت هم از آن خبر ندارد!
در امن ترین نقطه شهر سیلی از ناامنی جاری ست، دیگر نه صدای گنجشک ها شنیدنی ست و نه درختان کنار خیابان دیدنی، این روزها خورشید از ماه دلگیرتر و کم نور تر به نظر می رسد، به زعم من آلودگی هوا سالم ترین آلودگی این شهر است. گریه ها واقعی تر و خنده ها کمرنگ تر و بیهوده تر به نظر میرسند، خواب زیباترین اتفاق هر آدمی در طول روز شده است چراکه بیداری کابوسی بیش نیست…
صبح با شوق و شوق سعید رو بیدار کردم هوا خوب بود و جون میداد برای پیاده روی! سعید با یک قاشق چایی خوری کاکایو صبحانه راضی کردم برای زودتر بیدار شدند! این باج دادن هم کار من رو جلو میبره هم سعید رو خوشحال میکنه! پس راضیم! صبحانه و آب سعید رو آماده کردم و لباسهای گرمش رو با هزار دوز و کلک بهش پوشوندم و نشوندمش توی کالسکه!
روی پاهاش که حوصله ی پوشیدن شلوار بیرونی نداشت با ملحفه ای پوشوندم تا گرم باشه! کلیدمو گم کرده بودم ولی قرار نبود کوتاه بیام! پس ریموت در ماشین روی حیاط رو برداشتم و رفتیم!سعید از همون اول شروع کرد به خوردن! مادر همسایه امون زنی مسن بود که با ماشین تازه خریده اش آمده بود دنبال عروس و نوه هایش تا طهر خانه آنها باشند و بعد از کار پسرش هم برود همانجا! سلامی کردم و به رسم ادبی که اصلا حوصله اش را ندارم تعارف کردم برویم داخل چیزی که میدانستم نه آنها قبول میکنند و نه خودم حوصله اش را داشتم و او هم تعارف کرد برویم داخل! و خودش در حال سوار شدن ماشین بود! چقدر دروغ گفتیم به همدیگر به رسم ادب!!! رفتن و من هم کالسکه را هل دادم! سعید تا خوراکی هایش تمام نشده بود نق نمیزد! برای همین چند مدل خوراکی آورده بودم ولی انگار تیرم به هدف نخورده بود! و من تمام کوچه بلندمان را در حرف زدن با پسرک سه ساله ام کردم! و حسرت روزهایی را خوردم که او نوزاد بود و در سکوت اطراف را نظاره میکردم فقط! یا نه دوران دانشجویی که کیلومتر ها پیاده میرفتم در سکوت و آرامش! چقدر این از این سکوت دور شده ام! چقدر دلتنگ روزهای بی سرو صدا ی اتاقم هستم! تا سرکوچه حرف زدیم و او که سردش شده بود را سرگرم کردم! که بهانه ی خانه را نگیرد. باغ های سرکوچه کم کم نمایان شده اند! کوچه ما کوچه باغ انار است. که نسل ماها ، ما نوادگان بی ذوق درختان را را تبدیل به ساختمان های رنگارنگ کرده ایم!
باغ های سرکوچه هنوز به روش قدیمی آب جیره بندی شده و خریدنی آبیاری میشدند. و سعید عاشق آب جوشان داخل جوب های سرکوچه بود! بالاخره ساکت شد و فقط زل زد به آب و من هم دور کالسکه او تعداد گام هایم را اضافه میکردم! 1300گام! خیلی کم بود ولی خب بیست دقیقه طول کشیده بود! بالاخره سعید دل کند از آب ولی وقت نبود باید برمگشتیم تا برای ناهار گشنه نمانیم! وقتی فهمید قرار است برگردیم دیگر سکوت کرد خوش خوشان میرفتیم که ماشینی کنارمان ایستاد! سعید بابا کنان و خندان به سمت ماشین کشیده شد! با پدرش رفتند خانه تا فوتبال را از دست ندهند و من قدم هایم را آهسته در سکوت زدم! فوتبال هم ممکن است آرزوی بی ربطی را برآورده کند؟ آرزوی در سکوت پیاده روی کردن را که برای من برآورده کرد هر چند ده دقیقه ! ولی کاش آرزوی دیگری کرده بودم!! خدا انگار گوشش را بمن قرض داد بود حیف شد خیلی!
پنج شنبه عصر با خواهرم رفتیم پیاده روی،حدودا ۴۰دقیقه ای پیاده روی کردیم،بعد از پیاده روی قلمم می توانست دو سرعت المپیک شرکت کنه اما خودم باید پارالمپیک با ویلچر شرکت می کردم.من از پیاده روی،دو تجربه ی کاملا متفاوت بدست آوردم، یکی روان شدن قلمم ویکی هم لنگیدن حسابی پاهام.بعد ازاین که خونه رسیدم هر دوتا پام از چند جا تاول زده بود پای راستم خونی شده بود.بعد از شستن و چسب زدن، شروع کردم به نوشتن،البته واقعا فراتر از انتظارم بود،چون قلمم حسابی به حرف آمده بودوحدودا ۱۱ صفحه A5نوشتم.حس خیلی خوبی داشت،عصر زمستانی، آسمان صاف و آفتابی از خانه به طرف کوه های بالای شهر رفتیم،منظره کوه وسبزه ها و درخت ها و مزرعه های گوجه اطراف راه خیلی انرژی زیادی رابه من داد،واقعا روح را سرزنده می کرد.با وجود این که قلمم حسابی از این پیاده روی هیجان زده شد ونطقش باز شد صد البته راضی هم بود اما پاهام اصلا چنین حسی را نداشتند.
رفتم پیاده روی که سرچشمه ی احساسات ادبی ولطیفم بجوشه،
خدایی احساساتم جوشید نه بلکه سر هم رفت ولی در معیت آن،سرچشمه احساسات درد هم جوشید آن هم چطوری بعد از یک هفته هنوز داره صدای قل قلش میاد.بعد از یک هفته هنوز نمی تونم درست راه برم و جرات پوشیدن کفش را ندارم،تا چند روز که راه می رفتم هر دفعه یک زخم جدید رو پاهام کشف می کردم.
فکر می کنم من برای یافتن ایده نوشتن باید راه کم خطرتری را پیدا کنم،اگر این جوری پیش برم برای نوشتن یک کتاب احتمالا باید چند باری پوست بندازم مثل مارها.خدا بخیر کنه.
گردش روزانه با کسی که همه چیز را برای اولین بار
می شنود ؛لمس می کند و بو می کند ؛ لذت بخش ترین کار دنیاست. چون که با کائنات دوست می شوی و می فهمی همه اینهایی که هر روز بدون حس و هیجان از کنارشان می گذشتی و عادی ترین اتفاقات زندگی ت بودند غیر معمول ترین اتفاق های زندگی هستند .وقتی کودکت با شور و هیجان بالا می گوید درخت گویی درخت گل کانادا ست نه درخت سر کوچه بن بست حاشیه ی شهر کوچک سبزوار .
می فهمی چقدر مهم است انواع مختلف درختان و شکل های مختلف برگهای درختان که بعضی پهن تر بعضی باریک تر و بعضی ها بریده بریده ند و همینطو برگها و میوه های درخت کاج ، رنگ برگهای پاییزی زرد، قهوه ای، قرمز، نارنجی و انواع مختلف گونه های گیاهی و حتی روشنی و تیرگی رنگ چمن ها و طول درختان از کوتاه به بلند ،رنگ تنه ی درختان که به رنگهای سفید و طوسی و قهوه ای دیده می شوند ، بعضی از تنه درختان شیار دار هستند و حتی کنده کاری های روی تنه ی درختان چقدر زیبا هستند . حتی یک درختی که برجستگی ها و کنده کاری های رویش همچون دو چشم و دهان نیمه بسته مثل حالت تعجب است و همینطور یک درخت با دهان باز گویی زبان باز کرده جان گرفته و مثل آدمکی به ما زل میزند و حرفهای زیادی دارد که کودکم با زبان کودکانه با آن سخن می گوید و حتی زبان مشترک با هم دارند . طرز کار نانواها طرز ورز دادن خمیرها و درون تنور گذاشتن برای کودکم بسیار جالب بود حتی نانوا هم تعجب می کرد که شغلش آنقدر جدی می نمود که کودکم دوست داشت آموزش ببیند بر خلاف همه والدین که دوست دارند فرزندانشان حتما دکتر یا مهندس شوند . همینطور چند کارگر در یک ساختمان نیمه کاره در حال جوشکاری بودند و بعضی ها با دلر اجر نمای ساختمان را سوراخ می کردند و تماشای همه اینها برای کودک دو ساله م مانند نمایش فیلم wild شگفت انگیز بود . امروز کودکم اولین دوست خود را در پارک پیدا کرد به راحتی جلو رفت و با او توپ بازی کرد هر توپی که به سمتش میامد شوت کوچکی که کاملا اتفاقی از برخرد کفشش با توپ به وجود می امد می کرد . حتی برای کلاغ ها این موجودات سیاه شوم دست تکان می داد و جای لانه ی آنها را بر روی درختها سخت بررسی می کرد و بر نوک زدن دانه ها توسط گنجشک ها ، کلاغ ها و بلبل ها مثل صحنه تئاتر نظاره می کرد . یادم آمد من هم زمانی بلبل داشتم و از صدای چه چه آنها به وجد می آمدم. در روی درخت باغ حیاط پشتی خانه مادربزرگم لانه ای برایشان ساخته بودم و ساعتها پلک بهم نمی زدم و منتظر آمدنشان بودم . نمیدانم از کی همه اینها را فراموش کرده بودم و دنبال اتفاق های خیلی خاص می گشتم .لی لی کردن روی برگهای پاییزی در مسیر مدرسه را هم فراموش کرده بودم. امروز با کودکم دوباره کودک شدم و دنیا را از نگاه کودکم دیدن و مرور خاطرات و فعال کردن کودک درونم از مهم ترین اتفاق های امروزم بود و اینجا باید بگویم بیایید قدری کودک باشیم و تمام .
بسم تعالی
حال و هوای من در پیاده روی ، رفتن در اعماق سکوت است که صدای گام زدن هایم را می شنوم. هنگامی که راه میروم دهها فکر و ایده در ذهن من رژه می روند و من باید همانند عقابی تیزچنگ ، یک یک آنها را شکار کنم. البته می دانم هر چقدر هم عقاب حرفه ای باشم باز نخواهم توانست همه ایده ها را یادداشت کنم. داشتم آرام آرام قدم می زدم و گوش جان سپرده بودم به کلام برگ های پژمرده پابه سن گذاشته که زیر پای من با هم گفتگو می کردند. در همین حین ، ناگهان ایده ای از گوشه ذهنم داشت به آهستگی و آرامی عبور می کرد که یکهو ایستادم. دفترچه یادداشت همراهم را همچون اسلحه کمری ام بیرون کشیدم و دست به قلم شدم تا تور پهن کنم برای شکار آن فکرِ بکرِِ تازه وارد به ذهنم. این در جا ایستادن سبب شد عابرانی که پشت سر من در حال حرکت بودند متعجب شوند که حتما اتفاقی افتاده که ایشان در جا متوقف شده ؛ اما مگر من تنها پیاده روی نمی کردم؟ این همه عابر کجا بودند؟
بهرحال کناری ایستادم و با ژستی حاکی از پیروزی ، مچ ایده را گرفتم و آرا آرام ثبتش کردم.
ساعت کوک شده بالای سرم، صدایش بلند شده. اما انگار دارم خواب میبینم. خودم دیشب کوکش کردم اما بیشتر در خواب می دیدم که دنبال ساعتم می دوم! عجیب تر اینکه تا دستم به آن خورد از خواب پریدم. تازه آن موقع یادم آمد که امروز باید به پیاده روی بروم. آن هم تنها! ساعت یک ربع به هشت. زودترین زمان ممکنی که می توانستم بیدار شوم. البته سحرخیزی من زبانزد خاص و عام بود اما این ویروس جدید مرا از پا درآورده بود.
اول آذر ماه سال نود و نه یک تعهد نامه نوشتم و با خودم ، فکرم و روحم عهد بستم تا زمانی که در این مدرسه هستم، باید به تمام قوانین و تمرین ها متعهد باشم. من باید به حرف استادم ،عاشقانه وآگاهانه گوش دهم تا کارنامه ی موفقی را دریافت کنم.
فکرها را در سرم مرور کردم. نوشتن صفحه صبحگاهی را به یک صفحه کاهش دادم. تب داشتم اما باید می رفتم. شده بود ده دقیقه آن هم بالا پشت بام خانه! کاپشن ورزشی را با کتانی که دیشب آماده کرده بودم پوشیدم و از پله ها بالا رفتم. به پاگرد اول که رسیدم، نفسم گرفت. اما ادامه دادم. پاگرد دوم دستم را روی سینه ام گذاشتم. چند نفس عمیق کشیدم و شعر سعدی را زمزمه کردم:” هر نفسی که فرو می رود ممد حیات است و چون بر می آید مفرح ذات. پس در هر نفس دو نعمت موجود است و بر هر نعمتی شکری واجب.” نمی دانم چرا موقعی که می خواهم شکر گذاری کنم چشمانم را می بندم؟ موقعی هم که چیزی یادم نمیاد ، مثل همین شعر ، تا چشمانم را میبندم، کتاب جلویم باز می شود!
پاگرد سوم نگاهی به در پشت بام انداختم که قفل شده بود. قفلش از همانی بود که بابا به کرکره مغازه می زد. از آن نیم دایره ی زرد پر رنگ که که به یک مربع آهنی وصل بود. کلیدش هم از همه ی کلیدها کوچکتر بود. کنار در چندتا کارتن خالی چیده شده بود. شاید برای آن تازه عروسی بود که چند وقت پیش جهازش را آورد به این آپارتمان. جلوی در هم یک پادری نخ نما شده انداخته بودند. تا ان را بالا زدم، کلید کوچک طلایی پیدا شد. خودش بود. در که باز شد یکی از موزاییک ها را که روی کولر همسایه بود برداشتم و گذاشتم جلوی در. دود کش ها گرم بود و پر از دود سفید.گربه ای پشت یکی از این لوله های گرم در خود پیچیده بود و بچه هایش را لیس میزد. نمدانم ابرها به زمین نزدیک شده بودند یا چشمان من همه جا را محو می دید. محو به رنگ طوسی. حتی چراغ های سوپر مارکت سر کوچه هم از ان بالا مث نقطه سر خط دفترم بود. ماسک را از صورتم برداشتم. بوی گاز می آمد. نمی دانم گاز بوتان بود یا متان! هرچه بود، ماسک را سر جایش بردم و شکرش رابه جا آوردم.
پله ی اول . ایده شماره یک: لباس ورزشی داداشم.
پله ی دوم. ایده شماره دو: نفس
پله ی سوم. ایده سوم: شکر گذاری با شعر سعدی
……………
………….
…………..
پیاده روی
حس خوبیه اونم اگه نم نم بارون باشه تو اخرین روزایه پاییزی
حس خوبیه اگه جایه درداو مشکلات این روزات ب نعمتایه زندگیت فک کنی
حس خوبیه اگه از قیافت غم نباره اگه غصه هات از چشات بیرون نزنه
حس خوبیه پیاده روی اگه مسیرش پر چیزایی ک ازست دادی نباشه..
حس خوبیه اگه این ماسکه لعنتی بزاره
پر شده خوشیایه معمولیمونم از اگه …..
دلم میخاد برم تو ذهن همه ادمایی ک دارن این
مسیرو راه میرن
دلم میخاد بدونم مشکل کدومشون بزرگتره
راستش من همیشه در حال مقایسه مشکلات ادما با همدیگم, شاید چون اینجوری یادم میارم که فقط من نیستمو هی دلمو صابون میزنم
پیاده روی فقط تو هوایه ابری بمن میچسبه
شبونه زیر نور چراغا هم بد نیس
ایندفه اما یکم درد داشت….
پیاده روی و پرداختن به واگویه های ذهنی صحبت کردن با خدا و کائنات برایم بسیار لذت بخش و ارامش دهنده هستند گاهی پیش امده موقع پیاده روی تنفس هوای تازه و تماشای جریان زندگی و طبیعت اطرافم چند بیت شعر سرودم حتی اتفاق افتاده که برای پیدا کردن ابیات و عبارات و واژه هایی که جستجو می کنم و نمی یابم از حالت نشسته موقعیتم را تغییر داده ام و شروع به قدم زدن کرده ام و اتفاقا به نتیجه دلخواهم رسیده ام . با وجود سرمای شدید و منع رفت و امدها در این دوران قرنطینه هر روز هنگام بازگشت از محل کار دفترچه یادداشتم را با خود همراه می کنم و پا در رکاب اندیشه های خلاق پیاده روی می کنم.
پیاده روی با طعم نوشتن
دفترچه های یادداشت بین شان دعوا بود ، دلشان می خواست همراه من به پیاده روی بیایند ، دفتر قد بلنده فقط سکوت اختیار کرده بود و نگاه می کرد ، ریزه میزه ها به جان هم افتاده بودند و ول کننبودند. دفترچه فسقلی گل گلی مثل دختر بچه های دو سه ساله اون وسط قل قل می خورد ، طرحش مثل پارچه چیت پیراهنی کبری بود به روی آدم می خندید ، آن را برداشتم و راهی شدم بقیه دفترچه ها در لاک خود رفته و سکوت اختیار کردند ، یک مسیر طولانی را رفتم و چیزهایی را می دیدم و انتخاب می کردم ، این برای صفحات صبحگاهی ، این برای هزار کلمه ، دیگری برای خوشه و …. یکجا ایستادم و چند نکته را یادداشت کردم ، خیلی تند و سریع . به خانه برگشته و بهد از مدتی شروع به نوشتن کردم ، از دفترچه گل گلی خواستم کمک بگیرم ، آن را باز کردم ، از تعجب دهانم باز ماند .درون آن فقط حساب کتاب بود و عدد و رقم ، فکر کردم اشتباه می کنم . اما اشتباه نبود ، قضیه از این قرار بود دفترچه یادداشت من با یادداشت خانم صاحب سوپرمارکت سر کوچه جابجا شده بودهمانجا که ایستادم چند نکته بصورت کد بنویسم !!! حالا حتما تگر آنها را بخواند چه می گوید ؟؟ پیراهن گربه در ماشین شاسی بلند ، تلفن نزد و باران می شویدپیراهن ، چاق نمی شود او گفتورزش پیرها است پیاده روی
گاهی خودم یادداشتهای پیاده روی یادم می رود
مهم ترین اتفاقی که در یک پیاده روی.و و منظم اتفاق می افتد مدیریت وکنترل خودمان هست اینکه توانستیم یک ریز عادت موثر در خودمان به وجود اوردیم والیته تعهدی که مارا در مسیر نگه می دارد هم از نکات مثبت پیاده روی هست.در پیاده روی می شود تمرین کرد که بهتر ببینیم وبهتر بشنویم
خیلی اهل پیاده روی نبودم ولی در دوران قرنطینه شروع کردم به پیاده روی منظم، روزی نیم ساعت. بعد از پیاده روی حال خوبی دارم، اعتماد به نفسم بالا میره و ظرفیت روانی ام برای انجام مابقی کارها افزایش پیدا میکنه ضمن این که وزنم هم می تونم کم کنم. دروغ نگم تا به امروز انگیزه ام از پیاده روی کاهش وزن بوده نه نوشتن. حالا، از این به بعد با یک تیر دو نشان میزنم.
حین راه رفتن ذهنم سقوط و صعود میکنه به تمام اتفاقات… و فکر کردن و تصمیم گرفتن خیلی پخته تر میشه.
حس رهایی بهم دست میده بعد از پیاده روی.
اعتماد به نفس و عزت نفسم بیشتر میشه
تمرین نهم
از همان اول هم پیادهروی فعالیت مورد علاقه من بود. از وقتی که یادم هست راه میرفتم. درس که میخواندم حتما باید کتاب در دست، راه میرفتم تا بهتر درسهایم را بفهمم. آهنگ که گوش میدادم، باید حتما راه میرفتم تا حس خوب آن ترانه را بگیرم. گاهی هم در فضاهای سبز قدم میزدم و در آن لحظات نفسی که از هوای باز به جانم میرسید این پیام را به من میرساند که زندگی جریان دارد و من نیز به این جریان وصل هستم. بعد از مطالعه درسهای ماه اول، تصمیم گرفتم که روزهای فرد به پیادهروی بروم و روزهای زوج هزارکلمهها را بنویسم. این استراتژی یک روز درمیان کردن این دو فعالیت باعث شد هم به کارهایم برسم و هم راهبردهای نویسندگیام را عملی کنم. من هر روز از مبدا که خانهام باشد یک مقصد را انتخاب میکنم و به آن مسیر میروم و برمیگردم. اعتراف میکنم بعد از بیست سال تازه با کوچهپس کوچهها و قابلیتهای محلهمان آشنا شدهام. البته گاهی هم به بوستانهای دلنشین تهران میروم و آنجا درهوای دلنشین و حال عالیاش پیادهروی میکنم. با اینکه گوشیام را روی سایلنت میگذارم اما گاهی تصاویری که به چشمم میآیند بهقدری زیبا هستند که نمیتوانم دربرابر وسوسه عکس انداختم، مقاومت کنم. در پایان هر پیادهروی من احساس میکنم یک گره روانی را در درونم باز میکنم و باز کردن این گره به من آرامش و حالتی ژرفگونه میبخشد و انرژیام را برای ادامه زندگانیام بیشتر میکند.
زیر آسمان ابری شروع کردم به قدم زدن؛ هنوز چند قدمی بیشتر نرفته بودم که زی زی گولوی درونم پرید وسط باران روی سنگفرش های پیاده رو تا کودکانه هایش را به رخ بکشد بر زنانگی هایم .
نگاهش کردم، دیدم چه بی پروا میخواند و زمزمه میکند و این طرف و آن طرف ورجه
وروجه کنان سرک میکشد؛ لحظهای درنگ کردم و ایستادم؛ خوب نگاهش کردم؛ به نظرم آمد چقدر همه ی ما انسانها این کودک بازیگوش درون را نادیده گرفته؛ در سایه ی کودک آسیب پذیر و ناقص وجودمان به فراموشی میسپاریم وقرار حوصله هایمان را خرج داد و فریاد و کسالت و بی رمقی می کنیم وفقط والد متقد خوبی برای اندرونی سرسرای تالار هستی مان هستیم.هرچند که انتقاد سازنده است؛ بارها و بارها شنیده ایم که به واقع هم هست اما پس سهمِ تایید و تحسین و نوازش در آغوش کشیدن کودکمان چه میشود؟؟؟
چقدر نادیده گرفتیم وبرسرش کوفتیم که همان گوشه بمان الان زمان خوبی برای بودنت نیست؛ چقدر ندانستیم که در دعوا هاو روابطمان دو خارپشت بزرگسال؛ کودکی آسیب دیده را در پشت خودشان پنهان کرده ولجبازگونه با یکدیگر می جنگند برای برنده شدن
تمرین نهم از ماه اول: پیادهروی
(این تمرین رو خیلی وقت پیش انجام داده بودم اما یادم رفت ثبت کنم.)
ترس از مردم رو باید کنار بزارم.
شاید به خاطر خجالتی بودن یا ترسِ که خودم رو حبس کردم تو خونه! بله، مردم میتونن ترسناک باشن ولی من نمیترسم؛ دروغ میگم که نمیترسم ولی دروغهام رو کمکم به واقعیت تبدیل میکنم.
دارم وسط خیابون راه میرم و مینویسم؛ البته نزدیکم کسی نیست و خیابون خلوته ولی دارن میان؛ یک مرد از کنارم رد شد و زنهایی که از بیکاری جلوی در خونههاشون نشستن و کنجکاو و پر سؤال دارن نگام میکنن!
…صبر کردم تا از کنار چند تا مرد بگزرم تا باز بنویسم؛ باز مردی نزدیک شد و دفترم رو که از کف دستم کوچیکتره آوردم پایین و قایم کردم…یک ماشین نزدیک شد و باز دفتر و خودکار قایم! و باز یک مرد و پنهون کردن دفتر پشت سرم!! بله، مردها ترسناکتر به نظر میان اما خیلی وقتها زنها ترسناکترن! مردها از جهتی و زنها از جهتی دیگه… حتی بچهها هم خیلی وقتها برام ترسناکن چون من رو یاد مدرسه و بیرحمی همسن و سالهای اون موقم میندازن.
یکی از بهترین علایق زندگی ام پیاده روی است پیاده روی در فضای باز ،توی پارک،خیابان ،جنگل و حتی در بالا پشت بام می تواند گزینه هایی باشد که با انتخاب آن ها پیاده رویت را انجام دهی و ایده ها را در ذهنت نمایان کنی. من چون پیاده روی رابطه مستقیمی با سلامتی دارد را نیز بسیار دوست دارم.گاهی با دیدن آدم ها در موردشان داستان سرایی می کنم.وقتی در پارک در حال پیاده روی بودم مثلا آقایی را دیدم که سخت در فکر خود فرو رفته و سیگار می کشد پیش خودم گفتم حتما عشقی دارد که چند روزی است ندیده اش.دو نفر زوج را آن طرف تر دیدم از گرفتن دستشان فهمیدم به یکدیگر علاقمند هستند و از کنار هم بودن لذت می برند البته امیدوارم رابطه شان ادامه دار باشد.باران شروع به باریدن گرفت قدم زدن در باران بهترین حس دنیا.دیگر باران با آمدنش شد نور علی نور.چرخیدن ورقصیدن بوی نم خاک همه اش را حس کردم و از اینکه پیاده روی کرده بودم بر خورم می بالیدم.
هوا خیلی سرد شده بود، از آن سرماهایی که تا مغز استخوان آدم تیر میکشد. در کمد لباسی را باز کردم، پالتوی عسلی را که دخترها برایم هدیه خریده بودنددرآوردم و پوشیدم. گرمای خوشایندی داشت و جیبهای بزرگش برای گرمکردن دستانم توی این سرما مناسب بود.
یک دفترچه و خودکار توی جیبم هل دادم، موبایلم را بیصدا کردم و داخل اتاق گذاشتم. به بچهها هم سپردم که گوشی همراهم نیست، و از خانه بیرون رفتم.
