[wp-svg-icons icon=”brightness-contrast” wrap=”i”] اهداف درس:
شروع نوشتن متن داستان
پرورش بیشتر شخصیت اصلی داستان
[wp-svg-icons icon=”headphones” wrap=”i”] اول بشنوید:
[wp-svg-icons icon=”quotes-left” wrap=”i”] نقل قول الهامبخش:

[wp-svg-icons icon=”wand” wrap=”i”] نکات مهمی که باید دربارۀ نوشتن از زبان شخصیت اصلی داستان بدانیم:
- این شخصیت، ما یعنی نویسندۀ داستان نیست. پس حواستان باشد که دارید از زبان شخصیت اصلی داستان مینویسید.
- در یادداشتهای روزانۀ شخصی خودمان آزادیم رودهدرازی کنیم، بیسروته و ناقص بنویسیم و در شرح و گسترس بسیاری از چیزهای مهم غفلت کنیم؛ اما در نوشتن داستان در قالب یادداشتهای روزانه باید با انضباط بیشتری عمل کنیم. سطر به سطر متن باید با دقت نوشته شود و به پیشبرد داستان کمک کند. البته برای طبیعی جلوه کردن یادداشتهای روزانۀ شخصیت مجازید اندکی حاشیهپردازی کنید.
- تا حد امکان جزئینگاری کنید و در توصیف صحنهها از حواس پنجگانۀ خودتان بهره بگیرید.
[wp-svg-icons icon=”book” wrap=”i”] مثال و نمونه | پیشنهاد خواندن:
[wp-svg-icons icon=”file-3″ wrap=”i”] تمرین:
حداقل هزارکلمه از متن داستانتان را بنویسید. (یادداشتهای روزانۀ شخصیت اصلی)
ادامۀ درسهای دوره را در قالب وبینارهای هفتگی دنبال کنید.

اول خرداد 98
از صبح دلم مثل سیر و سرکه می جوشید. مریم خانم پیام داده است که به فکر جای جدید باشم. گفته که رویش نمی شود حضوری به من بگوید و بسیار شرمنده است از اینکه مجبور به چنین کاری شده است. پیش دستی که توی آن قرصها و لیوان آب دیشبم را آورده بودم و کنار تخت گذاشته بودم را برداشتم و به آشپزخانه رفتم. سعی کردم کمی کارهای خانه را انجام دهم تا فکرم از این نگرانی راحت شود. ای کاش علی آقا زنده بود و به دادم می رسید. همان تن رنجور و بیمارش هم نعمتی بود و حداقل می توانست کمکی برایم باشد، دستکم دلگرمی می داد.
دوم خرداد
دلش طاقت نیاورد و خودش آمد و حضوری عذرخواهی کرد. می گفت رویش نمی شود چنین رفتاری را با من که سالها معلم و الگوی زندگیش بوده ام داشته باشد. از مشکلات زندگیش می گفت و دخترش که دانشگاه آزاد شهرستان قبول شده است. چنان چهره اش در هم بود که باورنکردن حرفهایش سخت بود.
سوم خرداد
با آقای معینی بنگاه املاک صحبت کردم. با موجودی فعلی من حتی امکان اجاره یک تک اتاق هم در اینمحله وجود ندارد. شاید در محله های دور و بر بشود اتاقی زیر راه پله یا زیرزمین پیدا کرد. مریم خانم همان یکی دو سال اخیر هم کلی با من راه آمده بود که چنان مبلغ کمی را به عنوان کرایه پذیرفته بود.
هفتم خرداد
برایم سخت است بیش از این به دوست و آشنا زنگ بزنم و ماجرا را شرح بدهم. هرگز فکر نمی کردم به چنین روزی بیافتم. به خانه پسرم که زنگ زدم عروسمان کلی با ذوق از ماشینی که باقرض و قوله تهیه کرده اند صحبت کرد و می دانستم در توانشان نخواهد بود که پولی به من قرض دهند.
10 خرداد
رفته بودم نانوایی. موقع برگشت توی راه پله با شوهر مریم خانم روبرو شدم. برای دزدیدن نگاه دیر شده بود. سلام و علیکی کردیم و هزار بار در دل خدا خدا کردم چیزی از پایان مهلت اجاره نگوید. شاید از چشمان پیر و نگرانم خوانده بود چه حالی دارم که چند بار حرفی را در دهان چرخاند ولی به زبان نیاورد.
بد نیست دنبال یک کار باشم. حقوق بازنشستگی که کفاف زندگی عادی ام را نمی داد حالا بالا رفتن اجاره خانه هم قوز بالا قوز شده است. دیشب که رفته بودم مطب دکتر از من خواست غذاهای مقویتری مصرف کنم. گفتم که توان خریدم بیشتر از این نیست. نگفتم که کلا وعده شام را حذف کردم، راستش خجالت کشیدم. اصرار داشت مرا به خانه برساند و کلی یاد کرد از دوران دبیرستان که من معلمشان بودم و بالاتر از آن سنگ صبور درد دلهایشان. دلم نمی خواست با خانه و زندگیم مواجه شود، بعلاوه که چیزی در خانه برای پذیرایی نداشتم. بهانه ای آوردم و از آنجا فرار کردم.
13 خرداد
با زری رفته بودیم بوستان محله. از قدیمها حرف زدیم. روزهای شادی که در کنار هم در مدرسه فارغ از مشکلات پیری با اشتیاق تدریس می کردیم. یاد آن روزها بخیر! قرار است چند وقت دیگر نمایشگاه نقاشی دخترش به راه بیفتد. دخترک شیطان دیروز چه هنرمندی شده است ماشاالله. یاد جوانی خودم افتادم که عاشق نقاشی بودم.
از فردا می خواهم با لباس مبدل بروم مترو برای دستفروشی. زری خیلی من و من کرد تا این پیشنهاد را داد. از شرمساری نتوانستم توی رویش نگاه کنم. شاید بتوانم حداقل کرایه ای برای ماه اول جور کنم.
16 خرداد
کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت یا رب از مادر گیتی به چه طالع زادم
هنگام بلند کردن ساک وسایل توی پله های مترو تعادلم را از دست دادم و به عقب پرتاب شدم. اگر جمعیت پشت سرم نبود خدا می دانست چند پله سقوط در انتظارم بود. مچ پایم پیچ خورده است و دو هفته ای باید آتل بندی باشد. خدا را شکر که زری زود به دادم رسید وگرنه نمی دانستم با این بی کسی چه کنم
20 خرداد
بالاخره یک آلونک پیدا شده است. امروز باید برای دیدن آن بروم تا اگر مورد پسندم بود اجاره اش کنم. بالاخره بعد از این چند وقت دوندگی امروز توانستم نفس راحتی بکشم
21 خرداد
خیلی ناجور بود. با وارد شدن به حیاط بغض گلویم را گرفته بود و اجازه درست حرف زدن از من سلب شده بود. باورم نمی شد که بعد از یک عمر تلاش در زندگی کار به اینجا بکشد. ولی گوییا چاره ای ندارم جز اقامت در آنجا.
30 خرداد
به هر زحمتی بود اسباب کشی کردم. پسرم آمده بود کمکم کند. ناراحت بود از اینکه نتوانسته است کمک کند جای مناسب تری پیدا کنم. قاب عکس همسرم را که داشتم از روی دیوار برمی داشتم بغضم ترکید و های های زدم زیر گریه. کاش می توانستم بیشتر جلوی خودم را بگیرم و آنقدر پسر را ناراحت نکنم.
موقعی که رسیدیدم به خانه جدید از شرمساری نمی توانستم جلوی عروس سر بالا کنم. مقداری زباله های ضایعاتی را آورده بودند توی حیاط خانه و مشغول تفکیک آنها بودند. بوی ناخوشایندی فضا را پر کرده بود. عروس به روی خودش نیاورد و حال و احوال مرا که دید زود به بهانه آوردن بچه از مدرسه از آنجا رفت.
5 تیر
داشتم وسایل مربوط به انبار خانه قبل را از توی کارتن در می آوردم که اسباب اضافی را یا بفروشم یا اگر کسی از اطرافیان لازم داشت به او ببخشم. چشمم خورد به جعبه ای که پر بود از پرتره هایی که در دوره جوانی برای دل خود نقاشی کرده بودم. زری خانم با دیدن آنها بوجد آمده بود و کلی تعریف کرد. حس خوشایندی بود لابلای این همه ناخوشی.
10 تیر
زری تلفن کرد. خیلی باانرژی و خوشحال حرف می زد. قراری گذاشت که همراه با دخترش برای کار مهمی چند روز دیگر به دیدنم بیایند. زری که احوال مرا درک می کرد و با او رودربایستی نداشتم ولی ای کاش می شد از همراه آوردن دختر جوانش که روزگاری شاگرد من بود خودداری می کرد. دوست نداشتم مرا در این حال و روز ببینند.
15 تیر
مبهوت کار خدا مانده ام. نمی دانم خواب می بینم یا واقعیت دارد. دختر زری خانم چند نمونه از کارهای نقاشیم را به استادش نشان داده و قرار است در کنار نقاشی های خود به فروش برساندشان! از خداوند ممنونم که صدای دردهای مرا شنید! خدا را چه دیدی شاید دوباره بساط نقاشی را راه انداختم.
یادداشتهای آزاده (شخصیت اصلی داستان)
خیلی دوست دارم برم پیاده روی ولی میترسم من که همیشه پدرم تا دم مدرسه هم به خاطر این که نگاه نامحرمی بهم نیفته همراهیم میکرد وبرای دور ماندن از نگاه هیز فروشنده ها وتنه عمدی بازاریا خودش با یه پلاستیک پر لباس به سلیقه خودش والبته تیره که نامحرمی رو جلب نکنه به خونه میومد وحق پدری رو به خیالش ادا میکرد حالا چطور توی یه شهر غریب ،خیابونای ناشناس ،آدمایی که بابام ازشون می گفت نه نه نه امن ترین جای دنیا خونس باید از خیرش بگذرم
امروز دلتنگی امانم را برید ،ساعت ده بود و هنوز سعید بیدار نشده بود رفتم صدایش زدم گفتم دلم گرفته بریم یه کم پیاده روی ،خابالود گفت اینقدر ترسو نباش خودت برو دوری بزن وبیا خیلی بهم برخورد رفتم از لجبازی لباسهایم را پوشیدم وزدم بیرون فقط ضد آفتاب زده بودم بدونه هیچ آرایش دیگری چادرم هم محکم گرفتم تا این طرف وآن طرف نرودولی باز هم همه بدجور نگاهم میکردند بعضی ها هم مرا که میدیدند مشکوک می ایستادند گاهی هم تعقیبم میکردند از بس تند میرفتم خیس عرق شده بودم ماشین ها متوقف می شدند وسرتا پای مرا نگاه میکردند سر کوچه موتوری را دیدم فکر کنم منتظر من بود تا کیفم را بزند شاید هم، هم دست آن ماشین ها بود حتما حلقه دستم را دیده و فکر کرده باز طلا دارم سریع برگشتم وتند تند به خانه برگشتم سعید با صدای در سرش را بلند کرد و گفت پنج دقیقه نشد رفتی که،حالا دلت باز شد ومن از روی غرور گفتم خیلی خوش گذشت باد می آمد برگشتم
امروز عهد کردم در مورد ثبت نام باشگاه با سعید حرف بزنم سینی چایی با تکه های کیکی که پخته بودم را آوردم و نشستم وتا میخواستم حرف بزنم قیافه برافروخته وچشمهای ریز شده پدرم را به جای سعید میدیدم که به من میگفت آخه تورا چه به این کارها بشین دو کلام قرآن با معنی بخوان کمی دعا بخوان ولی سعیدزیاد اهل دعا و قرآن نیست میگوید حق الله است وخدا مهربان است از نماز و قرآن نخواندن ما ناراحت نمیشود انگار خدای پدرم با خدای سعید فرق دارد ولی خدا که یکتا است نمیدانم….
باز هم غرق شدم در افکارم وسعید پاشد رفت چای هم یخ کرده بود، نه باز هم نتوانستم بگویم
تمرین درس 6
چهار شنبه
به این روزمرگی ها عادت کرده بود هر روز صبح از خواب بیدار می شد بقچه اش را می بست و به خانه بی بی حکیمه میرمفت تا قالی ببافد تنها تنوع روزهایش قصههای بیبی بود که هیچ گاه کهنه و تکراری نمی شد
پنجشنبه امروز آفتاب از کدام سمت طلوع کرده بود که با قلب ما ه نسا نمیساخت هوا دم بود یا صدای تیر تفنگ شکارچی اینگونه قلب و دست و دل او را به هم ریخته بود امتا اوکه بیدی نبود که که به این بادها بلرزد صدای تیر چیزی نبود که او را به هم بریزد اما پس چه ….
گفتیم شکارچی او شکارچی چی بود کبک یا ..
جمعه/ جمعه ها راهش با روزهای دیگر هفته فرق داشت باید به ده بالایی می رفت تا عروسک ها دست بند ها و دست دوز های خود را در بازار آن جا را بفروشد اما برخلاف دستش دلش به کار نبود نه که از ابتدا نباشد سخنان سخنچینان که در باره ی شکارچی میگفتند فکرش را به هم ریخته بود حال دلش را به هم ریخته بودند و اینگونه زودتر از همیشه به خانه برمیگردد
شنبه شنبه شروع هفته شروع کار باید دیگر همان ماه نسا قبل می شد افسار قلبش را به دست می گرفت چرا که اگر اختیار دست این قلب میداد آخر عاقبت کارش معلوم نبود تازه این حرفها برای او زیادی بود شکارچی کجا که به او فکر کند مثل همیشه به خانه بی بی حکیمه میرود میان راه طبق معمول زنان ده و نگاه های مسخره آنها انگار دیگر برایش عادی بود بی خیال از کنار آنها میگذرد در واقع انگار حرف های آنها را در مورد خودش باور کرده بود دخترک ولگرد کلامی نمی گوید خانه بی بی حکیمه یک دار قالی و دو دوست همیشه همراه منتظر و هستند مریم با همه سر و صدا ها و شوخی هایش و گلزار با همه مهربانی و دلسوزی هایش اما آن روز کلام آنها هم دربی همان شکارچی بود و این خلق ماه ها را تنگ می کرد و او هنوز نمی دانست که چرا با این حال افتاده
اون روزم که دیدمش یه روز عادی بود مثه همه روزهای عادی زندگیم اما به ظاهر عادی بود چون اون روز خیلی از چیزا توی زندگیم عوض شدن و من یه تغییر اساسی توی زندگیم داشتم اون دختری که همیشه منتظر بود تا یه اتفاقی بیوفته که زندگی جذاب تر از اینی که هست بشه حالا دیگه منتظر نبود جذابیتا خودشون داشتن میومدن.اون روز تو بیمارستان دیدمش نیما ازما خواسته بود تا بریم اونجا و به دادش برسیم و رفتیم اونجا ودیدیم به یا پسری تصادف کرده و این تصادف ینی شروع یه داستان عجیب و غریب دیگه توی زندگی ما راستش رو بخوای اولش جذبش نشدم تو اون وضعیت کرو کثیف و سرو صورت خونی ادم چطور میتونه عاشق کسی بشه؟بعد اون چند باری رفتم بیمارستان تا بهش سر بزنم و به طرز نا باورانه ای تقدیر مارو بهم گره زده بود . بعد اون تصادف دچار ضایعه مغزی بنام هماتوم شده بود که روح و راونش رو کمی اذیت می کرد و به اصطلاح عامیانه ما خل و چلش کرده بود. نامزدش بخاطر همین موضوع ولش کرده بود و رفته بود و همین هم حالش رو خیلی خیلی بدتر کرده بود.شجاعت به دنبالش رفتن رو هم نداشت و اگر هم داشت غرورش بهش اجازه نمی داد بره دنبال دختری که رهاش کرده و اینجا بود که من همیشه با خودم فکر می کردم چطورمیشه که ادم کسی که عاشقشه رو رها کنه به راستی مفهوم عشق چیه و چرا انقدر با مفهوم قدیمیش فاصله داره مگه میشه عاشق کسی بشی اما باز هم ولش کنی . نه نمی شه اون ادم یا عاشق نیست و به دنبال بهونست یا مطمئنا بعد ترک عشقش سخت پشیمون میشه و به هق هق های شبونه زیر پتو میوفته. بگذریم اما حس و حالی که تو اون روزها تجربه کردم رو هیچوقت تو زندگیم تجربه نکرده بودم و کاملا ناب و نو بودند.من برای اولین بار طعم عشق را اونجا چشیدم و واقعا راسته که میگن عشق زیباترین درد است. البته طبیعی هم بود که هیجانی عمیقا وجودم را در بر بگیره مگه من چند بار عاشق شده بودم مگه چه کسی اصلا در این باب با من حرف زده بود و منو نصیحت کرده بود؟ هیچ کس . زن عموم هم که نمی خواست راه عاشقی را به من نشون بده. چون همیشه توسر داشت برادر زاده اش علیرضا بیاد و منو بگیره. اما من همیشه دوست داشتم چیزی فراتر از خواسته های عموم و زن عموم باشم . درسته اونا بزرگم کردن و حق پدر و مادری به گردنم دارن ولی منم تو این زندگی حق داشتم و دارم که عشق و تجربه کنم و کسی نباید جلوی منو بگیره. اولین کادویی که از بهرنگ گرفتم یه شال گردن قرمز رنگه که الانم دور گردنم پیچیدمش و خیلی دوسش دارم .وقتی هدیه گرفتمش بوی یک عطر معروف به اسم ورسوس میداد و این هم یکی از لذ بخش ترین بخشهای این قصه برای من بود. اولین کادو به همراه یک عطر که تا اخر توی ذهنم می مونه.میگن عطرجز یکی از چیزاییه که کلی خاطره رو بیادت میاره. بو ها عکسها همه وهمه یاد اور روزهای شیرین این زندگی الاکلنگ وار هستند.خیلی خیلی اولین هارو دوست دارم و دوست دام همیشه انها را بخاطر بسپارم اولین هدیه, اولین نگاه, اولین لبخند, اولین بیرون رفتن. ای وای اولین بیرون رفتن . می تونه سوژه خیلی خنده داری باشه اونم برای من اولین بیرون رفتنمون خیلی عجیب و غریب والبته کمدی پیش رفت.اولین باری که بیرون رفتیم خواستم باهاش شوخی کنم و به خاطر همین رفتم که هلش بدم اونم دوتا دستاشو عقب کشید و جعبه ذرتش ریخت روی زمین و وقتی هم که اومد جمعش کنه لبه های پالتوش توی چاله های بارون خورده خیابون افتاد و حسابی خیس شدو همین باعث شد تا با یه نگاهه معصومانش دوتا مون ده دیقه غش و ریسه بریم. رفتیم سینمای سه بعدی و اونم عین بچه ترسوها هر5 دقیقه عینکش رو در میاورد و منم حسابی میخندیدم . وقتی از سینما اومدیم بیرون بارون شدیدی گرفت و هیچ ماشینی هم سوارمون نمی کرد , تا برسیم خونه حسابی خیس شدیم اما بارهم تو راه کلی خندیدیم و چرت و پرت کفتیم انگار اون روز دلمون می خواست فقط بخندیم و به هیچی فکر نکنیم به اینکه قبلش چی شده یا بعدش چی شده فک نمی کردیم فقط و فقط از حالمون لذت می بردیم و قهقه می زدیم.اما از طرفی یکی دیگه داشت زجر می کشید تک تک لحظه هاش عذاب اور و فکر کردن به گذشته بود.یلدا… شاید خودش بهرنگ و ول کرده بود اما پشیمون بود بد هم پشیمون بود از طرفی دلم براش میسوزه و از طرفی میگم حقش بود این اشک ها و حسرت ها حاصل اون حرف ها و داغ هایی بود که به دل بهرنگ گذاشته بود بخاطر نقصی که تازه خودشم توش دست نداشت و البته دروغی که بهش گفته بود… امان از این دروغ که چه حرف ها و بحث هایی بین منو بهرنگ و بهرنگ و خیلیای دیگه پیش نیاورده بود.اما اون با این وجود دلتنگ شده بودی دلتنگی که به معنای واقعی نوشداروی بعد از مرگ سهراب بود. چون بهرنگ بعد از اون اتفاقا کلا یه شکل دیگه شد و خلقیاتش کاملا عوض شد و این بهرنگ جدید سخت تر از هروقتی می بخشیدو فراموش می کرد چون بدجوری زخم خورده و متلاشی شده بود. اتفاقات زندگیمون مثل بخار روی شیشه ان و وقتی بخارو پاک می کنی تازه ادمای دورو برت رو میشناسی.
ترم آخر دانشگاه بود برای پرداخت هزینه های این ترم مجبور بود گردنبند الله طلایی را که همیشه آرزویش را داشت بفروشد. همیشه از پشت شیشه طلا فروشی به پلاک های الله با شور و شوق خاصی نگاه می کرد و پلاک را در گردنش تجسم می کرد.
