[wp-svg-icons icon=”brightness-contrast” wrap=”i”] اهداف درس:
آشنایی با مفهوم زاویه دید
مطالعۀ نمونههای گوناگون زاویه دید
انتخاب زاویه دید داستانی که میخواهیم بنویسیم
[wp-svg-icons icon=”quill” wrap=”i”] مقدمه:
پس از فکر کردن به ایده و طرح و شخصیت، حالا وقت آن است که به اتکای مراحل قبلی به زاویه دید مناسب داستان فکر کنیم. در این درس با مفهوم زاویه دید آشنا میشویم و بعد زاویه دید داستان خودمان را انتخاب میکنیم. از درس بعدی نوشتن متن داستان خودمان را شروع میکنیم.
[wp-svg-icons icon=”headphones” wrap=”i”] اول بشنوید:
[wp-svg-icons icon=”quotes-left” wrap=”i”] نقل قول الهامبخش:
مشکلترین کار، نوشتن پاراگراف اول است، شده یک ماه وقت صرف نوشتن آن میکنم و وقتی آن را نوشتم باقی داستان بهسرعت نوشته میشود. در پاراگراف اول بسیاری از مشکلات کتاب را حل میکنید؛ و موضوع، سبک و لحن تثبیت میشود.
-گابریل گارسیا مارکز
[wp-svg-icons icon=”wand” wrap=”i”] نکات مهمی که باید دربارۀ زاویه دید بدانیم
منظور از زاویه دید نظرگاهی است که از طریق آن در جریان وقایع یک داستان قرار میگیریم. همۀ چیزهایی که در داستان هست از طریق یک یا چند زاویۀ دید به مخاطب منتقل میشود.
تاثیرگذاری داستان شما تا حد زیادی به موفقیت شما در انتخاب و اجرای درست زاویه دید بستگی دارد. با یک زاویه دید مناسب میتوانید مخاطب را در جریان داستان خودتان غرق کنید.
زاویه دید، داستان را در ذهن مخاطب به موجودی زنده و جاندار تبدیل میکند. زاویه دید جایی است که نویسنده و خواننده به طور مستقیم با هم ارتباط میگیرند.
با انتخاب زاویه دیدی خلاقانه و تازه میتوان از بسیاری طرحهای داستانی نه چندان تازه کلیشهزدایی کرد و شکل تازهای از آنها را ارائه داد.
نکته مهم: راوی یک داستان هیچوقت نویسندۀ یک داستان نیست. این اشتباه وجود دارد که تصور کنیم راوی خود نویسنده است. اما خب چه کنیم. ممکن است بسیاری از ما از ترس آبرو بسیاری از چیزها را ننویسیم چون فکر میکنیم صدای راوی به عنوان صدای ما تلقی خواهد شد.
بیایید مفهوم زاویه دید را با مطالعۀ مثالهای گوناگون بهتر درک کنیم:
از جملات ابتدایی هر داستان میتوان به زاویه دید آن پی برد؛ البته اگر نویسنده در ادامه داستان زاویه دید راوی را تغییر ندهد.
[wp-svg-icons icon=”pie” wrap=”i”] مثال و نمونه:
زاویه دید اول شخص:
من
در این نوع از زاویه دید «من» راوی است. البته که این من گاهی اوقات میتواند «ما» هم باشد که نمونهای از آن را هم در انتهای مثالها میخوانیم.
از ادبیات جهان:
وجدان زنو | ایتالو اسووو | ترجمۀ مرتضی کلانتریان:
کودکی؟ به کودکیام نگاه کنم؟ بیش از پنجاه سال است که آن را پشت سر گذاشتهام. اگر موانع مختلفی -در حقیقت کوههای سر به فلک کشیدهای- مرا از آن جدا نمیکرد شاید چشمان نزدیکبینم میتوانست نوری را که کورسوزنان از آن میتابد ببیند.
ناتورِ دشت | جی. دی. سلینجر | ترجمۀ مهدی آذری و مریم صالحی:
اولین چیزی که احتمالاً هر کسی دوست دارد در مورد من بداند چیزهایی از این قبیل است، که کجا به دنیا آمدهام و بچگی اسفبارم چطور گذشته و اینکه پدر و مادرم قبل از داشتن من چه کار میکردند و همۀ آن چرندیاتی که در مورد «دیوید کاپرفیلد» هست. ولی راستش را بخواهید، اصلاً دوست ندارم در این مورد صحبت کنم، اولاً به این خاطر که حوصلۀ این حرفها را ندارم و در ثانی اگر کوچکترین چیزی در مورد زندگی خصوصی پدر و مادرم بگویم هر دوتایشان خونم را میریزند…
دیوید کاپرفیلد | چارلز دیکنز | ترجمۀ مسعود رجبنیا:
بر من معلوم نیست که در زندگی خویش، نقش قهرمان را خود به عهده خواهم داشت یا دیگری آن را ایفا خواهد کرد. در هر صورت، این صفحات باید این امر را روشن کند. حالا برای اینکه احوال خویش را از آغاز تولد شروع کنم، مینویسم که من (چنانکه به من گفته شده و آن را صحیح میپندارم و باور دارم)، جمعهشب ساعت دوازده به دنیا آمدم. میگفتند در همان آن که ساعت شروع کرد به زنگ زدن، من نیز بیدرنگ گریه سر دادم…
آخرین انار دنیا | بختیار علی | ترجمۀ مریوان حلبچهای:
از همان صبح روز اول فهمیدم اسیرم کرده است.
درون کاخی، در میان جنگلی پنهان به من گفت در بیرون بیماری کشندهای شایع شده است. وقتی دروغ میگفت همۀ پرندگان به آواز در میآمدند. از بچگی همینطور بود، هر وقت دروغ میگفت اتفاق غریبی میافتاد: باران میبارید، درختان سقوط میکردند یا پرندگان جملگی باصدای سرمان به پرواز در میآمدند…
هومِر و لنگلی | ای. ال. دکتروف | ترجمۀ الهام نظری:
من هومر هستم، برادرِ کور. بیناییام را یکدفعه از دست ندادم، مثل فیلمها، کمکم همهچیز محو شد. وقتی به من گفتند که چه اتفاقی قرار است بیفتد، دلم میخواست بیناییام را بسنجم، آنموقع نوجوان بودم و در مورد همهچیز کنجکاوی میکردم. آن زمستان، کارم این شده بود که بروم کنار دریاچۀ سنترالپارک، جایی که مردم روی یخ اسکیتبازی میکردند، بایستیم و ببینم هر روزی که میگذرد، چهچیزهایی را میتوانم ببینم و چهچیزهایی را نه…
از ادبیات ایران:
بند محکومین | کیهان خانجانی:
عشق من دخترِ فامیل بود ولی قصۀ من قصۀ آدمی است که یک خروار دندان دارد، همه روی لبش. هر چقدر درد بکشد، ناله بزند، گریه کند، هیچکس باور نمیکند. چرا؟ چون دارد میخندد. هر چه بگویم، میگویند توهم است. هر چه قسم بخورم، هر چه گِرو بگذارم، باورشان نمیشود. نمیدانم بین اینهمه جور معتاد، چرا هیچکس حرفِ بنگی جماعت را نمیخواند!
چشم باز و گوش باز | زکریا هاشمی:
چشمانم تار شد و سوخت؛ دیگر جلوم را نمیدیدم. پاهایم توی ماسههای نرم و داغ فرو میرفت. توفان باد و شن بیداد میکرد. لحظهای مکث کردم، دست کردم توی جیب شلوارم و دستمالم را درآوردم؛ عینکم را از روی چشمانم برداشتم و آن را پاک کردم و دوباره روی چشمانم گذاشتم. دستمالم را سه گوش کرده، به گردنم گره زدم و آن را روی دهان و دماغم کشیدم که خاک و شن آلوده توی دهان و دماغم نرود.
گاو خونی | جعفر مدرسصادقی:
با پدرم و چند تا مرد جوان، که درست نمیدانم چند تا بودند، و فقط یکیشان را میشناختم، که گلچین، معلم کلاس چهارم دبستانم بود، آبتنی میکردیم. شب بود و آسمان صاف بود و ماه شب چارده میدرخشید…
دایی جان ناپلئون | ایرج پزشکزاد:
من یک روز گرم تابستان، دقیقاً یک سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعدازظهر، عاشق شدم. تلخیها و زهر هجری که چشیدم بارها مرا به این فکر انداخت که اگر یک دوازدهم یا یک چهاردهم مرداد بود، شاید اینطور نمیشد…
قرنطینه | فریدون هویدا | ترجمۀ مصطفی فرزانه:
در خانۀ لوتل عدۀ مهمانان زیاد بود. در خانۀ لوتل عدۀ مهمانان زیاد نبود. هنگامی که در ضمن شبنشینی به صرافت نوشتن این یادداشتها افتادم از هکتور خواستم که یکی از ورقههای صورت غذا را که در مقابل هر بشقابی بود به من بدهد. نه این که صورت غذا به خودی خود برایم مهم باشد، بلکه آن ورقه دستاویزی میشد تا نکات معینی را باز بشناسم. زیرا برای توصیف آن شب سخت نیازمند چنین نکاتی هستم…
(این رمان به زبان فرانسه نوشته شده است؛ اما ما آن را در میان آثار ادبیات ایران آوردیم.)
آه استانبول | رضا فرخفال:
ما گروهی کوهنوردیم. آن یکی، آن مردک کوتاهقد، از ما نیست. اما همیشه با ما بوده است، سایهبهسایه ما را دنبال میکرده است…
زاویه دید دوم شخص:
تو
این «تو» میتواند دیگری باشد یا خود راوی؛ چیزی مانند صدای وجدان راوی.
از ادبیات جهان:
آئورا | کارلوس فوئنتس | ترجمۀ عبدالله کوثری:
آگهی را در روزنامه میخوانی. چنین فرصتی هر روز پیش نمیآید. میخوانی و باز میخوانی. گویی خطاب به هیچکس نیست مگر تو. حتی متوجه نیستی که خاکستر سیگارت در فنجان چایی که در این کافۀ ارزان کثیف سفارش دادهای، میریزد…
از ادبیات ایران:
صداع | سودابه فضایلی:
حس میکردی که نیستی، انگار نبودی، اصلاً نبودی، نشسته بودی در آن اتاق نمور و نیمه تاریک، پشت پنجرهای با شیشههای کوچک مهگرفته و پشتدریهای قدیمی…
ابر بارانش گرفتهست | شمیم بهار:
سلام-گیتی دیروز که جمعه بود برگشت ولی خدا کند این کاغذ زودتر به دستت برسد چون قرار بود ده دوازده روزی در یونان بماند که توی یکی از این جزایر که الان هر چه فکر میکنم اسمش یادم نمیآید استراحت کند و مثلاً بگردد […] نمیخواستم از این حرفها بزنم که خبری داشته باشیم ولی حالا این عادت شده یعنی اگر اینجا بودی هر شب توی روزنامه میدیدی همهاش زنی که با تریاک خودکشی کرد و مردی که خواهرش را با دو ضربۀ چاقو به قتل رساند و خلاصه یعنی نه فکر کنی که چیز مهمی شده فقط این هست که راستش حالم زیاد خوب نیست یعنی از بقایای عصبانیت دیروز…
شب یک شب دو | بهمن فرسی:
بیست و یک/یک/شصت و هفت،
-یعنی هزار و نهصد و شصت و هفت. تو در این تاریخ کی هستی؟ آیا همان آدم همیشه؟
بعد از روز آخر | مهشید امیرشاهی:
لباس یشمی پوشیده بودی و موهای اطلسی مشکیت را بالای سرت جمع کرده بودی. میدانستم نگرانی. از چشمهات میدانستم. همیشه با چشمهات حرف میزنی. از خیلی بچگی. وقتی شاد بودی و چقدر کم شاد بودی- سیاهی چشمت درشت میشد و سفیدیش آبی میزد، و وقتی نگران بودی چشمهات گود مینشست…
زاویه دید سوم شخص:
او
از ادبیات جهان:
گزارش یک مرگ | گابریل گارسیا مارکز | ترجمۀ لیلی گلستان:
سانتیاگو ناصر، روزی که قرار بود کشته شود، ساعت پنج و نیم صبح از خواب بیدار شد تا به استقبال کشتی برود. خواب دیده بود که از جنگلی از درختان عظیم انجیر میگذشت که باران ریزی بر آن میبارید. این رؤیا خوشحالش کرد و وقتی بیدار شد حس کرد پوشیده از فضلۀ پرندگان جنگل است…
کیمیاگر | پائولو کوئلیو | ترجمۀ آرش حجازی:
نامِ جوان، سانتیاگو بود. هنگامی که با گلهاش به جلوی کلیسای کهن و متروکی رسید، هوا دیگر داشت تاریک میشد. مدتها بود که سقف کلیسا فروریخته بود و انجیر مصری عظیمی، درست در مکانی روییده بود که پیش از آن، انبار لباسها و اشیای متبرک بود…
زمین | امیل زولا | ترجمۀ محمدتقی غیاثی:
آن روز صبح، ژان پیشبند کتانی آبیرنگ بذرافشانی را به کمرش گره زده بود، با دست چپ دهنه آنرا باز نگهمیداشت و با دست راست سه قدم به سه قدم یک مشت گندم از داخل آن برمیداشت، و با یک حرکت روی خاک میپاشید. کفشهای یغورش در گل نرم فرو میرفت، و با حرکت منظم بدنش مقداری از گل و لای را با خود میبرد…
اتحادیه ابلهان | حان کندی تول | ترجمۀ پیمان خاکسار:
یک کلاه شکاری سبزرنگ سری را که بیشتر به یک بادکنک حجیم شباهت داشت، میفشرد. روگوشیهای سبز پر بود از گوشهایی بزرگ و موهایی اصلاحنشده و کُرکِ زبری که در گوشها رشد کرده و از هر طرف زده بود بیرون. درست مثل ماشینی که راهنمای چپ و راستش همزمان چشمک بزند…
مزرعۀ حیوانات | جورج اورول | ترجمۀ احمد کساییپور:
آقای جونز، مالک «مزرعۀ اربابی»، شب درِ مرغدانی را قفل کرده بود، ولی آنقدر مست بود که یادش رفت دریچۀ درها را هم ببندد. همینطور که تلوتلو میخورد و حلقۀ روشنایی فانوسش رقصکنان جابهجا میشد، به آن طرف حیاط رفت، پوتینهایش را دم درِپشتی به یک تکان درآورد، آخرین لیوان آبجویش را از بشکۀ داخل ظرفشویی پر کرد و خودش را به تختخواب رساند که خانم جونز خرناسکشان آنجا خوابیده بود…
هرتزوگ | سال بلو | ترجمۀ فرشته داوران:
مورنس هرتزوگ با خود فکر کرد اگر عقلم را هم از دست داده باشم مهم نیست…
طبل حلبی | گونتر گراس | ترجمۀ سروش حبیبی:
خوب، انکار چرا؟ من در یک آسایشگاه روانی بستری هستم. پرستارم چهارچشمی مرا میپاید زیرا درِ اتاقم سوراخی دارد به همین منظور و چشمان پرستار من از آن میشیهاییست، که از دیدن درون چشمهای آبی من عاجزست. بنابراین پرستارم نمیتواند دشمنم باشد…
از ادبیات ایران:
جبه خانه | هوشنگ گلشیری:
وقتی ماشین کنار خیابان نگاه داشت، اول نقاب کلاه راننده را دید. نیمرخش پیدا نبود، در سایه بود. زن را بعد دید: سر و شانههافرورفته در نرمای طرف راست صندلی عقب، با عینکی تیره، بی هیچ دورهای. موهاش افشان بود و سیاه…
فیل در تاریکی | قاسم هاشمینژاد:
جلال امین وقتی حساب کرد دید همه چیز باید صیح همان روزی شروع شده باشد که ماشین او را دم خانهاش در باغ صبا خالی کرده بودند. ساعت هفت صبح بود، روز اول چار-چار، و بیرون سرما بیداد میکرد و نمور بود، چونکه آسمان ابر بود، دم باریدن، و یک هفته بود همه منتظر بودند و نمیبارید…
ملکوت | بهرام صادقی:
در ساعت یازده شب چهارشنبۀ آن هفته جن در آقای «مودت» حلول کرد. میزان تعجب آقای مودت را پس از بروز این سانحه، با علم به اینکه چهرۀ او بطور طبیعی همیشه متعجب و خوشحال است، هر کس میتواند تخمین بزند…
[wp-svg-icons icon=”file-3″ wrap=”i”] تمرین:
پاراگراف اول داستانتان را با هر سه زاویه دید اول شخص، دوم شخص و سوم شخص بنویسید.
هر پاراگراف باید حداقل 100 کلمه باشد.
به یاد داشته باشید که این فقط یک چرکنویس است.
تمرین خودتان را ثبت کنید تا بازخورد دریافت کنید.
اگر به طرح و شخصیت داستان درست فکر کرده باشید و زاویه دید درست را انتخاب کنید. شاید غافلگیر شوید که شخصیتها چگونه وارد عمل میشوند و چیزهایی میگویند و کارهایی میکنند که برای خود شما نیز تازگی دارد.
[wp-svg-icons icon=”attachment” wrap=”i”] اضافهها:
این بخش با توجه به تمرینهای شما نوشته خواهد شد. پس در روزهای آینده به آن سر بزنید.
ضمناً، در روزهای آینده مثالهای دیگری نیز به این درس افزوده خواهد شد.
-اول شخص: صدای زنگ در واحد پنجاه متری که به صدا درآمد گویی چیزی در دلم هری فروریخت. از صبح که پیام او را روی گوشی موبایلم دیده بودم می دانستم دیر یا زود پیدایش خواهد شد. سعی کرده بودم خود را با کارهای خانه سرگرم کنم و به اصل قضیه فکر نکنم. دلم می خواست قضیه با آنچه فکر می کردم فرق داشته باشد. نگاهی اجمالی به سالن نشیمن کردم که همه چیز آبرومندانه و مرتب باشد و بعد دکمه دربازکن را فشار دادم. مریم خانم با ادب و احترام همیشگی اش وارد شد. بعد از تعارفات و خوش و بش های معمول بالاخره با مِن مِن کردن صحبت به اصل مطلب کشیده شد.
– دوم شخص: صدای زنگ در واحد پنجاه متری که به صدا درآمد گویی چیزی در دلت هری فروریخت. از صبح که پیام او را روی گوشی موبایلت دیده بودی می دانستی دیر یا زود پیدایش خواهد شد. سعی کرده بودی خود را با کارهای خانه سرگرم کنی و به اصل قضیه فکر نکنی. دلت می خواست قضیه با آنچه فکر می کردی فرق داشته باشد. نگاهی اجمالی به سالن نشیمن کردی که همه چیز آبرومندانه و مرتب باشد و بعد دکمه دربازکن را فشار دادی. مریم خانم با ادب و احترام همیشگی اش وارد شد. بعد از تعارفات و خوش و بش های معمول بالاخره با مِن مِن کردن صحبت به اصل مطلب کشیده شد.
-سوم شخص: صدای زنگ در واحد پنجاه متری که به صدا درآمد گویی چیزی در دل راضیه خانم هری فروریخت. از صبح که پیام او را روی گوشی موبایلش دیده بود می دانست دیر یا زود پیدایش خواهد شد. سعی کرده بود خود را با کارهای خانه سرگرم کند و به اصل قضیه فکر نکند. دلش می خواست قضیه با آنچه فکر می کرد فرق داشته باشد. نگاهی اجمالی به سالن نشیمن کرد که همه چیز آبرومندانه و مرتب باشد و بعد دکمه دربازکن را فشار داد. مریم خانم با ادب و احترام همیشگی اش وارد شد. بعد از تعارفات و خوش و بش های معمول بالاخره با مِن مِن کردن صحبت به اصل مطلب کشیده شد.
زاویه تو
همیشه شنیده ای که بعد از هر شب تاریک صبحی روشن خواهد بود اما آیا این را می دانستی که در میان آن شب تاریک ستاره های روشن گره بسیاری وجود دارد.
هوای روستای تان گرم بود. تو رختخواب ها رو ایوان کنار هم انداختی لحظه ای فکری تمامت را به اسارت گرفت
: تو به چه بهانه زندگی میکنی
صدای بی بی تو را به خود میآورد
: ماه نسا دخترم
تو بلند میشوی دستش را میگیری و او را از اتاق بیرون می آوری
: خیر ببینی دختر عاقبت بخیر شوی
بی بی به صورتت نگاه می کند کنارش که می نشینی می گوید :این همه غم برای این همه زیبایی دخترم زیاد نیست ؟
نگاهش می کنی تمام داراییت بود .لبخندی میزنی و می گویی: غم چی بی بی همین که تو را دارم غمی ندارم.
دست هایش را می بوسی و می گویی امشب برایم قصه می گویی؟
با دستهای لرزانش مو های بافته شده ات را نوازش میکند ومی گوید : چرا نگویم دخترم درست است که پیرم و میان این چهار دیواری اسیر اما تو را خوب می شناسم درست مثل پدر خدا بیامرزد قصهها را درمان دردت می کنی
به آغوش بی بی پناه می بری بیبی قصه شاه صنم را میگوید و تو تا خود صبح این میاندیشی که کاش در میان این آبادی ها غولی هم بود که می آمد و تو را با خود میبرد و تو برایش نه تنها یک در بلکه تمام درها را باز می گذاشتی حالا کنار پسر پادشاه نشد یک جای دیگری از این دنیا تو را با خود میبرد و تو را از این زندان هفت در آزاد میکرد
اما لحظه ای بعد با خودت می گویی ماه نسا اول آنکه این قصه بود و غولی وجود ندارد دوم آنکه بی بی را چه می کردی بعدم شاه صنم کجا و من کجا
خیال هایت را همانطور نیمه بافته رها می کنی و آرام چشمهایت را می بندی. اما تو بی خبر هستی از غول دیگری که در کمین نشسته است. غول سرنوشت
زاویه دید او
میگویند بعد از هر شب تاریکی صبحی روشن خواهد بود اما سعادتمند کسی است که بداند حتی در میان آن شب سیاه لشکری از ستاره های روشن هم وجود دارد .
هوا بسیار گرم بود ماه نسا رخت خواب هارا روی ایوان کنار هم میاندازد و ثانیه به این فکر میکند که چقدر خوب که بی بی هست اگر نبود در این دنیا به چه بهانه ای زندگی می کرد صدای بی بی او را به خود میآورد
:ماه نسا دخترم
ما نسا بلند میشود و دست بی بی را میگیرد و او را از اتاق به ایوان می آورد
: خیر ببینی دختر عاقبت به خیر شوی
بی بی لحظهای به صورت ما نسا نگاه می کند و باز می گوید این همه غم برای این همه زیبایی زیاد نیست چرا لب های دختر من میخندد ؟
لبخندی میزند ومیگوید غم چی بی بی تو را دارم غمی ندارم
دستان بیبی را آرام می بوسد و می گوید: امشب برایم قصه میگویی
بی بی میگوید: چرا نگویم دخترم درست است که پیرم و میان این چهار دیواری اسیر اما تو را خوب می شناسم درست مثل پدر خدا بیامرزد قصهها را درمان دردت می کنی و آرام کنار هم خوابیدند
آن شب بی بی قصه شاه صنم را گفت و ما ه ه نسا تا صبح به این فکر کرد که ای کاش در میان این آبادی ها غولی هم بود که می آمد و او را با خود می برد و او برای غول نه تنها یک در بلکه تمام درها را باز می گذاشت و حالا او را کنار پسر پادشاه نشد یک جای دیگر از این دنیا می برد اما او به خودش امد گفت اولاً که این یک قصه است و غولی وجود ندارد دوم آنکه بی بی را چه کند و بعد شاه صنم کجا و او کجا
خیال هایش را همانطور نیمه بافت رها میکند و آرام چشمهایش را میبندد اما او بی خبر است از غول دیگری که در کمین نشسته است غول سرنوشت
من:
مامانم مریض بود و به شدت به پول احتیاج داشتم حالا وقتش بود که بعد سالها خودم برم و این کارو انجام بدم اره این دفعه دیگه نمیتونستم کس دیگه ای رو بفرستم این دفعه فقط و فقط نوبت من بود. باید یه پولی دستم میومد تا جون مامانمو نجات بدم.رفتم تو خیابون و بعد اینکه چند تا ماشین رد شد یه شاسی بلند اومد و دیدم بهترین موقعیته درست همونیه که میخوام و منم خودمو انداختم جلوی ماشینش .اما ناشی گری کردم و بدنم حسابی پیچ خورد و سرم ضربه عجیبی دید سالهابود این کارو نکرده بودم و از یادم رفته بود خلاصه که این ناشی گری داشت به قیمت جونم تموم می شد.حالا هم توی بیمارستانم و حال و روح جسمیم فاجعه تر از اونیه که بشه فکرشو کرد . . .
تو:
میدونم حاج خانم مریض بود و تو چاره ای نداشتی جز اینکه بعد سالها خودت دوباره دست به کاری که قبلا می کردی بزنی و یه جوری نجاتش بدی اخه پول لازم بودی. میدونمم که چقدر مامانت برات عزیزه و این ها ک دربرابر اون چیزی نیست رفتی تو خیابون و چند تا ماشین رد می شدند اما اوناییی نبودند که تو میخوای اخه از صاحب پراید و پژو و تیبا چه دیه ایی در میاد اونم یه بدبختی مث خودت … اما یکم که وایسادی دیدی یه glxداره میاد و فرصت و مناسب دیدی و خودتو انداختی جلوش .. خیلی وقت بود کار نکرده بودی برا همین خیلی بد این کارو انجام دادی و داشت به قیمت جونت تموم می شد الانم که اینجایی(بیمارستان) و وضعیتت اینه.
او:
خیلی استرس داشت آخه مامانش و برده بودن بیمارستان بهار خواهرش زنگ زد اونم به بچه های گروهش گفت که ایت دفعه خودش میره و کار خودشه تا جون مامانش و نجات بده چون بدجوری پول لازمه..
رفت سر خیابون وایساد و ماشین ها پشت هم می رفتند اما چیزی نبودند که این می خواست بعدش اما یه ماشین شاسی بهش نزدیک می شد موقعیت و مناسب دید و خودش و انداخت جلوی ماشین اما چون خیلی وقت بود این کارو نکررده بود بدجوری آسیب دید وراهی بیمارستان شد و وضعیتش خیلی بد پیش میره.
پاراگراف اول داستانم
اول شخص:
با عجله از سالن راهرو مانند فرودگاه گذر کردم. میدانسام وقتی هواپیما فرود بیاید نمیتوانم به خودم بقبولانم چند دقیقه ای را در دستشویی سپری کنم و آبی به دست و صورتم بزنم. در نتیجه قبلاً تدارکات لازم را دیده بودم و قبل از فرود به دستشویی داخل هواپیما رفتم. دست و صورتم را شستم و لباسهایم را پس از ۲۳ ساعت سفر هوایی عوض کردم. و حالا بالاخره اینجا بودم. آن گیت سرآغاز فصلی نو از زندگیم خواهد بود. رسیدن به معشوقی که سالها برای با هم بودن جنگیده بودیم، صبوری کرده بودیم و دست آخر دنیا و مافیها را رها کردیم تا با هم به جایی کوچ کنیم که ما را با هم و کنار هم بپذیرد. و حالا پس از جنگهای بسیار او آنجا بود. پشت آن گیت. و من میرفتم تا عشق و زندگی و خانواده جدیدم را دقیقا سر دنیا در آغوش بگیرم.
دوم شخص:
بی هیچ توجهی به اطراف با سرعت اما طمئنینه قدم برمیداری، دلت میخواهد زودتر به آخر این سالن طول و دراز برسی. قبل از فرود هواپیما میدانستی در این لحظات شوق دیدار چنین لبریزت میکند. به همین خاطر بود که قبل از فرود به دستشویی رفتی و دستی به سرو رویت کشیدی و لباسهایت را پس از ۲۳ ساعت پرواز عوض کردی. بارها و بارها این مسیر را در خیال پردازیهایت طی کرده ای. میدانستی دقیقا کجا و چطور قدم برخواهی داشت. اما فقط توانسته بودی تا پشت آن گیت انتهایی را متصور شوی. بالاخره انتهای سالن پیدا شد. آنجا پشت آن در حتما منتظرت ایستاده. آمده تا بعد از صبوریها و جنگها و برنامه ریزی های بسیار بالاخره با هم این سر دنیا خانواده و عشق و زندگیتان را بکارید.
سوم شخص:
از شوق لبریز، تند تند قدم برمیداشت. تا بلکه هرچه زودتر به انتهای این سالن طول و دراز برسد. بارها و بارها این مسیر و قدمها را خیال پردازی کرده بود. سالهاست منتظر این لحظات است. قبلتر میدانست، بعد از فرود هواپیما وقتی برای تلف کردن در دستشویی ندارد. این بود که قبل از فرود به دستشویی رفته بود و دستی به سر و صورتش کشیده بود، لباسهایش را پس از ۲۳ ساعت پرواز عوض کرده بود و حالا نو نوار و خوش بو میرفت تا پس از صبر و جنگ و برنامه ریزی های بسیار پشت آن گیت عشق و زندگی و خانواده جدیدش را در آغوش بگیرد.
زاویه دید سوم شخص (او)
با حوصلگی تمام خودش را بر روی تخت پرت کرد فریاد اعتراض تشک از جا بلند شد. تمام خاطرات چند ماهه به سمت مغزش هجوم اوردند. همه چیز را از آغاز تا پایان مرور کرد. در طول مسیر اشک مجال صحبت را ازش گرفته بود و در ذهنش مرور می کرد چه چیزی را در کجا این ماجرا کم گذاشته بود. تمام محبت ها و خوبی های دیده نشده اذیتش می کرد. به سختی نفس می کشید ضربان قلبش در سکوت شب بیشتر از صدای پاندول ساعت اذیتش می کرد. انگار دنیا برایش به آخر خط رسیده بود از طرفی سنگدلی سیاوش بیشتر از هرچیزی آزارش می داد چطور توانسته چشمش را به راحتی بر روی همه چیز ببندد. بخاطرش مجبور شده بود پا بر روی خواسته ها و آرزوهایش بزارد. با وجود اینکه بیشتر دختر منطقی بود تا احساسی ، ولی هضم این ماجرا برایش راحت نبود. دختر زیبا و مستقلی بود که خواهان کم نداشت از طبقات و موقعیت های مختلف اجتماعی .
زاویه دید دوم شخص (تو)
با حوصلگی تمام که خودت را بر روی تخت پرت کردی فریاد اعتراض تشک از جا بلند شد. تمام خاطرات چند ماهه به سمت مغزت هجوم اوردند. همه چیز را از آغاز تا پایان مرور کردی. در طول مسیر اشک مجال صحبت را ازت گرفته بود و در ذهنش مرور می کرد چه چیزی را در کجا این ماجرا کم گذاشته بودی. تمام محبت ها و خوبی هایت دیده نشده ات اذیتت می کرد. به سختی نفس می کشید ضربان قلبش در سکوت شب بیشتر از صدای پاندول ساعت آزارت می داد. انگار دنیا برایت به آخر خط رسیده بود از طرفی سنگدلی سیاوش بیشتر از هرچیزی اذیتت می کرد چطور توانسته چشمش را به راحتی بر روی همه چیز ببندد. بخاطرش مجبور شده بودی پا بر روی خواسته ها و آرزوهایت بزاری. با وجود اینکه بیشتر دختر منطقی بودی تا احساسی ، ولی هضم این ماجرا برایت راحت نبود. دختر زیبا و مستقلی هستی که خواهان کم نداری از طبقات و موقعیت های مختلف اجتماعی .
زاویه دید اول شخص (من)
با حوصلگی تمامم را بر روی تخت پرت کردم فریاد اعتراض تشک از جا بلند شد. تمام خاطرات چند ماهه به سمت مغزم هجوم اوردند. همه چیز را از آغاز تا پایان برایم تداعی شد. در طول مسیر اشک مجال صحبت را ازم گرفته بود و همش از خودم می پرسیدم چه چیزی را در کجا این ماجرا کم گذاشته بودم. تمام محبت ها و خوبی های دیده نشده اذیتش می کرد. به سختی نفس می کشید ضربان قلبش در سکوت شب بیشتر از صدای پاندول ساعت اذیتش می کرد. انگار دنیا به آخر خط رسیده بود از طرفی سنگدلی سیاوش بیشتر از هرچیزی آزارم می داد چطور توانسته چشمش را به راحتی بر روی همه چیز ببندد. بخاطرش مجبور شده بودم پا بر روی خواسته ها و آرزوهایش بگذارم. با وجود اینکه بیشتر دختر منطقی بود تا احساسی ، ولی هضم این ماجرا برایم راحت نبود. بخاطر زیبایی و استقلالی که داشتم خواهان کم نداشتم از طبقات و موقعیت های مختلف اجتماعی
اول شخص:
آیناز همینجوری داشت جلوی من رژه می رفت و زیر لب غر غر می کرد : آخه مادر من این چه کاری بود شما کردی؟ سر پیری و معرکه گیری؟ آخه مردم چی میگن؟ نمیگن این که تازه شوهرش مرده پس این بچه از کجا اومده؟
ای وای حالا من جواب شوهر و خانواده اش رو چی بدم؟ وای اصلا فکرشم نمیتونم بکنم که تو چشمای مادر شوهرم نگاه کنم و بگم من یک خواهر یا برادر تو راهی دارم. اونوقت اونا نمیان بگن اکرم که تازه چهلم شوهرش بوده این بچه یهویی از کجا اومد؟
از شنیدن این حرفا کلافه شدم. از کوره در رفتم و گفتم: برو دهنتو آب بکش دختر این حرفا چیه که می زنی؟ هرکی ندونه فکر می کنه که این بچه استغفرالله، حروم زاده اس. گناه که نکردم، حامله شدم. حالا میگی چیکار کنم؟ نمیتونم که با دستای خودم بچمو بکشم که.
آیناز با کلافگی گفت: مادر من، من که میدونم این بچه ی شما و باباس ولی من فقط نگران حرف مردمم، همین. شما فک نکردی فردا پس فردا که این بچه به دنیا میاد، مردم چه حرفایی میزنن؟؟ میگن اکرم که شوهرش تازه مرده این بچه از کجا اومده؟؟؟؟؟
دوم شخص:
از اینکه آیناز مدام جلوی تو راه می رود کلافه شده ای ولی حرفی نمیزنی و فقط به صحبت های آیناز گوش میکنی که مدام غر می زند:
مادر من این چه کاریه آخه؟ جواب مردم و در و همسایه رو چی میخوای بدی؟ شما با خودت فکر نکردی که فردا پس فردا که این بچه به دنیا بیاد، مردم نمیگن اکرم که شوهرش تازه مرده پس این بچه از کجا اومده؟ ای وای اصلا من جواب شوهرم و خانواده اش رو چی بدم؟ وای اصلا فکرشم نمیتونم بکنم که تو چشمای مادر شوهرم نگاه کنم و بگم من یه خواهر یا برادر تو راهی دارم.
با شنیدن این حرفها بیشتر عصبانی می شوی و می گویی: بس کن دختر برو دهنتو آب بکش این حرفا چیه هر کی ندونه فک می کنه این بچه حروم زاده اس گناه که نکردم، حامله شدم.
آیناز کمی آرام می شود و به تو می گوید: مامان جان! من که می دونم این بچه ی شما و باباس ، من میگم جواب مردمو چی میخوای بدی؟ مردم نمیگن اکرم که شوهرش تازه مرده پس بچه رو از کجا آورده؟؟؟؟؟
سوم شخص:
آیناز در حالی که در طول اتاق با عصبانیت راه می رفت و پوست دستش را میکند گفت : آخه مادر من سر پیری و معرکه گیری؟ این چه کاری بود شما کردی آخه مردم چی میگن ای بابا حالا من جواب خانواده شوهرمو چی بدم؟ بگم این مایه ننگ از کجا اومده؟ ای وای اصلا نمیتونم فکرشم بکنم که تو چشمای مادر شوهرم نگاه می کنم و میگم من یه خواهر یا برادر تو راهی دارم. اصلا اونا نمیان بگن تو که بابات تازه چهلمش سر شده ، این بچه از کجا اومده؟
مادر نگاهی همراه با خشم به او می اندازد و می گوید: دهنتو آب بکش دختر این حرفا چیه می زنی؟ یه جوری حرف می زنی انگار که این بچه حروم زاده اس. گناه که نکردم حامله شدم.
مادر من، من که میدونم این بچه، بچه ی شما و باباس ولی جلوی دهن مردمو که نمیشه بست. فردا پس فردا که به دنیا بیاد هزار جور حرف در میارن. میگن اکرم که تازه شوهرش مرده پس این بچه از کجا اومده؟؟؟؟؟
اسم من معصومه است ما یک خانواده پنج نفره بودیم اما ده سال پیش پدرم را به خاطر مصرف زیاد مواد مخدر که باعث توهمش شده بود را ااز دست داده ایم وحال یک سالی میشود برادربیست هفت ساله ام که تصادف کردوازبین ما رفت هیچ وقت زندگی بر وفق مرادم نبوده حالا که بیماری قلبی خواهرپانزده ساله ام وپیوند قلبش باعث ناراحتی منو مادرم گشته با این همه سختی درزندگی یادگرفته ام دیگر نمی توانم برای خودم زندگی کنم وتنها یک آرزو دارم آن هم لبخند مادرعزیزم است که سالهاست دیگر آن رو ندیده ام وحال حاضرم هرکاری بکنم تاخوشی را به خانواده ام باز گردانم هرچنداین خوشی بیشتر ازلحاظ مالی حل میشود.
تومعصومه ای که دریک خانواده پنج نفره به دنیا آمده ای اما ده سال پیش پدرت را به خاطر مصرف زیاد موادمخدر که باعث توهمش شده بود ازدست داده ای ویک سال پیش هم برادر بیست هفت ساله ات که تصادف کردواز بینتان رفت درزندگی ات هیچ وقت هیچ چیز بروفق مرادت نبوده حال که هم بیماری قلبی خواهرپانزده ساله ات و پیوند قلبش به ناراحتی تو و مادرت اضافه کرده وتوبا این همه سختی یادگرفته ام که دیگر نمی توانی برای خودت زندگی کنی وتنها یک آرزو داری آن هم لبخند مادرت است که سالهاست آن را ندیده ای ومی خواهی هر کاری کنی تا خوشی را به خانواده ات باز گردانی هرچند که بیشترش ازلحاظ مالی حل میشود
اسمش معصومه است اودر یک خانواده پنج نفره به دنیا آمده اما ده سال پیش پدرش را به خا طر مصرف زیاد مواد مخدر که باعث توهمش شده بود را از دست داد ویک سال پیش هم برادر بیست وهفت ساله اش که براثر تصادف ازبینشان رفت درزندگی هیچ وقت چیزی بر وفق مرادش نبوده حال که همبیماری قلبی خواهرپانزده ساله اش وپیوند قلبش به ناراحتی خودش مادرش اضافه کرده وحال با وجود سختی
های زیاد درزندگی یاد گرفته که دیگر نمی تواند برای خودش زندگی کند وتنها یک آرزو دارد آن هم لبخند مادرش است که سالهاست آن را ندیده ومی خواهد هر کاری کند تا خوشی را به خانواده اش باز گرداند هر چند که بیشترش از لحاظ مالی حل میشود.
تکلیف نویسدگی خلاق ماه سوم درس پنجم :
زاویه دید: من، تو، او
پیتر با پدربزرگش درخانه ی زیبای خودشان، درشهری دورزندگی میکرد. پدرومادرش اکثراوقات درماموریت بودند وهر دو سه ماهی یکبار به آنها سرمیزدند. پدربزرگ او خیلی مهربان بود وهمیشه خاطرات زیبایی را برایش تعریف میکرد. پیترهم با علاقه آنها را گوش میکرد و از آنها درس میگرفت. پدربزرگ به کتاب وخواندن آن بسیارعلاقهمند بود. اما به تازگی، چشمانش ضعیف شده بود و بدون عینک نمیتوانست جایی را ببیند برای همین دوتا عینک داشت، که اگراحتمالا یکی از ان ها گم یه خراب می شد از دیگری استفاده کند. پیترهم به مطالعه علاقه مند بود و همراه پدربزرگ کتاب می خواند. یکی از روزها که احساس کرد که موقع خواندن کتاب کلمات را درست نمی بیند، به سراغ عینک مطالعه پدربزرگ رفت و آن را به چشمش زد. اول همه چیز را تار می دید اما بعد متوجه شد که چقدر کلمات واضحتر و درشتتر شده اند. پس ازعینک و از کاربرد آن خوشش آمد و کمی آن را بالا و پایین کرد و نگاه عمیقی به دسته ها و قاب و شیشه اش انداخت. با خودش فکر کرد کاش میتوانست عینکی بسازد که کار خارق العاده ای انجام دهد، مثلاً بتواند دنیا را زیباتر ببیند یا اینکه بدیها درآن دیده نشوند و … در حالی که کتاب میخواند درافکارش غوطه ورشد.
من
من با پدربزرگم در خانه زیبای خودمان در شهری دورزندگی می کنم. پدر و مادرم اکثر اوقات در ماموریت هستند و دو سه ماه یکبار به ما سر میزنند. پدر بزرگم خیلی مهربان است و همیشه خاطرات زیبایی را برایم تعریف می کند. من هم با علاقه فراوان به آنها گوش می کنم اوبه کتاب خواندن بسیارعلاقهمند است. اما به تازگی چشمانش ضعیف شده و بدون عینک نمی تواند جایی را ببیند. برای همین دوتا عینک دارد، که اگر احتمالاً یکی از آنها شکست یا گم شد از دیگری استفاده کند. من هم مانند او مطالعه کردن را خیلی دوست دارم و همیشه همراه پدربزرگ کتاب میخوانم. یک روز که احساس کردم موقع خواندن کتاب کلمات را درست نمیبینم و چشمانم به درد آمده بود، به سراغ عینک مطالعه پدربزرگ رفتم و آن را برداشتم و به چشمم زدم اول همه جا را تار دیدم اما بعد متوجه شدم که چقدر کلمات واضح ودرشتتر شده اند. پس ازعینک و کاربرد آن خوشم آمد و کمی آن را بالا پایین کردم و نگاه عمیق وکنجکاوانه ای به دسته ها و قاب آن انداختم. با خودم فکر کردم ای کاش می توانستم عینکی بسازم که کار خارق العاده ای انجام بدهد. مثلا بتواند دنیا را زیباتر کند یا اینکه بدیها وزشتیها را نشان ندهد و یا ….همینطور که فکر میکردم با این افکار در حالی که کتاب میخواندم در فکر عمیقی فرو رفتم و در آن غوطه ور شدم.
:
تو
تو با پدربزرگت در خانه زیبایی در شهری دور زندگی میکنی. پدر و مادرت اکثراً در ماموریت هستند و دو سه ماه یکبار به تو سر میزنند.پدربزرگ تو خیلی مهربان است و همیشه خاطرات زیبایی را برایت تعریف می کند. تو هم علاقه داری که به آنها گوش کنی. پدربزرگت به کتاب خواندن بسیار علاقهمند است. اما به تازگی چشمانش ضعیف شده و بدون عینک نمی تواند جایی راببیند. برای همین پدربزرگ تو دوتا عینک دارد که اگر یکی از آنها شکست یا گم شد از دیگری استفاده کند تو هم مطالعه کردن را خیلی دوست داری. همیشه همراه پدربزرگت کتاب میخوانی. یک روز که تو احساس کردی موقع خواندن کتاب کلمات را درست نمی بینی به سراغ عینک مطالعه پدربزرگت رفتی آن را برداشتی و به چشمت زدی. ولی اول همه چیز را تار دیدی بعد متوجه شدی که چقدر کلمات واضحتر شدهاند. پس از عینک و کاربرد آن خوشت آمد کمی آن را بالا پایین کردی با نگاه عمیق و کنجکاوانه ای دسته و شیشه آن را برانداز کردی و قابش را نگاه کردی و با خودت فکر کردی ای کاش می توانستی عینکی بسازی که کار خارق العاده انجام دهد مثلاً بتواند دنیا را زیباتر نشان بدهد یا این که بدیها در آن دیده نشود و یا اینکه… همین که فکر میکردی و کتاب می خواندی در افکارعمیقی غوطه ور شدی و…
شهراد
نمیدانم از کی اینجا ایستاده ام ،هوا سرد شده و خورشید کم کم دارد غروب میکند این ایستگاه همان ایستگاه هست، ایستگاه اتوبوسی که من و لیلا را میشناخت سالها برای سوار اتوبوس شدن اینجا نشستیم ، ایستادیم و دویدیم .
چه روزهای خوبی بود ،چقدر احمقانه ارزوی ماشین دار شدن داشتم .
کاش همان روزها برمیگشتند و من و لیلا باز هم پشت سراتوبوس میدویدیم.
————————-
نمیدونی از کی اینجا ایستاده ای ، هوا سرد شده و خورشید کم کم دارد غروب میکند،این ایستگاه همان ایستگاه هست ،ایستگاه اتوبوسی که تو و لیلا را میشناسد ، سالها برای سوار اتوبوس شدن اینجا نشستید ،ایستادید و دویدید.
چه روزهای خوبی بود ،چقدر احمقانه ارزوی ماشین دار شدن داشتید.
کاش همان روزها برمیگشتند و تو و لیلا باز هم پشت سر اتوبوس می دویدید.
————————
نمی داند از کی اینجا ایستاده ، هوا سرد شده و خورشید کم کم دارد غروب میکند ، این ایستگاه همان ایستگاه هست ، ایستگاه اتوبوسی که او و لیلا را میشناخت ،سالها برای سوار اتوبوس شدن اینجا نشستند،ایستادند و دویدند .
چه روزهای خوبی بود ،چقدر احمقانه ارزوی ماشین دار شدن داشت.
کاش همان روزها بر میگشتند و او و لیلا باز هم پشت سر اتوبوس می دویدند.
تمرین پنجم
من:
من رعنا هستم در آخرین ماه فصل پاییز۱۳۴۵ در یک خانواده روستایی در یکی از روستاهای مرزی بخش باجگیران به دنیا آمدم، از بچگی به خیاطی، کاردستی و کارهای هنری علاقه داشتم . به پدرم خیلی وابسته بودم پدرم هم من را خیلی دوست داست که این دوست داشتن بی دلیل هم نبود، بچه که بودم بیماری سختی گرفتم همه فکر می کردند که خواهم مرد، نه می خوردم نه می نوشیدم، فقط می خوابیدم وبه یک نقطه خیره می شدم.آن زمان در روستا اکثر بچه هایی که به بیماری سرخک مبتلا می شدند جان خود را از دست می دادند.اما پدرم ناامید نشد و مرا پیش دکتر خوبی که در مشهد می شناخت برد، آن دکتر جان مرا نجات داد.
تو:
نامت را خیلی دوست دارم خودم آن را انتخاب کرده ام.نامت رعناست در آخرین ماه فصل پاییز ۱۳۴۵ در یک خانواده روستایی در یکی از روستاهای مرزی بخش باجگیران به دنیا آمدی،از بچگی به خیاطی، کاردستی و کارهای هنری علاقه داشتی. به پدرت خیلی وابسته بودی و پدرت هم خیلی تو را دوست داشت که این دوست داشتن بی دلیل هم نبود.
بچه که بودی بیماری سختی گرفتی همه فکر می کردند که خواهی مرد، نه می خوردی نه می نوشیدی فقط می خوابیدی وبه یک نقطه خیره می شدی.آن زمان اکثر بچه های روستا که به بیماری سرخک مبتلا می شدند جان خود را از دست می دادند،ولی پدرت ناامید نشد و تو را پیش دکتر خوبی که در مشهد می شناخت برد و آن دکتر جانت را نجات داد.
او:
رعنا دختری زیبا و با استعداد که در آخرین ماه فصل پاییز ۱۳۴۵ در یک خانواده روستایی در یکی از روستا های مرزی بخش باجگیران به دنیا آمد.از بچگی به خیاطی،کاردستی و کارهای هنری علاقه داشت.به پدرش خیلی وابسته بود و پدرش هم خیلی او را دوست داشت که این دوست داشتن بی دلیل هم نبود.بچه که بود بیماری سختی گرفت و همه فکر می کردند که خواهد مرد،نه می خورد نه نمی نوشید، فقط می خوابید و به یک نقطه خیره می شد. آن زمان اکثر بچه های روستا که به بیماری سرخک مبتلا می شدند جان خود را از دست می دادند، ولی پدر ناامید نشد و او را پیش دکتر خوبی که در مشهد می شناخت برد و آن دکتر جان رعنای کوچک را نجات داد.
اول شخص من : از وقتی پا به اینجا گذاشته ام خاطرات ریر و درشتی ک ک ب ذهنم حجوم اورده و ازارم میدهد ، احساس میکنم دیگر گنجایش این حجم از خاطرات تلخ و شیرین گذشته را ندارم ، از همان لحظه ورودم ب این شهر همه چیز پیش چشمانم رژه میرود و حالا روی تخت نشسته ام و ساعت ها خیره ب دیوار رو به رویم هستم و ب ان روز ها فکر میکنم .
(تو )
میدانستم ک اینجا روی این تخت نشسته ای و خاطراتی ک ب ذهنت حجوم اورده را نمیتوانی هذم کنی ، از همان لحظه ورودت ب این شهر همه چیز پیش چشمانت رژه میرفت و ازارت میداد و نمیدانستی قرار است چگونه شروع کنی .
(او )
از وقتی پا ب اینجا گذاشته بود همه خاطرات تلخ و شیرین گذشته ب ذهنش حجوم اورده بود و ازارش میداد ، احساس میکرد دیگر گنجایش این حجم از خاطرات ازار دهنده را ندارد ، و حال ک روی این تخت ساعت ها خیره ب دیوار رو ب رویش نشسته بود نمیدانست قرار است چگونه شروع کند .
اول شخص (من)
برف پاك كن خودش را بر روي شيشه ي ماشينم مي كشيد ، و باران را كنار مي زد . پوستم سفيد شده بود ، دستانم مي لرزيد ، پاهايم آنقدر سست شده بود كه پدال گاز را به سختي فشار مي دادم ، در چشمانم وحشت را مي توانستم ببينم ، پلك نمي زدم ، دود غليظ سيگار از دهان و بيني ام بيرون مي زد ، ماشينم مثل اسبي سركش مي تاخت، با آستينم بخار روي شيشه را پاك كردم ،اشكم بند نمي آمد با همان آستين اشكهايم را پاك كردم .
از چشمانم صداي شكستنم به گوش مي رسيد ،شيشه ي ماشين را پايين دادم باران خودش را به صورتم مي كوبيد و اشكهايم مابين آن پنهان مي شد ،با مشت روي فرمان ماشين مي كوبيدم سرم را از شيشه ي ماشين بيرون بردم و تا مي توانستم فرياد زدم ، ماشين سر خورد به گاردريل برخورد كرد و من به سختي توانستم آن را كنترل كنم ،گرمي خون را روي صورتم احساس كردم ، خود را در آيينه ماشين كه كج شده بود و او هم وحشت كرده بود ديدم ، چقدر پير شده بودم به سختي …..
دوم شخص ( تو )
برف پاك كن خودش را بر روي شيشه ي ماشين مي كشيد و باران را كنار مي زد ، پوستت سفيد شده بود ، دستانم مي لرزيد ، و پاهايم آنقدر سست شده بود كه پدال گاز را به سختي فشار مي دادي ، در چشمانت وحشت را مي توانست ديد ، پلك نمي زدي ، دود غليظ سيگار از دهان و بيني ان بيرون مي زد ، ماشين مثل اسبي سركش مي تاخت ، با آستينت بخار روي شيشه ي ماشين را پاك كردي ، اشكت بند نمي آمد با همان آستين اشكهايت را پاك كرديد، از چشمانت صداي شكستنت به گوش مي رسيد شيشه ي ماشين را پايين دادي باران خودش را به صورتت كوبيد و اشكهايت مابين آن پنهان شد . با مشت روي فرمان ماشين مي كوبيدي سرت را از شيشه ي ماشين بيرون بردي و تا توانستي فرياد زدي ماشين سر خورد وبه گاردريل برخورد كرد به سختي آن را كنترل كردي ،گرمي خون را روي صورتت احساس كردي ، خود را در آيينه ماشين كه كج شده بود و او هم وحشت كرده بود ديدي ،چقدر پير شده اي و به سختي …
سوم شخص (او)
برف پاك كن خودش را بر روي شيشه ي ماشين مي كشيد و باران را كنار مي زد ، پوستش سفيد شده بود ، دستانش مي لرزيد ،پاهايش آنقدر سست شده بودن كه پدال گاز را به سختي فشار مي داد ،در چشمانش وحشت را مي توانست ديد ،پلك نمي زد ، دود غليظ سيگاراز دهان و بيني اش بيرون مي زد ،ماشين مثل اسب سركشي مي تاخت با آستينش بخار روي شيشه را پاك كرد اشكش بند نمي آمد با همان آستين دوباره اشكهايش را پاك كرد از چشمانت صداي شكستن را مي شنيدي ،شيشه ي ماشين را پايين داد باران خودش را به صورتش كوبيد و اشكهايش مابين آن پنهان شد با مشت روي فرمان ماشين مي كوبيد سرش را از ماشين بيرون كرد و تا مي توانست فرياد زد ، ماشين سر خورد و به گاردريل برخورد كرد به سختي ماشين را كنترل كرد گرمي خون را روي صورتش احساس كرد ،خود را در آيينه ي ماشين كه كج شده بود و او هم وحشت كرده بود ديد ،چقدر پير شده بود و به سختي …
اول شخص
من با خانواده ام در مورد سیما حرف زدم، بعد از تحقیقات و حرف های ضد و نقیض در مورد خانواده سیما، خانواده ام مخالف این ازدواج بودند. تمنا و خواهش های من بی فایده بود. سیما هم از شنیدن این تصمیم و نرسیدن حالش دگرگون شده بود. من در رختخواب در این فکر بودم که سیما قطعا منتظرم خواهد ماند. و پاسخ مثبت به کسی نخواهد داد. اما دو سال گذشت و خانواده ام راضی به این ازدواج نبودند، وقتی دیدم تلاشم بی فایده است، به سیما اجازه دادم که به خواستگار دیگرش پاسخ مثبت بدهد. دوست نداشتم جوانی سیما تباه شود، با اینکه قبول نمی کرد ولی با خواهش های من به خواستگارش با چشمانی اشکبار پاسخ مثبت داد .
دوم شخص
تو با خانواده ات در مورد سیما حرف زدی، بعد از تحقیقات و حرف های ضد و نقیض در مورد خانواده سیما، خانواده ات مخالف این ازدواج شدند. تمنا و خواهش هایت بی فایده بود. سیما هم از شنیدن این تصمیم و نرسیدن حالش دگرگون شده بود. تو در رختخواب در این فکر بودی که سیما قطعا منتظرت خواهد ماند. و پاسخ مثبت به کسی نخواهد داد. اما دو سال گذشت و خانواده ات راضی به این ازدواج نشدند، وقتی دیدی تلاشت بی فایده است، به سیما اجازه دادی که به خواستگار دیگرش پاسخ مثبت بدهد. دوست نداشتی جوانی سیما تباه شود، با اینکه قبول نمی کرد ولی با خواهش های تو به خواستگارش با چشمانی اشکبار پاسخ مثبت داد .
سوم شخص
او با خانواده اش در مورد سیما حرف زد، بعد از تحقیقات و حرف های ضد و نقیض در مورد خانواده سیما، خانواده اش مخالف این ازدواج شدند. تمنا و خواهش های او بی فایده بود. سیما هم از شنیدن این تصمیم و نرسیدن حالش دگرگون شده بود. او در رختخواب در این فکر بود که سیما قطعا منتظرش خواهد ماند. و پاسخ مثبت به کسی نخواهد داد. اما دو سال گذشت و خانواده اش راضی به این ازدواج نبودند، وقتی دید تلاشش بی فایده است، به سیما اجازه داد که به خواستگار دیگرش پاسخ مثبت بدهد. دوست نداشت جوانی سیما تباه شود، با اینکه قبول نمی کرد ولی با خواهش های او به خواستگارش با چشمانی اشکبار پاسخ مثبت داد .
اول شخص:
بدون نگاه کردن به چهره ی مردی که آن طرف پیشخوان نشسته است برگه ها را از او گرفتم و طبق عادت سوالات تکراری را پرسیدم. گویی فقط این انگشتانم بودند که با لمس کیبورد کار او راه می انداختند چون بخش اعظم حواسم در حال تشر زدن به رىٔیس دفتر برای پاسخ منفی اش در قبال درخواستم در مکالمه ای بود که هنوز صورت نگرفته بود.
دوم شخص:
بدون نگاه کردن به چهره ی مردی که آن طرف پیشخوان نشسته بود برگه ها را از او گرفتی و طبق عادت سوالات تکراری را پرسیدی. گویی فقط این انگشتانت بودند که با لمس کیبورد کار او راه می انداختند چون بخش اعظم حواست در حال تشر زدن به رىٔیس دفتر برای پاسخ منفی اش در قبال درخواستت در مکالمه ای بود که هنوز صورت نگرفته بود.
سوم شخص:
شیدا بدون نگاه کردن به چهره ی مردی که آن طرف پیشخوان نشسته بود برگه ها را از او گرفت و طبق عادت سوالات تکراری را پرسید. گویی فقط این انگشتانش بودند که با لمس کیبورد کار مشتری را راه می انداختند چون بخش اعظم حواسش در حال تشر زدن به رىٔیس دفتر برای پاسخ منفی اش در قبال درخواستش در مکالمه ای بود که هنوز صورت نگرفته بود.
تمرین پنجم ماه سوم :
اول شخص :
تو حال و هوای خودم بودم و داشتم با حسرت به نداشتههایم فکر میکردم که یک نفر محکم به من تنه زد ، حس و حال شاعرانگیام پرید.
برگشتم که آن دختر خوشبختی که به من تنه زده بود را ببینم و با هم جزوههای پراکندهاش را از روی زمین جمع کنیم و عاشق هم شویم که با دیدن پیرمرد پشمکی که عصایَش را داشت به زور در پهلوی من جاساز میکرد و اخم از چشمانش شعلهور بود ، گرخیدم.
دوم شخص :
در حال و هوای خودت بودی و با به حسرت نداشتههایت فکر میکردی. ناگهان شخصی به تو تنه زد و از حس و حال شاعرانگیات جدا شدی.
نگاهت را چرخاندی تا آن دختر خوشبختی را که به تو تنه زد بود را ببینی و با هم دیگر جزوههای پراکندهاش را از روی زمین مرتب کنی و همان لحظه عاشق او بشوی.
اما پیرمرد خشمگینی را دیدی که انتهای عصایش در پهلوی تو جا خوش کرده بود و خشم و نفرت از چشمانش بیرون زده بود.
سوم شخص :
مهران در حال و هوای خودش بود و به نداشتههایش فکر میکرد که یکنفر با تنه زدن ، او را از دنیای شاعرانگیاش به داخل پیادهرو پرتاپ کرد.
به خیالش برگشت تا که با دختر زیبا و خوشبختی که برخورد کرده بود چشم تو چشم بشوند و با همدیگر جزوههای پراکنده روی زمین را جمع کنند.
اما دریغ از اینکه با پیرمردی عصبانی و لجباز تصادف کرده است. و همچنان مصرانه هنوز انتهای عصایش را در پهلوی او فشار میداد.
تمرین پنجم ماه سوم . زاویه دید سوم شخص : با فنجان چای کوچکی از در سالن اصلی خارج شد و با فاصله ی کمی کنارش لبه حوضچه کوچک وسط حیاط نشست . اولین بار بود که حیاط فرهنگسرا را اینقدر خلوت می دید ، هوا امروز هم مثل تمام روزهای آبان ماه سنگین بود ، سنگین از بغض ، هر چند دقیقه یک برگ نارنجی از درختان داخل حیاط پاییز را غم انگیز تر می کرد .
فنجان چای اش را به طرف دهانش برد و به آرامی گفت : چاییتون سرد شد .
سری تکان داد و فنجان چای اش را از روی لبه حوضچه برداشت و دستهایش را به دور فنجان چای حلقه کرد .
بی اختیار نگاهش به انگشتان کشیده او ثابت ماند ، چقدر دلش برای
صدای برخورد انگشتانش با تنبور تنگ شده ، هنوز هم بعد از تمام اتفاقات ، تحقیر ها و بی رحمی ها بازهم دلش میخواست دستهایش را بگیرد ، چقدر دلش برای پیاده روی ها و قدم زدن تو کوچه پس کوچه های شهر با او تنگ شده بود .
نفس عمیقی کشید و گفت :
هنوز هم چایت را تلخ میخوری ؟
سرش را بالا آورد و به چشمهایش نگاه کرد !
لبخند بی جانی زد و ادامه داد :
هنوز هم پاییز فرانسه را در کوچه های پر پیچ و خم تجریش تصور میکنی ؟
هنوز هم ساز میزنی ؟
هنوز هم تلفیق صدای تنبک و تار برایت لذت بخش ترین موسیقی است ؟
هنوز هم با بچه های آتر چهارشنبه ها ساعت ۴ بعداز ظهر توی خیابون بهار ، قرار ساز زدن دارید ؟
هنوز هم ….
انگار میخواست چیزی بپرسد اما کلمات را گم کرده بود
_ هنوز هم ….
نگاهم را به چشمان یخ زده اش دوختم قطره اشکی در چشمانش برق میزد
_ هنوز هم دوستت دارم
ماه سوم
تمرین۵
⭐ زاویه دیدِ من
بوی چمن نم خورده از باران بهاری ، به همراه عطر گل های تازه شکفته پارک ، عصر زیبای من را رویایی تر ، و هیجانم را شعله ورتر کرده بود.
نسیم خنکی از پنجره کافی شاپ صورتم را به نوازشی خنک مهمان می کرد ،. ولی من، از فرط شادی ، صورت تب دارم گل انداخته ، کف دست هایم عرق داشت و نفسم به شماره افتاده بود. پشت میز کافی شاپ پارک ، همانطور که روبروی سیما نشسته بودم ، خشکم زده بود .
هنوز چیزی را که از زبان سیما شنیده بودم باور نداشتم . باخود می اندیشیدم که واقعا سیما به خواستگاری ام جواب مثبت داده ؟ ناباورانه با دهانی باز و چشمهایی از حدقه در آمده به صورت سیما خیره مانده بودم.
کم کم لبهایم به خنده باز شد و از روی میز ، دست های سیما را در دست گرفتم و گفتم: واقعاً راست میگی ؟ یعنی پدرت هم به این ازدواج رضایت داده؟
سیما سرش را پایین انداخت و قبل از اینکه فرصت گفتن حرفی را پیدا کند، گفتم: وای خدای من ! باورم نمیشه ! خدایا شکرت .الان من ، خوشبخت ترین مرد دنیا هستم .
سیما از گوشه چشم ، به افرادی که دور میزهای کناری نشسته بودند، نیم نگاهی انداخت . کمی سرش را به سمتم آورد و انگشتش را به نشانه سکوت روی لب هایش گذاشت و با صدای آرامی به من گفت : ی کم یواش تر . همه دارن نگاهمون می کنند . چرا آبروریزی می کنی . من بدون توجه به سیما از روی صندلی بلند شدم و با عجله به سمت پیشخوان کافی شاپ رفتم . با صدای بلندی گفتم: آقا لطفاً سر همه ی میزها کیک و چای ببرید . همه مهمون من هستند .
سیما با عجله به سمتم آمد و گوشه آستین کتم را به آرامی گرفت و کنار گوشم گفت : چیکار می کنی ؟
چرا مثل بچه ها شدی ؟
من روبهروی سیما ایستادم و هر دو دست او را در دست هایم گرفتم وگفتم : این لحظه ، قشنگ ترین لحظه عمرمنه .
می خوام همه اونایی که الان اینجا هستن را تو این شادی شریک کنم .
⭐زاویه دید تو
بوی چمن نم خورده از باران بهاری ، به همراه عطر گل های تازه شکفته پارک ، عصر زیبای تورا رویایی تر ، و هیجانت را شعله ورتر کرده بود.
نسیم خنکی از پنجره کافی شاپ صورت تو را به نوازشی خنک مهمان می کرد ،. ولی تو، از فرط شادی ، صورت تب دارت گل انداخته ، کف دست هایت عرق داشت و نفست به شماره افتاده بود. پشت میز کافی شاپ پارک ، همانطور که روبروی سیما نشسته بودی، خشکت زده بود .
هنوز چیزی را که از زبان سیما شنیده بودی باور نداشتی . باخود می اندیشیدی که واقعا سیما به خواستگاری ات جواب مثبت داده ؟ ناباورانه با دهانی باز و چشمهایی از حدقه در آمده به صورت سیما خیره مانده بودی.
کم کم لبهایت به خنده باز شد و از روی میز ، دست های سیما را در دست گرفتی و گفتی: واقعاً راست میگی ؟ یعنی پدرت هم به این ازدواج رضایت داده؟
سیما سرش را پایین انداخت و قبل از اینکه فرصت گفتن حرفی را پیدا کند، توگفتی: وای خدای من ! باورم نمیشه ! خدایا شکرت .الان من ، خوشبخت ترین مرد دنیا هستم .
سیما از گوشه چشم ، به افرادی که دور میز های کناری نشسته بودند، نیم نگاهی انداخت . کمی سرش را به سمتت آورد و انگشتش را به نشانه سکوت روی لب هایش گذاشت و با صدای آرامی به تو گفت : ی کم یواش تر . همه دارن نگاهمون می کنند . چرا آبروریزی می کنی . توبدون توجه به سیما از روی صندلی بلند شد و با عجله به سمت پیشخوان کافی شاپ رفتی . با صدای بلندی گفتی: آقا لطفاً سر همه ی میزها کیک و چای ببرید . همه مهمون من هستند .
سیما با عجله به سمت تو آمد و گوشه آستین کتت را به آرامی گرفت و کنار گوشت گفت : چیکار می کنی ؟
چرا مثل بچه ها شدی ؟
تو روبهروی سیما ایستادی و هر دو دست او را در دست هایت گرفتی وگفتی: این لحظه ، قشنگ ترین لحظه عمرمنه .
می خوام همه اونایی که الان اینجا هستن را تو این شادی شریک کنم .
⭐زاویه دید او
بوی چمن نم خورده از باران بهاری ، به همراه عطر گل های تازه شکفته پارک ، عصر زیبای ابراهیم را رویایی تر ، و هیجانش را شعله ورتر کرده بود.
نسیم خنکی از پنجره کافی شاپ صورت او را به نوازشی خنک مهمان می کرد ،. ولی او، از فرط شادی ، صورت تب دارش گل انداخته ، کف دست هایش عرق داشت و نفسش به شماره افتاده بود. پشت میز کافی شاپ پارک ، همانطور که روبروی سیما نشسته بود، خشکش زده بود .
هنوز چیزی را که از زبان سیما شنیده بود باور نداشت . باخود می اندیشید که واقعا سیما به خواستگاری او جواب مثبت داده ؟ ناباورانه با دهانی باز و چشمهایی از حدقه در آمده به صورت سیما خیره مانده بود .
کم کم لبهایش به خنده باز شد و از روی میز ، دست های سیما را در دست گرفت و گفت: واقعاً راست میگی ؟ یعنی پدرت هم به این ازدواج رضایت داده؟
سیما سرش را پایین انداخت و قبل از اینکه فرصت گفتن حرفی را پیدا کند، ابراهیم گفت: وای خدای من ! باورم نمیشه ! خدایا شکرت .الان من ، خوشبخت ترین مرد دنیا هستم .
سیما از گوشه چشم ، به افرادی که دور میز های کناری نشسته بودند، نیم نگاهی انداخت . کمی سرش را به سمت او آورد و انگشتش را به نشانه سکوت روی لب هایش گذاشت و با صدای آرامی به ابراهیم گفت : ی کم یواش تر . همه دارن نگاهمون می کنند . چرا آبروریزی می کنی . ابراهیم بدون توجه به سیما از روی صندلی بلند شد و با عجله به سمت پیشخوان کافی شاپ رفت . با صدای بلندی گفت: آقا لطفاً سر همه ی میزها کیک و چای ببرید . همه مهمون من هستند .
سیما با عجله به سمت او رفت و گوشه آستین کتش را به آرامی گرفت و کنار گوشش گفت : چیکار می کنی ؟
چرا مثل بچه ها شدی ؟
ابراهیم روبهروی سیما ایستاد و هر دو دست او را در دست هایش گرفت وگفت: این لحظه ، قشنگ ترین لحظه عمرمنه .
می خوام همه اونایی که الان اینجا هستن را تو این شادی شریک کنم .
ماه سوم: تمرین 5: انتخاب زاویه دید: پاراگراف اول داستانم را هر سه زاویه دید “اول شخص من، دوم شخص تو و سوم شخص او” بنویسید. هر پاراگراف حداقل 100 کلمه باشد:
زاویه دید اول شخص:
عدد هفت را از اول دنیا دوست داشته ام. نه اینکه عدد کاملی بوده و مقدس، نه. بلکه تازه هفت سال بود که درآمد پدرم رونق گرفت و توانسته بود ما، یعنی خانواده هشت نفری اش را از یک خانه قدیمی دوره ساز هفت اطاقه به خانه ای نوساز، دوبلکس که نه سوبلکس نقل مکان دهد. خانواده ما فقط در خانه کهنه زندگی نمی کردیم. در هر یک از اطاق هایش پدربزرگ و مادربزرگ و دو عمو و دو عمه ام همراه با خانواده هایشان زندگی می کردند. به واسطه عائله زیاد و صاحبخانه بودن پدرم، دو اطاق نصیب ما شده بود که با دری از وسط بهم راه داشتند. حتما برکت این عدد شامل حال آنها نیز شده بود و با خوب شدن کار و بارشان توانسته بودند قبل از ما به خانه های هر چند کوچک و نقلی خودشان نقل مکان کنند. بعد از رفتن آنها پدرم دست ما را گرفت و به خانه جدیدمان برد وگرنه که عمرا این کار را می کرد. چرا؟ صبر داشته باشید، می گویم. گاهی وقتها دلم برای پدرم می سوزد. در جنگ جهانی دوم و زمان حمله به ایران ده ساله بوده و پسر بزرگ خانواده و عصای دست پدر ورشکسته اش. با شروع قحطی و گرسنگی و بیکاری مجبور به ترک زادگاهشان و هجرت به اهواز می شوند.
زاویه دید دوم شخص:
عدد هفت را از اول دنیا دوست داشته ای. نه اینکه عدد کاملی بوده و مقدس، نه. بلکه تازه هفت سال بود که درآمد پدرت رونق گرفت و توانسته بود شما، یعنی خانواده هشت نفری اش را از یک خانه قدیمی دوره ساز هفت اطاقه به خانه ای نوساز، دوبلکس که نه سوبلکس نقل مکان دهد. خانواده شما فقط در خانه کهنه زندگی نمی کردید. در هر یک از اطاق هایش پدربزرگ و مادربزرگ و دو عمو و دو عمه ات همراه با خانواده هایشان زندگی می کردند. به واسطه عائله زیاد و صاحبخانه بودن پدرت، دو اطاق نصیب شما شده بود که با دری از وسط بهم راه داشتند. حتما برکت این عدد شامل حال آنها نیز شده بود و با خوب شدن کار و بارشان توانسته بودند قبل از شما به خانه های هر چند کوچک و نقلی خودشان نقل مکان کنند. بعد از رفتن آنها پدرت دست شما را گرفت و به خانه جدیدتان برد وگرنه که عمرا این کار را می کرد. چرا؟ صبر داشته باشید، می گویی. گاهی وقتها دلت برای پدرت می سوزد. در جنگ جهانی دوم و زمان حمله به ایران ده ساله بوده و پسر بزرگ خانواده و عصای دست پدر ورشکسته اش. با شروع قحطی و گرسنگی و بیکاری مجبور به ترک زادگاهشان و هجرت به اهواز شده اند.
زاویه دید سوم شخص:
عدد هفت را از اول دنیا دوست دارد. نه اینکه عدد کاملی بوده و مقدس، نه. بلکه تازه هفت سال بوده که درآمد پدرش رونق گرفته و توانسته بود آنها را، یعنی خانواده هشت نفری اش را از یک خانه قدیمی دوره ساز هفت اطاقه به خانه ای نوساز، دوبلکس که نه سوبلکس نقل مکان دهد. فقط خانواده آنها در خانه کهنه زندگی نمی کرده اند. در هر یک از اطاق هایش پدربزرگ و مادربزرگ و دو عمو و دو عمه اش همراه با خانواده هایشان زندگی می کرده اند. به واسطه عائله زیاد و صاحبخانه بودن پدرش، دو اطاق نصیب ایشان شده بود که با دری از وسط بهم راه داشتند. حتما برکت این عدد شامل حال آنها نیز شده بود و با خوب شدن کار و بارشان توانسته بودند که قبل از آنها به خانه های هر چند کوچک و نقلی خودشان نقل مکان کنند. بعد از رفتن آنها پدرش دستشان را گرفته و به خانه جدیدشان برده بود وگرنه که عمرا این کار را می کرد. چرا؟ صبر داشته باشید، خودش می گوید. گاهی وقتها دلش برای پدرش می سوزد. در جنگ جهانی دوم و زمان حمله به ایران ده ساله بوده و پسر بزرگ خانواده و عصای دست پدر ورشکسته اش. با شروع قحطی و گرسنگی و بیکاری مجبور به ترک زادگاهشان و هجرت به اهواز شده اند.
درس پنجم زاویه دید
اول شخص
با صدای زنگ موبایلم از خواب بیدارشدم. از شدت سردرد نمی توانستم چشمهایم را باز کنم. هر شب با کابوس اینکه شوهرم کنار زن دیگری خوابیده است. به خواب می رفتم. دیشب این داستان با حضور مادرم قوت بیشتری گرفت. باید آماده میشدم تا به دندان پزشکی بروم. از جا بلند شدم. کارهایم را انجام دادم لباسم را پوشیدم. مادرم در پایین تخت دخترم خواب بود. هر چه ذکر ودعا بلد بودم را خواندم تا در دیوار امن الهی به سلامت بروم و برگردم. اما از فکر حرفهای دیشب مادرم بیرون نمی رفتم. اصلا تمرکز نداشتم. روسری بزرگمرا سرکردم و وچادر عربی ام را روی سرم انداختمو ماسکبزرگ مشکی ام را به صورتم زدم. سوار بر ماشین از پارکینگبیرون آمدم.
زاویه دید دومشخص
صبح با زنگ موبایلت از خواب بیدار شدی. از شدت سردرد نمی توانستی چشمهایت را باز کنی. هرشب را با کابوس اینکه شوهرت کنار زن دیگری خوابیده است به صبحمی رساندی. دیشب این داستان با حصور مادرت قوت بیشتری گرفت.باید آماده میشدی تا به دندان پزشکی بروی. از جا بلند شدی تا آماده شوی از جلوی اتاق دخترت گذشتی مادر در رختخواب پای تخت دخترت در خواب بود. هر چه ذکر ودعا بلد بودی را خواندی تا در دیوار امن الهی به سلامت بروی و برگردی.ازفکر حرفهای مادرت بیرون نمی رفتی. اصلا تمرکز نداشتی. در همان حال ، لباست را پوشیدی. روسری بزرگت را سر کردی وچادر عربی ات را روی سرت انداختی ماسک بزرگ مشکی ات را به صورتت زدی و سوار بر ماشین از پارکینگ بیرون آمدی.
زاویه دید سوم شخص
صبح با صدای زنگموبایلش بیدار شد.از شدت سر درد نمی توانست چشمهایش را باز کند. هر شب را با کابوس اینکهشوهرش کنار زن دیگری خوابیده است به صبح می رساند. این داستان دیشب با حضور مادرش قوت بیشتری گرفته بود. باید اماده میشد تا به دندان پزشکی برود. از جلوی اتاق دخترش کهگذشت مادر را دید که در رختخواب پایینتخت دخترش خواب است. از ۴کر حرفهای دیشب مادر بیرون نمی رفت و اصلا تمرکز نداشت. لباسش را پوشید روسری بزرگش را سرکرد. چادر عربی اش را روی سر انداخت. ماسک بزرگمشکی اش را به صورت زد. سوار برما شین از پارکینگبیرون آمد.
درس پنجم ماه سوم
زاویه دید اول شخص(من)
صدای زنگ در به صدا در آمد، 2 ظهر بود و طبق معمول پدرم برای صرف ناهار به خانه آمد، تپش قلب و استرس و شل شدن دست و پا در این ساعت از روز ، اتفاق میافتد، حتی اگر پدرم برای ناهار به خانه هم نمی آمد ولی این حس دلشوره و نگرانی همراه با ترس ، به سراغ من می آمد، من هیچ وقت پدر خوبی نداشتم، با این حال که پدرم در خانواده مذهبی بزرگ شده بود و پدربزرگم روحانی و پیش نماز محله بود ولی آداب خانوادگی را بلد نبود، تک پسر خانواده بود البته با کلی نذر و نیاز ، در جامعه مرد سالاری همیشه پسر دار شدن ارزش است .
زاویه دید دوم شخص(تو)
صدای زنگ در به صدا در آمد، 2 ظهر بود و طبق معمول پدرت برای صرف ناهار به خانه می آمد، تپش قلب و استرس و شل شدن دست و پا در این ساعت از روز ، اتفاق میافتد، حتی اگر پدرت برای ناهار به خانه هم نمی آمد ولی این حس دلشوره و نگرانی همراه با ترس ، به سراغ تو می آمد، تو هیچ وقت پدر خوبی نداشتی، با این حال که پدرت در خانواده مذهبی بزرگ شده بود و پدربزرگت روحانی و پیش نماز محله بود ولی آداب خانوادگی را بلد نبود، تک پسر خانواده بود البته با کلی نذر و نیاز ، در جامعه مرد سالاری همیشه پسر دار شدن ارزش است .
زاویه دید سوم شخص(او)
صدای زنگ در به صدا در آمد، 2 ظهر بود و طبق معمول احمد آقا(پدر خانواده) برای صرف ناهار به خانه می آمد، تپش قلب و استرس و شل شدن دست و پا در این ساعت از روز ، اتفاق میافتد، حتی اگر احمد آقا برای ناهار به خانه هم نمی آمد ولی این حس دلشوره و نگرانی همراه با ترس ، به سراغ منصوره می آمد، احمد آقا هیچ وقت پدر خوبی نبود، با این حال که در خانواده مذهبی بزرگ شده بود و پدرش روحانی و پیش نماز محله بود ولی آداب خانوادگی را بلد نبود، تک پسر خانواده بود البته با کلی نذر و نیاز ، در جامعه مرد سالاری همیشه پسر دار شدن ، ارزش بود.
تمرین چهارم ماه سوم اول شخص :
با فنجان چای کوچکی از در سالن خارج شدم و با فاصله کمی در کنارش لبه ی حوضچه کوچک وسط حیات نشستم . اولین بار بود که حیات فرهنگسرا رو اینقدر خلوت میدیدم ، هوا مثل تمام روزهای آبان ماه سنگین بود ، سنگین از بغض ، از تمام بغضهای جهان همان بغضهایی که هیچوقت شکسته نشدند ، هرچند دقیقه یکبار یک برگ نارنجی
از درختان داخل حیات پاییز را غم انگیزتر می کرد . فنجان چایی ام را نزدیک دهانم بردم و همانطور که به رو به رو خیره بودم به آرامی گفتم : چایتون سرد شد .
سری تکان داد و چاییش را از روی لبه ی حوض برداشت و دستهایش را به دور فنجان چای حلقه کرد ، نگاهم بی اختیار روی انگشتهای کشیده اش ثابت ماند هنوز هم بعد از آنهمه تحقیر و بی رحمی باز هم دلم می خواهد دستهایش را بگیرم ، بازهم باهم قدم بزنیم
بازهم باهم پاییز فرانسه را در کوچه های پر پیچ و خم تجریش تصور کنیم .
نفس عمیقی کشید و گفت : هنوز هم چایی ات را تلخ میخوری ؟
سرم را بالا آوردم و به چشمهایش نگاه کردم ، لبخند بی جانی زد و ادامه داد : هنوز هم قدم زدن در خیابانهای تجریش را دوست داری ؟
هنوز هم مشتری همیشگی کافه کنار فرهنگسرایی ؟
هنوز هم پاییز فرانسه را در تجریش تصور میکنی ؟
مکث کوتاهی کرد انگار میخواست چیزی بپرسد
_ هنوز هم …
_ هنوز هم دوستت دارم ….
استاد جان توی بازخورد این تمرین میشه بهم بگید که آمیانه تر بنویسم یا همین رو ادامه بدم برای بقیه ی زاویه دید ها ؟ 🌸🌸
اول شخص:
این اصلاحیۀ آخر است، باید مطمئن شوم همه چیز درست است. کوچکترین اشتباه در نوشتن یک قانون میتواند فجایع بزرگی را به همراه داشته باشد.
قتل کار آسانی نیست، هر لحظهاش ظریف کاری دارد. اگر ندانی چه میکنی سرت را به باد دادهای.
از نو میخوانمشان.
قانون اول: تمام قوانین بعد را مو به مو انجام میدهید.
قانون دوم: اگر نتوانی به افراد عزیز زندگیات آسیب بزنی هیچگاه قاتل موفقی نمیشوی پس برای مرحله اول آماده باش.
قانون سوم: هیچ قاتلی حق ندارد بیش از یک نفر را در زندگی دوست داشته باشد. هر عشق مساوی یک نقطه ضعف است.
قانون چهارم: هیچکس حق ندارد از قتل خود غمگین شود. قاتل فقط میتواند برای عزیزترین فرد زندگیاش غمگین باشد.
قانون پنجم: قبل از هر قتل لیستی از تمامی دلیلها برای قتل هدف خود را تهیه میکنید و اگر قانع کننده بود آن را به قتل میرسانید.
قانون ششم: بعد از هر مرحله خلاصهای از قتل خود را به صورت مکتوب به مربی میدهید تا تایید شود.
*برای دریافت حکم قاتل ویژه از طرف مدرسه آدمکشی یک امتحان نهایی وجود دارد که بعد از قبول شدن در آن مدرک به شما اعطا میشود.
همهشان درست است. فقط باید از بین دوازده داوطلبی که به این مرحله رسیدند شش نفرِ برتر را انتخب کنم تا قاتلشان کنم. تازه قرار است مسئولیت من هم شروع شود و من چقدر بارِ این مسئولیت را دوست دارم. شش نفر برای کشتن که حتی راضیاند برای آن بمیرند. گروهی از عاشقانِ خون.
لیست معیارهایم را برمیدارم و میخوانم…
دوم شخص:
این اصلاحیۀ آخر است، باید مطمئن شوی که همه چیز درست است. کوچکترین اشتباه در نوشتن یک قانون میتواند فجایع بزرگی را به همراه داشته باشد.
قتل کار آسانی نیست، هر لحظهاش ظریف کاری دارد. اگر ندانی چه میکنی سرت را به باد دادهای.
از نو میخوانیشان.
قانون اول: تمام قوانین بعد را مو به مو انجام میدهید.
قانون دوم: اگر نتوانی به افراد عزیز زندگیات آسیب بزنی هیچگاه قاتل موفقی نمیشوی پس برای مرحله اول آماده باش.
قانون سوم: هیچ قاتلی حق ندارد بیش از یک نفر را در زندگی دوست داشته باشد. هر عشق مساوی یک نقطه ضعف است.
…
همهشان درست است. فقط باید از بین دوازده داوطلبی که به این مرحله رسیدند شش نفرِ برتر را برگزینی تا قاتلشان کنی. تازه قرار است مسئولیتت شروع شود و تو چقدر بارِ این مسئولیت را دوست داری. شش نفر برای کشتن که حتی راضیاند برای آن بمیرند. گروهی از عاشقانِ خون.
لیست معیارهایت را برمیداری و میخوانی…
سوم شخص:
این اصلاحیۀ آخر است، باید مطمئن شود همه چیز درست است. کوچکترین اشتباه در نوشتن یک قانون میتواند فجایع بزرگی را به همراه داشته باشد.
قتل کار آسانی نیست، هر لحظهاش ظریف کاری دارد. اگر ندانی چه میکنی سرت را به باد دادهای.
از نو میخواندشان.
قانون اول: تمام قوانین بعد را مو به مو انجام میدهید.
قانون دوم: اگر نتوانی به افراد عزیز زندگیات آسیب بزنی هیچگاه قاتل موفقی نمیشوی پس برای مرحله اول آماده باش.
قانون سوم: هیچ قاتلی حق ندارد بیش از یک نفر را در زندگی دوست داشته باشد. هر عشق مساوی یک نقطه ضعف است.
…
همهشان درست است. فقط باید از بین دوازده داوطلبی که به این مرحله رسیدند شش نفرِ برتر را برگزیند تا قاتلشان کند. تازه قرار است مسئولیتش شروع شود و او چقدر بارِ این مسئولیت را دوست دارد. شش نفر برای کشتن که حتی راضیاند برای آن بمیرند. گروهی از عاشقانِ خون.
لیست معیارهایش را برمیدارد و میخواند…
من اول شخص شب بود ساعت ۸ امتحان فارسی داشتم کتاب در دستم بود خیلی استرس داشتم شروع کردم به آه وناله لرزش زیر پای خوداحساس کردم تمام درودیوار می ارزید به راه رو رفتم ولی برق قطع شدهمه جا تاریک بود ترس وجودم را گرفته بود چنده لحضه بعد همه جا آرام شد از خدا برای آرامشی که به من داد شکرگزارکردم ۲ دوم شخص خیلی خسته ای از کوه بالا می روی افراده زیادی جلویت هستند ترس وجود ت را فرا گرفته وسایل کوه نوردی قدیمی شده است عقابی را در قله کوه می بنی سرمای کوه برایت طاقت فرسااست دیگر نمی توانی ادامه دهی ۳ وارد کشتی شد تور داخل آب می اندازد ولی متوجه می شود کشتی سوراخ است کشتی به زیر آب می رود روی بشکه می نشیند گرمایی طاقت فرسایی خورشید دلفین کنارش رد می شود ترسش زیاد می شود کشتی از آن طرف می آید وسوارش می کند تمام بدنش درد می کند به خانه میرود کنار بخاری می خوابد و با خودش می گوید شاید هرگز بیدارنشوم
زاویه دید اول شخص (من):
نمیدانم ساعت چند بود که او پا به عالم خوابم گذاشت.
صبح شده بود یا که هنوز شب بود؟
ماه جای خود را به خورشید داده بود یا نه؟
خودم را در جنگلی سرسبز و پر از گل دیدم.
به هر گلی که میرسیدم، خم میشدم و عطر آن را به ریههایم میفرستادم.
همچون کودکی شاد، لیلیکنان از این سوی جنگل به سوی دیگر آن میدویدم.
گلها را نوازش کرده و با آنها صحبت میکردم.
صدای خندههایم آرامش طبیعت را در هم میشکست.
سایه مردی قد بلند، روی زمین پهن شد.
فاصلهاش با من بهاندازه یک قدم بود.
عطر تلخ مرد، بینیام را قلقلک میداد.
مرد نفسهایش را روی موهای من خالی میکرد.
ناگهان گرمی دست مرد را روی شانهام احساس کردم.
جیغ خفهای کشیدم.
از ترس بدنم به رعشه افتاده بود.
نفسم در سینهام حبس شده بود.
قلبم در دهانم میتپید.
جرئت نداشتم که برگردم و به پشتم نگاه کنم.
توان فرار کردن هم نداشتم.
زانوانم همچون بید میلرزید و هر لحظه ممکن بود نقش بر زمین شوم.
همه جانم را در پاهایم جمع کردم.
آبدهانم را با صدا فرو دادم.
نفس عمیقی کشیدم و بیدرنگ به سمتش چرخیدم.
نگاهم به یک جفت چشم مشکی افتاد.
نگاهم روی اجزای صورتش میرفت و بازمیگشت.
حس کسی را داشتم که در حال هیپنوتیزم شدن بود.
دنیا برای لحظاتی از حرکت ایستاد.
قدرت انجام هیچ کاری را نداشتم.
در ذهنم نقشه میکشیدم تا از دست مرد فرار کنم اما پاهایم بهزمین چسبیده بود و ذرهای تکان نمیخورد.
اعصابم بهم ریخته بود؛ برای آرام کردن خودم دستانم را مشت کرده و ناخنهایم را در گوشت دستم فرو میکردم.
چشمانم را بستم و چانهام را تا جایی که پایین میآمد، به گردنم چسباندم.
مرد دستش را زیر چانهام گذاشت و صورتم را بالا آورد.
با برخورد دست او به صورت یخکردهام، مور مور شدم.
چشم باز کردم، در ذهنم به دنبال کلمات میگشتم تا ببینم اصلا حرف حسابش چیست؟
مرد پیشدستی کرد و زودتر از من به حرف آمد.
لبهایش تکان میخورد اما صدایی به گوشهایم نمیرسید.
تنها یک جمله از میان تمام صحبتهایش شنیدم:
« میشه آرامِ زندگیم بشی؟»
از خواب پریدم.
همه بدنم خیس شده بود از عرق.
گرمم شده بود.
روی تخت نیمخیز شدم و نشستم.
جملهاش در ذهنم تکرار میشد؛ میشه آرامِ ….
نفسم بالا نمیآمد.
لحظهای تصویرش از مقابل چشمم کنار نمیرفت.
تاریکیِ شب، اتاق را پر کرده بود.
از جا بلند شدم، کورمالکورمال خودم را به پنجره اتاقم رساندم.
پرده را کنار زدم و به آسمان چشم دوختم.
در دلم کمی با خدایم خلوت کردم و سپس به روی تختم بازگشتم.
همیشه شنیده بودم خوابهای شبانه تعبیر دارند، اما تعبیر این خواب چه میتواند باشد؟
زاویه دید دوم شخص( تو ):
نمیدانی ساعت چند بود که او پا به عالم خوابت گذاشت.
صبح شده بود یا که هنوز شب بود؟
ماه جای خود را به خورشید داده بود یا نه؟
خودت را در جنگلی سرسبز و پر از گل دیدی.
به هر گلی که میرسیدی، خم میشدی و عطر آن را به ریههایت میفرستادی.
همچون کودکی شاد، لیلیکنان از این سوی جنگل به سوی دیگر آن میدویدی.
گلها را نوازش کرده و با آنها صحبت میکردی.
صدای خندههایت آرامش طبیعت را در هم میشکست.
سایه مردی قد بلند، روی زمین پهن شد.
فاصلهاش با تو بهاندازه یک قدم بود.
مرد نفسهایش را روی موهای تو خالی میکرد.
عطر تلخ مرد، بینیات را قلقلک میداد.
ناگهان گرمی دست مرد را روی شانهات احساس کردی.
جیغ خفهای کشیدی.
از ترس بدنت به رعشه افتاده بود.
نفست در سینهات حبس شده بود.
قلبت در دهانت میتپید.
جرئت نداشتی که برگردی و به پشتت نگاه کنی.
توان فرار کردن هم نداشتی.
زانوانت همچون بید میلرزید و هر لحظه ممکن بود نقش بر زمین شوی.
همه جانت را در پاهایت جمع کردی.
آبدهانت را با صدا فرو دادی.
نفس عمیقی کشیدی و بیدرنگ به سمتش چرخیدی.
نگاهت به یک جفت چشم مشکی افتاد.
نگاهت روی اجزای صورتش میرفت و بازمیگشت.
حس کسی را داشتی که در حال هیپنوتیزم شدن بود.
دنیا برای لحظاتی از حرکت ایستاد.
قدرت انجام هیچ کاری را نداشتی.
در ذهنت نقشه میکشیدی تا از دست مرد فرار کنی اما پاهایت بهزمین چسبیده بود و ذرهای تکان نمیخورد.
اعصابت بهم ریخته بود؛ برای آرام کردن خودت دستانت را مشت کرده و ناخنهایت را در گوشت دستت فرو میکردی.
چشمانت را بستی و چانهات را تا جایی که پایین میآمد، به گردنت چسباندی.
مرد دستش را زیر چانهات گذاشت و صورتت را بالا آورد.
با برخورد دست او به صورت یخکردهات، مور مور شدی.
چشم باز کردی، در ذهنت به دنبال کلمات میگشتی تا ببینی اصلا حرف حسابش چیست؟
مرد پیشدستی کرد و زودتر از تو به حرف آمد.
لبهایش تکان میخورد اما صدایی به گوشهایت نمیرسید.
تنها یک جمله از میان تمام صحبتهایش شنیدی:
« میشه آرامِ زندگیم بشی؟»
از خواب پریدی.
همه بدنت خیس شده بود از عرق.
گرمت شده بود.
روی تخت نیمخیز شدی و نشستی.
جملهاش در ذهنت تکرار میشد؛ میشه آرامِ ….
نفست بالا نمیآمد.
لحظهای تصویرش از مقابل چشمت کنار نمیرفت.
تاریکیِ شب، اتاق را پر کرده بود.
از جا بلند شدی، کورمالکورمال خودت را به پنجره اتاقت رساندی.
پرده را کنار زدی و به آسمان چشم دوختی.
در دلت کمی با خدایت خلوت کردی و سپس به روی تختت بازگشتی.
همیشه شنیده بودی خوابهای شبانه تعبیر دارند، اما تعبیر این خواب چه میتواند باشد؟
زاویه دید سوم شخص ( او ):
نمیداند ساعت چند بود که او پا به عالم خوابش گذاشت.
صبح شده بود یا که هنوز شب بود؟
ماه جای خود را به خورشید داده بود یا نه؟
خودش را در جنگلی سرسبز و پر از گل دید.
به هر گلی که میرسید، خم میشد و عطر آن را به ریههایش میفرستاد.
همچون کودکی شاد، لیلیکنان از این سوی جنگل بهسوی دیگر آن میدوید.
گلها را نوازش کرده و با آنها صحبت میکرد.
صدای خندههایش آرامش طبیعت را در هم میشکست.
سایه مردی قد بلند، روی زمین پهن شد.
فاصلهاش با او بهاندازه یک قدم بود.
مرد نفسهایش را روی موهای او خالی میکرد.
عطر تلخ مرد، بینیاش را قلقلک میداد.
ناگهان گرمی دست مرد را روی شانهاش احساس کرد.
جیغ خفهای کشید.
از ترس بدنش به رعشه افتاده بود.
نفسش در سینهاش حبس شده بود.
قلبش در دهانش میتپید.
جرئت نداشت که برگردد و به پشتش نگاه کند.
توان فرار کردن هم نداشت.
زانوانش همچون بید میلرزید و هر لحظه ممکن بود نقش بر زمین شود.
همه جانش را در پاهایش جمع کرد.
آبدهانش را با صدا فرو داد.
نفس عمیقی کشید و بیدرنگ به سمتش چرخید.
نگاهش به یک جفت چشم مشکی افتاد.
نگاهش روی صورتش میرفت و بازمیگشت.
حس کسی را داشت که در حال هیپنوتیزم شدن بود.
دنیا برای لحظاتی از حرکت ایستاد.
قدرت انجام هیچ کاری را نداشت.
در ذهنش نقشه میکشید تا از دست مرد فرار کند اما پاهایش بهزمین چسبیده بود و ذرهای تکان نمیخورد.
اعصابش بهم ریخته بود؛ برای آرام کردن خودش دستانش را مشت کرده و ناخنهایش را در گوشت دستش فرو میکرد.
چشمانش را بست و چانهاش را تا جایی که پایین میآمد، به گردنش چسباند.
مرد دستش را زیر چانهاش گذاشت و صورتش را بالا آورد.
با برخورد دست او به صورت یخکردهاش، مور مور شد.
چشم باز کرد، در ذهنش به دنبال کلمات میگشت تا ببیند اصلا حرف حسابش چیست؟
مرد پیشدستی کرد و زودتر از او به حرف آمد.
لبهایش تکان میخورد اما صدایی به گوشهایش نمیرسید.
تنها یک جمله از میان تمام صحبتهایش شنید:
« میشه آرامِ زندگیم بشی؟»
از خواب پرید.
همه بدنش خیس شده بود از عرق.
گرمش شده بود.
روی تخت نیمخیز شد و نشست.
جملهاش در ذهنش تکرار میشد؛ میشه آرامِ ….
نفسش بالا نمیآمد.
لحظهای تصویرش از مقابل چشمش کنار نمیرفت.
تاریکیِ شب، اتاق را پر کرده بود.
از جا بلند شد، کورمالکورمال خودش را به پنجره اتاقش رساند.
پرده را کنار زد و به آسمان چشم دوخت.
در دلش کمی با خدایش خلوت کرد و سپس به روی تختش بازگشت.
همیشه شنیده بود خوابهای شبانه تعبیر دارند، اما تعبیر این خواب چه میتواند باشد؟
تمرین۵ ماه سوم:
زاویه دید اول شخص:
چراغ های سالن پخش فیلم را روشن کردهاند و صندلی ها یکی یکی خالی شده. تقریباً همه ی تماشاچیها از سالن خارج شدهاند، اما من هنوز چسبیدهام به صندلی!
با دقت نام همهی عوامل فیلم را میخوانم! اصرار دارم تا آخرین اسم را بخوانم و به ذهن بسپارم. همیشه عوامل ساخت فیلم به اندازه خود فیلم برایم مهم است. فرقی هم ندارد فیلم ایرانی باشد یا خارجی، جدید باشد یا قدیمی!
حتی صدای مسئول سالن، که خواهش میکند سالن را ترک کنم، هیچ تاثیری در حرکت چشمهایم ندارد و تا زمانی که تصویر بر روی پرده ناپدید شود، حتی تکانی هم نمیخورم.
از سالن که بیرون میآیم به جای رفتن به سمت کافی شاپ در جمع رفقا، که برای نقد فیلم دور میز نشستهاند، روی صندلی لابی مینشینم.
دلم پیشِ فکرم است و دوست ندارد برود سراغ دغدغهی هر هفتهام، اصلا حس و حالش را ندارد. چون دوباره فکرم رفته سمت شرطی که پدر و مادرم گذاشتهاند برای رضایت دادنشان… رضایت برای رفتن من به سوریه!
همهی لحظات شب و روز، فکر کردن به این موضوع رهایم نمیکند، حتی هنگام دیدن فیلم هم، هر چند دقیقه یکبار حواسم پرت این موضوع میشد و دوباره به زحمت متمرکز دیدن فیلم میشدم.
زاویه دید دوم شخص:
چراغ های سالن پخش فیلم را روشن کردهاند و صندلی ها یکی یکی خالی شده. تقریباً همه ی تماشاچیها از سالن خارج شدهاند، اما تو هنوز چسبیدهای به صندلی!
با دقت نام همهی عوامل فیلم را میخوانی! اصرار داری تا آخرین اسم را بخوانی و به ذهن بسپاری. همیشه عوامل ساخت فیلم به اندازه خود فیلم برایت مهم است. فرقی هم ندارد فیلم ایرانی باشد یا خارجی، جدید باشد یا قدیمی!
حتی صدای مسئول سالن، که خواهش میکند سالن را ترک کنی، هیچ تاثیری در حرکت چشمهایت ندارد و تا زمانی که تصویر بر روی پرده ناپدید شود، حتی تکانی هم نمیخوری.
از سالن که بیرون میآیی به جای رفتن به سمت کافی شاپ در جمع رفقا، که برای نقد فیلم دور میز نشستهاند، روی صندلی لابی مینشینی.
دلت پیشِ فکرت است و دوست ندارد برود سراغ دغدغهی هر هفتهات، اصلا حس و حالش را ندارد. چون دوباره فکرت رفته سمت شرطی که پدر و مادرت گذاشتهاند برای رضایت دادنشان… رضایت برای رفتنت به سوریه!
همهی لحظات شب و روز، فکر کردن به این موضوع رهایت نمیکند، حتی هنگام دیدن فیلم هم، هر چند دقیقه یکبار حواست پرت این موضوع میشد و دوباره به زحمت متمرکز دیدن فیلم میشدی.
زاویه دید سوم شخص:
چراغ های سالن پخش فیلم را روشن کردهاند و صندلی ها یکی یکی خالی شده. تقریباً همه ی تماشاچیها از سالن خارج شدهاند، اما امیر حسین هنوز چسبیده است به صندلی!
با دقت نام همهی عوامل فیلم را میخواند! اصرار دارد تا آخرین اسم را بخواند و به ذهن بسپارد. همیشه عوامل ساخت فیلم به اندازه خود فیلم برایش مهم است. فرقی هم ندارد فیلم ایرانی باشد یا خارجی، جدید باشد یا قدیمی!
حتی صدای مسئول سالن، که خواهش میکند سالن را ترک کند، هیچ تاثیری در حرکت چشمهایش ندارد و تا زمانی که تصویر بر روی پرده ناپدید شود، حتی تکانی هم نمیخورد.
از سالن که بیرون میآید به جای رفتن به سمت کافی شاپ در جمع رفقا، که برای نقد فیلم دور میز نشستهاند، روی صندلی لابی مینشیند.
دلش پیشِ فکرش است و دوست ندارد برود سراغ دغدغهی هر هفتهاش، اصلا حس و حالش را ندارد. چون دوباره فکرش رفته سمت شرطی که پدر و مادرش گذاشتهاند برای رضایت دادنشان… رضایت برای رفتن امیرحسین به سوریه!
همهی لحظات شب و روز، فکر کردن به این موضوع رهایش نمیکند، حتی هنگام دیدن فیلم هم، هر چند دقیقه یکبار حواسش پرت این موضوع میشد و دوباره به زحمت متمرکز دیدن فیلم میشد.
سلام بر شاهین عزیز و پرانرژی
تمرین پنجم
زاویه دید دوم شخص.
دو چشم درشت مشکی را میبینی که با زمینهی خاکستری روشن بر طاق یک حمام قدیمی در برههای از تاریخ نشستهاند. کاشیهای چرکگرفتهی حمام به قهوهای تیره میزنند. مادرت اشرفالسلطنه، لختِ مادرزاد، روبروی آینهای قدی، درست در وسط حمام ایستاده است. پستانهای سفید کشآمدهاش مثل دو مشک پر از شیر تا روی شکم بزرگ و حاملهاش پایین افتاده. گویی سرمههای سرمهدان یکجا از دستش در رفته و در چشمهای کشیدهاش خالی شدهاند. موهای مشکی پرکلاغیاش را هم چون زنان مصری باستان در یک خط صاف کوتاه کرده و در آینه به خودش نگاه میکند. قهقههای رعشهآورمیزند. صدایش از کاشیهای گندگرفته بالا میرود، از شیارهای لابلای کاشیها به درون جسم حمام نفوذ میکند و انعکاس مییابد. چشمان وقزدهات جنون مادر را نگاه میکنند. اشرفالسلطنه از تهِ دل میخندد. مو بر اندامت راست میایستد. با دست راست بر روی شکم بالا آمدهاش که تو در زیر آن گوشهای تازه جوانه زدهات را کیپ چسباندهای، میزند و میگوید: “آخه زنگوله پا تابوت، تو رو دیگه کجای دلم بزارم؟” صدایش آنقدر بلند است که خوب بشنوی. دوباره تکرار میکند و با هر بار تکرار طنین و آهنگ صدایش ضعیف و ضعیفتر میشود تا جایی که در هم میشکند. میزند زیر گریه. از تهِ دلش میگرید. دودستش را به دیوار تکیه میدهد. سرش را بر روی دستان حائل شده میگذارد. شانههای پهنش از پشت میلرزند. پستانهای آویزانش از جلو تکان تکان میخورند. اشک در چشمهایت به بار نشسته است. پلکهایت را میبندی. قطرههای داغ دانه دانه بر سر اشرفالسلطنه میچکند. اشرفالسلطنه سرش را بالا میآورد. به سقف نگاه میکند و چون روزنهای نمییابد دوباره سرش را بر روی دستها میخواباند. در شکمش تکان میخوری. با دو دست تازه شکلگرفتهات، صورتت را میپوشانی. پیشانیات را بر دیوارهی شکم برآمدهی اشرفالسلطنه تکیه میدهی و شانههای کوچکت از پشت میلرزند. اشرفالسلطنه آنقدر به بدبختی خود مشغول است که صدای هقهق تو را نمیشنود، یا میشنود و به روی خودش نمیآورد. به سمت آینه باز میگردد. چشمهای قرمزش با سیاهی سرمه درآمیخته است. اشرفالسلطنه سیاه میگرید. سیاه.
زاویهدید سوم شخص:
مرضیه، دو چشم درشت مشکی است با زمینهی خاکستریِ روشن که در برههای از تاریخ بر طاق یک حمام قدیمی نشسته است. کاشیهای چرکگرفتهی حمام به قهوهای تیره میزنند. اشرفالسلطنه، لختِ مادرزاد، روبروی آینهای قدی، درست در وسط حمام ایستاده است. پستانهای سفید کشآمده مثل دو مشک پر از شیر تا روی شکم بزرگ و حاملهاش پایین افتادهاند. گویی سرمههای سرمهدان یکجا از دستش در رفته و در چشمهای کشیدهاش خالی شده است. موهای مشکی پرکلاغیش را همچون زنان مصری باستان درست در یک خط دقیق صاف کوتاه کرده و در آینه به خودش نگاه میکند. قهقههای رعشهآور از عمق حنجرهاش بیرون میزند. صدایش از کاشیهای گند گرفته بالا میرود. از شیارهای لابلای کاشیها به درون جسم حمام نفوذ میکند و انعکاس مییابد.
چشمان وقزدهی مرضیه جنون مادر را نگاه میکنند. اشرفالسلطنه از تهِ دل میخندد. با دست راست بر روی شکم بالا آمدهاش میزند و میگوید: “آخه زنگوله پا تابوت، تو رو دیگه کجای دلم بزارم؟”. مرضیه گوشهای تازه جوانه زدهاش را کیپ به دیوارهی شکم مادر چسبانده است. ضربهی دست مادر را احساس میکند. اشرفالسلطنه جملهاش را تکرار میکند و با هر بار تکرار طنین و آهنگ صدایش ضعیف و ضعیفتر میشود تا جایی که در هم میشکند. میزند زیر گریه. از تهِ دلش میگرید. دو دستش را به دیوار تکیه میدهد. سرش را بر روی دستان حائل شده میگذارد. شانههای پهنش از پشت میلرزند. پستانهای آویزانش از جلو تکان تکان میخورند.
کاسهی چشمهای مرضیه از اشک لبریز است. پلکهایش را میبندد. قطرههای داغ دانه دانه بر سر اشرفالسلطنه میچکند. اشرفالسلطنه سرش را بالا میآورد. به سقف خیره میشود و چون روزنهای نمییابد، دوباره سرش را بر روی دستها میخواباند. جنین در شکمش تکان میخورد. مرضیه کمی جابجا میشود. با دو دست تازه شکل گرفتهاش، صورتش را میپوشاند. پیشانیش را بر دیوارهی شکم برآمدهی اشرفالسلطنه تکیه میدهد و شانههای کوچکش از پشت میلرزند.
اشرفالسلطنه آنقدر به بدبختی خود مشغول است که صدای هق هق جنین را نمیشنود. یا میشنود و به روی خودش نمیآورد.. به سمت آینه باز میگردد. چشمهای قرمزش با سیاهی سرمه درآمیخته است. اشرفالسلطنه سیاه گریسته است. سیاه.
زاویهی دید اول شخص:
در پیکر دو چشم سیاه درشت با زمینهی خاکستری روشن، در برههای از تاریخ بر طاق حمامی قدیمی نشستهام. کاشهای چرکگرفتهی حمام به قهوهای تیره میزنند. مادرم اشرفالسلطنه، لختِ مادرزاد، روبروی آینهای قدی، درست در وسط حمام ایستاده است. پستانهای سفید کشآمدهاش مثل دو مشک پر از شیر تا روی شکم بزرگ و حاملهاش پایین آمدهاند. گویی سرمههای سرمهدان یکجا از دستش دررفته و در چشمهای کشیدهاش خالی شدهاند. موهای مشکی پرکلاغیش را هم چون زنان مصری باستان در یک خط دقیق صاف کوتاه کرده و در آینه به خودش نگاه میکند. قهقههای چندشآور از عمق حنجرهاش بیرون میریزد. صدایش از کاشیهای گند گرفته بالا میرود، از شیارهای لابلای کاشیها به درون جسم حمام نفوذ میکند و انعکاس مییابد.
با چشمهای وقزدهام بر جنونش مات ماندهام.از تهِ دلش میخندد. مو بر اندامم راست میشود. با دست راستش بر روی شکم بالاآمدهاش میزند. دردم میآید. گوشهای تازه جوانه زدهام را کیپ به دیوارهی شکمش میچسبانم. با صدای بلند میگوید: “آخه زنگوله پاتابوت، تو رو دیگه کجای دلم بزارم؟” و یکهو میزند زیر گریه. از تهِ دلش گریه میکند. دودستش را به دیوار تکیه میدهد. سرش را بر روی دستان حائل شده میگذارد. شانههای پهنش از پشت به لرزه در میآیند. پستانهایش از جلو تکان تکان میخورند.کاسهی چشمهایم از اشک لبریز است. پلکهایم را میبندم. قطرههای داغ دانه دانه بر روی سرش میچکند. سرش را بالا میآورد. به سقف خیره میشود و چون روزنی نمییابد، دوباره سرش را بروی دستها میخواباند. در شکمش تکان میخورم. کمی جابجا میشوم. با دستهای تازه شکلگرفتهام، صورتم را میپوشانم. پیشانیام را بر دیوارهی شکم برآمدهاش تکیه میدهم و شانههای کوچکم از پشت میلرزند. مادرم اشرفالسلطنه آنقدر به بدبختی خودش مشغول است که صدای هق هق گریهام را نمیشنود. شاید هم میشنود و به روی خودش نمیآورد. به سمت آینه باز میگردد. چشمهای قرمزش با سیاهی سرمه درآمیخته است. اشرفالسلطنه سیاه گریسته است. سیاه.
تمرین پنجم
زاویه دید اول شخص
خلبان اعلام کرد که نیم ساعت دیگر به تهران خواهیم رسید و از ما خواست که کمربندهای ایمنی خود را ببندیم تا در موقع فرود هواپیما آسیبی نبینیم .وقتی که در حال انجام این کار بودم فاطمه گفت خدا رو شکررسیدیم سفر خیلی خوبی بود .نگاهش کردم و لبخندی تحویلش دادم و زیر لب گفتم اره خوب بود .
توی دلم خالی شد یاد لحظه هایی افتادم که سوار چرخ فلک میشدم و با هر بار اوج گرفتن و فرود امدن همین حالت به من دست میداد و چه لذت همراه با ترسی را تجربه میکردم .
زاویه دید سوم شخص
خلبان اعلام کرد که نیم ساعت دیگر به تهران خواهیم رسید و از مسافران خواست که کمربندهای ایمنی خود را ببندند تا در موقع فرود هواپیما آسیبی نبینند .وقتی محبوبه در حال انجام این کار بود فاطمه گفت خدا رو شکررسیدیم سفر خیلی خوبی بود محبوبه نگاهش کرد و لبخندی تحویلش داد و زیر لب گفت اره خوب بود .
محبوبه موقع فرود هواپیما حس میکرد توی دلش خالی میشود یاد لحظه هایی افتاد که سوار چرخ فلک میشد و با هر بار اوج گرفتن و فرود امدن همین حالت به او دست میداد و چه لذت همراه با ترسی را تجربه میکرد.
زاویه دید دوم شخص
خلبان اعلام کرد که ما شما ساعت دیگر به تهران خواهید رسید و از مسافران خواست که کمربندهای ایمنی خود را ببندند تا در موقع فرود هواپیما آسیبی نبینند .محبوبه کمربندت را درحالی که میبندی فاطمه به تو میگوید خدا رو شکررسیدیم سفر خیلی خوبی بود نگاهش میکنی و لبخندی تحویلش میدهی و زیر لب میگویی اره خوب بود .
موقع فرود هواپیما حس میکردی توی دلش خالی میشود یاد لحظه هایی افتادی که سوار چرخ فلک میشدی و با هر بار اوج گرفتن و فرود امدن همین حالت به تو دست میداد و چه لذت همراه با ترسی را تجربه میکردی.
سلام استاد جان ،خسته نباشید . من نمی دونم شروع داستانم از کدام قسمت باشه .چون داستانم بخش های مختلفی داره دو مدل از پاراگراف اولی ک میتونم باهاشون شروع کنم رو اینجا نوشتم نظر شمارو بدونم .سپاس فراوان
کتری را روی اجاق گذاشته بودم که آقای رحمانی وارد ابدارخانه شد . گفتم : امروز من چایی دم میکنم به کفش هایم نگاه کرد و گفت : من _ عاشق شدم . به صورتش زل زدم ، خندیدم و گفتم به به ، مبارکه . پس ازاین به بعد از آواز گنجشکها خواهی گفت . به من نگاه کرد و گفت : مگر شما تا حالا عاشق شدی ؟ گفتم : نه ، اما زیاد شنیدم . نگاهش دوباره سمت کفشم رفت و گفت : من عاشق تو شدم . هنوز بهش خیره بودم . گفتم : پس باید از صدای گنجشک ها بگم ؟
گفت : میگی؟
واین یک شروع دیگر :
بازهم آن مردک شکم گنده به سمتم می امد .همان لبخند شیطانی بر لب داشت و دستش را جلو اورده بود تا دستم را بگیرد . زمین را محکم بغل کردم و از خواب پریدم . ناخن انگشت کوچکم شکسته بود ، ردی از خون زیر آن را رنگین کرده بود نگاهم روی ساعت دیواری ثابت شد ، شش و سی دقیقه صبح ، زمان اماده شدن برای کار بود . این دوازدهمین یا شاید سیزدهمین کابوس بود .
دوم شخص . تو
بازهم آن مردک شکم گنده به سمتت می امد همان لبخند شیطانی بر لب داشت و دستش را جلو اورده بود تا دستانت را بگیرد . زمین را محکم بغل کردی و از خواب پریدی ، ناخن انگشت کوچکت شکسته بود ، ردی از خون زیر ناخنت را رنگین کرده بود ، نگاهت بر ساعت دیواری ثابت شد ، شش و سی دقیقه صبح ، زمان اماده شدن برای کار بود .این دوازدهمین یا شاید سیزدهمین کابوست بود .
سوم شخص . او
بازهم آن مردک شکم گنده به سمتش می امد ، همان لبخند شیطانی برلب داشت و دستش را جلو اورده بود تا دست او را بگیرد . زمین را محکم بغل کرد و از خواب پرید ناخن انگشت کوچکش شکسته بود و ردی از خون زیر ان را رنگین کرده بود . نگاهش بر ساعت دیواری ثابت شد . شش و سی دقیقه ی صبح ، زمان اماده شدن برای کار بود . این دوازدهمین یا شاید سیزدهمین کابوس بود .
محبوبه صلاحی
سوم شخص
سهراب مثل همیشه بااحترام خاصی دستش را برروی صندوق زوار دررفته و قدیمی کنار دفترکارش کشید، صندوقی که در نگاه اول از دید همهگان که داستان آن را نمیدانستند وصلهای ناجور برای آن دفتر شیک بهحساب میآمد. درش را بازکرد و سبکبال درونش نشست. دو دستش را پشت گردنش قرارداد و باسینهای جلوآمده و لبخندی برلب به دوردست خیرهشد. بشاشی و سرخی گونههایش گواه شادی و آرامش درونیاش بود. انگار هیچ مسالهای نداشت و موفقترین فرد عالم بود. لحظهای چشمانش را بست و به سفری در گذشته نهچندان دور رفت.
دوم شخص
مثل همیشه بااحترام خاصی دستت را برروی صندوق زوار درفته و قدیمی کنار دفترکارت میکشی، صندوقی که در نگاه اول از دید همهگان که داستان آن را نمیدانند وصلهای ناجور برای دفتر شیکت بهحساب میآید. درش را بازمیکنی و سبکبال درونش مینشینی. دو دستت را پشت گردنت میگذاری و با سینهای جلوآمده و لبخندی بر لب به دوردست خیرهمیشوی. بشاشی و سرخی گونههایت گواه شادی و آرامش درونیات است. انگار هیچ مسالهای نداری و موفقترین فرد عالم هستی. لحظهای چشمانت را میبندی و به سفری در گذشتهای نهچندان دور میروی.
اول شخص
مثل همیشه بااحترام خاصی دستم را برروی صندوق زوار دررفته و قدیمی کنار دفتر کارم میکشم، صندوقی که در نگاه اول از دید همهگان که داستان آنرا نمیدانند وصلهای ناجور برای دفتر شیکم بهحساب میآید. درش را بازمیکنم و سبکبال درونش مینشینم. دو دستم را پشت گردنم قرار میدهم و باسینهای جلوآمده و لبخندی بر لب به دوردست خیرهمیشوم. بشاشی و سرخی گونههایم گواه شادی و آرامش درونیام است. انگار هیچ مسالهای ندارم و موفقترین فرد عالم هستم. لحظهای چشمانم را میبندم و به سفری در گذشتهای نهچندان دور میروم.
با سلام خدمت استاد عزیز و دلسوز
سوم شخص :
صدای زنگ خانه امد ولیلا هراسیمه از جایش پرید به ساعت نگاه کرد و کنار پنجره رفت و ارام پرده را کنار زد انگار منتظر این بود که ببنید محمد روبرو خانه ایستاده و به او لبخند میزند .با دیدن سارا اهی کشید و ناامید به سمت تختش برگشت و سرش را زیر پتو کرد ،و به روز های خوبی که با محمد داشت و به لحظه های قشنگی که شاید بهتر میتوانست قدر انها را بداند فکر میکرد ،حوصله بلند شدن نداشت ، گوشی اش را خاموش کرد و دوباره خوابید شاید ،بهترین کاری که فکر میکرد در این لحظه های سخت میتواند انجام دهد همین بود .
دوم شخص :
صدای زنگ خانه که امد هراسیمه از جایت پریدی و به ساعت نگاه کردی و به کنار پنجره رفتی و ارام پرده را کنار زدی ،انگار منتظر بودی تا ببینی که محمد روبه روی خانه ایستاده و به تو لبخند میزند ،با دیدن سارا ناامید شدی اهی کشیدی و به سمت تختت برگشتی و به روز های خوبت با محمد فکر میکردی ،به لحظه های قشنگی که شاید بهتر میتوانستی قدر انها را بدانی ،حوصله بلند شدن نداشتی ،پس گوشیت را خاموش کردی و دوباره خوابیدی ،شاید از نظر تو این بهترین کاری بود که میتوانستی دراین لحظات سخت انجام دهی .
اول شخص :
صدای زنگ خانه که امد هراسیمه از جایم پریدم و به ساعتم نگاه کردم و به کنار پنجره رفتم و ارام پرده را کنار زدم ،انگار منتظر این بودم تا محمد را روبروی خانه در حالی که به من لبخند میزند ببینم ،اما سارا دیدم و ناامیدانه به سمت تختم برگشتم و سرم را زیر پتو کردم و فقط به روز های خوبم با محمد فکر میکردم ، به لحظه هایی قشنگ که شاید بهتر میتوانستم قدر انها را بدانم ، حوصله بلند شدن نداشتم ،گوشیم را خاموش کردم و دوباره خوابیدم ، شاید این بهترین کاری بود که میتوانستم در ان شرایط سخت انجام دهم .
زاویه دید سوم شخص:
عقربه های ساعت ۷ صبح را نشان می داد .گاهی باد به پنجره ها می کوبید در تراس باز بود و به واسطه وزش باد باز و بسته می شد.
سحر و شکوفه مشغول خوردن صبحانه بودند .
شکوفه به سحر گفت:« امروز نسبت به روزهای دیگر هوا سرد دوست دارم توی تخت دراز بکشم و بیرون نرم. وقتی هوا سرد باشه حال و حوصله بیرون رفتن ندارم اما مجبورم برم .امروز هم امتحان اقتصاد داریم استاد خسروی هم خیلی سخت گیره من از اقتصاد و حسابداری متنفرم ولی چاره ای نیست باید برم.»
سحر گفت:« امروز شنبه اول هفته است، شرکت خیلی شلوغه کلی هم سفارش داریم، شاید من امشب دیر بیام. حالا بهتره زودتر آماده بشیم بریم.»
شکوفه گفت:« درست میگی. باید زودتر حرکت کنیم، دیر میشه فقط خوب خودتو بپوشون، هوا خیلی سرده.»
سحر به شکوفه گفت:« چشم عزیزم تو هم مواظب خودت باش.»
شکوفه کاشان قهوهای که بر روی جالباسی داخل پذیرایی قرار داشت را به همراه شال صورتی اش پوشید و از سحر خداحافظی کرد.
شکوفه هیچ گاه علاقه به هماهنگی استایلش نشان میداد با لباسهایی که برای پوشیدن انتخاب میکرد متفاوت بودند. حتی مدل مویش نسبت به روز قبل متفاوت بود.
یک روز میترا اتوی مو می کشید و صاف می کرد اما روز دیگر آن را مجعد میکرد. یک روز موهایش را پشت سرش جمع کرده و دم اسبی میبست در حالی که روز دیگر آن را
رها و باز میگذاشت.
شکوفه به سحر میگفت :«چرا باید آن طور که باب میل دیگران است رفتار کنیم .»
او چندین بار با یکی از کارمندان شرکت مشاجره کرده بود زیرا آن فرد تیپ و استایل را نمیپسندید، آن فرد شخصی خشک و تعصبی بود.
شکوفه صبحانه اش را خورد، ظرف ها را داخل ظرف شویی قرار داد و با خود گفت:« الان دیرمی شود ،باید زودتر بروم.»
به سمت در تراس رفت و آن را بست سوزش باد را هنگامی که به صورتش برخورد کرد، احساس کرد.
به سرعت سمت اتاق خوابش رفت و از کمد لباسهایتان بلوز بافت طوسی که روی آن چهره ی یک زن تنها نقاشی شده بود را پوشید و سپس پالتویش را نیز تنش کرد و شال خاکستری را از داخل دراور بیرون آورد و آن را روی سرش قرار داد.
حال و حاصل های آرایش نداشت فقط یک رژ قهوهای بر داشت و آن را بر لب هایش زد تا لب هایش از بی رنگ و روحی خارج شود.
پوتینش را پوشید پله ها را دو تا یکی پیمود تا به خیابان رسید ماشینش گوشهای از خیابان پارک شده بود، هوا بسیار سرد بود.
یادش رفته بود دستکشش را بردارد
بافت شاخه های درختان را تکان میدهد در ماشین را گشود و سوار ماشین شد. پایش را روی پدال فشار داد و ماشین به راه افتاد.
پس از چند دقیقه به دانشگاه رسید.
دانشجوها در گوشهای از حیاط دانشگاه دور هم گردآمده بودند.
از کنار بسیاری از آنها که عبور میکرد نوک بینی هایشان قرمز شده بود دستش را داخل پالتو قرار داد تا سرما را کمتر حس کند، چون در غیر این صورت نوک انگشتانش به سرعت قرمز و بی حس می شد.
وارد کلاس شد تعداد کمی از دانشجویان در کلاس نشسته بودند
استاد خسروی هنوز نیامده بود. چون شکوفه همیشه دیر میرسید، دوستش لاله به او گفت:«
سلام شکوفه جان ، امروز زود آمدی»
شکوفه تبسمی بر لب نشاند و گفت:« بله مثل اینکه استاد دیر اومده دیشب هم تا دیر وقت بیدار بودم.»
زاویه دید دوم شخص:
عقربه های ساعت ۷ صبح را نشان می داد. گاهی باد به پنجره ها
می کوبید. در تراس باز بود و به واسطه وزش باد باز و بسته می شد
تو و سحر مشغول خوردن صبحانه بودید.تو به سحر گفتی:« امروز نسبت به روزهای دیگر هوا سرده دوست دارم توی تخت دراز بکشم و بیرون نرم. وقتی هوا سرد باشه حال و حوصله بیرون رفتن ندارم اما مجبورم برم امروز امتحان اقتصاد داریم استاد خسروی هم خیلی سخت گیره من از اقتصاد و حسابداری متنفرم ولی چاره ای نیست باید برم.»
دوستات سحر گفت:« امروز شنبه اول هفته است شرکت خیلی شلوغه کلی سفارش داریم شاید من امشب دیر بیام حالا بهتره زودتر آماده بشیم بریم.»
تو گفتی:« درست میگی، باید زودتر حرکت کنیم دیر میشه، فقط خوب خودتو بپوشون ،هوا خیلی سرده.»
سحر به تو گفت:«چشم عزیزم،تو هم مواظب خودت باش.»
او کاپشن قهوه ای که بر روی جالباسی داخل پذیرایی قرار داشت به همراه شال صورتی اش پوشید و از تو خداحافظی کرد.
او هیچگاه علاقهای به هماهنگی استایلش نشان میداد و لباس هایی که برای پوشیدن انتخاب می کرد متفاوت بود. حتی مدل موهاش نسبت به روز قبل متفاوت بود. یک روز موهایش را اتوی مو میکشید و صاف میکرد اما روز دیگر آن را مجعد میکرد یک روز موهایش را پشت سرش جمع کرده و دم اسبی میبست حال روز دیگران را رها و باز میگذاشت.
به تو میگفت:« چرا باید آن طور که باب میل دیگران است رفتار کنم.»
چندین بار با یکی از کارمندان شرکت مشاجره کرده بود زیرا آن فرد تیپ و استایل را نمیپسندید آن فرد شخصی خشک و تعصبی بود.
تو هم صبحانه ات را خوردی ظرف ها را داخل ظرف شویی قرار دادید و با خود گفتی :«الان دیرت می شود باید زود بروی.»
به سمت در تراس رفتی و آن را بستی. سوزش باد را هنگامی که به صورت برخورد کرد احساس کردی.
به سرعت به سمت اتاق خوابت رفتی
از کمد لباس های یک بلوز بافت طوسی که روی آن چهره یک زن تنها نقاشی شده بود را پوشیدی و سپس پالتو ات را نیز بر تنت کردی. سپس شال خاکستری را از داخل دراور بیرون آورده و آنرا بر روی سرت قرار دادی.
حال و حوصله آرایش نداشتی فقط یک رژ قهوهای برداشتی و آن را بر لب هایت زدی تا لبهایت از بیرنگ روحی خارج شود.
سپس کلید برق را فشرده و از اتاق خارج شدی. کلید را از جا کلیدی برداشتی در را باز کرده و از خانه خارج شدی.
پوتینت را پوشیدی . پله ها را دو تا یکی پیمودی تا به خیابان رسیدی.
ماشین گوشه از خیابان پارک شده بود هوا بسیار سرد بود. یادت رفته بود ،دستکشت را از کشو برداری.
باد شاخه های درختان را تکان میداد. در ماشین را گشودی و سوار ماشین شدی. پایت را روی پدال فشار داده و ماشین به راه افتاد.
پس از چند دقیقه به دانشگاه رسیدی. دانشجوها در گوشه ای از حیاط دانشگاه دور هم گرد آمده بودند. از کنار بسیاری از آن ها که عبور میکردی نوک بینی هایشان قرمز شده بود.
دستات رو داخل پالتو قرار دادید تا سرما را کمتر احساس کنی. چون در غیر این صورت نوک انگشتان دست به سرعت قرمز و بی حس میشد.
به در کلاس رسیدی و وارد کلاس شدی. تعداد کمی در کلاس نشسته بودند و خوشبختانه استاد خسروی نیامده بود.
چون تو همیشه دیر میرسیدی دوستت لاله به تو گفت:« سلام شکوفه جان، امروز زود آمدی؟»
توهم تبسمی بر لب نشاندی و گفتی:« بله مثل اینکه استاد دیر اومده دیشب هم تا دیر وقت بیدار بودم.»
اول شخص
صبح زود با صدای زنگ تلفن همراه، نیمه هشیار و منگ بیدار شدم. پلکهایم را با تردید باز کردم.
دنبال منشا صدا بودم. با دستم که با بیرمقی روی ملافهی نرم و آبی رنگم کشیده میشد و غر و لندی که زیر لب میکردم. تازه یادم آمد که جمعهاست و به رسم روزهای تعطیل میتوانم بیشتر بخوابم.
به خودم لعنت فرستادم که چرا شب قبل الارم گوشی را قطع نکرده بودم.
دوم شخص
صبح زود، نیمه هشیار و منگ از خواب بیدار میشوی. پلکهایت را با تردید باز میکنی.
دنبال منشا صدا میگردی و با دستت که با بیرمقی روی ملافهی نرم و آبی رنگت میکشی و زیر لب غر و لندی میکنی. تازه یادت میاید که جمعهاست و به رسم روزهای تعطیل میتوانی بیشتر بخوابی.
به خودت لعنت میفرستی که چرا شب قبل الارم گوشیات را قطع نکرده بودی.
سوم شخص
اسرا، صبح زود، نیمه هشیار و منگ از خواب بیدار شد. پلکهایش را با تردید باز کرد.
دنبال منشا صدا میگشت و با دستش که با بیرمقی روی ملافهی نرم و آبی رنگش می کشید و زیر لب غر و لند میکرد. تازه یادش آمد که جمعه است و به رسم روزهای تعطیل میتواند بیشتر بخوابد. به خودش لعنت فرستاد که چرا شب گذشته الارم گوشی را خاموش نکرده.
داستان شکوفه
از زبان اول شخص
صدای زنگ ساعت مثلِ پتک توی سرم کوبید نفهمیدم چجوری ساعت را خاموش کردم و دوباره خوابم برده بود که با صدای زیر جمیله از خواب پریدم آفتاب از گوشههای پردهی اتاق به زور خودش را جا میکرد ، ازسرو صدای بچههای داخل کوچه پیدا بود که ساعت از هفت گذشته ، تمام بدنم درد میکرد و پلکهایم از شدت گریهی شب قبل ورم داشت و بهم چسبیده بودند، به زور خودم را جابجا کردم و به سمت پهلوی چپ غلتی زدم دلم میخواست چشمامهایم را ببندم وقتی بیدار میشوم جایی غیر از این خانه و تحمل حضور جمیله در کنار پدرم باشم جایی تنها برای خودم از مادرم هم که نامید بودم از وقتی با آن مرد سبیل کلفت ازدواج کرده بود مدام به هر بهانهایی شده قرار دیدار یکشنبهها را بهم میزد دیگر کسی برایم نمانده بود که امیدی به او داشته باشم
داستان شکوفه
از زبان او
با صدای انکر و اصوات زنگ ساعت مثل جن زدهها از خواب میپری درحالی که از فشار گریههای شب قبل چشمانت ورم کرده و بهم چسبیدهاند صدای پسربچههای دبستان سرکوچه معلوم میکرد ساعت از هفت گذشته این پهلو و آن پهلو میشوی غلتی میزنی صدای جمیله با آن آهنگ زنگ دارش در گوشت میپیچید همانطور که پتو را دور خودت میپیچی از دیدن نرمههای خورشید خودت را پنهان میکنی آرزو میکنی چشمهایت را ببندی و وقتی دوباره باز کردی جایی باشی غیر از اینجا بدون و فریادهای جمیله و نگاههای سرزنشگر پدرت، مادرت هم بعد از ازدواج با ان مردک سبیل کلفت به هزار و یکبهانه قرار دیدارهای روز یکشنبه را بهم میزد دیگری امیدی برایت باقی نمانده
داستان شکوفه
از زبان سومشخص
صدای زنگِ ساعت شکوفه را مثل جنزدهها از خواب میپراند
غلتی میزند و پتو را تا بالای سرش میکشد چشمهایش از گریههای شب قبل بشدت ورم داشتند و پلکهایش را بهم چسبانده بود ، صدای جمیله از آشپزخانه میآمد در حالی که بلندبلند با تلفن حرف میزد صدایش در کل خانه میپیچید شکوفه بغضی نیمه را فرو داد، آرزو کرد کاش چشمهایم را ببندم و وقتی بیدار شدم اینجا نباشم جایی که مجبور باشدحضور جمیله را در کنار پدرش تحمل کند
چند هفتهایی بود قراردیدارهای یکشنبهاش هم با مادرش بهمخورده، حالا که آنمردک سبیل کلفت شوهر مادرش شده ، دیگر هیچ امیدی و آدمی برایش باقی نمانده بود که به او تکیه کند.
تمرین پنجم ماه سوم:
زاویه دید(اول شخص)
مدتهاست در سرم فکری می گذرد، گمانم ارزش نوشتن داشته باشد. همینطور در ذهنم با خودم گفتگو می کردم که گوشی تلفنم را برداشتم و حوالی ساعت یازده شب بی مقدمه به هانیه پیام دادم؛
-هانیه
: بلی
-می شه داستان عشقتو بنویسم؟
: بنویس، بنویس
-مطمئنی مشکلی باهاش نداری؟ چون باید برام تعریف کنی و یادآوری می شه برات
و یکدفعه لحن هانیه جدی شد و شاید بهتر است بگویم محزون شد و گفت:
نه، من فقط کمی از حالا کنده می شم و می رم به گذشته و اِلّا تمام اون عشق در من حک شده
-باشه پس کمکم می کنی؟
: معلومه دیوانه! تا من کمکت نکنم که تو چطور میتونی بنویسی
من شکلک خنده فرستادم و گفتم:
-باشه، فقط دوست داری اسم شخصیتهای داستان رو عوض کنم یا همان اصلیش رو استفاده کنم؟
: نه همون اصلیش بذار بمونه، عشقِ دیگه، بگذار بدونن.
با هانیه که مکالمه می کردم، من می نوشتم و او با ارسال صدایش جوابم را می داد و اینگونه من کاملا متوجه تغییر احساساتش می شدم. از اولین دیدارش گفت که وقتی عظیم را دید در جایش خشکش زد و حتی به شوخی گفت: هنوز هم خشکم. در چشمان هانیه و در پشت خنده ها و شوخی های بی وقفه ی او حزنی است که من بی محنتی پیدایش می کنم و اصل احساسش را کاملا می فهمم و این اصلا ارادی نیست.
زاویه دید(دوم شخص)
مدتهاست در سرت فکری می گذرد، گمان می کنی ارزش نوشتن داشته باشد. همینطور در ذهنت با خودت گفتگو می کنی که گوشی تلفنت را برمیداری و حوالی ساعت یازده شب بی مقدمه به هانیه پیام می دهی؛
-هانیه
: بلی
-می شه داستان عشقتو بنویسم؟
: بنویس، بنویس
-مطمئنی مشکلی باهاش نداری؟ چون باید برام تعریف کنی و یادآوری می شه برات
و یکدفعه لحن هانیه جدی می شود و شاید بهتر است بگویی محزون شده و می گوید:
نه، من فقط کمی از حالا کنده می شم و می رم به گذشته و اِلّا تمام اون عشق در من حک شده
-باشه پس کمکم می کنی؟
: معلومه دیوانه! تا من کمکت نکنم که تو چطور میتونی بنویسی
تو شکلک خنده فرستادی و گفتی:
-باشه، فقط دوست داری اسم شخصیتهای داستان رو عوض کنم یا همان اصلیش رو استفاده کنم؟
: نه همون اصلیش بذار بمونه، عشقِ دیگه، بگذار بدونن.
با هانیه که مکالمه می کنی، تو می نویسی و او با ارسال صدایش جوابت را می دهد و اینگونه تو کاملا متوجه تغییر احساساتش می شوی. از اولین دیدارش می گوید که وقتی عظیم را دید در جایش خشکش زد و حتی به شوخی می گوید:هنوز هم خشکم. در چشمان هانیه و در پشت خنده ها و شوخی های بی وقفه ی او حزنی است که تو بی محنتی پیدایش می کنی و اصل احساسش را کاملا می فهمی و این اصلا ارادی نیست.
زاویه دید(سوم شخص)
مدتهاست در سرش فکری می گذرد، به گمانش ارزش نوشتن داشته باشد. همینطور در ذهنش با خودش گفتگو می کند که گوشی تلفنش را برداشته و حوالی ساعت یازده شب بی مقدمه به هانیه پیام می دهد؛
-هانیه
: بلی
-می شه داستان عشقتو بنویسم؟
: بنویس، بنویس
-مطمئنی مشکلی باهاش نداری؟ چون باید برام تعریف کنی و یادآوری می شه برات
و یکدفعه لحن هانیه جدی می شود و شاید بهتر است بگوید محزون شده و پاسخ می دهد:
نه، من فقط کمی از حالا کنده می شم و می رم به گذشته و اِلّا تمام اون عشق در من حک شده
-باشه پس کمکم می کنی؟
: معلومه دیوانه! تا من کمکت نکنم که تو چطور میتونی بنویسی
او شکلک خنده فرستاد و گفت:
-باشه، فقط دوست داری اسم شخصیتهای داستان رو عوض کنم یا همان اصلیش رو استفاده کنم؟
: نه همون اصلیش بذار بمونه، عشقِ دیگه، بگذار بدونن.
با هانیه که مکالمه می کند، او می نویسد و هانیه با ارسال صدایش جوابش را می دهد و اینگونه او کاملا متوجه تغییر احساساتش می شود. از اولین دیدارش می گوید که وقتی عظیم را دید در جایش خشکش زد و حتی به شوخی می گوید: هنوز هم خشکم. در چشمان هانیه و در پشت خنده ها و شوخی های بی وقفه ی او حزنی است که او بی محنتی پیدایش می کند و اصل احساسش را کاملا می فهمد و این اصلا ارادی نیست.
ناهید کلید را انداخت و در آپارتمان را باز کرد. کفشهایش را جفت کرد و در جاکفشی گذاشت. مانتو و شالش را به چوبرختی آویزان کرد و مستقیم به آشپزخانه رفت. کتلت مانده از دیشب را در ماکروفر گذاشت. چشمش به عکس مادرش که با یک مگنت گرد صورتی به در یخچال چسبانده بود، افتاد. لبخند کمرنگی روی صورتش بود. دستش را روی چشمان قهوهایاش که کمی به پایین متمایل شده بودند، کشید. صدای بوق ماکروفر با صدای تلفن همزمان شد. ماکروفر را رها کرد؛ باید تکلیف این مزاحم را همین امروز معلوم میکرد.
××××
وارد آپارتمان که شدم، حجم سردِ سکوت به صورتم خورد. مادر برای همیشه تنهایم گذاشته بود. کفشهایم را مرتب در جاکفشی گذاشتم. لباسهایم را به چوب رختی کنار ورودی آویزان کردم و به آشپزخانه رفتم. مامان کنار اجاق گاز ایستاده بود و سرقابلمه در دست، در حالیکه مزهی قورمه سبزی را میچشید، به رویم لبخند زد. در یخچال را باز کردم و کتلتهای از شب مانده را بیرون آوردم. سر ظرف را برداشتم و کتلتها را توی ماکروفر گذاشتم. دکمه را زدم. به عکس مامان خیره شدم. بالای سرش زیر مگنت صورتی گرد، پنهان شده بود. مثل همیشه میخندید. مثل همه روزهایی که با هم بودیم؛ فقط من و او. صدای بوق ماکروفر با صدای تلفن همراه شد. انگشتهایم را در کف دستم فشار دادم. امر.ز تکلیف این مزاحم را مشخص میکنم.
××××
امروز شصت و سومین روز است که وقتی وارد آپارتمان میشوی، بوی دستپخت مامان لیلا ، فضای خانه را پر نکرده است. دلت میگیرد. مثل همیشه کفشها را در جاکفشی میگذاری و مانتو و شالت را به چوب رختی آویزان میکنی. میلی به غذا نداری اما چارهای نیست. کتلتهای مانده از شب را در ماکروفر میگذاری و دکمهاش را فشار میدهی. تا غذا کرم شود به عکس مامان لیلا خیره میشوی. لبخند کمرنگی دارد؛ چشمهایش هم میخندد. صدای بوق ماکروفر با زنگ تلفن قاطی میشود. ضربان قلبت بالا میرود. بیخیال غذا میشوی. باید تکلیف این مزاحم را روشن کنی.
سوم شخص:
بازیگران روی صحنه تئاتر را تماشا میکرد. چقدر شبیه به زندگی خودش بودند. انگار او نیز داشت روی صحنه بازی میکرد. صحنهای به وسعت کل شهر، یا شاید هم کل دنیا.
– هوای بارانی. هوای آفتابی. دیگه مگه هوای دیگه ای هم هست که بخوای ازش متنفر باشی؟
+ اینقدر بیشعوری که نمیفهمی من همه جور هوایی رو دوست دارم.
– نه اینکه عجیب باشی ها. کلاً مسخره ای.
+ برو گم شو. لاید تو خوبی با اون اخلاق گهت؟
نرگس سرش را روی شانه اش گذاشت. چرت خیالات وحید پاره شد. به زمان حال برگشت. دستش را دور شانهاش پیچید و در تاریکی بوسه ای بر روی پیشانیش زد.
نرگس صورتش را نزدیک برد: – دوست دارم.
به آرامی جوابش را داد: منم دوست دارم.
اول شخص:
بازیگران روی صحنه تئاتر را تماشا میکردم. چقدر شبیه به زندگی خودم بودند. انگار من نیز داشتم روی صحنه بازی میکردم. صحنهای به وسعت کل شهر، یا شاید هم کل دنیا.
– هوای بارانی. هوای آفتابی. دیگه مگه هوای دیگه ای هم هست که ازش متنفر باشی؟
+ اینقدر بیشعوری که نمیفهمی من همه جور هوایی رو دوست دارم.
– نه اینکه عجیب باشی ها. کلاً مسخره ای.
+ برو گم شو. لابد تو خوبی با اون اخلاق گهت؟
نرگس سرش را روی شانهام گذاشت. چرت خیالاتم پاره شد. به زمان حال برگشتم. دستم را دور شانهاش پیچیدم و در تاریکی بوسه ای بر روی پیشانیش زدم.
نرگس صورتش را نزدیکتر آورد: – دوست دارم.
به آرامی جوابش دادم: منم دوست دارم.
دوم شخص:
بازیگران روی صحنه تئاتر را تماشا میکنی. چقدر شبیه به زندگیات بودند. انگار تو نیز داشتی روی صحنه بازی میکردی. صحنهای به وسعت کل شهر، یا شاید هم کل دنیا.
– هوای بارانی. هوای آفتابی. دیگه مگه هوای دیگه ای هم هست که ازش متنفر باشی؟
+ اینقدر بیشعوری که نمیفهمی من همه جور هوایی رو دوست دارم.
– نه اینکه عجیب باشی ها. کلاً مسخره ای.
+ برو گم شو. لابد تو خوبی با اون اخلاق گهت؟
نرگس سرش را روی شانهات گذاشت. چرت خیالت پاره شد. به زمان حال برگشتی. دستت را دور شانهاش پیچیدی و در تاریکی بوسه ای بر روی پیشانیش زدی.
نرگس صورتش را نزدیکتر آورد: – دوست دارم.
به آرامی جوابش دادی: منم دوست دارم.
اول شخص:
پرستار وارد اتاق شد لباس سبز تیره به تن داست.کمی چاق، قد کوتاه و سبزه رو بود. او شروع کرد به عوض کردن نوزاد. توی تخت فرو رفته بودم خیلی درد داشتم فکر نمی کردم زایمان سزارین اینقدر دردناک باشد ، وقتی خواستم بلند شوم و کمی راه بروم انگار می خواستند دو نصفه کنند تمام کمرم می سوخت.
پرستار داشت پوشک نوزاد کوچکم را عوض می کرد. مادر کنار تختم بود، گفت خانم چرا پای نوزاد انحراف دارد؟ پ
پرستار هم بدون مقدمه گفت ما به آقاتون گفتیم پای بچه کجه، بیماری کلاب فود دارد،انحراف پا از زانو به داخل. چند بار گچ می گیرند خوب میشه.
مامانم گفت ای وای ما نمی دونستیم.
توی این لحظه تمام دردم رو فراموش کردم ولی حس می کردم زمین زیر تختم خالی شده، انگار آوار ریختند روی سرم.
حالا من و همسرم آن موقع فکر می کردیم مسئله ساده است و به راحتی حل می شه غافل از اینکه…
دوم شخص:
پرستار وارد اتاق شد لباس سبز تیره به تن داست.کمی چاق، قد کوتاه و سبزه رو بود. با لباس سبز تیره وارد اتاق ، او شروع به عوض کردن نوزاد کرد. توی تخت فرو رفته بودی،خیلی درد داشتی فکر نمی کردی زایمان سزارین اینقدر دردناک باشه وقتی خواستی بلند بشوی و کمی راه بری انگار می خواستند دو نصفه کنند تمام کمرت می سوخت.
پرستار داشت پوشک نوزاد کوچکت را عوض می کرد. مادرت کنار تختت بود گفت خانم چرا پای نوزاد انحراف دارد ؟
پرستار هم بدون مقدمه گفت ما به آقاتون گفتیم پای بچه کجه، بیماری کلاب فود،انحراف پا از زانو به داخل. چند بار گچ می گیرند خوب میشه.
مامانت گفت ای وای ما نمی دونستیم.
توی این لحظه تمام دردت را فراموش کردی ولی حس می کردی زمین زیر تختت خالی شده، انگار آوار ریختند روی سرت.
تو و همسرت آن موقع فکر می کردین مسئله ساده است و به راحتی حل می شود غافل از اینکه…
سوم شخص:
پرستار وارد اتاق شد لباس سبز تیره به تن داست.کمی چاق، قد کوتاه و سبزه رو بود. او شروع به عوض کردن نوزاد. توی تخت فرو رفته بود،خیلی درد داشت فکر نمی کرد زایمان سزارین اینقدر دردناک باشد ، وقتی خواست بلند شود و کمی راه برود انگار می خواستند دو نصفه اش کنند تمام کمرش می سوخت.
پرستار داشت پوشک نوزاد کوچکش را عوض می کرد. مادرش کنار تخت بود، گفت خانم چرا پای نوزاد انحراف دارد؟
پرستار هم بدون مقدمه گفت ما به آقاتون گفتیم پای بچه کجه، بیماری کلاب فود دارد،انحراف پا از زانو به داخل. چند بار گچ می گیرند خوب میشه.
مامانم گفت ای وای ما نمی دونستیم.
توی این لحظه تمام دردش رو فراموش کرده بود ولی حس می کردرزمین زیر تخت خالی شده یا انگار آوار ریختند روی سرش
او و همسرش آن موقع فکر می کردند مسئله ساده است و به راحتی حل می شه غافل از اینکه…
اول شخص
دوشنبه سرد بود. هواشناسی پیشبینی برف را کرده بود. آسمان بغض پر از برفش را میبلعید. آخرین نگاهم را به ایوان خانه دادم. روزهایی را به یاد میآورم که با سپهر روی ایوان مینشستیم و چای بعدازظهری مینوشیدیم و گاهی هم آواز سر میدادیم. دست یخ زدهی سپهر را محکم در دستم فشردم و نگاهش کردم. سپهرم، پسرکم، من هم مادرت بودم هم پدرت از حالا به بعد هم، همین خواهد بود. دردِ درون سینهی سپهر را حس میکردم، باید خودم درمانگر او بشوم. دستهی چمدان را در دست دیگرم گرفتم و با سپهر از در اهنی خانه گذشتیم. سکوت سپهر آزارم میداد باید این سکوت را میشکستم، چطور نمیدانم. الان از هر درماندهای، درماندهترم.
دوم شخص
دوشنبه سرد بود. هواشناسی پیشبینی برف را کرده بود. آسمان بغض پر از برفش را میبلعید. اخرین نگاهت را به ایوان خانه میاندازی. روزهایی را به یاد میاوری که با سپهر روی ایوان مینشستید و چای بعدازظهری مینوشیدید و گاهی هم اواز سر میدادید. دست یخ زدهی سپهر را محکم در دستت میفشاری و نگاهش میکنی. برایش هم مادر بودی و هم پدر از حالا به بعد هم همین خواهد بود. دردی که درون سینهی او است را، حس میکنی، باید خودت درمانگر او بشوی. دستهی چمدان را در دست دیگرت میگیری و از در آهنی خانه میگذرید. سکوت سپهر ازارت میدهد، باید این سکوت را بشکنی اما چطور، نمیدانی. تو حالا از هر درماندهای، درماندهتری.
سوم شخص
دوشنبه سرد بود. هواشناسی پیشبینی برف را کرده بود. آسمان بغض پر از برفش را میبلعید. اخرین نگاه را به ایوان خانه داد. روزهایی را به یاد اورد که با سپهر روی ایوان مینشستند و چایی بعدازظهری مینوشیدند و گاهی هم اواز سر میدادند. دست یخ زدهی پسرکش را محکم در دست فشرد. برای او هم مادر بود و هم پدر از حالا به بعد هم همین خواهد بود. دردی که درون سینهی سپهر بود را حس میکرد، باید خودش درمانگر میشد. دستهی چمدان را در دست دیگرش گرفت و از در آهنی خانه گذشتند. سکوت سپهر ازارش میداد باید این سکوت را میشکست چطوری، نمیدانست. او حالا از هر درماندهای درماندهتر بود.
درس پنجم
زاویه دید اول شخص
عقربه های ساعت 7صبح را نشان میداد.گاهی باد به پنجره ها میکوبید.در تراس باز بود و به واسطه وزش باد باز و بسته میشد.
من و سحر مشغول خوردن صبحانه بودیم.به سحر گفتم:«امروز نسبت به روز های دیگه هوا سرده،دوست دارم توی تختم دراز بکشم و بیرون نرم.وقتی هوا سرد باشه حال و حوصله بیرون نرفتن ندارم،اما مجبورم برم،امروز امتحان اقتصاد داریم استاد خسروی هم خیلی سخت گیره.من از اقتصاد و حسابداری متنفرم ولی چاره ای نیست باید برم.»
دوستم سحر گفت:«امروز شنبه اول هفته است،شرکت خیلی شلوغه،کلی سفارش داریم،شاید من امشب دیر بیام،حالا بهتره زودتر آماده بشیم بریم»
من گفتم:«درست میگی،باید زودتر حرکت کنیم،دیر میشه.فقط خوب خودتو بپوشون،هوا خیلی سرده.»
سحر به من گفت:«چشم عزیزم،تو هم مواظب خودت باش»
او کاپشن قهوه ای که برروی جالباسی داخل پذیرایی قرار داشت به همراه شال صورتی اش پوشید و از من خداحافظی کرد.او هیچ گاه علاقه ای به هماهنگی استایلش نشان نمیداد و لباسهایی که برای پوشیدن انتخاب میکرد متفاوت بود.حتی مدل مویش نسبت به روز قبل متفاوت بود.
یک روز موهایش را اتو مو میکشید و صاف میکرد اما روز دیگر آن را مجعد میکرد.یک روز موهایش را پشت سرش جمع میکرد و دم اسبی میبست حال روز دیگر آن را رها و باز نگه میداشت.
به من میگفت:«چرا باید آن طور که باب میل دیگران است رفتار کنم.»
چندین بار با یکی از کارمندان شرکت مشاجره داشت،زیرا آن فرد تیپ و استایلش را نمیپسندید.آن فرد، شخصی خشک و تعصبی بود.»
من هم صبحانه را خوردم،ظرف ها را داخل ظرفشویی قرار دادم و با خود گفتم:«الان دیرم میشه باید زود برم.»
به سمت در تراس رفته بودم و آن را بستم.سوزش باد را هنگامی که به صورتم برخورد کرد احساس کردم.
به سرعت سمت اتاق خوابم رفتم.
از کمد لباس ها یک بلوز بافت توسی که روی آن چهره یک زن تنها نقاشی شده بود را پوشیدم و سپس پالتو را نیز برتن کردم.سپس شال خاکستری را از داخل دراور بیرون آوردم و آن را بر روی سرم قرار دادم.حال و حوصله آرایش نداشتم،فقط یک رژیم قهوه ای برداشتم و آن را به لب هایم زدم تا لب هایم از بی رنگ و روحی خارج شود.سپس کلید برق را فشردم و از اتاق خارج شدم.
کلید را از جا کلیدی برداشتم و در باز کرده و از خانه خارج شدم .
پوتینم را پوشیدم .پله ها را دوتا یکی پیمودم تا به خیابان رسیدم. ماشینم گوشه ای از خیابان پارک شده بود.هوا بسیار سرد بود.یادم رفته بود دستکشم را بردارم.باد شاخه های درختان را تکان میداد.
در ماشین را گشودم و سوار ماشین شدم.پایم را روی پدال فشار دادم
و ماشین به راه افتاد .
پس از چند دقیقه به دانشگاه رسیدم.
از ماشین پیاده شدم.تعدادی از دانشجوها در گوشه ای از حیاط دانشگاه دور هم گرد آمده بودند.
از کنار بسیاری از آن ها که عبور میکردم نوک بینی هایشان قرمز شده بود،دستم را داخل پالتو قرار دادم تا سرما را کمتر احساس کنم.
چون در غیر این صورت نوک انگشتانم به سرعت قرمز و بی حس میشد.به در کلاس رسیدم و وارد کلاس شدم.تعداد کمی آمده بودند و خوشبختانه استاد خسروی نیامده بود.چون من همیشه دیر می رسیدم،دوستم لاله گفت:«سلام شکوفه جان امروز زود اومدی:»
من هم تبسمی برلب نشاندم و گفتم:
«بله،مثل اینکه استاد دیر اومده.دیشب هم تا دیروقت بیداربودم.»
احمد علمدار
زاویه دید اول شخص
شب تازه از راه فرا رسیده بود. صدای رعد و برق و غرش آسمان من را به وحشت انداخته بود. دلشوره عجیبی گرفته بودم. می دانستم که این رعد و برق و این غرش آسمان متفاوت از آنچیزی است که در طول عمرم دیدام. من بچه کوه و بیابان هستم و ابر و باران و آسمان را به خوبی می شناختم. از صبح انتظار باران و رعد و برق را داشتم و به همین دلیل گوسفندان را در طویله نگاه داشته بودم و از بردن آن ها به چرا خودداری کرده بودم. نمی خواستم با دست خودم گوسفندان را قربانی کنم. در شرایط رعد و برق بیابان یعنی قتلگاه گوسفندان. و این را از پدرم آموخته بودم. پدرم که همانند یک معلم مرا برای زندگی آینده اماده می کرد. یادم نمی رود سال ها پیش که بچه بودم و با پدرم به چرا می رفتم، در یک روز رعد و برقی با شوق از خواب بیدار شدم که در یک روز بارانی به چرا بروم. پدرم گفت امروز هیچ جا نمی رویم. همین جا می مانیم. من که شوق بازی در صحرا و در زیر باران را داشتم دلم گرفت و با ناراحتی به داخل خانه سنگی رفتم.
آن موقع نمی دانستم علت نرفتن چیست. فکر می کردم پدرم مرا به خاطر اذیت های شب قبل تنبیه کرده است، و می خواهد با این کارش مرا در خانه حبس کند. اما پدرم هم نرفت. پس باید علت دیگری داشته باشد. پدرم هم چیزی نگفت.
روز از نیمه گذشته بود که مش قربان با سر و صدای زیاد به روستا آمد و فریاد می زد به داد مش رجب برسید. پدرم بدون اینکه حرفی بزند از خانه بیرون رفت و به همراه چند نفر از اهالی به کمک مش رجب رفتند.
بعد از حدود دو سه ساعت پیکر بی جان مش رجب را دیدم که بر روی دوش پدرم بود. بنده خدا بر اثر صاعقه از دنیا رفته بود. روز بسیار بدی بود و تازه فهمیدم که چرا پدرم می گفت امروز نباید به چرا برویم. البته هیچ کس گوسفندانش را به چرا نبرده بود. فقط مش رجب بدون توجه به وضعیت اب و هوا راهی بیابان شده بود که نتیجه آن هم از دست دادن جان خودش و تعداد زیادی از دام هایش بود.
از سر شب که رعد و برق شروع شده بود آرام و قرار نداشتم و نمی توانستم یکجا بنشینمم. مدام به گوسفندان سرکشی میکردم. به خوبی آگاه بودم که شب سختی در پیش دارم.
بیشترین نگرانی من از فاصله بین خانه سنگی و طویله بود که رودخانه ای آن ها را از هم جدا می کرد. اگر شدت باران زیاد می شد رودخانه فصلی به جریان می افتاد و عملا راه دسترسی به طویله گوسفندان قطع می شد. برای همین غذای یک روز برای حیوانات در طویله ریخته بودم که مبادا گوسفندان از گرسنگی تلف شوند. کار همیشگی من بود اما این بار خشم آسمان را درک نکرده بودم و می دانستم که شب سختی را در پیش دارم.
مشعل را روشن کردم و به سمت طویله رفتم. گوسفندان را وارسی کردم. غذا و آب مورد نیاز گوسفندان را در محل مناسب قرار دادم و فورا به سمت خانه سنگی برگشتم.
زاویه دید دوم شخص
شب تازه از راه فرا رسیده بود. صدای رعد و برق و غرش آسمان تو را به وحشت انداخته بود. دلشوره عجیبی گرفته بودی. می دانستی که این رعد و برق و این غرش آسمان متفاوت از آنچیزی است که در طول عمرت دیدای. تو بچه کوه و بیابان بودی و ابر و باران و آسمان را به خوبی می شناختی . از صبح انتظار باران و رعد و برق را داشتی و به همین دلیل گوسفندان را در طویله نگاه داشته بودی و از بردن آن ها به چرا خودداری کرده بودی. نمی خواستی با دست خودت گوسفندان را قربانی کنی. در شرایط رعد و برق بیابان، یعنی قتلگاه گوسفندان. و این را از پدرت آموخته بودی. پدری که همانند یک معلم تو را برای زندگی آینده اماده می کرد. یادت نمی رود سال ها پیش که بچه بودی و با پدرت به چرا می رفتی، در یک روز رعد و برقی با شوق از خواب بیدار شدی که در یک روز بارانی به چرا بروی. پدرت گفت امروز هیچ جا نمی رویم. همین جا می مانیم. تو که شوق بازی در صحرا و در زیر باران را داشتی دلت گرفت و با ناراحتی به داخل خانه سنگی رفتی.
آن موقع نمی دانستی علت نرفتن چیست. فکر می کردی پدرت تو را به خاطر اذیت های شب قبل تنبیه کرده است، و می خواهد با این کارش تو را در خانه حبس کند. اما پدرت هم نرفت. پس باید علت دیگری داشته باشد. پدرت هم چیزی نگفت.
روز از نیمه گذشته بود که مش قربان با سر و صدای زیاد به روستا آمد و فریاد می زد به داد مش رجب برسید. پدرت بدون اینکه حرفی بزند از خانه بیرون رفت و به همراه چند نفر از اهالی به کمک مش رجب رفتند.
بعد از حدود دو سه ساعت پیکر بی جان مش رجب را دیدی که بر روی دوش پدرت بود. بنده خدا بر اثر صاعقه از دنیا رفته بود. روز بسیار بدی بود و تازه فهمیدی که چرا پدرت می گفت امروز نباید به چرا بروید. البته هیچ کس گوسفندانش را به چرا نبرده بود. فقط مش رجب بدون توجه به وضعیت اب و هوا راهی بیابان شده بود که نتیجه آن هم از دست دادن جان خودش و تعداد زیادی از دام هایش بود.
از سر شب که رعد و برق شروع شده بود آرام و قرار نداشتی و نمی توانستی یکجا بنشینی. مدام به گوسفندان سرکشی میکردی. به خوبی آگاه بودی که شب سختی در پیش داری.
بیشترین نگرانی تو از فاصله بین خانه سنگی و طویله بود که رودخانه ای آن ها را از هم جدا می کرد. اگر شدت باران زیاد می شد رودخانه فصلی به جریان می افتاد و عملا راه دسترسی به طویله گوسفندان قطع می شد. برای همین غذای یک روز برای حیوانات در طویله ریخته بودی که مبادا گوسفندان از گرسنگی تلف شوند. کار همیشگی تو بود، اما این بار خشم آسمان را درک نکرده بودی و می دانستی که شب سختی را در پیش داری.
مشعل را روشن کردی و به سمت طویله رفتی. گوسفندان را وارسی کردی. غذا و آب مورد نیاز گوسفندان را در محل مناسب قرار دادی و فورا به سمت خانه سنگی برگشتی.
زاویه دید سوم شخص
شب تازه از راه فرا رسیده بود. صدای رعد و برق و غرش آسمان یارمحمد را به وحشت انداخته بود. دلشوره عجیبی گرفته بود. می دانست که این رعد و برق و این غرش آسمان متفاوت از آنچیزی است که در طول عمرش دیده است. یارمحمد بچه کوه و بیابان بود و ابر و باران و آسمان را به خوبی می شناخت. از صبح انتظار باران و رعد و برق را داشت و به همین دلیل گوسفندان را در طویله نگاه داشته بود و از بردن آن ها به چرا خودداری کرده بود. نمی خواست با دست خودش گوسفندان را قربانی کند. در شرایط رعد و برق، بیابان یعنی قتلگاه گوسفندان. و این را از پدرش آموخته بود. پدری که همانند یک معلم یارمحمد را برای زندگی آینده اماده می کرد.یار محمد از یاد نمی برد. سال ها پیش که بچه بود و با پدرش به چرا می رفت، در یک روز رعد و برقی با شوق از خواب بیدار شد. که در یک روز بارانی به چرا برود. پدرش گفت امروز هیچ جا نمی رویم. همین جا می مانیم. یارمحمد که شوق بازی در صحرا و در زیر باران را داشت دلش گرفت و با ناراحتی به داخل خانه سنگی رفت.
آن موقع نمی دانست علت نرفتن چیست. فکر می کرد پدرش او را به خاطر اذیت های شب قبل تنبیه کرده است، و می خواهد با این کارش او را در خانه حبس کند. اما پدرش هم نرفت. پس باید علت دیگری داشته باشد. پدرش هم چیزی نگفت.
روز از نیمه گذشته بود که مش قربان با سر و صدای زیاد به روستا آمد و فریاد می زد به داد مش رجب برسید. پدرش بدون اینکه حرفی بزند از خانه بیرون رفت و به همراه چند نفر از اهالی به کمک مش رجب رفتند.
بعد از حدود دو سه ساعت پیکر بی جان مش رجب را دید که بر روی دوش پدرش بود. بنده خدا بر اثر صاعقه از دنیا رفته بود. روز بسیار بدی بود و تازه فهمیده بود که چرا پدرش می گفت امروز نباید به چرا برویم. البته هیچ کس گوسفندانش را به چرا نبرده بود. فقط مش رجب بدون توجه به وضعیت اب و هوا راهی بیابان شده بود که نتیجه آن هم از دست دادن جان خودش و تعداد زیادی از دام هایش بود.
از سر شب که رعد و برق شروع شده بود، یارمحمد آرام و قرار نداشت و نمی توانست یکجا بنشینید. مدام به گوسفندان سرکشی میکردد. به خوبی آگاه بود که شب سختی در پیش دارد.
بیشترین نگرانی یارمحمد از فاصله بین خانه سنگی و طویله بود که رودخانه ای آن ها را از هم جدا می کرد. اگر شدت باران زیاد می شد رودخانه فصلی به جریان می افتاد و عملا راه دسترسی به طویله گوسفندان قطع می شد. برای همین غذای یک روز برای حیوانات در طویله ریخته بود که مبادا گوسفندان از گرسنگی تلف شوند. کار همیشگی او بود، اما این بار خشم آسمان را درک نکرده بود و می دانست که شب سختی را در پیش دارد.
مشعل را روشن کرد و به سمت طویله رفت. گوسفندان را وارسی کرد. غذا و آب مورد نیاز گوسفندان را در محل مناسب قرار داد و فورا به سمت خانه سنگی برگشت.
تمرین پنجم درس ماه سوم:
زاویه دید سوم شخص:
آوین چمدان را بالای کابین هل داد اما انگار بی فایده بود، دوباره میسرید، میافتاد ،با هر زمین خوردن، اتوبوس را می لرزاند و بی شک نگاه مسافرها را سمتش میکشاند. برای همین از جا کردن چمدان دست کشید و با پا، آن را زیر صندلی فرستاد. دستکشهای نخی سیاهش را درآورد و توی یکی از جیب های کیف قلاب دوزی شدهای فرو کرد که عمه با دست های چروکیده و ناخن هایی که همیشه زیرشان به زردی می زد، برای تولدش بافته و تنها هدیهای بود که آوین در تمام عمر بیست و هشت سالهاش از او گرفته بود.
زاویه دید اول شخص:
چمدانها بالای کابین نمیمانند، هرچه میکنم، فایدهاش همانقدر است که آدم بخواهد روی یک تکه سنگ ناهموار، برج بسازد، همه اش سر میخورد، میافتد و با هربار زمین خوردن، طوری اتوبوس را میلرزاند که تمام نگاه ها را روی خودم حس میکنم.
صندلی هم بد نیست. چمدان را با پا زیرش هل میدهم.عرق از زیر شالم تا روی بینی و چانه چکیده اما میترسم پاکش کنم و کسی از دور ببیند و فکری شود شاید دارم دماغم را تمیز میکنم. اینجوری حالش به هم میخورد و شاید تا آخر راه همهی مسافرها من را نشان هم بدهند که چقدر کثیفم.
زاویه دوم شخص:
انگار تا تو نیایی اتوبوس پر نمی شود. از پشت شیشه هرچه نگاهم را لای جمعیتی می سرانم که چمدان به دست پله ها را بالا میآیند یا پایین میروند، ردی از تو نیست. بی شک جایی ماندهای که نمیشود پیدایت کرد. همیشه عادتت بود در سایهها قدم برداری، شاید چون میدانستی نمیتوانم ببینمت و از ترساندنم همانقدر لذت میبردی که یک بچه بخواهد توی لانهی مورچهها آب بریزد.
این چمدان لعنتی هرچه میکنم توی کابین جا نمیگیرد. نگاهم سمت در میچرخد؛ شاید هنوز دیر نباشد و دستت از پشت سرم بالا بیاید، چمدان را بگیرد و سر جایش بیندازد.
سلام
ماه سوم- زاویه دید
زاویه دید سوم شخص
سرش را از توی کتاب «الفبای کشف معماهای پیچیده» بیرون آورد و در حالیکه سعی میکرد به خودش بقبولاند نویسنده اشتباه کرده و فقط هشت اختلاف بین دو عکس وجود دارد و نه نُه تاا به چپ و راست چرخید و چشمهایش را که لوچ شده بودند، سر جایشان برگرداند و داد زد:« امکان نداره! دیگه خودم رو درگیر این کتاب بی سر و ته نمیکنم! هشت تا! فقط هشت تا! همون هشت تا درسته.» یکهو صدای گوشخراش پدرش را شنید که داشت قربان صدقهی گولهی نمکش میرفت. پدر و دختر، کل ساختمان را روی سرشان گذاشته بودند تا پدر گولهی نمک را که مثل همیشه با آن دست و پای بیریخت لاکزده و موهای دم اسبیاش رفته بود زیر میز قایم شود و هر چلمنی هم میتوانست پیدایش کند، با هزارجور سیاهبازی پیدا کند!
اول شخص
سرم را از توی کتاب «الفبای کشف معماهای پیچیده» بیرون آوردم و در حالیکه سعی میکردم به خودم بقبولانم نویسنده اشتباه کرده و فقط هشت اختلاف بین دو عکس وجود دارد و نه نُه تاا به چپ و راست چرخیدم و چشمهایم را که لوچ شده بودند، سر جایشان برگرداندم و داد زدم:« امکان نداره! دیگه خودم رو درگیر این کتاب بی سر و ته نمیکنم! هشت تا! فقط هشت تا! همون هشت تا درسته.» یکهو صدای گوشخراش پدر را شنیدم که داشت قربان صدقهی گولهی نمکش میرفت. پدر و دختر، کل ساختمان را روی سرشان گذاشته بودند تا پدر گولهی نمک را که مثل همیشه با آن دست و پای بیریخت لاکزده و موهای دم اسبیاش رفته بود زیر میز قایم شود و هر چلمنی هم میتوانست پیدایش کند، با هزارجور سیاهبازی پیدا کند!
دوم شخص
سرت را از توی کتاب «الفبای کشف معماهای پیچیده» بیرون میآوری و در حالیکه سعی میکنی به خودت بقبولانی نویسنده اشتباه کرده و فقط هشت اختلاف بین دو عکس وجود دارد و نه نُه تاا به چپ و راست میچرخی و چشمهایت را که لوچ شدهاند، سر جایشان برمیگردانی و داد میزنی:« امکان نداره! دیگه خودم رو درگیر این کتاب بی سر و ته نمیکنم! هشت تا! فقط هشت تا! همون هشت تا درسته.» یکهو صدای گوشخراش پدرت را میشنوی که دارد قربان صدقهی گولهی نمکش میرود. پدر و دختر، کل ساختمان را روی سرشان گذاشتهاند تا پدر گولهی نمک را که مثل همیشه با آن دست و پای بیریخت لاکزده و موهای دم اسبیاش رفته زیر میز قایم شود و هر چلمنی هم میتواند پیدایش کند، با هزارجور سیاهبازی پیدا کند!
ماه سوم درس پنجم
زاویه دید اول شخص
همیشه فکر میکردم بچه زرنگم چون با وقت کمی که برای درس خواندن میگذاشتم نتیجههای نسبتا قابل قبولی میگرفتم و این اصلا با تلاشهای من جور در نمیآمد.
به کلاس دوازدهم که رسیدم تازه متوجه شدم امدادغیبی که توی این سالها هوای منو داشته کمکهای مالی پدرم به دبیرستان بوده و امسال این امدادها به دلیل نهایی بودن و نظارتهای سخت از کمک به من عاجز مونده بودند بنابراین چارهای جز درس خواندن نداشتم. به سختی دیپلم گرفتم و به مدد معلم خصوصی و کلاسهای متعدد تست، خانِ کنکور را رد کردم و وارد دانشگاه شدم.
دو ماه از شروع دانشگاه گذشته بود که یکی از رفقا را دیدم و بعد از خوشوبشهای معمول بهش گفتم که مشغول درس و دانشگاهم، رضا که میدانست من با چه دردسری دیپلم گرفتم گفت دانشگاه رفتنت چی بود امیر بهادر؟ مدرک دانشگاه به درد کسی میخورد که بخواهد از صفر شروع کنه نه تو که پدرت کارخانه به آن عظمت دارد. بهش گفتم میدونی چیه رضا، پول و خانه و کار و اسم و رسم خانواده به جای خود، من یک عنوان کم دارم برای اینکه بندازم جلوی اسمم، غیر از این نه به مدرکش نیاز دارم نه برام ارزش داره، فقط دنبال آن عنوان هستم که جورم جور بشه ” مهندس”
ماه سوم درس پنجم
زاویه دید دوم شخص
همیشه فکر میکردی بچهی زرنگی هستی چون با وقت کمی که برای درس خواندن میگذاشتی نتیجههای نسبتا قابل قبولی میگرفتی و این اصلا با تلاشهای تو جور در نمیآمد.
به کلاس دوازدهم که رسیدی تازه متوجه میشود امدادغیبی که توی این سالها هوای تو را داشته کمکهای مالی پدرت به دبیرستان بوده و امسال این امدادها به دلیل نهایی بودن و نظارتهای سخت از کمک به توعاجز مونده بودند بنابراین چارهای جز درس خواندن نداشتی. به سختی دیپلم را میگیری و به مدد معلم خصوصی و کلاسهای متعدد تست، خانِ کنکور را رد میکنی و وارد دانشگاه میشوی.
دو ماه از شروع دانشگاه گذشته که یکی از رفقا را میبینی و بعد از خوشوبشهای معمول به او میگویی که مشغول درس و دانشگاهی، رضا که میدانست تو با چه دردسری دیپلم گرفتی میگه دانشگاه رفتنت چی بود امیر بهادر؟ مدرک دانشگاه به درد کسی میخورد که بخواهد از صفر شروع کنه نه تو که پدرت کارخانه به آن عظمت دارد. بهش میگی میدونی چیه رضا، پول و خانه و کار و اسم و رسم خانواده به جای خود، من یک عنوان کم دارم برای اینکه بندازم جلوی اسمم، غیر از این نه به مدرکش نیاز دارم نه برام ارزش داره، فقط دنبال آن عنوان هستم که جورم جور بشه “مهندس”
ماه سوم درس پنجم
زاویه دید سوم شخص
همیشه فکر میکرد بچه زرنگی است چون با وقت کمی که برای درس خواندن میگذاشت نتیجههای نسبتا قابل قبولی میگرفت و این اصلا با تلاشهایی که کرده بود جور در نمیآمد.
به کلاس دوازدهم که رسید تازه متوجه شد امدادغیبی که توی این سالها هوایش را داشته کمکهای مالی پدرش به دبیرستان بوده و امسال این امدادها به دلیل نهایی بودن و نظارتهای سخت از کمک به او عاجز مونده بودند بنابراین چارهای جز درس خواندن نداشت. به سختی دیپلم گرفت و به مدد معلم خصوصی و کلاسهای متعدد تست، خانِ کنکور را رد کرد و وارد دانشگاه شد.
دو ماه از شروع دانشگاه گذشته بود که یکی از رفقایش را دید و بعد از خوشوبشهای معمول بهش گفت که مشغول درس و دانشگاه است. رضا که میدانست او با چه دردسری دیپلم گرفته به او گفت، دانشگاه رفتنت چی بود امیر بهادر؟ مدرک دانشگاه به درد کسی میخورد که بخواهد از صفر شروع کنه نه تو که پدرت کارخانه به آن عظمت دارد. بهش گفت میدونی چیه رضا، پول و خانه و کار و اسم و رسم خانواده به جای خود، من یک عنوان کم دارم برای اینکه بندازم جلوی اسمم، غیر از این نه به مدرکش نیاز دارم نه برام ارزش داره، فقط دنبال آن عنوان هستم که جورم جور بشه ” مهندس”
1399/9/5
ماه سوم – تمرین زاویه دید
نوشتن اززاویه دید اول شخص
ما چگونه درباره اتفاقات قضاوت می¬کنیم و آنها را بد یا خوب می نامیم؟ بسیارند اتفاقاتی که گمان می کنیم برایمان خوبی می آورند، اما در نهایت حاصلی جزناکامی و رنج برایمان ندارند. و چه بسا اتفاقاتی که در وهله نخست آنها را بد ارزیابی کرده¬ایم اما با خودشان خیر و برکت آورده¬اند. برای من اما، اتفاقات آنقدر سریع رخ داد که حتی فرصت نکردم آنها ارزیابی کنم تا بدی یا خوبی آنها را بسنجم. مثل پر کاهی بودم که همراه باد به این سو آن سو کشانده¬می شوم و در پنجه طوفان رویدادها به هر طرف برخورد می کردم. انگار که ازخودم هیچ اراده¬ای برای تغییر یا اثرگذاری بر روی آنها ندارم. برای من همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد. اصلا” نمی-دانستم به کار کدامشان برسم. دلم می¬خواست که برای دخترم سنگ تمام بگذارم و هر چیزی که به نظرم می¬رسید را توشه راهش کنم. از سیر تا پیاز، از شیرمرغ تا جان آدمیزاد! اما فرزانه مراقب بود که من بارش را سنگین نکنم.
نوشتن از زاویه دید دوم شخص
چطور به خودت اجازه می دهی که به اتفاقات برچسب خوب یا بد بزنی؟ خودت می¬دانی که چه بسا اتفاقاتی که برای یکی خوبی به ارمغان آورده¬ در حالیکه برای کس دیگری جز ناکامی و رنج چیزی به همراه نداشته-است. و بازهم بسیارند اتفاقاتی که در وهله نخست آنها را عنوان اتفاق بد نامیده¬ای اما در نهایت این اتفاقات با خودشان خیر و برکت به ارمغان آورده¬اند. برای تو اما، اتفاقات به قدری سریع رخ داد که حتی فرصت نکردی که آنها را ارزیابی کنی تا بدی و خوبی آنها را بسنجی. مثل پر کاهی به همراه باد به این سو آن سو کشیده می¬شدی و در پنجه طوفان رویدادها به هر طرف برخورد می¬کردی. انگار که اراده¬ای برای تغییر یا اثرگذاری بر روی آنها نداری. برای تو همه چیز خیلی سریع رخ داد. تو نمیدانستی باید به کار کدامشان برسی. دلت می خواست برای دخترت سنگ تمام بگذاری و هرچیزی را که به نظرت می¬رسد توشه راهش بکنی. از سیر تا پیاز و از شیر مرغ تا جان آدمیزاد! فرزانه اما مراقب بود که تو بارش را سنگین نکنی.
نوشتن از زاویه دید سوم شخص
اتفاقات با کدام قضاوت بد و خوب نامیده می شوند؟ چه بسا اتفاقاتی که برای کسی خوبی به ارمغان می¬آورد اما برای کس دیگری جز ناکامی و رنج چیزی به همراه ندارد. و چه بسیار اتفاقاتی که از نگاه ناظر، در وهله نخست بد ارزیابی می¬شوند اما با خودشان خیر و برکت به همراه می¬آورند. برای عاطفه خانم اما، اتفاقات آنقدر سریع رخ داد که حتی فرصت نکرد آنها را ارزیابی کند تا بدی یا خوبی آنها را بسنجد. مثل پر کاهی که همراه باد به این سو آن سو کشانده می¬شود، در پنجه طوفان رویدادها به هر طرف برخورد می¬کرد. انگار که اراده¬ای برای تغییر یا اثرگذاری روی آنها ندارد. برای عاطفه همه چیز خیلی سریع رخ می¬داد. او نمیدانست به کار کدامشان برسد. دلش می خواست برای دخترش سنگ تمام بگذارد. هرچه به نظرش می رسید را می-خواست توشه راه دخترش بکند. از سیر تا پیاز و از شیر مرغ تا جان آدمیزاد. فرزانه اما مراقب بود که مادر بار سفرش را سنگین نکند.
ماه سوم؛ تمرين پنجم
با هر سه زاويه ديد پاراگراف اول داستانتان را بنويسيد:
اول شخص:
پاييز بود. دوشنبه سوم آذر ماه. ساعت دو و نيم بعد از ظهر. هوا تاريك بود. صداى ترسناك رعد و برق پشت پنجره نشسته بود. باران پاهاى بلندش را به تندى بر زمين مى كوبيد. هول برم داشته بود. هرگاه صداى هولناك رعد و برق در فضاى خانه مى پيچيد، ترس وجودم را فرا مى گرفت. پرده هاى كلفت پنجره ها را كشيدم. روى كاناپه ى حال خوابيدم و پتو را تا خرخره روى گردنم فرو بردم. صداى قلبم با صداى تيك تاك ساعت روى ديوار هماهنگ بود. چشمانم باز بود و اين سو، آن سو را مى نگريست. مى ترسيدم از جايم تكان بخورم. مى ترسيدم چراغ را روشن كنم. مى ترسيدم مبادا غريبه اى در خانه باشد. پتو را روى سرم كشيدم و چشمانم را بستم شايد كمتر بترسم اما فايده اى نداشت و من همچنان زير پتو مى لرزيدم.
دوم شخص: پاييز بود. دوشنبه سوم آذر ماه. ساعت دو و نيم بعد از ظهر. هوا تاريك بود. صداى ترسناك رعد و برق پشت پنجره نشسته بود. باران پاهاى بلندش را بر زمين مى كوبيد. هول برت داشته بود. هرگاه صداى هولناك رعد و برق در فضاى خانه مى پيچيد، ترس وجودت را فرا مى گيرد. پرده هاى كلفت پنجره را كشيدى. روى كاناپه ى حال خوابيدى و پتو را تا خرخره روى گردنت فرو بردى. صداى قلبت با صداى تيك تاك ساعت روى ديوار هماهنگ بود. چشمانت باز بود و اين سو، آن سو را مى نگريست. مى ترسيدى از جايت تكان بخورى. مى ترسيدى چراغ را روشن كنى. مى ترسيدى مبادا غريبه اى در خانه باشد. پتو را روى سرت كشيدى و چشمانت را بستى شايد كمتر بترسى اما فايده اى نداشت و تو همچنان زير پتو مى لرزيدى.
سوم شخص: پاييز بود. دوشنبه سوم آذر ماه. ساعت دو و نيم بعد از ظهر. هوا تاريك بود. صداى ترسناك رعد و برق پشت پنجره نشسته بود. باران پاهاى بلندش را به تندى بر زمين مى كوبيد. هول برش داشته بود. هرگاه صداى هولناك رعد و برق در فضاى خانه مى پيچيد، ترس وجودش را فرا مى گرفت. پرده هاى كلفت پنجره ها را كشيد. روى كاناپه ى حال خوابيد و پتو را تا خرخره روى گردنش فرو برد. صداى قلبش با صداى تيك تاك ساعت روى ديوار هماهنگ بود. چشمانش باز بود و اين سو، آن سو را مى نگريست. مى ترسيد از جايش تكان بخورد. مى ترسيد چراغ را روشن كند. مى ترسيد مبادا غريبه اى در خانه باشد. پتو را روى سرش كشيد و چشمانش را بست شايد كمتر بترسد اما فايده اى نداشت و او همچنان زير پتو مى لرزيد.
سلام استاد. اين پاراگراف اول يكى از داستانهايى است كه دارم مى نويسم. خودم اين داستان را با زاويه ديد اول شخص نو شتم و مى پسندم. لطفا شما هم نظرتان را بگوييد. سپاس
با سلام وعرض ادب خدمت استاد بزرگوار
زاویه دید اول شخص
من دختر چهارم خانواده بعداز دو دختر و یک پسر در یکی از روزهای گرم تیر ماه تابستان سال 1349 متولد شدم . میگفتند نوزاد زیبا رویی بودم سفید رو ودرشت چشم چون آهو موهای پر پشت مشکی و خیلی خواستنی 18 ماهه بودم که پدرم خانه را ترک کرد ومن آسیب زیادی دیدم با روحیه ای حساس بزرگ شدم به دلیل زیباییم مورد محبت وعلاقه فامیل ودوست وآ شنا بودم . مادرم خیلی سعی میکرد که نبود پدر را جبران کند اما من همیشه احساس کمبود داشتم . روزگار سختی بود برای من به دلیل اینکه مادرم باید کار میکرد از دوسال ونیم به بعد به مهد کودک رفتم .
زاویه دید دوم شخص
خواهرم فهیمه چهار سال بعد از من در یک روز تابستانی در تیرماه سال 1349 متولد شد روز تولدش را خوب به یاد دارم مادرم درخانه زایمان کرد قابله را برادرم خبر کرد و ماپشت در اتاق منتظر بودیم او فرشته ای زیبا بود صورت سفید و گرد وچشمهایی درشت وزیبا داشت همه درحیرت بودند از بدنیا امدن این فرشته زیبا وقتی پدرم اورا دید گفت اگر در بیمارستان بودی فکر میکردم اشتباه شده آن روزها پدرو مادرم اختلاف داشتند درحالیکه فهیمه فقط 18 ماه داشت پدرم خانه را ترک کرد واین مسیله برای طفل کوچکی چون او قابل هضم نبود.
زاویه دید سوم شخص
فهیمه فرزند چهارم خانواده دریک روز تابستانی درتیرماه سال 1349 متولد شد دخترزیبایی بود به طوری که با به دنیا آ مدنش همگان درحیرت فرو رفتند . مادرش هنوز سی سال نداشت مدتی بود که با شوهرش اختلاف داشت فکر می کرد با به دنیا ا وردن یک بچه دیگر مشکلا تشان حل میشود و زندگی اشان سرو سامان میگیرد اما سخت در اشتباه بود زمانی که فهیمه دختر کوچولوی شیرینش 18 ماه بیشتر نداشت همسرش آنها را ترک کرد او ماند و چهار بچه قد ونیم قد ودخترکی که دائم بهانه پدر را میگیرد.
زاویه دید سوم شخص
سعی میکرد به سمت نوری که در چند قدمیاش بود برود. قدمهای سنگینش تاب جلو رفتن نداشتند. محو نگاهش شده بود، نور نبود، نورانی بود، هرچه بود، گیرا و دلربا بود. از هر سو میدویدند و در اطرافش حلقه میزدند. فقط انسانها نبودند که به سمتش میدویدند، هر پرنده و چرندهای احاطهاش میکردند. دستانش به طرف او دراز کرد. هر دستی را به سوی خود میکشاند، الا دست او. تلاش کرد چهار دستوپا به سمتش برود، اما توان حرکت نداشت. تمام قدرتش را جمع کرد. انگار زانوهایش بر زمین چسبیده بودند. ملتمسانه خواست که او را نیز همچون بقیه دربرگیرد. از او فاصله گرفت. همچنان جمعیت عظیمی دویده و خزیده و پروازکنان به سویش میشتافتند. تنها ماند، وحشتی وجودش را فرا گرفت. به لرزه افتاد. خواهش و تمنا و سنگینیِ صدایش، تنها خود میشنید. به نور خیره شد…
#راضیه_ندیمی
زاویه دید دوم شخص
درب قابلمه را برمیداری تا به غذا سر بزنی. تلفن زنگ میخورد. ملاغه به دست به شماره ناشناس نگاه میکنی و بیتفاوت به آشپزخانه برمیگردی. غذا را میچشی. باز همان شماره را روی مانیتور گوشی میبینی. درب قابلمه را گذاشته، دکمه تالک را فشار میدهی، صدای زنی گریان میشنوی که التماس میکند به خانهاش که از پشت کوچه دیوار به دیوار خانهی تو است بروی. در حالیکه دکمههای مانتوات را میبندی، به کوچه پشتی میروی. در باز است ضربه ای به در زده، داخل میشوی. خانم جوانی را میبینی که دو دستی زیر شکم برآمدهاش را گرفته و حیاط خانه را قدم میزند. دختر دوسالهاش دامن مادرش را گرفته و گریه میکند. میپرسی: چه شده؟ وقتشه؟ پلکهایش روی هم فشرده، لبش را گاز میگیرد دست به دیوار خم میشود و نالهای سر میدهد. باز میپرسی: شوهرت کو؟ مادرت؟ چند قدمی برداشته شاخهی درخت را گرفته، برگها را در مشتش مچاله کرده و خدا را عمیق و کشیده صدا میزند. سعی میکنی دخترک را بغل کنی اما محکمتر به مادرش میچسبد و گریه میکند. مادر دماغ بچه را که به دهانش روان شده با گوشه لباسش تمیز کرده و باز نالهای بلند سر میدهد. ترسان و لرزان میگویی الان من چیکار کنم؟ به کی زنگ بزنم؟ چه شمارهای؟ اورژانس زنگ بزنم؟….
#راضیه_ندیمی
سلام استاد خوبم🌷
زاویه دید اول شخص
زنگ خورد. همهمه بچهها هوا رفت. در آن شلوغی، دانشآموزی دستش را بالا برد؛ آقا اجازه! نگاهش کردم و باتائید سر، ادامه داد آقا موضوع نمیدهید؟ جنجالی سر گرفت، بچهها با چهرهای درهم، به دانشآموز خیره شدند. لبخند زده گفتم: بماند برای جلسه بعد. با هورای بچه ها کلاس را ترک کردم.
بارش مداوم چند روزه ی بهاری، که ساعتی بند آمده بود، هوا را تمیز و مطبوع از عطر گلها کرده بود. پشت چراغ قرمز، دختری خوش استایل، با حجمی از موهای لایت شده روی گونه، چشمانی لنزدار رنگی و عینک بنفشی روی سر داشت، راننده اتومبیل مشکی شاسی بلندی بود که با صدای موزیکی گوش نواز، کنارم ترمز کرد. عقب ماشین سگی شبیه پاپت در سریال عاشقانه، که کفش خاکستری با بندی زرد داشت، دستانش را روی شیشهی نیمه پایین ماشین گذاشته، نشسته بود. ماشینها که در انتظار سبز شدن چراغ به صف بودند، برای سگ سوت و بوق میزدند و دست تکان میدادند و از هر سو نامی لقب میدادند. پسری با صدای بلند گفت اسمش الکس است؟ صدایی از پشت سر پرسید رکس؟ و دختر بچه ای سگ را هپی خواند.
پس از سبز شدن چراغ، دختر جوان بی تفاوت به عکسالعمل مردم، از کنارم گذشت.
کنار خانه از ماشین بیرون آمده تا در را باز کنم، سگی لنگان که دست شکسته اش را در سینه جمع کرده، پوزهای سیاه، و زبان از دهانش آویزان، به سمتم آمد. پخ کردم تا بترسد، نزدیکتر شد و کفشم را بو کشید. پایم را عقب کشیدم، روبرویم نشست. ملتمسانه نگاهم کرد، عقبعقب رفت و خود را کنار تیر برق رساند. دستانش را به هم مالید. و پایش را زمین زد. صدای نفس بلندش نشان از مشکلی جدی بود. صدای نالهای ضعیف از زیر تیر برق به گوش رسید. به دلیل بارش باران، چالهای آن زیر حفر شده بود. زانو زده و چند تولهی سفید با پوزه سیاهرنگ، از گودال بیرون آورده، کنار پای مادرشان گذاشتم. دستی به سر سگ کشیدم، سگ چند قدمی همراهم شد، و با زوزه ای که رمقی نداشت تشکر کرد…
روی وایت برد کلاس نوشتم،
موضوع انشا:اختلاف طبقاتی.
#راضیه_ندیمی
به نام خدا
زاویه دید اول شخص:
هواپیما که بر روی باند فرودگاه کپنهاگ فرود آمد، همزمان تمامی حسهای عالم در وجودم ریخته شد. هم هیجان داشتم، هم میترسیدم، هم خوشحال بودم و هم هنوز پایم زمین غربت را لمس نکرده دچار حس غربت شده بودم. برای هزارمین بار به خودم نهیب زدم که آیا اصلا باید میآمدم یا نه؟ و برای هزارمین بار جواب سوال وسواسگونه خود را دادم که بله! درست ترین کار ممکن همین بوده است! مسافران یکی پس از دیگری در جای خود تکانی میخوردند و خود را برای پیاده شدن آماده میکردند. بعضیها هم که انگار آن بیرون چه چیز خاصی انتظارشان را میکشد، هنوز درهای هواپیما باز نشده، در راهروها ایستاده بودند و با صدای بلند حرف میزدند. بالاخره درها باز شدند. به آرامی از جایم بلند شدم، وسایلم را از داخل کابین در آوردم و خود را به دست موجی که مرا به سمت خروجی میبرد سپردم.
زاویه دید دوم شخص:
هواپیما بر روی باند فرودگاه کپنهاگ فرود آمده و همزمان تمامی حسهای عالم در وجودت ریخته شده است. هم هیجان داری، هم میترسی، هم خوشحالی و هم هنوز از هواپیما پیاده نشده دچار غم غربت شدهای! برای هزارمین بار از خودت میپرسی که آیا کارت درست بوده است یا نه. و برای هزارمین بار خودت را مطمئن میکنی که بهترین کار ممکن را انجام دادهای. مسافران یکی پس از دیگری در جای خود تکان میخورند و خود را برای پیاده شدن آماده میکنند. بعضیها هم که عجله دارند زودتر از بقیه راهروها را اشغال کردهاند و با بیتابی مشغول حرف زدن هستند. صبر میکنی تا درهای هواپیما باز شوند. بی هیچ عجلهای وسایلت را از داخل کابین درمیآوری و به آرامی همراه موج جمعیت به سمت خروجی حرکت میکنی.
زاویه دید سوم شخص:
هواپیما که بر روی باند فرودگاه کپنهاگ فرود آمد، تمامی حسهای عالم در وجود سورمه ریخته شد. هم هیجان داشت، هم میترسید، هم خوشحال بود و هم هنوز از هواپیما پیاده نشده، دچار غم غربت شده بود. برای هزارمین بار از خود پرسید: “کار درستی کردم؟” و برای هزارمین بار پاسخ شنید که: “شک نکن! بهترین کار ممکن همین بود”. مسافران یکی یکی در جای خود تکانی میخوردند و خود را برای پیاده شدن آماده میکردند. بعضیها هم که برای پیاده شدن عجله داشتند، راهروی باریک میان صندلیها را اشغال کرده بودند و با صدای بلند حرف میزدند. سورمه صبر کرد تا درهای هواپیما باز شدند. سپس وسایلش را از داخل کابین بالای سرش برداشت و به آرامی همراه موج جمعیت به سمت خروجی حرکت کرد.
سلام بر شاهین انگیزه بخش!
از مامان بدم آمده است. از مادربزرگ هم. چرا به من دروغ میگفت!؟ دیگر با او حرف نمیزنم. دلم برایش میسوزد اما
نمیتوانم با او مهربان باشم. دیگر برایم فرقی نمیکرد. میدانستم دیگر مامان نیست تا مرا دوست داشته باشد. میدانستم که مامان دیگرنمیآید…
سراغ دفتر مشقم رفتم و شروع به نوشتن کردم. مشقهایم را تمام نکرده، دفترم تمام شد. رو به مادربزرگ نعره زدم:
_ برایم دفتر بخر.
انگشتش را به دهان برد، انگار قلبش را هم سوراخ کرده بودم. با دلسوزی نگاهم کرد ولی چیزی نگفت.
می دانستم که باید تمامش کنم، ولی نمیتوانستم…
***
از مامان بدت آمده است. از مادربزرگ هم. چرا به تو دروغ می گفت!؟ دیگر با او حرف نمیزنی. دلت برایش میسوزد اما نمیتوانی با او مهربان باشی. دیگر برایت فرقی نمیکرد میدانستی دیگرمامان نیست تا تو را دوست داشته باشد. میدانستی که مامان دیگرنمیآید…
سراغ دفتر مشقات میروی و شروع به نوشتن میکنی. مشقهایت را تمام نکرده، دفترت تمام میشود. رو به مادربزرگ نعره می زنی:
_ برایم دفتر بخر.
انگشتش را که به دهانش می برد، حس میکنی قلبش را هم سوراخ کردهای.
با دلسوزی نگاهت میکند ولی چیزی نمیگوید. میدانی که رفتار خوبی نداری. که باید تمامش کنی! ولی نمیتوانی…
***
از مامان بدش آمده است. از مادربزرگ هم. چرا به او دروغ میگفت!؟ دیگر با او حرف نمیزند. دلش برای مادربزرگ میسوزد اما نمیتواند مهربانتر باشد. دیگر برایش فرقی نمیکند. میداند دیگرمامان نیست تا دوستش داشته باشد. میداند که مامان دیگر نمیآید…
سراغ دفتر مشقش رفت و شروع به نوشتن کرد. مشقها را تمام نکرده، دفترش تمام شد. نعره زد:
_ برایم دفتر بخر.
مادربزرگ انگشتش به دهان برد و او احساس کرد قلبش را هم سوراخ کرده است. مادربزرگ با دلسوزی نگاهش کرد ولی چیزی نگفت.
میداند که رفتارش خوب نیست. که باید تمامش کند. ولی نمیتواند…
پ.ن: این داستان با زاویه دید دوم شخص کامل نوشتهام.
وخدا هست
تمرین پنجم (زاویه دید سوم شخص )
باریکه ی نور افتاب صبحگاه ،از گوشه ی پنجره ی شکسته راه باز میکند وپخش میشود روی صورت سایدا تا وسط هال
سایدا به سختی سرش را روی بالشتش تکان میدهد، دستش را روی پیشانی وچشمانش میگیرد از زیر انگشتان زخیم ومردانه اش ، زل میزند به ساعت دیواری روبرو، چند بار چشمانش را میبندد وباز میکند .باز هر دو عقربه روی هم، بالای ساعت بی حرکت مانده اند.صورتش را برمیگرداند سمت پنجره ،تاسفیدی افتاب را میبیند دست میچرخاند دورش
-پس کو این گوشی میراث موندم
ودستش را تا انجا که میتواند دراز میکند ،نیم خیز مییشود تا نزدیک متکای روناک
– این ساعت میراثی بازم که باتری نداره
هنوز حرفش تمام نشده گوشی اش زیردستش می ا ید. صفحه ی گوشی را روشن میکند، چشمان ریزش را تا جایی که میتواند جمع میکند ، اعداد روی صفحه
از لرزش می ایستند. ساعت هفت وده دقیقه را که میبیند،سیخ مینشیند سرجای
(زاویه دید دوم شخص)
باریکه ی نور افتاب صبحگاه ،از گوشه ی پنجره ی شکسته راه باز میکند وپخش میشود روی صورتت تا وسط هال
به سختی سرت را روی بالشتت تکان میدهی، دستت را روی پیشانی وچشمانت میگیری، از زیر انگشتان زخیم ومردانه ات ، زل میزندی به ساعت دیواری روبرو، چند بار چشمانت را میبندی وباز میکنی .باز هر دو عقربه روی هم، بالای ساعت بی حرکت مانده اند.صورتت را برمیگردانی سمت پنجره ،تاسفیدی افتاب را میبینی دست میچرخانی دورت
-پس کو این گوشی میراث موندم
ودستت را تا انجا که میتوانی دراز میکنی ،نیم خیز مییشوی تا نزدیک متکای روناک
– این ساعت میراثی بازم که باتری نداره
هنوز حرفت تمام نشده گوشی ات زیردستت می ا ید. صفحه ی گوشی ات را روشن میکنی، چشمان ریزت را تا جایی که میتوانی جمع میکنی ، اعداد روی صفحه
از لرزش می ایستند. ساعت هفت وده دقیقه را که میبینی،سیخ مینشینی سرجایت
(اول شخص )
باریکه ی نور افتاب صبحگاه ،از گوشه ی پنجره ی شکسته راه باز میکند وپخش میشود روی صورتم تا وسط هال
به سختی سرم را روی بالشتم تکان میدهدم، دستم را روی پیشانی وچشمانم میگیرم از زیر انگشتان زخیم ومردانه ام، زل میزنم به ساعت دیواری روبرو، چند بار چشمانم را میبندم وباز میکنم .باز هر دو عقربه روی هم، بالای ساعت بی حرکت مانده اند.صورتم را برمیگردانم سمت پنجره ،تاسفیدی افتاب را میبینم دست میچرخانم دورم
-پس کو این گوشی میراث موندم
ودستم را تا انجا که میتوانم دراز میکنم ،نیم خیز مییشوم تا نزدیک متکای روناک
– این ساعت میراثی بازم که باتری نداره
هنوز حرفم تمام نشده گوشی ام زیردستم می ا ید. صفحه ی گوشی را روشن میکنم، چشمان ریزم را تا جایی که میتوانم جمع میکنم ، اعداد روی صفحه
از لرزش می ایستند. ساعت هفت وده دقیقه را که میبینم ،سیخ مینشینم سرجایم
والسلام
معصومه محمودی