خانهی ما پایین کوه خضر است. خیلی از روزها مسیر سربالایی از خانه تا پای کوه را پیادهروی میکنم. اما آنروز حس بهتری داشتم، سرمای هوا باعث شده بود که افراد کمتری را سرراهم ببینم.و این برای من که طبق تمرین پیادهروی باید مسیر کمترددی را انتخاب میکردم بهتر بود. به پای کوه رسیدم، مثل همیشه پسرک بلالفروش مشغول کبابکردن بلالهایش بود. از کنارش رد شدم. پرسید:« خانم بلال مکزیکی بدم؟ نرم و تازهستها». سرم را به نشانهی «نه» بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.
طرفهای پنج عصر بود ولی هوا روبه تاریکی میرفت و چراغهای سبزرنگ عبادتگاه خضرنبی از بالای کوه پیدا بود، شنیده بودم که حدود سههزار سال پیش حضرت خضر بالای این کوه عبادت میکردند. از پای کوه تا محل عبادتگاه حدود هزاروپانصد پله میخورد. یک نگاهی به بالای کوه انداختم و نگاهی هم به آسمان کردم، در خودم ندیدم که از پلهها بالا بروم، و همان پای کوه روی یک نیمکت نشستم. کمی دورتر دختروپسری روی نیمکت مشغول حرفزدن بودند. دخترک سرش را روی شانهی پسر گذاشته بود و هنگام حرف زدن میخندید و از بالا به پسر نگاه میکرد، گویا هم میخواست عکسالعمل حرفهایش را در نگاه پسر جوان ببیند، و هم نمیخواست شانهاش را از دست بدهد. دفترچهام را درآوردم، چند کلمهای نوشتم و دوباره توی جیبم گذاشتم.
برای اینکه بتوانم در آن هوای سرد بیشتر بمانم، بلند شدم و دور محوطهی پای کوه شروع به راه رفتن کردم.
داشتم فکر میکردم که برای شام چه بپزم؟ از مواد غذایی که در خانه داشتم گزینههایی توی مغزم رژه میرفتند، کتلت، کوکوسبزی، کشکوبادمجان، کبابتابهای….ولی باید میدیدم که حال پختن کدامشان را دارم. با همین فکرها بهسمت خانه حرکت کردم. از روبهرو همان پسر جوان را دیدم که دوتا بلال خریده بود و به سمت نیمکتی که با آن دختر نشسته بود میرفت.دلم میخواست از آن بلالها چندتایی بخرم و برای بچهها ببرم ولی یادم افتاد که بهجز دفترچه و خودکار هیچ چیزی همراهم نیاورده بودم.با خودم گفتم:« یادم باشد اینبار که برای پیادهروی میآیم, پول همراهم بیاورم. درست است که استاد توی تمرین پیادهروی از ما خواستهاند که به فکر دیدن مغازهها و خرید نباشیم، ولی مطمئن هستم خود استاد هم نمیتوانند از این بلالهای مکزیکی معروف پای کوه خضر بگذرند.
در کمد را باز میکنم
با خودم فکر میکنم وقت خوبیست تا مشق عقب افتاده نویسندگی ام را به سرانجام برسانم. هر وقت به پیاده روی میروم در جهت پیشبرد نوشته ایست، اما این بار مشقم نوشتن از حسها و افکار و دیده هایم در حین پیاده رویست. با خودم فکر میکنم چه بپوشم؟ از پنجره نگاهی به آسمان میاندازم. مه است یا باران؟ چند دقیقه دیگر معلوم میشود. هر چه هست بهتر است شال و کلاه کنم. کاپشن زرشکیم را برمیدارم. با خودم فکر میکنم چه بپوشم که حال دلم را، خوب که نه، ولی خوبتر کند. شلوار کرم رنگم را بیرون میکشم. شلوار و کاپشن را به تن میکنم و نگاهی به شالهایم میاندازم. دلم این روسری زرد را میخوهد، مدتهاست آن پشت مُشتها قایم شده. نگاهی به آینه میاندازم، میگم خوبه همینا حال دلم رو خوب میکنه. با خودم فکر میکنم اگر تهران بودم هم کرم و زرد رو با هم میپوشیدم؟ مامان درون مغزم جواب میدهد: همه رنگا یه جورایی به هم میان.
موبایلم را درون جیبم هل میدهم. نمیخواهم چیزی دست بگیرم، از خیر بردن دفترچه یادداشت میگذرم. به جاش یه برگه از ته دفترچه میکنم و با یه خودکار تو اون یکی جیب کاپشن هلشون میدم.
از در خارج میشوم. نه، ظاهرا باران است. خطوط باریک و شفاف باران نرم نرم خود را به زمین میرسانند. و این بین، من مانع وصالشان میشوم. چند قطره ای صورتم را میپوشانند، کلاهم را روی روسری زردم میکشم، خوب حالا دیگه اصلا رنگ زرد پیدا نیست. زرشکی و کرم تنهایی موندن. صورتم را کمی بالاتر میگیرم تا قطرات باران بیشتری به صورتم برخورد کند، نفس عمیقی میکشم و به سمت پارک کنار خانه به راه میافتم.
شنبه ها معمولا پارک شلوغ است. ولی امروز خبری نیست. نه بچه ای در زمین بازی میدود و نه مدرسه ای تیم فوتبال یا کریکتش را به زمین فوتبال آورده. از والدینی که برای تشویق بچه هایشان میآیند هم خبری نیست. طوطی ها ولی نمیدانم کجا قایم شده اند. حتماً پس از بند آمدن باران برای خوردن کرمهایی که بر سطح خاک و چمن میلولند سر و کله شان پیدا خواهد شد.
از کنار صندلی محبوبم در پارک میگذرم، بارها و بارها پس از پیاده روی اینجا نشسته ام و به منظره روبه چشمدوختهام. بارها نسیم را به اعماق وجودم کشیده ام و در حالی که چمنزار را نگاه میکردم لابهلای کلمات غرق شده ام. این صندلی میعادگاه من و قلمم بوده و هست. خود را بین شاخه های باریک باران پنهان میکنم و آرام قدم بر میدارم. بهتر است دوری، دور پارک بزنم. کلمات درون مغزم بر هم سوار میشوند و من در حال پیاده روی درون مغزم مینویسم. از کنار زمین بازی میگذرم، فواره ها خاموشند، کسی برای آب بازی نیامده. قطره قطره باران از تاب میچکد و پرستوها با ارتفاع خیلی کم روی زمین فوتبال بال میزنند. چند روزی برای تعطیلات از شهر خارج شده بودیم. چند متر مانده به تیر چراغ برق، چشمم به دسته گلهایی میافتد که کنار تیر برق چیده اند. قلبم مچاله میشود. طی این چند روز چه کسی اینجا مرده؟ اینجا مرسوم است اگر کسی جایی فوت شود، تا مدتها در آن نقطه گل میگذارند. قدم به قدم نزدیکتر میشوم. چقدر حس خوب داشتم، حالا اما پاهایم را به زور دنبال خودم میکشم. من جلو میروم ولی پاهایم ملتمسانه خود را عقب میکشند. به تیر برق میرسم، چند شاخه گل خشکیده، چند دسته گل طبیعی و مصنوعی که پیداست به تازگی اضافه شده و صلیبی طلایی رنگ که کنار گلها قرار داده اند.. نامه ای که به تیر چراغ برق چسبانده اند. “همسر عزیزم ببخش مرا اگر تنهایت گذاشتم. جای تو همیشه کنار ما خالیست هر چند میدانیم به جای بهتری رفته ای” کسی قلبم را درون مشتش فشار میدهد ، گوشه های لبم به سمت پایین کشیده میشوند. به راهم ادامه میدهم با خودم فکر میکنم تا کی فرصت کنار هم بودن داریم. کاش بیشتر قدر لحظات با هم بودن را میدانستیم. معلوم نیست کی نوبت من است، و تا کی میتوانم از کنار همسر و دخترانم بودن لذت ببرم. سعی میکنم این افکار را از ذهنم دور کنم. به دانه های باران متمرکز شوم و دست گلها، صلیب و نامه را فراموش کنم. با خودم فکر میکنم طی همین چند روز که ما خیلی عادی زندگی کردیم، از کنار هم بودن لذت بردیم و برای اتفاقات ریز و درشت ناراحت یا خوشحال شدیم، اینجا کسی مرده
اینجا
کنار زمین بازی بچه ها.
تا مدتها هر بار بچه ها را برای بازی بیاورم یا خودم برای قدم زنی بیایم این گلها را خواهم دید.
کلمات بی امان به مغزم هجوم اورده اند
نمیگذارند به مسیرم ادامه دهم
باید همین حالا بنویسمشان
روی اولین صندلی مینشینم
جای مناسبی نیست
باران سیل اسا بر این صندلی میکوبد
بلند میشوم
برمیگردم
داخل زمین بازی میشوم
جای خشکی پیدا میکنم
و مینویسم
ذهنم را از کلمات میتکانم
بلند میشوم و به مسیرم ادامه میدهم
ابرها پایین آمده اند
ادم حس میکنم به آغوش ابری تپل میرود
بین بازوان نرم و تپلش میگیرد مرا
میگوید نگران نباش
همه، روزی رفتنی هستیم
حتی من!
از اکنونت لذت ببر
قدم زدن را همیشه دوست داشتم ولی صادقانه بگمتا انگیزه قوی ای برایش نداشته باشم بهش تن نمی دم.البته بنظرم از وقتی وارد شرایط قرنطینه شدم به این نوع تفکر رسیدم و خیلی راحت بیرون از منزل و نقطه امنم نمیرم بعد از رسیدن به این درس و صحبتهای استادم تصمیم گرفتم بزنم بیرون از خونه ،یه لباس راحت پوشیدم و کفش پیاده روی و با ماسک اومدم بیرون ،بعدازظهر یه روز پاییزی که هوا تقریبا سرده و من هم سرمایی،ولی لباس زیادی نپوشیده بودم اخه ما طبیعت گردا خوب می دونیم که پوشیدن لباس زیاد برای پیاده روی مناسب نیست .احساس خوبی داشتم و دفترچه ایده هام هم همراهم بود و رفتم به سمت پارک نزدیک خونمون،برگ درختها ریخته بود و منظره قشنگی ایجاد کرده بود .دیدم پیرمردی رو که روی یکی از نیمکتها نشسته بود و به گربه ای که نزدیکش آمده بود و خودش را به پای پیرمرد می مالید غذا می داد و نگاه رضایتمند پیرمرد مهربان از پشت ماسک هم پیدا بود و من با دیدن این صحنه ایده امروزم را گرفتم و با لبخند به خانه برگشتم …
امروز که به پیاده روی رفتم ؛ فراموش کردم ماسک بزنم.هجوم نگاه های مردم و آن مردمک ها که دائم تکان می خوردند و به سمتم می چرخیدند؛ چیزهای مختلفی می گفتند:دختر جون به فکر خودت نیستی به فکر دیگران باش،ماسکت کجاست؟،مردم چه بی ملاحظه شده اند،مگر نمی دانی کرونا آمده؟؟ و … همه اینها به کنار نگاه هایشان وقتی می دیدندیک دختر درخیابان و در حین راه رفتن دفترچه ای بدست دارد و عین دیوانه ها در خیابان می نویسد؛عجیب تر بود! انگار همه عادت کرده اند در کار هم دخالت کنند. حوصله مان سررفته یاچه؟به دنبال چیزی هستیم که وقتمان را با آن پر کنیم و ذهنمان را مشغول کنیم.
من هم به تمام کسانی که مرا طوری نگاه می کنند که انگار یک دیوانه ام با لبخندی ملیح پاسخ می دهم به قول استاد کلانتری بگذاد خیال کنند من دیوانه ام.
واقعا هم همینطور شد گفتم بگذار خیال کنند من دیوانه ام مگر آنها فکر کنند من دیوانه می شوم؟ چیزی ازمن کم می شود؟ درعوضش نمی دانند این دختری که انروز به آنها لبخند می زند شاید فردا یکی از اصغر فرهادی ها و خشایار الوندهای این سرزمین باشد. امروز حین پیاده روی از جلوی خانه ای رد شدم که قبل ترها خانه عموی مادرم بود. خاطره ی زیادی با آنها و آن خانه ندارم اما این هوای سرد زمستانی آدم را می برد به گذشته ها آن زمان که صبح های سرد به مدرسه می رفتیم و 10 لایه شال و کلاه می بستیم(:
و در کل یاد قدیم ها زنده شد و طوری شدم… و حس عجیبی پیدا کردم…
خلاصه به عنوان اولین تجربه پیاده روی من پس از ثبت نام در دوره خلاق آن هم در یک هوای سرد پاییزی بسیار زیبا و دلنشین بود!
پیاده رویی تمرین معنوی تا رسیدن به عبادتگاهم بود درختان همیشه برایم محرابی مقدس بودند تا چرکهای روحم را پاک و عقده های دلم را بگشایم عادت دلم بود که در حین پیاده روی هرکدام از درختان را که در مسیر بود در اغوش بگیرم و از انها بخواهم تا مرا به مادرم زمین و ریشه هایم پیوند زنند .پیاده روی نماز نبود وسیله درست ادا کردن نمازم بود یک جورایی وضو بود اماده میشدم که در سحرهای بارانی از دامنه کوه هر روز بالا بروم و به مفهوم تمام چیزهایی بیندیشم که زندگی به من هدیه داده بود چه در غالب رنج و درد، چه شادی های زود گذر که هیچ کدامشان نیز مانا نبودند تنها یک چیز جاویدان در لوحه قلبم در تمام این پیاده رویها بود عشق! نمیدانم صورتم رنگ عشق میداد یا بویی از انعکاس انچه فکر میکردم پیچیده بود که در تمام پیاده رویهای طولانیم مردم را محو خود میدیدم شاید در ضمن پیاده روی، طولانی و بلند فکر کرده بودم در هر حال پیاده روی در تو بود یا تو در پیاده روی که من در نهایت به تو دوخته شدم پیاده روی مثل مثل تو بود همیشه برای پرستیدنت من ایستاده و افراشته میامدم و چه کسی است که ایستاده به عبادتت بیاید و غمگین بر گردد.
هوا سرد است و قدم زدن در هوای سرد را دوست ندارم.برای آدم سرمایی مثل من این یک شکنجه است تا تمرین!
اما قدم زدن هنگام غروب را دوست دارم آن هم وقتی صدای خش خش برگهای زیر پاهایت تو را یاد زیباترین اشعاربندازد
خش خش صدای پای خزان است ،یک نفر در را
به روی حضرت پاییز بازکند
اما در این فضای عارفانه و عاشقانه تنها صدای یک کلاغ کم است که بعضی می گویند خبر بد می آورد.آه کلاغ سیاه چه خبر آوردی باز؟! آنقدر در این روزها خبرهای بد داشتیم که من مطمئن هستم تو جز خوش خبری هیچ چیزی نخواهی داشت . بی شک خدا در اندازه توان ما آدم ها به ما سخت خواهد گرفت و او می داند که حال دیگر جانی برای ما نمانده است . پروردگارا در این لحظه از تو می خواهم سلامتی را به تمام انسان ها عطاکنی .صدای اذان را که می شنوم مطمئن می شوم تو همیشه و همه جا حواست به بی حواسی ما آدم ها هست
مدت ها بود حسرت یک پیاده روی کوتاه در هوای دلچسب و لطیف پاییزی روی دلم مانده بود، اول به خاطر فرشته های کوچکم و بعد ویروس منحوس کرونا . مدت ها بود می دانستم تمرینی تحت عنوان پیاده روی در پیش رو دارم و هر روز با این خیال که شاید امروز ، روز موعود باشد شروع می شد ولی در نهایت در حد یک خیال باقی می ماند. تا اینکه بلاخره تعطیلات اجباری باعث شد فرصتی دست دهد و بتوانم فرشته هایم را به آغوش پدر بسپارم و برای مدتی هر چند کوتاه به پیاده روی بروم . آن روز از ابتدا هوا ابری بود و هر ازگاهی صدای برخورد قطره های باران به پنجره ، روحم را تازه می کرد و عزمم برای پیاده روی را استوارتر . چگونگی خروجم از خانه خود ماجرایی بود تا بلاخره قدم در کوچه گذاشتم . کوچه خلوت بود و فقط هر بار موتور یا ماشینی از کنارم میگذشتند و باران جمع شده در سطوح ناهموار آسفالت کوچه را به اطراف می پاشیدند . فضا برایم غریبه می نمود . از آخرین باری که کفش هایم آسفالت و سنگفرش کوچه و خیابان را لمس کرده بود مدت زمان زیادی می گذشت . فکرم از یک سو درگیر فرشته هایم بود و از سویی نگران کرونا . دل را به دریا زدم و از زیر ماسک و به سختی هوای پاک را بلعیدم و به راه افتادم . خوب می دانستم به کجا خواهم رفت . چهارباغ ، چهار باغ دوست داشتنی شهر زیبایم . چهار باغ معرکه است خصوصا در فصل پاییز . بر خلاف تصورم افراد زیادی در گوشه و کنار خیابان مشغول عکاسی و بگو بخند بودند . نم نم باران پاییزی ، هوس انگیزانه آدم های بسیاری را از کنج خانه و قرنطینه به بیرون کشانده بود . عمیق تر نگاه کردم و ناخود آگاه به یاد روزهایی افتادم که چه بی پروا ، در چهارباغ شلوغ و پرازدحام قدم می زدم . نفس به نفس ، شانه به شانه مردمان از کنارشان میگذشتم بدون ترس ، بدون دلهره و چه ساده می گرفتم این موهبت بزرگ را . کرونا نه تنها ظاهر ما و زندگی ما را ، بلکه درونمان و نوع نگاهمان به زندگی را هم تغییر داد و شاید تلنگری بود برای بسیاری از ما انسان های ناسپاس . تلنگری با بهایی بسیار سنگین .
به پارک شهید رجایی رفتم که در مجاورت چهارباغ قرار گرفته است.فضایی با درختان تنومند و سر به فلک کشیده که پیچک ها و پاپیتال های سبز آنها را در آغوش گرفته اند و حالتی رویایی به آن بخشیده اند . انگار که درختان از آغوش این پیچک های ظریف متولد می شوند .عمارت تاریخی و زیبای هشت بهشت و حوض و فواره ها و گلهای اطرافش این تابلوی شگفت انگیز را کامل می کنند . همه چیز برای یک پیاده روی متفاوت و حسی ناب و شاعرانه مهیاست. به روی نیمکت چوبی نم داری می نشینم و دفترچه و خودکار خود را از کیف در می آورم . مشغول نوشتن می شوم . سعی میکنم بیشتر از آن که ببینم ، بشنوم . هوا به طرز وحشتناکی دلچسب است و صدای قارقار کلاغ ها این حس را دو چندان می کند .از پشت سرم صدای خنده های قاه قاه دختر و پسری را می شنوم . نمی بینمشان اما از حرف هایی که بینشان رد و بدل می شود متوجه می شوم مشغول عکاسی هستند و دارند به ژست های یکدیگر می خندند. دلم روشن می شود از صدای خنده هایشان . با خود می گویم پس هنوز هم شادی هست ، زندگی هست و امید . هر از گاهی رهگذری از کنارم می گذرد ، لحظه ای مکث می کند و نگاه سنگینش را احساس می کنم . شاید برایشان عجیب است که روی نیمکتی خیس نشسته ام و به جای تلفن همراه ، دفترچه و قلم در دست ، مشغول نوشتن هستم . مهم نیست آن ها چه فکر می کنند . مهم احساسی است که برای اولین بار در حال تجربه اش هستم . می خواهم با تمام وجودم از این لحظات استفاده کنم . حتی ساعت هم ندارم و از تیرگی آسمان متوجه میشوم که هنگام غروب است و زمان بازگشت . از جایم بر می خیزم و رهسپار خانه میشوم .
تجربه ی خوبی بود و بسیار لذت بردم .
سلام پیاده روی در بوستان بانوان
پیاده روی یکی از زیبا ترین و دل انگیزترین چیزهاییست که به من انگیزه و نشاط می دهد . صدای وزش باد روحم را نوازش می دهد و عشق را در شریانهای قلبم پمپاژ می کند . حس آزادی مطلق به من می دهد . از مصاحبت درختان و گلها و نگاه به اشعه خورشید روحم به وجد می آید . لمس کردن تک تک برگهای درختان اکالیپتوس که به زیبایی آویزان شده اند به من حس دست دادن با یک دوست آشنا می دهد . دقت در تفاوت سبزی درختان و تنوع رنگ گلها و بوته های کاشته شده توسط باغبان های زحمتکش ، روحم را جلا می دهد . همیشه دوست دارم تنها به پیاده روی بروم و با خودم و خدای خودم و خالق این همه زیبایی نجوا کنم . دوست دارم از اعماق وجودم و با تک تک سلولهای بدنم شاکر و سپاسگذار خداوند بی همتای رحیم باشم . به یادم می افتد که عمیقتر قدر داشته هایم را بدانم و برای کسانی که از این نعمتها محروم هستند دعای خیر کنم . با پیامبر و امامان و اهل بیت نجوا می کنم و هر چه دل تنگم می خواهد در حین پیاده روی با امامم حرف میزنم ، وجودش را احساس می کنم و می دانم که به من اشراف دارد و می شنود و شفاعتم را نزد محبوب می ند . از دیدن سایر مردم از پیر و جوان و چاق و لاغر و ورزشکار و دوچرخهسوار و پیرزنی که مشخصه سکته کرده و داره آهسته آهسته قدم بر می دارد و بانوی جوان بارداری که تلو تلو می خورد و سنگین است و روزهای آخر حمل خود را می گذراند و آمده تا با پیاده وی قدوم غنچه خود را تسریع کند … به وجد می آیم . قامت بلند درختان سرو ، عزت نفسم را بیشتر می کند و دیدن تکه ابرهای سفید در آسمان قلقلکم می دهد …
خلاصه حرفها و افکار بیش از این است …ولی به قدر وسع و تنگی وقت، می نویسم
۳۳۸ کلمه
گزارش یک پیاده روی
خیابان ما، خلوت ترین و دل بازترین خیابان دنیاست. سمت شرق خانه پدری ست و از کنار دیوار شمالی آن باغ مان شروع می شود و تا ابتدای خیابان ادامه دارد. سمت غرب اما، کوهی بلند و کشید به فاصله نیم کیلومتری خیابان قرار دارد. خانه های ما چهار برادر و یکی از خاهرزاده ها سمت غرب خیابان است. خانه ها از انتهای خیابان- می شود جنوب خیابان- ساخته ایم و به سمت ابتدا که شمال باشد پیش روی کرده ایم. یک عصری پاییزی ست، هوا معتدل است، لکه ابری خورشید را پوشانده است. از خانه پدری بیرون می روم، چند ترنج -بالنگ- از دیوار به بیرون سرک کشیده اند، زرد و سبز. آسمان پیش رو یکدست آبی است، فقط همان لکه ابر بالای کوه که خورشید را می خاهد زودتر غروب دهد، وجود دارد. نخل ها استوار و راست قامت ایستاده اند، زمین بین شان پوشیده شده از علف های تازه رسته که آخرین باران، همین چند روز پیش، حسابی سیراب شان کرده است. طراوت محض توی باغ جریان دارد. کنار چند نخل کمی دورتر، گاو مان سر به زیر مشغول چریدن است. آرام قدم می زنم، روی سیم های برق، یک کلاغ نشسته است و با فاصله آن طرف تر چندتا یاکریم. نزدیک شان که می رسم پرواز می کنند. کلاغ سمت باغ می رود و یاکریم ها به طرف آسمان کوه پرواز می کنند. مسیر را ادامه می دهم، حاشیه باغ که با پیاده روی خیابان یکی شده جو کاشته ایم، یک وجبی قد کشیده اند، که جولانگاه بزها شده است. یک بز نر و سه راس ماده که دو راس شان بزغاله هایی حنایی رنگ و سفید دارند. به گردن یکی شان زنگوله ای بستیم که همیشه در حال صدا دادن و حرکت است. دوتاشان را بسته ایم و دوتا آزاد می چرند. از حیاط یکی از برادرها، صدای سنگ فرز می آید، سرامیک برش می زنند. در همین حال رکس و توگو به پارس کردن افتاده اند. یک دسته از کبوترهای برادرزاده ام به پرواز در می آیند، چند بار محوطه وسیعی را طواف می کنند و باز توی حیاط می نشینند. به کنار استخر باغ رسیده ام، تا نیمه آب دارد. دو کبوتر روی سیم برق نشسته اند. به کنار خانه خاهرزاده رسیده ام، کنار دیوارشان چند درخت کاشته شده، گل کاغذی با گل های رنگارنگش یکی از آن هاست. یک درخت دیگر با گل های زرد هم هست که اسمش را نمی دانم، چون از رنگ زرد خوشم می آید، کنارش می ایستم و شاخه گل داری را می گیرم و از با دقت نگاهش می کنم. یک سوم خیابان را پیموده ام. علف های بین نخل ها رنگ سبز روشن و شادی دارند. اینجای مسیر، خیابان یک زاویه نود درجه به خودش می دهد و می رود سمت بلوار. من مسیر فرعی و سمت کوه را انتخاب می کنم، وارد زمین های کشاورزی می شوم. جلوی م تا خود کوه مسیر صاف است و باز. چند هکتار گندم کاشته ایم که تازه سبز شده اند، مقداری سبزی خوردن و نزدیکبه دو هکتار هم تخم. بیشتر از پیازها علف هرز روییده به نحوی که هیچ پیاز تازه روییده ای بین شان پیدا نیست. خورشید از دست لکه ابر فرار کرده است، اما حریف کوتاهی روز و بلندی کوه نمی شود، به پشت کوه رفته است، برای خیابان ما که نزدیک کوه است، زودتر نورش را پنهان می کند. چه بوی علفی می آید
یکی از بهترین تفریحات من پیاده روی است.دوستی دارم که به سیگار آلرژی دارد. یعنی نباید دود سیگار به او بخورد زیرا دچار عطسه های شدید می گردد و سپس آبریزش بینی و بعد از افتادن و فشار و خلاصه آنقدر حالش بد می شود که دوسداری هرچی سیگار و سیگاری روی زمین است نباشد.
یه روز با او به پیاده روی رفتیم.چون تاکنون تا این حد به این قضیه توجه نکرده بودم.ولی وقتی وارد پارک شدیم که پیاده روی آغاز شود آنقدر هواسم به این بود که دوستم در معرض سیگاری ها قرار نگیرد که شبیه فیلم های جنایی شده بودم که شخص اول می رفت تا مورد ها را شناسایی کند سپس شخص دوم وارد عمل می شد.خلاصه من سیگاری ها یا کسانی که در حال سیگار کشیدن بودن را شناسایی می کردم و دوستم از آن جا رد نمی شد.آنقدر نگاه کردن به آدم ها و شناسایی آن ها کمی مشکوک و آزار دهنده شده بود.خلاصه به دوستم گفتم اگر امکانش هست برگردیم چون هم برای تو آزار دهنده است و هم برای من.