27/03/91
در حالیکه لقمه کوچک نون و پنیر را در دهان می گذارد و چای را داغ داغ سر می کشید. به سرعت آماده رفتن به جلسه امتحان می شود. خیابان بلند و طولانی سینا را که طرفه است باید پیاده طی کند حدود 12 تا پانزده دقیقه با قدم های بلند و تندش تا ایستگاه بی آر راه است. آفتاب مستقیم به چشمان درشت و روشنش می تابد. شدت نور مقاومتش را می شکند و پلک هایش را مجبور به بستن می کند. اتوبوس شلوغ با انبوه مسافران از راه می رسد تا رسیدن به دانشکده چیزی بیش از یک ساعت زمان دارد….
5 دقیقه از زمان شروع امتحان می گذشت با عجله پله ها را طی کرد. صدای پاهایش که محکم بر زمین کوبیده می شد در سالن پیچیده می شد.
شانس اورد هنوز برگه ها توزیع نشده بود.
9/10/97
سیاوش یک پسر شهرستانی که با کمک کردن در محل کار سعی کرده بود به او نزدیک شود. ونوس دختری نبود که به راحتی با هر کسی بخواهد صمیمی و نزدیک شود. به هر حال با هر ترفندی بود سیاوش توانسته بود نظرش به سمت خودش جلب کند. و در تمام صحبت هایش ونوس را مخاطبی قرار داد که بعد مدت ها توانسته بود بهش اعتماد کند و او را دوست بدارد
5/5/1379 ( 5/2/1379تاریخ دقیق بارداری )
امروز متوجه شدم که در سن 48 سالگی باردارم. دارم به این فکر میکنم که چجوری اینو به دخترام بگم. مطمئنم که آیناز خیلی باهاش مخالفه ولی چاره ای ندارم باید به دنیا بیارمش. دکتر که بودم فهمیدم که سه ماهمه یه ماه دیگه که بگذره این بچه میشه یه آدم کامل…..
اول از همه به دختر بزرگم آیناز گفتم. خیلی عصبانی شد و کلی هم دعوام کرد. ولی خب چیکار کنم دست خودم که نبوده.
ولی هر دو تامون بیشتر از حرف مردم می ترسیم. مردم میگن که اکرم که شوهرش تازه چهلمش بوده پس چجوری بچه دار شده؟
8/5/1379
امروز جریان رو به سمانه و مریم هم گفتم. سمانه هم مثل آیناز با نگه داشتن بچه مخالف بود. فقط مریم بود که از این موضوع خوشحال شد و اصرار به نگه داشتنش داشت. که البته با برخورد شدید خواهرانش مواجه شد.
15/5/1379
الان ده روزه که فهمیدم باردارم ولی همش دارم به این بچه بی توجهی می کنم تا کمتر مهرش به دلم بشینه. ولی خیلی توی این کار موفق نیستم. مثل اینکه مهر مادری کار خودشو کرده و باید یک فکری به حال خودم بکنم. آیناز و سمانه اصرار دارند که بچه رو نگه ندارم ولی من نمی تونم همچین کاری بکنم و بچه ام رو با دستای خودم بکنم زیر خاک. وای اصلا فکر کردن به این کار هم مو رو به تنم سیخ می کنه. وقتی با دخترام درباره ی این حرف می زنیم که بچه رو بعد از به دنیا آمدن چیکارش کنیم، حس میکنم قلبم داره از سینه ام میاد بیرون. انگار بچه هم دلش نمی خواد که ازم جدا بشه چون وقتی این حرف رو می شنوه احساس می کنم که تو خودش جمع میشه.
22/5/1379
هر روزی که می گذره و به زمان به دنیا آمدنش نزدیکتر میشم، انگار که دارم بهش وابسته تر از قبل میشم. هر روز مشتاقانه تر از دیروز منتظرم که این بچه به دنیا بیاد و من بتونم روی ماهش رو ببینم. وقتی به این فکر می کنم که قراره این بچه رو بعد از به دنیا آمدنش بدم به یک پدر و مادر دیگه تا بزرگش کنند، قلبم درد می گیره. مثل اینکه بچه هم می فهمه که حالم خوب نیست چون با حرکت هایی که می کنه و وقتی که تو خودش جمع میشه انگار می خواد که بهم بفهمونه، اونم دلش نمی خواد که از من جدا بشه و داره بهم میگه که من هیچ وقت تو رو تنها نمی ذارم.
28/5/1379
چند وقتیه که آیناز اومده پیشم بمونه چون شوهرش رفته سفر کاری و تو خونه تنهاست. مریم هم چند وقتی بود که دانشگاهش شروع شده بود و رفته بود تهران و منم تنها بودم. بیشتر کارای خونه رو آیناز انجام می داد. منم بیشتر وقتا داشتم استراحت می کردم. وقتایی هم که دلم خیلی می گرفت با بچه ی توی شکمم حرف می زدم. هر وقت باهاش حرف می زدم، کلی سبک می شدم. با اینکه اون اصلا نمی تونست جوابمو بده و باهاش حرف بزنه ولی وقتی همون تکون خوردنای ریزشو احساس می کردم کلی خوشحال می شدم و کلا ناراحتی هام از بین می رفت. از این که همیشه باهام بود احساس خیلی خوبی داشتم. دلم نمی خواست هیچ وقت از خودم جداش کنم. عجیب بهش وابسته شده بودم.
5/6/1379
الان دقیقا چهار ماه شده که این بچه تو شکم من بوجود اومده و من اصلا نمی تونم مثل قبل بهش بی توجه باشم. دخترا هم متوجه شدن و مریم از این بابت خیلی خوشحاله و بیشتر از قبل حواسش به من هست. مریم خیلی نسبت به خواهراش بد بینه و وقتی که به من گفت بهش گفتم که بد به دلش راه نده و نگران نباشه.
شب اصلا خوابم نمی برد و تا دم دمای صبح بیدار بودم و مثل همیشه داشتم با بچه ام درد و دل می کردم. امشب بیشتر از همیشه دلم گرفته توی این چند ماه جرئت اینو نداشتم که برم دکتر و ببینم که بچه جنسیتش چیه؟ از این می ترسیدم که بگه دختره چون من همینجوری هم خیلی عاشق بچه ام. چه برسه به این که دختر هم باشه. من و همسرم از همون اول هم عاشق دختر بودیم. همش از خدا می خوام که بچه دختر نباشه تا بتونم راحت تر ازش دل بکنم. از یک طرف دیگه هم دلم می خواست که دختر باشه تا بهش وابسته بشم و پیش خودم نگهش دارم. اصلا نمی دونم الان توی این موقعیت واقعا باید از خدا چی بخوام.
شروع می کنم به حرف زدن با بچه ام:
عزیزدلم. فکر کنم که فهمیدی من چقدر تو رو دوست دارم و نمیتونم ازت جدا بشم ولی دیگه چیکار کنم آخه اصلا نمی دونم چیکار باید بکنم. از یه طرف میگم گور بابای حرف مردم ولی دوباره با حرفایی که دخترا می زنند نظرم عوض میشه…..
این حرفا رو که می زدم دوباره جمع شدنش رو احساس کردم. معلومه که اونم دوست نداره از مادرش جدا بشه. انگار که اون از من وابسته تره از این وابستگی که بهم داشت خیلی احساس خوبی داشتم. انگار که همین وابستگی مانع جدایی ما می شد. هر چه که بود این احساس رو دوست داشتم و با تنها کسی که در میان گذاشتم همین بچه بود. حالت هایی که داشتم شبیه همون موقع هایی بود که دخترا رو باردار بودم و این بهم اطمینان داد که بچه دختره…
12/6/1379
از وقتی که فهمیده بودم بچه ام دختره، احساس عجیبی داشتم سعی می کردم که به خودم بیشتر برسم تا براش اتفاقی نیوفته. حالا نه اینکه اگه بچه پسر بود برام اصلا مهم نبود، ولی نمی دونم چرا یه عشق و علاقه ی خاصی نسبت بهش پیدا کرده بودم. عشقی که با علاقه ی من نسبت به بقیه ی دخترا خیلی فرق داشت. اینو به دخترا نگفتم حتی به مریم چون با خودم فکر کردم که شاید حسودی بکنند. ولی خودشون متوجه شده بودند چون از رفتار های من کاملا معلوم بود که دارم دیوانه وار به این بچه ای که هنوز کامل شکل نگرفته و به دنیا نیامده عشق می ورزم. همیشه از حسادت کردن می ترسیدم. از این می ترسم که دخترا بهش حسودی کنند.
شنبه ۲۱ تیر سال ۸۶
وارد کلاس دانشگاه که شدم همه هوش و حواسم پیش سیما بود. هیچکدام از دخترهای دانشگاه به هر تیپ و قیافه ای جای سیما را نمی توانست بگیرید . همه فضای دانشگاه برایم خاکستری بود.
یکشنبه ۲۵ تیر
امروز حوصله رفتن سر کلاس ادبیات را نداشتم، حالم از شعر و عشق بهم می خورد. ولی خیلی دوست داشتم یک کتاب داستان عاشقانه و رمانتیک تخیلی بنویسیم . ولی از منی که شعر اصلا حالم را خوب نمی کرد در فراق سیما بعید بود. اگر به سیما برسم حتما تلاشم را می کنم که از تمام اندام سیما شعر بسرایم و داستان عاشقانه ای بنویسم.
جمعه ۱ مرداد
با پدر در مورد سیما حرف زدم در واقع به واسطه مادر که در مورد سیما تجدید نظر کند، پدر هم که مرغش یک پا داشت. گفت: فکرش را از سرت بیرون کن، و بی هیچ حرف دیگری لباس پوشید و رفت برای انجام فریضه الهی نماز جمعه.
آخه این لجاجت چه معنی میده، این نماز خواندن با مخالفت بی مورد سنخیت ندارد.
دوشنبه ۴ مرداد
با دایی رفته بودیم توی جنگل که با تفنگ بادی پرنده شکار کنیم ، دخترکی را دیدیم که چند گوسفند را آورده بود برای چریدن، دایی خواست کمی شیطنت کند من مخالفت کردم
چهارشنبه ۱ مهر ۹۲
به همراه خواهر بزرگترم و سیما رفته بودیم برای آزمایش خون ، باورم نمی شد و در پوست خود نمی گنجیدم از این وصال
پنج شنبه ۳۰ مهر
به پدر و مادرم گفتم که قول می دهم سیما عروس خوبی برای شما باشد و به او افتخار کنید.
تشکر کردم از پدر که رضایت داده بود با اینکه سیما طلاق گرفته بود و یک بچه هم داشت با او ازدواج کنم. چون این تنها خواسته و عشق من بود. پدر گفت: خوشبخت باشید، و رفت بیرون. می دانستم از ته دل راضی نیست ، ولی چون این همه سال به کس دیگری فکر نکرده بودم به اجبار راضی شده بود.
به مادرم گفته بود: سیما، بچه اش را اینجا نیاورد.
درس ششم ماه سوم:
ساعت 5 بعدازظهر بود و منصوره از مدرسه تعطیل شده بود، نزدیک خانه که رسید یک وانت را جلوی در دید که مادر و برادرانش در حال بابجایی وسایل خانه بودند، نمیدانست چه اتفاقی افتاده است، یک لحظه مادرش منصوره را دید که با تعجب و نگرانی به سمت آنها نگاه میکند، صدایش کرد: منصوره ، منصوره چرا وایسادی مرا نگاه میکنی، بیا دیرمان شده…
منصوره از ترس شوکه شده بود، یک دختر 9 ساله آنقدر با استرس و ترس بزرگ شده بود که هرچیزی او را نگران میکرد.
مادرش به سمت او رفت و منصوره از روی ترس فرار کرد ، مادر به دنبال او دوید ولی دستش به او نرسید، منصوره همچنان میدوید و خودش را در کوچه پس کوچه ها پنهان کرد، صدای مادر را میشنید ولی خودش را نشان نمیداد.
دو ساعتی گذشت ، منصوره آرام به سمت خانه رفت، هیچ کس آنجا نبود، اثری از مادر و برادرانش و وانت نبود، جلوی در نشست، زن همسایه او را جلوی در دید و به سمت او رفت، به او گفت که مادرت خیلی منتظرت ماند ولی تو نیامدی و آنها رفتند، ترس وجود منصوره را فرا گرفت، هنوز در شوک بود و نمیدانست که چه اتفاقی افتاده است، پشت در نشست تا پدرش بیاید، دم غروب بود ، پدرش او را جلوی در دید و از او پرسید که چرا جلوی در نشستی، مگر کسی خانه نیست و او نتوانست واقعیت را بگوید، فقط گفت که بعد از مدرسه رفته بود از همکلاسی اش کتاب بگیرد و دیر رسیده و کسی در را باز نمیکند، پدرش در را باز کرد ، خانه خالی را که دید شوکه شده بود و سر و صدا به پا کرد، به منصوره گفت که اینجا چه خبر است ، مادر و برادرانت فرار کرده اند و در اطلاع داشتی و به من نگفتی،منصوره را به باد کتک گرفت و منصوره همچنان سکوت کرد و دم نزد، مادر و برادرانش از دست شکنجه های پدر خانواده فرار کردند و منصوره ماند و اتفاقاتی که حتی تصورش هم در ذهنش نمی گنجید.
او تنها 9 سال داشت و هیچ درکی از اتفاقاتی که افتاده بود نداشت، رفتارها و اذیت های پدرش هر روز بدتر و بیشتر میشد، پدرش از اطرافیان و اقوام پیگیر و متوجه شد که نه تنها خانواده اش از دست او فرار کرده اند بلکه سه دنگ خانه که به نام مادر بود در طی این مدت به دایی مادر منصوره فروخته شده بود. پدرش در شوک به سر میبرد ، چند وقت پس از رفتن مادر و برادرانش، اعتیاد پدرش بالا گرفته بود در حدی که علنی بساطش را در خانه جلوی چشمان دختر بچه 9 ساله به پا میکرد، آزار و اذیت های پدرش هر روز بدتر و بدتر میشد، به جایی کشید که پس از مصرف مواد مخدر ، منصوره دختر بچه 9 ساله را مورد آزار جنسی قرار داد و به او میگفت که چون تو باعث فرار مادرت بودی و اتفاقات خانه را به من اطلاع ندادی و من را واردار به این کارها کردی، روزها و شبها میگذشت و منصوره در یک جهنمی به اجبار زندگی میکرد و هیچ پشتیبانی نداشت که او را از این وضعیت نجات دهد، تنها دلخوشی اش درس خواندن بود و تنها آرزویش بزرگ شدن و اتمام درس و رفتن به سر کار و فرار از آن فضای مسموم شده بود.
سلام ب نگار عزیزم ، امروز شنبه ۲۱ بهمن ماه است و من نمیدانم برای چ دوباره پا ب این شهر گذاشته ام ، از همان لحظه ورودم همه چیز ب صورت ازار دهنده ای پیش چشمانم رژه میرفتن و ب معنای واقعی نمیدانستم از کجا میخواهم شروع کنم ، روز قبل روز بسیار شلوغی در این شهر بود در این فصل ب دلیل خوب بودن هوا روز هاس جمعه همه از خانه هایشان بیرون میزنند و راحت میتوانی در این شهر کوچک هرچه اشنا داری را ببینی ، دیروز وقتی از خواب بیدار شدم بعد از لباس پوشیدن و اماده شدنم با وجود استرس زیادی ک داشتم و دو دل بین رفتن و نرفتنم بودم پا ب ان محله گذاشتم ، وقتی ب خودم امادم دیدم ساعت ها در ماشین نشسته ام و خیره ب در ان خانه هستم ، رنگ در خانه عوض شده بود بعد از سالهای سال ، رنگ کرم مورد علاقه پدر مادرم ب رنگ طوسی تبدیل شده بود و به نظرم نمای قشنکتری داشت تا ان رنگ کرم ، در همان لحظه رسیدنم درب حیاط باز شد و پدرم بیرون امد دیگر مثل سابق لبخند بر لب نداشت و میدانستم در این ساعت از روز ب سوپری محله میرود ک سفارش های مادرم را ب جا بیاورد ، دوست داشتم در ان لحظه دو چشم دیگر داشتم تا میتوانستم تمام حرکاتش راه رفتنش تسبیح انداختن همیشگی اش را در ذهنم ثبت کنم برای روزهای بعدی ک نمیدیدمش ، همانجور ک تسبیح می انداخت و راه میرفت از کنار ماشین عبور کرد و نفسم گرفت برای ان همه دلتنگی برای ان همه دوری و نخواستنم ، میدانستم ک همیشه عاشقم بودن دوستم داشتن ولی هیچوقت تکیه گاه مناسب و امنی نبودن برایم انقدر ک حرف مردم و ابرویشان برایشان مهم بود ، ب جای ان ک من را ببینند در زندگی همیشه فکر مردم بودن و همین باعث شد تنها ترین دختری ک میتوانستم باشم ، سرت را درد نیاورم پدرم ک رفت درب همانجور باز بود اخر ما عادت داشتیم درب حیاط را همیشه باز میگذاشتیم ب جز ساعتهای خواب ، چون خوانواده ما پر جمعیت بود و همیشه خدا یکی بیرون بود و انقدر زنگ ب صدا در می امد ک همیشه صدای مادرم در می امد ک درب را باز بگذارید تا خودشان ب داخل بیایند ….
سلام به شاهین عزیز
وقتى شيطان به خانه ى ما آمد
پاييز بود. دوشنبه سوم آذر ماه. ساعت دو و نيم بعد از ظهر. هوا تاريك بود. صداى ترسناك رعد و برق پشت پنجره نشسته بود. باران پاهاى بلندش را به تندى بر زمين مى كوبيد. هول برم داشته بود. هرگاه صداى هولناك رعد و برق در فضاى خانه مى پيچيد، ترس وجودم را فرا مى گرفت. پرده هاى كلفت پنجره ها را كشيدم. روى كاناپه ى حال خوابيدم و پتو را تا خرخره روى گردنم فرو بردم. صداى قلبم با صداى تيك تاك ساعت روى ديوار هماهنگ بود. چشمانم باز بود و اين سو، آن سو را مى نگريست. مى ترسيدم از جايم تكان بخورم. مى ترسيدم چراغ را روشن كنم. مى ترسيدم مبادا غريبه اى در خانه باشد. پتو را روى سرم كشيدم و چشمانم را بستم شايد كمتر بترسم اما فايده اى نداشت و من همچنان زير پتو مى لرزيدم.
كم كم رعد و برق در دل آسمان خاموش شد و باران به آرامى تن زمين را مى شست. ترس از من دور مى شد و من مى توانستم آرام آرام پتو را از روى سرم بردارم. به محض اينكه چشمانم را باز كردم، سايه اى روى ديوار ديدم. موجود عجيب و غريبى بود. دوباره سرم را زير پتو بردم و از ترس به خود پيچيدم. فكرى كردم. شايد بلايى بر سرم بياورد. بايد بلند مى شدم و وسيله اى براى دفاع از خودم مى يافتم. آن موجود سياه و بد قواره با فاصله ى چند متر، پشت به من ايستاده بود. يواش يواش به آشپزخانه رفتم و دسته ى چوبى تى را برداشتم و پشت يك ديوار پنهان شدم.
دم باريك و بلندى داشت. پوستى سياه با موهايى زبر و خشن. گوشهاى تيز و كوتاه. چشمانى درشت و كشيده، دستانى بلند تا سر زانوها و پاهايى استخوانى و بد قواره. دندانهايى تيز و گراز و خنده هايى ترسناك كه چهار ستون بدنم را به لرزه مى انداخت.
مات و مبهوت مانده بودم كه اين موجود ترسناك كيست؟ چرا و چگونه به خانه ى ما آمده است؟ هرگاه در خانه تنها بودم همه ى درها را قفل مى كردم. پس او چگونه وارد خانه ى ما شده بود؟ شايد او يك موجود غير ارگانيك باشد! شايد… شايد او… واى خداى من! نمى خواهم اسمش بياورم… شايد او خود شيطان باشد!
بر ترسم غلبه كردم. بايد بر خود مسلط مى شدم تا آن شيطان را از خانه دور كنم. محكم سر جاى خود ايستادم. چند دقيقه اى طول كشيد تا آن موجود عجيب از كنار ديوارى كه من پشت آن پنهان شده بودم، رد شود. به محض اينكه از كنار ديوار رد شد چوب را محكم بر سرش كوبيدم اما چوب در بدنش فرو رفت. درست حدس زدم او يك موجود غير ارگانيك يا شايد همان شيطان بود. بسوى من برگشت و قهقه ى ترسناكى زد. چشمانش را بسته بود و دستانش را در هوا بالا و پايين مى برد و بلند بلند با صدايى ترسناك مى خنديد. سعى كردم وانمود كنم از او نمى ترسم. دنبالش كردم. از در بيرونش مى كردم از پنجره مى آمد. از پنجره بيرونش مى كردم از ديوار مى آمد. حريفش نبودم. هر لحظه در هر جاى خانه ديده مى شد و من نمى توانستم او را از خانه برانم.
توى حياط ايستاده بود و موذيانه به من مى خنديد. در همين موقع صداى اذان در گوش آسمان پيچيد. با شنيدن اذان مى لرزيد و دندانهايش را برهم مى فشرد. بسم الله گفتم و ديدم با سرافكندگى سر در گريبان فرو برد و از جلوى چشمانم محو شد.
در حالیکه صدای زنگ تلفن در فضای خانه پیچیده بود، همراه با تپش نامنظم قلبم سراسیمه از خواب پریدم. با چشمان نيمه باز دستم را روى ميز جلوى كاناپه مى چرخاندم تا گوشى تلفن را پيدا كنم. گوشى روى زمين افتاد. روى كاناپه، نيم غلتى زدم و گوشى را از روى زمين برداشتم. منتظر تلفن دوست پاشا بودم. مى خواستم درباره ى مهسا از آقاى مظاهرى تحقيق كنم. چند ماهى از دوستى مهسا و برادرم بابك مى گذشت. نمى دانم از خوش اقبالى بابك بود يا بداقبالى مهسا كه اينبار دخترى كه بند بابك شده بود، سه ماهى در آژانس مسافرتى آقاى مظاهرى، دوست پاشا كار كرده بود.
مهسا دختر زيبا و چرب زبانى بود. آنقدر خوش گفت و لفت و خوشگل و خوش لباس بود كه هر مردى را جذب خودش مى كرد. اما راستش را بخواهيد من به چرب زبانيهايش مشكوك بودم و زمانى كه از لابلاى حرفهاى خودش فهميدم قبلا در آژانس آقاى مظاهرى كار كرده است؛ بدون اينكه به بابك بگويم، تصميم گرفتم درباره اش تحقيق كنم.
واقعا چه دليلى دارد يك دختر به اين خوشگلى و خوش سر و زبانى عاشق برادر من بشود كه سيزده- چهارده سال از او بزرگتر است و زنش را طلاق داده، يك دختر هفت ساله هم دارد. اگرچه بابك پسر خوش تيپ، خوش مشرب و معمولا دختر پسندى است ولى بازهم منطق نمى پذيرد دخترى كه تابحال ازدواج نكرده است با يك مرد مطلقه ى بچه دار ازدواج كند؟! من كه فكر مى كنم يا مهسا عيب و ايرادى دارد و يا خاطر خواه پول داداش من شده و بريز و بپاشهاى بى در و پيكر و مسافرتهاى لاكچرى كه باهم رفتند. شايد زرق و برق و اين جور چيزها كه دخترهاى جاه طلب امروزى را از خود بيخود كرده است باعث شده، دندان مهسا پيش بابك گير كند. بابك دو تا عيب دارد؛ اول اينكه رفيق باز است و دوم اينكه نمى تواند جلوى ريخت و پاش و ولخرجيهايش را بگيرد و همين مسأله باعث مى شود دخترهاى عشق پول و جاه طلب بندش بشوند و خودش هم نتواند تشخيص بدهد چه كسى خودش را مى خواهد و چه كسى پولش را.
به محض اينكه تلفن را روشن كردم، صداى آشناى نا آشنايى از پشت گوشى شنيده شد:
-الو… خانم پرى توكلى؟
-بله، بفرماييد، خودم هستم.
شنبه 20/11/96
پنهانی از خانه خارج شدم که مهدوی من رو نبینه وگرنه خرخره منو پاره میکنه.
در مسیر با یک کتایفروشی جدید آشنا شدم و کتابی جدید قرض کردم.
به لطف حواسپرتی از محل کار اخراج شدم.
توی مسیر دوباره از یک دستفروش کتاب قرض گرفتم.
توی محله گیر مهدوی افتادم و حسابی ابروی منو برد.
اتفاقی زهرا رو دیدم.
مقصودی از من خواست که مراقب خونش باشم تا بره پیش پسرش تو مشهد
یکشنبه 21/11/96
مقصودی من رو بیدار کرد و رفت مسافرت
مادرم زنگ زد و خواست برم خونشون
دزدکی از محل خارج شدم که برم دنبال گل و شیرینی
رفتم خونه پدرم
تو محله قدیمی دوست دوران بچگیمو دیدم
برای خواهرم خواستگار اومده بود
ماه سوم: تمرین ششم: قسمت اول: 1000 کلمه از متن داستانم را بنویسم (یادداشت های روزانه شخصیت اصلی داستانم)
20/03/1357
یکماه از روزی که قرار بود خواستگار برای عفیفه بیاید گذشته. همه جا ولوله ی انقلاب و صداهای تیراندازی مأموران به گوش می رسد. شبها حکومت نظامی است و کسی نمی تواند از خانه بیرون برود. عموی مادرم پیام فرستاد که به علت وضعیت شهرها و وضع عبور و مرور نتوانسته اند بیایند و خواستگاری را به روزهای آینده موکول کردند. بجز آقام که روزها سرکار می رود همه ی ما بچه ها در خانه حبس شده ایم. مراکز تفریحی و سینماها و کلاس های تقویتی و هنری تعطیل شده حتی کلاس های زبان انجمن ایران و آمریکا که عارف و عرفان از کوچکی می رفتند. برنامه رادیو و تلویزیون جام جم تقریبا قطع و تبدیل به رسانه ای برای فرستادن هشدارها و موارد ایمنی به شهروندان شده. بیرون صدای شعار و تیراندازی می آید.
15/06/1357
برنامه رفتن عارف به انگلیس برای ادامه تحصیل بلا تکلیف مانده. عفیفه که باید برای گذراندن طرح کاد مربی بهداشت مدارس عازم روستاهای محروم نشین می شد، تا اطلاع ثانویه خانه نشین شده. تلفن تنها وسیله ارتباطی ما با دوستان و فامیل است. همه ی ما، طبقه همکف حتی برای خواب دور هم جمع شده ایم. خبری از خانواده خواستگار نداریم. بهتر که تا الان نیامده اند و پنجره های خانه مان را نمی دیدند که پدرم از ترس اصابت تیر به داخل ساختمان آنها را تا بالا با آجر و گچ پوشانده است. تعداد شهدای محله زیاد، و خاکسپاری پنهانی و مراسم عزای آنها باعث جری شدن مردم شده و برای دفاع از خودشان توی هر خانه ای بساط ساختن کوکتل مولوتف برای انداختن روی تانکهای مستقر در کوچه و میادین شهر پهن شده است…
12/11/1357
خبرهای روز را از تلویزیون دنبال می کنیم. شاه از کشور رفته. بعد از درگیری پارتیزانی و خانه به خانه شهرها به دست نیروهای انقلابی افتاده. امروز قرار است امام به ایران برگردد. شور و هیجانی در خانه برپاست. همگی ساکت و نگران روبه روی تلویزیون رنگی شاوب لورنس در اتاق ته ساختمان نشسته ایم. هواپیما به زمین نشست در باز شد و او در حالی که دستش را روی شانه ی مهماندار هواپیما تکیه داده بود بیرون آمد. از پله های هواپیما یکی یکی و آهسته پایین می آمد که یکهو تلویزیون قطع شد…
07/12/1357
انقلاب پیروز شده. قرار است مدارس باز شوند. همه ی امروز به دنبال تهیه اونیفرم دبیرستان و دفتر و کتابهای کلاس سوم نظری ام گذشت. نمیدانم در طی دو ماه چه باید بخوانیم ولی می دانم به تدبیر آموزش و پرورش و برای گرفتن مدرک تحصیلی، قرار است سر و ته این سال را بهم برسانیم. ایام خوبی نیست. شور هست ولی شادی نه. اکثر خانواده ها عزادار شهدای جوان و نان آور از دست رفته شان هستند. همه ی ما یک چشممان خنده و یک چشممان گریه است. کار این روزها و شب هایم، با خنده گریه کردن است…
وقتی موضوع جدیدی ذهنم را درگیر کنه و برام مهیج باشه حتمن باید انجام بدم و ولکن ماجرا نیستم دعا دعها میکردم فاطمه راضی بشه با من بیاد .
شب فاطمه زنگ زد گفت محبوبه من از بچه های احمد پرسیدم گفتن یه سفر لاکچری هست که پر از لذت و هیجانه و آزانش روماپرواز رو معرفی کردند گفتم کجا هست گفت بالاتر از زعفرانیه . گفتم حالا این همهآژانس گفت خوب اینو میشناختند و می گفتند خدماتش عالیه و پرواز هلی کوپتر هم روی تورش داره .
گفتم خوب میایی بریم ؟
شب به شهر رسیده بود. چادر سیاهش را بر سر روستای گل بست پوشیده بود. یارمحمد به همراه نازنین، نهال، نرگس، نورسته و نورانگیز در پشت درب خانه سنگی نشسته بودند. سکوت و اضطراب بر همه ان ها چیره شده بود. یارمحمد هم خسته بود و مضطرب. همانجا کنار خانه سنگی دراز کشیده بود. بر روی خاک ها و شن ها. بر روی سنگ های سخت و زمخت گل بست. هیچ چیز برایش مهم نبود. منتظر بود. دستانش را زیر سر گذاشته بود. دستانش بالشت سرش بود. خیره به ستارگان آسمان. انگار دردهایش را به ستاره ها می گفت. سفره دلش را برای ستاره ها باز می کرد.
کسی را نداشت. قلبش می تپید. قفسه سینه اش بالا و پایین می شد. اضطراب سر تا پایش را گرفته بود. از ترس بدنش سرد شده بود. خودش بود و خودش. انتظار درد بدی است. ادم را از پا در می اورد. دقیقا یارمحمد را هم از پا در اورده بود. یارمحمدی که سنگ ها و صخره های کوه های گل بست را زیر پاهایش له می کرد حالا اینجور مضطرب و درمانده بر روی زمین دراز کشیده بود.
نازنین هم حالا برای بقیه کودکان نقش مادر را داشت. تکیه گاه امن بقیه شده بود. دختر بزرگتر بود و باید ارامش خودش را حفظ می کرد. دوش به دوش هم نشسته بودند. همانند کودکان مادر مرده ساکت مظلوم تکیه به دیوار خانه سنگی زده بودند. انتظار امدن برادر کوچولویشان را می کشیدند.
دوست داشتند زودتر لالا بیرون بیاید و خبر تولد برادرشان را بدهد.
حاج حسین دایی مادر نازی هم آرام و قرار نداشت. مدام قدم می زد. چپقش را زیر لبش گذاشته بود و نمی توانست کنار بگذارد.
زن حاج حسین و زن میرزاعلی هم داخل خانه سنگی بودند. کمک لالا.
نازی می خواست ششمین فرزندش را به دنیا بیاورد. دوست داشت این بار فرزند پسر باشد. پنج بار برای یارمحمد دختر اورده بود. می دانست که یارمحمد فقط و فقط پسر می خواهد.
یارمحمد بلند شد. غبار خاک از تن و بدنش بیرون کرد. شال سرش را باز کرد. محکم به دور کمرش بست. نگاهی به دخترانش انداخت. درب خانه سنگی را زد.
زن میرزاعلی درب را باز کرد. چیه یارمحمد. چرا درب می زنی. اگر خبری شد خودمان خبرت می کنیم. اینقدر مزاحم نشو. برو دور ش از اینجا. نبینم دوباره بیایی جلو خانه سنگی.
صفورا، همسرش میرزا علی را صدا زد. های میرزا. های میرزا. میرزا های.
میرزا سرش را برگرداند.
چیه صفورا. چرا هوار می کشی؟
بیا این یارمحمد را از اینجا ببر. کاری به جز مزاحمت بلد نیست.
میرزاعلی رو به صفورا کرد. باشد. باشد. تو برو داخل به زائو برس. یارمحمد با من.
میرزاعلی شوهر خاله یارمحمد بود.
بیا یارمحمد.
بیا. اینجا هیچ کاری از تو بر نمی آید. نگاه کن. دختران زبان بسته را. دهانش خشک شده. لبانشان سفید شده.
همش به خاطر رفتار تو هست. اینها گنگ زبون ها را هم دیوانه کرده ای.
می دانی چه ظلمی به اینها می کنی. کمی فکر کن. این دختران معصوم چه گناهی کرده اند.
اگر اجازه می دهی ببرمشان خانه خودم. آنجا بخوابند. خسته هستند. معلوم نیست کی این بچه به دنیا بیاید.
یارمحمد که زیاد حوصله حرف زدن نداشت رو به میرزا کرد و گفت: باشد. ببرشان. هر کجا می خواهی ببرشان.
میرزا به سمت دخترها رفت. بلند شوید. برویم خانه ما. انجا بخوابید. بلند شوید. خسته هستید. اینجا نشستن به درد نمی خورد.
نازنین هم حرف شوهرخاله پدرش را گوش داد. دست بقیه دخترها را گرفت و به سمت خانه میرزا رفتند. یارمحمد هم همراه دخترانش راهی شد. انگار توان ماندن نداشت. می دانست که اگر همانجا باشد باید با خاله اش دهان به دهان شود.
گل بست آرام و خاموش بود. صدایی جز بانگ خروس ها بر نمی آمد.
یارمحمد قبل از دخترها وارد خانه میرزا شد. دهانش و گلویش حسابی خشک بود. مشک اب را برداشت و سر کشید.
میرزا هم سریعا تشک و ملحفه اورد. دخترها کنار هم دراز کشیدند. دخترها فقط سرشان را روی بالشت رها کردند. از دنیا بیرون رفتند. انگار که روزها بی خوابی کشیده بودند.
یارمحمد هم بالای سر دخترها نشسته بود. چپقش را زیر لب داشت. معصومیت دخترها در خواب، مهربانی و عشق را در دل یار محمد زنده می کرد. دخترهایش را بیشتر از جانش دوست داشت. اما دلش پسر هم می خواست. سرش را به دیوار تکیه داده بود و پاهایش را دراز کرده بود.
میرزا که دید حاج حسین تنها مانده است او را هم به داخل خانه اورد. حاج حسین در گوشه دیگری از اتاق سنگی نشست.
سکوت بر اتاق حاکم بود. حاج حسین نگران نازی بود که تنها یادگار خواهرش بود. اما یارمحمد دلش جای دیگری بود. او فقط و فقط به فرزند پسر فکر می کرد.
یارمحمد از جایش بلند شد. روی تشک ها نشست و از دهنه پنجره کوچک اتاق سنگی، بیرون را نگاه می کرد. هوای بیرون پاک و زلال بود. انگار آسمان را شسته بودند. ستاره های اسمان خوش رنگ تر شده بودند. اما یارمحمد فقط چشمش را به درب خانه سنگی دوخته بود. منتظر بود که خبر تولد فرزند پسر را بشنود.
پلک بر هم نمی زد. اصلا پلک هایش انگار از هم قهر بودند. میرزاعلی هم در گوشه دیگری مشغول تهیه چایی بود. منقل را روشن کرده بود و کتری کوچکش را پر از اب کرده بود.
میرزاعلی چایی را به یارمحمد تعارف کرد.
بیا یارمحمد. بگیر بخور. اینقدر ناراحت نباش. چایی را تمام کنی بچه هم به دنیا می آید. دفعه اولت که نیست. ماشاالله دفعه ششم هست که پدر می شوی. خدا را شکر کن که دخترهایت همه سالم و سلامت هستند. دعا کن این یکی هم سالم باشد. حالا اگر پسر باشد که خوش به حالت می شود. ولی سلامتی نازی و بچه از همه چیز برایمان مهمتر است.
یارمحمد هیچ جوابی نداد. چشم از خانه سنگی بر نمی داشت. چایی را همانطور که داغ بود سرکشید. حاج حسین هم روزه سکوت گرفته بود. فقط زیر لب دعا می خواند و ذکر می گفت. حاج حسین خواهر زاده اش را بیشتر از بچه های خودش دوست داشت. شاید بیشتر از یارمحمد که همسرش بود.
یارمحمد هر از گاهی هم گوشه چشمی به اسمان و ستاره ها می انداخت. اسمان و ستاره ها هم از راز سینه یارمحمد خبر داشتند.
این انتظار و این لحظه ها برای حاج حسین بسیار سخت می گذشت. این لحظه ها برای حاج حسین یادآور لحظه تلخ تولد نازی بود. لحظه ای که همسرش با لب و لوچه ای اویزان از اتاق سنگی بیرون آمد. سرش پایین بود. چهره ای پژمرده و غمگین داشت. نازی به دنیا امده بود. اما مادرش از دنیا رفته بود. حاج حسین انقدر غمگین بود که فقط و فقط همان لحظات در ذهنش بازسازی می شد.
می شد در سیمای یارمحمد و حاج حسین پژمردگی و غمگینی را دید. اما غمگینی یارمحمد کجا و غمگینی حاج حسین کجا. یارمحمد فقط و فقط نگران این بود که مبادا دوباره صاحب فرزند دختر شود. هیچ چیز برایش مهم نبود. فقط و فقط فرزند پسر می خواست.
درب خانه سنگی یارمحمد باز شد. یارمحمد و حاج حسین همراه با میرزاعلی با شتاب از خانه بیرون پریدند. نازنین هم از سر و صدای پدر و بقیه از خواب پرید.
۲/۲۶
از بیمارستان مرخص شد. نوازدی در آغوش داشت که نمی دانست چه سرنوشتی در انتظار آنهاست.
۲/۲۷
با معرفی یکی از اقوام دور به سختی وقت دکتر گرفتند.بهترین دکتر ارتوپد کودک
۲/۲۸
امروز به همراه مادر و همسرش پیش دکتر ارتوپد کودکان رفتند.
آن آشنایی که برایشان وقت گرفته بود خودش هم دخترش را آورده بود و دکتر گفته بود پاهای بچه کمی انحراف دارد و هر روز ماساژ بدهی خوب می شود.
در دلش دعا می کرد برای ما هم آن شالله همین طور شود.
داخل مطب نشسته بودند.غلغله بود.انگار همه نوزادان شهر با این مشکل به دنیا آمده بودند.سه تایی با هم اشک می ریختند.انگار اشک هایش روی بخیه های سزارین می ریخت.هنوز نمی توانست خوب راه برود.جای عمل بیش از حد می سوخت.
به تشخیص دکتر پاهای نوزاد چهار روزه را گچ گرفتند.
نوزاد خیلی کوچک فقط جیغ زد و دکتر کسی را راه نداد به جز منشی تا کارش تمام شد.
نوزاد را که دید وحشت کرد.تا بالای رانش را گچ خیس پوشانده بود
گرچه گچ سبک بود اما قلبش می سوخت.
تا خانه گریه کرد.می دانست که همسر و مادرش هم آرام می گریند.گفت که کودکم تو را می برم جایی دور.جایی که هیچ کس نباشد.
۲/۲۹
تا نزدیک صبح کودک گریه کرد فریاد زد و آن سه نفر نوبتی روی پا تکان دادند. فکر نمی کرد دیگر روی شادی و خوشحالی را ببیند.
گچ پا که خشک شد کودک آرام تر شد.همان طور که دکتر گفته بود.
اما مشکلات این نوزاد بسیار کوچک کم نبود.دل دردهای شدید،زردی همه با هم آمده بودند.
ماه سوم
تمرین ۶
✍شنبه 18/2/1362
وای خدای من هنوز باورم نمیشه که با سیما عقد کردم . دیروز یک هفته شد که من داماد خانواده گلکار شدم . گلکارِ بزرگ ، تاجر معروف ، وارد کننده ی مطرح لوازم پزشکی در کشور.
یادمه روز اول که برای استخدام در شرکت فرم پر میکردم، با حسرت نگاهی به دم و دستگاه شرکت انداختم و تنها آرزوم گرفتن یک پست ساده در این شرکت بود.
هیچ وقت فکر نمیکردم که دختر یکی یه دونه ی صاحب شرکت ، بشه همسر من. از امروز هم به عنوان داماد آقای رئیس ، شدم ، مدیر بازرگانی شرکت .
دیگه چی می خوام از این بهتر . ولی تنها نگرانیم اختلاف فرهنگی دو خانواده است . درسته پدر من هم توی شهرمون ی زمین داره بزرگیه . ولی خوب، هرچی نباشه، پدر و مادرم با فرهنگ روستایی خودشون نمیتونن کنارِ خانواده ی سیما، که یک پاشون ایرانِ یک پاشون اروپا یکی بشن.
حالا خدا را شکر که خواهرهای من هم تو کانادا زندگی می کنند . بالاخره یه حرفی برای گفتن دارم . یه جورایی میتونم باهاتون پُز بدم . ولی عموو دایی و عمه خاله هام رو چیکار کنم .
برای جشن عقد دو تا از عموها و خاله ی بزرگم به همراه پدر و مادرم اومده بودن تهران.
از چیزهایی که از خانواده عروس بهشون گفته بودم، تلاش کرده بودن خیلی شیک و امروزی لباس بپوشن. ولی توی جشن، وقتی مهمونا رو نگاه میکردی، فامیل عروس و فامیل داماد کاملاً قابل تفکیک بود.
خدا را شکر سیما خودش به این چیزا اهمیت نمیده . پدر و مادرش هم دلخوش به مال و منال پدرم و تک پسر بودن من هستند و بیشتر از همه خواست سیما براشون اهمیت داره. ولی خوب من ،هر وقت حرف مهمونی و دعوت پیش میاد حالم بد میشه . استرس میگیرم.
✍دوشنبه 20/3/1362
امروز قرار سیما بیاد دنبالم باهم بریم ناهار بخوریم. خیلی هیجان دارم که منو تو اتاق و پست جدیدم ببینه .
