داستان بلند یا رمان کوتاه
چند نکته:
- داستان بلند یا رمان کوتاه، نه داستان کوتاه است، نه رمان. از لحاظ حجم چیزی بین این اولی و دومی است (در اپلیکیشن دوره در این رابطه فایل صوتی کوتاهی ارائه شده که در صورت کنجکاوی میتوانید بشنوید).
- بسیاری از کتابهایی که ما به عنوان رمان میشناسیم، در اصل داستان بلند هستند. از جمله بوف کور و شازده احتجاب و ملکوت.
- به گفتۀ بسیاری از نویسندگان و ناقدان، ادبیات معاصر ایران بیشترین توفیق را در خلق داستان کوتاه و بلند داشته است. شاید بتوان گفت که ما هرگز نتوانستهایم گام بلند و پیوستهای در خلق رمان برداریم. تعداد رمانهای درجهیک فارسی انگشتشمار است.
در این درس به سراغ یکی از داستانهای شاخص و مهم نویسندۀ سرشناس آمریکای لاتین، کارلوس فوئنتس میرویم.
اگر کتاب «آئورا» را تهیه کنید، میتوانید در بخش پایانی کتاب ماجرای نوشته شدن داستان آئورا را هم از زبان نویسنده بخوانید.
آئورا یکی از نمونههای درخشان ترجمۀ فارسی نیز است.
ضمن اینکه آئورا نمونهای بسیار آموزنده برای نوشتن با «زاویه دید دوم شخص» است.
- صفحات ابتدایی این داستان را بخوانید:
صفحات ابتدایی آئورا-کارلوس فوئنتس - پس از مطالعه، در حدود نیم صفحه با زاویه دید دوم شخص بنویسید، بهتر است به شرح وقایع روزی که در آن هستید بپردازید. سعی کنید از شیوۀ روایت داستان آئورا الگو بگیرید.
- در ماه آینده با جزئیات بیشتر به بحث زاویه دید خواهیم پرداخت.
[wp-svg-icons icon=”file-3″ wrap=”i”] تمرین:
- یادداشتی که با الهام از زاویه دید داستان آئورا نوشتید در بخش تمرینها ثبت کنید.
- نگاهی به کتابخانۀ خودتان بیندازید و فهرستی از تمام داستانهای بلندی که دارید، بنویسید. نوشتن این فهرست به شما کمک میکند تا در طول دوره فهرستتان را کاملتر کنید.
فهرست خودتان را در بخش تمرینها با ما به اشتراک بگذارید.
[wp-svg-icons icon=”book” wrap=”i”] پیشنهاد کتاب | داستان بلند:
ایرانی:
بوف کور | صادق هدایت
شازده احتجاب | هوشنگ گلشیری
گاوخونی | جعفر مدرس صادقی
هما | کاظم رضا
یکلیا و تنهایی او | تقی مدرسی
ملکوت | بهرام صادقی
سفر در خواب | شاهرخ مسکوب
فخرالنساء | قاسم هاشمینژاد
خارجی:
آئورا | کارلوس فوئنتس
سفر زمستانی | املی نوتومب
اگنس | پتر اشتام
ز لیست کتاب های داستان بلند یا رمان، تنها دارایی ام همین کتاب بوف کور از صادق هدایت و دیگری ملکوت وکیمیاگر است. اینجا هم درست مثل تمرین قبل، هنوز فرق اساسی این هارا نمیدانم. شاید بتوانم بگویم وجود چنین مباحثی در لیست این تمرینات، بیش از آنکه ب کتاب های من در این زمینه بیافزاید، مرا به چنین نتیجه ای رساند که خیلی خوب کتاب نمیخوانم و یا به حد کافی به موضوعات داستان ها و حجم آن ها دقت نکرده ام . از این رو ترجیح میدهم تا درماه بعدی و به وضوح با تفاوت این ها آن هم یک سوته و با یک نگاه آشنا شوم.
تصمیم داری لپتاپ را روی پاهایت بگذاری تا پنجمین تمرین از دومین ماه نویسندگی را انجام دهی. یک پشه اطرافت میپرد و امانت را بریده. بعد بینی ات را که آبریزش دارد با گوشهء آستین دست راستت پاک میکنی و دوباره مشغول نوشتن میشوی.
با خودت جو میگیری و تصمیم میگیری این تمرین را روزانه انجام دهی. جدیداً متوجه شده ای که یادداشت نویسی روزانه چیزی فراتر از یادداشت نویسی است و میتواند تمرینی برای دیدن خود از بیرون و نوعی تمرین جزئی نویسی باشد.
دوباره آب بینی ات راپاک میکنی. تصمیم میگیری واقعه روز را از صبح روایت کنی.
سر خط میروی تا همه چیز را شروع کنی.
از خواب بیدار میشوی. غلتی به دست چپ میزنی و متوجه میشوی که دیشب از سرما یخ زده ای. مامان رویت را با یک پتوی دیگر پوشانده است. بعد دستت را روی نرمی پتوی بنفش میکشی و خواب را دوباره به چشمانت دعوت میکنی.
سوگند کنارت آمده ومیگوید: سارا. سارا مامانه .بیدار شو میخواد باهات حرف بزنه.
چشم هایت را میبندی و تاق باز گوشی را همانطور با دستی که در خوب وبیداری نمیدانی چپ است یا راست به گوشت میفشاری. چند باشه میگویی و به حال نامساعد خودت فکر میکنی.
باید داخل سوپ، به جای هویج،شلغم رنده کنی. باید برای ناهار امروز با همان خورشت از دیشب مانده یک برنج درست کنی. و کمی هم برای سوگند شلغم رو ی گاز بگذاری بپزد. بعد میفهمی که سرما خوردگی سوگند شدیدتر از دیشب شده وتصمیم گرفته همین یک روز در هفته را هم مدرسه نرود.
پتو را کار میزنی. ساعت داخل پذیرایی 10و نیم را خیلی واضح نشان میدهد. با اینکه چشمهایت تار است. سمت دسشویی میروی تا صورتت را آب بزنی. داخل آینه یک چروک اضفه بالای چشم راستت نقش بسته است. به آن نگاه میکنی. از خودت سوال میپرسی که این از اثرات گریه دیشب تو است؟ بعد به آن یکی چشمت نگاه میکنی و شباهتی نمی بینی. به ذهنت میرسی هرگاه از فرط گریه به این روز می افتی، به چشم هایت که اگر از همان ابتدا اینطور بودند فکر میکنی و خودت را باهمان پف زیاد متصور میشوی. بعد با خودت میگویی اگر چشم هایی با پشت چشم پف آلود هم داشتی زیاد بد نبود.
ناگهان توی آینه برق از سرت میپرد که صفحهء صبح گاهی ات را ننوشتی. خودت را بابت دیر بیدار شدنت توجیحه میکنی و حال ناجور دیروز را بهانه میکنی ولی بازهم قانع نمیشوی. دفتر بنفش رنگ را از روی زمین بلند میکنی و بالای آن تاریخ را مینویسی.13 ام آذر 1400. بلافاصله یادت می آید که 13 ام چندماه پیش بود که بدترین اتفاق زندگی ات رخ داد. و شروع به نوشتن میکنی.
تمام سه صفحه ات پر میشود از اسم کسی که دیگر حتی نامش حالی از قلبت را تغییر نمیدهد. در خلال صفحات صبحگاهی به اینکه سه صفحه ات را به او اختصاص داده ای از خودت خجالت میکشی. از خودت میپرسی اصلا با این اوصاف نویسنده میشوی؟
دفتر را میبندی و بعد از تمام شدنش دوباره دراز میکشی. از این وضع دوروزه که حال جسمی و روحی بدطوری تو را زمین زده و کلافگی از دست وپایت بالا میرود عذاب وجدان میگیری.
دوباره به زیر پتو برمیگردی و گریه میکنی. از خدا میخواهی که هرچه زودتر سزای آن هارا بدهد. نفرینشان میکنی و دوباره زیر گریه میزنی. احتیاط میکنی سوگند صدایت را نشنود و گزارش روزانهء گریه کردنت را این بار به مامان ندهد. از خودت میپرسی چرا هیچ وقت برنگشت؟ و بعد دوباره گریه میکنی. خاطرات گذشته برایت مرور میشود. یادت می آید که لباس سفیدت- که دیشب مشابه آن را در یک پیج اینستاگرامی دیده بودی حالا پشت در مانده وتونباید هرگز آن را بپوشی….
برای دومین بار است که به اینجا آمده ای، بار قبل چهل روز اینجا بودی، وقت آمدنت سه نفر تب دار با نفس های به شماره افتاده آن بالا بودند. درست دو روز بعد یکی دیگر سردرد گرفت، تب کرد، سرفه های ممتد شد نفس کشیدنش. دکتر آمد بی توجه به چشم های نگران وحشت زده ات گفت ببریدش بالا.
ترسیده بودی همه ماه های کوچولو را فرستادی دوش بگیرند. بعد با الکل به جان اتاق هایشان افتادی. خوردن آویشن و بابونه و زنجبیل، عسل و لیمو شش نوبت در روز اجباری کردی. یک هفته نشده بود اما تو خسته و عصبی و تند شده بودی. مثل یک وسواس حرفه ای تمیزی همه چیز را خودت چک می کردی. شب ها از زور خسته گی بی هوش می شدی.
اما درست در روز ششم دونفر دیگر با تجویز پزشک ساکن طبقه دوم شدند. یک گوشه نشستی، خیره به اطراف واماندی، همه چیز از تمیزی برق می زد. اما این ویروس ریزه میزه لابه لای این همه مراقبت و بشور و بساب هایت کار خودش را کرده بود درست مثل یک شکارچی نامرئی بی صدا آمده بود و دو ماه کوچولوی دیگر را به دام انداخته بود. حالا ایستاده بودی کنار پنجره ای باز اما هیچ کجا را تماشا نمی کردی، شاید داشتی توی ذهنت می گشتی که کجا کم گذاشتی، کجا حواست نبوده، چکار دیگری می شود کرد که نکرده باشی.
امروز یادتون رفت دم نوش آویشن درست کنید من درست کردم. سارا و لیلا هم دارند به همه ی بچه ها دم نوش می دن. بفرمایید این لیوان برای شماست. این صدای بهار بود برگشتی لیوان را از دستش گرفتی عجیب بود چطور تو که عاشق کودکان هستی نتوانسته بودی تا امروز برق شیطنت شیرین کودکی را در این چشم ها ببینی. مثل یک کاشف داشتی توی چشم هایش می گشتی که دستت را خواند و گفت: خیلی خوش بو شده مثل آویشن نیست! پرسیدی: نیست؟ گفت: چرا هست. بعد خنده کنان از تند از تو دور شد. دم در که رسید گفت: توش گلاب و عسل ریختم اینجوری دیگه بوی بد آویشن نمیده. همه ی لیوان را سر می کشی. از پنجره بیرون را نگاه می کنی به تلافی شش روز ندیدن غرق تماشا می شوی.
و حالا در همین لحظه ورود دم در کوله ات می گذاری دوباره غرق تماشا می شوی.
شازده کوچولو از آنتوان دو سنت اگزوپری
بوف کور از صادق هدایت
مدیر مدرسه از جلال آل احمد
دخترپرتقالی از یوستین گوردر
روی ماه خداوند را ببوس از مصطفی مستور
بیگانه از آلبر کامو
کیمیا گر از پائولو کوئیلو
سرودکریسمس
باردیگر شهری که دوست میداشتم
دختر نیل
تمرين اول
آن روز هم مثل هر روز چشمهايت را به روي دنيا باز كردي و سپاسگزار بودي كه روز ديگري براي زندگي در اختيار داري.با خودت فكر كردي چكار كني تا روز بهتري داشته باشي و آغازش برايت جذاب و دلنشين باشد.پس خودت را به يك صبحانه ي دلچسب دعوت كردي.تا آب درون كتري به جوش بيايد،دفترصفحات صبحگاهي را برداشتي ،خودكارت را به دست گرفتي و فكر كردي كه امروز قراراست چه بنويسي.خودكار به حركت درآمدو تو نوشتي ،تاريخ زدي و دفتررا بستي.تصميم گرفتي صبحانه را در تراس زيباي خانه ات ،كنار گلهاي شمعداني و پريوش بخوري.ميز صبحانه را چيدي ،گوشي را با خودت بردي ، يك موسيقي از استاد شجريان ،يك لقمه نان و پنير و گردو و يك جرعه چاي شيرين با نبات زعفراني ، چشمهايت را بستي و لذت بردي .چشمها را باز كردي تا چشم انداز روبه رويت را ببيني .تصويري مات از كوهها ي اطراف بود كه پشت غبار مازوت پنهان شده بود .
تمرين دوم :
زمين سوخته(احمد محمود)
چراغها را من خاموش ميكنم(زويا پيرزاد)
بوف كور(صادق هدايت )
كافه پيانو(فرهاد جعفري)
ملكوت(بهرام صادقي)
عقايد يك دلقك(هاينريش بل)
درك يك پايان(جولين بارنز)
قلعه ي حيوانات(جرج ارول)
از خواب میپری. خیسِ عرق، از کابوسی که دیده ای. پتویی که تو را در آغوش گرفته کنار میزنی، میروی در بالکن را باز میکنی که هوایی به سرت بخورد و کابوس را فراموش کنی. لیوان آب را از روی میز برمیداری و سرما را به درونت میفرستی. برمیگردی به تخت، خسته ای و چشمانت نمیتوانند باز بمانند، اما تا پلک هایت پایین می آیند دوباره آن کابوس جلوی چشمانت رژه میرود. سعی میکنی خیالت را به سمت دیگری متمرکز کنی اما دور میزند و باز هم می افتد کنار هم کابوس. انگار قصد ندارد رهایت کند. شاید میخواهد پایانش را نشانت دهد. بیخیال خواب میشوی. بلند میشوی، گوشی ات را برمیداری. پیغام هایی را که برایت آمده چک میکنی. دلت میخواهد بین آن همه پیام، از اویی که منتظرش هستی پیامی ببینی. اما نه! باز هم این انتظار برایت ادامه دارد. اما نباید امیدت را از دست بدهی. کلافه تر از قبل گوشی ات را به سمتی می اندازی. بلند میشوی به سمت آشپزخانه میروی، کتری را روشن میکنی، منتظر میشوی آب جوش بیاید تا چای بخوری. چشمانت باز است اما صحنه های آن کابوس هنوز جلوی چشمانت است، ذهنت را درگیر کرده! تو را یاد چیزهایی می اندازد که میخواستی، برایشان تلاش کردی و نشد. آزارت میدهد. میخواهی خودت را از این خیالات رها کنی. فکرت را به سمت اتفاقات خوب زندگی ات منحرف میکنی. به سمت نعمت هایی که داری، به پدر و مادرت که سایه شان بالای سرت هست. دلهره ای وجودت را فرا میگیرد که اگر روزی برسد که دیگر نداشته باشمشان چه؟!
به سمت اتاقشان میروی، به قفسه سینه شان نگاه میکنی که بالا و پایین میرود. میخواهی مطمئن شوی که نفس میکشند. خیالت که جمع میشود بوسه ای به روی دستشان میزنی و خدا را شکر میگویی.
غم هایت، آن کابوس از خیالت رفت.
حس میکنی خوشبختی، و نباید بگذاری غصه های دنیا از پای درت بیاورند تا وقتی که پدر و مادر نفس میکشند.
دختر خاکستری ( نعیمه اسلامی )
لبخند انار ( هوشنگ مرادی کرمانی )
رمادی ( آرش جواهری )
سعادت زناشویی ( لئو تولستوی )
از صدای جیک جیک گنجشکها میفهمی که صبح شده،بر حسب عادت همیشگی می خواهی از روی تخت بلند شوی اما با اولین تکان شانه هات، درد شدیدی در صورتت حس میکنی و تازه یادت می اید که دیروز چه اتفاقی افتاده و چه برسرت امده،طوری پلکهایت به هم فشرده شده اند که انگار هیچ وقت باز نمی شدند ، کمی زانوهایت را خم میکنی و درد شدیدی تمام کمرت را احاطه میکند ،از شب تا صبح فقط تاق باز خوابیده ای ،دو بالش بزرگ سمت چپ و راستت را احاطه کرده اند، تا مبادا به یک طرف غلت بزنی ، درد میکشی و ساکت دراز کشیده ای،از گوشه ی چشم راستت قطره ی اشکی بلند بالا همچون رود کوچکی به راه میافتد ،صدای پسرت را میشنوی که با اندوه میگوید :مامان خیلی درد داری؟؟ سرت را به اندازه دو تکان کوچک به چپ و راست میگردانی تا نشان دهی که درد نداری .باز صدای پسرت را میشنوی : مامان تو که خوشگل بودی چرا اینکار را کردی ؟بابا میگوید صورتت را عمل کرده ای تا خوشگل شوی !بابا راست میگوید ؟
تمرین دوم
لیست کتاب های من:
آئورا – کارلوس فوئنتس
اگنس – پتر اشتام
بوف کور – صادق هدایت
شازده احتجاب – هوشنگ گلشیری
گاوخونی – جعفر مدرس صادقی
فرجام آندریاس – یوزف روت
مرگ ایوان ایلیچ – لیو تالستوی
طریق بسمل شدن – محمود دولت آبادی
روز و شب یوسف – محمود دولت آبادی
سلوک – محمود دولت آبادی
اسب ها، اسب ها از کنار یکدیگر – محمود دولت آبادی
آوسنه بابا سبحان – محمود دولت آبادی
آن مادیان سرخ یال – محمود دولت آبادی
گرما و غبار – روت پريور جابوالا
خانه خیابان مانگو – ساندرا سیسنروس
صبحانه در تیفانی – ترومن کاپوتی
همین روزها – علیرضا میراسداللّه
عمویم جمشیدخان، مردی که باد همواره او را با خود میبرد – بختیار علی
کتاب قیدار – رضا امیرخانی
رهش – رضا امیرخانی
حسد بر زندگی عینالقضاه – مسعود کیمیایی
فصل مهاجرت به شمال – طیب صالح
خاطره دلبرکان غمگین من – گابریل گارسیا مارکز
شازده کوچولو – آنتوان دو سنت اگزوپری
روی ماه خداوند را ببوس – مصطفی مستور
تعداد شان از این بیشتر است، اما به علت اسباب کشی، همچنان کارتن خاب هستند. من فقط همین چندتا را به خاطر آوردم و نوشتم شان
وقتی که از شب تا صبح بیدار شده باشی و باز به خاب رفته باشی و این سیکل نامیمون ده بار تکرار شده باشد، روزش را باید با یک چشم سرخ و سری درد آغاز کنی و به احتمال زیاد با همین درد به پایان ببری. تنها پناه سردردت اسپرسو می شود و نه قرص، چرا که کم خابی هر روز و شب همراهت است. اسپرسو هم در حد دل خوش کنک است نه درمان قطعی سردرد. شب، هر بار که پدرت صدایت زده باشد، خدا خدا کنان می خاهی که ساعت یک یا دو باشد، اما وقتی با یک چشم نیمه باز، ساعت تلفنت را چک می کنی، می فهمی که زمان و زمانه قرار نیست برای تو قید رفتن شان را بزنند و تا صبح کنارت بخابند، و ساعت پنج و نیم صبح را نشان می دهند. ساعت هشت، بیدار باش آخرین است، آنقدر خاب آلودی که به یک چرت چند دقیقه ای هم راضی می شوی. کم خابی حتا پرتوهای گرم و لذت بخش آفتاب در صبح زمستانی هم برایت سرد می کند. گنجشک ها و بلبلان که هر روز ناهارت را با آنها قسمت می کنی و همیشه هوایت دارند و برایت می خانند، آوازشان در امروز بی خاب شده، بیشتر شبیه شلوغ کردن های بچه مدرسه ای ها می ماند تا آواز دلنشین هر روزه. صدای شان در گوش ت تلخ شنیده می شود. دلت می خاهد نوک همه خروس ها ببندی تا صدای شان حداقل برای چند ساعت اول روز، بلند نشود. پدرت را همراهی می کنی تا آنجا که گرمای خورشید روی زمین سیمانی حیاط خود را ولو کرده است، خودت برمی گردی اتاق و یک راست می روی توی آغوش پتو. صورتت را به پرزهای نرم پتو می چسبانی و به خاب می روی، هنوز چشمانت گرم نشده است که تلفن بیدارت می کند. باید بلند بشوی، از پتویت تشکر کنی و در حالی که برایش دست تکان می دهی از اتاق خارج شوی، پرندگان حیاط را به سمت زمین های اطراف و کوه ترک کرده اند و تا ظهر خبری ازشان نمی شود. دو تا از خروس ها را سر بریده اند، همان دوتایی که گویی آواز همه نیاکان و آیندگان شان در گلو داشتند و باید هر روز به گوش زمین و زمان می رساندندش، حالا به نیاکان شان پیوسته اند، اما همچنان چشم تو سرخ است و سرت درد می کند
صبح زهرماری است وقتی شب قبل باخستگی تمام به رخت خواب می روی اما وقتی چشمانت گرم شد احساس میکنی که یک نفر میج وچکشی برداشته وگذاشته روی دندانت ومیخواهد باقصاوت تمام آن را از جا بکندبا هر ضربه چکش هم تا مغز استخوانت تیر میکشدخودت را میزنی به خواب شاید دست از سرت بردارد
امانه مثل این که ول کن نیست میروی سراغ سبد دارو ها ویکی از آن بی ریخت های زشت که ازش نفرت داری را میریزی در حلقت
حالا به این حقیقت تلخ ایمان می آوری که .یکی اولاد ناخلف است که پدرت رادر می آورد یکی دندون خراب بعد با خودت می گویی فردا اولین کاری که می کنی این است
به دکتر بروی و آن را درست کنی
صبح هم با اوقات تلخی بلند می شوی انگار تمام شب را ازت بیگاری کشیده اند
به همسرت می گویی که به دکتر ببرتت
اما در جواب گفت
دراین وضعیت کرونا خطر ناک است
ممکن است در مطب دکتر به این ویروس مبتلا شوی چند وقت دیگر هم صبر کن
درآن لحظه به این فکر میکنی
که راست گفته شاعر که :تابه دردنشینی زه درد چه دانی البته شاعر
این طور نگفت خود تغییر داده است
زیاد اصرار نکن تویی که از دندون پزشکی وآن آمپول گندبی حسی اش میترسی
تمرین اول:
روز پر استرسی بود. مجبور بودی روز را به شب برسانی. مجبور بودی احساس قلبیات را از اطرافیانت پنهان کنی. انگار قلبت اصلاً قصد آرام شدن نداشت. تمام خانواده با تو حرف میزدند اما هوش و حواست آنجا نبود و خودت هم نمیدانستی در کجا سیر میکنی. انگار منتظر نشانهای بودی و تمام هفته را به این امید گذرانده بودی. اما کسی چه میداند تو چه میخواهی و درون ذهن و قلب تو چه میگذرد. شاید اگر ساعتها بیحرکت هم مینشستی، متوجه گذر زمان نمیشدی. شاید هم در انتظار گذر زمان بودی و خودت خبر نداشتی.
دوست داشتی زمان بگذرد و تو را از آن حال و هوا در بیاورد، اما بیشک میدانستی خیره شدن به گلهای بنفش قالی هم دردی از تو دوا نمیکند.
ذهن مشوش لحظهای تو را رها نمیکرد و بیتابی از سر و رویت میبارید؛ اما با این حال بعد از یک ساعت کلنجار رفتن با خود تصمیم گرفتی که بیرون از خانه بروی تا هوایی عوض کنی و بلکه آرامش، بخش کوچکی از قلبت را تسخیر کند.
آرامش درونیات را گم کرده بودی. انگار آن را پیش کسی جا گذاشته بودی و منتظر بودی کسی پیامی بدهد یا زنگی بزند و تو را از این حال و هوا دربیاورد.
انتظار دلیل خوبی بود برای تمام غر زدنهایت. به خانه برگشتی و مدام به جان همه غر زدی که چنین میخواهی و چنان نمیخواهی. عالم و آدم را مقصر دانستی و حرف اطرافیانت هم بر تو همچون تیری بود که تو را بیشتر از قبل میرنجاند.
آرامشت را گم کرده بودی. از همه آرامش را طلب میکردی حال آنکه مطمئن بودی منشا اصلی پریشانیات چیز دیگری است.
تمرین دوم:
۱. گفتوگو در باغ
۲. گاو خونی
۳. همنوایی شبانه ارکستر چوبها
هنوز خواب وبیداری، چشمانت نیمه بازند، موها ژولیده و مسواک نزده اما ذهنت فرمان داده و در عرض چند ثانیه خود را به اتاق دخترها میرسانی. در اتاق را باز میکنی و دخترت که پشت در ایستاده و میگوید به دستشویی نیاز دارد به سمت دستشویی میدود. قُل دوم هم بدو بدو پشت سرتان خودش را میرساند، او را هم روی قصری مینشانی. دو هفته نشده که از پوشک گرفتیشان، و هنوز هم به تمرین و پیشرفت نیاز دارند. به خودت میآیی و ناگهان دم در دستشویی بیدار میشوی. تا آنها مشغولند دست و صورتت را میشوری و پس از پایان مأموریت صبحگاهیت راهی آشپزخانه میشوی. ساعت ۶. صبحانه دخترها را آماده میکنی، همسرت با نوزاد کوچکتان به بقیه اعضای خانواده پر سر صدا میپوندند و این سرآغاز روزی است نو. لیست کارهای امروز را که روی یخچال چسبانده ای نگاهی میاندازی، چند کار جدید را هم به انتهای لیست اضافه میکنی و پس از صبحانه نوزادت را برمیداری تا قبل از شروع روز شیر صبحش را بدهی. همسرت آماده میشود بای بای گویان از خانه خارج میشود. یادت میافتاد قبل از خروج از خانه لباسها را باید بشوری. ماشین لباسشویی را روشن میکنی و مشغول جمع و جور کردن آشپزخانه میشوی. لباس دخترها را عوض میکنی و دوتا کیف جداگانه آماده میکنی. یکی با دوقلوها به مهد میرود و دیگری با نوزادت، همراهت میماند. با خودت فکر میکنی فقط همین یکی دو هفته ماشین داری و تنها هفته ای دو روز دوقلوها به مهدکودک میروند. از این دو روز باید کمال استفاده را ببری. لباسها را پهن میکنی، دخترها و کیفهایشان را سوار ماشین میکنی. دعوایی بس هولاک به راه انداخته اند. مدام نفس عمیق میکشی تا سر صبحی داد نزنی. یسرا پلاستیکهای حباب دار را که سوژه دعوایند از یاسمین گرفته و فرار میکند، وقتی میبیند دشمن نزدیک است همه پلاستیک را درون دهانش میچاند. نمیدانی بخندی یا عصبانی شوی. دستور میدهی پلاستیکها در خانه بمانند، پس از بازگشت از مهدکودک میتوانند با اینها بازی کنند. یسرا که همه امیدهایش ناامید شده، پلاستیکها را از دهانش بیرون میکشد و به یاسمین میدهد! بالاخره قائله میخوابد و سوار ماشین میشوید.
طی مسیر یاسمین همچو آلارم اطفای حریق مدام آژیر میکشد و دلت را به تالاپ تلوپ میانداز. آلارم یاسمین مدام اطلاع میدهد دستشویی لازم است! تو هم مدام میگویی حالا میرسیم، صبر کن. به هر زور و ضربی شده به مهدکودک میرسید و بالاخره یاسمن را به دستشویی میبرید. ولی منصرف شده! با مربیشان چند دقیقه ای صحبت میکنی و پس از خداحافظی با دخترها به همراه هنای کوچک به ماشین برمیگردی.
سوار که میشویی مسیر کتابخانه را در پیش میگیری. وقتی میرسی هنوز کتابخانه باز نشده، کتابهایی را که برای بچه ها به امانت گرفته بودی یکی یکی چک میکنی تا در سلامت و نظافت کامل باشند و سپس به درون صندوق کتابها میاندازی. این بار به سمت پاساژی حرکت میکنی که سه هفته پیش از آنجا کفش خریده بودی. کفشی که گرفتی را یک بار پوشیدی، اما موجب پا و زانو دردت شده. میخواهی پسش دهی. مدام با خودت تکرار میکنی اگر پرسیدند چرا میخواهی پسش دهی میگویی نیم ساعت پیاده روی با این کفش تا صبح ساق پایم درد میکرد. ساعت ده است، پاساژ تازه باز ، مستقیم سراغ مغازه میروی. دوری درون مغازه میزنی چشمت به کفشت میافتاد. سه هفته پیش تخفیف خورده بود ۴۰ دلار. امروز ولی با قیمت معمولش ۶۰دلار است. با خودت فکر میکنی جدی جدی تخفیف داده بودند. دم پیشخوان میروی و میگویی کفشی گرفته ام و میخواهم پس دهم. دختر جوان چشم بادمی در حالی که با ماسک نیمی از صورتش را پوشانده میپرسد کارتی که با آن پرداخت کردید را به همراه دارید؟ میگویم بله. و بی هیچ سوالی کفش را گرفت و پول را به حسابم برگرداند. دوری درون پاساژ میزنی، ۱۰:۴۰. کاری نداری. گوگل مپ را چک میکنید. تا ایکیا فقط هفت دقیقه راه است. هرچند تصمیم نداشتی امروز به ایکیا بروی، ولی فقط دو هفته وقت داری. به سمت ایکیا حرکت میکنی، سه ساعت پارکینگ رایگان است. با خودت فکر میکنی برای جایی مثل ایکیا باید زمان پارکینگ را افزایش دهند. ابتدا به اتاق مادر و کودک میروی، یا شاید بهتر باشد بگوییم اتاق والدین و کودک، به هنا شیر میدهی و پوشکش را عوض میکنی سپس با خیال راحت به سمت ایکیا حرکت میکنی. هنوز نرسیده ای که خوابش میبرد.
دم در نقشه را برمیداری. از قبل روی لیست خریدی که به یخچال زده ای نوشته ای چه چیزهایی میخواهی. نگاهی به نقشه میاندازی به سالنهای ۵ و ۶ و همچنین ۱۵ و ۱۸ باید بروی. بررسی میکنی کدام سالنها مسیر میانبر دارند. تصمیم داری گول روشهای فروش ایکیا و پیچ و تابهای بی انتهای فروشگاههایش را نخوری. فقط مسیر مورد نظر را میپیمایی. به قسمت میزهای تحریر میرسی، میزی مناسب بودجه خرید این ماه انتخاب میکنی، با همسرت تماس میگیری و عکس میز و صندلی انتخابی را برایش میفرستی. جواب آمد، “مگر نگفتی نمیرم ایکیا”. پاسخ میدهی “فقط دو هفته وقت دارم، باید کمال استفاده را ببرم”. پس از مکالمه با همسر تصمیم میگیرید بودجه خرید متفرقه این ماه را که قبلاً نصفش را خرج کرده بودید افزایش دهید، و میز تحریر بهتری بگیرید. چرا که برای خرید وسایلی که مناسب دفتر کار هستند میتوان آخر سال مالی، از مالیاتمان کسر کنیم و حدود نیمی از مبلغ میز و صندلی به حسابمان برمیگردد. دلت پروانه ای میشود، بی درنگ نگاهت به سمت میز تحریری چوبی میچرخد. میزی که چند ماه پیش در کاتالوگ دیده بودی و نه یک دل، نه صد دل عاشقش شده بودی. به وجد میآیی. نمیدانی چطور قرار است اینها را به خانه ببری ولی از اوق میز و دل پروانه اییت فکر میکنی راه حلی پیدا خواهم کرد. شماره ردیف و ستونی که میز و صندلی را باید از انبار برداری یادداشت میکنی. با خودت فکر میکنی به ماشین برمیگردم و خریدهای ریزی که انجام داده بودم را با خودم میبرم. کالسکه دخترم و کیفش را هم درون صندوق عقب میگذارم. همین کار را هم میکنی، همه وسایل را درون صندوق عقب مرتب میکنی، آغوشی را میپوشی و نوزادت را درونش قرار میدهی. به ایکیا برمیگردی، وسایل را یکی یکی از قفسه های انبار پیدا میکنی و درون کالسکه فروشگاه میگذاری. هُل دادن کالسکه با وسایلی بزرگ و سنگین و نوزادی که درون آغوشی با چشمان باز و گرد همه جا را تماشا میکند سخت است، اما چه میشود کرد که زنها با همین چیزهای کوچک شاد میشوند. زنها با لاک زدن روحشان تازه میشود، موهایشان را که کوتاه میکنند یک من خشمگین و غمگین از درونشان هجرت میکند. حال اینکه میز تحریری که عاشقش شوند آنچنان به وجدشان میآورد که برای بردن چنین میزی راه حلی مییابی. به سمت صندوق میروی، خودت هم باید وسایل را اسکن کنی. بارکد بزرگترین جعبه دقیقا پایین است و باید کل جعبه را بچرخوانی تا بتوانی بارکد را ببینی. بالاخره کارمندی به کمکت میشتابد و از این مخمصه نجات مییابی. وسایل را یکی یکی درون صندوق عقب جامیدهی. به سمت خانه حرکت میکنی، به محض رسیدن یک بار دیگر به دخترت شیر میدهی، لباسهایش را عوض میکنی و سریع وارد اتاق بازی دوقلو ها میشوی. صندلی های جدیدشان را سوار میکنی و پشت میز کوچکشان میگذاری سپس جعبه هایی را که برای نظم دادن به اتاقشان گرفته ای پر از اسباب بازیهایشان میکنی که در اتاق پخش و پلا شده اند. هنوز اتاق مرتب نشده که همسرت سر میرسد. تا دخترها نیامده اند حداکثر استفاده را از زمان میبرید، او مشغول بستن میز تحریر جدید میشود و حواسش به نوزاد است، تو هم به اشپزخانه میروی و مشغول اماده کردن شام میشوی. ساعت ۵ به سمت مهدکودک حرکت میکنی. دخترها مشغول بازیاند، با دیدنت به سمتت میآیند و با افتخار تمرین حرف a که شاهکار امروزشان است را نشانت میدهند. تو هم به وجد میآیی که دخترانت بزرگ شدهاند. به سمت خانه حرکت میکنید، دلت میخواهد زودتر برسید و میز تحریر را ببینی. ولی وقتی به خانه میرسی مشغول شام بچه ها و بعد کمی بازی و شیر نوزاد میشوی. دخترها از دیدن صندلی ها و جعبه ها ذوق زده اند. روی مبل نشسته ای به تماشایشان. با خودت فکر میکنی خوشحالم جعبه گرفته ام تا این اتاق بازی که در اصل گوشه ای از هال است کمی مرتبتر به نظر برسد. اسباب بازیها را خالی کرده اند و هر کدامشان با پتو و عروسکی به درون جعبه ای رفته! چند دقیقه بعد جعبه ها را حل میدهند و صدای ماشین در میآورند. دودقیقه بعد صندلی ها را زیر پایشان میگذارند و با این قدهای بلند شده، بلندترین جیغهایشان را سر میدهند. ساعت را نگاهی میاندازیذ۷:۴۵. به دخترها میگویی وقت خواب است. هنوز انرژی دارند، با هم اسباب بازیها را جمع میکنید و درون قفسه قرار میدهد. مسواک میزنند و برای خواب آماده شان میکنی. دلت میخواهد زودتر بخوابند تا چند دقیقه ای پشت میز بنشینی. غافل از اینکه امشب از آن شبهای خاص است. یسرا نمیخوابد، گریه دارد. بیست دقیقه ای مینشینی کنارش تا خوابشان ببرد. تصور میکنی خوابند، پاورچین پاورچین از اتاق خارج میشوی، غافل از اینکه یسرا بیدار بود. به محض بسته شدن در آنچنان جیغی سر میدهد که از ترس بیدار شدن یاسمین و هنا باز سرجایت برمیگردی و تا ساعت ده کنار تخت یسرا چمباتمه میزنی تا سرکار عِلّیه بخوابند.
ساعت ده آنچنان خسته ای که مستقیم به تخته پناه میبری و در یکی دو دقیقه در عالم خواب پشت میزی با چوب بلوط مشغول نوشتن مشقهای ماه دوم دوره نویسندگی میشوی. نوشتن امروزت از دید دوم شخص.
و اما کتابها
متاسفانه کتاب خاصی با داستان بلند ندارم
فقط سه جلد کتاب never never که پی دی اف آن را در موبایل دارم.
معمولا کتابها را از کتابخانه امانت میگیرم.
ماه دوم
درس ششم
داستان بلند
صبح را مثل همیشه می آغازی…
در رختخواب غلت می زنی در این اندیشه که امروز چگونه صفحات صبحگاهی را سنجیده تر رقم بزنی.
از جا بر می خیزی و در دل امید داری که همسرت بیست دقیقه ای دیر تر از تو از رختخواب جدا شود.
می روی سر جای همیشگی ات، پرده را با شال مخصوصش می بندی و مثل همیشه نور صبح خودش را به تاریکی اتاق می نمایاند.
حالا با عجله داستان ذهن مشغولت را روی کاغذ می ریزی تا سلولهای خاکستری نفس راحتی بکشند.
این داستان ادامه دارد تا ………
زنگ تلفن تو را به سوی گوشی می کشاند، دخترت می گوید بروی در تاریکی و قطع برق همراهش باشی تا بی برقی بهتر بگذرد.
تا عصر کار زیاد داری، اداره مالیات، مطب پزشک و کارهای یومیه که نوشته نمی شوند ولی خواندنشان کلی وقت می خواهد.
مثل پنج سالگی ات می مانی، با لبخند کارها را از نظر می گذرانی.
یا علی از تو مدد.
نام کتاب
شازده احتجاب هوشنگ گلشیری
بوف کور صادق هدایت
تا پلک هایت را هم آغوش دینگ دینگِ زنگساعت؛؛؛ گرمِ روشنایِ روز می کنی یادت
می آید که امروز همان روزی از هفته است که تو باید انرژی در جان؛انگیزه در چشم؛ تمرکز در گوش و اشتیاق در کلام بریزی و مخلوطی قابل لمس با حواس پنجگانه بسازی برای آنانی که وارد اتاقت میشوند؛اتاقی اَمن در مکانی غیر از خانه
تا ناامنی وجودشان را در طَبقِ اعتماد تحویلت دهند و بعد از آن جای داستان به بعد آن توئی که باید بدانی این امنیت گمشده در روزمرگی هایشان را چگونه می توانی به آنان باز گردانی!!!؟؟
به دفترچه یادداشت همان دوست جدیدت نگاهی میاندازی و چیزی با طعم تلخِ شربت استامینوفن به خورداو میدهی و سپس رقص جوهر آبی را با موسیقی سرِ انگشتانت به نظاره می نشینی و در عین پیچ و تاب کلمات در ذهنت؛ برنامه های روزانه ات را چیدمان به چیدمان جابه جا
می کنی تا بلکه دکوراسیون روزت راقدری خلوت تر بتوانی تزیین کنی.
در این بین اما فضاهای خالی را نمیپسندی و آنها را نیز با گلبرگهای سبز مطالعه می آرایی ووجودت راآکنده از طبیعتِ خواندن می کنی که طبیعتی با گلبرگ های سبز برایت همیشه تداعی زندگی بوده است و نعمات و برکات الهی
فهرست کتب داستان بلند:
بوف کور_سایه روشن صادق هدایت
دخترپرتقالی یوستین گاردر
مغازه ی خودکشی ژان تولی
سلاام ، تمرین اول :
بیدار میشوی ، ساعت را نگاه می کنی ، ساعت یازده است چقدر خوابیده ای !
اما هنوز هم خسته ای و تک تک سلول هایت خواب آلوداند و خمیازه می کشند ، رختخواب و پتوی گرم و نرمت آغوششان را برایت باز کردهاند ، اما نه ؛
بلند میشوی و صفحات صبحگاهی ات را در ساعتهای آخر صبح می نویسی و در آن از گردن دردت ناله و شکایت میکنی گردنت خشک خشک شده است .
میخواهی صبحانه بخوری اما در یخچال اثری از پنیر نیست پس بیخیالش میشوی ، میروی در اتاقت و نگاهی به گیاه گوجه میاندازی که پژمرده و افسرده پشت پنجره نشسته و بغض کرده است ، آهی میکشی ،
این گیاه قرار بود یک روز گوجه بدهد اما حالا دیگر دارد جوانمرگ می شود ،
خدایا چه روز کسل کنندهای ! فردا هم که امتحان ادبیات داری و حوصله درس خواندن هم نداری .
میخواهی خودت را از این وضعیت بیرون بیاوری ، پس یک برنامهریزی درست و حسابی برای روزت می چینی ، حالا باید سه درس ادبیات بخوانی کتاب را باز می کنی و به آن زل میزنی ، به فعل های مضارع مستمر و ماضی نقلی ، و میفهمی از فعل ها متنفری .
به همین رِوال تا ساعت سه و نیم مغموم و غمگین به کتاب خیره ای ، بدون آنکه یک کلمه درس بخوانی ؛
بالاخره بلند می شوی و بیرون از برنامهریزی سریالت را نگاه می کنی و بعدش دیگر وقت درس خواندن رسیده :
کتاب ادبیات را باز می کنی ، کتاب خسته کننده ادبیات ، درس خواندن برایت مثل شکنجه ای دردناک می ماند . با قیافه ای زار به کتاب نگاه می کنی و می بینی ماضینقلی شمشیری به دست میگیرد و آماده است که تکه تکه ات کند و تکه هایت را در سالادش بریزد و بخورد اما تو نمی ترسی و می روی به جنگ ادبیات و آرایه های گیج کننده اش …
تمرین دوم ، لیست رمان های کوتاه من :
افسانه ی دزدان دریایی استفان دکورن
کارابان لجباز ژول ورن
جزیره گنج رابرت لوئیس استیونسون
دزد رویا ها تونی ابت
۴ روز در صف برای تماشای جنگ ستارگان رینبو راول
یک پیاده روی طولانی تا آب لیندا سو پارک
مهمان مامان هوشنگ مرادی کرمانی
بچه های سرزمین گربه فروزنده خداجو
سه مسافر غریبه انید بیلتون
وحشت در اتاق زیر شیروانی آر . ال . استاین
شوالیه های برف نقره ای تونی ابت
سمفونی سیب زمینی عبدالمجید نجفی
سه تفنگدار الکساندر دوما
فارغ التحصیلی جیک مون باربارا پارک
مسابقه پرواز آر . ال . استاین
مدرسه فرشته ها آنی دالتون
تمرین 1-داستان را خواندم وبازاویه دید نویسنده آشنا شدم.
تمرین 2- از حیاط وارد اتاق می شوم صدای زنگ تلفن از داخل اتاق شنیده می شود آنچنان سروصدا می کند که گویا میداندتوصدای آن را نمیشنویی..نفس نفس زنان گوشی رابر میدار
ی :الو ،سلام داخل حیاط بودم صدا رانشنیدم نگران برای چی ؟ادامه میدهی بهتر نیست این استرس ها را از خودت دور کنی .چرا نمی آیی؟…..خوب باشه. بخاطر آلودگی هوا .باشه .اشکال نداره.
ازاین خبر دلخور می شویی ،بدجوری تنهایی را حس میکنی ،بابی حوصلگی از این اتاق به راهرو میروی خانه انگار تنگ وتنگ تر می شود باخودت زمزمه می کنی کاش امروز هم کلاس داشتم
خوبه بروم پیاده روی وکافه کتاب ولی همان لحظه یادت می آید این ماندن در خانه بخاطر آلودگی هواست.
بلند بلند با خودت خرف می زنی باید این تنهایی را قدر بدونم وتمرین های غقب افتاده را جبران کنم.
شروع می کنی با صدای بلند شعر میخونی من شادم …من تنهایم …من مینویسم …من می خوانممم
پس تنها نیستم…..منرباهمه هستم ….. بانشاط لب تاب را روشن میکنی و با دست دیگر کنترل را به سمت تلویزیون میگیری ..تلویزیون روشن می شود… آو …برنامه کتاب باز شروع شده .چه جالب چند تا کار را میخواهی باهم انجام دهی هم تمرین نوشتن با زاویه دوم شخص را می خواهی بنویسی وهم گوشت به تلویزیون باشد وشعرهای لطیف اردشیر رستمی را بشنوی آیا شدنی است ؟
آخر متوجه می شوی تمرکز ی نمی ماند هرجند تواز جنس لطیفی وچندتا کار را میتوانی باهم انجام بدهی.
درنیجه گوشت را می سپاری به اردشیر رستمی وچشمت را به چک کردن درسهای ماه دوم ، کدام را انجام دادی وکدام را محول به بعد کرده ای ؟بعد از انجام این کار به فکر می افتی میتونم با شنیدن
شام هم بخورم پس فوری به آشپزخانه میروی وکاسه سالاد را بایک تکه نان برشته سنگک داخل سینی می گذاری به اتاق پای تلویزیون برمی گردی جه شبی شد در حضور سروش صحت و اردشیر
رستمی وشاهین کلانتری کی گفت :توتنهایی؟
امروزکه صبح ازخواب برخاستی حالت مثل همیشه نبودبعدازخواندن نمازت برخلاف همیشه خودت رادرپتو گلوله کردی امابچه هایت نگذاشتندبیشترازبیست دقیقه استراحت کنی وبه خاطرهمین حالت، عصبی بودی وحال ورمق آماده کردن صبحانه رانداشتی وبازدرازکشیدی وپدربچه هایت صبحانه راآماده کرد وتوهم درحالی که درازکشیده بودی وباخواندن رمان اینترنتی به خودت مرخصی داده بودی ودرهمان حین صبحونه ات رامی خوردی وهمسرت مثل همه ی روزهایی که ناخوش بودی به شوخی میگفت نکندکروناگرفته ای وتوهم توی دلت می خندیدی وبه خودت می گفتی نکنداینجوری باشدامااینطورنبود
به خاطرکم خونی ات بودبرخلاف دیروزت حال داستان نوشتن نداشتی اماازاینکه همه اش درازبکشی حوصله ات سررفته بودوحال که حالت بهترشده بودتصمیم داشتی بعدازیک هفته بروی دیدن پدرومادرت وبدجوردلت برای روی ماهشان تنگ شده بودامابه خاطراینکه همسرت نتوانسته بودمرخصی بگیردنتوانستی بروی وتصمیم گرفتی دل تنگی ات رابرزدن تلفن به مادرت وشنیدن صدای پرمحبتش ذره ای رابرطرف سازی .
زندگی نامه پیامبر
اسیرغم
زندگی نامه مشاهیر
با سفر به خانه پدری به شهر قم حال وهوایی دارم که وصف ناشدنی است .صبح هنگام که از خواب بیدار شدم هیجان صدای پرندگان از پشت پنجره وآوازشان در روی درخت حیاط خانه پدری وفضای سبز درخت وآواز گنجشکان روز زیبایی را نوید میدادند وپراز شوق وانرژی ازاین فضا وصدا فیلم گرفتم ودر فضای مجازی به اشتراک گذاشتم تا تمام حس خوبم را به مخاطبینم منتقل کنم وزیبایی های زندگی را هم آن ها ببینند ولذت ببرند
چشمانت را باز میکنی ،ردی تخت دراز کشیده ،بلند شدن براد سخت است ولی چاره ای نداری ،باید بیدار بشی مثل همیشه وهر روز ، اگر یک روز جا بزنی باید چند روز تلاشت رو بیشتر بکنی تا جبران اون یک روز بشود .
پس بیدارشو برو صورت رو آبی بزن و بعد دو لیوان آب یادت نره بخوری .لوستر وسط پذیرایی رو روشن بکن درب اتاق خودت و بچه هایت را ببند تا نور دیگران را ازخواب بیدار نکند .
کیف مخصوص نویسندگی رو بیار دفتر یادداشت صبگاهی رو بردار شروع کن به نوشتن با سپاسگذاری از خداوند شروع بکن ،سپاسگذاری از زندگی امروزت ،سپاسگذاری از داشته هایت اخه میدونی باعث افزون شدن میشود این را از قدیم میگفتن ،بعد از سپاس گذاری سناریوی زندگی امروزه را مرور کن ،نگران نباش ،نگران نوشتن نباش ،همین که قلم روی کاغذ بزاری خودش شروع به حرکت میکند و تمامی ذهنت را پیاده بکن ،بنویس تا کمی ذهن شلوغ خودت را آروم کنی ،فقط با نوشتن صبگاهی میتوانی روز خوبی برای خودت درست کرد .پس به نوشتن ادامه بده ،.
از خواب بیدار می شوی دفترت را پیش رویت می گذاری وقلم رابه دست می گیری شروع میکنی به نوشتن،چنین فرصتی شاید دیگرپیش نیاید.می نویسی ومی نویسی ،برای خودت وازخودت می نویسی آنچنان غرق درنوشتن هستی که بوی سوختن غذای روی گاز راهم حس نمیکنی،اما بوی سوختن آرزوهایت را به شدت حس می کنی.ازگذشته می نویسی رویاهایی که درسر می پروراندی،راههای بسیاری که برای رسیدن به انها پیمودی ومشقت هایی که دراین راه متحمل شدی .به خودت نهیب می زنی بی انصاف نباش تمام رویاهایت که ناکام نمانده فقط قسمت کوچکی از آن که شاید بزرگتر از همه باشد،دوباره غرق در افکارت می شوی باید بارها وبارها دفترت را پیش رویت بگذاری نقشه بکشی طرح هایی راکه درذهن داری پیاده کنی .تو می توانی تو باید موفق شوی دوباره شروع می کنی اینبار موفق خواهی شد،استکان چای را به لبهایت نزدیک می کنی دفترت را می بندی بوی غذای سوخته مشامت را پر می کند استکان را زمین گذاشته باعجله به سوی آشپزخانه می روی ظرف سوخته را ازروی گاز برمی داری باسیم ومایع ظرف شویی به جان ظرف می افتی دقایقی بعد اثری از سوختگی برروی ظرف نیست باخود می اندیشی باید با سیم به جان افکار منفی ات بیفتی.
کتاب داستانهای بلند من:
گاوخونی /جعفرمدرس صادقی
خلوت شبهای تنهایی /فهیمه رحیمی
اریانا/فهیمه رحیمی
یازده دقیقه/پائلوکوئیلو
کیمیاگر/پائلوکوئیلو
بوی گندم/اکرم خانی
اریا/عطیه قانی
هنگامه/فهیمه رحیمی
رزکبود/فهیمه رحیمی
از خواب بیدار می شوی دفترت را پیش رویت می گذاری وقلم رابه دست می گیری شروع میکنی به نوشتن،چنین فرصتی شاید دیگرپیش نیاید.می نویسی ومی نویسی ،برای خودت وازخودت می نویسی آنچنان غرق درنوشتن هستی که بوی سوختن غذای روی گاز راهم حس نمیکنی،اما بوی سوختن آرزوهایت را به شدت حس می کنی.ازگذشته می نویسی رویاهایی که درسر می پروراندی،راههای بسیاری که برای رسیدن به انها پیمودی ومشقت هایی که دراین راه متحمل شدی .به خودت نهیب می زنی بی انصاف نباش تمام رویاهایت که ناکام نمانده فقط قسمت کوچکی از آن که شاید بزرگتر از همه باشد،دوباره غرق در افکارت می شوی باید بارها وبارها دفترت را پیش رویت بگذاری نقشه بکشی طرح هایی راکه درذهن داری پیاده می کنی .تو می توانی تو باید موفق شوی دوباره شروع می کنی اینبار موفق خواهی شد،استکان چای را به لبهایت نزدیک می کنی دفترت را می بندی بوی غذای سوخته مشامت را پر می کند استکان را زمین گذاشته باعجله به سوی آشپزخانه می روی ظرف سوخته را ازروی گاز برمی داری باسیم ومایع ظرف شویی به جان ظرف می افتی دقایقی بعد اثری از سوختگی برروی ظرف نیست باخود می اندیشی باید با سیم به جان افکار منفی ات بیفتی.
وارد بازار ماهی فروشها که میشوی، مستقیم میروی سراغ حسن، پلاستیکی به دستت میدهد که تویش ماهیها تکهشدهاند. پول آنها را میدهی و از بازار ماهی فروشها بیرون میزنی. تندتند راه میروی. انگار کسی از پشت سر تورا تعقیب میکند. سردرد دوباره به سراغت آمده، وارد مغازهی مرغفروشی میشوی. از فروشنده میخواهی که مرغ را هشت تکه آماده کند. فکرت داخل خانهی بههمریخته و ظرفهای نشستهی کف سینک است. وارد مغازهی میوه فروشی میشوی. با قدمهای تند و غرغرهای زیرلبی به سمت خانه میروی. ایکاش مثل سری قبل سرشب پیدایشان نشود. یادت میآید که با شوخی و خنده از سحر خواستهبودی از قبل به تو خبر بدهد که قرار است به خانهتان بیایند و او با خنده و حرکت دستها گفته بود خبر نمیدهند که صاحبخانه به زحمت نیفتد. میوهها را کف سینک خالی میکنی. به ماهیها نمک میپاشی. با یک دستمال و شیشهپاککن به اتاق پذیرایی میروی. فرزاد و سحر از دوستان دورهی دانشگاه تو و حمید بودند.سحر ماه آخر بارداری را میگذراند و برای همین مادرش از شهرستان برای مراقبت از او آمده بود. مادر سحر را برای اولین بار ملاقات میکنی. گردگیری که تمام شد به سراغ جاروبرقی میروی. صدای باز و بسته شدن در ورودی نشان از آمدن حمید میکند. با نگرانی به چشمان حمید خیره میشوی و سلام میکنی. حمید لبخند میزند و جعبهی شیرینی که با خود آورده را به آشپزخانه میبرد. خیلی زود برمیگردد و جارو را از تو میگیرد و تو به سرعت وارد آشپزخانه میشوی و به پختن غذاها مشغول میشوی. صدای جلزولز ماهیها که بلند میشود ز یر ماهیتابه را کم میکنی و برنج را آبکش میکنی. ماهیها را توی دیس چینی لبهطلایی میچینی و نمک خوراک مرغ را میچشی، برنج را که دم میکنی تقریبا کارها انجام شده ولی بازهم استرس داری. نگاهی به ساعت میاندازی و احساس میکنی باید تا حالا میآمدند.حمید میوه و شیرینی چیدهشده را به اتاق پذیرایی میبرد و کنارش پیشدست و چاقو میگذارد. روزنامه را برمیدارد و روی کاناپهی جلوی تلویزیون لم میدهد. به اتاق میروی و لباسهایت را عوض میکنی. تلفنت را برمیداری و با سحر تماس میگیری، جوابگو نیست. ظرفهای شام را روی میز میچینی و لیوانهای لبهطلایی را کنار هر بشقاب میگذاری. ساعت از هشت گذشته و نگران شدهای. پارچ آب و ظرف ترشی بندری که مادر حمید فرستاده را روی میز میگذاری. از حمید میخواهی که با فرزاد تماس بگیرد و همزمان صدای تلویزیون را کم میکنی. همان لحظه صدای تلفن حمید بلند میشود و تو توی دلت یکهو خالی میشود. فرزاد پشت خط است، صدای نگران و خبخب گویان حمید بیشتر تورا عصبی میکند. حمید با جملهی « همین الان میآییم» مکالمه را پایان میدهد. احساس میکنی تمام بدنت کرخت شده.
توی راهروی انتظار زایشگاه در حال قدم زدن هستی، فرزاد دستهایش را مدام به هم میمالد و نگران عرض راهرو را تندتند قدم میزند. حمید با چند بطری آب وارد میشود و از فرزاد میخواهد آرامش خود را حفظ کند..مادر سحر آرام گوشهای درحال اشکریختن است،او را در آغوش میگیری و سعی در آرام کردن او داری. به غذاهای پخته و دستنخورده فکر میکنی. یادت نمیآید زیر برنج را خاموش کردهای یا نه؟
مهمانهای ناخواندهی تو خود ناخواسته مهمان ناخوانده دارند. دکتر از اتاق عمل بیرون میآید و خبر سلامت مادر و بچه را میدهد. لبانت به خنده باز میشود.
# کتابهای داستان بلند من:
سه رمان کوتاه…گابریل گارسیا مارکز
امیلی…ال.ام.مونتگمری
زندان زنان…وین سنت
پر….ماتیسن
بابا لنگ دراز…جین وبستر
داستان راستان … مرتضی مطهری
صدای اذان گوشی ات بلند میشود دوستش داری موذن زاده است. ولی تو به خودت کمی زمان میدهی هنوز تا زنگ ساعت نیم ساعتی مانده سرت را زیر پتو میکنی عذاب وجدان میگیری ولی خواب از تو قوی تر است صدای زنگ ساعت اعصابت را بهم میریزد خاموشش میکنی برمیخیزی این نیم ساعت خوابیدن ارزشش را نداشت نمازت را میخوانی وسراغ دفترت میروی صفحات صبحگاهی را مینویسی چای را دم میکنی برنامه رژیمت را مینویسی حواست را جمع میکنی عصر به چه کسی قول پرو داده ای با بی حوصلگی صبحانه میخوری وبه کارگاهت میروی. بخاری را روشن میکنی دلت کمی خواب میخواهد ولی نمیشود عید نزدیک است وزمانی برای هدر دادن نداری.
رادیو را روشن میکنی شبکه پیام اخبار 7وربع را میگوید صدایش را کم میکنی تا6 پسر کوچکت بیدار نشود. الگو میکشی برش میزنی و وقتی به خودت میایی ساعت 10 است تازه میفهمی فکری برای نهار نکرده ای میایی آشپزخانه وسریع برنج را خیس میکنی وحالا نمیدانی چه خورشی بپزی همسرت که خانه باشد کارت سخت تر است میروی سر فریزر ومیمانی چه کنب. مهدی بیدار شده واول صبح نق میزند وتو برایش چای شیرین درست میکنی کمی هم نان پنیر وگردو ولی او همان چای را با گردو ها خالی میخورد به گردوکه نگاه میکنی فکر میکنی فسنجان عالیست بلند میشوی وتدارکش را میبینی
کتاب بوف کور
باسلام.صبح زودبیدارمی شی وباسردردوتب شروع می کنی به نوشتن اماتمرکزافکارت راانگار ازدست دادی نمی دانی چی می نویسی ازاینکه هی یادت میره داروی تیروئیدتوبخوری عصبی ترمی شی برای همینه که احساس می کنی تمرکزنداری .ازاینکه یه روزنتونی کارهای موردعلاقتوکامل ومنظم انجام بدی اون روز.روز عذاب آوری می شه باخوت زمزمه می کنی نمی خوام دیگه روزهای بدتکراربشن ازامروز دوباره خودم رومیرسونم به روزهای اوج قدم زدن ودرهوای آزادمطالعه کردن ذهنت روآروم می کنه کتابت رو.ورمی داری میری بیرون کمی قدم میزنی وبه کارهای چندروزی که گذشت فکرمی کنی تمام اینامثل یک فیلم ازجلو روت ردمیشه.تصمیم می گیری ایناهاروهمین جا رهاکنی وافکارت روآدماده کنی وروی ذهنت بیشترمتمرکزباشی درپارک کوچک سرخیابان می نشینی ومطلالعه می کنی سعی داری به ذهنت یاری برسونی به خودت میایی می بینی سه ساعت مشغولی کتاب رومی بندی وبه سمت خانه راهی می شی وبالبخندی رضایت بخش…کتاب داستانهای بلندحال حاظر.عشق زیرباران.کمال الّسید..کتاب عشق وتنهای.کریشنامورتی محمدجعفرمصفا..کتابآتش درون کارلوس کاستاندا..باغ شفتالو..شاه منصور..قهوه سرد روزبه معین
کتاب های داستان بلند من: پس از تو+ هنوز هم من+یک به علاوه یک+دختری که رهایش کردی(جوجو مویز)/ ما تمامش می کنیم: (کالین هوور)/ ملت عشق(الیف شاکاف)/ دوست(موریل مافروی)/ جایی که عاشق بودیم(جنیفر نیون)/ منِ او (رضا امیر خانی)
روزی جدید، بیدار شدنی مثل همیشه، تکرار کارهای تکراری صبح. مثل یک ربات به طور اتوماتیک کارها را انجام می دهی و بیرون می زنی. چه اتفاقاتی پیش رو داری؟ یعنی امروز چطور خواهد گذشت؟ مسیر همان است که هر روز بود فقط آدم ها و ماشین ها هستند که هر روز تغییر می کنند. از ماشین که پیاده می شوی سوز سرمای زمستان می رود زیر پوستت. خودت را جمع می کنی و قدم هایت را تند تر و بلند تر برمی داری که زودتر به جایی گرم برسی. گرمای اتاق که به صورتت می خورد حالت بهتر می شود. می روی سراغ کارها و نامه ها. نامه ای که مدت ها بود منتظرش بودی رسیده! امروز یک روز متفاوت است. دیگر از کسالت و تکراری بودن خبری نیست. خوشحالی مثل قند توی دلت آب می شود و لبخند روی لبهایت می نشیند. بالاخره تمام شد. روزهای خوبی که منتظرشان بودی رسیده. یک ساعت دیگر که همه از راه برسند و این نامه و خبر به گوششان برسد هیاهو خواهد شد. عده ای از سر دوستی و محبت و عده ای برای تملق به سراغت می آیند. البته هیچ کدام از آنها برایت مهم نیستند و میان این همه آدم فقط و فقط منتظر یک نفر هستی. به این فکر می کنی که او چطور با قضیه مواجه خواهد شد و برخوردش با تو چطور می شود. بین اینهمه شادی و شیرینی، ناگهان اضطراب کوچکی گوشه ی قلبت احساس می کنی. یعنی او چه خواهد گفت؟ چه کار خواهد کرد؟ چندمین نفری است که به سراغت می آید؟ اصلا خوشحال می شود از اینهمه شادی تو؟؟ یاد حرف هایی می افتی که خیلی وقت پیش به تو گفته بود: “تلاش کن و آنقدر پیگیر باش که به حقت برسی.” اما حالا کمی فرق کرده. با اتفاقات چند ماه اخیر خیلی چیزها کمرنگ تر از قبل شده و خیلی چیز ها هم رنگ جدیدی گرفته. دقایق به کندی می گذرند. این یک ساعت طولانی ترین یک ساعت جهان خواهد بود.
گاهی ساعت ها و روزها بقدری کش می آید که دلت می خواهد یک قیچی برداری و کات کنی .اما این روزها روزها و شب هایش به اندازه پلک بر هم زدن می گذرد و تا به خودت می آیی باز سفیدی روز جایش را با سیاهی شب عوض کرده.
عصر که می شود با وجود خستگی و نیاز شدید به یک چرت کوتاه .مقاومت می کنم و تا بقیه خوابن از فرصت استفاده می کنم و به سراغ تمرین های نا نوشته و داستان های نیمه تمام می روم .روز کوتاه است و من فرصتی برای انجام کارهایم ندارم .پس از همین یک ساعت سکوت عصر باید نهایت استفاده را ببرم.
صدای قل قل کتری مسی نشان میدهدآب بجوش آمده.خود کار را میان دفتر خط دار رها می کنم و به سراغ بسته ای کافی میکس محبوبم می روم یک بسته کیک کنار اسکان داخل بشقاب چینی قرار میدم و باز به خلوت گاهم می روم .
داستان های بلند من:
کابوس نگاه
دالان بهشت
کافه پیانو
زنده ماندم تا روایت کنم
سلام ابراهیم
راحیل.و…..
فاطمه محمدی
1- یادداشتی با زاویه دید دوم شخص :
مثل هر روز که قرار بود سحر خیز باشی امروز هم فقط تصمیم داشتی که سحر خیز باشی نخ التماس های مداوم ساعت و نه هیاهوی صبحگاهی کبوتران پشت پنجره هیچ کدام بیدارت نمی کنند …خواب چنان در آغوشش تکانت می دهد که اختیار نداری رها شوی و بروی دنبال هزار نقشه ای که شب قبل برای الآن کشیده بودی ، خواب که رهایت نمی کند اما وسوسه صبحانه هم اندازه پتوی گرم دلچسب است …می روی که از یخچال بساط صبحانه برداری روی در یخچال یاد داشت زده ای اول صبح قبل از صبحانه تمرین ششم ماه دوم مدرسه نویسندگی را انجام می دهی …بعد قرصت را میخوری و حق نداری موبایلت را تا ساعت 12 ظهر روشن کنی ….یاد موبایل می افتم وسوسه اش به سرم می افتد مثل یک گرداب به سمت خودش می کشاندت این موبایل ها هم دیگر خیلی سرخود شده اند افسارمان دستشان است ….نه باید تمرینت را بنویسی در دهان سرد یخچال ایستاده ام و با خودم می جنگم ….نباید بروی سراغ موبایل باید بروی سراغ کامپیوتر …تمرین ها باز مانده اند بی سرانجام باید بروی بنویسی رویای نویسنده شدن با موبایل به دستی مثل همین کارد و پنیر صبحانه اند موبایل ذره ذره نوشتن هایت را می برد و مریزد دور …فرصت هایت ها را …عمرت را …در عوض چه به تو می دهد ؟ اما نوشتن آن شیرین دوست داشتنی ذره ذره به تو اضافه می کند …به ذهنت …به روحت …به وسعت نگاهت …نمی روم به موبایل پشت می کنم و می روم سراغ تمرین بعدی مهربان با تو دست می دهد این نوشتن و در آغوشت می گیرد بر میگردم و به دهان باز مانده یخچال و موبایل دهن کجی می کنم …وقتی می نویسی سرت را بر شانه نرم و مهربان کاغذ میگذاری و لبخند میزنی ….با خودت میگویی خوش به حال نویسنده ها….خوش به حال قلم به دست ها …خوش به حال کتاب به دست ها …
داستان های بلند کتابخانه کوچک من
1- درک یک پایان
2- آئورا
3- اگر فردا بیاید
4- همسر خاموش
5- گفتگو با مرگ
6- بوف کور
7- در انتظار گودو
8- ریگ روان
9- بادبادک باز
10- هزاران خورشید تابناک
تمرین دوم
سلام بر ابراهيم
آمنه مادر پیامبر
نامیرا
رؤیای نیمه شب
کمی دیرتر
از کدام سو
سو من سه
ان مرد با باران می آید
گریه های مسیح
زنی در جزیره ای گمنام
این رمان ها و داستان های بلند را درکتابخانه ام دارم:
1-دا
2- رها
3-قهوه سرد نویسنده
4-دمو قراضه
5-ندگس و زرین دهان
6-انجمن شاعران مرده
7-دل کور
8-جزء از کل
9-گلاب خانم
10- یادت باشد
کتابهایی که درکتابخانه داشتم
داستان کوتاه:
1-سفر سرخ
2-نخل
3-دراکولا
4-شهر نابینایان
5-اتوبوس مدرسه
6-داستان راستان
7-قصه های شیرین جهان
ن8-یکولا کوچولو
9-شازده کوچولو
تمرین ششم ماه دوم
آئورا
صبح ساعت ۶ که از لرزش سرما از خواب بیدار می شوی دلت میخواهد کنار شوفاژ بروی وپتو رو روی سرت بکشی وراحت بخوابی ولی یادت میادکه صبح موقع بیدار شدن باید متنی رو توی گروه کاری بزاری وبعد از آن دیگر به سراغ خواب نمی روی سراغ کتابی می روی که شب مطالعه می کردی اما خوابت برد،کتاب را بر می داری وشروع به مطالعه میکنی آنقدر محو مطالعه میشوی که یکدفعه نگاهی به ساعت میاندازی که ای وای باید به محل کار بروی یه لقمه صبحانه عجله ایی میخوری وسریع لباس میپوشی تا به محل کار برسی وقتی که وارد دفتر می شوی یکی از دوستان قدیمی را میبینی که منتظر نشسته تا شما رو ببیند چقدر خوشحال کننده بود آن روز اما از طرفی هم که نشد همدیگر رو ببوسن وبغل کنند ناراحت شدن و با ناراحتی گفتن لعنت به این کرونا که نتونستیم بعد از سالیان سال همدیگرو بغل کنیم، اه چقدر بد شد، نشستن وشروع کردن به صحبت اما آنقدر درد دل برای هم داشتن که نمیدانستند از کجا شروع کنن اما یه صحبت مشترک که داشتن دوتاشون درحال داستان نویسی بودن وچقدر خوشحال شدن که همدیگرو پیدا کردن و از این کار لذت می بردند وباز صحبت هاشون ادامه پیدا کرد ولی دیگه موضوع صحبت آن ها فقط در مورد داستان هاشون بود.
کتابخانه من
اثر مرکب
ملت عشق
تکیه بر باد
باغچه های بی نسترن
چند تا از کتاب های برایان تریسی در مورد هدف
نویسندگی خلاق ماه دوم درس ششم:
یادداشتی الهام گرفته از آئورا:
دوباره چشمانت را باز می کنی پس از آنکه چشمانت به سقف سفید بالای سرت میافتد و بعد رنگ زرد جای تیرآهن ها را که به تو چشمک میزنند و سلام میکنند را میبینی تازه یادت میآید که در اتاق خواب خودت هستی. خودت را دوباره لوله می کنی و زیر پتو می خزی .سپس زیرچشمی به صفحه گوشی نگاه می کنی. وای چرا ای عقربه ها اینقدر تند می چرخند؟ وقت بلند شدن است.
اما تختخواب تو را در خود فرو برده و قدرت بلند شدن را از تو دریغ کرده است و دعوای سختی بین اراده و تختخواب راه افتاده است، بی صدا ولی خشن. در نهایت کارهایت تورا صدا میزنند و پیروز میدان می گردند. به یاد میآوری که باید هرچه زودتر بر گرمای تختخواب غلبه کنی و بلند شوی.
آرام آرام و با اکراه، پتورا کنار می زنی و یکی یکی اعضای بدن را از دست پتو خلاص و رها می کنی. لرزه ای بر اندامت میافتد. سرمای خشک و سوزان دی ماه ، با تو چه می کند. او حتی گرمای بخاری را شکست داده است.
کش و قوسی به کمر خسته و گردن برافراشته و زانوان دردناکت می دهی و به آرامی از تختخواب پایین می آیی.
نمی دانی از کجا شروع کنی. قطره های آب گرم صورتت را نوازش می دهد و دیگر اثرخوابآلودگی از چشمانت می پرد. خش خش دندانه های مسواک و طعم شیرین و تند نعنا در دهانش می پیچد. دندانه های برس، جان تازهای به موهایت میدهند ومالیدن کرم صبح، پوستت را به شادابی تازهای دعوت میکند.
سماور با روشن شدن چراغ سفید ش به تو سلام میکند. بوی نان تازه در هوا پیچیده است و صدای قاروقور شکمت را به گوشت می رساند. لیوان شیر گرم و عسل بر روی میز تورا صدا میزند. بعد از خوردن شیر احساس سلامتی میکنی. احساس میکنی که شیر گرم به همه سرمای وجودت و میکربهای سرما خوردگی و آلودگی هواغلبه کرده است. همینطور که شیر را مینوشی به خودت میگویی که باید بنویسی. چه بنویسی؟ کجا بنویسی؟ از کجا شروع کنی؟
آب زلال و تمیز از ظرفها ی محاصره شده درسبد می چکند. تونانهای همبرگری و بسته همبرگر را از یخچال بیرون می آوری برروی کابینت می گذاری. وبا خواندن آوازی درزیر لب که از سیرشدن معده خالی ات سرچشمه گرفته ، به طرف اتاق و میز کارت می رود.
لب تاب را روشن میکنی. ویندوز که بالا آمد با باز کردن محیط ورد انگشتانت را بر روی کیبورد می لغزانی. شروع می کنی و کلمات یکی یکی به ترتیب بر روی صفحه ظاهر می شوند و همانطورکه عدد کلمات بالا می رود، شوق ذوق کار کردنت را بیشتر می کند. مقاله به انتها یش نزدیک شده است، که با صدای زنگ خانه از جا پریدی و در را که باز کردی، چهره معصوم و زیبای ایلیا نوه ات را می بینی. ساعت شروع کلاس آنلاین او بود. باید به او کمک کنی، چون دخترت طبق روال هرروز ساعتی پیش به سرکار رفته است و تو شدی پناهگاه تنها نوه ات که با جان و دل دوستش دای و با دیدن لبخندهای زیبایش قند دردلت آب می شود.
ایلیا خرامان خرامان،با چشم های زیبا و مشکی وموهای بلند و مجعدش و باکیف آبی رنگ خارجی که از کانادا برایش سوغاتی آورده بودی پا به درون خانه می گذارد. بر روی مبل راحتی طوسی رنگ لم میدهد وشروع به صحبت می کند و صدایش گوشهایت را نوازش می دهد. مادر جون ببین کلیپ ورزشی درست کردهام. با رفتاری سرشار از محبت مادرانه، کلیپش را نگاه می کنی و او را تحسین می کنی. هنوز چنددقیقه ای تا شروع کلاس آنلاین باقی مانده است. اورا با کیف و کتاب و کلیپش تنها می گذاری و دوباره به سراغ لپ تاپ می روی. با سرعت بیشتری مقاله را به پایان میبری و بعد لیست کارهای امروزت رابرمی داری و آن را بررسی می کنی و جمله کامل کردن مقاله را خط میزنی. حدود پانزده تا عبارت درآن نوشته شده است که تو هنوز اولی را خط زده ای پس باید به سراغ بعدی بروی. با خودت زیر لب غرمی زنی، پس کی کارهای من تمام خواهد شد؟
تا یک لحظه از اتاق بیرون رفتی، شیر سر رفت و روی چراغ ریخت.
چراغ را خاموش میکنی تا سرد شود و بعد با سیم ظرفشویی و اسکاج به جانش میافتی.
بعد با تلفن خانه، زنگ میزنی به تأمین اجتماعی و میگویی به داخلی ۲۳۰ وصل کنید. منشی میگوید: «کسی نیست، همه برای بازرسی بیرون رفتهاند.»
تا گوشی را میگذاری صدای گذاشتن استکان در نعلبکی را از اتاق کنارت میشنوی. میروی سراغ پدرت و میگویی چرا روی قرصی که دادم چای خوردی.
چیز بیشتری نمیگویی. میدانی این روزها پیرمرد دلنازک شده و با کمترین حرفی که میگویی اشکهایش سرازیر می شود. از وقتی عمو مُرد و با کرونا خانهنشین شد مثل بچهها شده است. دلت میخواهد پدرت را یکبار دیگر در هول و ولا برای رسیدن به مسجد ببینی.
الهه میگوید: « هیچکاری نکن امروز، همهٔ کارها به بنبست میخورد.»
سر تکان میدهی و حرفش را تأیید میکنی و حوله به دست، به حمام میروی. نرفته برمیگردی و میگویی: «حالا که آب هست، آبگرمکن روشن نمیشود.»
الهه میخندد و میگوید: «گفتم که.»
سمت میزت میروی. دفترت را باز میکنی تا تمرین بعدی را بنویسی.
امیدواری که خودکار از رنگ نرود و زمین باز نشود.
داستانهای بلند من:
شازده احتجاب/ هوشنگ گلشیری
بوف کور/ صادق هدایت
خواب زمستانی/ گلی ترقی
دست در ظرف تخمه می کنی و جند عدد تخمه بر می داری و مشغول شکستن می شوی . صدای همسرت را می شنوی که می گیود الهه ببین دخترت چکار کرده . تمام اتاقش را با آبپاش آب داده و کل فرش خیس است. از پای لب تاب بلمد می شوی و به اتاق می روی . صحنه عجیب و باور نکردنی ای را می بینی . دخترت چندین پارچ آب بر روی فرشهای اتاقش ریخته و فرشها در آب غلتان می رقصند . دخترت را می بینی که بر روس آن بالا و پائین می پرد . ناگهان از کوره در می روی و می گویی : واای خدایا . این چه کاری است ؟ چه کسی را دیده ای که این کار را بکند . زود برو با پارچه آبها را جمع کن . دنبالت می دود و گریه کنان می گوید مامان تو مرا دوست نداری چرا نارحتم می کنی . می گویم مامان جان همه جا را به گند کشیدی . می گوید من حوصله ام سر می رود چطوری بازی کنم . می گویم هزارتا وسیله بازی داری یک اتاق پر از اسباب بازی . چطور نمی توانی با انها سر گرم شوی . می روی دستمالی از آشگزخانه می آوری و آبهایی که روی سرامیک ریخته است را خشک می کنی . دختر از اتاقش بیرون می آید و بر روی سرامیک نمدار لیز می خورد و به زمین می افتد . به او می گویی دردت نیامد که چیزی نشد ؟ گریه می کند و می گوید مرا بغل کن و قربون صدقه برو . بغلش می کنی و می خندی .
به سختی از خواب بیداری می شوی.دلت می خواهد در سرمای زمستان زیر پتو باز بیشتر بخوابی.اما رییست گفته که پنج شنبه ها را باید در شرکت حضور پیدا کنی.قبل از هر کاری سراغ صفحات صبح گاهی می روی آن را می نویسی.سپس خود را آماده می کنی که به شرکت بروی.جیبت را نگاه می کنی یکی از کارت های بانکی ات درونش است با خود سوال می کنی پس کیف پولم کجاست؟کیفت را می گردی آنجا نیست خانه را می گردی بازهم آنجانیست به خود امید میدهی که در ماشین باشد.همسایه در خانه اش را باز می کند و طبق معمول با شدت می بندد.این گونه رفتار کردن با در آزارت می دهد.حسی می کنی در بیچاره در دست آنها اسیر است.کفش ها را در راهرو قرار می دهی و شروع به پوشیدنشان می کنی.دکمه آسانسور را میزنی و به طبقه هم کف می روی.در حیاط باز است از این که باز است تعجب می کنی و در را می بندی همسایه روبه رو در حال آمدن از پله های بیرون حیاط است قبلا با یکدیگر جر و بحث داشته اید پس بدون هیچ گونه اعتنایی از کنارش همچون موجودی بی ارزش رد می شوی.برای تویی که به اصول اخلاقی پایبند هستی مشکل است ولی گاهی باید با انسان ها این گونه رفتار کرد.از پله ها بالا می روی ماشین بالای خیابان پارک است.نفس نفس زنان به سمت ماشین می روی و امید داری کیف پولت درون ماشین باشد.دزد گیر ماشین ناز می کند و باتریش روبه اتمام است دزدگیر را میزنی و و با چند بار فشار دادن بالاخره ماشین باز می شود.همین که وارد ماشین می شوی به دنبال کیفت می گردی کیف درست بروی ترمز دستی افتاده است در عین حال که نفس نفس میزنی خیالت راحت می شود که کیف پیدا شده است.قفل پدال را باز و ماشین را روشن می کنی. با تصنیفی از شجریان راهی محل کار خود می شوی.وارد پارکینگ و سپس از دستگاهی که صورتت را جهت ورود به شرکت اسکن می کند رد می شوی.در هنگام سوار شدن در آسانسور استارت احوال پرسی با همکاران آغاز می شود.وارد شرکت می شوی و با همه همکارانت احوال پرسی می کنی.روزهایی بسیار سرحالی ولی روزهایی می رسد که حوصله احوال پرسی با کسی را نداری.کامپیوترت را روشن می کنی و همکارت با دیدن تو در مورد آزار و اذیت همسایه اش سخن می گوید. که بچه های همسایه بالاییش سرو صدا می کنند به همین علت به همسایه تذکرداده ولی همسایه با لحنی بد به او پاسخ داده است.او نیز از همسایه اش شاکی است.به حرف هایش گوش می دهی تا بتواند خود را خالی کند سپس محرمی مستخدم شرکت را میبینی به او می گویی که چایی بیاورد ولی او توجهی نمی کند سپس تو بعد از چند دقیقه خودت به آبدارخانه می روی و چایی برای خودت می ریزی و در راه پشت سر کسی در میایی که دوست نداری با آن روبه رو شوی راه را کج می کنی و به سمت دیگری می روی تا او مکالمه اش با همکار دیگر به اتمام برسد.سپس به سمت میز کارت میایی و پشت سر آن آدم با همکارت صحبت می کنی و می گویی که اصلا دوست نداشتی با آن روبه رو شوی.سپس سایت دوره مدرسه نویسندگی خلاق را باز می کنی و شروع به انجام تمرینات می کنی.که الان در حال انجامش هستی.
تمرین دوم
شازده احتجاب
آئورا
بیگانه
شازده کوچولو
و….
تمرین اول : هر روز صبح به سختی از خواب بیدار میشوی و هرروز امیدواری که شاید این نیروی وحشتناک خواب الودگی و شاید خواب علاقگی ،روزی تسلیم اراده ات شود تا بتوانی از رختخوابت دل بکنی و دست کم تا شب رهایش کنی.انگار قرار نیست برای یک روز هم که شده است سروقت به بیمارستان برسی ،همیشه آنقدر دیر میرسی که مجبوری ماشینت را هزاران فرسخ آنورتر از درب اصلی پارک کنی و توی این سرمای جانسوز کرخت شوی…این کرختی هم همانطور با تو میماند و مغزت راهم اسیر خودش میکند.شاید این کرختی از آن همه بیمار و آدم های مبتلا به درد به تو سرایت کرده است.هرروز حول وهوش همین ساعت ها و دقیقه ها چشمت به درد هایی می افتد که تقریبا علاجی برای آن ها نیست و کار تو تنها کند کردن این روند زجرآور است.شاید اگر خودشان تمام ماجرا را از ریشه بدانند،هرگز برایت آرزوی خوبی نکنندو خونت تشنه باشند،شاید بخواهند یک شب تب کنند و شب بعد بروند،اما تو نمیگذاری و مدام به پروپایشان میپیچی تا کمی بیشتر بمانند….
تمرین دوم:
مردی که هیچ بود
پیرمردی که داستان های عاشقانه میخواند
کاش کسی جایی منتظرم باشد
جاناتان
دیوانه وار
بوف کور
یادداشتی که با الهام از زاویه دید داستان آئورا نوشتید در بخش تمرینها ثبت کنید.
یک روز دیگر شروع شده است. ساعت 8 صبح است. از دور ساعت رومیزی دیجیتال را می بینی و ساعت را متوجه می شوی. روزی نیست که خُلق و خوی خوبی داشته باشی. کودکی لوس و خودخواه در درونت می گوید من دلم می خواهد باز هم بخوابم. حوصله سر و کله زدن با او را نداری و دوباره می خوابی. می دانی که اگر دیر بیدار شوی کسل خواهی شد و به هوای اینکه ده دقیقه دیگر از رختخواب بلند شوی پتو را روی سرت می کشی. ده دقیقه بعد باز ساعت دیجیتال که بخاطر تیک تاک نکردنش دوستش داری ساعت را با اعداد مشکی رنگ به تو نشان می دهد و باز کودک لوس بهانه گیری می کند. باز هم با او دهن به دهن نمی شوی و در حالتی تسلیم سرت را زیر پتو می کنی. می دانی دیشب دیر خوابیده ای. این بی نظم شدن اخیر خواب را که بخاطر سر و صدای شبانه همسایگان است را مخّل برنامه ریزی ات می دانی. شاید هم کودک لوسی که گاه گداری در درونت سر بر می آورد بخاطر همین موضوع ناراحت باشد که صبحها برای بیشتر خوابیدن بهانه گیری می کند. به هر حال در سکوت صبحگاهی خانه و همسایگان و کوچه سریع به خواب می روی. بار بعد که چشمت به نمایشگر ساعت می افتد دیگر مهلت نمی دهی کودک لوس بیاید و بهانه گیری کند مثل فنر از جا می پری. ساعت 9 و 20 دقیقه شده است و حال صدای خفیف سرزنشگری در درون می آید و به اینکه چند روز است پشت سرهم صبحها دیر بیدار شده ای اعتراض دارد. دست و صورتت را می شویی. موقع نوشتن صفحات صبحگاهی است بعد از نوشتن یک صفحه متوجه می شوی که مدام در حال خمیازه کشیدن با حالت عصبی هستی و به همان یک صفحه بسنده می کنی. حتی حوصله صبحانه خوردن هم نداری اما می دانی اگر نخوری تا ظهر موقع ناهار بشود آنقدر ریزه خواری خواهی کرد که دلدرد بگیری. باا اکراه نان سرد شده لواش را از یخچال در می آوری آنرا نصف کرده و نصفه اش را به جناب یخچال برمی گردانی. کمی کره بادام زمینی هم می آوری و با اکراه شروع به خوردن می کنی. قانونی در تربیت فرزندان وجود دارد که می گوید از هر 5 خواسته آنان دو تا را فوری برآورده کنید، دو تا را با تاخیر و به یکی جواب منفی بدهید. امروز تصمیم داری با کودک درونت اینگونه رفتار کنی. دو تا خواسته ای که قرار بود فوری برآورده شوند را موقع بیدار شدن برای لوس بازی کودک درون خرج کرده ای، می ماند سه تای بعدی. کودک بد عنق امروز بازی دوست دارد با کمی تاخیر به او اجازه می دهی کارت بازی کند و بعد اینستاگرام خوانی. حالا نوبت خواسته رد شدنی است. کودک می خواهد که امروز اصلا کار نکند و بهانه می گیرد به او محل نمی گذاری و لب تاپ را روشن می کنی. مثل والدی قاطع اجازه چون و چرا به او نمی دهی. تمرین ششم را بایستی انجام دهی آن را باز می کنی. روز گذشته فایل مورد نیاز آن را که کتاب آئورا است دانلود کرده ای. کامپیوتر کمی کند است با حوصله صبر می کنی. خوب است هوای نوشتن که می آید انعطاف پذیرتر می شوی. فایل 4 صفحه بیشتر ندارد و صفحه اول هم عنوان کتاب است. قرار است فقط از روی آن نوشتن به طریق دوم شخص را کپی کنی. شروع به خواندن متن می کنی جذاب است. بیخود نبود که استاد آنرا شاهکار ترجمه فارسی نامیده است. خیلی زود تمام می شود و دلت می خواهد ادامه اش را بخوانی اما کتاب را نداری. بایستی آن را جز لیست خرید کتابهایی که در آینده قصد خریدشان را داری بگذاری. تمرین کلاس نوشتن وقایع آن روز به زبان دوم شخص است و روز تو تازه آغاز شده است و هنوز اتفاقی رخ نداده که مهم باشد و قابل نوشتن. تصمیم می گیری هر چه بوده را بنویسی. اتفاقات مهمی نبوده اند، خوب بگذار نباشند. تو دوست داری بنویسی و می نویسی.
فهرستی از تمام داستانهای بلندی که دارید، بنویسید:
سر و ته یک کرباس- محمد علی جمالزاده
کیمیاگر- پائولوکوئلیو
برنده تنهاست-پائولو کوئلیو
زهیر-پائولو کوئلیو
دختری در قطار- پائولا هاوکینز
سفر مقدس-دن میلمن
مرد تکثیر شده-ژوزه ساراماگو
کوری-ژوزه ساراماگو
چراغها را من خاموش می کنم-زویا پیرزاد
زنی که مردش را گم کرد-صادق هدایت
همنوایی شبانه ارکستر چوبها-رضا قاسمی
بالش های زیر سرت را جابه جا میکنی تا گردنت در راحت ترین وضعیت قرار بگیرد.سرانگشت اشاره دست راستت آنقدر صفحات با محتوای بیایید همه با هم موفق باشیم را بالا و پایین کرده که کرخت شده .انگار تمام مویرگ هایی که به سر انگشت اشاره ات خونرسانی می کرده اند را با کش تنبان بسته اند و خون به سرانگشتانت نمی دود.درست همانطور که خون به مغزت نمی رسد.چند وقتی هست که دچار این وضعیتی. نگاه عاقل اندر سفیهی به من می اندازی ،انگار بربالای خرمن یونجه ها انباشته شده در یک طویله ای ایستاده ام و دارم برای مرغ و خروس ها موعظه میکنم.اما خودت خبر داری که دارم از چه چیزی صحبت میکنم.سال هاست خبر داری ولی خودت را به کوچه علی چپ زده ای !یعنی که مثلا نمیفهمی من چه می گویم.کاش می دیدم در دیوارهای کوچه علی چپ چه چیزی هست که مردم پشت سر هم میخواهند خودشان را به آن بزنند.اما میدانم حتما حس خوبی دارد مثل حسی که یک زندانی با هزار مصیبت و جان کندن از پشت میله های سنگین و زنگ زده زندان فرار میکند و هوای تازه به سرش میخورد.حس خوبی است اما آیا تو میدانی آن زندانی بعد از فرار،قرار است چه کار بکند؟نمیداند کجا باید برود فقط این را می دانسته که باید هر چه سریع تر خودش را از آنجا دور کند.درست مثل تو که چشمانت را روی واقعیت بسته ای و فقط فرار میکنی .ساعت ها توی یوتیوب می گردی و کلی ویدیو در مورد غلبه بر ترس از شکست دانلود می کنی.قدیم تر ها که بیشتر حوصله داشتی و مغزت هنوز گنجایش داشت مینشستی و با دقت به همان افرادی که ستاره بلامنازع در زمینه حل مشکلات و گیر و گورهای زندگی همه مردم هستند چشم میدوختی.اما الان که ذهنت پر شده و با دیدن هرپسر کم سن و سال یا بیش سن و سال که کروات زده و کیف سامسونتش در کادر دوربین جا نمیشد وگرنه آن را هم برای تاثیر گذاری بیشتر روی ذهن مخاطب زیر بغلش میزد، حالت تهوع و نامطلوبی را تجربه میکنی.الان بیشتر موزیک های مخصوص مراقبه گوش میدهی و حس فرهیختگی به تو دست میدهد درست مثل زمان کودکی ات که همکلاسی هایت برای نشان دادن درجه باکلاسی شان فرهنگ های قطور پدربزرگشان را کشان کشان همراه خود به مدرسه می آوردند،فرقی هم نمی کرد که انگلیسی باشد یا فارسی.دیکشنری حییم باشد یا لغت نامه علی اکبر دهخدا.درود خداوند برتو باد! کار بسیار پسندیده ای می کنی اما صرفا محض یادآوری می گویم،انگار یادت رفته که پلی کردن موزیک های ریلکسیشن برای گربه ات چه نتیجه ای داشت؟دوست عزیز! فقط کافیست خم شوی و پاچه شلوارت را کمی بالا بزنی.الان که داری به جای دندان ها و ناخن های بچه پلنگت نگاه میکنی و ته دلت به هنرنماییش میگویی طیب طیب الله احسنت بارک الله ! در نظر بگیر قرار است پاچه کدام بنده خدایی را بگیری.ول کن عزیز من .این ها را کنار بگذار.قشنگ مثل بچه آدم زندگی کن.یعنی چه که مثل بچه آدم دقیقا چطور روشی هست.چه بدانم؟من اگر میدانستم که اینجا نمی آمدم برایت ادای هانی همه چی دان را دربیاورم! می رفتم مثل بچه آدم زندگی می کردم.
داستان های بلندی که من الان در کتابخانه ام دارم:
ملت عشق و چگونه فولاد آبدیده شد
وقتی صبح با نمازت بیدار نشوی انگار که بیدار نشده ای تا شب پریشانی باید جوری بگذرانی، به هرچیز چنگ میزنی و دوباره بیتاب تر و خسته تر به خواب میبری، و یا در بیداری میخوابی، راه میروی اما نفس هایت مرده است، چشم هایت نمیبیند، دست و پاهایت گره ای باز نمیکند، دست و پا میزنی و بیداری را خواب میبینی، قطار زندگی از ریل جدا میشود، و تو در جسمت هستی اما دلت را سراغ نداری.
…
مجموعه ۶ جلدی داستان های ژول ورن
وقتی برف پیری را از یاد میبرد
در یک روز پاییزی، کنار بخاری نشستهای و چای مینوشی، هوا سرد است و آسمان ابری. آخرین روزهای ماه آخر پاییز را میگذرانی، روزهای که هنوز ظهر نشده بوی غروب میدهند. تلویزیون خبر از بارش برف میدهد. به طرف پنجره میروی و پرده را کمی کنار میزنی و به ابرها نگاهی میاندازی. خبری از برف نیست. تاریکی شب همه جا را فرا میگیرد اما بازهم خبری نیست. چشمهایت را میبندی و میخوابی. صبح با دیدن گولههای برف که از آسمان به آرامی به زمین مینشینند لذت میبری و خاطرات کودکی را به یاد میآوری و چنان هیجانزده میشوی که برف پیری نشسته بر موهایت را فراموش میکنی. پادرد و کمسویی چشمانت را فراموش میکنی، لباس میپوشی و بیرون میروی و آدم برفی درست میکنی، مثل همان آدم برفی که در سالهای دور با پدر و برادرت درست میکردی و مادر از داخل خانه از پشت شیشههای بخار گرفته پنجره صدایتان میکرد: هوا سرد است، بیایید داخل، سرما میخورید. سرگرم درست آدم برفی هستی و پدر و برادر بزرگتر کمک میکنی، میخندی و قهقهه میزنی انگار غمی نداری، ناگهان باد سوزناکی میوزد و سردی را حس میکنی و از آن خیال شیرین بیرون میآیی و خود را تنها در کنار آدم برفی بیریختی میبینی، از ترس سرما به خانه پناه میبری و تصمیم میگیری بر صندلی بنشینی و چای بنوشی و زیبایی سفیدی برف را تماشا کنی.
صدای زنگ هشدار موبایل را میشنوی.دستت به دنبال گوشی می گردد.بدون فکر اولین دکمه را فشار می دهی.از درون خودخوری میکنی که بس است خواب.بلند شو کلی کار داری.تمام برای بار دوم موبایل به صدا در می اید.این بار با هوشیاری بیشتری بلند می شوی و کلا زنگ را قطع میکنی.حواست هست نکند خواب بمانم.موبایل را چرا قطع کردی؟چشمانت بسته اما مغزت نگران است و نمیگذارد راحت بخوابی.بالاخره بلند می شوی و با چشمان بسته خودکار و دفتر را برمیداری و صفحات صبحگاهی را می نویسی.کم کم هوشیار تر می شوی تا صفحه اخر صفحات صبحگاهی را خیلی بهتر مینویسی.نگاهی به برنامه روزانه ات میندازی و بلند میشوی و اولین کار مرتب کردن تخت است.حواست باشد الان که انرژی داری جایی را برای استراحت جسم خسته ات در شب اماده کنی.این احترام به خودت است.
دختری که پادشاه سوئد را نجات داد
جنایات و مکافات
عقاید یک دلقک
شازده کوچولو
وقتی نیچه گریست
ملت عشق
بوف کور
صدای ناهنجار لولاها ی خشک در را میشنوی و از دلهره ی اینکه نکند همسرت بدون خوردن صبحانه سرکار رود ، به زور چشم هایت که انگار با چسب به هم چسبیده اند را میگشایی و مضطربانه او را صدا میزنی ، جواب میدهد و این نشانه ی خوبی است که او هنوز نرفته است و تو میتوانی به قولی که دیروز به او داده ای (فردا صبح صبحانه ی لذیذی خواهم پخت) عمل کنی . آفتاب نزدیک است طلوع کند و با اینکه ممکن است صبحانه دیر حاضر شود اما باید اول نمازت را قبل از قضا شدن بخوانی . نمازت که تمام شد غذا را حاضر میکنی و انقدر صبحانه ی دو نفره میچسبد که در دلت مدام میگویی کاش بیشتر درست کرده بودم و بیشتر میتوانستم لذت ببرم . اما دیگر همسرت باید برود و تو که همچنان انگار گرسنه هستی برای خودت صبحانه ی دیگری حاضر میکنی اما دیگر آن طعم با هم بودن را ندارد و به زور از گلو پایین میدهی و ول میکنی و میروی به سراغ کارهای دیگرت کتاب درسی ات را برمیداری کمی میخوانی و در این میان که کمی احساس میکنی مغزت احتیاج به استراحت دارد سایت مدرسه نویسندگی را باز میکنی و شروع میکنی به خواندن این درس و بعد نوشتن تمرین آن . گرچه خیلی وقت است از تمرین ها عقب مانده ای اما مهم این است که به همه ی تمرین ها برسی ، گرچه از زمانش گذشته است اما هیچ گاه دیر نخواهد شد.
باز هم طبق معمول دیر از خواب بیدار شد سریع کارهای روزانه را انجام داد ورفت در اتاقش تا در خلوت وسکوت درس ششم را شروع کند آئورا اولین چیزی بود که توجهش را به خود جلب کرد با سرچ در گوگل اطلاعاتی در مورد آن کسب کرد وشروع کرد به خواندن متن در همین اثناء موبایلش زنگ خورد با بی میلی جواب داد دوستش بود حرف زدن با او براییش بسیار کسل کننده است حرفهایش پر از ابتذال است وتکرار با وجودی که در گفتگو با او به جوابهای کوتاه اکتفاء می کند وبا سردی پاسخش را می دهد ولی اانگار دوستش شعوری ندارد که درک کندهمش از خودش حرف می زند و تعریف میکند متعجب میشود که این حجم از اعتماد به نفس کاذب را چطور کسب کرده است تا بلاخره خداحافظی می کند ومی رود واو نفس راحتی می کشد. ساعت نشان می دهد که باید به فکر آماده کردن نهار باشد او تمرینها را رها می کند تا در سکوت وفرصتی دیگر به سراغشان آید.
تمرین ششم ماه دوم
1-لباست را میپوشی وبرای بیرون رفتن با دوستت آماده میشوی. برای اینکه دیرت شده است و دوستت منتظرت است ناهارت را نمیخوری واز خانه بیرون میروی. پشت دوستت روی موتور مینشینی و راجع به به پارکی نزدیک خانه میروی. با دوستت درمورد مسائل مختلفی صحبت میکنی. دوستت قصد رفتن به دانشگاه را دارد و از تو راجع به تجربیات دانشگاهی ات سوال میکند. تو تا جایی که بتوانی به او کمک میکنی و راهی که فکر میکنی بهتر است برود را به او نشان میدهی. درمورد مسائل دیگری هم با او صحبت میکنی از جمله اینکه آهنگ های کدام خواننده بهتر است و کدام خاننده خارجی یا ایرانی صدای بهتری دارند یا اینکه کدام خواننده در آهنگش محتوای بهتری دارد یا کدام خواننده متن ادبی تری دارد. پس از این به ساعتت نگاه میکنی و میبینی که ساعت 10دقیقه مانده به 3 است. پس از دوستت خواهش میکنی تا تورا به محل کارت برساند. وقتی به محل کارت میروی به این فکر میکنی که چقدر حقوق این کار کم است اما بازهم به این نتیجه میرسی که از بیکاری بهتر است. بازهم رویایت را در ذهنت مرور میکنی. باید انقدر در راه نویسندگی تلاش کنی تا بهترین رمان فانتزی تاریخ را به دنیا تقدیم کنی. یا حداقل رمان فانتزی تقدیم تاریخ کنی که در تاریخ ثبت گردد.
2-قلعه حیوانات-پیرمرد و دریا
تمرین ششم ماه دوم
نیمه شب وقتی ازنوشتن دل کندی که پلک هایت سنگین شده بودو ساعت گوشی ات را راس 5صبح کوک کردی.
هنوز چشم هایت سیراز خواب نشده بود که صدای هشدار ساعت بلند می شود و تو سریع دستت را برای خفه کردن آن از لای پتو بیرون میکشی و بازدرز های پتو را میبندی تا سرما به درون ان نفوذ نکند و خواب از چشمانت نپرد.
ولی یک حس عذاب وجدان به سراغت می اید که تو روزی به خودت قول داده بودی که برای رسیدن به هدفت سخت تلاش کنی.
پتو را به کناری پرت می کنی و به سراغ روشویی میروی و چهره خواب آلود خود را در آیینه برانداز میکنی و یک مشت آب حواله صورتت میکنی تا چشم های نیمه بازت گرد شودو سرحال شوی. یک لیوان اب ولرم به دست میگیری و باز پشت میز قرار میگیری و دفترت را باز میکنی ونوشتن صفحات صبحگاهی را از سر میگیری.تمرینی که با سه خط آغاز کرده بودی حال به یک صحفه رسیده بود.و بعد برایت زمان خواندن کتاب بود…
لیست کتاب ها
آدم خواران
مغازه خود کشی
کودکی نیکیتا
پدر سرگی
سعادت زناشویی
سونات کرویستر
مرگ ایوان ایلیچ
ارباب و بنده
در میان تمساح
طریق بسمل شدن
قیدار
نه حرکتی و نه صبح و شبی. تو لم دادهای روی کاناپه و در حال تماشای… در حال تماشای چه هستی تو؟! چه دارد آن سقف. نمور و پر چین که لابه لایه ور می آید و میافتد به زمین. به چه نگاه می کنی؟ به رنگ زرد و نارنجی زنگار که نم و رطوبت آن را کشانیده است به اینجا یا چکه چکه های آب بر روی فرش؟! به کدام نگاه می کنی!؟… همچنان تو ماندهای و خیره ماندهای. تو خیره ماندهای، اما… اما گویا که تو خیره ماندهای به خود… خیره و کنجکاوانه به خود نگاه می کنی. و مگر چیست در تو که چنین خف شده ای؟! چه را در خود می بینی؟ تو همچنان روی کاناپه لم دادهای، بی آنکه بدانی سقف خانهات ماه هاست که نم داده است.
صبح که از خواب پا میشی منتظر زنگ هردوی آنها هستی، اول اوستا محمد مکانیک، دوم همان بنگاه دار مشکوک به کلاه برداری. بالاخره بنگاه دار زنگ می زند بعد از چند دقیقه می بینی که داری ماشین را قولنامه می کنی و دودستی آن را تقدیم کلاه برداران نامرد می کنی. اما دایی زنگ می زند و تو را آگاه کرده و اوهم تو را نجات می دهد. آخرش هم که اوستا محمد زنگ نزد.
صبح پنجشنبه دیرتراز روزهای قبلت از خواب برمی خیزی وبعداز آماده شدن به سمت دفتر کارت حرکت میکنی,از کنار میدان ورودی شهر که به تازگی آنرا مخروبه کرده تا راه مناسب وبهتری برای تردد ایجاد کنند عبور میکنی.از کنار مردمی که هرکدام ذهنی با مشغولیت مختص به خود دارند از همه مردم فقط چشم وابرو میبینی روی صورت تقریبا همه ماسک با رنگ وشکل وجنس مختلف وجود دارد,همیشه یکسوال در ذهنت هست که دقیقا قیافه این مردمان,چهره پشت ماسک ,چگونه است؟
از خیابان ها میگذری به محل کارت میرسی بااینکه اصلا راغب به رفتن نبودب چون پس از گذراندن چندروزه سخت وخسته کننده توقع یک روز استراحت را داری ولی خب یادبگیر تاوقتی برای دیگران کار میکنی نباید همچین توقعی داشته باشی.
بوف کور
شازده کوچولو
پینگ
بنویس تا اتفاق بیفتد
رویاهای گمشده
تاابد بمان مادر
12 مرد خشمگین
داستانهای چپ دست
شاهزاده نشسته
12ستون موفقیت
ارزوهای بزرگ
مشکلات را شکلات کنید
یوزپلنگانی ک با من دویده اند
راز
1001داستان امام علی
اهل بیت
داستانهای اخرت
طوبای محبت
اتفاق خوب در راه است
همه میمیرند
ارتعاش فکر
ازدواج موفق
انسان درجستوجوی معنا
باز هم من
جزیره سرگردانی
جادوی فکر بزرگ
در تنگ
جنایات و مکافات
چهره های سیمن ماشار
ساعتها
زیرباران
ذهن مغز قلم
زن چیست مرد کیست
لیست کتاب های داستان بلند من:
گاوخونی
دختری که رهایش کردی
آناکارنینا
شدن
زنی پشت پنجره
ماهی در آب
ملت عشق و کیمیا گر رو فراموش کرده بودم😉
لیوان چایت را برمیداری جرعه ای مینوشی و دوباره حرارتی که از آتش تند شومینه بر گونه هایت میخورد را حس میکنی!
تلاش بر این داری که نوشته ات انشاگونه نشود، همان نوشته ای شود که شاهین کلانتری تاکید میکند!اما افسوس که فرسنگ ها باید بروی تا به آنجا برسی، و تاسف از اینکه هرقدر میخواهی بنویسی به همان اندازه واژه ها از ذهنت فراری می شوند و دستت روی کیبورد میلرزد!
با ظرافت به افکاری که در کوچه های خلوت ذهنت پرسه میزنند می اندیشی ، کاش می توانستی به زبان بیاوری شان! کاش این شب های پاییزی آخرین سال قرن همیشه در خاطرت بمانند! شب هایی که به لطف نوشتن برایت خاطرات رنگین ساختند. شب هایی که از برکت سه شنبه ی خیس، تاریکی در پوتین و بقیه ی یوزپلنگانی که با من دویده اند، رنگ و لعاب دیگری به خود گرفتند.
ناگهان ازخلوت خودت بیرون می آیی، ساعت بالای سرت را نظر میکنی که با صدای ثانیه گرد نازکش سکوت اتاق را در هم میشکند و از هر ضرب آهنگش حس خوب زنده بودن در تو شکل میگیرد، و تو در جا خدا را به خاطر همه ی زیبایی هایی که در زندگیت ارزانی داشته ، شکر میکنی!
درس ششم از ماه دوم
صبح ساعت پنج ونیم صبح از خواب بلند میشی بعد از شستن دست و صورتت شروع میکنی به نوشتن صفحه هات صبحگاهی بعداز گذشت تقریبا یک ساعت اماده میشوی که بروی اداره , از اتاق که در میای بروی بیرون میبینی که خانمت میز صبحانه خیلی زیبایی همراه با عشق برات چیده به پاس زحمتش دلت میخواد که بخوری ولی در همان زمان همکارت به گوشیت زنگ میزنه وبهت میگه که من دم در منتظرتم که باهم بریم اداره تو هم برای اینکه همسرت ازت دل خور نشه فقط یک لقمه از صبحانه بسیار خوش مزش میخوری وهمراه با همکارت به اداره میروی .در راه پس از سلام و احوال پرسی با همکارت ,کمی شوخی هم در را ه با هم میکنید تا با یک انرژی مثبت به کار روزانه تون بهتر برسید . به مجرد اینکه وارد اتاق کارت در اداره میشی رئیست با اخم و ازبالای عینکش چپ چپ بهت نگاه میکنه و بدون هیچ سلامی شروع میکنه به سر هردوتا تون قر زدن که چرا کار های دیروزتون رو تمام نکردید.بعد از این اوقات تلخی دوتا تون دیگه حسابی شارژ میشید و شروع میکنید به کار کردن . ساعت ده که میشه مستخدم اداره تو و بقیه همکارات رو به یک چای و یک ساندویچ نان و پنیر سرپایی دعوت میکنه تا از گرسنگی تا ساعت سه بعد از ظهر قش و ضعف نکنید ,در ساعت سه وقتی که به خانه میرسی هم خسته هستی و هم گرسنه وقتی که وارد خانه میشی ان روی گشاده همسرت باعث میشه که تمام خستگی های روزانت از تنت بریزه . منظوراینکه این کار تکراری و روتین همیشگی تو هست ولی انچه که باعث میشود که سختی های و ناملایمات کار وروزگار رو بپذیری, وجود یک همسر خوب و عاقل است .
درس ششم ،ماه دوم :
سرت را بر مي گرداني ، نور چراغ ها چشمانت را مي زند ،پله ها را دو تا يكي بالا مي روي ، مي خواهي زودتر دل بكني از همه ي وابستگي هايت ، دوباره دست تكان مي دهي و از گيت خارج مي شوي ، دل كنده اي از همه چيز بعد از آن همه تلاش و سخت گرفتن به خودت باز هم ترجيح دادي كه به فرودگاه امام بروي ، از پله هاي اين فلز سرد بالا مي روي با چشماني سرخ و دلي خرد ، اولين بارهست كه تنها پرواز مي كني و لبريز از اضطراب و دلهره ، روي صندلي مي نشيني ، از پنجره بيرون را نگاه مي كني ، مي كوشي تصويري از اين دنياي بي اعتناي خارج براي خود نگه داري ، تمام روزها جلوي چشمانت رژه مي روند از زماني كه وارد مدرسه شدي تا امروز كه با ، كوله باري از آرزوها بند ناف خود را بريده اي ، احساس سنگيني و حالت تهوع داري دست در جيب مي كني ، ميان كيفت را مي گردي شايد چيزي پيدا كني كه در آن بالا بياوري ، پا كتي را پشت صندلي هواپيما مي بيني و به سرعت بر مي داري وتمام حسهاي اين چند روزه ،هيجان ،شادي ، اضطراب ، ترس را يكباره بالا مي آوري ، كمي آرام مي شوي بلند مي شوي به دستشويي مي روي خود را در آينه مي بيني بغضت مي تركد و چشمانت ،چشمان بي گناهت سرخ تر مي شود ….
پشت فرمان نشسته ای، بقصد رفتن به نمایشگاه لباس که چند روزی هست کارش را شروع کرده. از چند بزرگراه و خیابان میگذری ، ناگهان خود را در محله خانه پدری میبینی. چهار راه بعدی خیابان دوم. تو گویی فرمان دست کس دیگریست . و تو حالا در جستجوی درب سبز گاراژی ای هستی که دیگر نیست! و جای آن یک ساختمان شش طبقه سبز شده . دلت نمیخواهد سرت را بلند کنی تا بلندای آنرا ببینی. چون دوست داری آن ساختمان دو طبقه قدیمی که بلندترین ساختمان کودکی تو بود ، همچنان مرتفع ترین ساختمان این خیابان باشد.
چشمانت را میبندی و آجر به آجر خانه قدیمی را دست میکشی. به حوض وسط حیاط میرسی، و در کنار دیوار دو تا باغچه، درخت خرمالو، و انگور ، که داربست و خوشه های آویزان انگور، سایبان این بهشت کودکی تو بود. و این سوی حیاط که سفره های دراز شبهای تابستان، و بعد از آن رختخوابهایی که در حیاط پهن میشد تا آسمان بدون آلودگی بر فراز آن، فاصله شب را تا صبح کوتاه کند.
و زمستان ، که گاهی آنقدر برف می آمد که تا شب عید هم ته مانده هایش توی باغچه بود!
و تو می آیی اینطرف، پشت پنجره توی اتاق نشسته ای که رگبار بهاری شروع شده و شکوفه های درخت سیب را روی آب حوض میریزد تا ماهی ها را به طمع ، به سطح آب بکشد….
ضبط ماشین را روشن میکنی:” قیل و قال کودکی برنگردد، دریغا…”
و تو نمیدانی ، مگر میشود چشمان بسته هم ببارد؟ مثل ابر پاییز !؟
وقت گذشته است و دیگر به نمایشگاه هم نمیرسی، اما دلت میخواهد تا شب همینجا بمانی و باندازه تمام خاطرات کودکی سر و ته این خیابان را وجب کنی.
امروزمثل تمام روزهایی ک برنامه ریزی کردی وانجام ندادی گذشت بیدارشدی اماباورنمیکردی ک صبح شده خستگی تنت وتف ولعنت ب خودت روشروع کردی مثل همیشه کاش ب اکرم ن میگفتم وخانه خودم خوابیده بودم هوای گرم خانه اکرم کلافت کرده میخکوب شدی تنهادلخوشیت دیدن آهوباشیرین کاری هاش بوده سروصدای خونه اکرم ورفتارتندعباس بااکرم عصبانیت کرده بود وباخودت میگفتی من اصلاازدواج نمیکنم بامردهای خشن سرعت بالای آدم هااذیتت میکنه وخواب بعداظهر ک فقط برای فرارازدیدن وضعیت ناراحت کننده اکرم بود بیمزه ترین خواب عمرت بود
تمرین دوم
درحال حاضرهیچ کتابی ندارم
داستان های بلندی ک خواندم
بادبادکباز
هزارخورشیدتابان
وکوهستان ب طنین آمد
پنه لوپه ب جنگ میرود
کوری
تمرین درس ششم: نوشتن لیست داستانهای بلندی که خواندم
پاهایم، گلهایی که در شورهزار میرویند(مطمئن نیستم داستان بلند بود یا کوتاه) – عباسه و جعفر برمکی – مجنون لیلی(نمیدونم فرق داستان بلند و رمان چیه!) و…
تمرین ششم از ماه دوم: بخش اول
نوشتن یادداشتی با ضمیر دوم شخص با الهام از کتاب آئورا
مانند همیشه غر زدنهایت از ابتدای چشم باز کردنت شروع میشود:
– لعنت! ساعت چنده؟…پنج و سی دقیقه؛ باز دیشب دیر خوابیدی و بازم دیر پا شدی.
در جواب خودت بهانههایت را ردیف میکنی:
– مگه برای سرگرمی و از روی بیکاری بیدار موندم؟! خب داشتم خیر سرم تمرینات رو انجام میدادم.
و بخش مادرمآب وجودت غر میزند که:
– اگه باز مثل همهٔ عمرت، صبح تا شب، عین آلزایمریها دور خودت نمیچرخیدی و هی به مغز پوک و ذهن بازار شامت فشار نمیآوردی که: میخواستم چی کار کنم؟! الان باید چی کار کنم؟! فلان چیز رو کجا گذاشتم؟ فلانی چی بهم گفت، چی ازم خواست؟ امروز چندمه، چند شنبهست؟ من کیام، تو کی هستی؟ اینجا کجاست و…. الان تمام تمریناتت رو انجام داده بودی که هیچ، جلو هم زده بودی!
پایت را به شکلی خیالی در ذهنت بر زمین میکوبی و کودکانه، با لبانی ورچیده و صورتی گریان میگویی:
– تو رو خدا دست از سرم بردار! من همین جوریشم حالم بده، تو دیگه حالمو بدتر نکن.
آهی میکشی و افسرده از رختخواب بلند میشوی. همان کارهای هر روزه را تکرار میکنی؛ سپس صفحات صبحگاهی و پس از آن استحمامی پر از اضطراب دیر کردن؛ سپس لباس پوشیدنی عجول و بیرون زدنی پر از دستپاچگی.
غر زدنهایت اکنون به افکاری جور وا جورتر تبدیل شده؛ اقساطی که باید پرداخت شود، وسائلی که باید خرید اما توانش را نداری؛ کار بهتری که باید بیابی که تو را از فلاکت اکنونت خلاص کند و…
امروز روز دورکاری من است. طبق اعلام ستاد پیشگیری کرونا ادارات باید دوسوم کارکنانشان اداره حاضر شوند وبراین اساس هرکس دو روز ازهفته را باید خانه بمانی و نباید باید اداره بروی و به مثلا دورکاری کنی!
البته دورکاری تو اینجا با همه جای دنیا فرق می کند . درسازمانهای خارجی تمام تجهیزات و زیرساختها را برای کارکنان درمنزل فراهم کردند و فرد کارهایش را درمنزل انجام می دهد. اما اینجا حتی برای امکان دسترسی به اتوماسیون اداری نیست تا بتوانی نامه های اداری ات را هم چک کنی .پس در این جا روزهای دورکاری یعنی اینکه بمانی منزل و اداره نروی .
بیرون دارد باران می باردو دیوار خانه قدیمی همسایه روبرویی بازم نم زیادی گرفته. دفعه قبل هم همسایه ها وقتی اینهمه خیسی دیوار را دیدند رفتند به او خبر دادند . گرچه او کار خاصی نکرد اما این بارهم بدجور رطوبت وخیسی دیوارش را گرفته طوری که رنگ دیوار نم گرفته با بخشی دیگر از دیوار که بالاش سایبانه کاملا متفاوت شده. ازخانه بیرون می زنم تا یک جفت دستکش بخرم. شایکا گربه ملوس مشکی وسفید محل بازهم وقتی من را دید خودش رالوس کرد. در ورودی آپارتمان را بستم .شایکا خیلی مایل بود که خود ش را بندازه داخل اما ازآنجایی که همسایه ها از آمدن او به داخل پارکینگ سخت شاکی می شوند ناچارا در را بستم که داخل نیاد. اوهم عشوه همیشگی اش را اجراکرد . یک میوی ظریف وطولانی و تمام هیکلش را روی دیوار کشید و یک قوسی رو کمرش داد. هروقت اینکار را می کند ناخودآگاه خنده ام می گیره . البته این عشوه را فقط برای کسانی که تو کوچه با او بدرفتاری نکنند اجرامی کند. شایگا بعداینکه دید در را بستم چون اصلا ازخیس شدن زیر باران خوشش نمیاد سریع دوید و زیر سایبانی ورودی که مقابل یکی از آپارتمانهای همسایه قرار گرفته خودش را مخفی کرد. به سمت خیابان جیجون براه افتادم . فکر می کردم که به خاطر محدودیت هایی که برای تعطیلی مغازه ها اعلام کردند ُدکانی بازنباشه اما برخلاف تصورم به غیراز معدود مغازه های بسته الباقی همه بازبودند چندتایی هم کرکره هاشون نیمه باز بود.
کتابهای:
غرور و تعصب
زنجیر عشق
کاترین
دشمن عزیز
قدم های خاطره انگیز
دختری با گوشواره مروارید
وسوسه و میانبر
قهوه سرد آقای نویسنده
صد سال تنهایی
و….
درس ششم – ماه دوم
۱- در بیمارستان هستی. از چند ماه پیش، چشمهایت تار میبیند. شنیدهای که پزشک حاذقی، اینجا در این بیمارستان، بیماران را درمان میکند. آدمها در رفتوآمدند. آدمهای گرفتار و دردمند. دردهای جورواجور. گرفتاریهای عجیبوغریب. دختر جوانی که تودهای قرمزرنگ از پلک پایینش آویزان است. از خودت میپرسی شبها چگونه میخوابد. دلت میخواهد خوب نگاهش کنی. دلت میخواهد آن تودهی قرمزِ متورم را لمس کنی. خوب وارسیاش کنی تا شاید بفهمی از کجا زیر چشمهای زیبا و معصوم این دختر پیدایش شده و مثل بختک آنجا جا خوش کرده است. اما نگاهت را از او میدزدی. شرم میکنی. چشمهایش نگاهت را پایین میاندازد. از آن همه غم و رنجی که در چشمهایش موج میزند. شرم میکنی.
در بیمارستان هستی. اینجا خبری از منشیهای بزککردهی توی مطبها نیست که با عشوهی خاص منشیها اسمت را صدا کنند و بگویند، گُلم برای جلسهی بعد کی تشریف میآورید. منشیهای اینجا جدی هستند. گویا از حجم عظیم دردهایی که هر روز نظارهگرند، دیگر عشوه و صدا نازککردن فراموششان شده است.
در بیمارستان هستی. اینجا، همه دارید توی هم وول میخورید. پشتهای بزرگ از انسان. همه پشت در اتاق پزشک صف کشیدهاید. نه شبیه صفی انسانی، چیزی شبیه به گلهای از انسان که به امید بهبودی و مداوا صف کشیدهاید تا شاید آن طبیب که با کراوات و کتوشلوار فاخرش پشت میز نشسته و با پرستاران و کارآموزانش با لهجهای هندی، انگلیسی حرف میزند، بتواند مرهمی بر دردهایتان بگذارد.
در بیمارستان هستی. اینجا، حقیقت مثل سیلی محکمی میکوبد توی صورتت که تو چیزی نیستی جز مُشتی گوشت و پوست و خون و گندابههای متعفن انسانی.
۲- فاجعه در شکارگاه چخوف
تیرهای سقف را بالاتر بگذارید نجاران جی.دی. سلینجر
یادداشتهای شخصی یک سرباز جی.دی. سلینجر
ناطور دشت سلینجر
مالون میمیرد ساموئل بکت
خوشبخت مردن آلبر کامو
کتاب خنده و فراموشی میلان کوندرا
زندگی جای دیگری است میلان کوندرا
بیخبری میلان کوندرا
ژاک و اربابش میلان کوندرا
پس باد همه چیز را با خود خواهد برد ریچارد براتیگان
هالیوود چارلز بوکفسکی
زندگی پیش رو رومن گاری
لیدی ال رومن گاری
خداحافظ گاری کوپر رومن گاری
عزازیل بوریس آکونین
شاگرد قصاب پاتریک مک کیب
مرگ ایوان ایلیچ تولستوی
آدم آدم است برتولت برشت
بنال وطن آلن پیتون
سرنوشت بشر آندره مالرو
نماز رم امانوئل ربلس
زنان بر بالهای رؤیا فاطمه مرنیسی
سنگی بر گوری جلال آل احمد
سرگذشت کندوها جلال آل احمد
خسی در میقات جلال آل احمد
غریبه در شهر غلامحسین ساعدی
عزاداران بیل غلامحسین ساعدی
بار دیگر شهری که دوست داشتم نادر ابراهیمی
یک عاشقانه آرام نادر ابراهیمی
سوگ مادر شاهرخ مسکوب
عبور از خود محمود دولت آبادی
بیرون از در محمود دولت آبادی
قصههای شیخ اشراق شیخ شهابالدین سهروردی
تمرین 1_
امروز از خواب بیدار شدی اما دیر.بلند شدی و به سوی دستشویی رهسپار شدی.دست و صورتت را شستی وضو گرفتی و شروع به نماز خواندن کردی.سپس سرت را شانه کردی.شریت کلسیم ات را خوردی و به طرف هال رفتی.غذایت را در بشقاب کشیدی و آنرا در مایکروفر گرم کردی و با کمی سبزی خوردن شروع به خوردن نمودی.بعد از آن به سر لپ تابت رفتی و شروع به نوشتن تفاوتهای “یوزپلنگانی که با من دویده اند” و “داستانهای ناتمام” کردی.این تمرین وقت تو را خیلی گرفته است ولی وقتی به تمرین سایر بچه ها رجوع کردی متوجه شدی که تو راه اشتباه را در پیش گرفته ای.پس شروع کردی از اول داستانها را خواندی و سریع تفاوت آنها در چند جمله بیان کردی و آنها را در قسمت تمرین ها ثبت کردی.
تمرین 2:کتابها:”راه طولانی “و “حوض فیروزه” و “زندگی شیرین” و “کارما” از خانم تکین حمزه لو
“طلایه” از نگاه عدل پرور
“آب نبات پسته ای”از مهرداد صدقی
“مدارا” از منیر مهریزی مقدم
“الماس هستی”از دکتر مهدی خدامیان آرانی
مثل همیشه ،اول در رختخواب سرت را کمی از بالش بالا آورده، در حالی که با چشمان نیمه باز به ساعت نگاه می کنی ،مطمئن می شوی که هنوز ساعت ۱۱:۳۰صبح نشده ،بعد چشمانت را می بندی و سعی به خوابیدن می کنی. هر چند که خوابت نمی برد اما از سر جایت هم بلند نمی شوی وبا خود فکر می کنی که چرا مدت ایست مانند گذشته کابوس میبینی .به هر حال ترجیح می دهی به کابوس هایت فکر کنی تا از سر جایت بلند شوی و به کاری بپردازی،شاید چون میدانی که کار مهمی برای انجام دادن نداری . در زندگیت فقط کافیست قصد کنی کاری را طبق برنامه پیش ببری تا متوجه شوی که تا به حال هیچ کاری را تابه آخر و به درستی انجام نداده ای .حتی کاری ساده مانند یک تمرین نویسندگی برایت مشکل به نظر میرسد تا به جای دو روز صرف وقت برای انجامش ۱۰ روز آن را به کنار بگذاری و بعد به سراغش بروی. و با خود بگوی که چه تمرین آسانی بود ! همان موقع هم میتوانستم انجامش دهم!!
غرور و تعصب
برادران کارامازوف
دکتر ژیواگو
مسخ (کافکا)
ابله
قلعهی حیوانات
چنین گفت زرتشت نیچه
و…
تمام شب بیدار بودی تا تمام کارهایت را رو به راه کنی و حالا خورشید در اتاقت طلوع کرده است اما انگار غروبی در چشم های تو هست غروبی خسته نفس عمیقی می کشی تمام کتاب ها را از روی میز جمع می کنی و میزرا برای یک روز دیگر آماده می کنی اما با خودت فکر می کنی آیا برای یک روز دیگر آمادهایو همین فکر تو را به خود مشغول میکند آنقدر که نمیفهمی چه زمانی آفتاب تمام تنت را در آغوش کشیده و تو با گرمای آغوشش به خودت می آیی بلند میشوی تمام افکار بیهوده را مثل کاغذ باطله روی میزت مچاله می کنی و توی سطح میاندازی کتری را روی اجاق میگذاری و از پنجره آشپزخانه بیرون را تماشا می کنی دوتا گنجشک بر سر تک نانی با هم بگو مگو میکنند با خودت می گویی آری همه چیز بر سر آن یک تکه نان است تمام آنچه که میبینیم و درک میکنیم یک تکه نان تمام عشق هایی که از دست می رود تمام باورها تمام ایمان ها تما م …… جمله ات ناتمام میماند و صدای صوت کتری تو را از افکارت به بیرون پرت میکند پنجره را باز می کنی تکه نانی برای گنجشکها میاندازی تا شاید آرام بگیرند و روزت اینگونه آغاز میشود
زمستان، پاییز، تابستان، بهار
در آن صبح زمستانی روی تخت دراز کشیده بودی ملافه ای نازک را رویت کشیده بودی که از نوک پا تا فرق سرت را می پوشاند . رخوتی دوست داشتنی احاطه ات کرده بود. نور از میان پرده به اتاق می رسید و از ملافه عبور می کرد و از پشت پلک هایت به درون چشمانت نفوذ می کرد. می خواستی لختی بیاسایی اما نور این اجازه را به تو نمی داد. نور فقط تو را گرم می کرد و تو چقدر در تمنای این گرما بودی. تنت در تب می سوخت. روز قبل ساعت ها در کوچه های پاییز راه رفته بودی. آن روز سردت بود و حالا گاهی گرم می شدی و گاهی از شدت سرما بر خود می لرزیدی. چند دقیقه ای تقلا کردی اما فقط دچار خاطرات و کابوس های دور و نزدیک شدی. یادت امد دیروز با دوستی چای خوردی. دوستت از سر دردها و سوزش چشمانش و از سرمای وجودش شکایت می کرد انگار که بیماریش مسری باشد حالا تو هم همان سردرد ها را داری . گفت که دوست دارد فقط بخوابد بی آن که از خانه بیرون رود . حالا تو حتی نمی توانی خودت را به نشیمن برسانی دلت می خواهد فقط زیر نور آفتاب دراز بکشی و خاطراتت را خوب یا بد مرور کنی . یاد روبان های رنگی می افتی که در آن ظهر تابستان بر موهای خود بسته بودی و در آب مانند پری های دریایی شنا می کردی. یک قوس زیبا به اندام درخشانت می دادی و بعد همچون ماهی در میانه آب از نظرها پنهان می شدی و باز دوباره سر بر می آوردی و دوباره پنهان می شدی و انعکاس روبان های رنگی در آب تنها نشان از وجود تو در آن آب های درخشان طلایی بود .
یادت آمد آن روز بهاری را که پا به این دنیا گشودی . همه چیز به غایت زیبا بود . چشم هایت نور را طلب می کرد و در جستجوی نور سرت را به هر طرف می چرخاندی. نور همچنان بر تو می تابید و تو غرق در خواب در تخت خواب کهنه و مندرست بودی . تخت خوابی که صدای جیرجیر میداد و تو به همین جیرجیرش چون آوای لالایی مادرت خو کرده بودی.
سایه ای در باد
دا
رهایت میکنم
شب
الان کجایی؟
بوف کور
ملکوت
دنیا به آخر می رسد
بلندی های بادگیر
غرور و تعصب
مردی به نام اوه
دایی جان ناپلئون
نفرین زمین
صدای زنگ هشدار ۵:۳۰ صبح و توی رختخواب ساعت را خفه می کنی تا ۵ دقیقه بیشتر بخوابی. ساعت از ۶:۵۰ گذشته است. بیدار می شوی ، با عجله حرکت می کنی ، دیر شده سرویس شرکت رفته است .با حالتی آکنده از زخم زبان به خودت با ماشین شخصی با اینکه خواب آلود و خسته ای باید بروی .. نیمه های راه سپر به سپر، آه از این روز بد پیاده می شوی، کفش هایت تو را همراهی نمی کنند. تمام آنچه برای روز مبادا ذخیره کرده ای تقدیم میکنی که سپر و روحت شاید ترمیم شود، زحمت جابجایی ات می افتد گردن پاها و کفش هایت ، کفش هایت غر غر کنان از بی توجهی به استعلاک و بی واکسی .
به انتطار تاکسی خیره به مسافران، خیمه میزنی به صندلی جلو . در خیابان چیز تازه ای به چشمت نمی خورد شاید بخاطر آن هزینه ناخواسته و افکار بهم ریخته ات باشد . تابلو ۱۰ کیلومتر تا اسکله رجایی را نشان می دهد اما تو کیلومتر ۶ پیاده می شوی کرایه ۷ هزار. نقش خیال انگیز کافه دوچرخه و طعم قهوه اش تو رو هوایی می کند. هنوز مانده باید بروی سرکار. آژانس؟ بله بفرمایید. کرایه ۱۶ کیلومتر ۷ هزار اما کرایه یک کیلومتر ۱۰ هزار با این معادله مجهول هوس قهوه پر میزند و سگی پارس می کند . بخاطر گنگی این معادله مجهول و سگ با پارس کردنش شاید به تو می گوید پیاده شو سگ دو بزن
کتاب ها
۱.برف های کلیمانجارو
۲.پیرمرد و دریا
۳.دخیل عشق
ماه دوم: درس ششم:
تطبق معمول به کافی شاپ مورد نزدیک خانه ات میروی. کاپاچینوی مورد علاقه ات را فرمایش میدهی، گارسون با سینی آن را پیش رویت میگذارد. همانطور که هواس ات صد پاره در صد جای است، در قهوه ات شکر میریزی. میکوشی هواست را جمع نمایی و به داخل گیلاس چشم میدوزی و شکر را به هم میزنی، اما ذهن پراگنده ات منسجم شدنی نیست. با خود میگویی از این همه غصه خوردن چیزی حاصل نمیشود. حالا که برای خود وقت کشیده ی، چه بهتر که از آن استفاده موثر نمایی. کتابی را که تازه خریده ی، روی میز میگذاری و شروع میکنی به مطالعه آن. با خود میگویی اگر این خواندن و نوشتن نمیبود سرنوشت انسان ها چه میشد؟ و به فکر عمیق میروی تا پاسخی معقول به این سوالت بیابی…
زنگ هشدار ساعت ۷ به صدا در میاد ،از زیر پتو با چشمهای بسته دستت به سمت صدا میره.با چشمان نیمه باز صفحه را لمس میکنی،وبعد انگا از بیرون هجوم نور مستقیم خورشید است دوباره پتو را روی سرت میکشی،در ذهن نیمه هوسیار روز رو وارسی میکنی ،چی بپزم،چی بخرم،کی میخواد بره دکتر،دوباره زنگ هشدار ۷ونیم شروع به لرزش میکنه،پتو را کنار میزنی،ابر سنگین پشت پنجره نشسته،صدا راقطع میکنی ،وپتو را تا میکنی وبه سمت آشپزخونه میروی،گاز را که روشن کردی،هنوز گوشهات خوابند،گوشی رو چک میکنی،همه تو گروه خواهر وبرادر دنبال درمان پدر هستند،قبض تلفن آومده،سوت کتری
سمفونی اش رو تو آشپزخونه پخش میکنه،
مشغول گوش دادن به کتابی اندیشه برانگیز بود، همین طور که با مواد غذایی الوان همراه با دستان جستجوگر به آشپزی مشغول بود، گوش بیکار نبود و به خواننده کتاب دل سپرده بود. در تصورش گلدانها و ظروف آشپزخانه نیز سروپا گوش شده و مشتاقانه به کتاب گوش سپرده بودند. از پنجره سک همسایه اش چونان نقاشی زیبایی سر از پنجره بیرون آورده و باران زیبا را تماشا میکند. او نیز انگار درگیر کدورت سرما و کروناست و هوس گردش در علفزار و طبیعت را داشت. گفت کاش او نزدیکتر بود و با گوشهای زیبایش به کتاب گوش میداد.
کتاب از نیروی حال و سایه درون میگفت، انگار در پس تو در تو ذهن، سایه هایی کشف نشده از زمانه وجود دارد. خواننده از قول نویسنده از او میخواهد که چراغ فانوسی خاک گرفته جستجوگر درون را با تنظیف نورانی درونت پاک کند و در تودر تو وجود خود به دنبال سایه ها بگردد!
همانطور که در جنگ و جدال چاقو تیز با مواد غذایی بود، فانوس وجود را پاک و نورانی کرد و به گوشه ای نهاد، تا پس از فراغی چند از آشپزی به جستجو درون بپردازد!
فکر کنم زاویه دیدتون سوم شخصه اگه اشتباه نکنم
هر روز صبح که از خواب بیدار می شوی با همان حالت خواب آلودگی زير پتو شروع به نوشتن میکنی و خودت را از هر احساسی خالی میکنی و آماده می شوی برای گذراندن یک روز عالی.
امروز علاوه بر نوشتن یک فایل صوتی از احمد پاکتچی گوش کردی و از صحبت های او بسیار لذت بردی به وضوح تأثیر سخنان او در چهرهٔ بشاش تو نمایان بود.
اما بعد از اون می روی سراغ کارهای که هر روز باید انجام بدهی بعد از اتمام آنها دوباره بر می گردی سراغ درس هایت و آنها را مطالعه می کنی و سعی می کنی تمرین هایت را به نحو احسنت انجام بدهی امروز همه ای تلاشت این بود که تمرین های عقب افتاده ات را جبران کنی اما موفق به انجام همه ای آنها نشدی اما امروز نسبت به روزهای دیگر عملکرد بهتری داشتی و از خودت راضی تر بودی.
هنگامی که برای اولین بار سراغ تمرین ها می روی فکر میکنی انجام آنها برایت کار مشکلی است اما با انجام چند تمرین وقتی که روی دور نوشتن می افتی زمان تو به اتمام می رسد.
راه
زندگی وحشی
ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد
خانه پدری
ته دره
اتاقی از ان خود
دوران نابودی
محاکمه
مغازهی خودکشی
صومعهی کوچک
همسر بی گناه من
خاک خوب
شبکه امنیتی
چایت را من شیرین میکنم
ضجههای بی صدا
جاناتان مرغ دریایی
زن سی ساله
بسته شده
جادهی سه روزه
* بدلیل اینکه تعداد کتابها زیاد هستند در این قسمت از تعدادی از آنها یاد کردم. *
صبح را با اضطرابی حل نشدنی ، آغاز کردی و برای ادامه روزمرگیات ، هیچ انگیزهای جز نوشتن نداشتی.
با جمله ” امروز قراره یه روز عالی باشه ” خودت را از آغوش پتو ، جدا کردی و به دست هوای تازهِ یخزده پاییز سپردی.
به خودت تلنگر زدی که باید امروز را به بهترین شکل آغاز کنی و به شادی به پایان برسانی.
چون از طرفی ، نگران آیندهِ بودی که آیا خودت را در چهل سالگی میبینی یا باید تو را در قاب عکسی ببینند.
با تمام قدرت قلمت را به دست گرفتی و صفحهِ سفیدِ دفتر را به واژههایت سپردی.
مصطفی ارشد
نظم صدای ساعت را با یک هورت دیگر بهم می زنی. حالا یک توت و خرما، همراهان همیشگی ت، کنار داغی چای، انگار جان را به تنت برگردانده و خستگی ت را راهی خانه ش می کند. شروع میکنی به گشتن دنبال دفترچه ت و آن را با کمری خم شده زیر خرواری از دفترها و کتاب ها روی میز عسلی کرم رنگ با پایه های فلزی طوسی تیره کنار گلدان سانسوریای ابلق بزرگی که گوشه سالن جا خوش کرده، پیدا میکنی. با تلاش فراوان، سلول های ذهنی ت را هل می دهی کنار هم تا بتوانی روی کارهایی که باید در هقته بعد انجام بدهی تمرکز کنی. سیاهه بلند بالایی انتظارت را می کشد: سفارش دادن کیک، سفارش بادکنک ها، خرید گوشت و خرید میوه…. دلت میز آماده شده در طبقه اول platform را می خواهد. وای که چقدر باشکوه می شد برای تولد، همچین میزی برایت اماده کنند و تو فقط زحمت ذوق کردن را بر دوش بکشی! از دیشب که فیلم ش را دیده ای هنوز بخشی از ذهنت را انجا زندانی کرده ای! تصویری واقعی و به غایت خشن از انچه حکومت ها و جوامع بر سر انسان ها می اورند و ایم انسان به ظاهر شرافتمند در امپاس چه کارها که نمی کند فقط برای یک لحظه بیشتر زنده ماندن. platrform را باید به وقت سرحالی دید تا درگیر عصبانیت های جناب کارگردان در حین ساختن فیلم نشوی!… ساعت دست تو را گرفته و از غرق شدن در رویای حقایق زندگی نجاتت می دهد و در گوشت زمزمه می کند:” نی نی جان، زیاد وقت نداری ها”. و تو می مانی و سیاهه عزیزت که در انتظارت خودش را بزک دوزک کرده….
2. لیست کتاب های کاغذی و صوتی رمان خوانده نشده:
شهر خرس (فردریک بکمن)
گور به گور(ویلیام فاکنر)
خشم و هیاهو (ویلیام فاکنر)
جنایات و مکافات(داستایوفسکی)
خوشه های خشم (جان اشتاین بک)
ناطور دشت (سلینجر)
قمارباز (در حال گوش دادن م) داستایوفسکی
جاناتان مرغ دریایی (باخ)
دختر پرتقالی (یوستین گوردر)
مرد داستان فروش(یوستین گوردر)
1984 (جورج اورول)
وقتی نیچه گریست (اروین یالوم)
سیدارتا(هرمان هسه)
شرق بهشت(جان اشتاین بک)
چهل نامه به همسرم (نادر ابراهیمی)
یک روز دیگر (میچ البوم)
مغازه خودکشی (تولی)
خرمگس (وینیچ)
در رویای بابل(براتیگان)
طوطی فلوبر (بارنز)
عگاسی، بالن سواری، عشق و اندوه (بارنز)
جز از کل (تولتز که دارم می خوانم و بسیار می پسندم ش)
مسخ (کافکا)
گتسبی بزرگ (جرالد)
و چندین رمان دیگر که از حوصله تمرین خارج است.
این نکته را ذکر کنم چون اکثر کتاب های من صوتی هستند، سخت می شود فرق رمان و داستان بلند بودنشان را تشخیص بدهم. برای همین همگی را اینجا اوردم.
گلنازشمیرانی
تمرین ششم ماه دوم
نفست را در سینه ات نگه داشته ای که به فریاد تبدیل نشود و از ترس سریز شدن اشکها پلک نمی زنی و وانمود می کنی آنقدر قوی هستی که صورت لای کفن پیچیده شده ی مادرت را مثل معادله ی پیچیده ی ریاضی دوم دبیرستانت پای تخته سیاه فقط نگاه میکنی ومی ترسی که با کوچکترین فریاد تو را ار دیدن آخرین تصویر مادرت محروم کنند. بعد از آن وقت است که گریه نکردن را بلد می شوی.
۱.مرگ قسطی سلین
۲.همخونه(بهار حسینی)
۳.مسیح باز مصلوب(نیکوس کازانتزاکس)
۴.سال بلوا(عباس معروفی)
۵.سمفونی مردگان(عباس معروفی)
۶.نام من سرخ(اورهان پاموک)
۷.کوری(ژوزه ساراماگو)
۸. بینای( ژوزه ساراماگو)
۹. سو و شون( سیمین دانشور)
۱۰-.اینک خزان(اویگن روگه)
۱۱.انعکاس(منیر مهریزی)
۱۲.خشم و هیاهو(ویلیام فاکنر)
چهارشنبه خاکستری
چشمانت را که باز میکنی به خاطرت میآید چهارشنبه است. یک روز معمولی مثل باقی روزها. با همان چشمان نیمه گشوده دفترت را از روی میز کنار تخت برمیداری و هزار غر در صفحات خالیاش میریزی. فبلاً چهارشنبهها دلخوشتر بود و خبر از آخر هفته میداد. این روزها اما هر روزش آخر هفته است.
مادر کنار پنجره به پاییز خیره شده و میگوید چه روز زیبایی! همین دو کلمه انگار اتمام حجتی است برای چند ساعت پیادهروی در یک چهارشنبهی معمولی. سوییشرت محبوبت را میپوشی و هارمونیاش را با ماسک هم رنگش کامل میکنی.
چهارشنبه است اما برای نبات توفیری ندارد. آن بدن پشمالوی نارنجی پشت در شیشهای راهرو منتظر صبحانهاش میو میو میکند. هیچ وقت نفهمیدی تو را بیشتر دوست دارد یا غذایش را. آن دم روباه مانندش را برای دیدن کدام یکیتان تکان میدهد.
گفت امروز زیباست. باید به دیدن شهر بروی. باید از بالا این زیبایی را ببینی. پس راهی ارتفاع میشوی و آسفالت خیابان، توچال را نشانه میگیرد.
هر چه بالاتر میروی، چهارشنبهی زیبا در زیر کثیفی شهر چهره پنهان میکند. از آن بالا نگاهش میکنی، مشتی غبار بر شهرت پاشیدهاند. میبینی؟ آن گوشه غم در پشت پنجرهها زانو کرده. تهرانت، بسان پیردختری غمگین هر روز بیشتر در خود فرو میرود. کافهها بستهس و تنها حق انتخاب یک فنجان کاغذی چای کیسهای است. چه مضحک و پوسیده. چایت را مینوشی و با خود میاندیشی چهارشنبهای خاکستریتر از امروز نمیشود. مادر از پایین دیدش میزد زیبا بود، تو از بالا دیدی، زشت است. زیر لب میگویی: گاهی همان پایین ماندن درستترین تصمیمی است که میشود گرفت.
فهرست کتابهای رمان کوتاه یا ناولا
آئورا (کارلوس فوئنتس) ، بیگانه (آلبر کامو)، دو قدم این ور خط (احمد پوری)، اسم تمام مردهای تهران علیرضاست (علیرضا محمودی)، دشمن (جی.ام کوتسی)، کافه پیانو (فرهاد جعفری)، همنوایی شبانه ارکستر چوبها (رضا قاسمی)، مسخ (کافکا)، بوف کور (صادق هدایت)، کیمیاگر (کوئیلو)
تمرین ششم
با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار می شوی،نگاهی به ساعت می کنی،با خودت می گویی هنوز وقت هست برای خوابیدن ولی باز چشمانت را به سرعت باز می کنی،نه باید بیدار شوی،برمی خیزی و اولین کارت این است که صفحات صبحگاهیت را بنویسی.شروع می کنی به نوشتن چیزی به ذهنت نمی رسد،مغزت هنوز خوابیده،ولی با این حال خودکار را روی کاغذ می گزاری و شروع می کنی به نوشتن،خودکارت روی کاغذ شروع می کند به راه رفتن و سه صفحه را تمام می کند.از خودکارت و همین طور دستت تشکر می کنی که کارت را انجام داده اند.وباید برخیزی و صبحانه همسر و فرزندت را آماده کنی.چای را داخل فنجان می ریزی و همین طور به پر شدن آن می نگری وبه زیبایی های زندگی فکر می کنی و خدا را بابت آن سپاس گزار می شوی.
صبح با صدای خوردنِ باران به شیشه بیدار شدی،باران یکنواخت میبارد.با خودت میگویی شنیدن همین صدا اثبات می کند زندگی ارزش زیستن دارد.پسرکت را بیدار میکنی تا در این بزم دیدن باران شریک شود.پسرک با شوق میخواهد زیر باران خیس شود.به کوچه میروید.پسرک از خوشحالی مثل پاپ کورن بالا و پایین میپرد.هنوز صبحانه نخورده ای.باید مثل مرغ الویه ،ریش ریش شوی تا پسرک برگردد خانه.همه گل های باغچه پایین خیسند.لبه باغچه کنار سانسوریا مینشینی.با خودت میگویی بذار از خیس شدنِ بارن سیر شود و حسرت لذت دوباره را نخورد.پیرمردی با جارو برگ های جلو خانه را جمع میکند.آخرین تلاش های بشر برای مفید بودن.پسرک راضی می شود که بروید صبحانه بخورید.برمیگردید خانه.بوی کروسان پسرک در آشپزخانه میپیچد.باران هنوز میبارد.صدای بالا و پایین پریدن ذرات آب در کتری می آید.
ماه دوم تمرین 6
1. داستان من
صبح با صدای جیغ گوشی موبایلت از جا میپری و نگاهی به صفحهاش میکنی. سرت را توی متکا فرو میبری. از ساعت 4:46 دقیقه بیخوابی به سرت زد. نوک دماغت یخ زده بود، سرت را زیر پتویت پنهان میکنی. بعد از کلی این دنده آن دنده شدن کم کم چرتت گرفت.
میخواستی جمعه بیشتر استراحت کنی. چشمانت را به هم میفشاری و به زور دگنگ رویا میبافی، چشم که باز میکنی عقربه ساعت 8:34 دقیقه را نشانت میدهد. بلند میشوی و به سمت آشپزخانه میروی. صدای شیر دوش حمام همچون نوای موسیقی به گوش میرسد. کتری را پر از آب میکنی و روی گاز جا میدهی. میخواهی تا جوش آمدن آب سرت را گرم کنی. موبایلت برمیداری، به جای سرک کشیدن در اینستاگرام دیوان پروین اعتصامی را میگشایی و شعر «راه دل » را زمزمه میکنی. صدای زوزه کتری تو را زمینی میکند. بعد از خوردن صبحانه راهی فروشگاه محل میشوی.
چند گربه با چشمان وق زده از کنارت عبور میکنند. گربهای دیگر هیکلش را تا مچ پا داخل سطل زباله فروبرده است. راهت را کج میکنی. از عابران چون جذامیان دوری میکنی. دیگر چهرههای خندان را نمیببینی. تنها خیال لبخندزدنشان را تصور میکنی. همه تبدیل به آدمهای آهنی شدهاند که از دیدن هم وحشت دارند.
هنوز کرونا در شهر جولان میدهد. هنوز مبارز میطلبد و هنوز جان میگیرد.
فروشگاه برعکس خیابان مملو از خریدارانی است که به طمع ریالی ارزانتر پی بیماری را به تنشان سابیدهاند.
قیمتها را برانداز میکنی و به موجودی حسابت میاندیشی. به روزهای کشداری که باید طی کنی. بعد از خرید در صف صندوق میایستی.
زن صندوقدار با صورتی که قسمتی از پوست ابرویش جمع شده، پشت نقابش به تو خوشآمد میگوید.
در راه بازگشت کالاهایی را که خریدهای در دو نایلون جداگانه همچون ترازوی عدالت میگذاری و راه میافتی.
به یاد پیام پاک شدهای که دیشب برایت نوشته شده بود، میافتی. ماجراهای اردیبهشت ماه 98 همچون فیلم سینمایی از جلوی چشمانت میگذرد. به حرفهای نگفتهای که در گلویت خفه شد. به پادرهوا بودنت و تلاش چندین ماههات برای فراموش کردن و رسیدن به نقطه اعتدال.
صدای بوق ماشین که در گوشت میپیچد خود را جلوی خیابان بیست و دوم میبینی!
2. لیست داستانهای بلند کتابخانه من
_ سالها / ویرجینیا ولف
_ برهنهها و مردهها / نورمن میلر
_خشم و هیاهو / ویلیام فاکنر
_ دن کیشوت / سروانتس
_ سفر به انتهای شب/ لویی فردینان سلین
_ طبل حلبی/ گونتر گراس
_ وداع با اسلحه/ ارنست همینگوی
_ آئورا / کارلوس فوئنتس
ایرانی:
_ همسایهها / احمد محمود
_سوو شون / سیمین دانشور
_ جزیره سرگردانی / سیمین دانشور
_ ساربان سرگردانی/ سیمین دانشور
_ شازده احتجاب / هوشنگ گلشیری
_ هما / کاظم رضا
_ یکلیا و تنهایی او / تقی مدرسی
به نام او
چشم هایت را باز میکنی و اولین چیزی که میبینی سفیدی محض است.کمی به چپ منحرف میکنیشان تا لامپ کم مصرف روی سقف هم در زاویه ی دیدت قرار گیرد.با خودت می اندیشی حالا بهتر است برخیزی و یک فنجان چای داغ را لب پنجره در هوایی نه چندان سرد نوش جان کنی.اما چیزی تو را در خود می کشد.پتویت همانطور نرم با آن گرمای مطبوعش تو را به خود میخواند.بی معطلی تسلیمش میشوی.دوباره چشم هایت را می بندی و خودت را در عالم رویا غرق میکنی.دلت میخواهد همینطور درین خلسه بمانی.اما روزگار که همیشه بروفق مراد نیست،گاها پیش میاید که اوضاع به کام نباشد.غرق در بی خبریِ خودخواسته ی خود هستی که ناگهان صدایی تو را از آن دنیای موهوم بیرون میکشد و در دالانی تنگ و تاریک پرتاب میکند.به خودت که میایی تازه میفهمی چه خبر شده است.ساعت کوکی عدد 6 را نشان میدهد.دلت میخواست الان ساعت 4بود تا میتوانستی 2ساعت دیگر هم به این موهومات ادامه دهی،یا حداقل 5 بود .اما واقعیت این است که الان ساعت 6است،نه 4 است و نه5.راهی جز تن دادن به واقعیت نیست.پس خودت را می سپاری به جریان روز و دل از پتوی نرم و گرمت می کَنی.خودت را لب پنجره میرسانی و غرق تماشای آفتاب پهن شده در روز میکنی…
بادبادک باز
کوری
آناکارنینا
برباد رفته
ملت عشق
کیمیا گر
بوف کور
محاکمه
شدن
قمارباز
جز از کل
مسخ
سمفونی مردگان
بیگانه
دولت عشق
قلعه ی حیوانات
تمرین اول درس ششم ماه دوم:
صبح با صدای پچپچه های مادر و پدرت درباره ی آگهی استخدامی که همکار پدرت برایش فرستاده بیدار میشوی. به ساعت نگاه میکنی و میبینی که باز دیر بیدار شدی چون شب قبلش تا دیروقت مشغول نوشتن و کارهای مربوط به نویسندگی ات بودی.
پدرت وارد اتاق میشود و پس از گفتن سلام و صبح به خیر به هم، از جزییات آگهی استخدام برایت میگوید. با خودت میگویی این کار را هم بلد نیستم، سابقه کار هم که ندارم…
تصمیم میگیری به این فکر نکنی که چرا کروناست، چرا برایت کاری پیدا نمیشود یا چرا صبح را به شب رساندن در اتاقت انقدر سخت شده است. صبحانه ات را میخوری و به بیرون نگاه میکنی. باران میبارد. شمعدانی های روی میزت در پاییز گل داده اند و تو را شگفت زده کرده اند. قهوه ی فوری ات را آرام آرام مینوشی تا داغی اش دهانت را نسوزاند.تمام که شد به سراغِ لیستِ کارهایت که همیشه شب قبل مینویسی میروی تا ببینی امروز را چطور باید بگذرانی:
خواندن صفحات ابتدایی آئورا و نوشتن متنی با همان زاویه دید.
دستانت را بر روی کیبورد میگذاری و صدای تایپ کردن گوشت را پر میکند. این صدا تنها صدایی ست که در این روزها به تو میگوید که زنده و مفیدی…
مکث میکنی، دوباره به بیرون نگاه میکنی و زیر لب میگویی:« امروز باید به بیرون بروم و هوایی بخورم. دارم میپوسم.»
تمرین دوم درس ششم ماه دوم:
ایرانی:
یکلیا و تنهایی او، تقی مدرسی، انتشارات نیل
بوف کور، صادق هدایت، ناشر: طاقچه
رهایی،جمال میرصادقی، نشر اشاره
روز و شب یوسف، محمود دولت آبادی، انتشارات نگاه
محاق، منصور کوشان، نشر شیوا
خارجی:
بیگانه و محاکمه، آلبرکامو، ترجمه ی مریم رسولی، انتشارات اردیبهشت
مسخ، فرانتس کافکا، ترجمه ی صادق هدایت،ناشر: طاقچه
سلام
تمرین اول، درس ششم، ماه دوم
هوای بارانی دوباره داشت عاشقت میکرد. هوای قدم زدن زیر باران و خوابیدن بوی خاک روی ریه هایت، همه و همه داشتند حس عاشق شدن را دوباره در تو زنده میکردند.
عاشق رنگها شدی و حس خوب باختن را از آنها آموختی. سختت بود ولی توانستی رنگ خودت را به همه نشان دهی.
امروز صبح وقتی به سراغ یادداشت صبحگاهی رفتی، نمیدانستم چه در سر داری ولی وقتی روی کاغذ نوشتی که میخواهی خودت را آنطور که هستی نشان بدهی، فهمیدم امروز با روزهای دیگر فرق دارد، به شرط اینکه تصمیم ات گ را عملی بکنی. تو باید به این باور برسی که نمیتوانی همه را از خودت راضی نگه داری.
تو میتوانی صبح از خواب بیدار شوی و تمام کارهایی را که به تو حس لذت و اوج میدهند را انجام دهی.
صبح وقتی کلافگی هایت را توی کیسه زباله ریختی و دادی تا مجید به بیرون خانه ببرد، فهمیدم امروز را میخواهی خوب شروع کنی. از آن روزهایی است که میخواهی با کمی دوست داشتن چایت را شیرین کنی و عشق مادرانگی ات را لقمه کنی و به دست امیرعلی بدهی تا جان بگیرد.
امروز از آن روزهایی است که به جای نمک، لبخندت را به قابلمه غذا میپاشی.
قسمت دوم تمرین، درس ششم
قمارباز اثر فیودورداستایوسکی
آتوسا اثر حسن شیدا
تابوی عشق اثر زهرا زواریان
خواب و بیدار اثر مهناز صیدی
دریا اثر ماندا معینی
یک اتفاق مسخره اثر فیودورداستایوسکی
رقص در دل آتش اثر سعید عاکف
دیوید کاپرفیلد اثر چارلز دیکنز
بامداد خمار اثر فتانه جوادی
عقاید یک دلقک اثر هاینریش با
رویای تبت اثر فریبا وفی
گلاب خانم اثر قاسمعلی فراست
شازده کوچولو اثر آنتوان د.سنت اگزپری
دود اثر حسین سناپور
چراغ ها را من خاموش میکنم اثر زویا پیرزاد
کنار ساحل قدم می زنی شعر می خوایی بر برابر قضاوت های مردم ناشنوا هستی تمام در ها به رویت بسته اما خداوند دری برتوباز می کند آرزو می کنی کسی کنارت بود دوستت را می گرفت اما کسی را کنار خود نمایی چشم هایت زیبایی را جهان را می بیند دنیارا کوچه بن بست می بینی که راه فرار وجود ندارد دیگر نمی توانی ادامه دهی دوباره بلند می شود و خودت را از نو می سازیوله راهت ادامه می دهیم حرف مردم گلویت را گرفته اما ناشنوا باش وبه راهت ادامه بده
تمرین ۶ از فصل ۲
تو در خانه نشسته ای و به ۵ سال پیش فکر میکنی، به فعالیتهایی که در گذشته انجام دادی و شرکتهایی که فعالیت کردی، یاد آخرین شرکتی که همکاری کردی می افتی، شب عید بود و دقیقا اسفند ماه از شرکت تسویه حساب کردی، بلافاصله یکی از همکارانت کار جدیدی را پیشنهاد کرد، البته خیلی دودل بودم که در آخرین ماه سال تسویه کنم، عیدی و سنوات کامل تعلق نمیگرفت و بدتر از آن فروردین که کلا در تعطیلی می گذشت، بر باد میرفت و تو می مانی و فروردین بدون حقوق و کلی قسط که قرار بود عقب بیافتد.
توضیحاتی از شرکت جدید دادند و تو همش فکرت درگیر این بود که آیا کار درستی کردی که کار کرج را رها کنی و به تهران بروی، آن هم کجا، سهروردی که فقط ۴ تا قطار باید عوض کنی تا به آنجا برسی و یه حساب سر انگشتی میکردی متوجه میشدی که رفت و برگشت ۵ ساعت از عمر نازنینت در زیر زمین سپری خواهد شد ولی ناچار که باشی و البته بی پول و پیشنهاد حقوقی بهتر از شرکت قبلی باشد ، قید همه فکرها رو میزنی و قبول میکنی و تو می مانی و اسفند و فرودین بی حقوق را…
عادت خوبى را براى زود بيدار شدن؛تمرين كرده اي كشيدن پرده ها بعد از نماز صبح تا
آفتاب نور بي رمق پاييزي خودش را در آشپزخانه و اتاق خواب ولو كند.
اين طوري به زور نور هم كه شده است چشم هايت را ميمالى و كش و قوسي را نثار تن خمير شكلت ميدهي و به سوي روز جديد كشيده مي شوي.
خانه هنوز در سكوت خفته است.
با باز كردن شير اب،و پر كردن كتري،صداى قل قل آب جوشيده سكوت را ميشكند!
چاي را دم ميكنى؛فقط آن ميتواند حال تو را جا آورد.
و روزه سكوت خود را نيز با صفحات صبحگاهي ميشكاني.
رو تختي را مرتب ميكني.
صبحانه مختصري نوش جان ميكنى
و ظرف ها شسته شده توسط ماشين ظرف شويي كه خير دنيا و اخرت به مخترع آن باد را در جاهاي خودشان ميگذاري.
و ميروي سراغ پلنر رنگي رنگي ات براي تيك زدن ليست كارهاي امروز.
سعي ميكنى اول قورباغه ات را قورت دهي و غول كارها را اول انجام دهي ولي وقتي چشمت به جمله آبي رنگ كه پررنگ نوشتنش گويا اهميت آن است مي افتد،قرار را بر فرار ترجيه ميدهي و بيخيال تميز كاري خانه ان هم قبل از ظهر در هواي دلگير ابري پاييزي ميشوي.
كتاب ناتمامت را تمام ميكنى و حس خودت را با دوستانت به اشتراك ميگذاري.
سرعت افتضاح اينترنت باعث شد لايو ديشب را از دست بدهي؛ان را همزمان با درست كردن ناهار امروز ميبيني
و بعد از ظهر خودت را اماده كلاس عصرت ميكني..
راستي امروز غروب بابا، من و محسن را شام به خانه شان دعوت كرد
شب تن عریانش را روی آسمان می اندازد و چشم هایت به دنبال ستاره ای آسمان را کنکاش میکند. دریغا ستاره ها خود را برای نگاه لحضه ایت پدیدار نمیکند ، سپس نگاه بی فروغت را به سمت جاده سوق میدهی لیک این بار درختان پاییزی با تمام وجود برگ های ریخته ی شان را به رخ میکشند و فکری مانند خره وجودت را آتشین میسازد و توان ادراک را در خفا مانند شیره ایی از وجودت میمکد و آن زمان است که آرزو میکنی ای کاش میتوانستی مانند درختان خیابان ولیعصر سال های طولانی نفس بکشی و تمام دنیا را با ذره ذره ی وجودت استنباط کنی
لاکن صدای نفس های روح زنی جوان که مرگ شیره ی وجودش را مکیده است کنار گوش هایت بار دیگر یادآوری میکند که این رویای زیبا خام است اما چه کسی در جریان این چرخه ی درنیافتنی ایست و بار دیگر با خود زمزمه میکنی
هیچ زمان دانه ی کوچک درخت های چنار خیابان ولیعصر به این فکر نیافتاده بودند که زمانی با این تنه های تنومند پیش از اینکه مرگ شیره ی وجودشان را بمکند آن ها شیره ی زندگی را خواهند مکید
ولی لحضه ای با خود گمان میکنی شاید زمان که نهال کوچکی بودند و نگاه خود را به خورشید سوزان که طراوت بخش وجودشان بود می نگریستند این افکار را در ذهن خود سوق میداند.
ناگهان نوری دوچرخه ای از دور به چشم هایت تابیده میشود و تو ناخوداگاه چشم هایت را می بندی سپس آن ها را از بند هم رها میکنی
وبا خود می اندیشی که چرا هر روز از همین خیابان و از همین درختان عبور میکنی لیک هر زمان اندیشه ی تازه ای میان این درختان گم گشته پنهان شده است اما صدای غرش آسمان طوفانی آن شب دیگر اجازه فکر کردن به تو نمیدهد و بار دگیر نحیب میزند که حالا وقت خانه رفتن است.
تمرین 7 از فصل 2
ازتجربه خواندن مونولوگ اکبر شیرازی (Monologue)
من میگم بجای اینکه از عالم و آدم ایراد بگیری، اول به خودت نگاه کن، ایرادای خودت رو درست کن بعد بشین آدمارو تجزیه تحلیل کن، خدا قهرش میگیره، یه کاری کن شبا که سرتو زمین میذاری، حداقل به دونفر خیر رسونده باشی، وقتی از خودت میپرسی امروز چه غلطی کردم، یه حرفی برای گفتن داشته باشی.
ملت نشستن میگن هیچی نداریم، داریم از گوشنگی میمیریم، اونوقت یه سفر شمال که میری باهاشون، بهترین رستوراناو بهترین فروشگاها میرن، ماهارم به خرج میندازن، چرا راه دور بریم دوستم مرجان، که احترام گذاشتنش هم بخاطر ماشین و پول تو جیب آدماست، خودش هم که جیب خالی، پوز عالیه
اینقدر هم که عقیدش بده، تا الان که خیری از زندگیش ندیده، چون خیر کسی رو نمیخواد، آخ که چقدر دلم میخواد روشو کم کنم، ادای آدم حسابی هارو در نیاره واسه من.
ائورا زبان نویسنده که چطور اون را نوشت یک کتاب متفاوت
قله و دره ها
کیمیا گر
قلعه ی حیوانات
14 سگ
چه کسی پنیر مرا بورد
الف
تمرین ۶ ماه دوم
چشم که باز میکنی، ای وایی نمازت قضا شده، سریع موهایت را شانه میزنی، وضو میگیری، مسواک میزنی، آب برای چای میگذاری. تا قضای نمازت را به جا آوری آب هم جوش آمده، چای را دم میگذاری و با خوشحالی میروی سراغ دفتر صفحات صبحگاهیات.
هر روز تاریخ میزنی، و بالای صفحه مینویسی: صفحاتِ شیرین و معجزهگر و دلچسبِ صبحگاهیِ من. گاهی کلمات دیگری صفتِ صفحات صبحگاهی میکنی و چه لذتی میبری از تکرار این سه صفحه نوشتن.
چیزی بیشتر از یک ماه و نیم است که به این صفحات وفادار ماندهای.
روزی نیست که شکر خدا را به خاطر این نوشتنهای درمانگر شکر نکنی.
شادیت فزون باد.
من بیشتر رمان خواندهام اما مطمئناً لیستی را که استاد دادهاند تهیه و مطالعه میکنم.
تمرین ۶ ماه دوم
چشمانت را که باز میکنی، اولین صبح ابری پاییز از پشت پنجره به تو سلام میکند. یاد باران دلانگیز دیشب و هوای خنکی که با ولع بلعیدی، میافتی و لبخندی مهمان صورتت میشود.
کمی نان و عسل و کره میخوری و تند مشغول نوشتن صفحات صبحگاهی میشوی. فقط نیم صفحه مینویسی و با عجله آمادهی رفتن میشوی. مثل همیشه ماسکت را میزنی و پا به کوچه میگذاری. از کوچه بویی خدایی به مشامت میرسد، پاک و صاف و مشامنواز.
چادر نگهبان ساختمان روبهرو خیس قطرات باران شده است؛ حتما دیشب نگهبان خود را تنگ در آغوش کشیده است تا کمتر سرما را حس کند. به انتهای کوچه نگاه میکنی، چه زیبا و دلانگیز است. خورشید سرک میکشد و آسمان را که لباس خاکستری پوشیده است، نورباران میکند.
کارگران مثل همیشه زودتر از تو بیدار شدهاند و مشغول کارند. به سمت راست میپیچی و وارد کوچهی بعدی میشوی. قطرات باران هنوز روی برگ درختان و گلها سرسرهبازی میکنند. زنی با جارو، آب ماندهی باران دیشب را از حیاط خانهی کوچکش به کوچه میریزد. با خود میاندیشی، عجب روزی! پر از سوژههای خوب برای عکاسی و نوشتن.
آرامآرام قدم برمیداری تا کفشها و پاچههایت از آب جمع شده در کوچه خیس نشوند. به مدرسه میرسی. حیاط مدرسه تنهاتر از هر روز دیگریست، فقط چند دانشآموز گوشهای از تنهایاش را پر کردهاند. باران شروع به باریدن میکند، حیاط مدرسه زیباست و مثل آینهای میدرخشد؛ اما نه به زیبایی زمانی که دانشآموزان و سروصدایشان را در آغوش دارد. به کلاس میروی و با چهار دانشآموز درس را شروع میکنی.
فهرست داستانهای بلند
آزردگان داستایوسکی
ناطور دشت
دالان بهشت
دختری در قطار
مردی به نام اوه
سه دختر حوا
آنا کارنینا
غرور و تعصب
قلعه حیوانات
قصه کودتا
دختری که تنهایش گذاشتی
چراغها را من خاموش میکنم
و…
تمرین ششم
یک روز پاییزی را شروع می کنی؛مثل همه روزهای دیگر.به کارهای همیشگی مشغول می شوی.نوشته صبحگاهی می نویسی.صبحانه می خوری.مطالعه می کنی وآماده رفتن به بیرون می شوی.می روی که مثل همیشه خرید کنی.همه چیز مثل همیشه است.ازچند کوچه گذر می کنی.مثل همیشه به کبوترهای دانه چین وکلاغ های روی سیم برق نگاه می کنی.در خودت غرق می شوی.صورتی به طرفت می آید.صورتی که جای پای زمان را با خود حمل می کند.به تو نزدیک می شود.صورتی که یادگاری از زیبایی شباب دارد.تو غرق در دریای درون هستی اما صورت را می بینی.صورت سلام می کند.تو از خودت بیرون می آیی.جواب می دهی.زن با تو حرف می زند.از زندگی اش می گوید.از روزهای جوانی.از ثروت بربادرفته.ازتنهایی.تو گوش می کنی واو می گوید.او می گویدو تو گوش می کنی.تنهایی او را به کوی وبرزن کشانده تا دو گوش برای شنیده شدن پیدا کند.حرف هایش تمام می شود ومی رود.به حرف هایش فکر می کنی ومثل همیشه به راحت ادامه می دهی.
فهرست داستان های بلند من
رویاهای پدرم(اوباما)
هویت(میلان کوندرا)
بار هستی(میلان کوندرا)
قلعه حیوانات(جورج اورول)
مسخ(کافکا)
مدیر مدرسه (آل احمد)
….
ماه دوم – تمرین ششم- نویسندگی با دوم شخص
دوباره صبح است. باز مثل هر روز باعجله از رختخواب بیرون می آیی. تند تند و بفهمی نفهمی آبی به دست و صورتت میزنی. قید صبحانه را هم که زده ای. مانتو و شالی را از کمد لباس بیرون می آوری و به تنت می کشی. خودت را سرسری در آینه نگاه می کنی. ماسکت را روی صورتت می بندی و افشانه آب و الکل را در کیف دستی ات می چپانی و از در بیرون میزنی. مثل همیشه پیاده تا ایستگاه مترو میروی. لازم نیست بلیط بخری. از قبل کارت پول تهیه کرده ای. از راهرو های ایستگاه مترو و عبور از پله برقی خودت را به محل سکو می رسانی و قاطی بقیه منتظران مترو می شوی. از صدایی که در تونل مترو می پیچد می فهمی که قطار دارد نزدیک می شود. خودت را به محل واگن خانمها می رسانی و لای جمعیتی که پشت خط قرمز سکو جمع شده اند جا می کنی. ایستگاه شلوغ است. خانمها همه ماسک دارند. قطار به ایستگاه نزدیک می شود و در جایگاه قرار می گیرد. حالا همه خانمها پشت خط قرمز ایستاده اند و به همدیگر فشار می دهند. زنان دست فروش داخل مترو را می بینی که هریک با یک ساک و چند کیسه بزرگ خودشان را بین جمعیت به نزدیک در واگن می رسانند. درب واگن باز می شود. صدایی از پشت سرت می شنوی که می گوید خانم هل نده! اول باید مسافران واگن پیاده شوند! جمعیت جلو درب واگن خودشان را در دوطرف در واگن جمع می کنند. حالا راهی از وسط جمعیت برای عبور مسافرانی که می خواهند پیاده شوند باز می شود. خودت را دوباره در میان جمعیتی که می خواهند سوار شوند جا می کنی و تلاش می کنی تا در میان اولین نفراتی باشی که سوار می شوند. بالاخره یک پایت را روی واگن می گذاری. حالا پای دوم و سوار شده ای. دستت را بالا می آوری و به یکی از میله ها بند می کنی. حالا دیگر جایت قرص و محکم شده است.
هفته ي گذشته دقيقا همين ساعت بود كه چمدانت را بستي و به خانه ي پدري ات بازگشتي .خانه ي پدري كه سالهاست تنها ساكنانش درختان خشكيده و برهنه اي هستند كه شاخه هايشان توسط پرندگان به غارت رفته است و همچنان عنكبوتاني كه در اين سال ها زمان كافي براي اِشغال جاي جاي خانه داشتند.گويي خانه هم مانند تو ديگر رمقي برايش نمانده است .دو تنهايي كه بعد از سال ها ،قرار است با هم سَركنند .ساعت خانه هم كه سال ها همان طور ايستاده گوشه ي اتاق منتظر كسي بود كه بيدارش كند اكنون صدايش تمام خانه را تكان ميدهد.يك،دو،سه و آخرين ضربه اش را محكم تَر
مي نوازد،به جبران سكوت تمام اين سال ها و بعد آرام ميشود .بعد از نواختن ساعت تازه به خود مي آيي كه براي دردي كه چند وقت است
كلافه گي را به جانت انداخته وقت دكتر گرفته اي .
بي حوصله اما با عجله دم دست ترين لباس هايت را به تن كردي كه صرفا فقط لباس خانه به تن نداشته باشي و موجه به نظر برسي.تمام راه فكرت در زمان و مكاني مي گذشت كه اكنون خاطره اي بيش نيست و همچون فيلم كوتاه از جلوي چشمان ذهنت ميگذشت .به هفته ي گذشته فكر ميكردي كه مردزندگيت به بهانه ي پدر شدن پشت به زندگي بيست ساله كرده است .به مردي فكر
مي كردي كه نمي توانست چشم بر روي آرزويش ببندد.به مردي كه ديگر نمي دانستي چه حسي به او داري اما در دل به او حق پدر شدن
مي دادي.به زندگي چندين و چند ساله اي فكر مي كني كه ناچاري با آن همه دلبستگي رهايش كني .در همين افكار بودي كه با صداي راننده وارد اين زمان و مكان شدي و مانند كودكي كه مادرش دستانش را مي كشيد كه سريع تَر قدم بردارد براي خودت مادري كردي و كشان كشان خودت را به مطب دكتررساندي.قبل از آن كه دستت به دستگيره ي در اتاق برسدزني در قالب همان در ايستادكه شكم قلمبيده اش حاكي از آن بود كه در روزهاي نزديك قرار است حس مادري خوشبخت را تجربه كند كه تو سال هاست آن را از دنيا طلب داري.با ديدن اين زن با خود گمان كردي دنيا بار ديگر ناتوانيت را به رخ كشيد.اما نمي دانستي با وارد شدن به اين اتاق مادراني را قرار است ببيني كه دردت را نمي فهمند.با چشماني پر از حسرت و دلي پر از آهِ سرد و قدم هاي آرام خودت را به منشي نشان دادي و بعد به آرامي و با فاصله به گوشه اي خزيدي.به ناگاه درد جانكاه هميشگي تمام شكمت را فرا گرفت .با دستانت شكمت را لمس كردي و به ياد روزهايي افتادي كه شكمت را با بالشتك هاي كوچك پر ميكردي و جلوي آينه ژست مادرانه
مي گرفتي.اشك هاي گرم باز هم با اين افكار جانگداز بر روي گونه هاي زيبا و برجسته ات لغزيد.ديدن آن همه زن كه از نظر تو مادران خوشبختي بودند و فكر اين كه تو با همه ي آن ها فرق مي كني فضاي آنجا را برايت سنگين و غير قابل تحمل ميكرد ،همين فكرها وادارت كرد كه تصميم بگيري از آنجا فرار كني اما صداي منشي كه نام تو را صدا كرد مجبورت كرد كه به اتاق دكتر بروي .
بدون اينكه كسي چيزي بگويد ،خودت بر روي تخت دراز كشيدي و لباست را تا جايي كه لازم بود كنار كشيدي و منتظر دكتر ماندي تا بفهمي اين درد چيست كه تو را در اين وضعيت توانسته به اينجا بكشاند.دكتر با لبخندي زيبا نگاهي انداخت و گفت :سلام جانم و تو هم با صدايي از ته چاه جواب سلام را دادي .فقط منتظر بودي زودتر تمام شود .دكترهمان طور كه دستگاه سونوگرافي را روي شكمت مي كشيد بالحن مهربان پرسيد:عزيزم مشكلت چيست ؟ و چند سال داري ؟و تو باز هم با يك صداي آرام اول گفتي ٤٠ سال و بعد ادامه دادي “نميدانم مشكل چيست ولي ميدانم درديست كه كلافه ام كرده ،دردي
نا آشنا.
دكتر دوباره لبخندي زد و گفت : خُب عزيزم شكم چندمته؟ اين فرشته كوچولوهاي شكمت فكر كنم جاشون كوچيكه و خودشون هم شيطون …
با لكنت حرف دكتر را قطع كردي و بريده بريده گفتي : خا خا خانم د د كتر م م من بيست ساله … و اشك هايي كه از چشمانت سرازير ميشد تبديل به هق هقي شد كه
نمي گذاشت حرفي بزني .ميان آن هق هق مسير حرفت را عوض كردي و بريده بريده گفتي :م م من ما ما مادر شدم ؟دلت
مي خواست فقط مادر شدنت را فرياد بزني و ميان اين همه هق هق بار ها و بارها بدون نفس گرفتن فرياد
مي زدي من مادر شدم ،در اين ميان صداي دكتر كه با شادي و ناباوري تو تركيب شد تو را به خود آورد .عزيزم بله تو مادر شدي ،حالا
مي خواهي صداي قلبشان را بشنوي ؟و ميان آن همه اشك با تكان سر و صدايي كه خوشحاليت را فرياد مي زد تاييد كردي.
دكتر با همان لبخند زيبا گفت :پس اشك هايت را پاك كن ، وتو همانند كودكان با پشت دست اشك هايت را پاك كردي و منتظر شنيدن زيباترين صدايي شدي كه سال ها انتظارش را مي كشيدي .
تاپ تاپ تالاپ تالاپ .
صداي معجزه ي زندگيت را
شنيدي و تمام غم ها به يكباره رخت بر بستند.و تو در آن لحظه زني بودي كه با ديگر زن ها فرقي
نمي كردي ،زني بودي كه طعم خوشبختي را آن طور كه دوست داشتي مي چشيدي و به اين فكر
مي كردي كه خدا چه جاي خوبي به فريادت رسيد ،به اين فكر مي كردي چگونه شكر اين معجزه را به جا بياوري،ميان اين همه ناباوري و خوشحالي كه دو دردانه را با خود حمل مي كردي برايت يك سوال باقي مانده بود چطور پدر فرزندانت را ببخشي اما حالت آنقدر خوب بود كه هيچ فكر و خيالي
نمي توانست خرابش كند و تصميم گرفتي بخشيدن او را به زمان ديگري موكول كني .
بر باد رفته
بوف كور
كيمياگر
شازده كوچولو
مزرعه حيوانات
چشمهايش
شبهاي روشن
تمرین ۶ ماه ۲
دلت که بشکند دگر رمقی برای نفس کشیدن هم نداری.
یک فنجان چای روی میز می گذاری و روی مبل لم می دهی و فقط به یک نقطه خیره می شوی خودت این جایی و اندیشه هایت فرسخ ها آن طرف تر. آنقدر فکر می کنی که چایت یخ می کند.
موسیقی را روشن می کنی و سعی می کنی ناراحتی ات را به رویت نیاوری و از همان لبخند های مصنوعی که نزدنشان بهتر است…
اندکی تلاش می کنی تا به زور حال و هوایت دگرگون شود اما چند دقیقه ای که می گذرد بدتر روی مخت راه میرود و محکم میکوبی و خاموشش می کنی آمیخته با خفه شو!
چنان سکوتی خانه را فرا می گیرد که وسایل خسته می شوند و با صدای چق و چق خود هر چند دقیقه ای سکوت خانه را می شکنند.
هر روزت را همین گونه می گذرانی درست از ۱۹ ژوئن ۲۰۱۹ ساعت ۱۸:۲۰ دقیقا روبه روی همان برج که گفت حتما برمی گردد اما هیچ وقت برنگشت. گویا مهدی شده است!
هر روز و هر لحظه هم که هوای آسمان دلت ابریست…
بغضی به وسعت دشت گلویت را پر کرده اما دگر خسته شده ای از این همه اشک ریختن ، بغض گلویت را پر کرده اما دیگر نمی خواهی غرورت را بیشتر از این بشکنی ، بغض گلویت را پر کرده اما فقط سکوت می خواهی …
آماده می شوی و به امید اینکه درجه ای حال هوایت بهتر شود بیرون میزنی؛ با وجود اینکه می دانی هیییییچ تاثیری ندارد.
پنج دقیقه ای در پارک می نشینی و باز هم به زمین خالی خیره می شوی اما حوصله ی هیچ چیز را نداری و آهی سر میدهی و برمی گردی.
هیچ چیز غیر از آمدنش دوای دردت نیست پس تاکی سکوت؟ تا کی حتی لبخند کوچکی نزدن ؟ تا کی به یک نقطه خیره شدن و فکر کردن؟ تا کی بغض ؟ تاکی ….
۲/
داستان های بلند:
بابا لنگ دراز : جین وبستر
همه ی پرسش های اشتباه ۱/:لمونی اسنیکت
قلعه ی حیوانات:جورج اورول
انباراشباح:دیوید جی کین
مقبره ی مومیایی:دیویدفیکلینگ
شازده کوچولو:آنتوان دوسنت اگزوپری
درود استاد🙏🏻🌸🍃🌸
تمرین ۶ _ ماه دوم
تمرین ا :
بعد از گذشت دو ماه از پاییز ، آسمان ، آبی بر چهره ی شهر می پاشد
با اینکه پلک هایت سنگینی میکنند شال و کلاه کرده و خود را به باران می سپاری دست در دستش قدم بر میداری بی آنکه مقصدی داشته باشی
باران همیشه به خاطر ه ای دور ، نزدیکت می کند ، به ندیدنِ کسی که دوستش داری
میروی و می روی شاید فراموش کنی اما به هر طرف رو می کنی از هر سو که می روی جلوتر از تو قدم برمیدارد لحظهای رهایت نمیکند از کوچه پس کوچه ها می گذری تا خود را پنهان کرده باشی به خانه که می رسی در آستانه ی در به انتظارت نشسته است
هیچ جای این دنیا نمی توانی بگریزی تازه میفهمی در تو زندگی میکند سالهاست در تو زندگی میکند و هر لحظه با توست
در خواب ، سفر که می کنی ، نفس که میکشی
تمرین ۲ :
ا. تنگسیر _ صادق چوبک
۲. زن در ریگ روان _ کوبه آبا
۳. قمارباز _ داستایوفسکی
۴. یک مرد ناشناخته _ آنتوان چخوف
۵. آدم ها و موش ها _ جان اشتاین بک
ماه دوم
صبحی است که شب قبل، تگرگ از آسمان بی رحمانه بر صورتت می بارید. اما اکنون نم نم باران آرام آرام گونه هایت را نوازش می کند. کتاب قطعات پیانو به صفحه قطعه محبوبت رسیده است. حدس می زنی کدام باشد؟ آری ، قطعه ای به نام «آهنگی از بهشت پنهان». چه هارمونی زیبایی در همین کنج اتاق است. دلبری های پاییز پشت پنجره از یک سو و طنین کلاویه ها از سوی دیگر. آری بهشت تو شاید همین جاست. سی دو ر … شروع به نواختن که می کنی، مو بر اندام هر شنونده ای صاف می شود. سکونی عجیب بر تو حاکم می شود و تو به زیبایی و شکوه می نوازی. مادر از آشپزخانه و دختر همسایه که چند روزی است با کرونا دست و پنجه نرم می کند، حظ می برند. کمی می گذرد. هشت کتاب سهراب را می گشایی تا چند صفحه ای او را بخوانی. سهراب را وقتی از امید و مهر سخن می گوید دوستش دارم به گمانم نظر تو هم همین باشد. ساعت حوالی یازده صبح است. یک قهوه تلخ با شکلاتی تلخ تر برای گذران روز پاییزی دلچسب نه کافی بلکه لازم است. شاید همین چند کار کوچکی که انجام دادی برای آنکه حال دلت در روزهای ناخوش دنیا، خوش شود، موهبتی است.
ماه دوم
تمرین ۶
بخش اول
یک صبح پاییزی سرد بود . بوی نم باران از درزهای پنجره به درون خانه سرک می کشید و توکه ، زیر پتو از خنکای این هوا سرشار از لذت بودی ، با بیمیلی چشمهایت را باز کردی . در دل آرزو میکردی که ای کاش مجبور نبودی اینقدر زود از رختخواب گرم و نرمت بلند شوی . ولی ، خب چاره ای نبود وقت دندانپزشکی داشتی . باران زودتر از تو بیدار شده بود و سر کلاس مجازی مدرسه حاضر شده بود . مهدی مشغول آماده کردن چای بود . امروز دورکار بود و بهترین فرصت بود که تو را برای رفتن به دندانپزشکی همراهی کند .
ساعت گرد طلایی روی دیوار روبروی اتاق خواب ، با هر حرکت عقربه ثانیه شمارش، به تو یاد آوری می کرد که زمان نشستن روی آن صندلی لعنتی نزدیک و نزدیک تر می شود . و تو باید به این استرس دائمی غلبه کنی . بارها و بارها با خودت این جملات را تکرار کرده ای که ، دندانپزشکی که ترس نداره . تازه امروز که قرلر نیست کاری انجام بشه . ی ویزیت ساده و تجویز انتی بیوتیک . تا عفونت این دندون از بین نره نمیشه کاری کرد . دندان عفونی را که نمی تونه بکشه . بیخیال دختر، بارها و بارها روی این صندلی نشستی و اتفاق خاصی هم نیفتاده . این دفعه هم مثل دفعات قبل .
ولی خوب ، اینها همه حرف و جمله بودند . ضربان قلب تو و فشار خون بالا خبر از چیز دیگری می داد . دست و پاهای یخ کرده و گونه های سرخ و پیشانی داغت نشانه استرس و فشار خون بالاست .و تو تلاش میکنی با خونسردی لباس بپوشی و دست و صورتت را بشوری تا مهدی چیزی نفهمه .
نگرانی مهدی ، یعنی چند برابر شدن استرس تو.
با خونسردی وارد آشپزخانه میشی و روبه باران میگی دخترم چیزی خوردی . نه الان سر کلاسم تموم که شد میخورم .
مهدی چند لقمه نان و پنیر را درون کیسه می گذارد و تو با بی میلی روبه کرده می گویی، دستت درد نکنه ولی من که الان نمیتونم چیزی بخورم بریم دکتر خیالم راحت بشه بعد .
بخش دوم
تقدیر چنین بود
دزیره
اما
آئورا
ساندیتون
غرور و تعصب
کاترین
آنا
دلباخته
دشمن عزیز
دختر عموی من راشل
ترغیب
عقل و احساس
عشق هرگز نمی میرد
بربادرفته
اسکارلت
جرب جوان
آناکارنینا
حس و حساسیت
و…..
درس ششم _ماه دوم
روغن كه داغ ميشود آرد سفيد و نرم را داخل تابه ميريزي و تند و تند با قاشق چوبي هم ميزني شهد در حال جوش را با قاشقي ديگر چرخانده، به لب نزديك ميكني تا عطر و طعمش را بچشي. آرد در دل روغن شروع به تغيير رنگ ميكند. از گوشه چشمت اشكي بر گونه سرازير ميشود به ياد هفته پيش همين موقع. وقتي گلابي رسيده زرد را رنده كردي تا نوش جانش كند و كمي آرامِ دردهايي كه اين چند روزه بر پيكره نحيفش هجوم آورده شود. به نگاه خسته و بيمارش كه چشم دوختي، دلت از آن همه سادگي و مهرباني و معصوميتي كه حالا رنگ رنج گرفته آتش گرفت. درست مثل همين جوش و خروش آرد در تابه مسي. شهد را كه بر سينه سوخته آرد ميريزي، انبوه دود از دلش به هوا مي پاشد گويا اين حلواي سينه سوخته هم به يكباره از داغ رسيده،گُر ميگيرد. مثل دل تو مثل دل همه كساني كه پس از نگاه آخرش حسرت به دل و سينه سوخته شدند.
با آنكه آرد با آن شهد پر عطر و گلاب و هل و زعفران زير دستت قوام ميگيرد اما داغ اين خوش طعم شدن برايش سنگين و سخت تمام ميشود. درست مثل مردن كه بهاي زندگي شيرين آن دنيا، سوختن و ساختن و رنج و زحمت اين دنياست. با گوشه آستين خيسي اشكهاي خزيده شده به گونه ات را پاك ميكني . دوباره به دوردستهاي نامعلوم، به نوك برگهاي درختان سرو خيابان، به لكه¬هاي ابر لغزان در سينه آسمان چشمهايت دوخته ميشود تا حضورش را در تكان برگها، شاخه ها و رقص ابرها حس كني. حالا كه نيست، همه چيز را به دنبال خاطره هاي بازمانده از او، ورق ميزني. با صداي آه، نفسي عميق از دل بيرون ميدهي و با حسرت به عكسهاي چسبيده به سينه آلبوم، خيره ميشوي و با خود ميگويي ايكاش هفته قبل و روزهاي قبل تر از هفته قبل، همين اشتياق ديدن عكسهايش را، در ديدن صورتش ريخته بودي.
کتابها
_ بوف کور صادق هدایت
-ماهی سیاه کوچولو /صمد بهرنگی
_سنگی بر گوری/جلال آل احمد
-دشمن عزیز/جین وبستر
وکتابهای زیر که نمیدانم داستان بلند محسوب میشود یا در لیستی دیگر باید آورد.
_کیمیاگر/پائولو کولیو
_کوه پنجم و زهیر از پائولو کولیو
می ایستی پشت پنجره و زل می زنی به خیابانی که جابه جایش چاله های کوچک و بزرگ خودنمایی می کند. ها می کنی روی شیشه. در یک لحظه همه آن چه بیرون است محو می شود. آرام آرام دوباره خیابان را می بینی و آدم هایی را که با ماسک یا بدون ماسک این طرف و ان طرف می روند. نفس عمیقی می کشی. به این فکر می کنی که چه خوب میشد اگر این آسمان گرفته بالای سرت می بارید و می توانستی بعد از مدت ها زیر باران قدم بزنی.
خودت را به آشپزخانه می رسانی . دلت هوای چای کرده. با این که توی تنهایی چار خوردن چندان حس جالبی نمی دهد اما هر چه نباشد از بیکار بهتر است. کتری را آب می کنی و می گذاری روی گاز.کبریت را خاموش نکرده می گیری روبروی صورتت. شعله را نرسیده به انگشتانت فوت می کنی. تلفن زنگ می زند. همسایه طبقه بالایی ست. مثل همیشه قرار است چرت و پرت بگوید.هر بار به یک بهانه زنگ می زند. می پرسد : بوی سوختگی راهرو از واحد شما می آید؟ شیطان قلقلکت می دهد جواب همه اذیت هایش را بگذاری کف دستش و بگویی: از واحد شماست، بوی دماغ سوخته ای که موضوعی مسخره تر از این برای اذیت کردن پیدا نکرده.
گوشی را می گذاری. کتری سوت می کشد. خانه در یک لحظه روشن و تاریک می شود و صدای رعد قلبت را به تپش تند وا می دارد. بالاخره باران از راه رسید بعد از یک هفته سنگینی آسمان. چای را دم می کنی، می ریزی توی فلاکس و بی چتر راهی بیرون می شوی.
سمفونی مردگان عباس معروفی
ناتمامی زهرا عبدی
مسخ کافکا
مردن با گیاهان دارویی عطیه عطار زاده
رهش رضا امیرخانی
همنوایی شبانه ارکستر چوب ها
برخلاف عادتی که پیش از این داشتی و برای انتخاب یک لباس دقایقی را معطل میشدی، بدون درنگ و بر اساس عادت جدیدت سراغ لباس های مشکی ات میروی. از سر تا پا یکدست مشکی.
تمام راه را به همراه مادرت یک به یک گلایه های هر روزتان از خدا را بازگو می کنید. از دور جمعیت انبوهی را می بینی که در حوالی مزار نشسته اند. متوجه میشوی که همسایه ی پدرت مراسم دارد.
آمده بودی که یک دل سیر با او صحبت کنی، رخت مشکی اش را بتکانی و گل های بنفش بدون عطری که خریده ای را بر روی سینه ی سیمانی اش بگذاری، اما نشد.
در میان جمعیت می نشینی و از دور فقط نگاه میکنی. مداح برای همسایه ی پدرت می خواند و تو برای پدر خودت اشک میریزی. به یاد امید هایی که چه ناباورانه تبدیل به یاس شد، به یاد لبخند هایش، به یاد آغوش هایش که دیگر برای تو گشوده نخواهد شد، به خاطر دردی که در این ایام متحمل شد و برای دردی که از پذیرش شکستت از سرطان میکشی.
۲:
سه شنبه ها با موری/ میچ البوم
مغازه خودکشی/ ژان تولی
شازده کوچولو/ آنتوان دوسنت اگزو پری
وداع با اسلحه/ ارنست همینگوی
مزرعه حیوانات/ جورج اورول
دؤىل/ آنتوان پاولوویچ چخوف
نامه به کودکی که هرگز زاده نشد/ اوریانا فالانچی
1-بعد از مدتی می خواهی از کتاب خواندن و فیلم دیدن و با جزوات درسی بازی کردن، دست بکشی و بیرون از خانه بروی. چای عصرگاهی را که عطر دارچین می دهد همراه با کلوچه، می خوری و شروع به آماده شدن می کنی. در این هوا که تکلیفت را مشخص نمی کند، گرم است یا سرد مجبوری لباسی بپوشی که ظاهرش معمولی اما باطنش بسیار گرم باشد. مانتویی کلفت صورتی رنگ می پوشی و شال گل گلی صورتی و آبی ات را سفت به دور گردنت می پیچی تا بلیز بافت و یقه اسکیت دیده نشود و کسی در دلش درباره تو فکر اینکه تو جدای از یک انسان معمولی هستی نکند. کرم ها و سایه ها و رژ لب ها و رنگ و لعاب هایی که تا همین شش ماه پیش هر روز مورد استفاده قرار می گرفتند و حالا دو سه هفته ای یکبار درشان باز و بسته می شود را باز می کنی و با لذت روی گونه ها و پشت پلک ها و لب هایت می کشی. ماسک، دستکش های یکبار مصرف و مواد ضدعفونی کننده را بر می داری و از خانه بیرون می زنی. سوار ماشین می شوی. مرکز خریدی را که انتخاب کرده ای این عصر در ان وقت بگذرانی ده دقیقه با خانه ات فاصله دارد و تو این ده دقیقه را آرام می روی تا دیرتر تمام شود. موسیقی های دلخواهت را با صدای بلند می گذاری پخش بشوند و حالا زیر ماسک راحت تر می توانی با آهنگ ها هم خوانی . به مقصد می رسی. ماشین را کنار جدول پارک می کنی. شالت را مرتب می کنی، کیفت را بر می داری بروی که متوجه عابران پیاده ای می شوی که با ترحم به زیر و جلوی ماشین نگاه می کنند و هیچ کدام انگار نمی خواهند تو را مطلع کنند که چه خبر است. سریع از ماشین پیاده می شوی و به جلوی ماشین نگاه می کنی و می بینی مایعی که نمیفهمی چیست و مربوط به کجا می شود دارد همین طور اسفالت را آغشته می کند و تو فقط در فیلم ها دیده ای که می تواند روغن ترمز باشد و منجر به مرگ و جراحت های سخت شود. سریع سوار ماشین می شوی و همان مسیر ده دقیقه را این بار در حالی که آرزو می کنی این ده دقیقه زودتر تمام شود و زنده به خانه برسی طی می کنی.
2-
– موش ها و آدم ها : حان اشتاین بک
– شیطان و دوشیزه پریم : پائولو گوئیلو
– موسیقی : جبران خلیل جبران
– دیوانه : جبران خلیل جبران
– جاناتان مرغ دریایی : ریچارد باخ
– مسخ : فرانتس کافکا
– بیگانه : البرکامو
– کیمیا گر : پائولو کوئیلو
– سه شنبه ها با موری : میچ البوم
سلام بر استاد عزیز و پرانرژی
تمرین ۶
برای اولین بار بود که از زاویهی دید دوم شخص خواندم و نوشتم. احساسم در حین نوشتن این بود که انگار بیشتر در ذهن شخصیت داستان فرو میروم طوریکه او نمیتواند چیزی را مخفی کند.و این برایم جالب بود. یک داستان با این زاویهی دید نوشتم.به نام(انتخاب سخت)
در تاریکی اتاق روی مبل ولو شدهای. موبایل روبروی چشمهایت روشن است. همهی اهالی خانه را فرستادهای ییلاق پیش پدربزرگ. تمام تصاویر مستهجن در ذهنت رژه میروند و تو را زمینگیر کردهاند. لرزشی شهوتبرانگیز بر تمام پوست بدنت راه میرود. مثل همیشه احساس دوگانهات نسبت به این موضوع سمج تو را تکهپاره میکند. و نزدیک است تو در حسابی پنجاه پنجاه از وسط به دو قسمت کاملاً مساوی تقسیم شوی. میل شدید لجام گسیختهای سلول به سلولت را میخورد و از سویی دیگر احساس گناه تو را راحت نمیگذارد. ماندهای که به جستجوی شبانهات برای یافتن فرد مورد نظر ادامه دهی یا…. یا برای تو وجو ندارد. وقتی افکار وسواسی جنسی به سراغت میآید، دیگر خودت نیستی. سراپا خواهش میشوی که فقط و فقط باید سیراب شود تا آرام بگیرد. و تازه بعد از آن دنیایی سراسر ترس و سرزنش و گناه روبرویت باز میشود. بلند میشوی. در تاریکی لیوانی را از شیر آب پر میکنی. لاجرعه سر میکشی. میل بیمارگونهای که در تنهایی و بخصوص شبها بیخ گلویت را محکم فشار میدهد، خواب را از چشمان تو ربوده است. صبح در یکی از ولگردیهای مجازی اینستاگرام در پیج نوپای خانمی هم سن و سال خودت که فکر میکردی باید یک روانشناس باشد یک پیام تمسخرآمیز گذاشته بودی. خودت هم درست دلیلش را نمیدانستی. اگر با خودت سرراست شوی. شاید به دنبال یک شریک جنسی برای شب میگشتی تا از این طریق سر صحبت را باز کنی و او راه دهد. شاید هم واقعاً از این بیماری کهنه به ستوه آمده بودی و تیری به تاریکی انداختی تا کمکی بیگمان از سویی برسد.
ماندهای که دکمهی ورود را بزنی یا نه. کلافهای. با زدن دکمه میتوانی به مراد دلت برسی. هم میخواهی، هم بیزاری. نفست به شماره افتاده است. در یک کلمه خلاصه میشوی: هوس.هوس.هوس. تنها چیزی که الآن برایت اهمیت دارد ارضای میل وحشی بیافساریست که خودش را به چارچوب تنت میکوبد تا آزادش کنی و آرام یک گوشه وا برود. از روی مبل بلند میشوی. لیوان بعدی آب سرد است که دهان بههم چسبیدهات را از خشکی در میآورد. صورت مهری در خاطرت چرخ میزند. صورت سراسر مطیعش که در طی پانزده سال زندگی مشترک به هر طریق با تو راه آمده بود و برایت دو پسر هدیه آورده بود. لحظههای همخوابگی با او روبرویت تصویر میشود و اغلب اوقاتی را که او چه فداکارانه عقب میکشید چون تورا از شراکت جنسی به طرز معمول ناتوان مییافت. نه اینکه دلیل مشخصی را برایش در نظر داشته باشد. برای او دلیل تمام این ضعفها فقط خستگی بود و به دوش کشیدن بار خانواده. و تو هر بار بعد از هر شکست مشترک خودت به تنهایی، دور از چشمهای صبور مهری کار خودت را میساختی و در لذتی گناهآلود شنا میکردی و درد میکشیدی. صدای مهری از در و دیوار ذهنت میریزد: “عباس ناراحت نباش. من با این قضیه مشکلی ندارم. پیش میآید.” هر حرفی که مهری میزد، از طرفی کلافهات میکرد که زود تمامش کند و تو زودتر به گوشهی امنی پناه ببری و قال قضیه را بکَنی و از طرفی دستهای عذاب وجدان دور گردنت حلقه میشد و خفگی نفست را میبرید.
صبرت دارد تمام میشود. احساس فشار میخواهد مغزت را بترکاند. روی مبل مینشینی. سالهاست تمام ذهن شبانه روزیات درگیر شراکتهای جنسی مَجازیست. از هر تعدادباری که در طول شبانه روز امکانش باشد رویگردان نیستی. که درحین تماشا خودت، خودت را به اوج لذت برسانی. امشب از آن شبهاست . تنهایی و لذتهای ممتدّ کشنده. مهری را در ذهنت پس میزنی. چشمهای پرسشگر امین و نیما را میبندی و یکپارچه میشوی میل.
آمادهای برای شروع. از دو قسمت مساویِ کفهی ترازوی انتخاب بلاخره یک قسمت سنگینتر شده است. دستهایت آمادهی ورود به صفحهی مورد نظر است که پیامی ناخوانده نظرت را جلب میکند. از همان پیجی است که پیامش را مسخره کرده بودی. و او مسخرهکردن تو را به نرمی پاسخ گفته بود. برایت جالب میشود. از او عذرخواهی میکنی و پیام تمسخرآمیزت را مزاح جلوه میدهی و تا او فعال است و نتاش را خاموش نکرده است صحبت را ادامه میدهی. او در کمال تواضع جوابت را میدهد. به رشتهی تحصیلیاش که واقعاً یک روانشناس است و سابقی کاریاش اشاره میکند. این طرز برخورد برای تو جالب به نظر میآید. بدون لحظهای تأمل از او میپرسی : “میشود یک مسئلهی خصوصی را با شما درمیان بگذارم؟”. او جواب میدهد: ” اگر بتوانم کمکی کنم در خدمتم.” تو به کلام بسنده نمیکنی و یک ویس میگذاری: “نمیخواهم به شما جسارت کنم. لطفاً ناراحت نشوید. مسئلهای که میخواهم مطرح کنم بسیار خصوصیست. میتوانم به شما اعتماد کنم؟”. و او مینویسد: “اختیار دارید. من ناراحت نمیشوم. اما اگر مسئلهی مهمی است بهتر است آن را در جلسات خصوصی حضوری با یک روانشناس پیگیری کنید.” هیجانزده با ترس از اینکه نکند الآن اتصالش را به اینترنت قطع کند از او خواهش میکنی: “میشود شماره تلفنتان را بدهید تا تماس بگیرم و دربارهی مشکلام صحبت کنم؟”. از خانم روانشناس جوابی نوشته نمیشود. دوباره ترس برت میدارد. پیش خودت میگویی: “آخه دیوانه بدون هیچ شناختی از مشکل و بیان کردن پرداخت هیچ هزینهای چرا باید شمارهاش را به تو بدهد؟” دستپاچه مینویسی: “دیروقت است اما میشود همینجا بنویسم؟” او جواب میدهد: “بفرمایید”. و تو شروع میکنی: “اولین بار است که از خودت و این موضوع بغرنج در زندگیت با کسی حرف میزنی. شاید هنوز امیدداری امشب خانم روانشناس را باخودت هممسیر کنی یا شاید از این اشتغال بیمارگونهی قدیمی از پا افتادهای. خودت هم درست نمیتوانی دریابی امشب کدام هستی؟ شروع به نوشتن میکنی: “من متأهلم. دو تا پسر دارم. زنم همه جوره با من راه میآید. اما من میل عجیبی به دنبال کردن رابطههای مجازی برای ارضای جنسی دارم. شبانه روز فکرم با این موضوع مشغول است. حتی روزی یا شبی که تنها هستم بارها و بارها این روند را ادامه میدهم تا از شدت خستگی خوابم ببرد. خودم هم خسته شدهام. و واقعاً نمیتوانم جلوی خودم را بگیرم.” اوبیمقدمه از تو میپرسد: “خودارضایی برای تو از چه سنی شروع شده است؟ اولین بار در چند سالگی؟ ” و تو در ۶ سالگیات پیدا میشوی. وقتی که هومن پسر دایی حامد که بیستسالی از تو بزرگتر بود، به باور خانواده در یک تنهایی مطمئن، به تو تجاوز کرد. هنوز صدای جیغ کودکیت را میشنوی که در دستهای بزرگ و سیاه هومن دفن میشد و دستهای درشت هومن از اشکهای تو شورتر و شورتر میشد. و بعد چشمهای وقزدهی آبی هومن بود که دنیای کودکیت را به کابوسی وحشتناک تبدیل کرد. از آن به بعد آن چشمها همیشه با تو بود. و نفرتی عمیق از هر چیز و هرکس را در دلت کاشت. از آن روز به بعد بود که دیگر عباس، عباس نشد. برای هومن همیشگی شدی. دیگر خیلی هم بدت نمیآمد. رفته رفته خودت شدی هومن. به کسی رحم نمیکردی. در جاهای شلوغ حتی از روی لباس خودت را به هر کسی میشد تماسی شهوتآلود میدادی و از نگاه ترسناک دیگران و لذت خودت حظّ میبردی. دختر و پسرش فرقی نداشت. کوچک و بزرگ هم نداشت. به اشیاء هم رحم نداشتی. لباس زیر زنانه برای تو شده بود یکی از بهترین ابزاهایی که اوقات خوشی را با آن سپری میکردی. برای خودت کلکسیونی لذتبخش تهیه کرده بودی. گذشت و تو بزرگ شدی. تعداد رابطههای خواسته یا ناخواسته از آنهایی که زورت کرده بودند یا زورشان کرده بودی از شمارش خارج شده بود. داشتی کم میآوردی که به امید رهایی ازدواج کردی و شکل رابطهها ناگزیر تغییر یافت. رابطههای حضوری تمام شد و هر وقت تنها میشدی شکل مجازی به خود میگرفت و اگر هم امکانش نبود به عادت دیرینهی وسواسگونهات بسنده میکردی. با یک سؤالی که از تو پرسیده بود سیری تلخ در گذشتهات کردی. کاری که در طی تمام این سالها از آن فراری بودی. و در جوابش تمام آنچه در ذهنت گذشته بود را گفتی. احساست را نسبت به خودت سنجید. از تو پرسید: “بعد از انجام رابطه یا خودارضایی چه احساسی داری؟”. به خودت فکر کردی. به تمام رابطههایی که تا به حال تجربه کرده بودی. به جایی رسیده بودی که احساس خستگی از این اعتیاد بیرحم تو را از پای انداخته بود. به حرف آمدی: “خستهام. از خودم و زندگی بیزارم. متنفرم.” و به شدتِ احساست از صفر تا صد، عدد نود و پنج را دادی.
جملهای نوشته شد و تو سراپا گوش شدی: “خب حالا فقط به من گوش کن. در علم روانشناسی، شاخهای به اسم سکستراپی وجود دارد. که علاوه بر رسیدگی به موضوع اختلالات جنسی که خیلی از آن جنبهی فزیکی دارد یک موضوع دیگری هم به نام پارافیلیاها یا همان انحرافات جنسی هست. مشکلاتی که مطرح کردی در قدم اول از این دسته هستند. چیزی مثل خودارضایی در طبقهبندیها به عنوان اختلال در نظر گرفته نمیشود. اما وقتی وسواسی میشود و روابط جنسی زوجی را تحت تأثیر قرار میدهد، در عملکرد شبانه روزی تمام فکرت را به خود مشغول میکند میشود اختلال یا بیماری. علاوه بر این که شما مشکلات دیگری مثل مورد تجاوز قرار گرفتن در سن بسیار پایین یا تجاوز کردن، رابطههای مجازیو اشتغال فکری زیاد به این روابط و.. را هم دارید. همهی اینها را میگویم تا بدانید که نیاز است مراجعهی حضوری داشته باشید. درجلسات حضوری قدم به قدم مشکلات را بررسی میکنند. حتی از زمان کودکی و تجربههای دردآوری که داشتید صحبت میشود .در طی جلسات شخصیت شما مورد سنجش قرار میگیرد. تکلیفهایی داده میشود که هر هفته چک میشود و خیلی از اقدامات دیگر که در مشاورهی این چنینی جایی ندارد. با آنچه از شما فهمیدهام مثل فرد معتادی هستید که زندگیش را دود کرده باشد و خودش با پای خودش دوست دارد برای ترک اقدام کند. امیدوارم درست فهمیده باشم و این توصیههای کوتاه نقطهی شروعی در جهت تغییر شما باشد. موفق و پیروز باشید. شب خوش.”
تو ماندی و حرفهایی که شنیده بودی و میلی که دوباره سربرآورده بود و غوغا میکرد. حال خودت را نمیدانستی. میخواهی یانه؟ تصاویر لخت شهوانی سرت را به دوران انداختهاند و دستهایت آمادهی اشارهایست تا به حرکت بیفتند. مهری بیصدا پا به فکرت گذاشته است. اینبار دست نیما و امین را گرفته و هر سه به صورتت زل زدهاند. منتظر ایستادهاند تا انتخاب امشب تو را از نزدیک ببینند.
سلام.از خوندن نوشتتون لذت بردم.موضوع جالبی بود که گمان نمیبردم از این قبیل موضوعات اینجا اجازه نشر داشته باشند.
موفق باشید
تمرین ۶
۱- با چشمهای نیمهبازت خیره شدهای به ساعت دیواری. ساعتی که اگر مادربزرگ از زمانش میپرسید باید میگفتی:« هشت جدید و هفت قدیم!» بیآنکه از بیدار شدنت کسی خبردار شود توی رختخواب پهلو به پهلو میشوی و سعی میکنی خوابی را که دیدهای مرور کنی. دیشب دوباره سر و کلّهی ننهآقا توی خوابت پیدا شد، سُر و مُر و گنده روبهرویت ایستاده بود و از سوزش کمرش میگفت و تو حدس میزدی باید جایی نزدیک لانهی مورچهها خوابیده باشد. ننهآقا لباسش را بالا میزند و تو لابهلای چین و چروکهای کمر تیرهرنگش، دنبال نشانهای میگردی و بله! حدست درست از آب درآمده، چند مورچهی ریز زردرنگ روی کمرش رژه میروند. دست خودت نیست نمیتوانی مستقیم به کمرش دست بزنی و مورچهها را پس بزنی، مورمورت میشود! گوشهی لباسش را میگیری و به تنش میزنی تا بلکه مورچهها تعادلشان به هم بخورد و بیفتند روی زمین. از کنار ننهآقا رد میشوی خودت را توی آیینه مرور میکنی. چشمهایت قرمز شدهاند انگار بیدلیل با پشت دست حسابی مالانده باشیشان. چشمانت را میبندی و به این امید که کمکم خودش خوب میشود از جلوی آینه دور میشوی. مادر را میبینی که آرام، گوشهی اتاق بساط سجّادهاش پهن است و دارد ذکر میگوید.
حالا باید خوابت را برای مادر تعریف کنی. خوب میدانی بعد از شنیدنش میرود توی فکر که:« دوباره ننهآقا برای چه راه افتاده؟ دنبال چه کسی آمده؟» و بعد هم تمام آدمهای مسن محلّهشان را مرور میکند و میگردد ببیند کدامشان موقع بستن بار و بندیلشان شده که همسایهی قدیمیشان دوباره یاد این دنیا افتاده است. آنوقت دلش شور میزند و توی کیفش دنبال اسکناس میگردد تا بیندازد داخل صندوق صدقهی روی تاقچهی در ورودی خانه. و تو میگویی:« باید برای ننهآقا خیرات کنیم، همین»!
2-
– « مغازه خودکشی»، ژان تولی
– « عزاداران بیل»، غلامحسین ساعدی
– « سگ ولگرد/ زنده به گور/ بوف کور»، صادق هدایت
– « کیمیاگر»، پائولو کوئلیو
– « بیگانه»ف آلبر کامو
– « نامه به کودکی که هرگز زاده نشد»، اوریانا فالاچی
– « نون والقلم/ سهتار»، جلال آل احمد
– « چمدان/ چشمهایش»، بزرگ علوی
– « خواب زمستانی»، گلی ترقّی
– « مرگ آرام»، سیمون دوبوآر
کتبی که خودتون معرفی کردید رو دیگه ذکر نکردم.
تمرین ششم ماه دوم
نگاهی به ساعت خاکگرفته دیوار انداخت، ۱۱ ظهرِ پاییزی چقدر زود از راه میرسد این فکری بود که با دیدن عقربههای ساعت در ذهنش پدیدآمد، نگاهی به پنجرهی خاکآلود آشپزخانه انداخت پردهایی حریرِ نازک نور خورشید را کمی ملایمتر به داخل پهن میکرد، ظرفهای شستهی شبقبل روی هم در کنار سینک افسردهترینحالت را در او تداعی میکردند یادآور هزاران کار نیمه، که هرچقدر هم زمان بگذاری پایانی ندارد ، نفسی کوتاه و بلند کشید، و به مچ پایش چند حرکت دورانی و پاندولی داد میخواست تمرین تمرکز کند و آنچه که دوربرش در حال اتفاق افتادن بود را نبیند آمادهی نوشتن شد و خط به خط جلو رفت حالا صدای فروشندهی دورهگرد و یا کوبیدن پاهای پسربچههای طبقهی بالا هم اورا از نوشتن بازنمیداشت لبخندی از سر رضایت زد و ادامه داد.
داستانهای بلند کتابخانهی من
درهی علف هزار رنگ(جُنگی از گرداندههای بیژنالهی)
ششیادداشت برای هزارهی بعد(ایتالوکالوینو)
بعدزلزله(هاروکیموراکومی)
وکوهستان به طنین امد(خالدحسینی)
………
فریبا طاهرخانی
تمرین 6 ماه دوم
پایت روی چیز نرمی است دقت میکنی شن است روبروی دریا ایستاده ای دریای آبی بیکران ،محو زیبایی اش شده ای وهمان طور می نگری به دوردست ها وهنوز محو بزرگی اش شده ای صدای پای اسب رادر کنار گوشت می شنوی برمی گردی وبه عقب نگاه می کنی محو ابهتش می شوی همان طور راسخ واستوار به رفتنش ادامه می دهد ووبعد صدای امواج باعث برگشتنت می شود ودوباره به آن سوی دریا می نگری کشتی ای می بینی نمی دانی در آن چه هست وکه هست ولی دوست داری دنیای آن را لمس وحسش کنی هنوز محوآن خلقت های خداهستی اما با تکانی چشمانت را باز می کنی بادستانت چشمانت را می مالی ولی هنوز تاریکی رامی بینی وکمی نور را می فهمی شب نرفته است بیشتر دقت می کنی بالاخره درک می کنی که خواب دیده ای خوابی به قشنگی واقعیت ها .
قسمت دوم
برایم بمان (فهیمه سلیمانی)
عطش (زهره کلهر)
شب تقدیر (نسرین سیفی)
باران(لیلا احمدی )
رایکا (فهیمه سلطانی)
کویرتشنه (مریم اولیایی)
ماه دوم:تمرین ششم(بخش اول)
صبح بیدار میشوی هنوز هم از خواب دیشب کلافه ایی این روزها مدام خواب های آشفته بی سرو ته میبینی میشینی پای صفحات صبحگاهی ات ودرباره خوابی که دیدی مینویسی ولی انگار حتی حوصلهٔ صفحات صبحگاهی ات را نداری انگار که یک باز پرس هرروز صبح مجبورت می کند وقتی هنوز ویندوزت بالا نیامده تمام افکار ذهنت را روی داریه بریزی و تو را حسابی کلافه کند اول صبح هر روز به خودت قول داده ایی صفحات صبحگاهی ات را بنویسی بعد از اینکه این صفحات را نوشتی میروی توهال میشینی و پتو را دور خودت می اندازی تا کمی ویندوزت بالا بیاید کمی هم به گوشی ات ور میروی بعد هم میروی داخل آشپزخانه ویک کیک برمیداری و به عنوان صبحانه نوش جان میکنی همان جور که نشسته ایی آخرین قسمت از مینی سریال اِما را میبینی و ذوق زده میشویی وقتی تمام شد توی اینترنت به دنبال سریال ها یا فیلم های رمان های جین آستن می گردی وحسابی سر ذوق می آیی امگار میخوای بوی زندگی را درون این سریال ها پیدا کنی در ادامه میری به سمت فیدیبو و کتاب “حق نوشتن” را میخوانی کمی بعد استراحت میکنی وناهار میخوری کمی با مامانت بحث میکنی از آن بحث های مسخره خانوادگی و بعد از ناهار ظرف هارا داخل ماشین ظرف شویی میگذاری و دوباره می آیی میشینی بعد هم با کمی مکث چای دلنشین بعداز ناهار را میخوری، این روزها بعد از خوردن هر چیزی حسابی سرفه ات میگیرد و مثل اینکه اسید معده ات زیاد شده است البته اینارا داداشت میفهمی که همین مشکل را داشته، خیلی دلت میخواهد که بچه دخترخاله ات را ببینی ومدام عکس هایش را توی گوشی ات بالا و پایین میکنی و مدام می گویی که امروز به دیدن آزاده برویم اون که خودش کرونا داشته وماهم که گرفتیم وتمام شد وتا سه ماه دیگر نمیگیریم پس میتوانیم با رعایت بهداشت وفاصله ببینیمش خلاصه شاد مسرور ازاینکه مادرت قبول کرده میروی داخل اتاقت و سایت مدرسه نویسندگی را باز میکنی وماه دوم درس ۷(رمان)را می خوانی ونکته برداری می کنی بعد هم میروی کمی به خودت میرسی و کمد اتاق هایت را مرتب میکنی ولباس های تابستان را با زمستان جا به جا میکنی و آماده میشوی که بروید دنبال نوژان که کلاس خصوصی دارد و بعد بروی خانه ی خاله زهراجان برای دیدن آزاده و رستا کوچولو همین جور که توی ماشین نشستی و آهنگ های قدیمی را پلی میکنی و در حس وحال خودت غرق شده ای و کمی به گذشته سفر می کنی که یکدفعه میبینی که رسیده اید به خانه ی خاله زهرا زنگ را میزنی ومنتظر مامانت هستی که ماشین را پارک کند و بیاید که میبینی آزاده،رستا کوچولو را به دکتر می برد برای اینکه معده ی کوچولو اش این روزها زود واکنش نشان میدهد ومدام بالا می آورد. کمی کوچولی نازنین دوست داشتنی را می بینی و بعد با مامان و نوژان به طبقه بالا میرویم و خاله و دختر خاله های دیگر را میبینی کمی از دورهم بودن بعد از مدت های طولانی لذت میبری ودوباره مجبور میشوی که به خانه برگردی و میبینی پدر عزیزت برایتان جوجه درست کرده و وسایل شام را آماده میکنی بعدهم نوش جان میکنی بعدهم به اتاقت می آیی تا تکلیف درس۶راانجام دهی و در سایت ثبت کنی وبعد هم به سراغ هزارکلمه های جادویی بروی….
(بخش دوم)
فهرست داستان های بلند من:
۱)قهوهی سرد آقای نویسنده /روزبه معین
۲)بیلی/آناگاوالدا/ترجمهٔ شهرزاد ضیایی
۳)چشم هایش/بزرگ علوی
۴)شازاده کوچولو/آنتوان دوسنت اگزوپه ری/ترجمهٔ احمد شاملو
۵)کمیاگر/پائولو کوئلیو/ترجمهٔ آرش حجازی
۶)سه شنبه ها با موری/میچ آلبوم/ترجمهٔ راضیه عبدلی
۷)بابا لنگ دراز/جین وبستر/ترجمهٔ میمنت دانا
۸)دوستش داشتم/آنا گاوالدا/ترجمهٔ ناهید فروغان
۹)آتش عشق/زهره نصر اصفهانی
۱۰)به دنبال سرنوشت/بهناز ترکان
ماه دوم: تمرین 6_ قسمت 1: نوشتن بر اساس الهام از زاویه دید داستان آئورا (کارلوس فوئنتس ) (زاویه دید دوم شخص)
صبح با صدای دوره گرد محله بیدار شده ای. تا دم دم های صبح نخوابیده ای و در حال تکمیل کردن کتابت بوده ای که امروز PDF آن را به ویراستار بفرستی و خواسته ای امروز با کتاب نویسی و تمرینات مدرسه نویسندگی و دوره های هشت ماهه گذشته قرنطینه خداحافظی کنی و دفتر کلاسور زیبای جدیدت را که برای امروز خریده بودی را باز کنی و شروع به نوشتن داستان هایی برای کتابی دیگر و ادامه تمرینات و اعلام آمادگی کنی برای نوشتن داستان جدید دیگری از گروه سی نفری دوستان نویسنده ات چه کارهای زیبا و ضروری برای امروزت برنامه ریزی کرده ای تازه یادت نره قبلا هم که به حدیث بگری قول شرکت در گروه “باهم” را داده ای. هزاران کار شخصی، رسیدگی یه نظافت خانه و بار گذاشتن ترشی و خیارشور و ماست موسیر و درست کردن رب گوجه و داغ کردن پیازهای ؟ زنده برای فصل پاییز و زمستان که به علت فصل پر کاریت به تعویق افتاده بودند. خریدن دارو و نظم و ترتیب دادن به آنها و در آوردن لباس های زمستانی از بالای کمد و شستن و اتو کشیدن آنها. بیشتر به گروه دوستان و اقوام سر زدن. تلفن های تصاعدی زدن به بزگترای خانواده که در قرنطینه حبس احتیاج توجه تو به خودشان را بیشتر می طلبند. خریدهای سالیانه رب انار و گرفتن لیمو ترش تازه و .. و … و …
ولی چرا از جایت بر نمی خیزی؟ انگار وزنه ای سنگین رو کمرت گذاشته اند. می خواهی پتو را از سرت برداری ولی پای راست همراهت نیست دردی مثل حنجر از مهره اول و دوم کمرت وارد می شه و به سمت ران و ساق و تا به انتهای انگشتان کشیده می شود. برای داد و بیداد دردی که از پارسال با رفتن به دربند و سوار شدن به تلکسی به تو چسبید همانوقت که بلیط برگشت را در ایستگاه آخری در جیب گذاشتی و میخواستی مثل سوپرمن پیاده این مسیر را برگردی. برگشتی ؟ چهار ساعته با هزار غلط کردم و با آسیب زدن به مهره های نمره کمرت می دونی تو این سن تو باختی با این کارت و شش ماه عکسبرداری و دکتر و فیزیوتراپی تا کمی مسکن وار التیام یافت و بعد از آخرین جلسات فیزیوتراپی، وقتی فیزیوتراپ گفت که هر شش ماه باید زیر برق بری و دوباره فیزیوتراپی انجام بدهی چه آب پاکی رویت ریخت و بعد با آمدن کرونا همه چی ماست مالی شد و آتیش زیر خاکستر ماند. هشت ماه خانه نشینی و خود مداوایی دردهای دیگر و نشستن پیاپی در خانه و نرفتن به پیاده روی های روزانه که دوای دردهای جسمی و روحیت بود، امروز کار داد دستت و درد پا انتقام جویانه تر و عقده ای تر برای توجه نکردن به او امروز سرباز کرده. نمی توانی تکانی بخوری و حتی دستت را دراز کنی و قطره چشمت را بگیری و یا موبایلت را که دیشب فاتحانه خاموش کرده ای به دست بگیری و از درد فراوان بخودت می نالی و ناخودآگاه فریاد میکشی….
ماه دوم: تمرین 6_ قسمت 2: فهرست داستان های بلند کتابخانه ام :
_ شیطنت های نوجوانی ( نیلوفر رحیم خانی)
_ بوف کور ( صادق هدایت)
_ پاکت ها ( نوشته ریموند کارور ترجمه مصطفی مستور)
_ آدمکها ( غلامحسین ساعدی)
_ زهیر- شیطان و دوشیزه پریم ( پائولو کوئیلو)
_ کتاب غاز ( محمد علی جمالزاده)
۱_با پاشنه پا چند بار بر در خانه می کوبی. غرولند کنان زیر لب تیکه ای بار علیرضا می کنی که باز هم صدای تلویزیون را تا اخر زیاد کرده و می دانی اگر در را هم از پاشنه در بیاوری صدایش را نخواهد شنید . ماکت ساختمان را به دست چپت می دهی ، کوله ات را روی دوش می اندازی ، قمقمه ات را در دهان می گذاری و با دست راستت که حالا خالی شده زنگ را به صدا در می اوری . می دانی تا چربی های پهن شده اش را از روی زمین جمع کند ، خوراکی هایی که در حال خوردن است پشت ظروف قدیمی، در بالاترین کابینت اشپزخانه پنهان کند و در را باز کند ، چند دقیقه معطل خواهی شد. پس به دیوار تکیه می دهی ، پایت را بر زمین می کوبی و به آپارتمان نیمه ساز که حالا نمای بیرونی اش تکمیل شده چشم می دوزی . در با صدایی که هیچگاه نتوانستی اصواتش را به حروف تبدیل کنی باز می شود. وارد می شوی و با نوک کتونی در را پشت سرت میبندی .کنار حوض می نشینی و به دست و صورتت آبی میزنی .ماکت هم همانجا رها میکنی و دیگر هراس این را نداری که ممکن است در برخورد با باد داخل اب حوض بیفتد.دیگر نا نداری برای باز کردن بند کتونی دولا شوی پس تیغه پا را پشت پای دیگر می گذاری و با فشاری کوچک آن را از حصار کفش آزاد می کنی . کیف را میان انبوه لباس هایی که به چوب لباسی اویزان اند ، گیر میکنی . هنگامی که پله ها را برای رفتن به طبقه بالا طی میکنی با صدایی که علیرضا در سالن پذیرایی هم بشنود میگویی چند بار گفتم پایت را از روی مبل بیاور پایین ؟ دستت را از دهانت بیرون بکش . علیرضا را ندیده حفظی و این همیشه مایه دردسرت بوده . به این فکر میکنی برای چندمین بار این حرف های تکراری را بر زبان اوردی ؟ و بلافاصله به این فکر میکنی ، چندمین بار است فکر کردی که این حرف های تکراری را بر زبان اوردی !لحظه ای مکث میکنی و به این فکر میکنی چقدر از ادم ها ، حرف ها ، فکر ها و پروژه های تکراری خسته ای . راه حلی با سرعت فشنگ از سرت عبور میکند . شاید باید برای ادامه تحصیل به تورنتو بروی یا المان یا اصلا جایی که تکراری نباشد . و با خود می گویی این چندمین بار است که میخواهی به تورنتو بروی یا المان یا اصلا جایی که تکراری نباشد. حتی نوشتن جمله های تکراری هم کسل کننده است چه برسد به بیست سال زندگی تکراری ! دستت را روی پیشانی می گذاری تا هذیان های فکری ات را به تب ناشی از خستگی روزمره نسبت بدهی . به چهارچوب در اتاقت که می رسی نور مانند لیزر راهش را از لابه لای پرده به مردمک چشمت میدوزد . با دست چشمانت را میگیری و سریعا با پرده جلوی تابشش را می گیری . تن بی جانت را روی تخت می اندازی و با خود فکر میکنی هر چه سریعتر باید پرده شیری اتاق را با رنگی تیره تعویض کنی تا نور را از خود عبور ندهد و بلافاصله به این فکر میکنی چندمین بار است به این فکر افتادی که باید پردی شیری اتاق را با رنگی تیره تعویض کنی . دستت را روی پیشانی میگذاری تا باز هم هذیان های فکری ات را به تب ناشی از خستگی روزمره نسبت بدهی ..
۲_شازده کوچولو
بیگانه
الیور تویست
سفر به اعماق امازون
بیست هزار فرسنگ زیر دریا
جزیره گنج
دور دنیا در هشتاد روز
احتمالا گم شده ام
بخش اول
به محض بالا آمدن سایت به بخش دانلود سرفصلهای آموزشی آموزشی می روی و سایت همچنان پیغام error می دهد و تو دیگر حتی حوصله ی خشمگین شدن هم نداری، از تکرار این بی مسئولیتی خسته ای و در حالی که از شنیدن موسیقی روح نواز تاجیکی لذت میبری با دوربین موبایل از صفحه سایت فیلم میگیری و برای مسئول مربوطه میفرستی وبه کارت ادامه میدهی.بعد از مشاهده ویدیوهای آموزشی هفته اول و یادداشت برداری و ثبت نکته ها ومشکلاتی که باید رفع شوند بلند میشوی و به سمت آشپزخانه می روی لیوان قهوه ات را دوباره پر میکنی ساعت 10 است و اینطور که پیداست روز پرکاری داری، با خودت فکر میکنی که پیاده روی را به بعدازظهر موکول کنی و با خیالی آسوده در کارت غرق شوی، فکر خوبی است موافقت میکنی. برمیگردی سر کارت و وقتی از سر درد تصمیم میگری از پشت میز بلند شوی متوجه میشوی 2 ساعت دیگر هم گذشته و تو هنوز کار داری.تصمیم میگیری یک ساعت استراحت کنی، به سمت آشپزخانه می روی و مشغول تهیه نهار می شویی، یک پیمانه برنج و یک تکه مرغ، برنج را درون قابلمه می ریزی و بعد از شستشو و افزودن نمک روی اجاق گاز می گذاری، یک ماهیتابه کوچک، مرغ ، رزماری، نمک و زرد چوبه و شعله کم اجاق گاز.فنجانی را با چای پر میکنی با زیر سیگاری و پاکت سیگاردر دست خودت را به کاناپه کنار پنجره می رسانی، کنارت پر است از گلدان هایی که حضور پاییز در آنها نمایان است.عادت داری که همه ی نوشیدنی های گرم را وقتی سرد شد جرعه جرعه بنوشی واز تماشای مسیر دود سیگارت لذت میبری . با رسیدن بوی پلو و مرغ به مشام ات به سمت آشپزخانه می روی15 دقیقه گذشته و برنج آماده ی دم کردن است، بعد از دم گذاشتن آن مرغ را در ماهیتابه پشت و رو میکنی و بعد از خارج شدن از آشپزخانه با چهره ی منتظری که از صبح معلوم نیست پشت کدام مبل خوابیده بوده روبرو میشوی، با چشمان گرد و پوزه ای که در جستجوی بو دائم تکان میخورد تو را نگاه می کند و انگار می پرسد غذا آماده است؟ خم میشوی سرش را با دست نوازش میکنی و می گویی صبر کن آماده می شود! دوباره برمی گردی سمت کاناپه در حالی که سیگارت را روشن میکنی از پنجره به ماشین هایی که مشغول کندن زمین هستند تا آپارتمانی 14 طبقه را جایگزین منظره زیبای کوه کنند نگاه میکنی.صدای تکه تکه شدن سنگها، قیژ قیژ چرخ های لودرها و سر و صدای کامیون ها بخشی از موسیقی روزمره ات شده .یکبار دیگر عطر خوش غذا تو را به آشپزخانه می کشاند، شعله های اجاق گاز را خاموش میکنی، مقداری از برنج و مرغ را برمیداری و به او که پای گاز منتظر نشسته می گویی بیا، دنبالت راه می افتد.از شنیدن صدای چیلیک چیلیک ناخن هایش روی سرامیک کف خانه لذت میبری، برنج و مرغ را داخل ظرف غذایش میریزی و به آشپزخانه برمی گردی، غذای خودت را برمیداری ومی آیی روی کاناپه کنار پنجره می نشینی، کنارت پر است از گلدان هایی که حضور پاییز در آنها نمایان است.از خوردن غذایت لذت می بری، شش قاشق برنج، یک تکه مرغ و مقداری سبزی .الان درست 4 ماه است که رژیم غذایی داری و هر بار که به کلمه رژیم می اندیشی با خودت می گویی کاش به جای رژیم یک کلمه دیگر بود، هر رژیمی از نظر تو دوست نداشتنی است. غرق دراین افکاری که صدای زنگ ساعت خبر از اتمام زمان استراحتت میدهد .
بخش دوم
1984
لایه های ذهن
صد سال تنهایی
آئورا
زنانی که با گرگ ها می دوند
فرزند آن دیگری