ولی من با پیاده روی کلی انرژی خوب به سراغم می آید و کلی حس خوب.تصمیمی که گرفتم کلا با دوستانی به پیاده روی برید که آلرژی نداشته باشند.چون خیلی سخت است.
به مردمي كه خلاف جهت من هستن نگاه ميكنم از پشت ماسك هم ميتوني حدس بزني كه حال دلشون خوب نيست قدم هاي سست وبي جون ،الان چشماي همه پيداست وماسك رو صورتشون شده جزء لباس هامون ،نميدونم تو دلشون چي ميگذره ،ولي مي شه فهميد كه فكر كي راحت ميشيم از اين مدل زندگي وبايه خيال راحت مثل سال هاي قبل حداقل بشيني رو يه صندلي جلوي يه كافه وقهوه سفارش بدي و بهت بچسبه تو سرما….
چندروزی بودکه می خواستم این تمرین راانجام بدهم که هرباربه بعداموقولش کردم اماامروزعزمم راراسخ کردم ودردل طبیعت به پیاده روی رفتم ودرحین پیاده روی حس وحال خوبی پیداکردم بااینکه هرازگاهی افکارات مزاحم به سراغم می آمدندمی گفتنددرذهنت هیچ ایده ای نیست وفایده ای ازپیاده روی برایت حاصل نمی شودامامن آن افکارات راازذهنم بیرون کردم راستش وقتی تنهایی پیاده روی می کنی اگرایده ای هم به ذهنت نرسدباعث می شودبه اطرافت بهترنگاه کنی درحالی که خنده ای روی لبانت ازسرآزادی وخوشحالی ظاهرمی شود
سلام
پیاده روی همیشه برای من مصداق پوشیدن پالتوی ضخیم بنفشم را داشته که علاوه بر سنگینی اش رنگش هم هیچ به دلم نمی نشیند . وقتی می خواهم بپوشمش حس می کنم شانه ها و دست هایم بسته است و الان است که نفسی از من بیرون نشود . اما همین که کمی می گذرد و گرمایش سردی هوا را از تنم در به در می کند ، دیگر حتی به رنگش هم فکر نمی کنم ، سنگینی اش که بماند . کمی که بیشتر می گذرد حالا دیگر دلم اجازه نمی دهد از تنم دربیاورم . پیاده روی چنین شباهتی برای من دارد . اولش چنان سنگینم که صدای التماس پاهایم را برای نرفتن ، واضح می شنوم. اما همین که راه می افتیم و گرمای پیاده روی به تنمان نشست ،همان پاهای ملتمس کننده چنان از خودبی خود می شوند که وقتی به خودشان می آیند ، کیلومترها قدم برداشته اند . پیاده روی هدفمند برای رسیدن به نوشتن و جرقه زدن ایده و نفس کشیدن و نفس گرفتن و ذخیره آن برای انرژی بخشیدن به واژه های ذهن و تر وتازه کردن واژه های جدید ، قطعا باید حال و هوای دیگری می داشت که خوشبختانه داشت . شکل ایستادن درخت های خوش قد وهیکل و باران خورده ی شهر باران های نقره ای و صدای حرف زدنشان و کنجکاوی من برای شنیدن صدایشان که چه می گویند و از کجا می گویند ؟ و چشمان مجسمه های مفاخر گیلان زمین که دنیا حرف برای گفتن داشتند خصوصا گِله از اینکه یادشان را به دست بادفراموشی سپرده ایم ، همه و همه کنار هم جذاب بود .
ازبرگ های فروریخته ی رنگارنگ پاییزی نگویم که صدایشان سال هاست به گوشم آشنا هستند . اما امسال حس غریبی داشت حرف هایشان . شنیدم که ، از آرزوی هرباره شان می گفتند که این بوده که پای انسان ها کمتر صدای خش خش شان را دربیاورد اما برایشان سوال بود که امسال که فرصتی غنیمت شده برایشان تا قدم های کمتری را روی خودشان حس کنند ، چرا به شکل عجیبی دلتنگ هستند ؟ فکر کنم برگ ها هم رسم ما آدم ها را پیدا کرده اند . فاصله ها برگ ها راهم دلتنگ کرده حتی حالا که خش خش شان را کمتری کسی به صدادرمی آورد .
داشتم فکر می کردم آدم های دلتنگ پاییز امسال را چه کردند ؟
داشتم فکر می کردم چقدر غریب است ، پاییزی که سال های برگ هایش را برای دلتنگی دلتنگ ها فرو ریخت ، امسال برگ هایش دلتنگند؟
برگ ها برای دلتنگی شان چه می کنند ؟
خدارا چه دیدی شاید این گزارش را دلتنگی بخواند و باخبر از دلتنگی برگها ی پاییزی شد .
وقتي پياده روي ميكنم نه تنها با دقت بيشتري به اطرافم نگاه ميكنم بلكه جزئيات بيشتري به چشمم مي آيند . موضوعات زيادي در ذهنم رفت و آمد مي كنند ، عميق تر تفكر ميكنم و گذران زمان را حس نميكنم . من فكر مي كنم پياده روي حال آدم را خوب و فكر نويسنده را باز ميكند .
هوا ابری است و کمی سرد. این یعنی مطلوبترین هوا برای پیادهروی. بدون کیف و موبایل از در خانه روانهی کوچه و خیابان شدم. مکان و مقصد مشخصی در نظرم نبود. فرقی نداشت که پیادهروی قرار است چقدر طول بکشد. آسوده و رها شروع به قدم زدن کردم. تازه میتوانستم محیط اطرافم را ببینم. برگهای پاییزی را دیدم که در میانهی باد یلهگیشان را میکنند. فکر کردم شاید حالا من ذرهای به اینها شباهت دارم. تا به حال نشده بود که به قصد یک پیادهروی خالصانه از خانه بیرون بزنم. فکر میکنم این اولین بار بود که تلاش من برای دور شدن از اضطراب و دغدغههای روزانه نتیجهبخش بوده. نمیدانم پیادهروی چند دقیقه طول کشید، اهمیتی هم نداشت. به محض رسیدن به خانه شروع به نوشتن کردم. این بار احساس کردم که سبکبالترم.
ساعت دقیقا ۱۱صبح شده،بلند میگم :من میخوام برم پیاده روی،همسر جان که لم داده روی مبل و کتاب میخونه،میگه،باشه بریم، لبخند میزنم و میگم ایندفعه تنها میخوام برم،استاد جان فرمودند تنها برید.
از خدا خواسته میگه :چه بهتر ،دوباره غرق میشه توی کتاب.
از خونه میام بیرون ، هوا یکم سرده ، برگهای زرد و نارنجی چهره ی درختها رو خوشگل تر از قبل کرده، صدای خانم همسایه شنیده میشه توی حیاط خونشون داره از دست برگهای پاییزی غرغر میکنه:چقدر جارو کنم اخه ، کاش همشون باهم ی بار میریختند پایین.
با خودم میگم چرا حیاطشون رو جارو میکنه،چه بی سلیقه،این برگا که خوشگلند.
انگار هوا یکم سردتر شد، دکمه های پالتوم رو میبندم، حس تنهایی میکنم اخه اغلب با همسرم میام پیاده روی اما ایندفعه گوشیم هم همراهم نیست منم و دفتر یادداشت و ی مداد .
چه پیاده روی سبکی ، خیابون از همیشه خلوت تر هست . مغازه ها تک و توک باز هستند، کمتر کسی رو میبینی که ماسک نزده باشه،اصلا ماسک توی این هوا میچسبه ،دیگه نوک بینی هم سرخ نمیشه.
کلینیک پوست و موی یاس بازه داخل رو نگاه میکنم ، از اینجا چیزی پیدا نیست ، نزدیک میشم به شیشه تا داخل رو ببینم، چند تا اقا و خانم نشستند ،فکر کنم اومدند مو بکارند ، کاش کلینیک های زیبایی میتونستند زمان رو هم به عقب برگردونند ،اونوقت شاید میشد جوانی از دست رفته را برگردوند.
بوی پیاز داغ و نعنا داغ حواسمو پرت میکنه، (اشپزی نمونه )با خودم میگم ببین چطوری با روح و روان ادم بازی میکنند .
اصلا تقصیر استاد جان هست گفتند پول نبرید دنبال خودتون و بهونه خرید نداشته باشید .
سر کوچه ی اقایی ایستاده ،چقدر نگاه میکنه، وااا مگه چیه ؟ ی نگاه به خودم میندازم ،خدای من اینهمه راه رو اومدم دکمه پالتوم رو پایین و بالا بستم ،ابروهامو تو هم میکشم و درستش میکنم، از دور مغازه اپاراتی رو میبینم، ی اقای چاق دم در رژه میره ،با گوشی بلند بلند حرف میزنه از حرفاش معلومه حسابی عصبانیه ، از بوی تایر بدم میاد انقدر بوش زیاده که با ماسک هم میشه حس کرد.
کاش از اون طرف خیابون رد شده بودم .
رسیدم به چهارراه ، ساعتم رو نگاه میکنم، ده دقیقه شده که دارم پیاده روی میکنم ، بسه دیگه برگردم خونه ،فکر کنم خورش سبزیم پخته باشه،برم برنج دم بزارم ، میرم اون طرف خیابون چون دوست ندارم توی راه برگشت هم همون مسیر رو برم …..
گزارش پیاده روی من.. 20-9-99
پیاده روی کردن همیشه جواب می دهد جمله ای که من حدودا دو یا سه ماه پیش آن را استوری کردم با فیلمی که از یک پیاده رو زیبا در محله خودمان گرفته بودم.همیشه پیاده روی کردن حال من را خوب می کند شاید کشف این موضوع را مدیون یکی از دوستان قدیمی ام باشم که تحت هر شرایطی با هر حال و هوایی که بود هر روز پیاده روی می کرد.امروز صبح هم پیاده روی کردم اما قبل از رفتن به پیاده روی برای کسانی که ممکن بود پیام بدهندو یا زنگ بزنند پیام دادم سلام صبح بخیر من دارم می روم پیاده روی اما تلفن همراهم را نمی برم و خانه است روز بخیر وبرای مادرم و همسرم فرستادم.دروغ چرا امروز از صبحش روز خوبی بود شاید روز من بود واقعا !صبح بیدارشدم و صفحات صبح گاهی را در مدت زمان پانزده دقیقه نوشتم بعد هم لباس پوشیدم و از درب خانه بیرون زدم چون می دانستم هوا سرد است کاپشن گرم پوشیدم چون نمی دانستم چه مدت قرار است بیرون از خانه باشم و در این اوضاع کرونایی اصلا دلم نمی خواهد سرما خوردگی راهم تجربه کنم.آسمانی که همیشه برایمان آبی تعرف کردند و تاجایی که من سنم قد می دهد همیشه خاکستری بوده است. در راه خانوم چهل /چهل و پنج ساله ای مانتویی جلوی من سبد به دست به سمت میوه و تربار می رفت از راه رفتنش معلوم بود دردی در پاهایش اورا اذیت می کند.این خانوم مثل یک موضوع ستاره دار گوشه ذهن من ماند تا کمی جلوتر که راهمان جداشد.از کنار میوه و تر بار که رد شدم فروشنده را دیدم که با عصبانیت داشت خرید های خانومی را که برای صرفه جویی در مصرف پلاستیک همه خرید هایش را در یک کیسه ریخته بود وزن می کردوروی میز کنار دستش دوباره پرتاب می کرد توجهم جلب شد و گفتم الان است که خانوم جوان به خاطر رفتار فروشنده چیزی به او بگوید اما هیچی نگفت و با صبوری میوه هارا دوباره در همان پلاستیک گذاشت و پولش را پرداخت کرد و از مغازه بیرون آمد مثل کودکی که جادو شده باشد دنبال آن خانوم به راه افتادم مدام صدایی بلند در مغزم می پیچید که برو و از آن زن بپرس چرا عصبانی نشد ؟و من تمام سعیم را برای نشیندن این صدا به کار می بردم.جلوتر که رفت ایستاد و شروع کرد به صحبت کردن با همان خانومی که کمی پیش داشت لنگن لنگان از جلویم رد می شد .کمی نزدیک تر شدم و قدم هایم را آهسته کردم تا بتوانم بشنوم چه می گویند لحن صحبت هایشان انقدر صمیمی بود که انگار دوست های قدیمی بودند اما دوستی بینشان نبود زن جوان داشت دستور دارویی را برای درمان زانو درد می داد انگار اوهم متوجه پادرد زن طفلکی شده بود….درسی که باید امروز می گرفتم را گرفتم و قدم هایم را تند کردم به سمت خانه آمدم کاپشنم را در آوردم و لب تاب را روشن کردم و شروع کردم به نوشتن !هستند هنوز آدم هایی که صبوری می کنند چون از کار درست خود اطمینان دارند و هستند هنوز آدم هایی که نسبت به اطرافشان بی اهمیت نیستند و درد دیگران را درد خود می دانند .گزارش پیاده روی خودم را در وصف حال این آدم ها بااین شعر تمام می کنم.
بنی آدم اعضای یک پیکرند که در آفرینش زیک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار دگر عضو هارا نماند قرار.
در گذشته زیاد پیاده روی میکردم و واقعا از این کار لذت میبردم هرچند نگاهم به پیاده روی مثل امروز نبود و بیشتر مرور خاطرات گذشته بود. حالا پیاده روی این دوران، متاسفانه هنوز آن حس و حالی که یک نو آموز نویسندگی باید داشته باشد را ندارم بازهم ذهنم ناخودآگاه به گذشته میرود، بازهم ذهنم درگیر حسرتهای گذشته است واگر چنان میکردم و چنان میشد ها. یا آینده نگری میکنم. ایده ای در خیابان نمیتوانم پیدا کنم البته پیاده روی برایم لذت بخش است ولی چیز خاصی که نظرم را جلب کند پیدا نمیکنم. پیاده روی در یک خیابان خلوت و تاریک شاید به جولیا کامرون هم ایده خاصی ندهد ولی خب به هرحال اکنون شرایطم با پیاده روی این چنین است که چیزی نظرم را جلب نمیکند و متاسفانه تا کنون چیزی را صید نکردهام. فروغ فرخزاد میگه هیچ صیادی از جوی حقیری که به گودالی میریزد مرواریدی صید نخواهد کرد.
تمرین شیرین پیاده روی
صبح به منظور پیاده روی از خانه بیرون آمدم هوا خیلی سرد ومه آلود بود خوبیه ماسک اینه که باعث میشه دیگه صورت آدم یخ نکنه به سمت پارک کوهستان رفتم مسیر زیبای جنگلی رو رد کردم وبه دریاچه رسیدم اونجا یه صندلی پیدا کردم که برعکس بقیه صندلی ها بود پشت به خیابون وروبه روی جنگل انگار برای خودم درست شده بود نشستم و به منظره روبه روم که جنگل و کوه بود خیره شدم سه تا پیرمرد از کنار جاده رد میشدند و پیرمرد سمت راستی که معلوم بود هنوز دلش جونه با خنده وبلند بلند داستانی به نظر طنزی رو برای اون دوتا تعریف میکرد وبلند بلند میخندید پیرمرد دوم که کهن سال تر بوددستانش را به کمر زده بود ودر هم قلاب کرده بود تا راه رفتنش آسانتر شود پیرمرد دیگر هم که از کاپشن مخصوص ارتش وطرز راه رفتنش مشخص بود که ارتشی بوده است با خنده هایش دوستش را همراهی میکرد،کم کم در مسیر جاده آسفالتی به سمت کوه ناپدید شدند،صدای قار قار کلاغها در فضا پیچیده بود با خیره شدن به منظره ذهنم پر از کلمات شد ،به توصیه استاد گوشی همراه خود نبرده بودم و فقط دفترچه یاداشت کوچکی با مداد مورد علاقه ام را همراه داشتم از جیبم بیرون آوردم و شروع به نوشتن کردم وخیای برایم لذت بخش بود
من همیشه در طول روز پیاده روی رو انجام میدم حتی قبل از اینکه به این تمرین برسیم ولی الان که این پیاده روی هدفمند شده و برای یه منظور خاصی این کارو انجام میدم حس بهتری بهش پیدا کردم. سعی هم میکنم که بعد از پیاده روی بلافاصله بنویسم. چند بار که این کارو انجام دادم ذهنم بهتر کار میکرد و چیز های بهتری برای نوشتن به ذهنم میرسید
قدم به قدم واژه ها از ذهنم برون میریزند و با من حرف میزنند. به هر چیزی که ممکن است فکر میکنم، با خودم کلنجار میروم، بحث میکنم، میجنگم، فحش میدهم، به عالم و آدم گیر میدهم، ناگهان سرم را بالا میگیرم و تا ناکجااباد پیاده رفتم، سبک میشوم و گویی میخواهم به پرواز در بیایم، انگار تمام مشکلات جهان توسط یک ارتش یک نفره حل شده است و این وسط من قهرمان میدانم. نفسی میکشم و با تمام وجودم میگویم آخیششششش و من از تمام افکار منفی رها شده ام.
.درکوچه قدم میزنم شب همچون لحافی برسر شهر کشیده شده .شب را دوست دارم احساس می کنم تاریکی روی واقعیت را می پوشاند وبه رویا اجازه میدهد جولان دهد.سکوت شب برای من زیباترین وهیجان انگیز ترین حس دنیا راتداعی می کند ستاره ها واسمان را با چشم جان می نگرم .روح من با ارامش شب عجین شده است ،سر کوچه سگی را دیدم که به دنبال روزی خود تاگردن در جوی خیابان فرو رفته بود .به قدم زدن زیرنور مهتاب ادامه می دهم بوی خدا را استشمام می کنم ،دوکیلومترجلوترخوب که گوش میدهم صدای پای اب را میشنوم جلوتر میروم جوی ابی را میبینم که ابی صاف وزلال روی سنگهای سفید آن درجریان است، غرق در زیبایی آب میشوم به راستی که اینهمه زیبایی ستودنیست زلالی اب جلوه ای از جلو ه های خداوند رانمایان میکند.چشمم به درخت خزان زده بالای جوی می افتدباخود می اندیشم این درخت هم روزی برای خود ملکه زیبایی بوده که امروز به پیری فرتوت تبدیل شده،از اندیشه درخت خارج میشوم به راه خود ادامه میدهم به اسمان خیره میشوم دودی را دراسمان میبینم به دنبال ان صدای سوتی بلند ارامش شب را به هم میزند به جلو کارخانه قند رسیده ام به یکباره تمام خاطرات زیبای کود کی ام باشنیدن صدای سوت کارخانه، برایم زنده میشود به یاد می اورم که همیشه وقتی از مدرسه تعطیل میشدم از جلو همین کارخانه رد شده وغرق درتماشای ماشینهای باری میشدم که شب تاصبح رادرصف برای خالی کردن بارشان به سر برده بودند اما امشب نه خبری ازان ماشینها بود نه بوی چغندر درفضا استشمام میشد به گمانم کارخانه هم مانند ان درخت خزان زده بالای جوی، فرتوت شده ونیاز به استراحت دارد.یحتمل تصمیم گرفته ساعات بیشتری از زندگی اش را به استراحت بپردازد،به قدم زدن ادامه میدهم.در انتهای کوچه به در خانه میرسم چه زود گذشت .
امروز مرخصی گرفته بودم تا کارهای نیمه کاره ام را به پایان برسیم. تمرین پیاده روی یکی از همین کارها بود. در مسیر پیاده روی از پارکی گذر کردم که برای امتحان گواهینامه رانندگی به آنجا می رفتم منتظر می ماندیم تا افسر اسممان را سر نوبت بخواند . عجب دلشوره و هراسی داشتیم. اگر می شنیدم قبول نشدیم انگار روزمان خراب شده بود. چقدر چیزهای کوچک را بزرگ می کردیم. حال و هوای روزهایم را گره داده بود به یک امتحان گواهینامه.
کاش زودتر می فهمیدم هیچ چیز آنقدرها هم که نگران کننده به نظر می رسید نبود. مثل الان که خیلی از کارها برای خودمان سخت و بزرگ کردیم. بعضی اوقات فراموش می کنیم که ما به دنیا آمده ایم که زندگی را بسازیم برعکس شده زندگی دارد بر ما می تازد. قدم هایم بر روی سنگفرش خیابان صدای خش خش برگ ها را در میاورد. پاییز هم کم کم دارد بار سفرش را می بندد و جایش را به زمستان می دهد. از خودم می پرسم این پاییز چگونه گذشت. در دل آرزو می کنم درس هایی که باید گرفته باشم را یاد گرفته باشم تا بار دیگر روزگارم برایم دیکته شان نکند.
به عابران اطرافم که با چهره های درهم بر روی نیمکت نشسته ام تبسمی از زیر ماسک می زنم و از کنارشان گذر می کنم و دوباره به دنیای روزمرگی هایم بر می گردم. تمام دغدغه هایم را به خدایی می سپارم که همیشه همراه من است.
برگ های پاییزی که زیر پای آدم خرد می شوند لذت پیاده روی عصر پاییز را چندین برابر می کنند. راه رفتن در تنهایی و فکر کردن آزادانه به هر چیز و هر کس. دلت که می گیرد دست هایت را می کنی ته جیبت و به این فکر می کنی چقدر تنهایی را دوست داری. آرامشی که در تنهایی هست هیچ کجا نمی شود یافت. نه منتظر هیچ تماس تلفنی هستی نه مجبوری برنامه های خودت را با دیگری تنظیم کنی. خودت هستی و خودت!! راه می روی روی سنگ فرش های خیس خیابان و بی هیچ دغدغه ای از نفس کشیدن و نگاه کردن لذت می بری. عجله ای نداری برای رسیدن یا برای بازگشت. زیر هر کدام از درختان که دلت بخواهد می توانی مکث کنی و بایستی. نیمکت خالی هم اگر در مسیر باشد می شود نشست و با خیالی آسوده هرچقدر که دلت می خواهد خیره شوی به آسمان و از سکوت و آرامش لذت ببری. این شعر مدام توی ذهنم تکرار می شود :” دلا خو کن به تنهایی که از تن ها بلا خیزد/ سعادت آن کسی یابد که از تن ها بپرهیزد…”
باسلام : به خاطر شرایط خاص وجود بیماری کرونا، من پیاده روی خودرا درپشت بام خانه انجام میدهم. به این صورت که روزی 25 دقیقه بدون موبایل یا هر وسیله اضافی پیاده روی همراه با تنفس های عمیق را انجام میدهم. دراین مدت سعی میکنم که به چیزی فکر نکنم و کاملا از لحاظ مغزی و جسمی آماده کارو تفکر و نوشتن بشوم .
جالب این که دربیشتر اوقات درحین راه رفتن ایده هایی مانند جرقه به ذهنم خطور می کند که آن هارا سریعا یادداشت میکنم و سر فرصت به آن ها پرو بال میدهم تا تبدیل به یک قصه یا مقاله یا نوشته ماندگار بشود. نکته بعدی این که معمولا پیاده روی را بعداز انجام نوشتن صفحات صبحگاهی و هزار کلمه ودریک ساعت مشخص انجام میدهم که بسیار موثر واقع شده است.
منزل ما در شهرک اکباتان است ، از صبح که باران میامد و نتوانستم به محوطه بروم عصری بعد از نماز مغرب لباس گرم پوشیدم و خودرا برای قدم زدن اماده کردم ، هوا بسیار عالی بود برگهای زرد درختان تمام سنگ فرش را پوشانده بود دیگر صدای خش خش نمیداد ، از دیشب باران امده بود و برگها در اب له شده بودند ، قسمتهای زیادی از محوطه اب جمع شده و باید بصورت مارپیچ راه میرفتم ، گربه ها از سرما به زیر پیلوت ها رفته بودند ، محوطه خلوت بود ، هوا دلنشین و تمیز بود ، روی شمشادها پراز برگ زرد ریخته شده بود و باغبان امروز برای تمیز کردن محوطه تلاشی نکرده بود زیرا ریزش باران ادامه داشت و با هرریزش برگهای بیشتری روی زمین و چمنها و شمشادها میریخت و فضارا بقدری زیبا کرده بود که اصلا دلم نمیخواست به چیزی غیر از زیبایی و برکات خدا فکر کنم ، آب باران به من آرامش شدیدی میدهد و برای ارامش و ماساز صورتم همیشه زیر باران راه میروم و صورتم را به طرف آسمان میبرم و دعا و شکر گزاری میکنم و قطرات باران که روی پوستم میریزد احیاس براورده شدن حاجاتم به من دست میدهد ، الان بخاطر کرونا شال محکمی روی ماسکم کشیدم و صورتم را به طرف آسمان بلند کردم و تا بخواهید دعا کردم و عینک و صورتم خیس خیس شده بود ولی هوا بقدری تمیز بود که لذت بسیار زیادی بردم ، در حال رله رفتن روی درخت توی باغچه یک لانه کبوتر دیدم و چقدر دلم میخواست ببینن درون آن آشیانه جوجه ای هست یا خیر ولی دستم نمیرسید و نمیدانن مادرش موشالی برلی گرن شدنشان روی انها انداخته بود یا خیر ؟ خلاصه مدتی فکرم مشغول آشیانه روی درخت بود ، ۳۵ دقیقه راه رفتن و آرامش عجیبی تمام وجودم را فرا گرفته بود و به فکرم افتاد که در مورد پرندگان در زمستان مطلبی بنویسم و تحقیقی بکنم و ببینم جوجه هایشان را کجا میبرند و ایا در تمام زمستان و پاییز در زیر سرما همانحا هستند یا نادر و پدرشان به فکر اشیانه زمستانه برایشان هستند و باید از نگهبان محوطه بخواهم تا بالای درخت برود و ببیند آیا جوجه ای در اشیانه هست یا خیر ، خلاصه امروز راهپیمایی ام با فکر در مورد پرندگان همراه شد و لحظات خوبی برایم رقم خورد
باسلام.باوردارم پیاده روی برای سلامت جسم وروان ضروریه من بیشتروقتاموقع پیاده روی طبع شعرم سرشارمیشه همش باخودم زم زمه می کنم مثل همین امرو.زدردلم چیزی فرایم خواند تایادکنم هرآنچه راکه هستم.به دنبال چه می گردی گوهرنایاب همین خودت هستی.ازوقتی که افسردگی گرفتم بیشتربه پیاده روی علاقه مندشدم توتنهایی وخلوت افکارآدم رهاتر حتاوقتی دلت گرفته ودرحال قدم زدن اشک میریزی احساس می کنی غصهات خالی میشن مثل یه برگ رهادردست باد. موقع قدم زن خودتی وخودت ذهن آزادانه درمورده همه چی بهت یاداوری میده که چکارکنی بهتره چطورباشی بهتری من جدا ازپیادروی لذت می برم هیچ برنامه ای لازم نیست زمانم لازم نیست هروقت حس کنم دلم میخوادبرم باخودم تنهاباشم میرم ازحالام که بیشترمشتاق شدم.باسپاس
در
حیاط قدم می زد و فکر می کرد اینطور نمی شد موزیکی از سالار عقیلی گوش میداد و آرام آرام در
حیاط قدم میزد. پس از اندکی خود را در کوچه باغ های پاییزی پر از برگ های رنگارنگ تصور کرد
همیشه دلش برای فصل پاییز پر می کشید و آن را پر از تحول و زیبا و رنگارنگ میدانست. دوست
داشت بدون چتر زیر باران روی برگ ها قدم بزند صدای خش خش برگها برایش زیباترین ملودی بود
در حیاتشان درخت خرما انجیر داشتند که برگ ریزان نداشت و انجیر هم هنوز کم و بیش برگهایش
سرجایشان بودند هوا ابری و دلپذیر بود در میان آن کوچه باغ خیالی و آن انبوه درختان راه رفتن.
ابرها را تماشا میکرد هر کدام شکلی داشتند نسیمی ملایم صورتش را نوازش میکرد پاییز فصل
شاعرانه است فصل نوشتن است امیدوار بود که این پاییز پر از خاطرات شیرین و نویسندگی از فصل
جدیدی برایش رقم بزند و تحولی در زندگی اش ایجاد شود بهترین پاییز زندگیش چرا که توانسته بود
چنین موهبتی را به دست آورد و به سمت رویایش گام بردارد صدای رعد و برق همه جا را فرا گرفت
12
گویی باران ملایمی خواهد آمد. و غبار از شهر خواهد زدود. در خیالش آهنگی را زمزمه میکرد ،
آغاز راهم چون به عشق تو رقم خورد /با من بمان تا انتها مرا رها مکن/در این سیاهی ای خدا مرا
رها مکن/ ای آشنا بی آشنا مرا رها مکن … تا به کلبه ی چوبی میرسد
گزارش پیاده روی
یکساعتی بعد از غروب است که از خانه بیرون زده و راه می افتم. از پله ها که پایین می آیم حدود 20-30 کیسه پر از نخاله های ساختمانی واحد همسایه توی حیاط است و امیدوارم نوید پایان کار تعمیرات واحد و پایان سر و صداهای آزار دهنده بوده باشد. باغچه کنار حیاط همچنان در برابر خالی شدن از گیاهان و تبدیل شدن به تکه ای سرامیک مقاومت می کند و با آن که چند وقت پیش آنرا تخلیه کرده بودند تا به جای گل و گیاه آن را از سیمان و سرامیک پر کنند، بو ته ای با گل بنفش در حال خودنمایی در آنجا دیده می شود. پا به کوچه که می گذارم بوی گند فاضلاب مشامم را می آزارد. دو سه روزی از پایان بارندگی می گذرد اما همچنان وسط کوچه آب جمع شده است. تصمیم گرفته ام علیرغم تاریکی کوچه از همین کوچه خودمان عبور کنم چون خلوت تر بوده و تمرکز بر پیاده روی راحت تر می شود. پیاده رو هم سطح نیست و به علاوه برخی خانه ها تخریب شده اند تا از حالت ویلایی تبدیل به آپارتمان چند طبقه بشوند و به کل فضای جلوی آنها با مصالح ساختمانی پر شده است. دو طرف کوچه ماشین پارک شده است و فضای خالی تنگ تر از آن است که هم افراد پیاده و هم سواره بتوانند همزمان عبور کنند. ماشینی در کمال خرسندی صبر کرد تا من رد شوم و خوشحالم می کند. برای بر هم نزدن بزم گربه ای سعی کرده ام کمی دورتر راه بروم تا او به راحتی با پلاستیک زباله دم در خانه ای ور برود. درخت کونوکارپوسی با ارتفاع دو و نیم تا سه متر جایی جلوتر خودنمایی می کند. ریشه ستبرش موزاییکهای پیاده رو را رو به بالا هل داده اند و سطح پیاده رو حالت ورم کرده پیدا کرده است. کوچه خلوت و نیمه تاریک است. ساختمانهای اطراف بلندند و دید سمت چپ و راست را محدود کرده اند طوری که دیدن فضای دور فقط در انتهایی دور ته خیابان پیداست. صدایی شبیه گریه نوزاد جلب توجه می کند نزدیکتر که می شوم دو گربه متخاصم روی در روی هم ایستاده را می بینم که برای هم رجز خوانی می کنند و خط و نشان می کشند. بوی عطر لباس دخترکی رهگذر در کنار مادرش فضا را از رایحه خوشایند مرکبات پر می کند. آقایی از روبرو موبایل به دست و صحبت کنان جلویم سبز می شود و هر دو همزمان تصمیم می گیریم به نفع دیگری پیاده رو را ترک کرده و از خیابان عبور کنیم من خیلی سریع مسیرم را به حالت قبل می کشانم و رد می شوم. به مغازه ها می رسم. بوی روغن تندی از مغازه روغن گیری به مشام می رسد که گویی ترکیبی از سیاه دانه و بادام تلخ و کنجد است. بعد از 15 روز مغازه ها اجازه معامله پیدا کرده اند و محله دوباره زنده شده است چراغهای مغازه ها روشن است، مغازه تعمیر موبایل، عکاسی، قصابی با لاشه های آویزان گاو و گوسفند و البته رایحه سبزی های مختلف از مغازه سبزی خردکنی. طبق دستور استاد تصمیم دارم بر تمام وساوس مربوط به خرید غلبه کنم و فقط راه بروم به قصد پیاده روی خلاق اما واقعا به یک دارو نیاز دارم که تا فردا نمی توان صبر کرد به خودم قول می دهم تنها برای 2-3 دقیقه در داروخانه آن را بخرم و دیگر هیچ. از مغازه آش فروشی ناخودآگاه رو بر می گردانم چرا که تداعی کننده معده درد چند روز قبل بخاطر خرید باقلا از اوست. مسیر خیابان عریض کناری را انتخاب می کنم و ناخوداگاه به سمت بساط دستفروشی مادر و پسری که پریروز از آنها خرید کرده بودم کشانده می شوم. پسرکی 8 ساله بسیار خوش زبان با چهره ای گشاده و لحنی مهربان، مهربانی صادقانه نه مزورانه. مادر بر خلاف پسرک تجسم فلاکت بوده و چهره اش سِر بدبختی هایی که کشیده است را فاش می کند. پسرک لایق هیچ گونه ترحمی نیست او فقط لایق احترام است و بس. این را به خود قول می دهم که اجازه ندهم حتی در ذهنم با دید ترحم نگاه کنم. امروز نیز بساطشان پهن است اما خانم دیگری پشت آن نشسته، شاید پسرک و مادر امروز نتوانسته اند بیایند و بساط را قرض داده باشند. یاد صحبتش افتادم که می گفت کلی گریه کرده تا مادرش اجازه داده با لودر اسباب بازی بساط مادر بازی کند و این موضوع را با لحن دردناک نمی گفت. فقط انگار که دلش بخواهد حرف بزند و گزارش بدهد. به هر حال امشب نیست. افکارم را از روی آنها بر می دارم و به راهم ادامه می دهم. مردم ماسک زده نگاهشان بیشتر توی چشم آدم می رود. غالبا نگاهها یا خنثی است یا مهربانانه. مغازه افق باز است و من کلی خرید دارم باز مقاومت می کنم، مغازه خنزر پبزری هم باز است برای یکی از تمرینات خلاق نیاز به پابندی دارم که جیرینگ جیرینگ صدا بدهد، چیزی که در شرایط عادی محال بود استفاده کنم، به هر حال خرید آن را نیز به روزی دیگر موکول می کنم. آقای میانسال مشاور املاکی لاغرتر شده است و به سلامتی از پشت میز بلند شده و بیرون آمده و در حال صحبت با همسایه اش است. دم در مغازه الکتریکی صحبت از “یه مشت آی سی و ترانزیستور” است، چطور می تواند اینقد بی رحمانه آنها را با این لحن یاد کند خدای من، پرت می شوم به سالها قبل که مجبور بودم هزینه زیادی بابت آی سی برای تکمیل پروژه دانشگاهیم بدهم، پولی که می توانست راحت خرج یکماهه زندگی دانشجویی آن زمان باشد. محله به سرزندگی قبل از دوران قرنطینه کرونا برگشته و شاید اعلام روز بدون فوتی کرونا در شهر عامل این گشایش یکباره فضای محله باشد. خدای من! مغازه سوپر مارکت نزدیک خانه دارد چشمک می زند و من پیروزمندانه بر وسوسه ام غلبه می کنم از کنار ساختمان تجاری در حال ساخت نبش کوچه که با ایرانیتهای رنگی محاصره شده رد می شوم و به خانه برمی گردم.
بعد از مدت ها خانه نشینی و قرنطینه در یک بعد از ظهرِ ماه آذر به پیاده روی رفتم.
دلم می خواست امکانش بود و بیشتر از این ها از خانه دور می شدم و مسافت بیشتری را پیاده روی می کردم.
اما در همین مسافت اندک سعی کردم همه چیز را نگاه کنم نه اینکه ببینم.
نگاه کردم و همه ی جزئیات را برانداز کردم. به راهم ادامه می دادم و کوچه های خلوت و ساکتی را نظاره می کردم که سکوت در آنها پرسه می زد. خاموشی عصر جمعه جولان می داد و کافه ی کنار خانه مشتری ای جز مردی پیر و خسته نداشت که گویی با سیگارش افکار گذشته اش را دود می کرد و با قهوه اش دلتنگی هایش را می نوشید.
کافه ای که همیشه شلوغ و پر از قرار های عاشق و معشوق با یکدیگر بود حالا دیگر جایی برای نوشیدن دلتنگی های بی درمان شده بود.
وسیله ی نفس گیرِ منفور هم روی صورت همه ی مردم، روبرویم ظاهر میشد و منفور بودنش را بیشتر می کرد. حالات طبیعی صورت ها دزدیده شده بود و این، عصر جمعه را دلگیر تر از همیشه می کرد.
سر چهار راه که رسیدم دختر کوچکی توجهم را به خودش جلب کرد که با لباس و روسری صورتی از سرما در آغوش مادرش مچاله شده بود. برای اندکی دست فروشی کردن پابه پای مادرش سرمای بی رحم را لمس می کرد و تحمل می کرد.
دختر و مادری که برای گذران زندگی، هیچ وسیله ای جز آغوش، برای گرم شدن نداشتند تا ابد از پیاده روی دیروز در ذهنم خواهد ماند. دوست داشتم کمک دلچسبی کنم اما برای یک پیاده روی موثر، هیچ چیز به جز خودکار و دفترچه با خودم نبرده بودم.
نگاه عاقل اندر سفیه مردم را نادیده گرفتم و هر چه از ذهنم به انگشتانم سرازیر می شد را نوشتم. من و همراز همیشگی(قلمم) کمی خلوت و پیاده روی می خواستیم و این از نگاه مردمی که همراز همیشگی نداشتند عجیب می آمد.
البته این اصلا اهمیت ندارد چون برای این مردم، هنر همیشه دیوانگی بوده و بس.
درود و وقت بخیر.
امروز بعد از دو ماه و سه روز از خانه به قصد قدم زدن در پارکی که خیلی هم نزدیک خانه نبود، خارج شدم. به پارک که رسیدم آنقدر خسته شده بودم که روی یکی از صندلی های زرد و آهنی حاشیه ی پارک که مشرف به خیابان بود، ولو شدم. سر ظهر ساعت چهارده بود و جز چند جوانکی که تازه پشت لبشان سبز شده بود، هیچ احد الناسی در پارک فر نمی خورد. سکوت مطلق و گوش نوازی حاکم بود. انگار پارک را ساخته بودند تا مورچه ها روی چمن ها فوتبال بازی کنند. بلند شدم. شروع کردم به قدم زدن در پارک. باد که می آمد با شاخه های درخت ها روح مرا هم تکان می داد. چقدر از این هوایی که نه سرد است نه گرم خوشم آمد. قدم زدم و فکر کردم و به خودم و زندگی برگشتم. زندگی را باید زندگی کرد.
این یک بیت از شعر هم از شاعری که نامش را یادم نیست، تقدیم شما:
باید این میله های باطله را
شاخه شاخه کمی هرس بکنم
بعد از آن آسمان یکسره را
جانشین همین قفس بکنم…
نوشتن بعد از پیاده روی
امروز بعد از مدتها پیاده روی کردم. هدفم پیاده روی نبود ولی توفیق اجباری بود و چقدر این توفیقها دلچسبتر است. چند روزی است که گوشم درد میکند و از شب گذشته گلو درد هم اضافه شده و چیزی در گلویم عذابم میدهد. امروز بالاخره تصمیم گرفتم که به دکتر بروم. با ماشین رفتیم اما هر چه منتظر شدیم دکتر نیامد که نیامد. بی خیال شدیم و برگشتیم. خانه که رسیدم دوباره تماس گرفتم و دکتر تازه رسیده بود و مجبور شدم اینبار پیاده گز کنم.
هوا سرد بود اما سرد مطبوع. اولین گام هایم را تند برداشتم تا زودتر برسم اما چند خانه را که رد کردم یاد حرف استاد افتادم که می گفت از پیاده روی لذت ببرید. با قدم به قدمش حال کنید. قدم ها را آهسته کردم و همینکه آهستهتر رفتم تازه متوجه برگهای زرد و نارنجی و قرمزی شدم که روی زمین ریخته بود و چه رنگ آمیزی بی نظیری که همیشه با قدم های تند و بی احساس از کنارشان میگذشتم و برایم هیچ جذابیتی نداشت. این پیاده روی با همه پیاده روی های عمرم فرق داشت چون آنطور که استاد گفته بود گام هایم را بر می داشتم و کوچه و خیابان را با قدم های آهسته و نگاهی متفاوت می دیدم. چقدر کوچه ای که میدیدم با کوچه ای که سالهاست در آن زندگی می کنم فرق داشت. من از گربه می ترسم ولی گربه های امشب اصلا ترس نداشتند و خیلی زیبا و ملوس بودند. می ایستادم و به یک یک شان با محبت نگاه می کردم و انگار محبتم را درک می کردند که از جایشان تکان نمی خوردند و مثل سگ های قدرشناس دم تکان می دادند.
آدم ها و لبخندها و اخم هایشان پشت ماسک پنهان بود و چه بهتر که نمی شد فهمید وقتی از کنارم رد می شدند و حرکات کودکانه ام را می دیدند چه حسی داشتند.
از روی جدول خیابان راه می رفتم و اصلا برایم مهم نبود رهگذران چه فکر می کنند. واقعا چه اهمیتی دارد که دیگرانی که فقط لحظه ای مرا می بینند با خود چه فکر میکنند. چه اهمیتی دارد که مرا دیوانه پندارند. مهم منم و حسی که در این پیاده روی داشتم که حال دلم را خوب و از آنطرف حال جسمم را خوبتر می کرد.
راستش را بگویم همیشه دوست داشتم پیاده روی هایم زودتر تمام شود، پایم درد می گرفت، کمرم، سرم و از یک جایی به بعد انگار نبضم در تمام سلول های بدنم می زد و دوست داشتم به خانه برسم و بنشینم و این ضربانها تمام شود. اما این پیاده روی فرق داشت و دوست نداشتم تمام شود. به مطب دکتر رسیدم و در برگشت باز هم با تک تک قدمهایم عشق کردم.
چشم های آدم ها می خندید. وقتی خوشحالی و وقتی حالت خوب است، نه هر حال خوبی، حال دلت که خوب است؛ همه چیز را خوب می بینی. رنگی می بینی. جذاب می بینی. دلچسب و شیرین می بینی و انگار دنیا همان ایده آلی است که تو می خواهی.
به خودم قول دادم پیاده روی بنشید در برنامه هفتگی و روزانه ام و شاید اصلا هدیه ای باشد که گاه و بیگاه به خودم بدهم و حتما کارهایی که پیاده روی جایزه شان باشد، خیلی زود انجام خواهند شد.
تمرین ۹ _ پیاده روی
در یکی از روزها بدون گوشی و هندزفری و کیف، سمت پارک محلمون رفتم و خیلی پرازبغض بودم.
وقتی رسیدم شروع به پیاده روی کردم و باخودم مدام صحبت کردم.
صحبت کردنم حال دلم را خوب کردم و تونستم باخود درونیم ارتباط خوب برقرار کنم و قلق خودم را بلد بشم.
من خیلی آدمی نبودم که اهل پیاده روی و ورزش کردن باشم,متاسفانه. ولی وقتی به این درس رسیدم و اولین بار تو گروه واتساپ وقتی استاد توضیح دادند همون لحظه تصمیم به پیاده روی گرفتم اون روز اولین بارون پاییزی هم اومده بود و چون خونه ما تویه محله ایی هست که اطرافش وحتی روبه رو خونه امون پراز باغ هست دیگه خودتون تصور کنید چه صحنه ای بوده؛بارون,باغ ودرخت,پاییز .انقد حال وهوای خوبی بهم داد که حد نداشت اتفاقا تو حین پیاده روی چندتا جمله کوتاه وایده هم تو دفتچه یادداشتم نوشتم انقد حال خوب هم بابت نوشتن هم تازه شدن روحیه بهم دادکه حدنداره ولی متاسفانه بخاطر موقعیت شغلیم نمیتونم خیلی از این فرصت پیاده روی استفاده کنم وگرنه موقعیت جغرافیایی که من دارم حدنداره
به وقت سومین روز از سومین ماهِ پاییز،ساعت 14:30ظهر.هوا آفتابی است همراه با وزش باد.درپارک محله امان مشغول به پیاده روی شدم.پارک تا حدودی خلوت است اما من باز هم مثل همیشه سر به زیر راه می روم.در هرجهتی که قدم می زنم باد به صورتم می خورد.گویی می خواهد مرا همراه خودش به جایی ببرد یا شاید هم فهمیده که من می خواهم ازاین دیار بروم و به یاری ام شتافته است.آیا فکرم مشغول چیزی است؟نمی دانم!!!یعنی اگر هم بدانم سعی دارم ازشرِ آن شلوغی خلاص شوم…می خواهم حین پیاده روی ذهنم آزاد وعاری از فکری باشد والبته می دانم که تبدیل به خلأ اما همین که بتوانم از تک تک قدم هایم،نسیم خنکِ پاییزی،سکوت آرامش بخش پارک که با خش خش برگ ها و هوهوی باد می شکند لذت ببرم و فکر وحواسم پرت موضوعاتِ همیشگی نشو،برایم خوشایند است.تمام خواسته ی من از یک پیاده روی معمولی همین است.
پیاده روی اگر نبود میمردم بله بی شک رنج های مداومی که تنها حمل اسمشان به پیش از هزار فرشته مهربان نیاز بود پیاده رویهای طولانی روزانه همراه با صدای قشنگ بلبلها و دیدن ابتنی کلاغ ها و کبوترها در گودالهای کوچک پر اب و پیشی های مهربان شهر که همچون دوستی مهربان به ازای تکه کوچک غذای هر روزه که برایشان میبردم همچون سگی وفادار خود را به شلوارم می مالیدند و گاها تا مسافتی بدرقه ام میکردند و سگ اقای گیو که فقط گرجی بلد بود و وقتی منو میدید به نشانه اشنایی پارس بلندی میداد و به سمتم میدوید همچون عاشقی که به سمت معشوقش میرود .پیاده رویهای طولانی تنها و با یک عالمه بار بر دوشم که هر روز شروع میشد در پایان وقتی سوار دختر سیاه خوشگلم که منتظرم بود میشدم با یک دنیا سبکی تمام میشد. ان وقت توی ماشین شنیدن یک موزیک از باخ لذتی وافر داشت تا میرسیدم به آسرتی و یک فنجان قهوه و یک املت میخوردم و از زیبایی دریاچه و پیاده روی و سگ گیو که فقط گامارجبا را میفهمید نه سلام اما حتی بدون زبان گرجی با لطیف ترین زبان دنیا که همان عشق بود جواب عشقم را میداد .پیاده رویهای طولانی خیلی لذت بخش بود و به س۷تی شروعش می ارزید.
توی باغ کوچک جلوی حیاط مان شروع می کنم به قدم زدن. برگ های آماده پیوستن به خاک را زیر پاهایم احساس می کنم آواز خش خش شان را می شنوم. باد هم آمده بود تا دل کندن از درخت آسان تر بشود. باد همین جور که توی شاخه ها می پیچید صورتم را نوازش می کرد. عمیق نفس کشیدم همین طور پشت سر هم هوای خنک را می بلعیدم و با هوای گرم عوضش می کردم. یک دفعه ترسیدم اگر تو متوجه دیوار و دَر نباشی، یا اینکه اصلا دزدکی سَرَک بکشی توی باغ ما و بدون اینکه دیده شوی آزادانه در هوای باغ ما نفس بکشی و من تو را با این هوای خنک ملایمِ دوست داشتنی با این نفس های عمیق بلعیده باشم چه؟ اگر تو در وجودم لانه کنی و ریشه بدوانی و نفس هایم را به شماره اندازی چه؟ اصلا اگر تو در من باشی بدون هیچ رنجی و دردی و من ناقلی باشم بدون علامت چه؟ تو در دهنم می چرخی و من پُر از سوال و ترس می شوم. باد تندتر می وزد برگ ها رقصان خود را به خاک می رسانند. برگی صورتم را می بوسد و می رود و من سرشار از مهر می شوم آرام به مریم می گویم ترس از کرونا را از خود دور کن و فقط بخواه به وقت رفتن و بازگشت به خاک چنین شاد و زیبا رقصان باشی.
وقتی به جای خلوت رسیدم پایم را روی ترمز گزاشتم و ماشین را کنار جاده رها کردم وبند کفش هایم را محکم کردم و شروع به قدم زدن کردم.و خودم را به دل جاده خاکی سپردم.می خواستم فقط و فقط به سکوت صحرا گوش بسپارم.نگاهی به آسمان انداختم و آرامشش را دریافتم وبه راهم ادامه دادم.همیشه از اینکه تنها قدم میزدم گلایه داشتم ولی این باراین تنهایی برایم شیرین بود و حضور کسی را نمی خواستم.میخواستم خودم باشم و خدایم وزمینی ک قدم هایم را محکم روی آن بردارم.
نسیم ملایمی می وزید وموهایم را روی صورتم به بازی گرفته بود ودست هایم را برای میانجیگری بین ان ها منع کردم گزاشتم نسیم در گوشم نجوا کند به راهم ادامه دادم مسافت زیادی راپیش رفتم تا به نزدیک یک اب انبار رسیدم قدم هایم را جفت کردم و نگاهم را به آسمان دوختم.رنگ آبی اش حس تشنگی ام را بیشتر می کرد.قلم را از جیبم بیرون کشیدم وبر روی زمین سکون یافتم.تمام واژه های حبس شده از ذهنم در طول مسیر رابر روی صحفه عریان رها ساختم دست هایم یخ کرده بود و حضور واژه ها به آ ن گرما میبخشید،تا به نوشتنم ادامه دهم.
صدای نغمه گنجشک ها و حضورشان بر سر درخت ها که غوغا کرده بودن وهم جای خودش را در نوشته هایم پیدا کرده بودندو کنون دردفترم حضور داشتند..قبل از اینکه تمرین را بنویسم برایم حس دشواری را داشت ولی هربار به پای نوشتن میرسم و خودم را به دل نوشتن می سپارم میبینم حرف های زیادی برای گفتن دارم و غافل از آنم.
آسمان ابری و هوا سرد است. آبی آسمان را از میان پارهگی کوچک میان ابرها می بینم. پیشانی و گوشهایم سردی را بیشتر حس میکنند. برای خرید نان میروم البته نه با خودرو به نزدیکترین نانوایی بلکه پیاده و به نانوایی چند خیابان آنورتر. هدف اصلیام پیادهروی است. آدمها را میبینم که کمکم از خانهها بیرون میآیند و به طرف محلکارشان حرکت میکنند و بعضیها مثل من خود را به صف نانوایی میرسانند.صف نانوایی مثل همیشه است آدمهای مختلف با شخصیتهای گوناگون به نوبت ایستادهاند. در همین حال مرد با موهای سفید از راه میرسد و با گفتن: »حسنجان« شاطر را صدا میزند و نان میگیرد و میرود. با خودم فکر کردم که این آدم با گذشت بیشتر عمرش هنوز یاد نگرفته است که به حق دیگران احترام بگذارد پس بحث کردن با او بیفایده است. سکوت را ترجیح دادم و در افکارم غرق شدم. نوبتم شد و نان گرفتم و دوباره آن چند خیابان را گز کردم و به خانه برگشتم.
پیاده روی رو امروز با تمام نکاتی که تودرس گفته شده بود شروع کردم.بدون موبایل,بدون همراه,بدون موزیک پس میشه یه پیاده روی تازه ومتفاوت.
امروز وقتی تو کوچه های بارون خورده راه میرفتم بایه حس وحال دیگه بود انقد دیدم نسبت به همه چی عوض شده بود حتی گلی که مجبور بودم ازش عبور کنم و باعث کثیف شدن کفش و لباسم شد ولی انقد متفاوت بود برام,که اصلا ناراحت یا عصبانی نشدم بلکه تواون سکوت صدای گل ولای ها زیرکفشم قشنگ بود که بهش گفتم سمفونی جریان زندگی.
من از دانشگاه به خانه می آمدم. دلم نمی خواست ۱۵ دقیقهء راه را که خسته و کوفته از مسیر طولانی و دروس آن روزم بودم، به پیاده روی خلاقانه تخصیص بدهم. دلم می خواست روز دیگری به این کار بپردازم ولی هوا آنقدر خوب بود که تمام وجودم قدم زدن را تمنا می کرد. آن روز بعد از یک روز برفی که نخستین برف امسال در شهر ما بود، هوا دوباره آفتابی شده بود. برخلاف همیشه آفتاب چنان روشن و تابنده بود که وقتی بر سر مردانی که مو های شان با سر هایشان بدرود کرده بود، می تابید، سر آنها برق می زد. نسیم سرد و تازه ای می وزید. طوری که گویا در آن بعد از ظهر، من با آن هوای تازه و پاک تولدی مجدد و رهایی عمیق را تجربه می کردم. همواره حس خاصی نسبت به آسمان داشته ام: حس آزادی و رهایی از تمام محدودیت ها و ذهنیات خودم و دیگران. آن روز آسمان هم آبی تر و روشن تر از همیشه بود. گام های من نیز آهسته و کوچک تر از روز های دیگر بود. دلم می خواست بیشتر قدم بزنم و راهم طولانی تر باشد. به کودکان شاد و سرمست می نگریستم و به لبخند های بی ریای شان تبسم می کردم. در آن میان کودکی بود که پسر بزرگتری او را اذیت می کرد. دلم به حالش سوخت. من همیشه نسبت به کودکان حسی متفاوت داشته ام. چون کودکی های خودم را خوب به یاد دارم. خیلی خوب می دانم که به علایق، سلایق و طرز فکر کودکان مان کمتر بها می دهیم. وقتی کوچک بودم و با برادر بزرگم مناقشه می کردم، مادرم همواره او را سرزنش می کرد و می گفت:”خجالت بکش! خواهرت حتی به اندازهء یک پای تو نیست.” آن روز ها معنای این جمله را درک نمی کردم ولی امروز خیلی خوب می دانم که چه ظلمی ست که یک کودک را سزاوار رفتار ناشایسته بدانیم، در حالی که قدرت جسم کوچکش به اندازهء ما نیست و قادر به مجادله نمی باشد.
من از بزرگان خیلی گله مندم. آن ها به کودکان آن گونه که باید، احترام نمی کنند ولی زمانیکه سن کودک به ۱۵ می رسد، شروع به مشوره با او می کنند. آنها را به دیدهء قدر می نگرند و از آن ها نظر می خواهند. در حالی که آن کودک همان کودک دیروز است.
ای آدم غافل! چگونه ز خاطر برده ای که هستهء کودکانهء تو نیز تا هنوز زنده هست؟ انسان ها هر قدر هم که بزرگ شوند، در درون آنها کودکی چموش و سرزنده، به بقای خویش ادامه می دهد. گویا ما انسانها با گذشت سال های متمادی از عمر چون پیازی بزرگ، می شویم. هر سال لایهء دیگری به پیاز وجود ما اضافه می شود. نقاب های تازه می پوشیم، آداب جدید را می آموزیم، به مدارک علمی ما اضافه می شود، عناوین جدید را صاحب می شویم، وارد روابط جدید شده و پدر، مادر و همسر می شویم … ولی در هستهء پیاز زندگانی، کودکی های ما تا ابد باقیست.
در حالی که نسیم سرد ولی تازه و جان بخش پاییزی که مژدهء زمستان را می آورد، به صورتم برخورد می کند، در دلم آرزویی جان می گیرد. ای کاش هر چه می شود، بشود ولی تا ابد شبیه کودکی های مان بمانیم! صداقت، شجاعت، لذت، رفاقت و محبت کودکانه ام آرزوست!
با همین آرزو ها قدم می زدم که ناگهان مشامم پر شد از رایحهء خوش و گرم ذرت بو داده. دلم چه جور هم هوس کرد! جای تان خالی…
با وجودی که تمام صورتم از فرط سرما و وزش باد قرمز شده بود، دلم شال و کلاه نمی خواست. دلم می خواست نفس بکشم و این هوا را از دست ندهم. به آدم ها نگاه می کردم و از اینکه می دیدم هنوز هم با وجود فقر، جنگ و نا امنی کنار هم هستند و بی ریا می خندند، شاد می شدم. گویا من در همان لحظه زندگی می کردم و همان لحظه را جشن گرفته بودم. وقتی به طلوع پر میمنت خورشید از پشت ابر های سیاه پس از یک روز سرد و تاریک برفی نگاه می کردم، دلم مملو از امید می شد. مگر نمی گویند پس از شبی تار، صبحی روشن است؟! پس حتماً هست و همین امکان به من امید و رمق برای ادامه دادن می بخشد.
شادم و آزاد همچون گنبد نیلوفری…
تمرین نهم
پیاده روی!
تا کنون پیاده روی هدفمند به طریقی که درس گفته شده ،نداشتم .پیاده روی هایم همراه با گشت و گزار همزمان در فضای مجازی بود .و آن تاثیر دلخواه را هیچوقت برایم نداشته .
به حیاط خانه رفتم و حدود ۱۰ دقیقه پیاده روی کردم .با این که حس و حال طی کردن طول یک خیابان، زیر درختان را نداشت .باعث شادی و حس سرزندگی شد .
قصد دارم بعد از بهتر شدن شرایط کنونی ،پیاده روی را در لیست کارهای ضروری و مهم قرار دهم .
فوق العاده بود البته من اولین فعالیت رو در قابل توپ بازی با دختر کوچکم کردم و در حین حرکت و دنبال توپ دویدن افکاری ک در ذهنم بود برای نوشتن ب طور خلاقانه ظاهر شد.
تمرین نهم.
صبح سرد و قشنگی است.
این جمله را چند دقیقه پیش وقتی که روی پشتبام بودم نوشتم. هوا سرد بود. از آن سرماها که زیاد نیست ولی تحملش سخت است. از همانها که مرا یاد دوران مدرسه ودبیرستان و موقع پیاده شدن از مترو تا رسیدن به اتوبوسهای دانشگاه میاندازد.
هوا سرد بود اما منظرهی صبح را دوست دارم. این بیخبری صبح را دوست دارم. سکوت صبح را دوست دارم چون به طبیعت فرصت شنیده شدن میدهد. صدای بالزدن پرندهها را این موقع میتوان شنید. خورشید خوابالوده به کوه میتابید و کوه گلبهی رنگ شده بود. خورشید داشت بالا میامد و من در ضلع جنوبی پشتبام این منظره را به خوبی میتوانستم تماشا کنم. خورشیدی که از پشت حریر ابرها زیر چشمی به شهرِ بیهوش نگاه میکند.
شهر در خواب بود. جرثقیلها را تا دوردستها میشد دید. شهر سحرخیز نیست و این از خوششانسی آنانی است که سحرها بیدارند. طوطیِ خانهی ما هم سحرخیز است. البته چه فایده که کسی آن موقع تحویلش نمیگیرد.
همیشه عاشق شهر خوابزده بودم. به دور از اضطراب. مثل پسربچهی بازیگوشی که وقتی خواب است معصوم دیده میشود.
از بچگی دستهایم به سرما حساس بودند. دلم برای آن روزها تنگ شده است. کرونا سه فصل را از من گرفت نه بهار را حس کردم، نه تابستان را و نه پاییز را. خانه که فصل ندارد. خانه همیشه باید به زور شوفاژ و کولر در یک دما باشد. دلم برای سالهای مدرسه تنگ است حتی اگر دفترم را جا گذاشته باشم. دلم برای دانشگاه هم تنگ شده. این روزها همه تبدیل شدهایم به یک اکانت. برایم عجیب است که نه ماه در خانه ماندم. اما این تجربه را دوست دارم. اکنون به اتاقم بازگشتم. همان منظرهها را از یک طبقه پایینتر میبینم. اما نه صدای بالزدن پرندهها میاید و نه سرمای صبح دستم را میخاراند. به قرنطینه بازگشتم.
یکی دو ماه پیش قبل از آنکه درگیر ویروس منحوس کرونا بشوم، برای فرار از روزمرگیهای اجباری ر اثر قرنطینه، انزوا و غمبادی که انگار داشت خفهام میکرد، پیاده روی میکردم. البته نه به تنهایی.
و احتمالا همین عدم تنها بودنم مانع از شکل گیری ایدهها و بروز احساساتم میشد. در حال حاضر هم اصلا حال و حوصلهی پیاده روی را ندارم. اما شاید روزی که حس و حال بهتری داشتم، طبق شرایطی که در درس نوشته شده، به پیاده روی رفتم.
بسم الله الرحمن الرحیم
پیادهروی
تا پیاده میروم در کوی دوست | سبزْخنگ چرخ در زین منست
(مولوی، دیوان شمس، غزل شمارۀ 430)
خیلی وقت بود که ناخودآگاه به این نتیجه رسیده بودم که هنگام پیادهروی بهتر میتوانستم اندیشه و گفتو گوی درونی داشته باشم. گفتوگوهایی که ارادههای برخاسته از دل آنها، معمولاً نتایجی عالی داشت. هنگام پیادهروی، روز گذشته را مرور و برای روز پیشرو برنامهریزی میکردم. نوعی محاسبه و مراقبه و مشارطه به قول قدما. اما در استفادۀ از این ابزار خیلی منظم نبودم و به عنوان ابزاری برای نوشتن آن را خیلی درنظر نمیگرفتم. اما اکنون، هنگام پیادهروی مانند کودکی هستم که سعی در کشف جهان دارد و پیادهروی در نظرم نوعی مطالعۀ عملی کتاب آفرینش است. سیر آفاق و انفس است. گاهی اندیشههای درونیِ هنگام پیادهروی، سرچشمهای میشود برای نوشتن و گاهی دریافتهای عینی هنگام پیادهروی.
سپاسگزارم جناب کلانتری عزیر بابت تأکیدتان بر این موضوع بسیار مهم در دوره و خوشحالم که این دوره، دورۀ نویسندگی همراه با تحرک و زندگی است، نه از آن دورههای همراه با دود و دخان (یکی از شکلکهای خنده).
شروع کردم به قدم زدن اول آرام آرام بعد خیره شدم به کفپوش پیاده رو و سعی کردم پاهایم روی خط موزائیک ها نرود تلاش بیهودهای بود موزائیک ها از قدمهای من کوچکتر بودند، یاد بچگی ام افتادم که قدمهایم به موزائیک ها نمیرسید. پس این عادت از بچگی با من است؟ بچه که بودم قدم زدن با مادرم را دوست نداشتم، او سریع میرفت و من را به دنبال خود میکشید هرچه تلاش میکردم به او نمیرسیدم از بالا که نگاه میکردی دوتا نقطه میدیدی یکی بزرگ و یکی کوچک که در امتداد یک خط کج پیش میروند و نقطه کوچک که کله من بود پایین خط بود. مادرم عصبانی نمیشد هیچوقت، همیشه صبور بود، گاهی صبرش لجم را در می اورد. این روزها هم باهم پیاده روی میکنیم، هوا که گرم بود هر روز عصر باهم قدم زنان خیابان پر درخت نزدیک خانه را میرفتیم و می امدیم حالا دیگر مادرم سرعتش کم شده، خیلی کم. اما من جلوتر نمیروم که دستش را بکشم باهم قدم میزنیم و او هنوز هم همانقدر صبور است. چقدر دلم برای پیاده روی با مادرم تنگ شده است. بعد از کرونا حتما دوباره میرویم پیادهروی.
ماه اول
درس نهم ـ پیادهروی
آسمان ابر است. هوا سرد و یخ. کوچه خلوت و خالی است. آدمی نیست. فقط گربهها هستند. پنج شش تایی گربه که توی کوچه پرسه میزنند. دوتاشان به رنگ زرد و سه تای دیگر سفیدومشکی. من را که میبینند میومیوکنان به طرفم میآیند. گرسنه هستند. غذایی همراه ندارم. سرشان را کج میکنند. راهشان را میگیرند و میروند. چه زود میفهمند از من باید ناامید شد؛ درست مثل مادرم که زود فهمید.
سردم میشود. قدمهایم را تند میکنم. شروع میکنم به شمارش قدمها. عادتی قدیمی است. یادگاری از دوران کودکی. مثل شمردن گوسفندها یا ستارهها قبل از خواب. عادت خوبی است. حواست را از زندگی پرت میکند. از اینکه در گودال زندگی مدام دور خودت میچرخی. از این سرگیجهی تهوعآور حواست را پرت میکند.
به خیابان میرسم. باران شروع میکند به باریدن. مردی از آن سوی خیابان به این سو میآید. چتری سیاه بر سر گرفته و ماسکی سیاه روی صورتش. ماسک من سفید است. یاد گربههای سیاهوسفید میافتم. دلم میخواهد ماسک را از روی صورتم بردارم و بوی خاکِ بارانخورده را بکشم توی ریههایم. مرد از کنارم میگذرد. خیابان خلوت است. نگاهی به اطراف و بعد گوشهی ماسک را کنار میزنم. بوی خیسِ تنِ خاک. صدای پای رهگذری میآید. زنی از کنارم عبور میکند. با عجله ماسک را روی صورت میکشم. او با نگاهی گلایهمند، سر تا پایم را ورانداز میکند. چه زود میفهمد از من باید ناامید شد؛ درست مثل گربهها که زود فهمیدند و مادرم.
زن راهش را میگیرد و میرود؛ من هم.
باران یکریز میبارد. کف خیابان خیسِ خیس میشود. قطرههای درشت باران همه جا را خیس میکند؛ من را هم.
قدمهایم را به سوی خانه تند میکنم. کوچه خلوت و خالی است. گربهها هم رفتهاند. گربهها باران را دوست ندارند؛ آدمها هم.
راستش را بخواهید میخواستم فقط ده دقیقه قدم بزنم تا بتوانم تمرین مربوط به آن را انجام بدهم اما بعد از ده دقیقه باورم نمیشد که باعث ذهن آگاهی در من شده است. اغلب اوقات من در خانه میمانم آن هم تنها. به نظرم کاملا منطقی است که بعد از دیدن این همه دیوار از نظر روانی احتیاج داشته باشم تا کمی از اوضاع در بیرون از خانه خبر داشته باشم. یاد گذشته افتادم وقتی صبح ها برای دویدن بیرون میرفتم اما ایندفعه آنقدر آرامش داشتم که به نفس نفس نیافتادم. فقط حس کردم که بعضی وقت ها فقط بعضی وقت ها تفریح بهتری هم از خیره ماندن به گوشی موبایل هست!
امشب باز هوس پیاده روی کردم از کلاس که خارج شدم هوا کاملا تاریک بود دوساعتی از اذان گذشته بود جندمین شبی است که ساعت شش مغازه ها بایدکار خود را تعطیل کنند تا شاید مردم بیشتر در خانه بمانند جز دواغذیه فروشی همه جا تعطیل است در خیابان جویبار هیچ عابر پیاده ای را نمی بینم
فقط ماشین ها باسرنشینانشان به سرعت از کنار م رد می شوند کم کم ترس و بعد دلهره را حس می کنم قدمهام را بلندتر برمیدارم ودر ذهنم آنچه از دفاع شخصی به یاد دارم را مرور می کنم عجب وقتی را برای پیاده روی انتخاب کردم خاطرات زمان های حکومت نظامی وجنگ برام تداعی میشه شاید این دلشوره وهیجان را هم دوست دارم . وبه خودم دلداری می دهم، این خودش یک ایده است .
وقتی به تقاطع فلسطین انقلاب می رسم خانمی را می بینم با لباسهای نامرتب کفش هایی که از پشت خوابیده وکیفی که به حالت بقچه به زیر بغل گذاشته وتندتند راه می رود نگرانی در چهره اش
به خوبی قابل رویت است زمانی که مرا دید سرعتش را کم کرد وبا من همراه می شود فکر می کنم
در این حالت احساس امنیت می کند در ذهنم اورا زنی دیدم که صبح تا حالا در منزل افراد کار می کرده وباخستگی شدیدوکوفتگی عضلات ،نگران فرزندان خود بسوی خانه می رود.ذهنم تذکر داد این هم یک ایده دیگر
حالا به میدان انقلاب نزدیک می شوم چراغهای خیابان ومیدان را فکر می کنم برای اینکه دستفروشها وسایل خود راجمع کنند خاموش کرده اند درست جلوی پایم را نمی بینم هر لحظه با گود وبلندیهای
پیاده رو می ترسم زمین بخورم در این افکارهستم که آن خانم را گم می کنم احتمالا سوار تاکسی شده است.
نزدیک خانه شده ام باخودم می گویم (به قول استاد کلانتری چه خوب)که با خرید خانه در این نزدیکی موافقت کردم ،هرگوشه گوشه این خیابان پراز ایده است.
می دانید… نمی دانم در کجای جان پیادهروی این را گنجاندهاند که آرام می کند دلت را. واقعا کجای پیاده روی این حسن و ویژگی پنهان شده؟ من از دوران راهنمایی تا همین الانش هر کجای شهر را که دلم خواسته با دوچرخه گز کردهام. یعنی بعد از هشت نه سال دوچرخه سواری دیگر جایی نیست که نرفته باشم. این اواخر اما… دوچرخه ام را یک از خدا بیخبری، زد و پنچر کرد و طوقهاش را هم لگدی نثار. هزینهی تعمیر دوچرخهی حقیر هم که بالا بود طوری که هوش از کلهی آدم می برد. لذا چند ماهی گذاشتمش در پارکینگ که هم تو کمی استراحت کند و هم من یک خاکی به سرم. در طول این مدتِ چند سال هیچگاه سوار تاکسی نشدم. به حدی که از قیمت مرتبهی اتوبوس و تاکسی هم بی خبر بودم. باری… در اوایل این خرابی دوچرخه با تاکسی این سو و آن سوی شهر را طی می کردم. انصافا هم بد نمی گذشت مخصوصا اینکه می توانستی دیرتر به سمت مقصد حرکت کنی یا اینکه روی صندلی جلو بنشینی و شیشه را پایین بکشی و از این جور چیزها. یک روز پول همراه نداشتم و خب تنها کاری که می شد کرد این بود که پیاده تا خانه بروم. یک مسافت ده کیلومتری را پیاده باید می رفتم. خیلی دردناک به نظرم می آمد؛ اما مگر چارهای هم بود! تمام مسیری که با ماشین می شد ده دقیقه، با دوچرخه نیم ساعت را من یک ساعت و اندی دقیقهای تمام کردم. وقتی به خانه رسیدم آن قدر خسته بودم که درجا خودم را انداختم روی زمین و شب خوابیدم.
این بخش دردناک پیادهروی است (که کماکان هم دردناک است)؛ اما بخش جالب کار برایم این بود که می توانستم کمی فکر کنم و اینکه با خودم خیلی از موضوعاتی را که مانده بود تمام کنم. در تاکسی که اصلا چنین فرصتی گیر نمی آید. روی دوچرخه هم که باید مدام مراقب باشید کسی زیرت نگیرد، پس فقط یک کار نمی ماند و آن پیادهروی است که تماما ما را آرام می گذارد بی آنکه نگران باشیم که الان مثلاً قرار است فلان بلا سرم آید.
من رفتم پیادهروی نویسندهطوری. ناخودآگاه در طول مسیر یک ابرویم بالا بود و با ژستی متفکرانه قدم برمیداشتم. تصمیم گرفتم از یک مسیر پر رفت و آمد بروم چون اصولا دقت کردن به اوضاع و احوال نوع آدمیزاد را دوست میدارم.
از شما چه پنهان به شدت احساس مهربانی و از خودگذشتگی میکردم. تا برسم به پارک مورد نظرم برای نوشتن, برای جماعت طول مسیر, حسابی دل سوزاندم. گاهی فاز مهربانیام به شدت بالا میزد و با تمام وجود میخواستم بروم بنشینم پیش یکیشان و بگویم من سراپا گوشم هر چه میخواهد دل تنگت بگو و خودت را خالی کن. اما از ترس اینکه در جواب فحش بشنوم یا مثلا یک حرف نامربوط شایستهی سانسور یا اینکه متهم به داشتن عقل پارهسنگی بشوم, قیدش را زدم و گفتگوها را در ذهنم پایهریزی کردم و چندین جا چنان به مطلب رساندم که در پایان, شخص مورد نظر, همای خوشبختی را بدجوری سفت در آغوشش له میکرد و من با لبخند احمقانهای آن دو را به خدای خوب و مهربان میسپردم.
القصه, تا به خانه برسم از ریز شدن در احوالات خلقالله, کلی سوژه برای داستان, به ذهنم رسید که همه را مدیون اول خدا و بعد استاد کلانتری و بعد هم ژست نویسندهطوری خودم هستم.
سوژهها نروند کنار بقیهی همجنسانشان در کوزه جهت خوردن آبی با فیگور فرهیختگی, صلوات!
هوا عالی بود آواز پرندگان در طبیعت می پیچید تمام حس و توجهم به اطراف وطبیعت سرسبز بود سبزی درختها حس نشاط را در من زنده می کردحضور در لحظه را درک می کردم وذهنم برای مدت زمانی از جنب وجوش وتفسیر وتاویل اطراف خاموش بود سبکبار وروان شده بود چنین تجربه ای اولین بار بود که از پیاده روی هایم کسب کرده بودم.
از همین ابتدای مسیر که شروع میکنم انگار حال و هوای تازه ای را استشمام میکنم.آدم ها،ماشین ها،پرنده ها و حتی درخت ها.جنب و جوش همه ی خلقت. ماشین هایی که با عجله از هم سبقت میگیرند،آدم هایی که بنظر میرسد همگی دیرشان شده و مغازه دار هایی که با چشمان منتظرشان انتظار ورود مشتری را میکشند.انگار از هرکسی که از جلوی مغازه شان میگذرد ملتمسانه میخواهند که بیاید و یک چیزی هرچند کوچک بخرد.قمریان که هوهو کنان آواز سر میدهند و حس خوشایند زندگی را تداعی میکنند.کنار دکه ی روزنامه فروشی عده ای تجمع کرده اند و تیترهای درشتِ نوشته شده در صفحه ی اول روزنامه ها را با دقتِ هرچه بیشتر میخوانند و مرا یاد این جمله ی معروف که «مُفت باشد کوفت باشد» میندازند!
پسرک های فال فروش و دخترک های آدامس فروش که تمام مسیر از لباس این و آن آویزان شدند و مدام خاله خاله میکنند که چیزی از ما بخر و آدم دلش میخواهد یا همه ی اجناسشان را یکجا ازشان بخرد یا سریعا از جلوی چشمشان گم و گور شود.
باقی مسیر هم که پر است از متکدیانی که واقعا نمیشود تشخیص داد کدامشان راست میگویند و کدامشان دروغ.و من برای اینکه از عذاب وجدان خودم بکاهم به اولین متکدی که سر راهم سبز میشود اسکناسی نه چندان درخور ولی تا حدی کار راه بینداز میبخشمو دیگر تمام طول مسیر را چشم بر همه مدلشان میبندم.بعد هم پیرمردی که کنار پیاده رو نشسته و یک ترازوی کهنه ی قدیمی را جلویش گذاشته و به هر کسی که از جلویش میگذرد میگوید بیا بالای ترازو.جالبش این بود که ترازویش از عدد 10 شروع میشد!
و بعد هم از جلوی یک قصابی گذر میکنم که دارند دست و پا و دل و روده ی موجودات زبان بسته را اینور و آنور میکنند.دست آخر هم توجهم به نانوایی که پشت سر هم سیگار میکشد جلب میشود.جهان همان جهان است،اما زاویه ی دید من حالا که پیاده میروم بی هیچ مانعی روبروی چشمانم،با جهانی که هر روز از پشت شیشه ی اتومبیلم مشاهده میکنم کاملا متفاوت است!
راستش دل و دماغ پیاده روی امروز و نداشتم فکر اینکه هوا بارونیه ،سرده،الکل و ماسک بردارم برای این کرونای بی صاحب حال تکون خوردن و از من گرفته بود با کوچکترین نشدی به خودم می گفتم ولش کن امروز هم نمیشه .سرم افکار مختلفی در حال حساب کتاب کردن بود اینقدر پریشون بودم که بعید می دونستم جانا و بر دارم و برم پیاده روی اونم یکساعت….
بلاخره دل و به دریا زدم و رفتم یکی از بهترین کارهای امروزم را رقم زدم
سرمای هوا،برگهای زیبای پاییزی،زمین خیس،پرواز کلاغها همه به قدری زیبا بود که در وصف نمی گنجد تمام افکار منفی ،ذهنیت بد در مورد حسام تبدیل شد به عشق …
تبدیل شد به یادآوری خاطرات زیبای قدیممون یعنی اون موقع ها که نه بونتی بود نه جانا….
دوباره عاشقش شدم و با خودم عهد بستم باهاش قرار عاشقانه پیاده روی پاییزی بگذارم….
حتی کار خرابی پرنده بر روی بارونی ام را هم به فال نیک گرفتم.
امروز را به زیباترین روز بدل کردم
خدایا شکرت
راستش دل و دماغ پیاده روی امروز و نداشتم فکر اینکه هوا بارونیه ،سرده،الکل و ماسک بردارم برای این کرونای بی صاحب حال تکون خوردن و از من گرفته بود با کوچکترین نشدی به خودم می گفتم ولش کن امروز هم نمیشه .سرم افکار مختلفی در حال حساب کتاب کردن بود اینقدر پریشون بودم که بعید می دونستم جانا و بر دارم و برم پیاده روی اونم یکساعت….
بلاخره دل و به دریا زدم و رفتم یکی از بهترین کارهای امروزم را رقم زدم
سرمای هوا،برگهای زیبای پاییزی،زمین خیس،پرواز کلاغها همه به قدری زیبا بود که در وصف نمی گنجد تمام افکار منفی ،ذهنیت بد در مورد حسام تبدیل شد به عشق …
تبدیل شد به یادآوری خاطرات زیبای قدیممون یعنی اون موقع ها که نه بونتی بود نه جانا….
دوباره عاشقش شدم و با خودم عهد بستم باهاش قرار عاشقانه پیاده روی پاییزی بگذارم….
حتی کار خرابی پرنده بر روی بارونی ام را هم به فال نیک گرفتم.
امروز را به زیباترین روز بدل کردم
خدایا شکرت
پیاده روی
این روزها کشورمان حال خوشی ندارد گویی غباری از مه کشور را فرا گرفته صورتمان دیگر چهره ای شاداب ندارد دراین روزهای کرونایی قدر با هم بودن را درک می کنیم ، حال فهمیدیم که زیستن در کنارهم چقدر زیباست ،ثروت نمی تواند جای مهر و محبت را بگیرد این روزها در آغوش و دست یکدیگر را گرفتن برایمان آرزوست ، بوئیدن گلهای یاس ، دیدن خنده آدمها بدون ماسک، دیدن بازیهای کودکان در پارک که صدای جیغ خنده آنها باعث زنده شدن روح انسان می شد . دویدن بچه های مدرسه که با صدای بلند همدیگر را صدا میزدند و باهم شوخی می کردند ، به آغوش گرفتن پدر و مادر ، دوستان ، فامیل، رفتن به خانه های یکدیگر ، دیدار از طبیعت …بنگرید این داشته های که به ظاهر کوچک اما بزرگ وتاثیر گذار در بقای انسان فراتر از ثروت مادی می باشد . دیگر ماشین و خانه های شیک جایگاهی ندارند . این روزها همه غمگین و تنها شده اند ، همه نیازمند به ذره ای از احساس محبت اند چقدر مهر و محبت در زندگی بشریت جایگاه والایی دارد به راستی که می گویند دنیا با عشق آفریده شده است حقیقت دارد ، در این روزها متوجه شده ایم قدرت عشق والاست وقت آن رسیده دیگر بی عاطفگی ها ، کینه ها ، عداوتها ، بی تفاوتی اجتماعی را کنار گذاشته و به یکدیگر مهر بورزیم در این روزها ناظر گر آن هستیم که عزیزانمان به دیار حق می روند فقط چیزهایی که از آنها به یادگار می ماند خوبیها یا بدییها ی آنهاست پس فرصتی برایمان ایجاد شده تا قدر یکدیگر را بیشتر بدانیم و به یکدیگر مهر بورزیم شاید وقت آن رسیده تامل نماییم درزندگیمان برای خوب زیستن ، شاید دیگر فرصتی برایمان برای مهر ورزیدن نباشد . پس همین حالا ((عشق)) به یکدیگر بورزیم.
پیاده روی
سالهاست که هر وقت هوس پیاده روی میکنم ، اولین و در دسترس ترین جایی که به ذهنم میرسد پارک محله است.
اینبار هم مثل همیشه آماده شدم و راه افتادم، طبق عادت ، کاغذ و قلم در کیف، هندز فری و موبایل فول شارژ…
فصل پاییز باشد، صبح اول وقت باشد، شب قبل نم بارانی زده باشد… دیگر چه بهانه ای میخواهی بیاوری برای نرفتن؟ جز تنبلی؟
راه افتادم، کوچه ای که انگار هنوز کسی از همسایه هاخبر دار نشده که صبح شده! هیچکس نیست ، حس آن روزهایی را دارم که مدرسه میرفتم ، شب قبلش برف آمده بود و در تاریکی صبح زود نهایت عشق دنیا را داشتم که من اولین نفری باشم که زیر نور چراغ پشت در رد پایم روی برفها میماند! و با هر قدم در سکوت برف، گوشهایم را تیز میکردم که صدای فشرده شدن برفهای پفکی را زیر پایم از دست ندهم…. وای که چه نوستالوژی دلچسبی! … اما الان ، صدای آرامبخش نم باران صبحگاهی پاییز بود و برگهای خشکی که حالا در باران خیس شده بود و دیگر صدای خش خش نمیداد، وقتی پا روی آن میگذاشتی. به لطف باران دیشب، آب جوی کوچه هم جانی گرفته و برای خودش رودی شده بود، که روی آن قایقهایی از جنس برگهای رنگارنگ موج سواری میکردند. کسی چه میداند ، شاید مسافرانی هم داشتند ، از گونه هایی از حشرات!؟…
جلوتر که رفتم در انتهای کوچه ، آنجا که این رودخانه کوچک به دلتای خود میرسید، پشته ای از برگ خشک جمع شده بود که بیا و ببین… کجایی رفتگر محله؟ هیچکس غیر از تو نمیتواند این مسیر را لایروبی کند…
رودخانه و دلتا و برگها را رها کردم …
برای رسیدن به پارک باید از چند کوچه و خیابان میگذشتم که حالا دیگر مردم از آمدن صبح خبردار شده بودند! خیلی هم خبر دار بودند! خیابانها در این شهر انگار اصلا شب و روز ندارد، خواب ندارند! معلوم است که این شهر بیش از دو ساعت است که بیدار است!
رسیدم به ورودی پارک، چه چشم انداز قشنگی، اصلا پارک قیطریه همینجوریش هم خیلی زیباست ، چه برسد به وقتی که کلّی طرحهای زیباسازی در آن اجرا شده باشد … و علاوه بر آن ، باران پاییزی این تابلو را کامل کرده باشد… جای همه آنها که الان نیاز به چنین جایی دارند خالی! میدانم که خیلیها اینجا خاطره دارند، فرهنگسرا، مجسمه امیرکبیر، برکه، زمین اسکیت، وسایل بازی، جاده های پیاده روی، آلاچیق ها، حوض ها، فواره ها… هر کدامش پر از خاطره ، برای اهلش…. و گربه هایی که هر روز انگار تعدادشان بیشتر میشوند. و کلاغها…. برگهای زردی که تمام کف باغچه ها را پوشانده، و موسیقی آرامی که از بلندگو پخش میشود. و آدمهایی که هر کدام غرق در دنیای خویش از کنارم رد میشوند…
نیمکتهایی برای رفع خستگی، تماشای اینهمه زیبایی، برای یک گفتگو، قرار های دوستانه، خانوادگی، عاشقانه…
هر گوشه این پارک مرا میبرد به خاطرات دور و نزدیک… میدانم که هر کس هم که بشنود همین حس را دارد.
و من هنوز دارم قدم میزنم، حواسم نیست، بدون هدف خاصی فقط میچرخم .
ساعت چند است؟ دو ساعت هست که من آمده ام، اصلا هم از هندفری استفاده نکردم،
– برخلاف عادت ماُلوف – اینبار آمده بودم که فقط نگاه کنم، فکر کنم ، در سکوت نگاه! نه غوغای شنیدن! و چه تجربه لذتبخشی، این بار بیش از همیشه طبیعت پاییزی زیبای پارک را دیدم و شنیدم!
یادم آمد به استادم که یک بار فرمود : گاهی در سکوت شب هر آنچه چراغ هست خاموش کنید، و در تاریکی کنار هم بنشینید، تا همدیگر را بیشتر “ببینید” امروزه آنقدر دور و بر خود را شلوغ کرده ایم و همه حوایمان درگیر شده که نمبتوانیم در هیچکدام عمیق شویم!
حالا دیگر در راه برگست، در کوچه خودمان هستم، از آن دلتای پر برگ هم خبری نیست… و چند متر آنطرف تر، رفتگری که این روزها کارش فقط جمع کردن برگهای خشک است!
دست مریزاد، زحمتکش بی مدعا!
تجربه من ازپیاده روی چنگی ب دل نمیزنه چون نزدیک ب ۱۰ساله تنهامونس من پیاده رویه وپیاده روی تمام افکارناخوشایند وکارهای عقب افتادموجلوچشمم میاره البته راه وروشی هم ب ذهنم میرسه ک پشت گوش میندازم فکرکنم من بایداقدام بزارم ک کمتره پیاده روی کنم
یاقصدونیتمومشخص کنم
باران که می بارد ،زمین که خیس می شود و هوا تازه ،دلم هوس بازوی گرم و ضمخت تو را میکند ،که دستم را دروش بیاندازم و راه بیا فتیم پای پیاده تمام کوچه پس کوچه های شهر را پر از قه قهه های عاشقانه کنیم اما حالا که تو نیستی من بیادت بعد از هر باران از خانه بیرون می زنم،وقتی راه می روم آنقدر مشغول خاطراتت می شوم که هیچ کس و هیچ چیز را نمی بینم فقط گاهی پاهایم را می بینم که به زمین خیس لگد می زنند و قطرات آب که به این طرف آن طرف می پا شند کمکم می کنندتا باز بغضم نتر کد و مجبور نشوم راهم را دورتر کنم که با چشمان سرخ به خانه باز نگردم و باز مادرم از غصه ی من مریض شود .باران که می بارد تمام کوچه ها عجیب بوی تو را می دهند .
تمرین پیاده روی
من هفته ای چهار روز پیاده روی میروم واین پیاده روی من در مسیری است زمان رفت و برگشت من یک ساعت و نیم طول میکشد .قبلا که این مسیر میرفتم ذهنم از قبل در از افکار گوناگون بود وبا همین افکار وارد مسیر پیاده روی میشدم طول مسیر رفت و برگشت را اصلا متوجه نمیشدم ولی حالا با سبک جدی در پیاده روی از استاد آموختم حالا احساس میکنم که آنچه که در طول مسیر پیاده روی من هست را میبینم وبعضی از آنها رو دقت بیشتری میبینم و در بعضی جا ها زیبایی های هست که این همه مدت که من این مسیر رو میرفتم ومیامد اصلا دقتی به آنها نمیکردم بخصوص که جدیدا دفتر چه یاد داشت خود رو به همراه میبرم چیز های اساسی بذهنم میاد که همه را یاد داشت میکنم .مثلاً دیروز که داشتم پیاده روی میفتم با توجه به اینکه به افکار در حین پیاده توجه میکردم به یک باره به ذهنم آمد که چطور به نوع افکار و رفتار خودم در طول مدت شبانه روز توجه کنم و ببینم که در کدام قسمت از این رفتار و افکار دارای اشکال دارای اشکال هستم آنها را یاد داشت کنم وسعی کنم که آن اشکالات را برطرف کنم واین موضوع رو همان موقع در دفترچه ای رو که همراه داشتم یاد داشت کردم تا در زمانش آن را برطرف کنم
پیاده روی
گاهی شب ها و گاهی روز ها پیاده روی میروم البته به طور نامنظم 🙈🌺
یک شب قصد پیاده روی اطراف شهرک پیامبر اعظم یعنی خانه های مسکن مهر کردم .
هزاران ایده از این خانه های پر ماجرا تراوش می کند و میشود نوشت. با قدم های نرم و آهسته در جاهایی گاه روشن و گاه تاریک و دلهره آور در حال پیاده روی بودم. از اتفاقات خوب و بد و زشت این مجتمع ها که بگذریم نمیشود از بی کفایتی مدیران چشم پوشی کرد. مردمی که سالهاست سرمایه شان راکد مانده است و خانه های نصف و نیمه که در حال فرسایش هستند. سرمایه ملت در چنگال گرگ صفت های است که بویی از انسانیت نبرده اند. سالهاست زوج های جوان در انتظار کلیدی هستند که در آپارتمانی زندگی کنند امان از بی تدبیری و کلیدهای زنگ زده.
با افکاری درهم و برهم در حال پیاده رویی هر چه دنبال سوژه نابی بودم بی فایده بود. خیابان ها تیره و تار با چاله و چوله هایی که دردها و بی مهری را فریاد می کردند.
پیاده روی می کنم و غصه می خورم به خاطر بی کفایتی مدیرانی که مجتمعی ۶۰۶ واحدی یا ۵۰۰ واحدی اصلا از صد به بالا باید همه امکانات رفاهی را داشته باشد ، اما کو مدیری که دلسوز و به فکر مردم باشد. خانه هایی که هنوز بعد از سالیان دراز آماده نشده اند. همراه با خانه هایی که مردم ساکن شده اند شبیه خرابه های شام شده اند. خانه هایی که در دل شهر اما انگار در بیابانی پرت و بی آب و علف و دور از آبادی هستند. طبق ماده های ۳۰ و ۳۱ قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران دولت باید امکانات آموزشی و رفاهی و مسکن را برای مردم به صورت رایگان در اختیار مردم بگذارد، رایگان نخواستند مردم حداقل پولی را که گرفتید را پس بدهید یا مسکن بسازید .
پیاده روی رفته بودم مثلا، دیدن درد و رنج هایی که مردم با آنها کنار آمده اند ، همانطوری که با دلار ۳۲ هزار تومانی کنار آمده اند، مردم خیلی صبورانه زندگی می کنند.
پیاده روی می کنم و خودم را در اعماق خرابه های عراق و سوریه و افعانستان بعد از بمباران یا دردناک تر از آن یاد خرمشهر می افتم که هنوز که هنوز است جای گلوله ها بر دیوارها نقش بسته است. ایران به خرمشهر بدهکار است اما باز هم بی مهری مدیران دامن گیر این استان نفت خیز است. البته استان های جنوبی کلا مورد بی مهری قرار گرفته اند . جنوبی ها مردمان درد کشیده و رنج کشیده ای هستند. وقتی نفت را از زیر پایت می کشند بیرون و چیزی جز دود و ضایعات و آلودگی های نفت عاید جنوبی ها نمی شود. جنوبی ها عادت کرده اند به این همه بی مهری ، حالا من انتطار دارم مسکن مهر سریع آماده شود، عین شهرک های اطراف تهران ، آه یادم رفته بود، تهران پایتخت است و سوگلی…
پیاده روی خودم را ادامه بدهم این فضولی ها به من نیامده…
امروز عصر برای هواخوری از خانه بیرون رفتم . هوا به دلیل بارانی که دوساعت پیش باریده بود بسیار مطبوع و عالی بود . با وجود هوای بسیار خوب پاییزی چهره افراد با ماسک هایی که به دهان داشتند ، خیلی سرحال نبودند. انگار همه زورکی راه می روند و شادمانی گذشته در چهره افراد دیده نمی شد.کمتر کودکی در خیابان دیده میشود و حتی خبری از گفت و گو های پرشور میان زوج هایی که دونفره در پیاده رو قدم می زدند نبود. از برابر دبیرستان پسرانه ای که در نزدیکی منزل مان بود گذشتم . وای ! قبلا اینجا چه خبر بود ! صدای هیاهو و سرو صدای بچه ها خواب صبح را از چشم می ربود اما حالا با تعطیلی مدارس به دلیل شیوع کرونا ،هیچ خبری از آن سر وصدا و شور و هیجان و شیطنت نیست . کاش باز اوضاع مثل قبل می شد و زندگی چونان گذشته جریان می گرفت و باز هم آن سر وصدا ها تکرار می شد. چهارراه بعدی ، دبستان پسرانه سامان روستایی است جلوی ورودی مدرسه ، از طرف شهرداری نیمچه پارکی را درست کردند که در آن چند نیمکت و تعدادی درخت وجود دارد. اینجا معمولا صبح ها و عصرها پاتوق پیرمردها و پیرزن های محل است. ولی حالا نیمکت ها خالی است خبری و از حال و هوای گذشته نیست. میز شطرنجی که قبلا محل ازدحام و بازی شطرنج و رقابت تعدادی پیرمرد بود حالا خالی و چشم براه بازیکنان خود است. فقط کمی آن طرفتر دو پیرزن ماسک زده کنار هم نشستند و در حال درد و دل کردن هستند. انگار دلشان خیلی پر است و با وجود ترس از کرونا ، آمدن به آنجا را بر ماندن به خانه ترجیح دادند. ساعت از ۶ عصر گذشته اما هنوز مغازه ها باز هستند و کسب و کار جریان دارد. با اینکه به تصمیم ستاد پیشگیری از کرونا می بایست بعد ساعت ۶ بعد از ظهر تعطیل کنند اما اکثرا به دلیل مشکلات اقتصادی همچنان در بستن مغازه ها مقابله می کنند. وقتی از مقابل چند مغازه رد می شدم صحبتهای چند کاسب را شنیدم که می گفتند ، اگر ما تعطیل کنیم کی چک های ما را پاس می کند، دیگری می گفت کی اجاره مغازه را می دهد و….راستش پیاده روی تو ایام کرونا مثل قبل حال آدم را خوب نمی کند و دیدن مشکلات مردم آدم را کلافه می نماید. به سمت خانه به راه می افتم . وقتی از مقابل آن نیمچه پارکی رد می شوم دیگر آن دو پیرزن هم رفتند . از انجا رد می شوم اما هنوز بوی خوب خاک و چمن های خیس به مشام می رسد .
امروز وقتی طبق روتین همیشگی به پیاده روی خاموادگیمان می رفتیم لحظه ای تنها شدم دقیقا یادم نیست که کجا و کی بود ولی خوب به یاد دارم که همان وقت که تنها شدم درختی را دیدم که ریشه های تنومندش آسفالت کوچه را از جا کنده بود و شاخ و برگ فراوانش کل کوچه را گرفته بود . سعی کردم به بالا نگاه کنم که پشت آن همه شاخ و برگ پنجره ای را دیدم . همان پنجره که سال ها در آرزویش بودم و ایده نوشته جدیدم همان جا رقم خورد.
عادت داشتم موقع آشپزی پنجره را باز بگذارم. هوای بیرون که می آمد از بوی غذا حالم بد نمی شد. اصلا بوی غذا را دوست نداشتم. دوست داشتم غذایم یک هو اماده بیاید سر سفره و من ساعت ها برایش کنار اجاق گاز زحمت نکشم. بوی غذا که می امد حالت تهوع می گرفتم. گاهی آنقدر عق میزدم که همه می گفتند باردار است و وقتی بعد مدتی بچه ام نمی شد می گفتند حتما سقط کرده صدایش در نمی آید. از این بارداری های دروغی فقط عق زدنش با من بود و حتی یک بار هم نشده بود که وجودی را در وجودم احساس کنم. آن روز هم پنجره را باز کرده بودم. درخت همسایه قد کشیده بود و توی آشپزخانه من سرک می کشید که ببیند چه پخته ام. شاخ و برگش حسابی خودشان را کش داده بودند و تا نزدیکی گاز هم آمده بودند. نگران بودم که نکند آتش اجاق بسوزاندشان. آرام آوازی را زمزمه می کردم که احساس کردم کس دیگری هم با من آواز می خواند سر که چرخاندم پرنده کوچکی را دیدم که به من نگاه می کرد و برایم نغمه سرایی می کرد. دست هایم را به سمتش دراز کردم و او به سمتم پر گشود و روی شانه ام نشست. حضورش انقدر زیبا و گرم بود که احساس کردم چیزی در وجودم به یک باره جوشید و من برای اولین بار مثل یک مادر وجودم لبریز از عشق شد و دیگر هیچ وقت بوی غذا آزارم نداد .
حس پیاده روی بدون هیچ دغدغه و خالی از استرس این روز هایمان بهترین تجربه ام بود . قدم های ارام بدون انکه به بدی های زندگی فکر کنم .
تا همینقدر ساده و بی دغدغه
#تجربه_نگاری
پیاده روی از سه سال قبل وارد برنامه ی زندگی من شده بود اما نه به صورت جدی و مستمر.
آن موقع می نوشتم ولی دغدغه ی نوشتن هنوز مرا نربوده بود. بعد از اینکه متوجه تاثیر پیاده روی روی آرامش ذهن و روانم شدم جدی تر سراغش آمدم . بر عکس خیلی ها که دوست دارند چند نفره پیاده روی کنند از همان اولش ترجیحم تنها پیاده رفتن بود. آن سکوت و آرامشی که برای نظم دادن به دنیای ذهنم نیاز داشتم را در تنهایی بیشتر به دست می آوردم.
باری این یک سال گذشته پیاده روی برایم به یک عادت فوق العاده تبدیل شد. خصوصا اگر مساله ای ذهنم را مشغول و یا موضوعی بود که برایش راهکار می خواستم پیاده روی معجون شگفت انگیزی بود که به دادم می رسید. البته این طور نبود که حتما من یک مداوای آنی برای خودم پیدا کنم و تجویز و وحی منزلی برای مساله و دغدغه ام. اما لا اقلش این بود که افسار افکار مغشوش می آمد دستم و بعد می توانستم در آرامش بیشتر تدبیر و اندیشه کنم.
موقع پیاده روی هایم گاهی موزیکی می شنوم و با آن زمزمه می کنم گاهی هم کاری نمی کنم و فقط در سکوت راه می روم. رکورد دو ساعت پیاده راه رفتن زیر باد و باران را هم برای خودم ثبت کرده ام و حسابی کیفورش گشته ام.
پیاده روی پنجشنبه ظهر۲۲آبانم از آن پیاده روی هایی بود که تا دلت بخواهد سکوت چاشنیش بود. فقط می خواستم ذهن آرام بشود و با ساعت درونیم هم فاز بشوم. مدتی بود دست و دلم به کار نمی رفت با آنکه اساسا آدمی بوده و هستم که تا یک دنیا کار روی سر خودم نریزم خیال آرام ندارم و اتفاقا در شرایط فعلی هم یک دنیا کار داشته و دارم اما نمی خواستم و نمی شد انگار آنطور که باید به سمتشان بروم.
توی پیاده روی تا توانستم به فکرهای منفی نگاه کردم و فرمان خاموش دادم. به بطالت ها و چرخیدن های الکی در این فضا و آن پیج لعنت فرستادم و مشق شبم آرامش ذهن مساوی خلاقیت و خلاقیت مساوی عملکرد بهتر شد.
خانه که آمدم حالم بهتر شده بود و فکرم آرام تر . برنامه ی کاری این مدتم را نوشتم و به اهدافم نظم دادم. دلم می خواست بتوانم بیشتر بنویسم ولی فعلا تا همین اندازه کافی بود.
پیاده روی پنجشنبه به طرز عجیبی به ذهنم نظم و آرامش و به خواسته هایم وضوح و شفافیت بخشید بود.
تمرین پیاده روی
دیشب از همان لحظهای که آفتاب غروب کرد باران زیبایی شروع به باریدن کرد اول خیال کردم از همان باران هایی است که چهار قطره می بارد و تمام می شود اما صدای باران خبر از چیز دیگری می داد باران تند در عرض نیم ساعت شروع به باریدن کرد و هوای خاک آلود روستا را تمیز و کوچهها را پر از آب کرد ساعت ۷ شب بود که آسمان صاف صاف شده بود می شد ستاره ها را به خوبی دید ه میشد پس بلند شدم لباس گر می پوشیدم و ماسکی زدم و ربه راه افتادم تنهای تنها از این سر آبادی تا آن سر آبادی روستا در این موقع شب آن هم در این فصل بسیار ساکت و آرام به نظر میرسید و هوا آنقدر خوب بود که میان را حس کردم حیف است تمام راه را با ماسک بروم پس ماسک را کنار گذاشتم و ادامه دادم پیادهروی عالی بود ستاره ها جذاب ترش کرده بودند و روستایی که در سکوت کامل به سر می برد هیجان انگیز ترش
همیشه عادت داشتم سریع و تند حرکت کنم اما آن شب اجازه دادم تا خودم آرام قدم برداشتن را هم تجربه کند و با هر قدم رویایی اندیشه های فکری خیالی من را اسیر خود می کرد که همه را در صندوق دفترچم پنهان کردم
همیشه اهل پیاده روی بودم و هستم اما این پیادهروی تنهای تنها آن هم در آن سکوت شبانه طعم دیگری داشت
خدا روزی همه بکند.
ماه اول
تمرین نهم: پیاده روی
روبروی در خروجی بلوک دیوار است که تا میانه آجر چینی شده است و بقیه را نرده آهنی کشیده اند، گویی در زمان ساخت به فکر گربه ها بوده اند، چون محل امنی برای گربه ها ایجاد شده است. غروب آفتاب فرارسیده است و من با طمانینه تمام از کنار ساختمانها عبور می کنم تا به فضایی دلخواه برای تماشای غروب که هاله هایی از نور زرد و قرمزش از بین ساختمانها تلالو میکند برسم. چند گربه هم بی توجه به من از کنارم عبور می کنند ومن همچنان باید خودم را به ساحل زیبای غروب خورشید برسانم. آه که چقدر این ساختمانها بلندند که هرزگاهی نوری از میانشان به چشم ها خطور می کند. قدم هایم را بلندتر و سریعتر برمیدارم، گویی به دیدار یار می روم. کمی مانده تا به ساحل خورشید برسم، نسیمی خنک صورتم را به آرامی نوازش می دهد. اولین پرتوهای نور به چشمم می خورد و زیبایی بی مثال غروب مرا مسخ خود می کند. دیگر به خیابان رسیده ام. می ایستم و آرام به نظاره اشعه های غروب زل میزنم. در میان نور قرمز غروب توجهم به گنبدهای مظلومانه شهدای گمنام می افتد. غمی در دلم سنگینی می کند. ناگهان چشمم گرمایی حس میکند و قطره اشکی راهی در صورتم برای جاری شدن پیدا می کند.
اگر چه به یاد ندارم، دقیقاً درس چند بود .اما حدس میزنم درس ۹ بود که گفته شد ،پیاده روی کرده و شروع به نوشتن کنید.من پس از خرید به پارکی آمده و پس از نشستن در حال نوشتن صفحه پیاده روی هستم واقعاً تفاوت نوشتن در فضای آزاد و تفاوت آن با نوشتن در خانه را در لحظه اول با نگاه کردن به یک درخت و نشستن در کنار کمی سبزه حس کردم. از کودکی علاقه شدیدی به طبیعت داشتم به طوری که همیشه دوست داشتم خانه ای در جایی سرسبز داشته باشم. در عین حال که مشغول نوشتن هستم .صدای های مانند پچ پچ کردن، کسانی که روی صندلی های دور نشستن به گوشم میرسد. من شروع به حرکت می کنم و در محیط دیگر که صندلی آن در سایه باشد میگردم . یافتم .دقیقا پارسال روی آن صندلی نشسته بودم. نسیم واقعاً دل انگیزی می وزد.حشره های کوچکی که هنوز اسمشان را نمیدانم بر روی من آمده و با یک انگشت آنها را به دوردست پرتاب می کنم و بعد کمی برایشان ناراحت میشم . حشره های بیچاره .روبرویم گلهای رز روییده است که به نظر آخر عمرشان را میگذرانند. موهای باقی مانده دستم که پس از مدتی روییده مانند چمنهای کنارم است. که در هوای آزاد بیشتر خود را نشان می دهد تا در خانه .خوشبختانه در چهار صندلی کناری من هیچ انسانی یافت نمی شود .البته در این ساعت ،که۴ بعد از ظهر هست ،عجیب نیست. بسیار خوشحالم که به بهانه نوشتن به پارک آمده ام.
نوشتن بر اساس پیاده روی:
احساس خیلی خوبی دارم وقتی پیاده روی می کنم.دکترم قبلا به من سفارش کرده بود:”برای پوکی استخوانت حتما نیم ساعت پیاده روی کن”.حتی سفارش کرده اند که اگر پاهای قوی در پیری می خواهید حتما پیاده روی را فراموش نکنید.
برایم خیلی جالب بود که نویسندگی هم به پیاده روی نیاز دارد.پیاده روی یک نوع احساس سبک بالی به انسان می دهد.احساس کمی وزن می کنی.
یاد این افتادم که لبخند چقدر می تواند برایمان مفید باشد.لبخند باعث می شود که تو احساس خوبی داشته باشی اگر چه آن لبخند واقعی نباشد زیرا بدن نمی تواند تشخیص بدهد که این لبخند واقعی است یا نه.
در روایت ها آمده است که پیامبر خدا محمد (ص) که پیامبر رحمت برای جهانیان هستند همیشه متبسم بودند.
من وقتی لبخند می زنم حس خیلی خوبی دارم.
تمرین پیاده روی
به نام خدا
بعدازنمازمغرب برای پیاده روی عصرانه به پارک سرکوچه آمدم ومثل شاگردی درسخوان به توصیه استاد کلانتری گرامی گوش کردم وباخودم گوشی نبردم، وقتی وارد پارک شدم بادقت وتمرکز به همه جا نگاه کردم و راه رفتم و دیدم که درختان سر به فلک کشیده ای که اون بالا باهم پیوسته شدند و چتری بر سر اهالی پهن کرده اند که از آفتاب تابستان و سرمای زمستان در امان باشند اینجا در قدیم باغی بوده که احتمالا پس از ساخت و ساز انسانی به پارک تبدیل شده و معلومه که درختان کهنسال هستند و با قدو بالایی که دارند پا برجا و استوار قد کشیده اندو زیبایی خاصی به به محل دادند همینطور که ازبین این درختان راه میرفتم و به انها فکر میکردم درختی توجه مرا جلب کرد. این درخت از بقیه کوتاهتر بود وخمیده شده بود جوری جلوی پارک درحال تعظیم بود. همینطور که راه میرفتم و تصور میکردم، این درخت میزبان است و دارد به اهالی خیر مقدم میگوید: همینطور که تو خیال خودم غرق بودم از درخت خمیده رد شدم ،که ناگهان صدایی گفت: خانم با تعجب برگشتم، دیدم درخت خمیده صدایم میکند، رفتم جلو با تعجب! گفتم درخت جان تویی؟ تو حرف میزنی؟ گفت: مگه تو خیالت به من فکر نمیکردی خوب منم صدات کردم.دیدم غمگین داره نگاهم میکنه، گفتم مگر تو میزبان نیستی تو این پارک؟پس چرا ناراحتی؟
گفت:من چندین ساله تو این پارک هستم از وقتی یادم میاد اینجا باغ بود و بعد که اطراف ساختمان شد. اینجا را شهرداری پارک کرد گفتم خوب!چرا ناراحتی؟گفت:از وقتی یادمه و اینجا پارک شده، همیشه شلوغ بوده از اون بالا که نگاه میکردم، بازی کردن بچه ها، فوتبال بازی کردن پسرا، دوچرخه بازی کردن دخترو پسر و گردهمایی خانما و نشستن گروه گروه پیرمردها و خانمهای مسن رو میدیدم و همیشه اینجا شلوغ یود و من ازبودن همه مردم لذت میبردم گفتم خوب! با بغض گفت خانم نه سرمای زمستان و نه گرمای تابستان، اینجارو خلوت نمیکرد. یادته چندسال پیش که برف سنگینی اومده بود شماهم باخانواده ات اومدین برف بازی و آدم برفی بزرگی درست کردین ،یادمه همه می آمدند و با آدم برفیتون عکس میگرفتند، گفتم آخی یادم انداختی اون روز چقدر خوب بود ما که خیلی کیف کردیم ،گفت ولی از وقتی که این(اشاره به ماسکم)مد شده پارکم خلوت شده خیلی کم مردم میان پارک، گفتم این ماسکه و مد نشده بلکه مردم ازترس ماسک میزنند.با تعجب گفت:چی؟چرا ترس؟گفتم ترس از کرونا،گفت: کرونا چیه ؟گفتم کرونا ویروسی است خطرناک که مردم دنیا رو دچار کرده و مردم رو خانه نشین ، ازدرخت خداحافظی کردم و به راه رفتن اد امه دادم ،
ماه اول درس نهم
پیاده روی می تونه برای هرکسی اولش سخت باشه و کم کم به اون عادت کنه و خیلی هم لذت بخش باشه؛ ولی پیاده روی برای من نوعی مبارزه ی دردآوره شاید تعجب کنید و با خودتون بگید: “مگه می شه پیاده روی دردناک باشه؟” در پاسخ باید بگم: “بله.” علت اصلی اون این هست که وقتی من پیاده روی می کنم، به پای راستم انگار یه وزنه ی ده کیلویی وصل شده که هرچقدر طولانی تر می شه وزنش سنگین تر می شه. حالا چرا این اتفاق میافته؛ چون یه روزی به من گفتن تو دچار بیماری “ام اس” شدی و از اون روز به بعد وقتی پیاده روی می کنم مثل گذشته سرعت دست من نیست و هر وقت بدنم به ام بگه “ایست!” باید صبر کنم؛ چون اگه صبر نکنم، ممکنه تعادلم و از دست بدم و با صورت برم کف زمین. حالا در این صبر کردن چه اتفاقی میافته: ۱. بدنم فرصت استراحت داره. ۲. در این فرصت به محیط اطرافم بیشتر دقت می کنم؛ برای مثال به گل های ریز کنار یک جوی یا جنگ مورچه ها بر سر جسد مرده ی یک سوسک یا رنگ آمیزی غروب خورشید و چند دفعه یه ابر می تونه چند ثانیه تغییر شکل بده رو به دست بیارم و خیلی مناظر دیگه. ۳. پیاده روی زمین تمرین من برای شکست بیماری ست.
پیش بسوی مبارزه.
هوای دلِ شیرینم را کردهام
هوای کودکیهای دیرینه
دلم، شیرینیِ هوا را لمس میکند
هوا بس دلنشین و دوستداشتنی است
کاش حسِ دلم همیشه همچون چنین هوایی، دلچسب باشد
دلانگیزیِ هوا من را به سمت حسِ زیبایی میکشاند
من را به لبخندی از اعماقِ جان دعوت میکند
لبخندی سراسر نور و امید و عشق
عشق را به سمت خود فرا میخوانم
چرا که میدانم امری محال نیست و انتظارم را میکشد
عشق را با تمام حال و هوای زیبایش میطلبم
آن را با تمام خوشیهای ذاتیاش میخواهم
ذات دل شیرین است
ذات دل مانند هوای پاییزی،
مانند هوای بارانی است
ای عشق بیانتها، ای عشق لبریز
ای عشق برانگیخته از دل
با من بمان و ذخیره زمان و مکانم باش
ذخیره عمر من در این دنیا
تو را همچون نفس کشیدن، نیاز دارم
زندگی من بیپایه عشق بنایی ندارد
دلم را به نمِ بارانی خوش نگهدار
بوی نم بارانات، تمام حال و هوای خوب و امیدبخش را روزیِ شب و روزم میکند
دلم را به پای جانِ عشقی بیپایان زنده بذار
دل تو را فرا میخواند
#تجربه_نگاری
درباره این تمرین چیزی را تجربه کردم که میخواهم اینجا بگویم. اینکه بنظرم نتونستم به زیبایی حس خودم را از آن پیادهروی در باران بنویسم و در نوشتن ضعفهایی دیده میشود که امیدوارم نوشتههایم روزی بتوانند فکر من و حس و حال من را همزمان به خوبی به مخاطب برسانند. ولی در هر صورت از خودِ این تمرین بسیار لذت بردم.
بینهایت سپاس
پیاده روی را دوست دارم.
به خصوص صبح ها و تنها.
و در مکان های خلوت.
هنگام پیاده روی دوست دارم دور و برم کسی نباشد.
سعی دارم برنامه ای منظم برای این کار داشته باشم ولی تا به حال موفق نشده ام و یکی در میان برای قدم زدن و پیاده روی می روم.
گاهی اوقات ایده هایی هم به ذهنم می رسد که در دفترچه یادداشتم می نویسم.
خلاصه ترکیب پیاده روی، سکوت، آرامش، ایده یابی و صبح ترکیب برنده است.
تفسیر پیادهروی امروز من
همزمان در سایت ویرگول و وبلاگ
👇👇
https://vrgl.ir/g77Zo
http://mostafaarshad1369.blogfa.com/post/92
👇🌹🌷👇
امروز زودتر از همیشه بیدار شدم.
سپیدهدم بود و هنوز گرمای خورشید را نمیتوانستم حس کنم. ولی با نور زردِ مایل به سفیدش ، هوا را روشن کرده بود.
در این لحظه ، تنها فکری که به ذهن من خطور کرده بود ، این بود که بعد از نوشتن صفحه صبحگاهیام ، به یک پیادهروی اساسی نیاز دارم.
بدون خوردن حتی یک لیوان چایی ، که عادت همیشگی من است ، پاشنهِ کفشم را ور کشیدم و اولین قدم صبحگاهی را بعد از چهار ماه انجام دادم.
هیچکس درون کوچه نبود ، حتی خیابان به قدری خلوت بود که میتوانستی به جبران این روزهای کرونایی ، تنفس آزاد داشته باشی و ریههایت را پر کنی از اکسیژنِ عاری از کرونا.
قدمزنان ،بعد از طی مسیر زیادی با ماشین به سوی پارک ملت رفتم.
به حاشیه پارک ملت رسیدم. ابعاد بزرگ پارک ، همیشه برای من جذاب بود و اگر تصمیم داشتی ، تمام حاشیه پارک را دور بزنید ، با قدمزنان آرام ، حدود پنجاه دقیقه زمان میبرد.
من اینکار را کردم ، لذت بخش بود.
کلی انسان ،در جنسیتها وسنها و عقاید مختلف دیدم ، ولی انگار هدف همه ما مشخص بود.
پیادهروی و ورزش صبحگاهی ، بدون فکر کردن قدم میزدیم. لبخند به لب همه بود و با شوقی وصفناپذیر ساعتها ورزش کردیم.
ساعت هشت صبح شده بود.
با تمام قوا گرسنه شده بودم ولی هنوز خسته نشده بودم.
با رعایت پروتکلهایی بهداشتی به نزدیکترین و مطمئنترین طباخی رفتم و یک نیمدست سفارش دادم و با ولع فراوان ، تا خرخره خوردم.
به خانه برگشتم و بعد از صرفِ همان نوشیدنی موردعلاقه و شیرینِ جانِ خودم ( چایی ) به خوابی چند ساعته فرو رفتم.
ماه اول، درس نهم
عصر یک روز پاییزی است، هنوز غروب نشده ولی حس غروب بهت دست میده. یکجا بند نمیشی. قهوه و چای و تلویزیون نمیتونه آرومت کنه. یکهو به سرت میزنه بری بیرون. تو لباس پوشیدن تردید داری که لباس گرم بپوشی یا معمولی ، سویشرت و کلاه بپوشی یا باری کله ات هوا بخوره. نگاه گوشی ات میکنی که دمای هوا رو چک کنی، 6 درجه است و کمی ابری. کلاه رو بر میداری و سویشرت رو تن میکنی. کفشهای ورزشی رو که میپوشی و در رو که باز میکنی موج سرما تو صورتت میخوره، یکهو به وجد میای . کلاه و پرت میکنی داخل و سریع میزنی بیرون. هنوز به خیابون نرسیدی که قرمزی اسمون تو رو میندازه تو ایران، ده سال پیش، تهران، ازگل. داری رد قرمزی رو با ابرها میگری که صدای خش خش برگها عیشت رو نوش میکنه. سعی میکنی با ریتم خاصی از رو برگهایی که کنار جدول جمع شده اند راه بری و ناخودآگاه اهنگ نامجو تو ذهنت میاد: یک روز از خواب پا میشی میبینی رفتی به باد …
پا که تو خیابون میذاری چند نفس عمیق میکشی و خودت رو به پیاده رو اونور خیابون میرسونی . خط بلند سیمانی کف پیاده رو پرسپکتیو یک نقطه ای زیبایی ایجاد کرده و سریع تو ذهنت شروع میگنی به ترسیمش و مثل اونموقع که تو دانشگاه درس میدادی شروع میکنی به خودت توضیح دادن. حس رسیدن به ته خط سرعت قدمها رو زیاد میکنه و نرسیدن به عمق ماجرا نگاه جستجو گرانه و سیری ناپذیرت رو قلقلک میده. بعد از چند قدم از اینکه پیاده روها تمیز شدن و برگی نیست که زیر پات خورد بشه و صدا بده ناراحتت میکنه ناخودآگاه به چمن های کنار پیاده رو میری با صدای خش خش برگها کیف میکنی. هنوز چند قدم نرفتی که به خودت میایی و از خودت میپرسی که چرا از زیر پا گذاشتن و خورد شدن و فریاد خورد شدن موجودی لذت میبری. به قدم زدن در پیاده رو ادامه میدهی و یاد یکی از طرحهای فیلمنامه ات میافتی. توهم، همون که پیرمرد متمولی دختر جوانی رو تحقیر میکرد و پیرمرد تهیه کننده اولش از طرح خوشش امده بود و حتی یک اتاق از دفترشو در اختیارت گذاشته بود که هر موقع شبانه روز خواستی بری اونجا و فیلمنامه رو تکمیل کنی. آخر سر هم تهیه کننده که فیلمنامه رو خوند خیلی بهش برخورد و گفنه بود : مردک تو این فیلمنامه رو از روی من نوشتی. لبخندی تلخ و حسرت امیز بر لبت مینشینه. به چراغ قرمز که میرسی ناخودآگاه می ایستی. بوق چراغ رو که میزنی خودرو شاسی بلند مشکی با ترمز بلندی پشت چراغ می ایسته. صدای موسیقی ایرانی سامی بیگی نظرت رو جلب میکنه و نگاهت به سمت خودرو میچرخه. جند دختر پسر ایرانی چشم تو چشم میشی و بی اراده لبخند میزنی و اونا هم لبخندی همراه با شادی میزنند. حتما متوجه شدن که تو هم ایرانی و احتمالا فکر کردن که تو هم امدی دور دور………
ماه اول – درس نهم – حس نوشتن پس از پیاده روی
حس نوشتن پس از پیاده روی
در دقیقه های اولیه ای که شروع به پیاده روی در یک راه طولانی و خلوت می کنی، هنوز افکارت در گیر کارهای روزانه است. اما بتدریج آرام آرام ریتم گامهایت با نبض جاده هماهنگ می شود. احساس می کنی که افکارت آزاد می شود و ذهنت دنیای شلوغ روز را فراموش می کند. دیگر انگار که غذایی روی اجاق نمی سوزد، بچه ای گریه نمی کند، امتحانی درکار نیست و برای هیچ جلسه ای نباید خودت را آماده کنی. فکرهای نوی که پیش از این، برای حفظ روزمرگی، آنها مچاله می کردی و در ته گنجه افکارت می چپاندی، درست مثل بذر هایی که از زیر خاک سر بر می آورند، از لای در گنجه افکارت سرک می کشند. شاخه هایش بیرون می زنند، جوانه می زنند، و برگ در می آورند. ناگهان می بینی که آنها به صورت گلی زیبا در مقابلت قرار گرفته اند. درست روبرویت و چشم در چشم. حالا همه آنها را با تمام جزییاتشان می بینی و بیصبرانه و با اشتیاق در انتظار لحظه ای هستی که آنها، به صورت فکری نو با قلمت بر روی کاغذ بیافرینی. پیاده روی در جاده آرام تو را از روزمرگی افکارت جدا می کند و دروازه سرزمینهای تازه را بر روی ذهنت می گشاید.
سلام بر شاهین عزیز و پرانرژی
تمرین۹٫ پیاده روی بر روی پشتبام
در طبقهی سوم یک آپارتمان سه طبقه زندگی میکنیم. طبیعی به نظر میرسد که درباره پشتبام احساس مالکیت داشته باشیم. بعد از گذراندن بیست پله به پشتبام میرسم. در را که باز میکنم اولین چیزی که خودنمایی میکند اتاق کوچکی است که روی پشتبام همسایه قرار دارد. درست روبروی در پشت بام ما. معمولاً درِ آن اتاق باز است و خرت و پرتهایی روی هم انبار شده است. مثل آنکه از روز اولی که آنها در این خانه مستقر شدهاند از زور خستگی با شتاب تمام وسایل بلااستفاده را به این اتاق آورده باشند به امید آنکه روزی برسد و حال و حوصله پیدا کنند تا وسایل را از هم تفکیک کرده و جمع و جور نمایند. معلوم است که تا به حال چنین فرصتی پیش نیامده است. اولین وسایلی که نظر آدم را به خود جلب میکند ظروف پلاستیکی قرمز رنگیست که به علت سبکی روی تمام وسایل پرتاب شدهاند. اگر خوب توجه کنم میتوان یک یخچال کهنه، یک علاءالدین نفتی که به نسلهای قبل از ما تعلق داشت البته میشود گفت به نسل دههی شصتیها هم میرسید چون یادم میآید که در کودکی نمونهی همین را در خانه داشتیم و من چقدر بوی نفتی که از آن برمیخاست را دوست داشتم. هنوز هم دوست دارم. بگذرم. و دیگر بخاری رنگ و رو رفته، یک تخته فرش لاکی که از شدت خاکی که بر روی آن نشسته است به کرمی تغییر رنگ داده، یک حجم وسیعی از قطعات که بهنظر میرسد به قطعاتی برای تعمیر ماشین شباهت دارد، شاید آقای خانه راننده ماشین سنگین بوده باشد و الان در دورهی بازنشستگی به سر میبرد و لابد آنقدر سختی کشیده و در بیابانهای تاریک ماشیناش خراب شده است که بلافاصله بعد از بازنشستگی تمام قطعات را از حرص دلش در این بالا زندانی کرده تا چشماش به چشمشان نیفتد. داشتم میگفتم چند لاستیک زیوار دررفتهی خیلی بزرگ هم زیر تمام وسایل قرار دارند و صحت حدس مرا به اثبات میرسانند. یک دست مبل شکسته و داغون هم هست. که زمانی به رنگ زرشکی بودهاند و الان گرد و غبار کلاً رنگشان را تغییر داده است. رنگ الان مبلها در دایرهی رنگهایی که بلدم نمیگنجد. از در پشت بام که بیرون میآیم، در سمت راست سه دکل بزرگ برقی است که در آن پرههایی شبیه پنکه بهکا رفته است و مربوط به چیلرهایی است که قسمت سرمایشی آن به همین دکلها متصل است. البته که دارندگی برازندگیست. صاحبخانه محترم ما از دسته قشرهای مرفهین بیدرد جامعه است که اینگونه وسایل سرمایشی و گرمایشی را در خانهاش تعبیه کرده است و ما قشر کمتر مرفه مجبوریم به خاطر هزینهی بیش از اندازهی برق این دکلها گاهی در گرما کباب شویم و به باد پنکهی قدیمیمان بسنده کنیم. وقتی عزممان را جمع کردیم که در منطقهی اعیان نشین جایگزین شویم و ادای مرفهین را در بیاوریم غیر از هزینه کرایه فکر اینجا را نکرده بودیم. پشت این دکلهای تنومند از سمت راست پشت بام ساختمان ما تمام میشود و آپارتمانهایی به ردیف از سمت راست قرار دارند که مربوط به کوچه بعد از کوچهی ما هستند. من به راحتی و بخصوص در شب میتوانم داخل خانهها را ببینم و زندگی مرفهین بی یا بادرد را توصیف کنم. اما خب ملاحظات اخلاقی مانع بزرگی در این راه است.اما میرسم به سمت چپ پشت بام که فضای بزرگیست و در واقع پاتوق من در شبها به حساب میآید. در کنج قسمت سمت چپ پشتبام منقل ایستادهی بزرگی داریم که همسرم سفارشی داده است درستش کردهاند و همینطور بیهیچ پوششی آن بالا زیر آفتاب و باد و باران رها شده است. این بیچاره حتی وضعش از آن وسایل اتاق روبرویی هم بدتر است اول اینکه آنها همه باهماند و دوم آنکه یک سقفی بالای سرشان است اما این بدبخت هم تنهاست هم بیسقف. پشت بام ما از هر طرف به دیوارهای کوتاهی وصل لست که آن را ایمن میکند. از اینجا گویا آدم به آسمان نزدیکتر است. به دیوارها از سمت راست که نزدیک میشوم و سرم را پایین میاندازم ارتفاع زیادیست و اول حیاط همین خانهای که در آن ساکنیم به نظر میآید. همیشه از ارتفاع فراری بودهام. فکر وسواسگونه پرت کردن و حوادث بعد از آن همیشه در سرم دو دو زده است. یک شب در یکی از نوشتههایم برروی پشت بام وقتی خودکشی را تصویر میکردم که بر روی لبهی دیوارها راه میرود و به من لبخند میزند، آنقدر برایم ملموس و دستیافتنی بود که وجودش روی دیوارها حس میشد و صدای پایش را واضح میشنیدم. صورتش با تمام جزئیات به چشم میآمد. دستِ آخر دیدم جای درنگ نیست. لپتاپ را برداشتم، دوپا داشتم و دوپای دیگر هم قرض کردم و تمام پلهها را دوتا یکی پایین دویدم. از بخت بد ساعت دو نصف شب بود و بقیه خواب بودند. اما آن تصویر در ذهن من حک شد و به عنوان جزوی از تصاویر قویِ درونیام در خاطرم ماند البته با تمام احساسات وابسته به آن. وقتی سرم را پایین میآورم غیر از حیاط خانهی خودمان و خانههای سمت چپ و راستمان از این سمت پشت بام یک مغازه کافیشاپ کوچک فانتزی نبش کوچهمان قرار دارد که حتی هیچ صندلی در داخل یا بیرون آن برای پذیرایی نیست اما برای خودش در بین سایر کافیشاپهای محله یلی است. یکی از تفریحات من بالای پشت بام سرک کشیدن در ویژگیهای دختر و پسرهایی است که به اینجا میآیند. درواقع اینجا یک پاتوق حساب میشود و به عقیدهی من چیزی بیشتر از یک قهوه یا آیسپک یا آبمیوهی سرو میشود. یک یا چند چیز غیر قانونی. وشاید دلیل محبوبیت غیرعادیاش هم همین باشد. عصر تا نیمههای شب اینجا پاتوق دخترها و پسرهایی است که از سن حدوداً ۱۷-۱۸ ساله تا ۳۰-۲۵ ساله را تشکیل میدهد. با سر وشکلهایی که بیشتر به مدلهای فشن شبیه است با پاچههایی کوتاه که بعضی فقط کمی پایینتر از زانوست یا دامنهایی که دیگر ماکسی نیستند و شلوارهایی که خشتکاش تا روی زمین میآید یا تیشرتهایی که تن فرد در آن گمشده است و تنها یک نگاه براق بیرون زده به چشم میآید. روسری هم کلاً بیمعناست فقط حریری کم عرض کم طول برای رفع تکلیف، وصورتهایی که به تابلوهای رنگارنگ بزرگترین نقاشان جهان پهلو میزند. به اضافهی یک سیگار لای انگشتان. گاهی فکر میکنم ای کاش همه چیز آزاد بود آنوقت اینقدر وضع ظاهر اهمیت نداشت. وقت و انرژیمان میتوانست صرف چه چیزها که نشود. همه بیبروبرگرد سیگار دود میکنند. اصلاً یکی از فانتزیهای این کافیشاپ گذاشتن یک میز جالب بیرون از مغازه است که در آن چیزی شبیه خاک الک شده ریختهاند به رنگ قهوهای تیره و همه میتوانند ته سیگارشان را در آن خاموش کنند. غیر از سیگار کشیدن حس و حالهای عاشقانه را میتوان به وضوح دید که البته به نظر من گاهاً همان موارد غیر قانونی که عرض کردم در تهییج این حس و حالها بیتأثیر نخواهد بود. بعضی از حس و حالها که در انظار عموم مهم نیست همانجا بیرون اتفاق میافتد. وبقیهاش در ماشین خصوصیتر ادامه مییابد. متأسفانه مکالمات هم که از این بالا قابل گوش دادن نیست. از نبش کوچه بالاتر یک میدان کوچک است و یک برج تاریخی به اسم برج کبوتر در آن قرار دارد. قدمت این برج به دوران صفویه میرسد که ارتفاعاش ۱۸ متر و قطر پایین آن ۱۶ متر است. و ۱۵۰۰۰ کبوتر میتوانند در آن جای بگیرند. در واقع در دوران صفویه این برجها را میساختهاند تا فضولات کبوتران در آن جمع شوند و به عنوان کود یا از آنها استفاده شود یا فروخته شوند. اما دلنوازترین منظرهای که چه به صورت نشسته و چه ایستاده قابل دیدن است، کوه صفه است. که محکم و استوار هر روز از آن دورها به هم دست تکان میدهیم و صبح بخیر میگوییم. شبها هم چه از بالای پشتبام یا از روی تراس یا از پشت پنجره همراهیام میکند. در این چند وقت زندگی در این محل به ایت نتیجه رسیدهام که پول موهبت بسیار بزرگی در زندگیست که میشود به هر قِسمی از آن بهره برد.
چند روزيست كه تصميم گرفتم كار جديدي را شروع كنم .پرس و جو كردم ، با خيلي ها حرف زدم ،نظر خيلي ها را شنيدم ،اما تماسي كه امروز با يكي از موفق هاي اين كار داشتم مرا حسابي به هم ريخت ،دلم گرفت .انگار هيچ جوره نمي خواست تن به باز شدن دهد.هميشه هواي تازه كه ب سرم ميخورد دلم باز
مي شد ظاهرا امتحانش را پس داده بود اين بار هم بايد امتحان
مي كردم .بعد از پوشيدن يك لباس راحت ،بدون برداشتن كيفم،تلفن همراهم را برداشتم با مقداري پول كه هر كدام را فرو كردم در جيب هاي مختلف شلوارم راه افتادم ،تصميم داشتم مثل هميشه با پياده روي و نگاه كردن به كوچه و خيابان و مغاره هاي رنگارنگ از آشفتگيم كم كنم .تند تَر از هميشه راه مي رفتم .درسرم هزار فكر جور واجور بود.به خودم مي گفتم مگر او يك زن موفق نبود ؟ پس چرا طوري حرف مي زد كه گويي من از پسِ اين كار بر نمي آيم؟او كه اصلا مرا نمي شناخت ! چرا انقدر مغرورانه حرف مي زد ؟قدم هايم تند تَر شد،گويي سريع تَر راه رفتنم حكم غر زدن داشت برايم ،ظاهرا آرام ترم
مي كرد ،هر چند واقعا در ذهنم غر مي زدم و مي گفتم :مگر تو چه داشتي كه من ندارم ؟ با هوش تري ؟با استعداد تري؟ قوي تري؟ چه هستي ؟ اصلا فرض بر اينكه تو همه ي اين ها هستي و من هيچ ام،ولي تو حق نداشتي مرا از بالا ببيني و باد در غبغب كني.هر چند مي دانم فرق تو با من فقط در اين است كه تو چند سال زودتر از من شروع كردي ،فقط همين.
نفس هايم تند تَر شده بود ،تمام تنم خيس شده بود .تازه يادم آمد آنقدر عجله كردم ،آنقدر ذهنم مشغول و حواسم پرت بود كه حتي يك بطري آب برنداشتم.اولين مغاره ايي كه ديدم آب خريدم ،فكر ميكنم همان جا نصف آب را يك نفس سر كشيدم ،جوري آب را قورت مي دادم كه گويي با هر جرعه و قورت دادن آشفتگي ام را هم به همان سرعت قورت مي دادم .بعد از نوشيدن و انرژي نسبي خوشحال شدم كه
مي توانستم غر زنان به پياده رويم ادامه دهم .اما اين بار نوع غر زدنم فرق مي كرد .با خودم مي گفتم :كار سختي در پيش دارم ،ميدانم.اصلا اين كار شبيه به پياده روي است .بعد از راه رفتن و ودويدن خسته
مي شوم ،اما استراحت مي كنم ،قرار نيست چون آدم هايي مثل تو با من اين جور خود پسندانه حرف زدند من هم جا بزنم ،اتفاقا بايد ثابت كنم من مي توانم ،حتي بهتر از تو.اصلا از تو متشكرم با اين رفتارت مرا از دوراهي بيرون كشيدي ،مصممم كردي براي يك دل شدن و از امروز شروع مي كنم به زمزمه كردن كه من مي توانم…من مي توانم…من مي توانم .و دست به زانو گذاشته و كمر همت مي بندم براي موفق شدن.
يكهو به خودم آمدم و متوجه شدم ،اصلا امروز شهر به چشمم نيامد!
فقط دست افكارم را گرفتم و با قدم هاي تند همراهيش كردم تا به نتيجه برسد.انصافا پياده روي با خودم خيلي لذت بخش بود .خودم غر زدم ،خودم شنيدم و در آخر خودم به نتيجه رسيدم .پياده روي پر باري بود .سرم خالي و دلم آرام شد .
تمرین ۹- گزارش یک پیادهروی
صبح ۲۴م تیرماه ۱۳۹۹ش است. به هوای یک پیادهروی کوتاه از خانه بیرون میزنم. ساعت از ده و نیم گذشته است و قاعدتاً قرار نیست نسیم ملایم بامدادی صورتم را نوازش کند. با اینحال، هوا توی تهماندهی سایهها ملایم است و خورشید نمیتواند زهرش را بریزد. از بغل چند خانه میگذرم. به خیابان پهنی میرسم که سمت راستش را دیوارهای آجری نیمهبلند یک زمین لمیزرع پوشانده است. زمینی که سالهاست محل بازی جوانها و نوجوانها ست و حالا چند ماهیست سکوت گنگی آن را محاصره کرده است. توی سایهی سمت چپ پیادهرو در حرکتم. گاه از زمین آسفالت به زمین خاکی، گاه به سنگریزه و گاه به خاک میرسم. قصد عبور از خیابان اصلی را دارم. کمی جلوتر، نزدیک بریدگی، چند ماشین هنگام دوربرگردان و سبقت، بههم خوردهاند. چند مرد و یک زن سر اینکه تقصیر را به گردن کدامشان بیندازند بحثشان بالا گرفته است. سواریها طبق عادت همیشگی سرعت ماشینهایشان را کم کردهاند تا از قضیه سر در بیاورند. از حواسپرتی رانندهها استفاده میکنم و سریع به آن سمت خیابان میروم. دیوارهای تازه رنگ شده دوباره مملو از تبلیغات درشت است. از چاهبازکن گرفته تا نشانی آژانسها و تیرچهبلوک. کمی باد میوزد. باد چند کُپه برگهای خشکیدهی سرو را روی زمین لوله میکند و حرکت میدهد. کپهها از من جلو میزنند. آفتاب گاه خودش را توی چشمانم فرو میکند. عینکم را میخواهم، ولی قیافهی سرتاپا ماسک و عینک آفتابی زیاد به مذاقم خوش نمیآید. به این فکر میکنم که اگر چند حیوان عبوری! من را با آن قیافه ببینند چه واکنشی خواهند داشت! اصلاً از دیدن این چهرههای عجیب و غریب جدید چقدر جا خوردهاند؟ بعضی ماسکها آدم را یاد نوک عقاب میاندازد و مانداهام وقتی پرندهای آدمیزاد را با این نوکهای عقابی سفید و سیاه میببیند با خودش چه فکری میکند؟!
سرعتم را بیشتر میکنم. پایین دیوار چسبیده به کف آسفالت، به فاصلهی چند متر از هم بوتههای خار خودنمایی میکنند. به ته خیابان که میرسم راهم را کج میکنم تا مسیر رفته را برگردم. سایه کمتر شده و آفتاب منتظر رفتن او و ریختن زهرش است. کپهها رفتهاند و نوشتههای دیوار برعکس جلو میروند. از ماشینهای تصادفی دیگر خبری نیست. درختها از تک و تا افتادهاند. گویا تسلیم گرمای آفتاب شدهاند. باید تا غروب خودشان را به دست شکنجهی خورشید بدهند و آفتابسوختهتر از دیروز بشوند. زمینهای خاکی و آسفالته و سنگریزهها را که طی میکنم. وارد کوچه میشوم. قدمهایم را تندتر میکنم. پستچی دم در خانهی همسایه مشغول تحویل بستهی پستیاست. کلید را توی در میاندازم. چلیک…
بیا روزهایمان را دوباره از نوبسازیم. نه پشت سر را بنگریم و نه از تاری روبهرو وحشت کنیم. بیا کنار لحظههای سادهی تردید مشق کنیم یقین لیاقت را.
من کوچههای سرد بیتو بودن را تاب نمیآورم
من زهرخند نگاه غروب را منزجرم
صدایت صبحگاه توی گوشم زمزمه میکند عشق را
بگذار طلوع کنم
بگذار صبح بپاشم تمامی روز را
و شب را
تا بیانتها.
من سازهای تمامی عالم را شنیدهام
و هیچ سازی
موسیقی صدای تو را نخواهد داشت
زیباتر از صدای آب و نسیم
لابهلای رگهایم جاری میشوی
و نبض زمان از نفس میایستد.
عبور کن از ثانیههایم
تا روبروی بازترین دروازهی تاریخ
تا ابدیت ماندگار شویم
ایستادهام به پای
به سر
به چشم
به گوش
به هوش
بیا
بیا روزهایمان را دوباره از نو بسازیم. نه پشت سر را بنگریم و نه از تاری روبرو وحشت کنیم!
با سلام
ببخشید بخاطر تاخیر در نوشتن تمرین ها ، درس های مدرسه خیلی سنگین شدن ):
گزارش پیاده روی :
من رفتم به پیاده روی البته در پارک چون پشت باممان دسترسی ندارد .
دفترچه یادداشتم را هم بردم .
پیاده روی ایده ی جالب و موثری بود ، وقتی بدون گوشی و یا همراهی با پیاده روی کردم چیز هایی را دیدم که قبلا در پارک ندیده بودم با اینکه بار ها تا به حال آنجا رفته ام .
من شب به پیاده روی رفتم و فضای پارک خوفناک و تاریک بود و چند داستان جنایی هم به ذهنم رسید .
خلاصه که بابام روی نیمکتی نشست و من هم پیاده روی کردم و
ایده هایم را یادداشت کردم
زمان پیاده روی ام تقریبا کوتاه بود . سعی میکنم کم کم زمانش را بیشتر کنم .
من سالهاست که هر روز حدود چهل دقیقه پیاده روی میکنم . هر روز صرفا برای پیاده روی از در بیرون میزنم و با انرژی بی نظیری برمیگردم . گاهی تنها ، گاهی با همسر و گاهی بچه ها را هم با خودم همراه میکنم . همه جوره اش برایم جذاب است، اما دیشب برای نویسندگی به پیاده روی رفتم و برایم درست مثل یک کارگاه آموزشی ، سودمند بود . پشت بامی که سالها چای عصرانه ام را آنجا می نوشیدم به مکانی جدید برایم تبدیل شده بود . چیزهایی میدیدم که تا دیشب هرگز ندیده بودم . چراغ هایی که دور تا دورم چشمک میزدند هر کدام برایم داستانی بود از افرادی که زیر نورشان زندگی میکردند . قدم میزدم و نگاه میکردم . کوچه و آدمهایش برایم متفاوت شده بودند . دلم میخواست صدای افکارشان را میشنیدم . نگاهم به خانه ی قدیمی متروکه ی روبه رویم افتاد . خانه ای بزرگ با حیاطی پر از چنارهای سر به فلک کشیده . حوضی پر از برگ درخت و جای خالی آدمهایی که سالهای پیش به این خانه جان میبخشیدند . سعی کردم خانه را با آدمهایش تصور کنم . انگار خانه ها هم هر کدام داستانی هستند شنیدنی . کاش میشد داستانشان را شنید . دلم میخواست همانجا مینشستم و تا صبح مینوشتم . چه تجربه ی هیجان انگیزی .
تمرین ۹
امروز یک روز خنک ولی آفتابی از روزهای آبان ماه.من به تنهایی به پیاده روی آمده ام وبا حواس جمع به اطرافم خوب دقت می کنم تا نکته ای از دستم خارج نشود.اطراف خانه ما خانه های نیمه ساز زیادی وجود دارد به آپارتمان ها نگاه می کنم اکثر آنها تقریبا کارشان تمام بود و منتظر صاحب خود هستند ،یعنی می شود یکی از این آپارتمان های شیک صاحبش ما باشیم با همین فکرو خیال به راهم ادامه می دهم به سمت پارکی که نزدیک خانه ما بود می روم حدود بیست دقیقه تا آنجا راه بود،بچه ها داخل پارک بازی می کردند به یاد پسرم افتادم کاش او را هم با خود می آوردم ولی امروز تصمیم گرفته بودم تنها بیایم و او را به همسرم سپردم تا یک ساعتی از او مراقبت کند تا من بتوانم خلاقیت نویسندگیم را بسنجم وآن را تکاپو وادارم .
برگهای درختان در حال زرد شدن هستند و یکی پس از دیگری به زمین سقوط می کنند،شاید این را به ما یادآور می شود که زندگی در این دنیا جادوانه نیست و روزی از بین خواهد رفت و فقط این نام نیک و آثار ماست که بر جای می ماند.
روی یکی از صندلی های پارک نشستم و اطرافم را مورد بررسی قرار دادم موضوعی نبود که ذهنم را به چالش بکشد تا در مورد آن داستانی بنویسم ،شاید ذهنم هنوز خام است و توانایی داستان سازی را ندارد ولی نباید ناامید شوم بلند شدم تا به خانه بازگردم ،تصمیم گرفتم یک نان تازه بخرم به سمت نانوایی رفتم شلوغ بود ولی چون یک نان می خواستم نیازی به ایستادن در صف نبود همه در صف در مورد گرانی و بیماری حرف می زدند دیگر نتوانستم آنجا را تحمل کنم نانم را گرفتم و زود از آنجا دور شدم ،کاش به نانوایی نمی رفتم ،ولی با خود گفتم شاید این یک نشانه است برای من این که باید شکرگذار باشم برای اینکه من و خانواده ام تن سالم داریم مشکل مالی نداریم .
شاید موضوعی برای نوشتن داستان پیدا نکردم ولی به شکرگذاری رسیدم که صدها برابر ارزش داشت.
من همیشه عادت داشتم برای فکر کردن به یک موضوعی پیاده روی کنم. اینبار هم پیاده روی ذهنم را بازکرد. باعث شد از فکرهای زیادی که در سرم میچرخید یک مقدار آزاد بشوم و به کاری که باید انجام بدهم فکر کنم. با اینکه زمانش کوتاه بود اما همین مقدار کافی بود تا تمام افکاری که در سرم میچرخید منظم شوند. ایده های زیادی موقع پیاده روی به ذهنم میرسند اما یادداشتشان نمی کردم. اینبار تصمیم گرفتم روی یک موضوع تمرکز کنم و به آن فکر کنم و ایده های مرتبط با همان را هم بلافاصله بعد از پیاده روی روی کاغذ آوردم.
تمرین 9 ماه اول
امیدوار بودم بتوانم سری به پشت بام خانه بزنم و اینبار از تجربه پشت بام گردی بنویسم اما وقتی در یک خانه یک طبقه زندگی میکنم که راه پله ندارد نتیجه¬اش این می¬شود که باید به دنبال نردبانی مطمئن بود و خیلی وقتها همان موقع که می-خواهی جور نمی¬شود. بجایش یک پیاده¬روی بدون برنامه¬ریزی به تورم خورد. باید می¬رفتم جایی برای خرید در یک بازارچه سنتی، عموما جای شلوغی است ولی بخاطر کرونا، سرما و شب بودن خلوت بود. به خودم گفتم فرصت خوبی است که اینجا را قدم بزنم.
ماشین را دور پارک کردم. از تابلوهای راهنمایی و رانندگی خوشم نمی¬آید بخصوص پارک ممنوع¬اش! پیاده¬رو با آن آسفالت ناهماهنگش اصلا مناسب هیچ کفشی بجز کفشهای ورزشی نیست. نور تیرهای چراغ برق همیشه آنقدری هست که بشود گفت روشن نیست اما از تاریکی هم نمی¬رهاندت، تنها نور مغازه¬ها، پیاده¬رو را روشن دارد و آن هم به زودی به خاموشی می¬رود چرا که ساعت 8 کم¬کم تعطیل می¬کنند و بعد از آن همه جا دل به تاریکی خواهد زد. مغازه¬های ادویه و عطاری¬ها ردیف به ردیف در کنار همند و اصلا هوای اینجا بوی دیگری دارد، سطلهای فلزی و پلاستیکی بزرگ جلوی مغازه¬ها چیده است و نمایشگر چیزهایی است برای فروش، شناخت بدی از گیاهان دارویی ندارم اما اینجا پر است از چیزهایی که نمی-شناسمشان، و رنگهای متفاوتشان که جلوه¬ای دیگر به آن تاریکی می¬دهند. کم¬کم همه دارند وسایل جلوی مغازه¬هایشان را جمع می¬کنند و می¬برند داخل. نوشته¬های چاپ شده¬ی و چسبانده شده به روی شیشه¬ها که یا به رنگ سفید است یا قرمز، کمرنگ و پاره شده است و کسی هم برای خرید به این نوشته¬ها توجه نمی¬کد و مستقیما از خود مغازه¬دار می¬پرسد، لااقل در دنیای تبلیغاتی الان دیگر به این چند برچسب چسبیده به شیشه نمی¬توان گفت تبلیغات. بعضی مغازه¬ها تابلو سردر ندارند و سر در بعضی دیگر تابلوهای کوچکی است. اسم مغازه عموما فامیلی فروشنده است. تابلوهای کوچکی رنگ و رو رفته بدون هیچ جلوه و شوآف زیادی که شاید روزگاری آخرین طرح و مد تبلیغاتی شهر بوده باشند اکنون به سان طرحی قدیمی و سنتی با بافت بازارچه همخوانی دارد. هیچ تابلوی نئون یا حروف برجسته¬ای به چشمم نمی¬خورد. مغازه¬ها دیوار به دیوارند و جای زیادی برای تبلیغات دیواری نیست و اگر هم باشد چیز زیادی نوشته نشده است. کوچه-های باریک که بر ترافیک خیابان آنجا می¬افزاید و عابران که در این سرمای شب تک و توک به چشم می¬خورند.
به درون یک مغازه می¬روم، بوی ادویه¬ها با وجود ماسک نیز دماغم را قلقلک می¬دهد، می¬آیم بیرون، مغازه¬دارها نیز با همان بافت سنتی همخوانند، لباسهای سنتی می¬پوشند و عده¬ی کمی از آنها بلوز و شلوار مردانه آنهم بدون هیچ کت و شلواری به تن دارند. فروشنده¬ها ماسک نمی¬زنند،هیچکدامشان! هیچ ماسکی و بدون هیچ ترسی! فرم صورتهایش حتی سنتی است، و آرایش ریش و سبیلها نیز. هیچ فروشنده¬ی خانمی نمی¬بینم و از گذشته نیز به یاد نمی¬آورم که اینجا فروشنده زن داشته است. اگرچه برخوردشان با خانمها خوب است اما شیوه¬ی برخوردشان اصلا مثل فروشندگان داخل پاسازهای مرکز شهر نیست. سرشان به کار خودشان است یا با مشتریهای دیگر مشغولند و سوالات را که آیا فلان چیز را داری در یک عبارت کوتاه جواب می¬دهند و باز سرشان به کار خودشان است، نه آنکه خجالتی باشند اما چیزی برای عرضه، نمایش و ارائه کردن ندارند مگر همان چیزهایی که بخواهی. جواب سوالای بعدیت را هم تا بدانند می¬دهند، اما بدون سوال پرسیدن توضیح اضافه نمی¬دهند. شاگردهای مغازه پسرهای نوجوانی¬اند که با وجود سن کمشان همان سنت را بازتولید می¬کنند. در این جورجاها مثل پاساژها زن بودن یک امتیاز برای گرفتن خدمات بیشتر محسوب نمی¬شود، و اصلا اینجا نقطه¬ی اشتراکی برای مقایسه با پاساژها ندارد. اینجا گوشه¬ای از شهر است با فروشندگانی که وقتی در شهر پراکنده¬اند اینگونه دیده نمی¬شوند اما اینجا وقتی دور هم جمع می¬شوند جلوه¬ی دیگری به شهر می¬دهند.
تابلوهای شماره¬ی کوچه¬ها کنده شده است و شهرداری بجایش روی دیوار شماره¬ها را اسپری کرده است، از شهر و طراحی و فضایش اصلا خوشم نمی¬آید تنها همین بو و حال و هوای بازارچه است که حالم را خوب می¬کند. کشکهای سفید، تلف، خرما، بی¬آنکه پلاستیکی رویشان کشیده شده باشد بیرون در سطلها چیده شده است و ناخودآگاه، ذهنم به تمیزی و کثیفی فکر می¬کند.
دستگاه¬های آسیاب بزرگ روبروی مغازه¬ها لب پیاده¬رو است و کیلویی برایت آرد می¬کنند. قیافه دستگاه¬ها شکلی از ابتدایی¬ترین دستگاه¬های آسیاب صنعتی را دارد، هیچ شباهتی بین آنها و آسیابهای خانگی نیست. بزرگتر از قد یک آدم قد بلندند، یک ورودی دارند که کیسه را در آن کم¬کم خالی می¬کنند و یک خروجی که آرد می¬دهد، یکی دو توری و الک دارند و با یک لرزش و سر و صدا بکار می¬افتند. یک دودکش رو به هوا دارند که یادآور آغاز عصر صنعتی است.
مغازه¬های پرنده فروشی هم در ادامه¬ی همین مسیر بعد از مغازه¬های ادویه فروشی قرار دارد، تک و توک مغازه¬ی پرنده -فروشی هم لابلای عطاریهاست. قسمت شلوغ و حتی کثیف ماجرا پرنده¬فروشی¬هاست، تمام مغازه پر است از قفسهایی که تقریبا تا سقف چیده شده¬اند، دیگر خبری از مغازه¬های برزگ عطاری با کلی رنگ و بو نیست، تیپ فروشنده¬هایشان فرق می¬کند حتی با وجود لباسهای سنتی، موها و آرایش ریش و سبیلهایشان مدرن و فشن است، چند قفس هم در بیرون مغازه است، کبوتر، فنچ، مرغ عشق؛ خبری از مرغهای زیبا و گران نیست.
روزی که فهمیدم پای همه کبوترها صورتی است، برای من یک کشف بود اما برای همه خیلی عادی بود، حالا به پاهای صورتی کبوترها نگاه می¬کنم و هنوز هم حس یک کشف را دارد و حتی به دنبال یک مثال نقض می¬گردم که فرضیه قرمز بودن پای کبوترها را زیر سوال ببرد. هوای این قسمت خفه است، و شلوغی و صدا زیاد است. برای همین است که من گلدان دارم اما حیون خانگی ندارم، مطمئنم رابطه¬ام با گلها بهتر از حیوانات است.
به آخر خیابان رسیده¬ام، می¬دانم این خیابان هنوز پر از چیزهای کشف نشده است اما تعطیلی مغازه¬ها هم دلیل خوبی برای رفتن از آنجاست. نفسم را پر می¬کنم از گیاهان دارویی و می¬روم.
تمرین نهم،ماه اول:
محبوبه صفوی
بعد از مدتها موفق شدم به یک پیاده روی چند ساعته بروم! همان ثانیه های اول، با همان قدم های اول تراوش احساس از کاسه ی ذهنم را درک میکردم و هر قدر تعداد قدم ها بیشتر میشد، بیشتر بر این موضوع قبطه میخوردم که چرا تا امروز این تمرین شگرف، در تمرکز حواس را پیش پا افتاده دانسته بودم!
به هر حال با دقت به قدم هایم که مکمل همدیگر بودند نگاه میکردم. به عقب رفتن پای راست و جلو آمادن پای چپ! به طی کردن راه توسط آن ها! این قدم ها را قبلن هم روی این سنگفرش ها دیده بودم اما حسی را که امروز داشتم قبلن تجربه نکرده بودم. یک حس رهایی از تمام اندیشه های منفی که در پشت درِ خانه ی افکارم قد کشیده بودند. با ولع بسیار اطرافم را نگاه میکردم. درخت ها. آدم های که از کنارم عبور میکردند.وسایل بازی کودکان که فارغ از هرگونه شیطنت کودکانه بود. دست فروش خانمی که یک گوشه ی پارک نشسته بود .یادم است چروک های زیادی روی صورتش بود که هر کدام حکایت از درد های زیادی میکرد. حتا به دخترنوجوانی که شال سیاه بر سر داشت و نیمی ازصورتش را با ماسک سیاه پوشانده و جلوتر از من راه میرفت ، دختر پانزده شانزده ساله یی که انگار مال این دنیا نبود . انگار غرق در موزیکی شده بود که از هندزفری هایش پخش میشد.فکر میکنم آدم بدسلیقه یی هم نبود این را از ست کردن کتانی های سبز فسفری با کوله ی روی شانه هایش متوجه شدم!
ترجیح دادم به اطرافم عمیق تر نگاه کنم، من این بار به پیاده روی رفته بودم اما از منظر یک نویسنده ی نوپا! میخواستم هر احساسی که در لحظه در دلم بوجود میاید، را به محض ورود به خانه روی کاغذ بیاورم. احساساتی که من را برای همان مدت کوتاه از دنیای پر مشغله به جهان درون خودم برده بود. تمام راه مثل یک پرنده که دائم از شاخه ای به شاخه ی دیگر می پرد، در دوران نوجوانی و جوانی خود چرخ زدم.گذشته های خوش و ناخوش! حوادث خوب و ناخوب! آن خواسته هایی که شاید در آن روزها تمام هدفم بودند ولی امروز اندیشیدن به آنها جز تبسمی بر لب دستاورد دیگری برایم نداشتند. حتا من به مدل موهای تن تنی که در آن روزها، که اوج غرور نوجوانان در ظرافت ژل زدن به آنها ختم میشد، فکر کردم. به غروب های دلتنگی. به ساعتهای هفت صبح و بیرون شدن از خانه به مقصد مدرسه! به خاطرات شیرین دانشجویی به آدم هایی که نقش صورت شان، در حافظه ام زیر انبوهی از خاطرات خاک خورده بود.همه و همه در تمام راه به یادم میامد و مثل یک خواب شیرین مرا غرق لذت میکرد. به روزهای سخت بی کسی! حتا به آینده ی فرزندانم! به همه چیز و همه کس حتا آن هایی که هرگز نخواستندم، اندیشیدم. پارک به پارک قدم زدم و کوچه به کوچه ،خودِ خودم را دنبال میکردم! هر جا درختی میدیدم که زیر پایش انبوهی از برگ ها جمع شده بود به قصد، مسیرم را به طرفش کج میکردم تا خش خش برگ ها را زیر قدم هایم بشنوم چقدر حس خوب و پاکی. من، طبیعت، پاییز، خاطرات و آرامش مطلق!
در پایان مینویسم اتفاق قشنگی بود که دوست دارم از این به بعد بار بار تجربه اش کنم! البته از بهترین و لایق ترین استاد دنیا هم جهانی سپاس که این شیوه را طرح ریزی کردند..
به یادمی آورم ازکودکی عادت به پیاده روی داشتم.درست از همان زمان که کودکستان می رفتم .وبعدها مدرسه که یک خیابان با خانه مان فاصله داشت.
زمان ما سرویس مدرسه رایج نبودواغلب دانش آموزان دوشیفت پیاده به مدرسه می رفتند.به همین دلیل پیاده روی یکی از عادت های خوب من شد، مسیرهایی که از آنها عبور می کردم اغلب بلوار وپراز درخت وچمن وسبز بود .
دراین فضا اغلب ناخودآگاه به تفکر فرو می رفتم، وبه یقین باید بگویم بیشتر تصمیم های بزرگ زندگی ام را حین پیاده روی وبه تنهایی ودر خیابانها گرفته ام .
هرگاه مشکل بزرگ وجدی دارم حین پیاده روی به آن می اندیشم .بارها حتی حین پیاده روی گریسته ام وعابران روبرو را متعجب کرده ام .
بسیاری از الهامات وجرقه های ذهنم حین پیاده روی اتفاق افتاده است .
من عاشق پیاده روی در خیابان با درخت های کهنسال وبلوار سرسبز وعابران محلی با لبخند ملایم برلبانشان هستم .
وبه اندیشیدن با خودم دراین فضا عادت دارم .
خیابان ومعابر شهرم، اتاق فکر من است و از گوشه گوشه ی آن خاطرات به چالش کشیدن ذهنم برای حل مسئله دارم .
به نام خدا
سلام استاد عزیز تمرین 9
درباره پیاد روی من: پیاده روی مخصوصا در پاییز حال هوایی دیگر دارد
من در هنگام پیدا روی برای خودم خوش ساری میکنم
بهترین روش برای پیدا کردن موضوع
بعد از انتخاب موضوع خودم همه ایده هایم رو به صورت هزیان نویسی و ازاد نویسی مینویسم
بعد بر میگردم پشت میزم و همه اون ها رو دوباره می خوانم و کلی ایده!