
نوشتن با نقاشی
دیمن نایت در کتاب «خلق داستان کوتاه» مینویسد:
نقاشها، مجسمهسازها، عکاسها و همینطور نویسندهها باید بیاموزند که طور دیگری نگاه کنند. «دیدن» اینجا فقط به معنای ضبط تصویر نیست؛ بلکه به معنای تفسیر تصویر است. دوربین نمیتواند ببیند. اگر چشم انسان را به شکلی جداگانه بیرون بیاوریم، میتواند کاری مثل کار دوربین را انجام دهد، ولی او نمیتواند ببیند، چون برای تحلیل تصویر چیزی وجود ندارد. (بدون داشتن دستگاه گیرنده، شما سیگنال دریافت نمیکنید.)
شاهکارهای نقاشی بخش مهمی از میراث بشریاند. اگر به گفتهها و نوشتههای بسیاری از مهمترین نویسندههای جهان نگاه کنیم میبینم که آنها علاقه زیادی به نقاشی داشتهاند و زمان زیادی را صرف شناخت نقاشی و لذت بردن از آن میکردهاند. حتی بسیاری از نویسندگان دستی هم در نقاشی داشتهاند. از میان شاعران معاصر ما، سهراب سپهری،از هنرمندان طراز اول نقاشی نیز هست.
حتی در بسیاری از داستانهای خوب جهان میتوانیم حضور و تأثیر نقاشیهای مهم را به طور مستقیم ببینیم. شاید خواندن این نمونه شما را شگفتزده کند:
برای دیدن تصویر بزرگتر روی آن کلیک کنید.
نوشتۀ ماریو بارگاس یوسا | در ستایش نامادری
[wp-svg-icons icon=”file-3″ wrap=”i”] تمرین: لطفاً یکی از سه نقاشی زیر را انتخاب کنید، حتما حتما حتما سی دقیقه تمام، با تمرکز کامل به نقاشی منتخب خودتان خیره شوید، سپس حداقل 500 کلمه دربارۀ آن بنویسید:
1: از James Abbott McNeill Whistler

2: از Vincent van Gogh

3: از Johannes Vermeer

[wp-svg-icons icon=”file-3″ wrap=”i”] تمرین:
نوشتن بر اساسی یکی از نقاشیهای ارائه شده در درس و ارائه آن در این صفحه

Been trying Jeetbuzzlive. So far so good. Good selection of games and easy to use. Good for mobile. jeetbuzzlive
Been playing on z8slot777 lately. They have a good selection of games and the payouts seem pretty fair. Give it a shot, you might get lucky! z8slot777
Checked out jljl63. Could be better, could be worse. Your call if you wanna try it: jljl63
برای نقاشی Johannes Vermeer
همه چیز سر جایش بود. همه ظرافتهای زنانهاش. از لباس پوشیدنش گرفته تا آرایش چهره و موهایش که به زیبایی پشت سرش میبست. زندگی جولیا را مجبور کرده بود که هم زن باشد هم مرد. مرد قلعه بزرگی که اندرو برایش به جا گذاشته بود. باید تلاش میکرد تا میراث بزرگ همسرش را حفظ کند. حالا باید هر روز به اتاق کارش میآمد و ساعات زیادی را پشت میز مشغول نوشتن نامه میشد. باید همه چیز را در غیاب ابدی همسرش نگه دارد.
داستان تصویر شماره یک :
بیچاره دخترک ،چی فکر می کرد چی شد .
هلنا فقط ۲۰ سالش بود که با مرد رویاهایش ازدواج کرد.
پدر هلنا وضع مالی نسبتن خوبی داشت ،کارخانه ریسندگی و بافندگی .
هلنا سال دوم دانشگاه رشته معماری بود .دختری نجیب و زیبا بود ،قدی بلند و هیکلی لاغر اندام ،خوش بر رو بود.
در بهترین شب زندگیش ،بدترین اتفاق زندگیش رخ داد.
شب عروسی هلنا ،با مرد ایده آل خودش .
چه جشنی ،چه پر سر و صدا، وای خدای من چه کیکی ! چه لباس عروسی
هلنا در این لباس عروس مثل عروس دریایی می درخشید .
هلنا در وسط مجلس چنان دلبری و طنازی می کرد که تمام دخترها و پسرها به دورش حلقه زده بودند و دست دردست هم می رقصیدند.
در این حال خوش همه ، یک دفعه هلنا پخش بر زمین می شود .
فکر کنم سرش گیج رفت ، نه فشارش پایین افتاد ، حتمن ناهار نخورده ، ای بابا یکی به اورژانس زنگ بزنه ، همهمه همهمه همهمه
اورژانس می رسد فشارش را می گیرند ،فشار بشدت پایین است ،او را به سمت کاناپه می برند ،روی کاناپه می نشیند .
کم کم حالش بهتر می شود ،ولی زیاد به حال و هوش نیست .
مادر نگران دختر ،پدر وحشت زده ،همه در شوک بزرگ.
پدر ،دست در جیب خود دارد و نمی داند به چه دارد فکر می کند.
مادر روبروی دختر می ایستد و به پهنای صورت اشک می ریزد .
او را به بیمارستان می برند .
آزمایش می گیرند .
جواب آزمایش ؟!
جواب خوبی نمی باشد .
با ون گوگ در تراس کافه در شب
همه جا سکوت بود. سکوت محض. هیچ صدایی نبود. انگار در خلاء بودم. پس سین کجاست. چرا هیچ کس نیست. باید بروم سراغش. آرام آرام سکوت کم رنگ و کم رنگ می شود. صداها توی مغزم شنیده می شود. صدای همه همه است. دستم را حایل گوشم می کنم. تا دقیق بتوانم صداها را بشنوم. صداها دارد واضح تر می شود. صدای جان صاحب کافه است. دارد رایان را صدا می زند : رایان بدو مشتری صندلی اون سمتی خیلی وقته منتظر قهوه اش هست. دقت می کنم خدای من رایان را می بینم. همه جا روشن می شود. چراغ کافه توی صورتم می زند. من هم دلم می خواهد یک نوشیدنی سفارش بدهم. دستم را بالا می برم و بلند داد می زنم جان هی جان. ولی جان نه مرا می بیند و نه می شنود. حالا که این ها من را نمی بینند بروم کنارشان بنشینم و سر به سرشان بگذارم. می روم کنار مردی که تنها نشسته وسیگار می کشد می نشینم. خیره اش می شوم. مرد چته. چته داری غم روزگار را می خوری. ول کن. با غصه خوردن من مگه تونستم کاری بکنم که تو داری غصه می خوری. ولی اصلا به من چه غصه بخور به درک. اصلا برو بمیر. با چی بمیری بهتر است؟ خودت چی فکر می کنی؟ اصلا چی دم دست داری؟ ول کن گیر نده. چی را ول کنم؟ زندگی هست دیگه. مگه بد است. صدای قهقهه مرد و زن صندلی کناری آشفته ام می کند. پا می شوم و می روم سر وقتشان. کشیده ای حواله ی صورت مرد می کنم. فحشش می دهم. چرا وسط حرفم بلند خندیدی. تو مامور کی هستی؟ برای چی مزاحم من شدی! اصلا سین کجاست؟ تو را ندیدی؟ جان توی چارچوب دیده می شود. اه این که پشت پیشخوان است. چند تا جان است. جان؟ جان؟ لعنتی کجایی؟ چرا صدای من رو نمی شنوی؟ چرا من رو نمی بینی؟ برو برو رایان رو صدا کن آره من که مهم نیستم. برو رایان رو صدا کن و بفرستش سراغ بقیه مشتری هات. یه روز بهت نشون می دم که بی اعتنایی به من چه عواقبی داره؟ اوه اون مردا چی می گن. شریک هم اند. آخه شراکت ؟ اونم تو این شهر. که مردماش عصا از کور می دزدند. دزد کی بود کو کجاست؟ وای نه باید بدوم. باید به داد خودم برسم. کمک کمک کمک این چیه ؟ لعنت به تو جان چرا صندلی رو جلوی پام گذاشتی…. پاشید پاشید کافه رو ببندید. مردم زندگی دارند. مردم فردا باید برن سرکار. آی. صدای آژیر می آد. ها ها جان. حالا کیف کن پلیس می اد دکونت رو تخته می کنه. هاها ها…. ب بو ب بو ب بو ….. این صدای آمبولانسه. یا صدای آژیر ماشین پلیسه. سین سین تو کجایی….
صدای زنگ در می آید. صداها دور دور می شوند. اول ازهمه هم صدای جان است که دور می شود. تاریکی بیشتر و بیشتر می شود. انگاری جان ترسید و کافه را تعطیل کرد. جان ؟ تو چقدر ترسو بودی. داد می زنم: – جان جان. باز صدای زنگ. کیه؟ لعنتی چی می خوای؟ چرا دستت رو گذاشتی روی زنگ و برنمی داری؟ چی از جونم می خوای؟ لعنتی! ها.
حالا در را با دست دارند از جا می کنند. لعنتی چی می گی الان می ام. یه دقیقه امون بده.
در را باز می کنم. مردی که هم قیافه جان و هم قیافه رایان را دارد و مدام چهره عوض می کند، می گوید: آقای ون گوگ من پلیسم با اورژانس اومدیم شما رو به بیمارستان ببریم.
می خواهم در را ببندم. پایش را لای در می گذارد و مانع بستن در می شود. هر چه فشار می آورم که در را ببندم نمی توانم. یک آن در باز می شود و همان مرد شریر و چند مرد دیگر که توی کافه روی صندلیها نشسته بودند به طرف هجوم می اورند.
امروز بعد از مدتها استراحت بی حاصل به سراغ نوشتن آمده ام . قرار است دست و پنجه ای نرم کنم . عکسی از سایت انتخاب کرده ام ، صفحه ورد را باز کرده و عکس را به اینجا منتقل کردم . باید از آن بنویسم . آن هم حداقل ۵۰۰ کلمه . باید نیم ساعت تمام به عکس خیره شوم . این شرط لازمی است که اجرای آن گریز ناپذیر است . آن قدر به ذهنم فشار بیاورم و به قول آن مرد قهوه چی ، آن قدر بچلانمش که عصاره ای از آن بیرون تراود . گفتم مرد قهوه چی . بگذارید از او برایتان بگویم . مرد قهوه چی تنها شخص ثابت این مکان است . از میان خانه ها که بگذری ، درست در سمت راست خیابان قهوه خانه ای است که هر شب ، این مکان را نورانی می کند . گمان میکنم برای مسیر یابی بهتر است واضح تر و با رسم یا نشان اشکال و اشیاء صحبت کنم . برای مثال آن خانه مشکی رنگ را میبینید که الان از دید شما در سمت راست تصویر است و یک کودک تقریبا ۱۰ یا ۱۲ ساله در وسط خیابان قرار دارد . در کنار او به فاصله یک یا دو نفر ، یک زن و یک مرد است که شاید غریبه ترین شخص به آن کودک باشد . شاید هم آشنا ترین . این طور که پیداست زن و مرد صمیمی اند یا حداقل یکدیگر را می شناسند چرا که تصویر شان در کنار یکدیگر است و حتی کمی دو تصویر ادغام شده است . شاید نشان وحدانیت آن دو باشد . خب می گفتم . این مسیر که این اشخاص طی می کنند به سمت داخل عکس است . به درون تاریکی بی انتهایی که راه را بر ما تماشاگران بسته است . گویی حد و مرز را به ما نشان داده است . اما من کجا هستم؟؟ در انتهای آن مسیری که این اشخاص می روند چه بسا مسیر برای من معکوس است .
قوه خانه ای که جلوی آن با میزهای چوبی رنگ خورده ی سفید و گاهی همان رنگ اصیل قهوه ای دیده می شود . بنظر می رسد وارد خیابان نشده است . بلکه ساختمان آن ، مراعات حال اعضایش را کرده است تا در دست و پای مردم و مسیر عبور نباشند . زیبایی در رعایت حال تک تک این نشیمن های انسانها است . از مرد قهوه چی می گفتم که پای ثابت این مکان است . این همان شرط الزامی است که حال با او دست می دهم . شاید از دور بنظر برسد که الزام ، صرفا الزام است . از زمان های دور و اجداد و آباد مان ، الزام معنایی سنگین در برداشته است . با این وجود ، آن زمان الزام به معنای اجرای بی برو برگشت بود . امروزه زمانی که اسم الزام آورده می شود بلافاصله گریز در ذهن شکل می گیرد . که این هم بی ربط به شرایط و تابو های جامعه نیست . حال این ها را کنار بگذاریم . می خواهم از الزامی بگویم که اگر شیرین تر از عسل نباشد قطعا به تلخی زهرمار نخواهد بود . خب می گفتم . انگار در این نقاشی گم شده ام . دلم می خواهد سری به مرد قهوه می بزنم . برای چند شب متوالی . می خواهم این طلسم را بشکنم . شاید مرد قهوه چی تغییری احساس کند . در تعجب ام . این قهوه خانه مشتری ثابتی ندارد با این حال همیشه سر پا و نورانی است . همیشه افراد جدیدی دارد . برای مرد قهوه چی هر روز ، روز جدیدی است . دلم می خواهد در این مکان باشم . نه فقط به خاطر شکستن طلسم قهوه خانه . این مکان . بی بدیل است . سقف هایی به رنگ آسمان شبی که دلش گرفته است . سایه روشن هایی که نشان از کوهستانی بودن منطقه و هوای ناب آن دارد . بشقاب پرنده هایی در آسمان که به تخم مرغ هایی نیمرو در بشقاب صبحانه شبیه اند . مرا به یاد فیلم های علمی تخیلی و فضایی ها و سفر های ماورای تعقل می اندازند .
شاخ و برگ هایی که از سمت راست تصویر در دید است نشان از درختی بزرگ می دهد که برگ هایش به طبقه دوم ساختمان رسیده است . مگر آن که در بالکن طبقه دو کاشته شده باشد البته باز هم آن قد و قامت از درخچه ای کوچک بعید است .بگذارید از هارمونی جالب خیابان بگویم . سنگ فرش هایی رنگارنگ . مشکی ، زرد ، قهوه ای که در بعضی قسمت ها به تناسب محیط رنگ ها تغییر کرده اند . به طور شگفت انگیزی در جلوی قهوه خانه ، سنگ فرش هایی به رنگ زرد ، نارنجی روشن ، کرمی و قهوه ای روشن وجود دارد . در سایر نقاط خیابان ، رنگ سنگ فرش ها تیره است و رنگ سیاه سلطه را به دست گرفته است . شاید به این خاطر که تاریکی آن قدر قدرتمند است که حتی بر سنگ فرش ها هم اثر گذاشته و رنگ انان را تیره کرده است . گویی محیط اینجا تغییر رنگ می دهد .
تاریکی . این مکان تاریکی اش هم بی مانند است .اما چرا این تاریکی بر قهوه خانه اثر نگذاشته است؟؟ گمان می کنم به همان طلسم معروف باز می گردد .
قرار من ۵۰۰ کلمه بود اما فکر می کنم کمی فراتر رفت . البته که فضای پرت بسیار است . باید همینجا تمام کنم اما همین اخر کاری بگذارید از خانه هایشان نیز برایتان بگویم . تا حداقل وجدانم سنگین نشود . حتی با نگاه کردن به آن پنجره ها از قفس آزاد می شوم . پنجره هایی که از دو طرف باز می شوند . جان می دهد که جلوی آن پنجره ها بر روی قالی بنشینی ، به پشتی پشت سرت تکیه بدهی ، فلاکس چای را برداری و در آن استکان های کمر باریک چای بریزی . استکان را در دست بگیری و بوی آن را استشمام کنی . از همان بوهایی که طبقه پایین را برداشته است و هوش از سر آدم می پراند . چای را مزه مزه کنی و از منظره ی پیش رویت لذت ببری . به تماشای سریال سه بعدی مقابلت بنشینی . گاه با صدا و گاه بی صدا . تماشای افرادی که هر شب جدید اند . سفارش ها و مشتری ها را آنالیز کنی . و آن ها را با هم قیاس کنی . ادم هایی که در عین شباهت های مزاجی و سلیقه ای ، در ظاهر بسیار متفاوت اند . نوجوانی که قهوه ای تلخ سفارش می دهد و کهن سالی که مخلوط چای و شیر شیرین سفارش می دهد . بی خیال از دغدغه و مشکلات خودت ، به تماشای سریالی بنشینی که هر شب حاضر و آماده و به راه است . بازپخش ای برای او نیست . تجربه ای بسیار شیرین .
گاه با دل خوش به تماشای آن می نشینی و در انتها پر از اندوه و ناراحتی می شوی . گویی همچون مکنده ای اندوه شخصیت مقابل دیدت را به خود می کشی . چراکه او اسوده خاطر تر از همیشه لیوان چایش را سر می کشد . لبخندی می زند و می رود . انگار آرامش از دست داده اش را باز می یابد .
و گاهی آنقدر غمگینی که دلت می خواهد زمین لرزه ای به بزرگی آنچه در درون تو است بیاید . زمین بشکافد و تو در قعر آن فرو روی . یا آتشفشانی منفجر شود . باران آتش ببارد و گدازه های آن بر سرت فرود آید بلکه بر خشم و اندوه ات چیره شود . با این حال خودت را به قاب پنجره ای محدود می کنی . به رفت و آمد مردمان خیره می شوی . فقط خیره می شوی . شاید ابتدا تصویر پیش رویت مات باشد یا انعکاس اندوه ات باشد اما کمی که بگذرد از تکان خوردن انگشت تا تعداد لیوان هایی که سفارش می دهند را خواهی دید و به خاطرت خواهد ماند . آن زمان اندوه تو در میان تک تک سفارش هایی که آنها می دهند و حسابش از دستت در می رود گم می شود و در نهایت آرامش تمام و خلاء ذهنی وجودت را فرا می گیرد . آرامشی به ارزش یک زندگی .
نوشتن با نقاشی Vincent van Gogh
چیزی که توجه رهگذران را جلب کرده است،تاریکی دیوار ساختمان روبه انتهای خیابان است.مردم نیازی به رفتنشان به آنجا نمی بینند.
نوشتن در مورد نقاشی vincent van Gogh.بعد از خستگی ودل مشغولی زیاد به تماشای نقاشی می نشینم.خیابانی زیبا وسنگ فرش شده با سبک قدیمی وسنتی،با سنگهای قهوه ای وخاکستری وسیمان رنگ کاری شده لاجوردی رنگ دل هر رهگذری را به وجد می آورد.اطراف خیابان ساختمانهای بلند بانمای قدیمی و پنجره های کوچک احاطه شده است.قهوه خانه بزرگی در راستای خیابان دیده میشود.سایبانی با رنگ ترکیبی وفرحبخش زرد ونارنجی که با رنگ دیوار قهوه خانه هم خوانی دارد،زیباییش را چند برابر کرده است.قطعه ای از سنگفرش جلوی قهوه خانه،سن مانند میزوصندلی چیده شده است.مردها وزنهای زیادی باهم ورودروی هم به صحبت نشسته اند.در چهره ونوع نشستن آدمها حس رضایت وآرامش خیال وشادی دیده می شود.کمی پایینتر از قهوه خانه سمت راست خیابان مشرف به انتها،ساختمانی دیده میشود انگار شب پرده اش بر رویش کشیده باشد.درخت بیدمجنونی کنارش دیده میشود.طبقه بالایی ساختمان بار بزرگی اما خلوت وخالی به چشم میخورد.رهگذرانی در خیابان هنگام عبور دیده می شوند.زیبایی منظره برایشان تکراری وبدون جذبه شده است.در لاک خودشان سر فرو برده اند وبه رفتن ادامه میدهند.افردای که درخیابان هستند نیازی برای رفتن به بار وخوشگذراندن ندارند.بنظر می آید که در رفاه وآرامش وآسایش بسر میبرند.
نوشتن برای نقاشی Vincent van Gogh : خیابان لموبارد با همه خیابانهای شهر تفاوت داشت. خیابانی تماما سنگفرش با معماری سنتی و معوج که به هیچ کجای شهر سنفرانسیسکو همخوانی نداشت. اما با همه این اوصاف خیابان لومبارد محبوبترین خیابان شهر بود. خیابانی برای کسانی که به دنبال یک جای دنج و متفاوت بودند. جایی متفاوت با همه جای شهر. بوی ناتمام قهوه که تمام خیابان را پر میکرد و لبوهای داغ داغ که همان ابتدای همه را مسحور خیابان میکرد. همه کسانی که در سانفرانسیسکو نامزد میکردند، شبهای نامزدیشان را در این خیابان و قهوهخانههایش سپری میکردند. بازار موسیقی محلی داغ بود و از هر قهوهخانه صدایی به گوش میرسید. کاجها دستهایشان را کشیده بودند تا میانه خیابان و زیبایی دوچندانی به آن داده بودند. بهترین شبهای خیابان لومبارد، شبهای کریسمس بود. بالونهای رنگی و نورانی در آسمان رها میشدند و یک شب رویایی میساختند. هر زوج آرزویشان را روی بالون مینوشتند و به سمت آسمان رها میکردند. این را از کافهچیهای چینی مقیم خیابان یاد گرفته بودند.
شاید بیشترین قصههای شهر را همین کافهچیهای خیابان لومبارد شنیده بودند. پای میزهای قهوه، عاشقهایی که میآمدند عاشقتر میشدند یا همین جا برای همیشه از یکدیگر خداحافظی میکردند. غم و شادی با خیابان لومبارد عجین بود. خیلیها هم تنها میآمدند. ساعتها روی سنگفرش خیابان راه میرفتند و خاطراتشان را مرور میکردند. یکی از این کافهچیها، دیوید بود. 50 ساله اما همیشه قبراق و سرحال. عاشق قهوه و نقاشی. عادت داشت هم قهوه درست کند هم پای خاطرات مشتریهایش بنشیند. از شنیدن خاطرات مختلف به این پی برده بود که این خیابان در خاطره همه یک خیابان زنده است. خیابانی که هر کس به آن وارد میشود برای همیشه مشتری میشود. باخودش گفت چرا یک روز این خیابان را نقاشی نکنم. مغازه را سپرد دست شاگردش. بوم نقاشی را برداشت و در گوشه دنجی از خیابان، که میتوانست به خوبی تمام زیر و بم آن را در یک نگاه ببیند، جانمایی کرد. آنوقت شروع کرد به نقاشی کرد.
آن شب دیوید اولین نقاشیاش از خیابان لومبارد را فروخت. به یک پیرمرد که هرزگاهی به این خیابان سر میزند و ساعتها در گوشهای فهوه میخورد و سیگار میکشد. به دیوید گفت خیلی زود نامزدش تنهایش گذاشته و از دنیا رفته است. همیشه تا از سفر برمیگردد، میآید اینجا تا وقتش را اینجا بگذارند. گفت با همین خاطرات است که تا الان زندهام. خاطره نشستن سر میزها زیر درختهای کاج. با کسی که خیلی دوستش داشته است.
از آن شب، دیوید دیگر کافهچی خیابان لومبارد نبود، حالا نقاش هم شده بود. کمتر زوجی میآمدند که سفارش ندهند. دلشان میخواست حالا که با هم هستند و فرصت دارند، یک نقاشی زیبا از خودشان در خیابان لومبارد داشته باشند. حالا خیابان لومبارد فقط در خیابان لومبارد نبود. بیشتر خانوادههای سنفرانسیسکویی یک تابلو از این خیابان زیبا را در خانه داشتند. پای شومینه مینشستند و خاطراتشان را مرور میکردند. تابلوهایی که خیلی زود معروف شدند و شدند یکی از بهترین آثار هنری سنفرانسیسکو. حراجی های شهر، تابلوهای این خیابان را در و بدل میکردند تا هر طور شده یک نقاشی زیبای عاشقانه از خیابان داشته باشند.
تمرین ششم و هفتم : نوشتن با نگاه کردن به آثارنقاشی همراه با گوش دادن به آهنگ کلاسیک- 7 آبان ماه 1400
نیم ساعت تمام زل زده بودم به یک تابلوی نقاشی. به ضرب زور باید چیزی از آن درمیآمد. حتی اگر شده بود 500کلمه! 500 کلمه مگر چیز کمی بود؟ برای همین هم شد که یک آهنگ کلاسیک گذاشتم. که بیشتر زور بزند و ضربآهنگش را ببرد بالا. و موسیقی بالا وپایین. مشکوک. متردد. و همینطور پیش میرفت. به هرجا سرک میکشید تا آخرش یک جا خیلی رفت بالا. نمیدانم به این حالت در موسیقی چه میگفتند. شاید ” اوج گرفتن”. و شاید هم “فراز”. وقتی که اوج میگرفت نگاه مرد کراواتی داخل قاب عکس مشکوکانه تر بهنظر میرسید. آنقدر مشکوک که گویی داشت از کاری که کرده بود فرار میکرد و آن را گردن نمیگرفت. دیدم نمیشود پیاش را نگرفت و گذاشت همینطور در برود. نوشتهء من چه میشد. من هم رفتم توی بطن عکس و دویدم دنبالش. و نوشتم. به هرحال نمیتوانستم به بیحالی یک زن پیراهن اپلی با موهای نیمه کوتاه مشکی بیتفاوت باشم. باید میرفتم ببینم موضوع از چه قرار است. باید میفهمیدم چه کاری از آن مردک سرزده که اینطور با چشمهای ریز گیرا به من زل زده بود. وهیچ خجالت نمیکشید. خجالت بکشد؟ از چه چیزی باید خجالت میکشید؟
داشتم میگفتم. ریتم آهنگ بالا رفت و صحنهء قتل شکل گرفت. البته طور دیگر. با کلمات. کلمات قاتل بودند. من هم به تفکیک، هر قسمت را که متناسب با بخشی از آهنگ بود توی ذهنم کشیدم وآوردمش توی صفحه. تا برای شما شرح دهم.
یک دخترک آنجا نشسته بود. برخلاف اشرافیهای توی قصر مهربان وصمیمی بود. و به دلیل زیبایی و مقام بالائی که داشت، خیلیها خواستار ازدواج با او بودند. چه برده داریها که برای پدرش نمیکردند تا شاید به ساحت آنها راه یابد. سرانجام توسط دربار کراواتی کشته شده بود. دربار کراواتی سالهای سال از نزدیکان قصر پادشاه بود . از خودم پرسیدم: چگونه کشته شد؟ آخر چطور ممکن است؟
دربارکراواتی به علت قرابت و نزدیکی که با پادشاه داشت رفت و آمدهای بیخطر و محافظت نشده بسیاری داشت. یکی از همین روزها هم آمد توی اتاق دخترک و برای بانوی کوچک خبر آورد که :” خدمت بانوی کوچک- نینا میخائیلونا زارِچنایا- باید عرض کنم که معشوقتان به مرض سختی گرفتار شده و بدنش تحمل درد را نداشته است. باری در بستر افتاده و مرده.”
این بود که دخترک میبایست به اجبار به جواب خواستگاری یکی از خواستگاران جوان که البته جاهطلب و قدرت طلب بود و در جنگ های بسیاری شرکت داشته به دستورپدرش در اولین فرصت پاسخ مثبت میداد. همین هم شد. دخترک تن به خواستهء پدرش داد.
صحنهء مرگ:. یک روز برایش خبر آوردند که” معشوقه ات زنده است و نمرده”. از آن روز، غذایش را داخل اتاق میل میکرد و هرروز بخش زیادی از آن دست نخورده باقی میماند. رنگش به زردی گرایید. ساعتهای بسیاری در تخت خوابش میگذراند. هر داروی گیاهی و هر طبیبی که به بالینش آوردند موثر نبود. تاآنجا که پدر دستور داد سینوهه طبیب را بیاورند که آوردند و باز هم موثر نیافت. دخترک روز به روز بیحالتر میشد و صورتش به رنگ صبح پیش از طلوع خورشید میآمد. پدر هر پرستار و هرپزشکی را که ادعا میکرد میتواند حال دختر را بهبود دهد به حضور طلبید و پزشکان هم برای راهیابی به دربار او، فرصت را غنیمت میشمردند و وعده های درشت میدادند. عاقبت خورشید یک روز برای همیشه از پنجرهء اتاق دخترک چشم بست و دیگر طلوع نکرد.
ساعت 12 بعد ازظهر24 ام مارس بود. زنان بزرگ اشرافی با دستکش های توپ توپی مشکی چین دار درقسمت مچ و کلاههای نیمه توردار و موهای گوجه کرده، آن دامن ها و آستین های پف و چین دار با درشکه آمده بودند تا آخرین لحظات زندگی “نینا” را در قلبهایشان ثبت کنند. و مردان ردیف تر دورتا دور ایستاده.
همه یکی یکی مدح و ستایش او را میکردند. و چشمانشان ابری بود. همین وقت بود که معشوقاش سر رسید و تقلا کرد خودش را برساند بالای سر نینا. اما نگذاشتند و حالا او را که متهم ردیف اول و مظنون به قتل بود دستگیر کردند. شکنجه اش کردند و انداختند سیاه چاله. غل وزنجیرش کردند. شوهر نینا صرف شنیدن خبرمرگ وپیداشدن رقیب، غنایم جنگی را رها کرده بود و به محض ورود به کشورش حکم اعدام جوانک را صادر کرده بود. تا وقتی همسرش بود نباید کسی مدعی عشق میشد. جوانک درست درهمان لحظه که سراسیمه رسیده بود متوجه شوهر کردن معشوقه اش شده بود. حالا کاملا از دستش داده بود و این غمش را افزونتر میکرد.
صحنهء آخر: روی تخت درازکشیده. پتو را تا روی سینه اش بالاکشیدهاند و ور زدهاند. چشمهایش نگاه ندارد. به عنوان آخرین خواهش وبیخبر از کنستانتین-همسر نینا-، جوانک رادست و پا بسته میبردند توی اتاق. در حالیکه اشکهایش سرازیر میشود دست نینا را میگیرد و بوسه میزند. نور در صورت بانو جوانه میزند. طناب دار را دور گردنش میآویزند و پسرک گردن گیر از این جهان به سمت آسمان رهایی مییابد.(گردن گیر: مقصر و به زور قبول کردن- دار)
تابلوی وحشت: کودکی اش را به خاطر آورد. چندباری این خواب را دیده بود. خواب میدید در جنگل گم شده است. همیشه از آن وحشت داشت. هیچ گاه تا به حال چنین اتفاقی برایش نیوفتاده بود. هیچ گاه اجازه نداشتند بازی کنند. آنهاباید همیشه لباس های مرتب و جوراب های بلند سفید پامیکردند و موهایشان را گوجه ای میپیچاندند و میزانپلی میکردند و یک کیف کوچک هم دستشان میگرفتند. ودرست در میانهء تن. با آن دستکش های ساق بلند که در تابستان فرسای دستشان بود و در زمستان هم . و فنجان را با انگشت شصت و اشارهشان میگرفتند. کمی لب میزدند و بعد هم جرعهای دیگر. هرچه بود در همان دو قلپ باید خلاصه میشد. با طمانینه و آرام. ونباید توی گلویشان میپرید. و همیشه با نگاهی به داخل لیوان، تهماندهای باقی میگذاشتند. حال اگر دلشان همه محتویاتش رامیخواست. و چینی های اشرافی و گوی های شیشه ای و تُنگ های دهانه تنگ که گردن درازی میکردند و گا قدشان به یک نفرمیرسید. صدای تق تق کفها و یک مشاطهء اختصاصی. لباسهای اتو شده و هارمونی. از این وضعیت خسته شده بود. او سادگی را به هرچیزی ترجیح میداد.
یکبار که ازخواب بیدار شده بود همهء آن چه را دیده بود نقاشی کرده بود. دیگر نباید چیزی توی ذهنش میماند. همه را ریخته بود پای بوم سفید با چندین قلم مو.
نقاشی برایش چیزی فرار از سرگرمی بود. می نشست روی صندلی و از پنجره اتاقش بیرون را نگاه میکرد و میکشید. رو به نور. از خیالاتش، از آرزوهای دوردست، از بازیهای کودکانهای که هرگز نکرده بود و از جنگلی که هیچگاه گم نشده بود.
صحنه آخر پس از مرگ جونک: درشکه از تپه ها عبور میکندو به سرعت یکی یکی آنهارا از سر میگذراند. حامل اخبار مهمی برای قصر است. میخواهد خبر برساند که پسرک جوان مقصر نبوده و کار قتل توطئه یکی از درباریان است . پسرک یک روز بود که مرده بود.
درشکه دور میشود. کادر سیاهی دور صحنه را میگیرد و درشکه تبدیل به یک نقطه میشود. نور آفتاب از روی صورت بانو رخت میبندد. وصفحه سیاه میشود.
در حین نوشتن متوجه میشویم که درواقع ما یک جایی از متن داریم با تابلوی نقاشی حرف میزنیم و سوالاتمان را میپرسیم و دیالوگی را برای ساختن این داستان در ذهنمان شکل میدهیم و در نهایت تابلو و نقاشی با ما صحبت میکند و پاسخ میدهد. و صحبت کردن تابلوی نقاشی با ما یعنی نوشتن . پس اولین قدم برای نوشتن یعنی “مشاهده”. شکل مشاهده تا تحلیل و رسیدن به نوشتار و کلمات است که مهم است.
این تمرین به لحاظ دید خلاقانه ای که با خود دارد بسیار شبیه تمرین صحنه نویسی از یک خواب است. ظرف زمانی و مکانی این فضا در دست خودمان است. میتواند از یک قاب عکس یک نقاش معروف صورت بگیرد و یا از دل یک عکس که درون آن قاب عکسی کشیده شده بیدارشود. تمرین نوشتن با نقاشی” نقاشی نویسی” نسبت به تمرین آلبوم نویسی خلاقیت بیشتری دارد. شاید بتوان گفت ترکیبی از تمرین صحنه نویسی و آلبوم نویسی است.
√عکس اول
نقاشیvoncet
به این نقاشی که نگاه کردم حس و حال عجیبی بهم دست داد.حس و حالی که همیشه این موقع سال داشتم.ولی امسال برخلاف پارسال خبری از این حس وحال نبود.
انگار نقاش این اثر می دانست که
مخاطبش چه میخواهد.
با تماشای این نقاشی حال و هوای سال نو را احساس کردم.
در زیر آسمانوشب پر ستاره
برخی از مردم رو میز صندلی کافه که در محوطه باز است نشسته اند
بعضی ها مشغول حرف بعضی ها هم باخوت خلوت کرده اند.
برخی دیگر از مردم هم از کنار این کافه به سوی مقصدی که خود می دانند حرکت میکنند
استراحتی کوتاه در مسیر زندگی؛
چند میز و صندلی ساده در مسیر جاده،
یک چای داغ قندپهلو در یک استکان کمرباریک لب طلایی در یک نعلبکی نقشدار
و انسان هایی که هریک در لحظه ای خاص به این استراحتکده می رسند
با کوله باری از زندگی
در حال گذار از:
جاده ای پر پیچ و خم
با آسمانی نیلی
ستارگانی چشمک زن
جاده ای رو به خدا
چه بخواهی چه نخواهی
رو به خدا خواهی رفت
جاده زندگی؛
گاه باریکتر از مو
گاه به پهنای دشت
گاه ماسه زار و شن های روان
گاه سنگلاخی و برنده و
گاه پرتگاه
گاه سرسبز با درختان سربفلک کشیده
و رودخانه ای خروشان
گاه کویر خشک و تشنگی لب ها
گاه تازیانه های خورشید بر صورت
گاه صورت های دفن شده زیر آوار بهمن
گاه زیر پا سنگریزه های آتشین
گاه پاهای یخ زده روی برفها
گاه چهچهءبلبلان به گوش می رسد
و
گاه زوزهءگرگها
و در این مسیر
انسانهایی تنها، در حال عبور
گاه با ایثار و گذشت
گاه خودخواهی و منیت
گاه پرنشاط و خندان
گاه بی حوصله و غمگین
گاه پرتوان با گام های محکم
گاه خسته با قدم های لرزان
گاه امیدوار با قلبی آتشین
گاه ناامید با قلبی سرد
گاه با قهقهءخنده
گاه با هق هق گریه
گاه متقن و محکم
گاه با شک و تردید
گاه مطمئن از تصمیم خود
گاه نامطمئن از انتخاب هایش
گاه با غلبهءنفس اماره
گاه هم نفس با نفس لوامه
گاه شنوا و گویا و بینا
گاه صم بکم عمی
گاه تاکیکارد و گاه برادیکارد
گاه عاشق و گاه فارغ
گاه در خشت خام می دیده
و گاه در آینه نمی دیده
گاه دشمن را دوست فرض کرده
و گاه دوست را دشمن
گاه عالم و
گاه جاهل
گاه جهل مرکب
جاده ای رو به خدا
چه بخواهی چه نخواهی
رو به خدا خواهی رفت
و مورد سوال خواهی بود
که چه صحنه ای را از خود بر جا گذاشتی
لحظاتی باشکوه و پر از عقل و دین و عواطف انسانی؟
یا صحنه های خشونت آمیز حیوانی،
پر از دوری خدا؟!
این نوشته هنوز جای رشد و تکامل دارد
اما از آنجائیکه اولویت در “کاربموقع” هست پس همین را ارسال میکنم.
به نام خدا
تمرین هفتم : نوشتن با نقاشی van Gogh
کافه ای در کوچه پاریس ، اسمان پر از شهاب ، پر از ستاره که به رنگ تخم مرغ های عسلی اند. میز ها با سطح سفید جلوی کافه چیده شده اند. دو صندلی میز اول از حالت اصلی خارج اند . معلوم است به تازگی کسی از انها استفاده کرده است و از روی شان برخاسته است . بعضی از میز های خالی اند . جلوی میز ها زمین شیار های سفید رنگ دارد ، معلوم است شهرداری تازه سیمان شان کرده است.سر ۵ – ۶ تا از میز ها دو نفر نشسته اند ، جایی دو مرد تاجر ، جایی دو خواهر و جایی هم مرد های تنها به دنبال نیمه گمشده شان به تنهایی نشسته اند.گارسون یک خانم است،خانمی با لباس سفید و قد کشیده و رعنا اما سیاه پوست ، سبزه!
شاید به خاطر رنگ پوست اش است که لباس اش را با سطح میز ها ست کرده است . مردی تنها ایستاده در حاشیه در ورودی کافه.با لباس سیاه!
شاید دزد است و منتظر ایستاده تا با پاشدن مهمان ها با حرکتی سریع جیب شان را بزند . دو تاجر بالای میز با هم بگو بخند میکنند ، احتمالا انها طعمه اند و باید منتظر هر لخظه خالی شدن جیب هایشان باشد.
یک زن و شوهر در کوچه حاشیه کافه قدم میزنند و پسری با فاصله از ان ها راه میرود. در سمت چپ انها خانه است که از پنجره بزرگ ان ، نردبان سیاه رنگ چوبی که به همان پنجره تکیه داده مشخص است . در سمت چپ ان پنجره بزرگ ، پنجره چوبی کوچک است که در نارنجی ان بسته شده است ، بالکن زرد رنگ کافه با کلاف های محکم سیاه رنگی بسته شده است . در کمی ان سو تر خانه های پاریسی زل زده اند و با تعجب و گاها ترس با چشم های پنجره ای شان ، به ادم ها نگاه میکنند . شاید انها خیالات در سر ادم های نشسته بر صندلی های کافه رو میدانند . صندلی و میز ها بر بالای تخته ای چوبی است . در بالای سر این تخته نارنجی رنگ چراغی است که من از ان سر در نمیاورم ، شاید اصلا چراغ نیست.
مردی خیابان گرد و کارتون خواب از کمی ان سو تر با کیفی زرد بر گردن می اید ، شاید میخواهد خرت و پرت هایش را به عشاق ، به تجار یا به مردانی به دنبال نیمه گمشده بفروشد
نمیدانم!
تمرین هفتم
نقاشی Johannes Vermeer
آناستازیا آشفته و پریشان در اتاقش قدم میزد. پرتو های طلایی آفتاب از پنجره های اتاق به داخل رخنه کرده و سرتا پای او را در بر گرفته بود. در حالیکه وحشت و تردید زیر پوستش جاری بود. باید هر چه زودتر برای جاناتان نامه ای می نوشت و جواب او را میداد. گفته بود تا پایان امروز باید او را از تصمیمش باخبر کند.
اضطراب یک لحظه رهایش نمی کرد. میتوانست صدای کوبیدن قلبش به قفسه سینه اش را بشنود.
عصبی یک طره ی موی نارنجی مزاحم را از جلوی چشمانش کنار زد. پشت میزش نشست. قلمش را برداشت و دست لرزانش شروع به حرکت روی کاغذ کرد:
جاناتان عزیز
من درباره حرف هایت بسیار فکر کرده ام. من هم مثل تو یقین دارم که خانواده هایمان هیچگاه با ازدواجمان موافقت نخواهند کرد. تو از علاقه من نسبت به خودت با خبر هستی همان طور که از علاقه ام نسبت به خانواده ام خبر داری. با این که دوری از تو برایم دردناک است ولی باید بگویم که فرار ما فقط میتواند اوضاع را بدتر کند . آتش نزاع را بین خانواده هایمان شعله ور تر کند . شاید ما از این آتش دور باشیم و در امان . ولی خانواده هایمان در این آتش خواهند سوخت. من مطمئن هستم که تو هم مثل من این را نمی خواهی . متاسفم که این را می گویم ولی نمی توانم همراه تو…
با آمدن خدمتکار دست از نوشتن کشید .
-چیزی شده سوفی؟
سوفی نزدیک آمد و نامه ای را به طرف او گرفت و گفت:
-همین لحظه یک نامه از طرف کنت به دستم رسید کسی که نامه را داد گفت فورا آن را به دست شما برسانم.
آناستازیا دستش را زیر چانه اش گذاشته بود و متفکرانه به نامه خیره بود . قرار نبود جان نامه ای برای او بفرستد .نامه را باز کرد و شروع کرد به خواندن.
آناستازیای عزیزم
میدانم که منتظر این نامه نبوده ای . اتفاقات زیادی رخ داده است. نمیدانم باید از کجا شروع کنم . اوضاع واقعا بهم ریخته .قضیه فرارمان به گوش خانواده هایمان رسیده .نمیدانم از کجا . متاسفم باید حواسم را بیشتر جمع میکردم .
جدای از این ، موضوع دیگری هم هست که نمی توانم درباره آن چیز زیادی بگویم . فقط این را بدان که کسانی دنبالم هستند . باید هر چه سریع تر کشور را ترک کنم . نمیتوانم تو را همراه خودم ببرم . بهتر است ندانی کجا میروم . همه نامه هایم را بسوزان .
دیگر برایم نامه ننویس خطرناک است . می ترسم برای پیدا کردن من سراغ تو بیایند .
فراموش نکن که این نامه را بسوزانی.
این را بدان که نمیخواستم این طور شد . واقعا متاسفم .
دوستدار همیشگی ات جاناتان
آناستازیا ناباور به کلمات خیره شده بود . باورش نمی شد که همه این اتفاقات در عرض همین یک روز رخ داده باشند .
سوفی با دیدن چهره رنگ پریده آناستازیا حدس زد که باید اتفاقی افتاده باشد ، پرسید:
-چیزی شده بانوی من؟ در نامه چه نوشته بود؟
آناستازیا با صدایی لرزان گفت:
-سوفی اتفاقات بدی افتاده . همه چیز را فهمیده اند . جاناتان دارد از این کشور میرود . گفت یک عده دنبالش هستند . چرا باید دنبال او باشند؟ مگر چکار کرده ؟ او حتی نگفت میخواهد کجا برود . گفت آنهایی که دنبالش هستند ممکن است سراغ من هم بیایند .
سوفی او را درآغوش کشید و سعی کرد آرامش کند
سوفی مردد گفت:
-فکر میکنم کنت از قبل خبر داشت که می آیند سراغش به همین دلیل اصرار داشت هر چه زود تر فرار کنید.
-منظورت چیست سوفی؟
-در مورد کنت شایعاتی پخش شده . میگویند در قتل یکی از اعضای خانواده سلطنتی دست داشته است .
-او نمیتواند همچین کاری بکند، میتواند؟
-این چیزیست که مردم میگویند. به نظرم اگر بی گناه بود فرار نمی کرد .
آناستازیا به نامه ناتمام مقابلش خیره شد. در حالیکه دانه های اشک روی کلمه های جوهری اش سقوط می کردند زیر لب زمزمه کرد:
ولی من نمیخواستم با او بروم . داشتم برایش مینوشتم که با او نمیروم . باورم نمیشود که به من دروغ گفته باشد .
سپس رو کرد به سمت سوفی و گفت:
او گفت همه نامه هایش را بسوزانم .
صندوقچه روی میز را باز کرد . نامه ها را بیرون آورد و همراه نامه جدید به سوفی داد و گفت : این ها را بسوزان.
سوفی شروع کرد به سوزاندن نامه ها. آناستازیا سرش را گذاشته بود روی میز و هق هق گریه اش فضای اتاق را پر کرده بود. سوفی با ناراحتی به او نگاه میکرد . نگاهش افتاد به نامه زیر دست های او . آن را از زیر انگشتانش بیرون کشید و در شعله های آتش انداخت.
به نام آرا مش دهنده قلب ها
نوشتن با نقاشی
نقاشی شماره ۲:
امشب شب آرزو هابود مهتابی ترین شب از فصل شهر آستریکا .
از خانه ها بوی غذای گرم و گوشت کبابی به مشام میرسید. بوی آتش و ذغال . نان و شیرینی در فضای کل شهر پیچیده بود .
کافه طلایی پر رونق ترین شب خودش را میدید. ماریا همه ی رو میزی ها سفید را روی میزها پهن کرده بودپشت سر هم قهوه های موکا را توی فنجان های چینی میرخت . مادام مثل همیشه فقط هیکل چاق و گنده اش را روی صندلی چرمی پشت پیشخوان انداخته بود و طبق معمول از جایش تکان نمیخورد.
ماریا امشب بهترین لباس خودش را پوشیده بود همان لباس سفید نامزدی مادرش مه از لاو به یادگار مانده بود. صدای خنده از همه میز ها بلند میشد. به رسم شب آرزو هامرد ها کلاه نمدی دور دار روی سرشان گذاشته بودند و صورت هایشان را پیش آقای چم چم اصلاح کرده بودندو زن ها دامن بلند به تن داشتند بوی خوش قهوه های موکا کافه سراسر خیابان را برداشته بود. خانم های خانه پنجره هایشان را باز گذاشته بودند تا رایحه خوش جشن آرزو ها امشب به خانه شان مهمان شود.
بوی عطر مخصوص گل های توتیا.بوی شیرینی های داغ . قهوه موکا و ……سراسر شهر را برداشته بودمردم از کوچه کافه طلایی مادام عبور میکردند تا آن طرف دیوار بالن های کوچک آرزو هایشان را در آسمان مهتابی به پرواز دهند. ماریا پای سیب ها را توی ظرف های طرح قو میچید نگاهش را از قوی خمیده پیشدستی برداشت و حسرت وار به مردم شهر نگاه کرد که با چه اشتیاقی به سمت تپه به راه افتاده بودند تا آرزو هایشان را بالدار کنند. خوب میدانست محال است امشب مادام اجازه دهد تا قبل از تمام شدن کار ها و رفتن آخرین مشتری به تپه برود. سفارش های هر میز را زود انجام میداد و با لبخند قهوه های موکا را سر میز ها میبرد. مرد مستی عربده کشان میز کنار خیابان را وارونه کرد مستانه عربده کشید و صدای شکستن فنجان ها شنیده شد
ماریا سریع دسته جارو را برداشت و به بیرون کافه رفت تا چینی های شکسته راذ جمع کند به آسمان شهر خیره شد آسمان پر شده بود از نقطه های درخشلن بالن های سفیدی که حالا نقطه های سفیدی شده بودند همراه با غنچه های زرد رنگ درونشان.
محو آسمان شده بود که چه زیبا امشب تزیین شده بود که با فریاد مادام به خودش آمد و خرده شیشه هارا جمع کرد ناگهان سوزشی احساس کرد و خون از دستش فواره زد .
ماریا سریع رو بان موهایش را باز کرد و روی زخم دستش بست تا مبادا مادام ببیند و تنبیه شود. موهای ابریشمی اش مثل یک آبشار طلایی روی شانه هایش شناور شد . سینی را زود بلند کرد و به سمت کافه رفت .
امشب آسمان پر شده بود از نقطه های طلایی درست همرنگ کافه مادام.ماریا به سمت آسمان سر چرخاندو در دلش آرزو کرد کاش قبل از تمام شدن شب آرزو ها فرصت کند یکی از بالن های آرزو را برای خودش و برادر کوچکش به پرواز در بیاورد سر چرخاند تا داخل شود که پیتر کوچولو را گوشه خیابان روی سکوی سنگی خیاطخانه رو به روی کافه دید در حالی که منتظر او بود تا باهم بالن های آرزو را هوا کنند.
از وقتی پای چپش را تا بالای مچ قطع شده بود تمام شش ماه از فصل سرد را منتظر شب آرزها بود تا دوباره آرزو کند پای جدیدش رشد کند.
ماریا چشمکی به پیتر کوچولو زد یعنی زود می آیم تا راهی شویم پیتر کوچولو هم لبخند ملوسی زد و تلاش کرد مثل ماریا چشمک بزند . ماریا به سمت کافه رفت تا سریع کار هارا تمام کند ناگهان متوجه شد سفاش های مشتری های جدید روی میز ها چیده شده اند.پیش خودش فکر کرد یعنی مادام بلاخره به آن همه گوشت و چربی اجازه داده است تا کما تکان بخورند. نه امکان نداشت. پشت اجاق گاز سوفیا را دید سوفیا دخترخوانده مادام بود. با این که یک جور هایی کافه درواقع متعلق به او بود اما همیشه مهربان تر از مادام بود انگار هنگام آفریده شدن خدا همهی مهر و عاطفه مادام را گرفته بود و به سوفیا هدیه کرده بود . سوفیا از آشپز خانه بیرون آمد دست هایش را با منار پیش بندش خشک کرد بعد دست راستش را صمیمانه روی شانه ماریا گذاشت بعد با چشم های دریا یی اش به جنگل چشم های ماریا خیره شد و گفت …پیتر کوچولو را بیرون دیدی منتطر تو هست برو و بیشتر از این منتظرش نگذار کار برای امشب کافی است تا جشن تمام نشده پیتر کوچولو را ببر.
موقع لبخند بلند خداحافظی کرد و گفت .. به پیتر بگو برایش پای سیب نگه میدارم ماریاذ لبخندی در جوابش زد و سرش را برای تایید تکان داد از سوفیا خداحافظی کرد و به سمت پیتر کوچولو رفت سو فیا امشب مثل یک فرشته نجات به دادش رسیده بود تا بیشتر از این شرمنده نگاه های منتظر بردر کوچولویش نشود توی راه یک آبنبات توت فرنگی برای پیتر خرید به سمت غرفه بالن های آرزو رفتند ماریا دو سکه از جیبش بیرون آورد و دوتا بالن آزو خرید بالن ها به اندازا یک بالشت بودند و از جنس کاغذ نسوز ماریا منتظر ماند تا پیتر آرزویش را روی بالن بنویسد به ظاهر چشم هایش را بست ؛ اما دید که پیتر نوشت:« آرزو میکنم یک پای جدید زود تر در بیاید.» ماریا یک لحظه دلش گریه خواست هیچ وقت دلش نیامد تا به پیتر حقیقت را بگوید اما امشب شب گریه کردن نبود .
ماریا هم مشغول نوشتن آرزویش روی بالن شد آرزو کرد امسال بلاخره بتواند یک پای مصنوعی خوب برای پیتر بخرد.
