پاره‌نویسی و قطعه‌نویسی

این درس پُر از نقل‌قول و نمونه‌های گوناگون است؛ چرا که بهترین شیوۀ آموختن یادداشت‌نویسی مطالعۀ انواع متنوع یادداشت‌هاست. ما در ماه چهارم دوره با آوردن تعاریف و مثال‌های مختلف سعی می‌کنیم تا زمینۀ آشنایی شما با انواع گوناگون یادداشت‌نویسی را فراهم کنیم.

این‌بار به سراغ دو اصطلاح قطعه‌نویسی و پاره‌نویسی می‌رویم که به عبارتی این دو عنوان را می‌توان هم‌ردیف و هم‌معنی یادداشت‌نویسی دانست.

شاید بهتر باشد تعریف پاره‌نویسی و قطعه‌نویسی را با نقل قولی از یکی از بهترین قطعه‌نویس‌های نثر فارسی معاصر آغاز کنیم:

پاره‌نویسی برای من روش اندیشیدن است. مایه و مِتُد کار است. پاره‌ها هم خود، محصول همین شیوه‌اند. آزادی به من می‌دهند: آزادی اندیشه، آزادی نوشتن.
منطقی پاره‌ها را پیش نمی‌بَرد، پاره خودش پیش می‌رود. به آسانی نوشته می‌شود، به آسانی خوانده می‌شود. نوعی نویسش است که در آن، خوانش هم شیوۀ خاص خود را می‌آموزد: پاره‌خوانی، خوانشی دیگر.
…پاره‌نویسی، پاره‌خوانی را به دنیای خود، دنیای ایجاز، می‌آورَد. در ایجاز هیچ‌چیزی به درازا نمی‌کشد، هیچ متنی درازا ندارد، آن‌چه در جهان مجازی (اینترنت)، حالا دیگر سکۀ رایجی‌ست: ابَرمتن، بیکرانه و کوتاه.

چندی پیش برای یکی از نشریات یادداشتی نوشته بودم که در آن به یکی از پاره‌های یدالله رویایی پرداخته‌ام. آن را هم برایتان نقل می‌کنم:

از کنار بسیاری نوشته‌ها به‌سادگی می‌گذریم، اما برخی متن‌ها گاه‌ناگهان و بی‌مقدمه در ذهن ما جاری ‌می‌شود. در نیمه‌شبی که خواب از سرت پریده، سطرهایی توی سرت می‌چرخد که به زحمت می‌توانی بفهمی از کدام کتاب در ذهن تو رسوب کرده است. و لحظاتی بعد خودت را روبه‌روی قفسۀ کتاب‌هایت می‌یابی؛ در حال تورق کتابی که نوع دیگری از خوانش را می‌طلبد.
برخی نوشته‌ها وادارت می‌کند به زمزمه کردن، پنداری نویسنده اول متن گوشزد می‌کند: خوانندۀ عزیز، لطفاً این متن را با صدای بلند بخوان یا اقل‌کم آن را زمزمه کن.
پارۀ زیر یکی از همین نوشته‌ها‌ست که ذکرشان رفت. به گمانم یدالله رویایی این یادداشت را بعد از مرگ همسرش مادلن در سال 1986 نوشته است. همو که تالیف دفتر شعر «از دوستت دارم» نیز تقدیمش شده:
«زن من بودی. بودنِ من بودی، من بودنِ تو بودم، در بودن تو هستیِ تو دلیلی داشت، و وقتِ رفتنِ تو آلوده با دلیلِ خودش می‌رفت. حالا که من بی‌آن‌که تو باشی می‌خواهم با تو باشم. ترکِ تو وقتی‌‌که با من بودی تنها ترکِ تو بود. حالا اینجا که نیستی ترکِ تو ترکی بیشتر از ترک است. بیشتر از تبعید. امروز در خانه نیستی که ترکِ خانه کنم، اینجا ترکِ تو می‌کنم بی‌که اینجا باشی. بی‌که زنی باشی اینجا. از کجا می‌دانستم زنِ من می‌مُرد وقتی که تو می‌مُردی.
بیشتر از باخت، بیشتر از گُم.»*
*نقل از دفترهای شسته | یدالله رویایی | نشر مشر

اما برای درک بهتر قطعه‌نویسی به توضیحات بیشتری نیاز است. متاسفانه در فضای محتوای فارسی مطالب پژوهشی و آموزشی چندانی دربارۀ قطعه‌نویسی موجود نیست. اما شاید نقل یکی از نمونه‌های معدود راهگشا باشد. یکی از نویسندگانی که در سال‌های گذشته جستارهای خوبی دربارۀ انواع گوناگون ادبی نوشته مهدی استعدادی شاد است. بخشی از یکی از نوشته‌های آقای استعدادی شاد را با هم بخوانیم:

قطعه‌نویسی چه قابلیت‌هایی دارد؟
برای ادبیاتی که قطعه‌نویسی (به فرنگی، فراگمنت) ژانر یا گونه ادبی جاافتاده، تثبیت‌شده و مطلوبی نیست، از ویژگی‌های قطعه‌نویسی گفتن سخت است.

چون ما هنوز با خود در کلنجاریم که قطعه‌نویسی تندر کیا را به‌عنوان سرآغازی در ادب مدرن فارسی به رسمیت بشناسیم. آن هم اغلب بدین بهانه (حتی از سوی مدرنیست‌ها) که وی در رقابت با نیما بر سر بدعت‌گزاری در سرایش بازنده بوده است. در حالی که اگر کمی پلورالیستی و کثرت‌پذیرتر می‌نگریستیم این گونۀ ادبی را می‌توانستیم قدر بدانیم. این که پس از محوریت شعر نیما و نوآوری‌های نظریش قطعه‌نویسی در حاشیۀ توجه‌ها به حیاتی آرام و پُربار ادامه داده و مثلاً برای نمونه در کار شاعران شاخصی چون احمدرضا احمدی و اثر «نثرهای یومیه» و یا یدالله رویایی در «امضاء‌ها» درخشیده است.
این اشاره را آوردیم تا میزانی آشنایی از وجود گونه ادبی خودمانی را بدست دهیم. گونه ادبی که اتفاقاً در غرب فقط در راه تولید متن ادبیات بکار بسته نشده است. چرا که قطعه‌نویسی خود را در مباحث و بیانگری نظری _ فلسفی نیز نمایان ساخته است. کافی است آثاری چون «دانش شاد» نیچه را در نظر گیریم یا اثر آدورنو با نام «مینیما مورالیا» که قطعه‌نویسی را قالب بیان نظرات و برداشت‌های ژرف خود از قضایا و موضوعات زمانه کرده‌اند. (+)

در نوشتۀ آقای استعدادی شاد از چند نام مختلف اسم برده شده که بد نیست از هر کدام قطعه‌ای را بخوانیم:

بخشی از یکی از آثار تندر کیا (1288-1366):

الهی گاهی چنان شیدای تو می‎شوم که می‌خواهم همه‌چیزم را بریزم و عشق‌گویان همین‌طور بروم و هی بروم، تا به کجا، تا برسم، تا که به صحرا برسم، چون که رسیدم چه کنم، هیچ، تو پیراهن خود را که زیادیست بینداز و برو، بعد چه، بعدش بروم، هی بروم، تا به کجا، تا برسم، آن ور صحرا به نسیم و چمن‌ها برسم، چون که رسیدم چه کنم، هیچ دو کفش تو زیادیست بینداز و برو، بعد چه، بعدش بروم، هی بروم، تا به کجا، تا برسم، تا سرچشمه به پری‌ها برسم. روی چمن، زیر درختان، سرچشمه، شب مهتابی و آبی به پری‌ها، به تن لخت پری‌ها که رسیدم چه کنم، هیچ، همین‌جا تو بمان، با پریان نوش کن و رقص کن و آب‌تنی کن، بروم یا نرم، گر نروم صبح که رفتند پری‌ها چه کنم، عصر که آن چشمه بخشکید و بخشکید چمن‌ها چه کنم، پس بروم، هی بروم، تا به کجا، تا برسم…
(شاهین 28: من می‌‎گویم عشق | نقل از کتاب شورشگر بی‌آشتی | نشر ثالث)

یک نمونه از آثار احمدرضا احمدی:

