نوشتن با عکس

نکاتی در درس قبلی دربارۀ رابطۀ نویسندگی و نقاشی گفته شد، دقیقاً دربارۀ ارتباط نویسندگی و عکاسی نیز صادق است.

ما در این درس‌ها عمداً به سراغ مباحث تئوریک نمی‌رویم. به این خاطر که مجبور می‌شویم وارد برخی مباحث تخصصی نقاشی و عکاسی شویم و این از اهداف دوره جداست.

بنابراین ما صرفاً با نگاهی حسی از نقاشی و عکاسی بهره می‌گیریم. در دومین ماه دوره کتاب‌های مناسبی برای شناخت عکاسی و نقاشی معرفی خواهد شد.

حالا با هم بخشی از حرف‌های پل مارتین لستر را بخوانیم:

این توصیه‌ها خطاب به عکاس‌ها نوشته شده، اما برای نویسنده‌ها نیز مفید و الهام‌بخش خواهد بود

هدف این نیست که سوژه‌ها را طور دیگری نشان دهی. بلکه این سوژه‌ها هستند که عکاس را تغییر می‌دهند.

نوع عکس‌هایی که می‌گیری، موضوعاتی که انتخاب می‌کنی، شخصیت درون‌ات را آشکار می‌کند. اینکه چقدر به موضوعات نزدیک می‌شوی، فاش می‌کند که چقدر قصد نزدیک‌شدن به خودت را داری.

فرقی ندارد که از چه دوربینی برای عکاسی سود می‌بری. یک عکس را یک دل روشن می‌سازد، نه یک دوربین.

-از کتاب ذن عکاسی | نشر ماه‌ریز

تمرین اصلی ما در این درس، نه تنها دیدن عکس و نوشتن بر اساس آن، که عکس گرفتن و نوشتن بر اساس عکس‌های خودمان است.

و اما تمرین اول:

لطفاً یکی از سه عکس زیر را انتخاب کنید، حتما  حداقل 15 دقیقه، با تمرکز کامل به عکس منتخب خودتان خیره شوید، سپس حداقل 200 کلمه دربارۀ آن بنویسید.

1: از Michael Kenna

2: از anne geddes

3: از Margaret Bourke-White

تمرین دوم:

حالا باید خودتان دست‌به‌کار شوید.

دوربین موبایل‌تان برای انجام این تمرین کافی است.

به دور‌وبر خودتان نگاه کنید و عکس بگیرید. سوژه می‌تواند هر چیزی باشد؛ از در و دیوار گرفته تا اعضای خانواده.

حالا 3 تا از عکس‌هایی را که گرفته‌اید انتخاب کنید. لزوماً قرار نیست همۀ عکس‌ها از یک سوژۀ واحد باشد.

بعد به هر سه عکسی که گرفته‌اید با دقت نگاه کنید. آیا می‌توانید متنی بنویسید که بین پاراگراف‌های آن بتوان از این سه عکس استفاده کرد؟

شروع کنید به نوشتن. و تلاش کنید در یک روایت منسجم از هر سه عکس‌ استفاده کنید. تلاش کنید عکس‌هایی که گرفته‌اید بخش جدایی‌ناپذیر متن شما باشد.

داستان یا دلنوشته فرقی نمی‌کند. مهم این است که دربارۀ عکس‌ها چیزهایی بگویید که تماشای عکس‌های را برای ما بامعنی‌تر کند.

این تمرین گام کوچکی برای نوشتن عکس-جستار است.

تذکر:

فقط و فقط باید یک متن بنویسید. پس نباید دربارۀ هر عکس چیز جداگانه‌ای بنویسید. تلاش شما این است که در متن خودتان بین این سه عکس یک ارتباطی معنایی ایجاد کنید.

سخت نگیرید. راحت بنویسید.

تمرین خودتان را در وبلاگتان منتشر کنید و لینک آن را در صفحۀ تمرین‌های دوره ارسال کنید. اگر وبلاگ ندارید در ویرگول بنویسید.

[wp-svg-icons icon=”file-3″ wrap=”i”] تمرین:

  1. نوشتن بر اساسی یکی از نقاشی‌های ارائه شده در درس و ارائه آن در این صفحه
  2. نوشتن بر اساس ۳ عکسی که خودتان گرفته‌اید

161 پاسخ

  1. برای عکس anne geddes
    صبح به صبح روبه‌روی حیاط خلوت می‌ایستد و به گلدان‌هایی که روی دیوار قرار گرفته است، نگاه می‌کند. قرار است با آمدن سه قلوها حال و هوای خانه عوض شود. همینطور که به گل‌ها نگاه می‌کند، تصویر خیالی سه قلوهایش را جایشان می‌گذارد. آخ که نیامده، چقدر ناقلا هستند. باید بهشان آب و غذا بدهد، آنها رو زیر نور محبتش بگیرد و قد کشیدنشان را تماشا کند. آب دهانش را بی‌سروصدا قورت می‌دهد. دارد دلش ذره ذره آب می‌شود. برای روزهایی که قرار است از راه برسد. آه خدای من! سکوت این خانه دارد تمام می‌شود. روی شکم‌اش دست می‌کشد و نفس عمیقی را رها می‌کند. هیجان بزرگی دارد که هر روز تکه‌ای از آن را در هوای آزاد رها می‌کند. چیزی نمانده تا فارغ شود.

  2. تمرین نوشتن با عکس

    تمرین هشتم ماه اول مربوط به نوشتن با عکس هست. سه تا عکس تو صفه گذاشته شده که اولی عکسی از مایکل کنا، دومی عکسی از آنه قدس و سومی عکسی از مارگارت بروک وایت است. توی نگاه اول عکس دوم چون رنگی است و سه بقه که توی گلدان آفتاب گردان نشستن توجهم را جلب می کند. ولی به تصویر سوم که عکسی از گاندی است و اولی هم که عکسی از طبیعت است با همه سیاه سفید بودنشان توجهم را جلب می کند. پس تصمیم می گیرم حسی که به علت نگاه کردن به عکس اول بهم دست داد را بنویسم.
    عکس چند تا قایق که در جایگاههایشان بسته شده اند. اما همه رو به سوی ساحل دارند. توی ساحل انگار مسجدی است. حالا مسجد نباشد. کلیسا باشد. فرقی نمی کند. قایقها گویی دایره وار رو به مرکزی ایستاده اند که گنبدی در خود دارد. من یاد آیه ای می افتم که می گوید هر جا رو کنید خدا را در آن می یابید. خلاصه که حالم خوب می شود. این که خدا همه جا هست، حتی اگر روزگارم خوش نباشد و زمین سرد و هوا گرفته باشد. چه غم که خدا هست. قایقهایی با توکل بر او ساخته ایم که اتفاقا شکل گیوه مردان ایران قدیم است می توانیم سوار بر قایقها از سختی ها گذر کنیم و به ساحل آرامش برسیم. چه زیباست این که خدا هست.

  3. عکس ماهاتما گاندی را دیدم.این انسان بزرگ و وارسته،در خانه محقر خود بر روی زیر اندازی ساده نشسته است.برهنگی را به یاد برهنه گان هندوستان پیشه کرده است.در عکس اورا مشغول مطالعه و خواندن می بینم .هیچ کس با دیدن این عکسش نظر به رهبر بودنش نمی دهد.طرفدار حقیقت بود وضد ظلم وخشونت.ماهاتما گاندی گرسنگی می کشید که گرسنه گان را فراموش نکند.کنارش دستگاه ریسندگیش را می بینم که بوسیله آن لباسش را خودش تولید کند،تا به انگلیس استعمارگر نیازی نداشته باشد.این روش را مبارزه با استعمار می دانست.گاندی با عملگرایی اهدافش را دنبال می کرد واز زندگی خودش شروع میکرد.با دشمانش بدون خشونت رفتار میکرد.با اعتصاب آنها را وادار به سازش میکرد.پشت سر گاندی تصویر مات ومه گرفته کشتی های بزرگ وتجاری دیده میشود.این شفاف نبودن وقابل روئیت نبودن آنها نشان از بی ارزش بودنشان از نظر گاندی بنظر می آیند.

  4. تمرین دوم: بر مبنای سه عکس برگ تاک باران خورده، انار باران خورده، برگ تاک خشک قرمز شده: برگ های زرد تاک حسابی باران خورده بود. قطره های باران مثل شبنمی زلال روی دامنش نشسته بود و باعث شده بود تا بین برگ های درخت تاک دیدنی تر باشد. اما تاک فکرش جای دیگری بود. این را میشد در زلالی همان قطره های بارانِ روی دامنش دید. انار سرخی که دقیقا روبه رویش از شاخه درخت انار آویزان شده بود و زیر باران به آرامی شسته میشد. آن طرفتر اما گویا برگی عاشق تر دیده میشد. از روی انار خجل، از حضورش به سرخی نشسته بود. رو کرد به انار و گفت: کاش میتوانستم چتری باشم برایت تا اینگونه سرمازده نشوی. لحظه ای بعد باد به تندی برگ قرمز تاک را جدا کرد و به سمت درخت انار انداخت. برگ تاک حالا سایه بان انار شده بود. انار قرمز شیرین.

  5. تمرین اول بر مبنای عکسی از مارگارت بروک: روی زیراندازی مندرسی نشسته، روزنامه در دست غرق مطالعه شده است. گاندی سربه زیر اما در تفکر است. چرخ نخ ریسی اش از تغییر صحبت می‌کند، از فردایی تازه، از هند آزاد و آکنده از صلح. نور آفتابی که بر او ملایم تابیده است خبر از روشنایی دارد. گاندی بی تاب نیست. اسلحه‌اش همین نخ چرخ ریسی قدیمی است. همین چرخ چوبی ساده که می‌گوید هندی‌ها برای همیشه روی پای خودشان خواهند ایستاد. گاندی یقینا پیروز است.

  6. در هشتمین تمرین از سری تمرین های نویسندگی خلاق به نوشتن از روی عکس میپردازیم. فرض را بر آن می گیریم که مسافرت رفته ودوربین عکاسی خود را جا گذاشته ایم. و یا دوربین نداریم و از طرفی شارژ موبایلمان هم روبه اتمام است. حال به عنوان یک نویسده چه رویهء متغیری از خود نشان میدهیم؟ میتوانیم صبرکنیم تا موبایلمان شارژ شود اما در آن کوه و دشت و صحرا برق کجا بود و پریزی! پاوربانک؟ نه آن یکی را هم یادمان رفته بیاوریم. بگذارید خیالتان را راحت کنم. اصلا در حواسپرتی کامل و شتابزده وسایلتان را برای این سفر آماده کرده اید.
    اما شاهین کلانتری برای شما راه حل جایگزینی پیشنهاد دارد که در ادامه آن را از زبان شاگردش بشنویم. راه حلی عمیق تر. و آن این است:
    منظره مورد نظر را توصیف کنید. هر آن چه که میبینید را بنویسید. این کار به نوعی ورزیدن ذهن برای قلقلک دادن توصیفات است.
    به همین صورت توصیفات را به دامان کلمات دعوت می کنیم.
    این تمرین تنها به اینجا- یعنی منظره و کوه و دریا- ختم نمی شود. حال این کار را به عکسهای دیگرتان ببرید. می توانید از اعضای خانوادهء خود عکس بگیرید. آلبوم منتخب خاطرات کودکیتان هم مورد خوبی برای انجام این تمرین خواهد بود. نکته ای که در عکس های خانوادگی- و یا افراد- می شود به آن اشاره کرد، این است که در نوشتن از عکس هایی که در آن آدم وجود دارد می تواند تمرین شخصیت پردازی را هم انجام داد. بدین صورت که:
    روز اول مدرسه بود. سارا با مقنعهء چانه دار زرد و فرم مدرسه اش- که دوستشان نداشت- روبروی دیواری ایستاده بود. سال آخر را پیش‌دبستانی نرفته بود . نرفتن به مهدکودک و پیش‌دبستانی، او را از سایرین متمایز کرده بود. برای همین هم بود که کمتر حرف می زد و بیشتر مانتوی مادرش را چسبیده بود. یا دائما از مادرش درخواست می کرد که او را شتابزده به خانه برساند. روز اول مدرسه برایش ارمغان تازه ای نداشت. به محض ورود دندانش کف دستش افتاده بود و حتی شستن دهانش مزهء تلخ و غلیظ خون را عوض کرده بود. مامان که دیده بود سارا چندباری خمیازه میکشد و یا چشمهایش رامیخاراند برده بودش دسشویی و آبی به سر وصورتش زده بود. هیچ عادت نداشت صبح زود بیدار شود.
    همچنین این تمرین بهانه‌ای شد برای روایت از یک خاطره از دوران کودکیمان.
    حالا این تمرین را جور دیگری اجرا میکنیم. موبایلمان را دستمان گرفته و از سه سوژه عکس میگیریم. این سوژه‌ها میتوانند بیربط به یکدیگر باشند. حالا مانند تمرین ارائه شده در لایو- که یک کلمه را در ذهنمان درنظرگرفتیم و با آن کلمه:”سیب” و کلمهء پیشنهادی استاد”دیوار” شروع به باهمنویسی کردیم- به چند دلیل این کار را انجام میدهیم.
    هر تصویر یک کلمه است. هرچیزی که به آن نگاه میکنیم به ما احساسی را القا میکند. همچنین برعکسش هم صادق است. هر کلمه یک تصویر است. بدین صورت که هر کلمه در ذهن ما تصویری ایجاد میکند و ما به اشکال قراردادی کلمهای را نسبت میدهیم. برای مثال: باغ- لاک- اسب- ماشین حساب-سیب-دیوار-کتاب-شانه. (اینها شکلهای ثابت و مقرر از پیش تعیین شدهای هستند.) پس ذهن از همین کلمه شروع میکند به خوشهسازی. برای مثال : سیب- درخت- برگ- چوب- ماسه-سیمان- رنگ-محکم-دیوار.( البته این مثال کوتاهی از نمونهء این کار بود)
    *حالا سارا با یک لباس زردآبی و یک مقنعه و کیف دستی، -درحالیکه هردودستش ملتمسانه به دسته ی کیف آویزان بود-، متمایل به رخ چپ ایستاده و به زور لبخند می زد. چشم هایش اما نمیخندید. یادش آمد در همان روز با دوستش- دختری که به محض دیدنش با لباسی شبیه به خود وسوسه شده بود او را دوستش خطاب کند- مسابقه دو گذاشته بود و به دیوار- همان دیواری که در عکس به آن تکیه داده بود- برخورد کرده بود و دندان های لق شده اش افتاده بودند و دهانش مزه ی خون میداد. اما جرات نکرده بود حرفی بزند. خجالتی بود.
    -آماده ای؟ 1-مکث2مکث3. و حرفی نزده بود. آماده بودنش را با حرکت سر به بابا رسانده بود.در پارچهء پشت سرش که از حاشیهء دوطرف عکس بیرون می رفت چیزی نوشته بود:
    درآغاز سال تحصیلی وموسم بازگشایی مراکز علم و معرفت مقدم دبیران محترم ودانش آموزان عزیز را گرامی میداریم.
    گل های آفتابگردان کوچک و بزرگ زیادی داشت و علایم نگارشی در آن رعایت نشده بود. کمی پایین تر روی دیوار آجری چیزهایی نوشته بود:ف‍ ف-ق‍ ق-ک‍ ک- گ‍ گ-و بالاتر ( دنباله حروف)c cکه پیدا نبود.
    به آنها حروف الفبا میگفتند.معلم حروف الفبا را روی یک مقوای 100در70 ،گوشه ای از کلاس به دیوار زده بود و نور پنجره ی کنار آن ، بعضی از حروف را جا می انداخت وانعکاسشان را در ذهن بی اثرمیکرد. یک بند آبی رنگ و دوتاگیرهء بندرخت، یواشکی خودشان را در قسمت فوقانی عکس جا کرده بوند.
    پارچه کمی شکم داده بود وحاشیهء عکس از یک طرف با طرح اسلیمی سرخابی کمرنگی تعریف شده بود و حاشیهء ناتمام پارچه بیرون زده را کامل کرده بود.
    یادش آمد مدت یک هفته کلاسشان بوی پیاز میداد.معلم گفته بود پیاز را داخل یک لیوان کمرباریک نصفه پر شده از آب بگذارند. بعد از چندروز گیاه سبزرنگ و ضخیمی آرام آرام جوانه زده و بعد هم قدکشیده بود.
    نمیدانست باید مربوط به کدامین مبحث درس علومش باشد اما یادش آمد بعد از دیدن این اتفاق به مادرش گفته بود( پیاز هم گل میدهد).
    گل پیاز بچه ها اما دیرتر درآمده بود. برای همین هم بود که طاقچهء زیر پنجره تا یک ماه بعدش – یعنی تا زمانی که معلم نگفت- پر بود از14 – 15 تایی از لیوان های سرپیازی با آب زرد کمرنگ. و به این ترتیب کلاس تا یک ماه بوی پیاز میداد. آخر سرهم از همان پنجره بدون حفاظ که به دیوار آجری خاکی باز میشد ، گربه ی خپلویی وارد شده بود و تمام آب و پیازها را یکجا ریخته بود. از روی دفتر و قلم ومیز چند نفری ردشده بودو بچه ها جیغ زده بودند. معلم میگفت ازبس کارشان را دیر آورده بودند بوی پیاز، اقا گربه را ناراحت کرده وبدش آمده بود .
    و اما ارائهء تمرین دوم با عکس Margaret Bourke-White
    کلیهء حقوق مادی ومعنوی برای سارا اعتمادزاده محفوظ است!
    دوکلام از نویسنده:
    اینجانب ابدا از زندگی ماهاتما گاندی تا به حال چیزی نخوانده و هرچه از این قلم دوانده شده همگی بافتهء خیالات بنده میباشد. لذا از روح و شخصیت بزرگوار گاندی که الحق در شبکه های اجتماعی فعالیت بسیاری را در جهت نقل قول شروع نموده اظهار عفو و بخشش می‌نمایم. ارادتمند شما سین.الف
    دفترشماره1-از سری خاطرات گاندی
    سال‌های اولیهء تا انتهای زندگی گاندی به کاموابافی سپری شد. و لخت می‌چرخید . جامه که بر تن می‌کرد جوهرهء نوشتنش خشک می‌شد. ذهنش مقوایی می‌شد ودست وبالش بسته. کمکم لختی به سرش هم رخنه کرد. و فقط یک پارچه دور خودش ورمی‌تابید.که آن هم برای اجابت مزاج همان‌جا می‌گذاشت بماند و تکانش نمی‌داد. او خواهان آزادی بود. برای همین هم رهبر آزادی‌خواه سیاهان نام گرفت.
    سپران زندگی‌اش به همین ترتیب گذشت. تا 80 و 90 ساله شد.
    لخت غذا می‌خورد. لخت می‌دوید. لخت حمام می‌کرد! آزادی به جسمش جوانه زده بود. استخوان جناغی سینه‌اش دراین میان میل به خودنمایی تئاترگونه‌ای داشت و گه گاهی همان پارچهء دورکمرش را محکم تر می‌بست. مبادا بیافتد و همان آبرو وحیثیت نصفه نیمه- که یک دوم دیگرش زیر موهای کرکی درهم تنیدهء سینه‌اش پنهان شده بود-فدای جسم نحیف بدقواره‌اش گردد! اما هیچ وقت نشد. و خدا، ختم به خیرکرد. همواره خودش بود. ازاین رو لخت و پتی می‌گشت. کوچه وخیابان برایش با زیردوش حمام توفیری نداشت. و به رغم فعالیت‌های گسترده، هیچ وقت پیشهء کاموابافی را یادنگرفت. و همواره از مرحلهء تمرین پا فراتر نگذاشت و هیچ کاموایی در قلابش گیرنیافتاد که نیافتاد. پیشنهاد لباس کاموایی کسی را قبول نکرد. آن وقت ها تنها هنر زنان کاموابافی بود. همین هم شد که نه لباسی برای خودش اختیار کردو نه همسری. و به طبع نه غذایی. طفلکی همین بود. یک پارچه و یک استخوان با روپوست انسان‌نما و یک چرخ کاموابافی و یک چهاردیواری.
    چهاردیواری‌اش هم لخت بود. واز خودش پتی‌تر. وقتی که سوخت ایده‌ام برای نوشتن این متن ته کشید دست به دامان سوالات ذهنی‌ام شدم. محتملا گرمش نبود؟ واما زمستان و پاییز وبهارهم؟ همهء فصول یکرنگ بود؟ از آن چرخ کاموایی که از مادرش به جا مانده بود به جهت پنکهء دستی استفاده میکرد ونخی را مابین میله‌هایش چسبانده بود که در مواقع خواب و هرجای خانه که اراده کرد، بچرخاند وبادی خنک در فضای خانه وزیدن گیرد! و آن وقت شعر «خیزید وخز آرید» سردهد. پس اسباب سرمایش او هم فراهم بود.
    نکند سعی داشت خودش را بلندمرتبه جلوه دهد؟ شاید برای همین هم بود که هیچ وقت هیچ لباسی نپوشید و دهانش به هیچ غذا و جنبندهای نچرخید. نه؛ امکان نداشت. کسی که خواهان آزادی باشد، خوش را در گیرو‌گدار تظاهر زندانی نمی‌کند.
    این بود که مردم او را در کوچه وبازار به سخره می‌گرفتند و چه خنده‌ها که سرنمی‌دادند و ارزش های انسانی که پشت این‌ کارها قایم شده بود را نادیده گرفته و روی آنها درپوش می‌گذاشتند.
    یکبار اما خدا به خیر نکرد. یکروز از همین روزها بود که به سمت چاه راه افتاده بود تا آب بیاورد. ازقضا سطل را بالا می‌کشید که اتفاقی افتاد.دراثر نمناکی دستش لغزید. و لباسش- یعنی همان یک ریز حوله؛ آن رفیق شفیق- وسطل، افتاد توی چاه. دستپاچه وپریشان مدتی را به گرفتن دستش در جلوی عورتین خود گذرانده بود. زنان ترسیده بودند وهیچ یک حاضرنشده بود روسری یا پارچهای چیزی را خریدار آبروی او کند. بعد که ملتفت شده بود اوضاع با خیطی وحشتناکی روبرواست شتابان خودش را قایم کرده بود پشت یک مشت علف و خارو خاشاک. اما علف که کار یک پارچهء مرغوب آن هم از جنس پارچهء زرطلای! همیشه ورچروکیدهء گاندی را نمی‌کرد. گاندی، رهبر آزادی خواه حالا مشغول به فریاد زدن آزادی بی حد ومرز بود. این شد که فرصت را غنیمت شمرد. خجالت را کنار گذاشت و عریان بودن را فرصتی برای بیان آزادی پنداشت. ازپشت علف‌ها بیرن آمد. ایستاد. دستی به کمرش گرفت و نطقی بیان کرد: پیروزی آن نیست که هرگز زمین نخوری، آنست که بعد از هر زمین خوردنی برخیزی..!

  7. ماهتاما گاندی رهبری مردم دوست.،نگاهش کن ساده زیستی اش را میبینی؟هیچ نشانی از ریا کاری در او نیست دیدن فردی رو گلیم نامرغوب که درحال مطالعه است فردی که ملتش را آزاد کرد ،تماشای این عکس به شدت لذت بخش است چرا این عکس برای شهرت گرفته نشده این عکس درحالی گرفته شده که او بی خبر از عکاس درحال مطالعه است .خوب نگاه کن به راحتب میتوانی حس کنی که اوبرای آزادی ملت خود آمده بود نه برای قدرت طلبی

  8. تمرین هشتم: عکس از Michael Kenna
    شهری که آنسوی آب ها واقع شده است. باید سوار این قایق های کوچک شد تا بتوان به آن شهر رسید. قایق هایی کوچک و ناامن.
    این عکس من را می ترساند. نمی دانم چرا.
    در حد فاصل این قایق های کوچک و آن شهر مقصد ، کلی راه است.
    من را یاد مسیر و جاده ی رسیدن به آرزو هایمان می اندازد.
    چرا به جای جاده نگوییم دریا؟ درست است ، دریا بهتر است. زندگی ما هم همین طور است. سوار یک قایق میشویم و توی این دریا به راه می افتیم برای رسیدن به آن شهر موعود آرزوهایمان.
    خیلی هایمان در این دریا گم میشویم و سرگردان می مانیم.
    برخی به آن شهر میرسیم . برخی دیگر قایقمان واژگون میشود و در این دریا غرق می شویم. خیلی هایمان وقتی به دریای پیش رویمان خیره میشویم، وحشت می کنیم. عطایش را به لقایش می بخشیم و ترجیح میدهیم در همان جزیره کوچک و متروک خودمان باقی بمانیم . و من از این که جزو دسته ی آخر باشم وحشت می کنم . از این که روزی برسد که به زندگی ام نگاه کنم و حسرت این را داشته باشم که چه کارهایی میتوانستم انجام بدهم و ندادم و چه راه هایی را میتوانستم بروم ولی هیچ وقت جرئت پا گذاشتن در این راه ها را نداشتم . از این ها واهمه دارم.

    هر کداممان سوار قایق خودمان هستیم .
    شاید وقتی به آنجا رسیدیم ببینیم که واقعا هیچ چیز خاصی در آنجا منتظر ما نبوده است و بیخود و بی جهت دل به دریا زده ایم. ولی چه اهمیتی دارد که آن جا چه خبر باشد.
    دریانوردی است که مهم است. من ترجیح می دهم در مسیر رسیدن به یک خواسته بزرگ بمیرم تا این که تمام عمرم در یک کار کوچک و بی ارزش تباه شود. ترجیح میدهم در این دریا غرق شوم تا این که در جزیره کوچک و تکراری خودم باقی بمانم.
    من میخواهم سوار قایقم شوم و به سمت آن جزیره ناشناخته ام حرکت کنم.

  9. پیرمردی تنها و چرخ زندگی و استعمار هند و..
    اما من به یاد
    قصه های مادربزرگ و دوران کودکی ام؛

    یکی بود یکی نبود
    یه روزی در روزگاران قدیم ملکهءمادر بهمراه سیصد کنیز و خدم و حشم داشت از کنار رود دجله عبور می کرد
    چشمش به پیرزن رختشویی افتاد که داشت لباسهای مردم را می شست و حتی نیم نگاهی هم به شکوه و شوکت و جلال ملکهءمادر نینداخت
    ملکهءمادر از این بی تفاوتی پیرزن در دلش خشمگین شد اما لبخندی زد و پیرزن رختشوی را به نزد خود فراخواند و برای اینکه مقام و موقعیت خود را به رخ او و دیگران بکشد از او خواست تا هر چه دلش میخواهد، درخواست کند.

    پیرزن سرش را بالا گرفت و گفت من چیزی لازم ندارم ولی اگر میتوانی طنابی بلند و میخی بزرگ تهیه کن
    ملکهءمادر با تعجب گفت میخواهی چه کنی؟
    پیرزن گفت طناب را به دور چرخ گردون بیندازم و آنرا با میخ بر زمین بکوبم که روزگار برای تو ثابت بماند و از چرخش روزگار در امان بمانی،
    زیرا من نیز بخاطر چرخش روزگار به رختشویی کنار دجله رسیدم،
    پس بر من فخر نفروش.

    آری پیرزن کلام حکیمانه ای گفت اما ملکهء مادر به گوش جان نشنید
    پس چرخ روزگار گشت و گشت
    و روزگاری رسید که ملکهءمادر همچون پیرزن رختشوی کنار دجله به کار مشغول‌ شد!!!
    و این یک داستان واقعی در تاریخ پر قصهء ماست
    که چه خوب خواهد بود اگر به گوش جان بشنوی و عبرت بگیری
    تا هیچگاه کبر و غرور تو را نگیرد.

    یا ایها الانسان ما غرک بربک الکریم

  10. تمرین دوم:
    عکس: اتاق خالی پدربزرگ
    این قاب خاطره است و بغض…
    بعد از رفتنش لابه لایه تمام آجرها اشک پنهان شده است گویی.
    از تصریح و جانمازش که شبیه ضبط صوت صدای نماز و قرآن خواندش را منعکس می کند بگویم یا از آن کرسی که بعد از رفتنش به هیچکس گرما نبخشید…
    آن قفل محکم خانواده بود که بعد از رفتنش یک به یک زنجیرها از هم گسسته شد. درباره عصایش بگویم که بیش از آنکه تکیه گاهش باشد؛ خودش به پدربزرگم تکیه کرده بود و درکنار شکوه و عظمتش عصا نیز جلوه ای بی نظیر می نمود.
    از عینک ته استکانی روی طاقچه اتاقش بگویم که با چشمان شفافش به آن نما می بخشید…
    اتاق مختصری که سادگی اش را به رخ آدم می کشد و عشقی را به آدم القا می کند که در هیچ کجای این جهان وسیع یافتنی نیست.

  11. تمرین نوشتن با عکس: عکس اول
    به نام خدای مهربانی ها
    به من لبخند میزدی و من تمام غنچه های روحم با لبخندت شکفته میشد. از ناشناخته ها میترسیدم آخر من تمام وجودم با تو آشنا بود از این دنیای خاکی چیزی نمی دانستم ؛ تو به من دریا را نشان دادی گفتی باید غرق شوم گفتی هر وقت از قایق ام دل کندک و خودم را به دریایت سپردم دوباره میتوانم در آغوش تو حل شوم و تمام دلتنگی هایم را به آغوش تو بسپارم دلم میخواست فریاد بزنم.
    اه که چه قدر آن روز ها به تو وابسته تر بودم و این وابستگی شیرین ترین احساسم بود.
    پرسیدم این دل کندن از تو چه سود ی دارد؟
    گفتی: بزرگ خواهم شد.آن قدر که ترس اکنونم در دریای عشق تو حل خواهد شد.
    من به شوق دیدارت ؛ به امید بزرگ شدن روح پاک و کوچکم پا به زمین خاکی ات گذاشتم؛ هنوز به قایق کوچکم چسبیده بودم و حتی میترسیدم دریای عمیق ات را لمس کنم و در عشق تو غوطه ور شوم.
    هرزگاهی موجی از دریای ات را میدیدم که لبخند داشت و چهره به صورت داشت ؛آن ها چون منی بودند که تصمیم گرفتند قایق هایشان را بشکنند و به تو با تمام وجود و در نهایت اخلاص ایمان آوردند و ترس هایشان را رها کردند و خودشان را به آغوش تو سپرده اند از بند های خود آزاد شدند و حالا آزاد تر ان آزاد تر از همیشه.
    همان آدم هایی که در تکاپوی دنیا آرامش از چشم هایشان به سراسر جهان ساطع میشود.
    همان هایی که در شلوغی بازار ها ؛ لابه لای بوق ماشین ها در صدای هرج و مرج و تکاپوی شهر؛ در صف نانوایی؛ پای سفره نهار ؛ در رکوع و در سجود توی حجره ها و مغازه هایشان و اصلا هرجا که باشند و در هر زمان تورا د پیدا میکنند و در دریای عشقت شناور میشوند ؛ چوپ های شکسته قایق های ترس شان روی آب شناور است و آن ها خیلی وقت است که خود را به آغوش تو سپرده اند

  12. همیشه اتفاقات اطراف و سیاست های کشورم را که میدیدم و تحلیل های اطرافیان بدون دانشم را میشنیدم یک نتیجه گیری بود آخرش : سیاست یعنی دروغگویی! من هم بدون فکر قبول کرده بودم! تا اینکه در این شبکه های اجتماعی ملعون کسی که از نظر عقیدتی سیاسی با من اصلا یکی نبود در سلسله داستانهایی در باره گاندی و آدمهای شبیه او که صلح دوست بودند خواندم یکباره تغییر عظیمی در من رخ داد! این عکس نمونه کامل زندگی گاندی در آن داستانهاست!! نخ ریسی! نشان دهنده از کار انداختن یک کارخانه و کار با سیاست گاندی و حرف شنوی مردم است! گاندی طرفدار صلح و دوستی بوده بخصوص با دشمن! و نه فقط در شعار بلکه در عمل! به مردم گفته فقط پوشاک داخلی بخرید تا اجنبی از کشور برود! کارخانه خارجی را سرنگون کردن و فقط از کارخانه هندی پارچه و لباس گرفتند! وقتی استقلال کامل به دست آوردند گاندی به آن کشور سفر کرد و از کارگران آن کارخانه عذر خواهی کرد! باورتان میشود؟ عذرخواهی کرد! گفت من شما را از کار بیرون کرده ام! و ازتان معذرت میخواهم! ولی باید به مردم استقلال را برمیگرداندم! این عکس نمونه کاملی از زندگی گاندیستدر نظر من ! کتاب در دست نشان از دانش و سیاست او، لباس تنش سادگی ، یکی بودن حرفها و عملش و دستگاه جلویش نمونه ای از استقلال و خود باوری را به من نشان میدهد. عکاس باهوش آفرین!

  13. با عکس( از گوشی موبایل تصویر پیرزن،عروسی،مادر)
    الان یک پیرزن هفتاد و چهار ساله ست که تمام هیکلش شکل غم است . شش فرزند بزرگ کرده است ، یک پسر و پنج دختر ، همه شان ازدواج کرده ند و متاهلند جز آخرین فرزند و اخرین دختر که از همسرش جدا شده و به خانه مادری برگشته است. رنگ پوستش سفید موهایش رنگ حنا قامتش خمیده همیشه پیراهن گل گلی بر تن دارد . چین و چروک صورتش از پیشانی شروع و تا چانه ادامه دارد . در زندگی چیزی که لذت بخش باشد پیدا نمی کند . دائما با حسرت آرزوهایی که مردند زندگی را می گذراند . در حسرت عروسی یی که هیچ وقت سر نگرفت در حسرت دامادی که می خواست عروس خانه ش باشد . این داستان را کسی باقی نماند که نداند و همه جا نقل کرد . هفتاد و چهار سال درد زخم های عمیقی بر دلش نشانده بود که تلاش های دسته جمعی فرزندان و نوه ها نمی توانست کاری از پیش ببرد . زندگی یی که نصفش در انتظار مرگ گذشت . او به معنای واقعی در درونش و با خودش جهنم به همراه دارد . سالهاست که زبانش تیز و برنده و گوشت تلخ شده است ، انقدر که هیچ کس حتی فرزندانش رغبت هم نشینی و هم صحبتی باهاش را نداشتند . سفیدی لباس عروسی که برای دامادی که شدیدا دوستش داشت بر تن کرد سیاهی ذغالی بر دلش نشاند . انگار همه وجودش پر از خشم است انتقام عروسی که نشد را از فرزندان داماد ناخواسته می گیرد . همه بچه ها و نوه ها و خاندان و نسلش را شوم می داند . همه فرزندان داماد ناخواسته هستند . دامادی که هفده سال از او بزرگتر بود . دو سالش بود که پدرش از دنیا رفت این را حدودا پنج سال پیش برایم تعریف کرده است . فرزند ‌اخر خانواده از یک پسر و چهار دختر بود . برادر بزرگ تر تشخیص داد باید با این مرد که هفده سال ازش بزرگ تر است ازدواج کند چون داراتر است. یواشکی زیر تور سفید عروسی ش اشک می ریخت و همان شب تمام شد و مابقی شب های زندگی جز این نبود .هفده سال حسرت عاشقی کردن ، حسرت گشت و گزار ،حسرت جوانی کردن و حسرتهایی که حالا هر کدام یک چین بر صورتش نقاشی کرده بود

  14. قایق هایی در انتظار و مسافرانی که شاید هیچ گاه از راه نرسند .
    با دیدن این عکس چیزی در ذهنم تداعی می شود که انگار قصه ی هر روزه ی زندگی خیلی از ما آدم هاست . قایق هایی منتظر و مقصدی که به راحتی از آن سوی آب ها به چشم می خورد . مقصد را می بینی ، مسیر را می دانی ولی هیچ گاه دل به دریا نمی زنی . شاید هر روز بهانه ای از نو می تراشی و از سوار شدن بر قایق امتناع می کنی . یک روز دریای طوفانی را بهانه می کنی و یک روز نداشتن توشه ی راه . یک روز هم که دریا آرام است و توشه ی سفر فراهم ، به مقصدت شک می کنی . از این می ترسی که مبادا سوار بر قایق شوی و به سمت مقصود برانی و پس از رسیدن ، متوجه شوی مقصدی که انتخاب کرده ای به زیبایی و شکوه و عظمتی که از دور دیده ای نیست و یک باره تمام رویاهایت فرو ریزند . به راستی کدام راه صواب است ؟ تا به کی منتظر روز موعود خواهی نشست ؟ شما چند قایق آماده در ساحل آرزوها دارید که به گل نشسته اند و مسافری به خود نخواهند دید ؟

  15. فانوس دریایی را دیدم. نورش را نه. گویی او هم از این تکرار خسته شده. قایقم را کنار قایق های کهنه به تیرکی می بندم. صدایی از دور می شنوم.مردی آن سوی رودخانه دستش را بالا گرفته و تکان می دهد. صدیش مثل فریاد است اما معلوم نیست چه می گوید. شاید منتظر من بوده است؟ شاید هم چیزی برایم آورده.
    پایم را روی گره ی طناب میگذارم و گره ی دوم را محکم تر میبندم. دست کش هایم سوراخ شده. آن را در آب می اندازم. زخم دستم را هم با همان آب رود می شویم. آن طرف مونا منتظرم است. باید زودتر از اینجا بروم. اما قایقش نزدیکم شد. گفت:” خوب شد که نرفتی! حتما فریادم را شنیدی.” نفسش بند آمده بود. کلماتش با بخار بیرون می آمد. کلاهم را پایین تر کشیدم و گفتم:” صدایت را شنیدم اما هیچی نفهمیدم. تا قایقم را بستم تو هم آمدی. چیزی شده؟ تو خوبی؟” به قایقش نگاهی کرد و گفت:” امروز ماهی بزرگی گرفتم. نمی خواهی به خانه ببری؟” مشمای سیاهی رویش انداخته بود. رویش را هم با گونی پوشانده بود. قد و قواره اش خیلی بزرگتر از یک ماهی به نظر می رسید. شنیده بودم در این رودخانه، ماهی های قزل الای خیلی درشتی هم هست، اما تا حالا قسمتم نشده بود. پرسیدم:” حالا چرا می خواهی این ماهی را به من بدهی؟” دستی به ریش های تازه در آمده اش کشید و گفت:” خب. شنیدم پسرت به دنیا آمده. خواستم هدیه ای داده باشم.”

  16. صبح زود هوا مه گرفته است با اینکه مه رقیق اما هنوزجلوی نور آفتاب را گرفته و باعث شده که روشنایی روز کاملا مشخص نباشد.انگارروز هنوز کامل بیدار نشده مثل یک آدم خواب آلود که بین خواب وبیداری،بیدار ولی جلو چشم هاش هنوز غباری از خواب گرفته است.شعاع های نور کم کم دارند خودنمایی می کنند،تلاش می کنندعرض اندامی کنند و بر مه صبحگاهی غلبه کنند،پرتوهای آفتاب و ذرات مه هنوز در حال مچ انداختن هستند که من به اسکله رسیدم،روبه رو خوابگاه قایق ها ایستادم و غرق در تصویر زیبایی شدم که روبه رویم شکل گرفته است.هوا هنوز تاریک بود که از خانه بیرون زدم وبه طرف لنگرگاه آمدم.باید هرطور که شده به آن طرف دریا یعنی شهر روبه رو بروم، چون نازگل در بیمارستان بستری است و ساعت ۸باید به اتاق عمل بره،بهش قول دادم که حتما قبل از عمل ببینمش و آخرین لحظات قبل از عمل کنارش باشم.اما با وضعیت کرونا و تعطیلی های اخیر،نه هواپیما نه ماشین نه کشتی اجازه حرکت ندارند،به همین دلیل صبح به این زودی به این جا آمدم.ناخداعلی،از ناخداهای قدیمی شهر واز دوستان قدیمی خانوادگی ماست،قول داده که من را به آن طرف دریا ببرد.چشم انتظارم که هرلحظه سر برسه،خدا کنه سر وقت بیاد،قبل از روشن شدن کامل هواوشلوغ شدن دور و اطرافم.
    با این که هوا خیلی سرد نیست اما به هرحال صبحگاهان زمستان حکایت خودش رادارد.با این جایی که من ایستاده ام،تصویر قایق های ایستاده در لنگرگاه و بامدادان زمستان با هوای مه آلودکنار دریا،حتی شنیدن و تصور کردن این منظره هم نا خودآگاه سرما را به تن آدم می ریزد،چه برسد به حاضر بودن در این صحنه وحس کردن آن از نزدیک‌. چاره ای نیست باید منتظر بمانم‌.
    کلاهم را روی سرم فشار می دهم و دکمه های پالتویم را می بندم،گردنم را کمی به پایین فشار می دهم و شانه هایم را کمی بالاتر می آورم دوست هایم را در ته جیب های پالتویم فشار می دهم،سعی می کنم پالتویم را به بدنم نزدیکتر کنم تا شاید این طوری کمی بیشتر خودم را گرم کنم یا حداقل این طوری به خودم تلقین می کنم،انتظار چه سخت است،ذره ذره استرس را به جان آدم می ریزد وبعد از ساعتی تمام وجودت پر نه بلکه سرریز از نگرانی و استرس می شود،حتی در روزهای شادی هم انتظار دردناک و اعصاب خردکن چه برسد به چنین حالی که من هستم‌،ترجیح می دهم خودم را سرگرم کنم تا گذر زمان را متوجه نشوم.دوباره به منظره روبه رو نگاه می کنم.اولین باریکه های نور از سمت چپ شهر روبه رو شروع به خودنمایی می کنند، به محض رسیدن اولین لبخندهای نورانی خورشید به زمین وافتادن بر تن قایق ها،همزادی برای آنها می سازند از جنس سایه که مشابه و همانند خودشان برای همپایی و همراهی آن ها.
    هرچند که نور آفتاب صبح زمستانی گرمای چندانی ندارد اما بازهم امیدبخش است وبا دیدن آن،آدم به خودش امید می دهد که این چند دقیقه را که تحمل کنی،سرما می گذردویک روز آفتابی و حسابی گرم را پیشرو داری،تحمل کن،طاقت بیار به زودی تمام می شود.در احوالات خودم غرق بودم که ناگهان صدایی آشنا شنیدم.گفت: سحر خیز شده ای. برگشتم ناخداعلی است‌.سلام،صبح بخیر،صبح که نه سحر شما بخیر. ناخداعلی بالبخند جواب سلامم راداد ودوباره پرسید: سحر خیز شده ای؟ گفتم:بله،واقعا سحر خیز شده ام،البته سحر که چه عرض کنم نصف شب بود که از خانه بیرون زدم.ناخدا گفت:خوبه،شاعر گفته سحرخیز باش تا کامروا گردی‌گفتم: بله درسته، لبخندی زدم،البته اگر بین این همه کلاه و دستکش و لباس چیزی دیده بشه.بالاخره سوار بر قایق شدیم وبه طرف شهر روبه رو حرکت کردیم، امیدوارم بتونم نازگل را قبل از عمل ببینم.

  17. چون از برنامه ام عقب بودم و می خواستم حتما پروژه پایان ماه را انجام بدم دیگه از این تمرین چون شبیه به تمرین نقاشی بود صرفنظر کردم.

  18. نوشتن با موسیقی bach :
    کوزت به همراه پدرش وارد سالنی بزرگ شدند،سالن نمایی تاریک داشت اما سراسر دیوار ها پر بودتد از مشعل هایی با آتش های پرنور در آنها. کوزت عروسکش را زیر بغلش گرفته بود و درحالی که دستان پدرش را محکم فشرده بود به اطرافش نگاه می کرد و متعجب بود. صدای موسیقی گوش نوازی می آمد و کوزت کمی مجذوب آن شده بود ؛آب دهانش را قورت داد و پرسید:پدر اینجا کجاست؟ و ما اینجا چه میکنیم؟ پدرش گفت:خانه یک دوست ؛مابرای دیدنش آمده ایم.
    جلوتر که رفتند به دری بزرگ رسیدند؛درکه باز شد مردی باسبیل های نازک و صدایی نه چندان بلند و به زبان فرانسوی گفت: ژوماپو!(به معنی خوش آمدید_یا_خوشوقتم).
    پدر کوزت تشکر کرد؛ آن مرد آنها را راهنمایی کرد و گفت:موسیو خیلی وقته منتظرتون هستند.بفرمایید.پدر و کوزت چند قدمی که بهمراه مرد فرانسوی جلوتر رفتند افراد زیادی را در سالن دیدند!سالن پر بود از افراد ثروتمند و باکلاس.میزی بزرگ طراحی شده بود و پر بود از غذاها و خوراکی های خوشمزه .
    کمی بعد مردی خوش رو آمد و سلام کرد!
    و از پدر خواست که دخترش را کمی در سالن منتظر بگذارد و با او به اتاقش برود.
    مرد گفت :دخترم،می توانی از این غذا ها بخوری تا من و پدرت برگردیم… و بعد به پدر گفت :بیا مررد چیزهای زیادی هست که باید به تو نشان دهم. هردو لبخندی زدندو رفتند.
    کوزت دوباره آب دهانش را قورت داد ؛آخر هیچوقت آنهمه غذا یکجا ندیده بود.متحیر شد و چند تکه گوشت ران مرغ برداشت و با لذت خورد و پیش خود می گفت :ای کاش گابروش هم اینجا بود ،تا ازاین غذاها بخورد!
    به خوردنش ادامه داد ؛ ناگهان پروانه ای آمد و نظرش را جلب کرد… به سمت پروانه رفت و دوید. پروانه می رفت و می رفت ؛اوهم که غافل شده بود عروسک خود را رها کرد و به دنبال پروانه می دوید!
    پروانه از سالن خارج شد و از دری رد شد که به یک باغ زیبا منتهی می شد. پروانه رفت و کوزت هم به دنبالش. سرانجام خسته شد و روی چمن ها نشست. ناگهان بیاد آورد ماری (عروسکش) نیست!
    دوان دوان به سالن برگشت و دید ماری در دستان پسری است. با ناراحتی عروسک را از دست پسرک کشید و گفت:بدش ببینم! این دست تو چیکار میکنه؟
    پسرهم گفت:روی زمین افتاده بود و داشت له می شد،من فقط برش داشتم تا خراب تر نشه!
    کوزت نگاهی به عروسک کرد !کمی گلی شده بود و یکی از چشمانش کنده شده بود! از ناراحتی روی زمین نشست و اشک در چشمانش حلقه زد !
    پسرک خندید و گفت :نترس من بلدم درستش کنم.
    دستش را گرفت و اورا با خود به اتاقی برد.کوزت پرسید تو کی هستی؟ پسر گفت:اسمم ماریوسه !و پسر آقای فارست هستم!توهم باید دختر آقای ژان باشی؟
    کوزت لبخندی زد و گفت بله! ماریوس در اتاق را بست و دست به کار شد. چشمان عروسک را دوخت و بای ک پارچه خیس گل های روی عروسک را تمیز کرد و گفت :بگیر.مثل روز اول شده.راستی!یادم رفت ؛اسمت چی بود؟کوزت گفت:من کوزتم و عروسکش را نشان داد و گفت: این هم ماریه.
    ماریوس لبخندی زد و گفت:سلام کوزت ،سلام ماری.
    خوشحالم باهاتون آشنا شدم… کوزت هم گفت:ممنونم بابت کمکت!
    و آنجا آغاز دوستی پر فراز و نشیب کوزت و ماریوس بود.

  19. تمرین هشتم
    سوال دوم: متنی درباره عکس از گل‌های نرگس – سلفی از خودم – طبیعت
    آن افسانه یونانی به‌خاطر دارم که حکایت شاهزاده زیبارویی به نام نارسیس بود. به‌قدری این شاهزاده صاحب کمالات بود که هرکس او را می‌دید، درجا شیفته‌ و عاشقش می‌شد. این اتفاق به‌قدری تکرار شد که نارسیس دیگر کلافه شده بود. شاهزاده از این همه دلدادگی و محبت خسته شده بود و از آنجایی که هیچکس را نیز همسطح خودش نمی‌دید، به جنگل پناه برد تا تنهایی زندگانی‌اش را سپری کند.
    یک روز نارسیس به قصد نوشیدن آب به کنار برکه جنگل می‌رود و انعکاس چهره خود را در آب می‌بیند. او عاشق و مجنون تصویری که دیده است می‌شود. شاهزاده یونانی به قدری شیفته خودش می‌شود که کنار همان بیشه از عشق به خودش جان می‌دهد و می‌میرد. وقتی عشاق نارسیس در پی جست و جوی‌اش به جنگل می‌آیند، او را جان داده در کنار بیشه می‌بینند. درحالی که از قطرات خون نارسیس گلی بهشتی رشد کرده بود، روح او بعد از ترک بدنش در آن گل دمیده شده بود. از آن روز به بعد اسم این گل زیبا می‌شود نارسیس (نرگس). از آن روز به بعد گل نارسیس نماد کمالات و شیفتگی و آرامش می‌شود. از آن روز به بعد چشم هر معشوق افسونگری شبیه گل‌برگ‌های نرگس می‌شود. از آن روز به بعد هر شاعری که زبان به اعتراف زیبایی‌های معشوق باز می‌کند، نرگس زیباترین چیزی می‌شود که می‌تواند از آن بیت‌ها شعر بگوید. از آن روز به بعد در سرمای زمستان که گل‌ها خفته در خاک آرمیده‌اند، نرگس سفید و زرد و زیبا سر از خاک بیرون می آورد و نرگس نماد خوش‌شانسی و امید می‌شود. از آن روز به بعد هر پدر مادر هوشیاری اسم گل دختری که پروردگار به آن‌ها هدیه داده است را نارسیس (نرگس) می‌گذارد!

  20. تمرین هشتم
    سوال اول
    وقتی در حال تامل بر عکس اول بودم، ناگهان متوجه شدم در درون من، یک ترانه در حال پخش است. همه ذرات وجودم شروع به آواز خواندن کرده بودند و من نیز همراه با آن‌ها شروع کردم به زمزمه ترانه‌ای که سال‌ها پیش بر گوش جانم نشسته بود و حالا این تصویر آن ترانه خفته در درونم را بیدار و کوک کرده بود و او برایم به همان زیبایی گذشته می‌خواند:
    شهر ما سرش شلوغه
    وعده‌هاش همه دروغه
    آسموناش پر دوده
    قلب عاشقاش کبوده
    کاش تو قحطی شقایق
    بشینیم توی یه قایق
    بزنیم دل و به دریا
    من و تو تنهای تنها
    اون قده میریم که ساحل
    از من و تو بشه غافل
    قایق و باهم می‌رونیم
    اونجا تا ابد می‌مونیم
    جایی که نه آسمونش
    نه صدای مردمونش
    نه غمش نه جنب و جوشش
    نه گلهای گل فروشش
    مثله اینجا آهنی نیست
    پس ببین یادت بمونه
    کسی هم این و ندونه
    زنده بودیم اگه فردا
    وعده ما لب دریا

  21. تمرین درس هشتم دوره ی نویسندگی رو به پیشنهاد استادم در وبلاگم منتشر میکنم.😊💛
    در این تمرین باید از اطرافمان سه عکس بگیریم و داستان یا دلنوشته ای از دل این سه عکس بنویسیم.
    من با کوچکترین نگاه به اطرافم از گل های زیبا و با نشاطم و از کتابهای روی میزم و همینطور از عکسهای ۷ ماهگی پسرم که به دیوار نصب شده عکس گرفتم.🥰
    دلنوشته:
    وقتی دو سالش شد کم کم دلم میخواست به جای اینکه به چشم فرزند بهش نگاه کنم به چشم یه رفیق ببینمش.
    روزایی رو تصور میکردم که بزرگ شده و دستش رو گرفتم و دعوتش کردم به یه کافه‌ی ساکت و زیبا و نشستیم از دغدغه هامون برای همدیگه میگیم.من خیلی دختر دوست دارم اما وقتی با دنیای یه پسر بچه ی کوچولو و شیرین زبون مواجه شدم واقعا باورنکردنی هست. یه دنیایی پر از صداقت و غرور و غیرت دارن. وقتی شروع کردم به درس خوندن، پسرم مثل یه رفیق همراهم شد و هست. من علاقه‌ی زیادی به کتاب خوندن دارم وقتی ساعت ۶ عصر میشه کمکم میکنه تا با هم کتاب ها رو از روی میز جمع کنیم. یا گاهی وقتا میگه: میشه با هم درس بخونیم؟!
    یا میاد تو بغلم میشینه و میگه منم میخوام کتاب بخونم! تا اینجای سنش متوجه شدم که بچه ها خیلی تقلید کردن رو دوست دارن و خوشحالم ازینکه قبل ازینکه دیر بشه متوجه رفتارهای اشتباهم شدم تا پسر پاک من درگیر اشتباهات رفتاری مامانش نشه.
    الان که چهارسالشه بیشتر مراقبمه، بیشتر حرفای با احساس و صمیمی میزنه.یه روزی بهش گفتم دوستت دارم رفیق!
    تو مثل رفیقی برام !
    ناراحت شد و گفت: نه … به من نگو رفیق، تو مامان منی…
    خندیدم و بهش گفتم: من، هم مامانت هستم هم، رفیقت!
    سکوت کرد و غرق جمله ام شد.
    اینقدر که بچه‌ی کنجکاوی هست هیچوقت جرات نکردم که گل های طبیعی بخرم و بذارم گوشه و کنار خونه !
    اما به محض خریدن اولین گلدون، خیلی ذوق کرد و مدام دوست داشت بهش آب بده تا به قول خودش زودتر رشد کنن. یه روزی بهم گفت: منم دوست دارم توی اتاقم گلدون داشته باشم؛ چرا من ندارم؟! دیدم چقدر به اشتباه قضاوتش کردم. فکر نمیکردم این پسر کنجکاو اونقدر علاقه به گل داشته باشه، تا جایی که بگه منم یه گلدون اختصاصی میخوام!

    الان که برای اولین بار دستشو گرفتم و میخوام اولین کافه‌ی مامان و پسری رو با هم بریم بی نهایت خوشحالم.
    آره پسر …
    تو مثل یه رفیق توی زندگیم هستی که همیشه و در هر شرایط مواظبم هستی و همراهمی…
    با وجود تو هیچوقت احساس تنهایی نمیکنم و نخواهم کرد!

  22. نوشتن با عکسMicheal Kenna

    ما آدمهای عادی اگرچه زیادیم و نزدیک اما آنقدر خرد و بی اهمیت مینماییم که حتی وضوحی نداریم. همه مان یک شکل و یک رنگ مینماییم. اگر حتی روزی روزگاری توریستی گذرش به ما و زورقهایمان افتاد تا دمی از سر تفنن سوار بر زورقهایمان گردد و یا با دادن سکه ای از میوه های رنگارنگمان بخرد، حتی ده دقیقه بعد هم رنگ پوستمان یادش نخواهد ماند. اینچنین است حیات. نه تنها پس از مرگمان نامی از ما نمیماند که حتی در حین حیاط نامی از ما نیست.
    اما اگر مال و منال داشتیم، وضعیت زمین تا آسمان فرق داشت. همیشه با خودم فکر میکنم چه میشود که کسی این سمت رود زاده میشود و نهایتش میشود زورق دار، یا کسی آن سمت رود زاده میشود؟ هرچند دور است اما وضوحش از همه ما بیشتراست. حتی اگر دنیا و مافیها رنگی جز سیاه و سفید نداشت، باز هم رنگهای آن سمت رودخانه، با همه دوریشان درخشانتر از رنگهای ما بود. انگار سفیدیهای آن طرف رودخانه سفیدتر از سفیدیهای ماست. یا من اینطور فکر میکنم؟ نه تنها توریستها ده سال بعد قصرهای آن طرف رودخانه وبرق شیروانیهایشان یادشان میماند که حتی پس از مرگ صاحبانشان پرتره هایی که از آنها به جا مانده میشود زینت بخش موزه ها و اثری از نیاکان گذشته بلاد. آنها حتی پس از مرگشان پابرجایند. چه پشت سرشان بگویند زنده بار و چه مرده باد، هستند و میمانند.
    آنها ابدی اند و ما در حین حیاتمان هم نیستیم. چه میشود که اینگونه میشود؟ ما کاری کرده ایم که نباید یا آنها کاری کرده اند که باید؟

  23. نوشتن براساس 3 عکس که خودتان گرفته اید.

    26-9-99
    اینکه گاهی زندگی را ساده تر بگیریم می تواند زندگی را برای خودمان زیباتر کند.
    آخرشب به دوستم پیام دادم وگفتم :بیداری ؟گفت :آره
    گفتم: فردا صبح بریم صبحانه در طبیعت ؟گفت دانشگاه کلاس دارم! اما !ممکن هیچ روز دیگه فرصتش پیش نیاد تا باهم صبحانه توی طبیعت بخوریم پس بریم .
    صبحانه ما ساده اما پر از لذت بود دریک پارک کنار صدای جوی آب یک نان بربری دولیوان چای ذغالی یک خامه شکلاتی و یک خامه عسلی همین!
    شاید نیم ساعت چهل وپنج دقیقه ای طول کشید تا توانستیم آتش روشن کنیم اما بازم هم کلی خوش گذشت .
    وقتی داشتیم حرف می زدیم دوستم درمورد من کلمه ای را به کار برد که خودم تا به حال به آن فکر نکرده بودم .گفت تو دختر طبیعتی .کاملا صد در صد وقطعا توصیف درستی در مورد من بود من فرزند طبیعتم چون هیچ چیز به اندازه بودن در طبیعت مرا زنده نمی کند.زندگی را می توان ساده گرفت و ساده خوشحال بود و ساده لذت برد از تمام سادگی ها!

  24. عکس اول اثر مایکل کنا
    شهر را سراسر مه گرفته ست. روی مسیر چوبی اسکله به انتطار نشسته بود. ساعت بزرگ شهر، ده بار نواخت. اسکله با فاصله ای از شهر قرار داشت. با آنکه روز به نیمه نزدیک بود، مه جا خوش کرده بود و خیال نداشت دست از سر شهر بر دارد. هوای سردی بود، شهر در مه فرو رفته بود. خودش را جمع کرد و یقه پالتوش را بالا کشید و سرش را توی آن فرو برد. سیگاری گیراند تا کمی گرم شود. قایق ها در چرت نیم روز بودند و با حرکت آرام آب، کمی تاب می خوردند. منتطر بود دوستانش برسند، قرارشان راس ساعت ده بود، ولی هنوز سر و کله هیچ کدام پیدا نشده بود. دود سیگار را بیرون می داد و ردش را تا یکی شدن با مه، می گرفت، باید خودش را تا رسیدن مردان دیگر، سرگرم می کرد. خیره می شد به قایق خودش و باقی شان که کنار هم کنار اسکله چرت می زدند. ده مرد کاری بودند و می رفتند دریا برای صید ماهی. تور را با هم پهن می کردند و آرام توی قایق های شان ساعت ها به انتظار می نشستند. ته سیگارش را توی آب اسکله خاموش کرد، دستانش را از ترس سرما توی جیب پالتوش برد. نگاهش را به سمت شهر دوخت، چشمانش را بست و اجازه داد مه سرد بر صورتش بنشیند. ساعت بزرگ ایستاده منتظر ساعت یازده بود تا صدای بلندش را از میان مه به گوش همه برساند، هنوز بیست دقیقه ای به خودنمایی ساعت بزرگ مانده بود که صدای حرف زدن چند مرد، از خیال بیرونش آورد، چشمانش باز کرد و صورت به سمت ابتدای مسیر چوبی اسکله چرخاند. قایق ها تکانی خوردند و بیدار شدند

  25. (ایینه )
    گاهی چهره ای ظلم دیده ، ظلم نداده و معصوم را که همگان نظاره گر انند عیان میکند .
    گاهی نمایانگر نقاب انسان های هزاران رنگند ؛انان که ضمیر ان سوی نقابشان هیچ گاه اشکارا نمیشود برای خالق علیمشان.
    گاهی هم منعکس کننده رخ انسان نمایی است که تنها در پی دل رمندگی است و بس .
    گاهی هم میشتابد به یاری انسان آزاد روانی که طالب شناساندن روح متعال دمیده شده در تن انسان خاکی …
    گاهی هم وجود و وجودیت را یک هنگام نمایان میکند ؛وجود تنی مفلوک و صاحب تنی منفور .
    طوماری پایان ناپذیر است وصف ایینه عیانگر .حافظ ایینه های باطنتان و مقابلتان باشیم …

    1. دوستان من متون و اشعاری در صفحه اینستاگرام خود دارم ؛بستر نشر آثار متفاوت است برخی ویرگول برخی هم اینستاگرام خرسند میشوم مرا دنبال کنید و خواننده ی تراوشات ذهنی ام شوید .
      @diana_farokhi

  26. توانا به درک جهان هستی و علیت ان نیستم؛دریاهای سراسر کره خاکی آمیخته با نمکند ولی دریایی شوری و شیرینی را همزمان دارد و هیچگاه این دو با یکدیگر آمیخته _نمیشوند؛منظورم شوری و شیرینی است .در یک از سرزمین های این جهان پهناور دریایی پدید آمده که میان فقیر و غنی فاصله میندازد. ان سوی دریا برج های سر به آسمان کشیده و زراعتگاه های حاصلخیزند سویی دیگر مردمانی در حال تقلا برای گذران زندگی با دست های پینه زده اند .حقیقت را عیان میکند این دریای بی پروا .این دریا از هیچ باک ندارد از اغنیایی که واهمه دارند تا قعر فقر اشکار شود بهت که هیچ تنفر هم دارد .فقیران دل زنده در ساحل دریای وفادارانه مشغول به صید ماهی اند و با همان مشقت زندگی شان شادی ،همنوع دوستی و عشق ورزیدن میانشان موج میزند ولی ان سرمایه داران در پی قتل تن و روان دیگری برای کسب ثروت هستند …گنج دارانی که با جور و جفا ثروتشان تحصیل شده ولی مرده دلان در خوابند که این ثروت به تبی بند است و گر ملک مرگ برشان ظاهر شودقادر به پاسبانی از ثروت که هیچ جانشان هم نخواهند بود .فقیرا هر چه دارند صادقانه و معصومانه است ولی انان رندان دغلند و وای بر قافله ی گرگان تشنه به دنیای خاکی در دو سرای.
    شرح حال انسان های سکنت گزیده در دوسوی این دریا را توصیف کردیم بس شگرف اور است که اموالشان هم در تقابلند فقرای پاک ضمیر مالک قایق های شناور بر روی آن دریایند و قایقشان انیس و مونس دریاست ولی برج های سپهر شکافته ی اعیان دشمنی دیرینه با دریا دارد حال چرا دارد این را من هم نمیدانم …؟

    1. دیانا جان واقعا از نگاه رقیق و لطیفت و در عین حال مهربان و متوجه و اگاهت لذت بردم امید که کشور عزیزمان مانند تو بیشتر به خود ببیند.

  27. من بخشی از نوشته هایم را درمورد عکس اول یعنی قایق ها قرار می دهم البته چون طولانی بود از قسمتهای مختلفش ک بیشتر مرتبط بود جدا کردم …
    اما دیشب انگار او ( ذهن گریز پایم) هم خسته باشد در این رفت و آمدن های مداوم در نهایت یکی از آن تصاویر را در پیش چشمم جا گذاشت تصویری که انگار بر ضمیر من حک شده ساده زیبا و روشن در مقابل چشمم نقش بسته تصویری از یک ساحل زیبا شاید دریاچه ای آرام که در این رنگ پاشی خورشید هنگام غروب مانند جواهری می درخشد.دریاچه ای در سکوت امتدادش تعدادی قایق ماهیگیری کوچک ردیف شده هر یک با طنابی به ستون چوبی و بلند اسکله بسته شده اند انگار به اسیرانی می‌مانند که چشم به راه دستی هستند که بند آن ها را باز کنند و به پهنه دریا را رها کند تا آزاد آن شناور شوند و بخشی از ماهیت دریا شود …. اسکله گویا گرفتار مد شده که اینطور زیر آب رفته و از آن چیزی جز همین تیرک های چوبی باقی نمانده سایه های شناور در آب انعکاسی جدانشدنی که همراه با هر قایق در اسارت بند مانده آسمان آبی لاجوردی و بدون حتی یک لکه ابر. تابلوی بکر که خورشید همچنان به رنگ آمیزی آن مشغول است زرد نارنجی قرمز… کم کم رقیقی دریاچه را می‌پوشاند اما هنوز هم می‌توان دید مرغی را که میان دریاچه به دنبال ماهی های کوچک هر از گاهی ماهرانه به دل آب شیرجه می‌زنند نشانه های زندگی را می توان در بین مردمان آن سوی دریا چه دید همان جایی که هر روز غروب، خورشید در آن فرو می رود و فردا از مقابلش درست پشت سر من با سرافرازی بر می‌آید و بر دریاچه و ساحل نشینانش گرد طلا می پاشد وقتی نگاهت را می دوزی به افقی که بی انتهاست همانجا که از دامنه دید فراتر می رود انجا که آبی به آبی می رسد و ساعت ها می توانی به ان خیره شوی در همان حالت بمانی بدون این که نشان از خستگی در خود احساس کنی. نگاهم را میدوزم به کرانه آسمان و دریا و قایق های تنهای بی مسافر انعکاس های بی کم و کاست نشسته بر دامن ابی دریاچه. آری آب هرگز در انعکاس چیزی را کم و زیاد نمی کند بزرگ و کوچک شاید اما کم و زیاد نه… فردا صبح دوباره دریا اسکله را به ساحل پس می دهد دوست دارم با یکی از این قایق های کوچک پارو زنان تا میان دریا بروم بی هدف بی نقشه بی مقصد ساعتها با او خلوت کنم در میان آغوشش ب خواب روم خورشید صورتم را لمس کند تنها صدای موج های پراکنده و رهگذر که گهگاهی به تنه قایق می‌خورد بشنوم صدای نفس ها ی دریا را صدای ارامشش را دوست دارم یکی شوم حل شوم در ان …

    1. عکس یک
      سوار بر قایق خیال در زمان سفر میکنم
      گاه می اندیشیدم با قطار باید در زمان سفر کرد
      اکنون تنها وسط برکه ای سوار بر قایق سفر میکنم
      و از دور دستها در مسیر رودخانه پارو میزنم و عبور میکنم شاید از دوران دایناسورها تا برج های مرتفع
      براستی کدام یک میتواند ماندگار شود
      روزی برجها هم نسلشان منقرض میشود و شاید دوباره جنگل ها بوجود بیایند
      آرامش این رود برایم جاریست پترو میزنم و میبینم برادرانی رو که عهد شکستند و دلاورانی را که پای انسانیت و آزادی بر دار و رنج دشمنان فریاد کشیدند
      براستی چه کسی دشمن است
      و انسان بر چه و برای که میجنگد
      روزگاری آرزویم این بود که همیشه صلح و لبخند بر دنیا حاکم باشد
      اما همچنان که از مسیر رودخانه می‌گذرم
      یافته ام انسانها شاید به تضاد جاری هستند
      و از پس صدای پاروها در آب نت های زندگی را شنیدم که در نقطه ای تکرار خواهند شد
      و من هیچگاه در مسیر رودخانه نتوانستم حتی کودکی را نجات دهم که در جنگ ناعادلانه به تیر حتی او که فکر میکرد درسترین کار را انجام میدهد به دنیا وداع کرد
      دنیا کجاست
      زمین
      آسمان
      هستی
      کودکان از کدام دریچه دعوت خواهند شد
      آگاهی
      لذت
      شاید فقط آرزویم نجات کودکان است
      اما از چه از چ کسانی
      نه من فقط میتوانم دریچه ای بگشایم که آن که دلخواهش است از آن عبور کند
      و بازهم پشت دریچه شاید آن نباشد که بخواهد

  28. از ميان تمام شخصيتهاي تاريخ و جهان يكي از انسانهايي كه بسيار مورد علاقه و احترام من است ، مهاتما گاندي ست. انساني وارسته و بزرگ كه براي استقلال هند زحمت بسياري كشيد.او ثابت كرد كه به كمك مبارزات مدني و بدون خشونت مي توان دشمن را هر چقدركه بزرگ و قوي باشد،شكست داد.
    گاندي معتقد بود به جاي تنفر از ظالم بايد از ظلم متنفر باشيم و اينكه انسانها خودشان بندِ بندگي را به گردن خود مي اندازند و باضعيف نشان دادن خود باعث قوي شدن دشمنشان مي شوند. اوباتحريم لباس و پوشاك انگليسي ضمن اينكه به اقتصاد انگلستان لطمه زد ، توانست به هم وطنانش در راه رسيدن به خودكفايي در اين صنعت كمك زيادي بكند و خودش اولين نفر بود كه براي اينكار شروع به نخريسي كرد.گاندي در راه اين مبارزات فشارهاي زيادي را متحمل شد و سالهاي زيادي در زندان به سر برد، زمانهاي زيادي را يا در اعتصاب غذا به سر مي برد يا پياده روي هاي طولاني اعتراضي انجام مي داد تا بالاخره پس از سالها موفق شد به اين مهم دست يابد.
    اوسرانجام به دست همان انسانهايي كشته شد كه براي آزادي آنها تلاش زيادي كرده بود.
    گاندي مبارز و كشته ي راه عدالت ، آزادي و برابري بود.

  29. عکس 1 از Michael Kenn
    یک روز سرد پاییزی یازده قایق دور هم جمع شده بودند و خیره به آسمان نگاه میکردند ، گویی انتظار فرمانی از میان ابرها بودند .
    قایق وسطی با سرفه ای توجه دیگرقایق ها را به خود جلب کرد…
    او از همه قایقها عاقلتره بود و همه به تصمیماتش اهمیت میدادند
    همه سراپا گوش شدند ..
    قایق عاقل ادامه داد ، خوب دوستان من میدانم تصمیم شما برای رفتن جدی است و حتی صبر عده ای از شما به پایان رسیده است
    میدانم که دوست دارید از این به بعد آزاد زندگی کنید و دل به دریا بزنید ، اگر قصد دارید به اقیانوسهای دور سفر کنید و دنیا را تجربه کنید با اطلاعاتی که من بدست آوردم امشب، شب بسیار مناسبی برای این اراده است ، آسمان صاف و پرستاره است و ماه کامل در آسمان خواهد درخشید ،
    ما میتوانیم به راحتی در دل شب به آرزوی دیرینه ی خود برسیم و تصمیم خود را عملی کنیم .
    قایقها از خوشحالی هورا کشیدند و از شوق تلاطمی در آبهای کنار ساحل بوجود آوردند که امواجش تا اواسط آبهای ساحل جنبش بوجود آورد ..
    در این میان قایقی که از همه کوچکتر بود با اضطراب لبخندی زد ولی ابدا خوشحال به نظر نمیرسید
    وقتی قایق ها شعف خود را با شادی و سرو صدا ابراز کردند و اندک سکوتی برقرار شد قایق کوچک جرات پیدا کرد تا ابراز نظر کند:
    عزیزان و همراهان همیشگی ، من تصمیم ندارم چنین ریسک بزرگی کنم ، قصد دور شدن از ساحل را ندارم . نمی توانم از این ساحل آشنا و صداهای آشنای رهگذرانش دور باشم من به این ساحل و مرغان دریاییش وابسته هستم ، تمام عمرم را با همین صداها بزرگ شدم و بودن در کنار شما برایم لذت بخش است اما تحمل دوری شما را هم ندارم . شما خوشحالید ولی من بر سر دوراهی مانده ام و تصمیم گیری برایم بسیار سخت است .
    یکی دیگر از قایقها گفت من هم فکر میکنم این تصمیم سختی است اگر به راهی که در پیش داریم آگاه نباشیم، حتما دچار مشکل می شویم و شاید خطرات زیادی را تجربه کنیم . همراهان عزیز به عقیده من هم برای ماندن و رفتن باید بیشتر فکر کنیم والا ممکن است سفر بی بازگشتی داشته باشیم و یا از رفتن پشیمان شویم.
    قایقها به فکر فرو رفتند …حتی قایق عاقلتر

  30. این اولین تجربه من در مورد نوشتن هست آن هم از عکسی که خودم گرفته ام راستش را بخواهی من عکس های زیادی را در طول زندگیم گرفته ام ولی تا بدین لحظه هیچ متنی را برای آنها ننوشته ام
    عکس های منتخب من همیشه از منظره پنجره اتاقم بوده و هست چون زیباست منظره کوه، ابر، خانه های ویلایی شهرک دانشگاه شریف ( خانه های استادان دانشگاه شریف ) که همه شیروانی های نارنجی و قرمز دارند با آن مظره کوه و درخت ها حس لطافت به من می دهند باعث می شوند حس خستگی رخوت و تنش عصبی که از زندگی روزمره می گیرم را از خودم دور کنم و با نگاه کردن به این منظره حس طراوت داشته باشم
    بعضی روزها که باران می بارد هوای اینجا مه آلود می شود و حس و حال هوای شمال به خود می گیرد یک مسجد با گنید فیرزوه ای رنگ وسط این شهرک هست که فضای روحانی تری به اینجا می دهد هر وقت از پنجره اتاقم به اینجا نگاه می کنم حس می کنم به خدا نزدیکترم گاهی ابرهای روی کوه را که می بینم با خودم می گویم این ها هدیه های خدا هستند که از آسمان برای من فرستاده شده پس با لبخندی از ته دل با تمام وجود به آن ها نگاه می کنم و با صدای بلند می گویم خدایا ممنونم و عاشقانه دوستت دارم که برای من هدیه فرستادی خدا شکرت که به من آرامش می دهی

  31. همیشه تعاریف زییا از مهاتما گاندی شنیدم شخصیتی تاریخی که اصالتا هندی است و کمک های بزرگی به بشریت کرده همیشه هم درد مردم بوده خدمت های او نه تنها به هند بلکه به تمام مردم دنیا بوده او نقش بزرگی در تاریخ بشریت داشته
    او نه تنها در زمان خودش بلکه بعد از مرگش سفیر صلح بوده هنوز بعد از سال ها که از مرگش می کذرد همه او را به نیکی یاد می کنند شاید هنوز شخصیتی به تاثیرگذاری او در دنیا نباشد
    هندی ها او را روح بزرگ یا پدر ملت لقب داده اند چون مثل رهبران دیگر نبود که فقط به فکر منافع خود و اطرافیانش باشد او به دنیا آمده بود تا صلح و دوستی را گسترش بدهد و البته داد
    او تاثیر خیلی زیادی روی دانشمندان و بزرگان هم نسل خودش حتی در کشورهای دیگر گذاشت مثل مارتین لوترکینگ
    او نه تنها به فکر رشد بشریت بود بلکه با گیاهخواری که داشت باعث شده بود در زندگیش کمترین آسیب را به حیوانات برساند یعنی چیزی حدود صد و پنجاه سال قبل گیاه خوار بود شاید بتوان گفت او تاثیر زیادی در گیاه خواری داشته باشد چیزی که آدم ها در این عصر به این رژیم غذایی بیش تر اهمیت می دهند را او در آن زمان سفت و سخت به آن پایبند بود
    اصول او در زندگی بسیار ساده و البته بی نهایت تاثیرگذار بود طوری که تا به امروز پیروان خیلی زیادی دارد

  32. یک بار یکی داشت تعریف میکرد، از بندری که در آن هشت قایق کوچک بدون ملوان و بدون بار به میله هایی از جلو و عقب بند شده بودند. از سکوتی که در آن بندر حکمفرما شده بود، از غمی که روح همه قایق ها را آزرده بود و از روحی که در غم از دست دادن آخرین ملوان خودش را از حیات ساقط کرده بود. درد بزرگی داشت آن حکایت و کار با قاعده‌ای بود آنچه روح بندر انجام داد. از آن پس دیگر روحی نداشت، رفت و آمدی نداشت، دیگر مسافری به با عجله به سمت بندر نمیرفت تا به شهر آن طرف آب برسد، دیگر دخترکی زیبا و بی پروا دست در دست دوستش از یکی از ملوان ها نمیخواست که آن ها را در خلیج کمی بگرداند تا نفسی تازه کنند در آزادی آبهایی محصور. همه چیز ساکن شده بود و همه جا ساکت شده بود. دیگر حتی صدای نفس کشیدنی هم به گوش نمیرسید در آن بندر، صدای موج های آب هم دیگر نمی‌آمد انگار که آن بندر طلسم شده باشد و خلیج دیگر با وسواسی بسیار زیاد آن قسمت را به حال خود رها کرده باشد تا از طلسم آن در امان باشد. فقط میشد به صدای برخورد تن بی جان و ساکت قایق های چوبی به میله هایی که به آن ها بند شده بودند گوش داد که آن هم خیلی نادر بود، باید برای شنیدن آن خیلی خوش شانس می‌بودی چون باید بادی می‌وزید و جانی در خود می‌یافت و ته مایه‌ای شجاعت که بتواند به این بندر سری بزند و آن قایق های مرده و بی جان را کمی از جایشان تکان بدهد.
    چه کسی میداند که ملوان ها با آن قایق ها چه کنج های خلوتی در گوشه و کنار خلیج برای خود یافته اند و آن را از آن خود دانسته اند، کسی چه میداند که در آن کنج ها عجب آواز ها و تحریر هایی با گریه و ناله دل سر داده اند. دیگر هیچکسی نمی‌داند و نخواهد دانست. چون آن بندر مرد، از آنجا فقط تن هشت قایق چوبی بی جان به جا مانده است که در گور خود دارند میپوسند و دیری نخواهد گذشت که در آب بندر ناپدید میشوند و دیگر حتی بندری هم نخواهد ماند.

