[wp-svg-icons icon=”brightness-contrast” wrap=”i”] اهداف درس:
تمرکز بیشتر بر خودافشایی
آشنایی با ماکس فریش
درک بیشتر اهمیت یادداشتهای روزانه به عنوان یک فرم ادبی
[wp-svg-icons icon=”quill” wrap=”i”] مقدمه:
در ادامۀ درس قبلی، اکنون با جدیت بیشتری به موضوع خودافشایی میپردازیم و با پاسخ دادن به برخی از سوالات نوعی دیگری از نوشتن را تمرین میکنیم…
[wp-svg-icons icon=”headphones” wrap=”i”] اول بشنوید:
[wp-svg-icons icon=”quotes-left” wrap=”i”] نقل قول الهامبخش:
در نویسنده اجبار اعتراف هست.
-رضا براهنی
[wp-svg-icons icon=”wand” wrap=”i”] در خلوت خودتان به این سوالات جواب بدهید:
آیا اطمینان دارید که بقای نوع بشر، پس از مرگ شما و تمام آشنایانتان، برایتان مهم است؟ چرا؟
ترجیح میدادید با چه کسی هرگز آشنا نمیشدید؟
اگر از خاطرتان بگذرد که هرگز زاییده نمیشدید، مشوش میشوید؟
وقتی به درگذشتگان میاندیشید، میل دارید که فردِ درگذشته چیزی به شما بگوید، یا ترجیح میدهید شما چیزی به فرد درگذشته بگویید؟
آیا میل داشتید زنِ خود (یا شوهر خود) بودید؟
آیا تا به حال یک روز یا یک ساعت بدون هیچ آرزویی زندگی کردهاید؟ حتی بدون این آرزو که یک روز همه چیز تمام شود؟
چهقدر پول برای شما بس است؟
آیا تاکنون مرتکب سرقت شدهاید؟
الف. پول نقد
ب. اشیاء (کتاب جیبی از یک کیوسک، گلی از باغچۀ یک غریبه، شکلات از میز پذیرایی یک مراسم رسمی، خودکار، حولۀ یک هتل)
ج. یک فکر
آیا خودتان را دوست خوبی میدانید؟
به نظر شما فقر چیست؟
چرا به هدیه دادن علاقهمندید؟
چهقدر زمین و ملک لازم دارید که دیگر نگران آینده نباشد؟ (به متر مربع قید شود) یا اینکه فکر میکنید هرچه زمین و ملک بییشتر باشد، نگرانی شما هم بیشتر میشود؟
آیا از مرگ میترسید؟ از چندسالگی این ترس را شناخنید؟
در مقابل ترس از مرگ چطور از خود دفاع میکنید؟
آیا عاشق کسی هستید؟ از کجا میفهمید؟
[wp-svg-icons icon=”pie” wrap=”i”] کتاب معرفی شده در درس:
[wp-svg-icons icon=”book” wrap=”i”] پیشنهاد خواندن:
کتاب «سنگی بر گوری» که به اعتقاد بسیاری بهترین اثر جلال آل احمد نیز هست، یکی از نمونههای درخشان و منحصر خودافشایی در زبان فارسی است. خواندن این کتاب را به شما توصیه میکنیم:
دانلود کنید: سنگی بر گوری-جلال آل احمد
[wp-svg-icons icon=”file-3″ wrap=”i”] تمرین:
یکی از پاسخهای خودتان به سوالات ماکس فریش را انتخاب کنید؛ و تا حد امکان آن را گسترس بدهید تا به متنی با قابلیت انتشار عمومی تبدیل شود. (نیازی به ثبت جواب شما به همۀ سوالات ماکس فریش نیست.)
ادامۀ درسهای دوره را در قالب وبینارهای هفتگی دنبال کنید.

ماه چهارم
تمرین پنجم
اگر بخواهم صادقانه به این موضوع بپردازم ، باید اعتراف کنم که مرگ همیشه برایم یک معمای ترسناک بوده.
وقتی میگویم همیشه، یعنی از همان زمانی که وجود مادرم را حس کردم و وابستگی به او را شناختم. وقتی کنارش سرم را روی بالش می گذاشتم و به صورتش که به خواب رفته بود نگاه میکردم، لحظه ای تصورِ اینکه دیگر پیش من نباشد، در عالم کودکی، مرا به گریه وا می داشت.
هنوز با مفهوم مرگ آشنا نشده بودم ، ولی از دست دادن را به صورت غریزی درک می کردم.
همین طور که بزرگتر می شدم ، با شروع دوران نوجوانی، مرگِ ناگهانی برادرم به ناگاه مرا وارد این گود کرد.
برادر بزرگم که همه ی تکیه گاهم بود، در یک حادثه از پیش ما رفته بود. شوکِ ناشی از آن، مرا وارد وادی عجیبی کرد. در عالم خود آرزوی رفتن پیش او را داشتم و کم کم مرگ برایم تبدیل به یک واقعیتی عینی و در دسترس می شد.
در خیال خود فکر می کردم، تنها در عالمی ناشناخته رها شده ام. بدون او زندگی برایم معنایی نداشت . هیچ کس اجازه نداشت بیش از من برای او سوگواری کند؛ حتی مادر.
این سوگواری مرا به رسیدن به مرگ بیش از همیشه تشویق و ترغیب میکرد. مرگ حالا به آرزوی برای من بدل شده بود.
انگار دیگر از آن می ترسیدم. هر لحظه خودم را برای ملاقات با او آماده میکردم.
به مرور و با گذشت زمان، مدام این واقعیت برایم رنگ و بویی تازه می یافت، دیگر هرگز به عنوان یک اتفاق ترسناک نگاهش نکردم.
تا زمانی که دخترم به دنیا آمد.
از آن جایی که لحظه تولد دخترم به هوش بودم، قبل از اینکه صورتش را ببینم ، صدای گریه اش را که چون نوای زیبای بودن برایم روحنواز بود شنیدم. گویا در همان لحظه ، دوباره همراه او متولد شده بودم .
از همان موقع دنیا برایم رنگ و شکل دیگری پیدا کرد . پزشک جراح او را روی دستش و به طرف صورتم بلند کرد. صورت چروکیده اش را که دیدم ، بعد از شکرگزاری خدا، اولین چیزی که به ذهنم خطور کرد عذرخواهی از مادر بود. باخود گفتم، هیچ کس نمی توانست بیش از یک مادر عاشق فرزندش باشد؛ چطور فکر میکردم من بیش از او برادرم را دوست دارم.
عشقی که در قلب و جانم رسوخ کرده بود، سلول به سلول وجود مرا بی تاب و بیقرار بودن کنار او می کرد. او، دخترم ، فرزندم .
و آن لحظه، لحظه ای بود که با تمام وجود از مرگ ترسیدم . حالا باید میبودم. برای همیشه، برای هر لحظهای که به من نیاز دارد.
باید می بودم و دستش را میگرفتم .
تکیه گاهش میشدم .
مبادا بدون من آسیبی به وجود نازنینش وارد شود.
مبادا در غیاب من قلب نازنینش بشکند.
مبادا در نبود من اشک درچشمانِ زیبایش مهمان شود.
و حالا هستم ، به امید دیدن لبخندش ، شادی هایش ، و آرزویی مادرانه برای آینده ای پر از موفقیت و سربلندی برای او.
به نظر شما فقر چیست؟
فقر ، یک جمله سنگین است که سالیان سال است که از حضورش در این کره خاکی میگذرد.
چرا میگویم کره خاکی ، چون هنوز نمیدانیم در دیگر سیارات دورافتاده ، آدمهای فقیر دیگری مثل ما وجود دارد یا نه ، پس لازم است از خودمان حرف بزنیم.
ما همیشه فقر را با عنوان بیپولی میشناسیم.
اما وقتی به دنیای اطرافمان بیشتر دقت کنیم و کنجکاو شویم ، متوجه میشویم که اینطور نیست.
فقر با لباسهای رنگی مختلف در اطرافمان همیشه بوده و ما آن را ندیدهایم.
میخواهم شما را با آنها و آنان را به شما ، معرفی کنم.
همانطور که گفتم اکثریت ما فقر را با تهیدستی و تنگدستی آدمها که دارایی پولهایشان هست ، میشناسیم.
دریغ از اینکه فقر فرهنگی ، فقر علمی ، فقر مذهبی ، فقر شعور و فهم ، فقر اقتصادی ، فقر بهداشتی ، فقر آموزشی ، فقر مسکن و غذا و … که ریشه و علت آن به سرمایهداران و سیاستداران هر کشوری برمیگردد.
اما در همین فقری که همه ما آن را اینگونه میشناسیم ، به فقر مطلق ، نسبی ، موقعیتی ، نسلی ، روستایی و شهری زیر شاخه میشود.
به نظر من اگه فقر فرهنگی را ریشه کن کنیم ، میتوانیم به کل ریشه فقر را بسوزانیم.
فقر فرهنگی خیلی مهم است. مثل نگرش غلط به زندگی ، ارتکاب جرم و گناه ، عدم برنامهریزی شخصی و جمعی ، سواد و علم ، نخواندن دو دقیقه کتاب در روز و غول همه آنها جهل و نادانی است.
درس پنجم، ماه چهارم:
در مقابل ترس از مرگ چطور از خود دفاع می کنید؟
به عزیزی پناه می آورم. من از تنهایِ مرگ است که می ترسم. از اینکه دیگر این تجربه ای نیست که بشود با دیگری زیست و پیمود. مرگ یک خلوت قطعی ست و بی بازگشت. بعد از آن بَعدی نیست که زندگیِ مرگ را گفت!
مکررًا در خواب در مواجهه با لحظه مرگ قرار می گیرم. در آن لحظه دستم را بسوی همسرم می کشانم اما بدنم در اختیارم نیست. می خواهم متوجهش کنم که من دارم می روم.. می خواهم بگویم : مرا نگه دار.. مرا پیش خودت .. در زندگی .. به نحوی زنده نگه دار. اما صدایم در اختیارم نیست.
در لایه های این تجربه آزمایشیِ مرگ، ندیدنِ خدا را زیسته ام و یافتم که شکستم در این رابطه است که مرا به تعلقات به بی پایان از وهم وا می دارد.. چون خدا را در نمی یابم، انتهای بودنم را در آن حال زندگی می کنم. شاید هم.. چون خدا را نمی شناسم .. نمی بینم. در حقیقت من شک دارم به اینکه خدا پس از مرگم نگه دارنده ام باشد و این است اصل ترسم از مرگ. شاید اگر راهی.. چهره ای پدیدار شود.. مرگ برایم یک آرزو می شد اما اکنون برایم جز قعر خلوت و وحشت و تنهایی و جدایی از کل آنچه که می شناسم و می خواهم نیست.
تصور اینکه که کل زندگی در جریان می ماند و من مثل یک برگ خشکی از آن سقوط می کنم، قلبم را می سوزاند. و می گویم حتی وقتی بودم، باز هم مثل آدم نبودم و نتوانستم باشم. آخ بر منی که نه نیستی بلد است و نه بودن.
من از طریق رابطه از خودم در مقابل مرگ دفاع می کنم. انگار که رابطه به روی مرگ می ایستد.. و انگار می تواند اثری بگذارد. گویا اگر کسی دست ما را به سوی زندگی فشرد ، ما را از مرگ می رهاند. انگار که زندگیِ من به کسی غیر از من وابسته است و نه به خودِ خودم. انگار مرگ پدیده است که می شود بر آن غلبه کرد! آن هم از طریق بودنِ دیگری. گویا مرگ “یک شخص” است. و می شود قانعش کرد که ما را به حال خود رها کند و بگذرد. تا رابطه با تجربه ای که هست را امتداد داد . . آن هم به چه غایت؟ ترس! ترس از جدایی و فراموشی و ابهام . ترس از نبودن. و از دست دادن همه. آن همه ای که نه قادری با آنها و نه بی آنها باشی. تکلیفم نه با مرگ روشن است و نه با این گونه از بودنم… نه با دیگران و نه با خودم.
درس پنجم
در مقابل ترس از مرگ چطور از خود دفاع میکنید؟
به ما یاد داده اند که از اول به آخرش فکر کنیم و برای دفاع همین بس که از اول به آخر کارها فکر نکنیم و فقط لحظه حال را درست مثل آدم زندگی کنیم. اینکه باید در طول زندگی مراقبب اعمال و کردارمان باشیم تا به جهنم نرویم کار سختی است. ما باید کارهایی را که دلمان میخواهد انجام دهیم ، (که عموما کارهایی بدی هستند) را فقط به این دلیل انجام ندهیم که در آینده و بعد از مرگ به جهنم نرویم. همیشه این طرز فکر آزارم میداد. یک بار شنیدم که ماردم به کسی که عزیزش را از دست داده بود میگفت : نگران نباش کسی که مرده خودش متوجه نمیشود که دارند زیر خروارها خاک پنهانش میکنند و تحملش فقط برای ما اینقدر سخت است. او حالا در حدی احساس دارد که این یک تکه پارچه احساس داشته باشد، و همانطور که صحبت میکرد گوشه چادر شخص عزادار را برای نشانه بالا گرفته بود. و یا یکبار به برادرم میگفت: اینقدر حرص مال دنیا را نخور بیچاره کفن جیب ندارد. من از دوران کودکی ام همین چیزها را از مرگ میدانستم. که کفن به قامت مرده ها میدوزند و آن کفن هم جیب ندارد ( البته به گفته مادرم) و یک چیز مهم تر اینکه بعد از مرگ باید حساب و کتاب پس دهیم. به چه کسی؟ به خدا… شاید بشود جور دیگری هم موضوع نگاه کرد. دیگر نه ترسی از جهنم دارم و نه از مرگ. اما بیشتر به مرد ن فکر میکنم. به اینکه بالاخره یک روز قرار است من دیگر وجود نداشته باشم. خوب نداشته باشم برای هیچ کس هم اهمیتی ندارد. حتی دیگر برای خودم هم اهمیت ندارد. من به تازگی روح خودم را شناخته ام و با او دوست شده ام. میدانم که تمام افکار و احساساتم مربوط به همین روحم است و میدانم که روحم یک چند روزی در این جسم زمینی ام گرفتار و شاید اسیر شده است و از آن نمیتواند فراتر برود. اما شاید روزی، روزی که خیلی دیر هم نیست دوباره از کالبد خاکی ام پا بیرون بگذارد و گوشه امنش را رها کند. آن روز یقینا روز مرگم هست اما نه روز مرگ روحم که فقط روزمنقضی شدن استفاده از این بدن و این جسمم. نمیدانم چرا؟ اما حس میکنم روح من مرد است. یا یک بار مرد بوده. البته اگر روح ها زن و مرد داشته باشند. من همیشه نترس بوده ام. حتی از سوسک که بیشتر خانمها میترسند نمیترسم. برای من مرگ هم همینطور است. از آن نمیترسم و حتی استقبال هم میکنم. قصد شعار دادن ندارم. همینقدر کافی است که بگویم من به دنیای بعد از خودم هم فکر کرده ام. به همسرم که جای خالی مرا با چه کس یا کسانی میخواهد پر کند؟ به پسرم که بعد از من به چه کسانی قرار است اعتماد کند؟ و به مادرم که بعد از من چطور میخواهد غمش را هموار کند؟ برای همه شان آرزوی صبوری دارم. چقدر نوشته ام به وصیت نامه نزدیک شد. اما این وصیت نامه نبود . این اعتراف نامه است. شاید هم دعوتنامه مرگ. هرچه که هست از زبان و دستان من بدنیای کلمه ها آمد و شاید این آخرین متنی است که فرصت کردم بنویسم و منتشرش کنم و شاید همین حالا مرگ به سراغم بیاید و حتی فرصت انتشارش را هم ندا….
نترسید هنوز که سراغم نیامده. معمولا خودم را با علم به اینکه قرار است به دنیای ناشناخته ها پا بگذارم ، آرام میکنم. قرار است درست مثل یک نوزاد که در یک دنیای جدید بدنیا می آید و بزرگ میشود ، من هم در دنیای پس از مرگ بدنیا بیایم و بزرگ شوم. این همیشه قوت قلب من بوده . هیچ قرار نیست من بمیرم . فقط مهلت استفاده از این جسم برای من تمام شده و باید یک فکری بحال روح خودم کنم تا خانه ای جدید برای پس از مرگش پیدا کند.
با عرض سلام وارادت خدمت استادبزرگوار
آیا خودرا دوست خوبی می دانید ؟
نگرش من به دوستی شاید کمی متفاوت باشد .
من دوستی را واژه ای مقدس می دانم ، بیشتر شعرا وعرفا از خداوند به نام حضرت “دوست “یاد کرده اند واین بار معنایی وزینی به کلمه دوست میدهد .
پس دوستی یکی از صفات خداوندی است . وبادرک مفهوم دوستی میشود نوع این ارتباط را مشخص کرد .
دوستی باید زلال باشد صاف، پاک ، دوستی نباید بر اساس بده ، بستان ،باشد آن وقت دیگر دوستی نیست معامله است.
دوستی باید درمیدان صفا باشد . اگر قدمی برمی داری بدون انتظار بازگشت ، از روی عشق ومحبت باید به دوست خدمت کرد .
صداقت اصل ، دیگر دوستی است .
دوست یعنی کسی که هیچ وقت به او دروغ نگویی ، همه اسرار دلت را راحت به اوبگویی ، بی هراس از برملا شدنش ، دوستی بنایی محکم است به نظرم زیباترین رابطه دوانسان دوستی است .
من تجربه دوستی های صاف و زلال را دارم دوستانی دارم که نزدیک به چهل سال است که باهم رفاقت کردیم در سخت ترین روزها کنار هم بودیم در، رنجها یمان پشت هم ایستادیم ، در زمان سنگینی بار ،غم آن را تقسیم کردیم ،باهم گریستیم وباهم خندیدیم درشادی هایمان نیز باهم شادی کردیم ،.
دوستی پایداری می طلبد ، سخت است درزمانی که دوستت روی تخت بیمارستان خوابیده وبیمار است . از خانه وزندگیت بگذری ودرکنار او باشی شب تا صبح بالای سرش باشی توبیدار باشی که اوبخوابد .
دوستی یعنی ، رنج خود وراحت یاران طلب . دوستی باغ مصفایی است که باغبان زبده وورزیده میخواهد ،تا گلها ومیوه های خوب بدهد . به قول شاعر دوست آن باشد که گیرد دست دوست
در پریشان حالی ودرماندگی .
آیا از مرگ میترسید؟ از چند سالگی این ترس را شناختید؟
چهار یا پنج ساله بودم. مادرِ یکی از همبازیهای کودکیام، آرام و بیحرکت، رویِ رختخواب، پهن شده بود. انگار جزئی از لحاف و تشک شده بود.
از تغییر چهرهی اطرافیان و اشکهایِ روی صورتشان، فهمیدم که دیگر متعلق به دنیایِ ما نیست.
مفهوم مرگ، در آن دوران برای من چیزی بود شبیه انسانی که میخوابد و هرگز بیدار نمیشود. یا فردی که تا دیروز، راه میرفته و کار میکرده، گاهی خوشحال بوده و گاهی غمگین، حالا دیگر میخواسته که نباشد.
بعد از اولین تجربهی دیدن فردی که که به اصطلاح بزرگترها، مرده بود روزی مادر بزرگم را نه در شب، در یک نیمروز تابستانی، به حالت خوابیده و بیحرکت، در حالی که دست در زیر بالش گذاشته بود، دیدم. ذهنم به سمتِ مادربزرگِ دوستم رفت.
و تصویر گریه و غمِ حاصل از مرگ او که در چهرهی تک تک خانوادهاش بود را به خاطر آوردم.
به سمتش دویدم و با تکان دادن دستهایش، میگفتم؛ «مادر بزرگ تو مردهای؟»
مادر بزرگ که انگار تازه خوابش برده بود و هُشیار بود، به سرعت بلند شد و نشست. و با همان لهجه شیرینش گفت؛ « نه ننه جان، من نمردم. خسته بودم دراز که کشیدم خوابم برد. »
و این داستانی بود که مادر بزرگ آن را به شوخی، تا سالهای سال تعریف میکرد و ترس و خوف از مرگ را میپوشاند. و در ذهن من این جمله نقش میبست؛« مرگ خوبه اما برای همسایه».
تا آن روزی که مادر بزرگ به راستی و برای همیشه به خواب ابدی رفت. دیگر حتی با تکان دادن من هم بیدار نشد.
از آن روز به بعد با مرگ آشنا شدم و حتی دوستش داشتم. چون میخواستم با نزدیک شدن به آن به مادربزرگم برسم.
گاهی، فشارهای زندگی که روی دوشم سنگینی میکرد، یاد مرگ آرامم میکرد.
مرگ را فرشتهی نجاتی میدیدم برای رساندم به مادربزرگ.
هرروز که از سنم میگذشت، خودم را به آن نزدیکتر میدیدم، مفهومش هم برایم عمیق تر میشد. و زندگی، بیمعنیتر.
نه اینکه از زیستن و زنده بودنم استفاده نکنم و گوشهای بنشینم و آه و ناله سر بدهم، نه. بالعکس،
دقیقه به دقیقهی زندگی برایم ارزشمندتر شده بود.
فرصت را کم میدانستم و برای انبوهی از اهداف و خواستههایم. دوست داشتم زمان کِش بیاید تا به همهی آنها برسم.
اما دیگر از مرگ نمیترسیدم. و آن را مرحلهی جدیدی از زندگی میدانستنم، که حتی اگر آن دنیایی هم نباشد من این دنیایم را تباه ندانستههایم نکرده باشم.
با هر کاری که میکردم باز هم به یاد مادر بزرگم میافتادم. وقتی که بیماری سرطان تمام اجزای نحیفش را ذره ذره آب میکرد، هنوز نور امید را در چشمانش میدیدم. انگار به مرگ اعتقادی نداشت.
هر روز در انتظار بهبودی بود و خودش را آماده روزی میدید که دوباره سرِ پا ایستاده و با انگشتان هنرمندش خیاطی و آشپزی میکند و در دفترش شعر مینویسد. آخر او شاعر هم بود.
هر غروب جمعه، وقتی همه دور هم جمع میشدیم دفترش را باز میکرد و تمام احساسِ یک هفته گذشته را که روی کاغذ ریخته بود، برایمان میخواند.
و افسوس که نمیدانست، یکی از همان اشعارِ از جان برآمدهاش، نقشی میشود بر سنگِ مزارش.
و حالا من در این برهه از زندگی به مرگ نگاه دیگری دارم.
نگاهی که اگر دنیای دیگری هم وجود نداشته باشد
و بخواهد من را در قید و بند این تفکرات زنجیر کند، باز هم دست از تلاش بر نمیدارم و با قدرت ادامه میدهم.
و این شعر از خیام را زمزمه میکنم؛
هرگز دل من ز علم محروم نشد
کم ماند ز اسرار که معلوم نشد
هفتاد و دو سال فکر کردم شب و روز
معلومم شد که هیچ معلوم نشد
به نظر شما فقر چیست؟
فقر همان چیزیست که هر روز همه شاهد آن هستیم. فقر، کمبودهاییست که در طول حیات خویش داریم. فقر نیازمندی نوع بشر است، نیاز به منشأ هستی. چه بخواهیم و چه نخواهیم همه به نوعی فقیر هستیم.
فقر از دست دادن برکت لحظههای صبحگاهیست که من آن لحظات را در خواب میگذرانم و هر روز فقیرتر از روز دیگر میشوم.
فقر همان چیزهایی است که هر روز در پیادهروی و خیابانگردی شاهد آنها هستم. نگهبان ساختمان کناری فقیر است، فقیر به معنای واقعی. در چادری زندگی میکند بدون هیچ امکاناتی و از خانوادهاش دور است. کل روزش خلاصه میشود به نشستن روی آفتاب و نگاه کردن به عابرانی که از کوچه میگذرند.
از کودکان زبالهگرد، هیچ نگویم که این فقر را همه میشناسند. مردی که کنار درختی در خودش لولیده و سرش را به زیر کرده و مشغول دودکردن است و درد و عذاب و چندش و مرگ از همۀ وجودش میبارد؛ نمایشی تمام عیار از فقر است.
در هر کوچه و خیابان چندین آرایشگاه میبینم اما خبری از کتابخانهها نیست، اگر این فقر نیست پس چیست؟
فقر محبتهاییست که نکردهایم، کتابهاییست که نخواندهایم، صفحههاییست که ننوشتهایم، کمکهاییست که نکردهایم، لبخندهاییست که نزدهایم، لذتهاییست که نبردهایم و و و…
فقر یعنی نیازمندی. نیازمند فقط کسی نیست که نانی برای خوردن ندارد و لباسی برای پوشیدن و جایی برای خوابیدن؛ بلکه تمام آنانی که از مادیات بینیازند، نیازمند هستند، نیازمند منشأ هستی. هر چه بیشتر برای بینیازی از این نیاز بکوشیم، عطش نیازمان بیشتر و بیشتر میشود.
هراس از مرگ…
گاهگداری برحسب طبیعت آدمی که به فکر فرو میرود و درباره مرگ میاندیشد یا شاید وصول خبری ناگوار از مصیبی که به یک آشنا وارد شده است و داغدارشدن خانوادهای و تنی چند از عزیزانش باز مرا در دریای اندیشیدن به مرگ و زندگی غرق میسازد.
دیر زمانی نیست که باز به این واقعیت اندیشیدهام. به گمانم چند ساعت قبل یا روزی پسین.
اما چه چیز مرا بدان وامیدارد تا برای لحظهای یا ساعتی به فکر کردن واداشته شوم و درباره حقیقت مرگ از خود بپرسم؟
دیشب شنیدن خبر فوت یکی از آشنایان و متعاقب آن یکی از همکاران سابقم آنچنان مرا در بهت و حیرت فرو برد که باز همان رنج آشنای دیرین سراغم را گرفت و خودش را در آغوشم رها ساخت.
اما آنچه اینک مرا به نوشتن برانگیخت واکاوی علل درونی آن رنجی است که هر بار با سررسیدن خبری اینچنین مرا دربرمیگیرد.
نکند از مرگ میهراسم؟ و هربار با یادآوریاش تن رنجور روانم به خود میلرزد که “بعید نیست به زودی نوبت من هم فرارسد.” و به همین سادگی، به سادگی یک جمله کوتاه که تنها دو واژه برای رساندن مفهومش کافی است، همه چیز تمام شود! «فلانی مُرد»
چقدر برایم سخت است گفتن از این واژه کوچک سه حرفی که معنایی گسترده دارد و فلاسفه بسیاری برای گفتن از آن و درک معنایش برگهای سپید زیادی را سیاه کردهاند. اما مگر من به دنبال فلسفه مرگ هستم؟
نه! کار من این نیست… کار من شاید این باشد که معنای زندگی را دریابم. زندگی را که از واقعیت مرگ جدا نیست و با هم آمیخته و همآغوشند. کار من شاید دریافتن فرصتهای زندگی است که باید از آن بهره کافی ببرم و از لذتش چشیده و سرمست شوم تا روزی که این پیمانه لبریز شود و زمان پرگشودن از درون پیله نازک و موقتی که صرفاً مجال و درنگی است برای تبدیل از کرم وجودی خویش به پروانگی فرارسد و آنگاه با عبور از پنجرهای که به سوی بیکرانگی گشوده است، به پرواز درآیم. «و نترسید از مرگ؛ مرگ پایان کبوتر نیست…» (سپهری، ۱۳۷۸، ۲۹۴).
حالیا؛ هنوز آن پرسش اول که در گوشه ذهنم جاخوش کرده بود، همچنان باقی است و بدون پاسخ مانده! پس چرا با وجود آگاهبودن از فرصت اندک زندگی و زودگذر بودنش هرگاه نام مرگ را میشنوم باز تن ملول و هراسناک روحم به خود میپیچد؟
این ترس و اضطراب مرا به یاد ضربالمثل قدیمی «ترس، برادر مرگ است» میاندازد که خود این ترس آدمی را چند قدم به آن دریچه که در انتظار ورود ما نشسته، نزدیکتر میسازد.
اما با یادآوری اینکه مرگ بیشک تولدی است دوباره، کودک مضطرب و مشوش روانم را باز به آرامش فرامیخوانم.
و به قول سهراب: «در دل شب دهکده، مرگ از صبح سخن میگوید». (سپهری، ۱۳۷۸، ۲۹۶)
شاید آنچه مرگ را در نظرم گاه خوفانگیز و ترسناک جلوهگر میسازد آن است که از خودم میترسم. از واقعیت آنچه هستم. و آنچه کردهام. از تاریکی که برشفافیت باطنیام سایه افکنده و آینده ناشناخته آن سو را برایم تار و دور از تصور میسازد. من میهراسم چون به خود ایمان ندارم. من در پی یافتن گمشده درونم از خودم دور گشتهام؛ چونان از خودرمیدهای در جستجوی معنا. معنای واقعی زندگی و مرگ که بهم پیوستهاند…
آیا از مرگ می ترسید؟ از چند سالگی این ترس را شناختید؟ در مقابل ترس از مرد چطور از خود دفاع می کنید؟
از مرگ می نویسم. درست یادم نیست که از چند سالگی با این ترس شناخته شدم، اگر راستش را بخواهید من خیلی وقت است که این به این واژه نمی اندیشم و با آن نامأنوس هستم.
زمان هایی که به آن می اندیشیدم آن را سراسر تلخی حس می کردم، از اینکه به این بیاندیشی که با مرگ همه چیز پایان می یابد، زندگی و هدف ها و آرزوهایت تباه شده و به پایان می رسد وجودت را تلخی فرا می گیرد. گرچه نباید از این اندیشه غافل شد اما در کل چند سالیست ا که با آن نمی اندیشم، زمانهایی که به آن می اندیشیدم، هر لحظه ،در حال کار کردن ،در حال بیداری، در حال کلنجار رفتن با زندگی و فرزندانم به آن می اندیشیدم. هرچه ما به آن نیندیشیم باز او از ما غافل نمی شود و روزی چنگال وهم انگیز را به در وجودمان فرو می برد.
چند سالی سایت کردم از این اندیشه رها شوم از زمانی هم که به نوشتن نیز روی آوردم از این اندیشه ۲ شدم البته مشغلههای روزمره زندگی و فرزندانم نیز ما را از این اندیشه دور کرد �ا به یک موضوع میاندیشم:« آیاانسانها همانطور که به مرگ اعتقاد دارند، به جهان پس از آن نیز اعتقاد دارند؟هراس پس از مرگ به چه دلیل است؟ چرا از آن فرار میکنیم؟ چرا به آن نمی اندیشیم؟»
هراس از مرگ از دید من البته برای شخص خودم، مرگ یعنی دور شدن از فرزندانم و عزیزانم یا بر باد رفتن آرزوها و اهدافم می بینم.
گاهی از اینکه به این موضوع
میاندیشم که روزی طعمه ی کرمها خواهم شد به خود می لرزم.
به همین خاطر من تمام سعیم را
می کنم که به اهداف و آرزوهایم جامه عمل بپوشانم و تا قبل از مرگ تمام بهره درست و سالم را از تک تک لحظات زندگی خود ببرم.
من با گوش دادن به موسیقی ،ورزش کردن، نوشتن و مطالعه ی کتاب و همچنین درست زندگی کردن از این اندیشه فرار میکنم یا به آن نمی اندیشم.
لحظاتی که در خود فرو می روم و به اشخاصی که عزیزانشان را از دست داده اند می اندیشم وجودم سراپا تلخی و نامیدی می شود. حتی تصورش هم بسیار تلخ و رنج آور است به عزیز از دست رفته بیاندیشی، بسیارسخت و غیرقابل تحمل است. اما اگر عمر هزار سال هم باشد آخرش مرگ است. مرگ پیروجوان نمی شناسد مرگ چارهای ندارد و خبر نمی کند.
حال می خواهم داستانی را برای شما بازگو کنم تا شاید به فکر فرو رویم گرچه هنوز گاهی به آن می اندیشم و اظهار پشیمانی می کنم.
چند سال پیش که پسر بزرگم که اکنون نه سال دارد. آن زمان هفت یا هشت ماهه و در منزل مادرم سکونت داشتم به خاطر شرایط کاری همسرم و ماموریت های گاه و بی گاهش به منزل مادرم نقل مکان کردم. مادرم در خانه ای سه طبقه زندگی میکرد یکی یکی از طبقه ها در مالکیت آنها بود و دو طبقه دیگر در مالکیت یک پیرزن و پیرمرد به همراه پسر،عروس و نوه اش بود.
پیرزن انسان مهربان، بخشنده و دلسوزی بود .او به پسرم بسیار علاقهمند بود . ساعاتی در روز به منزلش میرفتم. او پسرم را در آغوش می گرفت و برایش ترانه می خواند وقتی پسرم در آغوشش بود، آرام
می خوابید .زمان هایی که پسرم گریه می کرد او نیز آشفته می شود با من تماس میگرفت و احوال پسرم را جویا می شد ،وقتی به منزلش می رفتم سراپا احساس شادی می کرد. از خاطرات دوران جوانیش تعریف میکرد .برای پسرم ترانه می خواند و ما لحظات شادی را سپری میکردیم.
روزها به همین منوال می گذشت تا اینکه پاییز فرا رسید. رفت و آمدم به خانه اش کمتر شد. زمان هایی که به دیدنش می رفتم بیشتر اوقات بدون پسرم بودم . زمانی که دلیل نیاوردنش را جویامی شد، خواب را بهانه می کردم .چون ترسی در وجودم بود .پاییز که فرا رسیده بود پیرزن مکررا مریض میشد. من به عیادتش میرفتم اما از ترس این که پسرم بیمار نشود او را با خود
نمی بردم.خودم نیز رفت و آمدم را به مرور اندک کردم که مبادا مریض شوم و آن را به فرزندم انتقال دهم.
با خود می گفتم:« دوران مریضی اش که به پایان برسد حتماً با پسرم به دیدنش خواهم رفت.»
تا اینکه یک روز حوالی ساعت ۴ صبح بود زنگ در خانه مادرم چند بار پشت سر هم زده شد. پدر و مادرم با عجله از خانه بیرون رفتند. اما من چون آن شب را تا صبح بخاطر گریه های پسرم که رفلاکس و کولیک معده داشت، بیدار مانده بودم در بسترم خوابیدم. وقتی صبح بیدار شدم همهمه ای در ساختمان برپا بود. زمانی که از مادرم علت را جویا شدم او به من گفت :« آن پیرزن ساعت ۴ صبح فوت کرده است.»
آن لحظه احساس کردم که یک کتری آب جوش روی سرم خالی شده، شوکه شده بودم. احساس ناراحتی و عجز کردم ،گریه کردم.تا یک هفته در حال خود نبودم. اما گریه ها سودی نداشت. به لحظه هایی
می اندیشیدم که آن پیرزن وجود پسرم را می طلبید و من از این کار سرباز میزدم و وجودش را دریغ می کردم. در زیر خود آرزو می کردم:« همه اینها کابوس یا خوابی تلخ باشد.»
دوست داشتم زنده باشد و من به همراه پسرم به دیدنش بروم اما دیگر گریه ها هیچ سودی نداشتند.
اما از آن زمان به یک نکته پی بردم که وجودمان را از این عزیزان مان دریغ نکنیم، چون پس از مرگ پشیمانی سودی ندارد. ما باید تمام سعیمان را کنیم حتی پس از مرگم از ما به خوبی یاد شود و این اندیشه را باور دارم و به آن پایبند هستم.
قدر عزیزانمان را بدانیم وجود از وجود همدیگر ، در کنار یک دیگر نهایت بهره از خوشی وشادمانی ببریم و به آنها عشق بورزیم.
در آخر
مرگ از آن رو که از بیخ کرست
پاسخ خیر به او بی ثمر است.
ترجیح می دادید با چه کسی هرگز آشنا نمی شدید؟
من دختر سادهای هستم سرم همیشه توی درس و کتاب بوده است.دوستان دبیرستانم رو می دیدم که با پسر دوست هستند اما برای من ذره ای جذابیت نداشت. دنیای من با آنها فرق داشت.پای صحبت اونها می نشستم با هم می خندیدیم اما راه من جدا بود. توی دانشگاه هم همین طور بودم. دانشکده کوچکمان را دوست داشتم جوی حاکم بود که برام تازگی داشت.آنجا هم درسم خوب بود. جو دانشگاه طوری بود که بچه ها اکیپی با هم بودند و اگر همون اول وارد یک اکیپ نمی شدیم تنها می موندیم اون هم از صبح تا شب که کلاس داشتیم. راه هم تا خانه دور بود ما کرج و دانشگاه اول قزوین بود اول میدان غریب کش.
من اول توی اکیپ مینا و آرتیمس بودم.یه دوست دیگه هم داشتند که الان اسمش یادم نیست قضیه مربوط به ده سال پیشه.از اخلاق اون خوشم نمی یومد اصلا هر کس دنبال پسرها بود خوشم نمی یومد. کم کم از مینا اینا جدا شدم کلاس هاشون با من فرق داشت.من و سمانه با هم دوست شدیم.سمانه بچه آستارا بود. باباش توی تهران براشون خونه دانشجویی گرفته بود برای اون و خواهرش. دختر خیلی خوبی بود. شاید از نظر ظاهری به هم نمی خوردیم اما اخلاق خیلی خوبی داشت دختر آرام و بدون حاشیه ای بود. یاد و خاطره اش همیشه با من هست.
خلاصه که این سمانه قصه من، اصلا از دانشگاه و رشته اش راضی نبود.مدام می گفت من خیلی بدشانسم چرا اینجا قبول شدم. اینجا اصلا شبیه دانشگاه نیست مثل دخمه می مونه،راست هم می گفت من انگار توی باغ نبودم و یا دیگه کار از کار گذشته بود و ما چند ترم خونده بودیم.من رشته ام رو دوست داشتم اما خدایی راست می گفت دانشگاه دانشگاه نبود. میگن آب که از سر گذشت چه یه وجب چه ده وجب
خلاصه که سمانه یک ترم مرخصی گرفت تا دوباره برای کنکور بخونه و شانس خودش رو برای رشته پزشکی امتحان کنه.سمانه که ترم بعد نیومد من تنها شدم.اکیپ ها همه با مچ بودند و من جایی نداشتم،خلاصه که علی موند و حوضش. البته گاهی مینا و ارتیمس رو می دیدم اما ساعت و روز کلاس هامون با هم هماهنگ نبود.
همین تنهایی کار دستم داد. یکی از پسرهای همکلاسمون از شانس یا بدبختی من هر روزی که کلاس داشتم اون هم توی کلاسم بود. اصلا پسر محبوبی بین بچه ها نبود. خودشیرین بود،زیاد حرف می زد.درس هم که اصلا نمی خوند. لباس پوشیدنش هم مثل بچه های کثیف و گدا بود.می گفت بچه امیر آبادم، بابام وکیله،اما فکر کنم دروغ می گفت.
من توی اون روزها با محدثه که یکی از بچه های گروه دیگر مدیریت بود می رفتم کرج و میومدم و از قضا چند بار این جناب محمد خان رو توی ترمینال دیدیم و چند بار هم توی سرویس دانشگاه ما اومد دیگه هر جا می رفتم می دیدمش. یه بار شما ره اش رو داد که توی ترمینال من و محدثه براش جا بگیریم.
دیگه اس هم اس بازی ما شروع شد.من واقعا بی تجربه بودم. با اینکه زیاد همو نمی دیدیم اما در طول تابستان با چند بار حرف زدن و اینکه من رفتم سربازی سه ماهه تا معاف بشم و تنها هستم بهم زنگ می زد هر چی می گفتم زنگ نزن آمد، پدر من خوششون نمی یاد گوش نمی کرد.چند بار جواب ندادم اما دیدم خودم دلتنگ شدم. به راحتی وابسته شده بودم،به همین راحتی.
ترم بعد که سمانه به دانشگاه برگشت من از دست رفته بودم.از تنهایی به کسی پناه برده بودم که خودش ریسمان پاره بود،
نه تکلیف کارش معلوم بود، نه با خانواده اش سازگاری داشت نه درس ها رو پاس می کرد.آس و پاس بود و سیگاری. الان که یادم میاد برای خودم متاسفم میشم.
من هفت ترمه از دانشگاه فارغ التحصیل شدم.یادمه بهش گفتم دانشگاه من تموم شد بی وفا نشی گفت دانشگاه تموم شده من که نمردم.
چند بار هم با من تا دفتر مرکزی دانشگاه که توی تهران بود آمد و یک بار هم حوزه امتحان استخدامی آمد و بعد روابط شروع کرد به سرد شدن.سرد و سرد تر.حالا به جای این که اون دنبال من باشه من دنبالش بودم.احمق بودم که فکر می کردم به فکر منه. یک بار اینقدر زنگ زده بودم پاشد اومد کرج.اون سال برف شدیدی اومده بود سال ۸۶ بود اما اومد و من هم توی برف رفتن دم مترو کرج با هم کمی راه رفتیم.جزوه بهش دادم هنوز چند ترمی از درسش مونده بود.فکر کن هنوز اقتصاد خرد رو پاس نکرده بود درسی که مال ترم دو و پیش نیاز بود.می گفت سر کار می رم نمی رسم بخونم، بابام لج کرده خرج درسم رو نمی ده.
بازاریاب کافی میکس بود و بعد گفت مدیر فروش شدم.
آخرین باری که باز به اصرار من اومده ، توی مترو صادقیه نزدیک عید۸۸ بود.می گفت من تا ۶عصر سر کارم و نمی رسم بهت سر بزنم بزار کارهامو جفت و جور کنم.
اون موقع که دیدمش با هم قهوه خوردیم ناغافل قهوه ها رو ریختم روی کاپشنی که مال خواهرم بود خلاصه بعدش کمی قدم زدیم.می گفت خواهرش داره می ره خارج ازدواج کنه من هم می خوام برم یا می گفت بابام دختر همکارش رو برام نشون کرده خارج زندگی می کنند. عکس پشت صفحه گوشیش رو دیدم عکس دختره بود.یعنی من توی زندگیش هیچ نقشی نداشتم. الان که فکر می کنم قلبم درد می گیره از این همه سادگی که داشتم.بعد از اون دیدار که یادمه گفت دوباره زنگ بزن همو ببینیم و من وقتی از پله برقی مترو بالا می رفتم آخرین تصویر او رو دیدم با شلوار لی و کت سفید.هم قد بودیم و قدش مثل من بلند نبود متوسط رو به پایین بود. یادمه یه بار موهاشو رو تو دانشگاه مدل دار زده بود و نصف موهارو انداخته بود تو صورتش سبزه رو هم بود خنده دار شده بود. همه مسخره اش می کردند مینا می گفت فلانی رو دیدی چه قیافه ای شده؟ دانشگاه کوچک بود خبرها می پیچید.
خلاصه که بعد از اون روز من دیگه ندیدمش و حتی تلفنش رو جواب نمی داد. آدرس درست و حسابی هم ازش نداشتم. یادمه یه بار رفتم بلوار کشاورز که می گفت خونمون اون حوالیه اما مطمئنم دروغ می گفت. تیپش به نازی آباد می خورد نه امیر آباد.
یه بار زنگ زدم نگرانش بودم،یکی دیگه گوشی اش رو جواب داد گفت این خط واگذار شده اما من می دونستم که این خط کاریش هست و به همین راحتی واگذار نمی کنه. یه بار با تلفن عمومی زنگ زدم خودش بود….الو ..بفرمائید….اگر صدا نمی یاد دوباره تماس بگیرید.
بغضم رو قورت دادم کمی گوش کردم بعد گوشی رو قطع کردم.دیگه زنگ نزدم و تا دوسال گریه کردم.مثل معتادها شده بودم فقط سر کار گریه نمی کردم کارحواسم رو پرت می کرد بقیه مواقع اشک ریختم دو سال تمام.به پیشنهاد دوستم کلاس گیتار رفتم حالم کمی بهتر شد.تا ۹ شب کار می کردم کار بیمه.کار ترجمه.تا سرم گرم بود یادم نبود اما کافی بود یه کم سرم خلوت بشه.فقط اشک.طفلی مامانم.می رفتم بالای پله پشت بام اشک می ریختم مامانم پایین پله می نشست نگرانم بود اما هیچ وقت چیزی نپرسید، من هم چیزی نمی گفتم .
دو سال بعد ازدواج کردم کلا همه چیز یادم رفت.فقط تجربه شد که روی هر کسی نمی شه حساب باز کرد.
محبوبه صلاحی
آیا تاکنون مرتکب سرقت شدهاید؟
دوران دبیرستان من پر است از خاطرات شیرین و شیطنتهای عجیب و غریب که آنرا برای من به یکی از دورانهای به یادماندنی زندگیم بدلکردهاست.
یک کلاس بیست و هشت نفره که بر اساس ترتیب حروف الفبا گرد همآمده بودیم و برای چهار سال یکدله کنار هم بودیم .
کلاسی که در سطح ناحیه که نه در سطح شهر شهره بود!
کلاس ما نمونه بارز این ضربالمثل معروف بود که کدخدای ده چو مرغابی بود وای بر آن ده چه رسوایی بود، چون مبصرمان شرترین فرد کلاس بود و از هیچ کاری روگردان نبود از رقص هندی وسط کلاس گرفته تا فرکردن موهای بچهها با بیگودیهای آبجوشی که در سماور آبدارخانه دبیرستان میجوشاند و … .
یادم هست یکروز زنگ ورزش مشغول خوردن شکلات استوانهای میوهای بودم که ناگهان ایدهای در ذهنم جرقه زد با اولین کسی که مطرح کردم او بود برقی از شیطنت در چشمانش نشست و دست به کار شد.
به سمت دفتر مدرسه رفت و با گچ لوله ای در دست برگشت.
گچ را به قطر شکلات روی زمین ساباندیم و آن را با دقت در پوست شکلات جاساز کردیم و راهی بوفه مدرسه شدیم.
نام فراش مدرسهمان بابا اصغری بود مردی کوتاهقد با لبخندی ملیح که همیشه مهمان لبانش بود.
به نوبت به او میگفتیم: “بابا اصغری ما شکلات این طعمی نمیخواهیم، میشود طعمش را عوض کنیم” و شکلات محتوی گچ را میگذاشتم و یک شکلات دیگر برمیداشتیم.
نمیدانم آنروز من و دوستانم این کار را چند بار تکرار کردیم و آیا بابا اصغری متوجه شد و به رویمان نیاورد یا اصلا بنده خدا متوجه نشد.
خدا از سر تقصیراتمان بگذرد اما هنوز مزه آن شکلاتهای کشرفته از بوفه مدرسه زیر زبانم مانده است.
آیا اطمینان دارید که بقای نوع بشر، پس از مرگ شما و تمام آشنایانتان، برایتان مهم است؟ چرا؟
خیلی به این سوال فکر کرده¬ام که آیا بقای نوع بشر چه پس از مرگ من و تمام آشنایانم و چه پیش از آن برایم اهمیت دارد یا نه؟ به ادامه حیات بشر روی این کره خاکی اندیشیده¬ام و این که چه دستاوردی برای این جهان داشته است. ارمغان انسان برای خودش و دیگر گونه¬های حیات روی زمین چه بوده¬است . در این احوال به یاد ژن خودخواه افتادم.
ژن خودخواه عنوان کتابی است به قلم ریچارد داوکینز(1976) است . داوکینز در این کتاب نظریه¬ای را برای تکامل بیان می¬کند. ایده ی محوری کتاب ژن خودخواه این است که تنازع بقاء و تقلا برای نامیرایی و جاودانگی در سطح ژن ها رخ می دهد و افراد, خانواده و گونه ها صرفا حامل هایی برای ژن ها و گذر آنها از نسلی به نسل دیگر هستند. در این دیدگاه, از آنجا که ژن ها – به زبان استعاره- خودخواه اند, رفتارهای تمام موجودات زنده در خدمت آن هاست و در واقع, بدن هر موجود یک مستعمره ژنی و ماشین بقاء ژن هاست. بر اساس این نظریه همه حرفها و شعارهایی که در باره تنازع بقا، مهر مادری، محبت میان اعضای خانواده و خویشان زده می شود، می شود کشک! یعنی اینکه آدمها و اصولا” جانداران مثل برده در دستان ژنها هستند و ژنها هم سعی دارند که نوع خودشان نگهدارند و آن را بهبود ببخشند. خوب این هم نظریه¬ای است که نظرات داروین را در مورد تکامل گونه های زیستی به چالش می¬کشد یا آن را از جنبه دیگری توسعه می ¬دهد.
البته نمیدانم که آقای داوکینز چگونه نظریه خودش را ، وقتیکه تاریخ سراسر برادر کشی، فرزند کشی و پدر کشی نوع بشر را ورق می¬زند، توجیه می کند. آیا این آدمهایی که اعمال و سرنوشتشان صفحات تاریخ را سیاه کرده است حامل ژنهای خودخواه نبوده¬اند.؟ پس چگونه بوده است که نزدیکترین کسان خود را به شنیع ترین شیوه¬ها به کام مرگ فرستاده¬اند؟ اگر این نظریه تنازع بقا در مورد هر جاندار دیگری روی کره زمین صادق باشد، به گمان من آقای داوکینز باید در تعمیم آن به نوع بشر، کمی تامل کند. شاید به ضرورت تجدید نظر در این نظریه در مورد نوع ما آدمها برسد.
جای دیگری خوانده¬ام که نوع انسان بین پنج هزار تا هفت هزار سال پیش در معرض انقراض کامل بوده¬است. آن هم نه به دلیل بیماری یا بلایای طبیعی. این تهدید به انقراض به دلیل کشتار عظیمی از نوع بشر به دست همنوعان خودش بوده¬است. به طوریکه جمعیت مردان را از هر 20 مرد به یکی کاهش داده¬است.
به طور یقین انسان منشاِ زیانهای بیشتری برای سایر موجودات روی کره¬زمین نیز بوده¬است و چه بسیار گونه¬های جانوری و گیاهی که به دست انسان نابود شده¬اند. و نابودی خاک، آب و هوا به دست انسان هم که جای خود دارد و جای خوشحالی است که این موجود دوپا هنوز دستش به موجودات خارج از این کره خاکی نرسیده¬است.
به پیش بینی گروهی از دانشمندان نسل بشر همین حالا هم در معرض انقراض است. استیون هاوکینز دانشمند انگلیسی در کتابهای “نقشه بزرگ” و “جهان در پوست گردو” پیش بینی کرده¬است که نوع بشر پیش از برخورد شهاب سنگ با زمین و یا فوران گدازه¬ها از مرکز زمین، به دست خود بشر با سلاحهای کشتار جمعی و یا به سبب نابودی محیط زیست، که آن هم به دست خودش اتفاق می افتد، ازبین خواهد رفت.
حالا که فکرش را می¬کنم برای ورود ما به این جهان خاکی کسی نظر مان را نپرسیده بود. به عبارتی این زندگی آش کشک خاله بود که چه بخوریم و چه نخوریم به پایمان نوشته می شود. تکثیر و ادامه حیاتمان هم که ثمره خودخواهی ژنهاست. در این میان تنها کره زمین می ماند که دارد از دست کارهای ما انسانها نفسش به شماره می افتد. وقتیکه زمین را در قاب بزرگتر کهکشان و کیهان نگاه کنیم متوجه می شویم که هر لحظه میلیونها سیاره مثل زمین دارند متولد می شوند و یا از بین می روند پس نابودی این کره خاکی هم از دید کیهانی اهمیت چندانی ندارد. تنها برای موجودات و جانداران زمین مهم است که کاشانه و آشیانه خود را از دست می دهند. باز هم دانشمندان می گویند که برای به وجود آمدن حیات روی یک سیاره باید چه عاملهایی کنار هم و هم زمان وجود داشته باشد و احتمال وجود و هم زمانی آنها چقدر ناچیز است. با این اوصاف حیات روی کره زمین حاصل اتفاقات پیچیده و نادری است که توسط جهان و کاینات به این کره خاکی کوچک ارزانی شده¬است. اما با چشم اندازی که از زندگی و حیات روی زمین مشهود است، موهبت حیات روی کره زمین به دست ما انسانها که در خودکشی و دیگر کشی ید طولایی داریم، نابود خواهد شد. پس همان بهتر که دست ما آدمها بتدریج از زمین کوتاه و کوتاهتر شود شاید که این سیاره بقای بیشتری یابد و حداقل گونه¬های باقیمانده از موجودات زمین نفسی به راحت بکشند.
در مقابل ترس از مرگ چطور از خود دفاع میکنید؟
حقیقتش فکر میکنم در برابر این ترس حسابی بیدفاعم. هر شب و روزم را به این موضوع فکر میکنم، به لحظهای که پایم به گور باز میشود و دستم از دنیا کوتاه.
اگر بگویم با این ترس مقابله کردهام دروغی بیش نیست اما خیالم راحت است که بذری از تلاش برای مقابله با آن را کاشتهام. مثلا مینویسم، نقاشی میکشم، ورزش میکنم یا حتی میرقصم تا اگر شد مغزم را گول بزنم. یعنی به روایتی کاری نمیکنم که با ترسم مقابله کنم همه کارها برای این است که زندگی کنم.
به عقیدهی من خوب زندگی کردن خود به تنهایی، دشمنی بزرگ برای مرگ است و ریشههای ترس از آن را میخشکانَد. خب زندگی من هم در همین کارهای به ظاهر کم اهمیت اما در باطن پر اهمیت است. مثلا میگویند، مینویسی که چه؟ یا مگر بچهای که اینقدر نقاشی میکشی؟ و آخرش یک در عوض وقت تلف کردن برو دنبال چیزی که برایت آب و نان شود اضافه میکنند.
اما یک سوال. آب و نان به ازای چه؟
ذره ذره مرگ را قورت دهیم و در دل به ریش دنیا بخندیم که بله ما داریم زندگی میکنیم؟ نه، یعنی حداقل برای من اینگونه نیست.
زندگی فرمول است و مرگ حاصل. فرمولی بدون اعداد و با جایگزینی علایق که با ضرب بیپایانی در یکدیگر، زندگی را زنده میکند و نتیجهاش به آتش کشیدن ریشهی هر ترسی را در ماست.
به گمانم زندگی نکردن بخاطر ترس از مرگ شباهت زیادی به آن ضربالمثل دارد که میگوید:
نه خود خورم، نه کَس دهم، گَنده کنم به سگ دهم.
آری، اگر زندگی نکنیم سگِ مرگ این جسد گندیده را تکه و پاره میکند.
اگر میشد با کسی که میشناسم هرگز آشنا نشوم بی شک دخترعمویم انتخاب اول بود، شاید هم آشنا میشدم اما او را به خلوتگاه افکارم، همانجا که دری برای تو آمدن دروغ ندارد و بدون نقاب میشود پیج و خم های ذهن را پیاده رفت، راه نمیدادم تا شانه به شانهی من قدم بردارد، با قصههایش نشانم دهد که گاهی میشود حلاج گرگ نبود و برای کسی پنبه زد که پنهانی ترین قسمت وجودت، بزرگ ترین آرزوی او باشد و بگوید که میفهمد چه میکشم از وقت هایی که میپرسند چه میکنی؟ و من قلم را پشت سرم پنهان کرده و می گویم: هیچ!
یا کنارم بنشیند، رویاهایش را به رویاهایم گره بزند تا دوتایی توی آسمان بی ستاره بالا بروند، جای ماه در نیامده را پر کنند، بترکند و هزاران جرقهی رنگارنگ رویمان ببارند و آن وقت، خالی شویم از هرچه که شده غدهای در گلو که نه میشود درش آورد و نه با آن کنار آمد.
میگفت میفهمد دوست داشتن شخصیت های خیالی که جز ما کسی نمی بیند یعنی همان حسی که توی بیابان بی آب و علف، ردی از آب ببینی و هرکه همراهت آمده هردو پا را در یک کفش کند که سراب است و تو را سمت سراب های بیشتری میکشاند اما تو باور داری چیزی که می بینی، تنها آب واقعی بیابان است، چون درخت ها را کنارش دیده ای اما زورت به دست هایی که تو را دنبال خودشان میکشانند، نمی رسد.
این ها را میگفت و من از خود به در میشدم، گویی از این جهان به جهان دگر میشدم اما همین که دست دوستی ام را دستش دادم، طوری پا پس کشید که انگار هرگز در جهان نبوده است.
رفت و دنیای شیشهای ام، همان که من را از بیرون و آدم هایش جدا میکرد، شکست. دیگر کسی نبود که بپرسد امروز چه نوشته ام؟ آیا شخصیت جدیدی به داستانم وارد شده یا هنوز همان قبلی ها را دارم برای سفر های دیگر و دیگرتر؟
اما حالا مانده ام که میشود گفت ای کاش هرگز با او آشنا نمیشدم؟ با کسی که آمد، شنید، گفت، سوخت، برد و رفت؟
میخواهم حرفم را پس بگیرم، اگر زمان می توانست برگردد، دوباره در را به رویش باز میکردم، میگذاشتم تو بیاید، نوشته هایم را بخواند، ایده هایش را قاطی ایده هایم کند، حرف بزند از دنیایی که سال ها نه خواستم خبری از آن بشنوم و نه حتی ببینم، دستم را بگیرد و یکباره رهایم کند تا به دنبال تکیه گاهی برای ایستادن، پرواز را یاد بگیرم.
گاهی کسی میآید و میشود شمس برای مولانا، آتشت می زند و از نو میسازد اما حتم دارم اگر او نبود، مولانا هرگز مولانا نمی شد.
اگر از خاطرتان بگذرد هرگز زاییده نمیشدید، مشوّش میشوید؟
اصلآ و ابدآآ! چرا مشوّش آقا؟ آدمیزاد گاهی کارد به استخوانش میرسد و بنده را که بنده نیست هیچ! خدا را هم با آن عظمتش بنده نیست. دست خودش هم نیست و به گمانم خود خدایش هم به بنده حق میدهد که هر بد و بیراهی میخواهد سر خالقش خالی کند؛ بلکه خالی شود و بالاخره ذات آدمی است که گاهی دلش میگیرد و یک جایی سر کسی خالی میکند و سنگش را وا میکند. اینها که ندارد! خدایی که بندهاش را اینگونه آفریده قطعاً ظرفیت اباطیل امثال مرا هنگام تندمزاجی و گرگرفتگیِ از سر ناچاری دارد. شما چرا کاسهی داغ تر از آش میشوید و میگویید:« کفرنگو!»؟ اینها کجایش کفر است؟ چندبار نشستیم و سر صحبت باز شد که:« آخر قربانت بروم! اینهمه بشر روی زمین، صاف آمدی سر من بخت برگشته و هربار کاری کردی کارستان و حالی گرفتی حالستان! هی گفتم بزرگی و حال حالگیرانم را میگیری که همانا:« ان مع العسر یسرا» و « پایان شب سیه سپید است» و تهش حکمتی داشته و «اندکی صبر سحر نزدیک است» و الی آخر. خودمان را که گول نمیزنیم! چند دهه از عمر میمون و نامیمونم گذشت و هربار که آمد نیشم تا بناگوش باز شود و خیالم تخت شود که بالاخره به نقطهی اوج زندگیام رسیدم و خلقت من هم بیدلیل نبود، صاف زدی کاسهکوزهام را شکستی و توی پرم زدی! حالا نه که دقیقاً خود خودت؛ بندهی عزیزتر از جانت!
دست خوش! کرمت راشکر!
اگر آن روز دقیقتر داستان حضور این عنصر دوپا را در عرصهی گیتی شرح میدادی و به جای لبخندی که حالیام نشد تمسخر است یا تأسف یا ترحّم، قبل روانه کردن، تفهیمم میکردی که این «ره که تو میروی به ترکستان است» به خودت قسمت، غلطهای اضافه میکردم که اینقدر دستپاچه شوم و هنوز زمانش نرسیده، هشت ماهه خودم را ویژ بیندازم توی دامن دنیا و بشوم یک دختر دستپاچهی چپ دستِ هزار و هفتصد گرمی که همیشهی خدا سرش توی دنیای خودش بود و وقتی هم که سرش را بالا کرد و خوب نگاه کرد دید دنیایش با دنیای واقعی، زمین تا آسمان متفاوت است و نمیشود اینقدر ساده بود و همه را مثل خود دانست.
نمیدانم! شاید هم موقع رفتن آنقدر سر و گوشم میجنبید و داشتم در و دشت پایین را نگاه میکردم که هیچ از ایما و اشارههایت حالیام نشد!
هنوز که هنوز است نفهمیدهام حضور نصفه و نیمهام! چه دردی از گسترهی هستی دوا میکند که با همهی قبض و بسطهای روزگار و کجمداریهایش ظهور و بروزم از اوجب واجبات بود!
روزهای اصلی عمر بر باد رفت و خودت میدانی که درد یکی و دوتا نیست و درد اصلی این بندهی از چشمافتاده هم همین درد نمک نداشتن دست و پنجولها است.
بگذریم!
در این اوضاع و احوال قاراشمیش چند روزه و نمکنشناسی آن سلیطه که پاک آبروی جمع شدهی چندسالهام را بر باد داد و حالا بشود جمعش کرد یا نه! اصلاً جای چنین پرسشی نبود که نبود! انتظار پاسخی بهتر هم نبود که چند روزی است حال و روز طبع و مزاجم دگرگونه شده و روزگار بر وفق مراد و مدارش نیست.
اگر زائیده نشده بودم حالم خوش بود و اینقدر روانم پریشان نبود؛ یا بودم و داشتم آن بالا سیر و سلوک میکردم و مشغول عیش و نوش و لهو و لعب بودم و یا نبودم که آنهم تکلیف روشن بود. وقتی نبودم دیگر نبودم؛ دلیلی بر حسرت نداشت. بنده اگر حسرتی هم بخورم حسرت آن جنان وعده داده شدهات را خواهم خورد که البته اگر آنجا هم بحث پیشانی و اقبال و این لاطائلات در میان باشد، به خودت قسم، بیتعارف، آنجا هم برایم آش دهن سوزی نخواهد بود!
به نظر شما فقر چیست؟
فقر در مقابل ثروت و به معنای تهیدستی و حاجتمندی است. در اذهان عمومی، فقیر به کسی اطلاق میشود که از نظر اقتصادی در مضیقه قرار دارد و توان اداره مالی زندگی خود و خانواده را ندارد. اما این تعبیر، قسمت کوچکی از یک تعریف بنیادی است. فقر در شاخهی اقتصادی، شاخهی نازکی از درخت زندگی یک انسان است.
به نظر من فقر یا تهیدستی، شاخههای تنومندی دارد که عصارهی آنها به صورت عدم تمکن مالی نمایانگر میشود. یکی از مهمترین شاخههای فقر، تهیدستی در تفکر است. اندیشهی تهی، خود را فاعل نمیداند و همواره به عنوان مفعول و به شکل یک انسان منفعل رفتار میکند.
فقر در اندیشه منجر به تهیدستی در ابعاد متفاوتی همچون فرهنگ، اطلاعات، عاطفه، دانش و معیشت میشود. افرادی که تنها به عنوان دنبالهروهایی بدون نگرش به زندگی و با استناد به یک سخن از لیدر خود، اقدام به فرزندآوری میکنند، مطمئنا در نهایت فقر فکری به سر میبرند. انسانهایی که وجودشان را در ظاهری عاریهای به مدد جراحیهای و تزریقات و یا البسهی فلان فروشگاهِ برند، به نمایش میگذارند، نسبت به درکِ عطیهی وجودیشان، درمانده و مفلوکند. اینان خود را در قهقهرای فلاکت محبوس میکنند.
برخی از انسانها، ریشهی نداریشان را به جغرافیا یا اجتماع و شاید هم به خانواده و اصلشان نسبت میدهند. حال آنکه اگر در هر نقطهای دیگر با شرایطی متفاوت و نسبی اصیل هم قرار میگرفتند، در بینوایی اندیشه، دست و پا میزدند و قدمی از قدمی پیش نمیبردند.
انسان فقیر همواره خود را مبرا از هر اشتباهی میداند و عوامل خارجی را مسبب تمام کمبودهای زندگی خود متصور است.
چه انسانهای به ظاهر متمولی دیدهایم که فقر در نگاهشان موج میزند. حرص به دست آوردن و ترس از کف دادن، آنقدر بر وجودشان چیره شده است که مدام چشمانشان به دنبال پول، دودو میزند و آرامش را از دست دادهاند.
تفکر که نباشد، میزان حساب بانکی به هیچ کار نمیآید.
چه انسانهایی با ناتوانی مالی دیدهایم که وجودشان لبریز از ثروت مهربانی است و وسعت نگاهشان به بزرگی دریاست. آنها اگر ظاهرا ندار دیده میشوند، شاید ثروت را در چیزی فراتر از اسکناس میبینند و بزرگی روحشان را در خانهای دیگر مهمان کردهاند.
برخلاف آنچه تصور میشود، بخشش، فقر را دور میکند و ثروت را میافزاید. بخشیدن تفکر، نگرش، مال، محبت، دانش، فرهنگ و ادب، نه تنها دست انسان را خالی نمیکند، بلکه تلاش برای بذل اندوخته، او را بیش از پیش غنی و پربار میکند. انسانی که بخشش را در افزایش ثروت خود میبیند، هرگز فقیر نمیشود؛ خواه معلم باشد خواه دانشجو، خواه متمول باشد خواه گنجشک روزی.
به قول معروف« شکر نعمت، نعمتت افزون کند کفر، نعمت از کفت بیرون کند»
ریشهی فقر در اندیشه و نگرش انسان است نسبت به خود، زندگی و جهان. برای کسی که از ثروت تفکر بهرهمند است، هر لحظه یک موهبت برای افزودن به ثروت خویش است. انسان ثروتمند در هیچ محدودیتی، محبوس نمیشود و هر لحظه در حال انتشار ثروت برای خود و دیگران است. برای تفکر غنی، هیچ درِ بستهای وجود ندارد.
آیا از مرگ میترسید؟
از چندسالگی این ترس را شناختید؟
بهنام خدا
نوزده یا که بیست ساله بودم که زمزمه سفرمان به مکه و مدینه همهجا پیچید.
پدر و مادرم برای اینکه من و خواهرم را خوشحال کنند، مقدمات سفر حج عمره را برایمان فراهم کردند.
شب قبل از پروازمان به مدینه بود که به علت بارش سنگین برف، با سیل عظیم تماسهای تلفن روبرو شدیم. همگی با معذرتخواهی از سرما و باریدن برف، برای نیامدن به فرودگاه برایمان آرزوی سلامتی میکردند.
ساعت ۶ صبح روز بعد، همراه خانواده سوار آژانسی شده و تنها راهی فرودگاه مهرآباد شدیم.
نمیدانم چرا آنقدر دلشوره داشتم؟
حس کسی را داشتم که به سفر قندهار میرود، سفری بدون بازگشت!
از تمام دوستان و آشنایان حلالیت طلبیده بودم اما باز نگرانی را در لایههای مختلف قلبم احساس میکردم.
با دیدن شهر که یکدست سفیدپوش شده بود اشک در چشمانم حلقه میزد. با حسرت به درختها، ابرها و… نگاه میکردم.
اگر کسی نمیدانست شاید با خودش میگفت: «حتما این سفر اجباری بوده است!!»
در دلم آسمان را شماتت میکردم که قبل از رفتنم نمیتوانم عزیزانم را در آغوش بکشم و با آنها خداحافظی کنم.
در خانواده و فامیل ما رسم بود که هر کسی میخواست به سفرهای زیارتی یا سیاحتی دور (حج تمتع یا عمره، کربلا و…) برود همه به استقبالش میرفتند و برای آخرین بار قبل از پرواز با آنها دیدار تازه میکردند. اما این سفر بخاطر بارش بیموقع برف، برای من و خواهرم که اولین سفر خارجیمان را تجربه میکردیم طوری دیگر رقم خورد، به فرودگاه رفتیم و غریبانه به سوی آسمانِ مدینه پرواز کردیم.
یک هفته حضورمان در مدینه بهسرعت گذشت و فقط خاطراتش در ذهنمان ماندگار شد.
به مسجد شجره رفتیم تا مُحرم شویم.
لباسهای احرام را بهتن کردیم و لبیکگویان بهسمت سرزمین وحی حرکت کردیم.
در طول مسیر اضطراب و نگرانی بدی بهجانم افتاده بود، گویی تمام رختهای عالم را در دل من میشستند!
به مکه رسیدیم، به مسجدالحرام رفته و اعمال را بهجا آوردیم.
روزها چنان زود از پی هم میدویدند که انگار همه آن سفر، خوابی شیرین بوده است.
به خودم آمدم، دیدم که وقت بازگشت به وطن شده است.
وسایلم را جمع کرده، همراه با خانواده و سایرین به فرودگاه جده رفتیم.
کارتهای پروازمان صادر شد.
در کمال تعجب پرواز ما بدون ثانیهای تاخیر انجام شد.
با شادی و شوخی، در آسمان یکدست سیاه جده به مقصد تهران به پرواز درآمدیم.
همه چیز خوب بود تا سایه سنگین عزرائیل بر هواپیمایمان افتاد.
چهل و پنج دقیقه بود که در آسمان پرواز کرده و از جد دور شده بودیم.
موتورهای هواپیما یکی پس از دیگری منفجر میشد و از کار میافتاد.
صدای انفجار، بوی سیم سوخته و دود تمام کابین را پر میکرد.
چراغها، تهویهها و… یکییکی خاموش میشدند.
نمیدانم زیر پایمان کدام دریا یا اقیانوس بود، فقط میدیدم که دور تا دورمان آب است.
اگر سقوط میکردیم مرگمان حتمی بود؛ یا در آب خفه میشدیم یا از ترس سکته کرده و زودتر به دیار حق میشتافتیم!
مهمانداران با چهرههای نگران از این سوی کابین به آن سو میدویدند.
ترس و دلهره در فضا موج میزد.
زنان و مردان سالخورده شروع به صلوات فرستادن کردند.
جوانان اشهد میخواندند و در ذهنشان از عزیزانشان خداحافظی میکردند.
کودکان از ترس جیغ میزدند و گریه میکردند.
دستهایم از ترس یخ کرده بود.
به مادرم نگاه کردم و گفتم:
« مامان، الآن چی میشه؟ هممون میمیریم؟»
مادر با صدایی که سعی میکرد نگران بهنظر نرسد گفت:
« نمیدونم مامان جان، فعلا فقط دعا کن.»
با صدایی که هرلحظه از ترس تحلیل میرفت و آرامتر میشد، گفتم:
« اشهدمو بخونم؟»
مادر سری به نشانه ندانستن تکان داد و صورتش را بهسمت پنجره هواپیما چرخاند.
در تلویزیونی که مسیر را نشان میداد، دور زدن هواپیما و بازگشت آن بهسمت جده را دیدیم.
کاپیتان، هواپیما را با مهارت کامل و تنها با یک موتورِ سالم به فرودگاه جده بازگرداند.
نمیدانم عزرائیل چگونه شد که از جانمان گذشت و خدا باری دیگر زندگی را به ما هدیه داد؟!!
من مرگ را اینگونه به چشم دیدم.
ترس رویارویی با آن را ثانیهبهثانیه لمس کردم.
سنگینی سایه شوم مرگ را با گوشت و استخوانهایم احساس کردم.
من در اوج ناامیدی، معجزه خدا را دیدم.
من از کودکیام تا آن روز، از مرگ خیلی میترسیدم اما دقیقا در اوایل جوانی دیدم که اگر خدا بخواهد که تو را ببرد هیچکاری از دستت برنمیآید و از خود نمیتوانی دفاع کنی، چون از اراده تو خارج است.
مرگ همچون خدا، از رگ گردن به ما نزدیکتر است.
سلام بر شاهین عزیز و پرانرژی
آیا از مرگ میترسید؟
از چند سالگی این ترس را شناختید؟
قصهی مرگ در زندگی من سرِ دراز دارد. مرگ را به شکلها، رنگها طعمها، بوها، صداهای مختلف دیدهام، چشیدهام، بوییدهام و شنیدهام. حتی لمس کردهام. صورت به صورت. نفس به نفس. مرگ قسمت تلخ طرحوارهی رها شدگیِ من است. شاید بپرسی طرحواره چیست که نوع رهاشدگیاش چه باشد؟
طرحوارههای آدمی همان خاطرات، هیجانها، احساسات بدنی و افکاری هستند که با جنبههای مخرب تجربههای دوران کودکی گره میخورند و میشوند ناسازگار. سپس در سرتاسر زندگی مثل زالو به آدم میچسبند و خون روان آدم را میمکند. تعدادشان هم کم نیست. اما همین نوع رهاشدگی یا از دست دادن را که نوشتم ارتباط عمیقی با مرگ دارد. به گونهای که وقتی به درون خزید و جاگیر شد آدم هر لحظه انتظار میکشد افراد مهم زندگیاش بمیرند یا او را رها کنند.
روزهای اول، مرگ را با تهدید شناختم. با آن ژاکت آلبالویی نخودی که مامان با دستهای خودش برایم بافته بود. خاطراتی که جنگ را تداعی میکنند. در منطقهی نظامی که در آن سکونت داشتیم هر روز صدای شیون از خانهای بلند میشد. زنها به جان خودشان میافتادند و کودکان در گوشهای حیران و سرگردان کز میکردند. زنهای همسایه به خانهی زار میریختند و دستان زن داغدیده را میگرفتند. در خانهی ما جنگ دو صورت داشت.
یکی همان صورت بیرونیاش بود که روزها و شبها آماده باشمان میداد. شبها با همان ژاکت آلبالویی با ماسک و دستکش میخوابیدیم و با آژیر وضعیت قرمز لابلای جمعیت هراسان خود را به پناهگاه میرساندیم. و در بین بوی عرق و خاک و همهمهی زنان و مردان ترسیده در دالانی تاریک در درون زمین با مهتابیهای خرابی که هر چند ثانیه یک بار روشن میشد خودمان را بین آدمهای بزرگی مییافتیم که هر که بود و هر جنسیتی داشت فرقی نمیکرد. همین که آدم بود و زنده بود و بزرگتر کافی بود تا به نفسهایمان اعتماد کنیم که هنوز زنده هستیم.
و دیگری صورت داخلیاش بود که همان ژاکت آلبالویی پررنگ خاطرهی شفاف دیگری را هم به همراه خود در ذهنم میآورد. صدای التماسهای کودکیم را میشنوم. وقتی که با مامان از جایی میآمدیم که یادم نیست کجا بود. یادم هست که مامان عزمش را جزم میکرد برود. همیشه این تصمیم راسخ را داشت. اولین کسانی هم که با خبر میشدند ما بچههای بخت برگشته بودیم. سپرهای دفاعی نابی که مامان خوب میدانست کی و کجا آنها را بکارگیرد تا از شر هر خطری خودش را در امان نگه دارد. او اصرار بر رفتن داشت و کودک شش سالهای اشک میریخت و دنبالش میدوید و التماس میکرد که تو رو بخدا نرو. هنوز پشت چشمهای کبود جوانیاش را به یاد میآورم که دستِ آخر نازکشان کرد. از گوشهی چشمش نگاهی انداخت و گفت: حالا ببینم چه میشود؟
طرحوارهی از دست دادن بدون هیچ ارادهای شکل گرفت و پیشروی کرد. یکپارچه انتظار شدم. ترس از دست رفتن عزیزانی که آن وقتها عزیز میپنداشتم نرم نرمک آمد. در ذهن و احساس و خاطرههایم جا خوش کرد و دیگر نرفت که نرفت.
کمکم ترسها به واقعیت میپیوست. مرگ جلوی رویم راه میرفت. آنا، مادر آقاجون، آن پیرزن خم شدهی محنت کشیده که حصبه یک تار مو بر سرش باقی نگذاشته بود و او با آن چارقد سفید نخی که همیشه بر سر تاسش میبست تا آن را بپوشاند در کودکیام مرد.
ننه، مادر مامان نفر بعدی بود که دنیا راترک کرد. در نوجوانی پدر آقاجون که با ما زندگی میکرد خواب به خواب رفت.
مرگ در من پنهان شد. هر لحظه در من و با من رشد کرد و بزرگ شد. در نخودیهای بافتهی ژاکت آلبالویی، در صدای شیون زنان و کودکان جنگزده، در صدای جغدی که اول صبح بر روی پیکان آقای سرمدی، مرد همسایهمان نشست و بعد تکه تکهی مرد را آوردند، در کابوسهای ادامهدار، در دندانهای مصنوعی آنا پشت پنجرهی آشپزخانه، در عصای باباجون کنار دیوار، در کتکهایی که خواهر کوچکم در عزای ننه بخاطر بیقراری و چسبندگی خردسالیاش از مامان خورد.
هر چه بزرگتر شدم، تهدیدهای دم به دم مامان سناریوهای ذهنی تکرار شوندهای بود که دستش را خوانده بودم. دیگر حنایش رنگ نداشت. اما اثری که در روحم به جا گذاشته بود گودتر و خشکتر از آنی بود که بشود چاه کنده شده را بیشتر کَند تا به آبی رسید یا حداقل آن را از خاک انباشت.
خمینی صلح را امضا کرد. اما مامان بر همان عهد و قرار بود که بود. خنجر از رو بستهاش تیزتر و برانتر میشد. هر چه او پیشروی میکرد آقاجون دهها قدم عقب مینشست. فرار بر قرار ترجیح گرفت. اولین بار که در چهل سالگی سکته کرد تهِ دلم خالی شد. روزهای بعد از سکته خوب بود. کمی بعدتر دوباره غذاها چربتر از گذشته شد، سیگارها فزونی گرفت، ساعتها مثل مجسمه روبروی تلویزیون میاندیشید، اندیشهای که هیچ راه حل دیگری جز محو کردن خودش نمیشناخت. به خودکشی ذره ذرهاش قانع شده بود. لحظه لحظه جان میکند. میدیدم. همهاش را میدیدم.
از آن به بعد مرگ جل و پلاسش را پشت درِخانهی ما پهن کرد. هر وقت از دانشگاه برمیگشتم، در انتظار یک پارچهی سیاه پرچ شده به سر درِ خانه نفسم را حبس میکرد تا در را از دور ببینم و اطمینان یابم هنوز اتفاقی نیفتاده است.
آقاجون شهر به شهرگشت. به بهانهی کار دور شد. هر بار که آمد داغونتر، کبودتر، پیرتر و سیرتر بنظر میآمد. وقتی برای بار دوم سکتهی مغزی و قلبی را با هم کرد. مرگ بر روی رختخوابش نشسته بود و چهار چشمی میپاییدمان. آقاجون رفت به کما. از نفرتی که پیچیده بر تنهی مرگ در وجودم ریشه دوانده بود به خوابگاه پناه بردم.
هفتهی بعد وقتی در آی.سی.یو بالای تخت آقاجون حاضر شدم. چشمهای ریز قهوهای روشنش بر سقف اتاق دوخته شده بود. انگار هنوز تصاویر تلویزیون را نظاره میکند و به دنبال راه حلی برای زندگی به بن بست رسیدهاش میگردد. اما حالا دیگر به همان نقطهای رسیده که همیشه میگفت: من که نباشم همه چیز درست میشود و این راه حل شد توجیه و گریزی برای فرار و ترس از روبرویی با زندگی. تمام حرف تنش پذیرش مرگ بود و رفتن. چشمهای گود رفتهاش را به خاطر سپردم. صورت لاغر چروک خوردهاش، ابروهای افتادهای که پیوستگی خفیفی در وسط داشت و لبهای کبود نازکی که ساکت بود. همه را در ذهنم حک کردم.
بیرون آمدم. مرگ در آغوشم چسبیده بود. بویش میکشیدم. بویی مثل لزجی خون قرمز با دودی که ناشی از انفجار باشد میداد. یک بوی سوختگی آمیخته با خون. با قد و قوارهای درست اندازهی قد و قوارهی خودم بر پوست و گوشت و استخوانم فرو رفته بود و سنگینی نمیکرد. با من یکی شده بود.
بعد از دیدار آخر، ساعت چهار صبح آقاجون تصمیمش را گرفت. بزرگترین ترس زندگیم به خشم نشست. خشک شدم. قطرهای اشک از وجودم نچکید. از دستش عصبانی بودم. سوگواری بودم که بین احساس عشق و نفرت در نوسان از سویی به سوی دیگر پرتاب میشود. آنقدر خشمگین بودم از ظلمی که او خود بر خود رواداشته بود که برای چهلمش نیامدم. برای تنها عمویم که یک هفته بعد دق کرد و مرد هم نیامدم.
حالا بعد از گذشت شانزده سال وتحلیلهای بیشتر و بیشتر و رهایی از موقعیت گذشته تمام احساسات و خاطرات و تفکرات سوگ هر روز برایم زندهتر از روز قبل است. اگر بگویم با مردهها بیشتر از زندهها ارتباط عاطفی برقرار میکنم حرفی به گزافه نگفتهام. با آنکه هنوز مرگ با من یکیست هنوز از آن به غایت هراسانم.
از هیبتش وحشت ندارم. چون او خودِ خود من است. از انتظار آزردهام. انتظاری آمیخته با ترس که آیا امروز عزیزی را با خودم خواهم برد یا فردا یا روز بعدش یا….
حالا دیگر از خودِ خودم میترسم.
ترجیح میدادید با چه کسی هرگز آشنا نمیشدید؟
سوال را که دیدم،در کسری از ثانیه ،لیستی سیاه از جلوی چشمانم عبور کرد.فلان معلم دوران دبیرستانی که تحقیرمان میکرد و توی دلش آب از آب تکان نمیخورد،و یا فلان زن حسود و آب زیرکاه همسایه،که با پنبه سر میبرد.و یا همسری که برج زهرمار است و یا صاحب کاری که انگار بالاخانه اش را اجاره داده است.
اما نه.نمیتوانستم بگویم که کاش هرگز نمیدیدمشان.اصلا آیا این منم که پازل چند ده میلیاردیِ زندگی را کنار هم میچینم؟،اینکه در قرن چهاردهم شمسی،تکه مثلا هشتاد میلیاردم این پازل درست در کنار من باشد،آیا اتفاقی ست؟؟چرا این تکه ،(بهتر بگویم این وصله ناجور)کنار آن زن سیاهپوست ساکن در حاشیه صحرای کالاهاری قرار نگرفته است.و یا کنار آن انسان از همه جا بیخبر صده ی هشت و نه و چه میدانم،ده.
مالزی که من از پایین نگاه میکنم و نمیفهممش، یکی هست که از آن بالای بالا میبیند و درست شکلش را تشخیص میدهد. بر این باورم که هر کس نعمت وجود دریافت کرده است،رسالتی دارد برای انجام.حتی اگر آن رسالت،شکستن دل چون منی باشد.خلاصه اینکه این تکه کناریِ من،درست مانند آش کشک خاله است.پای خودم است.بخورم یا نخورم….
آیا تا به حال دزدی کردهاید؟
اتوبوس شلوغ بود. به زحمت خودم را در میان مسافران اتوبوس جا دادم. دستم را از بین مسافران تا میله فلزی عبور دادم و آن را سخت در دست گرفتم. اتوبوس به راه افتاد. صدای همهمه گنگ مسافران را می¬شنیدم، اما در عالم افکار خودم پرسه می¬زدم. ناگهان از وسط اتوبوس صدای فریاد و ناسزاهای زنی بلند شد. رشته افکارم پاره شد. از بین جمعیت سرک کشیدم تا صاحب صدا را ببینم اما موفق نشدم. پس از آن صدای التماس و استغاثه دخترک نوجوانی بلند شد که با التماس می گفت ببخشید… غلط کردم! از زبان چند تا از مسافران دور و برم شنیدم که زن مچ خترک را وقتی می خواسته کیف زن را بزند، گرفته است . بیشتر مردم در سکوت فقط شاهد ماجرا بودند. زن دخترک را تهدید می¬کرد و دخترک همچنان التماس می کرد که او را به دست ماموران قانون نسپارند.
در ایستگاه بعدی باید از اتوبوس پیاده می شدم و همین کار را هم کردم. مدتها پس از پیاده شدن به دخترک فکر می کردم و به زنی که او را سر صحنه دزدی دستگیر کرده¬بود. خودم را به جای زن می¬گذاشتم و واکنشم را به موضوع دزدیده_شدن دارایی¬ام تصور می-کردم. گاهی هم خودم را به جای دخترک می¬گذاشتم. تصور می¬کردم که باید در چه شرایطی قرار بگیرم تا حاضر باشم دستم را در کیف شخص دیگری بکنم و از دارایی او که سهم من یا حق من نیست بردارم.
سهم یا حق من؟ آیا اینها همه توجیهات خودم برای حفظ و نگهداری اموالم نیست. آیا اینکه در چنین شرایطی در کدام سمت واقعه قرار گرفته باشم بر قضاوتم اثر نمی¬گذارد؟ آیا همه تخم مرغ دزدها شتر دزد می شوند و آیا ژان والژان کتاب بینوایان را برای برداشتن قرصی نان محکوم می¬کنم؟ آیا من نیز دزدی در وجود خودم ندارم؟ کدام دزدی مجاز و کدام دزدی غیر مجاز است؟
از حالا به بعد خودم را در جای آن دخترک کیف قاپ دیدم و رشته افکارم مرا به خاطراتم برد. به دزدی¬هایی فکر کردم که خودم مرتکب شده¬ام . چه تفاوتی میان دزدی از کیف یک رهگذر یا دزدی از صاحب¬کار است؟ وقتی که پشت میز کارم نشسته¬ام و کارهای محوله را سرسری و بی¬دقت انجام می¬دهم. سرسری انجام می¬دهم چون می¬خواهم آنها را هرچه زودتر از پیش پا بردارم و به قسمت دیگر رجوع بدهم. آن وقت بتوانم با خیال راحت به کارهای شخصی خودم برسم. در چنین شرایطی آیا از صاحب¬کارم جیب¬بری نمی-کنم؟
آیا آن روری که در صف ارزاق بدون رعایت حقوق دیگران و به ناحق خودم را در جلو صف جا دادم، از حق و وقت سایر مردم ندزدیم و آن حق وقت را در جیب خودم نگذاشتم.
آیا آن روزی که آثار موسیقی و نوشتاری دیگران را که حاصل وقت و فکرشان است، بدون موافقت آنها برای خودم باز¬نشر کردم از جیب آنها نمی¬دزدیدم؟
آیا آن وقت که به عنوان شنونده، فکر و ابتکارات دوستان را می شنیدم و در حالیکه در ظاهر با تکان دادن سر آنها را تایید می کردم، به این فکر نمی کردم که ایده¬های آنها را به نام خودم پرورش داده و پخش کنم؟ شاید که از این رهگذر بر اعتبارم بیفزایم؟ به راستی چقدر از اعتباری را که امروز دربین مردم دارم مرهون دزدی¬های سابقم است؟ و چه میزان از دارایی¬ای که امروز در اختیار دارم مرهون این اعتبار است؟
وقتی که خیلی دقیق می¬شوم می¬بینم که همه کارهایی که بر خلاف مصلحت عمومی انجام داده¬ام نوعی کیف¬قاپی بوده است. تقلبهای سر جلسه امتحان، خلافهای رانندگی، عدم پرداخت مالیات و خیلی از کارهایی که بدون تعمق در عواقب آنها صرفا” از روی عادت انجام داه-ام.
دزدی وقت دیگران و دزدی کار و فکر دیگران را کمتر از دزدی پول نقد و مدارک از کیف دیگران نمی¬دانم . آیا همه این دزدی¬های کوچک آفتابه دزدی بوده¬است؟ چه کسی ضرر و زیان این آفتابه دزدیهای من را حساب کرده¬است و نشان داده که ارزش آنها از کیف-قاپی آن دخترک کمتر است؟ چقدر از این همه بار کج که در زندگی¬ام جمع کرده¬ام به مقصد رسیده و آب هم از آب تکان نخورده¬است ؟
حالا خودم را به شکل همان دخترک می¬دیدم. خودم را دیدم که کوله باری بر دوش دارم و هر آنچه در اطرافم به چشم می¬آید و ممکن است در رسیدن به نیازهایم سودی برساند را نشان می کنم. نشان می¬کنم تا در فرصت مناسب، درخفا و در عیان، با زور یا فریب آنها را بردارم و در کوله¬بارم جمع می¬کنم تا از آن من شوند. جزیی از من شوند. بتدریج آنقدر کوله¬بارم سنگین می¬شود که دیگر قدرت بلند_کردن آن را ندارم. حالا باید از بین دو راه یکی را انتخاب کنم. یا اینکه برای همیشه کنار کوله¬بارم بنشینم و از آن مراقبت کنم و یا اینکه آن را رها کنرده و خودم را خلاص کنم. به خودم می¬گویم که اگر دزدی کرده¬ای دزد باش و مرد باش. اگر به دزدی¬هایت اعتراف می کنی از جایت برخیز. تنها راه برخاستن آن است که نیازهایت را کم و محدود بکنی. آن وقت کوله بارت را ها کنی تا محتویاتش به سمت صاحبان اصلی¬اش بروند. تا سبک شوی. تا دوباره قدرت پرواز داشته باشی. تا پرواز کنی…
شاهین جان…ببخشید که دو بار پیام را ارسال کردم😊
سلامم را که خورده بودم و یکی دو تا نکته ی ویرایشی هم داشت…
سلام شاهین عزیز
به نظر شما فقر چیست؟
به نظر من سودابه فقیر است. آزیتا فقیر است و حتا خودم آنروز که چشمهای پر تمنایت را دیدم و گذشتم _که نه تنها تمامِ آنروز که تا همیشه نیازِ آن چشمها را یادم هست_، فقیر بودم. یا آنروز که در کتابفروشی کتاب دلخواهم را ورق زدم و با آنکه پول کافی داشتم آنرا با تحسر در قفسهاش جا دادم تا شاید رایگان از طاقچهای، فیبیدویی، چیزی دانلودش کنم، فقر بر سرم میکوفت.
معلم سال دوم راهنماییام که از بالاترین نقطه ی شهر تهران سوار بر خوروی لوکسش_هیچوقت اسمش را نفهمیدیم_ با آن رنگ قرمزِ آلبالویی میراند تا انتهای شهر و نرسیده هر چه پدال زده و ترمز گرفته از جردن تا بریانک را در روزگار بمباران میریخت بر سر ما هم، در انتهای فقر بود. فقرِ مطلق. چرا که هیچوقت نفهمید اینکه همه چیز به قول او در این خراب شده _ایران_ ویران است، تقصیر ما کودکان ده- دوازده ساله نیست. و هر بار که نبض فقرش تندتر می زد، فحشی یا نگاه نفرتباری نثار سر و لباس ما جنوبشهریهای ریاضی نفهم میکرد.
صدای سهتار پیرمردی که کنار دانشگاه تهران زخمه می زد و روی زمین بساط کرده بود، هنوز در گوشم هست. مردی_از رجال بلدیه_ که فقر از سر و رویش میبارید لگدی بر سهتار مرد سالدیده زد که مردک مفلس، باز که کاسهی گدایی به دست گرفتهای!
ذهنم روی نتها داشت دنبال شعر آشنای آهنگ پیرمرد میگشت که عدهای فقیر را دیدم در صف سینما، دست بر گریبان یکدیگر آویخته بودند و هرچه فحش بلند بودند نعره میزدند. فقیران روشنفکر سینما توگراف!
باری، دیشب کتاب” سال بلوا” را که تمام کردم، فقرِ مفرط را در دکتر معصوم هم دیدم. خیرِسرت دکتری. در انگلیس درس خواندهای. آن هم در روزگارِ قجری. که دکترا داشتن حکم یزدانی داشت! دامادِ سرخانه هم که هستی. در خانه ی اعیانی. و آن وقت دل نداری برای زنت- دخترِ یکی یکدانهی سرهنگ_یک پیراهن بخری! و هی سکه بر سکه میگذاری و چال میکنی زیرِ خاک. برای کدام روز مبادا!
مگر فقر چیزی به جز نداشتن است ومحروميت آشکار از زندگي خوب!؟ خواه این زندگی را از خودت دریغ کنی، خواه از دیگران. خواه اخلاقت گند بزند به زندگی، خواه بیپولیات. خواه به سخره گرفتنت، خواه…
به هر جهت، فقیر نه از آسمان آمده است، نه فقط گورخوابی است که سپیده دم برای کسب معاش سر از گور بر می دارد.
راستی شما آخرین باری که فقر از سر و کولتان بالا می رفت و می کوشید بر قوای عقلیتان فائق شود را یادتان هست؟
#مژگان_عشقی
به نظر من سودابه فقیر است. آزیتا فقیر است و حتا خودم آنروز که چشمهای پر تمنایت را دیدم و گذشتم _که نه تنها تمامِ آنروز که تا همیشه نیازِ آن چشمها را یادم هست،_فقیر بودم. یا آنروز که در کتابفروشی کتاب دلخواهم را ورق زدم و با آنکه پول کافی داشتم آنرا با تحسر در قفسهاش جا دادم تا شاید رایگان از طاقچهای، فیبیدویی، چیزی دانلودش کنم، فقر بر سرم میکوفت.
معلم سال دوم راهنماییام که از بالاترین نقطه ی شهر تهران سوار بر خوروی لوکسش_هیچوقت اسمش را نفهمیدیم_ با آن رنگ قرمزِ آلبالویی میراند تا انتهای شهر و نرسیده هر چه پدال زده و ترمز گرفته از جردن تا بریانک را در روزگار بمباران میریخت بر سر ما هم، در انتهای فقر بود. فقرِ مطلق. چرا که هیچوقت نفهمید اینکه همه چیز به قول او در این خراب شده _ایران_ ویران است، تقصیر ما کودکان ده- دوازده ساله نیست. و هر بار که نبض فقرش تندتر می زد، فحشی یا نگاه نفرتباری نثار سر و لباس ما جنوبشهریهای ریاضی نفهم میکرد.
صدای سهتار پیرمردی که کنار دانشگاه تهران زخمه می زد و روی زمین بساط کرده بود، هنوز در گوشم هست. مردی_از رجال بلدیه_ که فقر از سر و رویش میبارید لگدی بر سهتار مرد سالدیده زد که مردک مفلس، باز که کاسهی گدایی به دست گرفتهای!
ذهنم روی نتها داشت دنبال شعر آشنای آهنگ پیرمرد میگشت که عدهای فقیر را دیدم در صف سینما، دست بر گریبان یکدیگر آویخته بودند و هرچه فحش بلند بودند نعره میزدند. فقیران روشنفکر سینما توگراف!
باری، دیشب کتاب” سال بلوا” را که تمام کردم، فقرِ مفرط را در دکتر معصوم هم دیدم. خیرِسرت دکتری. در انگلیس درس خواندهای. آن هم در روزگارِ قجری. که دکترا داشتن حکم یزدانی داشت! دامادِ سرخانه هم که هستی. در خانه ی اعیانی. و آن وقت دل نداری برای زنت- دخترِ یکی یکدانهی سرهنگ_یک پیراهن بخری! و هی سکه بر سکه میگذاری و چال میکنی زیرِ خاک. برای کدام روز مبادا!
مگر فقر چیزی به جز نداشتن است ومحروميت آشکار از زندگي خوب!؟ خواه این زندگی را از خودت دریغ کنی، خواه از دیگران. خواه اخلاقت گند بزند به زندگی، خواه بی پولی ات. خواه به سخره گرفتنت، خواه…
به هر جهت، فقیر نه از آسمان آمده است، نه فقط گورخوابی است که سپیده دم برای کسب معاش سر از گور بر می دارد.
راستی شما آخرین باری که فقر از سر و کولتان بالا می رفت و می کوشید بر قوای عقلیتان فائق شود را یادتان هست؟
#مژگان_عشقی
اگر از خاطرتان بگذرد که هرگز زاده نمیشدید مشوش میشدید؟
حسرت زندگی دارم. از گفتنش شرم نمیکنم، میل به زنده ماندن بد نیست، گناه نیست، حتی اشتباه هم نیست. من حسرت زندگی دارم با افتخار این را میگویم حتی اگر هیچ افتخاری در آن نباشد. فکر کردن به این که شاید فردایی از راه برسد بدون این که منی در کار باشد ترسناک است، نبودن من نه به این مفهوم که مرگ با چنگالهایش من را ربوده باشد (که خود آن هم به حد کافی لرزه بر اندامم میاندازد) بلکه به این مفهوم که هرگز نبوده باشم. فرزانه هرگز با این جسم و با این افکار وارد دنیا نشده باشد. این فکر واقعا حس خلا دارد. مثل یک سوراخ بزرگ در ته وان حمام، که آب را دایرهوار و بدون وقفه درون خودش میکشد این فکر هم من را درون خودش میکشد. داخل این سیاه چاله مرموز چه میگذرد؟
وقتی به حد کافی از بُهت این فکر خلاصی یافتم، تازه فکری جدید دست دور کمرم انداخت و من را به زمین کوبید. دقیقا چه کاری در زندگیام کردهام که بودنم در این زندگی مهم باشد؟ من در این بیست و اندی سالی که زندگی کردهام چه تاثیر مثبتی روی دنیای اطرافم داشتهام؟ کدام انسان را نجات دادهام؟ کدام ایده را به دنیا تزریق کردهام؟ کدام تفکر غلطی را از دنیا بیرون کشیدام؟ اگر روزی من در این زندگی نباشم چه میشود؟
دنیا مسیرش را با من یا بدون من ادامه خواهد داد. این جبر عجیب این زندگی است. اما واقعا این حسرت زندگی در من جا خوش کرده است. اکنون که زاده شدهام و در این گِرد و آبیِ بدون سر و ته زندگی میکنم باید چه کنم؟ واقعا باید بدون فکر کردن به خواب ناز شتری که هر آن ممکن است از در خانه من رد شود ادامه دهم؟ یا برعکس باید تصویر آن نازنین شتر را روی دیوار خانهام نصب کنم تا هر لحظه ببینمش؟
حقیقتش این است که با یاد آن نازنین شتر یا بدون یادش من میخواهم از این نعمت، از این فرصت، استفاده کنم. میخواهم این حسرت را که اکنون در دلم جا خوش کرده است مثل باری اضافه با خودم حملش نکنم. میخواهم حسرتم را زندگی کنم. شاید تاثیری روی زندگی نگذارم. میدانم این کُره گرد و آبی، با یا بدون من به حرکتش ادامه میدهد، اما حداقل میخواهم تاثیری در دنیا بگذارم که نبودنم، که حذف کردنم باعث شود کسی، جایی، به شکلی، جای خالیام را حس کند که همین احساسِ شاید بیتاثیر باعث شود من به این دنیای عجیب، به این بزرگِ درهم و برهم حداقل تعلقی داشته باشم.
آیا تاکنون مرتکب سرقت شدهاید؟
به نام خدا
امروز در این فکر بودم که دنیا به همهجور آدمی نیاز دارد. حتی به دزد! شاید این تصور که چرا دنیا به دزد نیاز دارد مرا به این سمت ببرد که به اولین چیزی که از من دزدیده شد فکر کنم. ولی نه! بهتر است به این فکر کنم که اولین بار چرا خودم دست به سرقت زدم. البته نمیدانستم اسمش دزدی است. آنقدر کوچک بودم که هنوز به مدرسه هم نمیرفتم چه برسد به آنکه بدانم سرقت چیست:
عمو اینها یک میز پینگ پونگ خریده بودند که در پارکینگ منزلشان قرار داشت. من هیچوقت حتی تلاش هم نکردم تنیس روی میز یاد بگیرم، ولی نمیدانم چه شد که محو راکت و توپ تنیس شدم. البته محو هم نشدم. دلم خواست آنها را داشته باشم. نمیدانم چرا. هنوز هم نمیدانم. شاید فقط “مرغ همسایه غاز بود”. یک روز وقتی بعد از بازی با دخترعمو و پسرعمویم داشتم به خانه خودمان برمیگشتم، از پارکینگ یک توپ تنیس برداشتم و کسی هم ندید. چون همیشه به خانهء هم رفت و آمد داشتیم معمولا موقع برگشت یکدیگر را بدرقه نمیکردیم. بگذارید از اول تعریف کنم:
منزل ما و عمو اینها جفت هم بود. دو خانهء یک شکل و قرینه که همزمان ساخته شده بود. البته تفاوتهای بسیار ریزی نیز در این دو خانه وجود داشت که به چشم نمیآمد. درب جنوبی هر دو خانه به یک کوچهء بنبست و خلوت باز میشد که از امنیت خوبی برخوردار بود. ما بچه ها اجازه داشتیم بدون همراهی بزرگترها بین دو خانه رفت و آمد کنیم. آن روز کذائی هم من به خانهء عمو اینها رفته و موقع برگشت راهم را به سمت پارکینگ کج کرده و یک توپ کش رفته بودم. از حس و حال آن لحظه چیزی به خاطر ندارم. ترس و دلهره خاصی نداشتم. انگار در حال انجام یک کار بسیار طبیعی بودم. به خانه برگشتم. سریع یک نایلون پیدا کردم و توپ را داخل آن گذاشتم. از آنجائیکه توضیحی برای کارم نداشتم، نایلون را در حیاط خلوت خانه قرار دادم و مثلا پنهان کردم.
این کار به همین منوال تکرار شد. یکی دوبار دیگر هم توپهای پینگ پونگ را از آن خانه به این خانه منتقل کردم و در آخر هم یکی از راکتها را برداشتم و به خانه آوردم! راکت بزرگ بود و به خوبی داخل نایلون جا نمیشد! سعی داشتم با اندکی زور و فشار آن داخل جایش بدهم که مامان با صدای خش خش نایلون سرش را از پنجره آشپزخانه که مشرف به حیاط خلوت بود بیرون آورد و مرا دید! نمیدانستم باید چه کار کنم. در جواب او که میپرسید “داری چه کار میکنی؟” چیزی نداشتم که بگویم. مامان به حیاط خلوت آمد و با دیدن آنهمه توپ و راکتی که سعی در چپاندنش داخل نایلون داشتم موضوع را فهمید. دعوا نکرد! غر هم نزد. فقط گفت باید اینها را پس بدهیم. منقلِ کباب عمو اینها خانه ما بود. به بهانهء برگرداندنِ منقل، راکت و توپها را داخل منقل گذاشت. منقل را به خانه عمو اینها برد و در یک چشم بر هم زدنی توپها و راکت را سرجای خودش گذاشت. من در خانه مضطرب و نگران منتظرش بودم. وقتی آمد و گفت که عملیات به خوبی انجام شده نفسی به راحتی کشیدم! دیگر دور یواشکی چیز برداشتن از خانه مردم را خط کشیدم.
ولی این سوال همیشه با من مانده است که چرا اینکار را کردم. شاید اگر مامان آن روز متوجه نمیشد من الان تبدیل به یک دزد حرفهای شده بودم! بالاخره راست است که میگویند “تخم مرغ دزد، شتر دزد میشود”. من هم از یک توپ کوچک هم اندازه تخم مرغ شروع کرده و به راکت رسیده بودم!
بچه ها معمولا چیزهایی را که دوست دارند برای خودشان برمیدارند. ولی آن حجم از اعتماد به نفسی که برای برداشتن وسایل داشتم و استرسی که نداشتم شاید میتوانست از من یک دزد حرفهای در آینده بسازد. یا اگر مامان داد و بیداد میکرد و به پدرم خبر میداد، شاید سرخورده میشدم، اعتماد به نفسم کشته و نظرم نسبت به خودم عوض میشد! در هر حال به خیر گذشت و اکنون باید داستان دزدیهایی که از من شد را بگویم نه دزدیهائی که مرتکب شدم!!
استاد چرا برای بازشدن و دانلود فایل صوتی این درس نیاز به فیلترشکن هست؟