کم کم حس می کنم دارم در حد و اندازه لیاقت سیما رشد می کنم. اگر چه تصمیم دارم برای راه انداختن شرکت خودم تمام تلاشم رو بکنم . چون اینجا ، هر قدر هم که زحمت بکشم و ترقی کنم ، دستِ آخرش فکر میکنن به خاطر پدر همسرم بوده .
✍سه شنبه 21/3/1362
صبح اول وقت، تا به شرکت رسیدم ، مادرم زنگ زدو برای مهمونی که آخر هفته برای معرفی سیما به فامیل تدارک دیده بود، دعوتمون کرد.
ای خدا ، تا کی باید از این روبرویی وحشت داشته باشم . کاش این مهمونی ها زودتر تموم بشه و من و سیما بریم سر خونه و زندگیِ خودمون.
✍ شنبه 5/11/1362
چند ماهی میشه فرصت نوشتن پیدا نکردم .
بعد از عروسیمان آنقدر درگیر کار بودم که یادم رفته یه سری به خودم بزنم . این عادت نوشتن را هم فراموش کرده بودم. خدا را شکر جشن عروسی و رفتن به ماه عسل به کانادا پیش خواهرام بدون مشکل و دردسر انجام شده و نگرانی من هم تموم شد.
تواین چند ماه ،حسابی توی کار راه افتادم و چم و خم کارها دستم اومده. اونقدر که توی اکثر جلسات کنار گلکار بزرگ مینشینم و طرف مشورت اون قرار میگیرم. در واقع حالا دیگه به عنوان معاون ارشدش هستم و کسی توی شرکت روی حرفم حرف نمیزنه.
✍جمعه 1/12/1362
امروز صبح، زود پا شدم تا ، بتونم این چند خط رو بنویسم . تازگی ها حس می کنم ، این نوشتنها ، تنها جاییه که میتونم با خودم تنها باشم . سرم خیلی شلوغه.
امروز قراره با سیما به یک مسافرت کاری بریم آلمان.
باید چند تا قرارداد سفارش خرید دستگاه های رادیولوژی را ببندم . این قرارداد برای شرکت خیلی مهمه. درضمن ،اولین ماموریت کاری خارج از کشور منم هست. در واقع از استرس زیاد ، دوست داشتم سیما هم کنارم باشه ، ولی، اون و پدرش این کار منو گذاشتن به حساب علاقه زیاد من به سیما .
خوب چه اشکالی داره ، بذار این طوری فکر کنن.
زیاد هم بی راه نیست، سیما زن خوب و مهربونیه.
زیاد وقت ندارم . باید وسایلامو جمع کنم. سیما هم مشغول آماده کردن صبحانه است .امیدوارم سفر خوبی باشیم.
✍یکشنبه 15/5/1363
چند روزیه که از سیما حالش خوب نیست . فکر کنم ، از سرماخوردگی شمال به این ور، خیلی ضعیف شده. دیگه دارم نگرانش میشم . همش به خاطر آنتیبیوتیکهای بیخودی بود که، دکتر توشمال بهش داد.
بیچاره مادرم، هر چی بهش گفت این داروهای شیمیایی را نخورد و دمنوش براش درست کرد، گوش نکرد .
اینم نتیجه اش . خیلی معده ی درست وحسابی داشت، با مصرف این داروها هم بدتر شده .
همش بالا میاره . فردا وقت دکتر داره. نگرانشم. میترسم مشکل جدی تر ازی معده درد ساده باشه.
✍ سهشنبه 17/5/1363
تا ظهر از دل شوره ، حالم به خودم نبود. جلسه ی مهمی با کشورهای حاشیه خلیج فارس داشتیم ، ولی من مدام ، منتظر جواب آزمایش سیما بودم .
قرار بود ، بلافاصله بعدازگرفتن جواب ،به من زنگ بزنه.
از دیشب که مطب دکتر گوارش برگشته بودیم ، سیما ساکت شده بود . هرچی ازش می پرسیدم ،خوب دکتر چی گفت . فقط لبهاشو جمع میکرد و میگفت یه سری آزمایش داد و گفت اگه جواب آزمایشها رضایت بخش نبود ، باید آندوسکوپی کنیم ببینیم تومعده ات چه خبره.
ساعت از دو گذشته بود و هنوز از سیما خبری نشده بود.
خواستم به خونه زنگ بزنم ، ولی بلافاصله پشیمان شدم. فکر کردم ، شاید تو راه باشه . آزمایشگاه نزدیک شرکت بود. با خودم فکر کردم ، بهتره برم آزمایشگاه، شاید اونجا ببینمش . ولی همین موقع ، آقای گلکار صدام کرد برم دفترش. بلافاصله رفتم پیشش . مشغول تنظیم قرارداد جدید بود و نظر منو میخواست .
چند دقیقهای با کار سرگرم شدم ولی ، یکدفعه سیما را جلوی در اتاق آقای گلکار دیدم . برگه آزمایش هم دستش بود. رنگم پرید . ترسیده بودم .باخودم گفتم، حتماً چیز مهمی میخواد بگه که اومده شرکت .
جرات نمی کردم ازش چیزی بپرسم ، خدا را شکر ، پدرش پیشدستی کرد و گفت ، چی شده دخترم. این برگهها چیه دستت .
سیما که تا اون لحظه قیافه ی خشک و عبوسانه ای به خودش گرفته بود ، دیگه نتونست جلوی خنده اش را بگیره وزد زیر خنده و گفت هیچی پدرجون داری بابا بزرگ میشی .
سلام بر شاهین عزیز و پرانرژی
88/7/25
صدای بلند نخراشیدهای در گوشهایم میپیچد. “پاشو. مرضیه پاشو. باید داروهات را بخوری.” اسم به گوشم آشنا میآید. اما از کجا معلوم که من تنها مرضیهی آن جهنم دره باشم؟ سنگینی دستهای ضمختی را بر روی بازویم حس میکنم. تکانم میدهد. پلکهایم را به سختی باز میکنم. شورههای خشک شده چشمهایم را به هم چسباندهاند. به زور لای چشمهایم را باز میکنم. اسمی تمام ذهنم را پر کرده است. اشرفالسلطنه با هجومی دردآور در ذهنم تکرار میشود. در تصاویر سراب گونهای که از درز چشمهایم میتوانم ببینم هنوز اشرفالسلطنه لختِ مادرزاد وسط حمام ایستاده است. اشکهای سیاه بر روی پستانهای سفیدش میچکد. لیز میخورد و بر روی کاشیها میافتد. گنداب سیاهرنگی در پایین پای اشرفالسلطنه درست شده که با هر قطره اشک سیاهی که میچکد بر عمقش افزوده میشود. دیگر حمام ساکت نیست. همهمه در حمام بیداد میکند. به همان اندازه که اشرفالسلطنه را دوست دارم به همان اندازه از او متنفرم. نه بیشتر و نه کمتر. درست نصفا نصف.ا شرفالسلطنه. اشرفالسلطنه. این اسم را کجا شنیده بودم. چرایادم نمیآمد. صدای بلندی من را به خودم آورد. “پاشو دختر قرصات”
پلکهایم را بیشتر باز میکنم. نور چشمم را میزند. مثل جنین پاهایم را به داخلِ شکمم جمع کرده، سر و سینه و کمرم را به سمت پاها متمایل و دستهایم را بین رانهایم گذاشتهام. انگار کسی من را به هم گره زده باشد، خشکیده شدهام. روسری سه گوش صورتی را که بر روی بالشم پهن کرده بودم تا بوی ماندهی بالش حالم را به هم نزند روی سرم میکشم. روسری خیس است. طول میکشد تا بتوانم لاشهی در خودفرورفته و لَختم را جابجا کنم. دست و پاهایم هنوز خوابند. گویا هزاران سوزن ریز و نوکتیز را یکجا در تنم فرو میکنند. بر روی تخت نیم خیز میشوم. صدای همهمه در کاسهی سرم دور میزند. دختر روبرویی با آن دندانهای زرد کرم خورده نیشش را تا بناگوشش باز کرده و بیدلیل میخندد. شاید لختی و تنه لشی من برایش جالب مینماید و از اینکه خودش تا به این حد کرخت نیست به شادی افتاده است. نگاهم را به دور تا دور اتاق میچرخانم. محیط برایم آشنا نیست. سر تا سر اتاق را تخت گذاشتهاند. رنگ سفید دیوارها آنقدر چرک است که آدم را به اشتباه میاندازد که واقعاً از روز اول رنگشان سفید بوده باشد. در دیوار سمت راست که روبروی درِ ورودی اتاق است دو پنجرهی مربع شکل کوچک مشجر با میلههای آهنی نزدیک به هم در دل دیوار کاشته شده و از همانجا زل زل اطراف را میپایند.
هوای دم کردهی اتاق با بوی تند سیگار در هم آمیخته است.از تخت سمت چپم دختری بلند میشود. آنقدر لاغر و تکیده است که هر آن احتمال شکستنش میرود. با صورت کشیده و لاغر و سبزهی تیره. چشمهایش مثل دو حفرهی خالی در ته جمجمهاش فرو رفته است. موهای زردِ رنگ شدهاش تیرگی پوستش را بیشتر به چشم میآورد. تن نحیفش در میان لباس گشاد و بلند صورتی گم شده. خودش را به زحمت به سمت تخت کنار دستش میرساند. دستش را بر میلهی آهنیِ بالای تخت گیر میدهد تا زمین نخورد. با صدای آهستهای التماس میکند: “سوسن! تو رو خدا یِ سیگار بده. تو رو جون بچت” سوسن فریاد میکشد: “دوباره تو هر چی داشتی تو یِ چشم به هم زدن دود کردی و افتادی به التماس؟ این دفعه دیگه از این خبرا نیس. گمشو.”
“تو رو به جون بچت. سوسن فقط یکی.” سوسن با آن هیکل تنومند از کوره در میرود. لبهای درشت گوشتیاش را میبینم که به لرزه افتادهاند و کنارهی چشم چپش میپرد. به یک خیز از تخت میپرد پایین. از پشت یقهی زن زردنبو را میگیرد و با یک ضرب پرتش میکند بر روی تخت خودش. زن با صورت در تشک تخت فرو میرود و میزند زیر گریه. به زمین و زمان بد و بیراه میگوید. پتویش را چنگ میزند.حتماً پتو را با آن زن درشت هیکل عوضی اشتباه گرفته است. حالا تمام دقّ ِدلش را سرِ پتو خالی میکند. سوسن داد میزند: “خفه شو سلیطه وگر نه خودم میام خفت میکنم.”
خانمی که بالای سرم ایستاده است رویش را به سمت سوسن برمیگرداند با صدای بلند میگوید: “ها چته؟ تا دیروز که مثل موش بودی. دُم درآوردی. قلدر شدی. صدات را بیار پایین وگرنه کاری میکنم اتاقت را عوض کنن.” زن با صورت ککمکی ، ابروهای ریخته، موهای سفید حنا بستهای که از کنارههای مقنعهی رنگ و رو رفتهاش بیرون زده بود و چشمهایی که سفیدیش به زردی میزد رویش را به سمتم برگرداند. لبهای قیطانیش را باز کرد و کلماتی گفت که نفهمیدم. تمام گفتگوهای اطراف را میشنوم اما وقتی کسی روی حرفش با من است انگار گوشهایم گرفته است و صدا به گوشم نمیرسد. مثل گنگها نگاه میکنم. زن پلکهای چروکیدهاش را نازک میکند. دختر روبرویم با همان دندانهای زرد کرمخورده دوباره نیشش را باز میکند. دندانهایش را بیرون انداخته و میگوید: “خانوم امانی اونو ولش کن. تو این دنیا نیس. فکر کنم اصن نمیشنوه. خودتو خسته نکن.” و قاه قاه میخندد. حس میکنم بوی متعفن دهانش تا تهِ ریههایم تهنشین میشود. تهوع دارم.
خانم امانی با حرص دستم را تا جلوی صورتم بالا میآورد. دستم را که مثل افلیجها بیحس است باز میکند. لیوان کوچک قرص را در کف دستم خالی میکند و با تحکم میگوید بخور. کمی به قرصها نگاه میکنم. دختر روبرویی داد میزند: “بخور. بخور برات خوبه.” حرفش را میشنوم. قرصها را در دهانم میریزم. خانم امانی لیوان را به دستم میدهد. با یک قلوپ همه را میبلعم. شش تا بود؟ نه نه شایدهم هفت تا.
خانم امانی به سرِ شانهام میزند. صورتم را به سمت او میگیرم. لپهای تو رفتهاش مثل اناریست که آبش را تا آخرین قطره گرفته باشند. چیزی میگوید و با انگشت سبابه به دهانش اشاره میکند. درکش برایم سخت است.خوب که حرصش درآمد خم میشود. دهانم را باز میکند تا مطمئن شود قرص را پایین دادهام و بعد بیهیچ سؤال و جوابی آهی میکشد و میرود. روسریِ کوچک سه گوش را دوباره بر روی بالش بدبو پهن میکنم ودراز میکشم. به رنگ صورتی فکر میکنم. رنگ محبوب دخترها. چقدر از این رنگ بدم آمده بود. تمام آدمهای اینجا صورتی بودند با صورتهای کج و کولهای که از چارقدهای کوتاهشان بیرون زده بود. زن زردنبو صدایش را بریده و روی تختش چمباتمه زده است. در کنارش دو دختر صورتی دیگر تختهایشان را به هم چسبانده و روبروی هم دراز کشیدهاند و به هم ور میروند. سوسن صدای یقورش را توی حنجره انداخته و آواز میخواند: “مثل باد سرد پاییز غم لعنتی به من زد
حتی باغبون نفهمید که چه آفتی به من زد….”
چشمهایم را میبندم. به ذهنم فشار میآورم. تا ذهنم یاری میکند زندگیم در اینجا از همین تخت و همین اتاق شروع شده بود. هیچ تصویر مشخصی در بیرون از این اتاق در خاطرم نمیآمد. چرا اینجا بودم؟ ازکی؟ چه کسی من را آورده بود؟ شاید هم خودم آمده بودم. یادم نمیآید چند روز میشود که مثل گوشت یخزده روی تخت افتادهام؟ چند سال دارم؟ دستهایم را بالا میآورم. روی دستهایم را روبروی چشمهایم میگیرم. انگشتهای کشیدهی استخوانی. چروک به نظر میآیند. احساس پیرزن سالخوردهای را دارم که آلزایمرش پیشرفت کرده باشد. میداند که عمیقاً ناراحت است و درد دارد اما نمیداند چرا؟
پلکهایم سنگین میشود. چشمهایم را میبندم.
یکشنبه: دوم آذر یکهزار و چهارصد
بالاخره مامان دلش به حال تن نحیف و لرزانم سوخت و تصمیمگرفت برای جلوگیری از هرگونه آبگرفتگی و چاهگرفتگی احتمالی و به دنبالش سر و صداهای ناجور برای بازکردن مسیر گرفتگی با انواع و اقسام فین! پدر را راضی کند تا برویم فروشگاه و یک دست شال و کلاه و کاپشن بخریم.
همان اولش هم میدانستم این زود بخواب گفتنهای مامان همهاش باد هواست! آنهم وقتی یک گلولهی نمک در خانه است که تا وقتی چشمش باز نشده، پشهای حق ندارد از جایش جُم بخورد و جابهجا شود، چه برسد به ما!
شش صبح از خواب بیدار شدم. نه اینکه بخواهم! نه! خودبهخود بیدار شدم و اصلاً هم تحت اختیار خودم نبود! همه خواب بودند و معلوم بود حالا حالاها قصد بیدارشدن ندارند. حالا اگر میخواستند همینطور به خوابشان ادامه دهند و تمام پادشاهان و سلسلههایشان را دنبال کنند، تکلیف من بختبرگشته که بعد سالها بالاخره قرعهی خرید به نامم درآمده چه میشد؟!
باید کاری میکردم و تنها راهش هم این بود که دست به کار شوم و خودم بساط صبحانه را آماده کنم و همه را سرحال و قبراق، سر میز بنشانم. آنوقت با یک تیر دو نشان میزنم و حتماً یک جفت کفش کتانی هم نصیبم میشود؛ آخر، گولهی نمک از این ترفندها زیاد بلد است و خوب هم جواب میدهد!
همانطور میان خیالاتم قدم میزدم که آنچه نباید میشد شد! وسط دمکش کردن چایی، در قوری گلقرمزی مامان، کلّهپا شد و قوریجان بیسر شدند! تا بیایم محل جنایت! را پاکسازی کنم، سر و کلّهی دُردانهی بابا پیدا شد. گولهی نمک، با پاچههای ورمالیده و گوشهی دهانی که از آب دهان شب تا صبحش، سفیدک زده بود، وارد شد. چشمهای پفکردهاش را با دست چپش مالاند و گفت:«چی کار کردی؟» خردههای در قوری را پشت سرم مخفی کردم و گفتم:«هیچی! برات چایی دم کردم، صبحونه گذاشتم، اعتراضیه؟» آنوقت نوچش را بالا داد که:« نوچ! یه صدایی شنیدم.» و بعد خیز برداشت تا فضولیاش را تام و کمال اجرا کند. به هرحال دست خودم نبود، اینجور مواقع کاملاً طبیعی است که حرص انباشته شدهام از سُنب و سوراخش بزند بیرون و مجبورم کند کاری کنم که نباید میکردم! گولهی نمک داشت به سمتم میآمد که بیاختیار، پایم را گذاشتم وسط قفسهی سینهاش و شوتش کردم تخت در یخچال! البته که خدایم شاهد است هیچ غرض و مرضی نبود و فقط یک ضرب شست کوچک بود و این گولهی نمک خودش را به تمارض زده بود و به جای ده سانتیمتر، دو متر به عقب پرت شد. بیمعرفت هیچ از عالم خواهر و برادری کم نگذاشت و شروع به تولید انواع و اقسام آژیر کرد تا بابا و مامان را با آن قیافههای مضحکشان به محل حادثه کشاند!
مامان، سریع بچهاش را توی بغل گرفت و وارسیاش کرد تا جای نیش عقرب احتمالی! را پیدا کند. بابا هم میخ شده بود که:«چیشده؟ چیشده؟» و بعد یکهو بشقاب آرکوپال مامانی را از روی میز بلند کرد که:« دِ یالّا پدرصلواتی! بگو چیشده؟» و همین کافی بود تا اینبار مامان شروع کند به آژیرکشیدن و اصلاً علمش هم نمیرفت با این کارش بابا را شوکه میکند و نیممتر به هوا میپراند و آنوقت اتفاقی که نباید بیفتد میافتد!
بشقاب آرکوپال از دست بابا به زمین افتاد و به هشت قسمت نامساوی تقسیم شد! در کسری از ثانیه همهجا به سکوتی عجیب فرو رفت. گولهی نمک انگار نه انگار چند دقیقه قبل اعلام خطر کرده بود و با سر و صدا خانه را روی سر گذاشته بود. مادر هم دهانش جوری بازمانده بود که حس میکردی اشتباهی زبانش را محکم جویده. به هرحال اتفاق ناگواری بود و از این بابت برای مادرم ناراحت بودم، چراکه در عرض چند دقیقه، دو تا از سرویسهای عزیزش ناقص شده بودند.
بیسر و صدا و میان بُهت هر سهشان، جیم شدم و دویدم سمت حیاط. با سرعتی مافوق نور خودم را به باغچه رساندم و با تمام قوا شروع به کندن زمین کردم؛ جوری که حس کردم تا چند لحظهی دیگر به چاه نفت میرسم! این بود که برای جلوگیری از رخ دادن سومین اتفاق ناگوار، کندن را متوقف کردم و خردههای جرم! را ریختم توی چاله؛ چند مشت خاک و بعد هم یک قُلُپ آب رویش و تمام! تمام؟ البته که نه! صدای هورهور مادر معلومم کرد که هنوز هیچچیز تمام نشده که تازه شروع شده. گوشهی حیاط نشستم و دستهایم را زیر چانه گذاشتم و سعی کردم فراموش کنم امروز چه روزیست و بابا و مامان چه قولی به من دادهاند.
صدای گولهی نمک که داشت خودش را لوس میکرد و اینجور مواقع حرصم را درمیاورد، بیاختیار رویم را به سمت خودش چرخاند. باید اعتراف کنم با وجود میلیونها عیبی که خدا یکتنه توی وجودش گذاشته است، فقط همین یک حُسن را به او داده و آن همان خصلت کینهای نبودنش است. جوری همهی حوادث را فراموش میکند که اصلاً معلوم نیست تا قبلش فیلمش بوده یا نه حقیقتاً بلایی، چیزی سرش آمده است؟!
با این وجود همین کلاغ سیاه، یک عیب گندهی دیگر هم دارد. هربار که دهانش را باز میکند تا قارقار کند، باید ده بار توبه کنی و صدقه بدهی که اگر بلا و قضا و قدری است از سرت رفع و رجوع شود.
حالا دوباره دهان این کلاغ باز شده و میگوید:« بابا داره مامان رو میبره فروشگاه.» البته که ظاهراً خبر خوشایندی باید باشد، ولی ادامهاش قطعاً ناخوشایند است، چراکه بابا قرار است برای مامان یک سرویس آرکوپال بخرد و این یعنی کلّهگنده! از کشک هم کشکتری!
درست موقعی که داشتند پایشان را از در خانه بیرون میگذاشتند با گردنی کج داد زدم:«پس من چی؟ شال و کلاه و کاپشن و !» که مامان خندهای مضحک تحویلم داد و گفت:«انشاا… یه روز دیگه عزیزم!» و پشتبندش بابا هم سری به نشانهی تأیید تکان داد و رفتند. من امّا انگار تمام دنیا توی استادیوم یکصدهزار نفری آزادی جمع شده باشند و برایم شکلک دربیاورند، اساسی کِنِف و خرد و خاکشیر شدم و اینجا بود که آن روی خبیثم با همهی اهرمهای فشاری که وارد نمودم تا شاید تحت کنترلم در بیاید، خودش را نشان داد؛ موقع خروج آنها داد زدم: «بابا! یک قوری گلقرمزی هم بخرید!» و آن اتفاقی که نباید بیفتد، افتاد!
اینها را که دارم مینویسم، ساعت یک نصفهشب است. مامان مرا از شام محروم کرده و گفته باید تا فردا صبح بیدار بمانم و به اشتباه امروزم خوب فکر کنم. بابا هم قول شرف داده که تا زمستان سال بعد برایم ریالی بابت کاپشن و شال و کلاه و مخلفاتش خرج نکند. باشد که متنبه شوم!
به هر حال باز هم فکر میکنم ثروت بهتر از علم است، چراکه پدر توانست با پول، مامانی را بخرد و در دهانش را بگذارد و من هیچ جوری نتوانستم و نخواهم توانست!
با سلام
آقای کلانتری من وقتی با زاویه اول شخص مینویسم احساس میکنم نوشته خالی از روح میشود. انگار راوی فقط یک سری اتفاقات را پشت سر هم و بدون هیچ قضاوتی بیان میکند. ممنون میشم راهنمائی بفرمایید.
قسمتی از یادداشتهای روزانهء شخصیت اصلی:
امروز هشتم ژوئن است. اولین روز ورود من به سرزمین وایکینگها. منتظرم تا چمدانم را بر روی نوار نقاله ببینم. خدا میداند چه جوری باید تا محل تاکسی فرودگاه حملش کنم. مامان و ساینا هرچه که جلوی دستشان آمده را برایم داخل چمدان گذاشتند. فکر تنهائی مرا نکردند. چشمی میگردانم و به مسافران منتظر نگاه میکنم. کمتر کسی تنهاست. شاید فقط من و چند نفر دیگر که احتمالا آنها هم برای ادامه تحصیل آمدهاند. کمی این پا و آن پا میکنم. پس چرا چمدانم نمیرسد؟ سالن فرودگاه چندان بزرگ نیست. به گمانم به راحتی ایستگاه تاکسی را پیدا کنم. آه! بالاخره آمد. غول چاق و قرمزم خرامان خرامان روی نوار نقاله شروع به آمدن کرد. تا به من برسد هزار مدل موقعیت را تصور کردم که آن را چگونه از روی نوار به پایین بکشم. آخر سر هم زورم نرسید و مرد میانسالی که کنارم ایستاده بود کمکم کرد تا پیادهاش کنم. از او تشکر گرمی کردم و بلافاصله به سمت سالن اصلی به راه افتادم. اشخاص زیادی برای استقبال از مسافرانشان ایستاده بودند. نمیدانم از غصه اینکه کسی را ندارم که به استقبالم آمده باشد بود یا چیز دیگر، همه را به سرعت رد کردم و به دنبال یافتن خروجیِ تاکسی سری گرداندم. آهان دیدمش! سمت راست سالن، تابلوی تاکسی را پیدا کردم. کوله پشتی بر دوش در حالیکه غول قرمز را هن و هن کنان به دنبال خود میکشیدم از سالن خارج شدم. هنوز هم وقتی به اولین روز ورودم فکر میکنم خندهام میگیرد. آنقدر استرس داشتم که نکند آدرس دانشگاه را به درستی پیدا نکنم که اصلا در و دیوار فرودگاه و سالنش را به خوبی تماشا نکردم. هیچ یادم نمیآید کف فرودگاه چه رنگی بود یا حتی آدمهای در حال رفت و آمد، غمگین بودند یا شاد! سقف چه ارتفاعی داشت و تابلوهای خروجی چه رنگی بودند. کوچکترین چیزی به یادم نمیآید. توانایی خودم در پیدا کردن آدرس در سرزمین جدید را با توانایی راننده تاکسی مقایسه کرده بودم: نکند نتواند مرا درست به مقصد برساند! چه فکر خنده داری!
اولین تاکسی که نوبتش بود جلو آمد و پرسید که به کجا میروم. آدرسم را از قبل روی یک تکه کاغذ نوشته بودم. از بس عجیب غریب بود اصلا نمیتوانستم تلفظش کنم. این دانمارکیها هم با آن زبان سختشان. خدا را شکر همه انگلیشی بلدند و نیاز به یادگرفتن دانمارکی ندارم. آقای راننده بسیار با حوصله غول قرمزم را داخل ماشین جای داد و در سمت عقب را برایم باز کرد. با لبخند سوار ماشینش شدم و به راه افتادیم.
تمرین۶ ماه سوم:
امروز آنقدر جلوی آمدن اشک هایم را گرفتهام که همش بغض شده و جا خوش کرده در گلویم!
نمیخواستم جلوی پدر علیرضا گریه کنم، با این که دوست داشتم بغلش کنم و یک دل سیر نبودن و نداشتن و رفتن پسرش را اشک بریزم.
من و سبحان و علی، نه گریه کردیم و نه در مسجد کنار هم ایستادیم. ترسیدیم چشم پدر علیرضا به ما بیفتد، جای خالی علیرضا را کنار ما ببیند و آه بی پسر شدن بکشد!
هر کداممان یک طرف گم و گور شدیم، خودمان هم چشم دیدن یکدیگر را نداشتیم، دیدن همدیگر، یاد علیرضای رفته میانداختمان.
من رفتم داخل آشپزخانهی مسجد، کمک به خادمان برای پذیرایی از میهمانهای مراسم، علی رفت جلوی در و خوشآمد میگفت، سبحان هم نشست کنار جعبهی برگههای پِرِس شدهی صفحات قرآن و خواندهنشدهها را میداد دست میهمانها.
هیچ وقت فکر نمیکردم، یک روز در اوج جوانی بنشینم در مراسم شهادت دوستی که حسابش از دوستی و رفاقت فراتر بود،دوستی که علیرضا بود، علیرضا یکی بود، یکی یک دانه بود در رفاقت، در مرام گذاشتن، در معرفت گذاشتن….
…
هیچ وقت آنقدر علیرضا را خوشحال و آرام و پر از حس قدرت و پیروزی ندیده بودم، وقتی سه ماه پیش که در کافه کراسه قرار گذاشته بودیم، با قدم های بلند و آرام به سمتم میآمد. از همان دور، همهی خوشحالیاش را به جانم سرازیر کرد و من را هم مثل خودش ذوق زده کرد.
با چنان شور و هیجانی از قبول شدن درخواست اعزامش به سوریه صحبت میکرد، که همهی افراد حاضر در کافه، چند بار به سمت ما برگشتند و با نگاههای متعجب دعوت به آرامشمان کردند.
چند ماه بود که درخواست داده بود همراه تیم پزشکی اعزام شود به سوریه، اما به خاطر سربازی نصفه و نیمه ای که رفته و نرفته بود، سر راهش سنگاندازی میکردند ولی علیرضا کوتاه نیامده بود. ازهر دری بیرونش کرده بودند، از پنجرهاش راه پیدا میکرد. آنقدر پیگیر شد، که بالاخره آن روز در کافه کراسه هرچه کیک و قهوه و بستنی خوردیم را به جای شیرینی خوشحالیای برای اعزام، میهمانم کرد. هرچند کوتاه نیامده بودم و قرار بود وقتی برگشت در یکی از رستوران های برج میلاد، خودم را میهمان کنم به حساب او، حتی اگر همراهیام نکند برای آمدن به رستوران و خوردن غذا!
نمی دانم، اگر آن روز در کافه کراسه میدانستم آخرین قهوه و کیک را دارم در این دنیا با علیرضا میخورم و کیک بعدیای که به علیرضا ربط دارد، کیک مراسم شهادتش است که در ظرف پذیرایی می چینم، باز هم از او وعدهی یک شام گرانقیمت را میگرفتم یا اینکه می نشستم ساعتها نگاهش میکردم به جبران همهی این سالهایی که قرار است نبینمش، یا مینشستم هزار دلیل و برهان برایش میآوردم که «تویِ تک پسر وظیفه نداری بروی برای جنگ با داعش لعنتی و باید بنشینی جلوی چشم پدر و مادرت تا لحظه لحظهی قد کشیدن و ثمر دادن پسر پزشک نخبهشان را ببینند و قند توی دلشان آب شود و لذت ببرند. نه آنکه در سن ۲۶ سالگی، یک شبه، ره صد ساله را بروی و برسی به آنجا که عابدان و زاهدان، سال های سال برای رسیدنش، شب و روزشان را یکی میکنند، که شاید برسند و شاید نرسند! اما تو رسیدی!
همان شب که بعد از ۴۳ روز تلاش شبانهروزی برای رسیدگی به مجروحان و فقط دو روز مانده برگشتنت به ایران، اعلام کردند یک نیروی سوری آمده و تقاضای کمک دارد. میگوید تعدادی از نیروهای محور جلویی مجروح شدهاند و امکان انتقال شان به عقب نیست و نیاز به یک پزشک دارند برای رسیدگی.
تو داوطلب شدی برای نجاتشان و این همان رفتن بی بازگشتت بود، وقتی آن سوریِ از راه رسیده، جاسوس نیروهای داعش از آب درآمد و تو را برد به قلب سپاه ظلم و غریبانه سر از تنت جدا کردند.»
تو همان شب رسیدی علیرضایِ بی معرفتِ رفیق نیمه راه…….
کنار دریا قدم میزنم شن زیر پایم حس می کنم نور خورشید بر صورتم می تابد کشتی را ازدور میبینم از دریا دو می شوم و به طرف جنگل می روم بچه خرگوش سفید رامی بینم می پرد وغیب می شود درخت های سبز رنگ مثل سرباز گارد دفاعی گرفته بود صدای رعد و برق می آید آسمان شروع به باریدن می کند در گوشه ی از درخت می نشینم بعد مدتی باران قطع می شود وآفتاب درمی آید و رنگین کمان در می آید گروهی از لک لک ها در آسمان پرواز می کند و از کنار رنگین کمان رد می شوند دوربین را از داخل کیفم در می آورم و عکس میگیرم. وبه. خانه می روم بسیار صحنه جالب و دیدنی در ذهنم ماندگار می شود
امروز روز جمعه است. پتو را دورم پیچیدم. خورشید طلوع کرده بود، اما دوست نداشتم پرده را کنار بکشم از همهمه و سر و صدای چند روز اخیر خبری نبود. تمام طول شب را گریه کرده بودم ،سر درد شدیدی داشتم چشمانم از ریزش اشک های فراوان قرمز شده بود. نمی توانستم باور کنم در یازدهمین روز از سومین ماه پاییز تلخ ترین اتفاق زندگی ام به حقیقت پیوسته است.
تنها همدم دوران کودکی ام، مامان زهرا را از دست داده بودم ،
نمی توانستم به خود تلقین کنم مادر بزرگم ،مامان زهرا، در این خانه حضور ندارد. گاهی که پلک هایم را می بندم، عطر تنش را حس می کنم، صدای قدم هایش را می شنوم. اما زمانی که چشمانم را باز میکنم خبری از او نیست و در دل خود آرزو میکردم کاش همه ی اینها کابوس بود.
مامان زهرا مدتی مریض بود، به سختی نفس می کشید،من یک پام دانشگاه و یک پام بیمارستان بود. دکترها از او قطع امید کرده بودند . او مبتلا به سرطان ریه شده بود ،اما دلم خوش بود به نفس کشیدن های آرام و گاه و بیگاهش.
زمان هایی که از دانشگاه تعطیل
می شدم ،نزد مامان زهرا می رفتم، تحمل آن خانه بدون وجود مامان زهرا برایم سخت بود.
سمت میزم رفتم، دفترم را گشودم و شروع به ورق زدن کردم.آن را ورق زدم تا چشمم به تاریخ یازدهم آذر افتاد که در آن صفحه نوشته شده بود:«در کنار تخت مادر بزرگم در بیمارستان، روی صندلی نشسته و به خواب رفته بودم ،دستش در دستانم بود. حرکت انگشتانش را در دستانم حس کردم، چشمانم را گشودم. حس کردم تنگی نفسش شروع شده ،به راحت نفس نمیکشید. دستانم را محکم می فشرد. من آشفته شده بودم .سمت پذیرش رفتم تا پرستارها را از احوال نامساعد مطلع کنم، آنها هم سراسیمه به اتاق آمدند. آنها مرا از اتاق بیرون کردند و به من گفتند: «نمیتوانم داخل شوم.» داخل راهرو رفتم و از پنجره به محوطه بیرون از راهرو چشم دوختم .باران شدیدی می بارید،صدای رعد و برق نیز به گوش می رسید. پنجره را گشودم، باد شدیدی می وزید و کف محوطه کاملا خیس شده بود. نگاهی به ساعتم انداختم، عقربه های ساعت ۷ صبح را نشان می داد، نزدیک اتاق مادربزرگم شدم.من یکی از پرستار هایی که از اتاق خارج شد ،پرسیدم:« می توانم وارد اتاق شوم؟» او گفت :«حال مادربزرگ تان خوب است .بهتر است خسته اش نکنید و به خانه هایتان بروید.»
من به او گفتم ؛«کولهپشتی ام داخل اتاق است .قصد دارم کوله پشتیم را بردارم .»پرستار گفت:« باشه ،خوب پس زودتر بردارید و بروید.»
–:«باشه،زود میرم .»
وارد اتاق شدم. مادربزرگم چشمانش بی رمق و خسته بود.لب هایش ترک خورده و سفید شده بود.دستانش به علت سرم های مکرر کبود
شده بودند. زمانی که او را در این حال می دیدم ،قلبم به درد می آمد. سمت تخت مادربزرگم رفتم، بوسهای بر پیشانی اش زدم و در گوشش زمزمه کردم :«مامان زهرا جونم، تو حالت خوب میشه.» سپس از او خداحافظی کردم او نیز با صدای ضعیفی که به سختی صحبت میکرد و به گوشم رسید از من خداحافظی کرد.من از اتاق خارج شدم تا زودتر خود را به دانشگاه برسانم. حوالی ساعت دوازده که از دانشگاه تعطیل شدم،باران بند آمده بود. گوشی موبایلم را از داخل کیفم خارج کردم، ۵ تماس بی پاسخ داشتم، پدر و مادرم تماس گرفته بودند .شماره مادرم را شماره گیری کردم و با سردی جوابش را دادم. باحالت صدای لرزان و من من کردن او در شیوه گفتارش در دلم آشوبی به پا شد. به مادرم گفتم:« مامان منوکشتی، چیزی شده.» مادرم گفت :«عزیزم، بیا خونه نمیخواد بیمارستان بری.»پس از اینکه مکالمه من و مادرم به پایان رسید. متوجه شدم پس از اینکه من از مامان زهرا خداحافظی کردم و از بیمارستان خارج شدم. چند لحظه بعد او دچار ایست قلبی شده بود.
ضربه ی سختی بود .شوکه شده بودم. دوست نداشتم خاطرات آن روز را مرور کنم . برگه های دفتر را ورق زدم، در بعضی برگه ها اثراتی از قطرات اشک خشک شده بر جا مانده بود. سمت پنجره رفتم پرده ها را کنار کشیدم. آقا صالح کنار ماشین عمه ثریا ایستاده و در حال شستشوی آن بود.عمه ثریا نیز گوشه ای از حیاط ایستاده بود و امر و نهی میکرد.از عمه ثریا خوشم نمی آمد.
زمانی که خبر فوت مادربزرگم به گوشش رسید با همسر و تنها پسرش به خانه مان آمدند. کارگر ها نیز مشغول جمع کردن صندلی هایی بودند که در گوشه و کنار حیاط
قرار داشتند .میدونستم پدرم خانه نیست، چون حوالی ساعت ۱۲ بامداد صدای ماشین پدرم را شنیدم که از خانه دور میشد. مادرم نیز که دوستانش دیشب با تلفنی با او صحبت می کردند، قصد داشتند او را با خود به کوهنوردی ببرند تا به قول خودشان از غم و درد مادرم کاسته شود.احساس میکردم همه در حال نقش بازی کردن هستند.دستکش های توری مشکی که به دست شان نمایان بود ، حالم را بد
می کرد.تاجهای گل در اطراف حیاط با روبانهای سیاه نمایان بودند.
احساس میکنم با مرگ مامان زهرا خانه نیست تا کور شده بود صدای قاروقور شکم را میشنیدم خودکارم را روی میز قرار دادم از اتاق خارج شدم و به سوی آشپزخانه حرکت کردند کسی داخل آشپزخانه نبود سبد نان روی میز ناهارخوری قرار داشت نان و پنیر را از داخل یخچال برداشتم و مشغول خوردن صبحانه شدم. صدای مازیار پسر عمه ام را میشنیدم که با گوشی اش صحبت میکرد. از مازیار خوشم نمی آمد.او تیپ های عجیب و غربیی میزد.آن موهایی که مثل جوجه تیغی یا برق گرفته ها در هوا معلق بود حالم را بد می کرد.دوست داشتم آن ها هر چه زودتر از خانه مان بروند،تحمل وجودشان برایم سخت بود.مازیار بیشتر اوقات یک آدامس در دهانش بود و آن را به شکل مفتضحانه ای می جوید.گاهی احساس می کردم از مرگ مامان زهرا ذره ای احساس ناراحتی نمی کند،مدام هدفون به گوشش بود و آهنگ گوش می داد.چندین بار با او مشاجره کرده بودم.وجود پسر لوسی مثل او در آن خانه برایم رنج آور بود.
15 مهر
امشب پدرم وقتی آمد خانه از توی حیاط صدا زد امیر لباس عوض کن بیا کارِت دارم. از پشت پنجره سلام کردم گفتم کجا؟ گفت بدو کار دارم، لباس عوض کردم رفتم توی کوچه دیدم بابا پشت یک پیکان جوانان سفید نشسته و چراغ میزنه، عین اسب رم کردم دویدم سمت ماشین یک چرخی دورِش زدم و با چشمهای گردشده و نیشِباز در را باز کردم نشستم بغل دست بابا و پرسیدم ماشین عوض کردید؟ ابرو بالا انداخت و سرش رو کج کرد و چونشرو بالا برد من که نفهمیدم جوابش چی بود، وقتی ماشین روشن شد صدای اگزوزجوانان حواسم رو پرت کرد . چنان محو تماشا بودم تا اینکه جلوی یک نمایشگاه اتومبیل ایستادیم ماشین خودمون اونجا پارک بود بابا گفت بشین پشتش دنبالم بیا منم از شدت هیجان پیاده نشدم از همون صندلی سرنشین خودمو کشیدم پشت فرمون و دنبال پدرم رفتم تا خونه، ماشین ها رو توی حیاط پارک کردیم. بابا زودتر رفت داخل و من پشت سرش رفتم سوییچ را دادم بابا و گفتم عجب ماشینی معرکهاس. سوییچ را ازمن گرفت آورد جلو صورتم گفت برای تو خریدم، فقط … دیگه گوشم نمیشنید کف دستمو آوردم بالا و سوییچ افتاد تو دستم نمیدونم تشکر کردم یا نه، فوری برگشتم تو حیاط نشستم پشت ماشین، چراغهاش رو روشن کردم آمپرهای جلو داشبوردِ جوانان هر جوونی تو سن منو روانی میکنه، آنقدرشوق داشتم که متوجه ساعت نبودم، مادرم آمد زد به شیشه گفت بیا شام بخور مگه فردا مدرسه نداری ساعت ده شبِ. رفتم تو شام خوردم و رفتم بخوابم ولی مگه خوابم میبره تا صبح سرم تو ماشین بود.
20 مهر
امروز بعد از دو ماه انتظار کشیدن به سن قانونی رسیدم برای آزمون رانندگی، امتحان آییننامه قبول شدم پرونده را دادند دستم بروم برای توشهری، با پیکان جوانانِ خودم رفتم محل برگزاری امتحان، ماشینم را کنار خیابان کمی دورتر از صفی که تشکیل شده بود برای آزمون پارک کردم و رفتم تو صف.
ماشینِ راهنمایی رانندگی هر دفعه چهار نفر را سوار میکرد و میرفت، من رسیده بودم سرصف که ماشین خالی رسید، راننده خود سرهنگ بود. فرقی نمیکرد قبول یا رد بشی همهرو بین مسیر پیاده میکرد.من سرِ صف بودم ولی جای خودم رو با نفر سوم عوض کردم که اولین نفر نباشم بشینم پشتِ ماشین، از مهارتم مطمئن بودم ولی از دوازده سالگی با ترس و لرز از پلیس قاچاقی رانندگی کرده بودم به همین خاطر حسابی استرس داشتم.
نفر اول نشست پشترُل
سرهنگ: حرکت کن، یک، دو، سه، دندهها رو میگفت. خب پشت شورلت پارک کن، زد به سنگ جدول، پرونده را داد دستش، ردی برو پایین نفر بعدی، من به بغل دستی اشاره کردم که اون بره ولی انگار از من بدتر ترسیده بود گفت شما برو سرهنگ سرش رو برگردوند یه نگاه غضبناک به من انداخت و گفت معطل نکن، اسمت؟ گفتم مستوفی و در را باز کردم نشستم پشت فرمان
سرهنگ: حرکت کن، صندلی و آیینه را تنظیم کردم دنده را خلاص کردم راهنما زدم و تو آیینه بغل نگاه کردم ترمز دستی رو خوابوندم و راه افتادم سرهنگ: یک، دو، سه، چهار، گفتم چهار ممنوعه، دوربزن، پشت اون پژو پارک کن، یه پارک دوبل تمیز کردم، خب خاموش کن برو پایین. در را باز کردم و پیاده شدم، پرونده را داد دستم و گفت ردی نفر بعدی. حیرتزده مونده بودم سوال کردم اشتباهم چی بود جناب سرهنگ؟ در را با دستِ راست باز میکنند نه دستِ چپ. انقدر لجم گرفته بود که اگر جرعتش رو داشتم چنان در را میکوبیدم که عینک از چشمش بیفته. کلی راه پیاده رفتم تا به ماشینم برسم. عه لعنتی، گفتم از کوچهپسکوچه رفتن راحت میشم. فکر کنم دیده بود با ماشین آمدم از لجش این ایراد بنی اسرائیلی رو گرفت.
یاحق
1399/09/21
تاریخ دومین یادداشت 20 آذر است که اشتباه تایپ شد.
تمرین ششم ماه سوم:
نمیدانم اینجا چه میکنم،بالای این همه پله که هنوز نصفش تا قلعه مانده و انگار تا خود شب طول میکشد که بتوانم خودم را به اتاقک های بی نورش برسانم اما تقصیر را استاد صانعی دارد، بی شک اینطور نمی شد اگر هر بار که نگاهش به من می افتاد، نمی پرسید:خانم آوات، بالاخره افتخار آشنایی به قلعه رودخان دادین؟
یا این که بگوید: چطور ممکنه معمار باشی، دانشجوی دانشگاه گیلان هم باشی ولی معماری اونجا رو از نزدیک نبینی؟
خوب، حالا آمده ام، پله هایش را بد نساخته اند، آدم را خسته نمی کند و زانو ها را درد نمیآورد اما برای کسی خوب است که بداند کجا میآید و کتانی پوشیده باشد، نه مثل من با کفش های پاشنه دار و شلوار جین که کمرش راه نفسم را تنگ کرده.
شاید بهتر باشد برگردم اما نمیدانم اگر این کار را بکنم، کی دوباره راهم به اینجا میرسد. امروز قرار نبود بیایم، میخواستم بروم کافی شاپ نزدیک دانشگاه تا با رهام از کارت های دعوتی که تازه از زیر چاپ درآمده حرف بزنیم، میخواست آن ها را نشانم بدهد تا اگر همانجور بود که گفته بودیم، با پاکت نسکافه ای، روبان سفید و متن چند خطی متالیک، برویم و برسانیمشان دست مهمان ها.
کسی از کنارم رد نشده فریاد میزند:خانوم اینجا که جای نشستن نیست.
پله ها را میدود بالا و از پلیور صورتی و کلاه بافتنی سرخابی روی موهای خرماییاش پیداست باید دختربچهی کودکستانی باشد یا شاید هم دبستانی؛ این روزها خیلی نمیشود فرقشان را فهمید.
بلیطمان مال فردا همین لحظه ها بود، ساعت پنج عصر. میخواستیم برویم کرمانشاه، سالنی را که پدر او برای عروسی اجاره کرده ببینیم، شام را با هر دو خانواده بیرون بخوریم، رهام مثل وقتی که دوازده ساله بود، هردو پا را توی یک کفش کند که یخ بهشت پرتقالی میخواهد و زن عمو لب بگزد که آن ها بهداشتی نیستند اما همه ی این ها قرار است زیر همین برفی بماند که تازه میخواهد بیاید، با آفتاب چند روز دیگر آب شود و ته دره ای بریزد که پله ها تا بالای قلعه ساخته اند. امروز رهام رفت و نمیشود مثل هر دختر دیگری که عروسی اش به هم میخورد، پرسید چرا. مردی که چشم هایش بی مشکل است برای چه باید همسر کسی باشد که چهره ها را نمیبیند؟
شنبه
از دیروز که از کلاس کنکور برگشتم و خانم خواستگار را درخانه دیدم بهم ریختم بعد هم اسرار مادرم برای اینکه حتما خانم والده مادر داماد باید از دختر خانه دیدن کنه حالا شاید خوشش بیاید شاید نه بعد از رفتن سرکار علیه جنگ شروع شاد از مادر غر ونق که آبرویم رفت و ازمن که میخواستی اسرار نکنی . خسته وکوفته ازراه برسی بگویند بدو بدو برو تو ویترین تماشایت کنند . حالم به هم میخوره از این جریان . امروز اینقدر کلافه ام که هرچی به سراغ درس وکتاب میروم حوصله ام نمیگیرد درس بخوانم چنان دیروز سرحال و خوشحال بودم که حدنداشت وقتی آقای طاهری صدایم کرد پای تابلو ورفتم مسئله ای که هیچ کدام از بچه ها نتوانسته بودند را حل کردم سرشار از شور وهیجان بودم … عاشق ریاضی وتمرینهای سخت . وقتی رسیدم خانه انگار روی شعله اتشم یک کاسه یخ ریختند . حالا اصلا با چه امیدی چه روحیه ای ولش کن . دفتر وکتب را پرت کردم و زل زدم به طاق صدای مادر میامد تلفنی داشت گزارش میداد از سیر تا پیاز … بگو بگو از این بیشتر آره دختره عقل ندارد بابا پسرش وکیل بود . خیلی آدم حسابی بودند بعد خانم آمده قیافه گرفته هرچی ازش پرسید دختره چشم سفید جواب سر بالا داد . حالم بدتر شد . چشمامو بستم بغض کردم و اشکم بالشم را خیس کرد . گلویم درد گرفت . تا غروب که بابایم آمد همینطور کسل افتادم .
یک شنبه
امروز دوتا کلاس بیشتر نداشتم صبح زودتر بلند شدم رفتم تا ظهر کلاسها تمام شد اصلا دلم نمیخواست برگردم خانه خدایا چه کار کنم دیشب هم بابایم خیلی سر سنگین بود ودائم با داداش دو پهلو حرف میزد سر در نیاوردم ولی خوب یک جوری بود یک کم نشستم توی پارک سر خیابان کتاب اذبیاتم را باز کردم :
چشم افتاد به شعر مولانا ماییم وموج سودا شب تا به روز تنها
بابا من میخواهم بروم دانشگاه نمیخواهم الان ازدواج کنم مگر آن دوتا دختر بزرگتون که ازدواج کردن چه کار کردند زاییدند نوه دارشدید خوب خدارا شکر حسرت به دل که نیستید بگذارید من درسم رابخوانم همینطور با خودم حرف زدم غر زدم دیدم دیرشده بلند شدم پایم مثل دولنگه تیرآهن سنگین بود به سختی می کشاندم یک عالمه حرف تو گلویم میجوشید . رسیدم خانه صدای بچه های خواهرم ازتو حیاط میآمد خوش حال شدم بچه ها روحیه آدم را عوض میکنن تا کلید را چرخاندم دویدند خاله خاله فریبا سلام از چادرو مقنعهام میکشیدند که بیایند بغلم همان جا رو پله نشستم و جفتش ون را بغل کردم قربون صدقه اشون رفتم و باهم رفتیم تو آبجی خانم هم توقیافه بودند رفتم جلو روبوسی .. خواهر بیکاری ها تواین گرما کجا میری دکتر هم که بشوی باید آخرش کهنه بچه بشوری . نرسیده تیر اول شلیک شد . خوب این فرمانده لجستیک خوب بلد بود چه بکند.
دوشنبه
هنوز از حجم حرفهای زیاد دستیار وزیر جنگ سرم باد داشت اینقدر از فواید شوهر و خانه نشینی و بیسوادی گفت که نمدانستم این را کجای دلم بگذارم خوب که از مضرات خانم دکتری که باید دیگ بسابد و قرمه سبزی بار بگذارد گفت ودر تایید من از زیباییها و ظرافت و مادرشدن و اینکه چه عروس خوشگلی از آب درمیایی و هزاران وکیل و پزشک و… به پاید جواهر میریزند ازبس که زنی زیبایی و زندگی خلاصه میشود دراین چند کلام موعضه ها خواهر را پدر جان ادامه دادند و فصل الخطاب ونقطه اکمل صحبتها اینکه درس و کتاب را بی خیال و بمان خانه در انتظار شوهر که بخت بیاید وشتر وار پشت درخانه بخسبد وتوهم بالاخره روزی سوار برا آن شتر برو پی زندگیت . ختم کلام …. تاصبح خوابم نبرد غلیطدم واشک ریختم و چاره ای نداشتم … نمیدانم چه شد که این طور شد … مادرم زن خوب و خوش قلبی بود وقتی برای گرفتن کارنامه پایان دوره متوسطه رفته بود مدرسه همه معلم ها به اوتبریک گفته بودند و به اوگفته بودند فریبا دختر لایقی هست حتما به مدارج بالا میرسد وقتی آمد خانه با آب وتاب اینهارا برای پدر تعریف میکرد و صورتش از شادی بشاش بود با خوشحالی میگفت بالاخره دختر ما باعث سر فرازی مان میشود خودش برد من را کلاس کنکور ثبت نام کرد نمیدانم چیشد .
جمعه ها روز آزادی ام بود ، تا نزدیک ظهر پتو را دور خودم می پیچیدم و توی تخت وول می خوردم . وقتی شش روز هفته را شش صبح بیدار شوی نمی توانی یک روز جمعه را باخیال راحت تا ظهر بخوابی . ساعت بدنم روی شش و سی دقیقه تنظیم شده بود و خوابم نمی برد . یک چشمم را باز کردم پرتویی از نور خورشید رها شده بود و از لای پرده خود را به مصطفی رسانده بود با دیدن چهره ی نورانی مصطفی روی دیوار چشمم کامل باز شد . در تمام اتاق های خانه یک مصطفی بر دیوار نشسته بود . من تصویر فارغ التحصیلی اش را بر دیوار نشانده بودم .همان عکسی که زمان دریافت مدرک پزشک شدنش گرفته بود . با دیدن مصطفی خاطره ی آن روز بارانی به یادم آمد . اولین باران پاییزی شروع به باریدن کرده بود مصطفی از مادر پرسید شام چی داریم بانوجان ؟ همیشه مادرم را بانوجان خطاب می کرد . مامان گفت میخواهد ابگوشت بار بگذارد . مصطفی هوس پیتزا کرده بود به مادر گفت بانوجان تا آویشن را آسیاب کنی من با پیتزا آمده ام . او رفت . نیم ساعت نشده بود که موبایل پدرم زنگ خورد ، یک نفر گفت پسرت تصادف کرده است . پدر توی باران بدون کت رفت و اصرار مادرم برای همراهی اش فایده ای نداشت . من و مامان حتی نمی دانستیم کدام خیابان و کجا تصادف کرده است . پدرم گوشی اش را جواب نمی داد . تا ساعت یک نیمه شب ، بیست بار با پدرم تماس گرفتیم و بدون پاسخ ماند تمام آن ساعت ها ، مادرم جلو درخانه نشسته بود و قطرات باران و اشکش قاطی می شد . ساعت یک و سی دقیقه ی بامداد شنبه بود که برای بار بیست و یکم شماره ی پدر را گرفتم ، عمو خلیل ، پسر عموی پدرم ، گوشی را جواب داد و گفت داریم میایم خانه ، گفت مصطفی حالش خوب نیست اما می آییم . ساعت دو ، پدر و عمو خلیل آمدند . عمو خلیل تکیه گاه پدرم شده بود . پدرم ده سال یا شایدهم بیست سال پیرتر از چهار ساعت پیش بود . عمو خلیل گریه می کرد . مادر جیغی کشید و از حال رفت .
عصر همان بامداد ، روز تشییع جنازه ، جلو غسالخانه رفتیم تا با مصطفی وداع کنیم . پدرم نیم ساعت درمردهشوخانه بود ، گفتند با پسرش وداع می کند اما به من و مادرم اجازه ندادند . گریه و التماس های مادرهم اثری نداشت . زمان دفن ، مصطفی را پیچیده در متقال دیدم . از روی پارچه ی سفید دیدمش . کوچک شده بود . مصطفی یک متر و هشتاد سانت قد داشت ، وقتی کنارش می ایستادم یک سر و گردن از من بلندتر بود اما این مصطفی که در پارچه پیچیده بودند بیشتر از یک متر نبود . مادرم که بازهم از حال رفته بود . من هم جیغ نزدم . یادم نیست گریه کردم یا نه ، نمی دانم .
از زن های فامیل شنیدم مصطفی مرگ بدی داشته ، گفتند چیزی برای دیدن من و مادرم نبوده است . همیشه شنیده بودم مرگ بد برای آدم های بد است . آدم های بد مرگ وحشتناک خواهند داشت . مصطفی خوب بود ، خیلی خوب بود .
زنان همه چیز دان فامیل گفتند انسانهای خوب با مرگ بد ، گناهانشان پاک می شود و مستقیم به بهشت می روند . آن روزها هیچ دوست نداشتم آدم های فلسفه دان کنارم بنشینند . مصطفی خود بهشت بود چگونه با مرگ بد ناهنگام به بهشت رفت !
از آن روز ، همان روزی که او را زیر خاک کردند ، پدرم اتاق مصطفی را مال خودش کرد . از آن روز بود که پدرم دیگر نخندید . مادرم در اتاق خودشان روی تخت دو نفره و پدرم روی تخت مصطفی می خوابید .
بعد از خاک رفتن برادرم ، زن های همسایه مادرم را تنها نگذاشتند هفته ای سه روز دنبالش می آمدند و او را به جلسات قران و دعا می بردند که در خانه ی همسایه ها بگزار می شد اما پدرم تنها بود . پدرم میخواست تنها باشد چند بارهم عموخلیل آمد و از پدرم خواست باهم بروند و مطبش را باز کنند اما پدرم نرفت . یک شب مغازه داران همسایه ی مطب پدرم به خانه ی ما امدند و با پدر صحبت کردند ، گفتند صبح می آیند باهم بروند و مطب را باز کنند . صبح زود پدرم از اتاق مصطفی بیرون آمد و با همسایه هایش به مطب رفت و ظهر نشده بود که برگشت و بازهم به اتاق رفت . هیچ صبح زود دیگری در اتاق مصطفی برای سرکار رفتن پدرم باز نشد .
تمرین شش ماه سوم
جمعه ها روز آزادی ام بود ، تا نزدیک ظهر پتو را دور خودم می پیچیدم و توی تخت وول می خوردم . وقتی شش روز هفته را شش صبح بیدار شوی نمی توانی یک روز جمعه را باخیال راحت تا ظهر بخوابی . ساعت بدنم روی شش و سی دقیقه تنظیم شده بود و خوابم نمی برد . یک چشمم را باز کردم اشعه ای از خورشید رها شده بود و از لای پرده خود را به مصطفی رسانده بود با دیدن چهره ی نورانی مصطفی روی دیوار چشمم کامل باز شد . در تمام اتاق های خانه یک مصطفی بر دیوار نشسته بود . من تصویر فارغ التحصیلی اش را بر دیوار نشانده بودم .همان عکسی که زمان دریافت مدرک پزشک شدنش گرفته بود . با دیدن مصطفی خاطره ی آن روز بارانی به یادم آمد . اولین باران پاییزی شروع به باریدن کرده بود مصطفی از مادر پرسید شام چی داریم بانوجان ؟ همیشه مادرم را بانوجان خطاب می کرد . مامان گفت میخواهد ابگوشت بار بگذارد . مصطفی هوس پیتزا کرده بود به مادر گفت بانوجان تا آویشن را آسیاب کنی من با پیتزا آمده ام . او رفت . نیم ساعت نشده بود که گوشی بابا زنگ خورد ، یک نفر گفت پسرت تصادف کرده است . بابا توی باران بدون کت رفت و اصرار مادرم برای همراهی اش فایده ای نداشت . من و مامان حتی نمی دانستیم کدام خیابان و کجا تصادف کرده است . پدرم گوشی اش را جواب نمی داد . تا ساعت یک نیمه شب ، بیست بار با پدرم تماس گرفتیم و بدون پاسخ ماند تمام آن ساعت ها ، مادرم جلو درخانه نشسته بود و قطرات باران و اشکش قاطی می شد . ساعت یک و سی دقیقه ی بامداد شنبه بود که برای بار بیست و یکم شماره ی پدر را گرفتم ، عمو خلیل ، پسر عموی بابا ، گوشی را جواب داد و گفت داریم میایم خانه ، گفت مصطفی حالش خوب نیست اما می آییم . ساعت دو ، پدر و عمو خلیل آمدند . عمو خلیل تکیه گاه پدرم شده بود . بابا ده سال یا شایدهم بیست سال پیرتر از چهار ساعت پیش بود . عمو خلیل گریه می کرد . مادر جیغی کشید و از حال رفت .
عصر همان بامداد ، روز تشییع جنازه ، جلو غسالخانه رفتیم تا با مصطفی وداع کنیم . بابا نیم ساعت درمردهشوخانه بود ، گفتند با پسرش وداع می کند اما به من و مادرم اجازه ندادند . گریه و التماس های مادرهم اثری نداشت . زمان دفن مصطفی ، پیچیده در متقال دیدمش از روی پارچه ی سفید دیدمش . کوچک شده بود . مصطفی یک متر و هشتاد سانت قد داشت ، وقتی کنارش می ایستادم یک سر و گردن از من بلندتر بود اما این مصطفی که در پارچه پیچیده بودند بیشتر از یک متر نبود . مادرم که بازهم از حال رفته بود . من هم جیغ نزدم . یادم نیست گریه کردم یا نه ، نمی دانم . از زن های فامیل شنیدم مصطفی مرگ بدی داشته ، گفتند چیزی برای دیدن من و مادرم نبوده است . همیشه شنیده بودم مرگ بد برای آدم های بد است . آدم های بد مرگ وحشتناک خواهند داشت . مصطفی خوب بود ، خیلی خوب بود .
زنان همه چیز دان فامیل گفتند انسانهای خوب با مرگ بد ، گناهانشان پاک می شود و مستقیم به بهشت می روند . آن روزها هیچ دوست نداشتم آدم های فلسفه دان کنارم بنشینند . مصطفی خود بهشت بود چگونه با مرگ بد ناهنگام به بهشت رفت !
از آن روز ، همان روزی که او را زیر خاک کردند ، پدرم اتاق مصطفی را مال خودش کرد . از آن روز بود که پدرم دیگر نخندید . مادرم در اتاق خودشان روی تخت دو نفره و بابا روی تخت مصطفی می خوابید .
بعد از خاک رفتن برادرم ، زن های همسایه مادرم را تنها نگذاشتند هفته ای سه روز دنبالش می آمدند و او را به جلسات قران و دعا می بردند که در خانه ی همسایه ها بگزار می شد اما پدرم تنها بود . پدرم میخواست تنها باشد چند بارهم عموخلیل آمد و از پدرم خواست باهم بروند و مطبش را باز کنند اما پدرم نرفت . یک شب مغازه داران همسایه ی مطب پدرم به خانه ی ما امدند و با پدر صحبت کردند ، گفتند صبح می آیند باهم بروند و مطب را باز کنند . صبح زود پدرم از اتاق مصطفی بیرون آمد و با همسایه هایش به مطب رفت و ظهر نشده برگشت و بازهم به اتاق رفت . هیچ صبح زود دیگری در اتاق مصطفی باز نشد .
اینو ویرایش کردم و گذاشتم . البته هنوزم حس میکنم در آخر نیاز به ویرایش داره
سلام استاد شبتون بخیر
چقدر تمرین یادداشتنویسی عالی هست و بسیار در پرورش شخصیت داستانم کمکم کرده واقعا از شما ممنونم که به این زیبایی ما را هدایت میکنید
نمونهایی از یادداشت نویسی را خدمتتان ارسال میکنم.
شنبهاس من هنوز سرجامتو اتاقم نشستم با چشمایی که از قرمزی و داغی نزدیکه تاول بزنه نمیدونم چم شده این چه مریضیه که دست از سرم بر نمیداره آنقدر نرفتم مدرسه که خانم عزتی هم نگرانم شده امروز زنگ زد خونه و حالمو پرسید شایدم فهمیده قصد رفتن دارم و قراره از شرم خلاص بشه دنیا انگار فقط برای من یکی جا نداره هر جا که میرم همه از دستم شاکی هستند خودمم از دست خودم خسته شدم کاش میشد شبیه این فیلمهای سامورایی ژاپنی هر جا که به آخر خط میرسی هاراگیری میکردم و خودم از این زندگی خلاص میکردم .
تمرین ششم ماه سوم:
از انزلی که برگشتم به خانه حالم خوب نبود. مدام چهره ی عظیم جلوی چشمم بود. ساعت از 12 شب گذشته بود. مادرم به من گیر نداد. نفهمیدم آیا مسواک زدم یا نه اصلا تا صبح خوابیدم یا نه. کیف پولش پیش من جا مانده بود و من به سطح چرمی اش دست کشیدم و بردم نزدیک دماغم چند بارنفس عمیق و باز نفس عمیق. بوی ادکلن عظیم تندِ تند از آن در مغزم پخش می¬شد.
وای، حالم را با هیچ کلمه¬ای، با هیچ جمله¬ای نمی¬توانم وصف کنم. اصلا این کیف دست من چه می-کند؟ مگر آدم به کسی که چند ساعت با آن معاشرت کرده کیفش را می¬دهد تا برایش نگه دارد؟ همچنان در هپروت بودم که انگار از خستگی بیهوش شدم و با هوای شرجی سیزدهم مرداد 79 رشت از خواب بیدار شدم. ساعت از 10 صبح گذشته بود. میلی به خوردن صبحانه نداشتم. به اصرار پری دو لقمه به زور پایین دادم و استکانی چای ریختم و رفتم به اتاقم تا کیف پول را ببینم. ببینم تا بمن ثابت شود که آیا داستان دیروز واقعیت دارد یا نه؟ کیف روی میز کنار تختم بود با همان عطر با محتویات داخلش. عکس عظیم روی گواهینامه رانندیگش به زیبایی خودش نبود اما من با نگاه کردن به آن حال غریبی داشتم.
خب حالا چکار کنم؟ کمی خودم را با کتابی که نیمه کاره با علامت زن داخلش کنج کتابخانه رها کرده بودم سرگرم کردم. می¬خواندم اما انگار چیزی از محتوای آن در سرم نمی¬رفت. هیجان داشتم. یا شاید هم دلشوره، نمی¬دانم! اما در دلم چیزی تکان می¬خورد و من بی¬زحمتی آن را می¬فهمیدم. قبلا هیچوقت اینجوری نشده بودم. راه گلویم بسته بود، اشتها نداشتم. کیف پول را برداشتم و رفتم تا به شقایق سری بزنم. شاید کمی با او حرف بزنم و این حس و حال از سرم رد شود. در همان ابتدای ورودم کیف را به سمتش دراز کردم و جریان گردش دیروز و انزلی و نشستن من و او روی صندلی جلوی ماشین کیانوش و تشویشی که در من ایجاد شده بود را برایش تعریف کردم. بالاخره یکی باید می¬دانست. من به تنهایی تحمل بهمراه کشیدن آن حس تازه وارد با خودم را نداشتم. نه نداشتم!
شقایق دوست خوب من است با همصحبتی با او سبک شدم. شقایق در کیف را باز کرد با دیدن عکس او به وجد آمد و گفت: این عظیمِ من اونو می¬شناسم خیلی پسر سر به زیر و خوبیه اما کیانوش نه. بخشی از هیجانات اولین ارتباطم با یک پسر خوشتیپ و زیبا و شیک در هفده سالگی ام را در اتاق شقایق گذاشتم و به سمت خانه برگشتم. در مسیر به این فکر می¬کردم چجوری این کیف پول را به او برگردانم؟ شماره تلفن خانه یشان را که عظیم با خطوط کج و معوج با حرکت زیگزاگ کیانوش، در ماشینش نوشته بود در جیبم بود. کاغذ را از جیبم در آوردم و نگاه کردم. اما خودم را قادر نمی دانستم بتوانم به آن شماره زنگ بزنم و منتظر بوق زدن تلفن بمانم و کسی که تلفن را پاسخ می¬دهد. مطمئنا قلبم به دهنم می آمد. نه، واقعا از پس این کار بر نمی¬آیم.
فکرم به ریحانه رسید. شاید او بتواند کمکم کند. به خانه که رسیدم، در پی کمک گرفتن از ریحانه به خانه شان زنگ زدم. حال و احوال کردم و جریان را گفتم. گفت که به پرهام(دوست پسرش) می گوید تا به عظیم خبر دهد. گفتم: پس من فردا عصر ساعت 5 باشگاه دارم و ساعت 5/6 او را جلوی باشگاه می¬بینم. تلفن را قطع کردم و باز دلم شور افتاد. عجب گرفتاری شدم، این چه بلایی بود سرم آمد؟ تا دیروز همین موقع ها حالم خوب بود. زندگی ام را می¬کردم، تابستانم را داشتم، تفریح و راحتی¬ام را داشتم. این جانور از کجا پیدایش شد؟ تعریف این حسم را نمی¬دانم چیست. شبیه اش را در رمان هایی که تا بحال خوانده ام دیدم. دراز کشیدم و تصمیم گرفتم به او فکر نکنم ولی پیراهن توسی اش یادم آمد، خنده هایش، چشمان درشتش که وقتی میخندید چه قدر عجیب زیبا بود. انگار هنوز ریه ام بوی عطرش را می¬داد. پاک خل شده ای هانیه به خودت بیا دختر بس کن دو ساعت با یک نفر بودی، آن هم در جمعی، حالا چت شده؟ غرغر کنان حوله ام را برداشتم و رفتم دوشی بگیرم تا هم از گرمای تابستان کم شود هم از گرمای سرم. کاش واقعا با دوش گرفتن بشود افکار را هم شست و وقتی در سیاهی چاله ی کفشور گم می¬شوند برایشان دست تکان داد. آن وقت سبک و بی¬دغدغه در حوله ی تن پوش خود جای بگیری و روی صندلی ای چوبی با شربت بیدمشک که قطره های عرق بر دیواره لیوان آن نقش بسته به هیچ جا، به هیچ چیز، به هیچ کس فکر کنی و طعم خنک و شیرین شربتت را نوش کنی.
از باشگاه که بیرون آمدم صورتم از فعالیت زیاد گل بسته بود. عظیم آنجا بود. وقتی دیدمش لال شدم. جلو آمد جمله ای بجز سلام به ذهنم نیامد. سراسیمه در ساک ورزشی ام کیف پولش را کنکاش کردم با دستی لرزان به سمتش دراز کردم و او با وقار از من گرفت و در جیب پشت شلوارش گذاشت. حرفی به ذهنم نمی رسید. فقط نگاه می کردم. می خواستم تمام زوایای صورتش را در ذهنم حک کنم. چه لبخند زیبایی و من دلم می خواست هر روز این لبخند را داشته باشم. عجب بلایی سرم آمده، حالا چکار کنم؟
عظیم گفت: می¬توانی از این به بعد به خانه ما زنگ بزنی.
گفتم: اما…
گفت: خودم تلفن را جواب می¬دهم
با نگرانی نگاهش کردم
گفت: ساعت 10 صبح منتظر تماست هستم
و من گمان می¬کنم در آن لحظه با هم دوست شدیم. یعنی من می توانستم ساعت 10 هر صبح صدایش را بشنوم؟ وای خدای من، نفس کشیدن سخت شد
دستپاچه گفتم: 10 صبح؟ باشه، باشه
تا 10 صبح فردا من دیگر من نبودم، حس می کردم پوست گونه ام می سوزد. دوست داشتم نقاشی بلد بودم و صورتش را طراحی می کردم. اما من یک خط صاف هم بلد نبودم بکشم. عوضش می¬توانم شعر بخوانم. کتاب شعر فروغ را باز کردم و خواندم؛
ای شب از رویای تو رنگین شده سینه از عطر تواَم سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش شایدم بخشنده از اندوه بیش
این روزها چقدر دارند تند تند از جلو چشمانم عبور می کنند. دلم می خواهد برای فرزانه سنگ تمام بگذارم. دختر را که نمی شود دست خالی روانه خانه شوهر کرد. جعفر هم مرتب می ¬گوید که ببینم کم و کسریی نداشته باشد. دخترم راهش دور است ولی حداقل لوازم آشپزخانه را که می تواند با خودش ببرد. عروسی درست و حسابی که نگذاشت برایش بگیریم. با یک ازدواج محضری ساده و حالا هم رفتنش که اینطور دست خالی است جواب مردم را چه بدهم. فامیلهای پدرش به ما چه می گویند. باید دست به کار بشوم و هرچه در توان دارم برایش فراهم کنم. وقت زیادی ندارم.
سه شنبه
همیشه تصور این را می کردم که فرزانه از پیش ما برود. دختراست دیگر. بالاخره باید شوهر کند و به خانه بختش برود. اما فکر رفتن نیما هرگز به ذهنم هم نمی رسید. جان من به جان او بسته است. همیشه در خیالم تصور می¬کردم که اینجا درسش را تمام می¬کند. برایش خواستگاری می¬روم . ازدواج می¬کند و با همسرش همین جا نزدیک ما زندگی می کند. در مورد فرزانه هم هیچوقت گمان نمی-کردم که راه به این دوری برود. حتی فکرش را هم نمی توانم بکنم که سال تا سال او را نبینم. خودش چطور حاضر شد به منوچهر جواب مثبت بدهد. شاید ما را دوست نداشت. شاید زندگی در این خانه را دوست نداشت. شاید وطنش را دوست نداشت. نمیدانم . هرچه هست که در این یک ماهی که از عقدش می گذرد عوض شده است. انگار آبی زیر پوستش دویده است. چشمانش برق شادی دارد هرچند جلو من و پدرش سعی می¬کند که طور دیگری وانمود کند. دیشب هر چقدر با او حرف زدم تا قانعش کنم که دیگ و دیگ بری را که برایش تهیه کرده¬ام با خودش ببرد فایده¬ای نداشت. گفت که منوچهر خودش در تورنتو خانه و زندگی دارد و نیازی به این وسایل نیست. گفت در عوض به کار نیما برسم و رخت و وسایل او را برای سفر آماده کنم.
پنجشنبه
شاید اگر دانشگاهها شلوغ نمی¬شد. شاید اگر امتحانات دانشگاه کنسل نمی¬شد. شاید اگر نمرات نیما این طور درخشان نبود. شاید اگر این پسر اینطور محجوب نبود، استادش هم به این فکر نمی¬افتاد که برایش توصیه نامه¬ای جور بکند و واز یک دانشگاه معتبر در امریکا برایش پذیرش بگیرد. چقدر باید این شایدها را باید کنار هم بگذارم تا بدانم که چه عاملی سبب این شده¬است که بچه¬هایم اینقدر زود من را ترک بکنند. جعفر اما هر وقت جعفر متوجه می¬شود که در تنهایی خودم دارم اشک می¬ریزم می¬گوید :
“بس است خانم، این همه آب¬غوره نریز. دلت می خواست مثل پدر و مادر اون بچه¬هایی که در تظاهرات دانشگاه دستگیر شدن حالا این در و آن در می ¬زدیم و دنبالش می¬گشتیم. او دیگر بچه نیست. برای خودش مردی شده. باید برود دنبال سرنوشتش.”
اما همین حرفهای جعفر مثل هیزمی است که به آتش درونم می¬ریزد. حالا دارم درست و حسابی گر می¬گیرم. او نمی¬داند که که آنها دنیای من و تنها انگیزه من برای ادامه این زندگی بوده¬اند. باید دست به کار بشوم . وقت تنگ است. باید از این و آن پرس و جو کنم ببینم شهری که نیما می خواهد برود چطور جایی است. هوایش چطور است؟ مردمش چی می¬خورند. او که اینجا همیشه همه وسایل زندگیش آماده بوده آن جا چطور به تنهایی از پس زندگیش بر می¬آید؟
شنبه
وقتی که فکرش را می بینم که همه تلاشی که در این سالها برای موفقیت و سربلندی بچه¬هایم انجام داده¬ام هموار کردن راه برای از دست دادن آنها بوده¬است. نتیجه¬ همه این تلاشها برای خودم و برای زندگی خودم معکوس بوده¬است. آگر این همه وقت صرف آموزش و تربیت آنها نمی¬کردم این همه خواستنی نبودند. روری که نیما با آن همه شور و هیجان ای میل دانشگاه امریکایی را باز کرد و گفت که برایش پذیرش فرستاده¬اند، هنوز دلم قرص بود. قرص از اینکه ما چنین پولی نداریم که او را روانه امریکا بکنیم. اما چندی بعد که گفت به دلیل نمرات درخشانش او را مشمول بورسیه کرده¬اند و هزینه اقامت و دانشگاهش را پرداخت می کنند، نمیدانستم باید از این خبر خوشحال باشم یا غمگین. بی اختیار بغضم ترکیدو جعفر، فرزانه و نیما آن را به اشک شوق تعبیر کردند. آنها از شادی می¬خندیدند و من از غم از دست دادن او، از دست دادن خودم و انگیزه¬های زندگیم اشک می¬ریختم.
حالا مرور این خاطرات چه سودی دارد. دست سرنوشت همه این مقدرات را جلو رویم قرارداده¬است. بهتر است که به این چیزها فکر نکنم. امروز باید به بازار بروم و برای نیما چند لباس گرم بخرم. اینطور که معلوم است شیکاگو جای بسیار سردی است.
دوشنبه
امروز فرزانه و منوچهر بلیطهایشان را به مقصد تورنتو تهیه کرده¬اند. تا یک هفته دیگر پرواز خواهند کرد. میدانم که فرزانه از این سفر و آغاز زندگی جدیدش خیلی خوشحال است. او از این خوشحالی با پدرش حرف می¬زند. اما هر وقت به من می¬رسد به دروغ می¬گوید که دلش نمی¬خواست به این زودی از پیش من یرود. می¬گوید که دلش برایم تنگ می¬شود. می¬گوید که غصه نخورم و خودم را با چیزهای مختلف سرگرم کنم. می¬گوید که برنامه بگذارم و با جعفر دوتایی به سفر برویم. میگوید که می توانیم دوتایی برنامه¬های ایرانگردی بگذاریم. می¬گوید می توانم به سراغ دوستان قدیمی¬ام بروم و با آنها دوره¬های دوستانه بگذارم. من اما به این حرفها جوابی نمیدهم. جواب نمیدهم نه از این بابت که مثلا” نمی¬خواهم در این چند روز باقیمانده او را برنجانم. هرچند این هم درست است. اما بیشتر از این بابت که حتی خودم هم جرآت این را ندارم که به روزهای پس از رفتن بچه¬ها فکر بکنم. روزهایی که نباید صبحانه آنها را آماده بکنم. لبسهایشان را بشویم، اتو بکنم و در کمد لباسشان آویزان کنم. نباید سلیقه¬شان را در مورد ناهار جویا شوم. نباید آخر هفته¬ها از خودشان و دوستانشان پذیرایی کنم. و حالا که او می گوید که می¬توانم با جعفر برنامه¬های سفرهای دونفره بگذاریم، با خودم فکر می¬کنم که در این بیست و چند سال جعفر در کجای زندگی من قرار داشته¬است؟ آیا هرگز در بردن کوله بار تنهاییم مرا یاری کرده¬است؟ حالا چطور می توانم او را در کنار سفره تنهاییم راه بدهم و آن را با او قسمت کنم؟
بیست و ششم مهرماه 1398
امروز پنجاه و شش روز و پنج ساعت و سیزده دقیقه است که از پیش من رفتی. مامان از سختی این روزها و تنهایی هرچه بگویم، جان کلام حاصل نمیشود. شاید با خودت بگویی مسعود که کنارته. اما مسعود این روزها با مسعودی که میشناختی زمین تا آسمان توفیر دارد. این روزها کمتر میبینمش. خودش هم انگار راضیتر است. شاید هم آنقدر بدخلقی کردهام که ترجیح میدهد مدتی مرا به حال خودم بگذارد.
امروز دوباره مزاحم زنگ زد. باید فکری برایش بکنم. شاید بیمحلی کردن بهترین راه نباشد.
بیست و هفتم مهرماه
امروز فروغ آمده بود برای خداحافظی. قرار است که مدتی را پیش پدرش بگذراند. دلم برای آن سارای شاد و وروجکش تنگ میشود. از وقتی که رفتی، فروغ هر روز بهم سر زد و غذا آورد. بعضی روزها خودشم پیش من عذا میخورد. واقعا از همسایه شانس آوردیم.
امروز که جلوی آینه ایستادم، دوباره تو را دیدم. چقدر خوب است که آنقدر چشمهایم شبیه توست؛ هر وقت دلتنگ میشوم، توی آینه نگاه میکنم. کاش هنوز پنج ساله بودم و بغل تو امنترین جای جهان بود. کاش هنوز بزرگترین دغدغههایم، تنهایی بازی کردن در محوطه کارخانه بود؛ دور از چشم تو.
دوباره مزاحم زنگ میزند. هنوز هم فقط سکوت میکند. صدای نفسش آشناست.
بیست و نهم مهرماه
امروز دیگر به مسعود گفتم راجع به مزاحم تلفنی. گفت باید شکایت کنیم. حوصلهاش را ندارم. خودش خسته میشود.
به غذاهای فروغ عادت کرده بودم. امروز یک ساندویج سرد خوردم. دلم هوس قیمه بادمجانهایت را کرده بود. دیشب وسایل طراحیام را دوباره بیرون آوردم. شروع کردم به طرح زدن. از روی لباس خانمی که در خیابان دیده بودم، ایده گرفتم. مانتوی سبز با پارچه لخت و بلند، بدون دکمه، با آستینهایی که از بالا تنگ هستند و از پایین گشادتر میشوند. اگر میدیدی حتما خوشت میآمد.
امروز توی راه پله با مرد جوانی برخورد کردم. همسایه جدید است. فروغ نگفته بود که خانهاش را اجاره داده است. مرد محترمی بود.
وخدا هست
داستان اول سایدا
باریکه ی نور افتاب صبحگاه ،از گوشه ی پنجره ی شکسته راه باز میکند وپخش میشود روی صورت سایدا تا وسط هال
سایدا به سختی سرش را روی بالشت تکان میدهد، دستش را روی پیشانی وچشمانش میگیرد از زیر انگشتانش ، زل میزند به ساعت دیواری روبرو، چند بار چشمانش را میبندد وباز میکند .باز هر دو عقربه روی هم، بالای ساعت بی حرکت مانده اند.صورتش را برمیگرداند سمت پنجره ،تاسفیدی افتاب را میبیند دست میچرخاند دورش
-پس کو این گوشی میراث موندم
ودستش را تا انجا که میتواند دراز میکند ،نیم خیز مییشود تا نزدیک متکای روناک
– این ساعت میراثی بازم که باتری نداره
هنوز حرفش تمام نشده گوشی اش زیردستش می ا ید. صفحه ی گوشی را روشن میکند، چشمان درشتش را تا جایی که میتواند جمع میکند ، اعداد روی صفحه از لرزش می ایستند. ساعت هفت وده دقیقه را که
میبیند،سیخ مینشیند سرجایش
مانتو وشلوار سورمه ای اش مثل همیشه تنش است، از اولش هم حوصله ی قرطی بازی ها ی زنان امروزی را نداشت -اینا از بیکاری که دم به دقیقه رخت وکراس عوض میکنن او زمان هفته به هفته سروینمون هم در نمیاوردیم
تمام زحمت اماده شدنش ختم میشود به جورابی که معمولا دولنگه اش توی هم مچاله شده وگوشه ی دیوار افتاده است.چادر ومقنعه هم که به محض رسیدن ، دم در میچپاندش توی کیف دستی اش .بیشتر شبیه ساک مسافرتی است، هرچه را هر کس نیاز دارد از شناسنامه ودفترچه وعابر بانک بگیر تا ناخن گیر و دستمال ونخ وسوزن توی اساکش پیدا میشود.خمیازه اش را نصفه قورت میدهد تند جورابش را بالا میکشد، تا مچ .انگشت بزرگش از جوراب بیرون میزند .پفی میکند وسوراخ را میگیرد بین دوانگشتش چند دور پیچ وتاب میدهد میچرخاند وزیر همان انگشت بزرگ قایمش میکند فعلا خوب است تا سرفرصت فکر اساسی برای سوراخ گنده کند .بلند میشود پتویش را از دور خود جمع میکند و روی روناک که پاهایش را
مچاله کرده توی شکمش میکشد
-ای گیس بریده ،حاضر از سرما بلرزه ولی غیرتش نمیگیره از اتاق یه پتو بیاره
قدمهایش تند میشود سمت اشپزخانه تا ابی به صورتش بزند. پایش گیر میکند به پتوی روناک ،سکندری میخورد قبل از اینکه بیفتد به زور خودش راگیر میدهد .لگدی میزند زیرسیگارو جا سیگاری وبقیه دم دستگاهش ، ا-ی میراثت بمونه پام شکانی
خوشی به دلت ،اقا نیری دیه ؟
از وقتی حاجی رفته بود دیگر روناک هم شل کرده و با خیال راحت و سط اتاق همه وسایلش را میچید .این اواخر دستمال سبز بزرگی به وسایلش اضافه شده است،از همانهایی که شبها دور میدان به زورمیدهند دست مردم .گاهی روی سرش میاندازد گاهی دور گردنش گاهی دور کمرش گاهی هم زیر بساطش. بعضی وقتها هم که حالش خوب است چوپی میگرد دور سایدا میچرخد و پارچه را توی هوامیگرداند وبشکن میزند میرقصد،
-خاک وتاو سرت سی سالته ادم ناوی.
سایدا تا پایش را توی اشپزخانه میگذارد خیسی وسردی سرامیکها ته مانده ی خواب را از سرش میبرد ،با کف دست چند بار میزند به رانهای استخوانیش .یادش می افتد دیشب قابلمه زیر ظرفشویی را خالی نکرده است
– اک میراثت بشه تماشا چطوری اب بردمان
جورابش را در می اورد پاچه ی شلوارش را بالا میزند -دلم خوشه دت دارم
قابلمه ی زیر ظرفشویی را توی تولت خالی میکند ودوباره میگذاردش زیر سینک
روناک غلتی میزند -دوباره صب شد ،کی میخوای مثل ادم فارسی حرف بزنی ،سرش را میکند زیر پتو وادامه میدهد
-اصلافکر کن دختر تو خونه نداری
-درد ای میراث مونده یه واشره ،این خانه وزندگی دیه درس بشو نیس به علی ، سرش میگیری تهش در میره .یه دستم صدا نداره .همو خوش به حال اقات که رفت خوشه راحت کرد. پفی میکند وادامه میدهد
– بچو فکر نان بکه که خربزه اوه دختر،همه ی درد تو
وا قات فارسی قصه کردن منه ؟
دستش را با پشت مانتویش خشک میکند
– بخف،بدهکاری وگندکاریات خوش صاف میشه
وهمینطور که غرولند میکند می دود طرف در ،کفشش راسرپا می اندازد .جورابش را تا جایی که زور دارد توی مشتش می چلاند. درحیاط را باز میکند. وسط دولنگ در خم میشود پاچه ی شلوارش را صاف پایین می کشد، یک جفت پوتین مردانه روبروی صورتش مثل میله ای بلند وموازی سد میشوند. سرپا می ایستد.ابروهایش را در هم میکشد
-بله براگم .خیره؟
نگاهش از روی سینه ی سرباز سر میخورد سمت اقای حکیمی. تمام تنش داغ می شود،لرز کند، ترسش از روناک است که توی خانه زندانی شده، باید یک جوری صدایش را بلند میکرد که او بشنود .باید کاری کند که بتواند روناک را فراری بدهد .تمام زورش را میزند تا ابی توی دهان خشکش جمع کند وقورت دهد. در را محکم و با صدا پشت سرش به هم می کوبد .روبروی اقای حکیمی می ایستد افتاب مستقیم توی چشمش می خورد،چشمش را میبندد
– براگم کسگم، وقتی دیدلرزش صدایش کم شده ،بلندتر ادامه می دهد
– بازم که تو نی اقا ،به صفحه ی گوشیش اشاره میکند
– تون و خدا یه ربع دیه زنگ میخوره م باید مدرسه باشم ورو به سرباز میگوید
–جناب سروان شما بشش بگو وقتی با دختر م معامله میکردی ،از م پرسیدی، که حالا دس از سر م ور نمیداری؟ نگاهش را به اابتدا وانتهای کوچه می چرخاند به علی ما اینجا ابرو داریمان ،شو وروز نزاشته برامان بشت گفتم به ولای علی اگر میتانستم خودم صافش میکردم هنو وامم رو ندادن
سرباز کاغذی از جیبش بیرون می اورد و میگوید
-خانم هاشمی کیه؟ شمایید؟
-بله براگم خودمم ولی ای اقا از دخترم طلبکاره
-فعلا که شما باید با ما بیاین
سایدا که خیالش از بابت روناک راحت شده نفس عمیقی میکشد –م از اولشم بشت گفتم ،ازش خبر ندارم ،یه ماه هی دارم میگم،چرانمیری پی کارت ،چرا نمیزاری م تو بدبختی خودم ،،،
– به علی باید برم سرکار ،الانم دیرم شده ،بزارین برم
تا یه بدبختی دیه برام درس نشده ،بعد از مدرسه هر جا بگی میام
سرباز به خانم چادری که کنار ماشین ساکت ایستاده است اشاره میکند – الان
-چرا نمیفهمین عزیزگم والله بالله باید برم سر کلاس
سرباز دوباره کاغذ را از جیبش بیرون میاورد وبا احتیاط تایش را باز میکند
-چه میگی مادر، هزار تا کار دارم باید الان با ما بیاین این حکم جلب شماست
سایدا گر میگیرد ، احساس میکند سرش به اندازه ی تمام شهر شده و روی بدنش سنگینی میکند، چادر از دست سایدا ، سرمی خورد روی گرده وشانه هایش وپخش میشود کف زمین.مثل دایره ای سیاه وبزرگ که سایدا وسطش گیر افتاده باشد. چیزی مثل کلاف در هم پیچیده ای ، راه گلویش را میبندد. صدا توی حلقش خشک شد ه است ، جلوی اقای حکیمی می ایستد انگار زغال داغ گذاشته باشند روی دلش .از نافش را میسوزاند ومی اید بال.ا،تا حلقش انگار کلاف درهم پیچ خورده ی کوچکی راه گلویش را میبندد .دستش رابه زور مشت میکندوچند بار به سینه
ی اقای حکیمی میکوبدو وارام میگوید – دالگ داری؟… نه ..ونفس داغش را با فشار بیرون میدهد
اقای حکیمی سرش را پایین میاندازد–خواهرگم به شیر دالگم من دنبال سرو صدا وبی ابرویی نیستم من فقط
وعقب تر میرود -مجبورم مجبورم ، خانه خراب شدم دیه
دختر روبرویش می ایستد .قد بلندش روی صورت سایدا سایه میاندازد .دستبندش را نشان میدهد. اقای حکیمی دست پرمو وسفیدش را جلوی میاورد وبا سر اشاره میکند
-نه اباجی گیان، نیاز به ای کارا نیس.
سایدا بی صدا عقب ماشین مینشیند.حس میکند صندلی ماشین با تمام توان او را بلیعیده است .توی خودش مچاله میشود ،سکوت خفه کننده ای دست وپایش را گرفته است حتی نمیتوانست تکان بخوردوکمرش را صاف کند. فضای خیابانها وکوچه ها ارامتر وخفه تر از ماشین به نظرش میاید. هیچ چیز شهر ،شبیه شروع یک صبح کاری شلوغ وعادی نیست.از دور میدان همیشه شلوغ طاق بستان
میگذرند ،میدان خالی وخلوت دل سایدا را بیشتر اشوب میکند. از دور کوه های طاق بستان را دید میزند. ساکت وارام کز کرده اند گوشه شهر . انقدر ساکت که صدای ابشارها به گوش روناک میرسد محکم و باشتاب ،گویی ابشارها از بالای کوه مسیر خود را گم کرده اند وصاف میرزند روی سرشهر .
در سبز بزرگی باز میشود وماشین با همان سرعت میرود تا وسط حیاط.مرد و زن گله گله دور هم نشسته اند انگار با ارامش تمام ،کنار دریاچه مریوان دارند افتاب میگرند ،تا ماشین وارد حیاط میشود ، مثل اینکه منتظر ادم مهمی باشند سرپا می ایستند و جلو میایند.سایدا که با این استقبال گرم مواجه میشود محکمتر پایش را از ماشین بیرون میگذارد. مردم را که میبیند جان میگیرد گلوله ی کلاف توی گلویش پایین میرود اب دهانش را قورت میدهد معلوم نیست از خودش یا از سرباز می پرسد –ای ماشالله ،براگم ،کی اینا رو گرفتین هنو صب نشده
اقای حکیمی نگاهش را از جمعیت می دزدد و میگوید
–یه مشت گل و گوجن ، یکی نیس بهشون بگه با اتیش زدن اتوبوس بانک چه مشکلی حل میشه ،فردا
همه چی رو دوباره ده برابر میکنن تا درسش کنن
دختر جوانی که همدوش سایدا از خانه تا اینجا امده است پرده ی اتاقک را بالا میگیرد ابتداسایدا را جلو می فرستد انگار میخواهد مطمئن شود خطری پیش رو نیست خودش بلافاصله وارد میشود وبه زور بین میله های باریک از سایدا جلو میزند و میگوید
– ببخشید،، ببخشید ،،کارش تموم شد بفرستش اتاق سه من یاید برم
اتاق تاریک بدون هیچ هوایی است قبل از اینکه چشم سایدا به تاریکی عادت کند از صداها متوجه حضور دونفر میشود یکی باصدای نازک میخندد ومیگوید
-من رو اقای رضایی فرستادن خیلی هم سلام رسوندن
-اها پس شما سوگلی حاجی هستی وهردوبا هم میخندند وپچ پچ میکنند دوباره میخندند صدای خنده هایشان مثل پتک توی مغز سایدا میکوبد ،اهی میکشد واین پا و ان پا میکند
– باشه شما نگران نباش غلط کرده اینجا استراحت کن کی جرات مخالفت با دستور حاجی رو داره
سایدا حس میکند کمبود هوا الان خفه اش میکند .میخواهد دادبزند ،بگوید برو گم شو دیگه ،بزار
رد شم .اما ساکت نگاه میکند ونفس کشداری میکشید خیلی زودتر از انچه فکر میکند به تاریکی و بی هوایی عادت میکند.کیف وموبایلش را روی میز می گذارد جلوی خانمی که هنوز دارد درباره حاجی صحبت میکند
–بیا ، میراثم بمونه همش مال خودتان وبا پشت مقنعه اش اب دماغش را تمیز میکند و زیر لب میگوید
-انگاری دزد گرفتن
سایدا تلفن سبزروی میز را که می بیند بی هوا میگوید
– ببخش دخترگم میتانم یه زنگ بزنم به بچه هام ؟نمیدانن منه گرفتن میشه بششان خبر بدم؟
نه مادر غیر قانونیه
تونه خدا دخترگم بزار
وهمین طور که سرش طرف فرستاده ی حاجی است تلفن را برمی گرداند سمت سایدا وبدون اینکه نگاه کند میگوید
-فقط زود ،،برام درد سر نشه ؟
سایدا گوشی را برمیدارد ویک بار دیگر باپشت مقنعه اب راه افتاده از دماغش را تمیز میکند
شماره ی روناک را میگیرد وپشتش را به میز میکند وبا
صدای ارام صدایی که انگار از ته چاه است قبل از اینکه روناک حرف بزند میگوید
–بی پدرا اوردنم کلانتری به روناک بگو دادات گفت دنبالشن
-مامان خودتی ؟معلومه چی میگی ؟مگه نرفتی سرکار؟
به روناک بگو رفیقگش ول کنمان نیس
چی زدی سر صب روناکم دیگه؟کدام رفیق
سایدا بلند تر میگوید -ای عاقبت به خیر اجازه داد بشتون خبر بدم منو اوردن کلانت
صدای خنده می پیچید توی اتاقک. سایدا واضح صدای پشت خط را نمیشنید
-کی تو رو برد ؟کی رفتی؟ از اونجا ،،تو که وضعیت منو میدونی چرا شماره منو از اون خراب شده گرفتی ¬¬شل مغز اگه لو برم چی ؟
سایدا چند بار دستش را روی شاسی سیاه تلفن میکوبد
– الو الوالو
تا میبیند خانم پشت میز سرگرم است دوباره شماره را میگیرد ،گوشی خاموش است
سایدا بدون اینکه برگردد شماره رامین را میگیرد
صدای خواب الود سهیلا است که میگوید -بله
سایدا جواب میدهد
– رامین گیان دادات بمیره بیدارت کردم
گوشی تق تقی میکند ورامین میگوید-مامان
-رامین گیان این از خدا بی خبرا منو گرفتن اوردن کلانتری
چی ؟بلندتر حرف بزن ،نمیشنوم
-اوردنم کلانتری میدان بیستون به جای روناک
-شوخیت گرفته کله ی سحری ؟چه ربطی به تو داره ؟مگه دنیا خر تو خره
خانم پشت میز با انگشت میکوبد روی میز
-تموم نشد مادر
-خودت بیا من نمیدانم اینا چی میخوان باید زوتر قطع کنم
-بزار ببینم چکاری میتونم برات بکنم ببینم میتوم کسی رو پیدا کنم
دوباره میکوبد روی میز
-خودت بیا ،درد ت رو سر دادا ،اینجا باید مرد باشه
دوباره کلاف راه گلویش را میگیرد یاد اولین باری که پایش به کلانتری باز شده بود میافتد پنج سال گذشته است وچرا نمیگذرد این روزها چرا تمام نمیشود این
عمر نکبتی ، بارهای اول که محمد همراهش بود خیلی راحت تر کارش را میافتاد
صدای رامین توی گوشی می زند بیرون
-چی میگی تو ؟من پام رو بزارم اونجا همه منو میشناسن بفهمن تو مامان منی ،ابرو برام نمیمونه
پس من چه بکنم
ازمن میپرسی ؟پنج سال پیش که گل دخترت رید به زندگی من باید جمعش میکردی ،انموقع هیچی بهش نگفتی ، پولات رو دادی بهش ، حاکه به خنسی خوردی یادت افتاده منم هستم.
چانه های سایدا شروع میکند به لرزیدن، زبانش مثل چوب خشک وسفت شده است.چادرش را روی صورتش می کشد و از دراتاقک وارد سالن بزرگ وشلوغ میشود .
سایدا روی صندلی مینشیند پیرزنی که صندلی بغلیش نشسته نگاهش میکنداشکش را با دستمال پارچه ای اش پاک میکند ومیگوید شما هم بخاطر بچتون اینجایین . سایدا سرش را به تکیه گاه صندلی تکیه میدهد پیرزن دوباره میگوید بچه ی شما هم زخمی شده مال ما که بدبخت شد تمام مغازش رو اتیش زدن
همه زندگی ،دارو ندار بچم وبا بغض میگوید بگو ای بدبختی چه ربطی به بچه ی من بیچاره داره .دستمال دستش را باز میکند وصورتش را میکند توی دستمال وتمام بغضش را میریزد وسط دستمال .سایدا برمیگردد سمت دیوار ،زل میزند به دیوار.
سایدا روحا را که جلوی خود میبیند ابرو در هم میکشد مثل اینکه در نگاه اول بجا نیاورده باشد .میایستد –تو کی هاتی سهراب را توی بغلش میجنباند
-الان رسیدم
سهراب گریه میکند روحا سینه اش را از زیر لباس به زور بیرون میکشد ودو انگشتی میچپاندتوی دهان سهراب –بیا بیا چته همش داری وق میزنی سهراب ارام نمیشود صدای گریه اش تمام سالن را بیدار میکند سایدا او را از بغل روحا میگیرد، توی بغلش میچرخاند عین گهواره -چشات ارا سرخه
-مگه این اقا میزاره بخوابم دندونش نیش زده تا صب نق زده
-ارا سهراب رواوردی
چکارش میکردم پیش کی میزاشتمش
پس شوهرت ها کو
روحا شانه بالا میاندازد ومیگوید – دیدی مامان جون چقدر بهت گفتم حواست به این روناک خانم باشه اهمه طرفش رو گرفتی این دفه نوبت خودت شده
نفس پر صدایی میکشد به بچه اش که توی بغل سایدا دست وپا میزد نگاه میکند شانه بالا میاندازد ومیگوید
-دیدی مامان جان چقدر بهت گفتم حواست باشه ؟این دفعه نوبت تو بود روناک خانم تورو گیر انداخت ، حالا چی میخوان این دفعه چقدره
سایدا کلاف کاموایی ته حلقش را به زور بالا پایین میکند
-رامین نامرد بشت خبرت داد نه ؟خودش نیومد ؟عین اقای گدر سگشه وسط معرکه ادم رو تنها میزاره
نمیخواستم شوهرت بفهمه . دست سهراب را باز میکند انگشت اشاره اش را کف دست سهراب میگذارد نگاهش میکند حالت لبهایش بین خنده وگریه است نفس نفس میزند و انگشت سایدا را سفت توی مشتش میگیرد سایدا سر تکان میدهد گیان دادا ، و همینطور که به صورت سهراب نگاه میکند میگوید
-یه زنگ میزدی اون اباجی بی پدرت رو پیداش میکردی ،پیداش کنن کارش تمامه ،الان خود قاضی
بشم گفت این دفه میبرنش اونجا که
-به جهنم ،بهتر ، کی بشه ما از شرش ظلمنجات پیدا کنیم
پیرزن صندلی بغل و دو نفر دیگر باهم میگویند امین
سایدا انگشتش را از دستش رسهراب میکشد
-تو هم امدی نمک به زخمم بپاشی روله
روحا دستش را روی دست سایدا وبچه میگذارد و میگوید
-من غلط بکنم مامان جان ،اما این ابجی خانم تا کی میخواد گند بزنه به زندگی ما ،خودش رو تحویل بده ،بزار یه دفعه خودش پای گنده کاریاش وایسه
سایدا به نقطه ای از سقف خیره میشود اشکش را گوشه ی انتهایی چشمش نگه میداردتا پلک میزند قطره ی بزرگ اشک ازچشمانش میافتد روی دست روحا ،سایدا سهراب را بغل میکند وصورتش را پشت کمر سهراب پنهان میکند وبدون صدا یا اینکه شانه اش تکان بخورد گریه میکند این کار را در این سالها خوب تمرین کرده است
روحا دستش را روی شانه ی سایدا میگذارد
-قربون دلت برم نگران نباش زنگ زدم بهش ،خانم
کارش رو بلده برای خودش حواسش جمعه، خاموش کرده
وزل میزند به سرامیکهای کف پس یارو کجاس ؟حالا چی میخوان ؟
به بدبختی دلش رحم اومد ،میگن تو ضامنی ،باید بدی
غلط کرده تو کی ضامن شدی ،به قاضی میگفتی تو هیچ ضمانتی ندادی ،
میگه یا میدی یا میری زندان
بی خود ،وسرپا می ایستد
– بزار خودم برم باهاشون حرف بزنم ببینم با چه مدرکی میگن ، بگو اینقدر اومده در خونمون منم بهش گفتم اگه وامم جور شد میدم مدرکی که
سایدا چادر روحا را میگرد – بشین فعلا عزیزگم ،پشت چکگش امضای میراث مونده ی منه
روحا زانوهایش شل میشود خودش را روی نیمکت ول میکند
-تو که گفتی من هیچ مدرکی ندادم
-ندادم بشش ودوباره صورتش را میبرد پشت کمر سهراب
روحا مشتش را میکوبد روی رانش غلط کرده این بار
دیگه نمیزارم قسر در بره اگه سر قضیه ی رامین قایم نمیکردی اینجوری ،،،وبلند میشود نه تو نمیتونی خودم میرم الان راستش رو میگم
– من میرم میگم که امضات رو جعل کرده
– هیس همین یه جرم رو فقط کم داره تو پرونده ی میراث موندش
روحا پایش را میکوبد زمین –مامان اگه از اول گذاشته بودی خودش تاوان کاراش رو میداد اینجوری
سایدا گوشه ی چادر روحا راتوی مشتش میگیرد قطره ی اشکی که گوشه ی چشمش جمع شده است سر میخورد روی صورتش . لبش رو میگزد لبش مزه ی خون میگیرد– روحا صورتش را توی دستانش میگیرد –وای واااای باشه باشه ، لا اقل بزار به اقام خبر بدم
سایدا داغ میشود واحساس میکند خون زیر پوست صورتش دارد داغ میشود –نمیخواد روله گان ،اقات اگه اقا بود سرپیری با عروس و داماد مال وزندگیش رو ول نمیکرد بره پی عشق وعاشقی
ودستش را روی زانویش میگذارد بلند میشود سهراب را میدهد بغل روحا –خودم یه کاریش میکنم داداگیان فعلا چند روزی مهلت گرفتم یا باید سند جور کنم یا
پول و نفس عمیقی میکشد – این ستون تا اون ستون فرجه
روحا لباس بچه اش را توی بغل مرتب میکند -چه ستونی چه فرجی ؟تو چند روز چکار میتونی بکنی ؟مامان جان یه بار منطقی باش .بزار بریم واقعیت رو بگیم. اون خانم که میخواد بخوره وبخوابه ،چه فرقی میکنه کجا باشه ؟چه خونه چه زندان
بسه دی، هم شروع کردی ؟فعلا از این خراب شده بریم .سرم داره میترکه ،بزانم چه گلی تو سرم بریزم .مدرسه هم نرفتم ،خانم قاسمی امروز دوباره پاچه ام رومیگیره .کی این دوماه تموم میراتی تموم بشه ،فرار کنم بازنشستگی کوفتی رو بگیرم فرار کنم از این ولایت وادماش
روحا در شیشه ای خروج را فشار میدهد در باز میشود باد خنک میخورد توی صورتشان –مدرسه کجا بوده مامان من .ندیدی مگه ؟بازم درگیری و بدبختی .همه چی رو داغون کردن
ویی راسی ؟گفتم قاسمی پدرسگ هیچ خبری ازم نگرفت. وجلوتر از روحا راه می افتد ،چادرش روی کاشیها کشیده میشود و ردی از خاک وسط راهرو به
جا میگذارد
والسلام
بازنویسی۱۶ / ۹ / ۹۹
معصومه محمودی
َ