  33. تصویر دوم:
    سه تا بچه‌ی زیر یکسال که بدون انتخاب خودشون یه کلاهی مثل آفتابگردون سرشون کردن و گذاشتنشون توی یه گلدون سفالی ای که روی دیوار نصبه !
    سه کودک با نژاد مختلف، با چهره ای متفاوت اما ظاهری یکسان.
    هیچ کدومشون به انتخاب خودشون نخواستن که اینشکلی بشن.یکی چشماش پر از ترسه یکی ناراحت و معذبه و اون یکی یکمی بیخیال…
    همه‌ی ما به انتخاب خودمون وارد این دنیا نشدیم ما حتی حق انتخاب اسم روی خودمون نداشتیم.
    اما سازگار شدیم. حتی نگفتیم چرا اومدیم به این دنیا.
    عجیب نیست؟؟
    اما اکثرمون یه نقاب مثل کلاه آفتابگردون این کوچولو ها زدیم به صورتمامون تا ترس هامون، دلهره هامون، شکست هامون از روی چهره هامون دیده نشه.
    ما آدم ها انگار میترسیم که بدون نقاب زندگی کنیم. بدون قضاوت دیگران زندگی کنیم. اگه یکیمون جدا از مسیر دیگران راهشو بره باید خیلی رنج و سختی بکشه. اما اگر هم مسیر دیگران باشی و تابع جمع باشی هیچوقت رنج نخواهی کشید.
    پس، شجاع باش و شهامت داشته باش. اون راهی رو برو که میدونی درسته و انتهاش ختم به شادی و آزادی هست.
    خدا انسان را ازاد و رها آفرید. پس پر بزن و پرواز کن.

  34. هيچوقت فکر نمی کردم که در مطب دندان پزشکی، درست زمانی که دکتر با اره و دریل مخصوصِ دندانپزشکی به جانِ دندان هایم افتاده، به فکرِ سوژه ی نوشتن که روزِ قبل در نظر گرفته بودم بیفتم، البته این امکان هم وجود داشت که شاید می خواستم از این طریق حقه ای پیاده کنم و ناخودآگاه ذهنم را به سمت چیزی ببرم که به وسیله ی آن می توانستم ذهنم را ساعت ها وارد دنیای دیگری کنم و همان جا برای خودم پرسه بزنم،
    3 تصویر در ذهنم بود، عکس شلوغ میزِ کارم، عکس سفال های نیمه‌کاره ای که در اتاق چیده بودم و عکس صندلی در بالکن که کنار چند عدد گلدان سبز و خیلی زیبا قرار گرفته بود
    اگر بخواهم با خودم صادق باشم یک جورایی در زندگی واقعی ام میان این سه تصویر گیر افتاده ام،
    میز کاری که در زندگی برایم حکم یک باید را تعریف می کرد،
    عکس تصویر سفالهای نیمه کاره که برایم حکم یک اتاق ریکاوری را داشت و گاهی برای فرار از دغدغه هایم به آنها پناه میاوردم و با رنگ آمیزی روی سفالهایی که هیچ قاعده و قانون و چارچوبی برایش تعیین نشده بود، شروع می کردم به رنگ کردن تا هر زمانی که دلم بخواهد.
    و اما تصویر سوم درست همان تصویر دلخواه من بود، تصویری که مط توانستم واقعی ترین تصویر خودم را در آن بببینم،
    یعنی دقیقا همان جایی که دوست دارم آزادانه و رها از هر قید و شرطی ساعتها بنشینم و بنویسیم

  35. راستش از گاندی چیز زیادی نمی دانم فقط در همین حد می دانم که او مردی بسیار بزرگ و آزادی خواه بوده که برای آزادی و استقلال کشورش بسیار کارهای بزرگی کرده و رهبر بزرگ کشور هندوستان بوده است .این مرد بزرگ این رهبر آزادی خواه درعین مقام بزرگی که داشته به خاطر بزرگی روحش بسیار ساده می زیسته . در واقع زندگی را زندگی می کرده .به نظرم او حقیقت زندگی را پیدا کرده بوده یا شاید هم عمیقا در جستجویش بوده . شاید که نه چنین مردی بااین خصایص حتما همین طور بوده .انسانی که خلوت و مراقبه را از خودش دریغ نکرده حتی در شلوغ ترین اوضاع اطرافش .چیزی که ما بسیار کمش داریم در زنگی های امروزی مان .برای همین است که ذهن هایمان آرام نمی گیرد .سکوت و خلوتی نداریم برای عمیق شدن در خودمان مسیرمان زندگی مان مقصدمان و بعد مدام به از گاندی چیز زیادی نمی دانم فقط در همین حد می دانم که او مردی بسیار بزرگ هرجهتی می شویم . کند می شویم ویا چنان سرعتی به خودمان می دهیم که با سر به زمین می خوریم .تعادل را در این شلوغی ها گم کرده ایم .راستش شدیدا به سکوت و آرامش گاندی در این تصویر غبطه خوردم .به نگاه پراز عمق و معنای گاندی غبطه خوردم .این تصویر مرا به فکر فرو برد که چطور می شود انسانی به اینجا برسد ؟ که جز حقیقت زندگی و انسان چیز دیگری نظرش را جلب نکند آن هم در بین تمام چیزهای چشمگیری که دورتادور انسان ها را فراگرفته و هرجا که سربرمی گردد و می چرخد اولین چیزی که چشم را می نوازد و می گیرد همین چشمگیرهای دنیا هستند . بزرگی گاندی نه به دلیل مال و مکنت نه به دلیل زور و بازو و قدرت جسمانی و فیزیکی بلکه قدرت گاندی در بزرگی فکر و روحش بوده به دلیل کنده شدن از دلبستگی ها و وابستگی های ناپایدار این دنیا بوده . او همه این ها را به خاطر ارزش های والای انسانی رها کرد . اودر خلوت هایش سکوتش نگاهش را عمق بخشید و رها شد که بزرگ شد و این درس بزرگی ست برای تک تک انسان هایی که در هیاهوها به اسارت خودمان در آمده ایم .

  36. گل های آفتابگردان
    داستان خلقت موجودات گیاه و جانورش خیلی فرق ندارد . بسیار بدیع و شگفت انگیز ما را جذب خود می کند . خلقت انسان، خلقت انسان اما شگفتی اش نافذ تر است.
    یک قلو و دو قلو و سه قلو فرق چندانی ندارد برای ناظر بیرونی . توفیر این موضوع تنها برای آنهاست که درمتن ماجرایند. تنها تبریک و تهنیت تولد برای اطرافیان می ماند و ابتیاع کادویی در خور همچنین.
    موضوع دلخواه شخص من دیدن صورت های سرخ و سرهای پراز موهای سیاه و گاهی هم کچل نوزاد است.
    آن لب و لوچه های قشنگشان و ابروها را دیگر نگو و نپرس. بعضی شان از روز اول ابرو پیوندی به دنیا می آیند فسقلی ها.
    از همان ابتدا معلوم است که قد بلند و کشیده اند یا کوتاه و تپلی مپلی ، ناخن ها ، ناخن های دست و پا هم معلوم است از روز اول که بعدها چه شکل و شمایلی خواهد داشت.
    اما چیزهایی که مشخص نیست و در طول سالیان شکل می گیرد حال و هوای آدم است این که چه استعدادی دارد و مودش در زندگی چیست و سلیقه ی خوردن و پوشیدنش چگونه است . اینها را باید صبر کنیم و بپروریم و مراقبت کنیم تا به سرانجام نیکو برسد .
    آدمیزاد که متولد می شود مثل گل است آخر.
    حالا خدا رحم کند در گلدان ننشانند و بر دیوار نکوبندش.

  37. عکس دوم
    نگاه هایشان را ببینید،پراز نگرانی وتشویش است انگار ابر سیاه کوچکی روی خورشیدشان را پوشانده وفکر میکنند برای همیشه خورشید تابانشان را از دست داده اند بغض گلویشان را می‌فشارد وآماده گریه وزاری میشوند که ناگهان بادی می وزد وابر سیاه را کنار میزند حالا خیالشان راحت شد ولی انگار هنوز با نگرانی به ابرهای اطراف خورشید نگاه میکنند .
    بچه ها هم مانند گل آفتابگردان هستند ومادر را مانند خورشید خود میدانند به هر سو که برود آنها هم به همان طرف میروند آفتاب لحظه ای به آنها نتابد پژمرده وافسرده میشوند گاهی که ابر سیاه خستگی روی خورشیدشان را می پوشاند فکر میکنند دنیا به آخر رسیده است آن چنان داد میزنند و گریه سر می دهند گویی هیچ گاه خورشید برنمی‌گردد
    مادر مانند خورشید نور محبت وعشقش را بدونه منت وهر روز بر سر فرزندانش می‌تاباند که خود بیشتر به این عشق نیاز دارد چرا که قداست نام مادر بودنش را به خاطر وجود این گل های کوچک دارد

  38. عکس اول: ۱۹/۹/۹۹
    اصلا نمیشد از این فاصله‌ تشخیص داد که اجسام شناور روی آب دقیقا چه هستند.قایق‌هایی که احتمالا افرادی را درون خود حمل میکردند؟جانوران ناشناخته‌ای که برای اولین بار قصد آمدن به خشکی را دارند؟یا شاید هم ارواح سرگردانی که اینبار با نیت‌های شومشان قصد تسخیر شهر را دارند؟
    هرچه که بودند باید اعتراف کنم وحشت عجیبی را درونم ایجاد کرده بود.نمیخواهم بگویم که آدم شجاع و نترسی هستم اما تاکنون اینقدر مضطرب و وحشت زده نشده بودم و تصاویر مبهم از چند جسم ناشناس تا این اندازه نگرانم نکرده بود.شاید هم دلیل نگرانی ام اتفاقاتی بوده که این اواخر رخ داده و یک جورایی آرامش شهر را دزدیده بودند.
    همچنان کنار اسکله ایستاده و با تمام قدرتم سعی میکردم که از هر چشمم هزارچشم بیرون بزند تا بلکه پاسخی به سوالات معلق درون ذهنم داده شود.
    نمیدانم چرا در یک لحظه شبیه جنازه ای یخ زده درون برف ازحرکت ایستادم و سرجایم خشکم زد.آیا چیزی که مقابل چشمانم بود واقعیت داشت؟
    یا اینبار هم مثل همیشه اسیر توهماتم شده بودم.شبیه کسی که درون مرداب افتاده و برای نجات دست و پا میزند داشتم تلاش میکردم تا خودم را از این مرداب توهماتم بیرون بکشانم و بتوانم واقعیت را ببینم.اما در نهایت ناباوری‌ام متوجه شدم که اینبار دیگر دچار توهم نشده بودم .
    درست بود.آن اشباح شناور روی آب قایق‌هایی حامل جنازه‌های پیچیده درون پارچه‌های سیاه بودند که با خودشان اخبار شومی را آورده اند.
    نمیدانم دقیقا چه مدت سرجایم خشکم زده بود و نمیدانستم چه واکنشی نشان بدهم.فقط میتوانستم به نزدیک شدنشان زل بزنم.
    ماریا درست میگفت.بالاخره روز انتقام فرا رسیده بود.
    (سپیده پروین)

  39. عکس سوم
    مردی شبیه گاندی
    زندگی برای این اشخاص معنی دیگری دارد  از بر و رویش پیداست نه اهل تجملات است و نه غدای اضافه می خورد ، حتی به لباسش اهمیت نداده در عین اعتماد بنفس داشتن با عزت نفس کار می کند و کارش از فرهنگش جدا نیست . کنار دوکش نشسته و این نخهای به هم پیچیده افکارش را می خوانند . کاش می دانستم به چه فکر می کند . روی زمین با زیر اندازی ساده چهار زانو و عینک به چشم با مطالعه دلش را روشن می کند و آباد ، انگار می نویسد ، قلمی در دست دارد برای نوشتن هر آنچه در دل و مغزش تراوش می کند . هیچ چیز او را از این کار منع نمی کند  . به زرق و برق دنیا هیچ دلبستگی ندارد.  نه که از سر فقر باشد بلکه از سیری فرهنگی است.دنیایش متفاوت از دیگران ، از تنهایی نمی هراسد و درونش دریای متلاطم خصلتهای بزرگ است . بخیل هم نیست که برای خود نگه دارد بلکه همین مداد وسیله تقسیم داشته هایش است . غیر متکی به دیگران و از حاصل کار و دسترنج خود می خورد نه از پاچه خواری و نوشتن به میل این و آن . اصالت از چشمهایش پیداست ساده و صمیمی .نه گرمای هوا مانعش می شود نه سرما . هدف دارد و وقت برایش مهم است . شاید می تواند عالمی را با افکار و کردار و گفته های ماندگار خود تغییر بدهد . نامشان هم تا ابد الدهر بر سر زبانها و در اعماق دلها و در کتابهای تاریخ زنده می ماند .  عاشق چنین ادمهایی هستم بر عکس کسانی که صبح تا شب در بازارها پرسه می زنند تا رنگ لاک ناخن و رژ لبشان را با هم ست کنند ، ۱۲ کیلو اضافه وزن دارند چون نمی توانند جلوی شهوت خوردن را بگیرند ، احتمالا تا لنگ ظهر هم می خوابند ، نمی دانم کی وقت می کنند فکر می کنند ؟!  چیزی به اسم تغذیه  روح برایشان معنی ندارد  یا لذتش را نچشیده اند یا ذائقه شان تغییر کرده . دنیا را جای تفریح و خوش گذرانی و لذت های زود گذر می دانند . وقت برای انها ارزانترین کالای دنیاست و نمی دانند به چه طرق بیهوده ای ان را از سر ولخرجی هدر دهند . تازه فکر می کنند عقل کل و اول صف ادمهای متشخص هستند . سیرمونی ندارند نفسشان خوار و ذلیل است . برده هوس های خود هستند و با مرگشان فقط کفتارهایی خوشحال می شوند که از وسایل دست دوم انها سودی به ایشان برسد .
    بارالها ما را از غافلین قرار مده و عمرمان را پر از انرژی و برکت قرار ده
    ۴۵۰ کلمه 

  40. قایق ها همه آماده بودند زن ها با شوهرانشان و مادر ها با پسرهایشان خداحافظی می کردند .از اینجا تا شهر بعدی در تند ترین حالت پارو زدن با قایق پنج روز راه بود آن ها داشتند مردهایشان را به دست دریا می سپردند دریایی که همیشه رمز و راز های زیادی در خود داشت .صدای خنده ها و گریه ها با هم موسیقی زندگی را شکل داده بودند .من هم مات و مبهوت فقط به چشم های عسلی او خیره شده بودم نمی توانستم باور کنم تا چه حد مرا دوست دارد ؟شروع این سفر و رسیدن به آن شهر تنها برای بردن یک صندوق سکه که خودش را به پدرم ثابت کند! اما اگر بر نمی گشت من هرگز خودم را نمی بخشیدم !پدرم آرام به شانه ام زد که یعنی زودتر خداحافظی کن و برویم التماس وار نگاهش کردم می خواستم همینجا به ایستم و رفتنش را نگاه کنم تا هر جایی که چشم کار می کرد اورا راهی کنم و از دریا بخواهم اورا سالم به من برگرداند .او برای زندگی اش با من قمار کرده بود او برای ثابت کردن عشقش به من و خانواده ام حاضر بود دست به هرکاری بزند و من از این بابت رفتار مغرورانه ای با دیگران داشتم. اما واقعا خودم هم شک داشتم که من ارزش این قمار رادارم یا نه؟

  41. عکس اول
    قایق های از شهر دور افتاده انگار که انها را قرنطینه کرده اند . درست مثل حال و روز امروز ما . رابطه هایمان کم درخشان بود که با این ویروس منحوس بهانه ای بهتر برای دوری پیدا کرده ایم . . آه ! انگار این قایق ها را با زنجیر به این پایه های چوبی بسته اند که فرار نکنند و دوباره به شهر باز نگردند.انگار آنها چون لشکر شکست خورده ای گوشه ای ایستاده اند و منتظر حمله ای دیگر هستند . کسی چه می داند شاید هم این قایق ها شهر را قرنطینه کرده اند ، شاید آنها از رابطه شهری ها خوششان نیامده است . این قایق ها همچون فرصت های از دست رفته هستند که گوشه ای به تماشای ما ایستاده اند . شاید ما هم باید سوار قایقی شویم و کمی به رابطه هایمان از بیرون بنگریم .شاید اینگونه بهتر یکدیگر را درک کنیم . انگار که قایق ها شهر را با همه ی زیباییش تحریم کرده اند.کسی چه می داند بین شهر و قایق ها چه گذشت است؟!چه می دانیم یکی به آن دیگری چه گفته است . من نمی دانم شهر چه گفته است که قایق ها عطایش را به لقایش بخشیدند و از آنجا دور شده اند . شاید هم قایق ها خیلی زودرنج بوده اندو اهل بخشش نبوده اند که نیمه سمت آنها تاریک است . شاید هم این قایق ها کینه ها و کدورت شهری ها را با خود حمل می کنندو تلاش می کنند قلب شهری ها از این کینه ها خالی باشد .کسی چه می داند در دل قایق های زندگی چه می گذرد ؟!کسی چه می داند دی قایق زندگی دیگری چه چیزی سوار است ؟!غم است یا شادی؟افسوس است یا امید ؟ من حتی نمی دانم در قایق زندگی خودم در این لحظه چه چیزی دارم؟!هیچکس نمی داند قایق زندگی چه کسی قرار است زودتر به مقصد برسد .اما می دانم اگر خوب نگاه کنیم زندگی آرام است درست مثل موج های این دریا که آرام هستند و سعی ندارند قایق ها را حتی کمی جابجا کنند که شاید زنجیری از هم گسسته شد.
    پایان

  42. تصویر 3
    شباهنگامی که پیرمرد را از پنجره ی اتاقش در حالی که سخت مشغول مطالعه بود تماشا می کردم، زمان زیادی با خودم تامل می کردم که در این خلوت خفته و تاریکی که میان خود و کتاب هایش بنا کرده، ناشی از کدام نیاز و آرزوی درون اوست که این چنین او را از ادامه ی زندگی بازداشته و کناره گرفتن از آدم‌های مختلف اطرافش را به خلوت نشینی و خو گرفتن با مُشتی کتاب کهنه و قدیمی که معلوم نیست چه راز و رمزی در عمق اشان پنهان شده ترجیح دهد.
    شبهای زیادی از پنجره ی اتاقم ناظذ این تصویر تکراریِ شبانه از پیرمرد بودم و خیال می کردم چطور پیرمرد چیزی را در این دنیا لایق به دست آوردن ندیده که این چنین در گوشه ای خلوت گزیده و لا به لای رمز و راز پنهان این کتاب ها زندگی را گم کرده…
    اما دیریست که عمیقا به این راز پی برده ام….

  43. عکس دوم

    به مادر گفتم نیجه جواب ازمایشم را…کم خونی مینور و ان اولش گاف دادم و گفتم تالاسمی …لیخندش ماسید…تک خنده های نرم عجیب میزد میگفت چی؟؟
    که در ادامه ماسمالیزیشن هایم..کوتاه امد که بابا جان همان کم خونی است..ولی خب…
    راضی نشد تا بلخره با گوگل گوشی اش اشتی کرد و سرچ کرد مینور..
    خواند و خواند و خواند …قبلش یکهو همانطور که نشسته بودیم و او سرش در گوشیش بود و منم لای دفتر مشقم..دستهایش را گذاشت روی صورتش و هق هق گریست…
    دستهایش را ور میرفتم تا بگذارد راهی به صورتش بیایم وبلا نسبت مصل تمام حیوانات جنگل پشیمان بودم از گفتم کلمه های تالاسمی و مینور…
    باید میگفتم کم خونی و خلاص…
    گریه کرد و با شوخی های من که شما رسما مرا کفن پیچ کردید و این حرفها لب هایش وادادند..
    و در این بین میگفت یاد زندایی ات افتادم پسر معتادش …دخترخاله ات و دو بچه مریضت…امتحان شدن با بچه چقدر سخت است…
    من هم کمی الکی قهرمان بازی دراوردم که خب چشده کم خونیست دیگر…ولی وقتی دکتر چند باره به جواب ازمایش ها نگاه کرد و داشت سوال هایی میپرسید که تویش مینور و تالاسمی برایم تکنو میزدند کمی لرزیدم و ناراحت شدم از شنیدنش…
    شاید حتی منتظر خبر بدتری بودم…
    این همه نوشتم که بگویید از دیدن سه بچه مثل قنداب که کبد و طحال برایش ضعف میروند سناریوی هندی ایرانی نوشتی…
    ..خب چه کنم؟اگر بگویم که هنوز نه فرزندی امده نه پدرشان …اما گاهی دست روی دلم میگذارم و بغض میکنم …چون دلم برایش و برایشان تنگ میشود…
    من هنوز ندیدمشان،نبوییدمشان،نه ماه مونسم نبودند،محرم راز و نیاز هایم نبودند اما از حالا دلم برایشان ضعف میرود دلتنگ میشوم و چشمی تر میکنم..
    او که مادر است …و از قضا بیست و یک سال است که مادر است و من چرا باید برای اشک هایش سرزنشش میکردم….و از این کرده های نباید میکرده ام ازرده ام…علی الخصوص درباره او…
    و مادر…قسم به عظمت این حرف ها که سنگینی ش شده فرش زیر پایشان….خدای رحمان و رحیم و دل نازک من،مادر هارا خیلی صبور کن و بعد داغ و درد فرزند عطا کن….
    به محبتت و به محبت این نامداران محبت میوه های دل مریضشان را جامه ی عافیت بپوشان…

  44. آن روز استاد درس جدیدی داده بود و قرار شد همه ما از سوژه‌هایی که خودمان تمایل داریم عکس گرفته و نوشته ای درباب آن تحویل دهیم. از همان اولین ثانیه هایی که این تمرین را روی هوا قاپیدم سوژه های آن در ذهنم همچون بزکوهی دوان دوان بالاو پایین می‌پریدند،؛به دنبال شکار لحظه بودم برای به هم دوختن آنها و ساختن گردن آویزی از عکس برگردن نوشتار
    آسمانی به رنگ آبی لاجوردی،پوپک های ابر و درختان زرد و نارنجی که کم‌کم به لُختی از بار و برگ های فرسوده چشمک می زدند به انتظار رویشی نو در گردش فصلها ،هیزم های دور و اطراف جنگل را که جمع کردیم خواهرانه هایم را در آغوشش هیزم به دست قاب تصویر کردم تا بماند به یادگار از خزان آذرماه،کبریت که بر شاخه های نرم و ترد درختان بی زبان کشیدم صدای چیک و چیک سوختنشان چشمانم را خیره به گل واژه ی بی صدای زندگیم کرد،حالا دو تصویر در قاب چشمانم داشتم،آتشی در رو به رو که می سوخت و عطر ناب گرما را بخار می‌کردبرسرمای دستانمان و برودت پاهایمان و خواهرمو قرمزی زیبایم که غزل آرزوهایش را از چشمه چشمانش می دواندبر شعله‌های جانفزای آتش، صدای چیک و چیک آتش مراوصل کرد به دنیای سکوت درون اوو، هم اویی که بی صداواژه می‌سازدبا چشم هایش،قلبش و دستانش ،انگاه به پرواز در می آورد آن واژه ها را در نقش و نگارهای درک و فهم دنیای خودش با جنسی متفاوت از دنیای من و دیگرانی که صدا را زندگی می‌کنند، به راستی که چه خلقت زیبایی ست آن هنگامه که بتوان از دنیای سکوت واژه واژه ارتباط پرتاب کرد به دنیای روزمره ی تکراری،، نگاهم در نگاهش خیره مانده بود و می اندیشیدم که با دستی بر شانه ام، قامت برافراشته، سر به آسمان برداشت و من هم در پی نگاه او…آسمان آبی لاجوردی ،درختانی تودرتو و اما زاغ سیاهِ نشسته بر لابلای شاخساران را دیدم ،،دوربینش فلش خورد ،،به او چشم دوخته بود همچون مادری که از دور مراقب گرسنگی و تشنگی نونهال زندگی اش است و نگران ،،در چشم بر هم زدنی ،،، دست به کار شد و خرده های نان را کمی آن طرف تر از دود و آتش به دل طبیعت سپرد تا تکه های درخت بی کلام که زغالهای گرمای آدمیانی چون ما شدند،، نسوزاند پرهای سیاهش را ،،مبادا گزندی به او برسد… از کودکی همیشه همان طور بود، عاشق بی پروای حیوانات ،خالق طرح‌های رنگارنگ نقش و نگار بر در و دیوار خانه و اما تنها بی صدای محله… همیشه رد نگاهش را جلوی پنجره در آسمان میافتم و با خود می اندیشیدم در سکوت آن بالا چه می‌بیند؟ چه می گوید؟ چه می خواهد؟ دوباره صدای چیک چیک آتش مرا به خود باز می‌گردانَد که چگونه ممکن است در دنیایت هیچ صدایی نگنجد و سکوت و سکوت را زندگی کنی و اماعشق را بشناسی و عاشقانه با دستانت خلق کنی دخترانه هایت را،،، چشمانم را که از دود آتش زغال های قرمز میسوخت باز کردم،برصورتش چشم دوختم و دوباره پلک رویاهایم را بر موقرمزی زیبایم بستم وراهی سالیانی شدم که هیچ‌کس نمی‌دانست نشنیدن یعنی چه ونشنیدن چه تفاوتی دارد با کری و نگفتن چه تفاوتی دارد با لالی… از کودکی تنها واژه ی برازنده بر وجودش را کرولال می دانستند و با منت فاخرانه هر آنگاه که می‌دیدندش کرولال خطابش می کردند و البته بعضی هم از سر دلسوزی ناچ ونوچ هایی راه می انداختند که خودشان هم از شنیدنش به ستوه می آمدند واما اوهمیشه چشمانش بود که حرف می زد و دستانش که قلاب افکارش را آویزان میکردبر انگشتانش و در ثانیه‌ ای مقصودش را می‌فهمیدیم.
    اوهیچگاه واژه ها را نشنید اما آنها را فهمید و لمس کردومعنای واقعیشان را دید؛ آنجا که نادیده گرفته شد بخاطر بی صدایی…وقتی استاد چند روز قبل از این تکلیف گفته بود از واژه بنویسید، همان واژه ی آشنای نامانوسِ زندگانیم نمیدانم چرا اینقدر برایم دشوار بود وبسی سخت، با آنکه با جنس آن اشنا بودم نمیتوانستم بر قلمش جاری سازم اما فقط کمی بعد دلیلش را دانستم…دلیل،،،؛؛ واژه واژه های بیصدای کنارم بود که سالها می دیدم به حکم بی صدایی واژه ای برای تعریف او وهمچون اینانی نیست،کلامی برای دیدنشان و چشمانی برای شنیدنشان،اوسالیانی کنارم بود و زندگیش کردم وواژه به واژه در نگاهش عشق ریختم و کاسه کاسه مهربانی هدیه گرفتم…ایا براستی صداست که واژه میزاید؟؟؟نه واژه از درون میاید و بی صدا نیز آشکار است بر انسان و ادمی اما انچه مردمان براو میشناسندش صدا است…با انکه واژه میتواند شکلهایی متفاوت داشته باشد و درک و فهمی زمینی تا اسمانی اماصدا تنها صداست ….و چه کورند و کر ادمیانی که دیگری را تنها باصدا میفهمند و می بینند.رنج حقارت را بر استین شخصیتهای سکوت و سکون سرزمین خود وصله پینه میکنند تا یک سر وگردن خود را بالاتر بدانند به ان سبب که باغچه بانی نمی شناسند از جنس مهربانی که خود باغبانهایی اند چکمه تا گردن بالا کشیده برای باروری نهال تازه به دوران رسیده شان..

    براستی کدامینِ این ادمیان فخر فروش بر زمین و اسمان اگر در دنیایی مسکوت میزیستند میتوانستند بمانند وتاب بیاورند چنین دنیایی را؟؟؟ایا هیچگاه از خود میپرسند که دنیای سکوت و تاریکی چه دنیایی است؟؟ایا براستی همواره صداست که میماند؟نمییشود بی صدا واژه ریخت بر قامت انسانیت و فرو پاشید بر کمک بر بیچارگان و مرهم مادر ودردهای خواهر و تکیه ی یک دوست و همدم یک دلارام بود؟آری من مهربانی را از چشمان پر از التماس موقرمزی بیصدایی اموختم که میگفت او را نکشید،او یک جاندار است که نفس میکشد،بگذارید غذایش دهم، من وجدان را از اشکهای پسرکی دیدم که میگفت چرا تنهایش گذاشتید او گناه دارد وبیمار میشود در پستوی تنهایی اش،من وفاداری را از اغوش گرمی اموختم که خود بیتاب بود بر دردهایش اما مرهم بود بر زخمهای عزیزش…من بارها و بارها ازین دنیای بیصدا اموختم و شکوه بردم بر پروردگارم که چرا؟که چگونه ممکن است که تو این چنین خلقتی بیافرینی وقتی تو خود گفته ای که عاشقی بر تک تک انان که زاده ی تواَند اما قدری بعد فقط قدری بعد خود پاسخ میدادم بر خود که هیهات…او چه نیک افریده و چه ابتر انتخاب برگزیده…بیصدایان ساکت…شاید نشنیدن انقدرها هم چیز بدی نیست امابر منی که دنیای صدا را تجربه کردم عجیب است و غیر قابل باور…منتنها یک چیز میدانم و ان پاک سرشتی این دنیای پر از سکوت است…پر ازتفاوت اما پر از فهم
    کسی چه میداند شاید روزی او را نوشتم و درد و رنجهایی که بر او رفته و بر پدران و مادران سرزمینم که همچو اویی را درکنار خود دارند با نگاههای ترحم امیز
    براستی چرا ترحم؟؟ از بابت اینکه ما صدا داریم و انها نه؟چرا انها بر ما ترحم نکنند که نه میبینیم و نه میشنویم ونه میبوییم ونه میجوییم؟؟؟ایا براستی ما سزاوار ترحم نیستیم؟ ایا ما سزاوار خرده گرفتن بر خود نیستیم که بی نقصی را نقص میدانیم و نقصهای سخنان خود را حریر دُر و مروارید…چه دنیای عجیبی است، کسی چه میداند که فردا چه پیش می اید ما میشویم انها یا روزی میرسد که انها میشوند فریاد…هرچند که هم اینک نیز خیلی از فریادها حتی در واژه وکلمه و صدا هم دیگر به گوش نمیرسند انجایی که پدری کودکش را شکنجه ی قاشق داغ میکند یا مادری پاره پاره خیانت وصله میکند براندامش یا نه پدری که پاتیل تعهدرا شکسته بر جُربزه ی مردانگی اش و برادری که سردردهای بیحوصلگی دارد بر دمار روزگار… خوب که نگاه میکنیم میرسیم به خفقان..به سکوت..به خلوت و بیصدایی…پس چرا اینان را نمی بینیم و چسب تمسخر زده ایم بر زخمهای بیصدایی…وبازهم چیک چیک اتش و اویی که دستانش حلقه شده دور گردنم در زیر پوپکهای ابرو درختان زرد ونارنجی پاییز…سرمستانه نفس میکشد دنیای خلوت آرام خودش را ولبخندچشمانش را جرعه جرعه درکام دلمشغولیهایم میریزد.

  45. نوشتاری از عکس دوم. سه گلدان،سه گل آفتابگردان و سه کودک زیبا. این زیبایی‌های خلقت خداوندی است گل آفتابگردان به جز زیبایی خود هنگامی که به سمت آفتاب می‌گردد ندای زیبایی را در قلب هر انسان صاحب ذوقی ایجاد می‌کند. گل باغ زندگی هایمان کودکان، اینکه می‌گویند بچه ها میوه درخت زندگیمان هستند سخنی گزافه نیست. تلفیق تصویر این کودکان با زیبایی‌های طبیعی صحنه بسیار مجذوب کننده ای است که ذهن هر بیننده ای را صیقل می‌دهد. و ترسیم طبیعت با کودکان زیبایی خاص خود را دارد. اینکه هر دوی آنها نعمات الهی هستند و نیاز به مراقبت و حمایت دارند. چه خوب است که آنان با حضورشان باعث شده اند تا ما دقایقی از شبانه روزمان، از کار و روزمرگی خارج شویم تا بتوانیم بیشتر ببینیم و بفهمیم که در کنار پیشرفت و پول و امکانات دنیای بشر امروز با تمام زشتی‌هایش، زیبایی‌های بی بدیل خداوندی را همچنان داراست. شیطنت‌های کودکان با تمام مشکلاتی که در راه نمو و تربیتشان ایجاد می‌کند اما بازهم زیبایی‌های خود را دارد. همه جانداران که قدرت تولید مثل دارند از زیبایی‌های گلهای نو شکفته باغ زندگی‌شان لذت می‌برند. و چه رحیم و رحمان است خداوندی که این نعمت‌ها را به ما ارزانی بخشیده که ببینیم و تفکر کنیم و بدانیم و بفهمیم که زندگی همچنان جاریست و خداوند با تولد فرزندی می‌خواهد که بگوید همچنان به انسان امید دارد….

  46. تصویر اول را میبینم وبه وصفش میکشم👇👇
    آسمان هم سیاه و ابری است همچون دل طفلکان معصوم و مادران و پدران داغ دیده و پدربزرگ ها و مادربزرگ های پریشانِ غمزده
    دخترک کوچکِ بیت‌المقدس در میان بحبوحه ی جنگ و تانک و آتش و خون از دور به آبها می نگرد؛ قایق‌های به نظم ایستاده را می‌بیند که از دسترسشان دور نگه داشتند تا مبادا مرهمی بر زخمهایشان باشد و رهایی بربال هایشان..
    این ترسو های پر از باروت وسنگ و توپ و تانک حتی از قایق ها هم واهمه دارند اما در نقش جادوگری بدجنس راه می بندند بریک دخترک تنها. اما دخترک از دور که به کناره ی ساحل نزدیک می شد لنگه کفش های جادوگر شهر اوز را با خود مرور می‌کرد؛؛؛ قایق های به نظم ایستاده در لنگرگاه زبان درازی می کردند بر دوروتی کوچکِ تنها
    سایه ی قایق‌ها گواهی میداد برقهر آنها با خورشید و رسوخ ناپذیری درونشان؛؛؛ همچون جلادان بی پروا که آشتی با مهر و آفتاب و آسمان را در عبور از خود نمی‌پذیرند.
    آن هنگامه که لنگه کفش های جادوگر شهر اوز از خاطرش گذشت یادش آمد او به دوروتی کوچک تنها گفته بود اگر جادوگر بدجنس را از بین ببرد آرزویش را برآورده خواهد کرد و حالا دوروتی با دستان پینه بسته از خون و کوله باری از سنگینی فقدان؛؛؛ راه آب را در پیش گرفته رو به سوی نور حرکت می‌کرد.به قایق ها نگاه کرد؛ یک بار دیگر سایه ی آنها که گواهی از قهر شان با خورشید می‌داد؛ امنیت از خاطرش زدود.
    وقتی فکر می کرد این قایق‌ها هم سفت و سخت و خشک اند و بیرحم همچون جلادان؛رعشه بر اندامش می افتاد؛؛ اما وقتی به یاد می‌آورد آنچه را که در انتظارش است زبان درازی کفش های جادوگر شهر اوز دلش را گرم می کرد.او آرزوی خانه ای گرم و آغوشی امن و صورتی نرمِ لبخند را داشت و حالا بعد از فرار از گردباد این طوفان اسارت؛؛ اشتیاق فریاد کردن هجمه های ستم بر دنیای بزرگِ قلب کوچکش؛؛ سرمستِ تکاپویش کرده بود برای رفتن و شناساندنِ هویت خودش؛ اقوامش و موطنش بر همگان…
    هر بار که راه رابراو بسته بودند در بیت‌المقدس؛؛؛ سایه ای با او حرف زده بود که باید ترس هایش را به مبارزه فرا بخواند با جسارتش و طوق بندگیِ ذلت از گردن برهاند و تا آن سوی آبها شنا کند تا مرز روشنایی

  47. سوال ۲:
    خرمالو را دوست دارم و با لذت تمام آن را میخورم. اما هربار هنگام خوردنش بغض میکنم چون برای من یادآور تلخی های شیرین است. یک گاز میزنم و بغض گلویم را میگیرد و به همراه گسی کشنده ای که دارد احساس خفگی میکنم ولی وستش دارم. به آن گوشه ی اتاقم نگاه میکنم و کتابخانه ام را میبینم که پر از کتاب و دفتر است و به سمت میز تحریرم میروم و دفترم را باز میکنم و نقاشی که ذهنم را قلقلک میدهد بر روی کاغذ میکشم و بغضهایم را به قلم میدهم تا بنویسید و رها شوم از این بغض های ناتمام و اشکهایم از نوک قلم میچکند بر روی کاغذ و من گویی رها شده باشم.

  48. عکس شماره ۱:
    شب گذشته طوفان سهمگینی دریا را درنوردید. ناخدا سالار با کشتی خود و به همراه شش قایق عازم سفر شده بودند. با وجود مخالفتهای اهالی ده ناخدا باید برای نجات مردم آن روستای دور دست میرفت و کمی خوراکی و پتو میبرد. شب وحشتناکی را پشت سر گذاشتیم، دو تا از قایقهای ما به قعر دریا فرو رفتند و ما به سختی توانستیم آذوقه ها و پتوها را نگه داریم، انگار معجزه شده بود و خداوند به همراهمان بود، صبح همگی با نور آفتابی که به چشمانمان برخورد میکرد از خواب بیدار شدیم و ما به آن روستا رسیده بودیم. بارها را تخلیه کردیم و دل آن مردم سیل زده را خوشحال کردیم. گویی آن شب وحشتناک دعای خیر آن مردم پشت سر ما بود که به آنها گفته بودیم به کمکتان می آییم. از کشتی پیاده شدیم و قایقها را به ساحل کشاندیم. به همراه دوستان آذوقه ها و پتوها را بیرون کشاندیم و از تعدادی از مردم آنجا خواستیم که به کمک ما بیایند که بتوانیم بارها را خالی کنیم و بین مردم به طور مساوی قسمت کنیم. شب در آرامش دریا به شهر بازگشتیم. نزدیک صبح روز بعد، قبل از طلوع آفتاب به ساحل رفتم و در شگفتی تمام به آرامش دریا خیره شده بودم و خدا را شکر کردم که ما را سالم به سر منزل مقصود رساند.

  49. anne geddes
    دنیای کودکی را بسیار دوست دارم دنیایی پراز لطافت و زیبایی و پاکی و بی آلایشی ست.
    دیدن تصویر کودکان معصوم همیشه برای من پراز زیبایی و نشاط است.
    دراین تصویر دو تا از نعمتهای خداوندی در هم تنیده شده است که هردو به یک موضوع ختم می شود. گل و گلدان و کودکی که هنوز نیاز به مراقبت و نگهداری ویژه دارند و هردو باید رشد کنند و بزرگ شوند و ثمره بدهند پس چه ترکیب زیبایی دراین عکس نهفته است.
    تفاوتهای فردی در انسان و گیاهان بسیار جالب توجه است . که این تفاوت ها زندگی را بسیار زیبا و دیدنی کرده است گرچه گاهی تفاوت‌ها باعث جدایی و اختلاف دربین همه می شود. اما درکل این تنوع بسیار زیباست و نشانی از قدرت خالق بی همتا دارد. شاهکار خلقت در تنوع رنگها نمونه دیگری از توانایی خاق هستی است رنگهای نارنجی و آبی و صورتی و…که هرکدامش دفتریست معرفت کردگار توانا پس کیست که با دیدن این همه زیبایی و تنوع باز از عبادت معبود خود سرپیچی کند؟

  50. شب چادر سیاهش را جمع کرده وخمیازه کشان جایش را به روز می‌دهد هنوز هم سایه ی کم رنگش روی شهر پهن هست.
    قایق ها آرام خوابیده اند و نمی‌دانند آن سوی آب چه کسی امروز هیاهوی شهر شلوغ را رها کرده ومی آیند تا ساعتی خودشان را به آرامش دریا برسانند وپارو بزنند وروحشان را به آرامش دریا گره بزنند.
    شهر ها همیشه آبستن اضطراب و هیاهو هستند شاید کمی قایق سواری وبی خیالی برای مردمانش لازم باشد.
    این سکوت وهم آور قایق ها کمی ترسناک است کاش امروز دخترکی شاد بیاید وسوار قایقی شود ودل مرده ی این شهر را با شادی بی حدش به وجد آورد

  51. نقاشی باعکس
    قایق هایی در بند تیرک رو به فانوس دریایی گردهم آمده اند چرا که صاحبانشان هر روز هنگام
    غروب آنها را آنجا میگذارند تا برای صبح فردا آماده باشند برای رفتن به ماهیگیری امروز مرد قصه
    ما صبح زود قبل از طلوع خورشید به سراغ قایقش آمد و سوار شد و به دل دریا زد طلوع خورشید را
    به تماشا نشست . خورشید همچنان با ناز در حال بالا آمدن بود و هر لحظه بزرگ تر و قابل رویت تر
    میشد . این منظره شگفت انگیز مرد جوان را به وجد می آورد . هرچه تلاش می کرد نتوانست ماهی
    صید کند . باز پیشروی می کند وقتی به خود می آید میبیند که ساعت هاست در دریا مشغول است و
    نزدیک به غروب شده و تنها در دریا باقی مانده . مرد جوان به آرامی سرش را برمیگرداند و با تمام
    وجود خیره به غروب خورشید می شود چرا که انعکاس نور خورشید در آب تلألو زیبایی به وجود
    آورده بود همچنان که محو غروب بود به پیش رویش در دل دریا ادامه می داد غافل از اطرافش پارو
    میزد و متوجه شد که در آن هوای تاریک در میان دریا گم گشته است . اما مصمم بود که حتم اً برای
    فرزندانش ماهی صید کند اما تاکنون موفق نشده بود . هوا داشت تاریک تر میشد هربار که تور را از
    آب می کشید خالی از صید بود به کل نومید شده بود.دوست نداشت دست خالی باز گردد . به هر طرف
    می نگریست خشکی را نمییافت هوا مه گرفته و سرد بود که ناگهان بادی آمد و از پس آن موجی بس
    عظیم ، و قایق را با خود همراه کرد . مرد جوان به شدت ترسیده بود دریا از خروش ایستاد وتور از
    دستش رها شد و درون آب افتاد و به میله قایق گیرکرد . درهمین زمان از دور فانوس دریایی را دید و
    به سمت ساحل حرکت کرد . وقتی که رسید دید که همه دوستانش دل نگرانش بودند و می خواستند
    11
    برای جستجوی او بیایند چرا که همسرش نزد آنها رفته و از نیامدن او اطلاع داده بود. هنگامی که
    خواست از قایق خارج شود تور را دید که به قایق گیر بود و آن را از آب گرفت و در کمال شگفتی دید
    که پر از ماهی و چند صدف است یکی از صدف ها را گشود و از دیدن مروارید درخشان و بزرگ آن
    حیرت کرد و آن را به دخترکش داد چرا که مدتها قولش را داده بود و خدا را شاکر شد بابت روزی آن
    روز که تامین آینده اش نیز بود. به همراه همسر و فرزندانش به سوی خانه ی محقر اما پر از عشقشان
    روانه شدند .

  52. عکس اول
    اولین چیزی که در تصویر خودنمایی می کند قایق های خسته و بی رمقی هستند که دست در دست هم به ساحل آرام پناه آورده اند. شهر در خاموشی عجبیب فرو رفته است. از آن دور دست ها شهری پیداست نوری از امید سو سو می زند. به گمانم همان شهری است که مقصد سهراب بود. بی پارو دل به دریا خواهد زد. قایق خیالم را می سپارم به طوفان و باد . با چه امیدی بمانم در این شهر غریب که وجدان ها همه در خواب است. باید دور شوم از مخمصه این ساحل سرد تا بیش تر از این تمامم یخ نزده است. دور خواهم شد و همهمه تمام آدم های شهر را پشت سرم جا خواهم گذاشت. سهراب گفته بودی پشت دریاها شهری است که در آن عشق می روید ، مردم شهر تو را می فهمنند. راستی ننوشته بودی که قایق را چه سان ساختی و به کدام رود خروشان انداختی که به سر منزل مقصد بنشست. حتما آنجا که رفتی خدایی که همیشه منتظرت بود تو را در آغوش گرفت که دیگر خبری از شهر و مردمش نشد.
    خوش به حالت سهراب …

  53. در بین آن تصاویر آن که رود دارد را انتخاب میکنم.من عاشق رودخانه و دریا هستم عاشق صدای آب.وقتی به عکاس آن عکس فکر میکنم می گویم زاویه ای منحصر به را انتخاب کرده است.چندین قایق منتظر که دلشان خوش است روزی کسی بر آن ها سوار می شود و آن ها می توانند دلی به دریا بزنند.آن ها منتظر هستند تا کسی کاری برایشان انجام دهد خود را قفل زنجیر کرده اند تا دیگری نجاتشان دهد ولی اینطور نیست خود باید تلاش کنند تا از این دامی که برایشان نهاده شده رهایی یابند.من از جماعت نالان که فقط منتظرند شخص دیگری برایشان اتفاقی را رقم بزند بیزارم.بیدار شوید و خود دست به کار گردید ای قایق های زنجیر شده.آن قایقی که در دور دست شماست خود تلاش کرده است تا به دریا رسیده است خودتان را به آن ور رودخانه برسانید همه چشم انتظارتان هستند.سیاه و سفید بودن را دوست دارم.با این که رنگ ها خیلی زیبا هستند و جان زندگی به رنگ ها است ولی گاهی باید زندگی را بی رنگ هم دید.حس میکنم با سیاه و سفید شدن تصویر حس شهری پر از باران و مه را بهتر منتقل کرده است.ای قایق ها بروید و از بند رهایی یابید.

  54. قايق هاي خالي كه منتظر مسافراني كه ارزويشان رسيدن به انسوي درياست در انجا مكان مقدسي ديده مي شود قايق ها به صف منتظر حركت هستن مسافرانشان هم زمان پر نميشود كه با هم حركت كنند هر مسافر بايد خودش قايق را هدايت كند هيچ كس برايش پارو نميزند زحمت رسيدن را بايد خودش بكشد شايد چوب هاي عمودي حصاري باشد كه هر انسان در اطراف خود كشيده است حصار هاي كه بايد گذاشت وتنها حركت كرداما به انجا هم كه برسن برايشان كافي نيست بازم دنبال جاي وراهي براي رفتن هستن چون انسان به دنبال رسيدن به كمال مطلق وحقيقي است وانسان تا زماني كه در اين دنياست اين خلاء با اوست ….

  55. درود فراوان .
    من به عکس قایق ها در آب خیره شدم و به جای متن، این شعر اومد به ذهنم و بداهه نوشتمش:

    تک درخت ساحلم ، پابند در جای خودم
    ریشه هایم رفته اند تا عمق دنیای خودم

    دست هایم رو به روی موج ها وا می شوند
    می شود تنهایی ام اما پذیرای خودم

    سال ها هر خسته ای خوابیده زیر سایه ام
    می رسد پایش به دریا ، عکس پاهای خودم

    هر کسی آمد نوشت یک یادگاری بر تنم
    مانده خالی جا فقط در حد امضای خودم

    تکه چوبی با معرق های گنگ و مبهمم
    روز ها کاری ندارم جز تماشای خودم

    می کشم شب ها پتوی آسمان را بر سرم
    می رسم هر شب به دریا توی رویای خودم

    تک درختی غرق در عشق تلاطم مانده ام
    کاش بودم قایق چوبی دریای شما …

    نجمه سادات سیدی

  56. نوشتن بر اساس عکس های که خودم گرفتم. وسواس را کنار گذاشته و سریع سه عکس که مربوط به امروز و چند روز قبل میشه را انتخاب کردم، دروغ چرا،،، یکی از عکسها قدیمی است مربوط به سفر دوسال پیش می شود.این دو عکس جدید از سبزی خوردنی است که امروز گرفته و پاک کرده ام درست به طراوت سبزی خوردن بهار می ماند که خودت در باغچه ایی کاشته باشی . تربچه های نقلی و قرمز قرمز و پیازچه ایی بلند و باریک با فکل های سفید و تمیزی که روی سرش بود و دیگر نیست مجبور شدم کوتاهی کنم.وقتی آفتاب برای دمی کوتاه از پنجره خودش را ول کرد درون آشپزخانه سبد سبز پلاستیکی قدیمی در سر راه او بودو دست برقضا روی سبزی ها افتاد و من هم مسرور از این اتفاق ریز خوشایند آن را ثبت کردم بدون عطر بو در عکس.عروسکها بافتنی هم کارشان تکمیل شده اما نمی دانند خانه مقصود کجاست!!؟؟ روی پتوی قلاب بافی لم دادند و دسته جمعی عکسی به یادگار گرفتند که در تاریخ بماند. نه این تاریخ مد نظر بلکه در تاریخ خودشان که بسیار بال حالتی از تاریخ آدمیان است. خیلی خیلی با حال هستند معلوم نیست که چه شکلی هستند ؟! اگر آفتاب امروز تابیده بر سبزی هم دیروز هم قدم رنجه کرده بود آن طفلی ها هم عکسشان زیبا می شو به والله. اما آنها ای هستند و گویا کننده کار شکایت دارد. نارضایتی در گوشه ایی از وجود آدم ها رخنه کرده و کاربری دشوار است بیرون راندنش. یکی سگ است و دیگری گربه،عروسک بعدی قیافه من درآوری دارد مثلث پهن که صورتی رنگ است و روی سرش گل گل های قرمز و زرشکی و … در هم دارد ، حتما می گوئید مثل عروس دهاتی ها!نیست! تازه اگر هم باشد خوب است . حالش را می برد که مثالش را می زنند،البته دل هرکس چیزی می خواهد ، دوساله پیش که عکس آن کلاه تودار سفید که شاید برگردد به زمان آنشرلی را می گرفتم نمی دانستم باید در کنار سبد سبزی خوردن امروز و عروسک مثلث متساوی الساقین عروس دهاتی تمرین مدرسه نویسندگی شود!!!!!

  57. یک رود یا دریاچه با دو سمت متفاوت! آن سو عمارت های مجلل‌با رنگ‌ روشن ، گاه گمان می کنم موزه است و گاه کلیسا ، شاید هم ساختمان سنا. این سو هم قایق های تیره که بغل به بغل هم نظاره گر روبرو هستند . می خواهم دست فکرم را بگیرم و به جای دیگری از نقطه زمین ببرم ، مثلا پاریس کنار رود سن یا فلورانس در ایتالیا یا ونیز!
    اما نمی آید همین جا مانده فکر می کنم در سن پطرزبورگ ، روسیه! احساس سردی می کنم ، سرمایی که آزارم می دهد ، ضخیم ترین جوراب را به پا می کنم و ژاکتی می پوشم بی فایده است روی آن شنل رنگی رنگی که خودم بافتم را هم می پوشم اما نه رنگ ها اثر دارد که شادم کند و نه گرمای شنل!!! سرمای عکس و حتی فراتر از آن در وجود من رخنه کرده، سرمایی که خیال خارج سدن ندارد . عکس سیاه و سفید است آن را بدتر کرده است، عکسهای سیاه و سفید را دوست دارم اما این یکی را نه!!! انگار خبر دارد !! خبر از بک جنگ نابرابر از اوضاع خوبی که در پیش رو نیست و من می ترسم از جنگ های نابرابری که برنده و بازنده اش هم از قبل معلوم است ! انگار در عکس معلوم است آن سو که از من دورتر هستند قوی ترند و این قایق های نازک و ظریف که این قدر نزدیک هستند با اولین حملات از بسن خواهند رفت. نمی توانم بیشتر ادامه بدهم . ترس بر من غلبه کرده و عکس را در قاب خود به تصویر می کشد. عکس سیاه و سفید قایق ها

  58. دردنیایی که همه چیزش سیاه وسفیداست نمی توان غروب وطلوع خورشیدرافهمیدشایدقشنگیش هم به همین باشد.برایم جذاب است قایق سواری وازطرفی می ترسم چراکه تنهایی رادوست ندارم زیرااینجاقایق های زیادی رامی بینم تامرابه آن سوی آبهاببردبه نظردنیای زیبای باشداماتنهایی لذت بخش نیست می روم شایدکه آن طرف شخصی رابیابم، دراین دنیای سیاه سفیدکه به آن سفرکرده ام می خواهم باقایق سواری رازآن شهردورافتاده رابیابم شایدگمشده ام رابیابم گمشده ای که همیشه درخوابهایم مراازسرزمینی دوردستهاصدامیزندنمی دانم ترس عجیبی دروجودم حکمفرماشده شایدازتنهاسفرکردن باشدامابایدرفت ودل رابه دریازدباسوارشدنم به قایق ، موتورش روشن شدوبه راه افتادترسیدم که شایداینجاسرزمین ارواح باشدسرزمینی که ارواحش آدم های تنهای زیادی مثل من رادرسکوت وخلوت به کام مرگ کشانده باشندنمی دانم فقط ترسی عجیب مرافراگرفته شایددارم خواب می بینم چندباربه خودم سیلی زدم نه انگارخواب نیستم بیداربیدارم یکباره قایق وسط آب ایستادباترس به دوروبرم نگاه کردم جزخودم وقایق هیچکس دیگرنبودازشهردورافتاده فاصله ی چندانی نداشتم باصدای لرزانم گفتم کمک کمک اماجزصدای بادچیزدیگری به گوشم نمی رسید…

  59. عکس دوم را انتخاب کردم.
    سه گلدان چسبیده به دیوار که در هر کدام از آنها یک گل آفتابگردان کاشته شده است اما به جای تخمه های وسط گل چهره سه نوزاد را می توان دید. سه نوزادی که قدم به این دنیا گذاشته اند و از درون گلها به دنیا نگاه می کنند. به نظرم چهره هایشان متعجب است و از دیدن این همه رفت و امد و شلوغی در شگفت هستند. البته که نمی دانم به چه چیزی خیره شده اند حدس می زنم که این گونه باشد.
    به نظرم کودکان هم مانند گل هستند گلهایی که به تازگی از بهشت وارد این کره خاکی شده اند و باید از آنها در اینجا مراقبت شود. باید نور محبت به آنها تابیده شود نور محبتی که پدر و مادر باید به او بتابانند و کودک در گرمای این نور بزرگ شود و رشد کند. این گلهای از بهشت آمده پاک و معصومند. پس باید طوری آنها را تربیت کنیم که صدمه ای به معصومیت انها وارد نشود. آنها را دوست بداریم و از پاکی و خلوص آنها یاد بگیریم چرا که ما هم روزی مانند انها بودیم و اینک در این دنیای پر هیاهو معصومیت خود را از دست داده ایم.

  60. تصویرشماره3
    ماهاتماگاندی ازبزرگترین انسانهای جهان بوده است انسانی که آنقدربزرگ بود که ملت هند به عنوان رهبر اوراستایش می‌کردند وازاو پیروی می‌کردند مهانداس کارامچاند گاندی رهبرسیاسی مذهبی مردم هندبود. که به ملت هند کمک کرد اززیر سلطه انگلستان بیرون بیایند. او لباسهایی می‌پوشید که مخصوص فقیرترین افراد هند بود گیاهخواربود وبه سفارش مادرش درتمام عمر ازخوردن الکل وگوشت خودداری کرد. تعلق خاطری به مادیات دنیا نداشت خدا راشدیدا”قبول داشت ومعتقد بود همه ادیان باهم برابر هستند دین او هندوبودایی بود. لیسانس حقوقش را وقتی در زندان بود ازدانشگاه لندن گرفت. وقتی به تصویر گاندی نگاه میکنم پی میبرم که یک سیروسلو ک معنوی را طی کرده تا به آن درجه از انسانیت برسدکه یک ملت اورا قلبا” به عنوان رهبر بپذیرنداو همیشه هفته ای یک روز را روزه سکوت میگرفته واین موجب آرامش او می‌شده دراین روز هرچه میخواسته بگوید روی کاغذ می‌نوشته.گاندی سخنان بسیاری درمورد زندگی وعشق دارد که میتو اندسرمشق زندگی ماباشد. ماهاتما گاندی همیشه برای من یک اسطوره بود و من دراعماق قلبم اورا ستوده ام انسانی که توانسته بود آنقدر ازنظر معنوی بزرگ شود که یک ملت اورا به عنوان رهبرشان میپرسیدند.

  61. تصوير شماره ١

    تاریکی شب کم کم جاي خود را به روشنی روز می بخشد، هوای اسکله مه الود و خنک است.
    صدای درياچه ارام شده، جوري که به سختی میتوان باور کرد که تا چند ساعت پیش دریاچه طوفانی بوده و موجها طغیان کرده بودند.
    صداي چند پرنده مهاجر تنها صداي درياچه را تشكيل ميدهند .

    قایق های کوچک ، کنار هم به ردیف ایستاده اند، بین هر دو قایق دو میله حائل با فاصله معين در اب دریاچه قرار داده شده و توانسته اند باعث نظم بیشتر قایق ها شوند، سایه قایق ها روی آب افتاده و منظره را دل انگیز تر کرده، گویی قایق ها سراپا منتظر مسافران هستند تا بتوانند انها را به جزيره آن طرف دریاچه برسانند.
    آن طرف اسکله جزيره پیداست، ساختمان های بلند و کوتاه جزيره دور تا دور ساختمان بلندكليسا را احاطه كرده اند، حجم سکوت ساحل با ارامش خورشید برای طلوع ، دست به يكي کرده و انتظار قایق ها را طولاتی تر کرده اند، اما طولی نمیکشد که باز هم زندگی از نو آغاز میشود، باز هم اسکله شاهد رفت و آمدها، انتظار و وصل ها، قهر و اشتی ها، خرید و فروش ها، لبخندها و اشک ها خواهد بود ، زندگی جاریست….

  62. از بین شکاف در با دلهره وترس نگاهی به اتاق انداختم . از بین پره های چرخ ریسندگی مردی نحیف و لاغر را دیدم که ارام ومتین نشسته است ودر حالی که به روزنامه زل زده بود به ارامی چیزی را در دهان می جوید . با خود گفتم پس اقای گاندی کجاست حتما اشتباه امده ام . سینه ام راصاف کردم و با سر انگشت به در کوبیدم وبا صدای لرزانی گفتم ببخشید پدر اقای گاندی تشریف دارند. پیرمرد در حالی که عینکش را بالا میداد خیلی ارام جواب دادم بیا داخل پسرم . من هم در حالی که راست و چپ اتاق خالی را نگاه می کردم وارد اتاق شدم . روبه روی پیر مرد نیمه عریان نشستم . او روز نامه اش را تا کردو کنارش گذاشت به ارامی صورتش را با سمت من چرخاند ولبخند زد .یک کتری قدیمی دست ساز هندی را برداشت و در یک استکان کوچک برایم چایی ریخت با دستان چروکیده و افتاب خورده اش جلوی من گذاشت . وبا صدایی ارام گفت بفرمایید . حس عجیبی داشتم به نظرم ادم مرموز و کاریز ماتیکی بود . چهره ای مهربان ودرد کشیده داشت ولی موجی از اطمینان ومحبتی عمیق را در چشمان گردش احساس میکردم . من دنبال مردی بزرگ امده ام . مردی که همه ی مردم عاشقش هستند وحرفش برای همه حجت است . خیلی دلم می خواهد او را ببینم قطعا ادم قدرتمندی است . می خواهم بدانم چگونه با دست خالی جلوی زور گوها و متجاوزان کشورش ایستاده است وچگونه مردم را شیفته خود کرده است . سرم را نزدیکش بردم واهسته گفتم شما او را دیده اید . او در حالیکه روزنامه اش را جابه جا میکردم گفت بله پسرم . من گاندی هستم. ومن با دهانی باز چشمانی بیرون زدم گفتم شما گاندی هستید ……

  63. فعلا تا آماده کردن وبلاگ تمرین نوشتن با عکسهایی که خودم گرفته ام را اینجا بارگذاری می کنم: عکس ها بخش زیادی از حجم گوشی هر کدام از ما را پر کرده اند. عکس هایی که این روزها به راحتی با گوشی می گیریم، گاهی با ویرایش و گاهی بدون ویرایش نگه می داریم و گاهی هم پاک می کنیم. این روزهای زیبای آخر پاییز شک ندارم که اکثر ما از برگهای پاییزی و درختان رنگارنگ حداقل یک عکس گرفته ایم. زیبایی طبیعت چیزی غیر قابل انکار و دوست داشتنی است که حتی در این شرایط سخت که اکثر مردم حوصله خودشان را هم ندارند می شود چند دقیقه ای با آن دل خوش بود. برگهای زیبا، درختان دوست داشتنی و خنکای هوا. باران های گاه و بی گاه، قدم زدن توی خیابان و لذت بردن. این روزها اگر کسی اندک حوصله ای داشته باشد قدم هایش را با برگهای ریخته روی زمین تنظیم می کند که از شنیدن صدای خش خش آنها لذت ببرد ! پس جای تعجب ندارد اگر یک قدم کوتاه و یک قدم بلند می شود. انارهای ترک خورده روی درخت که گنجشکها گاه گاهی می آیند سراغشان و آخرین تلاش درخت ها برای نگه داشتن برگ ها شبیه تلاش کودکان است در ابتدای شب برای نخوابیدن…

  64. عکس اول: یک روز زیبا با هوای ابری و بارانی. فعلا دریاچه آرام است و همه چیز سر جای خودش قرار دارد. صاحبان قایق های گردش گری امروز به دلیل احتمال بارش باران ترجیح داده اند به خودشان استراحت بدهند هرچند که اگر تصمیمی غیر از این هم گرفته می شد مسافری نبود که بخواهد توی این هوا برای گردش روی دریاچه برود. امروز مسافران هم برای حفظ سلامت خود به گردش در ساحل بسنده کرده اند. ساحل آرام است و نسیم ملایمی می وزد. در یکی از قایق ها مردی آرام نشسته و زل زده به منظره ی روبرو. دلش می خواهد پارو ها را بردارد و برود وسط دریاچه. جایی دور از هیاهوی کنار ساحل بنشیند و از آرامش روز لذت ببرد اما هراس از شروع ناگهانی باران و طوفان مانع اجرای فکرش شده. همان جا توی قایق آرام نشسته و به صدای دلنشین حرکت آب زیر قایق گوش می دهد.

  65. بر اساس اولین عکس:
    مسجد زیبای جزیره به استقبال مهمانان می رود. مهمانانی از قماش گوناگون که با پای افزاری از جنس قایق پا به جزیره می گذارند. اما گویی فقط قصد خوشامد گویی ندارد می داند که گاهی این مهمانهای خوانده یا ناخوانده خصمانه رفتار می کنند و به نوعی پیش قراول دفاع از شهر شده است با کلاهخودی از جنس گنبد و مناره. هر چند که چهره اش از دور باز و خندان و پذیرای مهمان است گویی دلگرمی به مردمانی می دهد که در یکطرف و طبیعتی که در سمت دیگر او زندگی می کنند که با نیرویی الهی از زیبایی و رونق شهر محافظت خواهد نمود. کاش دل این گردشگران با تماشای نگاره های دیوارهای مسجد به رحم آید کاش از در دشمنی وارد نشوند. کاش هوای تازه ای که در فضای جنگلی جزیره تنفس می کنند مهربانیشان را افزون کند که حرمت میزبان نگه دارند و خانه اش را کثیف و ویران نکنند. ای کاش شور و شوق بازار جزیره و سوغاتی هایی که برای عزیزانشان می خرند رابطه گرم و مهربانی در قلب آنها نسبت به شهر ایجاد کند که ویران نکنند چون غریبه اند، چون مسافرند، چون زمان اقامتشان در جزیره کوتاهتر از آن است که این خرابیها زندگی شان را تحت تاثیر قرار دهد. مسجد شهر خوشامد بگو به آنها از مناره ات و با نیروی الهیت شهر را از گزند برخی از مهمانان بی مسوولیت محافظت کن.

  66. سلام استاد جان
    سعید ؛؛؛؛؛عکس دوم
    واقعا برای پرورش یک گل چه چیزی مهم است گلدان زیبا ولاکچری یا خاک وخوب وفضای خوب که نور آفتاب باشد ویک آدم خوب که به موقع آبیاری بکنه ‌خاک وکود عالی …در کل چگونگی پرورش اون مهمه ،،که وقتی میشنی جلوی اون از نگاه به اون لذت ببری واز پرورش خودت کیف بکنی وبرای خودت چایی بریزی ‌،خودت تو تشویق بکنی و جیغ وهورا برای انجام این کار ،،..
    اما نگاهها چه متفاوت است وعملکردها چه قدر فرق می‌کند حالا فرض کنید جای گل ،بچه باشه واقعا میتونیم داخل زندگی ی همچین فضایی به وجود بیاری ،بعد برای خودت دست بزنی ،،،نمی‌دونم ما آدما با تولد بچه همون فکر می‌کنیم اونا مال ما هستن اصلا واژه امانت را درک نکردیم که اونا پیش ما امانت هستن وما فقط باغبون اونا هستیم‌،..
    پرورش بچه ها مانند گل است اونا درابتدای ورود به این دنیای فانی اول انشایت راباید یاد بگیرن بعد چیز های دیگر ،برای اونا واقعا فرقی نمیکنه کجا بخابند مهم تر ازهمه بغل مادر است بس مهر پدر است وبس ،..فضایی پر از مهر ومحبت واغوش های گرم والدین واقعا چه می‌کنیم با این بچه ها تخت خواب های انچنانی ،،پستانک های مدل دارمتفاوت ،،،یادم نمیره من چه قدر گل سر مادرم را میکردم توی دهانم یا مداد ویا خودکار خواهرم راکه داشت مشق مینوشت..
    ویا وسايل اسباب بازی دیجیتال گران قیمت ونشان دادن به مردم در فضای خانوادگی ومجازی ،این دیگه چه مدلی از پرورش گلهای زندگی مون هستش..باغ زیبا از گلهای زیبا درست میشه نه از دیوارهای پر زرق و برق وچراغانی با رنگ های متفاوت
    پس باغبون خوب بودن مهمه
    تمام
    استاد جان

  67. تمرین اول
    گاندی نامش هم ردیف پیامبران برای من و بسیاری از مردم دنیاست و شاید حتی بیشتر از یک رهبر معنوی.مردی نشسته در سادگی محض بی لباس بی کاشانه بی تجملات اما به طور وحشتناکی قدرتمند .گاندی دقیقا میداند کیست چیست و برای چه در این سیاره مهمان است .اتاقی ساده و چرخ ریسندگی و روزنامه تنها تعلقات مادی او را تشکیل میدهد با همین ها ملتی را از وابستگی به قدرت مند ترین استعمار گر دنیا نجات داد.گاندی همیشه باعث میشود مارتین لوترکینگ را در ان سخنرانی بزرگ به یاد بیاورم که گفت مسیح هدف را نشانم داد و گاندی راه را .گاندی تنها یک رهبر ساده برای هند نبود او راه عشق و صلح و سادگی را به همه ما نشان داد او شفقت و داشتن نگاه انسانی را حتی در شیوه نگاه و عملش نسبت به دشمن خویش نشان میدهد .گاندی گاندی حتی نامش نیز یک مانترای مقدس است اگر تقدس را تنها شایسته خدا بدانیم بی شک گاندی یکی از شبیه ترین بندگان به خداوند است پس شایسته تقدس است .کسی که با کتاب و چرخ ریسندگی و یک لنگ سفید به مبارزه با بزرگ ترین و قدرت مند ترین استعمارگر دنیا که سربازانش تا یقه مسلح بودند رفت .او یک ملت برهنه ،گرسنه، عقب نگه داشته شده با اقوام و مذاهب متفاوت بلند کرد متحد کرد و عشق و هم شفقت با هم چرخیدند و چرخهای ریسندگی هم، هند ازاد شد ،اما این پایان گاندی نبود !شکوه گاندی را در مرگی میبینم که انتخاب کرد او هم زندگیش هم چگونگی مردنش را خود انتخاب کرد در لحظه مرگ به ترور کننده اش میگوید” پسرم خیلی وقت است منتظرت بودم” من هیچ از پیامبران را ندیدم هر چه بوده ثپت تاریخی نبوده گاندی رو هم ندیدم اما گاندی واقعی است گاندی را کسی مقدس نکرده گاندی را به جبر فراموشی تاریخ اسطوره نگاری نکرده اند! من میدانم گاندی واقعی است پس او نامش حتی بزرگ تر از پیامبران اسطوره شده است .گاندی واقعا یک اسطوره است .او زندگیش و مرگش را انتخاب کرد و به ملکوت نزد پدر شتافت باشد اندیشه اش جاودان باشد که نامش به لطف قلمش، افکارش و عملش و مرگش ماناست .

  68. بر اساس عکس سوم:
    انسان کیست؟ سوالی که ذهن اکثر آدم ها را به خودش اختصاص داده. من کیستم آیا جسمی هستم با تکه ای از گوشت و استخوان. این بدان معناست که هرکه فربه تر شود و پوست و پشم حیوانات دیگر را بر تن کند به مقام انسانیت شایسته تر می شود. آیا اگر من خوش گذران تر و تجملاتی تر شوم به مقام انسانیت نایل می شوم؟ سال ها با دست خود نخ ریسی می کرد. بر روی فرشی ساده می نشست. از فربگی چیزی نداشت. اما انسان بود. دغدغه اش آدم های دیگر بودند که چگونه زیر بار ظلم و ستم له می شوند. برای خودش چیزی نمی¬خواست اما می¬خواست انسانیت را گسترش دهد. افکار را دگرگون کند. راه بهتر زندگی کردن را به دیگران بیاموزد. مانند سابق قصر و تفریحات اعیانی نداشت اما چیزی داشت که انسان های کمی دارندو او دغدغه داشت. دغدغه انسان شدن . می خواست این دغدغه را به تمام آدم های دنیا نشان دهد. آرام بود اما ذهنی پر مشغله داشت. او به معنای واقعی یک انسان بود. مگر انسان بودن جز مهربانی، دلسوزی و عشق ورزیدن است. پس او انسان بود.

  69. براساس عکس اول:
    صدای تق و تق پاشنه های زنانه در نمایشگاه فضای خاصی ایجاد کرده بود.از آن فضاها که با موسیقی لایت دوستش دارم.فکر میکنم هرآدمی دوستش دارد‌.به این عکس رسیدم، ایستادم، اول فکر کردم قبرستان است.بعد درست تر نگاه کردم، قایق هایی که جسد داخل خودشان دارند؟و کمی بیشتر دقیق شدم.نه!جسدی درکار نیست، البته شاید این عکس هم از آن دست عکس ها باشد که مثل فیلم های اصغرفرهادی پایان باز دارد و اینکه آخرش چه شد، وابسته به درک و نظر بیننده است.چوبها خطای دید جالبی ایجاد کرده اند، فکر کنم چوب های اسکله است، چیزی شبیه نظم دهنده های توی پارکینگ ها.پلاستیکی های نارنجی که اسمشان را هیچ وقت یاد نمیگیرم.همان ها که مانع مالیدن ماشین ها بهم میشود.ولی هنوز وقتی به قایق وسطی نگاه میکنم انگار کسی درآن خوابیده.کسی که رویش پارچه ای سیاه کشیده اند.شاید هم در یک گونی انداخته شده و داخل قایق مرتب خوابانده شده.و قایق های کناری به تدریج انگار کسی داخلشان نیست.مثل یک مدل آزمایشی فیزیک هم هست.فریم های زمان های موازی.تکرار های سریع و محبوسی که پشت هم که قرار میگیرند تصویر و زندگی را میسازند.راستی،اگر از دید علم هولوگرافیک و جهان های موازی نگاه کنی،ما اصلا وجود داریم؟اگر زمان نباشد؟اگر سرعت نباشد؟
    ما کجا خواهیم ماند؟ما یک اثر هستیم که زمان تداوم را به ما هدیه میکند…

  70. نوشتن درباره عکس اول از Michael Kenna:
    هیچ کس جهان پنهان شده ی پشت عکس های این روز های مرا نمی شناسد. نمی دانند که بعد از مرگ تو، سیاه و سفید ترین جهان را به دوش می کشم.
    من در این نقطه ی دنیا، پرندگانی را می بینم که در هوا خفه می شوند و ماهی هایی را که در آب، توان زیستنشان نیست. من قایق هایی که تو روزی در آنها پارو می زدی و از ته دل شاد و رها بودی را جسد هایی می بینم در دل این دریای خشکیده.
    ساعت را از پانزده اردیبهشت به بعد فقط پانزده و پانزده دقیقه ای می بینم که تو از همان لحظه به بعد برای زندگی بعدی ات آغوش دریا را برگزیدی.
    و دلم می خواهد خیال کنم که همه ی مه هایی که پیش رویم می بینم تو هستی در قالبی دیگر در زندگی بعدی ات تا تمامشان را هزاران بار از عمق وجودم نفس بکشم.
    اما میان امروز با همه ی پانزده و پانزده دقیقه های چند ماه گذشته تفاوت عظیمی وجود دارد.
    امروز پانزده و پانزده دقیقه، برای سپردن تمام عکس های سیاه و سفید به دریایی که تو در آن شناور هستی آمده ام تا رنگی زندگی کردن را دوباره خودم به خودم یاد بدهم.
    عکس هایی که در تمام این هفت ماه با من همراز بودند اما نگاه سطحی بیننده هاشان توانایی دیدن فریاد و شوریدگی درونشان را نداشت!
    سیاه و سفیدِ رازآلود و مه گرفته را سبکِ تازه ی این عکاس پر کار می دانستند اما حقیقت، میان نگاه من و عکس هایم جاری بود.
    امروز یک پانزده و پانزده دقیقه ی ماندگار داشت که شروع دوباره ی من بود. پارو میزنم تا به پر شور ترین و رنگی ترین مکان تفریحی آن طرف دریا برسم، درست در حالی که دیگر دست از دامن جستجو کردن تو در این دریا برداشته ام.
    درست در حالی که فکر می کنم رها بودن زیبا ترین پایان، برای داستان من و توست.
    از این پایانِ رها با آغوش باز استقبال میکنم ولی من زندگی بعدی ام را در دریا نه! بلکه مجددا در همین خشکی ادامه می دهم.
    زندگی ای که به آن قول داده ام از حالا به بعد پرندگانش را رها ترین ببینم و ماهی های این دریا را سرزنده ترین.
    زندگی ای که قرار است یک تنه، رنگ شور و شوق را به آن تزریق کنم.
    این است پایان رهای گذشته اما آغاز رنگی و سرحال من!

  71. دریا ارام بود ، امواج هم خسته شده بودند و آرام در غروب خود را پنهان کرده بودند ، ماهیها دیگر روی آب نمیامدند و کار و کاسبی بد شده بود ، انگار دنیا متوقف شده بود ، شاید گردی در آسمان پاشیده باشند تا همه چی را متوقف کرده باشد، وقتی مردم دلمرده میشوند و انگیزه ها از بین میرود و موسیقی زندگی نواخته نمیشود روحیه طبیعت هم خراب میشود باید کاری کرد ، باید جنبش بوجود اورد ، باید منتظر طلوع صبح شد و با طلوع آهنگ عشق نواخته گردد ، باید روح هارا نوازش کرد ، باید انرژی مثبت به آسمان و زمین و دریا و قایق ها تزریق کرد تا گرد افسردگی نابود گردد ، باید با امید به فرداها و انرژیهای مثبت عشق و امید را رواج داد ، میدانیم بعد از سیاهی شب طلوع صبح پدیدار میگردد باید جای هر چه رنگ سیاه و خاکستری که در طبیعت وجود دارد رتگهای سبز پاشید و زندگی را سبز سبز دید و قایقهای زندگی را تعمیر و رنگ کرد و بادبان های زیبا با رنگهای طلایی و زرد و آبی و سفید به قایق ها بست و به موجهای دریا برای رقصان شدن و مواج گردیدن فرصت داد و به دریا زد و ماهیها را صدا کرد و برایشان آواز عشق خواند و برای رقصیدن در اب دعوتشان کرد و همراه رقص ماهیها و قایقا خودت هم شاد شو و زندگی را زندگی کن ، زندگی زیباست ، هیچگاه نباید در سکون نگهش داشت ، باید روز به روز برای کانهای بالاتر رفتن کمکش کرد ، پیروز باشیم

  72. آن طرف رود را می بینی؟ آن برج با شکوه. برجی که دیدنش، رود های لذت را در درونت جاری می کند.
    آن طرف رود را می بینی؟ آن شهر را؟
    افسانه های زیادی، این طرف رود نهفته است. عده ای گفته اند که آن طرف رود، در آن شهر، هر آرزویی داشته باشی، برآورده خواهد شد. هر خواسته ای داشته باشی، به واقعیت خواهد پیوست.
    عده ی دیگری هم گفته اند که آدم های این طرف رود، نفرین شده به دنیا می آیند. نفرین شده اند که هیچ وقت نمی توانند به آن طرف رود بروند.
    اما عده ی دیگری، طوری متفاوت از این دو گروه حرف می زنند. نفرین را پذیرفته اند و جادو های آن طرف رود هم همینطور. تفاوت آنها در این است که داستان این نفرین را برایمان شرح می دهند.
    نقل شده که انسان های این طرف رود، به مردمان شهر خیانت کرده اند. در عوض، آنها هم مردم این طرف رود را نفرین کرده اند که دیگر هیچ وقت نتوانند به شهر برگردند، مگر با شرایطی خاص.
    نزدیک رود که می شوی، تکه چوب هایی را می بینی که در آب هستند. عده ای از مردم فقط چوب ها را می بینند. عده ای دیگر، قایق هایی را می بینند که هرگاه دست به آنها می زنند، ناگهان ناپدید می شوند. عده ای دیگر قایق ها را می بینند و می توانند آنها را لمس کنند، اما قایق برای آنها قفل و زنجیر دارد. و آدم هایی هستند که می توانند سوار قایق شوند و به آن طرف رود، و به طرف شهر بروند.
    آدم های دسته ی آخر، در تاریخ مردمان این طرف رود، شاید انگشت شمار بوده اند؛ کسانی بوده اند که روحشان همچون آیینه، صیغلی و شفاف بوده است و روانشان از هر گونه آلودگی، پاک بوده است. این آدم ها، رنج مقدس را تحمل کرده اند و کسب لیاقت کرده اند، برای این که به هر خواسته و آرزویی که دارند، در آن طرف رود برسند.
    پس هر موقع که به آن طرف رود نگریستی، از خودت بپرس که آیا حاضری سفر قهرمانی و رنج مقدس را تحمل کنی تا به خواسته هایت برسی؟

  73. باسلام.عکس اول..ازکودکی عاشق عکس گرفتن بودم هرمنظره ای که می دیدم وبه نظرم زیبابودعکس می گرفتم بزرگ که شدم رشته عکاسی را انتخاب کردم این آرزوی من بود ودنبالش رفتم.وموفق شدم.درسم تازه تمام شده هرروزبرای عکس گرفتن به هرجایی که بنظرم میرسیدمیرم تاعکسی زیباوماندگاربگیرم به دنبال سوژه ای ناب هستم‌تاهمه کارم راتحصین کنند.روزی برای قدم زدن به ساحل رفتم هوالاجوردی بود گوی ابرهارنگ باخته بودن وآسمان درهم رفته.اماخیلی زیبابود دوربینم رادرآوردم چندتای عکس گرفتم چندقدم جلوتر چشم به قایقهای افتادکه درلنگرگاه بودن جوری سایه انداخته بودن که انگارنقاشی باظرافت انهاراکشیده منظره شهرازاینجا واقغا زیباس دریاآرام است گوی درخواب رفته چقدراین منظره مناسب باحال من است دلم میخواهد عکس بگرم تمرکزم راجمع کردم نفسی عمیق کشیدم.وشروع به عکس گرفتن شدم منظره زیبابودنمای دورونزدیکش به وجدم می آورد انگاربرای من آماده کرده بودن.حال خوبی داشتم انگارهمان چیزی بودکه میخواستم بااینکه دل کندن ازاینجاسخت بوداما دلم هم میخواست زودترعکسایم راببینم به سمت محل کارام باخوشحالی روان شدم باصدای بلندفریادزدم همه چیزبی نظیراست خدایا ممنونم..https://virgool.io/@m_35099058/d/hxyr8y1z1rxr

  74. تمرین درس هشتم: تمرین نوشتن با عکس
    حس غربت بد دردی است؛ صحنهء پیش رویم زیبا می‌بود اگر در جایی آشنا با گذشته‌ام بودم. سر و ته صف قایق‌های شناور بر آب قابل دیدن نیست؛ مردانی پر جنب و جوش و بعضاً پر حرف، بر اسکله‌ای از جنس چوبی‌هایی باریک اما محکم، چشم دوخته به قایق‌های خودساخته، منتظر نشسته‌اند؛ حالا منتظر چه یا که را نمی‌دانم زیرا یک کلمه از واژه‌هایی که از زبانشان به گوشم می‌رسد را نمی‌فهمم. دلم بدجور گرفته است و هوای دیدن چهره‌ای آشنا قلبم را سخت می‌فشرد. چه غم‌انگیز غروبی است این لحظه. سرما تا عمق جانم را می‌لرزاند و بغض راه نفسم را می‌بندد؛ از خود می‌پرسم اکنون مادر و پدر و خواهرها و برادرهانم چه می‌کنند؛ حتماً مادرم اکنون نشسته در حیاط کوچک اما با صفایمان، گرم چای خوردن و گفت و گو با یکی–دو تا از خواهرها و برادرهایم است و باز از گذشته‌هایش تعریف می‌کند؛ از کوچ کردن‌های ییلاقی و قشلاقی، از چادر علم کردن‌ها در دشت‌های سرسبز؛ از سختی‌هایی که به جان خریده بود تا نانی کمتر از خانهء پدری‌اش بخورد و سهمی بیشتر به خواهر و برادرانش برسد! چقدر دلتنگ آن صورت چروک پف کردهء سفید هستم؛ برادرانم، خواهرانم، برادرزاده‌ها و خواهرزاده‌های کوچکم که اکنون نزدیک به یک سال است که ندیدمشان…اشکی گرم و شور و تلخ‌تر از زهر از چشمانم سرازیر می‌شود.
    پاهای در آغوشم را محکم‌تر می‌فشرم و سر بر زانوانم می‌گذارم؛ آخ که چه دردی را با مرور گذشته به جان خود انداختم؛ کاش در این غروب دلگیر، پا به این بخش از شهر غریبه‌های تنها نمی‌گذاشتم. اینجا پر است از دلتنگ آدم‌های پرسه‌زن یا نشسته همانند من بر ساحل یا اسکله‌های غریبه پذیر! اشک پاک می‌کنم، به سختی بلند می‌شوم؛ لباس می‌تکانم و دور می‌شوم از دلتنگی‌های هجوم آورده به دلِ تنگ و تپنده برای خانواده و وطنم.

  75. تمرین هشتم
    مرتبط با عکس anne geddes

    برای عکاسی سه قلوهاشون، خواسته بودن من به خانه اشان بروم و عکاسی کنم. بخاطر اتفاقاتی که برام افتاده بود مایل به رفتن نبودم و دلم میخواست در خلوت خودم باشم. وقتی رسیدم، دیدم که سه تا توپولوی دوست داشتنی دارن بازی میکنن و قراره ازهمین ها عکس بندازم. مادرشون گفت گلدونای نصفه رنگ شده مناسب عکس هست؟ گفتم اره خیلی به عکس و سه قلوهاتون جذابیت میده.
    گلدونای وصل شده به دیوار خیلی روحیه بخش بود پ.
    بچه ها رو داخلشون قرار دادم و تمام ترسم این بود نکنه یوقت گلدونه بشکنه و یکیشون بیوفته زمین. اما مادره با تمام آرامشی که از چهرش نمایان بود بهم لبخند زد و گفت شروع کن به عکس گرفتن.
    شروع کردم و همش سعی میکردم بخندونمشون که عکس زیباتربشه، خواستم به مادرشونم بگم که یه آن چشمم خورد به مادره.
    دیدم هم گریه میکنه هم خنده
    برام عجیب بود
    گفتم چرا گریه؟ گفتش این سه قلو پدر ندارن، خب بچه ان و درکی از این قضیه ندارن ولی نمیدونم چرا چهره بچه هام پراز غمه و هیچ درکی از نگاه و ناراحتیشون ندارم.
    گفتم شاید بچه ها با علائم و ناراحتی شما در سوگواری همسرتون، وارد ضمیرناخواگاهشون شده و درک میکنن🌱

  76. عکس آگاهی بخش است به اینکه نباید با یک نگاه به ظاهر انسانها انها را قضاوت کرد
    در نگاه اول به تصویر انعکاس فردی است فقیر، نا آگاه وگمنام اما پشت این نگاه سطحی وظاهری رهبری است مدبر، آگاه، فرهیخته، مردی فروتن، بی ریا، بی نقاب، اصیل، آزاده، رها شده از وسوسه های قدرت وشهرت، فارغ از بردگی نفس وامیال او بزرگمرد گاندی است رهبر سیاسی معنوی هند که توانست با تدبیری آگاهانه کشورش را از استعمار انگلیس برهاند وبه استقلال برساند او برای رسیدن به مقاصد مخالف هر گونه ترور وخشونت بود به صلح جهانی می اندیشید چه خوب خویشتن را تعلیم داد که به چنین رشد متعالی دست یافت سخنان به جا مانده از او نشان از عمق نگاهش وگویای اندیشه پر بار اوست.

  77. تمرین نوشتن با عکس از Michael Kenna
    خورشید رنگ باخته بودو هوا رو به تاریکی می رفت.ولی من هنوز دل ازتماشای قایق های که سال ها بود کنار ساحل سکون داشتند نمی کندم.قایق هایی که زمانی مسافران زیادی راجا به جا کرده بودند.وداستان های تلخ وشیرین به خود دیده بودند.
    حال فرسوده و از کار افتاده بودند.و زوارشان در امده بود و مثل انسان های پیر گوشه گیر شده بودند.هوا سرد شده بود و نسیم که از روی اب گذر می کرد،وبر صورتم می خورد مرا وادار می کرد از جا برخیزم وفردا بازسر قراربیایم و گوش به قصه آن ها بدهم.گاهی اوقات دور از چشم هاساعتی را درون قایق ها می نشستم و در سکوت ساحل متروک به صدای مرغان دریایی گوش می سپردم .گاهی اوقات هم گوش هایم را مهمان صدای جیر جیر تخته های زوار در رفته قایق می کردم.که مانند ناله یک بیمار درحال احتضار بود.گاهی اوقات هم چنان غرق در خیال و اندیشه تو می شدم ک سیاهی شب را فراموش می کردم.
    روزی گمان می کردم دگر استفاده ای از این قایق های فرسوده نمی شود. ولی کنون میبینم.زمانی که تاریکی بر زمین چیره می شود پناه گاه مرغان دریای می شود.و یک مامن امن برای من که می خواهم در نبود تواز آبی دریا آرام بگیرم و از آسمان و مرغان دریایی عاشق و نسیم وقایق های تنها و بی سرنشین واز قرارهای بی فرجام تو بنویسم.
    سال هاست که ازتو خبری نیست و نگاه من به ابی دریاست انگار هنوز هم باور ندارم که دیگر باز نمی گردی و روزی طعمه دریای گرسنه شده بودی. هنوز هم مثل قبل غروب برای استقبال از تو ب ساحل می آیم ولی تودیگر بر سرقرار نمی آیی. و بد قولی شده ای. من هنوز هم غروب های زیادی مانده است که به عهد خود وفا دار بمانم.
    کاش این را ابی دریا به تو می فهماند که تنهانشستن درون قایق ها بدون تو مرا عذاب می دهد.

  78. تمرین با عکس گاندی
    در گذشته ابرقدرت ها برای برآورده کردن نیازهای خود به کشورهای ضعیف حمله می‌کردند و آنها را مستعمره خود قرار می‌دادند. ثروت‌های آنها را به یغما می‌بردند و سعی می‌کردند هویت را از آنها بگیرند. گاهی فرهنگ استعمار چیره می‌گشت و مردمان مستعمره را با خود و گذشته‌شان غریبه می‌کرد و اگر مردمان کشورهای مستعمره به هویت خود چنگ می‌زدند و بر اصول و فرهنگ خود پایبند می بودند، می‌توانستند در مقابل استعمار ایستادگی کنند. در این میان افرادی بودند که نقش رهبری را داشتند و مردمان کشورشان را برای ایستادگی در برابر استعمار دور هم جمع کردند و جان تازه ای در کالبد نیمۀ جان ملت‌شان دمیدند و آنان را از خواب غفلت بیدار کردند و در کنار هم، دست به دست وطن‌شان را از ظلم استعمار رهایی دادند.

  79. عکس سوم :
    انسانی که رهبر میلیون ها همنوع خود شد
    و کشور خودش را از زیر سلطه ی بریتانیا آزاد کرد
    چیزی که تا پارسال در مورد گاندی نمیدانستم شعار اصلی او بود : خشونت خشونت را از بین نمیبرد
    شعاری که عمل به آن اصلا آسان نیست
    پارسال وقتی برای اولین بار با چرخه ی کارپمن آشنا شدم و نقش آن را در جامعه ی امروزی و حتی در روابط خودم دیدم دیدگاه جدیدی پیدا کردم
    و گاندی کسی بود که وارد چرخه ی کارپمن نشد گاندی نه جلاد انگلیسی ها شد و نه ناجی هندی ها و خود نیز قربانی نشد ، بلکه مردمش را دعوت به مسئولیت پذیری کرد
    طرز تفکر گاندی اینگونه بود : ما باید از ظلم متنفر باشیم نه از ظالم
    و همانقدر که ظالم در ادامه پیدا کردن ظلم نقش دارد مظلوم هم نقش دارد
    در این پروسه ی شناخت چرخه ی کارپمن و آشنایی با گاندی با کلمه ای به نام رواداری هم آشنا شدم که زندگی ام را تغییر داد : رواداری یعنی هنر بر حق نبودن
    یعنی آنکه درک کنیم در هیچ زمان و مکان همه ی حقیقت نزد یک نفر نیست و هر شخص میتواند بخشی از حقیقت را نزد خود داشته باشد

  80. تمرین دوم
    عکس ها: ساعت، درخت و آسمان ابری
    ساعت هشت صبح را نشان می دهد، پرده را کنار می زنم به آسمان پوشیده از ابرها، به خورشید پنهان شده پشت ابرهای تیره سلام می کنم. قفس قناری را از شاخه درخت انار آویزان می کنم، می خواهم صبح را با درخت و هوای تازه شروع کند. و به تماشای باغ در پاییز بنشیند.
    عقربه های ساعت روی دوازده ایستاده اند یعنی که به ظهر رسیده ایم. پرده را کنار می زنم هنوز آسمان پوشیده از ابر است و خورشید پنهان پشت ابرها. قناری کنار درخت انار در سکوت توی قفس نشسته است. قفسش را برمی دارم و به سراغ درخت توت می روم و از شاخه ای بلندتر آویزان می کنم می خواهم ادامه روزش را در مکانی بلندتر و به آسمان نزدیک تر به تماشای درختان در پاییز برگریزان بنشیند. ساعت پنج عصر رانشان می دهد پرده را کنار می زنم هنوز خبری از خورشید نیست و آسمان درست مثل صبح، درست مثل ظهر، به اندازه همه غروب های پاییزی گرفته است. و قناری نشسته در قفس، از پشت میله ها به هیچ کجا نکاه نمی کند و درست مثل صبح، درست مثل ظهر در سکوت است.
    حالا ساعت عقربه هایش دوباره روی عدد هشت ایستاده اند من و قناری توی اتاق در سکون زمان در سکوت مان به باور تفاوت نکند لیل و نهار رسیدیم.

  81. تمرين اول
    عکس سوم (گاندی)
    گویی از جایی بسیار دور بود. شبیه هیچ کس نبود. مثل شازده کوچولو، از جایی بیرون از زمین شاید از سیاره اش همه زمین را به دقت دیده بود همه زیاده خواهی ها، همه خط کشی های زمینی را سیاه و سفیدها، ثروتمند و فقیرها، کوچک و بزرگ ها، قدرتمند و ضعیف ها را بادقت یک تلسکوپ دقیق از همه زوایا دقیق دیده بود و شاید به اندازه همه غروب های پاییزی زمین، از زمینی ها دلش گرفته بود.
    از آن بالا شازده کوچولو کنار گلَش نشسته بود و در چرخش زمین عمیق شده بود، و درست مثل فیلو متحیر و پر از سوال به کندو کاو شده بود. و آن زمان که در چرخ روزگار کاشف کژی ها و ناراستی ها شد و به باور سفر باید رسید، مسافر زمین شد. همه چرخ زمین را در چرخ ریسندگی‌اش خلاصه کرد. او بی عدالتی را و انسان بودن را عمیق تر از هر فیلسوفی معنا کرد، دیگر بس است اینقدر مردم را اذیت نکنید. مسافر کوچولو ساده و بی آلایش به دور از هر شعار‌ و گنده‌گویی کنار چرخ ریسندگی اش به جهان معنایی تازه افزود که هر زمان بی عدالتی دیدی خاموش و ساکت نمان با آرامش چیزی بگو، مدام و دائم بگو و دیگران را تشویق کن با تو هم صدا شوند.

  82. قدم زدن در اسکله سوت وکور زمستان ونگاه کردن آفتابی که طلوع نکرد وغروبی ندارد هم برای خودش لطفی داردپادر درون یکی از آن قایق های که به صف شدند برای مسافرانی که در تابستان مشت مشت می آیند واکنون از هیچ کدامشان هیچ خبری نیست می گذارم از آن جا به قایق کناری اش می پرم از آن هم به دیگری انقدر تکرار میکنم تافریاد فرسودگی شان رادر می آورم هوس یک قایق سواری به دلم می آیدفکر نمیکنم اگر یکی از آن ها راقرض کنم صاحبش را ناراحت کرده باشم به مرکز آب ها که میرسم پارو هارا در گوشه ای میگذارم قایق کهنه مثل پیر زن های قر قرو باهر تکان قیژ قیژ میکند کف قایق سرد دراز میکشم سرمایش بر من اثری ندارد شاید چون درونم هم گرم نیست تا تضاد این دو موجب آزارم شود به ابر های سنگین و سیاه نگاه میکنم صداقتی که ابر ها دارند را هیچ کدام از خلقت پروردگار ندارد وقتی که عصبی است طوفان به پا میکند وقتی غمگین است هم گریان میشود وقتی که خوشحال است صاف وآبی اجازه نمی دهد کسی یا چیزی مانع از ابراز احساساتش شود آرامش و سکوتی که این اسکله سرما زده دارد را هیچ کجا نمی شود پیدا کرد

  83. ۳: از Margaret Bourke-White
    اگر گاندی یک چهرهء مشهور در تمام جهان نبود و من تصویر او را بدون هیچ گونه معرفتی می دیدم، فکر می کردم تصویر یک مرد فقیر و یک صوفی تارک دنیاست که به وسیلهء یک سیاح خارجی گرفته شده است. ولی بدون تردید که من شگفت زده می شدم، زیرا تعجب می کردم از اینکه مردی که دنیا را ترک کرده است چگونه است که در حال مطالعهء روزنامه و اخبار این جهان است؟ خب پس اگر او فقیر و تارک دنیا نیست، چرا برهنه است و آثار فقر و گرسنگی را می توان در جسم او به وضوح دید؟ با خودم می اندیشیدم که: “نه، حتماً گاندی مردی فقیر است زیرا ماشین نخ ریسی رو به رویش به خوبی نمایانگر تنها راه امرار معاش وی است و از این راه بی گمان که پول چندانی را صاحب نمی شود‌.” اما امروز که نام مهاتما گاندی به گوش همه گان آشناست و چهرهء او به عنوان مردی صلح طلب در همهء جهان شناخته می شود، از اندیشهء خودم خجالت زده می شوم و خودم را فردی ظاهر بین می نامم.
    کدام چشمی ست که باور کند شخصی به آزادگی و شجاعت گاندی روزگاری بر روی زمین زیسته و برای آزادی کشورش اینگونه ضعیف و نحیف شده است؟ گاندی برای آزادی و صلح نجنگید بلکه در زندان مدت های طولانی روزه گرفت و با قدرت روحی و صداقت سیاسی خویش به همراه قدرتمندترین دولت در آن زمان مبارزه کرد. فردی که برهنگی را نسبت به پوشیدن صنایع بیگانگان ترجیح می داد‌. روح بزرگی که چون بینوایان زیست و در میان آنها بود‌. برای مردمش خادم مخلص و برای جهانیان الگوی بی بدیل بود.
    امروز اگر گاندی را در جایی می دیدم، همانطور برهنه و گرسنه، با بز و ماشین نخ ریسی اش، شاید باز هم او را مردی فقیر و بیچاره می دانستم ولی فقط تا لحظه ای که چشمان شان را ندیده بودم. زیرا اگر با چشمانم، چشمان آن مرد بزرگ را زیارت می کردم، بدون شک که می دانستم او مردی ست فهیم، آزاده و صلح جو. چون چشم ها آینهء روان اند‌.
    از ته دلم برای جهان و جهانیان آرزو می کنم که ای کاش فرزندانی به مانند گاندی در این جهان پا به هستی بگذارند تا این لجنزار را گلستان کنند! فرزندانی که در خلق و خوی چون کبوتر و در بلندای اندیشه و همت چون عقاب باشند.
    گاندی! معلم خوبم! فراموش مان نمی شوی…

    سه عکس منتخب من:
    (ببخشید در ویرگول گذاشته نتوانستم. سه تصویر: کودکی خندان، گلی زرد رنگ و کلوچه یی خوش رنگ)
    بعضی تصاویر هستند که با وجودی که هیچ ربطی با هم ندارند ولی حسی مشترک را در انسان پدید می آورند. حس شور، شادی، زیبایی و طراوت و تازگی. وقتی به این لبخند عمیق و بی ریا می نگرم، فکر می کنم حتی اگر جهان من نابود هم شود، این لبخند مرا دوباره سر پا خواهد کرد. دو دندان کوچک و نو رسیده در دهانی خندان و در وجود دختری نو شکفته چنان مرا به وجدمی آورد که گویی نه به یک انسان بلکه به یک گل در بوستان می نگرم. گلی همانقدر کوچک به سان دخترک. گلی تازه، خوش رنگ و خوش رایحه.
    بعضاً وقتی به گل ها می نگرم، از زیبایی شان به شگفت می آیم. فکر می کنم به یک اثر هنری نگاه می کنم. فکر می کنم گل ها دقیقاً مثل شمع هستند، نور می بخشند، می سوزند و چشم بیننده را خیرهء جمال خویش می کنند. ما انسان ها را دیده ای؟ وقتی چیزی در نظر ما خیلی زیبا و دلفریب بیاید، دل ما می خواهد آنرا بخوریم. گویا شبیه کلوچه هایی هستند که به تازگی توسط دستان هنرمند مادران مان پخته شده اند، همانقدر شیرین، گرم، دلپسند و خوشمزه.
    بر من نخندید زیرا دوست دارم گل ها را بخورم. آخر از زیبایی شان به رقص می آیم و مستم می کنند. دوست دارم کودک خندان و ریز نقش این تصویر را نیز آنقدر ببوسم تا شادی و خنده هایش را اندکی سهم خود سازم. اما باز حیفم می آید. چه خوب است که همهء زیبایی ها و شیرینی ها را نمی توانم بخورم. زیرا اینگونه پاینده ترند و همواره از دیدن و حس کردن شان دلم غرق شادی و آرامش خواهد شد.
    کوچولوی من! لبخندت دائمی.
    گل من! عمرت طولانی.
    کلوچهءدست پخت مادرم! ببخشید ولی شما برای خوردنی…:)

  84. تمرین هشتم
    قایقی میخواهم برای فرار ،برای نجات خودم
    از اینجا از این ظلمات و تاریکی ها از اینجا که با انعکاس سایه ها سیاهی در سیاهی فرو می رود و تا عمق جان دریا فرو رفته …
    میخواهم همچون‌ سهراب ،قایم را به دل آب های بی قرار بزنم و دور شوم از این”شهر غریب”.
    به سمت شهری دور می شوم که مرا می‌فهمند که در آن سایه هایش تیره نیستند ،قایقهایش بی سرنشین بر آب رها نشده باشد .به سوی شهری دور می‌شوم که در آنجا هر موج با خود وحشت نیاورد .به جایی خواهم رفت که قایق ها بر آب برقصند . من از این قایق های یخ زده بر آب می‌گریزم و می‌روم تا انتهای دریا…به سوی شهری که مرا می‌فهمند.
    من از سیاهی ها بیم دارم ،از این حکومت سایه ها …
    دور خواهم شد از این خاک غریب ،بی درنگ پارو می‌زنم به پشت سرم نگاه نمی‌کنم قایق بوی ماهی های مرده دلتنگ را می‌دهد …به گمانم آنها هم دلتنگ نور بودند .
    به سوی نور دور می‌شوم و تندتر پارو می‌زنم .صدای فریاد سیاهی ها را می‌شنوم. سایه ها بلند تر شده اند تا مرا دربر گیرند .
    فریادشان را می‌شنوم وپارو را محکمتر در دستانم می‌فشارم .
    انتهای دریاچه را می‌بینم ،نور امید ،شهر رویاها …
    اینجا روبرویم است .
    شهر غریب پشت سرم ماند ،در مه غلیظی فرو رفت .سایه ها در خود فرو رفتند.
    من به امید و روشنایی رسیدم و صدای فریادشان را نمی شنوم ..
    اینجا شهر من است … من اهل نومیدی نیستم …

    قسمت دوم
    https://vrgl.ir/qfFyX

  85. تمرین هشتم.
    عکس Michael Kenna

    در اسکله نشسته‌ام. منتظرم تا از دوردست قایقی ببینم. نمی‌دانم چند هفته گذشته. قرار است بیاید.
    آب آرام است. آسمان هم مانند آب. دکمه‌های پالتویم را می‌بندم. به قایق‌ها خیره می‌شوم. همه‌شان آرام. قایق‌هایی که می‌توانند آب‌ها را پرواز کنند و از این سکون رهایی یابند و رهایی دهند، اما بی‌حرکت ایستاده‌اند. انگار ماجراجویی را از یاد برده‌اند.
    عصرهای زمستان، سکوت این‌جا مرا درهم می‌شکند. این فصل، دردها را رنج‌آورتر می‌کند. باد آرامی می‌وزد. آنقدر آرام که در سکوت اسکله صدایش نمی‌آید. از آرامش اینجا بیزارم. مرا به یاد روزمرگی‌هایم می‌اندازد. از این حجم از سکوت و سرما و نبود خورشید تا نور و گرمایش را به این خاک سرد ببخشد بیزارم. از انتظار خسته شدم. نه می‌توانم بازگردم نه بمانم. آب آنقدر آرام است که تصور اینکه قایقی آرامشش را به‌هم بزند محال به‌نظر می‌رسد. منظره‌ای را تماشا می‌کنم که ساعت‌هاست مانند یک عکس، بی‌حرکت است.
    می‌خواهم از این تفکرات رهایی پیدا کنم. به دنبال چیزی می‌گردم تا ثابت کند منظره عکس نیست اما همه چیز به عنوان جزیی از عکس ساکن‌اند. دست‌هایم را داخل جیب پالتویم می‌برم. دوست دارم گریه کنم اما از سرمای هوا واهمه دارم. تحمل نمکِ ماسیده‌ی اشک‌ها روی صورتم را ندارم.
    به قایق‌ها نگاه می‌کنم. نمی‌توانم تصور کنم مدت‌هاست بی‌حرکت مانده‌اند. شاید پوسیده هم باشند آنقدر که با ضربه‌ای ویران شوند. سفر را کاملا از یاد برده‌اند.
    به خودم بازمی‌گردم. من‌ هم مدت‌هاست خودم را از یاد برده‌ام. مدت‌هاست خودم را در دیگران جستجو می‌کنم. حال آنکه تمام این مدت من همین‌جا، تنها نشسته بودم.
    به سکوت اسکله گوش می‌دهم. این‌بار از سکون خودم منزجر می‌شوم. از صرف کردن فعل انتظارکشیدن.
    نمی‌خواهم به سرنوشت قایق‌ها دچار شوم. نمی‌خواهم روزی سفر را از خاطرببرم. همین امروز بارم را می‌بندم. از اینجا به خودم کوچ می‌کنم. بی‌نیاز از هر همراهی. بدون هیچ انتظاری.
    و فراموش می‌کنم تمام گذشته را. من قایق نیستم که در انتظار کسی سال‌ها به تکه چوبی بسته شوم و رودخانه را تماشا کنم.
    همین امروز پرواز خواهم کرد.

  86. بسم الله الرحمن الرحیم
    درس هشتم، تمرین دوم، نوشتن با عکس، نوشتن مرتبط دربارۀ سه عکس
    امروز تعطیل است. دارم کتاب‌های کتابخانه را به‌صورت موضوعی دسته‌بندی می‌کنم. هم‌زمان به یک پادکست هم گوش می‌کنم که صدای قدم‌های پدر را می‌شنوم که دارد از پله‌ها بالا می‌آید. از سنگینی قدم‌ها می‌فهمم که بار سنگینی را حمل می‌کند. پدر با سبدی آبی و پر از ابزار وارد می‌شود. دریل و انواع مته و پیچ و رول‌پلاک و آچار و پیچ‌گوشتی و امبرقفلی و …، پدر لطف کرده و آمده است برای عملی کردن طرح من برای یکی از دیوارها. طبق طرح، دیوار، کاغذدیواری می‌شود، تلویزیون با یک پایۀ دیواری و یک رف روی دیوار نصب می‌شود و یک آپارات عتیقه، درون یک طاقچۀ مربع چوبی، بالای تلویزیون قرار می‌گیرد. آپاراتی قدیمی که سال‌ها در زیرزمین خاک می‌خورد. پدر که تابه‌حال کاغذدیواری نصب نکرده است، گوشی‌اش را روشن می‌کند و مثل همیشه با صدای بلند در جستجوگر گوشی‌اش به‌صورت صوتی فرمان جستجو می‌دهد: «طریقۀ چسباندن کاغذدیواری.»
    برای آوردن چکش از اتاق خارج می‌شوم و به ایوان می‌روم، از بالا به باغچه نگاه می‌کنم. آن‌سوی حیاط، خواهرم، زنبیل به دست، میان انبوهی از شاخه‌های نازک از چهار درخت انارِ به‌هم‌پیوسته، به‌صورت نیم‌خیز مشغول چیدن انار است. برگ‌های ریز درختان انار، رنگ زرد باشکوهی به خود گرفته‌اند. انبوهی از برگ‌های زرد، خاک باغچه را فرش کرده و برگ‌هایی که هنوز روی درخت باقی‌مانده‌‌اند منتظر تلنگری‌اند تا مثل باران بر خاک نازل شوند. از ایوان بالا خواهر را صدا می‌زنم و عکسش را برمی‌دارم.
    پدر، بعد از مشاهدۀ یک فیلم و یکی دو متن دربارۀ نصب کاغذدیواری دست‌به‌کار می‌شود. سه لیر آب به‌علاوۀ پنجاه گرم پودر چسب را ده دقیقه هم می‌زند و نیم ساعت صبر می‌کند تا قوام بگیرد. بعد کاغذها را برش می‌زنیم و با قلم به آن‌ها چسب می‌زنیم و …،
    حالا شب شده و هنوز مشغولیم. پدر روی چهارپایه ایستاده است و مشغول نصب جعبۀ چوبی مربع (باکس)، روی دیوار است. با چندین عکس تمام‌نما این صحنه را ماندگار می‌کنم. سایۀ پدر روی دیوار است. سایه‌اش مستدام.
    هرچند که امروز، به سبب تعمیرات اتاق، فرصت ورزش مفصل از دست رفت اما بعد از شام می‌روم برای مقداری پیاده‌روی که شاهد یک انفجار کوچک می‌شوم. انفجار یک میوه. انفجاری برای تکثر. انفجار میوۀ گلی به نام ابریشمی مصری. گلی با بوته‌هایی بلند و پایۀ پرچم‌هایی که از گلبرگ‌های زرد گل هم بلندتر هستند. میوۀ غیرخوراکی این گل شبیه لوبیا سبز است که هرچند وقت یک‌بار یکی از این لوبیاسبزهای خشک‌شده منفجر می‌شود تا ادامه حیات نسل گیاه را تضمین کند. نام دیگر این گیاه اگر اشتباه نکنم پردۀ زرد بهشتی است. همین‌قدر اطلاعات هم که از این گیاهِ بومی آمریکای لاتین کسب کرده‌ام از تصدق سر نوشتن است، وگرنه قبلاً بارها صم بکم از کنارش گذشته بودم. اول عکسش را گرفتم و بعد سر فرصت کمی درباره‌اش جست‌وجو کردم.

  87. بسم الله الرحمن الرحیم
    درس هشتم، تمرین اول، نوشتن با عکس، عکس اول (Michael Kenna)
    امواج ملایم دریا با صدای مرغان دریایی به هم می‌آمیزند و رخنه‌ای ممتد در سکوت سحرگاهی ایجاد می‌کنند. قایق‌ها و آدم‌ها منتظرند تا خورشید از فراز معبد امیدواران در جزیرۀ خوشبختی طلوع کند، مسیرش را تا وسط آسمان ادامه دهد و به‌تدریج مانند شمعی در افق غربی دریا خاموش شود و آنگاه‌که تاریکی زمین و زمان را در برگرفت، با پرداخت پنجاه سکه حرکت کنند به‌سوی جزیرۀ خوشبختی. قایق‌های نحیف و آدم‌هایی نحیف‌تر. قایق‌های فرسوده و آدم‌هایی فرسوده‌تر. قایق‌هایی که سال‌هاست می‌روند و بازمی‌گردند، حامل آدم‌هایی هستند که راه زیادی را تا اینجا پشت سر گذاشته‌اند. گذشته‌ای را پشت سر گذاشته‌اند. ماجراهایی را پشت سر گذاشته‌اند. حالا آدم‌ها از طلوع تا غروب، از شرق تا غرب، مجالی دارند اجباری. مجالی برای مرور گذشته. مجالی برای تماشای نمایی نزدیک از آینده. نمایی کلی، وسیع و درعین‌حال مبهم. گویی گذشته، از ازل شروع شده تا امروز، و آینده از امروزست تا ابد. ازل و یک روز. یک روز و ابد. امروز گویی پلی‌ست میان گذشته و آینده. پلی میان این دریای بی‌کران که هرآینه ممکن است سنگینی گذشته رویش هوار شود و…

  88. عکس 1
    اگر من سابق به سازوکار بینایی فکر میکرد با خود میگفت دیدن هم بخشی از دستگاه حسی چشم است اما حالا میفهمم که چشم فقط یک دوربین است! گفته می شود که سلول های گیرنده نور به نور حساس هستند و آن را به سیگنال تبدیل میکند و مغز ما آن را دریافت میکند و آن را تفسیر میکند اما برای چه چیزی تفسیر می کند اصلا احساسات ما برای چه چیزی تفسیر می شوند؟ مغز مانند یک کامپیوتر یا ماشین حساب است اما مغزمان همان عقل نیست! شاید از روی بی سوادیست اما برای من جالب است بدانم وقتی پرتوهای رسیده از ماه و نوک انگشتمان فقط یک ثانیه فاصله دارند چطور اجسام دور کوچک تر به نظر می آیند اما از نظر کاربردش اگر بخواهیم حساب کنیم هر چیزی که به ما نزدیک تر است قدرت بیشتری دارد ماده همان انرژی است و انرژی با فاصله رابطه عکس دارد برای همین است که میگوییم نمیتوان از پله یک به سی و یک رسید. هر چیزی که مهم تر است به ما نزدیک تر است مانند آن مثل معروف که میگوید چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است. در این عکس اگر قایق ها کوچکتر بودند و شهر بزرگتر مسلما در آب غرق می شدیم

  89. عکس پرازشادی ورنگ بودبرام نورامیدوزنگی داشت برام رنگ آبی وزرد عکس منوجذب خودش کرده
    اون سه تافندوق ک دیگه خوردنی😋
    تعجب بچه هامنوجذب خودش کرده
    انگارک ازدست آدم بزرگ هاناراحت ومتعجب شدن شایدم دلشون همون جای گرم ونرمی ک نه ماه توش زندگی میکردن رو بخواد
    اونجاباهیچ کس رابطه ای نداشتن ک همونجورمعلق خودشون رو ول کردن توآب وشناورن اوناجاشون خیلی خوب بود حتی خودشون غذاهم نمیخوردن همهدچیزازطریق بندناف شایدم وقتی اونجابودن فکرمیکردن زندانی هستن ولگدمینداختن شایدجاشون تنگ بود
    آره وقتی متولدمیشیم جسممون رشدمیکنه ولی عادت هایی ک در دوران جنین داشتیم روکنارنمیزاریم
    معلق بودن یابهتره بگم آویزون بودن
    ب همه چیز وهمه کس بغیرازخودمون واقعادوست دارم برگردم ب همون دوران وتمرین کنم الان دردش خیلی بیشتره ب چشم های این سه طفل ک نگاه میکنم بیشترغم ترس وتعجب میبینم

    تعجب میکنم ازرفتارهای دیگران وخودم بیشترازهمه ازاینکه ماآدم هاانقدرب هم شبیح هستیم متعجبم
    من توصورت این بچه هاغم میبینم کلافگی میبینم دلم براشون میسوزه قراره خیلی دردبکشن

  90. Michael Kenna

    دریاچه به آرامش روزهای پیش از رفتن او بازگشته است. آنقدر آرام که انگار هیچ تلاطمی به خود ندیده است. مثل نوزادی تازه متولد شده که هیچ چیز را تجربه نکرده و لوح سفیدی است برای از نو نوشتن. روزهایی هم که هنوز او نرفته بود، دریاچه همینقدر آرام بود. اما پس از رفتنش تا مدت‌ها آرامش به دریاچه بازنگشت. هوا طوفانی می‌شد، پرندگان جیغ می‌کشیدند. هیچ کودکی در اطراف دریاچه بازی نمی‌کرد. هیچ معشوقه‌ای به تماشای آب نمی‌نشست و ماهیگیران از هر صیدی ناامید بودند. گاهی به دریاچه می‌رفتم. به سرم می‌زد خودم را در آن غرق کنم اما امان از زندگی که دست و پایم را بسته بود. مرا ترسو و بزدل کرده بود. اما من که می‌دانستم پس از او دیگر، چیزی نیست که از آن بترسم. می‌توانستم بی‌ مهابا به آب بزنم. من همه چیزم را از دست داده بودم. با رفتن او دیگر هیچ کسی قرار نبود مرا صدا کند، کسی با من کاری نداشت و من متعلق به کسی نبودم. اگر او بود با هم درباره آنسوی دریاچه حرف میزدیم، درباره رفتن از این غربت مطلق به غربتی تازه، به امید آدمهای تازه و کارهایی تازه. اما حالا دوست دارم در این غربت مطلق قدیمی غرق باشم، کنار قایق های به گل نشسته کنار ماهیگیرهای ناامید، کنار بادبادک‌هایی که بچه ها آنها را رها کرده‌اند، کنار خودم که رها شدم. دیگر هیچ چیز مانند قبل نخواهد شد. دیگر صدای هیچ کسی مرا به وجود نمی‌آورد و از صدای خنده‌ی هیچ کسی مست نخواهم شد. دیگر روزها فقط برای نوشیدن یک فنجان قهوه است و شب‌ها برای قورت دادن چند عدد قرص بی‌تاثیر.
    روزهایی که بی محابا می‌رقصیدیم و همه شادی ما را به حسرت نگاه می‌کردند گذشت. شب‌های تا صبح بیدار ماندن، ستاره شمردن، ماه را بوسیدن، خیال پردازی‌ها و از امید سرودن تمام شد. حالا از تمام آن‌ها فقط کمی من مانده است. کمی من به همراه انبوهی از جای خالی او. با رفتنش همه رفتند. همه امیدهایی که کنار دریاچه در گوش پرندگان می‌سرودیم. تمام رازهای برملا نشده‌ای که در گوش آب می‌گفتیم و تمام آرزوهایی که او شبی، نیمه شبی، یا دم صبحی با خودش به اعماق آب فرو برد. از روزی که به آب زد دیگر نه دریاچه چنین آرام بود، نه ماهی‌ها در آب می‌خندیدند و نه هوا به آرامی یک نسیم بهاری کسی را نوازش می کرد. حالا که آب از او سیر شده و او را پس فرستاده است همه چیز به حالت سابق برگشته، انگار که از ابتدا هم همه چیز سر جای خودش بوده و من اشتباهی، چند صباحی را با خیال او می‌گذراندم.
    دریاچه پر از خیال‌های اشتباه است.

  91. عکس اول
    از هزینه‌اش پرسیدم. گفت:
    _نترس می‌توانی پرداخت کنی.
    گفتم:
    _ ولی باید بدانم.
    گفت:
    _ اگر هم نداشتی مهمان من!
    گفتم:
    _ چرا? عاشق چشم و ابرویم شده‌ای?
    گفت:
    _ چشم و ابرویت که قشنگ است. بپر بالا!
    گفتم:
    _ چرا نباید بترسم و تنهایی سوار قایقت بشوم?
    گفت:
    _ یک سر به دلت بزن. چون نمی‌ترسی. همین!
    و سوار شدم. از آب نمی‌ترسیدم اما آن‌قدر با شتاب, قایق را می‌راند که هول کردم. بو برد و گفت:
    _نترس! این بزرگوار برعکس خلایق است. آهسته بروی تلنگش در می‌رود.
    علتش را با هوار پرسیدم. انگشت اشاره‌اش را روی لب‌ها گذاشت و لوس اما مهربان خندید که یک ذره بفهمی‌نفهمی قند توی دلم چکه کرد. داد زد:
    _ اگر می‌ترسی بیا به من بچسب.
    در دل گفتم دیگر چه? و از این میزان روداری‌اش هم در شگفت ماندم هم خنده‌ام گرفت. دوباره هوار زدم:
    _ از تو که بیشتر می‌ترسم.
    های های خندید و گفت:
    _ ای دروغگو!
    سرعت قایق بیشتر شد و من فکر کردم دارد شیطنت می‌کند. قیافه گرفتم و جدی‌تر اعتراض کردم. شیرین خندید و گفت:
    _ شانتاژ نکن دختر. مراقبت هستم.
    من خداوکیلی داشتم می‌ترسیدم; از او نه; از افتادن در آبی به آن عمق.
    بی‌معطلی رفتم و از پشت, دست‌هایم را محکم دور کمرش قلاب کردم. برگشت. مهربان نگاهم کرد و گفت:
    _ آفرین دختر خوب. دیگر هیچ نگو و معقول باش تا برسیم.
    تا برسیم فقط چشم‌هایم را بستم و لالمانی گرفتم. حتی وقتی همان لحظه یادم آمد که چرا جلیقه‌ی نجات نداریم و من گیج و گول چرا از این بابت اعتراضی نکرده‌ام, باز هم لزومی ندیدم حرفی بزنم. اما خود هفت‌خطش فکرم را خواند و گفت:
    _ احتیاجی به جلیقه نیست. با من هستی!
    و باز لزومی ندیدم بپرسم چرا اینقدر مغرور و از خود راضی تشریف دارند.
    قایق که کنار ساحل آرام گرفت, با چشمانی ندید بدید گفتم:
    _ اینجا شبیه شهر خداست.
    گفت:
    _ مگر مقصد دیگری داشتیم?
    ابرویم را با مسخرگی بالا انداختم و گفتم:
    پس شما هم آقای فرشته‌اید.
    قهقهه زد و گفت:
    _ خیلی خری دختر!

  92. تمرین اول، عکس دوم
    کودکی به گل نشسته. هنوز مانده تا سینه از خاک واگیرند و شوند کسی برای خود. با آن حیرت و با دهانی باز مانده اند و نگاه می کنند که تو چه کار می کنی با آن دوربین بزرگ و سیاه و آن لنز که به قد، قد این نوزادان است. کودکی… کماکان در این فکرم که حسن کودکی در چیست؟ آن چیست که کودکی را می کند شیرین برای کسی که آن را سپری کرده (ولو به یک روز). آن بی خبری و ندانستن است. این ندانستن است که کودکی را زیبا می کند. اما ندانستن چه! ندانست اینکه کودکی. اگر می دانستی چنان به حول و هیاهو می افتادی که تباه می شد تمام همین چند سال خوشی. این حسن کودکی ست. و همین امر است که باعث می شود اینان، این چنین لباس زننده ای را به تن کنند. و این در حالیست که اگر از پس سالها دوباره ملاقاتشان کمی و بگویی که بیایید و عکس بگیرید به گمان که شک و رد درخواست توست که به صورتشان جلوه می کند.

    تمرین دوم
    آه که آن شب را از یاد نمی برم. در دل خدا خدا می کردم که پدرم دلش به رحم آید و آن گوشی ای که را که می خواهم برایم بخرد. البت که نشد آنطور که خودم می خواستم. نشد و من در دل به زمین و زمان فحش می دادم و دندان بود که بر دندان می کروچاندم. چه می شد کرد! من پسری بود نوجوان و مگر می شد که به پدری که چهل. سال از تو بزرگ تر است چیزی گفت؟؟ آن شب گذشت، آن ماه و آن سال هم گذشت و من حالا، بعد از گذر سال ها، که گوشی جدیدی گرفته ام به آن یادگاری پدرم نگاه میکنم. حالا که نگاهش می کنم به حق در می یابم که این کوچک خان چه مهربانی ها و چه صبوری ها که با من نکرد. کس دیگری یا بهتر بگویم اگر آدمی جای آن گوشی می بود یا مرا به فحش می کشید و یا که چنان کتکم می زد که جایش تا آخر عمر درد کند. این گوشی ساده. و بی شیله پیله در تمام مدتی که داشتمش، در طول این شش سال به مانند یک برادر بود برایم و تمام خشمم را به خود می گرفت و در خود به یادگار می گذاشت. تمام زخم های من، تمام آزار و اذیت های من که به جان این مظلومِ بی زبان کردم روی تنش هست. ای گوشی کوچک من تو یادگار… یادگار همان روز های سختی هستی که کسی را نداشتم، درست مثل حالا.

  93. سلام و درود
    تمرین 1:
    نوشتن با نقاشی اول

    این که بروم روی اسکله سنگی، روی نیکت، رو به دریا بنشینم و باد از دریا بوزد و موهای سیاه و سفیدم را پریشان کند، عادت هر روزم بود؛ مثل امروز. مثل امروز که نشسته ام روی نیمکت، باد موهایم را به آشتفگی می کشاند و من به دریایی می نگرم که تو می گفتی آبی است. وقتی برای اولین بار از تو پرسیدم:«آبی چه رنگی است؟»
    با تعجب نگاهم کردی و گفتی:«یعنی چی که آبی چه رنگی است. خب… آبی است.»
    هیچ فرقی با دیگران نداشتی. نه نگاهت و نه حرفی که زدی. همه همین واکنش را داشتند. قرمز که است. سبز که سبز است. آبی که آبی ست.
    خندیدم و به دریا نگاه کردم. همچنان به من نگاه می کردی. می دانستم، شده بودم نقطه مجهولی در ذهن و فکر تو. گفتم:«اگر می خواستی آبی را توصیف کنی چه می گفتی؟»
    موج های کوچکی از وزش باد به اسکله سنگی می خورد. حس کردم که ابروهایت بالا پرید. از همان اول هم که کنارم نشستی، این لحظه ها را تصور کرده بودم. می دانستم مثل تمام اطرافیانم می مانی. همان لباس ها را پوشیده بودی که همه می پوشیدند و همان مدل موهای کوتاهی را داشتی که همه داشتند و رنگ چهره ات، چشم هایت و موهایت همان بود که همه داشتند.این ها را می گویم که بدانی اشتباه می کردم. تو مثل همه بودی و نبودی.
    مرغ های دریایی نزدیکمان شده بودند. بالای سرمان پرواز می کردند و سر و صدایشان با صدای باد در هم می آمیخت و دور و نزدیک می شد. کمی نزدیک تر شدی و گفتی:«برای اینکه نمی دونم آبی چه رنگیه نگاهم نمی کنی؟»
    آری تنها به همین دلیل بود اما به تو نگفتم. برگشتم. نگاهت کردم. تو خیره در چشم هایم نگاه می کردی و لبخند کوچکی بر لب داشتی. گفتی:«تا حالا به چشمات دقت کردی»
    نگاهت کردم. این چه سوالی بود. هر روز در آینه نگاهشان می کردم. ادامه دادی:«توصیف من از آبی رنگ چشمای توعه»
    این بار من با تعجب به تو نگریستم. گفتم:«واقعا؟» و بغض گلویم را گرفت.
    «چی واقعا؟»
    «واقعا رنگ چشمام آبیه؟»
    «دختر تو چته؟ نمی دونی که آبیه»
    نه، نمی دانستم. به تو حسودی ام شد. رنگ چشمهایم مال من بود و تو می توانستی آن ها را ببینی. اشک از چشم هایم سرازیر شد. رو برگردانم و به حرکت آرام دریا نگاه کردم.
    مبهوت نگاهم می کردی. سریع از جا بلند شدم و رفتم. دنبالم نیامدی و من در امتداد اسکله سنگی قدم زنان از تو دور شدم.
    امروز هوا ابری است. موج ها با شدت بیشتری به اسکله سنگی می خورند. باد موهایم را آشفته تر می کند و قطرات ریزی از آب را به صورتم می کوبد. گونه هایم می سوزد. همان گونه هایی که دست رویش می کشیدی و اشک هایم را دانه به دانه پاک می کردی. می گفتی:«ببین حداقل کور نیستی»
    میان گریه می خندیدم و خدا را شکر می کردم که حداقل کور نیستم. سر می گذاشتم روی شانه هایت و تو برایم از رنگ ها می گفتی. خودت هم نمی فهمیدی که چرا سبز سبز است، آبی، آبی و قرمز، قرمز. من برایت جالب بودم و تو مجبور بودی برای کنارم ماندن رنگ ها را ترجمه کنی و من از ترجمه هایت لذت می بردم. مگر تو همان ترجمه ها نبودی و پس من از وجود تو در کنارم لذت می بردم.
    می گفتی:« قرمز مثل خشم است. تند و تیز است.» بعد می خندیدی و می گفتی:«خوب است چشایی ات کار می کند. مثلا سبز شیرین است. آبی مثل آب طعمی ندارد و قهوه ای تلخ است. زرد طعم زعفران می دهد و نارنجی طعم زردچوبه.»
    و من را از هر چه رنگ بود متنفر می کردی. اما به تو نمی گفتم. تلاشت را برای در کنارم بودن دوست داشتم. همه مثل تو پاپیچم نمی شدند، کنارم نمی ماندند و با اگر می ماندند از این پرسش تکراری خسته می شدند«این چه رنگی است؟» و تو خستگی ناپذیر بودی.
    تو راست می گفتی خوبیش این بود که من می دیدم. امروز صدها قایق کنار اسکله ردیف شده است و من می بینمشان. دریا طوفانی است و قایق ها بی تاب روی آب در حرکت اند. دیر کرده ای اما می دانم مثل هر روز این پنج سال می آیی و کنارم می نشینی. سیر که نگاهم کنی دستانم را می گیری، مرا کنار اسکله می بری و رنگبندی تمام قایق ها را برایم می گویی و حسرت می خوری که چرا اجازه نداریم سوار قایق ها شویم. می گفتی:«رنگ بندی که مهم نیست. مهمه که ما از چیزایی که هست لذت ببریم. ببین همه می دونن گل سرخ قرمزه اما نمی رن تک تک گلبرگاش رو لمس کنن و بوش کنن. فقط می گن چه قشنگه. لذت لمسش قشنگ تر از دیدنشه» بعد برایم گل سرخ می آوردی. حالا هم حسرت قایق سواری نکردنمان را خواهی خورد.
    می دانی که از تو ممنونم. در میان حجم سیاه و سفیدی که درگیر چشمانم شده بود، سفیدترین رنگی بودی که به زندگی ام روشنی بخشید.

    هم نیاز داره و هم ظرفیت این رو داره که بازنویسی بشه.

    تمرین دومم هم امید به خدا فردا پس فردا می فرستم. ممنون از صبوریتون

  94. تمرین دوم
    جانماز-بند رخت-دمپایی ابری
    عادت نماز خواندن را از همان 9سالگی که به سن تکلیف رسیدم تا کنون حفظ کرده ام.گفتم عادت،براستی نماز خواندن از سر عادت چه حکمی دارد؟!در کل که عادت به کارِ خوب،خوب است.ولی خب اگر از سر معرفت باشد که چه بهتر. از بحث خودم منحرف نشوم.طبق روال هر روزه ساعتم را کوک کرده بودم که رأس ساعت 6 زحمتی بکشد و مرا از رختخواب نرم و گرمم بیرون بکشد تا ملاقاتی هر چند کوتاه اما دلچسب با معبود یگانه ام داشته باشم.حالا بگذریم که هر روز این ساعتِ بیچاره چند هزار بار گلویش را پاره میکند تا من رضایت بدهم و دست از این بستر نرم و گرم بکشم.همیشه اینجور وقت ها یاد این داستان میفتم که پیامبر روی یک حصیر سفت و سخت میخوابیدند.خب کاملا منطقی به نظر میرسد.برخاستن از روی یک حصیر به مراتب آسان تر از یک بستر نرم و گرم است.ولی خب،خوابیدن روی همچین زیراندازی هم کار هرکسی نیست،تزکیه ی نفس ها می طلبد که اینجانب هنوز به این مرحله نائل نیامده ام.به هر حال،پس از کشمکش های بسیار بین من و ساعت و رختخواب،دست از تن پروری برمیدارم و بلند میشوم.میروم به سمت روشویی تا وضویی بسازم و نمازی برپا کنم.در همین کش و قوس نگاهی به هوای بیرون می اندازمو حس میکنم تاریکی هوا به روشنی میرود و عن قریب است که نمازم به قضا رود.زود می پرم به سمت سجاده ام و تکبیره الاحرام غلیظی گفته و شروع میکنم به ادای نماز.رکعت اول را که با موفقیت پشت سر می‌گذارم که یکهو یادم می افتد که وقتی داشتم تاریکی و روشنی هوا را سبک سنگین میکردم چند قطره باران هم افتاد لب پنجره. یادِ خرابکاری دیشبم افتادم که مانتوی مجلسی مادر را بی اجازه برداشته بودمو داشتم جلوی آینه خودم را ورانداز میکردم که ناگهان یک انار از لب طاقچه برایم چشمک زد.وسوسه ای به دلم افتاد و ناغافل به سمتش کشیده شدم و چون اندکی عصاره ی تنبلی هم در وجودم بود به خودم زحمت ندادم که بروم چاقو بیاورم و با شدت هر چه تمام تر با فشار انگشتانم،این چنگال های خدادادی، میخواستم انار را بترکانم که همزمان بختِ خودم هم ترکید.مانتوی سفیدِ نورچشمی مادرم در یک چشم به هم زدن مانند بوقلمون تغییر رنگ داد و حالا شده بود مانتویی خال دار با خال های قرمز دانه اناری در زمینه ای سفید.و آن چیزی که بیشتر از همه مرا تا مرز سکته میکشاند تصور دیدن چهره ی مادر بعد از این جنایت هولناک بود!برای چند ثانیه خون به مغزم نرسید اما سعی کردم زود خودم را جمع و جور کنمو یه فکر درست و حسابی برای گندی که زده بودم بکنم.با خودم گفتم این که کاری ندارد،الان میبرم زیرِ شیرِ آب و دو تا مشت و مال که به جانش بدهم همه چیز ردیف میشود.اما چشمتان روز بد نبیند،هر قطره ی خال خالی انگار که زاییده باشد،بجای محو شدن بزرگتر هم شد.هرچه بیشتر میسابیدمش،بزرگتر میشد.زیر لب فحشی نثارِ این شکمِ چم چران کردم که اگر لحظه ای درنگ کرده بودو دل از آن انارِ دلفریب شسته بود الان من به این مصیبت ها دچار نشده نبودم.ولی خب از فحش و نفرین چیزی به من نمی ماسید.باید فکری اساسی میکردم.مثل ایکیوسان چهار زانو نشسته و سخت مشغول فکرکردن بودم که ناگهان جرقه ای ذهن تاریکم را روشن کرد.خودش است،خشکشویی.حالا که مادر خانه نیست بهترین فرصت است که مانتو را به خشکشویی سرِ کوچه بدهمو خودم را هرچه زودتر از این مصیبت خلاص کنم.خوبیش به این است که مادر از این مانتو فقط در مجالسِ خاص و نورچشمیش استفاده میکند که الحمدلله شکرِخدا مدتی است همچین مراسمی به کل از زندگیِ ما رخت بسته است.بالاخره این کرونا هرچقدر هم که گند زد به زندگیمان،این یک خوبی را داشت.ما را از شرِّ این خاله زنک بازیها خلاص کرد.سریعا و بدون فوت وقت آماده شدم و خودم را به خشکشویی رساندم،مانتو را به آقای خشکشویی دار میدهم و کلی هم سفارش میکنم که چقدر این مانتو برایم عزیز است و مبادا که تارِ مویی از سرش کم بشود.و اینکه در اسرعِ وقت تحویلم بدهد و هرچقدر هم که پولش بشود اشکالی ندارد.حقیقا وقتی حتی لحظه ای قیافه ی مادرم را تصور میکنم میبینم که اگر جانم را هم بخواهد هیچ اشکالی ندارد،فقط مانتو را به من مثل روز اولش تحویل بدهد.که اگر اینگونه نشود روزگارم سیاه است.پس از اطمینان خاطری که آقای خشکشویی دار به من داد،خوش و خرم و خجسته به سمت خانه لُکّه میدویدم که ناگهان چشمم به مادرم افتاد که داشت از انتهای کوچه می آمد.سریع داخل خانه شدم و لباس هایم را کندم و شیرجه زدم توی رختخوابم که مثلا در خواب نیمروزی بسر میبرم و هرگز از خانه خارج نشده ام.مادرم با فاصله ی کمی پس از ورود من داخل میشود. در همان لحظه گوشی تلفنش زنگ میخورد و شروع میکند به خوش و بش کردن و تعارف تیکه پاره کردن.خوب گوش میدهم تا کشف کنم چه کسی پشت خط است.اما خب،خیلی هم زحمت نمیخواهد.بجز خاله ام هیچکسی نمیتواند مادر را وادار کند که هزاروسیصد بار بگوید الحمدلله ما خوبیم،شما چطورین؟چون خاله ام هربار که زنگ میزند هزار و سیصد بار میپرسد حالتان چطور است،بچه ها همگی خوبند؟!
    خلاصه ی ماجرا اینکه خاله ام پس از اینکه قصه ی حسین کرد شبستری را تعریف میکند میرود سرِ اصلِ مطلب و میگوید که برای دردانه شان،دخترِ نازدانه شان،خواستگاری بس صاحب فضل پیدا شده و همین فردا قصد بله بُران دارند.و با اینکه کرونا هست و ما نیز بسیار مردمِ چیزفهمی هستیم قصد شلوغ کاریِ بی مورد را نداریم ونمیخواهیم لشکرکشی کنیم.اما چون شما خواهر بزرگ بنده و در نتیجه خاله ی بزرگ عروس خانوم باشید حضورتان در این مجلس از اوجب واجبات است.مادرم هم بی چون و چرا قبول میکندو پس از یک قطار آرزوی خوشبختی برای نازدانه خانوم گوشی تلفن را قطع میکند و من هم همزمان رشته ی افکارم بریده شد.و پس از اندکی تفکر که بالاخره کدام بخت برگشته ای این دختره ی گنده دماغ را انتخاب کرده،یکهو مثل یک مارگزیده به خودم پیچیدم که واااای،دیدی چه شد؟ روزگارم سیاه شد.مادر حتما برای این مجلس میخواهد مانتوی سفیدش را تن کند،همان که بنده به باد فنا دادمش.وااای،آقای خشکشویی دار گفت پس فردا حاضرش میکند.ایکیوسان کمکککک.چاره ای نداشتم جز اینکه بروم و مانتو را پس بگیرمو خودم یک بلایی به سرش بیاورم.به هر زحمتی بود از خانه بیرون زدمو به بهانه ی خریدِ ضروری خودم را به خشکشویی رساندم و به هر ضرب و زوری که شده مانتو را پس گرفتم.آخر هم نفهمیدم این آقای خشکشویی دار این وسط چکاره بود که این همه سرِ پس دادنِ مانتو مقاومت میکرد.میگفت جنسِ گرفته شده بدون تمیز کاری پس داده نمیشود!ولمان کن بابا توام دلت خوش است.تمامِ راه به این فکر بودم که چه گِلی به سرم بگیرم که ناگهان فکری به سرم زد.به محضِ رسیدن به خانه با سر میروم توی حمام و با آب این شوینده های سفیدکننده میفتم به جانش.اینطوری دیگر هیچ اثری از این خال های مزاحم نخواهد ماند.خوشبختانه مادرم طبق روال هر روزه سرگرم آشپزی بود و از هیچ زاویه ای به من مشرف نبود.پس پریدم داخل حمام و عملیات پاکسازی را روی این مانتوی فلک زده آغاز نمودم.نتیجه ی کار کاملا رضایت بخش بود و با لبخندی سرشار از رضایت که انگار مدال المپیک گرفته باشم، داشتم از حمام خارج میشدم که یکهو چشمم به گُلِ سینه ای افتاد که بعلت تلاقی با آن سفید کننده ی لعنتی از طلایی به سیاه تغییر رنگ داده بود.ولی اصلا خودم را از تک و تا نینداختم و بدون اینکه خم به ابرو بیاورم خودم را زدم به آن راه که بیخیال،انقدر ها هم تابلو نیست.و بعد سریعا بردمش توی بالکن و از درازی اش پهنش کردم روی بند تا مثلا تا فردا صبح خوبِ خوب خشک شود.و حالا یکهو یادم آمد که دارد باران می‌بارد و تمام نقشه های منِ بیچاره را نقش ِِ بر آب میکند.پس بسان پلنگی که در پی شکار آهو است شیرجه زدم توی بالکن و مانتو را از روی بند ربودم و تا خواستم که برگردم پایم لیز خورد و چنان به زمین کوفته شدم که شکی برایم باقی نماند که لنگم شکسته است.سعی میکردم به خودم دلداری بدهم که چیزی نشده و شاید فقط ضرب دیده باشد یا در رفته باشد.همینکه خواستم بلند شوم با شدت بیشتری زمین خوردم و با خودم فکرکردم که اگر نشکسته بود الان دیگر میتوانی مطمئن باشی که شکست!نگاهی به پاهایم انداختم،دمپایی ابری های لعنتی.همه اش تقصیر شما بود.ناگهان انگار که تازه خون به مغزم رسیده باشد یاد مانتو افتادم،خدای من گِلِ خالی شده بود.چشم هایم را بستم،سعی کردم خونسردیم را حفظ کنم.اما فقط یک تصویر جلوی چشمانم مجسم شد:صورت مادر و روزگارم که سیااااه شده بود!!!!!

  95. نقاشی دوم
    یکی از نعمت های که خداوند به انسان ها ارزانی داشته، نعمت فرزند است که وقتی برای اولین بار پا به این عرصه می گذارد مانند گلی است که تازه سر از خاک بیرون آورده است که رشد و نمو آن بر عهده ای توست که چه خوراکی به او می‌دهی و او را با چه اخلاقیات و اعتقاداتی بزرگ میکنی همهٔ اینها به تو بستگی دارد.
    اما این را بدان هر چه امروز بکاری فردا نیز همان را برداشت میکنی.
    اگر امروز در تربیت بچه هایمان کوتاهی کنیم و برای آنها زمان و انرژی کافی نگذاریم و غذای سالم به خورد آنها ندهیم انتظار نداشته باشیم فردا یه بچهٔ سالم و صالح داشته باشیم که با تمام وجودش برایمان ارزش قائل باشد و به ما احترام بگذارد.
    یادمان باشد امروز ما نتایج کارهای دیروزمان را برداشت میکنیم پس اگر به دنبال یه زندگی سالم و صالح برای بچه هایمان هستیم امروز در تربیت آنها کوشا باشیم و به آنها هم یاد بدهیم در تربیت نسل خودشان کوشا باشند.

  96. نوشتن با عکس :عکس شماره ۲. به سختی می توان باور کرد ،اما شاید روزی اتفاق افتاد ،درست مثل چیز هایی که الان هست و اجداد ما حتی تصورش را هم نمی کردند.انسان موجود عجیبیست از این رو به قول معروف هر چه بگویی از آن بر می اید کسی چه می داند شاید روزی هم رسید که برای داشتن بچه دیگر این همه دنگ و فنگ نیاز نبود .شاید روزی رسید که وقتی تصمیم گرفتی بچه دار شوی کارت بانکیت را برداری بروی کمپانی ،شرکتی چیزی و خیلی راحت سفارش بچه دلخواهت را دهی .شاید روزی آمد که بذر بچه ای را در خاک بکاری و خیلی راحت بعد از چند ماه صاحب فر زند شوی یا نه ،حتی خود شرکت بچه تمام این کارها را انجام دهد و بعد چند مدت بچه ات را با پیک رایگان دم در خانه ات تحویل بگیری.راستی کسی چه میداند آینده چه خواهد شد و کیست که به درستی بداند این همه پیشرفت و تکنولوژی برای بشر خوب خواهد بود یا بد .بهر حال چاره ای هم نیست حرکت زندگی رو به آینده و تکنولوژی بیشتر ادامه دارد و راهی جز پیمودن این راه نیست پس بیایید امید وار باشیم که این راه بی پایان برایمان خوب خواهد بود.

  97. بنام او
    تمرین اول-عکس دوم
    کودکان،گل های باغ زندگی.از زدن حرف های کلیشه ای خیلی خوشم نمیاید اما واقعیت جز این نیست.باغ زندگی بدون این گل ها چندان خوشایند نیست.اما همه میدانیم که صرف کاشتن گل،گل نخواهیم داشت.مهم ترین کار پرورش درست و مستمر این گلهاست.حتی یک گل را وقتی می کاریم،اگر بی توجهی کنیم خیلی زود پژمرده می شود،حال چه برسد به کودکان.این ها سخت تشنه ی توجه هستند.باید با عشق آبیاری شوند.باید مورد مهر واقع شوند.این غنچه های کوچک باید خوب شکوفا شوند.و ما همه مسئولیم.همه ی طراوتشان را از ما میگیرند.باید با نگاه پرمهرمان عطش وجودشان را سیراب کنیم.باید حس کنند که برایمان از هر چیزی و هرکسی مهم تر هستند.بازی برای کودکان یعنی زندگی.پس بگذاریم زندگی کنند.ما هم با آنها زندگی کنیم.این دلخوشی های کوچک اما حیاتی را از این گل های نورسته دریغ نکنیم.حالا که هستند بگذاریم شاد و باطراوت باشند.این لبخند شاید کمترین حق این گل ها باشد.حالا که به این باغ دعوت شده اند پس شایسته است که به بهترین شکل ممکن مورد لطف قرار گیرند.دریغ نکنیم،شاید دیگر زمانی برای جبران نباشد،شاید خیلی دیر شود.همیشه همینطور است.فکر میکنی فرصت بسیاری باقی ست اما یک آن چشم باز میکنی و میبینی که در وقت اضافه هستی.پس بیاید بودنشان را قدر بدانیم و باغبان خوبی برایشان باشیم.

  98. گاهی خداوند با دستان زیبایش گلی را از بهشت جدا می‌کند و در آغوش تو می گذارد تا زندگی ات بیش از پیش شبیه بهشت شود . گلی که با قدوم مبارکش به زندگی ات رنگ و بوی دیگری می‌دهد و از تو انسان دیگری می سازد . گلی که با شیره ی جانت میپرورانیش و چون عاشقی شیفته مجذوب زیباییش می‌شوی . تو دیگر آن آدم سابق نخواهی شد چون او تکه ای از قلب توست که بیرون از سینه ات می تپد . او بوی بهشت را با خود می آورد و در اوج خستگی هایت با لبخندی خداگونه تو را از تمام ملال ها می رهاند . او معجزه ایست که با خود نوید زندگی آورده . فرقی نمیکند که این گل باغ توست یا دیگری . هر جای این کره ی خاکی که با این موجودات زیبا رو در رو شدی ، لبخند بزن و مهربان باش . در آغوششان بگیر و از رایحه ی بهشتیشان سیراب شو .

  99. چقدر این منظره عجیب است و آشنا.
    نمی دانم چرا غمی عمیق از چشمان قاب عکس به چشمم می خورد، غمی از جنس تکرار، فرسودگی، نرسیدن.
    دوست داشتم می توانستم هر روز کنار این قایق ها قدم بزنم و بنویسم، از اینکه سرنوشتشان از صبح تا شب چگونه رقم می خورد.
    کاش من جای آن ساختمان درون قاب عکس بودم و هر روز نظاره گر سرنوشت قایق ها.
    قایق ها مرا یاد برهه ای از زندگیم انداخت، اینکه دست و پا می زنی و نمی رسی و دوباره صبح که می شود راه میفتی و دست و پا می زنی و شب می بینی که نرسیده ای و دوباره و دوباره و دوباره.
    کمتر کسی در زندگی کنار نشدن های پی در پی می ماند، زجر شبیه دیروز بودن با وجود تلاش فراوان را فقط کسی می پذیرد که چاره ای جز همین تلاش ندارد، اغلب انسان ها به دلیل داشتن های دیگر نمی توانند کنار یک نداشتن تکرار شونده لعنتی بمانند حق هم دارند وقتی این نمی شود که سخت است آن می شود که آسان است ولی جایی از زندگی فقط باید این بشود و آنی برایت باقی نمی ماند.
    آه قایق ها مرا یاد چه چیزهایی که ننداختید.

  100. تمرین اول
    سر اذون ظهر که شد ممدو رو فرستادم دم مسجد محل به آشیخ مرتضی بگه که چی شده. دوماه بود مغز خودومه خورده بودم که چه بکنم که این درد دل بی صاحابمه به کی بگم حالا بیام بگم که اون خدابیامرز رفت و این سه تاره سپرد دست مو خب که چی اصلا مشکل که ازوجا نبود مشکل ازو وقتی شروع شد که …یعنی همی الانم که میخوام بگم آ سخته برام. نشستم رو کاغذ نوشتم که برسم به نقطه اول که ببینم اصلا از اول چی شد که ایطو شد خب اول مو به دنیا اومدم نباید میومدم؟ خطا کردم؟ اشتباه کردم؟ دست مو نبود که. مو از وقت یادم میاد که سه چهار سالم بود قبلش که دیگه مو نبودم اصلا، نه هیچ تقصیر مو‌ نبود تقصیر او خدابیامرزم نبود اصلا حالا تقصی هرکی بود چه توفیری میکرد تو این حال خراب مو. دختره عاشق شده و موی خاک بر سر هیچ کاری نمی‌تونم بکنم. چرا؟ چون خودم یادش داد عشق و عاشقیه. خودم یادش دادم مهر و‌ محبته. بازم تقصیر مو نیست چی ازی قشنگتر که آدم عاشقی کنه اویم تو ای هوای شرجی و کنار دریا و قایقا، اصلا او بالاسری خودش خوب میفهمه که هوا و دریا رو چطور به کار بگیره که ما جنوبیاره ایطو شیفته کنه که دمای غروب دست یارمون بگیریم و بزنیم به دل دریا.

  101. عکس قایق ها
    هزاران مفهوم در این عکس وجود دارد، اما آنچه در ذهن متصور میشود اول از همه قایق های به صف ایستاده ماهیگیران جنوبی است، که سالهاست با توجه به درد بی مهری مدیران ذهن ها را به خود مشغول کرده است.
    قایق داران و لنج داران جنوبی (بندرعباس) سالیان سال در اعماق دریا برای لقمه ای نان حلال دل به دریا می زدند بلکه بتوانند توشه ای برای سفره خود تهیه کنند، و یا در کنار ساحل آنچه را صید کرده اند به مردم و مسافران عرضه کنند‌.
    اما بعد از مدتی صیادان با محدودیت هایی مواجه شدند، بخاطر قراردادهای ننگینی که باعث شده بود اکوسیستم خلیج فارس به خطر بیفتد، چرا که صید ترال که خصوصا توسط کشتی های چینی انجام میشد. این نوع صید کردن خطر نابودی زیستگاه جانواران دریایی را به همراه داشت، چون باعث تخریب و خسارت زیستگاه میشد. کشتی های کف روب دریا را در واقع شخم می زدند.در تخم گذاری ماهی و میگو و دیگر جانواران اختلال ایجاد میشد. پس از پیگیری های شبانه روزی صیادان و مردم بومی این نوع صید که توسط چه کسانی اجازه فعالیت داشتند را تقریبا متوقف کردند.
    صیادان جنوبی (بندرعباس) نگران دریا و لقمه حلالی بودند که از بی مهری مدیران از آنها دریغ شده بود.
    دریا و قایق همیشه خاطراتی با خود دارند، گاهی خوش و شیرین و گاهی تلخ و غم انگیز، سالهاست این خاطرات تکرار می شوند. امواج دریا با نوازش کردن قایق ها لحظه های نابی را رقم می‌زند. از ساحل بندرعباس زیبایی های قشم و هرمز به وضوح دیده می شوند، منظره های چشم نوازی که دل ها را هوایی می کند که سفری به این جزایر زیبا و جذاب داشته باشند. جزیزه قشم جاذبه های گردشگری فراونی دارد و هرمز که با خاک رنکارنگش چشم نواز لحظه های نابی را برای مسافرانی که با قایق و لنج سفر کرده اند به ارمغان می آورد.
    با خاک جزیزه هرمز فرش هزار رنگ میشه درست کرد.
    جدای از قصه های غریب و غم انگیز این جزایر، وقتی پا می گذاری به اعماق دریا و جزایر روح آدم جلا پیدا می کند، برای لحظاتی از همه دنیا فارغ میشوی و به زیبایی های غیر قابل توصیف توجه می کنی و حالت دگرگون میشود.
    قایق سواران ، مسافران را در دریا می چرخانند. مسافران با سفر به جنوب می خواهند خاطره انگیزترین لحظه ها را در دریا و جزایر داشته باشند . با خرید ماهی و میگو و خوش و بش با ماهیگیران و ماهی فروشان و نحوه برخورد و حرف زدن های آنها هر کدام کتابی است که می توان عشق نام نهاد.
    در لحظاتی که دریا آرام است میشود عکس های هنری و خاص گرفت ، عکس غروب خورشید و زیباترین عکس گرفتن ها با گوشی و دروبین های حرفه ای موقع طلوع خورشید که جذابیت دریا را دو چندان می کند، تلاقی تابش نور خورشید و دریا لحظه های ناب و رمانتیک و وصف ناپذیری ایجاد می کند. در کنار معشوقه جان (#جان_دل) وقتی عکس میگیری خاص ترین عکس میشود، قدم زدن های افراد مختلف، پیاده رویی کردن ها و تور ماهیگیران همه و همه زیباست.
    در لحظات طلوع خورشید کنار دریا با معشوقه ات با حرفهای عاشقانه و نوشیدن چای چنان سرمست میشوی که گیسوان معشوقه ات با تلالو نور خورشید نوری را منعکس می کنند که تو را به رقص وا میدارد، آن لحظه بهشتی است که همه چیز در نظر هیچ است.

  102. عکس سوم
    این عکس؟ خب این عکس تنها حسی که در من ایجاد می‌کند، حس تمسخر است. همیشه با نگریستن به عکس‌های گاندی ناخودآگاه پوزخندی کنار لبم خط می‌کشد. چرا؟ چون من در عکس‌های این بزرگ‌مرد یک دنیا تجملات می‌بینم.
    خودروهای آخرین مدل، لباس‌های زرق و بردار مارک‌دار، خانه‌های لوکس و …
    گاندی گفت: اگر دین ندارید حداقل آزاده باشید!! آخ آخ ببخشید این سخن از امام حسین است. گاندی چیز دیگری راجب به دینداری می‌گوید: دین من انسانیت است.
    بسیار پر محتوا. گاندی وقتی این سخن را گفت، نمی‌دانست روزی این جمله می‌شود دست مایه‌ی مردمانی که می‌خواهند با گفتن دین من انسانیت است، از بار مسئولت سنگینی شانه خالی کنند و البته انسانیت را خلاصه کنند در لبخندی زورکی زیر نقاب‌هایشان.
    دوکاسه، یک قاشق و چنگال، عینک و دفتر خاطرات، ساعت جیبی، کتاب مناجات و دو جفت صندل، تمام دارایی متعلق به گاندی هنگام مرگ بود.
    حالا باید از این انسا‌های انسانیت دوست پرسید، شما که خیلی انسان هستید تمام دارایی شما چیست؟
    آیا می‌دانید انسانیت به سبک گاندی در چیزهایی خلاصه می‌شد؟ گیاه‌خواری، روزه‌ی سکوت، امساک از نکاح، ساده‌زیستی، مبارزه با خشونت و ترویج صلح و …
    سوال اینجاست انسان‌های غرق شده در دنیا و مادیاتش و ظاهراً گاندیست، حتی ذره‌ای سبک زندگی خود را به گاندی و امثال ایشان شبیه کرده‌اند؟ کسانی که به راحتی من و شما را می‌فروشند که نکند یک روز مانند گاندی زندگی کنند.
    ما با تمام نقوصمان نمی‌توانیم یک انسان کامل باشیم، پس کمی دینداری چرا نه؟

  103. تمرین ۲ را با نام تصمیمات معمولی برای بحرانی بزرگ در وبلاگ خودم به ادرس :
    Ejtema.blogfa.com

  104. قایق ها آماده برای حرکت هستند . پاروها را از چوب سخت ساخته اند تا در مسیر نشکنند .اخر مسیر طولانی و دشوار است و مسافر ها مشتاق برای دیدن آن طرف دریاچه . آن طرف دریاچه ، شاهزاده با اسب سفید منتظر نشسته است تا دختر ارزوهایش با یکی از قایق ها بیاید ؛ تا همیشه با او زندگی کند .
    بدون آنکه موج های ناخواسته دریاچه مانعش شود و یا حتی پارو ها در مسیر نشکنند و در اخر قایق غرق نشود . شاهزاده برای دیدن معشوقش سالهاست در قصر خود نشسته و گلبرگ های گل یاس کنار قصر را میشمارد که هر کدام از آن ها ارام آرام بمیرند .
    آن طرف دریاچه دیگر خبری از سیاهی و پستی نیست ؛و شاهزاده همیشه خوشحال خواهد بود . در میان دریاچه شهری بر روی آب خواهد ساخت تا وینز را به معشوقش هدیه کند. و دیگر از دریاچه ای که قایق های قصرش را غرق میکرد متنفر نخواهد بود . او دیگر از گلبرگ های سفید یاس متنفر نخواهد بود زیرا که دیگر با آمدن معشوقش همه جا سفید خواهد شد و پر طاووس را برای موهای یارش نگه میدارد .
    اسب سفیدش هم گاهی از نفس می افتد ؛ بس که در همان جا درجا زده است اما وقتی معشوقش بیاید دیگر در اصطبل تاریکی وجودش نخواهد بود .
    وقتی معشوق بیاید دیگر شاهزاده با اسب سفیدش در قصر آرزو هایش آرام خواهد گرفت

  105. ۲: از anne geddes عکس
    این گلهای آفتاب گردان از مغزهای خود روئیده شده وچون خورشیدی تابناک می درخشند گویی آمده اند تا درخشش خود را در مسیر جدیدی آغاز گردانند . به ناگاه زمانی که نظر افکندن به این دنیای رنگین کمان به یکباره مات و مبهوت ماندن و مرعوبشدن در رخسارشان کاملاً نمایان است. حال بعداز اندکی نگریستن به اطراف خود دیگر با محیط اطرافشان انس گرفتند . وقت آن رسیده که دستان خود را از خاک بیرون آورند و وارد دنیای زمینی قرار گیرند . زمانی که پاهای خود را به آرامی برروی زمین قرار دادن گویی تا به حال بااین پیرامون حیاط مواجه نبودند . وگامهای خود را برای اولین بار براین عرصه جهان گذاشتند و همه چیز برایشان نا آشنا بود وتازه کاوشگری های آنها آغاز گردیده ! طورخاصی به این پیرامون می نگریستند . این لحظات بسیار جالب و دیدنی بود چرا که نگاه کردن به آنها بسیار جذاب و شگفت انگیز است . با دستان کوچکشان هر چیزی را لمس می کردند به صورتمان با کنجکاوی نگاه می کردند گویی که دارند صورتمان را اسکن میکنند و وارد دریچه ذهنمان می شوند. حتی ناظر آن هستیم که تمام اطرافمان را لمس می کنند تا بدانند موجودیت آن از چه جنسی می باشد . خلاصه دنیای آنها بسیار شگفت انگیز و زیبا ست که باید ساعت ها به آنها بنگریم تا حقایق واقعی آنها راپی ببریم.

  106. 1.عکس سوم
    پیرمرد با اندام لاغر و موهایی که در اثر سختی و رنج زندگی ریخته است باز به کتابخانه ی محله رفته و کتاب هایی که مورد علاقه اش بوده اما بسیار کهنه شده و صفحات آن از هم جدا شده اند را به امانت گرفته است ؛ درست است که او توان مالی چندانی ندارد و حتی با لباس ها کهنه ، در منزل کوچکی که فقط یک اتاق دارد در این گرمای تابستان زندگی میکند اما، کتابخوانی جز عادت های اوست ؛ عادتی ک هیچگاه نتوانسته از آن دست بکشد و همین باعث شد چشم های او کم کم بینایی خود را از دست بدهند ،اما هنوز هم عینک میتواند راهکاری برای این چشم های کم سو باشد .گاهی چنان غرق مطالعه میشود که حتی فراموش میکند به دیواری تکیه دهد تا کمر درد او کمی تسکین یابد و انقدر از درد آن رنج نبرد . ولی زندگیش هر طور که هست ، هنوز میتواند لذت ببرد ، بخندد و زندگی کند . به راستی چقدر با کتاب مانوس بودن راه حل خوبی است برای دانایی برای تنهایی و برای مشکلات زندگی.

  107. تمرین اول
    نقاشی Michael Kenna
    خورشید دوباره طلوع کرده بود و ماهی های بازیگوش بازهم مثل همیشه زیر قایق ها داشتن دنبال هم میکردند،ماهی سیاه کوچولو با صدای بلند به دوستاش گفت :به نظرتون امروز کدوم قایق زودتر به بندر میرسه؟ بعد هر ماهی اسم قایقی و که دوست داشت گفت. همینجوری باهم صحبت میکردن و دور قایق ها می چرخیدند ،قایق ها از صدای ماهی های شیطون از خواب بیدار شدن و وقتی شور و شوق اونها رو دیدن به همدیگه نگاهی کردن و آه کشیدن،صدای ترق تروق چوب قایق ها به گوش بچه ماهی ها رسید ،هرکدوم منتظر بودن تا قایق محبوبشون زودتر حرکت کنه .
    ماهی پیری گوشه ای ایستاده بود و بچه ماهی ها رو نگاه می کرد با خودش گفت هرچه زودتر باید داستان قایق های ماهیگیری رو بهشون بگم.قایق های چوبی نگاهی تو آب انداختن و دلشون برای بچه ماهی های کوچولو سوخت.کاش هیچوقت قایق ماهیگیری نمی شدن،اینجوری شاید می تونستن هر روز طلوع و غروب خورشید رو با ماهی ها جشن بگیرن.
    ماهیگرها سوار قایق شدن و پارو میزدن به سمت وسط دریا.ماهی های کوچولو هم یواشکی قایق ها رو با لبهای کوچولوش بوسیدن و براشون آرزوی موفقیت کردن.
    اشک های قایق های چوبی ماهیگیری تو آب دریا گم می شد .
    زندگی بازی عجیبی هست ،این و ماهی پیر با خودش گفت و در دل دریا گم شد.

  108. ماه اول
    تمرین هشتم: نوشتن با عکس
    عکس اول: میشل کنا
    مدت مدیدی است که اسکله کنار شهر متروکه شده است. قبل از متروکه شدن روزها و شب ها چنان شلوغ و پرهیاهو بود که صدای صیادان فقط با داد های بلند پیاپی به گوش همدیگر می رسید. چه روزهاییکه اسکله به خود ندیده است. صدای صیادان همراه با صدای موج های دریا که گویی تمام شهر را به نام خود ثبت کرده بودند. در میان صیادان مرد پیری بود که موهایش را در صید و صیادی سفید کرده بود. صیاد پیر چند پسر داشت که دوتا از پسرها همراه پدر صیادی می کردند. پسر بزرگ مرد ماهیگیر جاه طلب و زیاده خواه بود اما برعکس پسر کوچک قانع بود و عصای دست پدر، که همیشه همراه پدر رهسپار دریا می شد. یکی از روزهای سرد پاییزی طبق روال هر روز که ماهگیر و پسرش راهی دریا بودند، پسر بزرگ که تنهایی به دریا می رفت، سراسیمه خود را به قایق پدر و برادرش رساند و گفت: قایقم روشن نمی شود، من هم همراه شما به دریا می آیم تا صیدی داشته باشم. پدر با کمال میل پذیرفت. مانند هر روز سه بار تور انداختند و ماهی ها را از آب بیرون کشیدند و صید روزانه شان تمام شد و پدر گفت دریا طوفانی شده، بهتر است برگردیم. پسر بزرگ عصبانی شد وگفت باید به اندازه سهم من هم تور بیندازید وگرنه اجازه رفتن ندارند. جروبحث بینشان بالا گرفت، هیچ کدام کوتاه نیامدند. پسر کوچک از حجم بی احترامی برادرش به خشم آمد و سینه سپر کرد جلوی او. کشمکش و دعوا بالا گرفت، موج دریا با تلاطم هایش و صداهای مهیبش به این داستان رنگ ترس می داد. به ناگه پسر کوچک با تکانهای قایق به داخل دریا پرتاب شد. پدر فریاد بلندی کشید: وای بر تو اما دیگر کار از کار گذشته بود. پسر آنقدر دست و پا زد تا در آب فرو رفت. از آن پس اسکله رنگ باخت و در نظر عموم سیاه شد.

  109. – Margaret Bourke-White3
    ساعت ۴ بعد ازظهر با آتلیه “زندگی خوش” برای انداختن عکس فرزندم حسین عزیزم قرار داشتیم. چند دست لباس زیبا با رنگهای مختلف و تعدادی کلاه رنگی برای او آماده کرده بودم و لباس یکسره آبی رنگ مخملش را تنش کردم و کلاه ست ان را سرش گذاشتم و به اتفاق بابا علی اش سوار ماشین شدیم و راه افتادیم . تا آتلیه یکربع ساعت فاصله بود . این آتلیه سه تا سالن کودک داره که به طور همزمان در آن عکس‌برداری کودک انجام می شود. خانم منشی ما را به سالن شماره یک برد . وای چه سالن زیبایی! یک سالن بزرگ که بیش از ۴۰ متر بود . جالب اینجا بود که سالن به نوعی تقسیم بندی شده بود و انواع ایده های مختلف برای عکسبرداری در سالن چیده شده بود. مثلا یک گوشه نیمکت زیبای کوچکی با منظره پارک که پشت آن قرار داشت، سبد گرد، سبد قلب شکل که هرکدام جداگانه با طرح های مختف آراسته شده بود.آن قدر طرح ها خواستنی و بانمک است که آدم از دیدنش خنده اش می گیره ! از همه آنها نمونه کارهایی راقبلا به ما نشان داد و ما ۴ طرح انتخابی و ۱ طرح پیشنهادی آنها را قبول کردیم . حسین در آغوش من خواب بود و ما درگوشه سالن روی دوتاصندلی منتظر نشسته بودیم که آقای فرهی عکاس به سمت ما آمد. با دیدن حسین گفت شازده مون هم که خوابه ! وای هزار ماشالله چقدر نازه . خوب، اول عکس هایی که باید تو خواب از او بگیریم را انجام می دهیم. بعد به سمت قابلمه ای رفتیم که سیاه رنگ و دسته چوبی بود . حسین را داخل پتو نازک خاکستری رنگی محکم پیچیدند و به صورت ایستاده داخل آن گذاشتند دور قابلمه را پر از گلهای رنگی درشتی کردند‌ . خیلی حرفه ای عمل می کرد . عکس بعدی در داخل سید قلب شکل حصیری بود که حسین جان را داخل آن قرار داد و یک گل درشت گل بهی در کنار او در سبد قرار داد سبد روی پارچه ساتن خاکستری رنگی که به شیوه خاص انداخته بودند گذاشت و از او عکس گرفت. برای عکس سوم قرار شد لباسهای او را در بیاوریم پس لختش کردیم . اقای فرهی کلاه قرمز منگوله بلندش را سرش گذاشت و روی یک تکه خز خواباند و دست و پاشو جمع کرد و باز عکس او را گرفت.برای عکس آخر او را زیرپتو شکلاتی رنگ با بالش قهوه ای خواباند و عروسک کاموایی زیبایی در بغلش گذاشت و از او عکس گرفت . برای عکس آخر من و علی از ایده پیشنهادی سوال کردیم که آقای فرهی ما را به سمتی از سالن برد که زمینه آبی با لکه های سفید ابر شکل داشت و سه گلدان دارچینی رنگ هم اندازه که لبه های گلدان با رنگ آبی روشن رنگ شده بود روی دیدار نصب بود. اقای فرهی کلاهی به شکل گل آقتابگردان را در دست گرفت و به سوی ما آمد. در این دقایق حسین عزیزم هم که بیدار شده بوددر آغوش پدرش با تعجب به اطراف نگاه می کرد. کلاه را به ما داد و ادامه داد : عکس آخر یک عکس سه نفره به اتفاق نوزادانی است که در سالن های بعدی در حال عکس انداختن هستند . البته کار همکاران من تمام شده و اگه موافق باشید الان دو کودک دیگر هم می آیند تا یک عکس سه نفره زیبا از آنها بگیریم . در همین اثنا والدین دو کودک دیگر نیز در حالی که فرزندان خود را در آغوش گرفته بودند وارد شدند. دو کلاه دیگر آفتاب گردان را هم به آنها داد . همگی کلاه ها گرفتند و کودکان خود را آراستند. . حسین اول مخالفت می کرد اما بعد ارام شد و کلاه را سرش گذاشته و آماده اس نمودیم . خیلی بامزه شده بود چون تپل بود گردی صورتش کامل از وسط گل بیرون نیامد و بخش زیادی از پیشانی اش را خز قهو ای وسط گل پوشانده بود. چون لپ هاش درشت و قلمبه بود خیلی بامزه تر از بقیه شده بود. دو تا بچه های دیگر هم دوتا پسر بچه نا آرام بودن که به زحمت آرام شدند . آقای فرهی هریک را در دو گلدان را در دو طرف حسین جان قرار گرفتند . دوربین های دیجیتال ابزارهای خیلی خوبی هستند که کمک زیادی به عکاسان کرده به طوری که آنها به یک لحظه می توانند از یک سوژه تعداد زیادی عکس بیاندازند و می شود بعد از میان این تعداد بهترین ها را جستجو کرد. در حینی که آقای فرهی عکس می انداخت ناگهان حسین جان دست راستش را از گلدان بیرون آورد و روی لبه گلدان قرار داد. من خواستم بروم درست کنم که آقای فرهی نگذاشت و گفت که این هم خودش یک مدلیه . خلاصه پس ازگذشت سه ساعت بعد اینکه عکس های خود را از شمار صدها عکس انداخته شده انتخاب کردیم کارما تمام شد و به سمت خانه رهسپار شدیم . حسین جان کم کم به نق نق افتاده بود به نظر می رسید سخت گرسنه شده است و از طرفی نیاز به تعویض پوشک دارد. با سرعت به سمت ماشین به راه افتادیم تا زودتر خودمان را به خانه برسانیم .

  110. تصویر ۲: هر روز که از خواب پا میشیم، آقا گلدون میاد و یه سری به ما میزنه و از دیدن ما شاد شده و با خوشحالی از اینکه قرار نیست هر روز به ما آب بده خدا را شکر می کنه! و از پیشمون میره . ما هم که بجز دیدن خورشید چیز دیگری را نمی‌خواهیم شکایتی نداریم و هرچه قدر می تونیم بیشتر به سمت نور آفتاب می مونیم تا زودتر بزرگ بشیم. یه روز که مثل همیشه چشم هامو باز کردم دیدم که تو یه گلدون بین زمین و هوا هستم و به جز دو تا خواهرم دیگه هیچ کدوم از آفتابگردان های فامیلو نمیبینم و هرچی زور زدم سرم رو بیشتر بلند کنم نتونستم نور خورشید رو مثل قبلا خوب دریافت کنم. تمام امیدی که هر روز به خاطر اون از خواب بیدار می شدم از بین رفت .از زمانی که کوچک بودم به آفتابگردان های بزرگتر که همیشه سرشان بالای بالا بود و به خورشید نزدیکتر بودند !! می نگریستم و میخواستم هر چه سریعتر مثل آنها بزرگ شم ،تا بتوانم به خورشید برسم !. مگر هر آفتابگردانی چه آرزویی می تواند داشته باشد‌. رنگ زرد گلبرگ های صورتم هایمان نوید از شدت این عشق و علاقه است. همه گل ها و گیاهان بدون نور ناراحت شده و کم کم میمیرند اما این فقط آفتابگردان ها هستند که به سوی او می روند و همیشه نگاهشان به اوست. اما کدام گل است که از عشق خود شبیه معشوق شود.
    وقتی نیست سر خود را پایین آورده، در خود جمع شده و تا صبح منتظر باشند تا وی بیاید و آنها نیز زندگی را شروع کنند.

  111. یادداشتی به بهانه ی دومین عکس
    نگاهشان کن، هیچ کدام از این سه خوشحال نیستند و یا حداقل در وضعیتی نیستند که احساس راحتی کنند. آنها بازیچه ی دست بزرگسالانی شده اند که درگیر مسابقه اند:” چه کسی اهمیت بیشتری برای نوزادش قائل است و در نتیجه او را به دست عکاسی میسپارد که عکسهای خلاقانه تری از او میگیرد.” آتلیه ها و عکاسان نوزاد سردمداران این جنبش اند و پیروانشان، والدینی هستند که با کمال میل و سری افراشته از این تجارت استقبال میکنند. والدین کمالگرائی که از هر چیز بهترینش را برای نوزاد خود میخواهند و اینبار این کمال را در عکس و کار عکاس جستجو میکنند. .” باور دارند فرزند من باید خاص باشد و متفاوت ، عکس او نباید شبیه هزاران عکسی باشد که تا به حال گرفته شده است. این آغاز بازیچه شدن هاست و حرکت به سوی خود نبودن و خود را دوست نداشتن همانگونه که هست.
    حتی اگر روند عکاسی طوری پیش رود که هیچ احساس اذیت و آزاری متوجه نوزاد نگردد، باز هم باید با تأمل بیشتری به سراغ این سبک از عکاسی رفت. در این گونه عکسها، گرچه انتخاب رنگ، چیدمان نور، کمپوزیسیون و آرایش صحنه همه میتوانند در خدمت ایجاد عکسی باشند که از لحاظ بصری بسیار زیبا است اما نکته ی قابل توجه در این عکسها، تنزل نوزاد است به شئ. مگر وجود و تن نوزاد به تنهایی گویای ظرافت و برانگیزاننده ی مهر مشاهده گر نیست ؟ که اگر هم نیست این کار عکاس است که چیزی را نشان دهد که همگان به سادگی نمی دیده اند. ولی عکاسانی که چشمانشان این زیبایی نهفته در وجود و تن نوزاد را نمیبیند و یا میبیند و قادر به بیان عکاسانه ی آن نیست متوسل میشوند به اشیائی دیگر به عنوان واسطه هایی برای خلق زیبایی (گاه صحنه چنان از اشیا پر میشود که سوژه بودن نوزاد فراموش می گردد.) اشیائی نامعمول(گل مصنوعی، لباس حیوانات و ….) و یا چیدمانی که در آن نوزاد از آن جهت دوست داشتنی است که چون عروسکی کوچک مینماید. عروسکی که نسخه ی بدل گونه ای از نوزاد است، تقلیدی ناشیانه و پر از نقص. حال که خود اصل به صورت نوزادی حی و حاضر مقابل ما است چرا باید به نسخه ی بدلش که عروسک و شئ است ارجاع داد. این کار مشابه خطاب قرار دادن نوزادان است با اسامی تقلیل دهنده ی خوراکی ها (چون قند، نبات ، آبنبات، کلوچه و…) یا خطاب آنها با کلمه ی عروسک به هنگام اشتیاق بزرگسالان آن هنگام که چشم چیزی را میبیند که دشوار به کلمه درآید . حال آنکه کار عکاس به تصویر کشیدن آن چیزی است که زبان قاصر از بیان آن است بدون کاهش مرتبه ی آن.
    به گمان من کار آن عکاسانی بسیار بیشتر شایسته ی ستایش است که روزمره ی طبیعی نوزاد را چنان ثبت کنند که شگفتی و مهر مخاطب را نسبت به نوزاد بدانگونه که واقعا هست برانگیزاند.

  112. ماه اول
    درس هشتم
    تمرین اول
    تصویر سه کودک را انتخاب می‌کنم. سه کودک که توی گلدان نشسته‌اند و شبیه گل‌های آفتاب‌گردانند. چرا این عکس را انتخاب کردم؟! چون خنده را بر لب‌هایم نشاند. به همین سادگی. آن سه کودک تپل با آن لپ‌های گرد و آویزان مرا شاد کردند. در روزهایی که شادی از من گریزان شده، تصویر این سه موجود بامزه دلم را چنگ زد.
    لحظه‌ای چند به عکس نگاه می‌کنم. گردن می‌کشم. تیزتر به عکس خیره می‌شوم. سه کودک با چشم‌هایی که در چشم‌خانه به سیاهی می‌زند به دوربین خیره نگاه می‌کنند.
    ناگاه در نظرم می‌آید که در چشم‌هایشان ترس هویداست. آن شادی که در لحظه‌ی اول در نظرم پدیدار شده بود، ناگاه رخت بر‌می‌بندد.
    هر سه کودک به دوربین زل زده‌اند. گویا ترسیده‌اند. یاد دوران کودکی می‌افتم. شاید شش‌سال یا هفت‌سال داشتم. به عکاسی رفته بودیم. اما من نمی‌دانستم آنجا عکاسی است. می‌ترسیدم. به اتاقی تاریک وارد شدیم. همه جا قرمز بود. ترس من بیشتر شد. مردی من را روی یک صندلی نشاند و گفت:
    همین‌جا بنشین و تکان نخور.
    و من در دنیای کودکانه‌ام با ترس‌هایم کلنجار می‌رفتم. پرده‌ی اشک چشم‌هایم را پوشانده بود و من تلاشی مذبوحانه می‌کردم که اشک‌ها سرریز نشود. مرد عکاس لبخندی زد و گفت:
    چرا گریه؟ دختر به این بزرگی و خانمی. حجابم که داری! من فقط می‌خوام ازت عکس بگیرم. همین.
    اما من باور نمی‌کردم. گمان می‌کردم آمده‌ایم دندانپزشکی و حالا قرار است دکتر با یک آمپول بزرگ از راه برسد و من چاره‌ای ندارم جز اینکه دهانم را باز کنم و او دست‌های بزرگ و زمختش را فرو ببرد در دهان کوچک من و مدام بگوید دهانت را بیشتر باز کن و من بیشتر بغض کنم و بیشتر بترسم. و او مدام بگوید دختر به این بزرگی و خانمی که گریه نمی‌کند! مرد عکاس گفت:
    حواست کجاست؟! چند بار ازت عکس گرفتم اما خوب نشده. لبخند بزن که عکست خوب بشه.
    من لبخند زدم. یعنی به خیال خودم لبخند زدم. اما حالا هر وقت که به عکس نگاه می‌کنم چهره‌ای عبوس و گرفته با چشم‌هایی که از فرط ترس گرد شده‌اند و به دوربین زل زده‌اند گواه بر آن است که لبخندی در کار نبوده است.
    بی‌گمان، عکاس بیچاره بارها تلاش کرده. معلوم است در نهایت خسته شده و همان عکس را چاپ کرده و به ما تحویل داده است. لابد توی دلش گفته، بروید به امان خدا. ما را به خیر و شما را به سلامت! با این دختر چادر به سر عبوستان.
    من آن روز را خوب به خاطر دارم. ترس و اشکی که تلاش می‌کردم پنهانش کنم، همه خوب در خاطرم مانده است. به تصویر بچه‌های توی گلدان خیره می‌شوم . به چشم‌های گرد شده‌شان و نگاه خیره‌شان به دوربین. انگار ترسیده‌اند.
    تمرین دوم
    https://vrgl.ir/

  113. ماه اول – تمرین درس هشتم: نوشتن با عکس
    عکس از Michael Kenna
    وکتور از خواب بیدار شد. قوس‌وکشی به بدنش داد و پرده را آهسته کنار زد. زمین در انتظار انوار طلایی آفتاب بود تا آنرا خندان در آغوش کشد، اما فضا را مهِ فراگرفته بود و از آفتاب خبری نبود.
    چشمان وکتور به وضعیت غیر عادی شهر افتاد. آب کانال (اِس) مانند که شهر را به دو بخش تقسیم میکرد به بیرون سرایت کرده بود. قسمت‌های زیادی شهر را آب پوشانیده بود. وکتور نگاهی به قایق‌های که وسیله انتقال افراد از یک طرف به طرف دیگر شهر بود، انداخت. قایق ها به رسم اعتراض در یک خط مستقیم پهلوی هم قرار گرفته بودند و به این میماند که از انتقال افراد سر باز میزنند. شهری زیبا که تا دیروز محل تجمع توریستان سراسر دنیا بود، تبدیل به شهر ارواح شده بود. تا چشم کار میکرد هیچکسی در شهر وجود نداشت و فقط ساختمانهای که کم کم زیر آب میشدند، هنوز هم مغرورانه و بی پروا و استوار در جاهایشان ایستاده بودند. به این میماند که به سوی انسانها با تمسخر مینگریستند و با صدای خموش برایشان میگفتند که زندگی سر آمده و با مرگ چند قدمی فاصله نداری. وکتور را وحشت برداشته بود و به هر کجای که فکرش میرسید تلیفون میکرد، اما وصل نمیشد. با عجله از هوتل خارج شد. هیچکس سر راهش قرار نگرفت. مثل این که تمام اهالی، نیمه‌های شب خطر را حس کرده و شهر را ترک نموده بودند. احساس کرد که او آخرین فردی است که شهر را باید ترک کند. از این که جا مانده بود، وحشت میکرد. با خود فکر نمود؛ اگر نتواند خود به جای دیگر برساند لحظه‌های نزدیک شدنِ مرگ را احساس خواهد کرد. از یاد آوری این مسله، پشتش به شدت میلرزید، اما امیدش را از دست نمیداد. به طرف کانال پیشرفت و قایقی موتوریِ توجه‌اش را جلب نمود و با عجله به داخل آن پرید. در این چند روزی که برای سیاحت به این شهر آمده بود، با راه‌های بیرون رفت از آن بلد شده بود. موتور قایق را روشن نمود و با عجله به سوی بیرون شهر راند. آهسته آهسته از شهر ارواح که تا دیروز محل سیر و سیاحت توریستان جهان بود، دور شد و نجات یافت.

  114. عکس قایق ها
    به نام خدا
    کنار ساحل درجایی که ظاهرا برای نگه داشتن قایق های تک نفره تعبیه شده بود. تعدادی قایق های سیاه تک نفره بود .که خیلی جالب بودند .قایق ها به شکل لنگه کفش های قدیمی درست شده بود و بین تیرکای چوبی که جای هرقایق را نشان می داد .در دور دیت یک جزیره زیبا به چشم میخورد که از دور گلدسته مسجد آن چشم هر گردشگری را نوازش میداد. ازدور گلدسته مسجد انگار به مردم لبخند میزنه وخوشامد میگفت. مردی با عجله وخسته ونگران به ساحل رسید واز نگهبان قایق خواست تا به اون جزیره برود .نگهبان گفت چشم ،چزا اینقدر عجله ؟مرد
    گفت نزدیکه تا شب گرده سیاه رنگش رو بر روی این دریا پهن کنه ومن باید هرچه زودتر به جزیره برسم وقبل تز تاریکی برسم و نگهبان قایقی به او داد و او درقایق نشست و پارو زنان به طرف جزیره حرکت کرد همچنان که پیش می رفت به این که به آرزویی که ازخیلی وقت پیش دردل داشت واینکه حتما یبار به جزیره روبرو سفر کنه واون جزیره رو ازنزدیک ببینه گارو زدن بر روی آنهای نیلگون درهنگام غروب خورشید که به رنگ نارنجی روی آبی دریا افتاده بود بسیارمرد را خوشحال کرده بود وهر آنچه که در رؤیا دیده بود حالا اتفاق افتاده بود ومرد بسیار خوشحال بود .عسگری

  115. تمرین ۱
    وقتی که به عکس دوم نگاه میکردم گلهای زیبای افتابگردان را میدیدم که تازه سر از خاک در اورده بودند وبا یک حالت تعجب اوری به اطراف خودشون نگاه می کردند وپیش خودشون میگفتند که ماچطوری مثل بقیه بزرگ میشیم واینقدر قد ما بلند میشه اصلا خاصیت ما چیه اینه که بزرگ بشیم مثل بقیه واز میوه ما استفاده کنند وبعد مارو بندازند بیرون یعنی ما به درد کار دیگه ای نمی خوریم.ووقتی با نگاه دیگه ای به این عکس نگاه میکنم سه بچه بسیار زیبا میبینم که دارند خیره دبا دقت به روبه روشون نگاه میکنندوفکر میکنند به اینکه دیگران به منی که لپ های گنده وخوشکلی دارندچی فکر میکنند دارند به این فکر میکنند که چه زیبایی بچه گانه ای داریم یابه خالق ما فکر میکنند که با چه عظمت وشکوهی ما رو بوجود اوره که در همین حالت بچگی اینقدر تماشایی شدیم برای دیگران

  116. تمرین ۲:
    خانه باغ
    هوا کمی خنک شده بود. بوی پاییز به مشام می‌رسید. ساعت حدود چهار بعدازظهر بود و منتظر همراهان خود ایستاده‌ بودیم. قرار ما خانه باغ بود. نیم ساعتی منتظر بودیم. من در آن زمان مشغول خواندن مطالب مختلف در فضای مجازی بودم. آن موقع کار دیگری از من بر نمی‌آمد.

    پس از ملحق شدن آن‌ها به ما، به سمت خانه باغ به راه افتادیم. احوال افکار من چندان خوب نبود و به همین دلیل تصمیم گرفتم تا چند عکس از مسیر بگیرم و درباره‌ی آن بنویسم.

    شیشه‌ی پنجره خود را پایین آوردم. باد خنکی به صورتم می‌زد. حالم را تاحدودی بهتر کرد. افکارم را جمع و جور کردم و آن لحظه‌ها تنها به این فکر می‌کردم که چه زمانی عکس‌های خوبی را شکار کنم.

    به گمانم هر عکسی نشانگر یک حس و حال بخصوص است. اینکه هر کسی حس و حالش با دیدن یک عکس متفاوت است را نیز قبول دارم. زیبایی مسیر باعث شد تا عکس‌ها را دوست داشته باشم. شاید اگر عکس‌ها را شخصِ دیگری ببیند، نظر دیگری داشته باشید؛ اما تحولی که هر شخص با گرفتن عکس‌ها درون خودش احساس می‌کند، منحصر به‌فرد است.

    مسیری که می‌رفتیم نه سرسبزی داشت و نه آبی روان که از آنجا بگذرد. اما آسمانی آبی داشت. آسمانی که هرگاه وسعتش را می‌بینم، به بزرگی خدا پی می‌برم. آسمان پهناور، دلم را به پهنای خود وسعت می‌بخشد. بخشندگی را به من هدیه می‌کند و لبخند را مهمان چند لحظه‌ای از زندگی من می‌کند. خصوصاً زمانی که سَرم را بالا می‌گیرم به آن خیره می‌شوم.

    در طول مسیر تفاوتی در جاده مشاهده نکردم، شاید من این احساس را داشتم؛ اما حالا با دیدن برف‌پاک‌کن به این فکر افتادم که در این روزها هرکسی منتظر بارش باران است. منتظر هوای بارانی و بوی مطبوعی است که از پاشیدن آب باران بر خاک به دست می‌آید. چنین لحظاتی را دوست دارم. راستش با سیاه بودن ابرها دلم می‌گیرد؛ اما اینبار سیاهیِ ابرهای پنبه‌ای را دوست داشتم. نزدیک زمین آمده بودند و قصد آزار و اذیت کسی را هم نداشتند (صدای رعد و برق را به‌سختی تحمل می‌کنم).

    به کوچه‌ی خانه باغ نزدیک و نزدیک‌تر شدیم. کم‌کم سرسبزی درختان جانِ تازه را به من بخشیدند. درختان تنومند همسایگان چشم‌ها را با خود به طرف بالا هدایت می‌کردند. ذوق دیدار با طبیعت و حسِ هوای خنک پاییزی، حال و هوایم را دگرگون و بهتر کرده بود. در لحظه‌ی آخر عکسی از خانه باغ گرفتم و سپس با سرحالی تمام از ماشین پیاده شدم و سفری دو روزه برایمان آغاز شد.

  117. تمرین هشتم نوشتن در مورد عکس
    عکس انتخابی مایکل کنا
    در عکس تصویر قایق هایی دیده می شود که انگار پهلو به پهلوی هم نشسته اند اما نه به موازات هم بلکه با زاویه ای. یعنی در دسته های دوتایی با هم موازی اند. اما در هر حال سوی شان با هم مشترک است . همگی به سمت ساحل روی دارند. قایق ها در فاصله ای دور از ساحل شهر خیلی آرام در میان تیرک هایی محصور شده اند. انگار آنها در تابوت هایشان به نوعی به نظارگری شهر زندگاه نشسته اند. اما این مرگ نیست چرا که وقتی آدم به آنها نگاه می کند احساسی از امید در او زنده می شود. انگار مایکل کنا با این عکس می خواهد دوگانگی مرگ و زندگی، دوری و نزدیکی را به ما نشان دهد. نمی دانم شاید می خواهد بگوید که دوگانگی ها مخصوص دنیای ذهن است و تو می توانی هم دور باشی هم نزدیک….
    خوب که به عکس نگاه می کنم این احساس در من پدید می آید که انگار این قایق ها به نوعی اعتصاب حرکت کرده اند. شاید می خواهند اعتراضی را به گوش شهر و ساختمانهایش برسانند. عکس به گونه ای است که من احساس می کنم قایق ها دارند با آن ساختمانهای دوردست به خصوص آن برج بلند صحبت می کنند. اما بیشتر صحبت آنها از جنس سکوت است.

  118. تمرین نوشته با عکس:
    مادر منتظر بود.این را می شد از چشمهایش خواند.چند سال بود که پسر جوانش براثر اختلافی که بینشان پیش آمده بود خانه را ترک گفته و دیگر باز نگشته بود.هرچه دنبالش گشتند کمتر یافتندش.گفته بود شما مرا دوست ندارید و رفته بود!
    خیلی بعدها از طریق دوستانش توانستند از حالش جویا شوند فقط از حالش.مادر هرچه شماره موبایلش را می گرفت جواب نمی داد و همینطور جواب خواهرش را.
    آن زمان فقط یک اتاق برای فرزندانشان داشتند.بعدها که خانه رو اجاره دادند و به جای دیگر نقل مکان کردند جایشان وسیع تر شده بود.حالا برای دختر و پسرشان اتاق جداگانه داشتند.ولی دیگر از پسر خبری نبود.حالا بعد از گذشت سالیان دراز والدینش از طریق دوستان او می دانند که خدارا شکر یک خانه برای خودش دست و پا کرده و کار با درآمدی هم کنارش دارد و از پس خود برمی آید.ولی چطور و چگونه؟ این سوالیست که ذهن و روان پدر و مادر را نگران و درهم کرده است.او به پدر و مادرش اصلا روی خوش نشان نمی دهد،ولی آنها دائما برایش دعای خیر می کنند و دستشان به سوی آسمان بلند است.به مشاور برای علاج این مشکل رجوع کردند.مشاور به آنها اطمینان داد که پسرشان دیگر بزرگ است و می تواند مستقل زندگی کند و زیاد نگرانش نباشند.
    حالا دیگر فقط انتظار است که بر خانه آنها سایه افکنده.
    انتظاری که می دانی امیدی به آمدنش نیست چه انتظار سختیست.عکسی که از او گرفتم چشم یک منتظرِ به دریاچه دوخته بود چشمِ یک عاشق دلباخته به فرزند.اما افسوس که احساسی در طرف دیگر سو سو نمی کرد.

  119. نوشتن با عکس از همان صبح علی الطلوع دل و دماغ کار نداشت پیرمرد نمازش را که خواند چاشتش را که خورد به ظاهر رفت سراغ چرخ ریسندگی اما نه دلش به چرخ بود نه دستش به کار نخواهد شد تا رو پودشان به هم تنیدند مرد نگاهی به آنها کرد فکرش درگیر بود پیرمرد ماهری بود اما انروز اقبالش به چرخ نبود
    چند لحظه گذشت بلند شد و به صندوق خانه رفت و یک صندوق کوچک را با خود آورد و روی پایش گذاشت و آن را باز کرد دنیای از نامه داخل آن بود یکی یکی آنها را بر می داشت و نگاه می کرد و زیر لب چیز‌هایی می‌گفت سواد د نداشت اما نامه‌ها را آن موقع که زهرا دختر کبرا خانوم برایش با همان اندک سوادی که داشت می خواند حفظ کرده بود میان نامه ها به دنبال نشانه ای علت یا شاید دلیلی می‌گشت همه آنها را مرور کرد چیزی نبود پس باید بد به دل راه نمی داد استغفراللهی گفت و دوباره چرخ را به حرکت درآورد اما نه این بار دل چرخ به چرخ نبود نخ ها دوباره به هم تابیدند دلش بیشتر شور افتاد بلند شد نامه ها با همان ترتیب همیشگی میان صندوق گذاشت و از خانه بیرون رفت میان آبادی انگار اهالی هم چندان دل و دست شان به چرخ نبود هر کدام گوشه‌ای کزکرده بودند و نگاه‌های عجیبی داشتند اما پیرمرد فارغ از اینها بود و رو به سوی ناکجاآباد داشت به خودش که آمد دید وسط میدان است رفت و روی سکوی میدان نشست و مردم دورش جمع شدند خودش نمی دانست چرا اما انگار این جمعیت از چیزی که او خبر نداشت خبر داشتند از پسرش که مدتی است به جنگ رفته بود
    جمعیت که جمع شدن پچها بالا گرفت پیرمرد حساب کار دستش آمد او مرد دنیا دیده بود فهمید آنچه را که باید می فهمیم آن روز در آبادی روز مراسم سووشون بود

  120. عکس اول:
    در دوردست ها شهری هست که مردمانش از هر قوم و طایفه ای با هر دین و مذهبی که باشند در کنار هم زندگی می کنند و به هم احترام می گذارند . همدیگر را دوست دارند و قومی بر قوم دیگر برتری ندارد. در دور دست ها گنبد و گلدسته های مسجد در کنار برج ناقوس کلیسازیبایی صد چندانی پیدا می کند. آن سوی دریا ها شهری است که آرزوی تمامی اهالی شهرمان رفتن به آن جاست. هیچ مرز مرئی و مشخصی وجود ندارد اما سال هاست که قایق ها کنار اسکله لنگر انداخته اند و هنوز قایقی به آن سوی دریا ها نرفته است. نمی شود دینت در زبان و چشمت باشد و در دل اثری از آن نباشد و بتوانی به آن شهر بروی. دل که خانه عشق بشود می توانی قایقت را بر آب بیندازی و به شهر دور سفر کنی. نمی شود عاشق نباشی و در مسیر عشق قدم بگذاری . هر کسی در شهر می داند که اگر ذره ای ناخالصی در وجودش باشد قایق غرق می شود و مسافر هیچ گاه به مقصود نمی رسد و ترس از این ناپاکی هاست که نمی گذارد در مسیر عشق قدم بگذارند. ترس که نباشد همه چی درست می شود اصلا عاشق سر نترسی دارد و در مسیر سخت به آسانی قدم می گذارد و از ناملایمات باکی ندارد و خود را می سپارد به دست خدا و تقدیر و دیگر هیچ.
    چه می دانیم شاید هم کسانی بوده اند که راهی سفر شده اند. غرق شده اند و یا به مقصود رسیده اند . اما هرکه رسید ما را در بی خبری گذاشت و ما فقط می دانیم که آن شهر شهریست که همه چی آنجا خوب است و دیگر هیچ .

  121. هنوز آفتاب ، سر قرار همیشگی‌اش نیامده بود.

    نسیم خنکی از لای پنجره ، خودش را مهمان اتاق من کرده بود.

    با آوازِ فاختهِ که از دلِ ساعت دیواری ، بیرون پریده بود ، بیدار شدم.

    فضای اتاق پر شده بود از عطرِ سردِ آبِ ، که از قلبِ خلیج می‌آمد.

    کنار پنجرهِ ایستادم ، پنجره را با اشتیاق باز کردم.

    هوای تازهِ ،صورت من را لمس کرد و تمام ریه‌هایم را بدون خساست پر کرد.

    مرغان دریایی ،آواز دسته جمعی‌شان را در کرانهِ خلیج سَر دادند.

    قایق‌های چوبی که از شبِ قبل در اسکله آرام گرفته بودند ، یکی‌یکی خودشان را به دست آب می‌سپردند.

    بتدریج ،هیاهو و خندهِ مردم ، از پستوی خانه‌هایشان به دلِ کوچه و خیابان کشیده شد.

    هنوز به نیمه روز نرسیده بود که تمامی قایق‌ها مسافران را جابجا می‌کردند.

    مسافران گاهی خسته و دل‌نگران به نظر می‌آمدند ، گویا دوست نداشتند که از شهرشان دل ‌بکنند.

    بعضی از مسافران ،زوج‌های جوان بودند که برای گردش و خلقِ خاطره‌ای به یاد ماندنی به این بندر سفر کردند.

    نصف روز را در کنارِ پنجره ایستاده بودم و فنجانِ قهوه‌ام سرد شده بود.

  122. 9 مقدس
    اعداد برای من همیشه جایگاه ویژه ای داشتند. یکی از اعدادی که همواره ذهن من رو به خودش درگیر میکند عدد 9 است. 9 ماه زندگی قبل از تولد و سال تحصیلی 9 ماهه از جمله دلایلی است که گاهی باعث میشه فکر کنم چرا سن وسال ادمی رو بر مبنای عدد 9 محاسبه نمیکنن. اصلا چرا وقتی ادمی طی 9 ماه شکل میگیره و هویت پیدا میکنه قاعدتا همه چی میتونه بر مبنای 9 باشه، حتی سیستم شمارش میتونه بر مبنای 9 باشه. یکی از ویژگی های عدد 9 این است که به غیر از عدد 1 فقط بر عدد 3 قاب قسمت است و این کار راحت میکنه واین ارزش واقعی عدد سه رو بیشتر نشون میده به گونه ای که ادراک 9 از طریق 3 میسر میشود. اینجوری سال هم به فصل تقسیم میشد تا دیگه مردم دنبال فصل چهارم نباشن و هر سال گیج نشن که امسال بهار نداشتیم ، پارسال زمستون نداشتیم و …. . اگه مبنای محاسبه سن و سال هم عدد 9 می شد ، بچه ها 8 ساله میرفتن مدرسه 24 ساله دیپلم میگرفتن و متوسط عمر دیگه 75 نبود و 100 میشد. به نظرم اگه انسان بدونه که میتونه 100 سال عمر کنه حس بهتری پیدا میکنه. و راحتتر میتونست به 3 قسمت کودکی، جوانی و بزرگسالی تقسیمش کنه. تازه وقتی هر قسمت روبه سه قسمت تقسیم کنه و کلا 9 قسمت حاصل بشه شاید درک بهتر از زندگی پیدا بشه.

  123. ماه اول – درس هشتم – نوشتن بر اساس عکسی از Michael Kenna
    هوای بندرگاه مه آلود بود. در این روزهای اواخر پاییز هر روز می شد بندرگاه را زیر این مه سنگین مشاهده کرد. هوا خیلی سرد بود. پرتو خورشید کمترین رمق هایش را داشت. با وجود آنکه چند ساعتی از شروع صبح گذشته بود اما ماهیگیران هنوز برای صید روزانه به دریا نزده بودند. وقتیکه در کنار ساحل قدم می زدی می توانستی خنکای نسیم دریا راروی پوست صورتت حس کنی. تنها صدایی که در ساحل به گوش می رسید صدای آهنگ شلپ شلپ برخورد امواج با قایقهای ماهیگیران بود که در خط کناره به صف شده بودند. قایقهای پارویی هر یک با زنجیر به تیرکهایی که برای نگهداشتن آنها در زمین زیر آب فرو رفته بودند، بسته شده بودند و با ریتم آهنگ حرکت آب، روی امواج به آهستگی بالا و پایین می رفتند و رقص آرام و زیبایی را به نمایش گذاشته بودند. آسمان زیر ابر سنگین پنهان بود و در این مه سنگین اثری از خورشید دیده نمی شد. با اینحال و با تماشای قایقها که سایه شان روی آب به سمت شرق کشیده شده بود، می توانستی ساعات اولیه صبح را تشخیص بدهی. رنگ آب در کناره ساحل که عمق خلیج کمتر بود به شکل محسوسی متفاوت می شد. طوی که انگار آب در این منطقه تیره تر بود. مه آنقدر پایین نیامده بود که نتوانی آنطرف خلیج را ببینی. از اینطرف می شد ساختمان های طرف دیگر خلیج را دید. برج ساعت مثل همیشه در آنطرف قد بر اشرافته بود. شاید اگر از پنجره ساختمانهای آنطرف کسی به اینطرف نگاه می کرد می توانست قدم زدن مرا در ساحل ببیند. یکی دو تا قایق را در سمت دیگر خلیج می توانستی ببینی که به آب زده اند. انگار صبح برای آنها زودتر شروع شده بود.
    هیچ موجود زنده ای را امروز در این ساحل نمی شد دید. حتی اثری از مرغان دریایی هم نبود. تا همین چند وقت پیش بود که غوغای مرغان دریایی و پرواز زیبایشان بر زیبایی این ساحل می افزود. اما امروز همه چیز به طرز عجیبی در سکوت فرو رفته بود. شاید این صبح بقدری سرد بود که حتی این مرغان هم ترجیح داده بودند که در لانه بمانند. قوس ساحل خلیج تا رسیدن به شهر در کنار ساختمانهای آنطرف نسبتا” طولانی بود. در یک روز معتدل بهاری شاید یکساعتی طول می کشید تا خودت را با پای پیاده از اینطرف ساحل به آنطرف برسانی. امروز اما با وجود سرمای هوا, کمی بیشتر طول می کشید. مصمم شدم خودم را به آن طرف برسانم. احساس گرسنگی می کردم. باید به دنبال مغازه ای یا رستورانی باشم که چیزی برای خوردن داشته باشد. در امتداد ساحل به راه می افتم. در ذهنم خاطره روزهایی را دارم که ساحل با صدای همهمه مردم، فریاد شادی کودکان، صدای خنده های ماهیگیران و ترانه مرغان دریایی زنده و پر نشاط بود. دلم هوای آن روزها را کرد.

  124. سلام بر شاهین پرانرژی و عزیز.
    تمرین ۸٫ نوشتن متن درباره عکس اول.
    روبروی آب در زیر یک درخت بید مجنون نشسته‌ است. خاکستری آسمان در دریاچه‌ی روبرویی‌اش منعکس شده است و رنگ آب به نظر به همان خاکستری روشن میزند. بر روی ماسه‌ها دراز کشیده و پاهایش را در آب گذاشته است. ماسه و آب هر دو گرم‌اند. از جایی که دراز کشیده، درتمام تصاویر پشت سرش بی‌نهایت درخت روئیده است. همه بید مجنون‌هایی سالخورده، شاید با سنّی به قدمت زمین. آن‌چه عجیب می‌نماید رنگ سیاه و سفید بیدهاست. درخت‌اند اما سبز نیستند. گیس‌های سفید و سیاه‌شان در طی سالیان چنان بلند شده است که بر روی زمین پهن مانده و در هم فرو رفته‌اند. گیس‌ها‌ی در هم فرورفته و گره‌خورده‌ خانه‌ها را از ریشه کنده و بر روی زمین جای خالی برای راه رفتن باقی نگذاشته‌اند. کسی یارای راه رفتن از روی گیسوان پریشان‌شان را در خود نمی‌یافته چون صدای ضجه‌ی مجنون‌وارشان در یک آن همه را می‌آشفته است. همه‌ی ساکنین خانه‌هایشان را رها کرده و رفته‌اند. کسی یارای ماندن و شنیدن صدای جیغ بیدها را نیاورده است. تنها اوست که هنوز در این مکان خالی از سکنه روزگار می‌گذراند و صدای هر روزه نعره‌ها لحظه‌ای بعد از خاطرش محو می‌شود. حتی به یاد ندارد که روزی مردمی این‌جا می‌زیسته‌اند. هوا دم‌دار و مرطوب است. درست به خاطر نمی‌آورد چه فصلی از سال را می‌گذارند. حتی نامش را به خاطر نمی‌آورد. آن‌چه از دنیا برایش آشناست همین تصاویر گسترده‌ای است که درپس سر و پیش رویش نمایانند. قایق‌هایی یک شکل و تیره کمی جلوتر از پاهایش با جریان آب تکان‌هایی خفیف می‌خورند و موج‌های کوچک آب را به سمت پاهایش‌ هدایت می‌کنند. آب و آسمان و درختان و قایق‌های خالی که روزگاری مردان خانواده‌ها با آن‌ها به ماهیگیری می‌رفته‌اند، هم‌نشینان هر روز وشب‌اش به حساب می‌آیند. تازگی‌ها به کشف بزرگی نائل آمده است. آن را به وضوح می‌بیند. در فاصله‌ای دور اقامتگاه بزرگی درست مثل شهری شلوغ و پر مشغله می‌بیند. گاهاً صدای حرف‌ها و آمد و شدهای مردمانش را هم می‌شنود. گاهی با صدای بلند با آن‌ها حرف می‌زند. تازگی‌ها به سرش افتاده است، یکی از قایق‌ها را بردارد و به سمت آن شهر دورافتاده سفر کند. اما سخت از آب و تنهایی هراس دارد. تکرار زندگی هر روزه‌اش به شکنجه‌ای بدل شده که ناچار از پذیرفتن‌اش نیست. هیچ حافظه‌ای از بلندمدت گذشته‌اش در ذهن ندارد. تنها هیجانی که در درونش جریان یافته است همین حس خنثای خاکستری روشنیست که در تمام فضا و تصاویر اطرافش نیز پیداست. می‌داند که برای رهایی گریزی از راه نیست. حتی اگر مرگ در کمین‌ نشسته باشد. در آن سوی دریاچه شهریست که برایش دست تکان می‌دهد. نمی‌داند آن‌چه به چشم‌اش می‌آید چقدر واقعیت دارد. ازاین مکان آن‌جا هم خاکستری مجسم می‌شود، اما شاید از نزدیک رنگ به رخ داشته باشد و از این‌جا قابل تشخیص نباشد. با پاهایش قایقی که در کنارش جا گرفته است را نگه می‌دارد از جایش جست می‌زند و با پرشی بی‌سابقه به درون قایق می‌پرد. می‌داند که با لحظه‌ای تعلل هیبت مرگ در آب رودخانه بازتابی قدرتمند خواهد یافت و او را زمین‌گیر خواهد کرد. پس بدون لحظه‌ای مکث پارو را برمی‌دارد. با نیرویی اعجاب برانگیز با تمام توان به سمت همان شهر پرمشغله پارو می‌زند. در آب به پرواز درآمده است. آنجا که از نفس می‌افتد، پارو را به کناری پرتاب می‌کند و در قایق دراز می‌کشد. به آسمان نگاه می‌کند. همان‌طور ابرگرفته و خاکستریست. آسمان برایش ناشناس است. دستپاچه بلند می‌شود. در قایق می‌نشیند. از همه طرف با آب محاصره شده است. انعکاسی از تصویر شهر شلوغ به چشم نمی‌رسد. هر چقدر فکر می‌کند و به ذهنش فشار می‌آورد دلیل این‌جا بودنش را به یاد نمی‌آورد. یادش نیست به امید کدام مقصد در آب رهاست. حتی به خاطر ندارد از کجا می‌آمده است. دیگر حتی تصویری از شهر در ذهنش ترسیم نمی‌شود. تنها هیبت مرگ است که بین زمین و آسمان قد می‌کشد. چشم‌هایش را می‌بندد. امید آن دارد که تا لحظه‌ای دیگر یاد مرگ هم از خاطرش زدوده شود.
    تمرین۸: قسمت دوم

    وقتی در رحم مادر جنسیت‌ات مشخص می‌شود و تو هم مثل پدر و مادرت درمی‌یابی دختر هستی، به دنیایی از لطافت و عشق که در سلول‌هایت تزریق شده است فکر می‌کنی. دنیای تفاوت جنسیت در جامعه‌ی ما نسبت به گذشته، دیگر آنقدرها بی‌رحم نیست. قبل‌ترها اگر تقدیر تو به دختر بودن می‌افتاد سر پدر و مادرت از شدت تأسف و شرم در یقه فرو می‌رفت، مثل آن بود که خطایی نابخشودنی را مرتکب شده باشند. پسردار شدن باعث سربلندی بین دوست و آشنا می‌‌شد و دختر دار بودن مثل تف سربالایی بود که هر چقدر هم قرار بود سربالا برود آخرش با جاذبه‌ی زمین به صورت خود والدین برمی‌گشت. اما الان روزگار بر مداری دیگر می‌چرخد. گر چه طبق آئین و عرف‌ مرسومی که رواج دارد تفاوت‌ها در خیلی از مکان‌ها و خانواده‌ها به قوت خودشان باقی هستند، اما حداقل دختردار شدن دیگر مایه‌ی سرافکندگی نیست. الان خیلی از پدرها و مادرها از شنیدن خبر دختردار شدن حظّ می‌برند، دلایل زیادی هم برای شادمانی دارند، مثلاً این‌که: دختر دلسوز و غم‌خوار پدر و مادر است، این دختر است که در زمانه‌ی الان بیشتر به درد پیری و کوری می‌خورد، دختر است که جهانی لطافت و عشق دارد، مهربانی و فداکاری از آنِ اوست، اوست که قدرت دارد تا یک نسلی را خوب یا بد پرورش دهد، گرداننده و چراغ خانه قرار است او باشد، اگر او در خانه نباشد کارها و مدیریت خانه لنگ خواهد ماند، مراقبت کننده‎‌ی اصیلی است که اصلاً از ابتدا این خصیصه در او به ودیعه نهاده شده است، سنگ صبور بودن برازنده‌ی اوست، توان تحمل سختی‌ها را دارد و از پس‌اش برمی‌آید، مادر که بشود تازه می‌فهمد زن بودن چه موهبتیست؟ در کنار تمام این توانمندی‌های ریز و درشت، اوست که مظهر زیبایی و لطافت است و تازه چقدر هم بایدحواسش باشد که این دو ویژگی در زندگی‌اش پیوسته باقی بمانند، این زن است که مایه‌ی آسایش‌خاطرِ مرد را همه‌جوره فراهم می‌کند، با پیشرفت‌های امروزه توان پیشرفت‌های علمی یا هنری را هم دارد و می‌تواند شغل درخوری هم بیابد.

    تمام این‌ها را گفتم تا بدانی الان جایت خوب است، همین‌که پایت را در این وادی بگذاری انتظارات زیادی بر روی شانه‌هایت گذاشته می‌شود که در زیر سنگینی آن له می‌شوی و پیوسته باید دستی در کار مرمت دوباره و بازسازی هزارباره‌ات داشته باشی تا به بتوانی به زندگی ادامه دهی. همه را می‌گویم تا آگاهانه درک کنی زن بودن فقط یک جنسیت خشک و خالی نیست که باتغییر روزگار یا افزایش آگاهی بشود خوشحال یا ناراحت شد. زن بودن یک مهارت است، یک هنر است، رنج‌های مضاعف است، انتظارات بی‌نهایت است، بار سنگینی است که طبیعت تو برایت می‌آورد و توسط محیط اطراف این بار سنگین مدام و مدام در طی زمان سنگین‌تر می‌شود. این را می‌گویم تا بدانی قوی بودن به تراکم استخوان و ماهیچه‌ای بودن عضلات و ریش و سبیل درآوردن نیست، تو باید بدانی که تراکم استخوان‌بندی روحت آنقدر قویست که تحمل زائیدن می‌یابی و خلق می‌کنی، پس پُر بی‌راه هم نخواهد بود که از طبیعت آفریننده‌ی تو پی‌در‌پی انتظار زایش‌های بی‌وقفه و خستگی‌ناپذیر برود. گاه توقعات معجزه‌گونه‌ای که یک نفر بتواند زن باشد، همسر باشد، مادر باشد، به تمام کارهای خانه رسیدگی کند، شغل داشته باشد، دغدغه‌ی توسعه‌ی فردی داشته باشد، در کنار تمام این‌ها به مواظبت از زنانگی، لطافت، عشق و زیبایی‌اش هم بپردازد. از همه‌ی این‌ها هم که بگذرم حقیقت بدین منوال است که دوران کودکی‌ات تازه اگر شانس بیاوری و در خانواده‌ای که دختردوست باشند به دنیا بیایی، دست‌های نوازش‌گر بر روی سر و صورت کودکی‌ات خواهد نشست اما به امید آن‌که بازگرداندن نوازش‌ها‌ی بیشتری در زمان تنهایی و پیری‌شان حواله‌ی آن‌ها کنی. در نوجوانی‌ات غلیان هورمون‌ها و احساسات وحشیانه است که تو را به بند می‌کشد. هر ماه این طغیان هورمونی شکل می‌گیرد و به تو یادآوری می‌کند، آماده باش که تو توان همسری و مادری را پیدا کرده‌ای. بیا این هم نشانه‌اش. یا زنجیر پاره می‌کنی و پرخاشگری با کف‌های به دهان آمده‌ات بیرون می‌ریزد، یا در لاک خودت فرو می‌روی و دریک گوشه پاهایت را بغل می‌گیری و آهسته اشک می‌ریزی، گاه از بغلی به بغل دیگر برای یافتن مهری دریغ شده جابجا می‌شوی، و… طغیان این ماهت که رد شد تغییر حالت می‌دهی و چشم‌هایت در کار خودت راست می‌ماند. این سیر طغیانگر هر ماه ادامه می‌یابد تا تو به گرگرفتگی‌های شبانه‌روزی یائسگی‌ات برسی و رنج توأمان جسمی و روحی دیگری را تجربه کنی. جوان که می‌شوی شوهر داشتن دغدغه‌ای می‌شود که حتی اهل محل هم به تلاطم می‌افتند تا دنبال یک فرد مناسب برای تو بگردند. اگر بخت درِ خانه‌ات را بزند و فرد حسابی گیرت بیاید تازه اول یک مسئولیت عمده و همیشگی‌است. می‌دانی زن بودن در جامعه‌ای که ما در آن به‌دنیا می‌آییم به یک ابرانسان احتیاج دارد و شاید به همین خاطر باشد که زنان جامعه‌ی من در سراسر دنیا به ابر قهرمان تبدیل شده‌اند.
    به یک قورمه سبزی ساده فکر کن. سبزی‌ها را با هزار وسواس انتخاب کنی. همه را یک دست پاک کنی. طی مراحلی مخصوص خودت بشویی. بعد خرد کنی تا در یک چشم‌ بر هم زدن خیک‌شان را پر کنند و با یک ممنون سر وته قضیه را هم بیاورند و بعد از مدتی تمام این آداب روزانه بشود وظیفه‌ات. حال همین سبزی‌ها را مثلاًاگر به یک زن آمریکایی بدهند شرط می‌بندم همه را روانه‌ی سطل زباله کرده و همان همبرگر خودش را در آنی سرخ کند. آن هم شبی که نوبت آماده کردن غذا توسط او باشد. مادر هم که بشوی مسئولیتی ابدی می‌یابی که این ضرب‌المثل باربط و بی‌ربط در جلوی چشمانت به میخ کشیده می‌شود: “سگ بشی،مادر نشی.” وظایف همسرداری ، خانه داری و شغل‌داری در کناری و وظایف مادری هم به کناری از شیر دادن و غذاخور کردن و شب بیداری گرفته تا مواظب رفتار خودت بودن و وقت گذراندن با بچه و هزار کار دیگر. حال اگر دغدغه‌هایی برای رشد شخصی هم که از اول با تو بوده است و خواسته باشی به آن‌هم سر و سامان بدهی و پی‌اش را بگیری تازه اگر وقت کنی و مسائل روزمره بگذارد خودش دنیای دیگریست.

    این را که می‌گویم خوب مجسم کن: یک کوه ظرف نشسته که فرصت نداشته‌ای بشویی، در زمانی قرار گرفته‌ای که وقت طغیان هورمون‌ها‌یت است و از لحاظ خلقی و جسمی به هم ریخته شده‌ای، میز کارت پر از پروژه‌های نصفه و نیمه است از کتاب‌های نخوانده تا… و فکر می‌کنی دنیا منتظر تو نخواهد ماند تا به او برسی بلکه پیشرفت‌هایش را خواهد کرد و تو چه بخواهی و چه نخواهی عقب می‌مانی، بعد از یک بحث مفصل با همسر فکر می‌کنی باید برای نگهداری وغنی‌کردن رابطه، فکری اساسی کنی، امروز پسر یا دخترت از دنده‌ی چپ برخاسته و بی‌قرار است، نشخوارهای فکری و اضطراب‌های درونی‌ات دوباره قوت گرفته‌اند و تو را از پای درآورده‌اند، و تو ناچاری که در عین عشق و لطیف بودن و زنانگی همه چیز را با هم هماهنگ کنی، به کارهای خانه برسی، تمیز کاری کنی، غذا بپزی، احساسات لجام گسیخته‌ات را کنترل کنی، در حالی که به دغدغه‌ها و توسعه‌های فردی‌ات فکر می‌کنی و برایشان برنامه می‌ریزی، به صورت فرزندت لبخند بپاشی.
    حال انتخاب با توست می‌توانی همه را به جان بخری و قدم بر چشم دنیا بگذاری و بیایی، می‌توانی همان‌جا در آرامش مطلق بمانی چون زن بودن نه تنها فقط جنسیت نیست، بلکه علاوه بر مهارت هنر بودن، بی‌اندازه طاقت‌فرسات.
    (همانطور که خودتون فرمودید امکان فرستادن عکس‌ها در این‌جانیست ولی متن را فرستادم)

  125. تمرين دوم
    عكسي كه خودم گرفتم از ميخي فرو رفته در ديوار، آينه، كتاب .

    اگر بگويم تازه از جهنم رسيدم اغراق نكردم،بيرون هوا آنقدر گرم بود ،كه اگر فقط يك ميلي متر ديگر خورشيد به زمين نزديك تَر بود ،قطعا زمين به ذغال تغيير ماهيت مي داد !
    بدون هيچ درنگي شيرجه زدم زير دوش آب سرد تا بتوانم بدنم را از گرمايي كه از قدرت نمايي خورشيد به ستوه آمده بود نجات دهم .
    بعد از حس خوب دوش گرفتن تنها چيزي كه مي توانست حال خوبم را كامل تَر كند ،ولو شدن روي تخت ،روبه كولر بود و اين حس چقدر برايم آشناست.ياد اولين روز اثاث كشي به اين خانه افتادم،آن روز هم از آسمان آتش مي باريد .
    يادم است آن روز ميخِ رو به روي تختم كه نيمي از آن به ديوار فرو رفته و نيم ديگرش گويي بيرون مانده ك فقط به من چشم بدوزد نظرم را جلب كرده بود دقيقا مثل امروز .نمي دانم چرا دلم نمي آمد آن را بيرون بكشم يا حداقل با چيزي آن را پنهان كنم .گويي منتظر چيز خاصي هستم كه روزي روي اين ميخ آويزان كنم ،شايد يك چيزي شبيه به قاب عكسي پر از خاطره،شايد دلم هوس خاطره اي به ياد ماندني كرده و براي همين جايش را روي ديوار خالي نگه داشته ام .فكر ميكنم تفكر قانون جذب در من كار خودش را كرده .در خيالات خودم غرق بودم كه گوشي ام مثل خروس بي محل صدايش در آمد ،با زور خودم را به آن رساندم اما خوشبختانه بخت با من يار بوده و من دير رسيدم،چون اصلا حوصله ام توان شنيدن و حرف زدن نداشت.
    حالا كه توفيق اجباري شده و از جايم كنده شدم حوله ام را از روي تنبلي به روي دسته ي صندلي رها كردم و لباسي را كه ديروز خريدم را پوشيدم.هميشه مثل بچه هايي كه ذوق لباس عيد دارند عادت دارم براي هر چيزي كه ميخرم لحظه شماري كنم تا وقت استفاده از آن برسد .اين ذوق بچگانه برايم مانده و چقدر راضيم از اين حس خوب خودم.با همان ذوقي كه وصف كردم لباسم را پوشيدم و رو به روي آينه ايستادم و يك نگاه رضايت مندي به خودم انداختم.هميشه فكر مي كنم اگر اشيا بودم حتما آينه مي شدم .چقدر خوب است حرف مي زند بدون اينكه دلي بشكند ،صادق است بدون اينكه سخني بگويد و چقدر اين روزها جاي آدم هاي آينه وار در زندگيمان خالي است.
    طبق معمول بعد از نگاه كردن به خودم در آينه يك بوسي به خودم هديه دادم و خودم را براي خودم لوس كردم .نميدانم همه اين طور هستند يا فقط خودم اينگونه ام كه هر وقت دلم هوس لوس كردن هاي يهويي خواست به آينه پناه مي برم .
    گويي هنوز خستگي زير نور آفتاب از تنم بيرون نرفته است،كتابم را بر ميدارم و باز هم به تختم بر ميگردم .سال هاست كه براي به خواب رفتن كتابم برايم لالايي مي خواند،هر بار هنگام خستگي يكي ،دوصفحه را ،كه با چشمانم دنبال كردم در صفحه هات بعدي اين خواب است كه چشمانم را دنبال مي كند ،اين بار هم از اين اصل مستثني نيست و بعد از خواندن چند صفحه خواب گريبانم راگرفت و چه لذتي بالاتر از اين گريبان گيري .

  126. نوشتن از روي عكس قايق ها

    شب گذشته جنگ اعصاب سختي را با شوهرش ،كه فقط از شوهري اسمش را به يدك مي كشيد پشت سر گذاشت ،بعد از جنگ و جدال ،هر بار كلي لعن و نفرين به خودش نثار مي كرد كه چرا اين همه حقارت را تحمل ميكند !چرا اين همه توهين را ناديده مي گيرد! اما هر بار بعد از اين همه آشفتگي با ديدن صورت معصوم پسر ده ساله اش ، دليل چراهايش را پيدا مي كرد ،اما دعواي شب گذشته مثل هميشه نبود .زن سي و دو ،سه ساله با تصميمي كه گرفته بود حالا در خياباني قدم بر مي داشت كه او را به راهي مي برد كه ميدانست خيلي هم هموار نيست ،تمام راه اشك و دل آشوبش او را همراهي مي كردند و هر از گاهي با تنه ي سنگيني از رهگذران ب خود مي آمد .بالاخره بعد از گذشت چند ساعت ب دريا رسيد قرار بود با قايقي كه در آنجامنتظرش بود برود به شهري كه يك روزي از آنجا به اميد آينده اي روشن آمده بود ،شهري آن طرف دريا كه صدايش مي زد ، شهر كودكيش،شهر رهايي از كهنگي …كافي بود سوار قايقي شود كه جلوي رويش كنار چند ده قايق ديگر به صف كشيده شده بود و چند ساعت بعد آن طرف دريا آزاد و رها براي آرزوهايش بجنگد،آرزوهايي كه سال ها از سر خودخواهي يك نفر ديگر در حد يك آرزو ماند ،آن روز دريا بر عكس او پر از آرامش بود،
    حتي قايق ها هم گويي به خواب رفته بودند و حركت آرام دريا برايشان لالايي ميخواند ،او بود و غمي كه براي هيچ كس مهم نبود .
    اين طرف دريا ،
    فرزند و دل بستگي هايش و آن طر ف دريا آزادي و آرزوهايش.
    سعي ميكرد خودش را آرام كند و زير لب شروع كرد به زمزمه كردن(قايقي خواهم ساخت،خواهم انداخت به آب،دور خواهم شد از اين خاك غريب)اما هق هق ِگريه هايش اجازه نمي داد شعر را تمام كند و همچنين پرده ي اشك نمي گذاشت به راحتي قايق ها را ببيند ،بين اشك و افكار آشفته صداي تلفن همراهش او را به خود آورد،با ديدن شماره خودش را براي يك صداي خش دار و پر از توهين آماده كرده بود،اما آن طرف خط،
    با شنيدن صداي دردانه اش كه مي گفت :مامان ،مي ترسم ،چمدان از دستش رها شد ،هنوز كامل نشنيده بود ،كه جايش را همان صدايي كه انتظارش را مي كشيد گرفت .فقط شنيد كه گفت: هر گوري كه هستي يا برگرد يا به پسرت ميگويم براي هميشه مردي.تنش لرزيد ،ترس جاي اشك را گرفت ،با دستاني كه تواني برايش نمانده بود چمدان را برداشت و تصميمش هم مثل آرزوهايش ناكام ماند و پشت به شهر آرزوهايش به سمت دلبستگي هايش راهي شد.زنانگيش فقط تا قبل از شنيدن صداي پسرش ،براي چند ساعت دوام داشت و باز هم عشق مادرانه كارش را كرد،گويي از اول آمده بود كه فقط از فرسنگ ها فاصله براي شهر آن طرف دريا ،اشك شور قاطيه دريا كند و برگردد .نمي دانم !اين چه عشقيست كه در يك قدمي آزادي ،رهايش مي كني و در بند بودن را تَرجيح مي دهي .اما اين را خوب مي دانم از خود گذشتن فقط از يك زن قوي بر مي آيد.

  127. سلام
    تمرین ۸- عکس دوم
    تصدقتان بشوم بانو‌جان! شما که خودتان واقفید بر اصل ماجرا و علت همه‌ی چیزهای نگفتنی! روزی که آمدم پیِ شما قرار بر این بود که دار و ندار و زندگی‌ام را به پایتان بریزم و در قبالش شما حرفی از آن نشدنی‌ها نزنید!
    قربانتان بروم، خوب! که چه؟ این عکس گلدان‌ منتظم به سه نوگل شکفته شده، چیست که فرستاده‌اید؟ یعنی چه؟ مثلاً ما گلدانیم؟ ما خاکیم؟ ما کودیم؟ ما قرار است آبیاری کنیم؟ قرار است گل بزاییم؟! ما نهایت بتوانیم درد و غم بزاییم که البته در این یک مورد خاص هم عقیم و غیر عقیم معنا ندارد!
    بنده به شما گفتم خط قرمز زندگی‌مان پیش‌کشیدن همین حرف‌ها و طعنه‌هاست. حالا بیایید و سرپوش بگذارید روی این کار قبیحتان و بگویید ادعایم بی‌جاست! لطفاً خودتان دلیل نصب این عکس پرمفهوم و طعنه‌دار روی دیوار مطب را بفرمایید.
    حالا هر آشنا و ناآشنا که مدتی با این حقیر مراوده داشته به محض ورود به اتاق، نُقل صحبتش همین تابلو و متلک‌پرانی و پشت‌بندش، تبریک و از این قِسم لاطاعلات است.
    قیبح‌تر از همه، خزعبلات «رحمت» ننه‌مرده است که در آمده با شوق و ذوق می‌گوید:« دیدید آقا که دمنوش‌ها و دواهای گیاهی‌ جواب داد؟» تازه پا را فراتر گذاشته و جنسیت بچه را طبق داروها و مزاجمان اعلام می‌کند! به جان یکی‌یک‌دانه‌تان اگر به‌واسطه‌ی اُلفت چندین و چند ساله‌ی پدرش با پدرتان نبود همین الساعه عذرش را می‌خواستم. مردک بی‌حیا!
    باید می‌بودید و می‌دیدید زوج و زوجه‌هایی را که به این عکس خیره شده‌ بودند و عیناً ابر بهار اشک می‌ریختند.
    نه بانو‌جان! بنده خودم هم از خر شیطان پایین بیایم و زخم تیری که بر قلبم فرود آورده‌اید را نادید بگیرم و سوز نمک پاشیده‌‌تان را تحمل کنم، نمی‌توانم درد افتاده به جان بیمارانم را نادید بگیرم! اجازه بدهید چشم روی خیلی چیزها ببندم و برای یک مرتبه هم که شده قال قضیه را بکنم و خیال خودم و خودتان را راحت کنم. خوب می‌دانید که اهل یکه‌به‌دو کردن و لجبازی هم نبوده‌ام و نیستم. تنها بنا داشتم جلوی تکرار این دست وقایع را برای همیشه بگیرم. به قول خودتان آدمیزاد حق انتخاب دارد و طبق مثل همیشگی‌تان:« جلوی ضرر را از هر کجا که بگیریم منفعت است.»
    ملتفتم که برایتان خیلی ناگوار است، البته که برای این حقیر هم همین‌گونه است، توی این سالهای متمادی زندگی‌مان، جز گل، نازک‌تر نگفته‌ایم به یکدیگر و هیچ دلم نمی‌آید بعد عمری آبروداری، کارمان به این جا بکشد، ولی باور بفرمایید راه دیگری برای خواباندان این غائله به ذهنم خطور نکرد و صد البته راه دیگری هم پیش پایم نگذاشته‌اید. به اندازه‌ی کافی مضحکه‌ی خاص و عام شده‌ایم و به گمانم همین‌جا می‌بایست قیچی‌اش کنیم و کوتاه بیاییم.
    با اجازه‌تان رحمت بی‌پدر! را مجاب کرده‌ام تا این تابلوی زیبا را از روی دیوار بر دارد و نقش دیگری جایگزینش کند تا زندگی‌مان روال ماضی‌لش را پی بگیرد و کدورت‌ها از بین برود.
    پیش‌مرگتان دکتر سبزه‌گون!

  128. به نام خدا
    سلام استاد عزیز
    تمرین هشتم: نوشتن با عکس (عکس اول)
    سکوت محض. نه پرنده‌ای در آسمان و نه ماهی‌ای در آب. و تو مانده‌ای که راهِ پرنده و ماهی را پیش بگیری یا… یا طغیان کنی!
    کافیست قدم در آب بگذاری. اولین گام، همه چیز را تغییر می‌دهد. شک و تردید چون سرمای آب تا اعماق وجودت نفوذ می‌کند، قایق‌ها به لرزه در می‌آیند، فاتحه‌ی آرامش خودت و آب خوانده می‌شود. آهسته‌آهسته جلوتر می‌روی و یکی را انتخاب می‌کنی. باید بِبُری، نه فقط طنابی که قایق را به ستون‌های چوبی بسته، باید از آن سکون و آرامشی که در آن هستی نیز بِبُری.
    اولین پارو همه چیز را تغییر خواهد داد. آب، دیگر آیینه‌ی تمام‌نمای آسمان نیست. دلهره‌ای به جانش افتاده و به جان تو نیز. همین است، حرکت کردن هم بهایی دارد که باید پرداخت. دودلی را کنار می‌گذاری و راه می‌افتی. با یک پارو نگاهی به مقصد می‌اندازی و لبخند بی‌روحی روی لبت نقش می‌بندد و با پاروی بعدی سر برمی‌گردانی و قایق‌هایی که هنوز از حرکت تو در رقصند را می‌نگری.
    کم‌کم ترسی در دلت جان می‌گیرد. درست در نقطه‌ای که دور است. نقطه‌ای که نزدیک نیست، نه به مقصدی که آهنگ رسیدنش را کرده‌بودی و نه به مبدایی که لرزان از آن جدا شدی. جایی در آن میان. شاید توقفی کنی برای تفکر. اما یادت به پند پدربزرگ می‌افتد که “وقتی به دریا زدی دیگر زدی، فقط باید بروی.”
    تصویر قایق‌های دوباره آرام شده‌ی پشت سرت را رها می‌کنی و پیش می‌روی. شاید اوسط راه آسمان هم دیگر آرام نباشد. پس فقط پارو می‌زنی و می‌روی. آنقدر رفتن را ادامه می‌دهی تا به رسیدن می‌رسی. لحظه‌ای که پایت را از قایق به زمین می‌گذاری، تازه می‌فهمی همان لحظه‌ای که پا به قایق گذاشتی رسیدن را آغاز کردی. تو همان موقع که آهنگِ رفتن کرده بودی، رسیده بودی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *