
نوشتن با موسیقی
فریدریش نیچه میگوید:
«بدون موسیقی، زندگی اشتباه محض میبود.»
در پیشگفتار کتاب «آشنایی با موسیقی کلاسیک» میخوانیم:
چرا باید به موسیقی کلاسیک گوش کرد؟ به همان علت که باید خوراک لذیذ خورد. موسیقی خوراک روح است و این خوراک باید نوش جان باشد نه نیش جان. موسیقی کلاسیک حواس ما را به تحرک وامیدارد و ذهن را به فعالیت درمیآورد. در عین حال مفرح، آرامشبخش یا هیجانانگیز است، و بسته به خلق و خوی شما و اثری که میشنوید شما را به تأمل و تفکر نیز وامیدارد.
و این درست همان چیزی است که ما به عنوان نویسنده به آن نیاز مبرم داریم.
(با کلیک روی هر یک نامها به طور مستقیم آهنگ را دانلود کنید)
1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
[wp-svg-icons icon=”file-3″ wrap=”i”] تمرین:
ارائۀ یکی از تمرینهای نوشتن با موسیقی
I love the excitement and the huge selection of slots available. It is definitely a place where you can win big. Check tk888casino
Really impressed with the local support and the overall vibe of the platform. It feels secure and trustworthy. Visit phphpfamous
Found this site through a friend and it has been great so far. The bonuses are actually fair and easy to claim. Love mmluck888
mozart
همیشه دوست داشتم تختم کنار پنجره باشد، آرام دراز بکشم، رها، به موسیقی باد که به پای پرده حریر میپیچد گوش بدهم و حرکت زیبایش را با چشم دنبال کنم. مگر آدم از زندگی چه میخواهد، به جز آرامش؟ حتی اگر به همین کوتاهی فرصت شود.
دوست دارم گاهی کنار همان پنجره بنشینم و به دشت سرسبز روبهرویم خیره شوم و دویدن خودم را تا بیانتهایش تصور کنم. آن وقتی که صدای خندههایم دشت را پر کرده و من هیچ چیز را و هیچ کس را مانع خندههایم نمیبینم. حالا هرچقدر هم که میخواهد بیپروا باشد و بیملاحظه.
Bach:پس از مدتی انتظار نمایشگاه مورد علاقه ام افتتاح شد .باورش برایم کمی سخت است که این جمعیت برای تماشای هنر من آمده اند.تابلوهایی که با عشق و یا حتی از سر خشم و همه احساسی که در آن لحظه ها داشتم کشیده شده بر دیوار نمایشگاه نمایان است .بین این جمعیت هنر من میدرخشد و من غرق در لذت میشوم .هر نفر از آن تابلوها برداشت و درک متفاوتی دارد .چشم از جمعیت میگیرم و در حس شکوفاییم غرق میشوم موسیقی بی کلامی که پخش میشود مرا به وجد می آورد در حالی که
از فنجان قهوه داغ را مینوشم از پله ها بالا می روم جمعیت به دیده ام بیشتر میشود.صدای پاشنه کفش هایم قدرتی را در ذهن من تداعی میکند .پنجره توجه من را به منظره پشتش جلب میکند باریدن برفی که شب و شهر را در آغوشش کشیده…چقدر این حس لذت بخش است من به این حس و آینده ام عجیب امیدوارم
نوشتن با موسیقی منو به عالم دیگه ای میبره.عالم دوراز واقعیت.پرجذبه.پراز زیبایی وشور وهیجان.عالم دوراز قضاوت وسنگ دلی.دوراز ظلم وجور.دوراز فقر ومحکومیت وارسارت.منو به سرزمینی پراز صفا ودوستی.سرشار از برابری وآسایش.عالمی که واقعی نیست.با مویسقی با آن بهشت خیالی میروم.با نواختن هر ساز ونت شادیها ولذت بودن در آن عالم ناب را نفس میکشم و بر روی کاغذ دلم می نگارم.
نوشتن با موسیقی
مثلا با موسیقی bach ناخوداگاه احساس میکنم در یک محیط کاملا سلطنتی هستم. یک قصر که دارم از پله های آن بالا میروم و در حاشیه راهرو به تابلوی شاهزادگان قدیمی نگاه میکنم. به ژست خاصی که هر کدام گرفته اند. آن طرف تر زنی در سایه روشن پرده ای که با رقص باد به پرواز درآمده دارد موسیقی مینوازد و من را در تماشای این قصر سلطنتی کلاسیک همراهی میکند.
مثلا با موسیقی beethoven حس میکنم میخواهند خبر مهمی را به من بدهند یا از یک اتفاق بزرگ طولانی مدت با من صحبت کنند. نمیدانم اما به یاد حرکت صف سربازان می افتم و صدای شیپور جنگ و سنگرهایی که سربازان پشت آن یک به یک می افتند و جان میدهند اما همچنان هواپیماهای جنگی بی لحظه ای توقف می تازند و بمباران میکنند.
مثلا با موسیقی berlioz حس میکنم دارد برف شدیدی می بارد و در مه غلطظ سیاهی پیدا میشود. کالسکه ای با حرکتی آهسته به من نزدیک میشود ودر کش و غوس جاده مسیر عوض میکند. بانویی همراه با یک آقای دیگر گرم گفتگو زیر بارش برف هستند و درشکه چی بی وقفه می راند. هرزگاهی درختان برف هایشان را روی سر مسافران می تکانند و زیبایی جاده برفی را دوچندان میکنند. تا رسیدن درشکه به خانه کوچک اما گرم انتهای دشت چیزی نمانده …
مثلا با موسیقی brahms به یاد یک آمفی تئاتر بزرگ می افتم که همه سرمستانه دورتادور نشسته اند و به نوازنده ای که در میانه سالن بی وقفه مینوازد گوش میدهند. حرکت دست و سر نوازنده نشان میدهد که خودش غرق داستانی است که او ار وامی دارد بی وقفه و بدون اشتباه بنوازد و همه را با خود همراه کند. همه در آرامش فرورفته اند و به رویایی فکر میکنند که به زودی قرار است محقق شود.
مثلا با موسیقی chopin به یاد شبهای سرد فرانسه می افتم و دختر و پسرهای جوانی که زیر برج ایفل دست های هم را به گرمی می فشارند و از آینده حرف میزنند. رقص نور برج ایفل زیباست و شب های پاریس را به طرز عجیبی دلنشین کرده است. پیرزنی از پشت پنجره اتاقش به برج ایفل خیره شده است و روزهایی را که با همسرش عاشقانه زیر برج از پی هم می دویدند مرور میکند.
با موسیقی dutielleux اصلا نمیتوانم بنویسم و نسبت به این صدا حس خوبی ندارم.
با موسیقی dvorak یاد کلیسا می افتم. همه مومنان ایستاده اند و گشیش میخواهد دعای یکشنبه را بخواند. نور شمع ها در جای جای کلیسا دیده میشود. هر کس به جمع وارد میشود شمعی روشن میکند و پشت میز قرار میگیرد. در مقابل عیسی مسیح در آغوش مریم مقدس خفته است و مریم صورت خود بر صورت فرزند نهاده است.
با موسیقی haydn به یاد پایان جنگ می افتم و تابوت سربازان آلمانی که به ترتیب در مقابل کلیسا قرار میگیرد. مردم به صف می آیند ادای احترام میکنند. گل میریزند. شمع روشن میکنند و اشک میریزند و عقب عقب میروند تا نفر بعدی بیاید. تابوت ها زیر انبوه گل ها دیده نمیشود .
با موسیقی mozart به یاد چیزی نمی افتم با اینکه موسیقی لطیفی است.
با موسیقی paganini به یاد لرل هاردی می افتم و زنان و مردانی که در یک نمایشگاه بزرگ جمع شده اند و گرم صحبت هستند.
همیشه برای نوشتن نیازمند الهام هستیم. گاهی با جستجوی آنچه در انبار ذهن داریم، گاه با آنچه از محیط بیرون دریافت میکنیم. اگر کلمات، آدم ها، عکس ها میتوانند الهام بخش ما باشند چرا موسیقی نباشد. موسیقی برای کسانی که کلمات توی ذهنشان به حرکت درنمی آید میتواند نقطه شروع خوبی باشد. موسیقی حواس شما را بیدار میکند، عاطفه شما را سوزن میزند و کمکتان میکند راحتتر از کلمات استفاده کنید. برای من بهترین آنها، موسیقی های بی کلام و سنتی است. موسیقی که مبتنی بر یک معنای متعالی هستند تا برداشتم از کلمات و استفاده از آنها در نوشته نیز متعالی باشد.
برای من گوش سپردن به موسیقی و نوشتن لذت بخش ترین چیزی که وقتم را باهاشون پر میکنم. نوای دل انگیز موسیقی را که میشنوم ناخودآگاه ذهنم کلمات برقص می آیند و ردیف رو کاغذ می نشینند. برای من که تجربه شگفت انگیزی بوده و هست.
یا سکوت باید باشد یا موسیقی نمیدانم چه حسی قلمم دارد که وقتی گوشش موسیقی را می شنود روی کاغذ رقص باله می رود
موسیقی کلاسیک به من توان خیال پردازی در دنیای کلاسیک را میدهد. مثلا الان که chopin گوش میدهم خود را با یک لباس صورتی روشن و گل های ریز نباتی با آستین های پف دار و یقه ی باز و موهای بلند و طلایی تصور میکنم که در یک سرسرای خیلی بزرگ با دیوار های طلایی و پنجره های بزرگتر با پرده های سنگین قرمز و طلایی،روی یک صندلی چوبی نشسته ام.آفتاب متجاوز از شیشه، کف سرسرا را روشن میکند.معشوقه ام که قرار است آخر همین ماه ازدواج کنیم،مقابل یک پیانوی بزرگ نشسته و برایم مینوازد لباس خوش دوختی به تن دارد و با وقار انگشتانش را روی پیانو میرقصاند.بلند میشوم و به سمت یکی از پنجره ها میروم و آن را باز میکنم. منظره ی جلوی چشمم بسیار زیباست.تا چشم کار میکند سرسبزی و زیبایی ست.صدای آواز پرندگان را ولی…نمیشنوم.گوش هایم را نت های معشوقم تسخیر کردند و من فقط عطر چمن ها و رز های صورتی و قرمز را حس میکنم. نگاهم به آسمان است و در قلبم برای همین لحظه ها خوشحالم.
وخدا هست
تمرین ششم از ماه اول🍀
این صوتها گاهی واقعا به ادم ارامش میداد گاهی هم حوصله ی ادم رو سر میبرد وگاهی هم هیجان را بالا میبرد دقیقا عین زندگی که بالا وپایین داره ومطلب دیگه که خیلی ذهن من رو درگیر کرد اینه که هنر فاخر کلاسیک چقدر با حوصله وتمانینه و ارامش بوده اما اغلب اثار هنری امروز از جمله موسیقی پر از هیجان وشتاب است که گاهی فقط فقط شور دارد وخالی از شعور است .
والسلام
حدود ساعت پنج عصر روز جمعه بود موسیقی کلاسیک دلنشین و البته غم انگیزی در گرامافون پدر در حال پخش بود، همه برای استراحت نیمروزی به اتاق هایشان رفته بودند.
حدود یک ساعت بعد وقت ملاقات با دکتر شهبازی فرا می رسد، دکتر شهبازی از قدیم الایام دکتر خانوادگی ما محسوب می شود و تنها کسی ست که مورد اعتماد پدربزرگ،پدر و مادر قرار دارد.
برخلاف پافشاری بی حد و اندازه من برای اینکه این ویزیت هفتگی را به روزهای دیگر موکول کند مصرانه بر روز دلگیر و بی تاب جمعه تاکید می ورزد.
نزدیک به هفت ماه می شود که تمام زندگیم تحت تاثیر بیماری عجیب و ناامن ام اس قرار گرفته است.
نه تنها جسمم که روحم نیز در عدم تعادل عجیبی به سر می برد.
دخترک خندان سالهای قبل هفت ماهی می شود که به سان این موسیقی کلاسیک بدون هیچ کلامی به حیات پر فراز و نشیبش ادامه می دهد.
صدای زنگ ساعت قدیمی و اتفاقا کلاسیک داخل پذیرایی نشان از فرا رسیدن ساعت شش و ملاقات با دکتر شهبازی در اتاق مهمان را می دهد.
با صدای زنگ در هیچکس جا نمی خورد چراکه این وقت شناسی عادت همیشگی اوست……
حسی که این موسیقی به ذهن من القا می کند عبارت است از :
درک عظمت ، شکوه و زیبایی این زندگی و جنگیدن و تسلیم نشدن در برابر سختی ها و موانعی که این زندگی در مقابل ما قرار میدهد .
در یک کلام امید را در دل آدم زنده میکند .
فکر میکنم زندگی با همه ی زشتی هایش،سختی ها،نداشته ها، از دست دادن ها، زمین خوردن ها و کلی چیز مزخرف دیگر هنوز هم ارزش جنگیدن و ادامه دادن داشته باشد.
شاید هم همین ها هستند که باعث میشوند زندگی زیبا به نظر برسد. طبق همان طرز فکری که میگوید،اگر زشتی وجود نداشته باشد،زیبایی هم وجود ندارد و اگر بدی نباشد،خوبی هم در کار نیست . شاید اگر این زشتی های زندگی هم نبود، زیبایی های آن دیگر به چشم نمی آمد .گاهی وقت ها هست که آدم دلش میخواهد از همه چیز و همه کس دست بکشد ،برود توی اتاقش ،درش را قفل کند و کلیدش را جایی گم و گور کند تا درش تا ابد به روی همه بسته باشد . ولی در آن لحظه ی تاریک نیز یک صدایی، یک حسی هست که او را به زندگی کردن و ادامه دادن دعوت می کند .
وقتی که شکست خورده ای و روی زمین افتاده ای همین حس بهت کمک میکند که از جایت بلند شوی،خودت را بتکانی و دوباره راه بیفتی .
همین است ، این موسیقی من را به شروعی دوباره فرا میخواند . من را تشویق می کند از جایم بلند شوم و در مسیر هایی جدید و ناشناخته گام بردارم و نهراسم .
تمرین درس۶ اهنگ dvorak
طبیعت پاییز ، برگهای زرد و خشک روی جاده زیر پاهای آن مرد صدای زیبا اما غمانگیز سر میدهند.
قدمهای آهسته و دستها در جیب پالتو،کلاه برسر، سر پایین زمین را نظاره میکند و
فکر و فکر و فکر
با سوالهای بیجواب از نفس خودش
چرا ؟چرا ؟..
به گذشتههای دور و نزدیک میاندیشد و مسیر رفتهی زندگیاش را بازنگری میکند تا بفهمد که کجای کارش غلط بوده و اشتباه
شاید بتواند جبران کند
و دلهایی که شکسته را و قاه قاه خندیده را دوباره بدست آورد
آنجایی که فکر میکرد باید از زندگیاش لذت ببرد
و فقط به فکر خودش و لذت خودش بود،
نه وظایف: پدری، همسری، پسری ، انسانی و بندگیاش را.
به هر دری زده و از هر روش نادرستی همچون دروغ و کلک و ربا و رشوه استفاده کرده بود
تا پیشرفت کند،
پول درآورد و
خانه و ماشین و ژست و پز آنچنانی برای خودش بسازد
و هر روز بیشتر از قبل در این باتلاق “اصالت لذتگرایی” پیش رفت که حتی صدای اعتراض نزدیکترین عزیزانش را نیز نشنیده بود!(و آن صدای وجدان و فطرتش بود که نادیده گرفته بود)
و و یکباره
در یک صبح پاییزی
فرصت به پایان رسید
و او اکنون در آستانه ورود به برزخ (دنیای پاسخگویی) منتظر اذن است
و دارد لحظه لحظه زندگیاش را دوباره مرور میکند
اما دیگر ، خیلی دیر شده
و چارهای نیست جز تسلیم.
و حرکت بسوی سرازیری قبر..
به نام یگانه خدای هستی بخش
تمرین نوشتن با موسیقی شماره 9
آیه آیه خداست اما الفبا ندارد برای من پیامبری ست که به پیامبری نمی شناسنش ریزدانه ای که اورا کوچک و بی مقدار می پندارند معجزه ای که هر روز روی دور تکرار می رود روزی میلیون ها بار تکرار میشود و برای بشر عادت کهنه ای شده
کوچک است
ظریف است
ریز است
آن قدر که کسی حسابش نمیکند دانه گندمی که کتاب قطور از حرف به حرف کائنات است و جان دارد او برای من تک به تک نگاه ها و لبخند های خداست و سرشار از پیام امیداری خدا به انسان.
وقتی زیر خاک به حجله زمین میرود و قطره قطره آب صورتش را نوازش گونه بوسه میزند و همان لحظه ای است که معجزه ای رخ میدهد از دل دانه گندم گندمی دیگر از نو دوباره نکاپوجهان را با تولد خود تکرار میکند با کمی آب وخاک گندمی سر از دل خاک بر افراشته میکند تا لقمه ای نور را از آسمان طلب کند.
آیه آیه های خدا هر روز در چشم ها تلاوت میشود هر بهار که زمین دوباره زنده میشود هر بار که لاک پشتی از تخم بیرون می آید و بدون این که کسی به او یاد داده باشد خودش را به دریا می سپارد هر بار که گلی غنچه میکند
پرنده ای تخم می گذارد
خورشید که طلوع میکند
و هر لحظه که عشق در ثانیه در قلب ها ظهور میکند آیه های خداست که در فرکانس کائنات جاری میشود تا فعل بود را برای یگانه وجود هستی در تمام ضمایر و صیغه ها در گوش انسان صرف کند
تمرین ششم:
چوسان قدیم:
ان شب مثل همه ی شب های دیگر تن نحیف و ظریف ش به درد آمده بود خستگی جان ش را می گرفت، ان دخترک کولی بعد از ساعت ها در خانه ی این و آن کار کردن شب را با تمام خستگی ش به تمرین رقص می پرداخت همان که قلب ش آرام میگرفت و در پاسخ به تمام خستگی هایش جان دوباره برایش می بخشید. ان شبِ سرد که پاهایش از سرمای شدید به درد آمده بودند خودش را توجیه کرد که ان شب را بیخیال رقص شود دراز به دراز در اتاق سه در چهار خودش که گوشه گوشه ی ان پر بود از لباس های مندرس دیگران خوابید هنوز چشمانش روی هم نرفته بود که احساس کرد دوست قدیمی ش که چندی پیش در اثر ضرب و شتم رئیس ش فوت کرده بود و شبها را با سوجوچی به تمرین رقص می پرداختند پیشش آمده است و یک مشعل روشن و گرم با خود آورده است هر موقعه دوست سوجوچی برای تمرین رقص به اتاق سوجوچی می آمد اول با دستانش پاها و دستان سوجوچی را نرمش می داد و گرم میکرد کمی که دستان و پاهای سوجوچی به حرکت در می آمدند نوبت به دستان و پاهای او می رسید، اینگونه بود که حتی یک شب هم سوجوچی از تمرین های شبانه اش دور نمی شد. گویی امشب نیز دوست ش ماریا که از کشور دیگریست پیش او آمده که او از رقص هایی که برای انها دلیل زندگانی بود غافل نشوند. آرام بلند شد و نشست. ماریا به اوگفت:« هر شب به تماشای رقص هایت می آیم و وقتی دستانت را در هوا میچرخانی و بعد از احساس اعماق و درد پنهان این رقص هایت گوشه ای کز میکنی و تمام اشک ها و بغض ها و ناسزاهای روزانه ات را بیرون می ریزی آن لحظه نوبت من است خودم را می آرایم و آرام آرام درهوا میچرخانم مثل سابق اما اینبار من لباس های مندرس م را در این دنیا گذاشته ام و لباس های مزین می پوشم، اما اینبار من برای ناسزاهایی که شنیدم در روز، برای ظلم هایی که دیده ام چشمانم را نمیبارانم اینبار برای تمام چیزهایی که از آن بالا می بینم و میلیون ها آدم با سرنوشت من زندگی میکنند را می بینم برای آنها تمام غم و سوگواریم را به نمایش می گذارم، امشب چه بیحال و خسته خوابیدی بلند شو مگر قرارمان نبود هر شب باهم تمرین کنیم
دخترک از خوشحالی که با گرمای مشعل همراه ماریا پاهایش را به حرکت در میاورد
ماریا به او گفت:« بیا اینبار به سرزمین من برویم و آنجا برای همگان به نمایش بگذاریم چیزهایی که یاد گرفته ایم را »
سوجوچی از خوشحالی لباس های مندرس مرتب شده را که برای تمرین رقص هایش گوشه گذاشته بود را پوشید، دستانش را در دست ماریا گذاشت و به آسمان هفتم در حال پرواز بودند آسمان صدای همیشگی تمرین رقص هایشان را پخش می کرد و آنها در آسمان میرقصیدند و میچرخیدند، کنار در ورودی سرزمین ماریا و تمام آدم هایی که غم دنیا را رها کرده بودند و رهسپار ابدیت شده بودند، مادربزرگ سوجوچی منتظر ورود دخترک همیشه نگرانش بود او را درآغوش کشید و ورودش را خیر مقدم گفت همه جای سرزمین ماریا پر شده بود از چراغ های ریزی که برای مراسم شادباش نصب کرده بودند سکوی بزرگی که مزین شده بود از گلهای بهشتی آماده اجرا ی سوجوچی و ماریا بود
ماریا آرام در گوش سوجوچی گفت وقت زیادی نداریم همان رقصی را اجرا کنیم که برای دختران کولی سرزمینت در نظر گرفته بودیم ، مهلت هیچ حرفی را نداد و او دستش را محکم کشید و به سمت سکو روانه کرد روبه روی هم قرار گرفتند و ماریا به آرامی سه دو یک را برای شروع گفت و آغاز شد داستان دختر کولی به زبان رقص دو دختر نحیف و لاغر اندام دنیای غم و ناراحتی و رنج های برده شده ی آنها، از واقعی بودن اجرا گرفته تا غم نهفته در آن تا سرزمین پنهان شده در پشت آسمان ها همه و همه در روایت دختر کولی نقش ها آفریده بود با دیدن آن غم دلها لبریز میشد در انتهای دختر کولی که ماریا تمام کرده بود سوجوچی تمام آن چیزهایی را که بدون ماریا تمرین کرده بود را به اجرا در آورد تمام آنهایی که زمانی که دختر کولی خودش را بشناسد و به قیام برپا خیزد و به شهنشاه سرزمین ش به زبان رقص بگوید که چه بر او و دختران کولی زمانه ی او میگذرد به نمایش گذاشت سوجوچی ناله ی پایان داستان را با صدای نازک و ظریف ش به احتراز در آورد که شهنشاه سابق سرزمین ش از بین جمعیت بیرون آمد و در گوش او نجوایی کرد
ماریا سریع دست او را گرفت و اعلام کرد سوجوچی باید برگردد کنار در بزرگ این سرزمین مادربزرگش به او گفت مادرت به دیدارت آمده برگرد دخترک من اما اینباره تو با رسالت جدید به دنیای اجسام بر میگردی همانطور که بلند فریاد میزد با رسالت جدید، با رسالت جدید او به زمین فرود آمد و از خواب پرید که دید مادرش در حال ماساژ دادن پاهای سرد و به بسته اوست ….
1.آسمان همچون پارچه ای مخمل سیاه و تاریک است و مهتاب ملایمی درآسمان پشت ابرهای تیره میرقصد. مردم در تکاپو ی نماندن زیر باران میدوند بجز مردی بلند قامت با بارانی مشکی آهسته و بدون هیچ عجله ای روی سنگفرش های خیابات قدم میزند. یک لحظه دست در جیب پالتو میکند و لحظه ای دستش را داخل موهای خیس شده اش میکند. لحظه ای به دیواری لم میدهد و لحظه ای دیگر قدمی به عقب برمیدارد. ناگها با شتاب میدود. پاهایی که در چاله های پر از آب فرو میرود و مردمانی که خیس میشود و او هر لحظه بی توجه تر فقط میدود….
۲.
یک قدم به حلو قدمی دیگر به عقب سه قدم تند به جلو و باز سه قدم عقب گرد …..روی پنجه های پا مانند پری سبک از هر طرف سر در میاورد حرکات راا با هیجان و سبکی بیشتری انجام میدهد مرد دستش را میگیرد و دور خود میچرخاند کنارهای دامن به اطراف باز میشوند و روی دستهای استواری پرواز میکند به سمت بالا و آرام دوباره برمیگردد واز چشمانش هرلحظه برق بیشتری عبور میکند وسینه اش از هیجان و ذوق بالا پااین میشود نفس هایش تند شده ولی هزاران چشم منتظرند …منتظر… نمیتواند نفسش را کنترل کند ولی چشماهای روبه رو نمیگذارند… باید ادامه بدهد طاقت بیار دختر این صحنه غم های و امیدهای زیادی دیده است طاقت بیار و ادامه بده سرنوشتت را رقم بزن پاها را محکمتر و سبکتر بردار تپش قلبش را در مشت میگیرد و حرکت آخر پروازی به سمت نا کجای آسمان میکند و نفس حبس شده خودش را رها میکند ولی نفس همه را بند آورده است.
.
۳.
کنار رودخانه ای دراز کشیده و روبه آسمان نگاه میکند پرنده ها را با انگشتانش میشمارد دستانش را وارد رودخانه میکند ماهی ها دستانش را قلقلک میدهند… قهقه ای میزند بلند میشود و لی لی کنان به سمت برادرانش میدود. آتش درست کرده اند و چوب محکمی برمیدارد و سیب زمینی داخل آتش را بیرون میاورد برادر کوچک اعتراض میکند و او بی توجه پوست میکند … جثه کوچک برادرش باعث ترس او نمیشود ولی وقتی حمله ور میشود ترس و هیجان غلبه میکند و پا به فرار میگذارد اطراف رودخانه را با سرعت میدود و میدود و حیغ ووقهقهه هایش در باد گم میشود و همزمان دستش را جلو گرفته تا دورترین حد ممکن نگه دارد سیب زمینی ها را و دست آخر تسلیم میشود و برادر کوجکش با غرور زیادی سیب زمینی را میقاپد و استوار به سمت برادرانش میرود
در این چند سالی که در بخش NICU کار می کنم تا به حال هیچ نوزادی به اندازه برسام توجه من و البته توجه همه پرسنل بیمارستان را به خودش جلب نکرده بود . دو ماهی است که وارد دنیا شده است . از دو ماه پیش و موقع تولدش به دلیل زردی با بیلی روبین پانزده در این بخش بستری شد . دو روز بعد از پذیرش خبری از پدر و مادرش نشد و ظاهرا آدرس منزلشان هم جعلی بوده است . برسام ما حالا دیگر بچه ی همه ما شده . در اتاقک شیشه ای در بسته در اتاق ایزوله زندگی می کند . رنگ پوستش گندمگون است چشم های برآمده و درشت دارد وزنش پنج کیلوگرم و قدش ۵۳ سانتی متر است پسرک تپلی ما مژه های پری دارد . موهایش مشکی است . روزهای اولی که خبری از پدر و مادرش نشد کسی بهش سر نمیزد ما هم امیدوار بودیم بلاخره والدینش میایند و مرخصش می کنند . فقط هر دو ساعت به او شیر خشک می دادیم دارویش هم قطع شده بود و مشکلی نداشت . با اینکه فقط چند روزه بود خیلی هوش بالایی داشت با دقت همه جا را بررسی می کرد به مادرهای دیگر تخت های بغلی که به نوزادانشان شیر می دهند نگاه می کرد و به لالایی هایشان گوش میداد . هر بار که مادری نزدیک تختش می شد دستان خود را تکان میداد و بعد که آن مادر به تخت کناری میرفت دستان خود را مشت می کرد و گریه بلندی سر میداد . هر روز و هر لحظه منتظر آمدن مادرش بود . فکر می کنم اگر زبان داشت حرفهای زیادی برای شنیدن داشت . خیلی تنها بود و در روزهای اولی که وارد دنیا شد و هنوز از این دنیا واهمه داشت ترسهایش با تنهایی بیشتر و بیشتر شده بود . دنیا خیلی زود تلخی هایش را به او نشان داده بود . چند روز که گذشت پچ پچ و زمزمه بین پرسنل بخش زیاد شده بود . یکی می گفت چه پدر مادر بی مسئولیتی! آن یکی میگفت حتما نامشروع بوده است؛ دیگری می گفت
من جنس اینها را خوب می شناسم. گاهی صحبت از اعتیاد و گاهی صحبت از بیرحمی این پدر و مادر می شد . کم کم نقل زبانها شده بود داستان پدر و مادر برسام . تا اینکه تصمیم گرفتیم تا زمانی که تصمیمی برای سپردنش به بهزیستی گرفته نشده اتاقش را جدا کنیم تا مادران دیگر را نبیند . دوماهی است که تنها در آن اتاق ایزوله روی تخت دراز می کشد و ما پرستارها به نوبت هر دو ساعت به نوبت او را در آغوش می کشیم و آروغش را می گیریم و پشتش را ماساژ می دهیم . حالا دیگر بر سر در آغوش کشیدنش دعوا می شود انرژی مثبتی را برای هر کداممان که در آغوشش می کشیم ساطع می کند . دیگر کسی از حرامزاده بودنش حرفی نمی زند . خیلی زود جایگاه ویژه ای در دل همه ما ایجاد کرد . نمی دانم خنده هایش را مادرش دیده یا نه ؛ نمی دانم لحظه ای که او را گذاشت و رفت چگونه توانست از آن چشمهای برآمده و کاشف و متعجب بگذرد . نمی دانم وقتی از آن اتاقک شیشه ای که همه دنیایش و خانه و کاشانه ش شده است و امیدوار در آنجا دراز می کشد تا دست زنی او را در آغوش بکشد و نوازش کند بیرون بیاید و وارد دنیاهای بزرگتر شود چه حسی خواهد داشت . چه کسی سرانجام سرپرستی ش را به عهده می گیرد و آن طرف خانه شیشه ای ش که برهنه و بدون هیچ کس و متعلقاتی در آن نفس می کشد چه چیزی در انتظارش است . هویت و شناسنامه ش چگونه نگاشته می شود . اتاقش مانند اتاق فیلم Room کوچک است و امکاناتی ندارد اما آیا سالها بعد در آن بیرون و دنیای بزرگتر برسام ما خوشحال تر است؟ این فکرها همه ذهنم را مشغول کرده است .
آهنگ نهم
mozart
از ابتدا به همهی آهنگها گوش میدهم تا میرسم به آهنگ نهم از موتسارت که آرامش عجیبی دارد.
آهنگ را دوباره و سهباره و چهارباره گوش میدهم.
با موتسارت در ایام جوانی همراه میشوم. زمانی که از اتریش به ایتالیا سفر میکند. وارد سالن اپرا میشویم. جمعیت زیادی از اشرافزادگان روی صندلیهای مخصوص قرمزرنگ که پشتیهای بلند دارند، نشستهاند. من به همراه موتسارت به روی سن میروم و هنگامی که او مشغول نواختن آهنگ زیبایی میشود، زنانی با لباسهای یکدست نارنجی رقصکنان دست در دست مردانی با کتهای بلند و پیراهنهای سفید با یقهی نوک تیز وارد میشوند، آنچنان زیبا و یکنواخت میرقصند که متوجه نمیشوم وسط سن ایستادهام. و یا شاید اصلا مرا نمیبینند.
به قسمت پایانی آهنگ که میرسد، تماشاگران بلند میشوند و با کفزدنهای طولانی آنها را تشویق میکنند. موتسارت به علامت احترام تعظیم میکند.
آهنگهای بعدی را هم مینوازد من دیگر در آن سالن نیستم و خودم را در عرشهی یک کشتی میبینم که بهسمت دریای مدیترانه در حرکت است.
آهنگ دوم:
با شروع آهنگ،ابتدا آرامش وبعد هیجان را حس می کنم،دوباره آرامش دوباره هیجان،این حس ها بارها و بارها برایم تکرار می شوند،هر بار با بالا رفتن ریتم،هیجانی شیرین به درونم می ریزد.به ناگاه دختری جوان را می بینم در کشتی با دکل های چوبی وبادبان های سفید و بزرگ، وسط دریایی نیلگون وبی کران با آرامشی بی انتها،تا چشم کار می کند پهنای آبی فیروزه ای را می بیند،آرام آرام ایستاده اند گویی هیچ حرکتی ندارند.در این روز آفتابی،آسمان آبی آبی است صاف صاف،دریا هم آرام آرام، ساکت ساکت،آنقدر هردو صاف وآرام هستند که گویی از حیات رخت بربسته اند وبه ابدیت پیوسته اند. دخترک به جلوی کشتی می آید ورو به دریا می ایستدتا در پهنای آبی هرچه بیشتر سیر کند.به پهنای دریا که نگاه می کندانعکاس نور خورشید در آب چه زیباست چون آبشاری از نور که از آسمان به دریا رسیده و دوباره امتداد یافته ازدریا به آسمان.آفتاب چه سخاوتمندانه لبخند گرم وزیبایش را به دریا می بخشد ودریا چون آینه ای صاف و زلال مهربانانه با تمام وجود هر آنچه را که آسمان به او بخشیده در خود منعکس می کند و دوباره به آسمان برمی گرداند.به دور دست ها که چشم می دوزد انگار آسمان ودریا به هم پیوسته اند و پهنای بی کران آبی رنگی را آفریده اند.
پرتوهای نور و انعکاس آن ها در دریا گویی رقصی از نور ساخته اند،آسمان ودریا همه یک سر نور شده اند،آنقدر زیاد که چشمان دخترک یارای دیدن این همه نور را ندارند،چشمانش را می بندد ودو دست خود را کاملا باز می کند،تمام تن و روحش را به دست نسیم و آفتاب وپهنای نیلگون دریامی سپارد،تا تمام وجودش لبریز شود از سکوت و آرامش.
کشتی به سمت جلو می رود و نسیمی ملایم می وزد، گرمای آفتاب را روی پوست خود حس می کند.این ها همه با هم اورا به رویای روزهای کودکی می برد.دخترکی با لباس سفید بلند،عروسکی در دست با موهای لخت وبلند با پاهای کودکانه روی شن های ساحل بالا و پایین می جهد،به آخرین موج کنار ساحل، نزدیک می شود،گاه موج اورا دنبال می کند و گاه او دنبال موج می دود، با پاهای خالی روی شن های ساحل جست وخیز می کند.با هر بار بالا رفتن ریتم ملودی،قهقهه ای کودکانه از شوق سر می دهد و از روی موج می پرد، موج چند قدمی روی شن های ساحل نرم و آهسته می خزد،دوباره به به درون دریا برمی گردو ناپدید می شود.
هنوز هم شن های ساحل را زیر پاهای نرم کودکانه اش حس می کندکه چطور زیر پایش فرو می رفته اند،هنوز صدای موج های آرام دریا که به ساحل می رسیدند در گوشش طنین انداز می شود.
زندگی می تواند چه ساده باشداما پر از آرامش و شادی.
ضرب آهنگ های شیطنت های کودکانه با اوج های این آهنگ یکی شده اند و برایم یادآور کودکی دل انگیز و فارغ از هیاهوی زندگی خاکی شده اند،بی آلایش وساده،در حال بودن محض، خوشبختی جز این است مگر.
با پای کوفتن های پیاپی کودک خیالم این آهنگ هم پایان می پذیرد.
نوشتن با موسیقی
انجام تمرین با موسیقی چهارم
بادکنک قرمز را بر دست می گیرم، چشمانم را می بندم، دستانم را باز می کنم و می دوم. پاهایم با دامن بلندم برخورد و یک دیگر را هر از گاهی نوازش می کنند.می دوم و می دوم. صدایِ پرنده ها با صدایِ بر خورد آب دریا به صخره ها یکی شده است. لعیا.. صدایش را فریاد می زنم. منتظر، به آب چشم می دوزم و برایش شعر می خوانم . شعری از سهراب برایِ جاودان ماندن لعیا در دلِ این دریای بی کران…
می نشینم . پاهایم را دراز می کنم و دستانم را به زیرِ ماسه ها فرو می برم . لا به لای انگشتانم پر می شوند از ماسه های نم خورده. دستانم را بالا می آورم و بر روی گونه هایم می گذارم. لمس می کنم.. خاک را ، قطره آب پنهان شده در ماسه ها را..
نوازش می کنم این ماسه ها را. شاید با تن لعیا تماس داشته اند؛شاید هم نه..
قطره اشکی از دلم بر روی گونه هایم می چکند. صدایش می زنم: لعیا؟
دریا موج می زند و تا کمرم به زیر آب می رود. آخ لعیا کاش برایم از دریا نمی گفتی! از دریایی که تو را در خود حل کرد و تو آرام لبخند زدی و هیچ نگفتی.
علاقه ات را نسبت به دریا شنیده بودم. خبر داشتم که در مهربانی دریا خودت را گم کرده ای… هرچه دریا بر تو موج می زد؛ می خندیدی ! از مهربانی دریا و از سنگ بودن خودت برایش داستان می نوشتی. لعیا ؟ کنارِ دریا، درون دریا حالِ دلت خوب است ؟ به کدام سو رفته ای؟ به کنارِ پری های گم شده در جزیره ها ؟ یا نه نشسته ای برایِ ماهی ها لالایی می خوانی؟ برایم نوشته بودی صخره ها از سنگ اند و دریا مهربان است. موج می زند. مهربانی می کند و صخره ها دل رحم می شوند و در مهربانی دریا حل..
لعیا تو سنگ نبودی چرا حل شدی و سکوت را به این صخره ها بخشیدی؟
لابد کنارِ دریا قدم زده ای. برایش شعر خوانده ای..
مطمئنم کنارِ دریا خندیده ای و او از عظمت لبخندت موج بیشتری زده است. تو را با خود برده است. نمی دانم به کجا.. لعیا صدایم کن! از این دریا برایم دست تکان بده. دلتنگم برایِ دریا بودنت. برایِ وسعت نگاهت.. کجایی لعیا؟
.
.
پ.ن: با اشک نوشته شد..
bach
شنیدن این موسیقی مرا به وسعتی زیبا و بی انتها می برد .شاید به پهنای ابی اقیانوس شاید به دشتی که سراسر پوشیده از علف های سبز و گل های وحشی است آری دشتی که قله کوه هایش حتی تا اخر بهار هم پوشیده از برف است و ساکنانش اهوان و عقاب های تیز پروازند .. تنها درختی که در این دشت زندگی می کند درخت زیتونی است که معلوم نیست چرا سالهاست از جنگل فرار کرده و به تنهایی روی تپه ای کنار رود خانه فصلی دشت ساکن شده .خورشید هر غروب پشت شاخه های زیتون فرو میرود گاهی بادی می وزید و لابلای شاخه و برگ های سبزش می پیچید و تنش را لرزشی می دهد گاهی باران بهار سر و رویش را شست و شو میدهد اما همچنان درخت درگیر تنهایی و سکوت مرگ بار دشت شده فرسنگ ها از جنگل فاصله دارد هیچ پرنده ای روی شاخه هایش لانه نساخته گویا سالهاست با تنهایی اش خو گرفته یا شاید گمان می کند تنهایی سرنوشت اوست . اواخر بهار است و الاله و شقایق های وحشی سر براورده اند و دامن سبز زمین را رنگ امیزی کرده اند بچه اهوان به جست و خیز مشغول اند و پروانه ها به رقص پرواز و درخت زیتون به تماشای این میهمانی نشسته ….
خورشید کم کم پشت کوه های بلند غرب فرو می رود و اسمان را رنگ ارغوانی می پاشد اسمان میزبان ماه و هزاران ستاره است …
Beethoven
خودم را میبینم در حال دویدن در حال تلاش کردن های پی در پی،میروم ،می آیم ،میدوم،پابرزمین میکوبم،گریه میکنم،میخندم،میمیرم،زنده میشوم،نفس میکشم،چیزی غریب و به سان موج خیلی بزرگتر از توانم من را پس میزند و به عقب میراند با هرتلاشی و هرشکستی ضعیف ترمیشوم تمام دلخوشی هایم را آن موج با خودش میبرد و من را با حسی غریب تنها میگذارد،یادگرفته بودم در تمام سختی ها و تنهایی ها با خیال موفقیت آینده خودم را سرپا نگه دارم وحالا همان هم از من دریغ شده بود من دگر چه چیزی داشتم؟جز یک جفت چشم خالی و یک تن چاق که اصلا توان این طرف و آن طرف بردنش را نداشتم
همه چیز را در وله رسیدن به یک مسیر رها کرده بودم،
ژیمناستیک را سنتور را نقاشی را و از همه مهمتر نوشتن و سرودن را و حالا به جای همه ی آنها یک نشدن بود با راهی که دیگر شوقی به بازگشتنش نداشتم
سالها پشت کنکور ماندن و هرسال شکست خوردن فقط غرورم را له نکرده بود بلکه تمام انرژی ام را و استعداد هایی که روزی بی هیچ تلاشی فوران میکردند را با خودش برده بود ،آنقدر پزشک شدن را بزرگ و زیبا میدیدم که حاظر بودم بخاطرش هر چیزی را قربانی کنم حتی خودم را ،اما حالا دیگر نتوان دوباره جنگیدن داشتم و نه توان انتخاب راه دیگر
برای اینکه از حرف ها و نصیحت های دیگران جان سالم به در برم غذایم را میخوردم و لوازم حیاتی بشر را مصرف میکردم ولی خوب به یاد دارم که نه طعمی میچشیدم و نه چیزی حس میکردم تمام حسم یک کرختی گسترده بود که از همه طرف احاطه ام کرده بود،لابه لای تمام این حس ها صدای خواهرم را شنیدم که خیلی آرام گریه میکرد نمیدانم چطور ولی بلند شدم و با لبخندی که فکر نمیکردم به توان نشاندنش را داشته باشم به اتاقش رفتم آن روز را درست به خاطر ندارم این که چه گفتیم و شنیدیم ولی لحظه ای که از در اتاق بیرون آمدم را به خاطر دارم
من یک تکیه گاه هستم ،چیزی که با وجود بودن دیگران خودم هرگز نداشتم !
من برای یک قلب کوچک امید هستم و اجازه نمیدهم هیچ چیز این امید را نابود کند
کفش هایم را پوشیدم و ساعتها پیاده روی کردم پیاده روی ها هر روز ادامه پیدا کرد و چربی ها ذره ذره آب شد ولی ذهن من هنوز بسته بود بنا داشتم کاری پیدا کنم و کلا قید دانشگاه را بزنم ولی این اجازه به من داده نشد و به دانشگاهی فرستاده شدم و درس هایی را خواندم که هیچ کدام را به خاطر ندارم و علاقه ای هم برای به یاد آوردنشان ندارم تمام این مدتی که حتی میل چندانی به نفس کشیدن نداشتم یک چیز بود که به من انگیزه زندگی میداد آن هم خواهری بود که به من تکیه کرده بود حالا پس از مدتها بی محلی کردن به خاطر درس و کنکور کنارش بودم کم کم درسش در مدرسه بهتر شد و توانست دوست پیدا کند ،بیشتر کنارش ماندم نقاشی را یادش دادم چیزی که خودم دیگر حوصله انجام دادنش را نداشتم ولی او به خوبی از پس همه چیز بر می آمد و بالا میرفت و این بالا رفتنش عجیب به دهنم شیرین بود اما کما کان خودم هنوز هیچ کاری نمیکردم به صورت خطی و از روی عادت دانشگاه میرفتم اکثر درسها حذف میشد و دوباره گرفته میشد و اما هیچ نیرویی برای تغییر وضعیتم وجود نداشت،تا این که یک روز لا به لای تمام این دویدن های دایره واری که از یک جایی شروع میشد و به همان جا باز میگشت یک تکیه گاه پیدا کردم که مهربانی اش بیشتر از لطفی بود که من به خواهرم داشتم ،مدارش اگرچه با من یکی نبود اما من را جذب کرد و با خودش برد ،اگر چه که سختی های زندگی من هنوز هم ادامه داشت ولی گرمای التیام بخش وجودش فرای هر دردی بود که برمن وارد شده بود و امروز من مینویسم اگر چه قلمم هم مثل عضلاتم ضعیف شده ولی شوقی با من است که مدام میگویم چه بهتر اگر پزشکی قبول نشدم.
برای این تمرین ابتدا با بتهون شروع کردم یک دفعه تپش قلب گرفتم بعد رفتم سراغ باخ، با آن هم نتوانستم ارتباط برقرار کنم. در آخر، رفتم سر وقت موتزارت، یکم حالم بهتر شد. چند دقیقه گوش کردم و قطعش کردم. شاید تو شرایط مناسبی نبودم. بیشتر دوست دارم تو سکوت و آرامش بنویسم و تحت تاثیر چیزی نباشم. ضمنا خیلی علاقه ای به موسیقی کلاسیک ندارم.
این موسیقی عجب حس آشنایی دارد، اولش یکم دلم را قلقلک می دهد شاید یک جورایی دلتنگ می شوم اما بعد یهو می رود توی یک دنیای دیگر
شاید هم بهتر است توی همان دنیای دیگر غرق شوم، توی همین فکر و خیال ها یکدفعه چشمانم را بستم و دیدم توی یک جزیره ای هستم که شدیدا احساس تنهایی می کنم، اولش که به جزیره رسیدم به یک گیاه بزرگ که برگ های بزرگی داشت تکیه دادم و تمام خستگی ها و دغدغه های دنیای قبلی را از تنم بیرون کردم و یک عالمه آرامش نصیب خودم کردم، چند روز توی همون حالت بودم و حسابی استراحت کردم، اما یکمی که بیشتر گذشت دیدم دهانم از فرط حرف نزدن در هم فرو رفته و گوش هایم..
گوش هایم نیاز به شنیدن صدایی داشت، ناخوداگاه بلند شدم و همه جا را گشتم، اینقدر بی هدف گشتم که دیگر نای راه رفتن نداشتم، همان جایی که بود نشستم و کمی….
نوشتن با موسیقی bach :
کوزت به همراه پدرش وارد سالنی بزرگ شدند،سالن نمایی تاریک داشت اما سراسر دیوار ها پر بودتد از مشعل هایی با آتش های پرنور در آنها. کوزت عروسکش را زیر بغلش گرفته بود و درحالی که دستان پدرش را محکم فشرده بود به اطرافش نگاه می کرد و متعجب بود. صدای موسیقی گوش نوازی می آمد و کوزت کمی مجذوب آن شده بود ؛آب دهانش را قورت داد و پرسید:پدر اینجا کجاست؟ و ما اینجا چه میکنیم؟ پدرش گفت:خانه یک دوست ؛مابرای دیدنش آمده ایم.
جلوتر که رفتند به دری بزرگ رسیدند؛درکه باز شد مردی باسبیل های نازک و صدایی نه چندان بلند و به زبان فرانسوی گفت: ژوماپو!(به معنی خوش آمدید_یا_خوشوقتم).
پدر کوزت تشکر کرد؛ آن مرد آنها را راهنمایی کرد و گفت:موسیو خیلی وقته منتظرتون هستند.بفرمایید.پدر و کوزت چند قدمی که بهمراه مرد فرانسوی جلوتر رفتند افراد زیادی را در سالن دیدند!سالن پر بود از افراد ثروتمند و باکلاس.میزی بزرگ طراحی شده بود و پر بود از غذاها و خوراکی های خوشمزه .
کمی بعد مردی خوش رو آمد و سلام کرد!
و از پدر خواست که دخترش را کمی در سالن منتظر بگذارد و با او به اتاقش برود.
مرد گفت :دخترم،می توانی از این غذا ها بخوری تا من و پدرت برگردیم… و بعد به پدر گفت :بیا مررد چیزهای زیادی هست که باید به تو نشان دهم. هردو لبخندی زدندو رفتند.
کوزت دوباره آب دهانش را قورت داد ؛آخر هیچوقت آنهمه غذا یکجا ندیده بود.متحیر شد و چند تکه گوشت ران مرغ برداشت و با لذت خورد و پیش خود می گفت :ای کاش گابروش هم اینجا بود ،تا ازاین غذاها بخورد!
به خوردنش ادامه داد ؛ ناگهان پروانه ای آمد و نظرش را جلب کرد… به سمت پروانه رفت و دوید. پروانه می رفت و می رفت ؛اوهم که غافل شده بود عروسک خود را رها کرد و به دنبال پروانه می دوید!
پروانه از سالن خارج شد و از دری رد شد که به یک باغ زیبا منتهی می شد. پروانه رفت و کوزت هم به دنبالش. سرانجام خسته شد و روی چمن ها نشست. ناگهان بیاد آورد ماری (عروسکش) نیست!
دوان دوان به سالن برگشت و دید ماری در دستان پسری است. با ناراحتی عروسک را از دست پسرک کشید و گفت:بدش ببینم! این دست تو چیکار میکنه؟
پسرهم گفت:روی زمین افتاده بود و داشت له می شد،من فقط برش داشتم تا خراب تر نشه!
کوزت نگاهی به عروسک کرد !کمی گلی شده بود و یکی از چشمانش کنده شده بود! از ناراحتی روی زمین نشست و اشک در چشمانش حلقه زد !
پسرک خندید و گفت :نترس من بلدم درستش کنم.
دستش را گرفت و اورا با خود به اتاقی برد.کوزت پرسید تو کی هستی؟ پسر گفت:اسمم ماریوسه !و پسر آقای فارست هستم!توهم باید دختر آقای ژان باشی؟
کوزت لبخندی زد و گفت بله! ماریوس در اتاق را بست و دست به کار شد. چشمان عروسک را دوخت و بای ک پارچه خیس گل های روی عروسک را تمیز کرد و گفت :بگیر.مثل روز اول شده.راستی!یادم رفت ؛اسمت چی بود؟کوزت گفت:من کوزتم و عروسکش را نشان داد و گفت: این هم ماریه.
ماریوس لبخندی زد و گفت:سلام کوزت ،سلام ماری.
خوشحالم باهاتون آشنا شدم… کوزت هم گفت:ممنونم بابت کمکت!
و آنجا آغاز دوستی پر فراز و نشیب کوزت و ماریوس بود.
تمرین ششم
حرکات ظریف انگشتانت را میبینم و پیخ خمشان را، درحالی که تو ضربههای بر کلیدهای پیانویی که پشت آن نشستهای میزنی. گویی آن انگشتها با همه وجود میرقصند. من از همین نواهای که روحم را تسخیر کرده است، حرفهای قلبت میشنوم. اشک هایت برگونههایت سرازیر میشود. هوای دل من هم بارانیست. من بارش ابرچشمانم را روزهاست که احساس میکنم اما نمیدانم چه چیزی سد راهشان شده است که میآیند و پشت این چشمهای کمسویم جمع میشوند. لیوان چایام را در دست میگیرم، بدون آن که بخواهم آن را بنوشم. کنارت مینشینم و به تو لبخند میزنم. تکتک سلولهای بدنم، تمام ذرات وجودم بغض کردهاند و من خوشحالی توام با اندوهم را از همین بغض و لبخندی که در جوارت دارم، احساس میکنم. خودم را در تو پیدا کردم. آن خودی که سالها گمش کرده بودم اکنون در برابر من و برای من هنرنمایی میکند. تو همچنان شکوهمندانه با انگشتانت سازت را مینوازی و من با انگشتانم اشکهایت را پاک میکنم. تو سرت را کمی کج میکنی و بوسهای بر انگشتانم میزنی. اشکهایم سرازیر میشوند. پس آن سد، همینی بود که تو با بوسه لطیفت آن را شکاندی. باورم نمیشود این تویی که کنارم هستی. آن تکهای از خودم که گمش کرده بودم. اکنون هر دوی ما چه خسته و چه باشکوه، اینجا، در این مکان و در این زمان ثبت شدهایم. گویی در برزخی از زندگیمان هستیم و میخواهیم درکنارهم پایانی را به شروعی وصل میکنیم.
موزیک متن فیلم میان ستاره ای
. ستاره چشمک می زند . او دارد با ما حرف می زند . سعی دارد چیزی را به ما بگوید سعی دارد که ما را از خواب غفلت بیدار کند . آن طرف سیاره ای را می بینیم که به رنگ آبی ارغوانی است . با رگه های سبز . آن سیاره زمین نام دارد . در آن زمین زمانی حیات وجود داشت . گیاه موجودات سلولی و انسان ها . بله ما انسان ها زمانی در آنجا زندگی می کردیم . زندددگی می کردیم . صبح ها بیدار می شدیم با آسمانی آبی و خورشیدی خندان ، گنجشک ها نت های طبیعت را می خواندند . شب ها در قطب شمال و جنوب ، شفق قطبی را می دیدم . زیبا بود و هست .
موزیک chopin
دلم میخواهد بخوابم، روح کهن خسته است از این همه پیکار از این همه رزم روح کهن ،روح جنگجو ارامش میخواهد ،انقدر طی این سالها جنگیده که الان تنها نیازمند تنرم مستانه رودخانه ای ارام نه مواج است تا اندکی خستگی از خودش از لباسهایش بتکاند .روح کهن این اولین بار است که ارامش را با تنرم قطره شبنمی در مسیر ییلاقی طلب میکند .روح کهن ار وابستگی به تکرار خسته است از جان کندن نیمه زندگی کردن خسته است .روح جنگجو از من قطعه ای گرانقدر از الماس زندگی میخواهد رهایی و ازادی از همه چیز و همه کس .میخواهد در فضای نقره گون و ابریشمی ابرها بخسبد و ستاره ها را دانه دانه چون یاقوت های انار در دهانش بترکاند و ارام ارام با طعم نقره ای ستاره ها به فضای رویایی بادبادکها برود همانها که در بچگیش درست میکرد از همان فرفره های حصیری که با تکه کاغذ رنگی جلایش میداد و با سوزنی ته گردا استحکامش میبخشید و در طول کوچه میدوید اه روح کهن اه روح جنگجو قیمت این چیزها که میخواهی خیلی گران است حتی نایاب ! اما روح کهن به مانند کودکی شده پای بر روی زمین میکوبد تهدید به ترکم میکند میگوید میروم !!!!!کجا میروی ؟؟ بگذار برایت همبرگری گوشتی با نان اضافه بخرم حتی شیر مرغ اما فرفره رنگی دویدن همپای بادبادکها و خوابیدن با صدای شرشر باران از دالان خانه ها دلت هوایی صدای غرغر اسمان تهران شده وقتی از مدرسه به خانه برمیگشتیم و اسمان یک دفعه بارانی میشد البته با چهره گشوده و خندان خورشید و از میان خنده خورشید بارانی به صافی دل مردمانش بیرون میزد و ما در زیز طاق و ایوانی خانه ها پناه میگرفتیم ،اه روح کهن چقدر رقیق شده ای اگر میدانستم قیمت ان بارانها و برفهای بی وقفه تهران چقدر گران میشد اگر میدانستم صدای انبوه خش خش برگهای پاییزی در خیابانهای پر از چنار تهران نه گران که نایاب میشد هیچ وقت برای ساندویجهای کالباس مدرسه که با کاغذ کاهی جلدش کرده بودند پول نمیپرداختم اصلا تمام وقتم را برای جمع کردن ریز ریز ان برگها میگذاشتم .روح کهن خوابیدن روی پشت بام در تابستان و انداختن تشک که به حالت دو و مسابقه با دخترکان همسایه انجام میشد و خوردن نخود و کشمیش زیر کرسی گرم خانه وقتی بابا برایمان شاهنامه میخواند را میخواهد…….روح کهن مرا به یاد کهنه ها نینداز کهنه های عتیقه کهنه های یگانه و نایاب !!امروز کسی دنبال بادبادکها نمیدود امروز کسی گل یا پوچ بازی نمیکند این روزهای تهران روزهای صف است صف مرغ صف گوشت صف سکه و این سکه هست که حسابی کارش سکه است این روزهاجای لذت خوردن بستنی یخی تولیدی خودمان با موبای البالو نیست این روزها عجیب خسته ام روح کهن، از مردمانی که راه حیات ننوشیده اند و پروین در کف میفشارند !! میخواهم برایت هبرگر گوشت با نان اضافه بخرم.
چشم سرم را میبندم و چشم دل را میگشایم. خودم را در دهکده ای سرسبز و خوش آب و هوا، که منتهی میشود به دریا تصور میکنم. در آشپزخانه مشغول ریختن چایی برای همسرم و گذاشتن بستنی در ظرف برای فرزندانم هستنم که در فضای سبز باغ باهم بازی میکنند. سینی چای را که میبرم همسرم بلند میشود و سینی را میگیرد و میگذارد روی میز. بچه هایمان، ثمره عشقمان را صدا میکند تا بیایند و عصرانه مان را مثل هر روز کنار هم صرف کنیم. بعد از عصرانه بچه ها اجازه میگیرند تا به خانه ی همسایه کناریمان بروند و بازی کنند. من هم می آیم به آشپزخانه و مشغول پخت شام برای عزیزترین آدمهای زندگیم میشوم. دلم غنج میرود از این همه خوشبختی و خدارا شکر میکنم که خوشبختی را ذره ذره تجربه میکنم و شیرینی اش را میچشم…
Chopin
قویی آرام و سپید بر بیکران ابی دریا موج ایجاد می کرد و به سمت قایقم می آمد .من حرکت آهسته و پیوسته امواج را که نو به نو شکل می گرفتند می دیدم و غرق در لذت شده بودم خورشید به آخرین نقطه زندگیش در روز رسیده بود و با لبخندی تکرارنشدنی و پرشکوه در حال خداحافظی با من بود و قایق مرا با خود در این پهنه بیکران می برد به سوی ناکجاآبادی که شاید قبلا هم در آنجا بوده ام ولی اکنون فراموشش کرده ام به عمیق ترین نقطه قلبم که تابحال در آن را به روی هیچ کسی نگشوده بودم و سالهاست کلید زنگار زده اش را با خودم حمل می کنم بدون ذره ای مزد و مواجب….
Haydn.
پلیش کردم، نت هایش مرا بلند کردو برد به پنج سالگی ام.دختر بچه ای شدم مو فرفری.کوچک و زیبا.از کادر چشمانم با موهای فری که بالا و پایین میپرید میدیدم.پله های خانه را بالا آمدم.طبقه ی بالا اتاق خواب ها و آشپزخانه.صدای ویولن از اتاق ته راهرو میامد.اتاق خاله ام.ویولن میزد.قطعه ای لذت و شور و ذوق آور اما آرام.روی پاهام بلند شدم.از سوراخ چشمی در نگاه کردم.سرش را کج کرده بود و مینواخت.سعی میکردم صدا نکنم تا حواسش پرت نشود.از روی پنجه هایم زمین آمدم و حرکات ریزو ناشیانه ی باله انجام دادم.دیده بودم که باله هم میرقصد.با دامن توری سفیدم که در هوا میرقصید، سعی میکردم روی سرامیک های سفید حرکات باله انجام دهم.و هیچ لذتی از این بالاتر نبود.از این دزدکی لذت بردن ها….
.
دیدار
قطعه شماره 4 از یوهانس برامس
مرا عاشقی شیدا فارغ از دنیا توکردی
مرا عاقبت رسوا مست و بی پروا تو کردی
آرام گام بر می دارد اما در دلش هیچ نشانی از آرامش نیست، شوق و شور پرواز دارد، گویی روی زمین راه نمی رود و قدم هایش را روی ابرها می گذارد. سبکبار و نرم نرم با شوقی در جانش قدم به قدم به دیدار معشوق می رود، کاش می توانست مسیر ار پرواز کند، این قدر که شوق رسیدن دارد. توی مسیر لبخند بر لب به اطراف نگاه می کند، ترانه ای گاه زیر لب می خاند، گویی دوانه ست که این چنین با خودش می گوید می خندد، هر عابر پیاده را سلام می دهد و می خندد، هرچه نزدیک تر می شود، جانش بیشتر میل بیرون زدن از کالبد جسمانی ش را دارد. به گل فروشی می رسد، مکثی می کند، وارد می شود و با دسته گلی سرخ بیرون آمده و به راهش ادامه می رود، مسیر را با جانش می پیماید، گام هایش نرم روی ابرها می گذارد، لحظه دیدار نزدیک است، شوق لبریزش به گل های سرخ هم سرایت کرده است، می خاهند از دست عاشق جدا شوند و خود را به سینه محبوب بچسبانند. از دور می بیندش، آرام و زیبا بر نیمکتی چوبی نشسته است، نسیمی میان موهایش گم شده است و هی به این طرف و آن طرف می رود. نزدیک و نزدیک تر می شود، در چشم بهم زدنی گل ها از دستش رها می شوند و یکی بر موهای معشوق جا خوش می کند، باقی در دامنش می نشینند و سر بر سینه اش می گذارند. لحظه وصال می رسد.
chopin
دريا را كه مي بينم از خود بي خود مي شوم ،صندل هايم را در مي آورم و با كف پايم خنكاي آب را احساس ميكنم ،شن هاي ريز كف پايم را قلقلك مي دهند.لبخندزنان چشم هايم را مي بندم و دستهايم را باز مي كنم ،انگار مي خواهم دريا را در آغوش بگيرم.بوي دريا تا اعماق وحودم نفوذ ميكند.نسيم خنكي پوست صورتم را لمس ميكند.كمي جلوتر مي روم. آب دريا تا زانوانم را مي پوشاند ، موج كوچكي مي آيد و مرا كمي هل ميدهد، من ميخندم و چشمهايم را باز ميكنم خطوط نقره اي را ميبينم كه از دور مي آيند ،بلند ميشوند ،خم مي شوندو وقتي به من نزديك مي شوند ناپديد مي شوند . به افق خيره ميشوم . خورشيد نيم دايره اي نارنجي ست كه تا كمر در آب فرو رفته ، دستهايش را به دوطرف باز كرده و به آرامي پررنگ و پررنگتر مي شود.همانجا مي نشينم تا اين لحظه را به تماشا بنشينم ، لحظه ي عشقبازي خورشيد و دريا را كه چه زيبا درهم فرو مي روند.
اهنگ بت هوون
باید بروم انگار همه ی مسیر مرا صدا میکند.چمدانم را بر می دارم وبه همه ی ارزوهایی که دنبالش نرفته ام فکر میکنم. ولی این بار با همیشه فرق میکندمن قویتر از قبلم وپر از هیجان.باید بروم.چمدان قدیمی سبز روشن پدرم را بر داشتم .با خودم فکر کردم چه چیزی در این مسیر می تواند به من کمک کند بهتر است بارم را سنگین نکنم.یک روسری ابریشمی با گلهای قرمز شجاعت ویک پیراهن چین دار سبز با ریشه هایی از اراده وخالی از هر تصویری از نتوانستن ویک جوراب گرم دست باف مادرم با کاموای دعا وارزوی موفقیت و سلامتی برایم در این مسیر کافیست
همچنان که موسیقی Mach فضای جانم را پر می کند از کنار پنجره ای که پرده ی حریرسفیدش را باد به رقص در آورده چشم هایم را خوب دوخته ام به جاده ای پراز پیج که خودش هم نمی داند به کجا خواهد رسید .جاده ای خیس خورده از باران و سبزه زاری که که شبنم های صبح همچون مرواریدی می درخشند . دریاچه ی فیروزه ای آن سوی سبزه زار که می خواند مرا .ابرهای آماده به باریدن که به پهنا ایستاده اند . و من به دنبال خورشیدی که کمی دورتر از پس ابرها صدایش تنیده درصدای امواج دریا ازروی پله های چوبی کلبه ای پر می کشم به سمت شان . دامن نیلی پیراهنم خرامان و سرمست همراه من می چرخد برای دیدن رنگ صدای دریایی خورشید…
من موسیقی اول از باخ را گوش کردم موسیقی قشنگی بود. حس خوبی به آدم منتقل میکرد. بار اول و دوم چیز زیادی به ذهنم نرسید ولی بار سوم به بعد ایده های جالبی به ذهنم رسید.
آهنگ hydn 13-9-99
آهنگ زیبایی است من را به یاد عروسی های سلطنتی می اندازد از آن هایی که لباس عروس کمی نباتی رنگ است و هم خوشحال هستند بجز عروس پله های سالن از دو طرف است و لباس عروس دنباله ای بیش از دو متر دارد .همه مشغول رقص های سلطنتی هستند آن طرف تر میزی پر از هدیه های گران قیمت است و در طرفی دیگر میز پذیرایی بزرگی است که هر خوراکی که چشمتان را ببندید و به آن فکر کنید روی میز است .اما هیچ کس باور نمی کند که با وجود چنین مراسمی باز هم عروس می تواند ناراحت باشد .کم کم زنگ ها به صدا در می آیند سالن نورپردازی ویژه ای می شود و همه از سالن رقص برای رقص دونفره عروس و داماد کنار می روند .اما هنوز هم هیچ کس نمی داند عروس چرا خوشحال نیست!
آهنگ DUTIELLEUX 99-9-13
بنظر من این آهنگ می تواند ریتم زندگی یک انسان باشد یک آدم معمولی بدون جایگاه و مقام خاصی آدمی که صبوری میکند بر همه ی اتفاقاتی که در طول روز سعی دارند اورا عصبانی یا ناراحت کنند اما او فقط بایک لبخند از کنار آن ها رد می شود.بدون اعتراض گاهی تا مرز عصبانیت هم می رود اما با خود می گوید باید با همه ی آدم هایی که خودش هم از دیدنشان خوشحال نمی شود فرق کند و تفاوت او صبوری اوست که در نهایت سبب پیروزی او می شود.
آری همین است
پرواز
آنگاه که بر فراز دستها و سرزمین خالی از انسان بال میگیری و بالا میروی…
آری! پرواز را دوست دارم
گاه شاید تنها
پرواز این حس اوج و فرود
حس رها شدن
گاه با خود اندیشیدم چه کسی مرا صدا زد که وجود گرفتم
و به کجا خواهم رفت
بالا رفتن از صخره ها را
پیمودن جادههای پر پیچ و خم و آواز سر دادن را دوست دارم
اما آیا میشود سوار بر اسب بالدار به پرواز درآمد
شاید اسب بالدار نه
با همهمه ی ذهنم با حتی چشمانی باز
بارها و بارها همچون بچه عقابی که از لانه جا مانده و پرواز نیاموخته
اما اینار مصمم است که بال های خود را بگشاید
و یکبار برای همیشه در خلوت دره ها اوج گیرد
و تهی شود از هر آنچه که او را در بر گرفته
و دیگر هیچ…
موسیقی دوم :
پنجره را باز کردم،عطر گلهای بهاری هوا را پر کرده بود.دلم میخواست در این هوای دل انگیز دور حیاط برقصم و دامن چین چینم را به رخ گلهای سرخ باغچه بکشم.آرام و بی صدا با سینی چایی گلاب و مربای بهارنارنج و خامه رفتم به سمت حیاط و بساط صبحانه را روی میز وسط باغچه چیدم.شهاب را صدا کردم و در حالی که لبخندزنان به همدیگر نگاه میکردیم صبحانه را میل کردیم.منتظر بودم که برود تا دخترک درونم را بیدار کنم و برقصم وسط زیبایی ماه اردیبهشت!
موسیقی دهم paganini
موسیقی زندگی چه ریتم زیبا و موزونی دارد. مثل یک فیلم بدون کلام . همه چیز با ریتم آرامی شروع می شود . آرام و لذت بخش . جرعه جرعه می نوشیش . بعضی روزها ، اوج می گیرد و مانند دامن دخترکی شادان در باد ، به رقص در می آیی. گاهی به زیر می رود و حزن و اندوه به سراغت می آید. سر در گریبان می گیری و اشک می ریزی. دوباره اوج … دوباره فرود…. و چه زیباست زندگی را این گونه دیدن و درک کردن . زیبا اما سخت. با خود می اندیشم که من از زندگی چه می خواهم؟ کتاب ، قلم ، کاغذ ، هنر ، موسیقی و در نهایت آرامش. برای خویش دنیایی می سازم دوست داشتنی . لبریز از تمام آنچه که برایم لذت بخش و هوس انگیزند. می خواهم در خانه ی امن و گرم و کوچک خودم با آن ها روزگار را سپری کنم . روزم را با کاغذ و قلم آغاز کنم؛ با شعر و موسیقی و رقص ادامه اش دهم ؛ با رنگ و نقاشی تزئینش کنم و با کتاب و حسی ناب و ژرف که برای هیچ کس توانایی وصفش را ندارم به پایان ببرم .
هنوز روزم به پایان نرسیده که موسیقی به پایان خودش می رسد . سکوت خانه را فرا می گیرد و پس از لحظه ای صدای دلنشین موسیقی متفاوتی از کوچه به گوش می رسد. به پشت پنجره می روم ولی چیزی نمی بینم اما خوب می دانم که همان پسرک همیشگی است . پسرکی با لباس های کهنه و مندرس که آکاردئون می نوازد و خواهر کوچکش همراهیش می کند . صدای سازش همانند آنچه تا چند لحظه ی پیش بدان گوش سپرده بودم زیباست و دلنشین . اما این بار همراه با جرعه جرعه نوشیدنش دردی روی دلم می نشیند . ای کاش آن پسر بچه هم در وجودش حسی که من داشتم را تجربه می کرد . ای کاش ساز زدنش از سر شوق و امنیت و آسودگی بود ولی افسوس که می دانم که نیست . صدای سازش چیزی کم دارد و آن صدای گرم و دلنشین پسرک است . شاید به خاطر نم نم باران و سردی هوا توان خواندن ندارد ، شاید هم به خاطر کرونا ماسک زده باشد . در ذهنم با این فکر و خیال ها کلنجار می روم که یک آن به خود می آیم و متوجه میشوم صدا از کوچه گذشته و از دورترها به سختی شنیده می شود . با خود می گویم ای کاش کسانی که صدای سازش را می نوشند مثل من درگیر خیال بافی و غرق شدن در رویا ، پسرک را دست خالی روانه نکرده باشند . هوا سرد است . ای کاش …
سالها از آن ماجرا میگذشت هنگام ورودش دختری با موهایه موج دار مشکی توجه اش را جلب کرده بود ,آشنا ب نظر میرسید شاید خودش بود ,او اینجا چ میکرد?!بارها در ذهنش لحظه دوباره دیدنش را مرور کرده بود بلندیه موزیک تمرکزش را بهم میزد میهمانان میرقصیدند حالا سالن پر شده بود از دونفره هایی ک باهم میرقصیدند زیبا بود جام نوشیدنی را ک برداشت دوباره چشمش ب او افتاد ,آری خودش بود .کمی خانم تر با همان خنده شیطنت امیز اما ان مرد کیست ک دخترک اینگونه برایش دلبری میکرد چقدر خوشحال بود نگاه دخترک ب چشمانش افتاد سرش را پایین انداخت شاید از خجالت شاید هم نه اصلا یادش نمی امد ,سالها گذشته بود از قولو قرار هایش باورش نمیشد بارها با خودش مرور کرده بود لحظه دوباره دیدنش را اما اینگونه نه….
از سالن بیرون رفت در جمع بودن اذیتش میکرد سیگارش را روشن کردو ب نور ماه خیره شد……عشق بزرگترین دروغ زندگیست
موزیک شماره ۱ bach
موسیقی سوم berlioz
دو موج سوار جوان با هیکلی ورزیده و پوستی آفتاب سوخته در حالی که تخته موج سواریشان را به دست دارند کنار ساحل قدم میزنند. چشمشان به اب است، به دنبال جایی مناسب برای موج سواری. تن به اب میزنند و تخته ها را زیر پایشان قرار میدهند، روی تخته ها دراز میکشند و بی کلامی هر دو با چشمان منتظر امواج را میپایند. موج خروشانی خود را به زیر پایشان میکشاند و تخته ها اوج میگیرند با رقص امواج صدای فریاد و خنده هایشان بلند میشود و تن به جوش و خروش امواج میسپارند. کسی کنار ساحل برای سگش توپی پرت میکند و سگ در حالی که دمش را از شوق و لذت به این سو و آن سو تکان میدهد به دنبال توپ میدود. پرشها و دویدنهایش به درون امواج کم رمق روی شنها، آب شور دریا را به روی تنش میپاشد و سگ با شعف تندتر و تندتر میدود. کودکان جوی آبی کنار ساحل حفر کرده اند و بالاخره این سازه پرکار به اتمام رسید، و سعی میکنند آب شور دریا را به درون جوی اب هدایت کنند. دو عاشق و دلداده کهن، دست در دست هم با پاهای برهنه بر روی شنها قدم میزنند. خوشبختترین مردم همینهایند که عشق و محبت و دلدادگیشان سالها سالها محک خوره و خوب سیقل پیدا کرده و حالا فارغ از دنیا و ما فیها امواج اب قدمهای عریانشان را نوازش گر است. دو موج سوار جوان همچنان با امواج به اوج میروند و پس از هر اوج به زیر آبها غوطه ور میشوند. همچو مار ماهی به بالا شنا میکنند و به دنبال موج جوان دیگیری میشتابند. موجی بلندتر از بلندای آسمان آن دو را به سماوات میرساند و سپس به قعر بودن پرتاب میکند. این بار دو مارماهی جوان هرچی به سمت بالا شنا میکنند به سطح اب نمیرسند. کسی از دور منتظرشان است، و چشمهای منتظرش خسته و دل آشوب به سمت غریق نجات ها میدوند. دو غریق نجات به آب میزنند، در نبر امواج و حیات یکی از دو جوان را بالا میکشند. او را به ساحل میکشانند ، پس از احیا چشمانش به دنبال دوست جوان خود میگردد.
مار ماهی جوان اما هر چه به سمت بالا شنا کرده به سطح آب نرسیده. خسته و بی حس چشمان خود را بست و آرام آرام به درون آبیِ دریا فرو رفت. همینطور که جسم خسته اش از کنار ماهی های رنگارنگ و لاکپشتهای پیر گذر میکرد، بیشتر و بیشتر به حیات لامتناهی عمق دریا فرو میرفت. روحش سرگردان بین معراج و هبوط خود را به رنگهای بیکران دریا میسپارد. پری دریایی با موهای بلند و ابریشمین از پشت صدفی نظاره گر هبوط جوان است، دم صورتی و براقش را اطراف تکان میدهد و به جوان بی جان نزدیک میشود. به دورش میچرخد. دستی بر بازوی ستبرش میکشد و جوان همچو کسی که را خواب بیدار شده چشم باز میکند. پری پشت مرجانهای رقصان پنهان میشود و جوان باور ندارد که اینجا چه آسوده شناور است. پس از چند ثانیه پری آرام آرام از پشت مرجانها خود را نمایان میسازد، جوان چشمهای خود را باور ندارد. خواب است یا بیدار، زنده است یا مرده. پری دست جوان را میگیرد و جوان او را در آغوش میکشد. در آغوش پر هوس یکدیگر رقص کنان اوج میگیرند. در انتهای بودن، پری دست جوان را میگیرد و با خود به حیات و هستی پریان میبرد. ضیافتی با شکوه برپاست. پریان از مرد و زن، کوچک و جوان و پیر جمعند و با هم میخورند و مینوشند و میرقصند. عشق و جنون با هم درمیآمیزند، جوان و پری در عالمی دگر به هم میآمیزند. این دو عاشق دلداده به ناگاه حیات دوباره میگیرند و آرزو میکنند از بدو خلقت با هم میبودند. با هم خوشبختی و وصال و حیات را مزه مزه میکنند و قدم زنان یا شنا کنان به کشف انحاء و اکناف اعماق دریا میروند. پری روزها را با تمام وجود مزه مزه میکند، آتشی مشتعل درون دلش او را به نابودی میبرد. در دل میداند فرصت زیادی ندارد و جوان تا سه روز بیشتر برای ماندن وقت ندارد. روز سوم پری جوان را به زیباترین نقطه قعر دریاها میبرد و از او میخواد تا به حیات بازگردد. جوان اندوهگین تا نزدیکیهای ساحل میرود ولی در لحظه آخر باز به آغوش پری باز میگردد. دقایقی از عشق و جنون را با هم میگذراند تا در نهایت پری راهی جز گفتن حقیقت نمییابد.
“بازگرد که حیات تو در دوری ماست. گر بمانی میمیری. تو فقط سه روز فرصت اینجا ماندن داشتی که سپری شد. گر بازنگردی نیمه شب امشب خواهی مرد.”
جوان باورد ندارد عمر کوتاه خوشبختیش را. “من همین وصال ناچیز را میخواهم.” ولی در نهایت راهی جز پذیرش این حقیقت غمناک ندارد.
جوان نا توان و بی رمق از هوش میرود و روزها بعد کنار ساحلی دور افتاده باز هم ابرها و اسمان را میبیند.
چشم که باز میکند مرمانی سیاه با دماغهای پهن و موهای وز به او خیره شده اند. سر بلند میکند، به دنبال پری میگردد. خواب بوده یا بیدار، رؤیا بود یا حقیقت؟ جوان هر روز ساعتها را بر سخره های کنار ساحل چشم به دریا میدوزد. خیره در امواج دریا به دنبال پری خود میگردد. روزها بی حاصل میگذرند. همه میگویند پس از غرق شدن او دیوانه شده، آری مجنون و دیوانه پری رؤیاهایش.
روزها و سالهای میگذرد و جوان راهی جز درآمیختن با یکنواختی زندگی و تکرار نامتناهی روزها و شبهایش نمیابد. به حیات بی معنی دنیا تن میدهد اما سالهای پیریاش را بر نیمکتی میگذراند که حالا سالهاست برای خود روی سخره کنار ساحل ساخته.
از طلوب خورشید تا غروبش اینجاست. شبانگاهان حتی یارای رفتن ندارد، میماند و به امواج چشم میدوزد.
تا اینکه شبی
در انتهای بی کران افق
و سیاهی هولناک دریا
که حالا سالهاست با ظلماتش خو گرفته
چیزی از دور برق میزند
امواجند؟ برق اب است؟
امشب ماه کامل است
حتماَ انعکاس نور ماه بر امواج خروشان است
ولی نه
این ماه نیست
تمام قامت
برمیخیزد
پیرمرد خمیده
تا آنجا که میتواند کمرش را صاف میکند
روی انگشتان پا میایستد
آری
آری
فریاد میزند
پری
آهنگ bach
روبروی آینه ی قدی آنتیک و قدیمی مادربزرگ ایستاده بود و محو جمال زیبایش به تصویر درون آینه خیره مانده بود.
مو های پر پشتِ بلند و خرمایی رنگش را در عقب سر بافته بود و بافته اش را از سمت راست گردن به جلو آورده بود.
از پنجره نگاهی به بیرون انداخت. برف سنگین و تمیزی که دیشب تا صبح باریده بود همه جارا سفید پوش کرده بود.
مردم درحالی که سخت خود را با لباس های گرمشان پوشانده بودند، به تندی و با عجله در رفت و آمد بودند.
سگ زیبای ژرژ جلوی مغازه ی نانوایی فرانسوا ایستاده بود. باید از خانه برای خرید نان خارج می شد.
برای پوشیدن لباس به اتاق رخت کن رفت. بالا پوش مخمل یشمی رنگش را پوشید شال گردن آلبالویی رنگش را که رنگ گلهای گلدوزی شده بر پالتویش بود بر سر انداخت و دوباره در آینه خودش را نظاره گر شد. چشمانش زیبایش حالا هم رنگ پالتو اش شده بودند.
گونههایش هنوز سرمای بیرون را نچشیده به سرخی می زد. چکمه های بلند و گرمش را پوشید و سبد خرید را برداشت و از خانه خارج شد.
پیش خودش در دل دعا می کرد، مادموزل ژوسکی را نبیند در نانوایی .
حوصله اش از شماتت های این زن به خاطر دستِ ردی که به سینه برادرش زده بود سر می رفت.
آرام آرام قدم میزنم آرامشی دارم وصف نشدنی در مسیر جنگل ، وارد جنگلی می شوم با درختانی
انبوه . پاییز است یک روز نیمه ابری دل انگیز از لابه لای برگهای نیمه زرد و سبز که در حال زرد
شدن کامل بودند عبور میکنم فضا را بوی برگ و خاک نم زده فرا گرفته بود و پرنده ها در حال نغمه
سرایی بودند و پریدن بین شاخه درختان . روی زمین با برگها فرش شده بود راه رفتن برایم حس
خوشایندی داشت . خرگوش سفید و بازیگوشی را دیدم و به سمتش رفتم که ناگهان جست و خیز کنان
میرود طوری که انگار از اول هم نبوده . همه جا بوی تازگی دارد این منظره جادوییست درختان
باران خورده حیوانات درحال بازیگوشی ، پرندگانی که نوای زندگی سر می دهند .هم چنان که پیش
میروم اسب سفید و زیبایی در کنار چند درخت می بینم و به سمتش میروم و دستم را روی گردنش
9
گذاشته و سرم را به او تکیه میدهم و آرام نوازشش می کنم سپس سوار بر آن اسب زیبا میشوم چه حس
نابی است اجازه میدهم مرا با خود به هر کجا که می خواهد ببرد اینجا پر از شور زندگی است اسب
نجیم می تاخت و باد لای موهایم می پیچید . باورم نمی شد این همه زیبایی را احساسم وصف شدنی
نیست . ناگهان اسب ایستاد و من هم محو منظره ی روبرویم شدم. کنار یک چشمه زیبا بودیم و آبشاری
در حال عشق افشانی بود و اطرافش کندوهای عسل بسیاری بود که زنبورها در اطرافش در حال
پرواز بودند و حیواناتی در حال آب خوردن از چشمه. تنفس را اینگونه آغاز می کنم زندگی حقیقی
اینجاست این مکان سحرانگیز است .آه خدای مهربانم سپاسگزارم، بابت این همه شکوه و زیبایی بابت
آفریدن دنیای چنین شگفت انگیز .
Paganini
دخترک قصد سفر کرد، چمدان رابست از بس درون آن را با لباس و خرت و پرت ، پُر کرده بود بسته نمی شد، روی آن نشست و بسته نشد، چند بار آن را پر و خالی کرد اثری نداشت. بر خلاف همیشه که گریه می کرد این بار خندید و چشمان خود را بست ، رادیو را روشن کرد ، نفس عمیقی کشید . جورابها را از پای خود درآورد ، دورتا دور کره زمین با کلید های سیاه و سفید پیانو پوشیده شده بود. در دو قسمت شرق و غرب این کره دو ویالون بزرگ بود . نوک پا نوک پا روی کلیدها حرکت کرد ، صدا ها آرام و تک به تک بلند شد خوشش آمد حرکتش را تند کرد از میان جنگل های آمازون از آن هم درخت بلند و سبز عبور کرد ، آبشارها پر قدرت که از تابش آفتاب بر آب رنگین کمان افسانه ایی ساخته بود لذت برد. از روی کلاویه ها بسرعت دوید و خودش را دریاها رها کرد ، آب تنی و موج سواری ، لذت می برد و کیف می کرد ، آهنگ هم غوغا می کرد انرژی این دو در هم آمیخته بود ، شور زندگی در وجود دخترک و سازها . با آرام شدن حرکت او آهنگ آرام شد دوباره پاورچین پاورچین گام برداشت به هلند شد به باغ گلها رفت و با پروانه ها رقصید . پنیرها را مزه مزه کرد و لذت برد به هند رفت باز آهنگپر از هیجان شد و او این بار با رنگها رقصید و مردم را دید مه بازی می کنند ، بزرگ و کوچک ، رنگ به روی هم می پاشند ، حالا او هم رنگی شده بود نارنجی ، قرمز، بنفش ، فسفری ، با استرالیا رفت با کانگورو ها عکس انداخت ، پاهایش از نواختن خسته نمی شد ، مشامش را از عطر شکوفه های گیلاس ژاپن پر کرد ، عاشق دانمارک شد برای شکلات و لباس های کرکی کرم و نرم خانگی مردم و شمع های عطری روشن . … مقصد بعدی …. آرام آرام خواست اوج بگیرد ، اما آهنگ تمام شد ؟؟؟!!! پدر پیچ رادیو را چرخاند ، می خواست اخبار بشنود، سفر دختر نیمه ماند، چشمانش را کمی بعدتر باز کرد
سلام.
جهان در گردش است و زندگی هر صبح به تو سلام میکند. مهم نیست که درختت را طوفان پشت طوفان لرزانده. تو هر روز میتوانی طلوع خورشید را ببینی، وقتی همه خوابند. تو میتوانی به آسمان نگاه کنی و دست هایت را تا اعماق آن دراز کنی و وزش باد لای موهایت را حس کنی. به گذشته ات لبخند بزن و برایش دست تکان بده. نگذار مثل گیاهی هرز دور پایت بپیچد و شیره ی زندگی ات را بمکد و روی زمین نگهت دارد. تو به آسمان تعلق داری. دردهایت را در زمین مهربانی ات بکار و هر روز به خودت ، دیگران و جهان عشقی را که از قلبت چیدی، هدیه کن. تو خدا را میبینی در لحظه لحظه ی زندگی ات. در آوندهایی که در تمام بدنت گسترانده و در میوه هایی که از قلبت و روحت می روید. تو با عشق احاطه شدی و از خودت عشق ساطع میکنی. همیشه عشق بورز و آن را دریافت کن.
chopin
گاهی اوقات که غمی گریبانم میشود همه ی برنامه های زندگی ام را فراموش میکنم ودر آن لحظه میگویم دیگر هیچوقت به زندگی برنمیگردم اما حالا که مدتی از آن گذشته است دوباره شور و اشتیاق دارم که اهدافم را به سرانجام برسانم،میخواهم به توهم این را بگویم در آن لحظه ای که احساس پوچی میکنی یک باره بلندشو وزندگی را در بغل بگیر ،نگذار فرصت های خوب امروزت تاوان گذشته ات را پس بدهند…
متاسفانه من نتونستم با هیچکدام از این موسیقی ها ارتباط برقرار کنم ، انا باز هم سعی خود را خواهم کرد .
آهنگ chopin
بچه ها به من زل زده اند. یک حلقه تشکیل داده اند و من وسط آنها نشسته ام. هر کس سوالی دارد. کودکانی با قلب های آینه ای که تصویر خودت را در آن میبینی. زلال وشفاف. گلبرگ هایی را روی سرشان می ریزم و به آنها شاخه گلی رز هدیه می¬دهم. چشمانشان پر از سوال است. یکی یکی می پرسند. یکی می¬گوید چرا من خانواده ندارم. یکی دیگر می گوید چرا انقدر تنها هستم. با نگاه های معصومانه شان مرا نگاه می¬کنند. لب به سخن می گشایم. می¬گویم به آسمان ها و خورشید نگاه کنید. به زمین خیره شوید مورچه ها را بنگرید که چگونه در تلاش اند. به صدای پرندگان گوش دهید . آنها چه می¬خوانند. که را می¬خوانند. به دوستانتان نگاه کنید. به تمام زیبایی های دنیا. همه مال شماست. تمامش با عشق برای شما ترسیم شده. کسی که عاشقتان است اینها را برای شما قرار داده. دست های خود را به هم گره بزنید و بالا برید . نسیم خنکی بر روی دست ها می نشیند. کودکی دوباره می¬گوید. من تنها هستم. کسی به فکر من نیست. به اوگفتم آن موقع که سرگرم بازی بودی ماشینی به تو نزدیک می¬شد چه کسی تو را صدا زد و برگشتی و از مرگ نجات یافتی؟ چه کسی محبت دوستانت را ایجاد کرد. او کیست که تمام حوادث را از تو دور کرده برایت خوراکی خریده تو را پناه داده و تو را به آغوش می کشد. بی پروا می گوید. صاحب پرورشگاه. به او می-گویم تو مدت ها تنها در خیابان بودی چه کسی صاحب پرورشگاه را از جایی بسیار دور به نزد تو فراخواند. سکوت می کند. دستش را محکم می گیرم و بالا می¬برم. دستان کوچکش را روی دو چشمانم می گذارم و می¬گویم تو زیبایی خدایی. تو بی نهایت و بزرگی. تو برای عشق آفریده شده ای. دوستت دارم. زیبای من. بیا با هم به سفری دور برویم. بیا تا تو را به عاشقت آشنا کنم. بیا تا تمام درد های تو را تسکین دهم. تو مال اینجا نیستی. به سرزمینی دور تعلق داری. سرزمینی بزرگ و زیبا. جایی که هرگز احساس پوچی و تنهایی نمی-کنی. جایی که سرشار از آرامش است. می خواهی تو را با خود به آنجا ببرم. نگاهم می کند و می گوید دروغ می¬گویی من تنها بچه ای آوره و بی کسم. همین من چیز دیگری نیستم. برلبانش بوسه میزنم و او را در آغوش می کشم و می¬گویم اشتباه می¬کنی. اشتباه . زیباترین دارد تو را نگاه می کند. آغوشش را به سمت تو گشوده حرکت کن. تو بی کس نیستی. مهربان ترین تو را می نگرد. حرکت کن و با من بیا. بیا تا تو را به سرای آرامش ببرم. دستش را از دستانم جدا می کند و مدام می گوید دروغ می گویی من بی کسم. هیچ کس منتظر من نیست. من کسی را ندارم. اشک در چشمانم حدقه می زند اما کاری نمی¬توانم برای او انجام دهم. رهایش می¬کنم و در کنار سایر کودکان می¬نشینم. لبخند شیرینی دارند. فرفره ای را به هر کدام می دهم. عده ای با من همراه می شوند. فرفره را بالا می گیرند و پرواز می کنند. آن کودک به سایرین خیره می¬شود اما از جایش جم نمی خورد.
bach
زندگی است دیگر لبخند چشمگیری را به سمت چشمانم روانه میکند دست در دست من چرخی میزند …
و به سمتم برمیگردد نرم نرم روی پاهایمان تکان میخوریم…
دوست دارم بین چین وچروک های زیر چشمهایش تا به ابد زندگی کنم…حواست کجاست؟
میگویم پیش تو
ودستانش را به گرمی فشار نرمی میدهم..میبینم که چشمهایش پر و خالی میشود اما سفیدی دندان هایش هم از دست لبخند متینش در رفته است…
گویی که غرق سیاهی چشمانم باشد و غریق بطلبد..
به اب میزدم و میدانم که خودم غرقه اش هستم
از زیر دستم میجهد و باز دور خودش میچرخد..
خنده ام صدا میگیرد..
چرا قرار نداری؟
باورم نمیشود نگاه کن اخر…امروز روز عروسی تنها پسرمان است باور نمیکنم
کی انقدر بزرگ شد که حالا عروسش مرا مادر صدا بزند..
و غرولند زیر لبش شبیه دخترهای هفت ساله است
این بار در حلقه دستانم سفت میگیرمش
موزیک در حال نواختن است و من هم زیر گوشش مینوازم..
دلم غرق خوشیست که پسری را که تربیت کردی چنین دختری انتخاب کرده است و انتخاب چنین دختریست…
درموردآهنگ brahms بسیار لذت بردم ، اآرامش عشق در ابتدای زندگیم را دوباره تجربه کردم ، قدم زدن کنار دریا با ساحلی آرام و پر از ماسه های زیبا در جزیزه هنگام ، دیدن ماهیهای رنگی ، دلفین های زیبا با شیطنت های لذتبخششان ، همه برایم ارامش به همراه داشت ، باقایق در حزیره حرا و با شنیدن این آهنگ ، عظمت خدای مهربان را صد چندان میکرد ، لطافت عشق ، دست در دست معشوق ، گفان کلمات زیبای عاشقانه که روح را نوازش میکرد را احساس کردم ، صدا زیباترین قسمت زندگی است که گوش را نوازش میدهد و رویاهای زیبا و گاهی غمگین را برایمان رقم میزند ، از نوقعی که جوان بودم تنها انیس من نوشتن و گوش دادن به آهنگهای مورد علاقه ام بود البته موسیقی بی کلام لذتش بیشتر است زیرا خودت کلام برایش میسازی ، صدای این موسیقی زیبا مرا به رویاهای سیندرلایی بردخود را ملکه احساس کردم که با کالسکه جادویی درحال پرواز روی اسمانها بودم و ابرها را بغل میکردم و از لابلای ابرها با رطوبت وصف نشدنی که بدن را نرزوب میکرد میگذشتم و برای رسیدن به ماه سرعت میگرفتم ، نور ماه در صورت و آینه به دست ، چقدر زیبا بود ، ماه را بغل کردم و بهش گفتم که خواهر دوقلوی من باش و او پذیرفت و نور ماه همیشه در کنارم بود و دیگر به آینه نیاز نداشتم خودم را در ماه میدیدم و احساسش میکردم و خواهر خوشگلم را همیشه در کنارم داشتم و با آرامش و با صدای لذتبخشی همیشه یکدیگر را در آغوش میگرفتیم و احساس میکردم موسیقی جزو جدا نشدنی بین من و خواهرم است و دوست نداشتم پایان موسیقی آرام و با خیلی تند و خشن گردد چون احساس میکردم ماه من مرا رها خواهد کرد و تنها خواهم ماند و دیگر ملکه دهن خود نخواهم شد ، عزیز دلم خواهر خوشگلم همیشه تورا در قلبم دارم امیدوارمبودم آهنگ زیبای زندگی همچنان با این موسیقی زیبا ادامه داشته باشد ولی وقتی به نشانهگر آهنگ که تا کجا ادامه دارد نگاه میکردم تپش قلبم زیاد میشد ، آخه نشانه گر داشت کم کم به انتها میرسید و من هنوز با خواهرم تمام دنیا را نگشته بودم و با عشقم تمتم جزیره هنگتم و قشم و کیش را زیر پا لمس نکرده بودم و از شنهایش لذتی را که دوست داشتم ادامه میداشت نبرده بودم ، ابرها از بغلم رفتند و فقط چشمهایم را مرطوب نگاه داشتند و بصورت قطره قطره روی گونه هایم خیر از رفتن ابر و ماه و عشقم را میدادند و همانطور که در رویاهایم بودم و هندزفری در گوشم صدای اهنگ دلنواز را پخش میکرد و چشمانم را به حالت عجیبی ارامش میداد با قطره های اشک تمتم شد و فکر ونم رندگیها همچنان این آهنگهای زیبا با اشک شوق شروع میشود و مسیر زیبایی را طی میکند و باعزیزانی خاطره ها ساخته میشود و دنیایی زیبا و دلنشین درست میکند و در پابان بخاطر تمام شدن این اهنگ زیبا ، تمام خاطرات کم کم پایان مییابد و با اشک حسرت صدای دلنشین نوا در گوشها خاتمه مییابد
ده نوا نوشتم بر روی این برگ های کاغذی
نایی نماند ز نوای برخاسته از جان
تابی نمانده ز شوق نداهای درونی
دوستان عزیز لطفا بخوانید و نقد کنید سپاس همچنین شما استاد و کلانتر سایت جناب کلانتری عزیر
نایی نمانده
نوای دهم :
ویولون نوازان و کنسرواتورهای فلامینگو ،فولکلور همه این ها مرا به تحرکی عمیق وادار و منجر میکنند ؛زخمه هایی که ویولون زن به ان سیم های دلفریب ویولون میزند ؛زخمه ای هم بر روح موسیقایی من وارد میکند و منی که ابتدای راه مر فراز و نشیب ویولون نواختن هستم دیگر بار چشمانم را بسته و نواختن برای همایون غزل خوان را متصور میشوم ...
نوای نهم :
آرام و قرار ندارم در این محبس سرد و تاریک. التیام روح طالبم .یاد آور میشوم ؛کنسرواتورهای پاریس و آرشه کشی هایی بی وقفه بر روی سیم های آهنین ویولون غربی که نوازنده قهار را به دنیایی ناشناس سوق میدهد و با همراهی پیانو که یادآور غم های زندگی است چه میماند از تار و پود های ضمیر یک انسان ؛کاش در این تبعیدگاه منزجر سازی بود تا اواز جان و جهانم میشد.
کنار دریا ایستاده بودم؛آماج امواج به سوی ساحل روانه بود و من بی ذره ای واهمه خواستار گرفتن جان بی ارزش انسانی مفلوک یعنی خود بودم .چند قدم تا مرگ و قطع نفس های به شماره افتادم فاصله بود ؛یک دو سه و با ان موجی که فراز بر امواج دیگر بود بی نهایتی و نبودن محصوریت و محدودیت را با گوشت و پوستم احساس کردم ولی یک بند ناجی ام شد و در خلسه ای زجرآور به دنیای مرده دلان بازگرداندم …
نوای هشتم :●
نوای هفتم :
هجده دقیقه برای من بی تاب نوشتن هجده سال بود نه گوش هایم را شنوا کردم برایش و نه روانم را مسافر خیال کردم بگذار نانوشته بماند …
نوای ششم :
نوازنده که مینوازند و اوایی که همچون ناقوس کلیسا من را از اندیشیدن در تاریکی و سفر به ناشناخته ها باز میدارد و من را به ورطه ی ناپاک زندگانی میکشاند …من که بی ریایی و پرواز را می طلبم چه کنم با بازدارنده ام از خیالها و خواب ها …؟
نوای پنجم :
دو از مردمان دل مشغولم ؛غریبه ام با صبح ها برخاستن و سوی کاری دلسرد رفتن و شب بازگشتن و این چرخه ی کار و زندگی شیره جانم را میکشد و مرا مرده ای زنده میکند. خسته ام از قضاوت ها ،دخالت ها ؛خیال نابم ،پرنده ی جسور روحم خلوتی دنجمیخواهد ؛ساحل رودخانه ای جاری ؛اوای بلبلان و قمریان عاشق و یک قلم سیاه تا سیاه کنم برگه ها را با افکاری که گاهی در مشرقند ؛گهگداری هم در مغرب ویلان و سیلان این کره ی خاکی اند تفکرات پیچیده ام ولی با طبیعت و گمگشته شدن در آغوشش این افکار سرگشته و این قلمسیاه با کاغذ های سفید چه میسازند ؛داستان خیال ناب بر روی صحنه نمایش دائم و ازلی زندگی …
نوای چهارم :
باران می بارید ؛باور نمیکردم لیلای را،دختر دلبندم را باید به خاک میسپردم. لیلایی که پدر ناجوانمردش یکه و تنها رهایم کرد ؛خانه من و لیلای یک ساله خیابان ها بودند و پناهگاهمان به هنگام سردی زمستان و برفُ بوران گرمای خانه هایی بود که علاقه افرادش به هم به ان گرمایی جان بخش میبخشید .افتراها و توهین ها نبود که نشنیده باشم ؛دلزدگی ها نبود که تجربه نکرده باشم و دردی نبود که من به جان نخریده باشم ولی عشق لیلای مادر همه این ها را سهل میکرد حال لیلا جان بی تو جه کنم؟مادر درمانده بی تو با که سر کند؟
ان مرد نامرد آمده که چه؟
-بیا و ببین ؛لیلا را دخترم را به خاک سپردم آواره امکردی دل شکسته امکردی دم نزدن و ففط رفتم چون جایگاهی در خانه بی عشقمان نداشتم ؛دخترت را خاک کردند من هم میتی ام که دمی دارد و بس .بیچارگی ام ،اشک هایم برایت خوشایند است …
برو و به پشت سرت هم نیمنگاهی نینداز؛خودت که دختر داری به دختر من چه کار داری بگذار آرام بخوابد لیلای تنهای مادر …
نوای سوم :
نخستین بار بود که دل را بی پروا رمیده اش کردم .دست هایم را در دستانش گذاشتم ؛با ان جامه ی فاخر و ممتد دوشیزگان بریتانیایی که بر تن داشتم و کفش هایی که قامتم را به آسمان ها و موسیوهای فرانسوی میرساند رقص تانگو همانند مرغان پرگشوده و پرواز کننده بر آسمان دریای بالایک مشقت بار بود برای دختری که چست و چابک در بیشه ها پرسه میزد و دوستانش پرندگان لانه گزیده در بالای درختان بودند ؛ولی هرطور که شد رقصی فراموش ناشدنی با موسیوی چشم دریایی تایتانیک اعیان داشتم …پس از سه دهه از ان محفل اشراف ان رقص در خاطر همگان مانده و زوج فرانسوی بریتانیایی عاشقانه در زندگی خاکی انیس و مونس هم هستند.
نوای دوم :
گذشته ویرانگری مهلک است
ذره ذره وجودت را با خود به قهقرای عصیان گران روان کُش می برد و سیاه پوش زندگانی ات میکند تنها حرام به اتیه باش و بس .
حازم
نوای نخست :
گام هایم دیگر ستوار نبود
زن بی همتای افسانه افسون عشاق
بانوی حق خواه روزگار
انسانی درمانده از همگان
دل شکسته از عشق دیرینه اش بود
التیامی نداشت این افسون گر مفتون
جز معشوقش که بیاید
و دست در دستش
شانه به شانه اش
یاورش باشد
اگر بازنگشت ان مونس شب ها و روز هایش تنها مرگ میخواهد و آرامشی ابدی نزد خاک .
نوای دوم :
در مورد آهنگ beethoven احساس بدی داشتم و یکسری خاطرات بد برایم تداعی شد ، یاد صدای آژیر زرد و قرمز و سبز افتادن که با عحله بچه هایمان را در آغوش میگرفتین و از پله ها بطور غریبی پایین میامدیم و حتی نمیفهمیدیم که دوطبقه را چطور با ان سرعت وحشتناک دویدیم و به پناهگاه میرفتیم و نوقعی که آهن زندگی کمی ملایم میشد و ریتم یکنواختی میگرفت فرزندانمان را طوری به سینه ام میفشردم که صدای قلبشان را میشنیدم ، مثل گنجشکهای کوچک صورتشان را دردن سینه من و پدرشان میچسباندند و دقیقا آنموقعی بود که سکوت هنه حا را فرا میگرفت و صدای اهنگ زتدگی تپش عجیبی داشت ، میخواست خودرا ارام نشان دهد ولی در عین حال ملتهب بود و بیکباره صدای چند انفجار مهیب ، بدنهای لخت شده بجه هارا را بیشتر به سینه حس میکردیم و دستی در پشت گردنش میگذاشتم و اورا به ارامش میخواندم و حتی بوسه های پیاپی بر سر و گردن او نثار میکردم تا در عین ناارامی خودم به اون فرشته کوچک ارامش تزریق کنم ولی خودم از اضطراب و استرس بیحس و بی رمق میشدم و احساس میکردم همان ریتن ارام در آهنگ ، خون منجمد شده من است که دارد ندا میدهد که زنده هستم و بطور غریب و عجبب مات میشدم و فقط سکوت را حس میکردم که بیکباره صدای دوم و سوم را میشنیدم و از آرامش دیگر خبری نبود ، صدای هیاهوی مردمو ردیابی جهت موشک خورده ، آنقدر هیجان زیاد نیشد که صدای بلند موزیک مرا آزار میداد و صداهای هیاهوی مردم و فریاد بزرگترها و ترس بچه ها و نفس نفس زدن هایی که از هراس وجودمان را میگرفت آهنگ بتهوون را برایم آزار دهنده کرد و الان که دارم مینویسم قلبم بشدت درد گرفته و اشک دررچشمانم حلقه زده و یاد ضجرهایی که کشیدیم و اعصابهایی که خورد شد و جوانیهایی که با ترس و استرس به هدر رفت غنگینم کرده و از همگی پوزش نیخواهم چون بعضی اتفاقها طوری در انسان نهادینه میشود که حتی در جشن عروسی اشک را به چشمانت میاورد و بهترین مراسم و یا بهترین اهنگ از بهترین موسیقیدان تورا افسرده میکند و گاهی سکوت برایت بهترین دوست و همدم خواهد شد ، جاده چالوس جای زیبایی است ولی برای من پیام آور خاطرات تلخ همانند شنیدن موسیقی بتهوون است ، گاهی هرچه از عمرت میگذرد خاطرات مررنگتر میشود زیرا کار جندانی نداری و با فعالیتهای بیرونی ات کنتر شده و در خلوت خود نروری بر تاریخچه زندگی خواهی کرد ، کلا من موسیقی های بیکلام را دوست دارم ولی نمیدانم چرا با این اهنگ حال نکردم ،
موسیقی ۱:
مهمان های تولد یکی یکی وارد سرسرا شدند، و پیشخدمت آب آلبالو سر میکرد، مونیکا با همسر جوانش از در تالار وارد شدند، با لباسهای فاخر ابریشمی و یک گردنبند مروارید که توجه تمام میهمانان را به خودشان جلب کردند. ربکا از پله ها پایین آمد و سریع خودش را به مونیکا رساند و به او و همسرش خوش آمد گفت. جانسون در گوشه ی سرسرا بر روی نیز نشسته بود، با دیدن مونیکا از جایش بلند شد و با حسرت به او نگاه کرد و از روی میز سیگاری برداشت و به روی بالکن رفت.
چه بی اندازه دشوار است انتخاب یک نوشته به عنوان تمرینِ این درس
چرا که هر یک جنسی متفاوت از دیگری دارد و دنیائی سراسر اعجاب انگیز…
اعجاب انگیز از آن روی که دریچه جدیدی از ایده و واژه و نوشته و موسیقی بر من گشوده و خود ناباورانه این ارتباط را متحیرم.
آهنگی مرا برد به ریتم تند زندگی و حرکت دورانی و مدور انسانها به دور خود و اما خطی زیستن ازتولدتامرگ و آهنگی دیگر مرا برد به سیندرلای زمانه؛ آهنگی مرا سوار بر قایق ماهیگیری پیر کرد و آهنگی دیگر پرتابم کردبه یک اتاقک مسقفِ تاریک که آسانسور می خوانندش؛؛ من ودلبندکم و آسانسور و حل مسئله؛؛ با آهنگی عاشقی کردم و عاشقانه هایم را سرودم و اما بر آهنگی قفل ارتباط زدم وآنرا سفید نوشتم و ادامه ی ماجرا….
و اما به رسمِ شاگردی؛ از نظم آغاز می کنم و گزیدهای مینویسم از هنگامه ی جان ودل سپردن بر اولین آهنگ
آهنگ اول:
سیندرلای زمانه را به خاطر میآورم که لابلای پیچ و تاب درختانِ سر به فلک کشیده ی جنگل؛ پاورچین پاورچین میرقصاند شاخههای باورش را و میتازد بر روی پستی بلندی های جادوگر زمان که می خواهد حبسش کند در حصارسکون؛او اما میغلتد و میجنبد در تب و تاب دلهره هایش و بالا می رود از طنابِ آمال خویشتن و رسیدن را میخواند از صورت خورشید….
آهنگ haydn
این موسیقی عجب حس آشنایی دارد، اولش یکم دلم را قلقلک داد، شاید هم یک جورایی دلتنگ شدم، اما بعد یهو منو برو توی یک دنیای دیگر، شاید هم بهتر بود توی همان دنیای دیگر غرق شوم،
توی همین فکر و خیال ها یکدفعه چشمانم را بستم و دیدم توی یک جزیره ای هستم که شدیدا احساس تنهایی می کنم، اولش که به جزیره رسیدم به یک گیاه بزرگ که برگ های بزرگی داشت تکیه دادم و تمام خستگی ها و دغدغه های دنیای قبلی را از تنم بیرون کردم و یک عالمه آرامش نصیب خودم کردم، چند روز توی همون حالت بودم و حسابی استراحت کردم، اما یکمی که بیشتر گذشت دیدم دهانم از فرط حرف نزدن در هم فرو رفته و گوش هایم..
گوش هایم نیاز به شنیدن صدایی داشت، ناخوداگاه بلند شدم و همه جا را گشتم، اینقدر بی هدف گشتم که دیگر نای راه رفتن نداشتم، همان جایی که بود نشستم و کمی….
آهنگ دوم betowen
فیلم چارلی چاپلین از تلویزیون پخش می شد و زورو با شنل مخصوصش روی مبل همیشگی اش لم داده بود و تخمه می شکست. که صدای رینگ رینگ تلفن بلند شد، تلفن را برداشت و گفت :منزل زورو بفرمایید؟
صدای آن طرف خط شنیده نمی شد اما زورو به سرعت از روی مبل بلند شد و گفت : دالتون ها؟! این لوک خوش شانس هم نشد برای یک هفته آنها را در زندان نگه دارد.
گوشی تلفن را گذاشت و سوت زد و از پنجره روی اسبش پرید. دالتونها را از پنجره خانه ای دیدو به سرعت از پله ها بالا رفت و آنها از پنجره فرار کردند و به خانه ی کناری رفتند، زورو با شمشيرش به دنبال آنها می دوید و دالتونها همچون موش از هر دریچه ای فرار می کردند. صحنهای دیدنی بود وقتی دالتون ها در حال عبور از روی سیم چراغ برق بودند که برادر لنگ درازشان پایش سُرخورد و از سیم برق آویزان شده بود و آنها هرچه پاهایش را می کشیدند تمام نمی شد، آخرهم پاهایش را چون بند تیرکمان کشیدند و او به آن طرف دیوار پرت شد. زورو به آرامی در حالی که شمشیر را جلویش گرفته بود و دوطرفش را همچون چوب بندباز ها گرفته بود از سیم برق عبور می کرد. دالتونها وقتی به آن طرف رسیدند با دیدن وضعیت زورو کلی خندیدند و بعد فرار کردنذ. زورو عصبانی شد و گفت:جوجه را اخر پاییز می شمارند.
دالتونها سوار مترو شدند و زورو با اسبش انها را تعقیب می کرد. دالتونها اخرین ایستگاه پیاده شدند و از پله برقی بالا رفتند اما برادر کوچکترشان برعکس رفت و هرچه پله ها را بالا می رفت فایده ای نداشت اخر هم زورو او را از یقه اش گرفت و بلندکرد و با دست و پای بسته روی اسبش انداخت. دالتونها به مرکز شهر رسیدند و ترافیک زیاد و چراغ سبز بود آنها نگاهی به پشت سرشان انداختند، زورو در حال نزدیک شدن بود بنابر این آنها از روی خط عابر پیاده شروع به دویدن از بین ماشين ها کردند که چاقالو زمین خورد و وسط چهار راه افتاد در همین زمان ماشینی رسید و چشم ها بسته شد و صدای تصادف وحشتناکی به گوش رسید چشم ها که باز شد چاقالو هنوز روی زمین بود اما ماشین بیچاره تبدیل به صندوقچه ای آهنی شده بوذ. زورو به او رسید و دست و پایش را بست. دالتونها از بین جمعیتی که درحال خرید بودند می دویدند و وارد پاساژ شدند چشم برادر بزرگتر به آیفون 11 پلاس افتاد و همانجا جلوی ویترین انگار پایش روی ترمز باشد ایستاد و رد پایش روی زمین کشیده بود و برادر وسطی از پشت به او خورد و هر دو روی زمین افتادند و زورو آنها را دستگیر کرد و به زندان انداخت.
سعی کردم مثل یک فیلمنامه کوتاه باشه. ببخشید
شوپن
اثر شوپن تصویر غروبی زیباست که در آن دو عاشق که هردو از نافرجامی عشقشان آگاه هستند غروب های آخر را میخواهند به زیباترین شکل ممکن سپری کنند. شوپن سخنی از روز نمیگوید اما گاهی خاطراتی را به تصویر میکشد که در شب های گذشته پیش آمده است اما آنقدر روشن هستند که گویی عصرگاهی پیش آمده و همدیگر را در آن بغل کردهاند و تا زمانی که یادشان قد میدهد در آغوش همدیگر ماوا کردهآند. گاهی هم غصهای را دلشان میاورد که لحظه ها در شماره اند و شما آنقدر هم که فکر میکنید وقت ندارید. غروب شهریور که خود به تنهایی غم و حال خوب را در خود دارد چه برسد به علم به عشقی که فرجامی نخواهد داشت و خاطراتی که هریک انگار گلی از باغی پر از گل هایی است که هر یک به طرز خاصی قشنگ ترین محسوب میشوند و به هیچ وجه نمیشود هیچ یک را برگزید. زمانی که غروب پا در وادی شب میگذارد شوپن انگار دست و دلباز تر میشود و آرامش را در لحظه ها میریزد و کمی هم سرعت گذر لحظه ها را کمتر میکند تا فرصت بیشتری در اختیارشان باشد تا برای بوسه آخر آماده شوند.
آهنگ اول
این آهنگ ناخودآگاه منو به یاد جنگ جهانی انداخت
جنگی که روایت ها و داستان هایی از اون رو توی فیلم ها دیدم
جنگ همیشه برام یاداوری چیزای غمگین رو می کنه و منو غصه دار می کنه
با گوش دادن به این آهنگ دارم تصور می کنم زمانی که جنگ بوده چقدر خانواده ها داغدار شدن چقدر عزیز از دست دادن چه تعداد زیادی آدم از پیر و جوون زن و مرد شهید شدن چه آرزوها و هدف هایی که نتونستن به انجام برسن چه عشق هایی که نافرجام موند چه لیلی و مجنون هایی که الآن سینه قبرستون خوابیدن
چی می شد آدم ها انقدر با هم نمی جنگیدن و این همه درد رو به جون به جون تاریخ نمی نداختن دردی که خیلی وقت ها مرهمی براش پیدا نشد
چه مرهمی چه دوایی مگه آدم می تونه این حجم از غصه رو هضم کنه نه واقعا هضم شدنی نیست فقط باعث میشه یه قسمتی از قلب و وجودت بمیره باعث میشه از شدت درد کمرت خم بشه موهات سفید
بعد چشمت رو باز می کنی می بینی پیر شدی و جوونیت فدای این همه درد و غم و غصه و بی عدالتی و رنج و ماتم شد و دیگه مثل قبل توان نداری عمرت فدا شد و لذتی ازش نبردی
جنگ همیشه برام منفور بوده
موسیقی دهم
حساب کردم حدود 5 دقیقه است یک ریز داره راه ميره از این سره اتاق تا اون سره اتاق کفش های پاشنه دار، قدش رو بلند تر کرده هر وقت استرس داره یا عصبانی هست، هی راه میره با خودم میگم کاش یکم بشینه ، صدای تق تق کفش هاش رو مخه برای اینکه یکم اروم بشه میگم شکولات میخورید ی نگاه تاسف بار بهم میکنه و میگه من نمیدونم تو انقدر شکلات میخوری چرا چاق نمیشی این جمله رو جوری میگه انگار من مسبب استرسش هستم ، میگم نه خانم اعرابی جان براي شما گفتم که یکم اروم بشید با تندی میگه من ارومم .
تو دلم میگم اره جون خودت میگم: اهان پس من اشتباه کردم اخه ديدم راه میرید، میگه نه استرس ندارم توی فکرم.
با تردید میگم میتونم کمک کنم محكم میگه اره .
میگم در خدمتم ،میگه بکارت برس.
لجم گرفت تو دلم میگم کووووف
خودمو جمع و جور میکنم و میگم عذر میخوام .
با خودم میگم بیخود نیست تنها زندگی میکنه کی این اخلاقهای گندش رو تحمل میکنه حیف که منم کار بهتر پيدا نکردم والا کی کارفرمای بد اخلاق میخاد ، اونم كسي که نمیشه با شیش من عسل قورتش داد بعدم میگم والا
یك دفعه می ایسته و میگه :چیزی گفتی ؟
با ترس میگم : نه خانم اعرابی جان
بعدم انگشتامو میدازم روی کیبورد و شروع میکنم به تایپ….
دوستش داشتم راحت میشه با متن ارتباط برقرار کرد
موسیقی نهم
دست میکشم لای موهای جو گندمی و حالت دارش، واقعا قشنگه ، دقیق نمیدونم چند وقته سرش روی زانوهامه ، تازه صورتش رو اصلاح کرده و سبیل هاش رو مرتب کرده چقدر چین های دور چشمشُ دوست دارم خصوصا وقتی میخنده، چشماش رو بسته مژه هاش بلند و تاب خورده است ،
خیلی دوستش دارم خسته شدم اما هیچ وقت دلم نمیاد بیدارش کنم یا حتی سرش رو جا بجا کنم.
خم میشم تا ببوسمش لبامو میچسبونم به پیشونیش چقدر سرده، آروم میبوسمش سرمو بلند میکنم و نگاهش میکنم تا حالا متوجه چروک ها نشده بودم چقدر پیشونیش چروک داره!
قربونش برم چقدر صداش گرمه ، چقدر خوب شعر میخونه، یاد بچه گیام ميافتم، وقتهایی که سرمُ روی بازوش ميگذاشتم و او برام قصه مي گفت ، مطمئنم تا اخر عمرم کسی مثل او مرا صدا نميكنه و هیچ کس مثل او قصه و شعر نمیخونه . قلبم تیر کشید، بغض گلویم را گرفته اشک امانم نمیده ، هق هق گریه میکنم اشک هام صورتش رو خیس میکنه بلندبلند میگم چطوری دلت اومد از پیشم بری؟ از صدای گریه های خودم بیدار میشم جای بابا پیشم خالیه.😭
موسیقی هشتم
فصل برداشت برنج رسیده، بوی خوش شالیزار در هوا پیچیده، گلنار و مادرش بعد از خوردن صبحانه سبدهای حصیری را برداشتند و بطرف مزرعه راه افتادند پدر گلنار و برادرهايش زودتر رفته بودند انروز بابا میخواست مرزهای مزرعه عمو که خراب شده بود درست کنه.
گلناز امسال داره برای کنکور اماده میشه، دلش میخواد خانوم معلم بشه خیلی دلش میخواد خونه ميموند و درس ميخوند اما میدونه که نباید خوانوادش رو تو شالیزار تنها بگذاره با اینکه زمان زیادی تا ظهر مونده اما هوا خیلی گرم و تب دار شده به مزرعه ها رسیدند همه در یک صف منظم مشغول کارند مادر میگه: وای بدو بدو دختر که دیر شد
همه خیس عرق شدند، پاهاشون تا زير زانو توی اب فرو رفته همه با هم شعر میخونند:
(زمین نشا بونه شه جا دسه جمعی فصل نشاریکا کیجا مرد و زنا )
و گلنار زیر لب زمزمه کرد ماضی استمراری
I am working.
You are working .
He is working.
She is working.
We are working.
They are working.
موسیقی هفتم
انگشتهاش بی اختیار بین تار و پود دار قالی جابجا میشدند با هر حرکت انگشتانش نقش تازه ای آفریده میشد، پیش خودش حساب کرد دو سال و ده ماه از فوت محمدرضا میگذشت درسته که زندگی با محمدرضا هم خالی از غم وغصه نبود اما حضور محمد رضا برای فاطمه و دخترشون رعنا خیلی ارامش بخش بود.
به ياد حرف مادرش افتاد: دل بی غم در این دنیا وجود نداره ، با خودش گفت کاش میشد اینو از همه ی دلها
پرسید.
اهی کشید یادش اومد زمانی كه محمدرضا بهش قول داده بود خوشبختش کنه وگفته بود تا اخر عمر کنارت میمونم ، در حالی که از کلافه هاي رنگارنگ بالای دار یک نخ قرمز جدا میكرد با خودش گفت نمیدونم شاید محمد رضا منظورش از اخر عمر اخر عمر خودش بود کاش ازش قول گرفته بودم كه هیچ وقت تنهام نگزاره.
بعد از فوت محمدرضا تا حالا این کار هر روزه فاطمه است پشت دار قالی مينشینه و نقش و نگار زندگی خودش و رعنا رو ميبافه نمیخواد دستش جلوی کسی دراز باشه، یاد گرفته که فقط از خدا بخاد، دخترش رعنا فقط یک سالش بود که یتیم شده بود و محمدرضای بیست و پنج ساله در تصادف کشته شده بود، بارها از زنهای ده شنیده بود که گفته بودند فاطمه بدبخت شده.
حتی یک بار سمیه بهش گفته بود فاطمه گلیم بخت تو را سیاه بافتند. فاطمه گره محکمی زد و بغض کرد دخترش رعنا تنها دلخوشی فاطمه است، تنها رعناست که میتونه هر لحظه فاطمه را اميدوار و خوشحال کنه ، فاطمه با صدای رعنا به خودش اومد دم در اتاق ایستاده ،گندمگون با موهای فرفری و چشمای گرد ، مامان دوست داری برات چایی بریزم بعدم بدو بدو فنجون و نلبکی های اسباب بازی رو روی تخته قالی گذاشت قوری خالی پلاستیگی رو جوری اورد بالای فنجون که انگار واقعا چایی میریزه فاطمه لبخندی زد و گفت چه میچسبه این چایی حقاکه این چایی خوردن داره ….
موسیقی ششم
توی کشوی میزدنبال چیزی میگرده عینک نزده و چشماش درست نمیبنه، بعد از کمی زیر و رو کردن پیداش میکنه، یک شونه که چندتا از دندونه هاش شکسته .
بطرف آیینه ميره، روسری رو از سرش بر میداره به خودش نگاه میکنه، چروكيده شده، اهی میکشه و میگه هی جوونی كجايي كه يادت بخير ، رو ميكنه به رودابه که هم سن و سال خودش هست و روی تخت کناری دراز کشیده و میگه خدا بیامرز اقا مصطفی بهم میگفت: آسیه موهات خیلی قشنگه حق نداری کوتاه کنی. رودابه خنده یی کرد و گفت تو هم چقدر گوش کردی. آسيه چشمهاشو گرد کرد وجوری که انگار غیرتی شده گفت خدا وکیلی تا اون مرحوم زنده بود موهام بلند بود، از وقتی بنده خدا مرحوم شد موهامو کوتاه کردم . رودابه گفت خدا بیامرزه همه رفتگانُ بعد ادامه داد اسیه امروز پنج شنبه است. هان دوباره نونوار کردی خواهر !
آسیه گفت مادرم خدا بیامرز همیشه میگفت ننه هر وقت مهمون دارید لباس خوب بپوشید رودابه گفت حالا تو مطمئن هستي بچه هات امروز میاند دیدنت؟ والا از وقتی من هم اتاقی تو شدم که ندیدمشون.
اسیه به رودابه نگاهی کرد و با بغض گفت : تقصیر خودمه بهشون گفتم مادرا فقط خوشبختی بچه هاشونُ میخواند توقع دیگه ای ندارند ….😔
موسیقی پنجم
توی دفتر کارم نشسته ام ، چقدر خسته ام یک روز پر کار دیگر ، از صبح تا حالا یک سره مشغول کارم، به ساعت نگاه میکنم ۴و بیست دقیقه بعدازظهر هست، دستانم را توی هم قفل میکنم و به سمت جلو بدنم را میکشم بعد گردنم را چپ و راست میکنم حرکت خون را توي مویرگ هام حس میکنم. صدای پیانو از کلاس استاد صالحی شنيده ميشود، يك لحظه به خودم ميگويم هنرجوی اقای صالحی امروز چه كسي است؟ به لیست اسامی که روی میزم هست نگاه میکنم سارینا ساعت ٤:٢٠ کلاس دارد حدود دو دقیقه به٤ و ٢٠ دقيقه مانده، بلند میشوم و از دفتركارم وارد سالن میشوم ،مستقيم می روم پشت در کلاس استاد صالحی ، صورتم را میچسبانم به شیشه .
استاد برای دل خودش ميزند، لبخند میزنم ، انگشتان استاد مثل شعبده بازهای ماهر روی صفحه کلید میدوند و باز هم جادوی پیانو آغاز ميشود، عجب صدایی، اهنگی اثر ژوپن، نفس عمیقی میکشم و غرق میشوم در خيال، رويايي نرم و ارام مثل حرکت شاخه های بید مجنون در نسیم،چه جذبه ای دارد بازی نور با سایه شاخه های نازك ، و حرکت من چون موج سواري بر امواج خیال ….
موسیقی چهارم
نگاهش کردم پشت به من رو به پنجره ایستاده ، بارها گفته كه عاشق باغچه و حیاط هستم ، نمیدانم از گلهای رز خوشش می ايد یا عاشق گل هاي کاغذي و یاس های سپید هست. اه میکشد، میدانم هنوز غمگین است، باصدايي غم گرفته ميگويد: امروز حالم خوب نیست . راستش از حرفش یک كمي ترسیدم نکند مرخصی بگيرد دیروز که به من گفت بیماری مادرش جدی شده است باید حدس میزدم که به این زودی حالش خوب نمیشود و شاید مرخصی بخواهد ، کاش خودم به او پیشنهاد مرخصي داده بودم و نوبت مراجعينش را كنسل ميكردم، توی همین فکرها هستم که میگويد: نميدانم چكار كنم ، حس میکنم تب دارم ، میگويم میخواهي بگويم خانم كريمي برايت ابمیوه یا چای نبات بیاورد؟ میگويد نه از گلويم پايين نمیرود.
بر میگردد، ارام می ايد جلو و خودش را روي اولین صندلی مياندازد.
رنگ صورتش پريده ، میگويم صبحانه خورده ای ؟ سرش را به نشانه ي تایید تکان می دهد میگويم چی خوردی ؟ میگويد :چایی. محكم تر از قبل ميپرسم : چایی صبحانه است ؟چیزی نمیگويد . میگويم :میدانم سخت است اما خواهش میکنم مثل همیشه قوی باش مادرت بیشتر از همیشه به تو احتیاج دارد . ساكت مانده، خودم هم میدانم که خودش هم احتیاج به کمک دارد. بلند ميشودو باز هم کنارپنجره ميرود دستش را بالای ابروهايش ميگذارد و به بالا نگاه ميكند، مطمئنم به اسمان نگاه میکند.
موسیقی سوم
دست راست وپيشاني اش را چسبانده به شیشه کوپه قطار و خیره شده به بیرون، مردمك چشمهايش خیلی سریع چپ و راست میشوند ، هوا سرد تر شده، نوک بینی اش قرمز شده، خودش را جمع و جور میکند ، پتویی که دور خودش پیچیده را تا روي سرش بالا میکشد ، جوری پتو را بغل کرده انگار از ان مهم تر چیزی در دنیا ندارد، صورتش سرد و کاملا بی تفاوت بنظر میرسد، سایه ی درختان کاج بلند تر از هر وقت دیگر روز ، روی زمین کنار ریل در یک ردیف افتادند روزهايي كه از سر گذرانده از جلوی چشمهايش میگذرند ، میشد حدس زد به چه فکر میکند ، وقتی جنگ شروع شد یک پرستار ٣٠ساله جوان بود بعد ازشنیدن خبر کشته شدن نامزدش در جنگ، داوطلب خدمت توی بیمارستان صحرایی و کمک به زخمی های جنگ شده بود و فقط پس از شش ماه کار کردن توی بیمارستان های جنگی اسیر شده بود و حالا در سن 40 سالگی پس از گذراندن حدود ده سال در اسارت در حال برگشت به خونه است، روزهای سخت و پر حسرت گذشته با حرکت قطار روی ریل ها همراه شدند و مثل رژه از جلوی چشمهايش میگذرند، به افق خیره میشود همانطور سرد و همانطور بی تفاوت .
موسيقي دوم
گاهی با شتاب و گاهی اروم حرکت میکنه، خیلی وقته دارم نگاش میکنم، چقدر کامل و بی نقصِ ، بیشتر از اون که قوی بنظر برسه بااراده و محکم ، باصلابت و اصیل بنظر میرسه ، به هیج کجا جز مقصدش فکر نمیکنه ، چطور میتونه تا اين حد به همه كس و همه چيز بي تفاوت باشه ، اخ خدای من نه چی دارم میبینم افتاد…
چشمامو میبندم پلك هام را روي هم جمع ميكنم، انگار طاقت دیدن افتادنش رو ندارم شایدم از اون انبوه اقتدار بعید میدونم که بيافته شایدم دلم براش میسوزه،
با ترس چشمامو باز میکنم کل نفسهایی که تو ي قفسه سینه ام حبس کردم رو یك جا میدم بیرون.
چشمام گرد شده خدای من چی میبینم اون هنوز داره با همون اقتدار و صلابت حرکت میکنه، من بودم حداقل چند دقیقه استراحت میکردم چی توی سرش میگذره که تا این حد بهش جسارت داده؟ نمیدونم، نمیفهمم سر در گمم ، توی زندگي کلی پشتیبان و امکانات داشتم اما هرگز اين قدر محكم به اهدافم فكر نكردم و براشون نجنگيدم. از خودم خجالت ميكشم ،يك لحظه سر و سينه ام رو كه تا اون موقع داده بودم جلو عقب ميكشم ،سرمو به به حالت تاسف تكون ميدم و به خودم ميگم نصف این مورچه کوچولو هم بااراده نبودي .
موسيقي شماره يك
به سختي حركت مي كرد، راه رفتن روي زمين هموار برايش سخت بود چه برسد به بالا رفتن از تپه، آن هم با اين پاهاي تاول زده و كفش هاي پاره، كوله پشتي قهوه اي و كهنه اي كه بر دوش داشت سنگين به نظر نميرسيد اما انگار بزور حملش ميكرد. پيرمرد، ٧٠ساله بنظر ميرسيد، از لباس كهنه و نخ نما شده اش ميشد حدس زد كه از گذشته اي آرام و بي دغدغه نيامده است . صورت چروكيده اش غم گرفته و خسته بود ، حالا ديگر بالاي تپه رسيده بود، لحظه اي ايستاد ،نفسي تازه كرد، كلاه روي سرش را جابجا كرد ، چشم به پايين تپه دوخت . دست راستش را سايبان چشم هايش كرد تا بتواند بهتر ببيند چروك هاي دور چشمش اندكي باز تر شدند ،خورشيد داشت چين هاي نارنجي لباسش را جمع و جور ميكرد تا اسمان را به پهناي شب واگذار كند. پيرمرد خيره شد به دور دست، مزرعه هاي تكه تكه و رنگارنگ مثل تكه هاي يك چهل تكه زيبا، هنرمندانه و دلنشين ، خودنمايي ميكردند. مترسك هاي قد و نيم قد تنها موجودات قد برافراشته مزرعه ها بودند و ان طرف تر چند خانه كاهگلي روستايي پيدا بود، نگاه پيرمرد به دود كش يكي از خانه ها قفل شد دلش هُري ريخت پايين ، ايا هنوز كسي منتظرش بود ؟
اولین آهنگی که انتخاب کردم موتزارت بود.اویک نوازنده اتریشی است که در عصر حاضر از وجودش بی بهره هستیم.با شنیدن آهنگ لحظه ای را تصور کردم که با پیراهن سفید زیبایی در کنار رودخانه ای زیبا و سرسبز در حال دیدن موتزارت و همراهانش هستم.عجب صحنه ی با شکوهی وقتی خود موتزارت برایت می نوازد.او با دستان هنرمندش بروی پیانو میکوبد و تو فقط خیره به او می شوی.نسیم دلنوازی به همراه این آهنگ بروی صورتم لیز میخورد و من را قلقک میدهد موهایم را پریشان میکند و من با شنیدن این موزیک جشمانم را میبندم و میدانم موتزارت دیگر اکنون نیست و گریه می کنم.به او خیره می شوم و او می نوازد و من خود را با پاهای برهنه بروی سبزه ها رها میکنم. آرام آرام دستانم را بالا و پایین می آورم و او باز می نوازد چه حس سرخوشی به من دست می دهد.ناگهان مردجنتلمنی دست من را میگیرد و با او رقصی آرام را شروع میکنم.در آغوشش پنهان و آشکار می شوم. پاهایم از زمین برداشته می شود و در آسمان شروع به چرخیدن می کنم و خودم در حیرت این قضیه می مانم.جاذبه دیگر بر من اثر ندارد و من آزاد و رها از این ور به آن ور می روم.همه با حسرت به من نگاه میکنند و من را نشان میدهند.من حس آزادی را با پریشان کردن موها و دستان و پاهایم در آسمان آبی احساس میکنم.و آنگاه پرنده ای کوچک با من همراه می شود و میخواند و من از دیدنش خوشحالم. گروه زیبایی از پروانه ها در آسمان دورم حلقه می زنند و من حس رها شدگی دارم.حس میکنم دیگر از زندگی چیزی جزاین رها شدن ها نمی خواهم.آرام آرام میچرخم و برزمین می آیم.بروی صندلی خویش می نشینم و پیانو را میبینم که با سیبیل سیاهش بر من چشمک میزند و میخندد.من هم به او لبخند میزنم و گونه هایم سرخ می شود.آهنگ تمام می شود و حضار دست میزنند تازه میفهمم همه ی این ها یک رویا بوده است و دستانم را از روی کیبورد بر میدارم.وآهنگ کماکان برای خود پخش می شود و من باز همان رویا را در سر دارم.حسش با هیچ چیز و هیچ کس قابل مقایسه نیست.
فكر ميكنم بايد چند بار گوش كنم تا بتونم حسم وبگم بار اول و دوم يه احساس نداشتم مدام تغير ميكرد بيشتر تصوير فيلم ها وصحنه هاي كه از قبل در ذهنم بود ميگذشت دوست دارم بارها وبارها گوش كنم تا بتونم بدون در نظر گرفتن اون تصاوير حسم وبنويسم
Mozart
با دستانم برای آخرین بار موهای سفیدت را نوازش میکنم. نگاه خاکستری تا اعماق جانم نفوذ میکند من هنوز هم درمردمک چشمانت دخترکی 16 ساله میبینم که بی قرار با تو بودن بود وتو برایش همان سوار بر اسب سپید رویا ها هستی که آرام آرام تمام قلبش را تسخیر کردی.
هنوز هم درپس سالها اولین نگاهها. اولین لبخند ها واولین عاشقانه ها یادش هست وتو را چون جان دوست دارد باید تمام خاطرات زیستن با تو را همچون گوهری ناب درذهنش نگه دارد
شاید تقدیر اینبار رفتن باشد برای مردی که زندگی کرد وزندگی بخشید برای تمام روزهای گذشته تشکر کرد وبرای تمام دلتنگی های آینده ذخیره کرد این لحظات را.
موسیقی اول:
پرده های سفید حریر کنار میروند. دختران با تاج گلی به سر، بر سر هر میز گلی را میآرایند و عطر آن را به مهمانان هدیه میدهند. عروس زیبا با لباس دنباله دارش بالای پلهها، به انتظار ایستاده. گوشهی چشمش نمدار شده. نگاهی به مهمان ها میاندازد و خندهی مصنوعیاش را نثار آنها میکند. لبانش میلرزد اما بهتر میداند که چیزی نگوید. عاقد از راه رسیده و در جایگاه مخصوص، دفتر بزرگش را باز کرده اسم عروس و داماد را از بزرگترشان میپرسد. عروس به همراه ساقدوش هایش، که رنگ آبی به تن کردهاند، چون موجی روان به سمت جایگاه میروند. پچ پچ ها شروع میشود. داماد هنوز نیامده. عروس روی صندلی که روبان سرخی به آن پاپیون شده، نشست. حلقهی نامزدیاش را در انگشتش میچرخاند.پدرش به او میگوید:« دیر کرده!» مادر داماد دستش را روی شانهی عروس میگذارد و میگوید:«نگران نباش. تماس گرفتیم در راه است.» عروس موهای ریخته روی شانه اش را تکان میدهد.شربت را با نی مینوشد و لبخند میزند. داماد دوان دوان به سمت جایگاه میآید.دسته گلش را به عروس تقدیم میکند.عروس سرش پایین است. نگاهها او را آزار داده. خطبه با سکوت حاضرین خوانده شد. سه بار. جوابی از عروس شنیده نشد. داماد در گوش نامزدش از او بخاطر اینکه دیر کرده، عذر خواهی میکند. دختر می گوید شربتت را بخور تا جواب را بگویم.داماد خوشحال از بخشیده شدن، شربت را مینوشد. عروس به او نگاهی میاندازد و با لبخند میگوید:«بله»
داماد هنگام امضا بر آن دفتر بزرگ، نقش بر زمین میشود.
الهام از موسیقی ش ۱۰….⚘⚘⚘زندگی جای عشق و عشق درون قلب عاشق است
زندگی دوستت دارم دوستت دارم بی نهایت
ای انسان ها ای انسان ها بیاید بخوانیم باهم سرود عشق و دلدادگی را
برخیز وبه پاکن رقص و پایکوبی با دلبرت..آری برقص وپایکوبی کن رها وازاد
اکنون اکنون اونا نبودن لحضه ای درنگ وبدون یاس برخیز
که جهان برای این به ما هدیه داده شده این هدیه ای است بزرگ
سنگریزه جویبارها و قل قل چشمه سارها همگی برایمان پیامی دربر دارن بشنو بی شبهه
به راستی به راستی این جریان جاری است وهر لحظه در حال نو شدن و و شکوفایی است.
من می پرستم و میستایم وپیامش را به آغوش می کشم و…….
bach باشنیدن این آهنگ ناخوداگاه جنگ جهانی به مانندفیلمی که روایتی ازدختری نوجوان راداردجلویم به تصویرکشیده می شوددختری که اززیرآواره ای به سختی خودرابیرون می کشددرحالی که لباس مندرس وپاره ای برتن داردوپیشانی وزانویش خونین است وبه دنبالبازمانده ای می گرددامامتاسفانه جزخودبازمانده ای نمی یابدوبه ناچاردرحالی که یاس ونامیدی اودربرگرفته درشهرویران شده توسط نظامیان به راه خودادامه می دهدتااینکه پیرمردی اورامی بیندواونیزبه ماننددخترک بیچاره تنهامانده وحال دست دخترک رامی گیردوهردوازآن شهرویران شده به کوهستانی دوردست می گریزند
bach
با گوش سپردن به این موسیقی که هم اکنون در حال پخش است دختری را می بینم لاغر اندام با موهای بلند. با پاهای برهنه که پیراهنش تا روی زانوهایش آمده است ویولنی در دست دارد و در حال نواختن است لبخند به لب دارد و می نوازد برای خودش تنها بر روی سن ایستاده است دور و برش تاریک است و تنها نوری ضعیف بر روی او در حال تابیدن است. کسی نیست تنهاست. برای خودش می نوازد برای دل خودش چرا که از نواختن لذت می برد و روحش شاد می شود….
از اول هفته که استاد این درس رو مطرح کرد چنان مشتاقش بودم که تمرینهای درسهای 4 و 5 رو زود انجام دادم بلکه زودتر به این درس برسم و امروز صبح نشستم و یکساعت پشت سر هم موسیقی گوش دادم و نوشتم. البته به 5 تا از متنها بیشتر نرسیدم و بقیه موند برای روزهای آتی. نتیجه اش هم واسم رضایت بخش بوده یعنی حس بسیار خوبی دارم فراتر از انجام یک تکلیف.
متن دوم که پس از گوش دادن موسیقی بتهوون بوده رو اینجا با دوستان به اشتراک می گذارم:
و اما بتهوون. ببینم ذهن من کجا میره. به صور اسرافیل فکر کردم و روز قیامت که گروه گروه مردمان برهنه با چشمان گشاده از حیرت قیام می کنن و راه می افتن. حالت مستی دارند ولی مست نیستند. سرهاشون به عقب و جلو نوسان می کنه. شبیه حالت بعد از خستگی زیاد هستش که آدم تسلیم محضه و اختیار هیچی دستش نیست. دیگه حتی نمی تونه خوشحال باشه یا ناراحت. فقط مسخ و مبهوته. آوازی در صور دمیده شده و من انسان برخاسته ام از خواب چندین ساله. مسیری روبروم هست، اختیاری در خود احساس نمی کنم که برم یا نرم. جذبه فراوانی منو به جایی شبیه یه میدون می کشونه. عده زیادی هجوم آورده ان و مرکز اون میدون نمی دونم چیه. فقط احتمالا اگه از بالا تصویربرداری بشه شبیه یه تکه آهن رباست که براده های فلزی رو به خودش جذب کرده باشه. من یکی از اون براده های ریز هستم. نور شدیدی هست که چشمم رو می زنه و توان درست دیدن رو از من می گیره. بوی خاک و خل توی بینی ام پیچیده و حتی نمی تونم توی وجودم آرزو کنم ای کاش این حالتها زودتر برطرف بشن. چشمهام بی اختیار حرکت می کنند به اطراف. نوای غم انگیزی پخش میشه و خیلی سریعتر از اونی که بتونه عاطفه ای رو تحت تاثیر قرار بده با هیبت فضا پوشونده میشه. همه هستند، همه اونهایی که می شناختم و الان می شناسم و همه اونهایی که نمی شناختم و الان می شناسم. هیچ چشمی با دیدن من برق نمی زنه که سلام بده. همه چشمها مسخ شده اند. انگار که صاعقه ای زده و صاحب چشمان رو شوکه کرده باشه.
dutelleux
درکنار پنجره های بلند خانه رویایی ام نشسته ام خانه دایره ای شکل است و در باغی به وسعت آسمان بنا شده. درختان بیدمجنون و کاج و سرو با باد میرقصند.
زمین پوشیده از چمنهای کوتاه و منظم و به رنگ سبز روشن است. هو ای مطبوعی است. رقص انگشتانم برکلیدهای پیانو حال خوشی را برایم به ارمغان آورده و هرچه نخواستنی را ازمن دورکردن است. وبا خودش مرا به آرامش زاید الوصفی میهمان کرده است.
سلام
موسیقی اول رو bachرو که گوش دادم یک فیلم در ذهنم تصویر سازی شد با تمام جزئیات شاید قبلا دیدمش جایی یادم نیست
با نشاطی که ناشی از خواب خوش دیشبش بود بیدار شد صدای باران روی نورگیر بالای سرش او را به وجد آوردنگاهی به اتاقش کردپر از کاغذهای سیاه شده از سیاهی بود بی اختیار همه را پاره کرد انگار در خواب مرده بود واین خودش نبود از زندگی در گذشته خسته شده بود پالتوی زرشکی اش را پوشید وبی مقصد وبی هدف زیر باران به راه افتاد ساعتی بعد خود را کنار دریاچه کوچکی دید به آب خیره شد قطره های آب به امید وصال به دریا با اشتیاق به آغوش دریاچه میریختند وامواجی درست میشد ولی زود میفهمیدند که این دریاچه ی کوچکی بیش نیست وفروکش میکردند .خیس از باران بود همه خاطرات گذشته از سر تا نوک پایش شسته میشد، خالی شده بود از هر چه گذشته بود ،پالتویش را روی درختی آویزان کرد زیر باران شروع به چرخیدن کرد مانند سوفی که از وجد رقص سماع میکند میچرخید ومی چرخید آنقدر که از سر گیجه به روی چمن ها افتاد،دیگر خود نبود انگار شخص دیگری متولد شده بود
احساس م رو اینک از موسیقی اول می نویسم(احساس پرنسسی رو دارم که روی سن خلوت زیر نور در حال رقص باله هستش وبا هر حرکتی موهای بلندش در هوا برقص در. میاد .شاد و مغرور .عااالیه)
2(احساس کسی رو دارم که ذهنش آشفته است و اصلا نمی دونه چی می خواد با عجله در حال گشتن میان انبوه خرت و پرته)
3(حس دخترک بازیگوش رو دارم که چادر گل دار به سر داره درحالی که یه زنبیل سفید تو دستشه لی لی کنان با لبی خندان و شاد قدم های بلند برمیداره و زنبیل رو درهوا حرکت میده)
3(حس انتظار پشت شیشه سیلی خورده و خیس و نگاهی که همچنان خیره در دور دست هاست…اما وسط های موزیک زد حال زد)
4(بغض چنگ می زنه به گلوم دلم سازم رو می خواد تا در بغل بگیرم و به عاشقانه های م فکر کنم)
Bethoven: آقای کلانتررررررررررری(توی دفترم شکل یک آدمک کشیدم با موهای سیخ شده!🤯🥴) این موسیقی وحشتناک بود! قطعه ی معروفی است اما همیشه از آن بدم می آمد. لحظه اولی که صدا از گوشیم بیرون آمد واقعا تمام موهایم سیخ سیخ شدند! حس چنگول چنگول شدن روح و روان و گوشهایم را داشتم! انگار گربه ای وحشت زده با تمام قدرت و سرعت روی مغزم راه می رفت و پنجول می کشيد به افکارم. تا جایی که یادم هست از ارکستر بدم می آمد. این موسیقی بیشتر به درد مارش نظامی و سمفونی جنگ میخورد تا نوشتن! بیشتر از هفت دقیقه مجبور شدم به توصیه ی استاد این حس ناخوشایند را تحمل کرده و گوش کنم به این آهنگ دل آشوبه آور. خدا به خیر کند موسیقی سوم را!! توی مغزم انگار یکی نشسته و شیپور می زند😅
Paganini : یاد بازی های دوران کودکی افتادم. لی لی بازی توی حیاط خانه. بازی روزهای اول مهر توی حیاط مدرسه. بازی و شیطنت با بچه های محل توی کوچه. خلاصه حس شیطنت خاصی توی این قطعه موسیقی بود. یاد دستهای حلقه کرده ی بچه ها دور درخت بزرگ خرمالو حیاط مدرسه افتادم. چه خرمالو های خوشمزه و شیرینی هم داشت! اواسط آبان ما را به صف می کردند و نفری یک خرمالوی بزرگ می گذاشتند توی دستمان. انگار جایزه ی درخت بود به ما که آنقدر دورش گشته بودیم و شعر خوانده بودیم تا میوه هایش شیرین تر بشوند. حس خوبی از شنیدن این موسیقی داشتم. معجونی از خاطرات شیطنتهای کودکی با طعم گَس خرمالو.
باسلام.قطعهhaydn..چشمانمومی بندم موسیقی درتمام روحم طنین انداز شد کنارپنجره ایستادم داره برف میاد به دونهای برف خیره شدم به آرامی دارم همراه دونهای برف به آسمون میرم دستمابازمی کنم دونهای برف دستماونوازش می کنن سفری کوتاه به دوران کودکی چقدراون زمان این بازی رودوست داشتم ذهنم رهاشده درحال پروازه .درخیال نازک ذهنم قدم گذاشتم چه آرامشی داره کودکی ذهنم چه حس قشنگی خاطره سازشد.انگاردرقفسی روبازکنی وپرنده ای روآزادکنی به رهاشدنش نگاه کنی ولبخندبزنی..باسپاس
قطعهای از هایدن رو گوش دادم و این شعر در ذهنم تداعی شد:
امشب به دلم بزمى برپاست
آزين زده ام او را به پروانهی جان
شمعى كم است
آن هم كه خورشيد چشم شماست
طرب آن نغمهی چندى پيش
مقصود آهنگ قدمهاى شماست
مِى را چه طلب كنم از ناى سبو؟!
مِى ناب، آن ناز نفسهاى شماست
عطرآگين كردهام فضا را چه بىحاصل!
كدامين عنبر و مشک، همسنگ بوى گیسوی شماست؟
نشانى بگذاشتهام بهر قبلهی دل
چه حواسِ پرتى!
قبلهام همواره سوى شماست
دگر صبر و قرارم نيست
دل به تمناى ديدار رخ مه روى شماست
جانا! منشين منتظر دعوت ما
صاحب خانه تويى
مقصودم از اين بزم، كم كردن فاصلههاست
به نام خدا
موسیقی berlioz :
پنجره را باز میکنم تا هوای تازه را استشمام کنم ، هوای صبح زود پاییزی را! همه در تکاپو هستند وبه سمت مقاصدشان در حرکت اند.
تام و جری هم مثل همیشه دنبال هم می دوند. موش بدو، گربه بدو.
خنده ام می گیرد، یاد پسرم ودخترم می افتم .
موش خوابش گرفته است خمیازه ای می کشد ومی گوید یکم استراحت کنیم من خیلی خسته شده ام می خواهم آب بخورم.
گربه هم خمیازه ای می کشد و می گوید اول اعلام کن که تو باختی ومن برنده شدم ! باشد بازی را تمام می کنیم.
موش کوچک با اکراه می پذیرد، دوست داشت یک لحظه گربه کوچک وخودش بزرگ می شد ، تا این گربه خان بفهمد دارد زور می گوید. اما کاری نمی تواند انجام دهد عطای برنده را به لقایش می بخشد و قبول می کند که گربه برنده شده است.
گربه با خوشحالی پرچمش را بالا می گیرد مثل کسانی که قله بلندی را فتح کرده باشند.
Mozart
غرق در شنیدن می شوم صدای زیبای آهنگ مرا به اعماق احساس می کشاند فارغ از زمان ومکان سکوت اندیشه، پرواز روح تهی شدن از جسم، رها شدن از روزمرگی ورنج زندگی و شگل گرفتن عشق به زندگی.
تمرین ششم:تمرین آلبوم نویسی
قطعه ی bach
دکمه ی ضبط را می زند و صدای موسیقی در سرسرا طنین می اندازد.دستانش را از هم باز می کنم و آرام آرام تکان می دهد.به دور خود چرخ می زند.کاملا هماهنگ با ریتم آهنگ اندامش را تکان می دهد ومی رقصد.انگار نه انگار همین چند دقیقه پیش از فرط ناراحتی درحالِ گریه کردن بود.زمین و زمان را زیرِ پایش گذاشته و خودش را به خیالِ بی خیالی اش می سپارد.
تمرین با موسیقی اول
دستهایت را به من بده تا همسفر نسیم شویم و از کوچه های تنگ و خیابانهای شلوغ بگذریم. دستهایت را به من بده تا همصحبت پروانه شویم و میان گلهای باغچه به پرواز درآییم. دستهایت را به من بده تا پابهپای هه برویم کنار رود و در زلال آب به تماشای رقص ماهی ها بنشینیم.
دستهایت را به من بده تا با هم بدویم، شهر و روستا را پشت سر بگذاریم و به جنگل برسیم، از جاده میان جنگل بگذریم و به راه مالرو برسیم و از آن به بیراهه برویم، در میان درختان کوچک و بزرگ، گاه از زیر بوتهها، خمیده عبور کنیم و گاه ایستاده به قامت بلند درختان کهنسال نگاه کنیم و به سرعت بدویم و برگهای افتاده با خشخششان ما را تشویق کنند. دستهایت را به من بده تا دنیایی زیباتر داشته باشیم.
موسیقی دوم : این موسیقی را قبلا با فیلم هایی که مربوط به کره ی زمین و فضا بود ، شنیده ام
صحنه هایی از کره ی زمین در ذهنم تجسم شده است
قشنگ نیست ؟ انقدر عظمت ، آدم ها مشغول به چه کاری هستند ؟
چند بار به آسمان نگاه میکنند ؟ چند بار از معجزه ی حیات در کره ی زمین به وجد می آیند ؟ چند بار به عظمت و شگفتی کره ای که رویش زندگی میکنند فکر میکنند ؟؟
چند بار به این فکر میکنند که چقدر جالب است با این سرعت زیاد درحالی که زمین گرده پرتاب نمیشویم به فضا و میتوانیم راه برویم؟
چقدر فوق العاده ای زمین ِ عزیزم
من بهت قول میدم بهت فکر کنم و برام مهم باشی و مسئولیت پذیری در مقابلت را تمرین کنم تا زمانی که اینجا مهمان توام !
خیلی دوستت دارم زمینِ حیرت انگیز!
در انتهایی ترین نقطۀ تاریکی و سقوط،تنها روشنی و پرواز درمان کار است.
کمی باور،کمی عشق،کمی اراده و دل به دریا زدن راهکار رهاییست.
نوشتن سخت است. عشق به نوشتن آسانش می کند.
نمرۀ آ شدن سخت است،عشق به روانشناسی و هدفم آسانش می کند.
موسیقی سخت است، عشق به قوی کردن روحم آسانش می کند.
آری،هر سه روح مرا قوی میکنند. هر کدام به نوعی و از منظری..
و زندگی من در آغوش این این سه ضلع زیباست..
.
شاید بتوانم بگویم سخت ترین چیز در زندگی من مشخص کردن این است که از خودم،جهانم و زندگی ام چه میخواهم..اما سخت تر از آن این پاسخ به این سوال است: چرا همچین چیز هایی میخواهم؟
بیا صحبت کنیم.
چه میخواهم؟
میخواهم یک روانشناس خلاق و معروف شوم که کتاب های بسیاری نوشته و نویسندۀ و همچنین آهنگساز معروفی هم هست.
او به مردم عشق می ورزد و مردم هم بسیار دوستش دارند.
از صفر شروع کرده،و اکنون بسیار ثروتمند است. ساعتهای زیادی را در کنار افراد نیازمند می گذراند و به آنها می آموزد و کمکشان میکند که کتاب بخرند و پولی برای زندگیشان داشته باشند.
و عاشق است.
کسی را درکنار خود دارد که توانسته برایش عشق را معنا کند و همراهش باشد. آن فرد دلیل بسیاری از موفقیت های اوست و او هم دلیل بسیاری از موفقیت های همراهش..
چرا؟
چرا دوست دارم همچین آینده ای داشته باشم؟
چرا دوست دارم زندگی کنم؟
چرا دوست دارم زندگی کنم،رویا داشته باشم و به سمت رویاهایم بروم؟
چرا یاد آوری رسیدن به رویاهایم خوشحالم میکند و باعث میشود باز هم رویا پردازی کنم و ادامه دهم؟
چرا؟
هنوز نمیدانم..
نوشتن با موسیقی شماره ۳:
در صدای موسیقی باید غرق شوم چنان که از من هیچی باقی نماند. آن گاه گویا در اعماق آن به آنچه که همواره در جستجویش بوده ام، دست می یابم. روز های خوش و مملو از غم را که با بود و نبود تو تجربه کردم، تمام شدند. فکر می کنم اگر روزی خدا را بیابم دقیقاً همان حسی را خواهم داشت که در حین نگاه کردن به چشمان مملو از عشق تو دارم، همان احساسی که در حین شنیدن موسیقی کلاسیک که اسمش را بلد نیستم. کلمات همواره با ریا آغشته می شوند. دوست دارم ننویسم و حس بی زبانم را همین طور بدون شکل، قاعده و قالب حفظ کنم. خاموشی را می پسندم. همان طوری که در حین شادی عمیق و اندوه بیش از حد لبانم دوخته و زبانم قفل می شود، دوست دارم احساساتم نیز به شفافیت آب و به نیستی باد باشند. حرف های ناگفته ام، ناگفته بماند. فقط تبسم کنم و با خاموشی در حالی که برف های کوچک و سرگردان از آسمان به سوی زمین در سفر اند و دست های سردم درون جیب های جاکت درازم فشرده شده است، تمام ناگفته هایم را فریاد کنم. آواز کنم. ولی نه با صدا. نه با کلام. فقط با تبسم و چشم هایی که روی هر مژه اش ذرات برف نشسته و به گمان من موجب زیبایی چشمان آرایش نشده ام، شده اند. تبسم کنان هیبت هستی و نادانی و نیستی خودم را جشن بگیرم و بروم در کافه یی گرم قهوه ای خوش طعم بنوشم و برف را از پشت پنجره تماشا کنم. به شلوغی مردم نگاه کنم. به دوستی و معاشقهء شان چشم بدوزم و در آینهء وجود آنها، اندکی خودم را ببینم.
berlioz
روی زمین یخ زده ی پاتیناژ دست در دست دوست میرویم. رفتن که چه عرض کنم تلو تلو میخوریم. همدیگر را میگیریم. میفتیم. قهقهه میزنیم. برمیگردیم خانه. چای داغ مینوشیم. کجا رفتند آن روزها؟ من کجاام و اینجا کجاست. ان همه روزهای رنگی نماند و این روزهای خاکستری هم نمیماند لابد. کاش!
سرد است. سرد! برای گرم شدن انگار خیلی دیر شده. دلم یک خواب عمیق میخواهد. دلم یک اغوش باز یک سرچشمه ی امید میخواهد. همه ی برکه های امیدم خشکیده اند. شاید زنده نیستم. کاش خواب باشد این همه خشکیدگی.
قطعه پنجم
کنار باغچه روی تاب نشستم وآرام آرام تاب میخورم وبه این قطعه موسیقی گوش میکنم درحسی عجیب وخوبی فرو رفته ام ناگهان دیدم که گلهای باغچه درحال آماده شدن هستند .گل های رز قرمز و صورتی وتاج خروسی های زیبا وگلهای کاغذی بر روی آلاچیق دارند خودشان را آماده میکنند تا هنگام نواخته شدن موسیقی رژه ای جانانه بروند.آنها میخواهند برای من که آنهارا پرورش دادم رژه بروند من غرق در زیبایی آن ها هستم وخدا را شاکرم که که این نعمات رابه ما ارزانی کرده . خدایا این طبیعت زیبا را برای ما نگه دار . بالاخره گلها شروع کردند به رژه ،تاج خروسیها اول صف شروع کردند به رقصیدن و رژه رفتن بعداز آنها رزهای رنگارنگ وگروه بعدی شمعدانیههای بسیار زیبا که من عاشقشونم راه افتادندورقص کنان همراه با باد ملایمی که می وزید رژه ای زیبا می روند ودر آخرگروه گلهای کاغذی با ریتم خاص خودشان ردشدند و رفتند من غرق دراین همه زیبایی بودم که آهنگ پنجم تموم شد عسگری
قلب های کوچک و بزرگ میتپد و میرقصد رها درمیان ابرها میچرخد و میرقصد و بالا میرود با شور و شعف حال ارام میشود و به تامل می نگرد و به آنچه ساخته می اندیشد که سرتاسر عشق بوده
تمرین ۶
bach
تو بیپروا ترین پرندهای هستی که دیدهام. مرا هم از قفس رهاندی.
چه شاعرانه شدهاند شبهایم. چه بیدارم. بیدارتر از آنکه در چهارچوب شب و روز بگنجم.
ابرها در حرکتند و من از تو مینویسم، که پرواز میکنی در روحم، سرشارم میکنی و هر روز تشنهتر، برای دیدارت، برای لمس تنت، برای سپردن گوشهایم به دست زمزمههایت.
چه چیز جز فکرِ به تو میتواند این چنین اشکهایم را از بند پلکها آزاد کند؟
فراموشی هرگز حریف اولین باری که دستهایم را گرفتی نمیشود. گویا گذر زمان این خاطرهها را در من پررنگتر میکند.
این شهرِ بیروحِ خسته با تو برایم از هر کجای دیگر دنیا زیبا تر شده زمانیکه هر گوشهاش رنگی از یک خاطره دارد.
مکانها عجیبند. مکانها صحبتها را میشنوند و ما تنها از آنها عبور میکنیم.
دانهدانهی درختها، رودخانهها، سنگفرشها، شاهد من و تو بودهاند. درختها هم عاشقت شدهاند. از من سراغ تو را میگیرند.
هر کنار، من هستم. درختها هستند. خاطرهها هستند. تو اما نیستی تا بیایی و تجدید کنی زخمهایی که میزنی را.
بیقراری واژهای نیست که فرهنگ لغت بتواند معنیاش کند. برای فهمیدنش باید دریا باشی.
حریف بیقراریها زمان نیست، انسانهای دیگر نیستند، خدا نیست.
بیقراری حریف ندارد. روحت را میخورد و رشدش میدهد.
نباید به فکر فرار از بیقراریها باشی. باید با آنها مدارا کنی.
این آتش در تو خواهد ماند. از بودنش لذت ببر. هر کسی نمی تواند بیقراری را بچشد.
و مگر میشود بدون بیقراری نوشت؟
چه چیزی برای نوشتن خواهد ماند؟
مگر میشود نویسنده باشی و عاشق نشده باشی؟
برگهها تشنهی عشقند. از قلم طلب عاشقانه نوشتن دارند، تا باقی عمرشان را در این سفیدیِ بیروح نگذرانند.
و خوش به حال آنهاییشان که عاشقانهترین جملات را تا ابد حمل میکنند. آنها برشی از یک اوج هستند. اوجی که شاید در آینده فروکش کند.
موسیقیchopin
جنگ تا شهر های اطراف آمده مدافعان ما نتوانستندجلوی شان رابگیرند اگرکمی دیگر پیش روی کنندماهم باید جمع کنیم و برویم شهر نا آرام شده همه در تکاپو هستندبعضی همین حالا می روند میگویند میترسند شبی نصف شبی بیایند و شهر را قرق کنند مادر دو ساک آماده کرده از وسایل ضروری و با ارزشمان می گوید حداقل آماده باشیم چادر گل گلیم را بر میدارم سرم میکنم مامان یه سر میرم خونه اکرم از در که بیرون میایم اکبرآقا را میبینم که تمام خوراکی های مغازه اش را بار وانت کرده و هی زیر لب غر میزند بزارم عراقیا بیان بخورن کوفت بخورن خانه اکرم دو کوچه بالا تر است از کنار باغ مش رحمان که رد میشوم کمی می ایستم نگاهش میکنم خاطرات زیادی با اکرم از این باغ دارم از خاله بازی تا هر بازی که پیدا شود دلم برای صاحب باغ میسوخت پسر بزرگش را پارسال در حالی که تمام تنش را ترکش سوراخ کرده بود بود برایش آوردندپسر کوچکش هم میخواست به جنگ برود اما مش رحمان رضایت نمیداد گفته بود مگر گردنم را بزنند تا بگذارم تو به جنگ بری به راهم ادامه میدهم شهر خالی را اصلا دوست ندارم دلم میگیرد به خانه اکرم که میرسم درش باز است در را هل میدهم و اکرم را صدا میزنم می آید
-سلام محبوبه اتفاقا خودم میخواستم بیام پیشت خدا حافظی
-دارین میرین
-اره بابام گفته زود جمع کنیم بعد تاریکی هوا راه میوفتیم میریم شیراز پیش عمو بزرگم وای محبوبه دلم برات تنگ میشه
بغلش میکنم این دوست چندین ساله را از خانه شان بیرون می ایم به سمت خانه میروم به باغ مش رحمان که میرسم یکی چادرم را میکشد به سمت باغ میخواهم جیغ بزنم و تقاضای کمک کنم اما دستی جلوی دهانم را میگیرد مرا به کنج باغ می برد دم گوشم میگوید دستمو بر میدارم اما جیع نزن سرم را به معنای تایید تکان میدهم پسر مش رحمان است نگاهم میکند و لبخندی ژکوند تحویلم میدهد اخم میکنم
-این چه رفتاریه
لبخندش باز تر میشود یعنی تو نمیدونی تمام شهر فهمیدن
ناگهان اتشی در جانم شعله ور شد سرم را پایین انداختم بعد از قدری سکوت دوباره به حرف امد میخواهم برم جنگ به ثانیه ای تمام آن شعله ها تبدیل به قندیل شد اما پدرت ناراحت میشه دوست نداشت تو بری جنگ
-گریه نکن
-من که گریه نمی کنم خندید کم و مردانه
-خواستم بگم منتظرم بمون خواستم بگم خاطرت عزیزه محبوب خانم
باگوشه چادرم صورتم را خشک کردم
-نرو
-نمیشه نشنیدی دارن میان
-پس منم منتظرت نمیمونم
اخم غلیضی کرد
میری خونه به مادرت میگی اینجا دیگه امن نیست بعد میرین تهرون پیش فک و فامیلتون اونجا میمونی تا خودم بیام سروقتت
بعد هم با نگاهش بهم فهماند که منتظر چشم گفتنم است
خم شد پیشانی ام را بوسیدبا دستش دوبار بر روی شانه ام زد
راه افتادم دو قدم که برداشتم گفتم دلم برات تنگ میشه حتما برگرد بعد تیز و تند از باغ بیرون امدم
درس ششم از ماه اول: نوشتن همراه موسیقی dutielleux
نشسته پشت پیانویی سیاه؛ غرق در موسیقی خویش! انگشتانش بیوقفه حرکت میکنند؛ از راست به چپ، از بالا به پایین؛ چقدر سرخوش به نظر میرسند انگشتانش اما خودش نه چندان! اخمهایش درهم و چشمانش دو دو زن! جسمش مرتب به جلو و عقب تاب میخورد و موهای نسبتا بلندش روی پیشانی پر چروکش میرقصند! کسی نیست که تماشاگرش باشد…فقط خودش و من! لباس سیاه بلند و دنبالهدارش از پشت صندلی راه یافته و تا زمین ادامه پیدا کرده است! صورتش به چپ و راست تکان میخورد و حرکت دستانش را دنبال میکند…ساده است اما سخت…موسیقیاش را میگویم؛ برای او ساده و برای من سخت! چه عجیب است این مکان، تا کنون اینجا نبودهام..همانند سالنهای اپراییست که همیشه در فیلمها میدیدم! پر از صندلیهای سیاه با یک سن یا صحنهٔ نمایش…نمیدانم نامش چیست…منظورم همین سن یا صحنهٔ نمایش است…نمیدانم درستش کدام است…البته نام او را هم نمیدانم…به صورت لاغر و چروکیدهاش نگاه میکنم…به موهای فر تا زیر شانه رسیدهاش و انگشتان لاغر و کشیدهاش دقت میکنم…انگشتان لاغر و کشیدهاش و اندام تکیده و قوز کمر قابل دیدنش…همه آشنایند اما میدانم که هرگز جایی او را ندیدهام یا حتی عکسی از او به چشمم و نامش به گوشم نرسیده است! پس این حس آشنایی از کجا سرچشمه می گیرد؟! نمیدانم…برایم همهٔ صحنهٔ پیش رو، تداعیکنندهٔ چیزیست که هرگز ندیدمش یا دربارهاش نشنیدهام…شگفت انگیز نیست؟! یک مجهول آشنا؛ یک چیز بسیار مالوف و سازگار با روان و جانم! نمیدانم او نیز متوجه حضور من هست یا نه..انگار که متوجه نیست…همچنان مینوازد و تکان میخورند تک تک اعضای جسم خستهاش! اما نه…او خسته نیست…به هیچ وجه خسته نیست…او فقط درون دریایی ژرف از احساس و فکر غوطهور یا شاید در حال دست و پا زدن و غرق شدن است! لحظهای نیز از جنبش باز نمیمانند آن انگشتان ظریف اما مردانه…تا به حال همیشه انگشتان ظریف را به دستان زنان ربط مستقیم میدادم اما اکنون ظریفترین دستان را متعلق به مردی تمامعیار میبینم که مردانگیاش جور متفاوتی از تمام مردانگیهاست! او متفاوت است فقط همین…مردی متفاوت و از آن بیشتر انسانی بسیار متفاوت.
Chopin
چطور آمد؟! چطور رفت؟! همه چیز می گذرد و من آن ها را رد میکنم… همه را کامل و دقیق ملاحظه می کنم اما حتی زمانش را حس نمیکنم. هر چیزی خاصیت و طعم خوشمزه ی خودش را دارد. دیگر نمیخواهم توضیح دهم چون اگر بخواهم به تو بفهمانم زمان را از دست میدهم. زمان زیادی دارم اما حتی یک واحد از کوچکترین واحد زمان موجود را هم نمیخواهم از دست بدهم. من فقط همه چیز را رد میکنم تا به بهترش برسم. فقط زمان اندکی را برای پیدا کردن بهترین هایش از دست میدهم و همان یک واحد برای آن موضوع کافی است تا به جواب برسد. اما در همین حال بعضی هستند که دارند مسیر گذشته ام را می روند. برای من بسیار زیباست اما آن ها درکش نخواهند کرد. حیف!…
موسیقی دهم
در این دنیای پر خیال و اوهام بهتر از هر زمان دیگر می توانی فارغ شوی از تمام حقایق. بهتر است حالا که جوانی به این خیابان پا دهی. اگر چنین نکنی ای بسا که در جوانی بشوی پیری نه خراباتی لیک بی فایده و ولگرد. به این خیابان پای ده و بگذار در ذهن مغشوش و شاید هم پر از خالیّت راه برود و خلق کند آنچه را که تو شایسته اش هستی. به یقین که تو در طول این مدت باید صبوری کنی که این خیال و پ عیب برای نو آن صورت کلی را از شبح را ترسیم کند که تو به واسطه اش شروع کنی حرکت را بدان سو که می خواهی. بگذر… بگذر از این حقایق تلخ که ذهنت را و آرامش خیال جوانی را می کند زخمی. به اوهام و تخیلات خود بها ده که شاید از بر همین ها و با تلاش خویش بشوی چیزی چو آن چه می خواهی.
به نامش
موسیقی هشتم
همیشه با خودم می اندیشیدم این سرمای بی رحم زمستانی چرا برای عده ای اینقدر خوشایند و خواستنی است.من اما از همان دوران کودکیم از همه ی این سفیدی ها،از همه ی این آدم های برفیِ دروغین با آن لبخند ساختگیشان که انگار روی صورتشان ماسیده بود بدم می آمد.این آدم های نه چندان محکمِ برفی که با پدیدار شدن ذره ای نور و روشنی به نیستی کشانده میشدند.اصلا این همه سفیدی که چشم آدم را می زند به چه کار خواهد آمد؟تا سیاهی نباشد.این آدم ها فقط به درد همان دنیای خیالی ِِ برفی میخورند.آدم های دنیای واقعی اما پر از سیاهیند.آفتاب حقیقت که بتابد این نقاب ها کنار میروند و خودِ واقعیشان نمایان خواهد شد.
ازین فلسفه بافی ها که بگذریم،داشتم میگفتم که چرا هیچوقت میانه ام با این همه سفیدی و آدمک هایش خوب نبود.متهم ردیف اول و مقصر اصلی همه ی این ماجرا کفش های وصله خورده ام بودند.هیچگاه نگذاشتند تا طعم شیرین پرتاب گلوله های برفی را از عمق جانم حس کنم.همیشه میخواستم مانند سایرین درون برفها غلت بخورم و خودم را از دغدغه ی هر حس مبهمی رها کنم،گلوله های برفی درست کنم و به سمت سر و کله ی هر عابری که از کنارم میگذشت نشانه روم.اما کفش هایم،آنها هیچ گاه با من سرِ سازگاری نداشتند.مدام حسِ تلخ گز گز پاهایم را برایم تداعی میکردند.پاهای طفلکیم،آنقدر بی حس میشدند که تا مرز نبودن پیش میرفتند.
اما من تسلیم نمیشدم،سعی میکردم خودم را سرِپا نگاه دارم،با امید.امید اولین و آخرین دارایی من بود.نباید از دستش میدادم.پس دو دستی چسبیدمش.و حالا که سالها از آن روزها گذشته و نه از آن کفش های وصله دار خبری هست و نه آن حسرت ها،آدم برفی هایی میسازم بس قبراق.اما درتمام مدت حواسم هست که نکند کودکی از گوشه ای نگاهش به کفش هایم باشد…
با آهنگ دهم نرم می روم به ریتم اول آفرینش.
می روم آنجا که همه چیز داشت خوب و آرام پیش می رفت و هر موجود راه خودش را میپیمود. و زمان موجودیت یافتن موجودی به نام انسان؛ همو که درِ یخچالهای قطبی را وا گذاشت و گرمشان کرد و غذای خرس قطبی را به فساد کشاند.
بعد میرسم به ابرها و فراز و فرودشان: ابر، باران، ریزش، جاری شدن در رگ رود و درخت، سیراب شدن، گذر به دریا، برگشتِ به بالا.
یادم می آید که یکی از سرگرمیهای بچگیام نشستن رو به آفتاب و بستن چشم هایم و عوض کردن کانالهای تلویزیونِ رنگیِ نور، در پشت پلکهایم بود. گاهی هم با برادر کوچکم مهدی توی حیاط دراز میکشیدیم و ابرها را دنبال میکردیم که هر بار خودشان را به چه شکلی در میآورند. بازی دو طرفه ای بین ما و ابرها در جریان بود. من و مهدی تا رد شدن هر ابر حدسها می زدیم و بعد نوبت شکلک درآوردن ابر بعدی میشد.
اما فریبا این بازی را دوست نداشت. فریبا همکلاسی و دختر همسایه ما بود. پدرش گاراژدار و اتوبوسدار بود. بابای پولدارش به او گفته بود که اگر روی زمین پیچِ ماشینها را پیدا و جمع کند پنج تومانی بهش میدهد. توی راه مدرسه نگاه جستجوگرش به روی زمین بود. البته چیز زیادی هم در آن مدت پیدا نکرد. فریبا یک عروسک خیلی زیبا هم داشت از آن عروسکهای گران که موهای طلایی داشت و چشم رنگی. هر وقت پیشش می رفتم کارتناش را از روی تاقچه پایین میآورد تا چند لحظهای نگاهش کنیم اما دستش نمیزد و بعد دوباره بدون بازی کردن میبردش بالای همان تاقچه.
اکنون که می نویسم سالهاست که فریبا و خانوادهاش از همسایگی ما رفتهاند خوب میدانم او جایی در زیر همین آسمان است. از همسایه های دیگر شنیدهام که فریبا درس نخوانده و ازدواج کرده و احتمالاً پسرهایش هم شانه خودش شدهاند. شنیدهام چند سال بعدتر هم پدرش توی راه خوابش برده و زیر ماشین رفته است.
نمی دانم اگر روزی فریبا را ببینم میتوانم بشناسمش؟
نمی دانم حالا فهمیده چه چیزها را در ازای پنج تومانیها از دست داده؟
نمی دانم تا کی عروسکش دست نخورده مانده و حالا در زندگیاش چند چیز دست نخورده دارد؟
نمیدانم چقدر حواسش به بالا گرفتن سر و نگاه بچههایش هست؟
من اما هنوز که هنوز هست در بازی با ابرها جدیام.
گاه فکر میکنم از آغاز آفرینش آسمان، کدام قطره از همه بیشتر شانس دوباره ابر و بار شدن پیدا کرده؟! و چند بار؟!
نمی دانم دیروز حرف از چه بود که مادرم وسط حرف هایش گفت «آبکشی تمیزها»؛ من میگویم شاید بتوان به سفر قطرات ابری که به زمین میروند تا دوباره ابر شود همین نام را داد.
با آهنگ mozart
غم انگیز است ؛ یک حرف هایی را باید به زبان آورد که تو نمیتوانی به آنها گوش بسپاری . مقابل من نشسته ای و هیچ سخنی نمیگویی . حتی نمیخواهی کلامی از دهانم خارج شود . نمیدانم شاید صحبت از عشق که میشود اینگونه میشویی . نپرس چگونه . چرا که نمیتوانم حالت پر پیچ و خم صورتت را برایت توصیف کنم ؛ چشمانت را نمیبنی که چگونه در جاده سراشیبی قلبم با سرعت میرود و یا همین لب های فرو بسته که گویی با سوزنی به هم دوخته شده اند . موهات هم پریشان شده و دیگر دلربایی آن موهای شانه کشیده شده را ندارند .
چگونه است تو با این همه تشویش باز هم همانند گذشته زیبایی ؛ من هنوز هم هیچ نقصی در این جسم مورد علاقه ام نمیبینم . با این حال چرا آرام نشسته ای ؟! چرا نمیگذاری حرف های عاشقانه ام را برایت بازگو کنم .
نکند که … نکند که مرا دیگر نمیخواهی . اصلا مگر میشود دو عاشق از عشق هم پشیمان شوند و دیگر هم را نخواهند .تو مرا میخواهی مگر نه ؟!
باز هم سخن نمیگویی . بگذار حقیقت را بگویم . چشمانت بسته شده؛ مرا نمیبنی و لب هایت برای همیشه بسته شده است .
همیشه و تا ابد . تو مرده ای و این یعنی پایان عاشق دونفره که من باید تک نفره عاشقت بمانم . تو اسوده بخواب
من عاشقت هستم .
تمرین ۶ _ نوشتن با موسیقی 🎶
شماره یک:
پاهایم را کشیده کشیده سمت نسیم خنک به حالت رقص رها میکنم
بدنم را به شکل باله به رقص درمی اورم
خودم را رهامیکنم
باساز پیانو، دست هایم را به حالت پرواز در می آورم.
من آزادم
آزاد تر از حد تصور
روحم را میرقصانم تا جسمم به آواز درآید
سَرَم را باریتم موسیقی همزمان تکان می دهم
خودم را غرق موسیقی کرده ام تا روحم شاد باشد و برقصد
موهایم باچرخش من، بین فضا و پرواز، رهاست .
صدای اره برقی تمام شب جنگل را تسخیر کرده بود. عقاب، سنجاب، خرس هم همه دیشب را هم پای ارهبرقی ها جیغ کشیده بودند. فردا که صبح شود مردمان مبتلا به کوری هم می شوند، همان ها که این همه بیداد و داد رانشنیدن جای خالی درخت را هم نمی بینند.
خورشید هراسان و لرزان از پس زاگرس سرک می کشد، هنوز در خت هست پس کمی آسوده خاطرتر بالا می آید، همه جا روشن می شود. دزدان درخت با ارههایشان رفته بودند. سنجاب بیمناک از فردای بی درخت بلوط ها را در دل خاک می کند، شاید که درختی سبز شود و پرنده از این شاخه به آن شاخه نوید می دهد که سبز می شود.
کلاغ فریاد میزند خبر خبر ! مردمانی از جنس فراموشی، مردمانی از جنس سهل انگاری، مردمانی از جنس حذف و تخریب، خدایا کسی درختان را دریابید. درخت ها تب می کنند، داغ می شوند، سوزان و گرم، درخت ها یکی یکی، حالا دیگر در کام آتش می شوند، زاگرس خاکستر نشین می شود.
دود دود، در این بالا زاگرس دارد می میرد، در آن پایین مردمان جلسه، جلسه، جلسه، خورشید ترسیده و غم زده، در خانه ابر می شود. ابر بی امان اشک می ریزد، تن درخت خنک می شود، آتش سرد و خاموش می.شود. مردمان اما، آن پایین هنوز جلسه اند از این جلسه به آن جلسه. خورشید آن سوی دنیا شاید در استرالیا، کانادا، فنلاند، یا نروژ، جایی دور از اینجا آرام سرک می کشد قدم در کلاس درسی می گذارد، کودکان می خوانند مردمان تیشه به ریشه! این تصویر زاگرس است قبل از مرگ سمور و سنجاب، خرس و بزکوهی، عقاب و چکاوک قبل از مرگ درخت.
تمرین ششم
Paganiniموسیقی
این من هستم این خود من هستم
اینجا ایستاده ام اینجا می رقصم ،رقص کنان و پای کوبان میدَوم مثل کودک سه ساله
این من هستم خود خود من هستم
شاد و زنده و خوشحالم شاداب و شادان و خندانم
حالا بیا باهم برقصیم، شاد باش ،خندان باش،سرزنده و شاداب باش
تو دوست من هستی ،دستم را بگیر
دوست من بخند و فریاد بزن
این من هستم خود من هستم
تو هم خودت باش خود خودت باش ،غصه ها را بریز دور .دستت را بده به من .
بیا سبزه ها را ببین،بیا گل ها را بو کن .
زودباش از روی جوی آب بپر و پروانه ها را بگیر ،پروانه بال صورتی همرنگ دامنت را …
سریع همراه من بدو ،خنده را فراموش نکن .
از روی نرده های مزرعه ی پیرمرد مو نارنجی بپر و به گاو ها سلام کن ،اهای گلها را لگد نکن …
این تویی و این منم اینجا شادیم دور از غصه هاییم ،اینجا سرزمین عجایب نیست .اینجا دنیای واقعی است چشمانت را باز کن .اینبار خورشید را جور دیگر تماشا کن و ابرها را در آغوش بگیر .
برقص و برقص و بخند .
کلاهت را به هوا پرتاب کن ،از ته دل بخند اینجا فقط سه سال سن داری .
از درختها آویزان شو و سیب بچین …
این منم خود منم
همینقدر چالاک و سرزنده
همینقدر شاد و خوشحال
همینقدر خندان و سرحال
تا غروب افتاب دستم را رها نکن و با من باش
با من بخند و برقص
فریاد بزن
و فریاد بزن
و فریاد بزن …
موسيقي bach
پنجره را باز كردم ، موسيقي ملايمي به درون وزيد ، فكر كردم اشتباه شنيده ام با دقت گوش كردم ،به آرزويم رسيده بودم ، موسيقي زيبايي بر تمام دنيا نواخته ميشد ، چرا فكر مي كردم اين آرزو جز آرزوهاي محال است ،با اشتياق ورقص به بيرون از خانه دويدم ، چقدر زيبا بود زندگي با موسيقي ،با هر قدم كه بر مي داشتم نتي از نتهاي موسيقي به گوشيم مي رسيد ، با موسيقي ديدن و شنيدن ،دنيا رنگ ديگري شده بود باد كه مي وزيد صداي متن موسيقي عوض ميشد مثل صداي به هم خوردن چوبها به يكديگر و روحت جلا مي گرفت ، گلها مي رقصيدند درختها سبزتر شده بودند آسمان آبي تر و آدمها مهربانتر و من جوانتر ، حالا فقط بايد گاهي اگر دوست داشتي موسيقي گوش ندهي ،تصور كنيد چقدر زيبا ميشد …..🎼
موسیقی باخ
آخرین پک را محکمتر کشید، فیلتر زرد را بین انگشتانش فشار داد و با غیض سیگار را خفه کرد در جاسیگاری. دهانش مزهی بدی گرفته بود. این یکی، آخرین پکش مزهی قرمهسبزی میداد. لعنتی. همیشه آخرین پکها مزهی عجیبی میدهند. چند روز پیش نسیم ملایمی از پشت گردنش به کنارههای گوشش کشیده میشد و انگار دستان کشیدهای رگهای سرش را نوازش میکرد و میرفت. بوی خیلی خوبی هم داشت مثل نم بارون، اصلا باد و نسیم و این چیزها نبود، روح زن زیبایی بود، حامل عطر مریم به سمت دنیای ارواح. مطمئن بود آخرین پک سیگاری که آن لحظه در دستش هست باید مزهی شالیزار بدهد، اما به چلغوز کبوتر بیشتر شبیه بود. حالش را بهم زد. بهترین مزهها آنهایی بودند که طعم شکلات یا تنقلات داشتند و بدترینها هم طعم انواع خورشت و جوراب میدادند.
نگاهی به ساعت انداخت، از دست خودش حرص خورد که ۲۰ دقیقه است قفل کرده روی فکر طعم آخرین پکها. اصلاً آخرینها همیشه لعنتیاند، شکنجه میکنند ذهن آدم را. پس چرا آدمها همیشه دوست دارند به آخر هر چیزی برسند؟ تو دنیای واقعی هیچ آخر زیبایی وجود ندارد. اصلا خود خدا هم آخرش را سخت کرده. همیشه وعده داده از آخرت بترسید. بیا از این واضحتر!
به ساعتش نگاه کرد. چی؟ ۱۵ دقیقه میشود که در حال فکر کردن به آخرهاست، در حالی که نه به آخر باور داشت و نه به آخرت. اصلا در این دنیای در هم تنیده مگر آخری هم وجود دارد؟
کیفش رو برداشت و از کافهای که جز افسردگی حال دیگری نداشت زد بیرون….
بریدهتی از رمان در دست نگارشم
کافه ریسر
زیبا و متفاوت نوشتید.
فقط متوجه نشدم این متن متناسب با موسیقی یا رمانتونه؟ یا هر دو؟
پاییز، بوی برگهای باران خورده و خرمالوهای نارس. جایی در حوالی انتهای کوچهای که دوستش دارم. با تمام جزئیات کوچه. با مرد جوانی که هر صبح روی دوچرخه مینشیند و به سمت اداره ثبت احوال میرود. تا مرا میبیند کلاه از سر برمیدارد و میگوید سلام بانو. من هم سری تکان میدهم و لبخند نصفه و نیمهای تحویلش میدهم. بعد به صرف صبحانه راهی خانه میشوم، با پنیر تازه و نانهای داغی که ابتدای صبح خریدم. چایی در فنجانهای سفید رنگ با شکوفههای ریز آبی و صورتی، صدای رادیو، رو به روی پنجرهی بزرگ رو به حیاط که پردههای توری سفید رنگش را کنار کشیدهام.
و باقی روز که فرصت برای همه چیز هست و نیست. نهاری سبک و عصری طولانی و غروب، که مرد دوچرخه سوار با روزنامه به خانهاش برمیگردد.سر بالا میگیرد و آرام سری مجنباند و لبخندی میزند و این بار من برایش دستی تکان میدهم.
(نوشته شده با یکی از موسیقیهای فوق)
بسم الله الرحمن الرحیم
تمرین درس ششم، ماه اول، نوشتن با موسیقی، موسیقی شمارۀ اول، از باخ
باران میبارد. بهتندی، با آرامش. درنگی برای نگرانی نیست. بر گلبرگهای رزهای سفید باغچۀ کنار راه اصلی. بر نیمکتهای سبز رنگپریده. بر آخرین گلبرگهای پاییزی گلهای جعفری. بر عطر شبانۀ یاسهای نیمهجانِ کنار گلدان. بر انبوه بوتههای گلهای داوودی. بر بناها و رؤیاهایی نیمهکاره. بر آروزهایی ناتمام. بر آتشی پنهان. بر شیداییهای ناممکن. باران و اشک به هم میآمیزند. اشک و باران. باران و اشک. سیل اشک. اشکِ باشکوه. اشکِ شوق. اشکِ رضایت. اشکِ نهایت سعادت. سیلی پروازدهندۀ روح تا بهشتی معطر از تنفسی ابدی. نفسی عمیق تا عمق روح. بهشتِ تماشا. بهشت نگاه. اشک و باران، میشویند و میبرند و غرق میکنند. بارانِ انتظار. باران غرق شدن در چشمۀ چشم. تپشهای همنوا با باران. بارانهای همآواز با قلب. لذت قاپیدن گل سرخ از خشکرود جانگرفته از باران …
ببار این باران، ببار. ببار و بشوی. تکرار کن این سمفونی با شکوه را. ویران کن این وارونگی را.
… حالا پس از باران، جهان مثل روز اول است. تروتازه. پاکِ پاک. تولدی دوباره. دمی دوباره. … حالا سکوت است و آواز گنجشکها …
دوستیِ آرامش و طوفان
در پی رسیدن به آرامش تلاش کردهام
جز من کسی نمیتواند من را از تنش درونیام برهاند و به آرامش برساند
کی و کجا به آرامش دست پیدا میکنم
نمیدانم
فضای آرامش بس طوفانی است…
طوفان را نظاره کنم
یا آرامش طوفان را
طوفان با هر قدمش به پای من نمیرسد
میروم تا آرامش طوفان را از او بگیرم
سر وصدای وحشتناکش را نمیخواهم
سرو صدا راه میاندازد و به این خیال است که من را آزار دهد
غافل از اینکه نمیداند من به دنبال چه چیزی هستم
طوفان، من را از چیزی میترساند که با آن بزرگ شدهام
اینکه الان اینجا ایستادهام محکم در مقابل طوفان
نشان از شجاعت نیست
نشان از ترس هم نیست
نشان از این دارد که شاید بتوانم طوفان را با آرامش بعد از آن درک کنم
شاید بتوانم در پسِ حرفهای ناگفته اش مکث کنم
شاید برسد روزی با او دوست بشوم
شاید روزی برسد که مایۀ آرامش او بشوم
******
او من را به روزهای خوب پس از خودش فرمان میدهد
نمیگوید منتظر باش تا کسی تو را نجات دهد
میگوید تنها نظاره نکن
تفکر کن
تفکر تا بینهایت
تفکر، تو را به خواستهات نزدیک میکند
بیصبرانه منتظر آرامشم
بیصبرانه عاشق تفکرم
کی و کجا به آرامش دست پیدا میکنم
نمیدانم
شاید شنیدن صدای مهیب طوفان جزئی از مراحل رسیدن به آرامش است
شاید صدای نهیبش، من را از منِ بیهودهام برهاند
شاید با تموم وجودش فریاد میزند که او آن چیزی نیست که ظاهرش نشان میدهد
شاید اگر ببیند کسی نیست که بفهمدش، آرام شود
شاید بیخیالی بعد از فریادش تبدیل شود به همان چیزی که از تمام وجود آن را درخواست کرده
شاید آرزو دارد در آرامش پس از طوفان به آن چیزی برسد که میخواهد
براستی آرامش و طوفان مخالف همدیگراند
اما، دوستیشان ابدی است!
http://faezeheftekhari.ir/488
تمرین ششم :نوشتن با موسیقی mozart
بر سر یک به یک گره های شالگردنت بوسه می زدم وخاطراتت را به میان رج به رج اش را به تصویر می کشیدم.که صدای موسیقی ضعیفی به گوشم رسید خود را به نزدیک پنجره کشاندم تا بهتر بشنوم و همان جا به بافتنم ادامه دهم.صدای این سمفونی آنچنان روح نواز بود، که ناخوداگاه چشم هایم را روی هم نهادم و دست از گره زدن کشیدم. روحم را به پرواز در آورده بود.و خود را درون باغی پر از شکوفه های گیلاس می دیدم که با هر نسیم درهوا می رقصیدند و صورتم را نوازش می کردند.و من شادو سرمست از بوی شکوفه ها شده بودم.و غرق در خیال و رویا….
زیر سایه درختی نشسته بودم و که دستی بر شانه ام نگاهم را به عقب راند.نگاهی آشنا که سال ها از من دور بوده است ،ولی هنوز هم مثل قبل برایم تازه است، دست هایش را محکم می فشارم وبدون سلام شروع به گلایه می کنم از تنهایی هایم از نبودنش از دلتنگی های وقت و بی وقتم ، از گریه های بی امانم از جسم رنجورم ….آه چقدر حرف ها برای گفتن داشتم که اشک های لعنتی بر چشمانم سوار شد .و دیده ام را تارکرد.
با گوشه آستینم چشمان بارانی ام را پاک می کردم تادوباره میزبان نگاه گرمش شوم، وقتی دوباره سرم رابالا گرفتم.دیگر او را ندیدم .فریاد کنان او را صدا میزدم،و دیوانه وار
لای درختان گیلاس او را می جویدم ،که نگاه درمانده ام بر روی زمین افتاد، تمام شکوفه های چیده شده در دامنم اکنون زیر پاهایم له شده بودندو باغ گیلاس در نگاهم یکباره خزان شده بود و باد میان شاخه های خشک و بی برگش زوزه می کشید و بر صورتم سیلی می زد.و گیسوان مرا اسیر خشم خود می کرد.روحم که به پرواز درامده بود،را رنجور و غمگین در کنارخود درآغوش کشیدم.باز هم هجوم خاطراتش مراسرگردان کرد.با گرمی اشکی که از پهنای صورتم سر خرد به خود امدم. صدای موسیقی قطع شده بود و قلاب ازگوشه دست هایم رها شده بود وقتی که شکوفهای گیلاس را در خاطرم می چیدم و در دامنم می انداختم و شاید زمانی که دست هایش را در دستم گرفته بودم.انصاف نبود بعد از رفتنش هرروزباهجوم خاطراتش بمیرم و زنده شوم.شالگردنش را زیاد بلند بافته ام حس میکنم بهتر است دیگر این رج پایانی باشددر طول این سه روزبافتنش حس می کنم چندسال پیر تر شده ام…
با شنیدن فراز و فرودهای موسیقی Barhms پرده های ذهن کنار رفت، روی سن آگاهی به رقص در آمدم. فواره ای آنجاست که جنب و جوشی با موسیقی برپاکرده، من نیز با او هم نوا میشوم.
ریتم های موسیقی دست و پا و بدن مرا با خود به چپ و راست بالا و پایین کشیده و خمیده میکند، موسیقی با ریتم پروازم همنوا میشود و اوج میگیرم.
پرتو خورشید پوستم را نوازش میکند او نیز همنوا شده. چه قطعه زیبایی، آسمان زیبای آگاهی با موسیقی شگفتی ساز شده. در رویا هستم با بالهایم همنوا با موسیقی در آسمان بیکران، بکر و بی آلایشی در پروازم.
بالهایم با فراز و فرودهای موسیقی گرم و بی پروا میشود. آنقدر موسیقی الهام بخش است که از زیر بالهایم گل برگهای ارغوانی را نثار عشق و محبت و دوستی میکنم. چه جادویی در حال رخ دادن است.
با جادوی موسیقی و گل، شیرین باستانی در مرغزاری سرسبز میشوم، که در جشن و سرور و عشق فرهاد خود است. در رقصم مام جهان را میابم، به رقص و گل افشانی در آسمان بیکران خوشحالیم…
رویا با موسیقی زیباست، راه آرامش را یافتم. روزی دیگر با قطعه ای دیگر در پروازم با رقص و گل افشانی…
موزیک شماره ۹ mozart
چمدانم را در دست می گیرم نگاه عمیقی به تمام اتاق می اندازم. سفر را دوست دارم اما حتی چند روز دوری ، سخت مرا دلتنگ خانه می کند. اما این بار به جز دلتنگی ترس غریبی هم به خاطر شرایط کرونا تمام وجودم را در بر گرفته است. اما این ماموریت کاری ، چیزی نبود که بتوانم به عقب بیندازم. در خانه را قفل می کنم و وارد خیابان می شوم. هوای پاییزی حال و هوای دیگری دارد. ترکیبی از دلخوشی و دلتنگی . سراسر پیاده رو پر از برگهای زیبای زرد و نارنجی و قرمز است و صدای کلاغ درشتی از بالای سرم پرواز می کند . برنامه ام را در ذهن مرور می نمایم و با نگاهی دوباره به بلیط هواپیما، ساعت سفرم را چک می کنم. قبلا هر بار قرار بود به ماموریت کاری استانی بروم حال بسیار خوبی داشتم اما این بار نگرانی بابت اینکه مبادا داخل هواپیما پر از مسافر باشد ، آیا در حالت فعلی خطر شیوع کرونا آیا فقط ماسک زدن می تواند با وجد انبوه مسافران و هوای داخل پیشگیری کننده باشد؟ سرخیابان مقابل معازه گلفروشی راننده اسنپ با ماشین ۲۰۶ نقره ای خود انتظارم را می کشید. خیابان نسبتا شلوع بود اما با این وجود به موقع رسیدم . راننده مقابل سالن شماره ۲ فرودگاه بین المللی مهر آباد پارک کرد و من به داخل سالن رفتم . ۴۵دقیقه ای گذشت اما خبری از تحویل چمدان نبود . حتی پرواز را در لیست نگنجانده بودند. به سمت کیوسک اطلاعات پرواز رفتم. وقتی از او در مورد پرواز ساعت از به مقصد عسلویه می پرسم . خانمی با خوشرویی گفت: متاسفانه پرواز شما کنسل شده …وای انگار تمام دنیا را به من هدیه کردند. بر خلاف انتطار ان خانم با خوشحالی گفتم :راست می گویید ؟ سرم را که بلند کردم دیدم آن خانم مبهوت و حیرت زده از این شادمانی به من خیره شده است.
موسیقی شماره 7 dvorak
با آرامش زیر سایه درختی بزرگ که داخل حیاط خانه ام وجود دارد نشسته ام شروع کردم به نواختن موسیقی به گونه ای که انگار دلم برای روزهای گذشته تنگ است روز های که آنها را پشت سر گذاشته ام اما با این نوع نواختن دارم تمام دلتنگی های خود را بیرون می ریزم و به خود کمک میکنم تا احساس بهتری داشته باشم.
گویی که بار سنگینی را از روی دوش خود برداشته ام و احساس سبکی و راحتی می کنم احساسی که هرگز تا حالا آن را تجربه نکرده ام.
تمرین نوشتن با موسیقی bach
تمام نوشته هایم به تو ختم میشود
آه ای حسرت به دل نشسته،
نمی دانم چرا هر موسیقی و اهنگی چه بی کلام و چه با کلام
مرا از خود بی خود می کند .
مگر تو چند نفر بودی
وقتی که رفتی شهر انگار خالی از سکنه شد.
حالا من سردرگم در این شهر که بیشتر شبیه متروکه ای است، که ساکنانش عین ارواح اند.
به کدامین سو بنگرم
که آیتی از تو را ببینم
شرق یا غرب
شمال، یا جنوب؟
شمال بندر کوه گنو است، آنجا آهوانی دارد که مرا شوق دویدن دست می دهد،
برای دویدن دنبال آهوان طنازی که باچشم شهلایی شان مرا سرمست می کنند.
به سمت جنوب دریاست،
دریا معشوقه ها و عشاق زیادی را بلعیده است از حسادت، آه …
چرا نمی توانم موسیقی گوش کنم، حتی بی محتوا ترین با هر ریتمی مرا یاد تو می اندازد.
پیامبر عصر جدیدمان،
شاهین کلانتری را می گویم .
با درس هایش مرا به کجاها که نبرده است .
من هم نوشته هایم از تو می شود.
تو که نیستی،
اما نمی دانم دوستت دارم ها و لبخندها و هزاران رفتار عاشقانه را به کدامین معشوقه ای گفته ام که مال من نبوده است.
من گناهکارم، باید مرا در میدان شهر
به دار آویزان کنند.
و برای آخرین حرف هم بگویم
بی او خیلی وقت است ،
من گناهکارم و جنایت کار
لطفا مرا بارها دار بزنید .
من نمی دانم تاوان کدامین گناه را پس می دهم، که نه اشک و نه بغض
و نه هیچ چیز دیگری آرامم نمی کند.
با هر اهنگی غصه ام می گیرد، غمگین می شوم.
با شاد ترین آهنگ ها که،
شانه های هر کسی به لرزه در می آید،
و بندری می رقصد
من آنجا غرق در بی تو می شوم.
وقتی می گویم تو، نیازی به توصیف ها و استعاره نیست.
تو استعاره همه نوشته های منی
من در گیر توام،
کی رها خواهم شد.
موسیقی شمارهی ١٠
مهم نیست که چه پوشیدهای. کی از این بالا تو را میبیند? بیجنبه بازی درنیاور! درست است که بال پرواز ندیدهای اما لازم نیست اینقدر خودت را گم کنی.
ای جان! این دختربچهی پیراهنصورتی را ببین. صدای خندهاش را میشنوی? …حالا ببینم میتوانی اینقدر به فکر لباس و رنگ بالت باشی تا از این لعبت شیرین عقب بمانی یا نه?
هوراااا… نه انگار میشود کمی رویت حساب کرد. رسیدی!
گمش نکنی. ببین چقدر شبیه بچگیهای توست…
اینقدر سر بههوا نباش! اصلا تو چه کار داری که آن آقا درست به آن خانم آدرس میدهد یا نه? بالاخره یکی پیدا میشود که… نگفتم? این آقای مسن طوری دقیق برایش آدرس را شرح داد که کم مانده بود دستش را بگیرد ببرد بگذاردش دم در محلمورد نظر!
دختربچه کو پس?… باشد, حالا نمیخواهد عزا بگیری. پیدایش میکنیم. چشمانت را خوب باز کن و دور و برت را قشنگ ببین! میگویم قشنگ… عجب!…
آنجا را نگاه کن! ببین آن بادکنکهای سفید و صورتی چقدر آخر کوچه را قشنگ کردهاند. چقدر هم زیادند…
ای جانم! ببین! بادکنکها دست دخترک صورتی خودمان است. هوراااا… دیدی گفتم غصه نخور.
دخترک چقدر تند میدود. میخواهد برود سمت کوچهی بعدی. تو هم خیر سرت بال درآوردهای اما چه فایده? همهاش کلهات رو به هواست…غر نمیزنم… خب شاید این پسربچه با دوستش حرفش شده… حالا حتما باید بروی سر در بیاوری? …خب قبول دارم لباسش برای این فصل کم است; صورتش هم گریهایست و به نظر گرسنه هم میآید اما مگر میشود? بچهها را که رها نمیکنند. تحت هیچ شرایطی!…دیدی? دیدی باز هم درست گفتم? این خانم مهربان خوشپوش, مادرش است. از او قهر کرده بوده; حتما از صبح هم هیچ نخورده و حالا با این لباس و شکم گرسنه آمده تنها نشسته توی کوچه تا دل مامان را بسوزاند که اینطوری قربانصدقهاش برود. ببین. انگار سالهاست هم را ندیدهاند…
حالا بفرما دخترک صورتی را پیدا کن!…
هورااااا آنجا را ببین. با یک بغل گل صورتی دارد برمیگردد. بادکنکها را حتما به مردم شهر هدیه داده.
نوشته با قطعه نهم موسیقی :
هی می خندم هی محکمتر گلوله برفی به صورتم میخورد کاش نیشم بسته می شد تمام صورتم پر از برف شده به هر طرف فرار میکنم یک گلوله برفی صاف میخورد توی صورتم بازی نوجوان ها خیلی بی رحمانه و به دور از عقل است همیشه با این گروه آسیب پذیرترم چون بیش از حد معمول می خندم ،عصمت بیچاره همیشه از خندیدن ابا دارد انگار پادشاهی اش به خطر سقوط می افتد اگر بخندد ….دنبال هم قطار می شویم هر پنج نفرمان هر کس برای خودش حرف میزند و می خندد عصمت طبق معمول جلوی دهنش را گرفته که نخدد می رویم پشت دیوار حیاط مادر بزرگ که روی برف های دست نخورده لم بدهیم عصمت می گوید : آهای تو نیشتو ببند اونجا یه چاه مستراح هست نیفتی توش ….با خنده می گویم مثل” ولی” ؟ همه می خندند( “ولی سیاه” بچه بود افتاد توی خلا ،وقتی بزرگ شد به همین جرم هیچ کس بهش زن نداد …)عصمت هم بالاخره می خندد می گوید: آره مثل ولی هیشکی همینطوری هم نمی گیردتت…. داشت شرح ماجرای ولی رو میگفت صاف کنار یک کپه برف یک قدم به عقب رفت و نصف بدنش صاف رفت توی زمین یعنی توی همان چاه مستراح جیغ کشید هر چهار نفرمان روی برف ها افتاده ایم از خنده روده بر شده ایم عصمت ناسزاگویان ازچاه درآمد و با عصانیت با همان …هیبت خلایی از ما دور می شود و ما همچنان می خندیم .
آرام ب نت های موسیقی گوش می دهم تا مرا با خود ب جهانی که از آن صحبت می کند ببرد
آسمان مهتابی کویر پر از ستاره است و زیبایی خود را ب رخ کویر می کشد
فردی روی خاک های کویر سرد دراز کشیده است و وبه این زیبایی بی حد و اندازه می نگرد.
گویی آن فرد با نگاه ب آسمان خودرا در میان آن احساس می کند
حس می کند تبدیل ب جزئی از آسمان شده است
کم کم مژه هایش سنگین میشود و خودرا در میان آسمان و صورت های فلکی مشاهده می کند
اما سرمای کویر او را از خواب بر می انگیزد
آه کویر چقدر بی رحم و دو رو است صبح ها انسان را از گرما هلاک می کند و شب ها از سرما
کویر بسان آدمی است که دموی مزاج است آدم پوچ و تو خالی که هر دم رنگ می بازد و رنگ عوض می کند و هیچ اصل و ریشه ای ندارد و قابل اعتماد نیست
ماه اول
تمرین ششم-bach-باخ
نخوان. نخوان.
ای بابا! از نت خارج میخوانی… نخوان.
حواست کجاست؟! ها؟!
من صدای سوپرانو میخواهم، سوپرانو؛ نه جیغجیغهای زنی که انگار وقت زایمانش رسیده یا دارد فحش وفضیحت نثار شوهر جانش میکند.
این طور بخوانی باید دمت را بگذاری روی کولت و بروی. هم خودت را خلاص کنی، هم من را، هم گروه را.
آواز خواندن که شرتیپرتی نمیشود جانم. ادب میخواهد. حواس جمع میخواهد. باید گوش کنی. خوب گوش کنی. اصلا همهات باید بشود گوش.
باز هم میگویم من صدای سوپرانو میخواهم. می سل می رِ رِ دو. خارج از نت نخوان. یا همینطور که من میگویم بخوان یا دست از سرِ آواز خواندن بردار و دست از سرِ کچل من هم بردار و برو پی همان آشپزیت. ظرفهایت را بشور و خانهداریات را بکن. اصلا تو را چه به آواز!
ای بابا! اشکت هم که دم مشکت است. گریه می کنی؟! داری گریه میکنی؟!
آخ امان از دست شما زنها…شما زنها…شما زنها.
موسیقی یک:
گرگ و میش است، کوهی است زیبا.
دارم از دور نگاهش میکنم و کم کم نزدیکش می شوم.
هوای تمیز و ابریشمی حوالی کوه من را سر ذوق آورده و سرمست شده ام.
حرکت را شروع میکنم. بالا و پایین، چپ و راست همچنان می روم.
عرق سر و رویم را گرفته. سکوت کوه و صدای پرندگان هیجان حرکت را در من بیشتر می کند. ادامه میدهم دره ای از گلهای زیبا جلو چشمم ظاهر می شود، شروع می کنم به دویدن تا ببویمشان.
و باز ادامه میدهم و این بار کمی سرخوش تر که انگار می رقصم. می خواهم چشمه را ببینم و کمی آب تنی کنم.
چشمه نمایان می شود، من فقط کوله ام را زمین میگذارم و می پرم توی آب چشمه.
سر می خورم توی آب، حالا مثل ماهی رها و آزاد شنا میکنم.
موسیقی شماره ۳ berlioz
باشنیدن این موسیقی مدام این دکلمه حسین پناهی توسرم میچرخه
یجورایی حس رهایی دارم ومقداری شجاعت
من حسینم پناهیم
خودمومیبینم خودمومیشنوم
خودموفکرمیکنم
تاهستم جهان ارثیه ی بابامه
سلام هاش همه عشق هاش
همه درداش
تنهاییاش وقتی هم نبودم مال شما
اگ دوست داری بامن ببین
یابزارباهات ببینم بامن بگو
یابزارباتوبگم سلامامونوعشقامونو
دردامونوتنهاییامونو
#فائزه شیبانی
نوشتن با موسیقی
موسیقی شماره ۵
به دیدنم آمد،خسته بود،خسته تر از همیشه ،در نگاهش غصه و آوارگی فریاد میکرد ،دیدمش اما برایم غریبه بود،دیگر در چشمانش خودم را نمیدیدم،قدم زنان از کنار همه چیز گذشتیم.
به دیدنم آمد با بغضی در گلوی هردومان،فرشتگان هم متحیر بودند از دیدار دوباره ما. نگاهش کردم غریبه ای بود که یک روز همه ی لحظاتم برای او بود،آمده بود تا برود،باید برای بدرقه اش کاری میکردم،باید برای راهی کردنش کاری می کردم،تا انتهای جاده همراهش شدم،درونم غوغایی بود،آمده بود تا برود،اشک امان ندادتا بازهم نگاهش کنم،او مسافر بود و من فقط مامور بدرقه.او رفته بود و من فقط توان همگامی برای رفتنش را داشتم،ساز دلم عجیب ناکوک بود.رفت بدون آنکه بداند با هرگامش زندگی ام را همراه خودش می برد.
زندگی را باید از نوساخت،این را با دلم گفتم و دست دلم را گرفتم ،حالا باهم قدم می زدیم،من و دلم،در جاده ای که برایم ناشناخته بود ،از دور دشواری ها را دیدم،پشت سر ویرانه ای بود و جاده به پبش می رفت،بادلم قدم زدیم،باهم عهد بستیم که پیش هم بمانیم،در انتهای جاده نور بود و روشنایی ،در انتهای جاده بهاری در پیش بود که هیچ زمستانی یارای تمام کردنش را نداشت،رنگین کمان نور بود.ما رفتیم و رفتیم بدون هیچ بازگشتی…
راستی چطور از این همه عشق گذشتی؟؟؟؟؟!!!!!!!؟؟؟؟
بتهوون
شهر بی قرار تر از همیشه، دل نا آرام تر ،دست بی مدارا، در میان ما به آشوب دامن می زنند. نوای آشوب، صدای تارهای ویولن بی هیچ هارمونی به گوش میرسد.
دیدگان از نگرانی مانند بیمار تازه از خواب پریده هذیان میگویند.
کشیشان سعی در آرام کردن مردم دارند تا اوضاع را کمی بهبود بخشند. مردم گرسنه شروع به غارت اموال ناچیزی کلیسا کردند. به مرور زمان، آشوب به انتها رسید. چیزی از آن زیبایی و شکوه بشری، که قبلاً وجود داشت در اطراف مردم دیده نمیشد.اخلاق و شرافت و هر چیزی که سال های سال آموزش داده شد ،به هیچ انگاشته شد. در آن اوضاع، در آن شب، امیدی برای آینده دیده نمی شد، حتی مرگ. همه چیز به انتها رسیده بود ما در برزخ هستیم ،بدون آنکه مرگ را تجربه کنیم.
وقتی اهنگ شماره ۷ رو گوش میدادم من رو به یاد روزی انداخت که یک بالونی رو کرایه کرده بودم که با اون برای یکی دو ساعتی روی هوا باشم واز بالا همه چیز رو ببینم وقتی در اسمان پرواز میکردم دیدن همه چیز از بالا چقدر جذاب ، دیدنی وارامش بخش بود دیدن مناظر بسیار زیبای کوهها دشت ها ومراتع انگار که نقاش طبیعت انها را یک بومی نقاشی کرده بود وقتی که دریارو میدیدم با وسعت بیکرانش وقتی بیابان ها رو میدیدم با وسعت وزیبایی های خاصش ویا وقتی رو که در ارتفاعات بالا تر که میرفتم دریا بسیار زیبای ابر را در زیر پای خود میدیدم به عظمت وبزرگی پرودگارعالم پی میبردم واینکه او همه اینها را در کنار هم گرد اورده با تمام خوبی ها وبدی های او واینکه در جهان چیزی بد نیست چرا که اون بدی ها هم دارای نوعی حکمت هست که با کمی تفکر ونگرشی متفاوت به این حکمت ها میتوان پی برد
ودر اخر میخواهم بگویم که نوشتن با اهنگ تجربه ای خوب وتداعی های لذت بخشی برای من داشت
تمرین
نوشتن
با موسیقی
جاده جنگلی زیبا و آشنایی بود حس عجیبی به من می گفت جایی قبلاً این جاده و این جنگل را دیدم جاده را که ادامه دادیم رسیدیم به کلبه چوبی و نیمه خرابی که دود از دودکش بلند می شد. از روی کنجکاوی به سمت کلبه رفتیم در با صدای عجیبی باز شد کسی داخل نبود اما چایی تازه دم بود اتاق هارادیدیم کسی نبود اما غذا حاضر بود علی بیرون رفت بعد از چند لحظه مرا صدا زد وقتی بیرون رفتم پیرزنی را با یک بغل هیزم دیدم صورتی چروکیده اما زیبا چشمانی آبی اما خسته و موهای سفید اما بلند و بافته شده داشت ما را که دید گل از گلش شکفت گفت روزهای زیادی تنهاست آنقدر که شما روزها از دستش در رفته ا و گفت همیشه منتظر بوده منتظر مسافرش مردش که آخرین بار برای شکار رفته و به او گفته بوده چای دم کن غذا را حاضر کن من قبل از غروب خورشید باز می گردم او منتظر مسافرش بود.
باز آن حس عجیبی که می گفت تو جایی این جاده و این جنگل را دیدی مثل خوره به جانم افتاد خوب فکر کردم وقتی پیرزن این حرفها را زد به خاطرم آمد که در بین صفحه حوادث روزنامه های قدیمی خانه پدر بزرگم عکس همین جاده جنگلی بود و تیترش را زده بودند شکارچی که شکار شد .
ماه اول- درس ششم- نوشتن با موسیقی
نوشتن احساسی بر اساس سمفونی موتسارت
گاه به گاه قدمهایم را بلندتر بر می دارم تا گلهای بنفشی را که از بته¬های خار روییده است زیر پاهایم له نکنم. روبرو منظره چشم نواز قله دماوند, پر صلابت و استوار قرار دارد. سفیدی برف قله, کمرکش قهوه ای رنگ کوه و دامنه سر سبز آن، تابلوی بدیعی را در مقابل چشمانم گسترده است. آسمان ابری است. نسیمی می¬وزد و تکه های ابر را به آرامی به این سو آن سو می برد. خورشید گاه به گاه قرص نورانی خودش را از لابلای تکه های ابر به نمایش می¬گذارد. گاهی شاهینی با بالهای گسترده در پهنه آبی و سفید آسمان, خودش را به دست نسیم می¬سپارد. در دور دست دشت، گله گوسفندان در دامنه کوهسار پراکنده¬اند. سیاه چادرهای عشایر در پایین دست دشت به چشم می خورند. منظره سرسبزی دشت را گلهای زیبای وحشی به رنگهای زرد و بنفش, چشم نوازتر می¬کند. در میان گلهای زرد و بنفش، رنگ سرخ گلهای شقایق، تضاد چشمگیری را بوجود ¬آورده¬است. در پایین دست دختری ظرفی را با خود می¬برد تا از آب چشمه پر کند. دختر پیراهن سبزرنگی بر تن دارد. روسری اش بر روی شانه¬هایش افتاده و گیسوان سیاهش را به دست باد سپرده است. چه زیباست این دشت! آرزو می کردم که این زیبایی تا ابد دوام می آورد. اولین قطره های باران بر گونه هایم می¬نشیند. باز باران! ابرهای سیاه می آیند. باید بروم تا خودم را به سرپناهی برسانم…
نوشتن با موسیقی
beethoven
به این آهنگ که گوش می دهم مرا با خود به دوران جنگ می برد در آن زمان مدرسه می رفتم.چه خاطراتی با خود به دوش می کشم.زمان بمب باران و موشک باران،زمانی که در پناهگاه منتظر می ماندیم تا وضعیتِ سفید اعلام شود یا آن زمان که تدریس بچه ها از تلویزیون برگزار می شد یا آنگاه که به روستای اطراف تهران منزل یکی از اقوام رفته بودیم و همه خانواده در یک اتاق کنار هم روزگار می گذراندیم و هر لحظه نگران انفجار و حادثه بودیم،بعد هم که آسان گرفتن درسها و نادیده گرفتن خطاها و گذر از سال تحصیلی به سلامت و وارد شدن به سال تحصیلی جدید بود.سالها از آن جریان می گذرد.جوانها بزرگ شدند پیرهایمان رفتند و ما را در این دیار تنها گذاشتند.در گذر زمان خیلی چیزها فهمیدیم و با تمام وجود لمسشان کردیم.وارد دانشگاه شدم درس خواندم و با خوشحالی آن را به اتمام رساندم و آماده ورود به دنیای کار شدم.هرچه می گشتم کمتر می یافتم.دوره کارآموزی مهد کودک را گذراندم و با تلاش بیشتر در پی یافتن کار دلخواهم بودم تا اینکه در یک موسسه برای کودکان پیش دبستانی پذیرفته شدم.بسیار خرسند بودم و با شوق و ذوق زیاد مشغول به کار شدم.بچه های نازنین که وارد می شدند و بر نیمکتها جای می گرفتند قلبم از شادی به تپش در می آمد و با انرژی وصف ناشدنی در پی بالا بردن اطلاعات عمومی شان می شدم….
موسیقی 8 Haydn
خشم گرفته ای برخود به دیگر بار و او، چون هر بار، مهربانی صدایش را بر پهنای خشمت می گستراند و چون اسفنجی می ربایدش.
میگویی و میگویدت آنقدر، تا یکصدا شوید و دست در دست، برداری بار دیگر آن کوله ی خالی پر امید را. نگاهتان به انتهاست و چشمانتان بلور تراشیده ی دریا.
قطعه شماره ۷. با این ها غریبه ام ، منطقشان را نمی فهمم ،حرفشان را نمی خوانم فقط گاهی جرقه ای از احساس درونم روشن و خاموش می شودو می روم به جایی که برایم آشنا نیست و کنار مردمی که نمی شناسمشان .گاهی هم به گندم زاری وسیع با گندم های طلایی میروم که زیر نور خورشید میدرخشند و کنار آبشار بزرگی که تا باحال هیچ جا ندیدمش و کوچه پس کوچه های سرد با دیوارهای بلند سنگی ،می ترسم اینجااسمانی هست با دو تکه ابر سفید بالای سرم که مدام می چرخدو خودم را می بینم با موهای بلوند و چشمان آبی که اصلا شبیه من نیست با فنجانی از اسپر سو در دستم که گه گداری یک جرعه می نوشم در حالیکه به زنی که ان طرف خیابان تانگو می رقصد خیره شده ام .
دوست داشتم و دوباره با موسیقی آشتی کردم
موسیقی دوم- بتهوون
جنگ است، جنگی خونین، جنگ جهانی دوم. سرباز فرانسویای هستم که دارم از چنگ یک تک تیرانداز آلمانی فرار میکنم. فرار میکنم و همزمان یاد عشقم هست که زندهام میدارد. به یاد عاشقیات میافتم به یاد بستنی خوردن های دوتایی به یاد دویدن در دل جنگل و بوسههای پنهانی. وقتی سرت را روی پایم میگذاشتی تا برایت کتاب بخوانم. حالا آن روزها از من دور شده و من دارم میدوم، من دارم برای نجات جان خودم با سرعت زیاد میدوم و خاطرات تو یکی یکی جلوی چشمانم رژه میروند. آه نزدیک بود، تیرش از کنار گوشم گذشت. میدوم با آخرین توانی که دارم چون میخواهم زنده بمانم، اطرافم را نادیده میگیرم، مهم نیست، مهم نیست که از روی جنازه دوستانم رد میشوم، مهم نیست که جنازه میشل را میبینم که دست ندارد، مهم نیست ویکتور دیگر جان ندارد، مهم نیست فرمانده مان مرده است. من تنها به تو فکر میکنم و برای رسیدن به تو دارم میدوم با سرعت با آخرین توان، در عجبم که چرا از پا نمیافتم.
آه گوش کن، صدایش پایش دیگر نمیآید، من نجات پیدا کردم و به تو میرسم. گوش کن…
موسیقی سوم- برلیوز
دارن نزدیک میشن ادم کوچولوها، یه لشکر آدمن، خیلی بامزهان. اوه اونجارو ببین نوازنده دارن، یه گروه نوازنده که همشون ادم کوچولو هستن. رهبرشون با اون قد بیست سانتی متری چه متبحرانه دستاش رو بالا و پایین میبره. میان اینجا چیکار آخه؟ اینجا زیر دست و پای ما آدم بزرگا له میشن که. اصلا باکیشون نیس. همینجور دارن میرقصن و میان. چه لباسایی، جزئیات لباساشون دیوونه کننده است. آخه کدوم دستای کوچولویی تونسته اینجور ماهرانه لباس بدوزه، کدوم دستای هنرمندانهای تونسته اینجور آرایش کنه، اصلا چرا راه دور میریم، همین گروه نوازنده رو ببین با اون دستای کوچولو. آه خدای من اصلا باور کردنی نیست قدرت خارق العاده این ادم کوچولوها تو نواختن سازها. سازهاشون قد یه بند انگشت منه.
خب بلاخره یکیشون منو دید و دستور توقف داد، کجا میرین؟ چرا فرار میکنین؟ از من نترسین بابا من که کاری باهاتون ندارم فرار نکنین ادم کوچولوها، من مراقبتون هستم. آه ای دل غافل تازه داشت حالم خوب میشد تازه داشتم یه نفسی میکشیدم تازه داشت غمام یادم میرفت، صدای موسیقیشون هنوز توی گوشمه، حالا چطور با این یکی غم دوری کنار بیام. آه ای خدای ما که در آسمانهایی، چرا این موجودات ریزه میزه از من ترسیدن آخه. تو همین چند دقیقه چقدر نقشه کشیدم واسه زندگیم با اینا. حتی جای خوابشونم مشخص کردم. آه
قطعهای از یوهانس برامس
به سوی قُله کلیمانجارو در حال راهپیمایی بودم ، وقتی از میانه درهها میگذشتم ، مه غلیظی ، اطراف من را پوشانده بود.
و از راه ناهموار و نخراشیدهای میگذشتم که بسیار خشن و رعبانگیز بود. ولی من به ناچار ، باید این مسیر را میرفتم ، تا که به غیرواقعی بودنِ افسانهها پی میبردم.
هر قدم که پشت سر میگذاشتم ، سرگذشت خود را به یاد میآوردم که چطور به بطالت گذراندم و حالا کمکم در این هوای بیرحم و نادان ، تمام وجودم را با گرمای امید گرم میکردم ، به امید یافتن حقیقت زندگی.
تمرین درس ششم- نوشتن با موسیقی.
موسیقی سوم:
مرد و جنگ:
مرد لباسهای نظامیاش را بر تن نمود. زن از این که وی مجددآ به جنگ میرفت به شدت پریشان بود و میگریست. از این که عشقش یا کشته میشد و یا میکُشد، قلبش به شدت میگرفت. او حاضر نبود مرد را اجازه دهد که منزل را ترک کند. مرد هم نای رفتن نداشت. نمیخواست شامل جنگی شود که نه قلبش آن را میخواست و نه عقلش. ولی متاسفانه سیاستها چنین بنا نهاده شده بود که یا باید میکشت و یا کشته میشد.
چشمان هر دو از شدت گریه سرخ شده بود. مرد دستش را روی شکم برآمدهی زن گذاشت و گفت اگر من برنگشتم برای فرزند ما هم مادر باش و هم پدر. آهسته بوسهی بر آن زد و با گریهی توام با درد گفت: فرزندم مرا ببخش که شاید ترا نادیده از دنیا روم، ولی بدان نادیده عاشقت شدم. من هیچ تقصیری ندارم، اصلا نمیخواهم دستم به اسلحه؛ این وسیله ی شیطانی رود، ولی مجبورم. در اصل ما را مجبور نمودهاند که در این جنگ ناخواسته اشتراک نماییم.
مرد از منزل خارج شد و به اطرافش نگریست. جز تباهی و ویرانی چیزی ندید. به آسمان خیره شد و ابرها هم از شدت اندوه شروع به گریستن نمودند.
تمرین با موسیقی باخ
دستهایت را به من بده تا همسفر نسیم شویم و از کوچه های تنگ و خیابانهای شلوغ بگذریم. دستهایت را به من بده تا همصحبت پروانه شویم و میان گلهای باغچه به پرواز درآییم. دستهایت را به من بده تا پابهپای هه برویم کنار رود و در زلال آب به تماشای رقص ماهی ها بنشینیم.
دستهایت را به من بده تا با هم بدویم، شهر و روستا را پشت سر بگذاریم و به جنگل برسیم، از جاده میان جنگل بگذریم و به راه مالرو برسیم و از آن به بیراهه برویم، در میان درختان کوچک و بزرگ، گاه از زیر بوتهها، خمیده عبور کنیم و گاه ایستاده به قامت بلند درختان کهنسال نگاه کنیم و به سرعت بدویم و برگهای افتاده با خشخششان ما را تشویق کنند. دستهایت را به من بده تا دنیایی زیباتر داشته باشیم.
موسیقی سوم
من اینجا هستم سال هاست که می نوازم اما اینبار برای تو می نوازم. مشهور شده ام. همه نامم را می دانند اما تو یک بار هم نیامدی تا اجرایم را ببینی. اینبار میان صخره ها فقط برای تو می نوازم. موج های دریا به رقص در می آیند و با شن های ساحل هم آغوشی می کنن. حسشان می کنم. پوستم را نوازش می کنند. من می نوازم . دست هایم خسته نمی شوند از انگشتانم خون می چکد با شدت بیشتری می نوازم برای تو. برای تو که صدایم را بشنوی و سراغم بیایی. اما باز هم خبری از تو نیست و من در حال تمام شدنم.
موسیقی پنجم
چه می کنی؟ اینجا ایستاده ای که چه بشود؟ اصلا حالیت هست که نباید اینجا باشی. این راه انتها ندارد برگرد حق نداری اینجا باشی. هیچ کس حق ندارد. آرام و آهسته از همان راهی که آمدی برگرد. پا به این راه بگذاری دیگر برگشتی در کار نیست. تصمیمت را گرفته ای؟ می دانی چه خطراتی در کمینت هست. کفش هایت را پوشیده ای؟ اندکی صبر کن بزار کمی با هم صحبت کنیم. شاید منصرف بشوی. نه تو تصمیمت را گرفته ای. پس حداقل لباس گرم تری بپوش. صبر کن بگذار برایت کلاهم را بیاورم.دستکش هایم هم دیگر اندازه ام نمی شود صبر کن ان ها را هم برایت میاورم. فقط کمی صبر کن. نرو بازهم به تو می گویم فقط کمی فکر کن ایا راه را می دانی؟ من نمی خواهم بروی. پیشم بمان من بدون تو . تو بدون من هیچ وقت آرام نمی گیریم. صبر کن باشد باید بروی فقط صبر کن که تنگ در آغوشت بگیرم این آخرین بار را از من دریغ نکن. در آغوش تو آرام می گیرم بگذار بویت کنم. بگذار صدای تپش های قلبت اخرین صدای زندگی ام باشد . لحظه ای صبر کن فقط چند لحظه دیگر خواهش میکنمم………………………………………………
دفعه ی اولیست که می بینمش. با دسته گلی داوودی وارد اتاق شد و در را بست. لباسش همرنگ گل ها زرد است و موهایش خوشرنگ ترین قهوه ای که در عمرم دیده ام.
گل ها را با دقت در گلدان روی میز جا می دهد و به آرامی از پله های تالار بالا می رود و وارد سرسرای اصلی عمارت می شود. تمام طول مسیر را با چشمانم دنبالش می کنم و وقتی از مقابل چشمانم محو می شود سراسیمه پله ها را دو تا یکی بالا می روم.
توی راهرو خبری از او نیست. اتاق ها را یکی یکی باز می کنم و میبنم در اتاق مشرف به ایوان روی کاناپه نشسته و کتابی باز کرده . با شنیدن صدای در به طرفم بر می گردد:
_اینجایین آقای مکبث فکر نمی کردم بعد از خستگی دیشب راه و مسیر به این زودی بیدار شده باشین.
_بله خسته بودم اما صبح صدای پرندگان و جوی آب عمارت وادارم کرد به عادت مالوف برخیزم و گشنی در عمارت بزنم.
نزدیک می روم.در برابرش خم می شوم و دستش را بر لب و پیشانی می برم:
_من اساسا سحرخیزم و این را هم باید اضافه کنم دیدن شما افتخاری مبارک است که بعد از سال ها نصیبم شده.من ثانیه ای را هم برایش از دست نمی دهد.
می خندد،به زیبایی هر چه تمام تر ، او دختر گل های داوودی و عمارت خیابان هشتم شرقی دریم لند.
من استیو را در دم خانه مان دیدم و امده بود و زنگ می زد من به او گفتم که برو اما نرفته بود و من اونو می دیدم از دم پنجره خونه خودمان و به من گفت که می خواهم که ساختمان شما را نگاه کنم من به او گفتم که برو و اما او نر فت من به همسایه مان که داشت با عصبانیت به پلیس زنگ می زد گفتم که لطفا زنگ نزنید اما او گوش نداد و به پلیس زنگ زد و گفت که یک دیوانه جانی پشت درب ما ایستاده و پلیس هم اومد استیو را دستبند زد و برد و بعد از چند ماه دوباره سر و کله استیو پیدا شد و بعد معلوم شد که استیو که مردی طلا فروش بود فهمیده بر روی انتن من یک دستبد طلا هست و با تلاش او فهمیدیم که مال دختر همسایه ما بوده که وقتی فرش را بر روی بالا پشت بوم بگذارد طلا از دستش در امده و دوباره بعد از چند روز استیو امد و گفت حق خود را از پیدا کردن طلا ها می خواهم.
موسیقی بتتهون
تراک اول باخ:
صبح آمد زیبا برخیز و بیا آزاد و رها شو از بهر خود آ
بسته تا کی خسته تا کی
رها، پرواز، آزاد از هر جا به اوج درآ
صبح آمد زیبا برخیز و بیا،
هستی منتظر نور در دل میدرخشد
بیرون از خود آ بیا به دریا به آسمان زیبا
هدف رها کن اینجا باش و اکنون
غرق من شو سرتاپا لذت
دست من بگیر با من بیا از خود رها شو
گنج دیرین عشق سرشار
ان بیرون آر بر همه افشان
سلام بر شاهین پرانرژی و عزیز.
تمرین ۵: بتهوون
به پهلوی راست میغلطد. چشماش به چشم ساعت میافتد. ساعت ۵ صبح را نشان میدهد. بعد از یک دعوای سخت زناشویی حتی چشمهایش برای ثانیهای هم گرم نشده بود. تنها فکر سامان بود که دلگرماش نگاه میداشت. ساعت با صدای نفرتانگیزش زنگ میزند. سعید که همان دیشب جل و پلاساش را جمع کرده بود و به قهر روی کاناپهی حال خوابش برده بود بیدار میشود. زیر لب به زمین و زمان فحشهای رکیک میدهد. باید برود سرکار. در محلهی اعیاننشین شهر میوه فروشی بزرگی دارد. صبح میرود وشب مثل جنازه، شمر برمیگردد، از عالم و آدم طلبکار. سارا در رختخواب وول میزند. لحظه شماری میکند که هرچه زودتر سعیدبرود. هزاران کار و پروژهی ناتمام با هم در سرش دویدهاند که دلش میخواهد همه را یکجا انجام دهد. همین امروز. بعد از یک دوره رکود محض انرژی بیسابقهاش بازگشته است. سعید اوقات تلخیاش را لای نان پیچیده است و برای صبحانه باخود میبرد. هنوز صدای غر زدنش میآید. سارا در دلش عروسی گرفته است. ” آخیش بلاخره رفت. مرتیکهی زبان نفهم”. بعد از مدتها انجماد به یکباره یخاش وارفته و میخواهد جاری شود آنهم نه در یک مسیر مسطح بلکه از بلندترین نقطهای که در زمین وجود دارد و او نمیشناسد. کسی ناخواسته ضامن بمب انرژی درونیاش را کشیده و او آتش به جاناش افتاده است. حالش دست خودش نیست. به اندازهی تمام موجودات عالم شاد است. بیدلیل میخندد و از درون میجوشد و لمبر بر میدارد. اکثر اوقات شبانه روزش مثل یک بیمار فلج در رختخواب گذشته بود. رختخواب بوی ماندهی او را برداشته بود. اما امروز با روزهای دیگر فرق داشت. دلیلش را خودش هم نمیدانست. دنیا را بیهیچ لک و پیسی سفید سفید میدید. تمام ملافههای رختخواب را که بوی نا گرفته بودند و تمام آنچه که مدتها بود چرک و کثیف روی زمین رها شده و انتظار شستوشو را میکشیدند جمع کرد. افتاده بود به جان کارهای خانه. لباسهای نشسته. ظرفهای کپکزده. خانهی پر از آشغال و پوستههای انباشتهی خوراکیهای آماده و هزاران کار نکردهی دیگر. در خود توانی یافته بود که نظیر نداشت. میتوانست به اندازهی ده کارگر ساختمان کار کند و خم به ابرویش نیاید. آفتاب آهسته از پنجره روئیده بود. چشمهایش به پنجره افتاد و در فکر فرو رفت. چند وقت میشود که آفتاب به خانه ی ما آمده و من ندیدمش؟ برایش عجیب بود. خورشید را اختراع تازهای میدید که خدا امروز وقت کرده است به ثبتاش برساند و از آن پرده برداری کند. به وجد آمده بود و حس میکرد به اندازهی خورشید میدرخشد و بر جهان نور میپاشد. کامپیوتر را روشن کرد. سمفونی بتهوون مینواخت. انرژی باد آوردهای در تمام بدنش پخش میشد. از خود بیخود شده بود. شتابآلود و هیجانزده به سمت کمد لباسهایش هجوم برد. لباسی که به زمان دختر بودنش تعلق داشت را از کاور درآورد. برایش تنگ شده بود. به هر زحمتی که بود زیپ پشتاش را بالا کشید و در سالن به رقص آمد. همگام با موزیکی که پخش میشد گام برمیداشت و دستهایش را همچون یک بالرین معروف و حرفهای در هوا تکان میداد. گاه چنان چرخ میزد که خودش به حیرت میافتاد. از رقص تک نفره بیرون آمده بود و با سامان میرقصید. او را دریک کت و شلوار قرمز با بلوز زرد میدید. که لبخند بر دهانش نشسته بود ویک دستش را محکم به دور کمر او حلقه کرده و دست دیگرش دست او را در دست داشت. حساش میکرد. پس با او به رقص آمد .. سرش را بر شانهی او تکیه داده بود و هماهنگ با آهنگ ریتم گرفته بودند. رقصی پرشتاب و شهوتبرانگیز. دلش میخواست هر چه زودتر، بعد از اتمام رقص در رختخواب به هم بپیچند و عطش هوس را فرو بنشانند. آهنگ تمام شده بود و او همچنان سرش را بر روی شانهی سامان تکیه داده بود و میرقصید. صدای دخترش ساره او را به خود آورد. تازه هفت سالش شده بود. در آستانهی در با چشمانی از حدقه بیرون زده مادرش را نگاه میکرد. این شنگولیهای غیر منتظره گاهی پیش میآمد. ولی انگار این بار کمی برشدت و حدتاش افزوده شده بود. هاج و واج نگاه میکرد و صدا میزد: مامان .مامان.
مادر که در حال و هوای خودش بود اول صدای دخترش را نشنید شاید هم اصلا دوست نداشت که بشنود و وقتی ساره صدایش را بلند کرد و فریاد کشید ماماااننن تازه به عقب برگشت و گفت: “زهر مار دوباره بیدار شدی؟ چرا مثل بابات نعره میکشی؟ برو تا بیام یه کوفتی بریزم توی اون کارد خوردهات صدات ببره. امروز خیلی کار دارم ها. هی نخوای بگی مامان. مامان”
ساره بیهیچ سؤال و جوابی سرش را پایین انداخت و رفت. به اتاقش باز گشت. پنجرهی اتاقش را باز کرده بود و به کوچهی خلوت نگاه میکرد. یک گربهی سفید ملوس زیر پنجرهی اتاقاش در نور آفتاب دراز کشیذه بود چرت میزد. ساره به پایین خم شده بود و آرزو میکرد ای کاش مثل او اینقدر آزاد و رها بود.
سارا در آئینه خودش را میبیند. چشم های عسلیاش را برای خودش نازک میکند و با صدایی که خودش میشنود میگوید: “بلا نبردت خوشگلی ها.” در ۳۲ سالگی هنوز کم و بیش طراوت دوران نوجوانیاش حضور دارد. با آنکه جاافتادهتر شده است اما هنوزپوست سفید با گونه هایی برآمده و صورتی، لب هایی غنچه و دندانهایی که مرتب و ردیف چیده شدهاند و موهایی که به قهوهای روشن میزند خودنمایی میکنند. از دیدن خودش در آئینه حظ برده است. در فکرش میگذرد هنوز خیلی وقت دارم و کلی کار به اتمام نرسیده و برنامههایی که میخواهم انجامشان دهم در سرم لیست میشوند. تا بهحال هم کلی وقت تلف کردهام. اول از همه باید برای دانشگاه ثبت نام کند. حیف او نیست که ادامه تحصیل ندهد. برای رها شدن از دست سعید باید راضیاش کند که یک کار پارهوقت گیر بیاورد و مشغول شود. ویک سر و سامان درست و حسابی به رابطهاش با سامان بدهد. حتی به فکرش آمده است یک کتاب بنویسد و چاپ کند. حتما همه عاشقش خواهند شد. باید بجنبم. کار،زیاد دارم. از دستشویی یکراست به آشپزخانه میرود. هنوز ساره نیامده است. به اتاق ساره سرک میکشد. آنقدر آهسته گام برمیدارد که ساره را متوجه حضورش نکند. ساره به پایین خم شده است و محو در گربه او را مینگرد. وقتی به یک قدمی ساره میرسد، فکرها از هم سبقت میگیرند. الان وقتاش است. اگر میخواهی یک نفس راحت بکشی، موقعیت خوبیست. هلاش بده و خودت را خلاص کن. چه کسی میفهمد که تو اورا انداختهای یا خودش، خودش را پرت کرده است؟ بین ساره و سامان در ذهن سارا جنگی در گرفته است. بودن این دو در کنار یکدیگر امکان پذیر نیست. غریزهی مادری و عشق آتشین در او غوغایی پر سر و صدا راه انداخته است. دستش را جلو میبرد و میخواهد او را از پنجره اتاقاش که در طبقهی سوم خانه است پایین بیندازد. با اطمینان دستش را به کمر ساره تکیه میدهد وساره مبهوت به پشتش برمیگردد. چشمان مادر و دختر به هم گره میخورد. و مادر دستپاچه میگوید بیا. بیا صبحانه را آماده کردم. سارا مثل فرفره میچرخد و تمیز میکند. تاظهر خانه را میکند یک دستهی گل. در حین کار با صدای بلند موزیک گوش میدهد. شعر میخواند. موزون راه میرود و گاه میرقصد. مثل مستها روی پاهایش بند نیست. یکریز با خودش حرف میزند. آنقدر فکرهای گوناگون از ذهنش عبور میکنندکه هر چه میدود تا به آنها برسد موفق نمیشود و تا به چند قدمی هریک که میرسد آنها فرار کردهاند. هنوز تا سعید به خانه برگردد کلی زمان دارد. گوشی تلفن را برمیدارد و با سامان قرار و مدار میگذارد. سر راهش ساره را باید به خانهی مادرش بسپارد. باز روبروی آئینه است. به خودش در آئینه آب میپاشد آبها که صورتش را میشویند، اینبار صورت سامان است که از آئینه او را نگاه میکند و با لبخند همیشگیاش میگوید: “چقدر خوشگلی تو. خوش به حال شوهرت.” پس او باید همانی شود که فکر میکند سامان دوست میدارد. سامان، مداح اهل بیت است که او را شیفتهی خودش ساخته است. همه چیز از دیدن کلیپهای مداحی او در فضای مجازی شروع شده بود و ابراز ارادتهای وقت و بیوقت سارا کاررا به صحبتهای شخصی و دیدارهای تبدار رسانده بود. سامان شیفتهی سکس و بهخصوص سکسهای گروهی بود و تجربههای زیادی در این مورد داشت که راست یا دروغ همه را در کمال وقاحت برای سارا تعریف میکرد و هیجاناتاش را تا سر حد انفجار تحریک مینمود. سارا حرفهای سامان را برای خودش صداقتهای اصیلی تعبیر میکرد و نقطه قوت شخصیتاش به حساب میآورد. علاوه برآن وقتهایی که روی دورمیافتاد و انرژیاش گل میکرد تا حد مرگ خواستار رابطههایی هیجانانگیز و پرخطر چه با سامان و چه با هر کس دیگری میشد. این چندمین رابطهای بود که تجربه میکرد درست یادش نمیآمد. تعهد در رابطه چه رابطه زناشویی و چه رابطه غیر زناشویی برای او تعریفی نداشت. باید به خودش میرسید. سرخاب و سفیدآب مفصلی کرد. تا جایی که میتوانست کرم پودر را بر صورتش خواباند وابروانش را با مداد قهوهای پر کرد. نوبت چشمها بود. با یک سایهی سبز سیر پشت چشمها را به جنگلی وحشی مبدل ساخت. بعد با خط چشم و ریمل شاخ و برگهایش را کشید. لبهای غنچه را با رژ سرخ و گونهها را بارژگونه سرخ به آتش کشید. در آئینه به خودش آفرینی گفت و بوسی حوالهی تمام صورتش کرد و از دستشویی بیرون زد. ساره مبهوت او را میپایید. آن سبزی و سرخی وحشیانه که برزمینهای سفید نقاشی شده بودند او را به روسپی دریدهای بدل کرده بودند که خبر نداشت. حس زیبارویی را یافته بود که تنها زن مورد علاقهای خواهد بود که در کرهی زمین یافت میشود و چقدرها هستند که آرزوی بودن با او را خواهند داشت. مانتوی تنگ و کوتاه سبزی که به آرایش چشمهایش میآمد به تن کرد. و شلواری که با کمک ساره به سختی از پایش بالا کشید. همه چیز کامل بود. اوشده بود زن رؤیاها. از در خانه بیرون زدند. تعدادی پرنده یکجا در آسمان پرواز کردند و این اولین صحنه ای بود که بعد از مدتها بیرون نیامدن از خانه توجه سارا را به خود جلب کرد روحش با همهی آنها پر کشید و به آسمان رفت . روی زمین بند نبود. در آنِ واحد همه جا بود. مثل خرس دو قطبی شده بود. لحظهای قطب شمال. لحظهای قطب جنوب و دوباره از نو. یکجا نمیتوانست بند شود. سر راهش ساره را خانهی مادر گذاشت و به بهانهی کار داشتن حتی برای سلام و احوالپرسی داخل نرفت. از آنجا یکراست به طلافروشی رفت. انگشتر گرانقیمتی را که برای تولدش کادو گرفته بود فروخت ور درعوض یک ساعت شیک برای سامان هدیه گرفت. بقیهی پول ساعت را هم چک کشید. از آنجا که بیرون زد. تا وقت قرار زمان زیادی مانده بود. روی یک نیمکت در کنار مردی نشست. مرد روزنامه در دست گفت: “عجب دنیای شده است خانم؟” قسمت حوادث را میخواند و از شدت یأس منتظر مانده بود تا رهگذری بیاید و بنشیند و او بگوید و خالی شود. چه از این بهتر؟ امروز از زمره روزهای پرحرفیهای بی سروته سارا هم بود. منتظر جرقهای بود تا هر چه دارد و ندارد بریزد وسط. از کودکیاش و اعتیاد به الکل پدر و کتک خوردنهای همیشگی مادرش گفت و گفت تا برسد به بحث زناشویی خصوصی دیشباش با سعید. آنقدر گفت تا حتما مرد بیچاره در خودش به غلط کردن افتاد، چون به ساعتاش نگاهی انداخت و گفت: “آخ ببخشید پاک یادم رفته بود.دیرم شد.” شتابان از جایش بلند شد. خداحافظی کرد و رفت. سارا به دور شدن مرد چشم دوخته بود. و از ذهنش گذشت: شاید زنش برایش غذا پخته است. شاید با معشوقهاش قرار داشته است. شاید… زنگ موبایلش او را از جا پراند. صدای سامان میآمد. از روی مانتوی سبز رنگ پمپاژ قلبش را حس میکرد. بوی خون می آمد. انگار از درون سینهاش چشمهی خون میجوشید. به خروش افتاده بود. سامان قربان صدقهاش میرفت و او داشت پس میافتاد. بعد از خداحافظی روی نیمکت پارک دراز به دراز ولو شد. هنوز قلبش برای بیرون پریدن دیوانهوار خودش را به ستونهای تن می کوبید. آسمان بالای سرش آبیِ آبی می نمود. مردم در رفت و آمد بودند. آنقدر ذوق زده بود که صدای اطرافش را در نمییافت. اصلا برایش اهمیتی نداشت کسی چه خواهد گفت یا درباره اش چه فکری خواهد کرد. در چشمان طلایی خورشید شکل سامان رنگ وشکل طلایی یافته بود. ودیدن این منظره او را به نشاط می آورد. دقیقه به دقیقه ساعتش را چک میکرد، اما زمان جلو نمیرفت. تا آمدن سامان وقت زیادی مانده بود. مثل برق گرفتهها فکری از سرش گذشت. بلند شد و با قدمهای تند را ه افتاد. کتابفروشی دورهی نوجوانیاش همین دور و برها بود. سالها بود که به آنجا نرفته بود. اما حالا که میخواست به تحصیلاش ادامه دهد دوست داشت کتابهای زیادی بخرد همه را یکجا. انگار امروز با خودش شرط بسته بود که خودش را غافلگیر کند. نرسیده به کتابفروشی یک مغازهی بستنی فروشی دید که توجهاش را جلب کرد. صندلیهای مندرس چوبی که بیرون از مغازه چیده شده بود به او چشمک میزدند. روی صندلی نشست و یک ظرف با بستنیهای توپی شکل از همهی رنگهای موجود سفارش داد. با هر قاشقی که سرما را پایین میداد از دهان تا ته دل گر گرفتهاش خاموش میشد. مثل آنکه تا به حال بستنی نه دیده و نه خورده باشد. دلش که نا گرفت، کیفاش را باز کرد. چیزی جز دسته چکاش در آن نیافت. یادش افتاد که صبح ساعتی برای سامان خریده است که پول انگشتر فروخته شده را کامل برای آن پرداخته بود و بقیهاش را هم چک داده بود. با کمال پررویی ناز و غمزهای آمد وبا صدای کشداری رو به مغازه دار گفت: “آقا، من غیر از دست چکام قرانی پول در کیف ندارم. چه کنم؟ چک بکشم؟” مغازه دار با آن چشمهای هیز بیرون زدهاش از بالا تا پایین سارا را برانداز میکند. انگار به مذاقش خوش آمده باشد، دهانش را باز میکند که جواب سارا را بدهد و دو ردیف دندان زرد کرم خورده میپرند بیرون: “نه خانمجان چه اشکالی دارد؟ نوش جونتون. شما میخوردید من عشق میکردم. گوارای وجود نازنینتون.”
سارا پشت چشمهایش را نازک کرد و با صدایی لطیف که ساختهی فیالبداههی همان موقعیت خاص در زندگیاش بود گفت: “فدای شما. انشااله جبران کنم.” به سمت در برگشت و میخواست بیرون برود که مغازهدار قوی هیکل با همان دستهایی که زیر ناخن های سیاهاش کبره بسته بود دستش را چون مانعی به در ورودی تکیه داد و مانع از رفتن سارا شد. صورتش را تا صورت سارا پایین آورد . نفس پر حرارتاش به صورت سارا میخورد .کاغذ رنگ و رو رفتهای را با یک شماره موبایل به رنگ قرمز پررنگ به طرف سارا دراز کرد و گفت: “غلام شما سهرابم. از حالا تا قیام قیامت منتظر تلفنت میمونم.” سارا که از این ابراز احساسات ضمخت خندهاش گرفته بود، این حال وحشیانه را میپسندید. نگاه پرهوسی به سهراب انداخت و از مغازه بیرون رفت. از اینکه مردی را تشنهی خودش میدید کیف میکرد. کاغذ را در کیفاش انداخت و از ذهنش گذشت: “برای روز مبادا بهدرد میخورد.” در سرازیری پیادهرو قدمزنان پایین رفت. هنوز چهرهی سهراب را به یاد میآورد. غریزه در صورتش دویده بود و او را به شکل آلت تناسلیاش میدید که از سارا تمنای برآورده شدن حاجتاش را در ازای خوردن یک بستنی مجانی داشت. چه بسا اگر آنروز سامانی در کار نبود، در مغازه میماند و تا صبح با صاحبش بستنی میخورد. از افکاری که به ذهناش میآمد شرمنده نبود. برایش مثل یک بازی پرهیجان میمانست. به کتابفروشی رسیده بود. خودش را در میان کتابها غریبه نمییافت. ولع خواندن تمام کتابها ذهناش را پر کرده بود. خودش را دانشمندی میدید که در حال تحیق و تفحص بر روی مطالب علمی مورد نظرش است و نیاز دارد که کتابهای زیادی را در راه پیشبرد نظریهاش بخرد. به هر قفسهای که میرسید نوکی میزد و چند کتابی بر میداشت. آنقدر درگیر پروژههای ناتمام زندگیش شده بود که زمان از دستش در رفته بود. به خودش که آمد حدود صد کتاب را روی میز برای خرید چیده بود. فروشنده متعجب به سارا نگاه میکرد و از خودش میپرسید: ” در این عصر بیتوجهی مفرط به کتاب این آدم امروز از کجا پیدایش شد؟” سارا هنوز لابلای کتابها میگشت که موبایلش زنگ خورد. سامان بود. با عصبانیت قرارشان در پارک را یادآوری میکرد. سارا با عذرخواهی و دستپاچگی آدرس کتابفروشی را داد. دسته چکاش را درآورد و برای کتابها چک کشید. از پارک تا کتابفروشی راه زیادی نبود. همینکه سامان را دید از کارگر مغازه خواست تمام کتابها را در ماشین بگذارد. روی صندلی جلو نشست. هنوز اوقات سامان تلخ بود. خورشید با رنگهایی درهم از قرمز و نارنجی وزرد و صورتی و ارغوانی صورتش را به شیشهی جلوی ماشین چسبانده بود و غروب میکرد. سارا ناگهان پرید و صورت سامان را غرق در بوسه کرد. و با هزار خواهش و تمنا خواست که از دستش ناراحت نباشد. فقط بیست دقیقه دیر شده و سامان در پارک منتظرش مانده بوده است در حالیکه او از صبح برای خاطر سامان از خانه بیرون زده بود. شب پایش را به ماشین گذاشته بود. و سامان دنبال مکانی دنج و دونفره میگشت. عصبی مینمود و استخوانهای فکاش که بر هم سائیده میشدند از بیرون واضح به نظر میرسید. به پلی رسیده بودند که در اطراف شهر قرار داشت و روزگاری مادی کم آبی از زیرش میگذشت. اما الان خشک خشک بود. ماشین را کناری پارک کرد و پیاده شدند. سامان دستهای سارا را گرفت وتند به راه افتادند. قدمهایش تندتر میشد و دیگر سارا به دنبالش میدوید. سارا آشکارا میدانست دلیل این تعجیل بیخودانه چیست. او هم چیزی غیر از این طلب نمیکرد. هر دو غریزههایی بودند وحشیانه که تمنای با هم بودن بر شدت و سرعت گامهایشان میافزود. نفسهایشان به شماره افتاده بود. دیگر میدویدند. در زیر پل آنجا که از چشم رهگذران دور میماند در هم فرو میروند و چند دقیقه بعد دنیا شکل دیگری مییابد. تازه زمان و مکان را باز مییابند و زبانشان به گفتگو باز میشود. به حرافی افتادهاند. سامان از جیب شلوارش دو سیگار در میآورد و سارا مشتاقانه میپذیرد. ساعت از یازده گذشته است. موبایل سارا ناقوسوار به صدا در میآید. با دستانی لرزان موبایل را برمیدارد. صدا از آن طرف گوشی فریاد میزند:” کجایی نصفه شبی کثافت عوضی؟ مگر خانه نیایی. خانه را روی سرت خراب میکنم.” تلفن قطع میشود. سارا با عجله از جایش بلند میشود. سرش گیج میرود و کمی آنطرفتر بر روی زمین ولو میشود. پل مثل دهان اژدها شده است. گویا در دهان اژدها نشستهاند. از این تصویر وحشت میکند و به خنده میافتد. همصدا با او سامان هم قهقهه میزند. دوتایی به سختی قدم بر میدارند. زیر پل مثل رودخانهای خروشان به نظر میرسد که هر آن ممکن است هر دو را فرو بدهد. به سختی از میان آب خودشان را به ماشین میرسانند. سارا میپرسد: ” امشب چه چیزی زدیم؟” و سامان تلوتلو خوران میگوید:” نمیدانم یکی از دوستان تعارف کرد و من دوتا برای خودم و تو برداشتم.” تا به خانهی سارا برسند ساعت از یک نیمه شب گذشته بود. سارا برای آنکه کمی بشود اوضاع را کنترل کرد دخترش ساره را از خواب کشاند و از خانهی مادرش با خود به خانه آورد. کلید را چرخاند و سعید را دید که با چشمان خون گرفتهی غضب آلودش نگاه میکند. به زحمت میتوانست گام بر دارد. سارا تلوتلو میخورد و از ساره جدا نمیشد. به نوعی سپر بلایش کرده بود تا صاعقهی مرگبار سعید بر سرش فرود نیاید. به داخل سالن رفتند. ساره میدانست که اوضاع خیلی وخیم است. پس با هشیاری تمام روی کاناپه نشست. منتظر بود تا دعوا و کتک کاری بخیر بگذرد و همه بخوابند. سعید خون خوناش را میخورد. با شک به دنیا آمده بود و با شک زندگی میگذراند و الان در این برهه از زمان شکهای ذهنیاش به جانش افتاده و دورهاش کرده بودند وبیغیرتیاش را بر سرش میکوفتند. هیچ زمان نتوانسته بود مچ سارا را با کسی باز کند اما همیشه ناامنی را بو میکشید. ظن بزرگترین و گویاترین حس وجودیاش بود. به سالن پا گذاشت. مستقیم به آشپزخانه رفت و بزرگتریت چاقوی ممکن را انتخاب کرد. اینبار به سارا نگاه نمیکرد. چون سگ هاری به سمت ساره هجوم آورد. با یک دست ساره را زیر بغل زد و تا آشپزخانه برد. سرش را کنار سینک ظرفشویی گذاشته بود و رو به سارا میگفت: ” چارهی تو را اگر نمیتوانم بکنم از پس این یکی بر میآیم.” ساره از شدت ترس نفس هم نمیکشید. چهرهاش به کبودی میزد. سارا به لکنت افتاده بود و قرصهای روانپزشکیاش را که هر شب میبایست یک چهارم میخورد دانه دانه باز میکرد و در دهانش میگذاشت . اشک از چشمانش میریخت ورنگها را در صورتش به هم میآمیخت. به حرف افتاد:” بهتر. تو ساره را بکش بعد هم خودت را. من هم خودم از پس خودم بر میآیم.” قرصها یکی پس از دیگری بلعیده میشود و ساره زیر دستهای پدر و چاقو بر گردن به خرخر افتاده است. سعید از چشمانش خون میچکد و ساره در خونابههای پدرش غرق میشود. سارا اما زبانش سنگین شده و سرش به دوران افتاده است. تصاویر در جلوی چشمهایش میلرزند و به رقص درآمدهاند. از جایش بلند میشود و حس بالرین معروف در تنش مینشیند. بستهی قرصهای خالی را در یک دستش گرفته و دست دیگرش در دستان سهراب به رقص در آمده است. لبهای سهراب مزهی بستنی میدهد. کتابهایی که خریده درهوا برگ برگ میشوند و نرم و آهسته بر سر و رویشان میبارند. سامان و سعید به تماشا نشسته و با ریتم آهنگ برایشان دست میزنند. تن ساره بدون سر بر جای ایستاده است و سرش از کنار سینک ظرفشویی فریاد میکشد: مامااااااان
(برشی از زندگی یک فرد مبتلا به اختلال دو قطبی در فاز مانیک)
از غم هایی که دارم دلگیرم.خسته ام.
کاش بایک فوت کردن آرام و بیصدا غمها از بین میرفت.
فکر میکنم جایگاهم را در جهان پیدا نکردم، من چکار میکنم؟کجای کارم؟ احساس نادانی میکنم، خالی بودن،دستم جایی بند نیست. خودمو میبینم که فقط میرم و میام مثل یک عروسک.انسانیت یعنی چه؟
زندگیم راضی ام نمیکند.از بس از این بند و آن بند خودم را خلاص کردم خستم. الان دیگه رها هستم! حالا چکار کنم؟ سالها مشغول ور رفتن به گره های زنجیر و طناب های دورم بودم و درگیر رهایی از درد و خاطره ی آن بندها بودم.
حالاآزادم.اما چه کنم؟
کجا را دارم بروم؟ رهایی را بلد نیستم!
کار من جنگیدن و تقلی برای باز کردن بندها بود.هنرم این بود،حالا دیگر هنری ندارم!
شاید پیر شده ام برای یادگرفتن های جدید و خسته..
چقدر خودم را دوست دارم.
منی که کسی نمیداندخیلی زحمت کشیده حتی برای همین راه رفتن ساده در خیابان..
برای همین نوشتن ساده..
برای این رهایی.
موسیقی شماره ۵٫
زنی بیدفاع سایهاش را با خودش مییرد. از خیابانهای خالی عبور میکرد و تن سرد زمین را رد میکرد. در سکوت پشت لبهایش حرفها نهفته بودند و لبها همآغوش هم، گفتنونگفتن را مزمزه میکردند. زن دور میشد از خاطرات کهنهی شهر. از سیاهی و دود، از غم و درد، از هیاهوی بیثمر. رو به دشت، رو به آرزوهای سبز دوباره روشنی را دید، برهنه در مرغزار ترد و خیسخورده میدوید، بیحس روزهایی که گذشت. آسمان لبخند میزد و او خیالهای آبی را درون قلب سرخش به بار نشاند. زندگی از نو شروع شد. زن تازه شد و دوید پشت آرزوهایی که توی دستان مشت شدهی کودک چشمک میزدند.
دشتهای لاله دستی تکان دادند، زن بیحواس شد، بازوی باد را گرفت و دوید تا دشت. تنها شد میان روزهایی که بیتکرار بودند. دوباره جان گرفت. شور و مستی زبانه کشید تا انتهای زمان، تا ابدیت. کودکی از دور دست تکان میداد. زن میخندید. زن شاد بود. سنگهای روشن و صیقل خورده، توی آغوش رودی که میگذشت، عشق را مرور میکردند. زن دوباره عاشق شد.
چه تعابیر قشنگی:
بازوی باد را گرفت و دوید
۲
کوتاهکوتاه
آهستهآهسته
برخیز
قیام کن
بر ابرهای سیاه بتاز
هوای تازه را پس بگیر از آسمان غبارآلود
ما فراموش کردهایم سهممان را از دنیا بگیریم.
برخیز
بیکفش
بیپرده
به پیش برو
آسوده مباش
حسرت نخور
بیدار شو
تلألوی خورشید را ببین
صدایت می زنند
دیوارهای آجری ترک خورده که بغضهایشان را جا گذاشتهاند درون شکافهایشان.
بگو کدام کتاب نخوانده را جا گذاشتهایم حسرت بهدل
که تا نهایت تاریخ آه میکشند
رخ بر متاب
ابرها سیاه
ماه پنهان
شب تیره
غم فزون
کسی در باد زوزه میکشید:
شبی که آبستن اتفاقی عجیب است.
ماه اول
تمرین ششم: نوشتن با موسیقی.
آهنگ پنجم چوپین
با شنیدن این موسیقی سوار ماشین زمان می شوم و به دوران کودکی و دبستان می روم. آری دو روزی است که باران می بارد و می بارد. ریز و تند و نرم و حتی بی حس. چند روزی در این باران به مدرسه رفته ام. از بس لباسهایم خیس شده اند که دیگر انگار خسته و کلافه شده ام. هر روز بعد مدرسه باید لباسهایم را در اتاق میانی که حکم انباری را دارد پهن کنم تا رطوبتشان گرفته شود. پاها و کفش هایم که دیگر گویی نمی خواهند مرا یاری کنند. اینقدر در چاله های بی رحم و نامروت خیابان و کوچه های مسیر مدرسه افتاده اند دلمرده و خسته شده اند. اگر زبان می گشود کفش هایم قطعا می گفت دخترجان آنیکی کفش هایت را هم بپوش بد نیست. اما آنها نمی دانند که من عادت دارم به این کفش ها و حتی پاها و نمی توانم تا هفته تمام نشده کفش دیگری جایگزینشان کنم. از بس چتر بر سر گرفته ام مانند خانه ی شیروانی شدم که سقفش با آجرهای نایلونی است. باران که می بارد دیگر خبری از آدم ها در کوچه و خیابانها نیست. همه در خانه های گرم و نرمشان عمرشان را سپری می کنند. دلم می گیرد از دیدن درهای بسته.
سمفونی سوم برامس
او از من دور بود. دورِ دور. آنقدری دور که مرثیه سرایی ام به گوشش نمی رسید. اما او در دل من بود. و فراغش هم در دل. پس سرودم، و سرودم، و سرودم. سرودم این مرثیه ی جدایی را تا لااقل این دل آشفته ام شاید کمی آرام بگیرد. و پس از هر درنگ، با اندوه بیشتری مرثیه ام را سر می دادم. آنقدر سوزناک که با هر درنگ، بی جان و بی رمق بر زمین می افتادم و اشک هایی بی صدا می ریختم. اما اشک و آه را چه سود؟ مرثیه سرایی را چه سود؟ دلم آرام می شود؟ حقا که هر بار بیشتر در آتش این غم می سوزد. گویا هر بار که در شرح فراغ دهان می گشاید، هیزمی در آتشِ درونش می گذارد.
دردا و ندامتا که تنها کاری که از دستم بر می آید، همین است و بس.
دست به قلم شدن با آهنگى ملايم عادت ديرينه من در نوشتن و البته خطاطي است كه خوانندگان و نوازننده هاي زيادى از جمله آقايون دكتر اصفهانى،افتخاري،قرباني و شجريان شاهد سياه كردن دفترهاى من هستند.
حس تركيب موسيقي و نوشتن،حس نوازش نسيم بر دو نيمه كره مغز است،نيم كره راست و نيم كره چب!
انگار هردويشان يه بادى به مغزشان ميخورد و باهم شروع به فعاليت ميكنند تا در نوشتن سربلند بيرون آيى.
اكثر نوشته هايم با اين همين روش ساده؛باعث تمركز، ارامش و لذت بردنم از نثري كه مينويسم شده است.
طاهره حسين خانى
سلام استاد بزرگوار ممنون میشم نظرتون درمورد درس ششم بگید درضمن تغییر ی در من حاصل شده و اینکه درسهای پنجم و فایلهای دیگر ارسال کردم چند هفته میشه که گذشته ولی جوابی ندادین
تمرین ششم:
احساس حال هوایمان از موسیقی
«سکوت»
سکوت سرشار از ناگفته های پراز راز و رمزهای جهان شمول می باشد!
گاه سکوت انسان را شاعر
گاه عارف بی ادعا
گاه فیلسوف پر مدعی
گاه رعوف و مهربان
گاه سنگدل وپلید
گاه معشوق دل باخته که مملو
از زخمها ی بدون التیام
گاه زندانی دربند کشیده شده
بی شماری از انسانها درسکوتشان حرف ها و حقیقت های ناگفته دارند.
این رازها درسینه هایشان نهفته وازدیدگان پنهان است . سکوت رادوست میدارم چرا که پشت این حقیقت های پنهان آرامش ژرف انگیز قرار دارد . که وجودمان را سرشار از اقیانوسی آرام لبریز می نماید.
می نویسم از حقیقت های پنهان از پشت چشمان خیره برسر، در مقابل چشمانم هم چون دریچه بولورین گون سکوت غم آلودش ازپشت دریچه چشمانش شکست و
حقیقت های روزگار را بدون لب گشودن بازگو کرد.
آهی کشید گفت: این روزها دنیای مان مه آلود است. سرشار از مه های ناهمگون که سراسر وجودمان را گرفته هرچه دست پا میزنیم دراین غبار مه آلود گویی درآن غوطه ور می شویم. ریسمانی دراین آشفته بازار نمی بینم نمی دانم دستانم رابه کدام سو حرکت دهم می ترسم به جای گرفتن ریسمان دستانم را با چاقو های پنهان درمه قطع نمایم . آیا روزگارمان به همین شکل خواهد ماند.یا روزنه های الماسی شکل از این آسمان می تراود. چو دیدم حال یار را در پاسخ او چنین گفتم : ناالان نکن ای دوست بدان بعداز هر شب سیاهی صبحگاهی
می دمد. به آئینه بنگر چه میبینی زشتی یا زیبایی اگر زیبایی میبینی گویی در افکار پنهانت نهفته باز اگر زشتی میبینی خود تجلی گاه خلق آن هستی. ای دوست در سکوتت شکیبا باش گویی در صابر بودنت بی شک دولت ات افزون گردد.
انسان بودن و انسان ماندن کاری است بس دشوار ، وقتی تصمیم به انسان بودن گرفتی راهی بسیار سخت پیش روست . ابتدا همه چیز آسان به نظر میرسد . وقتی نکات انسانیت را میخوانی ، به نظرت همه چیز خوب و آسان است . با خودت میگویی چرا آدمی تغییر نمیکند ؟ اما به محض ورود در این راه ، اولین جایی که پای منافعت به میان آمد ، آنجا که اولین جواب منفی را برای خواسته ات دریافت کردی ، درست همان لحظه میفهمی که چرا بشر اغلب به جای انسانیت گزینه های دیگر را انتخاب می کند . همیشه خوب بودن راهی سخت تر است . شاید بعضی ها بد بودن را انتخاب نکنند اما خوب بودن هم اغلب انتخاب آنها نخواهد بود ، که اگر بود ، دنیا جای بهتری بود برای زندگی . شاید بدها و خنثی ها محبوب قلب ها نباشند اما ، رفاه و زندگی بهتری دارند نسبت به خوب ها . هرچند در ظاهر . و این همان چیزی است که تمایل افراد را در دو راهی تصمیم ، به بدی بیشتر میکند . من اما دوست دارم انسان باشم و انسانیت هدف زیبای زندگی ام باشد . اما من هم گاهی منافعم را ترجیح میدهم و از آن جایی که این انتخاب من در زندگی نیست ، گاهی دچار دوگانگی عجیبی میشوم . خوشحالم که هنوز قدرتی به نام وجدان در من وجود دارد که نهیبم میزند و انتخاب راه آسان را بر من دشوار میکند . ای کاش همه ی ما راه سخت را انتخاب میکردیم تا دنیا جای بهتری بود برای زندگی .