ماریا به ترتیب فیتیله بالن هارا روشن کرد ؛ بالن ها آرام آ رام به آسمان پرواز کردند ماریا دست پیتر کوچولو را گرفت و به آرزو های معلق آسمان خیره شدند
15دقیقه بیشتر دوام نیاوردم! تمرکز روی نقاشی را میگویم و این تمرین طاقت فرساترین بود برای من عاری از هرگونه تمرکز! بیشتر از خود نقاشی این مشاهده و سکوت برای من چالش برانگیز است! اینکاری که همه خوبان عالم در حال گفتنش هستند! امروز در کتاب اصلگرایی هم مشاهده دقیق را خانده ام و تمرینش هم نقاشی را انجام دادم! انگار همه عالم کتاب ها پادکستها سایتهایی که بعد از درس درباره نشاقشی نوشتن استاد دنبال کرده ام همه باهم شیپورهای بزرگی برداشته اند و در گوشم داد میزنند تمرکز و مشاهده ات کم است و سیخهایی در چشمانم فرو میکنند! نقاشی به خودی خود جذاب نبود برایم! خاطرهای بدی هم از نمایشگاه نقاشی دارم! حرفهایی که درونم مانده و اثرش را نمایان میکند! نقاشی که با کارتک رنگی روی بوم و دو رنگ کشیده شده بودو بابا همینطور غر میزد که این چیست دیگر ؟ بیا برویم وقتتان را حروم نکنید!! ولی شاید اگر آن نقاشی های بی سرو ته را هم بیشتر نگاه میکردم مثل این برایم الهام بخش بودند! تمام یادگیریم را در معرض نمایش میگذاشتند! شکلک های خیلی خیلی کوچک و بیقواره و بدون هیچ قاعده جزِی که کنار هم نشسته اند و سنگفرش خیابان درست کرده اند! همه ی خط های نقاش را جریی که میبینم حالت خود را ازدست میدهند برایم! مثل تکرار صد باره ی یک کلمه ساده مانند آب در کودکی هایم ! آنقدر در ذهنمو بی حوصلگی ها و تنهایی هایم کلمات را تکرار میکردم که کم کم معنای خودرا از دست میدادند و درهمان سن دچار یاس فلسفی میشدم میگفتم خب که چی؟ دو صدای بی معنی چرا همه معنی دارش کرده اند؟ حالا بعد از 5 دقیقه نگاه کردن به خطوط نقاشسی یاد همان کودکی هایم افتادم! نقاشی که نشانگر شبی احتمالا در آخر هفته و شلوغی رستوران یا کافی شاپی در انگلستان برایم تداعی میکند مفهومش برایم از دست رفت/؟ حتما میپرسید چرا انگلستان تحقیق کردی؟ نه آنهم چون فیلهای جین آستین و کتابهایش دیده ام لباس سبز رنگ زن کنار تصویر برایم تداعی کننده انگلستان شد! باری داشتم میگفتم تصویر کم کم ازحالت نقاشی برای خارج شد آن مردآخر نقاشی که انگار دوان دوان میآید و قصه ها ساختم برای فرار یا دویدنش برای بی معنی شدند تبذیل به رنگهایی شدند مه نقاش کنار هم میکشیده! رنگهایی تماما تیره و فضایی که شب را رقم میزده! که ابهامی در پس هر تصویری درست کرده! دستش کجاست ؟ حالت لباسش چطور است؟ اصلا این سنگفرش ها را ببین شاید ما نمیدانیم یک خرابکاری نقاش کرده است و کسی نمیفهمد! حالم از افکار بدون احساست و نداشتن درکی از نقاشی بهم میخورد همه چیز را روشن و شفاف میخواهی! همه چیز را پر از نور و بدون هیچ تفکری! اصلا همین مدل فکر های ریز و گیر دادن های جزِیست که توی داستتان و نوشتن هم در گل مانده ای! همین جزییات از نطر تو سیاه و بدون قاعده نقاشی را ساخته اند! حتما اگر میخواستی نقاش شوی یک خط کش دست میگگرفتی و انطار داشتی معروفترین هم بشوی! باز هم فلسفه و سفسطه! حالا باید تا شب این یاس گریبان گیر خلاص شوم! یک نقاشی تا کجاها برد مرا!!!! علنا نا کجا آباد شد!
تمرین هفتم از ماه اول
وخدا هست🍀
نقاشی دوم
دیدن هر چیز بستگی به حال ادم دارد ،اگر حالت خوب باشد یک جای ارامش بخش روشن ودنج وارام را می بینی ،میزها همه کوچکند که فاصله بین ادمها کمتر باشد .
اما وقتی حالت خوب نباشد نگاهت هم عوض میشود.یک تصویری از تبعیض میبینی کافه ای که فقط اون قسمت از شهر روشن است .همه ی خانه های اطراف تیره هستند،کافه از حد خود تجاوز کرده وصندلیها را در پیاده رو چیده،اسمان رنگ خیلی بدی دارد،ادمها هیچکدام چهره ندارند،میزها کوچک است چون دوستیها کم شده وغالبا تک نفره نشسته اند،که نشان تنهایی است.سنگ فرش واسمان خیلی هم خیلی شلوغ است،روی میزها هم هیچ خوارکی وجود ندارد.یک نکته ی مثبت تمام خانه ها پنجره به بیرون دارند واین نشانه ی امید است
نوشتن با همه این نقاشیا برام سخته اصلا در سلیقه من نیس جناب ها اما چون اصرار میکنین
نقاشی دوم منو یاد نادری میندازع خیابونایه شلوغ اهواز با نخلو اینجور چیزا ادمایی با لباس سفید که همون لباس عربیه خلیلی از مشتریا مردن هنوزم این وقت شب نشستن تو کافه برا زنا خیلی موود نشده البته ک من باهاش موافقم کافه و شب که جایه یه زنه تنها نیس میدونم دارم چرتو پرت مینویسم اما باید امروز هرطور شده پروژه رو کامل کنم باشد ک جناب کلانتری بزرگوار مردود اعلاممان نکنند
نمیدونم واقعا چی باید بنویسم خب
بخشی از داستانی که با الهام از این عکس نوشته ام..
امروز 14 دسامبره کمتر از یک ماه به آغاز سال نو میلادی باقی مونده انگلستان این روزها آبستن حوادثی ست که ظاهرا چندان خوشایند نمی آید چند روزی ست که عبور و رژه سربازان در شهر بطور غیرعادی بیشتر شده به تازگی چند کشتی جنگی دارای توپخانه به فاصله زمانی یک روز در بند پهلو گرفته اند گویا قرار است سربازان را به جایی منتقل کنند ایزابل با نگاهی جستجوگر برای ششمین بار پشت پنجره بلند اتاقش قرار گرفت خیابان پر از ادم هایی ست که اغلب با شتاب این طرف و آن طرف می روند زنان پیراهن چدلایه و بلندشان را بالا گرفته اند تا در آب جمع شده از باران دیشب روی زمین خیس نشود و مردان گاه کلاهشان را نگه می دارند تا باد آن را از سرشان ندزدد . درشکه ها یکی پس از دیگری در خیابان دیده می شوند گاهی در آن سوی خیابان متوقف می شوند عابری را پیاده می کنند اما هیچ خبری از فرد نیست ایزابل با خود می اندیشید که نکند اتفاقی برای فرد افتاده باشد نکند او را شناخته باشند و دستگیر شده باشد اهی از سر بیچارگی کشید و از پشت پنجره کنار رفت پشت میزش نشست و ساعت جیبی یادگار پدر را از کشو دراورد دستی رویش کشید و بازش کرد برای چندمین بار باحسرت به آن نگاه کرد چهره مهربان مادرش در قاب ساعت به او لبخند میزد موهای بلوند و فرش را با گیره ای بالای سرش محکم کرده صورتی بی روح و نحیف در چندثانیه ای نگاهش در نگاه مادر گره خورد…. ایزابل غرق در افکار و خاطرات شد ناگهان مانند فنری از جا پرید دستش را روی قلبش گذاشت اوه خدای من ساعت از چهار هم گذشته با خودش فکر کرد شاید شرایط نابسامان و شلوغی شهر باعث شده فرد نتواند خودش را به او برساند نمیخواست با فکرهای بد خودش را بیشتر ازار بدهد حتی تصورش هم سخت بود که فرد را دستگیر کرده باشند. پس سعی کرد ذهنش را آرام کند و خودش را هرچند به سختی دلداری بدهد حتما می آید شاید هم یک گوشه ای همین حوالی منتظر فرصتی مناسب است شاید مرا از دور در نظر دارد بهرحال اگر به او شک کنند در خطر بزرگی می افتد. دخترک دیگر طاقت نشستن نداشت در دلش آشوبی برپا شده بود از روی صندلی برخاست و شروع کرد با خودش باصدای بلند حرف زدن وعرض اتاقش را با قدم های سریع طی کردن همیشه همین کار را می کرد وقتی کاسه صبر و انتظارش لبریز می شد در این رفت و برگشت های مضطرب و بی هدف هجوم افکار راحتش نمی گذاشت ایزابل در مرور خاطرات خودش و فرد فرو رفته بود که صدای پای کسی را شنید که از پله ها بالا می آید ….
نقاشی دوم:
بعد از یک روز پرکار تصمیم گرفتم پیاده روی کنم،از هیاهوی بازار که دور شدم کم کم فهمیدم چه تصمیم خوبی گرفتم،هوای صاف بعد از چند روز بارانی چه غروب دل انگیزی را ساخته،می توان حدس زدآسمان، شب رویایی را برایمان تدارک دیده است.آرام آرام قدم برمی دارم،گویی سنگفرش ها هم از موهبت بارانی که باریده،سرورویی شسته اندوتنی به آب داده اند،حال سرمست و سرشادند،صدای برخورد هر قدم رهگذران با سنگفرش ها چون نتی از نت های موسیقی است که در کنار هم ملودی زیبا را می نوازند. سنگفرش ها ناموزون اند وهر کدام به شکلی و بعضی به رنگ سیاه و بعضی به رنگ خاکستری که با باریدن باران تیره تر هم شده اند،با راه رفتن روی آنها،طبیعت را لمس می کنم وراه رفتن در دامنه ی کوه پر از سنگ های طبیعی را برایم یادآور می شوند.
از آخرین کوچه که می گذرم وارد کوچه امید می شوم،با منظره ای رویایی روبه رو می شوم، شب در آسمان چادرسیاه وزیبایش را گسترده است وقلم نقاش هستی یکایک ستارگان و مهتاب را در پهنای بی کران آن ترسیم کرده است.ای بی نظم منظم چه زیبا ودل کش ترسیم شده ای چه کسی جز یکتا بی همتا می توانداین چنین هنرمندانه تو را ترسیم کند.آن چنان غرق در احوالات خودم بودم که متوجه نشدم کی از غروب عبور کرده وبه شبی چنین رویایی رسیده ام.
هرچه به کافه نزدیکتر می شوم صدای مردم را بیشتر می شنوم، بیشترشان همان آشنا های قدیمی هستند و قرارهای همیشگی.به اطرافم نگاه می کنم نیمی از میزها پراست و نیمی خالی وگاه رهگذران در حال عبور.به کنارنزدیکترین میز میروم و صندلی را کنار می کشم وبا فاصله ازبقیه می نشینم،نمی خواهم امشب را با کسی شریک شوم،می خواهم این شب رویایی را خسیسانه فقط برای خودم داشته باشم و بس.
نسیمی نرم و ملایم می وزد چشمانم را می بندم،گویی پری از ابریشم در دست دارد به نرمی ذره ذره وجودم را نوازش می کند.
صدای پرندگان و صدای نسیم بین برگ های یار کهن کافه،چشمک های پی درپی ستارگان آسمان،سنگفرش ها،چراغ ها،دیوارهای اطراف کافه و حتی نرده ها وپنجره های چوبی خیس خورده،صدای مردم ورهگذران همه با هم در ارکستری شبانه به لیدری باران سرا پا شده وبه شور شوق ایستاده اند چه هم نوا و یک صدا می نوازند ومی سرایند.چه ترانه گوش نواز وزیبایی،این جز از قدرت صاحب هستی نیست،اوست که زیباست وزیبایی را دوست دارد،این چنین مخلوقاتش را به وجودآورده و شور وزندگی را به آنها بخشیده است. گویی آسمان هم با سکوت و آرامش خود با صدایی نرم و لطیف با کارناوال کوچه ی امید هم نواشده است.
دوباره چشمم به آسمان می افتد وعنان از کف می دهم،اختیاری نیست، عاشق آسمان این پهنای بی انتها هستم،دلم می خواهد در این همه زیبایی و عظمت بی کران با تمام وجود غرق شوم.فقط به پرواز فکر می کنم،حال که دو بال واقعی ندارم با دوبال خیال و قلم پرواز می کنم به انتهای بی انتهای عالم.
دوست دارم از زمین حرکت کنم وبالا بروم از خانه،کافه،کوچه ی امید، خیابان،شهر نه قاره حتی خود زمین بالا تر از همه ی این ها هرچه بالاتر می روم دغدغه ها ،نگرانی ها،کدورت هاوغصه ها کوچکتر و کوچکتر می شوندودشمنی ها چه بی معنی.این توپ آبی رنگ از این بالا چه زیباست، آرام و دوست داشتنی بدون جنگ و کشتار،ظلم وتعدی.ای کاش روی زمین هم همین طور بود.
تصویر دوم
وای که چقدر دلم هوای رفتن به یک کافه یا رستوران را کرده ! یادش بخیر، قبل از کرونا چقدر با دوست و فامیل دور هم جمع می شدیم و اوقات خوشی را در کافه ها و رستورانها می گذراندیم. یادمه پارسال بعد از جلسات کاری با دوستم شیرین می رفتیم کافه نشینی دیگه کافه ایی تو تهران نبود که نرفته باشیم ولی الان! یک ساله که پایم را تو هیج کافه و رستورانی نگذاشته ام و چند ماهی است که خبری هم از شیرین ندارم.دارم میبینم، پشت یکی از آن میزهای خالی جای من و شیرین خالی است.
تصویر دوم
وای که چقدر دلم هوای رفتن به یک کافه یا رستوران را کرده ! یادش بخیر، قبل از کرونا چقدر با دوست و فامیل دور هم جمع می شدیم و اوقات خوشی را در کافه ها و رستورانها می گذراندیم. یادمه پارسال بعد از جلسات کاری با دوستم شیرین می رفتیم کافه نشینی دیگه کافه ایی تو تهران نبود که نرفته ب. ولی الان! یک ساله که پا
تصویر دوم
به هتل رویایی مان در شهر بارسلون رسیدیم هوا تاریک شده بود اسمان لاجوردی زیبایی را بالای سرمان داشتیم که تک تک ستاره هارو با سخاوت به دامن گرفته بود .وارد کوچه ای شدیم که هتلمان ته ان کوچه بود سنگفرشهای زیبای کوچه خودش یک هنر معماری بی نظیری بود.کفشهای پاشنه بلندم منو مجبور میکرد که فقط به سنگفرش کوچه ذل بزنم تا مبادا سر بخورم این فرصت ناب نصیبم شد تا تک تک سنگهای صیقل خورده از گذشت روزگارو ببینم انگار روحی در انها دمیده بودند.به درب ورودی هتل رسیدیم لابی کوچک با طراحی که نمی دونم مریوط به چه قرنی و سالی بودویا چه سبک و سیاقی داشت ولی بی نظیر بود نمی دونم لابی را بر اساس سنگهای کوچه طراحی کردند ویا سنگفرشهارو بر اساس لابی هرجه بود مسحور کننده بود.کلید اتاق را تحویل گرفتم طبقه دو مشرف به کوچه سنگفرشی با میز و صندلیهای چوبی که منتظر عابرانی که تصمیم دارند خاطره ای شیرین از ان شب برای خودشون طراحی کنند واما من حاضرم تا اخر دنیا ونزدیک به اسمون پر از ستاره به این کوچه ذل بزنم وتکان نخورم
پشت میز نشسته بودم اما منتظرش بودم. خدا می دانست در دلم چه آشوبی بود. امروز سه ماه و دوازده روز بود که خبری از او نداشتم. شاید آنجا عاشق دختر روستایی شده. شاید هم فکر من از سرش رفته و .خدای من!
قهوه ی سرد شده را نزدیک لبان یخ زده ام می کنم. صدای امیلی از طبقه پایین می آید. دارد ماری همان خدمتکار پر چانه حرف می زند. سر دردم هنوز ادامه دارد. در می زند. با بی میلی بدون اینکه به در نگاه کنم اجازه می دهم وارد شود.
امیلی سوز سرمای بیرون را با خود به همراه آورده بود. صدای کشیدن نفس عمیقش، باعث شد سرم را برگردانم. کاغذی بین دستانش بود. نزدیک تر شد و با لبخندی که رو لبانش نقش بسته بود گفت:” سورپرایز پرنسس الیزابت! خودم امروز صندوق را باز کردم و….
بقیه حرفهایش را نشنیدم. نامه را از او قاپیدم. روی قلبم گذاشتم و آن را باز کردم.
” الیزای عزیزم! می دانم که خیلی منتظر ماندی. در این سرباز خانه به ما اجازه نوشتن نمی دادند. آنها فقط از ما بیگاری می خواستند. می گویند جنگ نزدیک است. اینجا به هر چیز فکر می کنند جز زندگی. شاید سالهاست کسی منتظرشان نبوده. شاید دیگر چیزی برای از دست دادن ندارند. اما من به عشق تو این روزها را تاب آوردم. دوستت دارم الیزا.
تمرین هفتم: نقاشی سوم
همیشه ایده میدهد. هر روز انبوهی از تِزها و ایدههایی که در ذهنش رژه میروند را بار من میکند. قسمت غیرقابل تحملش آن جا هست که سعی میکند با صحبت دربارهی مزایای کاربرد آن ایدهها، مرا متقاعد به انجامش کند. گاهی احساس میکنم صبحها که از خواب بیدار میشود اولین کاری که میکند این است که باخودش میگوید «روزم را با نصیحت کردن و هدایت کردن دخترک شروع میکنم، قربه الی الله». از اینکه مرا کاملا متفاوت با دیگران میبیند، وحشت میکند و من عصبانیت نهفته در نگاه خونسردش را کاملا احساس میکنم. از وقتی فهمیده است اهل قلم هستم، ایدههایش را روی کاغذ مینویسید. به این امید است که با استفاده از علاقهام به خواندن نوشتهها، سرسختیام را نسبت به اجابت تقاضاهای تمامنشدنیاش کاهش بدهد. درخواست ناممکن، ناممکن است. چه بخواهد با نمادهای گفتار بیان شود و چه نوشتار. من که مدتهاست دارم همه نوشتههایش را در همین صندوق جمع میکنم، بدون آنکه بخواهم به هیچکدام از آنها جامه عمل بپوشانم. میخواهم یک روز همه آنها را به یک کارخانه ربات سازی بدهم، تا آنی که او از من میخواهد را برایش بسازند. آن موقع او به آرزویش میرسد و به جای یک انسان پرخطر ماجراجو، همنشین یک ربات سنگین رنگین و محتاط میشود. زن بیچاره هرگز نمیداند این حجم از پیگیریاش برای کنترل کردنم را دست مایه تفریح خودم کردهام.
نقاشی دوم
از خانه بیرون آمدم و تک تک کوچه ها را گز کردم. هوا بسیار سرد و تاریک بود.کمی از غروب گذشته بود. به کافه ای رسیدم. نشستم تا جان تازه ای بگیرم. نمی دانستم به کجا می خواهم بروم فقط میدانستم که از فضای کوچک خانه که چون زندان مرا در بر گرفته بود می خواهم خارج شوم. به اطراف نگریستم.عده ای مانند من تنها برسر میز نشسته بودند و عده ای هم کسی در کنارشان بود. این همه آدم این موقع در این سرما؟ با خودم چندبار تکرار کردم. شاید آنها هم خسته بودند و نمیتوانستند فضای تنگ و کوچک خانه را تحمل کنند. آسمان بسیار زیبا شده بود. ستارگان نورافشانی می کردند و به من چشمک می زدند. مانند این که نقاشی با نظمی خاص آنها را کنار هم قرار داده باشد تا من ببینم و سرما و تنهایی را فراموش کنم و کمی لذت ببرم. دستانم را به زیر چانه ام بردم و به فکر فرورفتم. گذشته تا به امروز آنی از جلوی چشمانم چون اسبی با شتاب می گذشت. دوباره به آدم ها خیره شدم. صدایی در گوشم زمزمه کرد “شباهت کافه با دنیا را ببین”. آدم ها در آن شب تاریک و سرد دور هم در کنار یک میز جمع شده بودند و گرمای وجودشان بر سرمای محیط غلبه کرده بود. بعضی ها تنها و بعضی در جمع. هر کس چیز خاصی سفارش می داد و گارسون مطابق سفارش عمل می کرد و خواسته شان را برآورده می کرد. و در آخر همه به خانه هایشان یعنی همان جایی که از آن جا آمده بودند باز می گشتند. چقدر این موارد در نظرم آشنا بود. یاد جمله ای افتادم که می گفت دنیا بسته به درخواست ما به ما پاسخ می دهد و در نهایت هم به همان جایی که آمده بودیم بر می گردیم. بعضی ها زودتر از سر میز بلند می شوند و بعضی ها هم تا آخرشب می مانند. تا زمانی که کافه تعطیل شود و به ناچار باید برگردند. هیچ کس نمی توانست تا هر زمان که دلش می خواست آنجا بنشیند. غرق در افکارم بودم که گارسون بر روی میز زد و گفت خانم حدود نیم ساعت است که شما را صدا میزنم. ساعت از نیمه های شب گذشته. کافه تعطیل شده است.
نقاشي جيمز ابوت مك نيل
استوديو و مدلهايش
ديگر رمقي برايم باقي نمانده بود،رگهاي گردنم گرفته بود و سرگيجه داشتم.چشمهايم را بستم .جيمز نقاش گفت :چشمهايت را نبند.سعي كردم چيزي بگويم،
ولي نتوانستم.از جايم بلند شدم .كمي مكث كردم ،به دسته ي صندلي فشار آوردم وسعي كردم از جايم بلند شوم. احساس كردم جيمز چيزي گفت ، درست متوجه نشدم چه ميگويد.به طرف كاناپه حركت كردم.ديوارهاي آبي استوديو دور سرم در حال چرخش بودند.مثل يك چرخ و فلك.ظروف سفيد و آبي روي طبقه بندي حركت مي كردند.انگار در حال سقوط بودند،فكر كردم زلزله آمده يا اينكه طوفان شده است.
ناگهان نقش بر زمين شدم،هيچ صدايي نمي شنيدم،نمي توانستم نفس بكشم. چشمانم را باز كردم نمي دانم چند دقيقه گذشته بود . مارتا را ديدم كه با بدني نيمه لخت ،پارچه ي حرير طلايي به دور خود پيچيده بود و كنارم نشسته است و دائم ميگويد اووه خداي من اووووه خداي من . با يك دستش ، دستم را گرفت و با دست ديگر سرم را از روي زمين بلند كردو كمك كرد بنشينم .پرسيد حالت خوبه؟ گفتم خوبم. خوب نبودم. عرق سردي روي پيشاني ام نشسته بود.به كمك مارتا به سختي بلند شدم وروي كاناپه نشستم. مارتا با دستمالي عرق را از صورتم پاك كردو سعي كرد با بادبزن هوا را برايم خنك كند .لبخند نيمه جاني زدم و زير لب تشكر كردم. او خودش هم مدل بود براي تابلويي ديگر.
در واقع مارتا بود كه اين كار را برايم پيدا كرده بود. تقريبا يك ماه پيش من را به جيمز معرفي كرد. او گفت كه آنها به دنبال يك مدل با مشخصات من هستند ،براي روزي ٨٠سنت.هر روز ،روزي هشت ساعت از ساعت ٩صبح تا ٥عصر بايد به اين استوديوي لعنتي مي آمدم ، اين لباس سفيد را مي پوشيدم، موهايم را جمع مي كردم،گردنم را كج ميكردم،دستهايم را روي زانوانم مي گذاشتم و لبخند مي زدم ،براي روزي ٨٠سنت.
-تكان نخور….-آرام نفس بكش….-سرت را خم نكن….-دستت را بلند نكن …..-بيني ات را بالا نكش….خداي من…..هنوز ١٠روز ديگر باقي مانده بود و من از اين مرد نقاش متنفر بودم.
به مارتا نگاه كردم،دلسوزانه به من نگاه ميكرد.گويي خودش را مقصر مي دانست.بيچاره ، او كه تقصيري نداشت،فقط مي خواست كمك كند .او مي دانست با مادرم زندگي مي كنم و پدرم مارا ترك كرده ،مي دانست كه براي تامين مخارج زندگي به پول نياز دارم ،تنها چيزي كه مارتا نمي دانست اين بود كه سخت بيمارم و روز به روز ضعيفتر مي شوم.
سرم را به پشتي كاناپه تكيه دادم.نفس عميقي كشيدم ،نور زرد كمرنگي از پنجره ها به داخل اتاق مي تابيد و خبر از پايان روز مي داد.نبايد اجازه مي دادم وقفه بيفتد ،بايد ادامه مي دادم.نقاش كه پشتش به من بود و توجهي به من نداشت ، قلم مو را درون رنگ سفيد فرو برد وبه تابلو كشيد و زمزمه اي كرد.مارتا به نظر آرام و خونسرد مي رسيد ، گونه هايش قرمز و گلگون شده بود،اشك در چشمانش موج مي زد. او هم حتما قصه ي خودش را دارد، شايد تمام دخترهايي كه مدل مي شوند براي خودشان قصه اي داشته باشند. روزي كه به دنبال كار به يك خياطي رفته بودم ، مارتا را ديدم . آمده بود تا به خياط سفارشي بدهد. يك دست لباس سفيد حرير بلند.مي گفت نجيب زاده اي به استوديو آمده و به جيمز نقاش سفارش يك تابلو داده ، خواسته كه نقاشي از زني باشد با لباس سفيد و همانطور كه چشمم به من خورد ادامه داد :زني با قدي بلند لاغر اندام و موهاي مشكي.خياط بدون اينكه به من نگاه كند گفت عزيزم گفتم كه كارگر نياز نداريم ،ازاينجا برو.مارتا از كيفش مبلغي پول به خياط داد و گفت لباس را تا يك هفته ي ديگر آماده كنيد. به من اشاره اي كرد و سرش را به علامت اينكه با من بيا تكان داد. همراه او از آنجا خارج شدم . همانجا بود كه پيشنهاد داد براي تابلوي نجيب زاده مدل شوم و من هم قبول كردم.از هفته ي بعد كارم را شروع كردم.
مارتا هنوز صورتم را باد ميزد.با خود فكر كردم كسي چه مي داند شايد نجيب زاده هم براي خودش قصه اي داشته باشد، شايد عشق از دست رفته اي دارد يا اينكه به ياد همسر مرده اش مي خواهد تابلويي داشته باشد.
به زحمت از جايم بلند شدم ،به طرف صندلي چوبي دسته دار راه افتادم و روي آن نشستم.هنوز كمي سرگيجه داشتم ، مهم نبود، بايد كار را ادامه مي دادم .موهايم را مرتب كردم،دستهايم را روي زانوانم گذاشتم، گردنم را كج كردم ،نفس عميقي كشيدم و سعي كردم لبخند بزنم. نقاش چيزي زير لب گفت ،قلم مو را روي تابلو كشيد و به كارش ادامه داد.
نقاشی دوم vincent van Ghoh
کودکی بیش نبودم که پدرم در تصادف جان باخت. مادرم مرا به نیش کشید و بدون دراز کردن دست جلوی آشنا و غریبه بزرگم کرد. شاید خیلی چیزها نداشتیم و نمیتوانستیم بخریم اما در خانواده ی دونفره ی کوچک ما عشق جاری بود. مادرم که به خاطر من که تنها فرزندش بودم فکر ازدواج را از سرش بیرون کرده بود و سخت کار میکرد. بزرگتر که شدم دلم میخواست کمک مادر باشم و اقل کم بتوانم هزینه های خودم را در بیاورم. دنبال پیدا کردن کار بودم که تنها عمویم که فرزندی نداشت پیشنهاد داد درکافه اش مشغول به کار شوم. چه کاری بهتر از این برایم بود! خوشحالی وصف ناپذیری وجودم را فراگرفت.
از کار کردن در آن جا لذت میبردم. گاهی پشت پنجره کافه می ایستادم و به آدما نگاه میکردم. در ذهنم برای هر کدام داستانی تجسم میکردم. دوست داشتم بروم و بگویم میشود از داستان آشناییتان برایم بگویید؟! در این میان اما دختر و چسر جوانی در حال بگو بخند به سمت کافه آمدند. پشت میزی کنار پنجره در فضای بیرونی کافه نشستند. کیک و قهوه را که سفارش دادند به بگو بخندشان ادامه دادند. این کافه و همان میز پشت پنجره شده بود پاتوقشان. یک روز در میان به کافه می آمدند. دختر که صحبت میکرد پسر دستش را زیر چانه اش میگذاشت و چنان در چهره و صدای دختر غرق میشد که انگار چیزی از حرفایش نمیفهمد. عادت کرده بودم به دیدن آن دو. اما یک هفته ای میشد که نیامده بودند و خبری نبود ازشان. درست است که نمیشناختمشان اما نگرانشان شده بودم.
بعد از چند هفته سر و کله ی پسر پیدا شد. در چشمانش غم موج میزد.
گارسون به سمتش رفت تا سفارش بگیرد.و من منتظر بودم تا دختر برسد و غم چشمان پسر به برق شادی مبدل شود.
اما نیامد…
نه آن روز و نه روزهای دیگر…
Vincent van Gogh
شب بود و آسمان پر از ستاره هایی که چشمک زنان نظاره گر زمین و زمینیان بودند . هوا گرم بود و شرجی و صدای امواج خروشان اقیانوس که بی مهابا خود را به صخره های ساحل می کوبیدند از دور دست ها به گوش می رسید . تمامی مغازه ها با کرکره های پایین کشیده بر سکوت و خاموشی فضا می افزودند . تنها روشنایی کوچه پس کوچه های شهر ، از نور ضعیفی بود که از پنجره های خانه ها به بیرون می تابید . دست بر دیوار گرفته بود و پای کشان از کوچه ها می گذشت. به هر خانه ای که می رسید قدم هایش کند تر می شد و گوش هایش تیز تر . گاه صدای خنده و قهقهه بلند بود. بچه ها با بزرگترها سرگرم بازی بودند و اغلب بوی غذای گرم و دلچسبی هم از این خانه ها به بیرون سرازیر بود . بعضی دیگر در سکوت و خاموشی فرو رفته بودند و بوی قهر و دلشکستگی می دادند . حقیقت این بوذ که خانه های ساکت و غم گرفته تسکینش می دادند به همان اندازه که خانه های سرشار از زندگی ، دلش را به درد می آوردند و بغض گلویش را می شکستند . مدتی بود که دیگر از شادی دیگران شاد نمی شد و به دنبال مقصر می گشت . به دنبال کسی که شادی و زندگی را از وجودش ربوده بود . در این فکر ها بود که از آخرین پیچ کوچه گذشت و ناگهان روشنایی خیره کننده ای ، چشمانش را که تا آن لحظه به تاریکی خو گرفته بودند کور کرد . دستش را سپر چشمانش گرفت و از بین انگشتان به آن فضای روشن و پر جنب و جوش نگاه کرد . پاهای سرکشش او را به کجا کشانده بودند . کافه ی همیشگی . نا خود آگاه به مکانی رسیده بود سرشار از خاطرات شیرین و گم شده در غبار زمان . تقریبا نیمی از میزها پر بودند . پیش خود از این همه سرخوشی و شادی آدم های دور و برش احساس انزجار کرد . آن گاه ضمیر ناخود آگاهش اورا به خاطرات گذشته برد. زمانی که تا طلوع خورشید بر روی این صندلی ها جا خوش می کرد . آن چنان در خوشی و لذت غرق می شد که متوجه گذر زمان بود و برایش به سان لحظه ای می گذشت .
به آدم ها خیره شده بودو به دنبال نگاه آشنایی می گشت . نگاهی که صاحبش را خوب می شناخت . منتظر بود اسمش را صدا بزند و برایش دست تکان دهد . آن گاه او با لبخندی به پهنای صورت به سمتش رفته و شاخه گلی را که از باغچه خانه چیده تقدیمش کند . کنارش بنشیند و از دلتنگی چند ساعته بعد از آخرین دیدارشان بگوید . وقتی به خود آمد که پشت میزی دو نفره نشسته بود و به صندلی خالی رو به رو خیره شده بود . روی میز دو فنجان قهوه و یک کیک شکلاتی توجهش را جلب کرد . حتی به خاطر نیاورد کی آن ها را سفارش داده است . او که اصلا کیک شکلاتی دوست نداشت !؟
سلام و درود فراوان.
من به نقاشی دوم نگاه کردم و این شعر بداهه اومد به ذهنم (گرچه شاید خیلی با نقاشی مربوطه بی ربط باشه😅)
تو از دریا گذشتی ، در دلش امواج ظاهر شد
دل آرام او از رفتنت آشفته خاطر شد
به ساحل پا نهادی ، جای پایت روی شن هایش
یکی از بهترین ، آثار تاریخ معاصر شد!
به بندر که رسیدی ، کهربای اصل چشمانت
گران قیمت ترین محموله ی کل بنادر شد
گذشتی از خیابان های شهر شرجی و پشتت
برای دیدن جریان تو ، سد معابر شد!
گشودی تا در چوبی مهمانخانه را ، او هم
دل بی رونقش ، پر سکه از شور مسافر شد
کمی آنجا اقامت کردی و عازم شدی ، با تو
دل یک شهر باران خورده شورید و مهاجر شد
تو از هر کس گذشتی ، هر که چشمان تو را دیده
خودش مثل من بیچاره ی آشفته ، شاعر شد
نجمه سادات سیدی
نقاشی دوم اثر ون گوک
فصل بهار است و آسمان غرق ستاره. شبِ شهر روشن تر از همیشه و دل خوش به ستارگان، خود را بر شهر و زمین گسترانیده است. از فراوانی ستاره ها، آسمان سنگین و پر شده ست، خود را به نزدیکی زمین رسانده. هنوز مقداری از آبی روز در دل آسمان موج می زند. آسمان، سخاوتمندانه نور ستارگانش را به چراغ ها بخشیده، نور زردشان گرمای بیشتر گرفته و طلایی شده است. فضا جان گرفته است. خیابان از نور ستاره ها و چراغ ها روشن، گرم و طلایی دل ربایی، شده است و درخشش خیره کننده ای دارد. سنگفرش زیر پای عابران پیاده خودنمایی می کند. در و دیوار خانه ها با چشمانی روشن به خیابان و عابران می نگرند. نور زرد چراغ ها، جلوی کافه و قسمتی از خیابان را طلایی کرده و جلوه خاصی به سنگفرش ها داده ست، توجه هر عابری را به سوی خودش جلب می کند. کافه حجمی از رنگ طلایی درونش را به بیرون بخشیده است. نورها می رقصند. عابرانِ این شب رویایی، فرصت را غنیمت دانسته، توی کافه درنگی می کنند. بیشتر میزهای توی کافه پر شده است. تعدادی میز هم رزرو شده، منتظر مهمانان خود نشسته اند. هوای دلپذیر بهاری و آسمان پرستاره یِ شگفت انگیز، زوجی جوان را مبهوت خود کرده، روبروی کافه نگه داشته است، بی توجه به گذر عابران از کنارشان، به افراد نشسته بر روی صندلی های بیرونی، زیر آن نور طلایی جذاب، نگاه می کنند. همه چیز عجیب دل نشین و هیجان انگیز است. پیش خدمت کافه، سفارش های مشتریان را تحویل می دهد. زن جوان نیم نگاهی هم به درون گرم کافه می اندازد، همه میزها پر است. توی این هوا حتا اگر میزی خالی باقی مانده بود، باز هم دلش می خاست بیرون بنشینند. حال که خنکای شب بهاری صورتش را نوازش می کرد و آسمان ستاره باران هم در دسترس نگاهش بود، نمی توانست و نمی خاست این زیبایی دلپذیر را از دست بدهد. زن جوان به پسرک کنار میزهای پیاده رو، ایستاده در نور چراغ ها نگاهی انداخت و او را سراپا همه طلایی دید. به وجد آمد، دستی به موهای بلوند خودش کشید و لباس بلند زردش را از نگاه گذراند، حس کرد خودش هم طلایی شده است. هر چه به میزهای کافه نزدیک تر می شدند، موهای بلوند و لباس زرد رنگش بیشتر در طلایی گرم و خیره کننده، غرق می شد. سر شوق آمد. حالا متقاعد شده که باید ساعتی اینجا توقف کنند، بنشینند، چیزی بخورند، بنوشند و از این شبِ ستاره بارانِ طلایی رنگ لذت ببرند. بی درنگ دست مرد جوانش را می گیرد و با خود به سمت یکی از میزهایی که گوشه نزدیک پنجره انتهایی کافه به انتظارشان نشسته می برد. آسمان بر بالای سرشان به لبخند ایستاده است، سهم شان از نور ستارگان را به آن خیابان می بخشد و شبِ لذت بخشِ رویایی شان را دل پذیرتر و رویایی تر می کند
نقاشي سوم :در خانه اي با شكوه در ميان باغي زيبا ،خدمتكاران در تكاپو هستن ،همه اماده مهماني بزرگ ميشوند،دختري زيبا در ايوان اين خانه به باغ نگاه ميكنه بر عكس بقيه ،از نظر او زمان ايستاده است وكند وسخت ميگذرد .با صداي در به اتاق باز ميگردد و روي صندلي كنار ميز گرد مي نشيند،با اجازه او خدمتكاري با لباس قهوهاي وهراسان در را پشت خود ميبندد از سلام دادن هراس دارد نزديك ميشود صورتش گل انداخته ،صندوق روي ميز وكاغذ وقلم انگار همه منتظر شنيدن بودن .خدمتكار ناي حرف زدن نداشت براي اينكه تعادلش راحفظ كند دست خود را روي صندوق گذاشت وكاغذ تا شده را به شما دختر گرفت…..
نقاشی دوم
شاید آرزویم است در گوشه ای از فضا قدم زدن
شاید این لحظه از کاپشن نقره ای مهدکودک شروع شد
که همیشه فکر میکردم لباس فضانوردی من برای رفتن به مریخ
آخر خیلی دوست داشتم به مریخ برم
نمیدونم شاید در کودکی دنبال چه بودم
شاید خیلی بیخیال بودم
اما یادم هست که همه بچه ها رو دوست داشتم و مینی بوس رفت و آمد رو که توی محله ما بود
همیشه دلم برای دخترک بیچاره که به زور به مینی بوس آبی ما مینداختنش تا بجای مهدکودک پیش خونشون به مهدکودک ما بیاد میسوخت
بعد بهش میگفتن اینجا مهدکودکش کوچیکه سرت میخوره به دیوار مهدکودک آفاق خوبه ،جاش خیلی خوبه ،بزرگ و پر از بازی های جورواجور
خب دخترک اونو دوست داشت
فکر میکردم دونه های روی دستش قطرات آب هستن
ما نه قطره نبودن شایدم یه چیزی بودن که بهش میگفتن اونجا نره ،شاید مریض بود
نمیدونم اما دلم براش میسوخت ،فکر میکردم بزرگتراش حق دارن میخوان ببرنش جای خوب و بهتر در محله ای بهتر نزدیک خونه عمه پروین که پر از باغچه های بزرگ بود و استخر داشت
نه توی محله ما که خونه ها کوچیکتر بودن ،شاید بزرگترهاش راست میگفتن که اونجا کوچیک بود یادم هست و هنوز اون مهدکودک هست اسمش میعاد بود و ما به آفاق میرفتیم
اما امروز دلم بازهم براش سوخت ،الان جز بزرگترها هستم ،ما بزرگترها حق نداریم فقط از چشمای خودمون به دنیا نگاه کنیم
شاید الان بجای مریخ در فضا هستم
شاید شاید شاید
اما حقیقت کجاست …
حقیقت اون روزی هست که در دفترم نوشتم پدرانی که برای دخترانشان انار دون میکنند
اما امروز یکی و شاید چندین پدر دختران کوچک و نوجوانشان را تنها گذاشته آند
و من با داستانهای سوفی به دخترک نازنین گفتم باباش رو دیگه نمیبینه
و یادم هست که گفت من هم مثل سوفی شدم اما من بابام رفته
شاید دنیا رو دوست ندارم و شاید زیادی دوست دارم
شاید اندیشیدم اگر در آن نقطه کره زمین در گذشته روی نیمکت کافه به خودم فکر کنم کجا خواهم رفت
و مردمانی آمدند و رفتند
و سالها گذشت
و در این نقطه ،هر نقطه ای را مینگرم برایم همان نقطه هست
گذشته ،حال ، آینده
و رهایی در فضا
و میدانم فقط باید گام برداشت
آرام و مطمئن
و عشق ورزید و شاید از تمام دنیا فقط همین را میخواهم
اما اینبار شاید نه حتما
روزگاری بدنبال عشق بودم بدستش آوردم و اندیشیدم دیگر به آنچه میخواهم رسیده ام
و همیشه فکر میکردم که میدانم به کجا میروم
اما دیروز فهمیدم همه در نامهای ذهنشان گیر میکنند و رهبران میگویند آن تنبلی است
اما من میگویم ناکجای ذهن در ناخودآگاه
شاید اگر به کجا برسد و آگاه شود
آن زمان دیگر دنبال فضا و عشق و خانه نمیکردیم
و فقط با لبخند قدم میزنیم
و روی نیمکت کافه مینشینیم و حتی از دعوای آدمها و دویدن دختران
و شاید حتی نوجوان بی هدف که گام برمیدارند لذت میبریم
چون میدانیم زمین باید خورد تا راه رفتن آموخت
و هیچگاه دنبال تفسیرهای خارق العاده نباشیم
فقط بدانیم درون ما چیست و هدایتش کنیم
بر اساس نقاشی سوم اثر ونگوک:
(بنام خدا)
بازهم شبی دیگر از شب های پاییزی محله فرانسوی های نیواورلانز …محله حیات و زندگی که به عقیده من یکی از بهترین مکان های ایالات متحده و دنیاست.محله ای پر از آرامش، که حتی سکوتش هم زیباست.
درابتدای امر نظامیانی که در کافه کنار خیابان نشسته اند توجه مرا به خود جلب کردند؛اینکه هرکدام با حالات و احوالاتی مختلف منتظر سفارش هایشان هستند.مثلا یکی از آنها چهره مشوش و پر استرسی دارد و با صدای کلفت و گرفته اش هر 5 دقیقه یکبار خانم گارسون را صدا می زند به گمانم عجله دارد یعنی از چهره اش پیداست که اینطور است.خانم گارسون هم با چهره مهربانش و آن لباس سفید و موهای فرفری از پشت بسته اش اورابه صبر دعوت می کند. مردی دیگر با جامه ای سراسر سیاه کنار درب ورودی کافه ایستاده است و به گمانم منتظر است.منتظر که و چه خود می داند و خدای خود… بحث انتظار شد مقوله ای که اگر بخواهم درموردش صحبت کنم حرف های زیادی برای گفتن خواهم داشت. پنجره های بالای رستوران جملگی باز هستند و این یکی از قشنگ ترین نماهایی است که می توان در این محله دید؛ انتظار مردم محله برای پیرمرد فرانسوی بنام ماریوس که هرشب ساعت 9:00 مردم را با نواختن موسیقی منحصر به فرد خود غافلگیر می کند. خودش هم می داند که در این وقت تمامی پنجره ها برای شنیدن صدای موسیقی او باز است و تمام گوش های محله در اختیار اوست.
اما بگویم از سوزهوای شب های نیواورلانز که هر بچه شر و چموشی را روانه خانه اش می کند تا از گزند سرما در امان باشد! درست مثل پسر بچه ای که هم اکنون درحال دویدن است.
مردم همه لباس های پشمی و پالتو های خود را برتن کرده اند و به استقبال زمستان سرد می روند! آهر تنها چند روز به زمستان باقی مانده است!
چراغ خانه های سر به آسمان کشیده روشن است و هریک از مردم درخانه هایشان مشغل انجام کاری هستند. برخی خانه ها پرنور و برخی کم نور و برخی خاموش اند!
چراغ های خاموش را که نادیده بگیریم،ازخانه های کم سو خوشم نمی آید چون درخانه های کم سو زندگی از یاد می رود. اما بنظرم خانه های پرنور تر تورا به زندگی متصل می سازند ،البته این عقیده من است.
همچنان معتقدم چراغ خانه هرکس مانند چراغ دلش است. هر چه انسان ها دل روشن تری داشته باشند خانه هاشان را روشن تر می کنند. محله فرانسوی ها قبل تر ها اصیل تر بود.پر بود از خانه های قدیمی اما حالا پر شده از ساختمان های بلند که جلوی نور آفتاب و مهتاب را می گیرند!
اما یک خانه در این محله می بینم که گمان می برم تا 10 الی 20 سال دیگر تکان نخورد و بااصالت بماند !خانه پیرزنی 60_70ساله که در ابتدای محله فرانسوی هاست و بسیار قدیمی است.هم اکنون چراغ هایش روشن است و پله های چوبی پوسیده اش آدم را ترغیب می کند که از آنها بالا بروی و از این خانه از نزدیک دیدن کنی !
درختی که درمحله فرانسوی هاست به گمان من 100 سالی عمر دارد!اوسالهاست نظاره گر این محله باشکوه است و حوادث زیادی را وه برا این شهر وارد شده به خود دیده است.اما تنها اوست که پس از اینهمه سال همچنان استوار باقی مانده است و هنوز هم نظاره گر است و تنومند.
هیاهوی مردمی که در کوچه و خیابان هستند ستودنی است زیرا همه اشتیاق کریسمس را دارند! گفتم که،چند روز دیگر مانده تا زمستان ومغازه کنار کافه که لوازم کریسمس می فروشد برق هایش روشن است و مغازه اش پرنور… به گمانم حسابی سرش شلوغ است.قطعا همینطور است!چون وقت وقت خرید از اوست.سوز هوا مردم را پرسرعت تر به سوی خانه هایشان می کشاند و جملگی پالتوهایشان را محکم تر بسته اند و دماغ هایشان را بالا کشیده اند و شالی به دورش پیچیده اند تا به خانه برسند! آسمان پر از ستاره و مهتابی است. هوا که باران را می طلبد!و روزنه هایی که روی سنگ فرش هاست نیز منتظر باران اند تا تن خود را در آب بشویند!اینها را به این دلیل گذاشته اند که وقتی باران آمد آب در معابر عمومی جمع نشود.
چشمم به سنگ فرش ها افتاد سنگ فرش هایی که سالیان سال محل عبور رهگذران و خاک پای آنان بوده اند .
آنها نیز بسیار چیزها از این شهر و مردمش دیده اند.
برخی دیوار های شهر یخ زده اند و فضای جالبی را در این میان بوجود آورده اند.
و همه و همه در کنار هم زیبایی خاصی را پدید آورده اند که باهیچ چیز دیگر قابل مقایسه نیست و به شخص من آرامش و حسی را می دهد که نمی توانم در جایی دیگر بیابم. حسی خاص، همچون حس عشق و لذت بردن از زندگی!حسی مثل شکر گذاری بابت اینهمه زیبایی بی پایان….
♡
نقاشی سوم :
به نام خالقی که عشق را آفرید
به روال همیشگی عصر دلنشین پاییزی کنج اتاق دوست داشتنی ام که دنیای کوچک و منحصربه فرد من است نشسته بودم .فضایی که چیزی جز یک میزساده ی کوچک با رومیزی ابریشمی ای که حکم روانداز ساده ی صورت چوبی اش را دارد وسیله ی دیگری را در خودش جا نداده است .فضایی که دارمش برای خلوت کردن ها و دور از هرگونه هیاهوی دنیای شلوغ و درهم و پراز قیل و قال و دویدن ها و ندیدن هایی که باید دید و دیدن هایی که باید نادیده گرفته شوند . برای همین خلوت ترین دنیای رؤیاهایم را ساخته ام تا خودم باشم و افکارم خودم باشم و رؤیاهایم تا خودم باشم و تنهایی هایم تا خودم باشم همان میز دوست خودم ساخته ام که چیزی جز نوشتن در همین کنج دلنشین و آرام و دور از هر گونه قیل و قال تمام من و تمام زندگی من شود .همه ی دل خوشی های زندگی ام را در همین گوشه ی دنیا خلاصه شود و مشغول به ساختن و پرداختن قصه های زندگی شوم . بنویسم از ناگفته ها و ناگفتنی ها و گفته ها و شنیده ها و دردها و رنج ها و رؤیاها و آرزوها و خیالات و افکار و دغدغه ها و درگیری های درون ذهن و حصارهای فکرو ذهن و هزاران دلایل دیگر برای نوشتن . و برای هر کدام قصه ای بسازم تا شنیده شوند نوشته هایم . می دانم انسان ها قصه ها را بهتر و راحت تر قبول و باور می کنند و کمتر در موردشان به شک و شبهه می افتند.اما در این میان هیچ گاه از قصه ی خودم ننوشتم شاید قصه ای برای گفتن ندارم ؟ اما نه . امکان ندارد . مگر می شود انسانی در این جریان زندگی باشد و بی شروع و پایانی باشد ؟ مگر امکان دارد انسانی دراین جریان باشد و چیزی برای نوشتن و به تصویر کشسیدن نداشته باشد ؟ ذهنم همیشه همینقدر درگیراست و مشغول . مشغول به پیدا کردن موضوعی برای نوشتن درباره اش . موضوعی برای اینکه بنشینم و بسازمش و تصویرش کنم . در میان همه ی این شلوغی ها در خلوت اتاقم زنی به نظرآشنای ناآشنا وارد اتاق شد و به صدای درزدنش شلوغی های درون خاموش شدند و که مبادا درگیری هایشان شنیده شوند . توجه ام به سمت زن تازه وارد کشیده شد و او را به سمت من و میز و قلم و برگه های نیمه نوشته شده ی روی ابریشمی نزدیک کرد. همین که داشت نزدیک می شد پرسیدم : شما ؟ لحظه ای سکوت سنگینی همراهمان شد چرا ؟ دلیلش را نفهمیدم .نزدیک تر شد . چشمانش با تمام خستگی اش نگاه نافذی داشت.فکر کنم متوجه گیرایی غم نگاه نافذش شد .برای همین در حالی که برگه ی کوچکی را با دستان آفتاب سوخته اش گرفته بود کمی به سمت به من نزدیک شد . قبل این که شروع به صحبت کند به آرامی پرسیدم چهره تان آشناست اما …حرفم را ناتمام گذاشت وگفت : بانوجان ما مدت هاست که در همسایگی شما هستیم . من هرروز شما را می بینم که بااشتیاق وارد این اتاق چوبی گوشه باغ تان می شوید و تقریبا تا زمانی که من مشغول کار در باغ هستم شماهم در این اتاق هستید .این نامه از دیروز پشت پنجره شما افتاده و شما متوجه اش نشده اید . کسی از مستخدمین تان را ندیدم و خودم برایتان آوردم .درست می گفت . آستین های لول شده ی بالارفته ی لباسش و دستان خشک و پینه بسته اش هم شاهد صحبت هایش بودند .ولی من چطور متوجه نشده بودم ؟ اصلا چطور متوجه حضور این زن در مزرعه ی آن سوی پرچین باغ نشده بودم ؟ پس من چطور و از چه می نویسم؟خدای من نمی توانم باور کنم . خواست چیزی بگوید ولی لرزش صدایش امانش نمی داد و انگار که ابری سنگین راه گلویش را گرفته باشد تا می خواست حرف بزند چشم هایش خیس می شدند . زن که انگار توان ایستادن نداشت حس کردم خواست که نزدیک تر شود ولی نشد . چشمانش دنیایی از حرف بود و رنج چروک های روی صورتش که اجازه ی توان حدس زدن سن و سال واقعی اش را نمی دادند به اندازه چندین کتاب حرف برای گفتن داشتند . اما او فقط با سکوتش که آهنگ سنگینی داشت حرف می زد. رواندازی ازرنج ها و دردها و تنهایی اش چهره اش را خسته و خشک و سخت کرده بود و خبری از نشاط درونش نبود درست برعکس میز چوبی من !نمی دانم چرا حس می کردم این حضور بهانه ای بیش نیست و باید دلیلی دیگری در کار باشد.اما او فقط نگاهم کرد و رفت و من ماندم ابهام حضورش ! من ماندم و ابهام حضور خودم که چطور می شود سالیان سال جلوی نگاه زنی باشم که مدتهاست مرا بی این که ببینمش می بیند؟ چه می شود زمانی که من غرق ساختن قصه هایی برای شنیده شدن هستم و غرق خودم و در این کنج باغ بی هیچ رنگ پریدگی و گردخستگی به جان نشسته ای رؤیاهایم را می سازم .زنی خسته از نادیده گرفته شدن ها آن سوی پرچین ها در انتظار لحظه ای دیده شدن نشسته ؟ خسته از قصه های رنگارنگ دنیا در انتظار شنیده شدن قصه ی بی رنگ و ساده ی خودش ایستاده؟صبح فردا که جویای او شدم متوجه شدم که ان زن سال های سال است که تنها شده . نه اینکه کسی را نداشته باشد نه . حصار تنهایی نتیجه ی فراموش شدن آن زن در آن مزرعه شده بود و او فقط به دنبال بهانه ای برای هم صحبتی بوده . چند روزی ست که از کنج خلوت آسوده و غرق آرامشم به کنار پرچین باغ نقل مکان می کنم و بیشتر از این که بنویسم می شنوم و غرق قصه ی تنهایی او می شوم . حس می کنم با هر قصه ای از قصه هایش که برایم می خواند بق و سوی چشمانش بیشتر می شود و قسمتی از روانداز خشک و خسته ی رویش کنار می رود…حالا من بیشتر می شنوم…حالا دوست دارم خودم باشم و قصه هایی که نشنیده ام …خودم باشم و قصه های که در تنهایی درون خاک غم می خورند…حالا دوست دارم ببینم آن سوی پرچین باغ ها را …
نقاشی سوم :
تق تق تق…
بفرمایید ! در خدمتم.
در باز شد،دیدم خانمی میانسال با موهایی موج دار و چهره ای اندوهگین و چشمانی پف کرده وارد اتاق شد.
اتاق من چهار صندلی در قسمت های مختلف اطراف میزم داشت.
برگه ای به من داد و صندلی کنار میز را انتخاب کرد و با حالتی سنگین و آرام نشست.
گفتم: خوبین عزیزم؟
سکوت کرد.
میخواستم این سکوت رو بشکونم، گفتم: خوشحالم که در خدمت شما هستم.من آماده ام تا صحبت های شما را بشنوم.
سرش را انداخته بود پایین و با دستمال توی دستش بازی میکرد.احساس کردم بغض کرده.میخواستم بغضش را باز کنم تا راحت گریه کند و حرف بزند.
از پشت میزم خارج شدم و رو به رویش نشستم.بهش گفتم: معلومه رنج زیادی کشیدی، با من حرف بزن تا به کمک هم مشکلت رو حل کنیم.
اشک از کنار گونه هایش سرازیر شد.
گریه شدت گرفت و شروع کرد به هق هق کردن و همزمان صحبت کردن.
همهی سعیمو میکردم تا بتونم دقیق حرفاش رو متوجه بشم.
میگفت: دو تا پسر جوون دارم حدودا سی و سی و پنج ساله.هر دو زمانی که خیلی کوچک بودند پدرشان را از دست دادند.
سوگ بزرگ و سنگینی بر ما وارد شد. در خانه ای مستاجر بودیم و برای امرار معاش، منزل دیگران کار میکردم. در آن زمان پسرها ۳ و ۸ ساله بودند.برای اینکه آنها در رفاه باشند و درد فقدان پدر را حس نکنند آنقدر کار میکردم تا بتوانم پول بیشتری کسب کنم. وقتی میدیدم پسر بزرگترم غصه میخورد که هم کلاسی اش دوچرخه دارد ولی او ندارد.انگار قلبم را از درون فشار میدادند.به پسرم گفتم اگر قول بدهی نمرات خوب کسب کنی حتما برای تو هم دوچرخه میخرم.
برای اینکه بتوانم پول دوچرخه را جور کنم به جای روزی دروازده ساعت، پانزده ساعت کار میکردم. روزهای بسیار سختی بر من گذشت.
پسرها بزرگ و بزرگتر شدند و قد کشیدند.پسر بزرگم که اسمش دیوید است در کنکور سراسری پزشکی قبول شد و در بهترین دانشگاه کشور تحصیل کرد. آنها اکنون همسر و دارای فرزند هستند. من از خودم خانه ای نداشتم. به خاطر کهولت سن و دردهای این سن و سال دیگر نمیتوانستم در خانهی مردم کار کنم. بنابراین درامدی هم نداشتم و چند ساله در خانهی پسرم زندگی میکنم. چند هفته پیش عروسم با من بحث کرد و پسرم عصبانی و ناراحت شد و چمدانم را به دستم داد و از خانه اش بیرونم کرد.
نقاشی دوم اثر وینسنت ونگوگ
کم کم هوا رو به سردی میرفت به خاطر همین مشتری های رستوران ما هم کمتر میشد. باران درحال باریدن بود و باد خنکی می وزید مردم شهر سریع حرکت میکردند تا زیر باران نمانند مشتری های رستوران انگشت شمار شده بودند به خاطر سردی هوا افراد کمتری به رستوران ما می آمدند چون رستوران ما رو باز بود. همان کسانی هم که میآمدند افراد جوان و کم سن و سالی بودند که میتوانستند سرما را تحمل کنند.
بار دیگر به مشتری ها نگاهی کردم تا بلکم او را بتوانم ببینم اما انگار واقعا نبود. هر روز به اینجا می آمد و کیک و قهوهای ساده سفارش میداد و سپس می رفت ولی نمیدانم چرا امروز نیامده بود.
همینطور که ایستاده بودم و با چشم به دنبال او میگشتم با صدای یکی از مشتری ها به خودم آمدم.
_ آقا میشه یه فنجون دیگه قهوه برام بیارید؟
سری تکان دادم و به طرف آشپزخانه رفتم. جسمم اینجا در رستوران بود ولی تمام فکر و ذهنم درگیر آن دختر بود که امروز به اینجا نیامده بود. امیدوار بودم که به خاطر سردی هوا نیامده باشد و مشکل دیگری برایش پیش نیامده باشد.
فنجان قهوه را داخل سینی میگذارم و به طرف میز مشتری که قهوه سفارش داده بود میروم. قهوه را روی میز میگذارم و میروم بنشینم تا کمی افکار پریشان را از خودم دور کنم. دیگر چیزی به نیمه شب نمانده و باید رستوران را تعطیل کنیم. دیگر کاملا از آمدنش ناامید شده بودم بعد از تعطیلی رستوران به طرف خانه حرکت میکنم. در میان راه به دلیل لغزندگی خیابان ماشین ها با سرعت کمی حرکت میکردند ولی یک ماشین خیلی تند حرکت میکرد و اصلا حواسش به مردمی که از خیابان رد میشدند نبود. یک دفعه همان دختر را دیدم نزدیک بود که ماشین به او بزند در لحظه تصمیم گرفتم و به طرفش دویدم او را به سمت مخالف هل دادم ماشین به من زد و آخرین چیزی که یادم مانده سیاهی بود….
اثر ونگوگ رو که نگاه کردم قصه عشق ونگوگ به راشل برایم مانند داستانی تداعی شد و نوشتم که خیلی طولانی شد داستان در همین کافه اتفاق می افتد که قسمتی از داستان را مینویسم
کافه مانند یک تابلوی نقاشی قاب شده پشت پنجره من بود هر روز هنگام خستگی از کار نیم ساعتی پشت پنجره می ایستادم وقهوه ام را مینوشیدم وبه آدمهایی که در کافه رفت وامد میکردند مینگریستم هر کدام قصه خودشان را داشتند یکی گوشه ای با حسرت به زن و مرد جوانی که دست در دست هم بودند نگاه میکرد وخدا میداند که به یاد کدام خاطره اش این گونه غمبار نشسته است دیگری خودش را به فنجان قهوه داغی مهمان کرده بود …….
Vincent van gogh
بعد از یک جلسه کاری خسته کننده بالاخره در خیابان پنجم رسیدم به جایی که با او قرارا داشتم متوجه رسیدن من نشده بود و با لذت داشت به مادری نگاه می کرد که به کودکش غذا می داد کمی عقب تر ایستادم همیشه اطمینان دشتم که او مادر بی نظیری می شود چرا که او با سن کمی که داشت باز هم انگار مادر به دنیا آمده بود .همیشه حواسش به همه چیز بود و انقدر در چشمانش معصومیت و مهربانی داشت که به فرشته ها بیشتر شبیه بود تا انسان.جلوتر رفتم و دستم را روی شانه اش گذاشتم برگشت و با چشمان انتظار کشیده اش اما بی اعتراض به من نگاه کرد تقریبا چهل دقیقه اورا منتظر گذاشته بودم کار همیشه من بود و او به ندرت اعتراض می کرد گونه اش را بوسیدم و اورا در آغوش کشیدم برای شام رستوران لوکسی را در خیابان اصلی رزرو کرده بودم اما از من خواست تا قرار شام رستوران را کنسل کنم و به همین رستورانی که در پیاده روی رو به رویمان بود برویم.همیشه همین طوراست با چیز های ساده و دم دستی بیشتر خوشحال می شود تا هدیه های گران قیمت.نشستیم و پیش خدمت برایمان منو آورد ناگهان صدای دعوایی وحشتناک از بالا مارا از جا پراند صدای شکستن ظرف های شیشه ای یکی پس از دیگری چشم هایمان داشت از هدقه بیرون میزد پیشخدمت با دست پاچگی عذرخواهی کرد و گفت که متاسفانه این دعواهای همسایه بالایی همیشگی است و در آخر گفت که می رود به آن ها تذکر بدهد.صدای شیشه ها زیاد بود اما چیز که شاید کسی کمتر صدای آن را می شنید صدای علاقه ها اعتماد ها و تمام حال خوبی است که دارد با شدت بیشتری بر زمین می خورد و می شکست پشت همه ی دعواها حر ف هایی هست که به دلیل ترس پنهان می شد ترس رفتن ترس ترد شدن ترس از برملا شدن و یا …
آسمان آبی نفتی خوش رنگی بود که ستاره ها زیبایی آن را چند برابر کرده بود پیش غذاهیمان را آوردندسوپ پیازچه و نان برشته .تقریبا صدای شکستن ظرف ها و دعواها تمام شده بود و گه گاهی صدای گریه زنی اوج می گرفت.این خیابان تقریبا بدون خاموشی بود هرچه به آخرای شب نزدیک تر می شدیم خیابان شلوغ تر میشد .مغازه رو به رویی ما شکلات فروشی بود که هر چند دقیقه یک بار با به صدا در آمدن زنگوله بالای درب یک نفر با لبخند از مغازه خارج و یا وارد می شد.کالسکه چی دو نفر دونفر مردم را سوار می کردو با هر دور چرخیدن سکه مسی می گرفت و دوباره به راه می افتاد.اسب سفید و زیبایی بود که به گاری بسته شده بود.بالاخره شام ما رسید از بخار های اطراف غذا می شد فهمید که غذای تازه و گرمی است .من میگو کبابی سفارش داده بودم با پوره سیب زمینی و او یک ساندویچ پنینی مرغ دودی.موهایش روی شانه ریخته بود و نوک بینی اش از سرما قرمز شده بود اما باز هم زیبا بود.مثل بچه هایی که ذوق سیب زمینی سرخ کرده را دارند باذوق به غذایش گاز می زد.
ان عمارت منحوس و اربابش یعنی همسر من روح آرام و کنشگرم را به روانی که مدام در پی خلاصی خود است مبدل کردند .مهربانویی که در میان امیش ها الهه ی مهر خطاب میشد و همگان او را میترای محبت ورزیدن میدانستند با ازدواجش خود را گوشه نشینی افسرده و دوستدار مرگ کرد ؛یک سال از آمدنم به مندلیا شهر افسانه ای باپیست ها میگذرد ؛یک سال برای مردمان عادی مختصر است ولی برای من یک قرن گذشت همین دوازده ماه .روزهای اول اوضاع رو به روال و تمامی امور مطابق خواست من بود ؛بعد از گذشت پانزده روز ان رسوم قبیله ای جاهلانه و متحجرانه رفته رفته برایم آشکار شد ؛علاوه بر این سنن معادلات پایاپایی که اربابان سرمایه دار برای کسب ثروت و قدرت به هر شکل منزجرانه ای و به هر قیمتی انجام میدادند قلب منی که در سرزمین مهربانی ها رشد کرده بودم را سخت می آزرد. اغلب رسوم انان برای کودکان دختر بود . از ختنه کردنشان همچو پسران تا فروختنشان چو برده ها به اغنیای زمان .رسم اول روح خودم را سخت آزرد این که ارباب و رییس باپیست ها باید یک تنها همسر قانونی و حرمسرایی مثال نزدنی با زیبا رویان جوان داشته باشد ؛در سرزمین مادری من زن ارج و قرب والایی داشت ؛همسر دیگر گزیدن بی رخصت همسر قانونی جرم سنگینی بود با جزایی جانگیر .ولی این جا گویی دختران و زنان کالا بودند .چندین ماه در خانه ماندم و برای این قضیه بسترم را از همسرم یا همان ارباب فاخر جدا کردم و سکوت را جایز دانستم .دیروز برای اولین بار به بازار شهر رفتم که ای کاش محبوسیتم را ادامه میدادم و هیچگاه به ان بازار نمیرفتم؛در ظاهر ان جا خرید و فروش اقلام مورد نیاز مردم بود ولی برای خرید اقلام مصرفی ات می بایست دختر میداشتی ؛پدران رذل یا برادرانی که خواهران خود را نحس و مایه ننگ میدانستند دختران و خواهرانشان را یا برای کارهای سنگین در کارخانه ها میفروختند؛یا به پیرمردان کور ومتفعنی که قدری پول داشتند و دختران جوان را میخریدند و به اجبار با انان ازدواج میکردند و تلخ تر از همه بودند کسانی که دختران کوچک را میخریدند ؛ان ها را میکشتندو اجزای
بدنشان را به اروپاییان کاپیتال میفروختند و از جنایت کثیفشان سود هنگفتی چند برابر آن چه به ازای خرید دختران پرداخته بودند به جیب میزدند وگویی تاجر شده بودند .همه این ها را با چشمانم دیدم؛خواب نبود زن کشی واقعیت اشکار در آن سیاهه بازار بود؛اگر قدری دقیق تر مینگریستی حتی اجساد دختران هم میتوانستی بیابی ؛فقط به مرگ فکر میکردم و بس ؛راه فراری هم نداشتم اگر این جنایت رو علنی میکردم قطعا جزایم طوفان گلوله ها بود .من با عشق ازدواج کرده بودم حالا از ان عشق تنفر و بی حسی باقی مانده مرگ برای یک زندانی حقیقت دیده بهترین و آخرین راه است؛روبه روی اینه می نشینم؛ارباب ملعون شیفته همین گیسوان چو پیچک های جنگلی شد ؛گیس هایم را از بن کوتاه میکنم؛اسلحه الت رهایی ام را روی شقیقه گذاشته و بی لحظه ای درنگ و تفکر…
خلسه و تاریکی آرامش بخش ؛اسوده بودن از همه چیز و همه کس؛چه حد سبکم؛بی درد و ازادم. نگاه کن ان تن مفلوک را که فارغ خفته است و بنگر مرا که همانند آفتاب گردان هایی که رویشان را به سمت منبع زنده بودنشان خورشید برمیگردانند من هم اینه مسبب شناخت زندگی و مرگ لذت بخشم را و منبع رهایی ام را در دست گرفته و افسوس میخورم برای آن تن محصور که باید برای خاکیانی دغل زجر بکشد و دم نزد ؛ارباب هم که خودکشی مرا فهمیده و انگار نه انگار ان که داعیه ی عاشقی اش را داشت خودش را خلاص کرده ؛خودش را در آینه مینگرد و نیم نگاهی به من میندازد؛نمیدانم خیره شدنش به جسم بی جانم از روی ترحم است یا تنفر؛خیال میکند من مرده تن و زنده دل او را نمیبینم ؛ارباب انسان کش من اینجایم میبینمت ولی تو اگر قادر به درک ناشناخته ها بودی که روزگارت به چنین حالی تبدیل نمی شد من که خلاص شدم مردمان شهرت چه زمان فارغ شوند تنها به خودشان و درکشان بستگی دارد ؛یک سرزمین ملت دانا می طلبد …
نقاشی اول
نقاشی ونسون ونگوک
تابستان از فراز پشت بام بهتر درک و لمس می شود. این را فقط من نمی گویم، همه ی عاشقان تابستان تقریبا این عقیده را دارند.
اصلا دیگر کجا می شود این قدر آسمان پر زرق و برق را از نزدیک در آغوش کشید.
مادرم دیشب می گفت: «کاش می شد قسمتی از آسمان را بِبُرَم و به خیاط خانه ببرم تا در لباسی که برای شرکت در اُپرای تابستانی لازم دارم به کار رود. اگر می شد، لباسم زیباترین و پر زرق و برق ترین لباس سالن بود قدر مسلم.
از این بالا کافه روبرو را نمی شود خوب رصدکرد. مطمئنا تمام میزهای روی سکوی جلوی کافه پراست از مشتریان مشتاق و منتظر، که صبور نشسته اند تا غذا و نوشیدنی شان سرو شود .
آیا بین شان عشاق و دلدادگانی هم هستند که اصلا برای نوشیدن و خوردن نیامده باشند؟
حتما هستند.
اگر سایه بان جلوی کافه نبود آن وقت نور ستارگان زیبا، فضا را شاعرانه و رویایی می کرد و حال خوشی نصیب همه می شد.
صدای موسیقی که از درون کافه بلند است مرا هم آرام کرده. اصلا موسیو پِتیت خوب می داند چه بنوازد. این کافه بهترین ها را دارد.
هر کافه ای در این شهر این شانس را ندارد که هر رهگذری دلش بخواهد چند دقیقه ای بنشیند و لبی تر کند و تنی بیاساید روی صندلی های نه چندان راحت اینجا.
سرو صدا در این هوای گرم و دلنشین صاف تر به اطراف جریان دارد و چه زمزمه ای خواستنی به گوش می رسد.
فقط گربه ی ناتالی که لبه ی پنجره خوابیده، قطعا این زمزمه ها را خیلی دوست ندارد.
من توماس را از کودکی می شناسم، توماس پیش خدمت همین کافه است و بسیار کوشا و وظیفه شناس.
این خصایص اخلاقی خوب توماس، بسیار به نفع صاحب کافه بوده تا به حال.
خود ژرژ صاحب کافه را می گویم، همیشه همین را می گوید در باره ی توماس.
از فراز بام چه چیزها که نمی بینی، خانم و آقایی که از روبرو می آیند بخشی از برگ های سر شاخه های درخت سرو را کندند.
من مطمئنم آنها عازم خانه ی مادام دوبوآر هستند. پیش گوی معروف شهر.
این را به تجربه دریافته ام همه ی آنها که می روند فال بگیرند برگی از آن سرو را با خود می برند.
بعد می روند و از راهرو های پیچ درپیچ، در ژرفای منزل زن فالگیر، می گذرند، روبرویش می نشینند تا او بتواند به راهرو های پیچ در پیچ ذهنشان راه یابد و در ژرفای وجودشان چیزی را بیابد که تا به حال خودشان نیافته اند و کمکی باشد برایشان، کمکی که تا به حال خودشان برای خودشان نبوده اند.
درک این مطلب برایم سخت است، شاید برای همین است که تا به حال حتی یک بار هم به خانه ی فالگیر معروف شهر نرفته ام.
من زندگی را ساده تر از این ها یافته ام. تابستان نارنجی و قهوه ای و ارغوانی را عاشقم..
این شب های زیبا با آسمانی پر از پولک های براق را با هیچ چیز عوض نمی کنم . من همه مردم شهر را دوست دارم حتی آنان که پیچ انتهای کوچه را به عشق پیش گویی های مادام دوبوآر طی می کنند.
آن بانوی قهوه ای پوش را که دارد تنهایی به سمت کافه می رود خوب درک می کنم. می رود تا در تنهایی خودش با خوردن یک قهوه به درک بیشتر از لحظه هایش برسد شاید. چه با طمأنینه روی سنگفرش خیابان قدم بر می دارد.
این سنگفرش های جذاب کمی هم باعث دل مشغولی من است. با دیدنشان یاد مادربزرگم می افتم.
مادربزرگ با دردی که در پاشنه ی پای راستش دارد روی این سنگفرش ها می لنگد و من این لنگیدن را دوست ندارم.
داستان نویسی با نقاشی دوم Vincent van gogh
در حالی که با پشت دست دانه های عرق را از روی پیشانیم پاک میکنم، پنجره را باز میکنم. با صدایی که در اعماق گلویم خفه شده به رستوران دار طبقه پاییین بد و بیراه میگویم. شاید کمی آرام گیرم. نمیدانم از گرما انقدر عصبانی هستم یا از گرسنگی، شاید از سر صدای رستوران است، شاید هم از دست صوفی. با دیدن نوری که از طبقه پایین خیابان را روشن کرده با خودم تصمیم میگیرم از گرما فرار کنم و برای صرف شام به طبقه پایین بروم. هرچه باشد امشب صوفی نیست تا بگوید گوشت قرمز برایت خوب نیست. کلاهم را روی سرم میگذارم و جلوی آینه لباسم را وارسی میکنم. شاید اگر بود میگفت ته ریشت را بزن وقتی مرا میبوسی صورت زبرت پوستم را میآزارد. حالا که نیست. در را پشت سرم میبندم و در حالی که فکر میکنم چه چیزی سفارش دهم از پله ها پایین میروم. ماهی یا گوشت قرمز. دسته در پوسیده ساختمان را میکشم و باد گرم تابستانی صورتم را میپوشاند. آسمان شب در آن دور دستها پر از فانوسهای عشاق است. یادش به خیر جوانتر که بودیم ما هم از این کارها میکردیم. چه آرزوهایی میکردم آن شب. یعنی جوانکهایی که این فانوسها را به آسمان فرستاده اند یادشان مانده آرزوی جامانده مرا هم از دل بگذرانند؟ هییی. کاش زودتر به فکر این یک آرزو میافتادم. حالا که دیر است دیگر. شاید همان ماهی خوردن بهتر باشد. صوفی را خوشحالتر میکند.
زن و مرد جوانی از عکاسی آن سمت خیابان خارج میشوند، زن با شوق و ذوق چیزی تعریف میکند. حتما از پرتره ای که گرفته اند به وجد آمده و با خود فکر میکند وقتی آماده شد کجای خانه شان نصبش کند. شاید بالای شومینه یا کنار پنجره بزرگ رو به حیاطشان. مرد در حالی که زن را تماشا میکند، لبخند رضایتی میزند و آرام آرام از آنجا دور میشوند.
در حالی که به سمت میزهای رستوران برمیگردم نگاهم به مردی میافتد که حسابی خودش را آراسته. موهایش مرتب و کتیرا زده، برق میزنند. چشمان عاشقش دو دو میزند. ثانیه ای مکث میکند، رد نگاهش را دنبال میکنم. به زنی میرسد که تنها پشت میزی نشسته. حتما این زن جوان منتظر این مرد عاشق است. زن کلاهی بر دارد و پیراهنی نیلین به تن کرده. نگاهش آرام و مطمئن است. منتظر است حتما. مرد اما ناگهان گر میگیرد. صورتش به قرمزی میزند و ابروانش را در هم میکشد. دو نظامی را میپاید که آنطرفتر نشسته اند و چشم به زن جوان دارند. نمیدانم چه میگویند هر چه هست به مذاق مرد جوان خوش نیامده. به سمت میز خالیی که پشن نظامیان است میروم. یکیشان از تنهاییش مینالد و از اینکه همیشه تنها بوده از خود نا امید است. زنی هم که در میز کناری بوده و چند دقیقه ای بود نگاهش میکرد، حالا مردی کنارش نشسته و باز نظامی خوش پوش از تنهایی خود مینالید. ولی دوست کناریش در حالی که سیگاری زیر لب میگذاشت و با غرور نگاهش میکرد میگفت من به هر شهری میرویم با دخترانش در می آمیزم و لذت میبرم. آن روزهای اول به زنم وفادار میماندم ولی وقتی بعد از سفر دوم به من خیانت کرد من هم راه دیگری را در پیش گرفتم. حالا دیگر نه او منتظر من است و نهدمن در آرزوی دیدارش. هرجا بروم دهها دختر بهتر از او هست. با خود فکر میکنم کدام فلاکتبارتر است. تنهایی یا خیانت. ترجیه میدهم جای این جوانک تنها و نالان باشم تا آنکه از فرط خیانت، خائن شدوم. آه صوفی. گارسون رشته افکارم را پاره میکند. نمیگذارد لابه لای افکارم برای صوفی غر و لند کنم. میپرسد چه میل دارد؟ باز فکر میکنم ماهی یا گوشت قرمز. صوفی میگوید ماهی و من به گارسون جواب میدهم امشب صوفی همراهم نیست، گوشت قرمز گریل شده با شراب. با خودم فکر میکنم بعد از شام دیوانگی خواهم کرد. چند گیلاس شراب و مست به تختم پناه خواهم برد. صوفی هیچ گاه نمیفهمد امشب مست بوده ام. شاید اصلا فردایی نباشد.
گارسون که دور میشود چشمم به میز آنطرفتر می افتد. زنی میان سال، دستانش را با خشم تکان میدهد و به مردی که مقابلش نشسته چیزی میگوید. بلند حرف میزند و سریع. آنقدر سریع که فرصت نمیکند جملات را کامل کند. مرد زیر لب چیزی میگوید و زن بیشتر داد میزند. زن کیفش را برمیدارد و همینطور که دستانش را تکان میدهد از پشت میز بلند میشود. پشتش را میکند و دور میشود. مرد اما نیم نگاهی به زن می اندازد، ظرف غذای زن را جلوی خودش میکشد و در حالی که سرش را تکان میدهد مشغول خوردن غذای او میشود. من با خودم میگویم صوفی هیچ وقت اینطور داد نمیزند. حتی اگر بفهمد امشب گوشت قرمز و شراب خورده ام.
گارسون در حالی که ظرف سفید رنگی به دست دارد نزدیک میشود. دستمالی سفید هم روی ساعد دستش آویزان کرده. ظرف را رو به رویم میگذارد. یک تکه گوشت گریل شده با سبزیجات. لیوانم را پر از شراب میکند و من در حالی که چاقو را برمیدارم نگاهم به دستان گره خورده زن و مردی چند میز آنطرفتر می افتد. بینشان سکوت است. مرد میپرسد فراموشم میکنی. و زن قطره اشکی میریزد. فقط سکوت است بینشان. قلبم مچاله میشود و چاقو را کناری میگذارم. گیلاس شراب را برمیدارم و جرعه جرعه سر میکشم. در این گرمای شبهای تابستان به سکوتشان گوش میدهم. چشمهاشان با هم سخن میگویند. کاش بمانند با هم.
جرعه ای دیگر مینوشم. و باز چاقو را برمیدارم. گوشت را میبرم، تکه ای گوشت به دهان میگذارم. تکه گوشت را بین زبان و کامم فشار میدهم. طعم گوشت در دهانم پخش میشود. چشمانم را میبندم و از طعمش لذت میبرم. چه گرم و مطبوعست صوفی. تو هم میخوری؟
صدای خنده های کوتاه زنانه لذت و گرمای مطبوع گوشت را میپوشاند. صوفی است یعنی؟ نه صوفی همیشه با آرامش و خجالت میخندید. نگاه میکنم دو زن جوان پشت میزی آنطرفتر نشسته اند. با شعف چیزهایی برای هم تعریف میکنند و کوتاه اما بلند میخندند. حواسشان فقط به خودشان است و داستانهای زنانه شان. چشمانشان برق میزند. نمیدانم چیست که توصیفش چنان آنها را به وجد آورده. تکه ای دیگر گوشت قرمز بین دندانهایم اسیر میشود. و من با منتها الیه لذت میخورم. صوفی نیستی تا جلویم بنشینی و بگویی گوشت قرمز برایم خوب نیست. هیچ فکرش را نمیکردم که بیست سال پس از تو همچنان زنده باشم. همچنان طلوع و غروب خورشید را ببینم. همچنان سرمای شبهای زمستان و گرمای ظهرهای تابستان را سپری کنم و فکر کنم تو میگویی گوشت قرمز برایم خوب نیست. کاش لااقل بیشتر گوشت قرمز میخوردی. شامم را تمام میکنم. شرابم را سر میکشم. پیرتر از آنم که تا صبح اینجا بنشینم و مست به رخت خواب بازگردم.
برمیخیزم. شاید فردا برای نوشیدن قهوه ای تلخ آمدم. صوفی قهوه تلخ دوست داشت. همینطور که از پله ها بالا میروم بوی قهوه فردا صبح سرمستم میکند.
نقاشی اول:
خانم جان چه به سرتون اومده، صبح به شما گفتم هوا گرمه، نباید بیرون برید اما به حرفم گوش نمیدین که. آخه چه لزومی داشت برای دیدن اون زن افاده ای خودتون رو به این روز بندازید. حالا مگه چکار کرده، بعد از شیش دختر یک پسر بدنیا آورده، یادش نمیاد برادراش با پدر و مادرش چکار کردن. مثلا پسرش چه گلی میخواد به سرش بزنه.
_ دیگه کافیه ملیحه خانوم، چقد حرف میزنی. من از شدت گرما دارم میمیرم. حرفهای تو حرارت بدنم رو بیشتر میکنه.
_آقا دروغ میگم؟ آخه خانوم کار خوبی کردن خودشون رو مریض کردن؟ خانوم یادشون نمیاد چطور سری قبل تو مهمونی شوکت خانوم چه حرفهایی به شما و خانوم زدن؟
_ ملیحه خانوم منو تو این بحثهای زنونه وارد نکنید. بهتره برید برای خانوم یک لیوان شربت آبلیمو و خاک شیر بیارید بخورن، به احتمال زیاد گرما زده شدن.
_چشم آقا میرم، ولی آقا تو رو خدا شما بگین خدارو خوش میاد بین دختر و پسر فرق بذارن؟ مادر خدابیامرزم همیشه میگفت پسر مال مردمه، این دختره که ایام پیری به داد پدر و مادرش میرسه ولی پسر دنبال زن و قوم زنشه. خدا رحمتشون کنه، دو تاشون اواخر عمرشون خیلی مریض بودن و من هر چی به داداشام زنگ میزدم هیچکدومشون حتی نمی اومدن احوالی بپرسن. یه بار که رفته بودن خونه ی برادر بزرگم، زنداداشم با فیس و افاده گفته بود که بهتره این پیرمرد و پیررن رو بفرستیم خانه ی سالمندان. مادر بیچاره ام به خاطر همین حرف سکته کرد و مرد و بابای بیچاره ام با دو تا پسر کاکل زری، دق کرد و مرد. من که تنها دخترشون بودم تا آخرین لحظه کنارشون بودم و اون بی انصافا فقط اون روزی که فوت شدن اومدن و نه سه روزه، هفته و چهلم و سال دیگه خبری ازشون نشد، خیلی دلم میسوزه برای آینده اشون چون دوتاشون دختر ندارن و دو تا پسر دارن و به قول خودشون اجاقشون کور نیست. ولی الحمدالله خدا به من دو تا دختر داده، دو تا دسته گل، تا پدرشون میرسه خونه، یکی کت اش رو میگیره، یکی جوراباشو میشوره. خونمون با وجود این دو تا دختر نورانی شده. خدا به شوکت خانوم هم رحم کنه، طفلک دختراش انگار کلفتشن و اصلا دل خوشی از مادرشون ندارن. حالا با این پسر میخواد چه گلی به سر خودش بزنه خدا میدونه.
_ملیحه خانوم خدا بیامرزه پدر و مادرت رو و حرفهاشون رو باید با آب طلا نوشت. این حرفارو به خانوم بگو که هی میگه ما پسر نداریم. من که خداروشکر میکنم بخاطر دخترای قشنگ و سالمی که دارم و جونمم براشون میدم.
_ای وای خانوم جان شما دیگه چرا؟ ماشالا شما خودتون زن هستید و من همیشه به وجودتون افتخار میکنم.
_ملیحه خانوم حرفاتون درسته ولی نمیشه دهن مردم رو بست، هی طعنه ی مردم رو میشنوم که میگن خان محمود دو تا دختر داره و اجاقش کوره.
_ ای بابا خانوم جان مردم هی حرف مفت میزنن. شما دلتون میاد این دو تا دسته گل رو که خدا بهتون هدیه داده با این حرفا آزار بدین. تو رو خدا این فکرارو کنار بذارید. بذارید من برم یه لیوان شربت براتون بیارم الان میام.
_محمود خان چیکار میکنی؟
_ هیچی زری جان دلم خواست یه نقاشی از دخترامون بکشم و بزنم به دیوار سرسرا تا هر کی اومد تو این خونه بدونه که دخترای من همه ی زندگی من هستن و دختر و پسر داشتن هیچ فرقی برای من ندارن.
نقاشی سوم
امروز دلم را به دریا زدم میخواهم به این دروغ جانفرسا پایان دهم سالهاست که نامه هایت را میآوری ومن آنها را به معشوقه ات میرسانم ولی مدتی است که او دیگر جواب نامه هایت را نمیدهد ومن بخاطر عشق مادرانه ای که به تو داشتم ونمی توانستم رنج کشیدنت را ببینم جواب نامه های تو را خودم میدادم وتو چه ساده لوحانه همین جا کنارم مینشستی وجواب نامه ها را مینوشتی ومن نخوانده همه را از بر بودم. تمام نامه هایت باز نکرده نزد من است.
مرا ببخش ولی ادامه ی این دروغ دیگر خطرناک شده امیدوارم این کار مرا به پای علاقه ی یک پرستار به دختری که بزرگش کرده بگذاری.
میدانم که بسیار خشمگین وافسرده خواهی شد شاید روزها خودت را زندانی کنی و غذا نخوری حتما چند روزی حال واحوالت نقل مجلس مردمان کاخ میشود وپدر ومادرت رنجیده میشوند وفقط من میدانم که درد تو چیست.
این رنج چند روزه ویا چند هفته ای بهتر از فریبی است که این ماهها بخاطر حس احمقانه ی من نسبت به خودت خورده ای.
نمیخواستم موضوع به این جاها برسد شاید باید در یکی از همان نامه های کذایی از زبان معشوقه ات به تو میگفتم که دیگر نمیخواهمت وفراموشم کن ولی ترسیدم شاید روزی باز گردد وتو بیشتر رنجیده شوی.
نمیخواستم از اعتمادت نسبت به خودم سوء استفاده کنم فقط دلم برایت سوخت برای سادهگی ومهربانی ات پرنسس زیبای من فکر میکردم قلب مهربان تو تحمل این رنج را نداشته باشد ولی حالا میبینم این دروغ تمام موقعیت های خوب تو را از بین میبرد هنوز هم مردان شایسته ولایق زیادی هستند که میتوانند تورا خوشبخت کنند.
مرا ببخش وبه روزهای زیبای آینده ات فکر کن
نوشتن با نقاشی
در خیابان قدم زنان میروم مسیرم مشخص است روی سنگفرش ها پوشیده شده از برگ های زرد و
نارنجی پاییزی است. به سمت کافه میروم در گوشه ترین قسمت کافه مینشینم . میزهای متعددی با
کمترین فاصله چیده شدهاند. درخت روبروی کافه هنوز کمی سبز است و خانههای اطراف از پس آن
درخت هویداست کوچه ای روبرویم قرار دارد. توجهم را جلب می کند چند عابر در حال عبور هستند
کودکی در کنار پدر و مادرش. با خود می گویم چه خوب است که برای بازگشت به خانه از همین
مسیر بروم. مدتها بود که دلم میخواست از آنجا گذر کنم اما احساسی مرموز مانع می شد این بار حتما
می روم . چشمم به آسمان میافتد با ستارگان زیبایش حسابی دلربایی می کند برگ های پاییزی روی
سنگ فرش ها فرو افتاده است کافه فضای دل انگیزی دارد اصلا شیفته صندلی هایی هستم که اینچنین
رو به هم چیده شده اند . تراس کافه بسیار رویایی است دلم میخواهد دفعه بعد آنجا بروم وسایل نقاشیم
را هم پهن کنم و یک نقاشی از این کافه در این پاییز زیبا بکشم . پاییزی که انقدر زیباست و من هر
سال انتظار آمدنش را می کشم . کافه در این شامگاه پاییزی بسیار دوست داشتنی است نقاشی اش را
چنان بکشم که هیچ چیزی جا نماند .
تصویر دوم
صدای قورباغه ها و جست و خیز ماهی ها از سنگفرش خیابان پاییزی به گوش می رسد مگر چه اتفاقی در حال روی دادن است که این همه بلواو همهمه برپاست؛ آسمان امشب بیش از هر شب دیگری می درخشد تو گویی اجرام آسمانی از دل کهکشان ها بیرون آمده و بر سر زمین فرود میآیند.
نور است و نور…
آدمیانی سیاهپوش بر بام خانه هایشان در عجبب از این همه سر و صدای قورباغه ها به آسمان مینگرند توگوئی منتظر واقعه ای هستند ؛؛در نور مهتاب به ناگاه سفینه ای از دور پیداست وموجوداتی مشکی پوش شبیه بر انسان از آن آویزان شده؛؛؛بر سر در کافه لنگر انداخته و معلق در آسمان منتظر میمانند ؛چه خبر شده است؛ چه اَشکال عجیبی دارند؛لباس هایی سیاه بر تن اما کفش هایی شبیه غواصها؛؛آیا برای نجات آمده اند یا برای آشوب؟؟ معلق در هوا؛ زمین را می نگرند و یک نگاه بر آسمان دارند و بر سفینه؛؛ چشم هایی نیز از آسمان آنها را می نگرند و مردمان زمین را ..
چه صحنه ی عجیبی ست؛ پس این همه قورقور و جست و خیز بی بهانه نبوده است. درست زیر همان سفینه آنجایی که آن موجود سیا فرود آمده ؛؛ بر طنابِ لنگر انداخته اش؛؛؛؛ دخترکی بی پناه در حال مشت زدن بر یک غول پیکرِ عظیم الجثه ی آبی رنگ است؛؛؛ این دیگر چیست که در دستانش می فشارد دو موجود فضایی سیاه رنگ ،با کفش های غواصی را ؟؟
چرا این دخترک براو مشت می کوبد و به دنبال رهایی آنهاست؟؟؟؟
مگر نه اینکه آنها از جنس فضا هستند و این دخترک از جنس زمین!!!
چرا همه در کافه آرام نشسته و نگاهی به دوردستها ندارند!؟؟؟!!
چه لذتی دارد نشستن زیر آسمان وقتی حتی ثانیه ای چشم از خوشی بر نمی دارند و نمی دانند که نه روی زمین هستند و نه آسمانی بالای سر دارند که سقف بالای سرشان در دستان یوحنای نجات است…
آری…. این موجودات فضایی و آن چشمان بیدار در آسمان؛ همگی به یاری یوحنای نجات آمده اند تا این بی خیالان نشسته در کافه را از خواب غفلت برهانند.
پنجره ها گشوده اند….
نوشتن با نقاشی عکس دوم
توی یک شهر قدیمی که به شهرهای اروپایی بیشتر شبیه است مغازه های زیادی وجود دارد که مثل کافه یا رستوران صندلی و میزهایشان را در بیرون مغازه گذاشته اند و مردم با اهداف و شخصیت های متفاوت در آنجا می نشینند و صحبت می کنند و لذت می برند و چیزی میخورند و با خود خلوت می کنند یا با عزیزی عاشقانه زمان را سپری می کنند و یا تنهای خستگی به در می کنند .
در این شهر باستانی دل انگیز در شبی مهتابی و پر ستاره در هوایی جذاب و دلنشین ، ماری و دیوید جزو آن دسته از آدمهایی بودند که عاشقانه لحتی رؤیایی از شروع زندگی مشترک خود را سپری می کردند . یکی از شبهای این شهر قشنگ را برای حضور در این خیابان معروف پر رستوران و کافه و سکوی این مغازه خوش شانس را برای خود انتخاب کرده بودند . میزهای گرد سفید دونفره چیده شده بود با صندلی های چوبی ، یکی که تقریبا در ردیف وسط بود بدون دلیل خاصی نشان می کنند و کنار هم می نشینند و صورتهای بر افروخته از گرمای محبت خود را روبروی هم ثابت می کنند و یک دنیا حرف باهم دارند اما سکوت اختیار کردند . دیوید دوتا بستنی شکلاتی سفارش می دهد و ماری خیره به اطراف می شود ، سنگفرش خیابان خیلی قشنگ بود و رنگارنگ که با در و دیوار و پنجره و درخت روبرو ست شده بود ، آسمان تزیین شده با ستاره های چشمک زن حال او را شادتر می کرد و ته دلش پر بود از عشق و سرور و انرژی یک دنیای تازه . دیوید خودش را جمع کرد و با لبخندی موذیانه از جنس عشق گفت : خوب چرا هیچی نمیگی ؟ ، ماری هم با خنده ای از اعماق وجودش دور و بر را نگاه کرد و انگار میخواست بگه : می ترسم همه اون پنجره هایی که باز هستند صدای مارا بشنوند .. شب دل انگیزی بود …
گفتند و گفتند و گفتند ، از علایق و آرزوهاشون ، از ایده ها و افکارشون از انواع برنامه ریزی ماهیانه و سالانه و تصمیمات و امکانات شون .. بعضی ها جدی بود و بعضی ها خیالی و رویایی ، از اینکه چطور باهم ناهار و شام درست کنند تا اینکه می خواهند صاحب چندتا دختر و چندتا پسر باشند . حتی در باره دوران پیری و باز نشستگی خود هم برنامه ریزی کردند و آرزوهای خود را در سبد افکار و کلمات ریختند و باهم رد وبدل کردند . نسیم خوب و نسبتا سردی می وزید . شام هم همانجا خوردند و کمی ساکت شدند ، باز نگاه هایشان را به هم گره زدند ، و این بار دستان همدیگر را باهم گره زدند ، به معنی اظهار بی زبان وفاداری به همدیگه و این که پای حرفاشون خواهند ماند و هر چه در توان دارند انرژی خواهند گذاشت .. سکوتی آرام و با معنی بینشان رد و بدل شد . در و دیوار و پنجره های مغازه ها و درخت کنار خیابان و چراغهای آویزان روی دیوار و سنگفرش خیابان و ستاره های رنگی اسمان و ابرهای سفید و خاکستری و حتی میز و صندلی های چوبی هم از صدای عشقشان مسرور بودند …. اما هیچکس هیچ نمی دانست چه در انتظار آنها بود !
نقاشی سوم .
توی اتاقم نشسته بودم و جعبه خاطراتم مقابلم بود ، مثل همیشه در حال نوشتن نامه بودم که صدای در بلند شد و خدمتکار مخصوصم وارد شد . در چشمانش نم اشک را می دیدم و و دستانش که گوشه ی دامنش را می فشرد .کنار میز ایستاد و سرش را پایین انداخت و گفت : بانو یک پیغام دارید .
و برگه ای از جیبش بیرون اورد و مقابلم گرفت . سوالی نگاهش کردم و سرم را تکانم دادم که گفت : پیتر این نامه را داد برسونم به شما .
لبخندی روی لبهایم نقش بست و فکرکنم برق نگاهم را خدمتکار دید که سرش را پایین انداخت . نامه را گرفتم و او را مرخص کردم . به آرامی نامه را با زکردم و با چشمانم دست خط زیبایش را خواندم .
ماری عزیزم
نمی گویم سلام که دیگر برای سلام کردن دیر شده است .باید از آخر شروع کنم و بگویم خداحافظ .ماری عزیزم تمام تلاشم برای رسیدن به تو بی ثمرماند و من باز شکست خوردم . تمام امیدم به تو بود که ضربه اخر را بزنی و شاید بتوانی پدرت را کیش و مات کنی که نشد . تمام این مدت منتظر گوشه چشمی از تو بودم که انگار خیالی بیش نبود و به قول پدرت تو به یک همکلاسی از راه دور امده دل نمی بندی و حال که این نامه را می خوانی من از این شهر و آدمهایش خیلی فاصله گرفته ام . شاید روزی همچون شاهزاده ای آمدم و باز یکدیگر را ملاقات کردیم .عاشق همیشه منتظرت: پیتر
نامه که تمام شد اخرین قطره اشک رویش افتاد و نگاهم به برگه روی میز ماند .تمام این مدت سعی کرده بودم و نتوانستم. جعبه را از روی میز انداختم و نامه ها پرواز کرد همان نامه های که اولش را اسم پیتر پر کرده بود و هیچوقت جرات فرستادنش را نداشتم و اما این اخرین نامه که دیگر برای پیتر نبود این نامه آه ! این نامه خطاب به پدرم بود که با ازدواجمان موافقت کند. اما گاه چه زود دیر می شود .
# نقاشی اول، اثر مکنیل ویستلر
آنروز وقتی امیر زنگ زد و گفت خودم را برسانم، دلم هری ریخت. یک لحظه تصور اینکه از امیر خبر بدی بشنوم، دلم را لرزاند. از وقتی حال شیما بدتر شده، هرروز منتظر خبر ناگواری بودم. من و شیما از بچهگی باهم دوست بودیم. از آن دوستیهای یک جان در دو بدن. باهم مدرسه رفتیم و قد کشیدیم؛ حتی دوران دانشگاه هم باهم بودیم و در یک رشته درس خواندیم. شیما به نویسندگی علاقه داشت؛ با وجود اینکه هردو روانشناسی خوانده بودیم، او بعداز پایان تحصیلاتمان به دنبال علاقهی خود رفت. و اینجا پایان دنبال هم دویدن هر دویمان بود. چند سالی هردو دویدیم، اما جدا از هم. و زمانی که شیما اولین کتاب خود را به چاپ رساند، من موفق شدم بالاخره مرکز مشاورهی خودم را افتتاح کنم. روز افتتاحیه وقتی شیما را دست در دست امیر دیدم،فهمیدم رابطهی آنها جدیتر شده. امیر را دورادور میشناختم. نقاش بود؛ و در یکی از همین گالریهای نقاشی با شیما آشنا شده بود، بعد از یکسال آشنایی باهم ازدواج کردند. هر دو جفت هم بودند، شیما مینوشت و امیر نقاشی میکرد. ارتباط ما کماکان ادامه داشت، و کمکم مثل قبل پررنگ شد. شیما به امیر گفته بود، من را باید کنار مهلا بپذیری؛ و امیر هم میدانست تنها مونس شیما من هستم، هروقت مشکلی پیش میآمد به من زنگ میزد، یکسالی بود که متوجه بیماری شیما شده بودیم. بعد از تولد اشکان ، مدتی بود که شیما از درد استخوانها و ضعف زیاد رنج میبرد، و بالخره بعد از چند هفتهای پیگیری و رفتوآمدهای پیاپی، معلوم شد سرطان خون به جان شیما افتاده، و رگهای او را میخورد، از آن بهبعد شیما بود و شیمیدرمانی و روزهای سخت.
از آن روزها یکسال میگذشت؛ و با وجود درمانهای پیاپی، حال شیما روزبهروز بدتر میشد.
آنروز نفهمیدم خودم را چطور به خانهی شیما رساندم. امیر در را باز کرد، در دستش قلممو و پالت نقاشی بود وقتی چهرهی نگرانش را دیدم، فهمیدم حال شیما خوب نیست. امیر خیلی آهسته برایم توضیح داد که دکتر گفته دیگر امیدی به بهبودی شیما نیست؛ خیلی تلاش کردم جلوی ریختن اشکهایم را بگیرم، ولی سخت بود، امیر با اشاره فهماند که شیما در اتاق خوابشان است.
وارد اتاق شدم. شیما لبهی تخت نشسته بود، لباس سفید بلندی به تن داشت؛ و با وجود رنگپریدگی زیاد چهرهاش ، زیباییاش دوچندان شده بود، تا مرا دید لبخندی زد. او را محکم بغل کردم و موهای بلند مشکیاش را نوازش کردم. اشکان را که گوشهی اتاق آرام خوابیده بود، بوسیدم و کنار شیما نشستم. شیما با اشاره به بوم نقاشی روبروی خودش گفت:« شاهکار امیر را میبینی؟»
تازه متوجه بوم نقاشی و چهرهی زیبای شیما شدم که هنوز کامل نشده بود. وقتی امیر گفت ما را تنها میگذارد، از جایم بلند شدم و از او خواستم به کارش ادامه دهد.
شیما دستانم را در دستش گرفت؛ چشمانش غم و نگرانی توأم با آرامش خاصی بود…..
آنروز تمام مدت کنار ساحل قدم زدم، و به تماسهای پیدرپی منشیام در مرکز مشاوره اهمیت ندادم. با وجود سرمای زیاد هوا، بدنم داغ شده بود و اگر کسی آنلحظه مرا میدید خیال میکرد از حمام آبگرم درآمدهام.
حرفهای شیما مثل یک فیلم درام از جلوی چشمانم رد شدند: « مهلا جان خودت میدانی که از زندگی من چیز زیادی باقی نمانده. و دیر یا زود مجبورم با امیر و اشکان زندگیام خداحافظی کنم. با مرگ کنار آمدهام، ولی اینکه بعد از من چه کسی مادر اشکان شود نگرانی مرا دو چندان کرده، از تو دوست دیرین و باوفای خودم خواستم که به اینجا بیایی و به آخرین خواستهی زن و مادری نگران گوش بدهی. »
دیگر بقیهی جملاتش بریدهبریده در مغزم مثل پتک میکوبید.
شیما از من خواسته بود، در صورتی که رضایت داشته باشم به همسری امیر در بیایم و مادری اشکان را بپذیرم؛ تا هم خیالش از اشکان راحت شود و هم زندگی و امیرش را به دست من که از جانش عزیزتر بودم بسپارد.
سه روز به من مهلت داده بود که فکر کنم، سه روزی که سه سال بر من گذشت.
سه روز بعد در یک بعدازظهر سرد زمستانی خود را جلوی خانهی شیما یافتم، پالتوی صورتی که باهم خریده بودیم، تنم بود. باز هم امیر به استقبالم آمد،اینبار اما اشکان در بغلش بود، به محض ورود اشکان را گرفتم و لبخند کمرنگی به امیر زدم.
نقاشی دوم
امشب خودم را یک به پیاده روی یک نفره مهمان کردم. در مسیر که میروم سر راهم از یکی از کافه های معروف شهر می گذرم. هر کس حال و هوای خودش را دارد. دو نفر را می بینی روبرو هم پشت میز کوچک کافه با نگاهشان در حالیکه فنجان سرد قهوه شان را سر می کشند حرف می زنند . عده ای هم برای تداعی خاطرات گرد هم جمع شده اند. در این میان چند میز تک نفره نظرت را به خودش جلب می کند. عده ای هم با خودشان آمده اند نمی دانم شاید بعد از یک اتفاق تلخ خودشان را مهمان قهوه فرانسه کرده اند.
ولی من امشب دلم می خواهد برای چند ساعت که شده آلزایمر شبانه بگیرم. کوله پشتی دغدغه های روزمره ام بر روی زمین بگذرم. غصه بماند برای یک روز دیگر. خودم را به صرف یک پیاده روی شبانه دعوت کرده ام. من باشم و سکوت شب و خدایی شاهد تمام وعده هایم است. از حق هم نگذریم شب عجیب زیباست. ستاره ها یکی پس از پس دیگری چشمک می زند مهتاب هم دلبری خودش را دارد. آواز گام هایم را به سنگفرش خیابان می سپارم. راستی تا به امروز این سنگفرش ها به صدای چندین رهگذر گوش سپرده اند و چند پاییز را همراهی کردند. چه بی منت برگ های زرد و خسته پاییز را در آغوش کشیدند. خاطرات تلخ و شیرین عابران چه بی صدا در دلشان جا دادند. سر که می چرخانم دوباره کافه جلوی چشمانم می آید. با خودم می گویم چه آدم هایی که پشت این صندلی ها روبرو هم نشسته اند و برای آیندشان نقشه داشتند الان چند نفرشان بهم رسیدند چند نفرشان هنوز دست در دستان هم در این شهر شلوغ پا به پای هم راه میروند. چند دوست دارم ابدی شد. نکند کسی از هراس زنده شدن خاطره ای از این خیابان گذر نکند.
من از اوضاع و احوال آدم های قرن های قبلی خبری ندارم. نمی دانم چقدر بر سر عهده و پیمانشان می ماندند. نمی دانم دوست دارم هایشان از روی عادت بود که هرز چند گاهی از شخصی به شخص دیگر منتقل می شد. نمی دانم چطور جانشان را برای هم می دادند. تنها چیزی که از خیال عبور می کند هرچه بود اینگونه نمی گذشت
کاش قرن ها قبل به دنیا آمده بودم. من اصلا به این عصر تعلق ندارم. دلم پر می کشد برای مردمان ساده. یک دل خوش می خواهم و یک نفر که زیر نور شمع در پس تاریکی ها نقش نگاهش برای همیشه حک شود.
خیالم را پرت می کنم که یه جای دور که خودم هم دستم بهش نرسد. امشب می خواهم همینطور که مردم شهر را تماشا می کنم خودم را سخت در آغوش بکشم. دلم می خواهد وقتی به خانه رسیدم تمام غصه هایم تمام شده باشد. سختی های زیادی را از سر گذراندم. باید دستی به شانه ام بزنم و دست مریزاد بگویم. امشب باید با نم نم باران غبارهای وجودم را بتکانم. باید بیشتر از این ها برای خودم زمان هزینه کنم. من هنوز خیلی کارهای نکرده دارم. خیابان های زیادی است که قدم های مرا به خود ندیده است. من یک دنیا به خودم بدهکارم.
حرفهایشان میدود بین خطوط کتابم…
دلم برات تنگ شده بودژاکلین تمام روزایی که نبودی دیوارهای این شهر داشت روی سرم خراب میشد..
انگار اوای صدایش خیز گرفته بود که از حلقومش بیرون بپرد تا صورت انکه دلتنگش مینماید را ببوسد و برگردد بنشیند سرجایش…
سرم را چند سانت پایین تر می اورم به معنای اینکه نویز های صدای پسر را کنار بزنم و سر فرو برم در میان خطوط کتابم…
لبخند صدای پسر به دهنم مزه کرد…تلخ بود تلخ تلخ..
نمیخواهم بیش از این وارد حریم خصوصیشان بشوم و استراق سمع کنم…سر میچرخانم تا مزه دیالوگ هایشان از ذهن و دهنم بیرون رود…
چه شبیست
جای ربکا خالیست برای اینگه بگویم چقدر دلتنگ نفس کشیدنش در حضورم شده ام و خب نسیم ماه آگست برای دلجویی دستی به سر و گردنم میکشد و پیشانی ام را میبوسد و میرود…
شب است شاهد اما نیست و شمع و شیرینی به راه است..خوب شد قلم را اورده ام…این وقتها که ربکا با تمام خاطراتش بی رحمانه به جانم شلاق میزند دوایی نیست برای دردی که جایش نیست الا اینکه خون های دلمه بسته کلمات کشته شده در قلبم را بیرون بریزم…مینویسم
نامه ی سیصد و هفتاد و چهارم
ربکای عزیزم،
روبرویم یک فنجان قهوه سرد شده بوی نا میدهد و شمع روشن مقابلم را باد بوسه میزند و هستی اش را در جا میرباید..
میدانم اگر اینجا بودی انقدر باهوش مینمودی که در دم با ان تک خنده ای که انقلاب مخملیست جانم مچاله میکردی و میگفتی آلن…این استعاره های بی مروتت من هستم دیگر نه؟
نیستی و نمیپرستی اما صدایت هست..همه جا…همه ی کلمات از تمام دهن ها از حلقوم تو تلاوت میشود..
نیستی و اما میبینمت و میبویمت
این شامه گویی هرگز ذرات معلق منسوب به تورا از حافظه بویاییش ترک نخواهد گفت…
نیستی اما هر جا که مینگرم تورا میبینم،گویی رد پایت بر تمام سطور این دفتر عالم حک شده است…
هزچیز نشانی از تو دارد و رنگی از تو گرفته است..
ربکا،
ربکای عزیزم،میدانم که هرکه در این عالم بماند میپوسد
میدانم که باید بروی تا بشوی اما هیچ به ذهنم خطورنمیکرد که طبیعت تو چنان با ماندن و پوسیدن ستیزه جوست که حتی دمی را کنار من نیارمیدی و نیاسودی و اما من حاضر بودم تا اخرین روز عمر خورشید با فطرتم بجنگم
اما بمانم ،چون ماندن در کنار تو برای من رفتن بود، شدن بود …بین من و تو و راهی که به شدنمان ختم میشود و هزار و یک فرسخ نوری راه و زمان بود…
میدانم،من هم کمی دیگر مانده به راه افتادنم….هنوز این کلمه های سر و دست شکسته خونین و مالین قلبم را خنج و خراش میدهند..هنوز خونشان در تنم را عروقم را بسته است ….هنوز نمیدانم چقدر به تیمار نیاز دارند نمیدانم چند نامه دیگر میطلبند …اما دمی دیگر که بیاسودم من هم عصایم را خواهم برداشت….که بی تو رفتن این راه از من جان ها خواهد ستاند…
خداوند عزیزم،روح ربکایم را غریق در رحمتت قرار بده.
Vincent van Gogh
دنبال آدمی می گشتم که با من به سفر بیاید تلفن را برداشتم به چند نفر زنگ زدم . تمایل چندانی نداشتند . به چند نفر پیامک و بعد در واتس اپ موضوع را نوشتم. جوابی نبود که نبود . برای خودمسوال پیش آمد که مشکل از من است ؟ همسفر خوبی نیستم ؟! یا خودشان تمایل ندارند. برای پرت کردن حواسم از موضوع و اینکه نخواهم دوباره قبرستان کهنه بشکافم . آلبوم گوشی را باز کردم تا عکسها را ببینم. یک نقاشی توجه من را جلب کرد ، همانی که یک ماه پیش دفترچه یادداشتی خریدم همین روی جلدآن بود .تا بخود بیایم دیدم رنگ آبی یک دست من و رنگ نارنجی دست دیگرم را گرفتند و من را به درون نقاشی کشیدند.به آن خیابان و کافه کنار آن. هوا مطبوع بود . چند نفری پشت میزهای کافه نشسته بودند من هم یک میز انتخاب کردم . هر چه دنبال آبی و نارنجی گشتم پیدایشان نبود . خواستم به صرف قهوه دعوتشان کنم ، آنقدر ها هم بی معرفت نبودم بدون تشکر رهایشان کنم. ارزش داشت وقتی در کنارشان سپری کردن و گپ و گفتی زدن . آدم ها که نیامدند ، باز دَم این دو گرم . بیشتر کسانی که آنجا حضور داشتند خانم بودند . یکی خود من می میرم برای کافی شاپ ، وقت گذرانی در کافی شاپ و اینجور کافه ها در اینجا ! نه در آنجا!!
تا آمدن گارسون من محو درخت کاج بودم ، درختی که معلوم بود مدت زمانی طولانی است آنجا را برای زیستن انتخاب کرده ، البته نمی دانم !! بعید است انتخاب خودش بوده ، شاید انتخاب شخصی و یا اشخاصی بوده که او را به آنجا آورده اند . روبروی یک کافه خیابانی . هر دانه از این برگ های سوزنی چه خاطراتی از آدم ها دارد ! از آدم های کافه نشین و حتی رهگذران . حتما الان هم چندتایی از آن سوزن های سبز به من نگاه می کنند یا می نویسند یا پچ پچ می کنند . به نظر من همه می نویسند همه در دنیا می توانند بنویسند ، اما مثل آدم ها نم توانند به نمایش بگذارند ، همین. گارسون قد بلند سفید رو آمد چشمانش آنقدر آبی بود که فکر کردم مصنوعی است از بس پررنگ بود ، منو را به دست من داد و توضیحاتی داد. اما قبل از آمدن او من دلم چای نعنافلفلی می خواست ، به اوگفتم ، از قیافه اش معلوم بود آنقدر متعجب شدکه دهانش برای لحظه ایی باز ماند ولی سریع به خودش آمد و تند تند چیزهایی گفت ، که نه خودش فهمید و نه من ! رفت تا سفارش را بیاورد . به روی میزها دقت کردم اکثریت سفارش قهوه. داده بودند گویا من تنها جای خواسته بودم آن هم از نوع نعنا فلفلی! دوباره مشغول افکار خودم شدم و گفت کاش دفترچه یاداشت و قلم من اینجا بود و همین ها را می نوشتم . چای را در یک لیوان فرنچ پرس آورد در یک سینی چوبی که کنار آن دو کوکی قلبی شکل با طعم کره بادام زمینی بود ! و کاغذ یادداشت آبی رنگی که با رنگ نارنجی روی آن نوشته بود : شما مهمان ویژه امشب من هستید، سفارش شما من را به یاد اولین دوست دخترم انداخت، ممنون که به این کافه آمدید و بعد از سالیان سال من را خوشحال کردید
۲: از Vincent van Gogh
امشب تصمیم گرفتم که بیرون برم و قدم بزنم
دلم گرفته از این همه تو خونه موندن دوست دارم بیرون برم و نفسی تازه کنم و از این رخوت دور بشم موقع قدم زدن چشمم به یه خیابون سنگفرش شده خورد که تا به حال توش نرفته و قدم نزده بودم تصمیم کرفتم واردش بشم دستام رو تو جیبم کردم و سرم رو به آسمون گرفتم به صدای قدم های خودم گوش دادم و غرق سکوتی که تو محیط بود شدم
سیاهی آسمون قشنگ و خیره کننده شده ستاره ها بهم چشمک می زنن و این زیبایی رو برام چند برابر می کنن خونه های این کوچه شبیه خونه ها و معماری ایران نیست رنگ ساختمونا آبیه و چراغاشون تک و توک روشن ناخوداگاه یاد این جمله افتادم کی می دونه با چه زحمتی این چراغا روشن شده ما فقط از دور می بینیم که یه چراغی روشن شده ولی از تلاش آدمای اون خونه و زندگیشون کاملا بی خبریم نمی دونیم آدمای اون خونه شاد و خوشبختن یا غمگین و بدبخت کسی چه می دونه
تقریبا به آخرای اون کوچه باریک رسیدم و همچنان غرق گفتگوی درونی با خودم بودم دیدم یه کافه اینجاست برعکس باقی کوچه که تقریبا غرق تاریکی بود اینجا چقدر روشن و پر نوره چند نفر مشغول پیاده روی بودن و باقیشون روی صندلی کافه در حال خوردن و گفتگو بودن
چند تا میز خالی هم اونجا بود و منم تصمیم گرفتم خودم رو به یه فنجون چای مهمون کنم و در جوار آدمای این کافه بشینم
اکثر آدمایی که اینجان همراه دارن هیچ کدومشون تنها نیستن من تنها کسی هستم که تنهام بی توج به این موضوع سعی کردم از اطرافم لذت ببرم مشغول تماشای آدمای اطرافم شدم بعضیاشون زوج بودن و بعضی با دوستاشون خلاضه اینکه در حال خوش گذرونی و رفع خستگی روزانه شون بودن
گارسون برام چای آورد و مشغول خوردن شدم همه تلاشم این بود لذت ببرم از این تفریح شبانه و حتی تنها بودن
نمی دونم چرا این فضا ناخودگاه منو یاد این قطعه شعر می ندازه زیر لب زمزمه می کنم
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشۀ ماه فروریخته در آب
شاخهها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
محو موزیک بی کلامی که در حال پخش تو کافه است شدم و همش این شعر رو می خونم و غرق آرامشم
به نورو رنگ آبی و زرد اطرافم نگاه می کنم این رنگ ها همیشه برام تداعی کننده آرامش بودن به سنگفرش خیایون که برام نشونه اصالت و معماری ایران اروپایی هاست به تک درخت توی کوچه نگاه می کنم که اونم مثل من تنهاست و در حال لذت بردن از تفریح شبانه است و به این فکر می کنم چه خوب شد اومدم بیرون و پا به این خیابونی گذاشتم که انقدر بهم آرامش داد خدایا شکرت بابت این همه آرامش
تصوير شماره ٣
ماریا روی صندلی پشت میز رو به پنجره نشسته است به جز نور کمی که از پنجره می تابد نور دیگری اتاق را روشن نکرده است ، هوا سرد تر شده و ماريا پالتوی خز زرد رنگی پوشيده است ، سر استین ها و یقه اش با مخمل سفیدي كه گردي هاي سياهي دارد تزيين شده است.
گردنبند و گوشواره های مرواريد ماریا در تاريك روشن اتاق، درخشش خاصی پیدا کرده اند و صورت زيبا و جذاب او را زيباتر مي نمايد!
ماريا به طرز ساده و زیبایی با نوارسفيد رنگ باریکي موهای پشت سر خود را بستهاست، موهاي جلوي سرش را بحالت فر دار و مرتبي روي پيشاني خود ريخته است .
روميزي ساتن ابي رنگي كه روي ميز پهن شده اطراف ميز چين خورده و در نور كم اتاق حالت مخملي بخود گرفته است .
روي ميز، علاوه بر چندكاغذ و يك قلم ، دو استكان شيشه ايخالي داخل يك سيني كوچك چوبي و يك جعبه چوبي منبت كاري شده با حلقه هاي فلزي قرار دارد.
یک ساعتی میشود که ماريا مانند هر روز پشت میز نشسته است ، روی کاغذ جلوی رویش چند خطی مبهم نوشته شده است، انگشتان ظریف دست راست ماریا قلم را روی کاغذ نگه داشته اند، انگار براي برداشتن مجدد قلم ترديد دارند.
چهره ي ماريا مملو از اندوه و انتظار است، صدای در اتاق شنیده میشود، ماريا كمي سرش را بالا مي اورد و به حالت سئوالی و محكم میپرسد: بله ؟
صدای پشت در میگوید :منم بانو!
ماريا به آرامی میگوید لیزا تویی؟بیا تو !
لیزا ارام دسته ي در را ميچرخاند و در با صداي قيژ ممتدي باز ميشود، ليزا ارام وارد اتاق می شود، پشت سر خود در را ميبندد .
موهای قهوه ای رنگش كه با رنگ بلوزش هماهنگ شده را بدون هيچگونه الايشي، پشت سر خود جمع كرده ،دامن ابي و كلفتي كه پوشيده در تضاد خاصی با رنگ بلوزش خودنمايي ميكند ، یقه گرد و سفید بلوزش صورتش را پهن تر از انچه که هست نشان میدهد .
با صدای ارامی میگوید سلام بانو!
آرام به میز ماريا نزدیک میشود در دستش یک پاکت نامه وجود دارد.
میگوید: بانوی من !
این نامه را همین الان پيكي از لندن آورد.
دل ماريا ريخت پايين، ضربان قلبش شدت گرفت، ماريا به سرعت صورتش را به سمت ليزا برگرداند نگاهش كرد.
لیزا نزديكتر ميشود با حالتي پر از اطاعت و احترام نامه را جلوتر مي اورد.
هر دو به نامه نگاه میکنند ماريا دست چپش را روی چانه می گزارد تا کمی استرس خود را پنهان کند.
ليزا هم چشم از نامه بر نمي دارد گويي مي خواست نگراني بانويش را به رويش نياورد.
اين دو زن در دو جايگاه متفاوت كنار هم قرار دارند يكي بانو و يكي پيشخدمت است اما هر دو در دو موضوع با هم مشترک هستند هر دو مشتاق دانستن مطالب داخل نامه هستند و هر دو در حال پنهان کردن این اشتیاق.
آیا انتظار ماريا به سر رسیدهاست؟
ايا اين همان نامه اي است كه ماريا هر روز منتظر دريافتش بود ؟
الهام از نقاشی ش ۳…بانوی زیبا .با سلیقه .توام از افکار و اندیشه های الهی وخردمندانه دارای روحیه صبر و عشق استقامت همراه با بلند پروازیهای ستودنی دارای بال های قدرتمند برای پرواز اندیشه در کهکشان جاودانگی….. درکلبه خود آرام و شاد به نوشتن میپرداخت در زمانه ایی که رکود و فقر و بیماری و سردی افکار جامعه را به خود گرفتار کرده و انسانها فقط وفقط به خود میاندشند . و همه مشکلات بدبختیهای خود را بر سر یکدیگر فرود می آورند نه همدردی ونه مهربانی نه گذشت و انگشت اتهام وبه سوی دیگری .( این نیز بگذرد)
بانو فری به این میاندیشد که در مصاحبه نویسندگی ش موفق میشود یا نه در انتظار تلفنی نامه ایی و خبری در فکر فرو رفته ی دریای نویسندگی که روزی قلمش اعجاز خواهد کرد برای خود شکوفایی بشر ای بشر تو همه اندیشه ایی مابقی تو استخوان وریشه ایی همیشه اشعار شاعران بزرگ شرقی و غربی برای او نوید بخش و یاری گر ست..حقیقت ومعنویت خدا رهایی وازادی تکرارها روزها و جستجوگر از کجا امده ام امدنم بهر چه بود…..جهان صدای نوشتنم را خواهد فهمید و رنگی نو به جان انسانها خواهد ریخت این فرکانس کار خود را شروع کرده و روزی ارتعاش این موسیقی به گوش انکه هم نوا بااین فرکانس است میرسد… بانو فری غرق در رویاهای شیرین نویسندگی ست که ترس از نوشتن را درون خود اساس میکند کم داشتن واژگان ..مطالب ایده و هزار نکته باریکترزمووو و حتی اصلا در مصاحبه قبول میشود دوستش که بااندیشهای او آشناست همیشه به او امید میدهد و مشوق اصلی او برای حرکت واینکه تو میتوانی اگر بخواهی به تو داده خواهد شد.. این جملات فلورانس ااسکاول شین نقل گفتگوهایشان است عطی مشغول در کار بورس است وعاشق بورس بازی و بسیار اهل خودشناسی و باهم بودن به اندو احساس آرامش و رسیدن به هدفهایشان رامیدهد….تماس میگیرد داشته افکار منفی از فری گرفته میشود نامیدی نتوانستن و ….تمام تمام.با معرفی یک کتاب جدید سر صحبت باز میشود فوق العاده است این کتاب تعالیم آبراهام..!افکار اندیشه تو زندگیت را میسازد و احساسات تو نجاتگر زندگی تو گفتگویی عالی مثل همیشه بعد از خداحافظی دوباره فری به افکارش مشغول است احساس احساس احساس یعنی چه؟جمله فوق العادیی جهت یابی زندگی بادرک احساس…در همان لحظه احساسم رجوع میکنم .احساس نگرانی .ترس. خشم. رهایی .آزادی رسیدن….. که ناگهان با صدای زنگ اورا به خود میاورد ….که بود مری ..مری نامه به دست به اتاق خانوم میاید فری دست بر زیر چانه بین اندیشه واحساس و صدای زنگ ومری و نامه در دستان او ….
نقاشی دوم
من متفاوت به دنیا امدم و تفاوتم را به حساب بدی ام گذاشتند گذاشتم!تلاشهایم در پنهان کردن پرهای جوجه اردکیم هیچ گاه نتیجه نمیداد پس از گروه اخراج شدم همیشه بی گروه بی قبیله بودم درد بی تعلقی بدترین رنجها بود .در فرهنگ اشتباهی غالب، تفاوت ،نشانه گناه اولیه است! مانند حوا میمانی که سیب ممنوعه را خورد و از بهشت رانده شد !انقدر سیب خوردم تا در پازل کشورم حذف شدم و حذف مرا به پذیرش، به تسلیم کشاند .تنهایی اجباری را پذیرفتم .نا خواسته در ان غروبهای دلگیر پاییزی و گاها برفی از ترس منجمد شدن تمام مسیر دریاچه را میدویدم تنها دلخوشیم سنگفرشهای قدیمی طول خیابان بود که مرا به زندگیم به تنهاییم پیوند میداد .در کافه مینشستم و در سرمای بیرون از کافه نه برای نوشیدن قهوه ای تلخ که برای زیارت سنگفرشها که همچون زائری که به دیدار معشوق میرود به انجا میرفتم و سنگفرشها راز قرون را بر من اشکار میکردند راز صده ها را .زوجهایی را میدیدم که بر روی نعنوها تاپ میخوردند و ستاره ها چشمک میزدند !.تلاشی بیهوده در جلوگیری از به تله افتادن در سیاهچاله افکار سرد داشتم هجوم افکار سرد و تاریک همچون لشکریان بی پایان سیاهی مرا در مینوردید و من شبیه تک درخت بالای دریاچه که تنهابازمانده از گونه خودش بود میشدم حس میکردم از این سرما جان پناهی نخواهم یافت و خواهم افتاداز اخرین زخمه، اخرین تیشه زشت و عریان و تلخ ،حتی زیبایی سنگرفشها نیز نمیتوانست این همه عریانیم را زیبا کند پوششی نبود نقطه ای بودم کوچک در الفبای زندگی !راه فراری نبود من همانند ان درخت تنهای عریان بالای دریاچه تنها بازمانده از گونه خود بودم. فرار مرا نجات نداد !فروغ را به یاد اوردم “تو هرگز جلو نرفتی تو فرو روفتی”روح کهن به شکل یک مانترا نام ایران را به زبان می اورد روح کهن رنج میکشید و مرا به سمت متفاوتی کشانده بود از جایی که فضیلت زن بودن در غورمه سبزی خلاصه میشد و بچه داشتن، در جایی که پیچیدگی زنانه به ابزار کنترل مردانه تعادلی بنا کرده بود مثال نزدنی، در جایی که سادگی حماقت بود ،صداقت خریت ،سخاوتمندی با کودنی معنا میشد و خلاصه من متفاوت به دنیا امده بودم و رنجی عظیم است روح کهن را !در جایی که مردمانش راه حیات ننوشیده اند و دخترکان پروین را میفشارند !در میان هجوم افکار سرد خودم را دیدم در میان بازوان ایران بانو، مادرم شانه هایش خیس بود از میان کافه ها سنگفرشها غروبهای دلگیر برگشته ام باران میبارد به ایران بانو فکر میکنم سرما بی رحم است دستانم را اتش میزنم بوی ایران گرفته است.
سلام استاد جان
سعید :::نقاشی سوم درد ودل مادر دختری
مادر::::بخشی از زندگی همین اتفاقات ریز ودرست است که باعث میشه تجربه های خوبی برای آینده داشته باشی ،..حالا بگو ببینم چی نگرانی کرده عزیز دل مادر نبینم ناراحتی دخترم رو اول زندگی …
هیچی مادر سعید شب ها دیر میاد خونه میاد خیلی هسته هستش بعد ی کارهایی میکنه که اصلا درست نیست اصلا فکر نمیکنه من همسرش هستم واصلا به من توجه نمیکنه وقتی براش کلی میز شام ترتیب میدم اصلا اهمیت نمیده واینکه بعضی از شب ها هم میگه شام خوردم میره میخابه ،،.جمعه ها هم کلا خونه خوابه یا با دوستاش میره بیرون اخه این چه وضعی از زندگیهستش ،،شما مگه با بابا اینجوری بودین من هر موقع شمارو میدیم باهم مهربون بودین وهمیشه صدای خندهتون بلند بود ،،،
مادر ؛؛؛ای دختر جان تو هنوز به دنیا نیومده بودی ،،منم سختی های خودمو کشیدم نگاه به الان نکن اون موقع منم خیلی سختی کشیدم میدونی چرا ؟؟؟
برای اینکه فکر میکردم پدرت هم مثل من بزرگ شده ونوع زندگی اونا با ما یکی بوده واو از تمامی افکار واخلاق من خبر داره ولی اینطور نبود …باید الان که اول زندگی هستش بیشتر باهم صحبتی کنید باهم حرف بزنید تا بیشتر از اوضاع درونی خودتون باخبر شوید ،.دو تا آدم با دوتا تربیت متفاوت کنار هم میخان زندگی بکنن خیلی تفاوت وجود داره باید کمی صبوری کنی بعد تو یک فضای آروم شروع کنید صحبت کردن خیلی از مردها وزن ها فکر میکنن طرف مقابل
میدونه که ایشون چی میخاد درصورتیکه اینجوری نیست باید باهم صبحت کنید وخواسته نیازهای همو باز کنید چراکه دیگری از داخل مغز دیگری خبر ندارد ،،.اینم دفترچه خاطرات من هستش بگیر برو بخون ببین منم اوایل زندگی مثل توبودم حالا پاشو ی ناهار خوب برای مادرت درست بکن ،ببینم به این شوهر بیچارت چی میدی میخوره ،،؟؟بعد ی زنگ بزن بگو شام بیاد اینجا ،…
نقاشی دوم از ون گوگ را انتخاب کردم
چند روزی است که از سفرم به پاریس می گذرد . در یکی از رستورانهایی که تمام صندلیهایش را در بیرون چیده می رورم و روی یکی از صندلیها می نشیم. تابستان است و هوا مطبوع و دلپذیر است. سرم را بالا می برم و به آسمان آبی نگاه می کنم. زیباست پر از ستاره. از دیدن آنها لذت می برم. می گویند آسمان همه جا یکرنگ است اما اینگونه نیست و هر جای آسمان مخصوص خودش را دارد. سرم را پایین می آورم. خانمی زیبا را روبه رویم می بینم که با لبخند به فرانسوی می گوید چه میل دارید من هم به او لبخند می زنم و از روی منو غذایی را انتخاب می کنم و به او نشان می دهم. او دوباره لبخند می زند و می رود. فکر می کنم باید فهمیده باشد که من یک خارجی هستم. دستم را به زیر چانه ام می زنم و به آدمهایی که آنجا نشسته اند نگاه می کنم. برخی دو نفره و برخی هم تنها آمده اند و شب را در آنجا سپری کنند و شام بخورند. به خیابان نگاه می کنم تمام خیابان سنگفرش است. زیبایی خاصی دارد آدم را به یاد دوران قدیم می اندازد. ساختمانهای بلند اطراف را نگاه می کنم. کوچه ای را روبروی خودم می بینم. ساختمانها مثل هیولاهایی هستن که چراغ اتاقهای آن مانند چشمان آن هیولا برق می زنند و این هیولا انسانهایی را در خود بلعیده است و هر آن ممکن است همه آنها را بیرون بریزد. اما حالا نه صبح که شد همه را از خود بیرون می راند و شب دوباره همه را در می بلعد. البته به زور نه، خود ادمها با زبان خوش وارد شکم او می شوند.
خدمتکار بر می گردد این بار دست پر. غذا را روی میز می گذارد و می ایستد و دستهایش را روی هم می گذارد به این معنی که آیا چیز دیگری نیاز ندارید. به رویش لبخند می زنم و با سر از او تشکر می کنم. او هم لبخند زنان از میز من دور می شود. نگاهی به ظرف غذا می اندازم. قیافه اش بدک نیست. اولین قاشق را به دهانم نزدیک می کنم. سایه ای از پشت سربه من نزدیک می شود. قاشق را به دهان نبرده بر می گردانم. مردی را می بینم که به من نزدیک شده است. به او نگاه می کنم. به نظر فرانسوی نمی آید. شبیه خود ماست. به انگلیسی سلام می کنم. او که اکنون به من نزدیک شده است می گوید: اجازه هست بنشینم. چشمانم هم از تعجب و هم از خوشحالی باز می شوند. اشاره می کنم به صندلی روبرویم و می گویم بفرمایید. او می نشیند و من خوشحال از اینکه هم زبانی پیدا کرده ام در این غربت به پشت سرم نگاه می کنم تا گارسن را صدا بزنم. مرد می گوید من چیزی نمی خورم همین الان غذایم را خوردم. من شما را زیر نظر داشتم و وقتی می خواستم بروم دفترچه شما را روی میز دیدم که به خط فارسی روی ان نوشته بودید و فهمیدم که ایرانی هستید.
من عکس دوم از ونگک را انتخاب میکنم.
ونگک نقاشی از کشور هلند که تا 37 سالگی عمر کرده وآثاری را از خود بر جای گذاشت که بعد از مرگش مورد تحسین قرار گرفت.گویا همه جای دنیا وبعداز مرگ و تمام شدنت دوستت خواهند داشت.او مشکوک به خودکشی هست و مدتی از زندگی خودش را حتی داوطلبانه و به پیشنهاد خودش در دیوانه خانه گذرانده است.
این اثر یکی از نقاشی های مورد علاقه ی من است.حسی عجیب از ستارگانش و جاده ای که در آن وجوددارد من را می گیرد.بهترین لذت خوردن غذا در خیابان و فضای باز است.حس می کنم این تصویر با آرامشی که در آن برقرار است قصه هایی هیجان انگیز و کمی مرموز را دنبال می کند.
مکالمه ی دو نفر را که در میز کناری من نشسته بودند توجه من را جلب کرد.
هی کجایی؟ اینجا نشستم. کسی تورو ندید .نه کسی ندید . کار و تموم کردی؟ اره تمومش کردم.خوب خوبه تا چند روز این دورو بر آفتابی نشو.یا نه اصلا از کشور خارج بشو.خارج بشم به این سرعت.تو که گفتی مشکلی پیش نمی آید.؟من کی گفتم.تو زدی یه نفرو کشتی. میفهمی؟ولی تو قول دادی؟دیگه چاره ای نیست سربع یه آما ده ی رفتن شو.باشه حداقل بزار نوشیدنی رو تا آخر بخورم.
آن طرف تر گارسنی را میبینم که لباسی سفید بر تن دارد و به دو سرباز می گوید چی میل دارید قربان؟آن ها می گویند استیک میخوریم و با کمی ویسکی.و بعد بلند بلند می خندند.همه زیر چراغهای رستوران که به رنگ زرد هستند در میزهای جداگانه نشسته ایم..عاشق ستارگانی هستم که در آسمان بالای سرم هستند در هتلی نزدیک اتاقی گرفته ام و دفترچه یادداشت خودم را بروی میز گذاشتم تا هر اتفاق یا چیز جالبی را دیدم یادداشت کنم.ناگهان خانواده ای که در کنار میزها راه میرفتند و حرف میزدند نظرم را جلب کردند.یک خانم و یک آقا و یک پسر بچه هر سه خوشحال از قدم زدن لذت می بردند و گویی از یک نمایش بسیار زیبا در تاتر شهر بازمیگشتند.با یکدیگر میخندیدند و از نقش یک مرد چاق بامزه و زنش حرف میزند و انگار نمایش یک نمایش کمدی بوده است.پسر بچه خیلی خوشحال بودو به مادرش گفت مادر می شود از آقای اسمیت کمی آب نبات برایم بخری.مادرش گفت پسرم دندان هایت و پسر اصرار کرد تا اینکه از من دور شدند و نفهمیدم خرید آب نبات به کجا رسید.
زوج جوانی را دیدم که عاشقانه دست یکدیگر را گرفته بودند و از این شب مهتابی و پرستاره و هوای عالی آن جا با نگاهشان عشق را نثار یکدیگر می کردند.زن به مرد گفت من از اینکه اینجا در کنارت هستم بسیار خوشحالم و آرزو میکنم این جنگ لعنتی تمام بشود و تو همیشه در کنارم بمانی.مرد گفت من برای وطنم همه کاری میکنم ولی از اینکه کنار تو باشم بهترین روزهای عمر من است پس بیا راجع به چیزهای خوب صحبت کنیم.
آقای گارسون بالای سر من آمدو گفت نوشیدنی میل دراید خانم؟من هم گفتم بله مقداری آب لطفا.یک غذای دریایی به همراه سالاد سفارش دادم و طعم فوق العاده ای داشت.خوب من عاشق سفرو رستوران ها هستم. این دفعه فرق می کرد.من با اجبار به آمستردام آمده بودم.
براساس نقاشی اول:آخ من احمق رابگوفکرمی کردم این مردی که بیست سال ازمن بزرگتراست به خاطرعشق وعلاقه بامن ازدواج کرده اماافسوس که دراشتباه محض بودم ای کاش به حرف مادربیمارم گوش می سپردم وخوراندانسته سپربلای زن خبیثش نمی کردم من رابگوکه می خواستم باازدواج کردن باپیترزندگی ای دررفاه وکمال گرایی برای خانواده ام فراهم کنم آه…افسوس که باخته ام وفریب حیله گری های زن اول پیتربارباراراخورده ام اومی گفت وقتی برای پیتربچه بیاورم من ملکه ی عمارتشان خواهم گشت واونیزبرای بچه ام مادری خواهدکردحال من درروزعروسی ام باجسم بی جان ویخ زده ام برخوردکرده ام وروی مبل به مانندمجسمه ای بی جان نظاره گرنابودشدنم هستم .باربارا: پیترعزیزم حال ببین من ازطلسمی که درشکمم به وسیله خوردن سیب طلسم شده ای که خورده ام دارم چگونه برایت بچه خواهم آورد- پیتر: نمی دانم چراازاین کاراحساس رضایت درخودنمی بینم- باربارا: دیوانه شده ای ماباهم دیگرعهدبستیم که به وسیله ی این آینه جادویی من راازطلسم رهاسازیم وتنهاراهش هم گرفتن زن دوم برایت بودکه آن هم فقط بانگاه کردن دراین آینه مراازطلسم بی مادری نجات دهدوخوداوبرای همیشه درسکوت طلسمم رابپذیرد.وای برمن حال فقط می توانم خداراصدابزنم وازاویاری بخواهم.پیتر: می دانم باکاری که مابااین دخترک میکنیم اومارانفرین خواهدکرد.بارباراعصبانی شدوبه تندی به پیترنگاه کرد.باربارا: چه می گویی پیترحال دلت برای این دخترک شیطان صفت می سوزدکه می خواست جای من رابگیرد نکنداورابه من ترجیح می دهی .پیتر: بارباراتودچارحسادت گشته ای من ازکرده ام پشیمانم بایددخترک رارهاکنیم.تاپیتراین راگفت باخودگفته ام خداوندصدایم راشنید.بابارا: مگردیوانه شده ای من تحمل ندارم یک زن دیگر جای من رادراین عمارت بگیرد.پیتر: پس توبخاطرخودخواهی ات مرانیزفریب داده ای که صاحب عمارتم شوی .باربارا:آری فکرکرده ای ازروی علاقه باتوازدواج کرده ام حال بایدکاررایکسره کنم چیزی به غروب خورشیدنمانده خودت که می دانی اگردیربجنبم وخورشیدغروب کنددیگرهرگزازاین طلسم رهایی نمی یابم.ازسوراخهایی که نورخورشیدبه داخل اتاق می تابیدمیشدفهمیدکه چنددقیقه دیگرخورشیدغروب خواهدکردکه ممکن بودخورشیدزندگی من هم برای همیشه به وسیله ی باربارای حیله گروخودخواه غروبی بی پایان داشته باشد.پیتررفت روبروی باربارا.پیتر: بیاعاقلانه ترتصمیم بگیرم این دخترک اززندگی چیزی به ارمغان نبرده وحال که خودت ازوضعیت مادربیمارش باخبری اگرمادرش بمیردچه بلایی برسربرادرکوچکش جیمز خواهدآمد.باربارا: توراچه شده پیترتوکه بچه می خواستی حالادیگردلت به حال خانواده ی این دخترمی سوزدنمی توانم باورکنم که توچطورمرادیگرنمی بینی.پیتر: باربارای عزیزم من هیچ وقت توراازمقابل چشمم کنارنکشیدم اگرتورانمی دیدم بیست سال رابدون بچه پاییت نمی نشستم اززمانی که آن سیب نفرین شده ی لعنتی راخورده ای آدم دیگری گشته ای تمام خصوصیات خوب بودنت رابا حیله گری وخودخواهی معاوضه کرده ای .چیزی به غروب نمانده بودانگارحرفهای پیتردرباربارای حیله گرتاثیرگذاربود.بارابارا : آری توراست می گویی اماانگارتمام وجودم راجادویی فراگرفته که مرابه یک آدم خودخواه تبدیل کرده بایددخترک رارهاسازیم …
براساس اثر دوم از وینست ونگوگ:
خوب به یاد دارم، دفترچه ای از مجموعه ی کارت پستال های تابلوهای معروف داشت.توی کتابخانه ی پدربزرگ پیدایش کرده بودم.۴سالو خورده ایم بود.متعلق به مادرم بود.دقیقا این کارت پستال راهم، داشت.
وینست ونگوگ.
اثرات جالب دیگری هم توی دفترچه بود.چقدر بازی رنگ هایش را دوست داشتم.بنظرم نام اثر را اگر آتش میگذاشتند هم بد نبود.تمام رنگ های آتش را دارد.نارنجی آبی زرد قرمز سبز اُکر.سفید.
پیاده روهای میزبان کافه ها و مردم را به تصویر میکشد.درست نمی دانم متعلق به چه سالیست، اما میدانم آن زمان مردم خوشبخت تر از الان بوده اند.هرکجای جهان که بودند ، خبری از کرونا نبود.البته من به شخصه الان هم میتوانم خوشبخت باشم، حتی چندماه دیگر در تولد یکسالگی کرونا!
این روزها در پیاده رو های سعدآباد.روی برگ های ریخته شده ،خوشبختی را میشود با پایین دادن ماسکو دزیدن و بلعیدنِ هوای تازه ی بارانی و بوی خاک و چوب درختان خیس ،تجربه کرد.درست مثل همان داستان چینی که روایت میکرد مردی را که برای آسان تر کردنِ یک راه در پایان، و سخت تر کردنش در طول راه ، تا قدر آسایش را بداند، در مسیری طولانی و سربالایی، با خودش سنگ های زیاد و سنگینی حمل میکرد.هرکجا که خسته میشد، یک سنگ را رها میکرد.و خوب فکرمیکنم، آنقدر بلد نبودیم چگونه از کوجک ترین چیزها لذت ببریم، که خداوند خودش برایمان تدارک دید.
براساس سومین نقاشی:
مارکیز سانتیانا:
حالا چه طور میتونم از خطر لو رفتن، خودمو و اونو حفظ کنم؟هِنری نباید لو بره!
ترِزا:
لیدی اشتون بهتون هشدار داده بودم که باید در امان بمونید.باید از خودتون مراقبت کنید.اومدن شما اینجا بی مورد بود.(بلند شد و از پنجره بیرون را دید زدو پرده های مخمل را کشید)
مارکیزسانتیانا:
چطور توی اون امارت بمونم؟
ترزا متوجه رفت و آمدهای اونجا نیستی؟
پدر مقدس مدام به اونجا رفتو آمد دارن!
کُمیسر هم همینطور.اونوقت توی انباری آشپزخانه ی مارکیزِ سابق ، با اسم مستعار لیدی اشتون، یک مرد پناه گرفته که از قضا تفتیش عقاید و کمیسر هم دنبال اون هستن!
آه خدای من…..
(با دست راستش شقیقه ی خودش رو ماساژ داد)
ترزا:
خواهش میکنم دیگه هیچ وقت تکرار نکنید این جمله رو.
شما دیگه مارکیز سانتیانا نیستید!پادشاه دستور دادن سرتون رو…..
(مارکیز سانتیانا با داد بلندی وسط حرف ترزا پرید):
پادشاه با چه اختیاری دستور دادن؟
مگر از نظر مردم تاج گذاری مقبول بوده؟
برادر من پادشاه بود!
کشته شد، برادرزاده هام و ملکه جلوی چشمم کشته شدن!من فراری شدم!و حالا پسر عموی خائنم دستور اوردن سرم رو داده!فقط بخاطر اینکه مارکیز سانتیانا هستم؟شرم آوره!خون توی رگ هاش بی شک خالص نیست!
(مارکیز از روی صندلی بلند شد، راه میرفت و عصبانی بود. ترزا نگران هِنری بود و میترسید چیزی بگه تا فشار مضاعفی روی مارکیز نیاد.از جاش بلند شد، درب صندوقچه رو بازکرد، آدرس کاخ بلگورن شمالی.با کالسکه تا آنجا ۵ ساعت راه بود.
مارکیز نشست روی صندلی و ترزا کاغذ آدرس را سمتش گرفت:
لیدی اشتون(مکثی کرد که به مارکیز بفهماند باید با این هویت کنار بیاید) تا بلگورن شمالی با کالسکه ۵ ساعت راه است.هِنری را با گونی های کاه و شکر میتوانید با کالسکه تا بلگورن ببرید.آنجا هنوز متحد نشده.و بخاطر اینکه همسرِ دوک فرناندس از ایالات مخالف هستند آنجا هنوز حمله ای صورت نگرفته.پس برای شما و هِنری امن هست.خواهش میکنم از اینجا بروید.
ملتمسانه چشمان مارکیز را نگاه میکرد.نمیدانست مارکیز میپزید یا نه.و میدانست به زودی آنها سر میرسند….
خیلی جالب بود رمان عالی میشو.
نوشتن با نقاشی: شبی زیبا و پر ستاره ! مردمی خسته از یک روز کاری و پر مشغله ساعتی را برای نشستن در کافه کنار یک دوست یا عزیزی که دوستش دارند اختصاص داده اند. صندلی های کافه که هر روز تماشاگر این آدم ها و رفت و آمد هستند و سنگ فرش زیبای خیابان که جان می دهد برای پیاده روی شبانه. نگاه کن !! درست جلوی کافه یک میز و دو صندلی خالی است. انگار گذاشته اند برای من و تو که بنشینیم و خستگی در کنیم و ساعتی فارغ از همه چیز باهم حرف بزنیم. می شود حتی حرف هم نزنیم و فقط من تو را نگاه کنم و آرام بگیرم. کاش می شد نگاه و دیدن را هم ذخیره کرد و اندوخت برای ساعات تنهایی. دلم می خواهد بیایی بنشینیم روی همین صندلی ها و نگاه کنیم به آسمان آبی و پر ستاره. نگاه کنیم به مردمی که از خیابان رد می شوند و معلوم نیست توی دل هر کدامشان چه می گذرد. دلم گرمای دستانت را می خواهد و حس آرامش و فراغت از اینهمه هیاهوی درون و بیرون. دلم خنده های از ته دل می خواهد کنار تو. بیا یک شب با هم فرار کنیم از این دنیای واقعی ! جمع کنیم و بیاییم توی همین کافه روی همین صندلی ها بنشینیم و باهم شعر بخوانیم. البته شاید بهتر باشد بگویم من شعر بخوانم و تو بخندی ! می دانم که تو خیلی اهل خواندن کتاب و شعر نیستی اما خنده هایت و برق چشمانت وقتی که می خندی از هزار شعر و داستان زیبا تر و دوست داشتنی تر است. بیا جمع کنیم از دنیای واقعی برویم . من دلم آرامش این شب پر ستاره را هوس کرده. به نظرت روی صندلی های این کافه چند بار آدم های عاشق نشسته اند؟ چند بار حرف از دوست داشتن زده اند ؟ چند بار اینجا خندیده اند؟ چند بار قهر و آشتی کرده اند ؟ من فکر می کنم این کافه و تمام میز و صندلی هایش حرف ها و داستان های زیادی دارند برای گفتن و نوشتن. نسیم ملایم شبانگاهی را حس می کنی ؟! چقدر دلنشین می وزد و از لا به لای موهایم رد می شود ! مثل اوقاتی که تو دست می کشی توی موهای من. همیشه شب و آرامشش را به روز ترجیح داده ام و تو این را خوب می دانی. اصلا برای همین است که پاییز و زمستان را دوست دارم. دو فصل با شبهای بلند و آرامش بیشتر. نگاه کن ببین چه سنگ فرش های زیبایی دارد این خیابان. رنگ برگهای پاییزی ! الان فقط دو تا استکان چای می چسبد و حرف زدن تا خود صبح…
براساس دومین نقاشی از ون گوگ:
بالاخره بعد از چندین ساعت سفر به مقصد رسیده بودیم. یکی دو ساعتی از غروب خورشید می گذشت و ستاره ها در آسمان سوسو می زدند. خیابان خلوت بود با اینحال کافه قدیمی هنوز مشتری داشت و تقریبا نیمی از صندلیها پر بودند. بعد از مدتها بالاخره تصمیم خود را گرفته بود. می خواست با آنچه عمری از آن گریزان بوده مجددا دیدار داشته باشد. شاید دلیل این تصمیم کابوسهای شبانه ای بودند که گاه و بیگاه سراغش می آمدند، هر چند که با مقاومتی خاص رابطه بین کابوسهای شبانه و آن اتفاق را انکار می کرد. معتقد بود خواب بد دیدن برای هر کسی پیش می آید و چیز عجیب و خارق العاده ای نیست که نیاز به توجه خاص داشته باشد هر چند که در عمق چشمانش می خواندم در اعماق قلبش به این حرفها باور ندارد. سعی کرده بودم اوضاع به گونه ای باشد که خود را برای بیان جزییات ماجرا از جانب من تحت فشار حس نکند. در آن حد می دانستم زمانی که دخترکی کوچک بوده ماجراهایی بین او و پدر و مادرش رخ داده که این چنین بعد از سالها مثل یک موضوع حل نشده همراه او مانده و امشب کنار او هستم به نیت اینکه مرا کنار خود احساس کند و بداند همیشه حمایت من شامل حال او هست. با اینکه هوا سرد نبود اصرار داشت لباس نسبتا گرمی به تن کند و خود را بپوشاند، شاید احساس سرمای بیشتر داشت و شاید تلاشی ناخودآگاه بود برای اینکه بین همسایگان قدیمی شناخته نشود. از وقتی به وسط خیابان رسیده حتی نتوانسته نگاهی ممتد به پنجره خانه قدیمیشان که بالای کافه وسط خیابان قرار داشت داشته باشد. سعی می کردم با سوال نکردن او را برمتمرکز شدن بر آنچه درونش می گذشت راحت بگذارم تا هر وقت این توان را در خود احساس کرد که به جلو قدمی بردارد همراهیش کنم. توقف طولانی مدت روبروی کافه ممکن بود توجه مشتریان یا صاحب کافه را جلب کند. این مساله می توانست در این شرایط حال او را کاملا دگرگون کند و حتی احتمال می دادم که در همین نقطه جابزند و از من بخواهد او را به خانه مان برگردانم. همسایگان تک و توک خواب بودند و این را از خاموشی چراغهای خانه هاشان حدس می زدم. خانمی جلوتر از که پیراهن زرشکی به تن داشت مشغول حرف زدن با صدایی آرام با کسی از پشت پنجره ای بود و پسرکی خسته لخ لخ کنان از کنار ما رد میشد. خوشبختانه تا کنون توجه هیچکدام از آنها به ما جلب نشده بود. دل دل می کردم به او پیشنهاد بدهم لااقل پشت یکی از میزهای کافه بنشینیم تا بتوانم آرامش بیشتری برای این رویارویی پراز هیجان و غیر قابل پیش بینی به او تزریق کنم. خیلی سریع از این تصمیم منصرف شدم. کافی بود کسی از بین مشتریان کافه بعد از سالها قیافه او را به جا بیاورد و بخواهد به رسم احوالپرسی اورا وارد فضای پر تنش پرسش و پاسخی رنج آور کند و هر چه بیشتر ورود به قلب ماجرای اصلی را به تاخیر بیاندازد. مغازه روبروی کافه هم می توانست گزینه مناسبی باشد تا به بهانه وارسی آنچه می خواهد بخرد کمی تنش فضا را کم کند. در میان این افکار نگاهم به انتهای خیابان می لغزد جایی که پدرش سوار بر چهارپا در حال نزدیک شدن به ماست….
نقاشی ونگوگ
درشب زیبای مهتابی، پس از به یاد آوردن غصه از دست دادن بتی، فضای خانه برایش غیر قابل تحمل شده بود و احسا س نفس تنگی می کرد. سه ماه ازتنها شدنش می گذشت. سه ماهی که به اندازه صدسال گذشته بود. یکی از بهترین لباسهایش را پوشید . احساس می کرد بتی اورا می بیند. پس درپی یافتن او، یا به یاد آوردن خاطره ای از او، ازخانه خارج شد و پا به خیابان گذاشت. بی هدف حرکت کرد.
آسمان پراز ستاره بود، که بطور شگفت انگیزی درحال چشمک زدن بودند. باران بهاری که، بعداز ظهر باریده بود همه جا را شسته و رگه هایی از جوی های کوچک آب را به وجود اورده بود. بی اختیار حرکت کرد. دنبال جایی بود که فقط بویی یا نشانی از بتی را برایش به ارمغان بیاورد . حرکت کرد و ازخم دومین کوچه گذشت. انعکاس نور ستارگان را درلابلای سنگفرش خیابان دید. چقد رکوچه زیبا و تمییز شده بود ازهمه طرف نور داشت. نسیم ملایم برگها را تکان می داد و هوای روح پروری را ایجاد می کرد. نا خودآگاه و کاملا غیر ارادی به سمت کافه ای در وسط خیابان، کشیده شد . تعدادی میز و صندلی قهوه ای رنگ با رومیزی های پارچه ای، درپیاده روی جلوی کافه، چیده شده بود و هر میزی، دوتا دوتا یا تکی تکی کسانی نشسته بودند و هرکسی مشغول به کاری بود. ولی او حوصله هیچ کسی را نداشت. تمامی پنجره های کافه باز بودند. مانند این بود که وسایل داخل کافه هم میخواهند ازآن هوای خوب و بی بدیل استفاده کنند.
به طرف یکی از میزها رفت. درست زیر فانوس های خوشرنگی که از سقف کوتاه کافه آویزان بود نشست . آه یادش افتاد، این همان میزی بود که همیشه با بتی برسرآن می نشستند و لحظه های عاشقانه اشان را باهم تقسیم می کردند. چه نگاه های عاشقانه ای که بین چشمان روشن و آبی رنگ بتی و چشمان درشت و مشکی جان رد وبدل نمی شد. چه زمزمه های عاشقانه که در زیر گوش یکدیگر نجوا نمی کردند. همین طور که به یاد آن صحنه ها افتاد اشکهایش غلطان برروی گونه هایش سرازیر شدند و نم قشنگی از اشک، پوست صورتش را نوازش داد. کشیدن نفس های عمیق و ریخته شدن اشکهایش باعث شد که کمی دلش سبک شود و دلش نوشیدنی خنکی بخواهد. پس گارسون را که با لباسی سفید و پیش بند بلندی، دروسط جمعیت درانتظار اوامر مشتریها بود، صداکرد و ازهمان نوشیدنی محبوب و مخصوص بتی سفارش داد.
صدای برخورد پای اسب ها و کالسکه ها برروی سنگفرش خیابان اورا به یاد بتی انداخت ک چقدر اسب سواری رادوست داشت و زمانی که درکالسکه می نشست، لبخندش چقدر زیباتر می شد. گارسون بالیوان نوشیدنی آمد و جان، با ولع فراوان آن را سرکشید. آخیش دلش خنک شد . بوی تن بتی را با تمام وجود احسا س کرد. اشتهایش باز شده ودوبار ه گارسون را صدازد و همان شام مورد علاقه بتی را سفارش داد.
گارسون با کمال میل به دنبال انجام اوامر جان رفت. او بقیه نوشیدنی اش را سرکشید. دستانش یخ کرده بودند. بتی از آن طرف میز دستانش را دردستهای خودش گرفت. گرمای دست او تمام وجود جان را فراگرفت و خنده عمیقی برلبانش نقش بست.
گارسون، با یک دیس ماهی سفید مخصوص با دورچین های هیجان انگیز، برسر میز جان ایستاد. بفرمایید قربان . سر جان برروی میز بود. اما روحش با بتی در آسمان پرستاره به پرواز درآمده بود و به اوج رسیده بود. او دیگر سردش نبود و غمی نداشت.
نقاشی دوم : احساس میکنم خبر از روزهای خوش میدهد ، خبر از جشن و زیبایی و هوای پاک و سالم و آرامش در بین مردم حکمفرماست ، سنگفرش خیابانها از شادی رتگارنگ شده ، دیوار و میز ها و رومیزی اای زیبا خبر از نابودی ظلم و فساد میدهد ، وقتی زیبایی و روشنی بر پلیدی و زشتی غلبه پیدا میکند امید به زندگی رنگ و لعابهای زیبا میدهد ، خزان موقع ریزش غمهاست و برگهای روی زمین نشانگر عظما مروردگار در بوجود آوردن رنگهاست و همین رنگها در جعبه مدادرنگی با دستان سحرآمیز هنرمندان آثار جاودان خلق میکنند ولی اصل این عظمت از رنگهایی است که خداوند به مردم توسط شکوفه های بهاری و برگهای پاییزی نشان داده و موضوع و زیبایی تابلو جمع رنگها و عقل و احساس نقاش را نشان میدهد ، بیشتر تعریفهای من از نقاشی از فصول بود چون خودم عاشق پاییز و رنگهای متنوع رنگ برگها هستم ، وقتی بچه بودم در فصل پاییز در پارکها قدم میزدم و از برگهای نختلف جمع اوری میکردم و در دفتری خشکشان نیکردن و با چسب به ورق نیچسباندم و در نورد تک تک آنها مینوشتم و اکثر انشاهایم را زیر این برگعا مینوشتم و مورد لطف انوزگار قرلر میگرفتن و تحسین و تشویق میشدم ، طبیعت زیباترین حس را به من میدهد و هر تابلو و صحنه ای که گویای حرفی از طبیعت باشد نرا به وجد میاورد
عکس سوم:
خاطرات بچگیم دقیقا از 5 سالکیم به یاد دارم.ولی مادرم از شروع مشکلات رو بعداز مرگ پدرم دقیقا زمانیکه من 2ساله بودم برایم میگوید.
مادر وپدر من دردیار خود از خانواده ای نجیب زاده بودند,مادر همیشه میگوید وقتی پدرت بود ما خیلی خانواده خوشحال و سرزنده ای بودیم پدرم مرا خیلی دوست میداشته چون تنها فرزند آنها بودم,مادرم میگفت وضع زندگیمان خیلی خوب بود ما مشکل خاصی نداشتم ولی در اوج خوشبختی ما شریک پدرم که پسر عموی بزرگ پدر بوده با شارلاتان بازی و سواستفاده از اعتماد بیش ازحد پدر,تمام اموال پدر را تصاحب میکند و دیگر ازاو خبری نمیشود و پدر میماندو یک عالمه بدیهی که مسئولیت پرداخت آنها باپدر بوده.
بعداز این که تمام اموال پدر ازبین میرود انگار که ازاین دنیا وآدمهایش خسته شده باشد با سکته شبانگاهی من ومادرم را تنها میگذارد.
من پدرم هیچ چیز به یاد ندارم فقط باچند عکسی که ازاو دارم بااو ارتباط میگیرم ولی مادرم از حسن اخلاق و محبتش به ما خیلی میگوید.
سالهای اول بعداز مرگ پدرم باکمک اندک پس انداز مادر و کمک خاله بزرگم توانستیم چندسالی دردیار خود بمانی ولی از آنجاکه دریک شهر متعصب و متحجر زندگی میکردیم بیوه بودن مادرم را نمیپذیرفتند و مادرم را چون مجرد بود به دید خوب نگاه نمیکردند و مادرم هیچگاه تصمیم به ازدواج مجدد نگرفت و هیچوقت قبول نمیکرد مردی به عنوان شوهر او وپدر من در زندگیمان جای داشته باشد.پس مجبور به ترک دیار مادری و کوچ از آنجا شدیم.
به دورترین شهر از کشور سفر کردیم,بدون هیچ پشتوانه,بدون هیچ تکیه گاه فقط با امید بخدا و آینده ای بدون مزاحم فقط اینکه منو مادرم کنارهم درآرامش زندگی کنیم.
اوایل دراین شهر بسیار به ما سخت میگذشت ازاین بابت که ما هیچ جایی برای سکونت نداشتیم ودرضمن برای ادامه زندگی به پول احتیاج داشتیم که آن راهم نداشتیم پس مادر باید حتما کاری باید برای ادامه زندگی پیدا میکرد,از آنجاکه مادرم دختری نجیب زاده بود از نعمت سواد بی بهره نبود و نسبت به دیگر دختران از هوش بالاتری برخوردار بود اما ازآنجاکه هم درشهر غریب بودیم هم مادرم یک بیوه زن بایک بچه کوچک بود اصلا کار مناسبی برای او پیدا نمیشد اگر مادرم در شهری غریب نبود یااینکه درآن زمان به بیوه زنها بهتر نگاه میشد مادرمن میتوانست بهترین و معقول ترین شغل هارو داشته باشد.
یادم می آید آن زمان به ناامیدی خیلی نزدیک بودیم که یک روز مادرم با خوشحالی که دراین چندسال اولین بار برچهره او میدیم به سمتم آمد ومرا درآغوش پراز محبت خود میفشرد وصورت وسرمرا غرق بوسه های خود میکرد و یک دم یا خدارا شکر میکرد یا قربان صدقه من میرفت ومن درعالم بچگی اینهمه خوشحالی مادر را درک نمیکردم فکر میکردم پدر برگشته است که مادر اینهمه خوشحال است ولی بعدازاینکه مقداری آرام گرفت توضیح دادکه مشکلاتمان دراین شهر دارد حل میشود من بازهم نفهمیدم ولی سعی هم برای فهمیدن نکردم و باماشین چوبی که یادگار خاله ام به من بود مشغول بازی شدم,مادرم باشوق تمام رخت ووسایلمان را جمع میکرد ودر ساک زواردررفته ای که تنها داراییمان از دیار خود بود را میچپاند بعداز اتمام کارش دست مرا گرفت وبا لبخند بزرگی که برلب داشت به راه افتادیم مسافت طولانی را طی کردیم تا به یک ساختمان مجلل دریک از بهترین مناطق شهر رسیدیم بعداز ورودمان یک خانم جوان با لباس های گرانقیمت وباوقار دیدیم بعداز سلام گرم توسط مادرم قرار شدکه ما در آنجا مستقرشویم ولی هنوز نمیدانستم این لطف برای چه درحق ما انجام شده تاآنکه در روزهای بعد متوجه شدم مادرم صبح زود بعداز بیدار شدنش اول صبحانه برای آن خانم شیک پوش آماده میکند بعد به نظافت خانه میپردازد غذا آماده میکند هرچه آن خانم بگوید میگوید چشم ووقتی بزرگتر شدم متوجه شدم ما خدمتکار آن خانه هستیم وقتی بااین لغت آشنا شدم خیلی ناراحت و مغموم بودم ولی رفتارهای آن خانم که ایزابل نام داشت خیلی گرم ومهربان بود برای من همیشه لباس نو وتمیز بعنوان هدیه تهیه میکرد مهربان بود کتاب برایم میخواند مرا بزرگ مرد کوچک صدا میزد هیچوقتم به مادرم بی احترامی نکرد کلا یک احترام خاصی برای مادرم قائل بود.این خانم بشدت آرام بود همش سرش در یکسری کاغذ بود و اتاق کارش پربود از کتاب های جوروواجور مادر میگفت این خانم نویسنده اس ومن توی ذهنم میگفتم پس هرکس نویسنده اس ازیک منش ووقار خاصی برخوردار است وآنقدر از رفتار آن خانم خوشم آمده بودکه به مادر میگفتم من هم میخواهم مثل او یک نویسنده شوم.یک روز وقتی خانم درمنزل نبود تلفن خانهبه صدا درآمد مادر بعداز جواب دادن تلفن دیدم که فورا کاغذ وقلم کنار میز را برداشت و تند تند آن را پرکرد,عصر بعداز ناهار که خانم از بیرون آمد مستقیم به سمت میز کارش رفت و طبق معمول میخواست شروع به نوشتن بکند مادر فورا کاغذ نوشته شده توسط خودرا برداشت وبه کنار خانم رفت وبرایش توضیح داد که زمانیکه درخانه نبودند تلفن زنگ خورد ومردی پشت تلفن بدون توجه به اینکه خانم درخانه نیست تند و پشت سرهم گفت که این مطالب را به عرض خانم برساند که ظاهرا یک متن همراه با یک ادرس و شماره تلفن بوده که مادرم برای اینکه فراموشش نشود آنهاررا یادداشت کرده.
درآن هنگام من دیدم که خانم چقد متعجب شده بود وچند ثانیه بابهت به مادرم خیره شده بود وبعداز دیدن آن برگه تعجبش چندبرابر شد واز مادرم پرسید تو سواد داری؟مادرم بایک لبخند موجه جواب مثبت داد واین بازهم تعجب خانم را کمتر نکرد که باز گرسید چگونه؟چگونه یک خدمتکار میتواند سواد داشته باشد؟از کجا آموختی؟ و دران زمان مادرم از زندگی گذشته که خانم نمیدانست برایش تعریف کرد از تمام اتفاقات از اینکه دریک خانواده نجیب زاده بوده و توانسته سواد داشته باشد. خانم بعداز توضیخات مادرم و کم شدن شک وبهتش از مادرم بسیار تشکر کرد چراکه یکی از بهترین ناشران شهر بعداز مدت طولانی قبول به همکاری باخانم شده واگر مادرم نبود شاید این فرصت طلایی برای همیشه برای خانم ازبین میرفت.
باسلام.نقاشی اثرونسان ونگوگ. شبی غم زده قدم زنان درخیابان درفکرکارهای ناتمام بانگرانی برای فردا گامهای آرام برمی دارم ذهنم درگیراست به جلوی کافه میرسم مردم درتراس کافه مشغول گفتگو وخوردن هستن چقدردلم میخواهدمنم آسوده خیال بروم درانجابنشینم بدونه فکرهای که در سرم غوغابه پاکردندچیزی بخورم امانمی توانم شایددراین میان من تنهاکسی هستم که خودم راگم کرده ام کمی راه میروم دوباره می ایستم گوشم رابه صداهامی دم صدای پای اسبی می آید شبیح اهنگی دلنشین کاش همه چیزانقددل انگیزبود آن طرف صدای خنده آمهای نشسته درتراس کافه رامی شنوم دوروبرم رانگاه کردم جزمن کسی رهگذرنبود چقدردلم میخواستم من هم قاطی این هیاهوشوم انگارهیچ کس دقدقه فرداراندارد کسی هم متوجع من نیست انگاروجودندارم به راه افتادم دستهایم رادرجیبم می گذارم سرم راپایان می اندازم سنگ فرشهای کف خیابان رانگاه می کنم که زیرقدمهای من عبورمی کند هرچه قدردورترمی شوم صداها.هم کم رنگ ترمی شود حالافقط صدای پای خودم رامی شنوم که برسنگ فرشها می کوبد باخودم می گویم اگرمن هم این همه مشکلات نداشتم می توانستم ازاین شب لذت ببرم من غرق درافکارخودم فقط می گذرم انگاراین شهر نیزمرانمی خواهد کمی جلوتردرگوشه ای می نشینم به آسمان نگاه می کنم چه رقص نوری درآسمان به پاس چقدرامشب آسمان ستاره باران است چرامن ازاین همه قشنگی سهمی ندارم اراده ای درمن ازجابلندم کرد حالابه راه افتادم باقدمهای استوارتربه سوی خانه روان شدم بافرارکردن ازمشکلاتم نمی توانم ازدست شان رهاشوم بایدباآن روبه روشوم اگرضعفم راکناربزنم حتماموفق می شوم می روم بخوابم.تافردا آماده شوم شاید زمانی برسدمن هم ازتماشای این چنین شبی لذت ببرم گمان می کنم پیاده روی درشب فکرم راآماده برانچه پیش می آیدکرده گمان می کنم تابی نهایت آماده شده ام..باسپاس
تمرین درس هفتم: نوشتن با نقاشی اول
هیچکس نمیبیند میزان دردم را به جز او که با آن نگاه خبیثش به من زل زده! علناً به من اعلان جنگ میدهد با آن چشمان سراسر شیطانی! نمیفهمم چطور عشق من متوجه میزان شرارت او نیست؛ عشقم بر مبل تکیه داده، بیتفاوت در حال گپ زدن با آن دوست افعیصفتش، نمیبیند من چقدر آن مدت را عذاب کشیدهام؛ لعنت به این دل بیصاحاب! چه کسی به من اجازهٔ چنین جنونی را داد؟! از همان اول معلوم بود که جای ویژهای در زندگیاش نخواهم داشت.
آن فرشتهٔ زیباروی سفید پوش؛ میدانستم هرگز مرا در حد خود نخواهد یافت! چقدر احمقانه با دست خویش قبر خود را کندم؛ یک سال است که از این جهنمدره بیرون نرفتهام؛ برای چه؟! فقط و فقط برای آنکه مباد لحظهای به دور از چشم من، آن شیطانصفت زمزمههای شومش را تبدیل به عملی جنایتکارانه کند! آری جنایتکارانه، زیرا من نه حتی ساعتی را بدون وجود نازنین «نازنینم» زنده نخواهم ماند.
نازنین؛ نازنین…زیر لب نامش را میخوانم به امید آنکه درد عمیقم به شکلی ماورائی به وی منتقل شود؛ افسوس که فقط نیشخند آن روباه مکار نصیبم میشود! خشم مانند شعلهای محبوس که ناگهان زبانه بکشد، تا عمق جانم را به آتش میکشد؛ کاش میشد چنان مشتی به صورت کریهش بکوبم که تا ابد آن نیشخند زشت بر چهرهاش ماندگار شود و همهٔ هستیام نیز چهرهٔ واقعی او را ببیند! مردک با کمال وقاحت رو به همسر من میکند و گوید:
– بانو؛ یک ژست پسر کش بگیرید تا چنان تصویری از زیبایی بینظیر شما بکشم که هیچ مردی توان نگاه برداشتن از تابلو را نداشته باشد!
آخ…آخ اگر قلبم گیر آن لبخند دلنشین بانویم نبود او را هماکنون میکشتم. او را خواهم کشت ولی نه اکنون؛ باید ابتدا عشقم را از او دور کنم.
نازنینم محجوبانه میخندد و شرمزده میگوید:
– لطفا استاد! اینگونه صحبت نکنید، ناسلامتی همسرم اینجا نشسته است…
هه…پس میداند که من آنجا هستم و مرا به کل فراموش نکرده که هر روز جلوی روی من برای آن استاد! ژست میگیرد تا آن بیصفت از اندام و چهرهٔ ملکوتیاش نقاشی بکشد! دیگر تاب تحمل ندارم؛ هر روز و هر شب باید این مردک و آن زنیکهٔ وراج را در خانهٔ خود تحمل کنم و شاهد فریبکاری هایشان باشم و دم برنیاورم.
او از همان روزی که رسماً عشق خانمانسوزم را به گوشش رساندم با من اتمام حجت کرد:
– ببین…خودت که میدانی استاد و دوست صمیمیام ماهرخ، به جان من بستهاند؛ سالهاست که با هم در یک خانه زندگی میکنیم و آنها جای خانوادهٔ نداشتهام را برایم پر کردهاند؛ پس اگر مرا در زندگیات میخواهی باید حضور همیشگی آنان را در خانه و نزدیک و اطراف من تحمل کنی…
کاش همان اول به او نظر واقعیام را گفته بودم و او را از آن خواب و خیال بچگانه بیدار کرده بودم…افسوس که توان دیدن یک قطره اشک که هیچ، یک اخم یا ناراحتی مختصر را در چهرهٔ معصوم و قابل پرستشش نداشتم و هنوز هم ندارم…
بلند میشوم و به سمت او میروم؛ در حین عبور، نگاهی دزدکی به آن تابلوی نیمه کارهٔ جهنمی میاندازم؛ نفسم لحظهای حبس میشود زیرا آن نابکار شانهها و دستان خوشتراش محبوبم را عریان کشیده! مسیرم را تغییر میدهم و به سمت آن شیاد نفرتانگیز میروم؛ نمیخواهم جار و جنجال کنم زیرا قبلاً این کار را بارها کردهام و همیشه من بودم که محکوم میشدم. درست کنار آن مردک بیریخت میایستم و به خاطر قد کوتاهترش، سرم را پایینتر و کنار گوش راستش میبرم و با خشمی خفه اما واضح زمزمه میکنم:
– جناب استاد گرانقدر؛ فکر نمیکنید اینجا یک چیزی با واقعیت جور در نمیآید؟! احیاناً شانه و دستهای مدل شما پوشیده نیست؟!
خندهٔ زنگدار همچون آوای جغد شومش گوشم را پر میکند و گستاخانه میگوید:
– فکر نمیکنید اینگونه زیباتر باشد؟ میهمانانِ فردا شب، انگشت به دهان خواهند ماند از این همه زیبایی؛ به خصوص جنس مذکرشان!
چنان غرشی از لای دندانهای چفت شدهام بیرون میزند که نازنین بیتوجهم نیز متوجه میشود ولی پیش از آنکه خودش را سراسیمه و آشفته به من که یقهٔ آن موجود چندشآور را چسبیدهام برساند، مردک بیشرم را به دیوار میچسبانم و مشت بالا میبرم تا بر آن دهان یاوهگو فرود آورم اما نازنین دستم را میچسبد و گریهوار و بیقرار به من التماس میکند:
– تو را به خدا! باز چه شده است که به جان این بیچاره افتادهای؟ مگر تو قول نداده بودی از این پس با دوستان من، به ویژه استاد رفتار خیلی بهتری پیش بگیری؟
چه میتوانستم بگویم؟! وقتی آنقدر کور است و آنقدر کر که نه خبث طینت آن به اصلاح دو دوست عزیزتر از جانش را میبیند و نه سوختن و و فریادهای ملتمسانهٔ من اثری در قلب سرد او دارد؟! بهتر است هیچ نگویم و اجازه دهم تمام تقصیرها متوجه من شود. دیر یا زود من حساب آن دو زالوی کثیف موذی را که از بیکسی و سادگی و ثروت عشقم آنگونه سواستفاده میکنند کف دستشان خواهم گذاشت.
نقاشی سوم
ماریا در خانواده ای دوستدار علم و مطالعه متولد شد مادرش زنی فهمیده و خانه دار
بود او فرزندش را از کودکی با کتاب آشنا و شوق او را به مطالعه هدایت کرده بود. ماریا به خاطر علاقه اش به کتاب زودتر از سن دبستان خواندن و نوشتن را یاد گرفت پول تو جیبی اش را صرف خریدن کتاب می کرد چنان با کتاب خو گرفته بود که اگر یک روز از آن دور بود احساس کمبود در زندگی داشت بزرگتر که شد کتابها را عمیقتر می خواند آنها را تحلیل می کرد و بعضی مواقع برای اینکه تحلیلش را بسنجد و از میزان منطقی بودن آن آگاه شود نظر دوستش را هم نسبت به تحلیل گوش می داد او یقین داشت که کتاب خوب مانند غذای سالم است همانگونه که تغذیه سالم در سلامتی بدن نقش زیادی دارد کتاب خوب هم در سلامتی روح و شگل دهی شخصیتی شجاع و قوی موثر است او آرزو داشت که روزی بتواند نویسنده ای تاثیر گذار بشود و کتابهای مفیدی بنویسد.
نقاشی دوم
به نام اویی که محبت در دل ها می افکند…
قصه از آنجایی شروع می شود که در دل دو انسان کاملاً بیگانه از هم ، مهری نسبت به یکدیگر نمایان می شود. اتفاقات و روزها از پی هم می گذرند و گذر زمان هر چه بیشتر قلب و روح آن دو را به یکدیگر نزدیک می کند، دیگر زمان جدا بودن از هم باید به پایان برسد، باید دو دل با هم یکی شوند و عشق و محبت در سراسر وجود نمایان گردد .
این عشق شادمانی به دنبال دارد که انسان دلش می خواهد همه را در شادی خود سهیم کند جشن بزرگی برپا می شود و مکان بزرگی و جایگاه های نشستن زیادی در بیرون و درون سالن مهیا می شود. این شب، شب عجیب و به یاد ماندنی است شبی که درآن ستاره ها پرنورتر ازهمیشه می درخشند و سنگ فرش خیابان همچون سنگ های گران قیمت یاقوت چشم ها را نوازش می دهند ، حتی سیم های برق نیز ارزش دو چندان به خود می گیرند چرا که چنین شب باشکوهی را نورانی تر و جذابیت بیشتری به آن می دهند مهمان ها مانند نور چشم زینت دهنده این جشن باشکوهند و اما این عروس و دامادند که همچون مروارید می درخشند و همه را به شادمانی می کشانند چقدر زیباست لحظه ی یکی شدن و چقدر زیباست با آن یکی یک عمر زندگی کردن، شهر نورانی است و انسان ها نورانی تر شاید این نورانیت از وجود چنین شب منوری برخاسته است؛ نمی دانم ولی هرچه که هست همه اش به خاطر آن کانون گرمی است که از امشب آغاز می شود و قرار است یک نسل از آن برخیزند، آرام آرام به پایان جشن نزدیک می شود و مردم یکی یکی از مراسم به سمت خانه هایشان روانه می شوند امّا چه کسی می تواند این جشن و شادی را در دل های آن دو مروارید به پایان برساند نه هرگز شدنی نیست بلکه در مسیر بر این شادی افزوده می شود و آن دو وجود بیشتر مکمل هم شده و شادمانی افزون تر و زندگی پرثمرترخواهد شد.
کمتر از یک ساعت میشد که آمبولانس جنازه بیبی را برده بود.
خودش را روی جنازه انداخته بود. جیغ زده بود.
کسی از همسایه ها نتوانسته بود حریفش شود.
وقتی جنازه را بردند همان اتاقی که سالها قالب تن اش بود بر او تنگ شد. در و دیوار بر او فشار آوردند. از خانه بیرون زد. برای که میماند برای چه میماند.
سال ها تب گرفته بود. فشار سنجیده بود. آب در دهان چکانده بود. لگن گذاشته بود. کند و تند نبض بیبی دستش بود. حالا همان دست ها به سردی از او جدا شدند.
تن اش می لرزید. به در و دیوار کوچه می خورد.
متوجه نگاه دیگران می شد اما اهمیتی نداشت مگر نه اینکه هر کس در رنج کشیدن خود یکّه و تنهاست.
به هقهق اش زل میزدند. درِگوشی پچ پچ می کردند، سری برای دلسوزی تکان می دادند و رد می شدند.
مثل خودش که بی قصد میرفت.
در این چند سال پرستاری تمام بیرون رفتن هایش در داروگرفتن و دکتر و مطب رفتن خلاصه می شد.
شب از نیمه گذشته بود و خودش از چند کوچه و خیابان.
زن جوانی شتابان از پشت سرش آمد. کنارش ایستاد و گفت ساعت چنده؟
زن صورت گریهآلود دختر را که دید با شتاب بیشتری و بدون انتظار پاسخی دور شد.
پشت دستش خالی بود. همیشه که بیرون می آمد ساعت می بست تا به وقت قرص دادن، بدو بدو خودش را به خانه برساند.
بیبی آخرها چیزی نمی گفت جز « آه» که خودش گفته بود یکی از نام های خداست.
در یکی از خیابانهای اصلی شهر خودش را یافت. خسته شد. به درختی تکیه داد.
یک آن ماند که این درخت تنومند کجا بوده که او این همه سال آن را ندیده.
برگهایش به رنگ همان سبز پختهای بود که دوست داشت.
کسی از مردم برای تسلیدادن به سمتش نمی آمد. دلش میخواست دست در گردن درخت بیاویزد.
در کنار درخت نشست.
مات به آدم ها نگاه کرد که با چه شوق و حرارتی برای نشستن در پشت صندلی های چیده شده رستوران در خیابان می شتابند.
چشمش به لامپ های خانه ها و مغازه ها افتاد که یکی یکی خاموش می شدند.
به یاد حرف بیبی افتاد که گفت: ببین چقدر آسمون کم نور شده. آسمون ستارههاشو نسبت به اون قدیمای شهر از دست داده همون قدر که آدماش رو از دست داده. او هم گفته بود که این به مرگ آدمها ربطی نداره که هر کی بمیره یه ستاره بیفته.
مرد جوانی پیشخدمت را خواست. و پیشخدمت بلافاصله صدای ترانهای را بلند کرد. چقدر نور نارنجی و زرد رستوران که در دل شب به سنگفرش خیابان می خورد آن جا را گرم، براق و تماشایی می کرد.
ترانه او را برد به سمتی که سال ها پیش باید بین جان بیبی و معشوقه اش یکی را انتخاب می کرد.
آن زمان برای او که دختری شاد و فعال بود پذیرش جهانی در ابعاد یک تخت و گفتگویی در کوتاهی یک آه سخت بود اما آن را به عنوان واقعیتی غیر قابل تغییر پذیرفته بود.
با خودش گفت یعنی بعد این همه سال کجاست. آیا هنوز او را به یاد دارد یا لااقل نامش را. چقدر از موهایش مثل موهای او سفید شده است. آیا خوش بخت هست. و چشمانش پر اشک شد.
پیشخدمت به سمتش آمد.
وقتی صورت محزونش را دید گفت: خانم چای بیارم براتون؟ یا بیاین بشینین. عیب نداره اگه پولی ندارین.
صدایی نمانده بود برای جواب دادن. فقط نگاهش کرد. پیشخدمت بی جواب برگشت.
مثل مرده آمده بود و مثل کودکی که تازه چشم باز کرده از خودش پرسید:
کدام یک واقعیتر است جهان مختومه یک ساعته پیش و گلاویزی با مرگ یا اینان که زیر نورگرم، گرم نوش و خندهاند.
چرا یادش رفته بود به بیبی بگوید چراغ های شهر زیاد شده که ستارهها کمتر دیده می شن. هر وقت زمین رو خیلی روشنش کنیم آسمون کم نورتر به نظر میاد و بیشتر از آدمها فاصله میگیره.
بلند شد و به سمت ته خیابان که چراغهایش خاموش شده بود راه افتاد.
تابلوی نقاشی
موقعیت:ایتالیا،شهرِتاریخی و فریبنده ی رُم
حوالی شب،در یکی از کافه های روبازِ خیابان های رُم،پشت میز و صندلی نشسته است.یک فنجان قهوه،یک بشقاب شیرینی ایتالیایی و دفترنوشته هایش که روبه رویش باز است،رروی میز قرار دارند.قلم هم در دستانش گرفته اما چیزی نمی نویسد.غرقِ در افکار و رویاهایش است.گویی جسمش در آن مکان و روحش جای دیگری است.ناگهان چیلیک…صدای فلش دوربین می آید.از دریای افکارش خارج می شود و به رو به رویش می نگرد.مرد عکاس،دوربین به دست و لبخند برلب نگاهش می کند.لب هایش را با زبانش خیس می کند ومی گوید:شما داشتید از من عکس می گرفتید؟؟؟مرد جواب می دهد:راستش را بخواهید داشتم ازاین جا رد می شدم که مجذوبِ محوطه ی این کافه ی دل انگیز شدم.همین که خواستم بنشینم شما را دیدم که درفکر رفته بودید وانگار این جا حضور نداشتید.قبلا از چنین سوژه ای عکس نگرفته بودم پس فرصت را غنیمت شمردم و ازشما عکسی گرفتم.سپس فوری گفت:البته اگر شما راضی نباشید عکس را پاک می کنم.لطفا مزاحمت مرا ببخشید.لبخندی می زند ومی گوید:خواهش می کنم مشکلی نیست اتفاقا مشتاق هستم عکسم را ببینم.مرد به کنارش می آید و دوربین عکاسی را مقابلش قرار می دهد.باکنجکاوی به تصویر نگاه می اندازد.تا به حال چنین تصویری از خود ندیده بود زیرا در همه ی عکس هایش به دوربین خیره می شد.تصویررا در ذهنش این گونه شرح داد:به صندلی تکیه داده،دست راستش که قلم دارد را زیرچونه اش گذاشته ومتفکر به دفترش زل زده است.یک لحظه نگاهش را از روی خودش برمی دارد و محوِ تماشای پس زمینه ی عکس می شود. آسمانِ مشکی رنگ با نورسفیدِ ماهِ نیمه وتلألو ستارگان و همچنین چراغ های زرد کافه،سنگفرش های خیابان باریک،میز وصندلی های پُر وخالی کافه،حتی شاخه ی درخت گوشه ی تصویر،ترکیب اسرارآمیزی ایجاد کرده بود وهمانند نقاشی ای بود که نگارگرش با دقت وظرافتِ تمام ،همه ی اجزایش را کنار هم آورده و روی بوم عاری از نقش،به تصویر کشیده بود.سرش را بلند می کند و با همان چشمان براقِ پُرذوق به عکاس می گوید:آنقدر این تصویر زیباست که زبانم از توصیفش عاجز است. من هم می توانم این عکس بی نظیر را داشته باشم؟!
عمر انسان با گذر شب و روز ورق میخورد. شب و روز هر دوی زیبایی خاص خود را دارند. روز عمدتاً درجنبوجوش است و شب عمدتاً آرام. در میان شبها، کویر خوشمنظرترین شبها را داراست، فرقی ندارد چه شهرش باشد چه بیابانش، هر جای کویر باشی، شبش تماشایی است. روز کویر در بیشتر سال تنورش روشن است و به مردم مجال خارج شدن از خانههایشان را نمی دهد. با پایین رفتن خورشید از پنجرۀ خانهها، آدمها از خانه بیرون میزنند. گویی شهر جان میگیرد. مردم لحظات خوشی را در مراکز خرید یا پارکها و شهربازیها سپری میکنند. در این میان آنانکه سالهای عمرشان به میانسالی یا کهنسالی رسیده است ترجیح میدهند بر صندلیهای جلوی کافه بنشینند که در پیادهرو چیده شدهاند و با دوستان گپوگفت کنند و نوشیدنی سرد یا گرم بنوشند. ستارههای آسمان چشمکزنان به نظارۀ آدمها مینشینند و مردم آنها را شاهد خوشبختی خود میگیرند. منظرۀ شب، سحر آمیز است.
نقاشی دوم
تا چشمم به این نقاشی افتاد لبخندی عمیق روی لبانم نقش بست ،میدانی چرا ؟
چون چیزی که در این نقاشی وجود دارد ، حس و حالش ، آدمها ، کافه
اینها جزو رویاهای من هستند
نمیدانم چرا اما با این نقاشی به یاد یونان افتادم
شاید شبیه کافه ای در یونان باشد
جایی که مردم خستگی شان را میبرند و با خوردن قهوه ای آن را به دست باد میسپارند
جایی که هر کس برای دلیلی رفته است
و داستانی که پشت چهره ی هر انسانی هست اهمیت دارد
شاید دو نفری باشند که عاشق هم هستند و برای وقت سپری کردن باهم آمده اند
کسی که ترجیح داده تنها باشد تا کمی از هیاهوی زندگی دور شود و به خودش و چرایی اش در دنیا فکر کند
این آدمها در این روز پاییزی دغدغه ی چه چیزی را دارند ؟ چه مشکلاتی را پشت سر گذاشته اند ؟ چه رویاهایی برای آینده ی خویش در ذهن خود میبافند ؟
مشغول به کار در کافه همیشه برایم جالب بوده است
اینگونه میتوانم با آدمهای جدید آشنا شوم و به چهره هایی که هرروز میبینم با دقت بیشتری نگاه کنم
نقاشی دوم از Vincent Van Gogh:
حدود ساعت ده شب بود که با فرسودگی تمام و چشم هایی قرمز شده از گرد و غبار که سوزشش، شکنجه ای بود برای تن و جان بی سرپناهم، به طرف همان کافه ی همیشگی می رفتم.
کافه ی اشرافی و همه چیز تمامی که در این محله ملقب به کافه ی ثروتمندان شده است و از اعتبار خوبی برخوردار است و شبی نیست که همه ی میزهایش با آشنایان و ثروتمندانی که صاحب کافه را می شناسند پر نشود.
مثل شب های گذشته، خیابان ها را جارو کرده بودم تا به خیابان کافه رسیده بودم.
با همان لباس نارنجی رنگی که با تن نارنجی رنگ پاییزیِ برگ های روی زمین هماهنگ شده بود با تمام توان به جارو کردن ادامه میدادم. نفس گرمی که از زیر ماسکم به چشمانم می خورد به سوزش آن ها شدت می بخشید.
ناگهان چشمم به نیوشا افتاد. دختر صاحب کافه ای که هر شب از روبرویش رد می شوم.
همیشه با غرور آغشته به خودبزرگ بینی شدیدی از ماشین مدل بالایش پیاده می شود و وارد کافه می شود. این ژست خود بزرگ بینانه ی اشرافی برای چشمان من عادی شده است اما از یک سال پیش که ناعادلانه همه ی ثروتم را از دست دادم و مجبور شدم شبانه روز کار رفتگری را در پیش بگیرم چنین رفتاری از افراد به ظاهر متشخص این کافه ندیده بودم!!!
همان قضیه ی ماسک های رها شده در کف زمین را می گویم که در این دوران کرونا روحم را به درد می آورند که هیچ!! ترک هایی در قلب و غرورم به جا می گذارند که تا چند روز به زندگی گذشته ام حسرت می خورم. اما از تمامی این ترک ها نور و جوانه متولد می شود. نور و جوانه ای که طوری برایم امید بخش می شود که هر روز جارو زدن را از نو آغاز کنم و به نگاه سنگین و تحقیر کننده ی مردم شهر بی تفاوت ترین باشم. آن ها چه می دانند از قوی ماندنم و از نفرت و انزجاری که از شنیدن حرف های ترحم آمیزشان به وقت قهوه خوردن سر آن میز های مرتب و تزئین شده،در دلم بال بال میزند که بهشان بگویم:《لباس رفتگری قرار نیست شخصیت محکم هیچ رفتگری را حقیر و کوچک کند.》
ماسک دختر صاحب کافه، نیوشا، را برمیداشتم و به جارو زدن ادامه می دادم. سخت مشغول متولد کردن مجدد نور امید و جوانه از ترک های دستان و روحم بودم که ناگهان یاد رازی که از یک هفته ی پیش کشفش کرده بودم افتادم. یاد دختر بی گناه و صبوری که در یکی از اتاق های سوت و کور طبقه ی بالای کافه به مدت سه سال زندانی شده بود.
اسمش ستاره بود و چنان سرشار از جرقه های امید، ایده های نو و ایمان راسخ بود که در عرض همان یک هفته بینشم را به زندگی و روزگار تغییر داده بود!
و روحم خشکش میزد از این که چطور دو دختر هم سن و سال می توانند در یک شهر زندگی کنند ولی تا این حد شهر های درونی شان متفاوت باشد. شهر درون نیوشا با رشوه ها و پول های گزافی که پدرش برای رسیدن او به خوانندگی پرداخته بود از بیرون آن هم فقط توسط انسان هایی که مغزشان هر روز خلک می خورد آباد دیده می شد و روز به روز استعداد و صدای نداشته اش بیشتر تحسین می شد چون هیچ کس از اطرافیانش جرات گفتن حقیقت به او را نداشتند و فقط مدام بی استعدادی اش را با تملق، تحسین می کردند تا شاید روزگاری گوشه کوچکی از لطف و ثروت پدر نیوشا سهم آنها شود.
اما شهر درون ستاره ای که در طبقه ی بالای کافه حبس شده بود، هزاران حرف دیگر برای گفتن داشت.
ستاره ای که دقیقا سه سال پیش به دلیل خواندن آواز جلوی این کافه، توسط پلیس دستگیر شده بود اما این شرایط نفس گیر باعث کم آوردنش نشده بود.
هفته ی پیش دقیقا وقتی داخل ساختمان رفتم تا با مردی مهربان شام بخورم، صدا های عجیبی از پشت یکی از در های همان طبقه شنیدم….
صدای گوش نواز دختری که پنج دقیقه می خواند و سپس با جملات تاکیدی مثبت به خودش امید می داد و انگار فقط خودش برای دلداری به خودش وجود داشت. بعد از تمام کردن غذایم، به سمت در رفتم و گوش دادن به صدایش را ادامه دادم. ناگهان از خستگی زیاد، تعادلم را از دست دادم و با سر و صدای زیادی جلوی همان در افتادم.
تا خودم را جمع و جور کنم و جارویم را بردارم و سریع از ساختمان بیرون بروم نامه ای از زیر دری که برایم راز آلود شده بود سمت پایم سر خورد. با کنجکاوی وصف ناپذیری نامه را باز کردم و چند خطی را که دختر برایم نوشته بود خواندم:
《سلام ای مردی که چند شبی هست برای خوردن غذا به این ساختمان میای.
من ستاره هستم.
نمیشناسمت اما از گفتگو هایی که با آقای راد داشتی فهمیدم که چه رفتگر پر تلاشی هستی. نمیدونم چرا می خوام برات راز زندگیم رو برملا کنم. شاید بخاطر اینه که دلم قرصه که آدمی مثل شما قطعا چنین رازی رو به هیچ آدمی نمیگه! و اینکه این آخرین شب حبس منه! فردا آزدد میشم!
راستش من بخاطر آواز خیابونی یعنی آواز خوندن جلوی کافه دقیقا وقتی مردم خیلی لذت می بردن و خودم هم خوشحال بودم و از این راه کسب در آمد می کردم دستگیر شدم و این اتاق از همون شب شده محل زندگی و البته زندان من.
شکنجه های زیادی رو تحمل کردم و زنده موندم. درد های جسمی و روحی زیادی کشیدم اما یه چیزی رو می دونم که مثل یه سری از آدمها، مثل دختر صاحب کافه ی پایین به مقام الکی نرسیدم و مردم الکی ازم تعریف نمیکنن. شخصیتم رو حفظ کردم و حبسِ مخفیانه و مسخره ی من فردا تموم میشه! فقط دلم میخواست اینارو به یه آدمی بگم چون توی دلم غل غل می زدن.
سه سال میشه که اینجام و هر دفعه که اون اوایل برای کمک، جیغ و داد میکردم شکنجه ام می دادن اما روحم رو زنده نگه داشتم. چندین کار حرفه ای و مخفیانه تو همین اتاق آماده کردم تا بعد آزاد شدنم انجامشون بدم و بازم بخونم!
دردکشیدم و ردپای درد هنوز هم هست اما برای فردا خوشحالم. خلاصه که روحت آزاد و رها!》
به حدی شوکه شده بودم که نتوانستم هیچ عکس العملی نشان بدهم و همان طور که خشکم زده بود به خیابان آمدم و آهسته به جلوی کافه رفتم.
نیوشا هنوز هم مشغول خوانندگی در کافه ی پدرش بود و با همان رشوه های پدرش هیچ مشکلی در این کشور برایش پیش نمی آمد.
چیزی نمانده بود تا قلب و مغزم از تعجب بایستند و بمیرم.
از قصه ی عجیب ستاره و نیوشا، از تفاوت عظیمشان، از شباهت حرفه شان و خیلی چیز های دیگر.
از آزادی بی پایان یکی و زندانی بودن یکی دیگر.
اکنون شاهد شب دیگری هستم که نیوشا حدود دو ساعتی در کافه پدرش خوانندگی میکند و از استعداد و باطن درخشانی که در زندان مخفیانه ی طبقه ی بالا وجود دارد حیرت زده ام.
به ستاره های متعددی می اندیشم که روحشان استوار و در عین حال رهاست با وجود همه ی زخم های روح و جسمشان!!!
نقاشی سوم:
-ماریدا!
-استاد؟
-مشغول نوشتن بودی؟
-آری! من از نوشتن لاتین و غرق شدن در متون ادبی لذتی برایم دست می دهد که وصفش نتوانم.
– ماریدای عزیزم! این زندگی چون بستری ست برای پویایی و شکوفایی. من از زمان کودکی ات به تو می بالیدم. می دانی چرا؟
– برای اینکه من عاشق آموختنم؟
– نه! برای اینکه تو تنها یک جسم نیستی. از قرن ها پیش، زنان همواره چون اجسامی زیبا، دلفریب و خواستنی بوده اند. باورم کن که قرن ها بعد نیز اکثراً چنین خواهند بود. تو در حین لطافت، زیبایی، با مو هایی طلایی و جلد سپید و ابریشمی، دایماً شیفتهء دانستن هستی. این است که مرا امیدوار می کند. من به بزرگی روح تو باور کرده ام. تو در حین داشتن جمال، در صدد کمال نیز هستی. من اندوهگین می شوم زمانیکه زنانی را می بینم که برای با سواد شدن خویش دلیل می آورند. می گویند:” با سواد آموزی، اینک می توانم آدرس محلات مختلف را خوانده و به سادگی آن اماکن را بیابم و …” واقعاً چقدر اسفناک است که انسان برای اینکه علم را فراگیرد، در صدد و جستجوی یک دلیل باشد. علم، اساس معرفت است ماریدا. تو تا زمانی که به خودشناسی نرسی، در خواب و رویا خواهی زیست. برای فراگرفتن علم، هر انسانی باید ابتدا ابزار فراگیری آن را فراهم کند و آن ابزار سواد است. باید قادر به خواندن باشیم تا از نعمت کتاب بهره مند گردیم. باید قادر به نوشتن باشیم، تا آنچه را که خوانده ایم، آموخته ایم، تجربه کرده و اندوخته ایم، برای تشنهء دیگری به عنوان هدیه به یادگار بگذاریم. ماریدای من! دنیا آنچه که این زنان می پندارند، نیست. دنیا نه پوشیدن لباس زربفت و نه خوردن برهءبریان است. دنیا چون اسراری ست که هر کدام باید به قدر ظرفیت خویش به حل و هضم آن بپردازیم. همچون حل ریاضی، لذتی بیکران و همچون فهم فیزیک، حیرتی عریان را در راه گشایش اسرار جهان تجربه خواهی کرد. من نمی گویم کلید بردار و قفل جهان را بگشا. من می گویم همچون کودکی هایت بمان و برای آموختن، فهمیدن، فهماندن و اندوختن علم حریص باش! من می گویم زندگی را با تمام حس و قلبت تجلیل کن و بر غصه ها نیز بخند. می دانی ماریدا؟ فقط در حین سختی ها و نداشتن هاست که انسان متوجه، مراقب و قدردان اندک داشته ها نیز می گردد. شاید روزی دلت بخواهد به جای داشتن ها، نداشتن ها را تجربه کنی. تلخی هاست که شفای جان می شوند. در کورهءزندگانی بعضی ها پخته و بعضی سوخته می شوند. آن که پخته شد، ساخته می شود. آن که سوخت، خاکستری بیش از او نخواهد ماند. دخترم! در مسیر زندگی ات عجول و دونده مباش! رقابت مکن و زیاده طلب مباش! آنچه برایت از هر راهی غیر تلاش رسیده، به آن مبال و شادمانی مکن! خیلی ها زندگی را می دوند و پیشی می گیرند. ولی یادت بماند که آنها دویدند و رسیدند اما از لذت مسیر راه بی بهره ماندند. خریدند و فروختند ولی نخوردند و نپوشیدند. اندوختند و نبخشیدند. لذت بخشش را فقط آن که بخشیده است، می داند. برایت می گویم که رقابت مکن زیرا رقابت یعنی خودت را با دیگری در ترازو بگذاری و سعی کنی تو سنگین تر شوی. در حالیکه انسان ها اصلاً با هم همسان نیستند. پس نمی توان آنها را در یک ترازو گذاشت و به یک معیار سنجید. رقابت تو را از پیشرفت و حرکت در مسیر شکوفایی خودت باز می دارد و نگرانت می کند. بگذار همه بروند و برسند. تو مثل خودت باش! همچون خودت رفتار کن و به اندازهء خودت گام بردار! ماریدا! به زیبایی، رعنایی، ثروت و دارایی خودت مبال دخترم! اینها همه یا ارثی بوده اند، یا اندوختهء پدرت. حسن جمال به کار نمی آید، در عالم معنا حسن کمال به کار است. تو با قلب پاک و جوهر وجودی ات به همه چیز خواهی رسید. من به تو خیلی امیدوارم. اینها را که گفتم فراموش مکن و یادت باشد که بزرگترین سرمایه در زندگی، نصیحت فردی دانا است. دیشب برایت نامه ای نوشتم. این نامه تو را در پیچ و خم های زندگی رهنمایی خواهد کرد و به تو صبر و شجاعت را آموزش خواهد داد. خوشحالم که مدرس تو هستم. حالا به نوشته ات بپرداز!
– استاد! من پند پذیرم و شاکر…
تمرین هفتم _ از vincent van gogh
لارا به مناسبت افتتاح کافی شاپ اش، تصمیم گرفت شب افتتاحیه به تعدادی از آدم ها اسپرسو رایگان با کیک شکلاتی بدهد. چند میز را رزرو کرد تا میهمان های محدودی برای استقبال از کافی شاپ بیایند.
من را هم دعوت کرده بود، وقتی به فضای رنگارنگ کافه نگاه کردم، به لارا گفتم : حیف نیست واسه کافه ای به این زیبایی فقط تعداد کمی بازدید کنند؟ گفت: نیکا این حساسیت من دلیل داره و نمیخواهم به اجبار کسی را دعوت کنم شاید دلشان نخواهد.
حرف لارا برایم عجیب بود چون این همه زحمت کشیده بود تا کافه لورگاس را در زیباترین مکان در شهر پاریس افتتاح کند تا همه بیایند و از نوشیدنی ها و محوطه لذت ببرند اما مردم شهر باید از بیرون، جشن کافه لورگاس را تماشا کنند اما خوبیش این بود که حداقل چند میز بیرون کافه در محوطه باز گذاشته و اینجوری مردم احساس خوبی برای تماشا دارند.
تمرین هفتم. نقاشی سوم (Johannes Vermeer)
نیمههای شب بود. صدای کوبش در مستخدم را از خواب بیدار کرد. هوا آنقدر سرد شده بود که شک کرد از سرما بیدار شده یا از صدای در زدن. پنجره باز بود و شمع خامومش شده بود. پنجره را بست، لباس پشمی کلفتی به تن کرد و با شمع روشن به سمت راهرو رفت. متوجه نور اتاق انتهای راهرو شد. دلش برای دختر بازرگان سوخت. فکر کرد که تا الآن چقدر باید دلتنگ شده باشد. صدای کوبشِ دوباره رشتهی این تفکرات را پاره کرد. با صدای بلند گفت: آمدم.
الیزابت چند ماهی میشد که شبها نمیتوانست بخوابد. انگار تماما روح بود. نه احساس خواب میکرد نه احساس گرسنگی. روحی که با مردگان زندگی میکرد. با روح مادرش، مادربزدگش، پدرش.
شبها او را به یاد گذشته میانداختند. گذشتهای کوتاه اما عمیق. آنقدر که گاهی فکر میکرد همینقدر خاطره برای تمام عمرش کافی باشد. نمیدانست این چندمین شبی است که خاطرات خواب را از چشمانش میدزدند. حسرت خداحافظیِ نکرده به دلش مانده بود.
چند ماهی میشد که جنگ به فرانسه هم رسیده بود.
چشمان درشتِ خیرهاش از روی دیوار به سمت کاغذی که روی میز بود لغزید. به یاد تنهایی عمیقی افتاد که از کودکی کنارش بود. گمان میکرد نامه نوشتن آرامش میکند. اما آن شب نامه نوشتن مانند بادی بود که بر خاکستر نیمه روشن خاطراتش میوزید.
نمیدانست چند نامهی بیجواب به اردوگاه فرستاده. تنها میخواست با نامهها چارلی را امیدوار نگه دارد. میترسید. شنیده بود بعضی از اسیرها خودکشی کردهاند. دوست داشت چارلی زنده باشد. زنده و امیدوار. حتی اگر هیچکدام از نامهها را نمیخواند.
به یاد مادرش افتاد. به یاد صبحی که دیگر صدای او برای بیدار کردن مادرش کافی نبود. نه تنها صدای او که صدای گرم پدرش هم نتوانست به تن سرد مادرش اندکی گرما ببخشد.
به یاد بمبارانی افتاد که پدرش را از او گرفت. به یاد پدرش افتاد. هر زمان که از سفر بازمیگشت به او میگفت که چقدر بیشتر شبیه مادرش شدهاست. پدر احساس آرامش. الیزابت یادگار همسرش بود. الیزابت اما هر زمان که پدر از سفر بازمیگشت حس میکرد او پیرتر شده است. باخودش فکر میکرد که مدت کمی کنار پدرش بوده و مدت کم باقی را هم از دست خواهد داد. اما هیچگاه به این فکر نکرد که پدرش زودتر از آنچه تصور میکند خواهد مرد حتی اگر پیر هم نمیشد.
پس از مرگ پدرش با مادربزرگ زندگی میکرد.گاهی مرگ مادرش را از یاد میبرد. گویی مریضی، مادرش را بیست سالی پیر کرده بود.
به خودش آمد. به یاد تنهایی افتاد که حالا دیگر بخشی از زندگیاش شده بود. چیزی که همیشه از آن فرار میکرد در آخر همخانهاش شدهبود، همبسترش شدهبود، آنقدر به او نزدیک شدهبود که چارهای جز پذیرفتنش نداشت.
آن زمان مادربزرگ هالهی سنگین این تنهایی را کنار میزد و به خلوت او راه پیدا میکرد. اما پس از مرگ او الیزابت در پیله فرو رفت. پیلهای که با تاروپود گذشته به دور خودش تنیده بود. تحمل روبهرو شدن با واقعیتی که مدتها اطرافش بود را نداشت.
به یاد زمانی افتاد که مادربزرگ و چارلی هر دو کنارش بودند. فکرکرد که آن زمان چقدر خوشبخت بوده.
به یاد نقاشیهای چارلی افتاد. به یاد روزهایی که هر دوشان کنار رودخانه در سکوت و خجالت کنار هم مینشستند.
به یاد روزی افتاد که چارلی غنچهی سفیدی را از کنار رودخانه چید و لابهلای موهای او گذاشت و تصویرش را نقاشی کرد.
زیاد از چهرهی الیزابت نقاشی میکشید. در بعضیشان او بیش از حد شبیه جوانی های مادرش میشد. این را از زبان مادربزرگ میشنید. نقاشی باعث میشد چارلی در آن تنهاییِ توام با خجالت بتواند تمام جزییات صورت الیزابت را به خاطر بسپارد. انگار از آن موقع میدانست که امروز در کنار الیزابت نخواهد بود.
پس از مرگ مادرش کمحرفتر شده بود. هر دوشان صامت. احساس چارلی در نقاشیها نمایان میشد اما احساسات او همچنان سربهمهر مانده بود. چارلی آن موقع خوب میدانست که در پشت سکوت او عشق چگونه فوران میکند.
غرق در رویا بود که مستخدم به در اتاقش کوبید. انگار از آسمان به زمین پرت شد. از کنار مادربزرگ به کنج تاریک اتاق.
مستخدم نامهای در دستش بود. نفس نفس میزد. مشخص بود که باز پلهها را دوتایکی بالا آمده است. از مردی حرف میزد که نامه را آورده بود. نامه را به دست الیزابت داد. متوجه شد الیزابت آنقدر دور است که حرفهایش را نمیشنود.
الیزابت پس از مکثی طولانی به پشت پاکت نگاهی انداخت. سفید بود مانند همانطرفش.
پاکت نامه را باز کرد. یک غنچهی سفید!
آنچه را که میدید باور نمیکرد. باز به آسمان برگشت. شاید هم این بار آسمان را به زمین آورده بود. به دنبال پالتویش گشت. میدانست کنار رودخانه هوا سردتر است.
نقاشی شماره ۲
ون گوگ
تمام کتاب های که بتواند درامتحان فردا کمکم کند را دورم جمع کردم نسیم خنک اول پاییز از پنجره به داخل می امدامشب کمی دیر کرده بود اما میدانم که میآید حتی اگر سنگ هم از آسمان ببارد کمی بعد صدای ماشینش رامیشنوم که درست دم در خانه مان پارک میکند برایم سوال است چرا با آن ماشین فوق لوکسش با آن تیپ وهیبتش برای صرف یک فنجان قهوه به این محله فقیر نشین می آید به نظرم حالا دیگر روی تک صندلی زیر درخت کاج نشسته اقای پیت سریع سفارشش را میبرد او هم در حالی که سرش به روزنامه گرم است تشکر میکند از وسط کتاب ها بلند میشوم من تنها شیطانی که در زندگی ام نتوانستم بر آن پیروز شوم همین است وسوسه دید زدنش از پنجره سرکی میکشم روزنامه اش را تا میکند فنجان را برمیدارد ووقتی میخواهد آن را به دهانش ببرد نگاهش به من می افتد فنجان را به سمت من میگیرد و سرش را به معنایی بفرمایید تکان میدهد لبخند مر موزی هم به لب دارد در حالی که میخواهم سرم راسریع داخل بیاورم به قاب پنجره میخورد
اخ اخم به هوا میرود بازار کتاب هایم را جمع میکنم چراغ را خاموش میکنم و منتظر روشن شدن ماشین و رفتنش میمانم اما به جای ان صدای بر خورد سنگی به شیشه را میشنوم توجه نمی کنم اما وقتی دوباره تکرار میشود من را به سمت خود میکشاند پنجره را باز میکنم میبینمش که دست هایش را در جیب گذاشته درحالی که به ماشینش تکیه زده بالا را نگاه میکند ابرو بالا می اندازد و میگوید مصده اوقات شریف که نشدم انقدر شوکه ام که باورم نمیشود او باشد خود خودش
با شیطنتی که درچشمانش مشهود است میگوید بایه دور دور شبانه چطوری چشمانم کم مانده که از حدقه بیرون بزند وقتی که جوابی نمیدهم میگوید ده دقیقه دیگه پایین باش عقب عقب از پنجره فاصله میگیرم دوباره خودم را جلو میکشم نه هنوز هم همان جا است و خواب وخیال نیست
-یک دقیقش رفته شده نه
به سمت در اتاق میروم اما به یاد لباس های خرسی که به تن دارم میافتم هر چه دم دستم می اید را تن میزنم به طرف در خانه میروم بازش که میکنم جلویم است دستش را به سمتم دراز میکند حرکتی که از من نمی بیند خودش خم میشود و ان را بر می داردمن را با خود میبرد تا دم در ماشینش ان را باز میکند من را به داخل هدایت میکند و درهمان حال میگوید ببینم از دید زدن های دم پنجره هم تا حالا چیزی نصیبت شده
Vincent van Gogh
امشب، شب مهمی است. مانند تمام شبهایی که مرتبط به خاندان سلطنتی است. امشب تولد ولیعهد جوان و ایضا شب رونمایی از همسر ولیعهد جوان است. تمام مردم شهر به مناسبت این جشن یا بهتر است بگویم این جشنها در مقابل کاخ اعلی حضرت جمع خواهند شد. همهی زنها باید پیراهنهای پفی و چین چینی بلند با رنگهای صورتی، ارغوانی، آبی لاجوردی یا هر رنگ دیگری به جز رنگ سرخ بپوشند. چون رنگ سرخ مخصوص زن عالیجناب است. تا به حال هیچکس جز لباسهایی با رنگ سرخ در تن او لباس دیگری ندیده است و طبق یک قانون نانوشته کسی هم حق ندارد این رنگ را برای استفاده از لباسهایی که در انظار عمومی است، استفاده کند. مثلا لیزا، دختر وسطی خیاط باشی که چند سالی هم در فرنگ طراحی دوخت لباس خوانده است هم شیفتهی رنگ سرخ است؛ اما به اصرار پدر و مادرش این رنگ را فقط در خانه، آن وقتهایی که مطمئن هستند کسی به آن جا آمد و شد ندارد، میپوشد.
همه در مقابل کاخ بزرگ جمع شدهاند و پچپچهای در جمع پیچیده است. تقریبا همه خوشحال هستند. کسی از ایوان کاخ آنها برای نشستن پشت میزهای سفید دعوت میکند و مررم آرام آرام در جای خود ساکن میشوند. گیلاسیهای خوش بر و رو، دیسهای بزرگ میوه، شیرینیهای خشک و تازه به همراه بوی عودی که در فضا پیچیده، همه چیز را برای یک شب تابستانی خوش آماده کرده است. موزیک ملایمی که چندان برای رقص هم نامناسب نیست، در حال پخش است و چند مرد جوان با ادا و اطوارهای خاصی، کاملا در حس و حال موجود فرو رفته و میرقصند. خدمتکارها، با پیراهنهای سفید، شلوارهای مشکی و جلیقههای یقه باز سه دکمه، سینی به دست از طرفی به طرف دیگر مدام در حرکتند و موهای مشکی کتیرا خوردهشان چشمها را گاهی محوشان میکند.
سرانجام اعلی حضرت در ایوان کاخ تشریف فرما میشوند. خطاب به جمع لبخندی زده و سری تکان میدهند و سخنرانی خود را آغاز میکنند. در ابتدا از تمام مردم برای حضور در آنجا تشکر میکنند، کمی از احوالات شهر میگویند و بعد ولادت ولیعهد را تبریک گفته و ایشان را دعوت میکنند تا در کنار مادرشان که تمام مدت با غضب در کنار ایشان ایستاده بود، بایستند. و در نهایت هم از عروسشان، بانو سوزان دعوت میکنند تا جهت آشنایی به ایوان اخ تشریف فرما شوند. سوزان، دختری بیست و چند ساله، با پوستی به شفافی شیشه و به سپیدی برف، موهایی به بلندی و سیاهی شب و چشمهایی همچون دو گوی در ایوان میایستد.
لباس زرشکی رنگی تا سر پا پوشیده و یک سر و گررن از پادشاه بلندتر و کمی از ولیعهد قد کوتاهتر است. لبهایش به سرخی انار است و تمام مدت لبخندی از روی احترام و مهربانی به لب دارد. ولیعهد دست او را در دستهایش گرفته و او هم لبخندی پنهانی دارد. تمام زنها محو زیبایی سوزان شدهاند و پس از آنکه عالی جناب فرمودند، او دکترای ادبیات دارد واقعا دهان چند نفری از تعجب بازماند و تا انتهای سخنرانی پادشاه هم بسته نشد.
عکاس مخصوص خاندان سلطنتی از اعضای خاندان عکس میگرفت و مردم دیگر مشغول صرف شام بودند.
تمام دختران شهر حتی برای یکبار هم شده آرزو کرده بودند که ای کاش میتوانستند همسر ولیعهد باشند. اگرچه مادر ولیعهد خیلی خشن و بی رحم بود اما خود ولیعهد از مهربانی و زیبایی مردانهاش، شهرهی شهر بود.
عاقبت وقتی که ستارهها تمام آسمان را پوشانده بودند و هوا رو به سردی ملایمی میرفت و پس از خوردن و آشامیدن و رقصیدن، میهمانی به پایان رسید و مررم به سوی روزمرگیهای سابقشان رفتند که پس از خواب عمیق و طولانی امشب آغاز میشد.
چهل سال پیش وقتی هنوزبیست ساله بودم ب شهری رفتم ک حتی فکرش رونمیکردم یه روزبرای زندگی انتخابش کنم بعدازبی حوصلگی های زیادی ک داشتم بایه خانوم زیباوتواناآشناشدم ک انگارمعجزه ای رخ داده بود توزندگیم
اون خانوم هرچیزی ک از زندگی رونمیدونستم بهم یادمیداد موب مو
من اونجاتواون نقطه از زندگیم فقط مست معاشقه بابدبختی های خودم بودم ک اون روزها لذت عجیبی میبردم لذت دردناک بیداربودم ولی حضورنداشتم غذامیخوردم ولی برای رفع گرسنگی نبودبرای سرکوب خشمم بودکلاهمه چیم برعکس بودمثلاجای اینکه توبحث های ناخوشاینددادبزنم ودفاع کنم ازخودم میخندیدم وقتی خوابم میومدراه میرفتم
وقتی گرسنه بودم کارمیکردم وچیزی نمیخوردم تمام زندگیم چسبناک شده بوداز احساساتی ک ول کنم نبود بی تفاوت نصبت ب همه چی کل وجودم روگرفته بود
یباردیدمش وهمون لحظه من دیگه مردم ومن دیگری متولدشده بود
تراس کافه در شب
در تنهایی و خلوت خودم قدم میزدم اما همینطور که میرفتم صدای موزیک مرا به خودش جلب کرد. انگار آن ملودی برایم آشنا بود. احساس خاصی داشتم انگار یاد چیزی افتادم، انگار همزمان که قلبم را بالا می آوردم، حس میکردم طرد شده ام و مرا پس زده اند. یک صندلی آن نزدیکی دیدم پس با خودم گفتم لحظه ای بنشینم. دلم میخواست گریه کنم اما نتوانستم، فقط توانستم سرم را پایین بیاورم و آروم هق هق بزنم. سرم را که بالا آوردم، دختر زیبایی را بر روی میز دیگر دیدم که داشت مرا تماشا میکرد. ناگهان از صندلی بلند شد و به سمتم آمد. -اجازه هست؟ -نمیدانم! من حال خوبی ندارم، نمیخواهم به تو هم سرایت کند… روی صندلی رو به رویم نشست. – آنوقت چه کسی گفته که من حال خوبی دارم؟ -مگر چه شده؟ -به نظر می رسد تو اصلا با آداب و رسوم آشنا نیستی، هنوز نمیدانی کیستم اما از من سوال شخصی میپرسی. -اما این خودت بودی که آمدی و اینجا نشستی. – به هر حال اگر تو اول بگویی من هم میگویم. -اما من نمیدانم چه بگویم… آخر چیزی برای ناراحتی نیست احتمالا فقط چشمم سیاهی رفته است. -به این خاطر گریه میکردی؟ – چند دقیقه پیش مرا متهم به بی ادبی کردی حالا مرا دست می اندازی؟ -تو نگفتی اما من چندین ماه بیشتر نیستم -…
نمیخواهی ابراز تاسف کنی؟
آنوقت چه کسی گفته که مردن تجربه ی بدی است؟ گارسون:سلام قربان این منوی ماست…
دختر: راستش را بخواهید ما داریم می رویم میخواهیم قدم بزنیم…
نقاشی دوم: ونگوگ
عاشق پیشهای جوان نشسته بر نیمکت های بیرونی کافه به تماشای کوچه پس کوچه های ورونا نشسته است. او نظارهگر مردمانی است که از هم و دهلیز ها تند و سریع در حال فرار از نسیم فریبندهای پاییز هستند. پاییز… پاییز فرا رسیده است و درختان به برگ ریزان نشسته اند و تن خود را از آلایه ها می زدایند. تنی که مملو از شاخه و برگ است. و این برگ ها چنان بر پوست ناهمگون سنگ فرش های سیاه پیاده رو نشستهاند که گویی جزیی و پارهای از این سنگ های صیقلی هستند. می مانند به زلفی سرخ و عنابی. هوا رو به غروب است و شب در حال طلوع و شکفتن. شکفتن اما از آن ستارگانی است که چون بابونه و یاس عطر خود را می پراکنند در فضای سیاه آسمان. هوا رو به تاریکی است و یکی در میان خاموش و روشن این چراغ های خانه هاست که روشن می کند کوچه های باری که را. حال که نگاه می کنی کوچه و دهلیز ها پر شده از پرهیز ها و شبه ها که در همه وقت از سال و به هر بهانهای تو را مجاب می کند بر اینکه به خانهات بروی. ترس… ترس تو را فرا گرفته خصوصا اینکه نسیم تند پاییزی نیز وزیدن گرفته است دو چندان. از پشت میز بر می خیزد و خود را از کوچهی روبرویی می رسانی به سکویی که در انتهای این مسیر است و از آن جا می توانی جوش و خروش امواج را در تن عریان صخره ها ببینی. جنگی هزار ساله که معلوم نیست پیروز آن کیست. و تو تماشاگر آن هستی. لیک در اثنای این جنگ زوزهی باد چنان در گوشت می پیچد که تو وادار و ناچار به بازگشتی. گویا که کسی نمی خواهد تو خود را در خطر اندازی و بشوی قربانی از برای این جنگ بی سر و ته. بر می گردی و این بار برگ های بیشتری است که روی زمین نشسته است. با هر قدم که بر اینان می گذاری تو به یاد مادرت می آقای که صبح ها پیش از بالا آمدن خورشید برای تو از تنور نان خاشخاشی بیروت می رود و به یک ضرب سادهای انگشت آن را تکه تکه می کرد و به دستت می داد و تو مسرور و شادمان در حیاط می دوید و به دندان می گرفتی نانت را. این همان صداست. صدای تردی تان است که از برگ های خشک بر می خیزد و چه بسا که دعوتی است برای اینکه برگردی به همان دوران کودکی و دوان دوان بروی به سوی کافه و بمانی منتظر محبوبت. می روی به همان حال و احوال کودکانه و حال که از این سو می نگری به کافه بیش از پیش جلوه می کند رنگ زرد سایه بانی و دیوار ها. نیز چشمت می خورد به گربهای که پایین پنجره خود کرده است و آنچه هایش را زیر چشمانش قرار داده و به پایین پایش مظلومانه نگاه می کند. او دارد نگاه می کند به همان گلدان شکستهای که کنار میز توست. گویا که او آن را شکانده. می نشینی به انتظار یارت که بیاید. به این سو و آن سو نگاه می کنی و می بینی که مردی در لباسی آجری جگری در پیلهای به تماشای تو است و لبخنده محو بر لب دارد و شاخه گلی که رز می نماید در این تاریکی. آری خودش است. این همان یار اوست که به دیدارش آمده است.
نقاشی دوم
سالها پیش تصمیم گرفتم به جزیرهٔ ونیز در ایتالیا بروم گاهی مواقع که وقت خالی پیدا میکردم به تصویر سازی در مورد آن شهر می پرداختم.
شهری که هیچ اتومبیلی در آن دیده نمی شد و رفت و آمد فقط از طریق قایق صورت میگرفت همیشه دوست داشتم وقتی که به آنجا می روم از احساسات و احوالی که در آنجا بهم دست میدهد برای دیگران بیان کنم.
بالاخره زمان سفر فرا رسید با دوستم قصد سفر کردیم و هنگامی که به آنجا رسیدیم هوا خیلی خنک بود و نسیم پاییزی به سر و صورتمان می وزید و هنگامی که از قایق پیاده شدیم و به سمت هتل در حرکت بودیم ناگهان یک ساختمان آبی رنگ که دیوارهای آن نقاشی شده بود توجه مرا به خود جلب کرد به دوستم گفتم بعد از استراحت کردن حتما یه سر به این ساختمان می زنیم بعد از اینکه استراحت کردیم رفتیم بیرون دیدیم آسمان شهر پوشیده از ابرهای توده ای سیاه است که داشت نم نم می بارید و قدم زدن در آن لحظه خیلی لذت بخش بود هنگامی که به ساختمان آبی رنگ رسیدیم دیدیم که خیابان جلو این ساختمان با سنگ فرش های خاصی که زیبایی یک دریایی آبی با برگ های پاییزی را به تصویر کشیده، درست شده است که جلوه ای خاصی را به این ساختمان بخشیده است.
طبقه پایین این ساختمان یک رستوران وجود داشت که صندلی های آن بیرون و رو به خیابان گذاشته بودند و یه سری افراد مشغول خوردن صبحانه بودند دوستم پیشنهاد داد ما هم صبحانه ای خود را در کنار آنها بخوریم صبحانه را میل کردیم و بعد به قدم زدن خودمان ادامه دادیم و از تصویر سازی های خودمان در مورد این شهر به همدیگر می گفتیم شهری که زیبایی خاصی داشت و قدم زدن و جابهجایی در آن برایمان لذت بخش بود گویی که داشتیم در رویاها و تصورات خیالی خودمان زندگی می کردیم اما نه، این بار واقعا داشتیم در خود شهر قدم می زدیم و از تصویرگری نقاش های آن شهر لذت می بردیم که چقدر عالی احساسات خود را در آن نقاشی ها بیان کرده بودند و هنگامی که به نقاشی های آنها نگاه میکردی به راحتی میتوانستی احساسات آنها را درک کنی گویی که آن تصاویر داشتند با تو صحبت میکردند و از زیبایی ها و شادی هایشان برای تو تعریف می کردن و به تو خندیدن و شاداب بودن در برابر مشکلات را یاد می دادند و حس رها شدن از همهٔ گرفتاری ها و درگیری های ذهنی را به تو می دادند و اینکه احساس در لحظه زندگی کردن را به تو تزریق میکردند.
نقاشی شمارهی ٣
مدتها بود میخواستم به او بگویم اما نمیگفتم. یعنی دلایلی که برای نگفتن داشتم خیلی بیشتر از آن بود که برای گفتن داشتم. با خود میگفتم چه فایده دارد? هر چقدر هم بگویم او قبول نمیکند. حتما هزار و یک بهانه میآورد که وقت و تواناییاش را ندارد و از عهدهاش برنمیآید و … .
البته نمیتوانم به خودم دروغ بگویم که ته دلم اینگونه راضیتر بود با عین حال پا روی بخش سنگی دلم گذاشتم و گفتم. جوابی شنیدم که درست, منتظرش بودم.
“من? چه میگویید خانم? من که سررشته ندارم. اصلا فرصت ندارم!”
حداقلش این بود که عذابوجدان تا حدی رهایم کرد و ته دلم هم همانطور راضیتر باقی ماند.
او راست میگفت. سررشته نداشت; فرصت هم نداشت ولی خوب مینوشت فقط نیاز به کسی داشت که اصول کلی و راه و چاه را یادش بدهد. او را دوست داشتم و وجودش برایم ارزشمند بود اما نمیدانستم چقدر میتوانم صادقانه دستش را بگیرم و ببرم درست بنشانم جایی که به راحتی میتوانست رقیب خودم باشد و حتی از من جلو بزند.
البته من هرگز متن یا داستانی را با نام واقعیام چاپ و منتشر نکرده بودم; دزدانه مینوشتم, با اسم مستعار. خانمی که میآمد و نوشتههایم را به دفتر مجله میبرد را به عنوان دوست جدید به همسرم و خانواده معرفی کرده بودم. او هم نقشش را خوب بازی میکرد. همسرم حتی از اینکه میدید از وقتی با او دوستی به هم زدهام حالم بهتر است و به خودش هم بیشتر میرسم, خیلی راضی بود. هر چند هرگز جرات نمیکردم بروز دهم که مینویسم و بیخبر چاپ میکنم و واویلا اگر میفهمید پیرامون چه موضوعهایی مطلب و داستان مینویسم…
آن روز هم دیدارمان مخفیانه بود. من معمولا ماهی یک بار به بهانهی پیادهروی به عمارتی میرفتم که ماری آنجا کار میکرد و از در پشتی وارد سوئیت کوچک و مرتبی میشدم که برای زندگی در اختیارش گذاشته بودند. او آنجا همه کار میکرد, از خانهداری و بچهداری گرفته تا کار در باغ و مزرعه.
تقریبا تمام اهالی محل, حضور ماری را در منطقه, مایهی ننگ میدانستند و با صاحبکارش چپ افتاده بودند.
او برای مرد و زن متشخصی کار میکرد که در اوج بیکسی و تنهاییاش, بیاعتنا به حرف و حدیثهایی که پشت سرش بود, مهربانانه به او پناه داده بودند.
ماری حقشناس بود و در ازای مهربانیشان, از هیچ خدمتی برای آنها فروگذار نمیکرد…
ماری خیلی بیشتر از سنش نشان میداد. با این وجود, هنوز آثار زیبایی و ظرافت در چهرهاش نمایان بود. صورتش پر بود از لکههای قرمزی که اهالی محل اعتقاد داشتند باعثش نفرین و لعنت خداست. اما من میدانستم ماری به خاطر کارش ساعتهای زیادی را زیر نور خورشید میگذراند در حالی که به شدت پوستش به آفتاب حساسیت دارد و علیرغم داروهای متعددی که خانم خانه برایش تهیه کرده بود, باز هم گاهی اوقات از این بابت در عذاب شدید بود. میشد که آنقدر قرمزیها را با ناخنش بخاراند که جا به جای صورتش را با ناخنها زخمی کند.
ماری علیرغم تمام سختیهایی که متحمل شده بد, همیشه آرام بود و با صدای آهسته حرف میزد طوری که گاهی باید گوشهایم را تیز میکردم که صدایش را خوب بشنوم. و آن روز چون هیجان زیادی داشتم که از ماجرا سر در بیاورم مرتب میگفتم ماری لطفا بلندتر بگو.
و ماری یک بار دیگر از قصهی زنان فاحشهخانهای برایم گفت که قبلا آنجا کار میکرد.
این بار از زنی گفت که شهردار به خاطر آبرویش, او را بیسر و صدا سر بهنیست کرده بود…
ما فرصت زیادی برای با هم بودن و از این موضوع پرجنجال صحبتکردن نداشتیم. ماری طبق معمول, بیشتر حرفهایش را نوشته بود با قلمی که همیشه از خواندنش لذت میبردم و از آن استفاده میکردم!
ماری سواد چندانی نداشت اما در طول عمرش آنقدر کتاب خوانده بود که هنوز معتقدم باسوادترین انسانی است که به عمرم دیدهام.
نقاشی سوم
سالها پیش تصمیم گرفتم به جزیرهٔ ونیز در ایتالیا بروم گاهی مواقع که وقت خالی پیدا میکردم به تصویر سازی در مورد آن شهر می پرداختم.
شهری که هیچ اتومبیلی در آن دیده نمی شد و رفت و آمد فقط از طریق قایق صورت میگرفت همیشه دوست داشتم وقتی که به آنجا می روم از احساسات و احوالی که در آنجا بهم دست میدهد برای دیگران بیان کنم.
بالاخره زمان سفر فرا رسید با دوستم قصد سفر کردیم و هنگامی که به آنجا رسیدیم هوا خیلی خنک بود و نسیم پاییزی به سر و صورتمان می وزید و هنگامی که از قایق پیاده شدیم و به سمت هتل در حرکت بودیم ناگهان یک ساختمان آبی رنگ که دیوارهای آن نقاشی شده بود توجه مرا به خود جلب کرد به دوستم گفتم بعد از استراحت کردن حتما یه سر به این ساختمان می زنیم بعد از اینکه استراحت کردیم رفتیم بیرون دیدیم آسمان شهر پوشیده از ابرهای توده ای سیاه است که داشت نم نم می بارید و قدم زدن در آن لحظه خیلی لذت بخش بود هنگامی که به ساختمان آبی رنگ رسیدیم دیدیم که خیابان جلو این ساختمان با سنگ فرش های خاصی که زیبایی یک دریایی آبی با برگ های پاییزی را به تصویر کشیده، درست شده است که جلوه ای خاصی را به این ساختمان بخشیده است.
طبقه پایین این ساختمان یک رستوران وجود داشت که صندلی های آن بیرون و رو به خیابان گذاشته بودند و یه سری افراد مشغول خوردن صبحانه بودند دوستم پیشنهاد داد ما هم صبحانه ای خود را در کنار آنها بخوریم صبحانه را میل کردیم و بعد به قدم زدن خودمان ادامه دادیم و از تصویر سازی های خودمان در مورد این شهر به همدیگر می گفتیم شهری که زیبایی خاصی داشت و قدم زدن و جابهجایی در آن برایمان لذت بخش بود گویی که داشتیم در رویاها و تصورات خیالی خودمان زندگی می کردیم اما نه، این بار واقعا داشتیم در خود شهر قدم می زدیم و از تصویرگری نقاش های آن شهر لذت می بردیم که چقدر عالی احساسات خود را در آن نقاشی ها بیان کرده بودند و هنگامی که به نقاشی های آنها نگاه میکردی به راحتی میتوانستی احساسات آنها را درک کنی گویی که آن تصاویر داشتند با تو صحبت میکردند و از زیبایی ها و شادی هایشان برای تو تعریف می کردن و به تو خندیدن و شاداب بودن در برابر مشکلات را یاد می دادند و حس رها شدن از همهٔ گرفتاری ها و درگیری های ذهنی را به تو می دادند و اینکه احساس در لحظه زندگی کردن را به تو تزریق میکردند.
نقاشی سوم
چقدر دلم خواسته جای این زن باشم. با خدمتکار بودنش کاری ندارم، با طبقه اجتماعی صد پله پایین ترش هم کاری ندارم، اما هر وقت که نامه ام را به دستش می دهم از ته دل آرزو کرده ام جای این زن نامه رسان باشم. حاضرم این پیراهن کهنه رنگ و رو رفته را بپوشم، ساده و بی آرایش، نه گوشواره ای، نه گردنبندی، اصلا جواهر نمی خواهم. فقط دلم می خواهد همین زن باشم با این نامه در دستم از خیابان ها از کوچه ها با ضربان قلبم با گام های لرزانم عبور کرده باشم. وای چقدر دلم می خواهد جای این زن نامه رسان باشم وقتی به تو رسیده باشم، کاغذ نامه را به دستت داده باشم و بعد در هیجان و شوقت برای خواندن واژه های که من برایت نوشته ام حل شوم.
هفته ای یک نامه، وقت سپردن نامه به دستم، دست هایت مثل صدایت می لرزد و تو سعی می کنی یک جوری پنهان شان کنی که من نبینم، و تو نمی دانی من چقدر دلم خواسته در این لحظه جای تو باشم، چقدر این لرزش را، این اضطراب پس صدایت را دوست دارم، نمی دانی چند بار آرزو کرده ام فقط یکبار جای تو باشم. پشت این میز نشسته باشم، کاغذی باشد و قلمی، من باشم و کسی که بشود اینجور دلواپس، اینجور پریشان، اینجور عاشق برایش نوشت. چقدر دلم می خواهد جای این زن باشم، جای این زن نویسنده نامه باشم.
به نام او
نقاشی سوم
پشت میزم نشسته بودم و در حال نوشتن بودم.این اولین باری نبود که مینوشتم.نوشتن را از کودکی آموخته و دوست میداشتم.نوشتن خاطرات روزانه ام جزء لاینفک زندگیم شده بود.اینبار اما در حال نوشتن خاطره نبودم.در حال نوشتن رویایی بودم که به حقیقت بیشتر میماند تا یک خواب.چیزی که برای اولین بار برایم اتفاق افتاده بود و سخت مرا درگیر کرده بود.آنقدر در ذهنم تک تک لحظه ها را چرخاندم،واژه ها را نشخوار کردم،تا در نهایت تصمیمم بر این شد که بنویسم.دلم میخواست تمام آن لحظه ها را با جزئیاتش ثبت کنم مبادا که از یادم بروند.آخر اتفاق کمی نبود،انگار دری به دنیایی دیگر برایم گشوده شده بود.همیشه با خودم می گفتم کاش میدانستم این چیزهایی که درباره ی علوم ماورا گفته میشود حقیقت دارند یا نه؟فقط ساخته و پرداخته ی ذهن سیال این بشر دوپا هستند.همیشه بدنبال نشانه ها بودم.و حالا این نشانه مرا حسابی غافلگیر کرده بود.مدام چشم هایم را می بستم و همه ی آن لحظات را تصور میکردم و مو به مو ثبتشان میکردم.در همین احوالات غرق بودم که ناگهان صدایی مرا از آن عوالم پرتاب کرد به جهان مادیِ همیشگیم.این صدا را خوب میشناختم،صدای انگشتان ظریف مادر بر تنِ خسته ی در.با صدایی رسا گفتم:جانم مادر؟بفرما داخل.مادرم عادت داشت برای ورود به اتاقم اجازه بگیرد،و در اکثریت قریب به اتفاق برایم یک لیوان نوشیدنیِ خانگی می آورد.اما اینبار خبری از آبمیوه های مامان پز نبود.در دستان مادرم کاغذی دیده میشد.با دیدنش هاله ای از تعجب صورتم را پوشاند.آخر مادرم عادت به این کارها نداشت.همیشه حرفش را رک و راست میزد و از طفره رفتن و کاغذ بازی هم خوشش نمیامد.نمیدانم چه شده بود که حالا با این حالت از تردید که از چهره اش می بارید و حس مبهمی که با خودش حمل میکرد،آنهم بدون یک نوشیدنیِ خنک وارد اتاقم شده بود.راستش کمی ترسیدم،حس کردم اتفاق ناخوشایندی در حال وقوع است.مخصوصا که آن الهامات هم برایم اتفاق افتاده بود.مادرم برگه ی یادداشت را روی میز گذاشت و اشاره کرد که بخوان.بی هیچ معطلی کاغذ را برداشتم و بازش کردم،باورم نمیشد،صفحه سفید بود.به مادرم نگاه کردم،به من زل زده بود اما حرفی نمیزد.چشمهایش پر بود از حرفهای نگفته.با همان چشمهایش از من خواست که دوباره به کاغذ نگاه کنم،اینبار با دقت بیشتری کاغذ را برانداز کردم،انگار واژه ها یک به یک روی صفحه نمایان میشدند.چشمانم از تعجب گرد شده بود اما چشم ازشان برنمیداشتم.بالاخره تمام شدند،قطار بهم ریخته ی حروف را مرتب کردم و به این جمله رسیدم،کمکم کن!
پیش خودم فکر کردم امتحانش ضرر ندارد ،عکس را که دستش دادم چند دقیقهای خیره نگاهش کرد راستش دلم می خواست بگوید که آن دختر را می شناسد و اطلاعاتی را که می خواستم در اختیارم بگذارداما فقط سر تکان داد و گفت نمی شناسد شاید بهتر بود هیچ وقت عکس را نشانش نمیدادم چون حالا نوبت او بود که از من بپرسد آن دختر کیست و چرا من دنبالش می گردم و از انجایی که نمی خواستم کسی بفهمد که او معشوقه ی پنهانی رضا است باید در آن مدت کم درو غی سر هم می کردم و تحویلش میدادم که باور کند.مثلا اینکه یکی از دوستان قدیمم است که یکباره به یادش افتادم و می خواهم پیدایش کنم و اگر باز می پرسید پیدایش کنی که چه؟باز باید دروغی دیگر سر هم می کردم .و خلاصه دروغ بود پشت دروغ که با ید تحویلش می دادم برای همین باید کاری می کردم .مثلاحواسش را به موضوعی دیگر پرت می کردم درست مثل مادری که حواس بچه کوچکش را پرت می کند اما نه او بچه بود نه من مادرش .نرگس خانم زن با تجربه ای بود که به این سادگی ها کلاه سرش نمی رفت .اوبعد مرگ همسرش با خیاطی گلیم خودش و سارا تنها یادگار عباس همسرش را از آب بیرون می کشید و همین از او زنی با تجربه و قوی ساخته بودکه هر حرفی را به این مفت ی ها باور نمی کرد.حالا به اصلاح مثل خر توی گل گیر کرده بودم که یک دفعه فکری به ذهنم رسید……
نقاشی وینسنت ون گوک
فکر کنم که در تصوراتم، این ضیافت را بهتر دیده بودم؛ اندکی نورانی تر، اندکی گرم تر و از همه مهم تر، در تصوراتم، کمتر در اسارت افکارم بودم. اما مدام در حال اندیشیدن بودم. چرا آن مرد آنجا ایستاده بود؟ چرا آن زن با لباسی بلند و سفید آمده بود؟ مگر جشن عروسی بود؟ اصلا مگر هر کسی که عروس است باید با لباس سفید بیاید؟ سیل سوالات و افکار، دیوانه ام کرده بودند. قرار نبود تا این حد مشغول فکر شوم. حداقل اینگونه تصور کرده بودم. اما حقیقت ماجرا اینجاست که ضیافت امشب، خیلی بیشتر از آنچه تصور کرده بودم فاصله دارد. هوا سرد است و ضیافت هم سرد. همه با یکدیگر مشغول گپ زدن هستند و من تنها و بدون همراه، نشسته ام سر این میز و بقیه ی مهمانان را ورانداز می کنم. همیشه می گفتم که من مرد مهمانی رفتن نیستم. خب. که چه؟ مرد مهمانی نبودن هم شد دلیل؟ اما آنقدری با خودم لجباز بوده ام که نخواهم این رویه ام را تغییر دهم و همچنان به منوال سابق، در هر مهمانی و ضیافتی که حاضر می شوم، فقط گوشه ای می نشینم و غرق در سیل تاملاتم می شوم. نگاهم به آن طرف خیابان و محلی که میز ها قرار دارند می افتد. حتی به آدم های در حال گذر هم رحم نمی کنم و آنها را هم در افکار خودم وارد می کنم. چرا آن ذوج آنقدر با یکدیگر سرد هستند؟ یعنی آن زن از ندیدن محبت شوهرش غمباد نمی گیرد؟ اصلا از کجا معلوم که آن مرد، شوهر سرد برخوردی باشد؟ آن پسر این موقع شب بیرون از خانه چکار می کند؟ اصلا به من چه که چکار می کند؟ انگار نیاز مبرمی به دعوا با کسی دارم و سرش داد بزنم که چرا اجازه دادی دعوت به این ضیافت را بپذیرم؟ حالا که کسی را ندارم که به او بابت این مسائل نامربوط غر بزنم، مشغول شماتت خودم هستم. نگاهم را از رهگذران بر می دارم و به مردی که در چهارچوب، پشت سرم ایستاده می اندیشم. با خودم میگویم که ای کاش حداقل جای او بودم، تا اندکی مفید تر از الان باشم؛ پشت میز غذاخوری، بیکار و بی مصرف نشسته ام و ملت را مورد حمله ی تأملاتم قرار می دهم. حال از کجا معلوم که او هم یکی از مهمانان نباشد؟ از کجا معلوم که شاید او هم مانند من کلافه از ضیافت است؟ مچ خودم را میگیرم و دست از سر این مرد تنهاتر از خودم بر میدارم و توجهم را به آذین بندی های بالای سرم معطوف میکنم. قشنگ هستند؟ سفید و زرد؟ درخشان هستند؟ آیا میدانی که در آن نشسته ایم را زیبا تر جلوه می دهند؟ باز هم فکر، فکر ، فکر. روزی میرسد که این افکار، شیرازه ی زندگی ام را متلاشی میکنند و من میمانم و جنازه ی خودم. به راستی نام این را چه باید گذاشت؟ واقعا باید به آن نام تفکر را داد؟ شاید اگر اندکی روراست باشم، حداقل با خودم، مشغول تفکر و تامل نیستم. فقط اعتیاد پیدا کرده ام به این گفتگو های درونی ام. گفتگو های بی مصرف و بیهوده. چه فایده که اعتیاد، خانه ی روحم را سوزانده است. عمری دراز میخواهد تا این خانه را از نو بسازم.
James Abott Mcneil Whistler
آواز سکوت در اتاق کار مرد پیچیده. آواز نچسب و گوش خراشی که هر نت شنیده نشده ی آن به قلب زن خنجر میزند. مرد، بی اهمیت به آواز سکوت و به آشوب دل زن قلمو را روی تن نیمه برهنه ی بوم میکشد و حتی سعی نمیکند این نقاشی خودش را کمی، فقط کمی از آثار قبلی خود زیباتر بکشد. رنگ ها را روی پالت مخلوط میکند و بی هیچ شوق و ذوقی، با هربار کشیدن قلمو روی بوم، لباس بیشتری به آن میپوشاند.
زن، پشتش را به مرد کرده؛ اما نیاز به دیدن ندارد تا بداند چه رنگ هایی روی پالت مرد ریخته شده، سبز، آبی، زرد، کمی هم قهوه ای. رنگ هایی که البته، سال هاست روی بوم های نقاشی آویخته به دیوار، شبیه به طیف های مختلف خاکستری به نظر میرسند و حتی دست ماهر مرد که روی بوم میرقصد و میچرخد هم نمیتواند از آن ها طرح دلچسبی بسازد.
زن نگاهش را به جایی پشت مبل طوسی رنگ دوخته است؛ به قفسه ی ظرف های بلوری. مرد با ابروهای در هم کشیده و نگاه شکاکانه ای که انگار به چشمانش گره خورده، زیرچشمی ظرف های بلوریش را میپاید.
هرگاه کسی اینگونه به آن ها نگاه میکند مضطرب و عصبی میشود؛ مهم نبود اگر آن کسی زن او باشد. بلورهایش را از جان عزیزتر میدارد. هم از جان خودش، هم از جان شادی بی رمقی که در زن نفس میکشد و هم از جان لبخند بی پروای دخترکی که روی مبل طوسی رنگ نشسته و به سختی به این موضوع که آن مرد و زن، پدر و مادرش هستند توجه میکند. حتی آن ها را از نقاشی هایش هم بیشتر دوست میدارد.
البته حق دارد. نقاشی های الان او فقط ادای احترامی ناشیانه به شاهکار های جوانیش است. زن باور دارد که مرد روحش را در جوانی خرج نقاشی هایش کرده و الان، پوسته ای از یک انسان در وجود او مانده. پوسته ای که نفس میکشد، میخورد، میخوابد و سعی میکند بوم های برهنه را خط خطی کند.
زن یاد روزهای جوانی را برای خود زنده میکند. یاد نقاشی هایی که با روح مرد آذین میشد. حالا تمام آن ها به کسانی فروخته شده اند که زن نمیشناسد و روی دیوار خانه هایی آویزانند که زن تا به حال در آن ها قدم نگذاشته. افسوس میخورد که چرا هیچگاه، حتی یکی از آن ها را در صندوقچه ای برای خودش مخفی نکرده، اینگونه حداقل تکه ای از روح مرد را با خود میداشت.
زن با قدم های آرام و موقر شروع به راه رفتن دور اتاق میکند. پیراهن بلند زرد رنگش روی زمین کشیده میشود. مرد هنوز هم زیر چشمی زن و قفسه ی بلورهایش را زیر نظر دارد. دخترک درحالی که چشم هایش را بسته سرش را به پشتی مبل طوسی رنگ تکیه داده و لبخند میزند.
همه چیز همانطور است که بود، صدای کشیده شدن قلمو روی بوم به آرامی آواز سکوت را میشکند، زن افسوس گذشته را میخورد، دخترک رویای آینده را میبیند. هیچ اتفاقی نمیافتد، هیچ حرفی گفته نمیشود. و همینجا، دقیقا در همین نقطه، زندگی متوقف میشود.
تصویر 2:
هر چه به ساعت های پایانی شب نزدیک میشدیم ، فلک مهتابی شب نیز به تیرگی ابدی کشیده میشد .
اما قرار خوابیدن نداشتیم . پراکنده شده بودیم و در پس کوچه های شهر قدم میزدیم ؛ بی هدف . بلوک های اطراف را چراغانی کردیم تا سپیده دم ، باد همه را خاموش رها کند .
آن شب هیچکس را تنها نمیدیدی ولی من تنها بودم . کافه پر شده بود از آدم های دونفره ای که دل هایشان یکی بود و اما من گویی مانند توده ای در سیاهرگ ،تنها بودم .
نگاه شان کردم ؛ صدای یک زن که برای معشوقش شعری میخواند و نصفه رهایش میکرد تا مرد را سر شوق بیاورد و آن هنگام بود که مرد ادامه شعر را خود بازگو میکرد و زن از شگفتی به وجد می آمد . کمی آنطرف تر دو مرد انگلیسی با کلاه های بولر و با مردانگی تمام نشسته بودند و قهوه میخوردند . صدایشان آنقدر آرام بود که نمیتوانستم حتی از لب هایشان حرفی بخوانم . شاید برای تجارتی آن طرف دریاها با هم سخن میگفتند ؛گویی که هیچ مشکلی با هم نخواهند داشت . چشمانشان را از هم برنمیداشتند همانند دو گنگستر که تفنگ هایشان را زیر میز پنهان کرده بودند .
چه عاشقانه های احمقانه ای ! مردی که برای زنی جان میدهد که برای او شعر میگوید و مرد انگلیسی که پول را به عشق ترجیح میدهد و قهوه ای سرد را مینوشد .
قهوه های آن شب طعم تلخ دیگری را میداد که با شکر هم شیرین نمیشد. آن طعمِ لذت بخشِ سرخوشی را نمیداد ؛ گویی بار های شهر را بسته بودند و تمام شراب ها را در قهوه های کافه ریخته بودند تا همه مست شویم و از تاریکی امشب دم نزنیم . اما در من هیچگاه شراب و قهوه یکی نخواهند شد؛ مگر میشود آن شیرینی لذت بخش قهوه شکر دار را به پیک شراب ترجیح دهم یا بگذارم مرا در سلطه خود بگیرد .
هوا نیز مانند قهوه هایمان سرد میشد و آهسته آهسته دو مرد انگلیسی از جا برمیخیزنند و تفنگ هایشان را داخل لباس هایشان قلاف میکردند .
پایان جنگ های عاشقانه و سیاستمندانه بود؛میرفتند و شب را برای عاشقانه های تنهایی چون من خلوت میکردند . بی رحمانه بود که کسانی همچون مرا تا سپیده دم رها کنند و لحظه گرگ و میش را برایمان تلخ میکنند ؛ اما من دیگر عادت کرده ام ؛عادت به تنهایی ، عادت به قهوه های سرد ، عادت به میز یک نفره و عادت به هوای سرد صبح .
کافه خلوت میشود و من، تنها ،عاشقانه یک نفره ام را جشن میگیرم .
با قهوه ای تلخ که همچون شراب، سرد شده است و آسمان تیره تر از هر لحظه خواهد شد .
نمیترسم چرا که این شب های تیره را برای اشک های من ساخته اند تا همرنگ شب شوند و سرازیر شوند . ولی من دیگر گریه نخواهم کرد چرا که دکترهای اینجا میگویند اشک هایم خشک شده اند و دیگر نمیبارند .میگویند این بد است و من باید اشک بریزم اما نظر مرا بخواهی خیلی هم خوب است . دیگر برای هیچ رفتنی ، برای هیچ شبی ، برای هیچ قهوه گرمی ، برای هیچ کافه دونفره ای ، برای هیچ شراب تلخی ، و حتی برای هیچ آدمی گریه نخواهد کرد .
آدمی که کافه های دونفره مان را شبانه ترک کرد و پیک شراب را جایگزین قهوه گرمم کرد ؛ من دیگر برای او گریه نخواهم کرد .
تراس کافه در شب اثر ونگوگ
من هیچگاه انسانی مذهبی نبودم. حتا شاید خودم را یک ندانمگرای خداباور میدانستم. نه منطقم وجود موجودی ماوای طبیعه را که تمامی ابعاد زندگانی ما در مشعیت او است، میپذیرفت و نه به طور کامل رد میکرد. در باور خود خواسته بودم که کاری به کار این مسائل نداشته باشم. زندگی من معمولی بود، خودم هم. مردی تنها که تمام دغدغهام مرور اخبار روزمره و هزینهی پیپ و سیر کردن شکمش بود. دلخوشیهایم چه بود؟ خوشگذانیهایم، فقط در شبها خلاصه میشد. نشستن در کافهی همیشگی و شنیدن آوای ویولنی که از پنجرهی روبروی کافه میآمد، نوشیدن قهوه در کنار کرم بروله، زل زدن به آسمان شب و البته بزرگترینش تیز کردن گوشها در وقت نجوای آدمها. آخر میدانید من خیلی تنها هستم و هم زبانی ندارم. بگذریم. من همین آدم معمولی بودم که در این چند خط خواندید، تا آن شب.
آن شب همانند همیشه در تراس کافهی سر کوچه نشسته بودم. صدای مخملین مردی گوشهایم را نسبت به خودش حساس کرد. صدا خطاب به کسی بود: پطرس تو همیشه برادر برگزیدهی من بودی. زمانی که من به آسمان عروج کردم تو نگذاشتی دینم بر روی زمین بماند. تو به تبلیغ خداپرستی ادامه دادی و من را در مقابل پروردگارم رستگار کردی.
سرم را بالا آوردم و دوازده مرد در سنین مختلف را دیدم که در تراس کافه جمع شدهاند. مردی که صاحب صدا بود با ردای سفید رنگی پشت به من ایستاده و چهرهاش در تیررسم نبود. حدس زدم که هنرمند باشند با خودم گفتم این چند نفر جای دیگری را برای تمرین تئاترشان پیدا نکردند؟!
و البته برای من که حال و حوصله رفتن به تئاتر را نداشتم میتوانست سرگرم کننده باشد.
مرد سفید پوش به گوشهی تراس اشاره کرد و گفت: تو یوحنا، تو همیشه یکی از عزیزترین حواریون نزد من بودهای. تو کتاب آسمانی را جمعآوری کردی تو در حفظ آن کوشیدی، تو در بهشت نزد من جای داری.
سپس متوجه پیکری سیاه پوش شد که در آستانهی در کافه ایستاده بود و گفت: یهودا، میدانم که تو در آن شب به من خیانت کردی. میدانم که تو پناهگاه مرا به حاکمان یهودی رم نشان دادی و منکر دوستی با پیامبرت شدی، اما مژده باد که به واسطهی توبهات خدای من تو را بخشیده است و هم اینک تو دوباره در جمع حواریون من جای داری.
مرد سیاه پوش با شرمندگی نگاه خود را بر زمین انداخت.
مرد موهای بلندی داشت، حدس زدم که صورت زیبایی هم داشته باشد. خب باید که نقش عیسی مسیح به مردی خوشرو محول شود.
در همین افکارِ تجسم صورت هنرمند بودم که ناگاه برگشت سمت من. با اینکه پارچهی سرمهای آسمان تلالو ستارگان را دو چندان کرده بود، اما نوری که از چهرهی مرد تابید، مختل نگاهم شد. پس از آنکه چشمانم کمی به این نور عجیب عادت کرد، توانستم چهرهاش را بهتر ببینم. ابروان و چشمان کشیده و پوست گندم گونش به طرز باورنکردی شبیه به شمایل عیسی مسیح بود. با خودم گفتم این همه شباهت مگر میشود.
مرد که رد نگاهش هنوز بر من بود لبخندی زد و گفت: فرزندم این همه شباهت ممکن نیست.
قطره عرق سردی را که بر پشتم روان شد حس کردم. این مرد فکرم را خوانده بود. چگونه؟ این مرد چه کسی است؟
مرد خوشرو دوباره رو به من کرد: من چه کسی هستم؟ منم عیسی پسر مریم. منم همان دعوتکنندهی راستین که فرزندان آدم را به پرستش پروردگار یکتا میخواند. اینک تو نیز به سوی من و حواریونم بیا. تو قلب پاکی داری، روح تو مستحق مهرورزی پروردگار است اگر که توبه کننده باشی.
آن قدر ناگهانی از جایم برخاستم که صندلیام از پشت بر زمین افتاد. میدانستم که اگر در آن تراس ماندگار باشم قالب تهی خواهم کرد. این بود که شتافتم با تمام توانی که در خود سراغ داشتم، به پیادهها تنه زدم و کوچهی سنگفرش را بدون مقصد دویدم. آن شب را تا صبح در حرارت بالایی در تب سوختم و سوختم و به هذیان گویی طی کردم.
فردا صبح دلم طاقت نیاورد به سمت کافه رفتم. از پسرکِ کافهچی پرسیدم: آن دوازده مردی که دیشب مهمان کافه بودند، آنها که بودند؟
پسرک با تعجب نگاهم کرد: آقا شما دیشب بدون پرداخت هزینه قهوه و کرم بروله فرار کردید.
گفتم: من از دیدن آن مرد سفید پوش ترسیده بودم. شما هم او را دیدید؟ همان دیوانهای که خود را عیسی مسیح میخواند و با حواریونش در این تراس نشسته بود.
پسر خندید با صدای بلند: آقا ممنون که اول صبح دلم را شاد کردید. اما دیشب در میدان شهر تظاهرات بود و شما تنها مهمان کافهی ما بودید. تمام شب کسی غیر از شما در این تراس نیامد. حالا ممنون میشم پول سفارش دیشبتان را پرداخت کنید.
ماه اول
تمرین هفتم: نوشتن با نقاشی
اثر ون گوگ
تاریکی نهایی بعد از غروب خورشید فرارسیده و سیاهی شب تمام شهر لندن را برگرفته است. جرج چندین روز است که انتظار این روز را می کشد وبا لباسهایی آراسته و موهایی کتیرا زده بی صبرانه منتظر دیدار سارا است تا از پرستون به لندن بیاید. جرج از خوش پوشی اش در جلوی آینه اطمینان حاصل کرد و از پله ها پایین رفت. در اوج استیصال خودش را به کنار پنجره اتاق نشیمن رساند. گوشه ای از پرده را کنار زد، سرش را نزدیک پنجره کرد و دستش را کناری تکیه داد و نفسی عمیق کشید و نگاهش را به بیرون دوخت. آمد و شدهای رهگذران نظرش را جلب کرد. دیگر تحملش سر آمد، سریع به سمت مبل قدم برداشت و کلاه انگلیسی اش را که گوشه مبل افتاده بود برداشت و در حین خروج از در به سرش گذاشت. خودش را در میان موجی از جمعیت رها کرد، گویی پاهایش راهشان را می دانستند. خودش را به پاهایش سپرد و قدم هایش را تند و تند تر کرد.فکرش درگیر سارا بود که آیا می آید؟ کلافه شد و دستی در موهایش برد، نفسی بیرون داد. هنوز دو ساعتی به رسیدن قطار پرستون باقی بود. به این فکر کرد رستورانی که نزدیک ایستگاه قطار است بهترین گزینه برای انتظار کشیدن است. به نزدیکی های رستوران که رسید نگاهش به میزها و صندلی های جلوی رستوران افتاد. چشمانش دنبال همان جای همیشگی بود اما خالی نبود. آه دوباره ای سر داد، خودش را به میز کناری جای همیشگی رساند و روی صندلی نشست همچنان که خیره به میزکنارش بود. نا امید چشمانش را به سنگفرش های رنگارنگ خیابان معطوف کرد تا کمی حواسش پرت شود. به صندلی تکیه ای کامل کرد، دستانش را بالا برد و به نظاره ستاره های درخشان آسمان نشست. ستاره ها یکی پس از دیگری روشن و خاموش می شدند که خود جلوه ای ناب به آسمان تاریک شب می داد. هنوز هم تمام فکرش به میز کناری و زن و مرد جوان که باهم در حال صحبت بودند معطوف بود. صدای سوت قطار از دور دست شنیده می شد. جرج سراسیمه تمام محتویات جهان را به فراموشی سپرد وبا شتابی باور نکردنی خودش را جلوی سکوی قطار دید. چشمانش تا می توانست چرخید، دیگر مسافری نمانده بود که صدای سوت دوباره قطار برای حرکت به صدا در آمد. بازهم سارا نیامد.
تمرین هفتم
میخانه؟!مسافرخانه؟!بنگاه معاملات؟!کافه؟!رستوران؟!خوابگاه؟!زایشگاه؟!ساختمان مسکونی؟
چه میتوان نامش را گذاشت؟مغازه ای پانصد متری دوطبقه در کوچه ششم خیابان شماره هفتاد و دو پاریس .جایی ک کوچه ششم را ب منطقه پر اوازه شهر تبدیل کرده .مشخص نیست دقیقا مکانی است برای باده گساری و شراب نوشی های شبانه و وقت و بی وقت عده ای دائم الخمر؟! ؛یا مکانی امن برای ورق بازان و قمار بازان؟! ،یامکانی آرام برای عاشقان دل داده که پشت میز های زهوار در رفته آنجا می نشستند و سرود عشق میخواندند ؟!
نیمی از عرض کوچه را میز و صندلی های بی رنگ و رو گرفته بود و نور بی جان چند چراغ بزرگ شب ها سوسو میکرد و نور بخش بود ،روی تابلوی بزرگی که سر در مغازه کج نصب شده بود نوشته شده بود آرامکده ی کاترین خوش سلیقه اما هر چه ک بود در آنجا خوش سلیقگی دیده نمیشد میرهای ک بطور نامنظم و در اندازه ها و طرح های متفاوت چیده شده بودند و غذاهایی ک با بی حوصلگی تمام پخته و با بدترین تزئینات سرو میشد نشان دهنده ی بد سلیقگی تمام بانو کاترین بود .
چند ننوی کهنه که هر آن انتظار پاره شدن آن ها میرفت در وسط سالن پذیرایی ،چند مرد هیکلی سبیل کلفت بو گندو را در خود جای داده بود .میزهای انتهای سالن به مدیران شرکتهای تجاری و معاملات و … اختصاص داشت .اتاق های طبقه بالا هم به زوج های جوان و عاشقان .
اتاق زیر پله ها هم زایشگاه !!
همگان یقین داشتند اینجا مکان خوش شانسی است پس در اینجا قرار داد می بستند ،زوج ها پیمان عشق می بستند .عده ای شانس را در این می دیدند ک فرزندشان در اینجا توسط کاترین بد اخلاق با موهای جو گندمی که همیشه جلوی موهای فر اش سوخته بود بدنیا بیاید و گاهی نطفه بچه شان را در اتاق های طبقه بالا می بستند .
اینجا مکان شانس بود و همیشه شلوغ ،کسی از کثیفی و بهم ریختگی اش شکایت نمیکرد،حتی از استیک های نپخته و قارچ های سوخته و شراب های نامرغوبتر از نامرغوب .
همه شاد بودند در اینجا و صدای گریه بچه ها از اتاق زیر پله ها ، خستگی خدمتکاران با پاهای تاول زده که در سه شیفت عوض می شدند را در میکرد .
اینجا با تمام کثیفی و بداخلاقی صاحبش مکانی دلنشبن برای ساکنین این شهر کوچک است و خواهد بود …
بسم الله الرحمن الرحیم
تمرین درس هفتم، نوشتن با نقاشی، نقاشی دوم از ونسان ون گوگ.
میزهای خالی، احساسی مانند هم ندارند. میز اول که بیرون از سایهبان کافه قرار دارد، قبل از شروع باران تا لحظاتی قبل، میزبان و محرم اسرار زنوشوهری میانسال بود که حال دوشادوش هم، زیر باران، راهی خانۀ خود بودند. میز کناری، منتظر دیداری بود که قرارش را دیشب برای عصرِ امروز گذاشته بودند اما هرچه منتظر شد، خبری نشد. دراینبین دو مرد جوان در همان میز ، درحالیکه آهسته صبحت میکردند، آخرین هماهنگیها را برای سرقت از بانک انجام دادند. میز شمارۀ چهار البته خوشحال هم بود که قرار ساعت هفت عصر به هم خورد. قرار یک جدایی. پدری روحانی، از انتهای کوچۀ کلیسا وارد کوچۀ کافه میشود. خواهران دوقلوی هانوی، اگر تا صبح هم کنار هم، سر میز همیشگی خود، در انتهای محوطۀ بیرونی کافه، بنشینند و دهها فنجان قهوه و نوشیدنی سفارش دهند، بازهم برای هم، حرف برای گفتن دارند. آرتور هفتساله پس از کاری طاقتفرسا، بدون کوچکترین نگاهی از کنار آنان میگذرد. میداند که برای صرف یک فنجان قهوه باید یکسوم دستمزد روزانهاش را خرج کند. میز و صندلیِ تکنفرۀ آخر محوطۀ بیرونی کافه، چقدر دوست دارند که میزبان او باشد. چند میز آنطرفتر خانم مینور، از اینکه کافه هنوز مانند باقی شهر تغییر نکرده خوشحال است و هرروز به اینجا میآید. تام به خانم مینور سلام میکند و خوشحال است که در این شهر کار دلخواهش را پیدا کرده و مشتریها هم احترامی خاص برای او قائلاند. آقای دانور، فرزند صاحب کافه، پشت به باران، فکر میکند که چرا نباید کافه را بکوبد و به یک رستوران مدرن تبدیل کند؟
زن خانۀ روبروی کافه، کلافه از بارانی که از سقف به داخل خانه چکه میکند، به همسرش طعنه میزند که من پنجاه سال پیش به تو گفتم که اینجا را کافه کن، گوش نکردی.
بوی قهوه از ساختمان بالای کافه بالا میرود، با بوی باران میآمیزد و از پنجرههای باز ساختمان، درون اتاق میرود و بخشی از فرایند دم و بازدم پیرزنی میشود که از روی تخت کنار پنجره مشغول تماشاست. تهماندۀ عطر قهوه، در بام کافه، به مشام محمدعطا، کارگر مهاجر الجزایری، میرسد که روی پشتبام، طاقباز و درحالیکه دستهایش را زیر سرش گذاشته، شکوه بارش ملایم باران را نهفقط با چشمهایش که با همۀ وجود احساس میکند.
سلام و درود
نوشتن با نقاشی ونگوک
مرد از صبح آنجا ایستاده بود اما او ندیده بودش. تجمع چند نفر توجهش را جلب کرده بود، اما نایستاده بود تا ببیند چه خبر است. حتما همان دعواهای خیابانی بود که تازگی ها خبرش در سراسر شهر پیچیده بود.
اصلا حق داشت که مرد را نبیند. تا نیمه شب در رستوران آقای ژوزف ظرف شسته بود و صبح خواب مانده بود. آقای ژوزف، جز مگسها مگر مهمان دیگری هم داشت که این همه ظرف کثیف باقی مانده بود؟
مشتریها یا مثل مگسها عاشق غذای آقای ژوزف بودند یا فقط گرسنه بودند. این از ظرف تمیز غذایشان مشخص بود. معدود کسانی پیدا می شدند که غذا نمی خوردند. آنگاه رویش استفراغ می کردند. دیشب هم، از همین معدود افراد، پنج نفری مشتری مغازه بودند. او هم تا نیمههای شب ظرفهای استفراغی را می شست تا برای غذای مشتریهای فردا تمیز باشند.
با حالت تهوع به خانه رفته بود. البته نه از استفراغها. از بی خوابی گوارشش در هم پیچیده بود. به همین خاطر هم مرد را ندید. دیر از خواب بیدار شده بود و باز هم دلش می خواست بخوابد، اما دیرش شده بود. باید می رفت دفتر روزنامه فروشی تا روزنامههای امروز را بفروشد. از خانه تا مرکز شهر دویده بود. در کنار کافه مرکوری تجمع چند نفر توجهش را جلب کرد، اما مرد را ندید.
عصر که بر می گشت تا به مغازه آقای ژوزف برود، کنار کافه مرکوری او را دید.سه پایه جلویش گذاشته بود. چیزی میکشید. فکر کرد “امیدوارم نقاش نباشد. هر کس که چیزی می کشد، نقاش نیست.”
از نقاشها بدش می آمد. “میکشیدند تا تصویر چه چیز را ثبت کنند؟ حالت تهوع های ناشی از بی خوابی یا ناشی از غدای بد را؟”
کم کم به مرد نزدیک می شد. کت و شلوارش آنقدر قدیمی بود که وضعیتش را به نقاشها شبیه نمی کرد، اما ریش و سبیلش مثل نقاشها مرتب شده بود.
نگاه کرد. دور بر مرد خلوت شده بود. دو نفر گوشه ای ایستاده بودند و با نگران به مرد نگاه می کردند، زن و مردی با پوزخند رد می شدند و کافه مرکوری از همه عصرها شلوغتر به نظر می رسید. همه مردم، صدای راه رفتن اسبها و کشیده شدن چرخ کالسکه یا گاری روی سنگ فرش خیابان، موسیقی زنده همیشگی شهر بود که پخش می شد.
نمی دانست شایعه ها را باور کند یا نه. او روزنامه می فروخت و خبرها دست مردم بود. از آن مرد حرف می زدند. او هم حرفی داشت برای گفتن. 《من هم دیدم جلوی مرکوری تجمع کردند.》 اما وقتی می پرسیدند که” آیا مرد را هم دیدی؟” سر تکان می داد و لعنت می فرستاد که چرا نایستاده تا ببیند چه خبر است. بی شک هر تجمعی برای دعوا نبود.
رسیده بود کنار مرد. به راحتی بوم نقاشی را میدید. بدش آمد. او یک نقاش بود. هرآنچه بیرون بود را به تصویر می کشید. باز هم فکر کرد” آخر برای چه؟”
مرد سرش را برنگرداند، اما پرسید: چی می خوای بچه جون؟
نگاهش کرد. چیزی نگفت. او که بچه نبود. معلوم بود که بچه نبود، چون هیچ یک از حرف های مردم را باور نکرده بود. مرد، آنچنان که مردم میگفتند، چنین قدرتی نداشت. ممکن نبود داشته باشد.
_ تو هم باور نمی کنی؟
با غرور گردنش را بالا گرفت.
_ معلومه که نمی کنم.
_ اما خیلیا که اونجا نشستند و قهوه می خورن حرفم رو باور کردن.
_ بچهان.
_ خیلی خب تو باور نکن بچه جون.
سکوت کردند و همچنان صدای همهمه مردم، راه رفتن اسبها و کشیده شدن چرخ کالسکه یا گاری روی سنگ فرش خیابان شنیده می شد. هوا تاریک شده بود و او همچنان آنجا ایستاده بود. بخاطر این تاخیر، آقا ژوزف حتما از حقوقش کم می کرد اما نمی توانست حرکت کند. برای رفتن به رستوران آقای ژوزف، باید از خیابانی می گذشت که روی بوم مرد نقاشی شده بود و می ترسید با اولین قدم تصویرش در نقاشی ثبت شود. ترجیه می داد همانجا بماند.
_ به آسمان نگاه کن.
نگاه کرد.
_ اینا چین؟
_ بهشون میگن عروس دریایی.
_ اگه مال دریان پس چرا تو آسمونن؟
_ چون من کشیدمشون.
با نگرانی جلوی بوم رفت و به تصویر خیره شد. درست می گفت. آنها ستاره نبودند. همانها بودند که مرد می گفت. در نقاشی، حتی تعدادشان بیشتر بود.
_ پسر جون شهر داره غرق میشه.
اخمهایش در هم رفت. نفسهایش به شماره افتاد. کمی ترسیده بود. روی نوک پا ایستاد و لبه کت مرد را در مشت فشرد.
_ تو با این کار خودتم به کشتن می دی.
مرد دندانهایش را روی هم فشرد و با سرعت دستهای او را از کتش جدا کرد. در حالی که جای دستهای او را از لبه کت می تکاند، گفت:《 همه یه روز می ریم بدون اینکه زندگی کرده باشیم، اما من این فرصتو به همه دادم تا روزی بمیرن که اون روز رو زندگی کرده باشن.》
رنگش پرید. حالت تهوع گرفت، نه به این دلیل که تا دقایقی دیگر غرق می شد. از بی خوابی حالت تهوع گرفته بود. داشت می مرد و حتی یک خواب را هم زندگی نکرده بود، چه رسد به زندگی در بیداری. خیره به مرد نگاه کرد. ابروها را کمی بالا داد و با دهانی نیمه باز گفت:《اما کسی حرفتو باور نکرد.》
_ اونا کردن.
مرد با سر به مردمی اشاره کرد که توی کافه مرکوری نشسته بودند، قهوه می خوردند، می خندیدند و صدای همهمهاشان به گوش می رسید.
نقاشی را نگاه کرد. تک تکشان داخل نقاشی بودند. در نقاشی هم قهوه می خوردند، می خندیدند و همهمه می کردند. حتی آن دو نفری که آن گوشه با نگرانی مرد را نگاه می کردند، در نقاشی بودند. حتی آن زن و مردی که پوزخند زنان به مرد نقاش نگریسته بودند و رد شده بودند.
_ هی بچه جون تو می خوای تو نقاشی باشی؟
_ مگه این نقاشی می مونه؟
_ تنها چیزی که می مونه همین نقاشیه.
مردد شد. حس کرد، دیگر از نقاشها بدش نمی آید. او جز حالت تهوع، هیچ سهمی از زندگی نداشت و ماندگاری در این نقاشی می توانست آخرین سهم او از زندگی باشد و تا ابد زنده نگهش دارد.
_ منو چطوری می کشی؟
_ نقاشی تموم شده. اگر بری تصویرت از پشت می افته. مثل همون زن و مرد.
_ از پشت؟
_ موندگاری حتی از پشت خیلی بهتر از عدم موندگاریه.
به مرد نگاه کرد. لبخند زد.
_ درست میگی. اما ای کاش حرفتو باور کرده بودم.
_ از من می شنوی هیچ وقت بزرگ نشو. اون وقت راحتتر حرف بقیه رو باور می کنی بعدم آخرین قهوه زندگیات رو با لذت بیشتری می خوری.
چیزی نگفت. راه افتاد طرف خیابان. پشت به بوم. تصویرش از پشت ماندگار شد و شهر در آب غرق شد.
نقاشی سوم یوهانس فرمیر مستخدم نامهرسان
خانم الیزابت!… خانم الیزابت! …نامه تون رسید.
مستخدم در حالی که با عجله نامه را از پستچی می گرفت به درون خانه دوید و همچنان نام او را صدا میزد.
الیزابت که پشت میز تحریرش نشسته و صدای مستخدم توجه او را جلب کرده بود پس از چند لحظه وی را در برابر خود می بیند .نفس نفس زنان میگوید، رسید… در حالی که دستش را به سویش دراز کرد تا نامه را به وی بدهد ،جمله اش را کامل میکرد. جواب نامه تون رسید. الیزابت همچنانکه قلم را در دستش نگه داشته بود ،نامهای که مینوشت را نیمه تمام گذاشت، زیر لب گفت :چطور می شود اینقدر زود و به فکر فرو رفت. او در حالیکه به مستخدم مینگریست در خیال و اوهام رفت. الیزابت دوشیزه جوانی که در خانواده های متمول در انگلستان به دنیا آمد زندگی بی دغدغه ای داشت مانند دیگر طبقه اشراف. همین دلیل طعم مشکلات را نچشیده بود و راه حل رفع مشکل ها را به درستی نمی دانست. پس از سالها که وی به سن ازدواج رسید ،به علاقه خود و به تصمیم خانواده با مردی نامزد شد. همه چیز خوب می گذشت تا آنکه جنگ بین انگلستان و فرانسه رخ داد و به تبع نامزد وی و برادران او به جنگ رفتند .تا نشان دهند قدردان موفقیت و خوشبختی که سال ها داشتند و دلیل آن کشور عزیزشان انگلستان بود ،باشند . و پس از شکست دشمن به زندگی خود برگردند .اما همه چیز آن گونه که آنها می خواستند پیش نرفت الیزابت در اوایل جوانی خود شاهد تجربه مرگ برادران وبعد از آن مرگ پدر عزیزش بر اثر مشکل قلبی ناشی از مرگ دو پسرش بود. پس از آن ،هر زمان انتظار شنیدن خبر مرگ نامزدش را داشت. همچنان نیز امیدوار بود که وی به سلامت برگردد .تا رنجی که تمام این مدت کشیده به پایان رسد و نگران چیزی نباشد.
سلام از تابلوی Vincent van Gogh
ساعت هشت شب بود و سالن های نمایشگاه خالی شده بود ، همه رفته بودند و نگهبان دم د مشغول مرتب کردن لباس هایش بود ، داشتم توی راهرو قدم می زدم و لیست تابلوهایی که فروش رفته بود نت برداری می کردم تا برای مشتری ها بفرستیم، تابلوهام برای من فقط نقاشی نبودند ، عصاره ی زندگی من بودن شاید برای همین بود که وقتی تام می خواست من و اذیت کنه می گفت من اول عاشق روح نقاشی هات شدم ، بعد عاشق خودت .
بیشتر تابلوهای من داستان داشت ، من اول داستانش رو می نوشتم بعد اونها رو می کشیدم ، همیشه هم داستان تابلوهام رو برای کسی که اون و خریده می فرستادم .تقریبا به انتهای سالن رسیدم که چشمم افتاد به تابلوی محبوبم ، تابلویی که همه می گفتن این یکی از زیباترین نقاشی های من است و خیلی ها دوست داشتن اون رو بخرن . اما این تابلو برای من فرق داشت و هیچوقت نه تابلویی شبیه به اون کشیدم و نه داستانش رو برای کسی گفتم .دستی روی تابلو کشیدم ، وارد اتاقم شدم و لیست تابلوها رو گذاشتم روی میز .
یک هفته ای می شد که برای برپایی گالری به زادگاهم اومده بودم و تو این سفر تام هم من و همراهی می کرد.به سرم زد که برم پیاده روی ، از آخرین باری که تو خیابونهای شهر قدم زده بودم سالها می گذشت . قدم زنان و بی هدف راه افتادم ، چقدر همه چیز عوض شده بود .آدم ها، خیابون ها ، مغازه ها … وای خدای من یعنی اون کافه الان چه شکلی شده نکنه خراب شده ؟ تو همین فکرها بودم که یک دفعه خودم و جلوی کافه دیدم، باورم نمی شده همون سبک معماری بود و فقط ترمیم شده بود . با خوشحالی یک گوشه دنج بیرون کافه پیدا کردم و یک قهوه سفارش دادم . دلم می خواست هیچ کسی پیشم نیاد ، چشمام و بستم و گذشته یادم اومد. یکدفعه یک صدای آشنا من و صدا کرد و دبی ، چشمهام و بازکردم وای خدایا باورم نمی شد آقای ریچارد صاحب قدیمی کافه بود ، چقدر پیر شده بود یک فنجان قهوه دستش بود با همون عطر همیشگی خودش و همون نگاه مهربون و گرم . دستم و گرفت و کنارم نشست گفت مدتهاست منتظرتم از وقتی شنیدم که برای گالری نقاشی ت اومدی اینجا ، می دونستم حتما میای کافه و روی همین صندلی که همیشه می گفتی برای تو هست می شینی ، یادته که اگر مشتری دیگه ای اینجا می شست چقدر به من غر می زدی ؟ از یادآوری ش لبخندی روی لبهام نشست . تو نگاهش یک عالمه حرف بود شاید منتظر بود که من ازش بپرسم اما وقتی نگاهم رو دید فهمید که می خوام تنها باشم . بهم گفت باید به حساب ها رسیدگی کنه و برمی گرده . قهوه اش همون عطر بی نظیر و داشت . بی اختیار یاد آخرین روزی که کافه اومده بودم افتادم یک غروب سرد پاییزی بود و من داشتم دور شدن مارتین رو نگاه می کردم وقتی که بدون مقدمه بهم گفته بود که می خواد بره و من بهت زده فقط مسیر رفتنش رو دنبال می کردم . یادمه ریچارد با یک فنجون قهوه کنارم نشسته بود و همینجور که به من خیره شده بود گفت یک روز دلیل همه ی اتفاق های زندگیت رو می فهمی و من فقط گیج و مات بودم . با صدای ریچارد چشم هام و باز کردم گفت خیلی وقته روبروم نشسته . با همون نگاه پرمعنای همیشگی اش گفتم امیدوارم حالا حرف های من و فهمیده باشی لبخندی بهش زدم . تلفنم رو درآوردم و زنگ زدم به تام از هتل بیاد دنبالم. نیم ساعت بعد تام با همون لبخند همیشگی روی لبش اومد ، از دیدن کافه توی تابلوی نقاشی شگفت زده بود براش دست تکون دادم به سمتم اومد با یک شاخه گل مثل همیشه. وقتی توی آغوشش بودم معنای حرف ریچارد رو با تمام وجودم حس کردم.
شب بود لیندا مستخدم خانم لوییزا داشت ظرفهای شام را جمع آوری می کرد . به ناگاه زنگ خانه به صدا درآمد درینگ ، درینگ باز دوباره درینگ ،درینگ لیندا باخود گفت : چه کسی پشت در است ! که انقدر عجله دارد .
لیندا جرج را صدا زد گفت: جرج در را بازکن من درحال جمع آوری میز شام هستم اما از جرج خبری نبود . لیندا با خود گفت: باز این پسر کجا غیبش زد ! ظرفهای شام کنار گذاشت و سریعاً به سمت در رفت در را باز کرد به یکباره مردی را دید با لباسهای مشکی و کلاهی انگلیسی که بر سر داشت . بدان گونه بود که دوست نداشت لیندا صورت اش را ببیند ! نامه ای به دست داشت نامه را با شتاب زیادی به لیندا داد وگفت : این نامه را سریعاً به دست خانم لوییزا برسان لیندا با تعجب با صورتی بهت زده به مرد خیره شده بود انگار که زبانش بند آمده ! مرد نامه را داد وسریعاً ازآنجا دور شد گویی مانند یک شبه غیب اش زد . لیندا همچنان مات و مبهوت درجای خودش ایستاده بود! بالاخره با همان حالت دررابست بعد به یکباره به خود آمد و گفت این مرد چه کسی بود ! چرا انقدر آشفته بود! شاید خبر مهمی آورده که انقدر سراسیمه وآشفته آمده به اینجا لیندا همانطور که در حال فکرکردن باخود بود به سمت اتاق خانم لوییزا رفت دررا زد تق ، تق بله
خانم لوییزا اجازه است .
بله چه شده
لیندا : خانم یک آقای بالباس مشکی وکلاه بر سر طوری ظاهر شد که گویا دوست نداشت من صورتش را ببینم این نامه را به من داد گفت: سریعاً به دست شما برسانم .
خانم لوییزا گفت: متوجه نشدی او چه کسی است !
لیندا با صدای آرام گفت : نه خانم
لوییزا همانطور که در فکر فرو رفته بود نامه را از دست لیندا گرفت در نامه را باچاقوی مخصوص باز کرد .
لوییزا وقتی در نامه را باز کرد چند جمله ای بیشتر درآن ننوشته بود. لوییزا عشق قدیمی من از آن خانه فرار کن وبرو جانت در خطر است بخاطر اموال سابق همسرت می خواهند تورا بکشند.
لوییزا به فکر فرو رفت برای چه مرا می خواهند بکشند ! چه سری در این قضیه نهفته است .ادامه دارد…
۳: از Johannes Vermeer
انگار درخواب و خیال و یا دریک سرزمین دور قرار دارم . حال خود را نمی دانم فقط با چشمان خیره و حیرت زده انگشت به چانه به پسرعمو ریچارد که روبرم نشسته زل زده ام. صدای ریچارد مثل یک ترانه غمگین هر لحظه حالم را بدتر می کند. او به چشمانم زل زده با دیدن نگاه متعجب من بریده بریده سخنان خود را ادامه می دهد و انگار می ترسد که تمام کلمات را به یکباره بر سرم خراب کند. او خوب مید اند که شنیدن این صحبت ها چه چنگی بر قلبم می زند. بغضی نفس گیری تمام وجود را در برگرفته با ناباوری چشم به ریچارد دوختم تا توضیحات خود را کامل کند. هنوز نامه الکساندر در دست اوست ومن منتظر صحبتهای او که گفته بود بسیار مهم اند هستم. ریچارد که از شدت هیجان و فشاری که بابت گفتن مطالب پیدا کرده گونه هایش سخت گر گرفته و به من می گوید: راستش مارگرت شاید من نباید این نامه را برای تو درچنین شرایطی به تو نشان می دادم اما وقتی دیروز صبح الیزابت و الکساندر را در باغ لرد هافمن دیدم دیگر مطمین شدم که الیزابت راست می گوید. اگر یادت باشه قبلا هم به تو گفته بودم که الیزابت همبازی دوران بچگی من بوده ماهمیشه همبازی بودیم وحتی معلم زبان فرانسه و اسپانیانی مشترکی هم داشتیم برای همین اوخیلی با من صمیمی است ومعمولا با من دردل می کند وحتی گاهی مشورت.او مدتها قبل از علاقه خود به الکساندر خبر داده بود. هفته قبل درجشن سرهاروارد دیدم که الکساندر به طرف تو آمد و تا آخر جشن باهم دوبار رقصیدید . چند روز پیش هم شنیدم که عمو جان به پدرم می گفت که الکساندر جوان برازنده ای است و ظاهرا تو و او به هم علاقه مند هستید. من وقتی این راشنیدم بسیار متعجب شدم. راستش آن روز جشن چون افسران زیادی درمراسم بودند من هم درکنار آنها مشغول صحبت بودیم و نشد که نزد تو بیام. آخر در جریان هستی که دوهفته دیگر من هم به همراه سربازان سرهنری باید به جبهه های شمال کشور بروم. همانطور که به دهان ریچارد خیره شده بودم قدرت هرگونه کلامی از من سلب شده بود. یعنی این نامه چه بود که ریچارد آورده بود؟ چه ربطی به الکساندر دارد؟ ریچارد ادامه داد. راستش یک ماه پیش الیزابت از عشق آتشین خود به الکساندر برایم تعریف کرد و اینکه چقدر آنها به هم علاقه مند هستند . وقتی من از او پرسیدم که آیا او را از لرد مورفی پدرش خواستگاری کرده گفت خیر چون الکساندر پولی ندارد و فعلا فقط یک افسر است . او ادامه داد که الکساندر گفته پول ازدواجش را بزودی از طریقی فراهم می کند. راستش این نامه که در دست من است ُ نامه الکساندربرای الیزابت است که ازمن خواسته تا وقتی از هنگ به منزل می روم او برسانمش .. راستش چند روز پیش آنها را در باغ لرد هافمن دیدم که الیزابت عاشقانه سرخود را برشانه الکساندر گذاشته بود و الکساندر بادستانش موهای سر او را نوازش می داد و دست دیگرش را در دست گرفته بود. انگار سالهاست که عاشق یکدیگرند. قلم در لای انگشتانم بر روی نامه خشک شد. نمی دانستم که چه باید بنویسم . به نامه ای که دقایفی قبل از آمدن ریچارد شروع کرده بودم زیر انگشتانم بود. درحالی که سخت بهم ریخته بودم مانده بودم که حالا چه بنویسم . حتی قدرت کلام ازمن گرفته شده بود. قدرت این را نداشتم که به ریجارد بگویم که الکساندر امروز نزد من بود و ازمن مبلغ زیادی پول می خواست و می گفت که این پول را برای ارسال به خانواده اش به پاریس نیاز دارد و اینکه حتما دراولین فرصت آن را پس خواهد داد. حالا من تمام پس انداز خود را در داخل صندوق چوبی کوچکم قرار داده بود و می خواستم با نوشتن نامه و قراردادن در آن صندوق چوبی ُ با یکی از پیشخدمتهای خانه برای او بفرستم. وقتی یاد صحبتهای او که داد سخن از زیبایی چهره وسلیقه من از انتخاب لباس وجواهرات افتادم بغض تمام گلویم را پرکرد. تازه فهمیدم که آن پول را برای چه می خواست برای ازدواج با الیزابت ….تا اینکه بالاخره ریچارد گفت: ببین مارگرت تو دختر زیبا ُ دوست داشتنی و مهربانی هستی و به نظر من هرکسی لیاقت تو راندارد . من پیشنهاد می کنم که الکساندر را فراموش کنی …صحبت های ریچارد چون پتکی بودند که بر سرم وارد می شد که ناگاه چشمم به نوشته روی پاکت افتاد که الکساندر نوشته بود: تقدیم به عشق شیرینم الیزابت با تمام عشق ….. ریچارد همچنان می گفت اما من دیگر چیزی از صحبتهای او را نمی شنیدم…..اشک از چشمانم روی ورق ریخت.
با الهام از نقاشی سوم
او را مأمور کرده بودم هر چیز جالبی که میشنود برایم بگوید. اولین بار که این را گفتم فکر میکرد شوخی میکنم. ولی وقتی قیافه ی مستأصل و چشمان غمگین و ملتمسم را دید، باورش شد. به او گفتم هر اتفاق عجیب، خنده دار یا غم انگیز را که میشنود برایم تعریف کند. بعد سراغ قفسه ی کتابهایم رفتم و دفترچه یادداشت کوچکی را که سالها پیش برای نوشتن ایده هایم خریده بودم و فقط چند برگی از آن را سیاه کرده بودم دستش دادم و گفتم این همیشه همراهت باشد. نمیخواهم هیچ اتفاقی هدر برود، هر چه میشنوی یا میبینی اینجا بنویس تا فراموشت نشود.
همیشه وقتی کوهی از ظرفها را میشست و من جلوی لپ تاپم به انتظار نزول کلمه بودم فکر میکردم که حتما دارد با خودش فکر میکند” این دیگر چه ابلهی است که کل روز باسنش را به صندلی چسبانده، با پوست لبش بازی میکند، دست توی موهایش میکشد، جوشهایش را می کند و به ندرت دستی به کیبورد میزند. طفلک چهال سالش شده و هنوز در بند این بچه بازی هاست. ولی بیچاره چه کند دست خودش نیست والله خوب شوهری دارد که چیزیش نمیگوید و تازه هر روز عصر که با اعصاب خرد از سرکار به خانه می¬آید با چشمانی که از اشتیاق گشاد شده اند میپرسد چیزی نوشتی.”
تقصیر خودم بود، نباید به او میگفتم که میخواهم داستان بنویسم. باید میگفتم دارم روی یک پروژه ی مهندسی کار میکنم. شاید او هم اینطوری با میل بیشتر کارهای خانه ام را میکرد.
همه اش زیرزیرکی مرا میپایید که چیزی مینویسم یا نه. اصلا شاید همین نگاههای او بود که شوق نوشتن را در من میخشکاند و اضطراب به جایش مینشاند.
یکروز در حالیکه داشت مثلا گرد گیری میکرد ولی من خوب حواسم بود که دارد فقط دستمال را شلشلکی بدون هیچ دقت و وسواسی روی ظروف میکشد به من که توی هال راه میرفتم و کنار هر گلدان که میرسیدم روی برگهایش دست میکشیدم گفت”تارا جان شما که مهندسی خوانده ای چرا میخواهی داستان بنویسی، مهندسی هوش خیلی زیاد می خواهد، همه از پسش بر نمیآیند. ولی داستان را که همه میتوانند سر هم کنند. من خودم هر وقت میخواستم سر و صدای شیطنت بچه هایم را بخوابانم جمعشان میکردم و قصه ای برایشان سرهم میکردم.”یعنی تا الان نفهمیده بود که من حتی یک داستان هم ننوشته ام. میخواست مرا بالا ببرد یا بر زمین بکوبد نمیدانم اصلا حرف او چه اهمیتی باید برای من داشته باشد. به او گفتم قصه با داستان فرق میکند.
لیست شنیده های هر روزه اش چنگی به دل من نمیزد یا شاید هم میزد ولی نمیتوانستم از هیچ کدامشان داستانی بیرون بکشم.
اصغر کبابی محله شان از کرونا مرده بود و کسبه محل را که هر روز از او غذا میگرفتند حسابی ترسانده بود یا اینکه دیده بود حسن برقی یک گونی بزرگ پر از لباس را روی میز خشکشویی محل خالی کرده بود یا عصر که به خانه برمیگشته دیده کرمعلی خوش انصاف گوجه را هزار تومان گران کرده.
هیچ کدام از اینها برای من سرنخی نمیشد ، کار دلسوزی اش برای من به اینجا رسید که سعی میکرد شنیده هایش را به داستان تبدیل کند و به قول خودش لقمه را جویده دهان من بگذارد و من فقط بنویسم. معلوم بود خودش حسابی از قصه هایی که به هم می بافت سرکیف میشد. بعد از دو سه ماه وقتی چهره ی سرد و بی حالت مرا هنگام خواندن یادداشت هایش و قصه های من درآوردی اش می دید که حتی حاضر نبودم رویم را کامل به سمتش برگردانم کم کم از من دلسرد شد، نه من دیگرسراغ دفترچه را از او میگرفتم و نه او از نوشتن من پرس و جویی میکرد. هر روز عجیب تر میشد، می دیدم که سرعت کارکردنش بیشتر شده، صدایش که میکردم نمی شنید، گوشی اش را که هر روز حداقل پنج شش بار زنگ میخورد و هر بار با پرحرفی اش امانم را میبرید بیصدا کرده بود. گاهی همینطور که مشغول کارکردن بود فکری از ذهنش میگذشت که خنده بر لبانش مینشاند، گاهی هم چنان در فکر فرو میرفت که متوجه نبود جایی را که دستمال میکشد خیلی وقت است برق افتاده.
در حمام را که باز کردم بوی اسید چشم و حلقم را سوزاند ، کف زمین افتاده بود. دفترچه یادداشت بالای سرش با دو شامپو در طرفینش باز نگه داشته شده بود، نفس هایش صدای زوزه میداد. حالش که جا آمد گفتم دیگر نیاید.
با الهام از نقاشی سوم
او را مأمور کرده بودم هر چیز جالبی که میشنود برایم بگوید. اولین بار که این را گفتم فکر میکرد شوخی میکنم. ولی وقتی قیافه ی مستأصل و چشمان غمگین و ملتمسم را دید، باورش شد. به او گفتم هر اتفاق عجیب، خنده دار یا غم انگیز را که میشنود برایم تعریف کند. بعد سراغ قفسه ی کتابهایم رفتم و دفترچه یادداشت کوچکی را که سالها پیش برای نوشتن ایده هایم خریده بودم و فقط چند برگی از آن را سیاه کرده بودم دستش دادم و گفتم این همیشه همراهت باشد. نمیخواهم هیچ اتفاقی هدر برود، هر چه میشنوی یا میبینی اینجا بنویس تا فراموشت نشود.
همیشه وقتی کوهی از ظرفها را میشست و من جلوی لپ تاپم به انتظار نزول کلمه بودم فکر میکردم که حتما دارد با خودش فکر میکند” این دیگر چه ابلهی است که کل روز باسنش را به صندلی چسبانده، با پوست لبش بازی میکند، دست توی موهایش میکشد، جوشهایش را می کند و به ندرت دستی به کیبورد میزند. طفلک چهال سالش شده و هنوز در بند این بچه بازی هاست. ولی بیچاره چه کند دست خودش نیست والله خوب شوهری دارد که چیزیش نمیگوید و تازه هر روز عصر که با اعصاب خرد از سرکار به خانه می¬آید با چشمانی که از اشتیاق گشاد شده اند میپرسد چیزی نوشتی.”
تقصیر خودم بود، نباید به او میگفتم که میخواهم داستان بنویسم. باید میگفتم دارم روی یک پروژه ی مهندسی کار میکنم. شاید او هم اینطوری با میل بیشتر کارهای خانه ام را میکرد.
همه اش زیرزیرکی مرا میپایید که چیزی مینویسم یا نه. اصلا شاید همین نگاههای او بود که شوق نوشتن را در من میخشکاند و اضطراب به جایش مینشاند.
یکروز در حالیکه داشت مثلا گرد گیری میکرد ولی من خوب حواسم بود که دارد فقط دستمال را شلشلکی بدون هیچ دقت و وسواسی روی ظروف میکشد به من که توی هال راه میرفتم و کنار هر گلدان که میرسیدم روی برگهایش دست میکشیدم گفت”تارا جان شما که مهندسی خوانده ای چرا میخواهی داستان بنویسی، مهندسی هوش خیلی زیاد می خواهد، همه از پسش بر نمیآیند. ولی داستان را که همه میتوانند سر هم کنند. من خودم هر وقت میخواستم سر و صدای شیطنت بچه هایم را بخوابانم جمعشان میکردم و قصه ای برایشان سرهم میکردم.”یعنی تا الان نفهمیده بود که من حتی یک داستان هم ننوشته ام. میخواست مرا بالا ببرد یا بر زمین بکوبد نمیدانم اصلا حرف او چه اهمیتی باید برای من داشته باشد. به او گفتم قصه با داستان فرق میکند.
لیست شنیده های هر روزه اش چنگی به دل من نمیزد یا شاید هم میزد ولی نمیتوانستم از هیچ کدامشان داستانی بیرون بکشم.
اصغر کبابی محله شان از کرونا مرده بود و کسبه محل را که هر روز از او غذا میگرفتند حسابی ترسانده بود یا اینکه دیده بود حسن برقی یک گونی بزرگ پر از لباس را روی میز خشکشویی محل خالی کرده بود یا عصر که به خانه برمیگشته دیده کرمعلی خوش انصاف گوجه را هزار تومان گران کرده.
هیچ کدام از اینها برای من سرنخی نمیشد ، کار دلسوزی اش برای من به اینجا رسید که سعی میکرد شنیده هایش را به داستان تبدیل کند و به قول خودش لقمه را جویده دهان من بگذارد و من فقط بنویسم. معلوم بود خودش حسابی از قصه هایی که به هم می بافت سرکیف میشد. بعد از دو سه ماه وقتی چهره ی سرد و بی حالت مرا هنگام خواندن یادداشت هایش و قصه های من درآوردی اش می دید که حتی حاضر نبودم رویم را کامل به سمتش برگردانم کم کم از من دلسرد شد، نه من دیگرسراغ دفترچه را از او میگرفتم و نه او از نوشتن من پرس و جویی میکرد. هر روز عجیب تر میشد، می دیدم که سرعت کارکردنش بیشتر شده، صدایش که میکردم نمی شنید، گوشی اش را که هر روز حداقل پنج شش بار زنگ میخورد و هر بار با پرحرفی اش امانم را میبرید بیصدا کرده بود. گاهی همینطور که مشغول کارکردن بود فکری از ذهنش میگذشت که خنده بر لبانش مینشاند، گاهی هم چنان در فکر فرو میرفت که متوجه نبود جایی را که دستمال میکشد خیلی وقت است برق افتاده.
در حمام را که باز کردم بوی اسید چشم و حلقم را سوزاند ، کف زمین افتاده بود. دفترچه یادداشت بالای سرش با دو شامپو در طرفینش باز نگه داشته شده بود، نفس هایش صدای زوزه میداد. حالش که جا آمد گفتم دیگر نیاید.
ماه اول – تمرین درس هفتم: نوشتن با نقاشی
نقاشی – سوم از Johahnnes Vermeer
او با لباسهای پف دار میانهی خوبی نداشت. اصلآ نمیخواست همانند دیگر دختران محلهَ شان به شکل سنتی، زنانه تربیه گردد. به همین دلیل هر زمانی که دخترکان کم سنوسال را در لباسهای پفدار سنتی میدید، حالش به هم میخورد. در زندگی اشرافی پیرامونش، نظر به سنت گذشتگان برای دختران هم سنوسال او فقط درس این که چگونه خانمی کنند، داده میشد. اما او به چنین آموزشها علاقهی نداشت و نمیخواست انرژی و استعدادش را در این راستا صرف نماید.
مادرش او را متفاوت تربیت نموده بود. با وجود مخالفتهای شدید خانواده؛ مادرش پنهانی او را خلاف فرهنگ خانواده و سنتشان بار آورده بود. او آموخته بود که چگونه اسپسواری کند، ورزش رزمی و ریاضیات آموخته بود و حتی بعضی بازی های ممنوعه دختران را نیز فرا گرفته بود.
مادر نمیخواست دختری داشته باشد که ذهنش در خدمت سنتهای قرار گیرد و همیشه سرتعظیم فرود آرد. به همین دلیل برعلاوه مهارتهای بالا، دخترش را با کتابخانهی قصرشان که منصوب به مردان بود، نیز آشنا کرد. دختر هفتهی یک کتاب از کتابخانه پنهانی به اتاقش می آورد و بعد از تمام کردن، مجددآ به کتابخانه برمیگشتاند. در این کار مسوول کتابخانه که علاقهی دخترک را به کتابخوانی میدید، همدست شده بود و نمیگذاشت مردان خانواده از این کار وی آگاه شوند در غیر آن غوغای شدید و مخالفت برپا میشد.
در قبیلهی دخترک، رسمی عجیبی حکومت میکرد. زمانی که دخترانشان پا به چهاردهسالگی میگذاشتند، درسهای اختصاصی زندگی اشرافی، برای شان تدریس میشد. این درسها مطالب چون؛ چگونه یک زن مطیع و نجیب به تمام معنا برای همسران آیندهشان باشند، تدریس میگردید.
چند روزی میشد که از چهارده سالگی دخترک گذشته بود. او غرق در برنامه ریزی و هدف گذاری در ذهنش برای آینده بود که خدمتگار با بستهی بزرگ و زنی که اسم مربی بر وی گذاشته شده بود، وارد اتاق شدند. مربی از خدمتکارخواست که اتاق را ترک کند و بعد لب به سخن گشود. با جملات جادویی و افسونکنندهاش از مرحله نوجوانی و اهمیت آن در زندگی اشرافی برای دختر گفت. از این که چه مسوولیتی در قبال خانواده دارد سخن زد. دخترک را تشویق نمود که باید به اصول زندگی اشرافی پا بند باشد تا نجیب و خوب جلوه کند. وی افزود که رفتار اشرافزادهگان با مردم عام جامعه فرق دارد و وی باید این رفتار را از آن خود کند تا از مردم عام متمایز گردد. بعد بسته را باز نمود و لباسهای پفدار را از آن بیرون آورد و از دخترک خواست که آن را بپوشد. دخترک که دلش نمیخواست این کار را کند، راهی جز اطاعت ندید. لباس را پوشید و مربی او را شاهدخت واقعی خطاب نمود. بعد موهای طلایی رنگش را که تا آن زمان اکثر اوقات باز و بر روی شانههایش ریخته میبود، بالا جمع کرد. زیوراتی را که با خود آورده بود، بر موهایش نشاند و کمی چهرهی ساده و زیبای دخترک را با مواد آرایشی آراست. بعد از وی خواست تا چرخی دور خود بزند تا مربی او را ببیند که چقدر خانم به نظر میرسد. دخترک قبل از این که گفتهی مربی را عملی نماید، نگاهی به خود در آیینه انداخت. از خود وحشت کرد و قدمی از آیینه فاصله گرفت و فریادی از شدت خشم برآورد. از مربی خواست که از اتاق خارج شود. دخترک در این لباس و آرایش خودِ اصلیاش را گُم کرده بود. او میخواست خودی اصلیاش باشد نه خودی که جامعه سنتی میخواست. مربی هراسان از در بیرون شد و دخترک لباس های که اصلآ به سن و سال وی برابر نبود را از تنش در آورد. مجددآ لباس قبلیاش را پوشید و چنین شد که تابو شکن گردید.
در نقاشی اول این مسئله برای من تداعی شد که ناتاشا دختر ۲۲ ساله ای بود که در خانواده ای اصیل واشرافی بدنیا امده بود وپدر ومادر او هردو از خانواده های اشراف زاده وثروتمند بودند. پدر او یک هنر مند نقاش ومادر او یک خانه دار عاقل ، با درایت، مهربان و با مسئولیت بود و همیشه دارای ارامشی بود که در چهره او موج میزد .روزی ناتاشا که به خانه امد، خودش را با گریه وحال بسیار بدی انداخت روی مبل ودر ان حال بد بطور سوزاننده ای اشک میریخت در این وضعیت مادر او خانم هلن که بسیار حساس بود نسب به رفتار فرزندش، با ارامش خاصی علت این وضعیت اورا پرسید، ناتاشا بقدری حال بدی داشت که در ابتدا حاضر نبود که با کسی صحبت کند ولی بعدکه مادرش بیشتر با لطافت ونرمی صحبت کرد ناتاشا پذیرفت که علت این حال خودش را برای مادرش توضیح دهد ولی از مادرش خواهش کرد که کمی به او مهلت دهد تا کمی حالش بهتر شود وبعد شروع به صحبت کردن کند . البته ناگفته نماند که در همین حالت که مادر ودختر داشتند با هم صحبت میکردند پدر ناتاشا ، نیکل هم مشغول نقاشی کردن روی بوم نقاشی بود وبا چهره مرموزی به حرفهای مادر ودختر گوش میکرد .بعد از حدود نیم ساعت ناتاشا شروع کرد به صحبت کردن با مادرش در باره اتفاقی رو که افتاده .دوستم کاترین که شما هم او رو میشناسید از جمله دوستان موردعلاقه من بود که ما از دوران کودکی از زمانی که کلاس اول دبستان بودیم با هم اشنا شدیم و تا انجایی که من یادم میاد همیشه برای من بورن با این دوست با عث ایجلد یک حس خوب در من میشد بطوری که اگر ساعتها با اووقت میگذراندم نه گذشت زمان را احساس میکردم ونه خستگی را چرا که نوع رفتار های کودکانه او با من همسو بود وبه خاطر همین میخواستم بیشتر از هر دوست دیگری با او ارتباط برقرار کنم واین رفتارهای او بقدری به من نزدیک بود که من ترجیح میدادم که ادامه تحصیلم هم در کنار این دوست خوب و مهربان باشم وهمین طور هم شد .ارتباط من وکاترین در طی این سالها ادامه پیدا کرد تا اینکه زمان دانشگاه فرارسید وخوشبختانه در ان سالی را که هردو شرکت کردیم هردوی ما در یک رشته پذیرفته شدیم در اواخر سال دوم دانشگاه یک روز کاترین به من گفت گلوی من درد میکند چند روز کذشت وبجای اینکه حال کاترین بهتر شود ، رو به وخامت گذاشت .او تصمیم گرفت که به دکتر مراجعه کند تا ازمایش بدهد وببیند که چه اتفاقی افتاده .کاترین پس از گرفتن جواب ازمایشات متاسفانه متوجه شد که سرطان گرفته وباید برای مدتی تحت دزمان قرار بگیردو پس از اینکه این مسئله رو به من گفت من سعی کردم که هم به خودم روحیه بدم وهم به او روحیه بدم .کاترین پس ازمدتی درمان را شروع کرد ، از اون موقع دو ماهی میگذشت تا این که دو شب پیش مادر کاترین به من خبر داد که کاترین رو بردن بیمارستان و در حدود دو ساعت پیش هم خبر بد دیگه ای به من دادندو از دو ساعت پیش من به این حالت افتادم .هلن کمی اد را دلداری دادو برای دوست دخترش طلب امرزش کرد
ماه اول
تمرین هفتم
نقاشی سوم- یوهانس ورمر
دیگر کلافه شدهام. از صبح دارم با خود کلنجار میروم که نامه را باز کنم یا نه!
صبح، همینکه خانم از خانه بیرون رفت، آن آقا آمد. در را کوبید. یک تکه کاغذ، چیزی شبیه به نامه در دستش بود. کلاهی سیاه داشت که مثل بشقابی بزرگ روی سرش پهن شده بود. کتی خاکستری رنگ بر تن کرده بود و از زیر کت بلندش یقهی سفید و آهارخوردهی پیراهنش پیدا بود. چقدر سفید بود. پیراهنش را میگویم. با خود فکر کردم، حتما خدمتکار بسیار خوبی دارد که یقهی لباسش اینقدر سفید و تمیز است. من که هر چه میکنم لباسهای خانم به این تمیزی نمیشود که نمیشود. مثلا همین امروز صبح، خانم میخواست کتودامن زردش را بپوشد. همان کتودامنی که دورتادور یقهی کت و سر آستینهایش خز سفید با خالهای سیاه دارد. روی خز سر آستین یک لکهی جوهر افتاده بود. نه اینکه من متوجه آن لکه نشده باشم، نه! دیروز فهمیده بودم، اما هر چه شستم لکه پاک نشد که نشد؛ فقط کمرنگ شد. البته خانم هم لباس را پوشید و حرفی نزد. اما من از نگاه خیرهاش دانستم که لکه را دیده است؛ زیر لب گفتم:
– هر چه کردم پاک نشد خانم!
او هم چیزی نگفت. سرش را پایین انداخت و رفت. اصلا باید به خانم بگویم خیاطش را عوض کند. آخر چه کسی خز سفید خالدار را به کت زرد میدوزد! اما خانم خیاطش را دوست دارد. میگوید سلیقهاش خیلی خوب است. مخصوصا که در دوخت لباسهایش از رنگ سفید استفاده میکند. آخر خانم به رنگ سفید علاقهی بسیاری دارد. میگوید گوشوارههای مرواریدم را برای همین سفیدی عمیقش دوست دارم. صبح هم که میرفت گوشوارههای مرواریدش را به گوشهایش انداخته بود.
داشتم میگفتم… آن آقا آمد و کاغذ را به دستم داد. گفت:
– این کاغذ را هر چه زودتر بدهید به خانم.
کمی این پا و آن پا کرد و ادامه داد:
– منتظر پاسخ از جانب ایشان هستم.
تعظیم کوتاهی کرد و رفت. همینکه در را بستم وسوسهاش افتاد به جانم. دلم خواست بدانم توی کاغذ چه نوشته. با خود گفتم، کارهای خانه را زود انجام میدهم و تا خانم نیامده میروم پیش یوهانس تا کاغذ را برایم بخواند. اما آخر کار خوبی نیست. در همهی سالهای خدمتم در این خانه، خانم با من مهربان بوده. مهربان که… یعنی با من بدرفتاری نکرده است. آخر او فرصت مهربانی کردن ندارد. همیشه سرش توی کار خودش است. مدام مینویسد. هر روز، اگر کاری پیش نیاید و در خانه باشد، بیشتر وقتش را پشت میزش مینشیند و چیزهایی روی کاغذ مینویسد.
چه میدانم! به گمانم آدم فقط وقتی پولدار باشد، میتواند بنویسد. یعنی آنقدر پول داشته باشد که غم نان نداشته باشد. آخر، آدم گرسنه را چه به نوشتن! اگرآدم غذایی برای خوردن نداشته باشد و جای گرمی برای خوابیدن و لباسی برای پوشیدن، آنوقت دیگر نمیتواند بنویسد. یعنی اگر سواد هم داشته باشد و نوشتن هم بلد باشد، دیگر نوشتنش نمیآید. نوشتن کجا و شکم گرسنه و تنی که از سرما میلرزد کجا!
یکبار این حرفها را به یوهانس گفتم. او مخالفت کرد. همانطور که سرش توی کتاب بود، خیلی جدی گفت:
– نوشتن یه انتخابه. کسی که نوشتن رو انتخاب میکنه، اگه غم نان هم داشته باشه باز هم مینویسه. چون نوشتن رو دوست داره. صبح تا شب کار میکنه و نیمهشبها مینویسه، ولو شده یک خط.
چه میدانم! من که از این حرفها سر در نمیآورم. شاید اگر سواد داشتم ماجرا فرق میکرد.
آخ که چقدر دلم میخواهد بدانم در این تکه کاغذ چه نوشته شده است؛ اما کار خوبی نیست. باید با این وسوسه مقابله کنم. مثل دزدی است. اصلا اگر یوهانس از من بپرسد که کاغذ مال کیست چه بگویم؟! اگر بداند کاغذ برای خانم است آن را برایم نخواهد خواند. او مرد شریفی است.
آری، نباید این کار را بکنم. مثل دزدی میماند. اما آخر چه چیز از این دنیا کم میشود، اگر من این تکه کاغذ را بخوانم، اگر من به این وسوسهی کوچکم…
آخ صدای در میآید. به گمانم خانم برگشته باشد. اما چه زود!
مثل همه شبها از پشت پنجره چشم می دوزم به خیابان کنار پیاده رو یا بالعکس به کافه کنار خیابان. هر شب درست همین ساعت زندگی در این خیابان همینطور قفل می شود. همین آدمها هرشب روی همین صندلی های چوبی و کنار خیابان خلوت می نشینند و با هر جرعه از قهوه شان، هزاران فکر بیهوده را قورت می دهند. با هر جرعه، ذهنشان به هزار جا پرواز می کند، درست مثل من که هر شب در همین ساعت قفل می شود به این پنجره های بی حفاظ و برای یکی از این مسافران در ذهنم داستانها می سازم. اما امشب گویی فرق می کند. سنگفرش خیابان امشب رنگ گرفته است و گویی حرفی برای گفتن دارد. نمیفهمم و درک نمی کنم چه می خواهد بگوید اما مطمئنم مثل من هزاران داستان ننوشته دارد از قدم هایی که هر لحظه به رویش می لغزد. اما من، روزمرگیهایم به شبمرگی تبدیل شده و تا پاسی از شب می نویسم نه در کاغذ که در ذهنم و پخته می کنم و در گوشه ذهنم دفن می کنم این هذیان های بی پایه و اساس را و دوباره فردا شب از نو و شبی از نو.
آسمان اما در دلم آرامشی می انگیزد که خیال می کنم تک تک ستاره ها در وجودم جریان دارد و نور میبخشد به افکارم. وقتی به آسمان نگاه می کنم همه چیز فراموشم می شود و ذهنم از هر فکر و هذیانی خالی می شود. آسمان برای من که پای رفتن و همسفری جز این چرخهای بی جان ندارم، هر شب یک سفر تازه مهیا می کند. از این بالا زمین جور دیگری دیده می شود. هر پنجره روشن، امید را در دلم زنده می کند و می بینم با چشم دلم تمام دلخوشیهای ساکنانش را. نگاهم از تاریکی خانه بر می گردد به روی سنگفرش نارنجی و آبی خیابان. سنگفرشها مرا به یاد خیابان های استانبول می اندازد. یاد کافه هایی که مردم تا نیمه های شب بی هیچ دغدغه ای در ذهن می نشینند و به رهگذران چشم می دوزند. اما قاب چوبی پنجره ها مرا میبرد به سالهای دور و دراز و پنجره های چوبی و آبی خانه مادر بزرگم. روی این صندلی ها می نشینم گویی کنار جوی آب روان روبروی خانه کودکی هایم نشسته ام. خودم را میبینم که آب بازی می کنم. خیس خیس شده ام و مغزم آب خورده است. آن روزها راحت تر فکر می کردم و ساده تر و رنگیتر خیال میبافتم. زندگی تمام شدنی نبود و هر روز قصه های تازه و شیرین داشت. آن روزها انگار هیچ غصهای ماندنی نبود و به یک لبخند همه سیاهی ها از ذهنم پاک میشد. هیچ کدام از داشته های امروزم را نداشتم اما دللی داشتم که با ذره ای لبخند شاد می شد. رنگها رنگی تر و شادتر و روشنتر بودند درست مثل سنگفرشها و آسمان این نقاشی که مرا برد به همه جا و هیچ جا و سر آخر برگشتم به روی صندلی چرخ دار و رفیق همیشگیم. باز هم دلم به این قصه ها خوش است.
جیمی با همستر کوچولویش از خانه زیبای خود بیرون امد و از ته کوچه به رستوران سر کوچه شان امد ان شب هوا خیلی سرد بود هوای پاییزی و برگ ریزان شدیدی بود و اسمان پر از ستاره های رنگارنگ بود و خلاصه شب پاییزی خوبی بود به رستوران رسید از بین ده ها صندلی و میز یکی را انتخاب کرد و برروی ان نشست گار سون در حالی که منو غذا را جلوی جیمی گذاشت ، گفت :((چه همستر با مزه ای دارید!))جیمی با خجالت گفت :((مرسی،ممنون)) گارسون پرسید:((چه چیزی می خورید؟ ))
_یک استیک
_فقط همین
_بله
و منتظر ماند تا اسیکش را بیاورند استیک را خورد و از ان هوای پاییزی بسیار لذت برد.
رفت تا پول را پر داخت کند که دید مادر پیرش ، با ترس دنبال جیمی می گردد؛جیمی به طرف مادر رفت و گفت :
مادر اینجا چه می کنی
مادر گفت:کجایی ننه یه ساعته دارم دنبالت می کردم. جیمی پول را پرداخت کرد و با مادر به خانه بر گشتتند
نقاشی سوم:
شب بود و سرد.
دخترک سرگرم نوشتن بود، معمولا قبل از خواب می نوشت.
از آشپزخانه نور چراغ خوابش را دیدم.
همه اهل خانه خواب بودند، تصمیم ام را گرفتم که از این فرصت استفاده کنم و نامه را به او بدهم.
در زدم و وارد شدم، با تعجب نگاه کرد و قلم را زمین گذاشت.
چی شده ماری تو الان باید خواب باشی اینجا چه می کنی.
بانو نامه ای دارید.
خب بده به من.
همین که دستم را دراز کردم تا نامه را به او بدهم به یاد حرف نامه رسان افتادم، نامه را به دخترک نده مگر اینکه قبلش به او بگویی که چه چیزی در انتظار اوست اگر قبول کرد نامه را بده وگرنه نامه را بسوزان.
دستم میان زمین و هوا ماند و جرئت حرف زدن نداشتم چرا نامه رسان منه بیچاره را برای این کار برگزیده بود، چرا سرنوشت دخترک باید اینگونه رقم میخورد.
از وقتی دخترک بیچاره را به یاد دارم مریض بود، گوشه گیر و کمی لجباز ولی مهربان و بلند پرواز، به خاطر بیماری اش اجازه خروج از خانه را نداشت و فقط می توانست در مزرعه گشتی بزند، یکبار وقتی کودک بود و برای گردش به آنجا اطراف رفته بودیم به من گفت روزی بهترین نویسنده خواهم شد.
با صدای دخترک به خودم آمد.
چرا نامه را به من نمی دهی.
بانو باید قبلش کمی با هم صحبت کنیم، خب بگو.
سخت است گفتنش ولی باید بگویم که شما باید بروید.
دخترک هراسان به من نگاه کرد، میفهمی چه می گویی ماری.
بله نامه رسان گفت اگر شما قبول کردید که بروید نامه را به شما بدهم.نامه ای که به شما می آموزد چگونه بهترین نویسنده زندگیتان بشوید.
دخترک هیجان زده ولی ناامید به من نگاه کرد،هیجان زده از اینکه بعد از سال ها راهی بوجود آمده که می تواند به آرزویش برسد و اندوهگین از اینکه چگونه با وجود بیماری و محدودیت هایش از آنجا برود.
سکوتی حاکم شد، دخترک دستش را زیر چانه گذاشت و فکر کرد و فکر کرد و با دست دیگرش قلم اش را می فشرد.
سرانجام به من نگاه کرد.
دیگر حرفی نزدم ولی از برق نگاه دخترک و فشردن قلم در دستانش فهمیدم که او بهترین نویسنده زندگیش می شود.
دستم را دراز کردم و نامه را به او دادم.
در شبی که آسمانی پر ستاره شهر سقفی نیلگون بر فراز کافه شده بود، گوشه ای نشسته بودم، به قدم های عابران بر سنگ فرش های پیاده رو نگاه میکردم. هیچکدامشان راه رفتن شان شبیه تو نبود. تو که فاصله گرفتی ، واژه ها هم برایم بیگانه شده اند .
نمی دانم توصیف این تابلو شب پرستاره ونگونگ را چگونه بنویسم ، وقتی که شب هایم بی ستاره است. نمی دانم خودم را در کدام شهر فرض کنم یا کدام کافه در خیابان یا کوچه ی پر تردد.
نشستن کنج دنج کافه ای در شبی آرام که آدم دلش هوس همنشینی با مادمازل گیسو پریشانی کرده است، چگونه این شب پرستاره سپری میشود. ستاره ها هر کدام با چشمک پرانی و سبقت از یکدیگر برای همنشینی با مردی عاشق که ردای عشق پوشیده است و تن تنهایش طلب معشوقی دارد، بی شک شبی خاطره انگیز خواهد بود. همه عابران و همه صداها غریبه اند. میزهای کافه ساعت ها به من زل زده اند و نگاه های پرسشگرانه شان از سر و کولم بالا می رود که چرا بی تو آمده ام کافه، بی جواب جرعه ای قهوه فرانسه ام را سر می کشم، تلخی اش تمام کافه را دور سرم میجرخاند، یاد خاطرات سالهای دور و دراز می افتم ، وقتی باران می بارید چترت را فراموش کرده بودی،گفتی بیا جلو کافه، بعد از آن دیگر نبودنت قضا شده است.
بلند می شوم و قدم زنان در میان عابرانی که تلوتلو خوران یک به یک روی سنگفرش خیابان منتهی به کافه را می گذرند، بی آنکه گیلاسی نوشیده باشم پاهایم بی رمق به یاد تو فریاد کنان نای مظلومیت سر می دهند.
کافه زیر نم نم باران پاییزی خاطره بازی می کند . دختران جوان همراه پسرانی فارغ از دنیا و سرمست از هوای جوانی برای لحظاتی گوشه دنج کافه خلوت می کنند، کاش خاطره تلخی برای هم نشوند. و آدم های تنهایی گوشه ای نشسته بودند که یک به یک خاطرات را ورق می زدند و غرق تنهایی خود با چمدانی از اندوه که نگاهشان بی رمق به آسمان پر ستاره بود و قلب شان فرو ریخته بود.
می روم و کافه را با عاشقانه هایش تنها می گذارم، در شبی که ماه خودش را روی سنگفرش پهن کرده بود و دلبری میکرد، وای از این شب همه چیزش عاشقانه است، حتی سیگار بی رمقی که گوشه لب مردی تنهاست، یا گوشه چادر گل گلی زنی که با دندان او را نگهداشته است.
شب پرستاره …
نوشتن با ” تراس کافه در شب ” اثری از ونسان ون گوگ
از نیمه روز ، چند ساعتی نگذشته بود که از لیون تاریخی ، خارج شده بودم. از همان ابتدای سفر ، درون جاده ، خود را به دست زمان سپردم. بدون هیچ شتابزدگی ، با سرعتی آرام ، جاده را به سوی شهر آرل پیش گرفته بودم.
در مسیر ، مناظری زیبا و چشماندازی ، نگاه من را به خود سنجاق زده بود. همانطور که از میان تپههای سبز و درختان سرافراز میگذشتم ، روح من ، بدون اجازه ، از من پیشی گرفته بود و خود را به میان سبزهها ، درختان و حتی چندین کیلومتر جلوتر ، خودش را در میان آبهای خروشان رودخانهِ رون شناور کرده بود.
در این سفر کوتاه که از عمد ، چند ساعت طول کشید ، از میان چند شهر کوچک و زیبا عبور کردم تا که به آرل رسیدم.
در شهر ، به دنبال مکانی بودم که سالهاست ، برای دیدن آن لحظه شماری میکردم. بعد از پرس و جو کردن از اهالی شهر به تراس کافه رسیدم.
در آنجا غروب زودتر از من خودش را رسانده بود و با خنده و چشمکپرانی ستارههایش ، اهالی محله را به مهمانی شب دعوت کرده بود. در آن میان ، از یکسوی شهر ، طراوات آب و ماسههای نمدار به مشام میرسید و از سوی دیگر خنده و آوازشان به گوش میرسید.
یکسوی نگاه من به کودکی بود که از سر شوق ، بر روی سنگفرشهای زرد و سیاه و خاکستری ، دواندوان ، به هر سوی میدوید. زنی که از روی قرضیه مادریاش به دنبال او میرفت تا که به زمین نیافتد و آسیب نبیند.
و در یک سوی دیگر ، در پیادهرو ، نگاهم را معطوفِ گارسونی کردم که برای استقبالِ از افسران نظامی ، با تمام متانت و مهربانی ، لبخند میزد و با نوشیدنیهای خنکاش از آنها پذیرایی میکرد.
در یک میز دیگر آن کافه ، زن و مرد جوانی نشسته بودند و این صحنه را تماشا میکردند و مرد با نگاهی خشمآلود ، زیر چشمی به افسران خیره شده بود و زن ، آن مرد را آرام میکرد.
گویا میهمانانِ آن کافه ، از حضور افسران نظامی ، ناراضی بودند ولی حق اعتراض را نداشتند.
من بیتوجه به حضور افسران و نارضایتی میهمانان دیگر ، یک میز خالی را انتخاب و نشستم.
با پذیرایی مختصر گارسون با یک شراب قرمز ، به او گفتم که منتظرِ کسی نیستم و اگر اجازه بدهید ، تا پایان شب ، اینجا بنشینم و بنویسم.
ساعتها نشستم. از ستارههای درخشان که هر کدام از آنها ، جهانی از رمز و راز را با خود به همراه داشتند ، نوشتم.
از عاشقانی که دستانشان را بر هم گره زده بودند و با هم میخندیدند و گاهی گریه میکردند ، نوشتم.
از گارسونی که برای از دست ندادنِ ، یک لقمه نان ، تن به شنیدن فحاشی و تمسخرهای افسران داد.
و از خودم نوشتم که برای رسیدن به آرامش به تراس کافه سفر کرده بودم
به نام خدا
وقتی برای اولین بار در عمرم به همراه دخترم وارد پاریس شدم این شهر با آنچه که من درعمرم درذهن وخیالم تصور میکردم فاصله داشت من وقتی درنوجوانی وبعد جوانی خیلی کنجکاو بودم وهمیشه درمجله های آن زمان پیگیری میکردم پاریس را یک شهر رؤیایی ودست نیافتنی می دیدم وچون میخواندم که فلان شخصیت باهواپیمای احتصاصی رفته پاریس وازفلان مزون لباس و وسایل عروسیش روخریده میگفتم وااای پاریس؛
وقتی که پاریس رادیدم خیلی ساده با بناهای قدیمی دراکثر خیابانها خلوت بود اولین باری که شروع به راه رفتن درخیابانهای پاریس کردیم .احساس عحیبی داشتم احساسی بین تعجب وزیبایی وسادگی با احساس غریبی درآنجا درحال قدم زدن در خیابانهای پاریس بودیم خیابان ما منتهی به میدان( شارل دوگل)بوددرخیابانهای اصلی وفرعی پاریس بیشتر ازهمه چیزتا چشم کارمیکرد کافه بود. که یک مغازه وکلی میزوصندلی بود اینجور که پیدا بود مردم اوقات فراغتشونو توی کافه ها میگذروندند درخیابان شانزه لیزه چون خیابان پهنی است هردوطرف خیابان پربود ازکافه های زیبا که مردم ازسراسر جهان دراین کافه ها نشسته بودند و انواع نوشیدنی گرم وسرد می نوشیدند حتی درخیابانهای فرعی هم حداقل یکی دو کافه بود که زن ومرد خستگی روزانه شون رو ازتن بدر میکردند آسمان پاریس بسیار آبی وصاف وگاهاًچند تکه ابر تمیز برآسمان بود آسمان انقدر به ما نزدیک بود مه میشد دست ببری وابرهارو بگیری . در شب،(البته اونجا دیر تاریک میشد)وقتی هوا کمی تاریک میشد ستارگان را درآسمان صاف می شد شمرد وبسیار هوای تمیزو دل انگیزی داشت .قدم زدن درخیابان شانزه لیزه وعبور از کنار کافه ها ودیدن زوجهای جوان و زوجهای میانسال که درکنارهم احساس آرامش می کردند وحتی خانم مسن تنها درگوشه ای روی صندلی درکافه نشسته وبا گیلاسی ازنوشیدنی که روی میز بود بازی میکرد درفکر بود. که متوجه حضور ما کنارش شد وشروع به صحبت بازبان فرانسوی با دخترم شد. من که زبان بلد نبودم به اطراف نگاه می کردم وازحضوراون همه آدمهای متفاوت دربهت بودم واینکه چه زیباست داشته هات رو با انساهای دیگر تقسیم کنی وتمام مردم ازهمه جای دنیا باهرنژاد و دین ورنگ پوست بتونن از زیبایی هایی که خداود مهربان درقالب کشور به تو وشما داده استفاده کنند و خاطره بسازند و لذت ببرند. عسگری
نوشته ازروی نقاشی دوم
362کلمه
ماه اول- درس هفتم – نوشتن با نقاشی Johannes Vermeer
دوشیزه خانم از هفته قبل که برای شرکت در مجلس رقص دعوت شده بود، آرام و قرار نداشت. درباره لباس و آرایش گیسوانش خیلی فکر کرده بود. باید موهایش با لباس زیبایش هماهنگ باشد. خیلی به این مهمانی اهمیت می داد. قرار بود در آن مجلس، محبوبش را ببیند. حتما” چند دور هم با هم می رقصیدند. شاید هم فرصتی پیش می آمد و محبوبش به او ابراز عشق می کرد، یا حتی او را می بوسید. چه سعادتی! چه شب شیرین و با شکوهی! قلبش داشت در سینه از جا کنده می شد. بالاخره روز موعود فرا رسیده بود. دوشیزه خانم به زیبایی گیسوانش را پشت سرش جمع کرد و آنها را با رشته های مروارید آراست. حلقه های جلو موهایش را روی پیشانی انداخت. لباس مخمل زرد لیمویی بسیار زیبایی که به تازگی عمه خانم برایش فرستاده بود را بر تن کرد. سرآستینها و دور یقه لباس از موهر سفید با خالهای سیاه بود. تضاد رنگها چه با رنگ چهره¬اش هماهنگ بود و چهره رنگ پریده اش را زیباتر می کرد. گردنبند مرواریدش را بر گردن کرد و گوشواره های نقره اش را به گوش انداخت. خودش را که در آینه نگاه می کرد از زیبایی خودش احساس رضایت می کرد. چیزی به وقت رفتن نمانده بود. مادر دورادور او را زیر نظر داشت و شکوفایی عشق را در قلب دختر جوان احساس می کرد. دخترش را دوست می داشت و بهترینها را برای او می خواست. اما نامه ای که به تازگی از عمه خانم دریافت کرده بود فکرش را بر می آشفت. هیچوقت نتوانسته بود با عمه خانم کنار بیاید. دوستش نداشت. فکر می کرد که عمه با دخالتهای بیجایش آرامش زندگی او را بر هم می زند. اما همسرش، همیشه از او خواسته بود که به نظرات عمه خانم توجه کند. خوب بالاخره عمه ثروت و مال و منالی داشت و همسر زن روی کمکهای او حساب باز کرده بود. مادر اما زیاد در بند مال و منال نبود. او می خواست دخترش شاد و خوشحال باشد. حالا اما زن نامه ای از عمه خانم دریافت کرده بود. در نامه عمه خواستگار ثروتمندی را برای دختر در نظر گرفته بود. خواستگار از لحاظ سنی خیلی از دوشیزه خانم بزرگتر بود ولی خوب برای خودش اسم و رسمی داشت. مادر موضوع نامه را از همسرش و دوشیزه خانم پنهان کرده بود. اما حالا که همسرش برای دوهفته ای به یک سفر کاری رفته بود، موضوع را با دخترش در میان گذاشت و از او خواست با کمک یکدیگر جوابیه مناسبی برای عمه بنویسند. دختر که برای رفتن به مهمانی پا به پا می کرد ، چون زندگی آینده اش را در خطر می دید با پیشنهاد مادرش موافقت کرد. او در نامه به عمه خانم توضیح داد که فعلا” قصد ندارد نه با خواستگار مورد نظر عمه خانم و نه با هیچ کس دیگری ازدواج کند. دختر اما در نامه اش به عمه خانم ننوشت که باشکوهترین لحظه های زندگی هرکس لحظاتی است که عشق را تجربه و کشف می کند و او نمی خواهد از این موهبت آفرینش بی نصیب بماند
نقاشی اول
استاد نقاش می امد تا ازخانم جانسون نقاشی کند. بانو مدل زیبایی بود. ندیمه همیشه کنار بانو بود او را باد می زد تا بانو گرمش نشود اما حضور او برای این بود که خانم جانسون و استاد تنها نباشند. بانو زیبا و فریبنده بود و آقای جانسون اصلا نمی خواست بانوی زیبایش با استاد جوان نقاش تنها باشد ولی بانو در دل دعا می کرد که ندیمه یک روز حداقل یک روز نباشد و او بتواند کمی با استاد سرگرم شود.او اغوا کننده ترین زن شهر بود. کسی نبود که لحظه ای با او هم صحبت بشود و در دل تمنای او را نکند. مدتی بود که خانم جانسون نسبت به همسرش سرد شده بود و مرتب بهانه می گرفت. دیگر حوصله او را نداشت . می گفت زندگی برایش معنایش را از دست داده. آقای جانسون می خواست برای هدیه روز تولدش پرتره زیبایی از او اثر دست بهترین نقاش شهر برایش آماده کند، شاید او را به زندگی دلگرم تر کند. اما خانم جانسون این را نمی خواست او می خواست فقط مدتی با مرد دیگری جز همسرش تنها باشد می خواست از احساسات پر شور و حرارتش بگوید . خسته شده بود از حصاری که همسرش برایش درست کرده بود . او بازیگر تئاتر بود و مدت های مدیدی روی صحنه رفته بود و همه از او تعریف و تمجید می کردند. او عادت داشت به ستایش شدن . از این ستایش لذت می برد.
روزهایی را به یاد می آورد که ادوارد برای دیدنش به صحنه می امد . هیچ کدام از اجراهای او را از دست نمی داد شاید هر کدام را چندین بار می دید و همیشه جایگاهش ردیف اول بود .هر بار برایش دسته گلی سرخ می اورد. گاهی هم هدایای گران قیمت .آن روز ها ادوارد آنقدر او را غرق محبت و عشق می کرد که اگر یک روز نمی آمد دلتنگش می شد. یک هفته نیامد مری بیمار شد . اجراهایش با همیشه فرق داشت همه فهمیده بودند که او مری سابق نیست. با این که هیچ وقت ادوارد چیز خاصی به او نگفته بود اما حالا می فهمید که عاشقش شده و با تمام وجود او را می خواهد. اگر نیاید چی؟ حال خوبی نداشت. آن شب هم اجرا داشت و درست یک هفته بود که ادوارد را ندیده بود . رنگش پریده بود نمی خواست روی صحنه برود در اتاق گریم به روی صورتش رنگ می پاشید شاید زردی صورتش از بین برود . چند بار از پشت پرده در میان حضار به دنبال ادوارد گشته بود و او را پیدا نکرده بود. پس به چه امیدی دوباره روی صحنه می رفت. نوبت او بود که روی صحنه برود اما پاهایش سست شده بود . صدایی شنید از میان صحنه جمعیت یک صدا او را می خواست. باید می رفت. آرام آرام به روی صحنه رفت . پرده ها کنار رفت. مری روی صحنه تنها بود با یک سبد بزرگ از گل های رز قرمز . مری نمی دانست چرا صحنه به این شکل در آمده ، این در نمایش نامه نبود . حضار همه ایستاده بودند و با هیجان او را نگاه می کردند. ادوارد به یک باره از پشت گل ها بیرون آمده بود و در برابرش زانو زده بود و از او درخواست ازدواج کرده بود و همه منتظر جواب او بودند. هیچ وقت چیزی بینشان نبود حتی یک بار هم ادوارد به او پیشنهاد نداده بود که با هم یک قهوه بخورند و یا حتی کمی باهم راه بروند و حالا میان این جمعیت درخواست ازدواج، اگر جواب رد می داد دیگر او را نمی دید و او به دیدن هر روزه ادوارد عادت کرده بود. چشم هایش را بست و با تمام وجود بله گفت. بازیگران زن همگی از یک طرف به روی صحنه امدند و با بازیگران مرد که از طرف دیگر امده بودند شروع به رقص و پایکوبی کردند. و مری درست وسط صحنه چشم در چشم و دست در دست ادوارد بود . آن شب بعد پایان نمایش مدت ها با هم سوار بر کالسکه خیابان های شهر را بالا پایین کردند و حرف های عاشقانه زدند. ادوارد خانه اش را به او نشان داده بود خانه ای زیبا که آرزوی هر زنی بود. ادوارد به او گفت که تمام این مدتی که نیامده در حال نزاع با خانواده اش بوده و آن ها نمی خواهند عروسشان بازیگر نمایش باشد و مری دیگر روی صحنه نرفت. ان آخرین اجرایش بود.
حالا مدت ها بود که بازی نمی کرد اما دلش می خواست کسی غیر از ادوارد او را ستایش کند دلش می خواست کنترل کمتری روی زندگیش باشد.اصلا دلش می خواست همه چی را رها کند و دوباره به روی صحنه برود . می خواست دیگر عاشق نشود تنها مردان را عاشق خود کند. عشق ادوارد بی اندازه بود و او را عاشق کرده بود . اما زنی که تمام دنیایش همسرش باشد و از خود دیگر چیزی نداشته باشد روزی می رسد که از این دنیا خسته می شود . او می خواست دوباره مری باشد نه خانم جانسون. در اندیشه های خود غوطه ور بود که نقاش گفت: گویا بانو خسته شده اند برای امروز دیگر بس است.
سلام بر شاهین عزیز
تمرین نوشتن با نقاشی. ونگوگ
تمامیتاش به دو جزء تقسیم شده است. زبانی کبود و دراز که با صدای کرکنندهای میجنبد و حرف میزندو گوشهایی که در اتاق کوچک و کهنه در حال فرارند و از فرط استیصال و ترس به در و دیوارکوبیده میشوند. زبان در سه کنجی اتاق، گوشها را گیر انداخته است. گوشها خودشان را در جرز دیوار پنهان کردهاند وچشمهای وقزدهشان را بستهاند. میدانند که گیر افتادهاند. زبان با نعرهای غولآسا به جانشان افتاده است. تا ته مغزشان را میلیسد. گوشها خالی و بیرمق از دیوار سر میخورند و در کف اتاق ولو میشوند. زبان ازبس حرف زده و مخشان را خورده است لحظاتی در گوشهای از نا میرود. مرگ براتاق نشسته و بِرّ و بِرّ نگاهشان میکند. به خودش آمده است. دو جزء بدنش در جای خودشان نیستند. به گوشهایش دست میکشد. مثل دو حباب تو خالی به مویی وصلاند. زبان در کامش سنگین نشستهاست و حال جنبیدن ندارد. لرز ترس بدنش را چون بید در گرد باد تکان میدهد. از جایش بلند میشود. ترک دیوار را میگیرد و چون صاعقه از پلهها پایین میدود. نزدیکترین مکان به خانهاش همان تراس کافهایست که وقتی از خودش وحشت دارد و نمیتواند با خودش تنها بماند به آنجا پناه میبرد. نزدیک به در ورودی اولین میز را انتخاب میکند وپشت به همه مینشیند. چند دقیقهای که میگذرد، دوباره گوشهایش را لمس میکند. سر جایشان هستند. زبان لخت است اما دوباره حرف زدنش را از سر گرفته است. در اطراف خیره میشود. آسمان را ماهیتابهای به رنگ آبی نفتی متمایل به سورمهای میبیند که ستارگان شبیه تخم مرغ در آن افتاده و نیمرو میشوند. انعکاس این نیمروهای پررنگ بر سنگفرش خیابان پیداست. انعکاسی از رنگهای تند و زنندهایست که چشم را داغ میکنند. نارنجی و زرد و آبی و مشکی رنگهای غالبیست که بر روی در و دیوار نشستهاند. دیوار کافه به رنگ زردو و نارنجی و طلایی قاطی شده است و زمینی که چند سانت از سنگفرش بالا آمده و روی آن میز و صندلی چیده شده است به نارنجی سیر میزند. بالای کافه پنجرهی اتاقهایی است که احتمالاً میهمانان در آنجا اقامت دارند. روبروی کافه آپارتمانهایی است که از پنجرههایشان نور سرخ و نارنجی بیرون میزند. مردم در آمد و شداند. صدای قهقههی میز کنار او را به خود میآورد. خودش را جمع میکند. از رنگها فراریست. بوی تعفن زندگی میدهند. بوی روزمرّگی. زبانش دوباره تند و سریع میچرخد. عناناش را به دست گرفته و میتازد. بوی غذا میآید. دماغش را میگیرد و از دهان نفس میکشد. اصلا یادش نیست آخرین وعدهی غذاییاش چند روز پیش بوده است. به روی میز خیره شده است. قطرههای اشک از میز سر میخورند و بر پاهایش میچکند. صورتش رابین دستهایش پوشانده است. از تمام دنیا و از خودش بیش از هر چیز دلزده است. شروع روزی دیگر نفساش را بند میآورد. طلوع خورشید با آن رنگهای تند و گرم عذابش میدهد. پردههای اتاق را عمداً سیاه انتخاب کرده است تا روی روشن صبح را نبیند. انسانی را میماند که روزگاری انسان بوده است و بهتدریج امعاء و احشایش را درآوردهاند و جای آن تا توانستهاند احساس بیارزشی و گناه انباشتهاند. یأس روبرویش در کافه نشسته است. سرش را پایین انداخته و همراه با او اشک میریزد. یأس سرش را بالا میآورد. اشک را از گونه وینسنت پاک میکند و میگوید:
” حالت را تنها من درک میکنم. میفهمم که چه رنجی میکشی. به نظرت این زندگی ارزشی هم دارد. این مردمان بیخیال را نگاه کن. آنقدر در خودشان و روزمرگیشان غرق شده اند که بیخودانه خوشاند. ولی این معنای زندگی نیست. به نظر میآید حماقتبارترین نوع زندگیست که نه تنها معنایی ندارد بلکه به بیمعنایی حاصل از این دست زندگی دل خوش کردهاند.”
وینسنت به حرف میآید: ” ای کاش من هم یکی از آنها بودم. دلم میخواست فقط یک شب آری فقط یک شب میتوانستم راحت به خواب روم. یا یک روز فقط یک روز از خودم راضی بودم شاید که این صدای بیوقفی آزار دهنده میبُرید. دلم گرفته است. مثل قبلها دست و دلم به هیچ کاری نمیرود. اصلا چرا تو گورت را گم نمیکنی؟” این را گفت و سرش را روی میز گذاشت. حال دیگر به هق هق افتاده بود. دیگران با شادکامی خود میخوردند و نوش میکردند. صدا به صدا نمیرسید. و وینسنت همچنان میگریست. یأس از جایش بلند شد در پشت وینسنت قرار گرفته بود و شانههایش را به نشانهی همدردی میفشرد. سرش را تا گوش وینسنت پایین آورده بود و در گوشش به آهستگی نجوا میکرد:
” میدانی ایها همان مردمانی هستند که برای امثال تو به پشیزی ارزش قائل نیستند. تلاشهای شبانه روزیات را برای نقاشی تابلوها ببین. چه کسی آنها رادید؟ چه کسی آنها را خرید ؟ تنها یکیاش به فروش رفت. بمانی که چه شود؟ تنهایی پدرت را میسوزاند. تو در بین همهی اینها غریبهای. زندگی راحتی هم که نداری. غم در کنه وجودت خانه ساخته و اسبابش را هم آورده است. مگر میشود دیگر او را بیرون کرد؟ او را فقط من میشناسم. اگر در جایی خانه کند، تمام آن خاک را خواهد گرفت و از آن خود خواهد کرد. ما از جنس همیم. خودم را میگویم با غصه و تنهایی و فراموشی وقتی یکجا جمع میشویم بیرمقی و بیخوابی میخوریم و دست آخر ناامیدی است که در خانهی ما را میزندو با خود مرگ را هدیه میآورد و تازه جمعمان جمع میشود. ما همدیگر را میفهمیم. تو هم از جنس مایی. در بین اینها غریبهای. این رنگهای گرم رونق بخش زندگیاند. همانکه تو را میرنجاند و از پا میاندازد. بلند شو. باید برویم.”
یأس دستش را به زیر بغل وینسنت انداخته است. و او را از جای بلند میکند. میز با اشکهای وینسنت شسته شده است. میایستد. به پشت سرش نگاه میکند. مردم به زندگی لبخند میزنند. کسی از پنجره اتاقی از آپارتمان روبرویی که نور قرمز از آن بیرون میتراوید سرش را بیرون آورده و رو به وینسنت میگوید: سلام وینسنت. منم راشل. وینست سرش را بالا میآورد. خودش است راشل. معشوقهای که به خاطر بیپولی کنارش گذاشته بود. چون حتی نتوانسته بود هدیهی بیارزشی را برای او بخرد از خودش خجالت میکشید. با چشمانی به رنگ سرخ برایش دست تکان میدهد. یأس مجال نمیدهد. گریبان وینسنت را گرفته و با خودش میبرد. و در زیر گوشش میخواند: ” ببین این هم یکی از همانهاست. به حرفهایش توجهی نکن. اینها همه مثل هماند. دروغگو و متظاهر.”
وینسنت خودش را روبروی آینهی دستشویی اتاقش باز یافته است. یأس در کنارش شانه به شانه ایستاده است متمایل به گوش راست. هنوز حرف میزند. از رمق نیافتاده است. ناامیدی تمام قد در آینه پیداست. در روی دیوار، پشت سر وینسنت نشسته است و میگوید: “تمامش کن. برایت هدیه آوردهام” و یک بستهی نارنجی را به سمت وینسنت تعارف میکند. وینسنت تیغ را از گوشهی آینه برداشته است. صدای یأس به وزوزی کشدار بدل شده است. ناامیدی سرش را به نشانهی تأیید و تعظیم پایین آورده است. وینست تیغ را بر شاهرگ گلویش گذاشته است. صدای راشل در اتاق میپیچد: ” سلام وینسنت” تیغ برگوش سمت راست حرکت میکند. یأس سرش را عقب میکشد و و ینسنت گوشش را میبرد. خون از صورت یأس جاریست و ناامیدی سرش را به نشانهی تأسف تکان میدهد. وینسنت به عقب برمیگردد. جعبهی نارنجی کادو را از ناامیدی میگیرد. هدیه را که باز میکند خالیست. صدای رعشهآور خندهای از درون آن در اتاق پخش میشود.گوشش را در آن میگذارد تا به عنوان تنها داراییاش از دنیا برای راشل هدیه بفرستد. دیگر صدایی به گوش نمیرسد.
(برشی از زندگی یک فرد دوقطبی در فاز افسردگی اساسی)
نوشتن از روي نقاشي كافه
تو رفتي اما رفتنت هم مثل ماندنت نصف و نيمه بود و مثل باران بهاري ناگهاني .همين روزهاست كه بايد خودم كاملش كنم.
دندان لقي كه بايد كشيده شود …
يك به يك دارم بندهاي رهايي از فكرت را باز ميكنم از عكس هايت شروع كردم ،همين چند لحظه ي پيش وقتي از گوشه ي ذهنم رد مي شدي همه را تكه تكه كردم .مي داني اين طور نمي شود بايد گره ي اين خاطرات را باز كنم .بله مي روم به كافه ي هميشگي ،جايي كه بعد از رفتنت حتي جرات رد شدن از كنارش را هم نداشتم .با اينكه پاي دلم سخت قدم برمي دارد ،اما تا به خودم آمدم ،كافه با چراغ هاي نوراني اش جلويم خودنمايي كرد ،چقدر بي تو اينجا برايم غريبه است ،مقصر چشمان تو بود كه با هر چيزي غير از تو غريبگي مي كنم .گويي امشب براي اولين بار است اين كافه را مي بينم.يك كافه با چندين در ،كه همگي باز است ،طبقه ي بالاي آن هم پنجره هايي كوچك و مشبك قرار دارد كه آن ها هم مثل درها از دو لنگه باز هستند،به گمانم كافه هم مثل من احساس خفگي ميكند اما به روي خودش نمي آورد .جلوي كافه ميز هاي گرد و سفيد با صندلي هاي چوبي با فاصله هاي نه چندان منظم چيده شده اند،بيش از نيمي از آن ميزها به زير چتر زرد رنگي جا خشك كرده اند و ميزبان ميهمان هايي هستند.روبه روي كافه ها چندين خانه با چراغ هاي روشن و درختي سرسبز قرار دارد و آسمان امشب آنقدر پر ستاره و روشن است كه به تنهايي مي تواند تمام كافه را روشن كند.سنگفرش هاي اطراف كافه هم گويي ،رنگ هاي رنگين كمان را از آسمان به وديعه گرفتند و به خود پاشيدند(زرد،نارنجي،آبي ،سياه) و تركيبي زيبا به روي زمين خلق كردند.
هر از گاهي چندين عابر از روي اين سنگفرش ها و از كنار كافه عبور مي كنند.
نگاه هاي غريب ،صداهاي نا آشنا همراه با افكار در هم و برهم من ،امشب اينجا را شلوغ و پر سر و صدا كرده است.شايد آدم هاي اطراف هم ،مثل من براي كشتن خاطره اي آمدند.
پلك ميزنم ،يك بار،دو بار،سه بار ،هر بار تورا مي بينم ،به يكباره تمام صداها محو شدند ،افكارم هم محو تماشاي توست.امان از چشمان تو ،همه جا هست.تصور ميكردم ميتوانم در اين كافه بند خاطراتت را پاره كنم ،
زهي خيال باطل! بار ديگر بند دلم پاره شد.ميخواستم دندان لق يادت را بكشم،اما نمي دانستم جاي خالي خيالت هم مثل جاي خالي خودت درد دارد.
بايد برگردم ،عكس هايت را به هم بچسبانم و اين بار با عكس هايت جاي خاليت را در اين كافه پر كنم .
تمرین ۷
نقاشی دوم
شهر پرشده از سربازها. لئون صبح خروار، خروار آرد و روغن سفارش داد. یک کامیون چای و قهوه و نوشیدنی و شکر توی راه هستند. بو بکش! دیگر بوی باروت و دود نمیآید. شهر امن شده. فقط بوی لباسهای خاکی سربازها با خون میآید. خونهای خشکیدهی دوستانشان که توی آغوششان جان دادند. ویکتور عزیز! یکبار از تو سئوال کردم:« چرا جنگ؟» و تو گفتی:« پس چه؟» گفتمت:« صلح، بوسه، عشق!» و تو خندیدی و گفتی:« جهان بر مدار احساسات میچرخد وسط همین بوسه و عشق، جنگ تنبهتن هم رخ میدهد.» حرفهایت را نفهمیدم. هیچوقت نتوانستم آنچه عمیقاً توی ذهنت میگذرد درک کنم، حتّی اگر ساعتها گوشهی حیاط زیر درخت بیدمجنون روی صندلی راک، تاب میخوردی و برایم فلسفه میبافتی. من منطق خودم را داشتم و تو افکار خودت را. با این حال بیاختیار همدیگر را میپرستیدیم. لئون میگوید:« سربازها بارهای خستگیشان را توی همان خاکریزها و میدان جنگ روی زمین گذاشتهاند. حالا فقط میخواهند کمی بخندند و برقصند. از مغازههای اطراف چند میز و صندلی اضافه گرفتهایم و دورتا دور بار چیدهایم. چه رنگهای دلفریبی! روی این سنگفرشهایی که هزاربار شب و روز قدم زدیم، قهقهه سر دادیم و گاه اشک ریختیم. به لئون گفتم:« سنگفرشها گاهی بدجور دلزدهام میکنند. انگار مردها همیشهی تاریخ با زنها در جنگند!» میدانی چندبار پایم پیچ خورد؟ چندبار پاشنهی کفشهایم شکست؟ باور کن نمیتوانم مثل دوشیزگان متین و باوقار آرام آرام قدم بردارم. من هنوز همان دخترک جوان سر به هوایی هستم که عادت دارد برای رسیدن به هر چیزی دوستداشتنی تمام مسیر را عاشقانه بدود و امروز من چقدر عاشقانه دویدهام. لئون میخواهد به شکرانهی بازگشت سربازها نان روغنی پخش کند. میگوید باید میزبان خوبی باشیم. ولی ویکتور عزیزم! من و تو خوب میدانیم که لئون مثل همیشه آیندهنگر است. میخواهد خودش را توی دل سربازها جا کند و به کافهاش رونق بدهد. سقفهای کافه بهخاطر بارانهای زمستان امسال، پف کردهاند و نم دادهاند. زرد و قهوهای و نارنجی شدهاند و گاهی بوی نم گچ و چوب سردردآور میشود. هفتهی پیش شهردار سنگفرشها را رنگآمیزی کرد. دیوارهای بیرونی کافه هم برای هماهنگی با خیابان، رنگ شده. نارنجی! همانکه تو دوست داری. سنگفرشها را طلایی و آبی وسفید کردهاند. شبهای مهتاب که میشود احساس میکنم کنار ساحل قدم میزنم و چقدر جای تو و قدمهای دو نفرهمان خالیست. لئون قول داده تو که برگردی برای مدتّی اجازه دهد بالای کافه زندگی کنیم تا کمکم دست و بالمان باز شود و خودمان رؤیایمان را بسازیم. هی ویکتور عزیز! چقدر ساموئل بزرگ شده! نه! باورکن من ساموئل را از کودکی ندیده بودم. دیروز عصر وقتی ماری، جوانک بیست سالهای را کنار حصار باغ نزدیک خانه در آغوش میکشید و اشک میریخت و موقع بوسهبارانش پسرکم، پسرکم میگفت فهمیدم ساموئل کوچک است. میبینی؟ جنگ آدمها را چطور بزرگ و پیر میکند؟ چطور نمیگذارد کودکی و جوانی را مزمزه کنند! عشقهایشان را از خانه و همسر و فرزند به وطن میگستراند. قبول! وطن که آرام باشد هموطن هم شاد است. همهی حرفهایت را موبهمو از بر شدهام. خیالت راحت من همیشه یک وطندوست بودهام، ولی جان تو گاهی دلم عجیب تنگ میشود برای روزهایی که بیحادثه میگذشت و هوای دونفره میان شهر پخش بود. لئون نانهای روغنی را توی پارچههای کتان پیچانده. من بشقابها را روی میزها چیدهام و دارم نوشیدنیها را آماده میکنم. یک کنیاک را هم برای تو کنار گذاشتهام. دو نان روغنی را هم دور از چشم لئون توی ورق پیچاندهام و توی کمد چوبی کوچک طبقهی بالا مخفی کردهام. شکلاتهای تلخ با زرورقهای قرمز را توی جعبهی پارچهای که مارتا برایت دوخته بود گذاشتهام. آخـــ! ویکتور! ویکتور! چقدر منتظر برگشتنت هستم. نزدیک غروب سربازها یکییکی پیدایشان شد. همهی شهر برایشان هورا کشیدند. سربازها اشک میریختند، آنقدر ذوقزده بودند که وسط بغضهایشان بیاختیار قهقهه سر میدادند. چهرههایشان تکیده شده یود. لئون میگوید هفتهی بعد همهشان میشوند همان قلچماقها و پهلوانهای قبل جنگ و شهر دوباره بوی آدمیزاد میگیرد. لئون آدم سرزندهای است. بارها به تو گفته بودم که بزرگترین شانس زندگیام بعد از داشتن تو، وجود لئون پیر بوده است. پدرم میگفت اگر میخواهی یک عمر خوشبخت باشی کنار لئون و ویکتور تکان نخور! و چقدر خوشحالم که برای یک مرتبه هم که شده دختر سر به راهی بودهام. لئون دوست خوبی برای پدر بود. همهمهی سربازها همهجا را پر کرده. اطراف کافه دیگر جای سوزنانداختن نیست. لئون چند پسر ده، دوازده ساله را آورده پیش خودش تا دست تنها نباشد. به من مرخصی داد. میگوید:« بگذار سربازها خستگی درکنند و چشمشان به خوراکشان باشد! تو که باشی حواسشان پرت میشود.» و خندید. لئون شوخطبع گاهی صدایم را در میآورد. با این وجود به خاطر این فکر درستش تحسینش میکنم. همین که این یکشب را گذاشته به حال خودم باشم و کمی دورتر از کافه بنشینم و لابهلای سربازها دنبال تو بگردم کافیاست. نکند بیایی و میان این شلوغیها گم شوی! با اینهمه لباس یکرنگ و صورتهای خاکی! ویکتور عزیز! امشب بدون شک شب زیبایی است. ماه قرص صورتش را نشان داده و نسیم همه را نوازش میکند. کمی سرد شده، سربازها دانهدانه دارند راهشان را میکشند و میروند. میدانی! دوست داشتم به جای آن سربازی باشم که معشوقهاش بیهوا خودش را پرت کرد توی آغوشش و بعد همدیگر را یک دل سیر نگاه کردند و بوسیدند. هنوز بوی عطر زنانه کافه را رها نکرده. لئون میگوید برخیزم و بروم خانه. مارتا هم آمده همراهیام کند، من امّا از جایم تکان نمیخورم. نشستهام تا بیایی. نمیخواهم وقت آمدنت تنها و سرگردان چپوراست خیره به دنبال من بگردی و ناامید شوی و بغض کنی. ویکتور نازکدل زیبایم! بیخیال اصرارهای لئون و مارتا من همینجا روی نیمکت مینشبنم و منتظرت میمانم. راستی! نانهای روغنی و شکلاتها را دستنخورده گذاشتهام تا بیایی و باهم طعمشان را بچشیم.
دوستدارت اسکارلت
سلام و عرض ادب
تمرین هفتم
نوشتن از روی نقاشی
نقاشی از وینسنت ونگوک
انتظار
واژهای بیگانه که اکنون از هر آشنایی برایش آشناتر است.
انتظارِ شیرین، وقتی طولانی بشود، طعم شیرینش به تلخی میگراید و این تلخی چنان قدرتمند احاطهات میکند تا به یک طعم گسِ برسد و آن را مزۀ همیشگی ثانیهها و دقایقت بکند.
بانو با پیراهنی سپید وموهایی مشکی، چون ستارهای درخشان در سیاهی شبِ آسمان، نشسته به انتظار
دیدگانش خیره به فرارویی ظلمانی، اما از شوق دیدارچنان نوری گسترانده است که منور کرده تاریکی دل جاده را.
قرارگاهشان کافهایست کنار خیابانی باریک منتهی به آسمانی پرستاره به وقتِ بعد از غروب
میز سپید، کنارِ دیوارِ آبی و دو صندلی قهوهای
مقابلِ هر صندلی یک گیلاس، یکی پرشده از شراب قرمزبه قرمزی لبهای عاشقی منتظرِ مست شدن از بوسۀ معشوق
و دیگری پُر شده از هوای نیامدن.
خسته نمیشود از رفتنهای خود و نیامدنهای یار
گویی نمازی است که بایستی به جا آورده شود
برای رستگاری
برای وصال
برای حسابرسی به وقتِ دیدار معشوق
کافهچی گیلاسش را از شراب قرمز پر میکند.
نه، دیگرنه
کِشِشِ نوشیدن گیلاسِ شراب را ندارد، قهوهای تلخ به طعمِ روزگارش را طلب میکند.
کافهچی گیلاس به دست روی برمیگرداند و به سمت داخل کافه برای تعویضِ سفارش میرود.
بانو، آنی نگاهش از جاده برداشته میشود و بر هیبتِ کافهچی مینشیند.
خموده شده است. موهایش کم پشت و اضافهوزنی قابل توجه
در برگشتِ مسیر نگاه به سمت جاده، خاکستریِ قرارگاه چشمانش را آزرده میکند.
آبیِ فیروزهای دیوار، میز سپید، صندلیهای قهوهای.
لایهای ضخیم از غبار نامرادیِ روزگار پهن شده بر هرآنچه قابل رویت است.
اما همچنان یک صندلی و یک گیلاس کدرو لب پریده خالی است.
در پیِ فراز و فرود دیدگانِ خسته و سردرگم، سایهای نمایان بر دربهای شیشهایِ کافه، او را به سمتِ خود میکشد.
تصویری آشنا اما غریبه
یک صندلی خالی
یک گیلاس خالی
و فرارویشان، بانویی ملبس به پیراهنی سیاه با موهایی سپید
وفنجانی قهوۀ تلخ در انتظارِ نوشیده شدن.
انتظاری تلخ
در کافهای کنارخیابان
خیابانی منتهی به آسمانی تار، پوشیده از ستارگانی رنگپریده وچشم به راهِ گم شدن در آغوشِ نور.
پایان
Vincent van Gogh
كوچه در غروب كم كم روشنايي خود را به شب ميسپارد،
هوا سرد تر ميشود و سوسوى باد در خيابان ميوزد
و عابران گرماى پالتوهاى خودرا ببيشتر به آغوش ميكشند
دانه هاي مرواريد گونه برف كم كم بر سنگفرشهای آبی با نقش و نگارهای رنگارنگ كه چشمها را به بازی مى گرفتند؛آرام بر زمين مي نشستند.
صاحبان كافه چراغ هاي بيروني مغازه را روشن ميكنند
و شمع هاى روى ميز را نيز همين طور كه به فضا آرامش دلپذيرى ميبخشد.
تردد عابران در آن كوچه مرموز كمتر ميشود
و شب نشينى در دور ميز ها رونق ميگيرد
دختر و پسرهاى زيادى در رده هاي سني مختلف حلقه هاى دو و يا چندنفره اي را تشكيل ميدهند.
هر ميز داستان و قصه خودش را دارد
و هر قصه ادم هاي منحصر به خودش را كه
در حال تثبيت خاطره هستند
در ميز اول
دختر و پسر جوانى بودنند كه دست در دست هم در چشمان هم خيره شده بودند و غافل از سفارششون
بخار قهوه در هوا پيچيد و از دهان افتاد!
در ميز كنارى صحبت از قرارهايشان بود
و ميز ديگر صداى خنديشان بود كه در فضا جان گرفته بود….
حلقه به حلقه و ميز به ميز صحبت ها سر گرفته بود
و هر ميزى حال و هواى خودش را داشت
در حاشيه اين كوچه و نه چندان دور از حلقه هاى دو نفره
در ميز اخر پسر جوانى نشسته است كه فنجان قهوه را با بخاري لب سوز يك سره مينوشد و به جاي تثبيت خاطره،تجديد خاطره ميكند و تنهايي خود را در آغوش ميكشد و از آن كوچه ميگذرد…
حلقه به حلقه و ميز به ميز صحبت ها سر گرفته بود
و به فاصله هر ميز حال هر كس متفاوت بود….
حال!برف كوچه را سفيد پوش كرده است و ساعت از نيمه گذشت….
چراغ هاى كافه يكى پس از ديگرى خاموش ميشوند…
و كوچه در تاريكى خاطرات غرق ميشود..
طاهره حسينخاني
نوشتن بر اساس نقاشی استاد ونگوگ
از میان لباس های اندکی که در چمدانم بود ، پیراهن سفید رنگ بلندم را انتخاب کردم . موهایم را که هنوز کمی نم داشت به سادگی بالای سرم جمع کردم ، کمی تاباندم و با سنجاق مویی مشکی رنگی محکم کردم . نگاهی سرسری به خودم در آینه انداختم ، کیف دستی کوچکم را برداشتم و بعد از زدن مقداری از عطر مورد علاقه ام از اتاق خارج شدم . پیراهنم را که کمی به زمین کشیده میشد در دست گرفتم ، شاید این کار کمی آرام ترم می کرد . از سنگ فرش میان ساختمانهای هتل گذشتم و از دور نور ساختمان قدیمی کافه را دیدم . ناگهان قلبم فرو ریخت ، انگار تا آن لحظه هیچ وقت چنین حسی را تجربه نکرده بودم . جسارتم را جمع کردم و با نفسی عمیق به راهم ادامه دادم . حالا دیگر کاملا نزدیک شده بودم ، آنقدر که به راحتی میزهای پر شده از آدم ها را می دیدم . ناگهان سایه ای در چهارچوب ورودی کافه نظرم را جلب کرد . به محض دیدنش تمام وجودم فروریخت ، انگار قلبم پاره شد . گویی اولین بار بود که او را میدیدم . در پس لبخندش چیزی بود که احساس کردم او هم مانند من در بهت به سر میبرد . در حالی که سعی میکردم لبخند بزنم به سمتش رفتم . دستهایش را از جیب شلوارش بیرون آورد و بعد از سلامی گرم من را به سمت میزی هدایت کرد که در ابتدای ورود نظرم را جلب کرده بود . چه خوب که در انتخاب میز هم سلیقه بودیم . میز در انتهای محوطه ی جلوی کافه ، خارج از سایه بان بود . با صندلی هایی رو به دریا . صندلی را برایم به عقب کشید و من به آرامی نشستم . تمام تلاشش برای پنهان کردن شرمش بی فایده بود و من آن را کاملا احساس می کردم . نسیمی خنک از سمت دریا به سویمان وزید و بعد از چرخشی دور پاهایم از ما دور شد . اوایل پاییز بود و هوا کمی خنک شده بود . اما سرمای عجیبی وجود مرا فرا گرفته بود . سرمایی فراتر از دمای آن شب . با لحنی مهربان پرسید : سردت شد ؟ خندیدم و گفتم کمی . کتش را درآورد و روی شانه هایم انداخت . بی هیچ مخالفتی کت را به دورم پیچیدم و از بویی که از کتش به مشامم خورد لذت بردم . غرق در افکارم بودم که فنجان چای را به دستم داد و گفت : بخور گرمت می کند . سعی کردم برای گرم کردن انگشتان یخ زده ام از گرمای فنجان کمک بگیرم . اما نگاهش گرمایی بیش از چای به وجودم بخشید . همیشه تصورم از اولین ملاقات عاشقانه و قول و قرارهای قبل از ازدواج چیز دیگری بود . شاید برای اینکه هرگز آن را تجربه نکرده بودم . ولی هرچه بود ، بسیار جذاب تر و دلهره آور تر از تصوراتم بود . بعد از نوشیدن کمی از چایش با نفسی عمیق شروع کرد : حرف هایش را خوب به خاطر دارم . چنان به جانم نفوذ کرد که بعد از سال ها هنوز از فکر آن شب رویایی و آن کافه لرزه ای در قلبم میپیچد و ضربانش را تند تر میکند . آن شب گاهی به چشمهای مهربانش نگاه میکردم ، گاهی به کوچه ی سمت چپ که از تاریکی ، انتهایش مشخص نبود . و گاهی به دریای تاریک و مواج . انگار دریا هم بازتابی از حال من بود . در دلم غوغایی بود و هم زمان آرامشی که هیچ وقت بعد از آن شب ، زندگی را بدون آن آرامش تجربه نکردم . آن شب چنان آتشی در وجودم روشن شد که هنوز هرمش تنور زندگی ام را گرم میکند . و زندگی ام از آن شب آبستن بهترین و شیرین ترین خاطرات شد .
سلام استاد عزیز تمرین 7
از Vincent van Gogh
شب پر بود از سیاهی.پشت پنجرهی ماه، تاریکی سایه افکنده بود.نورِ سرخ مردهای از فانوسهایی که عاشقان با آرزوهایشان رها میکردند روی میزم ریخته بود.سروصدای زیاد نشان از پر بودن کافه را می داد. هیزمهای توی شومینه با صدای پرندههای شب میسوخت. پرده پنجره را کنار زدم زنی جوان دست دخترک ۴ سالهاش را گرفته بود و به سمت خریدن فانوس از پیرمرد فانوس فروش میرفت. او هم برای دخترکش آرزوهای بزرگی داشت شاید آرزوهایی به بزرگی گیسوانش، و یا وسعتی به پهنای چهرهی خویش.
من اما میان ازدحام این جمعیت از فانوس آرزوهایم چه میخواستم؟ اصلاً دوست داشتم فانوسی را میان دل تاریکی رها کنم؟بیرون آمدم و زیر پلکهای تاریک شب میان ازدحام سیگاری روشن کردم. دود سیگار را یک نفس درون سینهام فرو میکردم و به سمت بالا میفرستادم.مردی را دیدم که فانوسش را به تنهایی روشن کرده بود و لبخندی بر لب داشت برایم جالب بود مردی به آن سن میان ازدحام این جمعیت از تنهایی نمیترسید.
روی یکی از صندلیهای بیرون کافه نشستم و قهوه تلخی سفارش دادم. ته مانده سیگار را روی زمین انداختم و زیر کفشم له کردم، تمام وجودش خاکستر شد. دستم زیر چانهام بود و شلوغی صدا را نظاره میکردم. قهوهای روی میز نشست.صاف نشستم و تشکری کردم.تکههای دود جدا از هم روی فنجان قهوه معلق بودنند با دست گرفتمشان دستم عرق کرد، کف دستم را با پشت پیراهنم خشک کردم و قهوه را جرعهای نوشیدم.جرعهی اول اخمی را روی صورتم نشاند و چروکهای پیشانیام عمقی گرفت.مابقیِ قهوه عادت شد و تا انتهای فنجان خورده شد زبانم را به پشت لبم کشیدم و رد قهوه را روی لبم مزه کردم.چشمم به پرندهای افتاد که روی بام خانه رو به کافه نشسته بود و به ماه زل زده بود پشت به جمعیت،خاموش بود تکان نمیخورد اما من فریب خاموشیاش نشدم.از جایم برخاستم و پول قهوه را حساب کردم.سرم بالا رو به بام خانه بود که تکانی به خودش داد. همانطور که نگاهش میکردم و سرم را بالا گرفته بودم، بدون آنکه به پشت سر بنگرد پرید و در تاریکی محو شد. چشمم هنوز به پروازش بود اما دیگر پیدایش نشد. پرنده پریدو من اکنون چیزی برای تماشا نداشتم.فکر میکردم انسان چقدر تنهاتر از خداست. دریایی پر از کابوس و بغضهای خفه شدهای که درون حنجرههای تاریک بوی دلتنگی میدهند. میان این همه سر و صدا که هوا را پاره کرده بود آدمهایی هم بودند که گوشه تنهاییشان را با یک فنجان چای یا فانوسی در دست پر میکردند. اما امشب پیرمرد با فانوسِ آرزوهایِ آدمکها میتوانست چکمهای صورتی یا شاید آلبالویی برای دخترکش بخرد.
به سمت دکه کوچکی که پیرمرد برای بساطش را انداخته بود رفتم و یک فانوس خریدم. نمیدانستم این فانوس را برای کدامین آرزویم قرار است رها کنم. اما تاریکی را به تن کردم و فانوس را روشن، و به سمت پل رفتم.
صدای خندههای زنی کنار همسرش، گریههای زیاد کودکی چند ماهه، دویدن دخترکی با لباس نو و همهمه مهمانهای توی کافه مرا به سمت خود برنگرداند.آرزو کردم و فانوس آرزوهایم را که ماه بر آن نور میپاشید درون جسم لحظهها به تاریکی شب سپردم.
آن شب تا سفیدی اذان به انتظار اجابت آرزویم بیدار ماندم.
عالی بود