هفته‌ای هفت روز باطل بودن را با خلوص آموختن و ریختن هزاران سنگ را بر چشمان دیدن، پس چگونه است اکنون نارس و لال در میان اتاق ایستاده‌ای هزاران نفر عریان به تو فنجانی شیر سرد تعارف می‌کنند. تو همیشه از شیر سرد دور بودی، دوست نداشتی، متنفر بودی همیشه یک سرما سراغ داشتی که وحشیانه دل به دریا می‌زد و ترا می‌دید.
سرانجام آمدند، آن‌ها بعد از هزار سال آمدند. سخن را تو ادامه ده پایان زمین را می‌دانستی -سبزی درختان را هنوز امید می‌دانستی. خفه‌ای و تسلای مرگ هنوز کامل نیست از هراس مرگ همیشه فاصله داشتی ولی آسان این آسمان را نمی‌بخشیدی، کاش گریسته بودی و لال نبودی که طعم مرگ را…نه، گوش کن روزهای ما تعجبی ندارد، فقط دوباره می‎شدیم فقط دو پاره شدی که از گلویت آب خنک را عبور کند و هیچ نمی‌دانی پایان جهان این برگ بیمار و این اتاق فرسوده است من و تو با پوست و قلب گچ‌های سفید نمور آن را ترمیم کردیم برگ از درخت بزمین آمد این دلیل پایان غروب آفتاب بود تو با پاهای خودت باین اتاق آمدی ممکن است کبوترها را هنوز جوان ببینی ولی، نه، سرانجام مرگ است پس رحم کن دیگر از جوانه‌های گندم به من و آن هزاران نفر سخن نگو، غذا گرم است ولی تو دیگر شیر سرد را بدون فنجان هم دوست داری آن هزاران نفر هم شیر سرد را دوست دارند همیشه می‌خواستی برهنه از روز بگذری در اتاق هستی و آن هزاران یک صدا می‌گویند: می‌بخشید، مزاحم شدیم.
(نثرهای یومیه | 1359)

یک نمونه از آثار یدالله رویایی:

در متنِ من چیزی از تن من هست: اصرار من و تکرار من. در تن من چیزی جز ادامۀ پوستم نیست. ادامه را که از پوست می‌گیرم، بدن تمام می‎شود. ادامه صورت خود را می‌خواهد. و صورت از توقف جایی در پوست، صریح می‌شود. نام من شاید صراحت از صورت می‌گیرد. همیشه در گذر از نام، منظری از پوست چهره می‌شود، و همان جاست که متن، عنوان می‌گیرد، و در آن سوی عنوان پوست دلیل خودش را جا می‌گذارد، و سر خودش را شروع چهرۀ خود می‌کند.
این است که عنوان آغاز است. در آغاز تظاهری از راز. و راز متن همیشه از عنوان متن می‌آید. چرا که عنوان خود سویی نیامده دارد، که در بالا می‌ماند. و ناظر بر سویی می‌ماند که متن را می‌بَرَد، که متن پهنای پوست می‌کند.
تمام متن‌های بی‌عنوان جانب از خود می‌گیرند. متن بی‌عنوان عنوانِ متن است، و جانب نامی می‌رود که صورت خود را، در ریخت من به هم ریخته است.
(منِ گذشته امضا | موسسه انشارات نگاه)

یک نمونه از آثار فریدریش نیچه:

هنگاهی که از خود سخن به میان می‌آوریم، دیگر ارزیابیِ چندان درستی از خود نداریم. تجربه‌های کنونیِ ما هیچ اهلِ پُرچانگی نیستند. اگر بخواهند نیز باز از خود سخت نمی‌توانند گفت، زیرا واژه کم می‌آورند. دربارۀ چیزی واژۀ کافی داریم که آن را دیگر از سر گذرانده باشیم. گفتاری نیست که ذره‌ای خوارشماری در آن نباشد. زبان را گویی برایِ چیزهایِ میانه، نیمه‌کاره، و بارگفتنی ساخته‌اند و بس. گوینده همین که زبان باز کرد خود را عامی کرده است. -اندرزی برایِ کر-و-لالان و دیگر فیلسوفان.
(غروب بت‌ها | ترجمۀ داریوس آشوری | نشر آگه)

بخشی از یکی از قطعه‌های تئودور آدورنو:

Stiftung Exilmuseum Berlin : Theodor W. Adorno

یادگاری
هشداری آغازین برای نویسنده‌ها: در هر متن، هر قطعه، هر بند باید مراقب بود که آیا موضوع مرکزی به اندازۀ کافی روشن و واضح بیان شده است یا نه. هرکه می‌خواهد چیزی بیان کند، خود را به موضوعی که می‌خواهد بیان کند، می‌سپارد و دربارۀ آن نمی‌اندیشد. از آن‌جا که به هدفش زیاد نزدیک ایستاده است و «غرقۀ اندیشه‌ها» شده است، چیزی را که می‌خواست بگوید، فراموش می‌کند.
هیچ تصحیحی آن‌قدر کوچک و بی‌اهمیت نیست که ارزش کارکردن و آزمایش رویش را نداشته باشد. هر کدام از صد تغییری که صورت پذیرد، ممکن است همچون وسواسی ملّانقطی‌وار به نظر آید؛ اما این تغییرها با یکدیگر می‌توانند متن را به سطحی نو ارتقا دهند.
نباید در برابر حذف از خود مقاومت نشان داد. دِرازای یک اثر کوچک‌ترین اهمیتی ندارد، و ترس از این که مطلب روی کاغذ آمده کافی نیست، کودکانه است. هیچ چیز تنها به خاطر آن که هست، تنها به خاطر آن که نوشته شده است، ارزشمند نیست. وقتی چندین جمله مانند واریاسیون‌های یک ایدۀ مشخص به نظر می‌آیند، اغلب نشانگر کوشش‌های متفاوتی برای دریافت چیزی‌اند که نویسنده هنوز به آن اشراف پیدا نکرده است. پس باید بهترین فرمول‌بندی را برگزید و آن را گسترش داد. قسمتی از تکنیک نویسندگی این است که: اگر ساختار اقتضا می‌کند، بتوان برخی ایده‌ها، حتی ایده‌های بارور را کنار گذاشت. غنا و سرزندگی آن‌ها برای ایده‌های دیگر که هنوز در آن لحظه پدیدار نشده‌اند، مفید خواهد افتاد: مثل وقتی سر میز غذا از خوردن آخرین خرده‌نان یا خالی‌کردن ته لیوان خودداری می‌کنیم. در غیر این صورت آدم را فقیر می‌پندازند.
تلاش برای پرهیز از کلیشه‌ها، اگر بنا نیست به طنازی عوامانه درغلتیده شود، نباید تنها منحصر به واژه‌ها باشد. نثر بزرگ فرانسه در قرن نوزده در مقابل این حالت عامیانه فوق‌العاده حساس بود. یک واژه به تنهایی به ندرت مبتذل است؛ همچنان که در موسیقی یک نت به تنهایی مصون از کهنگی است. زشت‌ترین کلیشه‌ها ترکیبات واژه‌هاست…
(اخلاق صغیر | ترجمۀ حمیدرضا فرازنده)

[wp-svg-icons icon=”file-3″ wrap=”i”] تمرین:

  1. قطعۀ کوتاهی بنویسید دربارۀ کلمه‌ها. از افکار و احساسات خودتان دربارۀ واژه‌ها بگویبد. رابطۀ شما با کلمات چطور است؟
  2. یادداشت‌خوانی و کلمه‌برداری 4 (تمرین دوم درس‌های ماه چهارم ربط مستقیمی به متن درس‌ها ندارد.)
    یادداشت زیر را بخوانید:
    دانلود
    هنگام خواندن آن کلمه‌برداری کنید، سپس بر اساس کلماتی که برداشته‌اید یک متن کوتاه تازه بنویسید. در درس اول ماه دوم به جزئیات تمرین کلمه‌برداری پرداخته‌ایم. (نیازی به ثبت این تمرین نیست)

27 پاسخ

  1. ماه چهارم
    تمرین چهار
    از وقتی قلم گرفتن در دست را آموختم، کلمات برایم جایگاه ویژه‌ای پیدا کرد . با آموختن نوشتن ، انگار تازه متولد شده بودم. در دنیای پر از حروف و کلمات و جملات. جملاتی که در ذهن و روح و روانم همیشه جاری بود ولی تا قبل از نوشتن محکوم به حبس در افکار و ذهنم بودند.
    به راستی چه چیزی زیباتر از بیان احساسات است . چه چیزی هیجان انگیز تر از بروز درونیات و افکار، و چه چیزی شگفت انگیز تر از اینکه کسی خودش را در قالب این کلمات به دنیای بیرون معرفی کند. بودنش را فریاد زند . به واقع ما بدون کلمات وجود نخواهیم داشت. خلق کلمات یکی از معجرات خلقت است. معجزه ای که وقوع هرجیزی باآن امکان پذبر میشود.
    لحظه ای فکر کنید به دنیایی بدون کلمات. چه دردناک و وحشتناک میشد تحمل چنین عالمی. پس همه ی ما مدیون رحمت وجود کلمات هستم . چه در قالب نوشتن ، چه بیان سخن. هرکسی فراخور شخصیت، فرهنگ ، آموزه ها و جایگاهی برای بودن فقط یک وسیله دارد وآن کلمات است.
    کافیست کمی به روند رشد انسان در مراحل مختلف زندگی دقت کرده ، اهمیت کلمات پی ببریم. برای بیان احساسات، برای درخواست کمک، رفع نیازها، برای اعتراض، برای به دست آوردن و حتی فراموش کردن در مواقع شادی و غم ، شکست و پیروزی، آرامش و خشم.در همه حال به دامان امنش پناه برده ایم. پس چگونه می توانیم ارزش و اهمیت او را در زندگیمان فراموش کرده و نادیده بگیریم .
    از دید من کلمات وفادار ترین و با ارزش ترین چیزی است که ما آن را به طور رایگان و براحتی به دست آورده‌ایم ولی به قدر و قیمتش پی نبرده ایم . برای پرورشش، برای استفاده ی بهتر و مفیدتر . باآگاهی از نقش کلمات در زندگی انسان، میتوانیم از نردبان پیشرفت و ترقی براحتی بالا رفته فجایگاه ویژه ای درجامعه کسب کنبم.
    روح کلمات میتواند زیباترین نواها را درزندگی جاری کرده، لذت سرشاری نصیبمان کند.
    ولی مانند هر مخلوقی ، اگربا عدم آگاهی و شناخت ازاین کلمات بصورت اشتباه استفاده کنیم مانند تیغ دولبه براحتی آتشی خانمان سور به جان و روحمان زده ، زندگیمان را نابود میکند.
    پس باشناخت و استفاده ی درست او زندگی را زیباتر کنیم.

  2. هر نویسنده بسته به زاویه دید و نگرش خود به کلمات و واژگان به آن ها بار معنایی می دهد. بر اساس همین بار معنایی در ذهن مخاطب احساسی القا می شود که می تواند مثبت یا منفی باشد. گاهی احساسمان با توجه به موقعیت و شرایط به واژگان متفاوت است. کلمات قدر جادویی بر روی باورها و کارهایمان دارد مثلاً در نظر بگیرید با مشکلی مواجه شدید و فکر می کنید نمی توانید از پس آن بر بیایید. نتیجه همان خواهد شد که به آن فکر می کردیم.
    با استفاده از گسترش دایره کلمات می توانیم ظرافت کلامی و هوش هیجانی خود را افزایش دهیم. از نظر من کلمات مواد اولیه ساخت یک جمله ناب هستند که هر کدام را از قفسه مربوط به خودش بر می داریم. نظم و تربیت می دهیم و بعد ترکیبشان می کنم که ماحصل آن می تواند یک شاهکار ادبی شود.

  3. احــــــساس بـــه واژه‌هـــــا
    واژه‌ها از بدو تولد برای ما فقط حکم چیدن آن‌ها کنار هم برای بیان تکلم و سخن است. هیچوقت به عمق و ژرفای آن‌ها پی نبردیم تا که بدانیم چرا تولد شده‌اند.
    بعداز زایش ما به این دنیای فانی ، اولین کلماتی که به ما می‌آموزند ” بابا ، مامان ” است. کمی با گذر زمان به دایره واژگان ما کلمات و جملاتی دیگر می‌افزایند.
    کاش خداوند متعالی ، معلمان نخست را مجاب می‌کرد که فقط هدف‌شان افزایش واژگان نوزدان نباشد.
    نوزدانی که مغزشان همچون گردوی خیس می‌باشد ، واژه‌های جدید ، ساده و بامفهوم آن‌ مغز را گرم و پخته می‌کند.
    با رشد و نموی جسم و مغز ما در طول زمان ، هر ثانیه ، حافظه بی‌نهایت ما از کلمات جدید ، انباشته می‌شود و این چرخه تا لحظه مرگ ادامه دارد.
    اینجاست که با مرگ و نیستی جسم کوچک‌مان ، در گور می‌ماند. آن میلیون واژه‌ها به باد می‌روند ، در نهایت با اتمسفر و مولکول‌های خاک ترکیب می‌شوند.
    این چرخه و نابودی واژه‌ها ، کودک و بزرگسال ، شاعر و نویسنده ، دکتر و مهندس ، سیاستمدار و روحانی …. برای او فرقی ندارد. وقتی از این مخزن واژه‌ها به خوبی استفاده نکنیم ، این عاقبت غیرقابل تغییر را نمی‌توان ایستایش کرد.
    چه خوب می‌شود که در زمان حیات‌مان ، به سادگی از کنار واژه‌ها و کلمات نگذریم.
    فرقی نمی‌کند که هنرمندی یا سیاستمدار ، ورزشکاری ، روحانی یا اینکه کاسب یا مدیر یک مجموعه بزرگ باشی.
    مهم این است که بتوانی از واژ‌ها به درستی در جای مناسب خودش استفاده کنی.
    همیشه مراقب گفتارمان باشیم تا اینکه با یک جمله قلب کسی را نیازاریم و نشکنیم.
    باید بدانیم در نامه‌هایمان از چه کلماتی استفاده کنیم که شخص مورد نظرتان را تحت تاثیر قرار بدهد.
    منظور من نامه عاشقانه نیست ، حتی در نامه‌های اداری هم می‌توانی با درایت و آگاهی به گونه‌ای کلمات گلچین و برگزیده را کنار هم پیرایش کنی که مدیر شما ، بدون تامل به درخواست شما پاسخ مثبت بدهد.
    واژه‌ها را خوب بشناسیم ، واژه‌ها غوغا می‌کنند.
    کاش قبل از هر جنگی ، معلمی بود که واژه‌ها را به سران کشورها می‌آموخت و به مغز هجوشان فرو می‌کردند.
    وگرنه واژه‌ها آن زمان نمی‌گذاشتند که جنگ جهانسوز اول و دوم و دیگر آشوب ، کارزارهای بی‌ثمر شعله‌ور شوند.
    این واژگان رئوف را در هیچ جایی از زندگی ، دست‌کم نگیرید.

  4. نویسندگی خلاق درس چهارم ماه چهارم » قطعه نویسی
    احساسات شما درباره کلمات چیست؟
    استفاده از کلمات موهبتی است که بشر با کمک عقل خودش اختراع کرده است. انسان بدون کمک کلمات از ابراز احساساتش باز می ماند، ونمی تواند با دنیای پیرامون ارتباط خوب و شایسته ای داشته باشد.
    کلمات به تنهایی ناقص هستند و گاهی هم بی معنا، ولی وقتی باهم متحد می شوند می توانند دنیای انسان ها را تغییر بدهند ومی توانند به موجودی بی جان، جانی دوباره ببخشند. کلمات باعث ایجاد متن های اغواکننده دربرابرانسان هستند طوری که روح آدمی را تسخیر کنند.
    هرکلمه شاید درظاهر از چند حرف ساده تشکیل شده باشد ولی دنیایی از رمزها و هیجانات را درخودش مخفی دارد.
    برخی کلمات خیلی سنگین هستند برخی کلمات دو پهلو هستند. برخی کلمات معانی مختلفی دارند. پس دنیای کلمات را باید شناخت باید درآن غوطه ورشد و به اعماق آن رفت و شنا کرد. باید ساعت‌ها برای دریافت معانی برخی کلمات وقت گذاشت. نکته حائض اهمیت این که هرشخص باید بداند که درموقع سخن گفتن از چه نوع کلماتی استفاده کند و هرکدام را درچه زمانی و با چه هجایی به کار برد. تا به نتیجه مطلوب برسد. گاهی استفاده از یک کلمه ناجور انسان را به ورطه نابودی می کشاند.
    وبالعکس گاهی استفاده از یک کلمه بجا و به موقع انسان را درمسیر شکوفای قرار می دهد.
    پس وارد دنیای زیبای کلمات شده و درآن غوطه ورشوید.
    شهراد 14بهمن 99

  5. تمرین درس چهارم ماه چهارم:
    کلمات واحدهای تشکیل دهنده زندگی من هستند. . یا قصه کنونیَم از زندگی! ماده خام و اولیه هر پدیده و هر تجربه اند. کلمات پیش از اتفاق اند. و بررویِ کلماتند که اتفاق جاریست.. و پس از اتفاق هم این کلماتند که می مانند.
    کلمات اخبار درونی ام را می گویند و جریان بیرونی را در من درون سازی می کنند. وقتی تجربه نقش می بندد میل گفتن آن مرا در بر می گیرد. در این بُعد از من جا برای همه هست.
    کلمات صورت های کوچکی از یک صورت کل اند. وقتی زندگی رو می نمایاند این کلماتند که نگاهم را دیدنی می کنند. . و گفتنی. بله، کلماتند که نگاهم را می گویند.
    گاهی به تماشای زندگی می نشیم و همزمان انگشتانم در حال چیدمان کلمات آنند. سپس می نشینم پای دیدن نگاهم به زندگی.. پای تعبیرم از آن. من با کلمات خودم را می بینم.. دلم را می شنوم.. فکرم را می خوانم و محتوایم را درک می کنم. خود را می آموزم.
    کلمات شاید روزنه هایم به سوی عالمند. و روزنه هایم به سوی وجود دست نیافتیَم. یا شاید هم کلمه راه روِ دو سویه در من است. می تواند از من و به من آمد و رفتی بکند.
    کلمات در جهانم بین عالم احتمال و عالم اتفاق قرار دارند. بین ناپدیدیِ محض و یک پیدایش برقرارند. بیان برای من بُعدی از زنده بودن است.. یک حالت بودن است. . چیرگی بر بیان، ایجاد یا لغو یک امکان زندگیست. پس در این بُعد است که رهائیِ بودنم را تمرین می کنم.
    شاید کلمات در من، میدان آزمایشند پیش از هر شکل گیری از خواسته یا ناخواسته ای. و پشت بام خانه زندگیم هستند برای هر قصه گویی از هر چه بر من یا از ورایم در گذر است.
    اما ورای کلماتم چیست و کیست؟ آنست که کلماتم هر آن در راهش محوند و من متحیّر.

  6. درس چهارم ماه چهارم:
    پاره نویسی و قطعه نویسی

    این روزها شعرِ شاعری مرده چنان مجذوبم کرده است که در تصورم نمی‌گنجد که او قرنها قبل از من زیسته‌است. واژگان در این شعر آنقدر برایم آشنا هستند که گویی خودم آنها را سروده‌ام! و آنها نتیجهٔ پرسه زدن‌هایِ بی حاصل افکارِ من، و حال و هوای این روزهایم هستند.
    شاعر با واژگانش توانسته بخشی از روحم را لمس کند که خود تا به حال از وجود آن بی خبر بودم، و آنقدر به من نزدیک شده که حس خویشاوندی نسبت به او دارم و احساس می‌کنم جایی در زمان او و واژگان شعرش را گم کرده‌ام و حالا در این روزگار به آنها رسیده‌ام.
    نمی‌دانم انسانهای دیگر هم وقتی این شعر را می‌خوانند این حس آشنا و دلتنگی خاص را تجربه می‌کنند؟ یا از عواطف و احساسات دیگری بهرمند می‌شوند، اما خوب می‌دانم که این خاصیت جاودانگی شعر و ادبیات است، و شاعری که پایش به ابدیت واژگان باز شود شعرهایش تا ابد ناب و زنده باقی خواهند ماند.

  7. مرز بین یادداشت و قطعه هنوز برایم شفاف نشده است. ممنون می‌شوم مشخص کنید متنی که نوشته‌ام به کدام یک نزدیک‌تر است.

    واژه یکی از راه‌های رسیدن به تمایز و جاودانگی است. شکسپیر تمام آثارش را با پانزده هزار کلمه نوشته و با اختلاف در صدر این جدول ایستاده است (نفر دوم جان میلتون است با نه هزار کلمه و نفر بعد چارلز دیکنز با پنج هزار و ششصد کلمه). او به تنهایی هزار و هفتصد واژه به واژه‌ی انگلیسی‌زبانان اضافه کرده و شاید به همین دلیلِ رابطه‌ی قوی او با کلمه است که در هر لحظه پنج نمایشنامه از او در سرتاسر جهان روی صحنه است!
    واژه یکی از راه‌های ثروتمندتر شدن و متمدن‌تر شدن نیز است. منصور کوشان معتقد است: «هر واژه یک ثروت است… و انسان هرچه بیشتر واژه داشته باشد متمدن‌تر است.»
    اما اگر بنای جاودانه بودن نداریم یا راه ساده‌تری برای ثروتمندتر شدن سراغ داریم و یا از زاویه‌ی دیگری به تمدن می‌نگریم، باز هم غفلت از واژه‌ها خطای بزرگی است. تصور اینکه تنها نویسندگان و شاعران _که ابزار کارشان کلمه است_ بدان نیازمندند را دور بریزید. انسان نیازمند واژه است.
    کلمه و واژه بیش از هر چیز ما را به فضای نوشتن و کاغذ می‌برد اما واقعیت این است که نه مختص آن اتمسفر است و نه حتی از آنجا آغاز شده. واژه‌ها قبل از نوشتن و خواندن، در حرف زدن و قبل از حرف زدن، در فکر کردن و احساس کردن ما نقش دارند. هر چقدر واژه‌های بیشتر و بهتری در چنته داشته باشیم در فکر کردن، احساس کردن و برقراری ارتباط کیفیت بالاتری را تجربه می‌کنیم.
    فقر کلمه فقر اندیشه است. پس اگر می‌خواهیم در زمینه‌ای صاحب فکر، اندیشه و نظر باشیم باید برای غنای واژگانی خود گامی جدی برداریم.

  8. خدارا شکر می‌کنم که از زمانی بیاد دارم با واژه‌ها و کلمات رابطه‌ایی نزدیک و دوستی داشته‌ام هر چند از اولین معلمان و کسانی که بانی و مربی من در این آشنایی بودند خاطره‌ایی خوش به یادگار ندارم اما همیشه از خواندن و نوشتن با کلمات لذت می‌بردم احساسی که با انها دارم هم چون رازدارانی بودند که به هر صورتی که مایل بودم می‌توانستم بیانشان کنم آنقدر در دسترس هستند که گاهی خود از این همه تعجب می‌کنم.
    کلمات و واژه‌ها برایم حکم گنجینه‌ایی را دارند که که در میان تمام سردرگمی‌ها و کوره‌‌راهای تیره‌ی مغزم چون چراغی راهم را روشن کرده‌اند و مسیر را نشانم داده‌اند.
    کلمات نه بر سر طاقچه‌ایی باشند ، و گاهی به هرازگهای چندی دستی بکشم و گردی بروبم‌، با کلمات و واژه‌ها زندگیم را ساخته‌ام چه در سینه و چه در مغزم و چه در تمام نوشته‌های صد مَن یک غازم‌، همراه و همدلم بودند و من چنان رفاقت دوستی را از آنها آموخته‌ام که دلم می‌خواهد در هنر نوشتن به درجه‌ایی برسم که ادای دینی بکنم و زیباترین جملات را از این رازداران همیشگی‌ام بسازم تنها راهی که می‌توانم صداقت و علاقه‌ی خودم را ثابت کنم تنها نوشتن و به کار بردن بجای هر کدامشان هست که وجدانم را آسوده خواهد کرد و لبخند رضایت را از سوی واژه‌ها دریافت خواهم کرد.

  9. با عرض سلام وارادت ، خدمت استاد عزیز
    وقتی هنوز خواندن ونوشتن نمیدانستیم .کلاس اول آموزگار مارا با حروف یا نشانه ها آشنا کرد . آن هارا روی خطوط دفترمان ترسیم میکردیم . طرز صحیح ادا کردن آنهارا خوب آموختیم هجی کردن هر نشانه بسیار اهمیت داشت ، بعد از آن به سراغ تجمیع حروف یا ساختن کلمات رفتیم دود، رود ، بود، و… جمله ها ، آبادی آباد بود . رادمرد آمد و املای صحیح هرکلمه وسپس با شعر آشنا شدیم وسپس با شاعران وسپس درتاریخ به دنبال ادبیات رفتیم ، ببینیم فلان شاعر کی آمده ورفته ودستور زبان بن ماضی یا مضارع مستقبل یا بعید صناعتهای شعری ، غزل ، قصیده ، دو بیتی
    وسپس آموزه هایی به نام کلمه وترکیب ، هر کسی حفظ میکرد .معنای تمیز یعنی پاک کثیف یعنی آلوده ناپاک ….. سختی را سهمی، موج را ،شعف و هزاران کلمه دیگر را با احساس همان لحظه ام معنا کنم. نمیشود برای هرکلمه یک معنا درنظر گرفت به نظر من کلمات بی حساب معنا دارند اصلا قراردادحساب وکتاب معنا ها دست کیست ؟این مفاهیم هستند که کلمات را انتحاب میکنند آزادانه هیچ کس حق ندارد کلمات رادر چارچوب معنا و مفهوم حبس کند آنها شاپرکانی آزادند در ذهن ما .
    اما به نظر من هرکسی دیباچه واژگان خود را دارد . درقاموس انسانها هر کس هر طور که لمس میکند کلمه را معنا میکند . مثلا من دلم میخواهد قلم را بنوازم . دوست دارم شعرهایم رابا قلم مو نقاشی کنم با آّبرنگ ، دلم میخواهد غصه هایم را ترانه کنم وبخوانم …. دوست دارم بر واژه مقدس عشق سجده کنم ، دوست دارم بر وفاق قامت یار تا قیامت قایم بایستم . دوست دارم عهد را جان دادن معنا کنم . دلم میخواهد دلتنگی را خون گریه کردن معنا کنم . دلم میخواهد خوبی را فقط با یک نام معنا کنم . صفا را جوردیگر و….

  10. سطلی پر از کلمه برمی‌داری و روی صفحه‌ی کاغذ می‌ریزی. دستت را روی کلمه‌ها می‌کشیدی، قلقلکشان می‌دهی. هر کدام برای فرار از زیر دستانت به این طرف و ان طرف می‌دوند، اما درست لحظه حساس دم‌شان را می‌گیری و محکم روی صفحه کاغذ می‌کوبانی. خبر از این می‌دهد که تو خشمگینی. کلمه‌ها گریه می‌کنند؛ از تو می‌خواهند رهایشان کنی. اما تو با بی‌رحمی تمام خودکار را میخ به پاهایشان می‌کنی. از تو می‌رنجند. با تو قهر می‌کنند. تو را نمی‌شناسند. تو همان بودی که برایشان با ارامش لالایی می‌خواندی؛ تو همان بودی که با مهربانی دستی به سرشان می‌کشدی. حالا تو را نمی‌شناسند. باور کرده‌اند تو عوض شده‌ای. اما هنوز امید دارند که یک بار دیگر با صدای تو به خوابی شیرین بروند. از تو می‌پرسند رابطه‌ات با کلمات چطور است؟ تو جمله‌ی شاملو، که برای همسرش گفته را تغییر می‌دهی و می‌گویی کلمه مثل خون در رگ‌های من است. تو خودت یک کلمه‌ای، ادم. وقتی خودت را می‌خواهی بسازی کلمه به کلمه کنار هم می‌چینی. چه رابطه‌ای نزدیک‌تر از این. ساخته شدن، کلمه به کلمه. این رابطه ان‌قدر پیچیده شده است که تو نمی‌دانی تو کلمه‌ای یا کلمه‌ها تو هستند. فقط این را می‌دانی که کلمه‌ها در رگ‌های تو جاری‌ هستند.

  11. درس چهارم ماه چهارم
    آنها موجودات بی جانی هستند که ما بهشان زندگی میبخشیم پر و بال میدهیم و مثل هر موجود دیگری مذکر و مونث دارند. نر و ماده دارند. پیر و جوان دارند. کوچک و بزرگ دارند. خوشبخت و تیره روز دارند. آنها در کنار هم معنا پیدا میکنند و در کنار هم نیز مهمل بنظر میرسند. با هم عهد میبندند و بهم که میرسند چیزی جدید میزایند. میشود از آنها در راستای رسیدن به اهدافمان استفاده کنیم و میشود نادیده شان انگاریم و بدتر از آن منفی تلقی شان کنیم. آنها دنیای خود را دارند، کلمات را میگویم. اگر روزی تمام عالم تنهامان بگذارند کلمات ، این ابزار دم دستی و به ظاهر بی اهمیت تنهامان نمیگذارد. آنها ساخته دست خود آدمیزاد هستند و گاه حتی از بمب اتم که آنرا هم بشر ساخته خطرناک تر میشوند. گاهی میشود در یک لحظه بر شدت و ضعف آنها تاثیر گذاشت. انعطاف آنها ستودنی است. گاهی یکی از آنها چند معنی را در خود مستتر کرده و گاهی یکیشان هیچ معنی و مفهومی ندارد. اعتباری بهشان نیست. نمیشود به دوستی شان اعتماد کرد هرچند همیشه هستند. دوسته داشتنی ترین آنها را از زبان پدرم میشنیدم. از بهترین آنها استفاده میکرد و با آهنگ کلامش آنها را زیباتر ادا میکرد. کلمات این موجودات جاندار بی پناه هرگاه که تو بخواهی بدنیا می آیند اما به این شلی ها از دنیا نمیروند. گاهی بعضی از انها باعث موفقیتت میشوند وزمانی همانها و دقیقا همانها با ترکیبی خلاف آنهای دیگری منجر به شکست تو میشوند. بعضی هاشان وقتی دور هم جمع میشود آنجا بهشت میشود و بعضی دیگرشان جهنمی میسازند که آن سرش نا پیداست. گاه برای مرگ یکی از آنها قرن ها زمان لازم است اما بدنیا آمدنشان کاری ندارد و یک کودک دوساله هم میتواند فرهنگ لغت مخصوص خودش را بسازد.

  12. تمرین چهارم
    سلام
    آدمی واژه‌ها را خلق کرد تا با واژه‌ها، افکار و احساساتش را از حصار ذهنش آزاد کند.
    واژه‌ها برای من چون قرص آرام‌بخشند، هرگاه خشم وجودم را فرا می‌گیرد و چون مرغ پرکنده‌ای می‌شوم که زیر باران رهایش کرده‌اند، قلمم را برمی‌دارم و روی کاغذ به حرکت درمی‌آورم. واژه‌ها همان آرام‌بخش‌های من روی کاغذ روان می‌شوند و هر کلمه‌ای که نگاشته می‌شود تکه‌ای از روح من آرام می‌گیرد. واژه‌ها روی کاغذ جان می‌گیرند و مرا یا هر کس دیگری که آنها را می‌نگارد، به دیگران می‌نمایاند.
    با چشمم زیبای‌ها را می‌بینیم ‌اما با واژه‌ها زیبایی‌ها را لمس می‌کنم. واژه‌ها اجازه می‌دهند همه‌ی پدیده‌های ذهنی‌ام را ببینم و لمس کنم. با خواندن واژه‌هاست که در لحظه‌ای اشک می‌ریزم و در لحظه‌ای دیگر لبم به خنده‌ای گشوده می‌شود.
    سفر در سرزمین واژه‌ها درهای ناشناخته‌ای را به‌رویم می‌گشاید که باعث می‌شود روح همیشه ناآرامم، کمی آرام بگیرد.

  13. تمرین چهارم از فصل چهارم:
    به نظر من کلمه ها و واژه‌ها به خودی خود جان ندارند و فاقد هرگونه احساسی می باشند و تنها لکه های جوهری هستند بر روی کاغذ ! روح حیات را بر هر مرده و بی‌جانی که بدمی آن زنده می‌شود و زندگی می‌یابد. نویسنده خالق حیات واژگان است و از روح خود درون این لکه‌های جوهر می‌دمد و روح زندگی و احساس را درون واژگان جاری می‌نماید.
    اما برای کلمات و واژگان این کافی نیست و به چیزی جز دمیدن روح نویسنده در کالبد بی‌جان واژگان نیاز است تا جان یابد و زندگی کند و زندگی ببخشد.
    اینجاست که کار خواننده شروع می شود. حالا اوست که باید از احساس خود بر لکه‌های بی‌جان بدمد تا حیات دوباره بیابند او می تواند کلمات را به اوج صعود و یا به قعر تاریکی ببرد . کلمه همان کلمه است، واژه همان واژه است اما خواننده با خواننده فرق دارد ، احساسی که هر یک بر جان واژه میدمد متفاوت از دیگری است. حتی قدرتمندترین کلمات نیز مستثنی نیستند.
    در انتها این کلمات هستندکه با روح دمیده شده نویسنده و خواننده ، قدرتی ژرف می‌یابند که بر روح و جان آدمی تاثیری عمیق می‌گذارند. می‌توانند او را تا قله‌های رفیع سعادت بالا و یا در عمق تاریکی و جهل فرو برند.
    حال این فرد است که باید این بار واژگان را با قدرت کلام بیامیزد، کلامی که می‌تواند بر زبان جاری و یا در ذهن باقی باشد. او باید انتخاب و تعیین کند می‌خواهد از کدامین کلمات استفاده کند و چگونه آنها را در کنار یکدیگر قرار دهد، اینجاست که می‌تواند سفیر عشق و دوستی و امید باشد و اشتیاق زندگی دهد یا یاس و نامیدی و بدختی را گسترس دهد. حال او خود می‌‍شود خالق!
    ****تا قبل از این من بیگانه با کلمات بودم و بیشترین ارتباطم با واژگان خودگویی‌هایم بود در ذهن، اما حالا به لطف شما آشتی و رابطه عمیقی بین من و کلمات شکل گرفته است. حال می توانم واژگان را باتمام وجود خود احساس کنم . حال بر تاثیر کلام و قدرت خود در انتخاب واژگان و انتقال احساسات بیش از پیش واقفم.

  14. تمرین چهارم ماه چهارمتمرین چهارم ماه چهارم قطعه و پاره نویسی

    1. قطعۀ کوتاهی بنویسید دربارۀ کلمه‌ها. از افکار و احساسات خودتان دربارۀ واژه‌ها بگویبد. رابطۀ شما با کلمات چطور است؟
    وقتی انگشتانم کلیدهای کیبورد خوش‌صدای مکانیکی‌ام را لمس می کند و صدای گوش‌نواز کلیک‌های پی‌در‌پی در میان دالا‌های گوش‌هایم غلط می‌خورد و هنگامی که جوهر آبی یا مشکی یا سبز خودنویس‌های ارزان قیمت یوروپن‌های طرح مون‌بلان ۱۴۹ و لمی‌ام روی کاغذ‌های سفید را جوهر‌افشانی می‌کند، إحساس سرمستی در وجودم می‌افتد. این احساسات خوشایند را خیلی دوست دارم. این که دنیا و سکه و دلار و دلالی خودرو و سیاست بین الملل را وابگذاری و به نگارش و رقص جوهر و موسیقی دلنشین کیبورد گوش بسپاری به نظرم خیلی ارزشمند است. وقتی واژه ها را از باغچه ذهنت که روزهای قبل با کلمه برداری کاشته‌ای، دستچین می‌کنی و در سبد دستانت می گذاری و روی کاغذ می‌ریزی گفتی روح پژمرده‌ام جان تازه‌ای می‌گیرد. بعضی واژه‌ها را تمجدید و ستایش‌ می‌کنم. بعضی‌ها به نظرم تکراری و کلیشه‌ای شده‌اند. انگار طراح مد هستم و می‌خواهم مد تازه‌ای را در کت واک واژه‌ها به نمایش در‌آورم. وقتی واژه‌ها یکی یکی از پشت صحنه ذهن روی سن نمایش ‌می آیند و شروع می‌کنند مانند مدل‌ها پاهایشان را به روی خط‌های کاغذ چپ و راست کنند و کمرشان را غر بدهند گاهی نگران می‌شوم همانند آن کارگردان مد که دل‌نگران زمین خوردن مدل‌هایش است. وقتی ویرایش می‌کنم انگار دارم مدل‌هایم را گریم و آرایش می‌کنم. همیشه عاشق واژه‌هایم هستم. گرچه هنوز در مدرسه نویسنگی هنرجو هستم و در سالن‌های بزرگ جرات کارگردانی ندارم اما به همین سالن های کوچک مدرسه و تمرین‌ها و اتودها دلخوش هستم و مطمیٔنم روزی روی صحنه‌های بزرگ‌تر نمایش واژگانم را ارایٔه خواهم داد. بعضی وقت‌ها به کپه‌های واژه های نوشته شد در دفتر کلمه‌برداریم نگاه می‌کنم. کلکسیونی از واژه ها و عبارات نامربوط. دو سه عبارت از در جستجوی زمان از دست رفته و چندی از اینترنت و وبسایت ها همه روی هم ریخته شده‌اند وسط دفتر. کپه ای از واژه‌ها که به عشق آنها هر روز صبح از خواب برمی‌خیزم تا با آنها چیزی بنویسم. مثل کلکسیونری ک با نگاه به کلکسیون‌اش إحساس آرامش و لذت می‌کند. آری بعضی صبح‌ها با یک واژه اغفال می‌شوم و زیر لب زمزمه می‌کنم ” چقدر این واژه قشنگ است” با یک ش کشیده که نشانه ظرافت آن باشد و بعد هم نگاهی گذرا به بقیه واژه‌ها می‌کنم و غرق لذتی عمیق می‌شومو تدر فراخنای خیال از داشتن این گنجینه واژه‌ها إحساس غرور می‌کنم. شاید لذت انس با واژها از هزار افیون برابری کند و هرویینی از کلمات که باید با دماغ بالا بکشم و غرق نعشگی آن‌ها شوم. همیشه ساقی‌های کلمات را دوست دارم. بعضی‌ها جنس اعلا دارند و بعضی‌ها هم جنس‌شان زیاد مرغوب نیست. اما هر چه باشد اعتیاد به واژگان تازه برایم افتخاری‌است. هر چه هست با آنها خوشم و از این خوشی سرمست و خوشبخت.
    پنجشنبه۱۳ آذر ۱۳۹۹

  15. احساس من به واژه‌ها در هر لحظه و مکان و زمان مختلف با هم فرق دارد.
    کلمه‌ای را امروز می‌بینم و به نظرم زمخت و خشک می‌اید. اما همان کلمه در موقعیتی دیگر و احوال بهتر، دلربا و اغوا کننده‌است. به طوری که دوست دارم آنها را کنار هم بچینم و با عشق، تبدیل به نوشته کنم.
    این احساس و تغییر احوال در مورد کلمات، در خواندن هم اتفاق می‌افتد.
    نمونه‌اش چند روز پیش بود. حین خواندن کتاب سوگ مادر از شاهرخ مسکوب.
    غم و اندوه فضایِ حاکم بر نوشته آنقدر مرا تحت تاثیر قرار داد که با گوشه‌ی اشک در چشمانم آن را کنار گذاشتم و برای تغییر فضای ناخوشی که بوجود آمده بود به سراغ اشعار منوچهر آتشی رفتم. کلمه به کلمه که جلو می‌رفتم هیجان و شور خواندن در من بیشتر می‌شد.
    به طوری که به خود آمدم و دیدم با صدای بلند در حال خواندنم. بعد با خودم گفتم؛ بیشتر واژه‌ها در هر دو کتاب مشترک بودند. ولی تاثیرشان در برانگیختن احساساتم متفاوت بود.
    و این چیزی نیست به جز تاثیر جادویی کلمات.
    جادویی که هر نویسنده‌ای جوهره‌ی روحش را در قالب کلمات به خواننده ارزانی می‌دارد.

  16. کلمه

    زمانی در دوران دبیرستان، دبیر درس دین و زندگیم یک جمله‌ی عجیب گفت که تا امروز همچنان در ذهنم می‌کوبد. او گفت: حضرت عیسی کلمه‌ است. مفهوم کلمه برایم عجیب آمد. یعنی چه که یک انسان کلمه باشد؟ آخرش به یک چیز ساده اما پر مفهوم رسیدم. معلم گفت: کلمه شدن عیسی مسیح او را جاوادن کرده است. کلمه شده است یعنی جاودان شده است.
    از آن زمان دانستم کلمه بودن خیلی جالب است و خیلی ارزشمند، حک شدن در صفحه به صفحه‌ی تاریخ می‌تواند خیلی ارزشمند باشد. اما این فقط یک وجه کلمه‌هاست. کلمه هم مُهر جاودانگی است هم راهی برای بیان تمام هست و نیست.
    خیلی روزها عصبانیت‌هایم را، خوش‌ حالی‌هایم را، تمام تضادهای اخلاقی و تمام فکرهای ضد و نقیضم را روی کاغذ می‌آورم و بعد می‌توانم با خیال راحت از دور به تماشایشان بنشینم و خودم را با خیال راحت قضاوت کنم. کلمه‌ها به من فرصت عرض اندام می‌دهند، فرصت ابراز وجود. کلمه‌ها مثل خمیرهای بازی داخل سبد اسباب بازی‌های کودکانه به هر شکلی که نیاز داشته باشیم قابل تغییر هستند. می‌شود کلمات را کنار هم چید تا با عزیزی داغ دیده همدلی کرد، می‌شود با کلمات نامه‌ای ساخت از دلتنگی یک عاشق برای معشوقش، می‌شود کلمات را به هم ریخت و دوباره به هم چسباند و از آن بیانیه‌ای ساخت برای درخواست آزادی و فریاد بردگی‌ها، می‌شود تمام آن به هم ریختگی‌اش را فریاد زد برای نشان دادن تمام درد و غم‌ها. کلمات با میل ما روی کاغذ می‌رقصند و هر کدام در جایی قرار می‌گیرند که ما طالب آنیم. کلمات مثل دانه‌ دانه‌های شن‌های جادویی جادوگرِ مهربان که برای سیندرلا لباس مخصوصش را ساخت برای ما دنیای مخصوصمان را می‌سازد و این قدرت کلمه شدن است. قدرت جاودانه شدن و تا ابد در حافظه‌ی تصویریِ تاریخ باقی ماندن.

  17. از زمانی که می‌نویسم انگار خودم هم کلمه شده‌ام. احتمالا این تنها رابطه‌ایست که از دو طرفه بودنش اطمینان دارم.
    هنگامی که کلمات را می‌نویسم، آنها هم من را می‌نویسند.
    هنگامی که شعر می‌گویم، کلمات هم مرا شعر می‌کنند.
    و هنگامی که کلمه‌ای را می‌گویم آنگاه خودم را نمایان می‌کنم و این رابطه آنقدر به عمق رسیده که به عرض زندگی‌ام افزوده است.

    من با دوستانم دوست هستم و با کلمات خودِ واقعی‌ام.
    من در زندگی بارها مرده‌ام و بارها با کلمات زیسته‌ام.
    و در زمانی که من لال می‌شوم، کلمات کلام می‌شوند تا که من را بیان کنند.

    بزرگ‌شان می‌کنم کلماتی را که کوچکند و بزرگم می‌کنند کلماتی که کوچکند.
    عشق می‌ورزم به کلماتی که زیبایند، زیبا می‌کنند مرا کلماتی که عاشقند.

    و عمق این رابطه قابی‌ست بر دیوار قلبم که درد را درمان است، زخم را مرهم و سخت را آسان.
    مینویسم تا که پاینده باشم.
    مینویسم تا کلمات را ماندگار کنم و ماندگار می‌شوند که ماندگارم کنند.

    زندگی میکنم تا بنویسم و مینویسم که زندگی کنم.
    جوهر خودکار را در وجودم می‌دمم و جوهره وجودم را بر کاغذ.
    و اینک میگویم احتمالا نه، این رابطه قطعا دو طرفه است.

  18. به راستی واژه ها چه هستند؟
    واژه‌ها و کلمات از دید من بار معنوی دارند. و اصلا مقدس هستند. می‌پرسید دارم اغراق می‌کنم؟ اجازه دهید تا با واگویه‌های ذهنی‌ام همراه شوید و همدل.
    وا‌ژه‌ها زبان را می‌سازند و زبان ارتباط را! واژه‌ها بار معنایی گسترده‌ای دارند و هریک در خود دنیای ژرفی دارد که حتی کلمات به ظاهر مترادف و معادل هم از دنیای آن دیگری متفاوت و مجزاست.
    کلمه‌ها با ما حرف می‌زنند. چرا که وقتی با آنها آشنا می‌شویم و در این آشنایی پیش‌تر می‌رویم و مبدل به دوست می‌گردیم، پا را از حصار دوستی فراتر نهاده با تو صمیمی می‌شوند. آنگاه رخ می‌نمایند و روی بی‌بدیل‌شان را (که از دیگران یعنی عامه مردم که با کلمات بیگانه‌اند،) بر تو ظاهر می‌سازند و تو شاهد جلوه‌گری آنها خواهی بود. ازین پس با کلمات اخت می‌شوی. با کلمات زندگی می‌کنی. این زندگی تنها زیستن نیست که شب و روزت را فقط با آنها سرکنی! زندگی یعنی با تار پود وجودت درهم می‌آمیزند. لمس‌شان می‌کنی. در جان و روح تو رسوخ می‌کنند. تو هرصبح که چشمانت را به روشنایی سپیده می‌گشایی با کلمات به رقص درمی‌آیی و شباهنگام با موسیقی کلمات به خواب می‌روی. کلمات مظهر وجودی تو می‌شوند و تجسم‌گرخیال تو!
    تو هیچگاه لز کلمات تهی نیستی بلکه آنها در تو زنده‌اند، با پوست و خون تو درآمیخته و در تو متبلور می‌شوند. تو شعر می‌شوی و راز کلمات را با شعرهایت عیان می‌سازی.
    کلمات هرگز نمی‌میرند. آنها سرشار از انرژی هستند و مایه انبساط خاطر تو می‌شوند اگر فقط به صورت ترکیبی از حروف به آنها نگاه نکنی و با چشم دل بنگری‌شان…

  19. من می‌نویسم
    تو می‌نویسی
    او می‌نویسد!
    _ مگر نه این است که ابزار کار ما کلمه است؟
    _ کدام کلمه؟
    _ همین واژگان پیش پاافتاده و دم‌دستی و احیانا خیلی که روشن‌فکری‌مان گل بکند، چند لفظ قلمبه هم بر آن بیافزاییم؟
    _ چگونه است که داستان تو می‌رسد به چاپ چندم، داستان من به لعنت خدا هم نمی‌ارزد و داستان او شایسته‌ی نوبل ادبی‌‌ست!
    _ پس هر کلمه را رازی است در میان؛ که شایسته به کار بردنش موجب جذبه‌ی متن است و خشنودی نگارنده.

    ***
    فکر می‌کنم زیباترین متن‌هایی که خوانده‌ام؛ از ساده‌ترین کلمه‌ها ساخته شده بودند و تقریبا شاید متنی با کلمات عجیب نتوانسته مرا درگیر خود کند.
    درست است که می‌گوییم کلمات هم‌معنی؛ به گمانم اما هیچ‌وقت کلمه‌ای نمی‌تواند دقیقا رسالت کلمه‌ای دیگر را گردن بگیرد. هر کلمه امضای خودش را دارد و متن در خور متنی است که هر کلمه را به درستی و در جای مناسب خود به کار گرفته باشد.
    آیا شده نتوانید کلمه‌ای را بیابید که احساس واقعی شما را در آن لحظه بیان کند؟ هر چقدر هم کوشیده باشید، قطعا زمانهایی بوده که جمله ای را نوشته اید، بارها تغییرش داده‌اید و سرآخر هم نتوانسته اید آنچه به مذاقتان خوش بیاید را بیابید!
    در ترجمه هم این اشکال دیده می‌شود؛ مثلا کلمه‌ای را می‌شناسم در ترکی که برای بیان معادلش در فارسی باید دستکم چهار پنج کلمه را با هم بکار برد که بتواند بار معنایی آن کلمه را به دوش بکشد، که نمی‌کشد!
    ” فَردَه‌بَره” درسریال طنز برره را یادتان هست!؟

  20. سلام بر شاهین عزیز و پرانرژی
    تمرین۴
    وقتی درس چهارم را خواندم و بعد تمرین خواسته شده را دیدم، بلافاصله به خواب چند شب گذشته لغزیدم. سرتاسر جهان هستی را یک انسان اشغال کرده بود. دراز کشیده بود و چنان گسترده بود که هر چه نگاه می‌کردی عظمتش انتها نداشت. انسانی که می‌دانستم انسان است اما شبیه انسان اینجایی نبود. نگاهش که می‌کردم ریخت انسانی نامحدود داشت ولی صورت وتن و بدنش خاک تیره‌ی حاصلخیزی بود که کرت‌بندی‌های مربع‌ شکل کوچکی داشت. در دست‌هایم تخم‌هایی بود شبیه به کلمات و می‌دانستم هر کدام را در هر کرت مربعی در خاک فرو کنم انسانی با تفکری از جنس همان کلام به بار خواهد نشست. دانه‌ی اول را که در مربع اول گذاشتم و خاک را رویش ریختم از خواب پریدم. ساعت از چهار صبح گذشته بود. چشم‌هایم را بستم. می‌دانستم که خواب نیستم اما ذهنم ادامه‌ی تداعی‌هایش را گرفت و پیش رفت. ذهنم در جایی بین خواب و بیدار از مراجعی به مراجع دیگر می‌پرید. هر کدام دنیایشان را با جملاتی مخصوص به خود نقل می‌کردند. دنیایی که با شدت و حدت کلماتی که مدام و مدام در طی روزها و شب‌ها به کار می‌گرفتند، ساخته می‌شد. همان تخم‌هایی که در زمینی حاصلخیز می‌کاشتم و از آنها قرار بود ذهن‌هایی متولد شود که منحصر به خودش باشد. بعد به این فکر کردم که خاک زمین ذهنیِ هر کدام از ما همان خاک تیره‌ی حاصلخیز است و این همان انتخاب ماست که با کلماتی که به خوردش می‌دهیم انتظار تولد چه چیزی را باید داشته باشیم. همانطور که از واگویه‌های یأس، ذهنی شاداب نمی‌روید. از خودگویی‌های شکاکانه اعتمادی بارور نمی‌شود. از کلمات سرنشگر و تحقیرآمیز تفکری خلاق زاده نمی‌شود. از مقایسه‌های نابجا ساخته شدن آدم بهتری انتظار نمی‌رود و چه و چه….. حال آن‌که گاهی پیدا می‌شود کسی که با قدرت واژه‌ها از خاک بلند می‌شود. می‌شناسم کسی را که فلج مادرزادی به دنیا آمد و با دندان‌هایش نقاشی می‌کشد. تایپ می‌کند. و برق امید و اشتیاق از زندگی‌اش می‌چکد. آیا این امیدواری غریب به چیزی غیر از قدرت کلام درونی برمی‌آید؟ حتی اگر فرد قدرت بیرون ریختن کلمات را نداشته باشد. و می‌شناسم کسی را که با وجود زندگی خوشبختی که خیلی‌ها آرزویش رار دارند از صبح که بیدار می‌شود با دیدن صورتش می‌بایست کفاره داد تا انرژی منحوسش آدم را نگیرد. پای حرفش که می‌نشینی از زمین و زمان می‌نالد. به طور کل از عالم و آدم طلبی دارد که نمی‌توند باز ستاند. از نظر من این هم به قدرت واژه‌های فرد برمی‌گردد.
    کلمات آنقدر قدرت دارند که با پتک بر سر آدمی بکوبند، او را متلاشی کنند. از هم بپاشند. خاک کنند. خاک را با رطوبتی روح‌افزا آغشته کنند و از خاک حاصلخیز شده‌ی دوباره انسانی نو بیافرینند.

    شاهین کلانتری
    زیبا نوشتید.
    دایره واژگان شما روز به روز غنی‌تر میشه

  21. سلام آقای کلانتری عزیز. حقیقتش نتوانستم به یک الگوی مشخص درباره قطعه نویسی برسم. متنی که نوشتم درک ناقص خودم از درس چهارم بود. منتظر بازخورد شما هستم.

    قطعۀ کوتاهی بنویسید دربارۀ کلمه‌ها. از افکار و احساسات خودتان دربارۀ واژه‌ها بگویبد. رابطۀ شما با کلمات چطور است؟

    کلمات در عین حالیکه آشنا‌یند، بیگانه‌اند. آشنایند که تصاویر را در ذهن تداعی می‌کنند و خاطرات را. بیگانه‌اند که اگر چندین بار با صدای بلند تکرارشان کنی نامفهوم می‌شوند و شاید هم بی‌مفهوم. کافی‌ست بارها بگوئی: “کلمه، کلمه، کلمه…” آنقدر بگوئی تا زبانت دیگر در دهان نچرخد و آنگاه چه می‌شود؟ لحظه‌ای درنگ می‌کنی و درنگ می‌کنی و درنگت تبدیل به تعجب می‌شود. با خود می‌گوئی: “کلمه؟ کلمه دیگر چیست؟” و پاسخ می‌شنوی که “واژه، کلمهء مناسب‌تری از خودِ کلمه است” و باز تکرارِ مکررِ واژه، واژه، واژه…. دوباره همان سوال و جواب تکراری. آری! کلمات، آشنایانِ بیگانه‌اند و بیگانگانِ آشنا و این دور تا ابد ادامه خواهد داشت!

  22. تمرین شماره چهار:
    کلمه:
    کلمه‌ها، آن ترکیب‌های پیچیده که در کنار هم جمله‌ها را می‌سازند. به سان آجرهایی که در ساختمان استفاده می‌‌شود.
    آجرهایی که به خودی خود معنی و مفهوم خاصی ندارند. آجرهایی با اندازه‌های مختلف و شکل‌های گوناگون. اما معمار خوب می‌تواند آجرها را روی هم سوار کرده و ساختمانی محکم و شکیل بسازد.
    واژه‌ برای همگان به تعداد کافی هست. تنها تفاوت در معمار واژگان است که با استفاده از ان‌ها چه بسازد. به راستی که معماری هنر است. هنری والا.
    معمار کسی است که از آجرهای زشت و بی‌معنی ساختمانی زیبا پدید می‌آورد. نویسنده معماری است که کلمات را کنار هم می‌چیند تا اثری خلق کند. تا دلی را جذب کند. تا راهی را باز کند و یا تا قلبی را لمس کند.

  23. ماه چهارم، تمرين درس چهارم( پاره نويسى يا قطعه نويسى)
    وقتى مى نويسيم بهتر است خويش را به درياى واژگان بسپاريم و اجازه بدهيم واژاگان ما را رهبرى كنند و پيش ببرند. وقتى مى نويسيم بهتر است تمام حس و احساسى كه به موضوع نوشتن داريم به واژه ها بسپاريم. وقتى مى نويسيم بهتر است از خود واژه ها بپرسيم كه بهتر است در كدام جمله و كجاى جمله بنشينند. اين خيلى مهم است كه نويسنده چه واژه اى را در كجا و براى بيان چه مقصودى استفاده مى كند. استفاده ى درست واژه ها مخاطب را به مقصود نويسنده مى رساند. تنها در اينصورت است كه مخاطب گم و گيج نمى شود. براى جلوگيرى از هرگونه كج روى و كج فهمى بايد زبان هر واژه را آموخت و با تمام حس و احساس كاربرد و جايگاه هر واژه را دريافت. واژه ها زبان دارند. زبان درازى هم دارند و به آسانى با ما حرف مى زنند فقط كافيست ما بعنوان نويسنده با آنها دوستى كنيم و در كمال صميميت زبانشان را بشناسيم.

  24. تمرین۴
    همیشه همین بودی،سرت که درد میگرفت،می دانستی که واژه ها دارند به دیواره های ذهنت لگد میزنند،چیزی که نمیدانستی،همین بود که دنیا آمدنشان،به خاک سیاه میکشاندت.آنقدر که شبانه روز،رتق و فتق میکنی امورشان را. گریه که میکنند،توهم مینشینی و دودست خود را روی سرت می گذاری و غمباد میگیری.لحظه ای بعد که میخندند،لبخند میزنی و رهگذری،نگاه عاقل اندر سفیه به تو تحویل میدهد.بزرگ که میشوند،بزرگ میشوی.آنقدر که افکار فربه شده ات،از در ذهن دیگران وارد نمی شود.پسش میزنند.عق میزنی و کاسه کوزه ات را جمع میکنی و بچه هایت را می گذاری لای همان دفترچه های یادداشت سیاه شده ات و آرام و بی صدا می گذاری در پس توی همان کتاب خانه و می گذری از خیر فرستادنشان به خانه بخت.خودت را سرزنش نکن.دسته کمش این است که زاییدیشان و بزرگشان گردی و میدانی که از گوشت و پوست و استخوان و خون تواند.گور بابای دیگرانی که تحویلشان نمی گیرند.

  25. سلام
    تمرین چهارم- پاره نویسی
    واژه‌ها! امان از این واژه‌های نازکدل و حسّاس! این دخترکان پر شر و شور شیرین‌زبانی که مدام دستانت را می‌گیرند و می‌کشند تا با آنها هم‌بازی شوی و همراهی‌شان کنی.
    می‌خواهند دلبری کنند، حرف بزنند و تو پای درد دلشان بنشینی، می‌خواهند از همه‌چیز و همه‌جا بگویند؛ از کوه و دشت، از رنج و ناخوشی، از روح‌های زخمی، از خنده‌های ته دل و از ذوق‌های وصف‌ناشدنی و هرآنچه که در کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن آشفته‌ی آدمها دیده‌اند و از قاب چشمهای او برچیده‌اند.
     امّا آدمیزاد است دیگر، هزارجور دغدغه و مشغله‌ی دست و پاگیر دارد که نمی‌گذارند پای این طرفه‌نگارهای حرّاف شیرین‌سخن بنشیند، چای داغ بنوشد و با لبخند گوش بسپارد به دلدادگی‌هایشان.
    امان از آدمیزاد! که خودش را مشغول ساخته و بی‌اعتنا زمانش را خالی از عشق و مهر و لذّت می‌گذراند. می‌شکند قلب واژه‌ها را و هیچ نمی‌فهمد وقتی واژه قهر کند، روزگارش سیاه خواهد بود.
    پوچ می‌شود، پوچِ پوچِ پوچ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *