ساختن شخصیت اصلی
در این درس شخصیت اصلی داستان را میسازیم.
اما پیش از رفتن به سراع اصل ماجرا تعریف زیر را بخوانیم:
پیش داستان چیست؟
پیش داستان، تمام چیزهایی است که پیش از شروع داستان در زندگی شخصیتهای داستان اتفاق افتاده است. پیش داستان میتواند به طور مستقیم و غیرمستقیم در متن داستان نمایان شود.
چرا نوشتن پیش داستان مهم است؟
به هر اندازه که دربارۀ پیشینۀ شخصیتها (خصوصاً شخصیت اصلی) بیشتر بدانید در شکل دادن به کنشهای شخصیتهای داستان بهتر و دقیقتر عمل خواهید کرد.
با نوشتن پیش داستان گام مهمی برای افزایش باورپذیری شخصیتهای داستان برمیدارید.
ویل دان در کتاب «راهنمای نویسندگان درام» مینویسد:
برای فهم این که داستان دقیقاً دربارۀ چیست، ابتدا میبایست شخصیتهای آن را به خوبی بشناسیم. به عنوان مثال هنریک ایبسن، پس از شروع نگارش هر نمایشنامه، شخصیتهای آن را خلق و حداقل یکماه را با آنها زندگی میکرد تا با همۀ خصوصیات شخصیت درون نمایش، آشنا گردد. شناخت شخصیت به معنای شناخت ترکیب پیچیدهای از ویژگیهای جسمانی، روانی و اجتماعی منحصربهفرد اوست که او را از سایرین متمایز میسازد. مهمترین خصوصیات شخصیت بهواسطۀ کنشهای او طی رویدادهای داستان و افزایش سختیها مشخص میگردد.
حالا وقت ساختن شخصیتهاست.
با شخصیت اصلی شروع کنید. سپس برای سایر شخصیتهای مهم هم -با جزئیات کمتر- همین فرایند را تکرار کنید.
ویژگیهای جسمی
-
دربارۀ سال تولد شخصیت بنویسید. آیا تولد او ماجرای خاصی دارد؟ سخت به دنیا آمده یا آسان؟
-
دربارۀ ویژگیهای جسمی شخصیت بنویسید. تا حد ممکن جزئیات را شرح بدهید (وزن و قد و…). حتی دربارۀ شباهتهای جسمی شخصیت با پدر و مادرش هم بنویسید.
-
دربارۀ حس و نظر دیگران دربارۀ ویژگیهای ظاهری شخصیت بنویسید.
-
دربارۀ فعالیتهای جسمی موردعلاقۀ شخصیت بنویسید.
-
اگر شخصیت شما به بیماری خاصی مبتلا بوده است بنویسید.
-
اگر شخصیت شما از دارو یا داروهای خاصی استفاده میکند، نام و تاثیر آن داروها را بر شخصیت بنویسید.
-
اگر شخصیت شما اعتیاد خاصی داشته است، بنویسید.
-
اگر شخصیت شما نقصی مادرزادی دارد بنویسید.
-
دربارۀ سبک لباس پوشیدن شخصیت بنویسید.
-
نقاط ضعف و قوت جسم شخصیت داستانتان را بنویسید.
ویژگیهای روانی
-
دربارۀ میزان هوش و زکاوت شخصیت اصلی بنویسید.
-
دربارۀ استعدادهای درخشان شخصیت و همینطور چیزهایی که در آن استعداد ندارد، بنویسید.
-
دربارۀ ویژگیهای اخلاقی شخصیت بنویسید.
-
دربارۀ شکستهای ریز و درشت شخصیت بنویسید.
-
دربارۀ موفقیتهای ریز و درشت شخصیت بنویسید.
-
دربارۀ بزرگترین ترسها و نگرانیهای شخصیت بنویسید.
-
دربارۀ مهمترین آرزوهای شخصیت در طول زندگیاش بنویسید.
-
دربارۀ خیالپردازیها و تخیلات شخصیت بنویسید.
-
دربارۀ مشکلات تکراری زندگی شخصیت بنویسید.
-
دربارۀ اعتقادت مذهبی و معنوی شخصیت بنویسید.
زندگی خانوادگی و اجتماعی شخصیت
-
دربارۀ خانوادۀ شخصیت بنویسید. سطح طبقاتی خانوادۀ شخصیت را مد نظر داشته باشید.
-
دربارۀ شغل پدر و مادر شخصیت بنویسید. سپس دربارۀ نقاط ضعف و قوت پدر و مادر شخصیت هر چه که به ذهنتان میرسد یادداشت کنید.
-
از افراد موثر بر تربیت شخصیت بنویسید.
-
دربارۀ دوران کودکی شخصیت فکر کنید و بنویسید.
-
دربارۀ افرادی که در کودکی و نوجوانی بیشترین تاثیر مثبت و منفی را روی شخصیت داشتهاند بنویسید.
-
دربارۀ وضعیت تحصیلی شخصیت در دوران مدرسه بنویسید.
-
دربارۀ اولین عشق شخصیت بنویسید. سپس دربارۀ زندگی عاطفی شخصیت هر چیز دیگری که میتوانید یادداشت کنید.
-
دربارۀ مشاغلی که شخصیت در زندگی تجربه کرده بنویسید.
-
دربارۀ دوستان و دشمنان شخصیت بنویسید.
-
دربارۀ چند نقطه عطف منفی و مثبت مهم در زندگی شخصیت بنویسید. و از تاثیر هر کدام از این اتفاقات بر زندگی شخصیت بگویید.
حالا وقت نوشتن است. دربارۀ همۀ موارد بالا هر چیزی که به ذهنتان میرسد بنویسید. حتی اگر چیزهای متضادی هم به ذهنتان رسید حتما یادداشت کنید.
مهم: شما چه چیزهای دیگری برای آشکار کردن ویژگیهای درونی و بیرونی شخصیت پیشنهاد میدهید؟
این تمرین بر اساس تمرینهای پیشنهادی کتاب «The Dramatic Writer’s Companion | راهنمای نویسندگان درام | ویل دان | ترجمۀ آزاده عالمفلکی | نشر قطره» شکل گرفته است.
[wp-svg-icons icon=”file-3″ wrap=”i”] تمرین:
- شما چه چیزهایی دیگری برای آشکار کردن ویژگیهای درونی و بیرونی شخصیت پیشنهاد میدهید؟
- «ناخدا خورشید» یکی از آثار شاخص سینمای ایرانی است. همچنین این فیلم را میتوانیم یکی از نمونههای درخشان اقتباس از ادبیات دانست. اگر کنجکاو بودید میتوانید منبع اقتباس این فیلم، رمان «داشتن و نداشتن» همینگوی را بخوانید.
پس از تماشای ناخدا خورشید کمی دربارۀ شخصیتپردازی او و سایر شخصیتهای اصلی داستان بنویسید.
- یک روز عادی از زندگی شخصیت اصلی داستان خودتان را توصیف کنید. سعی کنید در این تمرین به بخش زیادی از نکاتی که در تمرین اصلی متن این درس انجام دادید اشاره کنید (ویژگیهای جسمی، روانی و ارتباطی)
93jlnet is quite an online find these days. Spend some time discovering what it offers. Here’s your access: 93jlnet.
Tried logging in at 555publogin, process was smooth enough! If you’re planning to use it, here’s the link to the login page: 555publogin.
Alright, gotta say, I’ve explored 39jlcom a bit, and it’s got some interesting stuff going on. Definitely worth a look if you’re into this kind of thing. Check it out here: 39jlcom.
1-شما چه چیزهایی دیگری برای آشکار کردن ویژگیهای درونی و بیرونی شخصیت پیشنهاد میدهید؟
نحوه تفسیر شخص از رویدادها، به این معنی که یک رویداد ممکن است از دید افراد مختلف به عنوان اتفاقی بد یا خوب قلمداد شود و نحوه برداشت متفاوت شخص گویای ویژگی های ممتاز او می تواند باشد.
2-پس از تماشای ناخدا خورشید کمی دربارۀ شخصیتپردازی او و سایر شخصیتهای اصلی داستان بنویسید.
-ناخدا : شخصیتی مغرور دارد که با وجود اینکه یک دست او قطع شده است حاضر به کمک گرفتن از کسی نیست. اسم لنج او معنای نهنگ می دهد که گویای شخصیت صاحبش است. باوجدان و اهل حلال و حرام است ، حتی در شرایط اضطرار حاضر به جابجا کردن بار حرام نیست. با صلابت و با اراده حرف می زند. خانواده دوست است و در قبال خانواده اش پس از مرگ وی و نحوه تامین مالیشان نگران است. با وجود از دست رفتن حاصل سی سال تلاش او در بار سیگار قاچاق ناامید نشده و به فکر جبران آن ضرر از طریق کار کردن است. زرنگ است و به راحتی گول فرهان را نمی خورد. مورد اعتماد است طوری که حتی فرهان نمی ترسد به او بیعانه بدهد. باهوش و نکته سنج است. محتاط است و اسلحه همراه دارد. بزرگ منش است و از توسری خورها خوشش نمی آید. قناعت دارد و بیش از ضرری که رقیب به او زده است سهمی نمی خواهد. بخاطر بی رحمی دیدن در گذشته ها چشمش را به روی بی رحمی دزدان اموال ماجد می بندد.
– فرهان : یک دلال اتو کشیده است که به آن طرف مرزها قاچاق انسان می کند. ظاهر مرتبی دارد که شبیه انسانهای متمول است. دندان طلای او گویای توجهش به ظاهر و پولدار مآبی است. مورد اعتماد نیست. زبان باز است. تبعیدی ها را گدا گشنه و ترسو می داند و خود را جدای از آنها حساب می کند. طماع است.
– ملول: یک پادوی حقیر است که تا پولی به دستش آمده به سراغ همسر دوم رفته است. برای پول درآوردن همه کار می کند. ادعای رفاقت دارد. کتک می خورد تا پول دربیاورد و از آنطرف اهل شرابخوری است. به ناخدا وفادار است طوری که بدون اجازه او همسفرش می شود.
-خواجه ماجد : انحصار طلب است و باعث ورشکستگی ناخداست. با اینکه افلیج است بانفوذ است و پولدار. ناخدا را تهدید می کند که وارد بازار سیگار نشود. زورگیر مروارید غواصهاست و فروشنده آنها.
-سرهنگ: مردی خوش تیپ که ظاهر او گواهی می دهد سرکرده تبعیدی ها باشد. سرهنگ صدایش می زنند. دلش می خواهد از کار ناخدا سر دربیاورد. از خشونت زیردستانش کمی شاکی است ولی در مواقع خاص بی رحم است
3-یک روز عادی از زندگی شخصیت اصلی داستان خودتان را توصیف کنید. سعی کنید در این تمرین به بخش زیادی از نکاتی که در تمرین اصلی متن این درس انجام دادید اشاره کنید (ویژگیهای جسمی، روانی و ارتباطی(
صبح که از خواب بیدار می شود سکوت غریب حاکم بر خانه را دوست ندارد. صبحانه خوردن به تنهایی همراه با نوعی اکراه است. در حالی که به امور روزمره همیشگی اش می رسد ذهنش پر است از خاطرات روزهایی که زندگیشان در اوج بوده است. خانه را که جارو می زند ذهنش پر از تصاویر گذشته هاست، روزهایی که به عنوان معلمی سرشناس کار می کرده و شاگردان موفقی را تربیت می کرد. وقتی وسایل اتاق را گرد گیری می کند عکس همسر مرحومش اشک به چشمان او می آورد و رنج دردکشیدن او در آخرین روزهای عمرش تداعی می شود. برای خرید مایحتاج روزانه از منزل خارج می شود، خود را از چشم صاحبحانه پنهان می کند مبادا سرآمدن موعد قرار داد اجاره یادش بیاید. در خرید احتیاط می کند و حواسش به جیبش است. به پسرش که زنگ می زند عروس گوشی را جواب می دهد و قدرشناس محبتها و خوش قلبی مادرشوهر است. از شرح دادن مشکلاتش برای آنها ابا دارد. وقتش را با کتاب خواندن می گذراند. به دوستانش زنگ می زند اما اهل درددل کردن نیست. دنبال راه حلی برای مشکل مسکن خود است. تمام پس انداز مشترکشان با همسر پای بیماری شوهر هزینه شده است. علیرغم همه این مشکلات سرپا است و دنبال راهی آبرومندانه برای بهبود بخشیدن به اوضاع خود است
درباره نوع پوشش افکار و رفتار ان بنویسیم
نا خدا خورشید مردی مهربان و خانواده دوست ودر عین حال سر سخت وقوی در برابر ناملایمات
که تمام این ها را میتوان در رفتار او وبیان دیگر شخصیت ها در مورد او متوجه شد
خواجه ما جد با این که حضوری جسمی کمی در فیلم داشت اما دیگران شخصیت اورا به طریقی بیان میکردند وبه نمایش میگداشتند
مستر فرهاد فردی پول دوست وفرصت طلب ودر عین این که ظاهری خوب برای خود میساخت در باطن جور دیگر یبود
شما چه چیزهایی دیگری برای آشکار کردن ویژگیهای درونی و بیرونی شخصیت پیشنهاد میدهید؟
تعریف بیشتر درمورد نوع لباس پوشیدن وسبک مورد علاقه او
شناخت دوره زندگی آن فرد که در چه سالهایی وبا چه اندیشه باور و چه جامعه ای قرار دارد
در داستانها همیشه بیان خصوصیات چهره و صورت و اندام و لباسهای شخصیت ها برای من جالب است زیرا کمک میکند تا بخوبی انها را تجسم کنم.از این توصیف ها میتوانم تا حدی به طبقه خانوادگی و شرایط او پی ببرم .
…………………………..
فیلم ناخدا خورشید را برای چندمین بار تماشا کردم ،کارگردان بازیگران را با توجه به نقش انها در فیلم انتخاب کرده است ،انتخابهایی بجا و سنجیده ،با استفاده از نوع گریم و حالات فیزیکی هر شخصیت میتوان به روح ان شخصیت پی برد ،گاهی در بین مکالمه شخصیت ها پرده از ابعاد مختلف شخصیت نقش ها برداشته میشود و بیننده بیشتر با قصه هم قدم میشود.
………………………………..
داستان من در مورد یک شخصیت افسرده است و من با توصیف چهره و لباس و حرکات او حتی راه رفتنش سعی کردم به ساختن تصویر ذهنی خواننده کمک کنم.
توصیف فضا حتی جهت تابش نور هم میتواند در توصیف شخصیت داستان من کمک کند . (حقیقتش دوست دارم توضیحات بیشتر درمورد شخصیت داستانم را بعد از اتمام کارم به اطلاع برسونم .)
باصدای مادر از خواب بیدار شد.یادش نبود امروز روز متفاوتی در زندگی خواست.با دلخوری بلند شدوبعداز صبحانه لباس پوشید .خودش رادر اینه نگاه کرد.بغض بزرگی در گلویش بود نه میتوانست آن را قورت بدهد ونه میتوانست آن را بروز بدهد با همان بغض چادرش رابرسرش کرد.دل شوره بزرگی تمام قلب و ذهنش را فراگرفته بود چه می توانست بکند هرچقدربا مادر و پدر حرف زده بود مخالفتش را اعلام کرده بود فایده نداشت عقربه ساعت کم کم به ساعت ۱۰ نزدیک می شد و در دلش غوغایی بود.خدایا خودت به فریادم برس.با صدای زنگ خانه دلش هری فروریخت .مادر با بیقراری خاصی صدایش کرد اما ه ای دختر ؟ خودشان هستند برویم پایین.پدرجلوتر به استقبال میهمانان رفت. خانم مسنی با چشمانی نافذ و نگاهی پرمعنا و پسری حدود ۲۴ ساله با چشمانی عاشق پیشه و کمی دل نگران منتظر ورود دختر بودند.آه از آن روز ….
۱. شما چه چیزهایی دیگری برای آشکار کردن ویژگیهای درونی و بیرونی شخصیت پیشنهاد میدهید؟
الف) عقیده شخصیت نسبت به مسائل پیرامون
ب) معیارهای اخلاقی روشن شخصیت
ج) گفتگوهای ذهنی و چالش هایی که با آنها روبرو می شود
د) نحوه برخورد و رفتارش در حالات مختلف روحی و روانی
۲.پس از تماشای ناخدا خورشید کمی دربارۀ شخصیتپردازی او و سایر شخصیتهای اصلی داستان بنویسید.
ناخدا خورشید یکی از بهترین فیلم های سینمای ایران است که در بندرلنگه و آب های خلیج فارس ساخته شده است .
خواجه ماجد یکی از بزرگان و نفوذی های شهر است که بر روی عوامل شهر تاثیر گذار است . منفعت طلب ، خود خواه و مغرور
ناخدا خورشید را لو می دهد و بارش به آتش کشیده می شود در واقع سرمایه چند ساله ناخدا دود می شود
ناخدا خورشید آدمی سرسخت، خانواده دوست، پایبند به اصول اخلاقی و مهربان
مستر فرحان فردی فرصت طلب و زبان چرب و مرموز که ناخواسته وارد شهر میشود و هدفش فراری دادن تبعیدی های سیاسی از مرز آبی است.
با ناخدا خورشید وارد رابطه می شود و ناخدا که احتمال میدهد لنجش شاید مصادره کنند با فرحان همکاری می کند و چند تبعیدی را از مرز ابی خارج می کند.
پس از آن چند تبعیدی دیگر از فرحان می خواهند که در فراری دادن به آنها کمک کند. ناخدا این بار نیز با اکراه به ماجرا کشیده می شود.
تبعیدی ها پیش از فرار خواجه ماجد و مباشر او را می کشند و مرواریدهای او را می دزدند.
فرحان و ملول دستیار ناخدا نیز توی لنج کشته می شوند در درگیری با تبعیدی ها و ناخدا هم از پا در می آید .
ملول چهره ای پرحرف و وراج و تو سری خور ، ساده دل اما وفادار
افرادی همچون ملول توی جامعه زیاد داریم . که خود را آویزان دیگران می کنند به هر طریقی که شده این رفتارهای ملول نشان از کمبودهای ناشی از اخلاقی و روانی است.
ناخدا خورشید، ناخدای یک دست ، به فکر نان در آوردن برای خانواده اش بود . به همسرش می گفت: من نمی دانم این قانون را چه کسی نوشته ، اما می دانم که آن را برای من ننوشته.
لنج و دریا و قاچاق
قصه ای که سالهاست قربانی می گیرد و آدم هایی همچون ناخدا خورشید و مستر فرحان و ملول و دیگران بازیچه این بازی های سیاسی و قاچاقچیان می شوند .
به لحاظ لهجه در فیلم به نظرم لهجه ها شباهتی با مردم بومی بندر لنگه و جزیزهای اطراف نداشت، بلکه چیزی شبیهربه لهجه بوشهری و آبادانی داشت.
معیارهای اخلاقی ناخدا خورشید گنگ و مبهم بود با توجه به شرایط ، مثلا خطر کردن دور زدن قانون . و تنهایی رفتنش به دریا با وجود یک دست جای سوال بود . چرا تنهایی و چرا با کسی کار نمی ورد علت این گوشه گیری و تنهایی های ناخدا چه چیزی می تواند باشد.
چهره مثبت فیلم و بی حاشیه قهوه چی بود که به فوت و فن کار خودش وارد بود. فردی صادق و وارد به امور
همسر ناخدا زنی مهربان و وفادار به همسر. نقش یک زن جنوبی را به خوبی ایفا می کرد.
۳.یک روز عادی از زندگی شخصیت اصلی داستان خودتان را توصیف کنید. سعی کنید در این تمرین به بخش زیادی از نکاتی که در تمرین اصلی متن این درس انجام دادید اشاره کنید (ویژگیهای جسمی، روانی و ارتباطی)
تولد بیست و یک سالگی امیر همه شاد بودند و کیک برش می زدند ولی امیر توی لاک خودش بود ، هنوز در حسرت عشق از دست رفته اش بود . مادرش هر کاری می تونست برای او انجام می داد که شاید سیما را فراموش کند.
روزی که متولد شد روزهایی بود که پدرش توی مناطق جنگی شلمچه در حال خدمت بود و به سختی بزرگ شده بود به همین جهت مادرش همیشه نگران بود.
از وقتی عاشق سیما شده بود لاغر و ضعیف به نظر می رسید.
وقتی شمع ۲۱ سالگی اش را فوت می کرد توی دلش آرزویی به جز رسیدن به سیما رو نداشت. کاری به کسی نداشت با کسی حرفی نمی زد انگار دیگران وجود نداشتند. رفیق صمیمی و پایه اش دایی کوچکه اش بود ، هر کاری می کرد و هر جایی میرفت با دایی اش بود. اون روز صبح بعد از اینکه از خواب بیدار شده بود قبل از هر حرفی و خوردن صبحانه رفته بودن توی جنگل برای کندن کندوی عسل وقتی برگشتند چشمان امیر پف کرده بودند، و شب با چشمانی پف کرده شمع ها رو فوت کرده بود و همه بهش خندیده بودند و می گفتند چطوری چینی.
آخر شب نشسته بود کتاب جامعه شناسی را می خواند ترم چهارم دانشگاه پیام نور بود . از مجموع ۱۰۲ واحد ۷۸ واحد پاس کرده بود. به قول پدرش که می گفت: نمی دانم حواس این پسر کجاست و هدفش چیه و می خواهد چکار کند. همیشه با پدرش مشکل داشت سر هر چیزی چه اعتقادی و چه اجتماعی. به اصطلاح آب شون توی یک جوی نمی رفت.
سلام جناب کلانتری
استاد من برای امتحان های ترم نویسندگی و قلم را کلا گزاشتم کنار
الان که میخوام دوباره قلم دست بگیرم سختمه انگیزه رو از دست دادم چیکار کنم میشه کمکم کنید
قسمت اول تمرين :
مي تواند در مورد نوع تربيت شخصيت كه برگرفته از خانواده و محيط اطراف است .در مورد الگو و يا الگوهايي كه در زندگي داشته و تحت تاثير آن ها قرار گرفته . در مورد غرور و تعصب .در مورد سبك زندگيش از ساعت خوابيدن و بيدار شدنش تا ذائقه غذائي اش حتي از عطري كه استفاده مي كند ، در مورد نگرشش به زندگي و ايده هايي كه در سر
مي پروراند .
قسمت دوم تمرين :
ناخدا خورشيد : سرسخت ،لجوج ، خانواده دوست ، زبان تندي داشت ولي در عين حال با ادب و مهربان ، عصبي ، با اعتماد به نفس و مغرور
ملول: پر حرف ، پول دوست ، فرصت طلب ، گاهي ساده لوح ، عجول و همچنين اهل پايبندي به خانواده نبود اما به ناخدا خورشيد وفادار بود .
خواجه ماجد : باهوش ، منفعت طلب و پول پرست
مستر فرهان : مكار و حيله گر ، فرصت طلب و پول دوست و سر زبان دار .
همسر ناخدا خورشيد : مهربان ، همسر دوست ، وفادار
مرد قهوه چي : صاف و ساده ،
بي حاشيه و بي شيله پيله ،مهربان ،درست كار و عاقل
مرد جزامي ، بي فكر ، ترسو
امير ارسلان : اهل خشونت ،
بي شخصيت ، غير قابل اعتماد
قسمت سوم تمرين : يك روز عادي شخصيت داستانم.
شكمش آنقدر برآمده شده بود كه به سختي مي توانست جلوي پايش را ببيند.همان طور كه با دست چپش كمرش را نگه مي داشت با دست راست نرده ي لرزان و لق پله ي حياط را گرفت و سعي كرد از پله هاي بي رنگ و رو و لب پريده ي حياط بالا برود تا به ايوان برسد .پله ها آنقدر زياد نبودند كه او را از نفس بيندازند ، اگر پله ي اول را با شكستگي هاي بزرگ و عميق به عنوان پله در نظر بگيريم در مجموع پنج پله داشت .وقتي به ايوان رسيد پاهايش گرماي مطبوعي را احساس كرد كه مديون آفتاب ظهر پاييزي بود كه سرتاسر قاليچه ي روي ايوان را پر كرده بود . ترجيح داد كمي روي قاليچه بنشيند تا از اين گرماي مطبوع بيشتر لذت ببرد ، بعد از نشستن پاهايش را كه حالا به خاطر حاملگي كمي پر تَر از قبل شده بودرا دراز كرد و دامن پر چينش را كه پر از گل هاي ريز و درشت قرمز و زرد بود را كنار زد تا پاهاي سفيد و و زيبايش گرما را مستقيم احساس كند و چشمانش را هم به آرامي بست تا پلك هايش هم از اين گرماي دلچسب محروم نماند.اما صداي آشنا و
زنانه اي كه اسم اورا بي وقفه و پشت هم صدا مي زد مجبورش كرد تا چشمانش را باز كند و تكاني به خود دهد .
آسو ،آسو،آسو ، خاله جان ، دخترم ، آسو كجايي ؟
آسو سرش را كمي به سمت جلو آورد و دستانش را كمي بلند كرد و گفت :اينجام خاله ريحان ،بفرماييد .
و سعي كرد كه از جايش بلند شود ولي خاله كه ديگر به دم پله رسيده بود گفت : آسو جان بلند نشو بشين بشين قربون قد و بالات
آسو هم كه از خدايش بود به همان حالت قبل نشست و خاله ريحان با لحن مهربان و قربان صدقه ي هميشگي گفت : خاله به قربانت خوبي ؟ آسو با لبخندي گفت : خوبم خاله جان .
خاله : كجا بودي آسو جان ؟ شنيدم باز هم با اين حالت رفتي سر زمين ،مگه نگفتم كه غذاي اردلان و بده آران ميبره ؟
آسو : امروز بهتر بودم دلم ميخواست يه حركتي كنم ،يه هوايي بخورم گفتم خودم ببرم ،آران طفلي هم خسته است ،تازه از مدرسه مياد خدارو خوش نمياد هر بار بره سر زمين .
خاله : اي خاله جان چقدر سخت
مي گيري ؟اون كه هر روز بايد بره سر زمين حالا نيم ساعت زودتر ميره ، هميشه هم كه اينطور نيست ،الان تو بار شيشه داري بايد مراقب خودت باشي ، حالا خودت چيزي خوردي دورت بگردم ؟
آسو : بشين خاله جان ، سرپا نباش،آره خوردم
خاله : نه بايد برم خاله جان ،امشب يه ايل مهمان دارم ، خاله خورشيد قراره بياد .اصلا تو هم بيا حال و هوات عوض ميشه .
آسو : يه كم دلشوره دارم خاله ،اردلان بياد اگه خسته و كج خلق نبود شايد اومديم
خاله : دلشوره چرا ؟! هااااان واسه روزهاي آخره ،طبيعيه خاله جان من سر هر ٦ تا بچه داشتم با اين كه هر ٦ تا شير به شير بودند باز من هر بار همين طور تو دلم رخت مي شستند
آسو : نه خاله جان من نگران اينم بچه ام دختر شه اگه دختر شه چه خاكي به سرم بريزم ؟
خاله گوشه ي لبش را گزيد و گويي نظرش عوض شده بود نشست وبا دستهاي كوچك و گرمش دست آسو را گرفت و گفت : خدا نكنه ،خاك تو سر دشمنت ،اردلان كه براش دختر و پسر نداره حالا شكم هاي بعدي پسر ميزايي اصلا از كجا معلوم كه دختره ؟ اصلا دختر هم باشه يه خوشگلي ميشه مثل خودت ، نه مثل خاله ريحانت كوتوله و زشت و بعد خنديد و ادامه داد خاله قربون تو و اون وروجك تو شكمت.
آسو دستان خاله را محكم فشرد و با لحني درمانده گفت : خاله ريحان من نميخوام دختر بيارم كه به درد ما دچار شه ، اگه اين رسم و رسومات نبود الان مادر من هم زنده بود ، نميخوام دخترم هم مثل همه ي دخترهاي اين طايفه بدبخت شه .همين لحظه اشكي كه تو چشماش جمع شده بود به روي گونه هاش لغزيد .
خاله بلافاصله اشكهاي او را پاك كرد و گفت :خاله بميره اشكاتو نبينه،خدا بزرگه غصه نخور ،تو بايد الان به فكر خودت باشي ديگه از اين حرفها هم نزن ،اين چه فكرهاييه كه ميكني ؟ اصلا كي به خوردت داده مادرت به خاطر اين از دنيا رفت ؟ اين همه دختر به دنيا اومدند و همه ي اونا هم اين رسمو انجام دادن ،كي گفته بدبخت شدند ؟ دختر تو هم مثل خودت …
آسو وسط حرف خاله پريد و گفت : مثل خودم چي ؟ يادت نيست خاله من چطور از ترس زجه ميزدم ؟ من نميخوام دخترم اين ترس و درد وتحمل كنه .
خاله هم بلافاصله گفت : بسم الله چيز خورت كردن دختر ،چقدر گفتم حامله اي تنها نباش تو خونه ، يه چيزت شده ، وگرنه اين حرفها چيه ميزني ؟ اصلا اين رسم برگزار نشه يه ننگ ميشه واسه خونواده ،خاله جان اين حرفهارو ديگه نزني به گوش مردها برسه ؟
بعد آسو را بوسيد و دستي به صورتش كشيد و گفت : تو يادگار خواهرمي نميخوام خدايي نكرده خار تو پات بره ،منو با اين حرفهات نترسون خاله جان.
بعد از جايش بلند شد و سر آسو را بوسيد و با لبخندي گفت : پاشو پاشو برو استراحت كن امشب هم سعي كنيد بياييد ،اگه اردلان از خستگي كج خلقي ميكنه خاله دورت بگرده خودتو ناراحت نكن واست شام ميفرستم .
آسو هم با لحني آرام گفت چشم خاله جان ممنون .
خاله : خاله ريحان به قربان چشمت فكرت هم آشفته نكن .
خداحافظ دردونه ي خاله .
آسو :به سلامت خاله جان .
خاله رفت و آسو را با همه ي افكار واحساساتي كه مانند خوره مدت هاست كه به جانش افتاده بود تنها گذاشت .
چقدر قشنگ و دلنشین نوشتید. لطفا اگر پیج یا سایتی دارید که نوشته هاتونو منتشر میکنید برام بفرستید. خیلی مشتاق شدم بقیه بقیه داستانتونو بخونم. امیدوارم با زودی منتشر بشه و بخونیمش ❤️
۲_ ناخدا خورشید: او مردی خانواده دوست، ریسک پذیر، لجباز و انتقام جو است. به دلیل نقصی که دارد از ترحم بیزار است و تمایل به پذیرش کمک از کسی ندارد. رفتارش نشان دهنده ی درد درونی اوست که فقط در ظاهر توانسته با این مسىٔله کنار بیاید و غرورش اجازه نمی دهد از کسی طلب کمک کند. با احساس خطر و تغییر شرایط به راحتی اصول اخلاقی اش را تغییر می دهد. در باطن با آشنایان مهربان است اما رفتار ظاهری اش خلاف آن است.
ملول: مردی دلسوز و بی غرور است و توهین های دیگران را به دل نمی گیرد.
مستر فرهان: فردی منفعت طلب و زبان باز است.
سرهنگ: برای منفعت شخصی، از هیچ اقدامی دریغ نمی کند.
تمرین چهارم
۱. یکی از ویژگی ها می تواند علاقه به ابزار های موسیقی باشد مثل دوتار یا پیانو، علاقه به یک ورزش خاص،یا حرف زدن با خود و مجازات یا پاداش دادن به کودک درون باشد .
۲. ناخدا خورشید: مردی با پشتکار بالا و کار بلد، لجباز و کم تحمل ولی فردی با اعتماد به نفس بالا ، فردی پایبند به خانواده و خوش قلب.
ملول : فردی ساده لوح و منفعت طلب ولی وفادار
صاحب قهوه خانه : فردی صادق و بدون حیله و حاشیه
۳. ۱۵/۱۰/۱۳۵۵
آن روز چهارشنبه بود رعنا باید برای رفتن به مدرسه آماده می شد و قرار بود کاردستی که به معلم قول داده بود را آماده کند و به او تحویل دهد هم حس خوب و هم حس بدی داشت، از اینکه کاردستی زیبایی درست کرده خوشحال بود ولی از اینکه پدر به او اجازه رفتن به اردویی که برای مسابقه کاردستی بود نداده بود حس بد داشت و کمی از پدر دلخور بود ولی نمی خواست پدر را به خاطر آن ناراحت کند او خیلی پدر را دوست داشت.
مادر که مشغول پختن نان تنوری بود رعنا را صدا زد و از او خواست صبحانه را آماده کند و از نان تازه ببرد و صبحانه اش را بخورد تا مدرسه اش دیر نشود.
رعنا مشغول خوردن صبحانه بود که برادرش منصور وارد اتاق شد و به رعنا گفت : رعنا برایم چایی بریز دیر شده باید بروم شهر، راستی دیروز دیدم معلمت آمده بود در مغازه پدر و با حرف می زند چه شده بود؟وای به حالت اگر از تو خطایی بزند چه به دختر که بخواهد درس بخواند، در همین حین پدر وارد اتاق شد و گفت:رعنا پدر دارد اتوبوس آمده دیرت نشود، منصور سکوت کرد وبا عجله از خانه بیرون رفت.
پدر با لبخند به رعنا کرد و گفت: دخترم تا وقتی من زنده هستم می توانی درس بخوانی من تو را حمایت می کنم.
رعنا لبخندی زد و برای پدر چایی ریخت و جلوی او گذاشت و کیفش را برداشت واز پدر و مادرش که مشغول پختن نان بود خداحافظی کرد و به سمت مدرسه راهی شد و یک کیسه پلاستیکی در دست داشت که کاردستی زیبایش در آن بود.
وارد کلاس شد بچه ها سرو صدا می کردند هنوز معلم نیامده بود سرجایش قرار گرفت و درون کیسه پلاستیکی نگاه می کرد که همه چیز درست باشد. معلم وارد کلاس شد و کلاس به یکباره ساکت شد، بچه ها ایستادند و سلام کردند و معلم با نگاه مهربانش سلام آنها را پاسخ داد و اجازه نشستن داد، با نگاهش رعنا را جستجو کرد و به سمتش رفت و از او پرسید که کاردستی را آورده؟ رعنا از جایش برخاست و گفت بله آقا آورده ام و کیسه پلاستیکی را به او داد. معلم کاردستی را بیرون آورد، یک عروسک که لباس زیبای کرمانجی به تن داشت یک دسته گل در دست راست آن و یک سبد حصیری در دست چپ آن بود و صورتش را به زیبایی نقاشی شده بود، معلم با لبخند به رعنا گفت:آفرین دخترم خیلی زیباست تو دختر با استعدادی هستی، عروسک را توی کیفش گذاشت و از بچه ها خواست تا دفتر مشق هایشان را روی میز بگزارند تا امضا کند وقتی به رعنا رسید پشت دفترش این شعر رانوشت :
چون دانا نماید به کاری درنگ
به پیروزی آرد جهانی به چنگ
همه کارها در فرو بستگی
گشاید ولیکن به آهستگی
بعد نگاهی به رعنا کرد و گفت: این هم یک هدیه کوچک از طرف من به تو به خاطر کاردستی زیبایی که درست کردی می دانم که روزی به معنی و مفهوم آن پی خواهی برد تو دختر باهوشی هستی.
از آن به بعد رعنا هر از چند گاهی آن شعر را می خواند و به آن فکر می کرد.
درس چهارم، ماه سوم، بخش دوم
دربارهٔ شخصیتپردازی ناخدا خورشید و شخصیتهای دیگر:
ناخدا خورشید: مردی سرسخت و سختکوش، خانواهدوست، لجوج و دارای زبانی نیشدار، عصبی اما خوشقلب، دارای معیارهای اخلاقی اما بدون پایبندی سرسختانه به معیارهای خویش، کمی متکبر و دارای اعتماد به نفس بالا
خواجه ماجد: مردی پولپرست که منافع خویش را بر همه چیز ترجیح میدهد، مردی دقیق و حسابگر و باهوش
ملول: بسیار وراج و نسبتاً کمهوش، وفادار اما دهنلق، گداصفت و بدون شخصیت قوی، شلخته و بیسر و سامان، گاهی دروغگو، کاری اما خرابکار و عجول
مستر فرهان: حیلهگر، فرصتطلب و پولپرست، خوشمشرب و خوشصحبت، باهوش
امیرارسلان: خشن، لامبالی، بیبند و بار و بیشخصیت و کوتهفکر
مرد جزامی کیسه به سر: مردی بدبخت، بیدفاع، بیفکر
همسر ناخدا خورشید: زنی مهربان، قوی، حقشناس و درستکار، وفادار به همسر
مرد قهوهخانه دار: درستکار، بیحاشیه، صاف و ساده و صادق، دنیا دیده و دلسوز
تمرین درس چهارم، بخش اول
شما چه چیزهایی دیگری برای آشکار کردن ویژگیهای درونی و بیرونی شخصیت پیشنهاد میدهید؟
۱: نظر کلی دیگران دربارهٔ شخصیت
۲: دیدگاه شخصیت دربارهٔ دیگران و مسائل مهم جامعه
۳: نظر شخصی راوی دربارهٔ شخصیت
۴: نظر خانواده و نزدیکان شخصیت دربارهٔ او.
۱_ نظر اطرافیانش در رابطه با شخصیت او چگونه است؟
ویژگی مشترک صمیمی ترین دوستان او چیست؟
۳_کم مانده بود که صدای قار و قور شکمم بلند شود که سارا صدایم زد تا برای صرف نهار به آشپزخانه کوچک دفتر که بیشتر به یک انباری شباهت داشت بروم. نهارم سرد شده بود. ظرف غذایی که فروشنده تعریف برندش را کرده بود و برای تأىٔید کیفیتش اذعان داشت خودش نیز از آن استفاده می کند، شش ساعت هم غذا را گرم نگه نمی داشت و من پس از یک هفته هنوز فرصت نکرده بودم برای اعلام نارضایتی و پس گرفتن پولم نزد او بروم.
از سر گرسنگی و با بی میلی نهارم را خوردم. هنوز مراجعه کننده های زیادی در دفتر بودند و باید هرچه سریعتر به پشت پیشخوان باز می گشتم تا همکار دیگرم برای صرف نهار به آشپزخانه برود.
مدت زمانی که پس از ساعت نهار آنجا می ماندم بسیار سخت و دیر می گذشت. دوست داشتم دست کم مراجعه کننده ی زیادی نیاید چون واقعاً اراىٔه ی خدمات برایم دشوار بود.
از چند روز پیش که آرمان قضیه ی ماموریت سه ماهه اش را مطرح کرده بود با چالشی بزرگ مواجه شده بودم. تاکنون سابقه نداشت که من و آراد مدت زیادی از او دور باشیم و به علاوه به واسطه ی شغلم و علاقه ی وافر آرمان به بچه، اکثر کارهای پسرمان با او بود و عدم حضور آرمان برای چند ماه و پذیرش تغییر روال زندگیم برایم دشوار بود.
می دانستم که این مأموریت را به خاطر مقایسه ی زندگی اطرافیان با زندگی خودم و غرولندهای مکررم پذیرفته است. به من اطمینان داده بود که پس از چند مأموریت ارتقای درجه چشم گیری در شرکت خواهد داشت و پس از آن می تواند از مزایایی که فقط شامل افراد رده بالای شرکت می شود استفاده کند و خانه ای را که تاکنون با بی تدبیری موفق به تهیه اش برای من نشده سرانجام خریداری کند.
آرمان از من درخواست کرده بود تا پسرمان را تنها نگذارم و برای سه ماه ساعت کاری ام را تغییر دهم تا به محض اتمام مدرسه آراد با او به خانه برگردم. این تصمیم مستلزم موافقت رىٔیس دفتر بود. دوست نداشتم به او رو بیندازم و فکر شنیدن جواب رد خشمگینم می کرد و این غرورم بود که مانع از آن شده بود تا دو سه روز این پا و آن پا کنم تا با در پی هم چیدن جملات قانع کننده، از او جواب منفی نشنوم.
۱.به نظر “گفتگوهای ذهنی شخصیت اصلی”یکی از راههای آشکار شدن ویژگی های درونی شخصیت میتونه باشه
۲.ناخدا خورشید یک انسان به ظاهر مقید اما در واقع خاکستری که با توجه به شرایط میتونه تصمیمات متفاوتی بگیره.شخصیت مورد احترامی داره و کارش رو بلده.شکست خورده و نمیتونه اینو بپذیره و میخواد به هر قیمتی این شکست رو جبران کنه.حتی به قیمت زیر پا گذاشتن خط قرمزهای خودش.
شخصیت دوم مادر هستش که برخلاف ظاهر بیچاره و توسری خورش بسیار زیرک هم میتونه باشه.
۳.یک روز عادی از شخصیت اصلی داستان من
شب ها تا دیر موقع توی رختخوابش برداره و با گوشی شهرهای مختلف آلمان رو چک میکنه(کشور مورد علاقه ش برای ادامه زندگی).صبح بسیار دیر از خواب بیدار میشه(مگر در مواقعی که با تیم کوهنوردی و صخره نوردی قرار باشه باشه به کوه برن).بعد از ناهار (که معمولا تنها میخوره چون پدرو مادر پرمشغله ای داره)تا شب کلاس شطرنج و زبان داره.شب ها با مادرش شام میخوره و بعد فیلم میبینه و بعد هم به اتاقش میره
درس چهارم ماه سوم :
تمرين اول :
براي آشكار كردن ويژگيهاي دروني و بيروني شخصيت در داستان مي توان از دلتنگيها ، دوريها ، از تجربه هايش در مدرسه ويا دانشگاه ، و مكانهايي كه خاطره دارد و يا دوست دارد مثل رستورانها و كافي شاپ ، و درباره ي ذائقه و غيره ….
تمرين سوم :
شخصيت اصلي داستان خودم :
تاريكي بود و فشفشه هايي كه در تاريكي مي رقصيدند و صداي موسيقي بلندي فضا رو پر كرده بود …
پانزدهم مهر ، ديروز به دنيا آمده بودم در يك پاييز برگ ريزان ، كودكي ام سرشار از گفتني هاست در كنار بهناز خواهر چشم آبي مهربانم ، با دست و سوت و روشن شدن برقها از خود بيرون آمدم و نمي دانستم كه چه بايد بكنم ، و كيكي بزرگ كه وسط ميز خودنمايي مي كرد ، من هاج و واج ولبخند به لب وسط اتاق ايستاده بودم …دستي از پشت روي شانه ام زد ، برگشتم همان چشمهاي آبي مهربان ( سه سال پيش به آلمان رفته بود و تنها هفته اي چند بار با هم گپ تصويري در اينترنت داشتيم ) و حالا بهناز صورت به صورت من ايستاده بود …
_ تولدت مبارك
در هوايي پر از حباب و كاغذ رنگي با هيجان فراوان بهناز را در آغوش گرفتم و خاطرات دور كودكي هايمان از كف دستهاي گرم بهناز به تنم نشست ، خنده و گريه هايمان در هم فرو رفت و پاييز كه پشت پنجره ما را تماشا مي كرد …..
تمرین سوم از درس چهارم :
یک روز عادی از زندگی شخصیت اصلی داستان خودتان را توصیف کنید :
تو حال و هوای خودم بودم و داشتم با حسرت به نداشتههایم فکر میکردم که یک نفر محکم به من تنه زد و حس و حال شاعرانگیام پرید ، برگشتم که آن دختر خوشبختی که به من تنه زده بود را ببینم و با هم جزوههای پراکندهاش را از روی زمین جمع کنیم و عاشق هم شویم ، که با دیدن پیرمرد پشمکی که عصایَش را داشت به زور در پهلوی من جاساز میکرد و اخم از چشمانش شعلهور بود ، گرخیدم.
سوالی نگاهش کردم ، با دست پهلویَم را نشان دادم و گفتم: جناب ، اینجا جای عصا نیست ، اگه ناراحت نمیشی پهلوی منه ، هنوز لازمش دارم.
سیبیلهایش تکان خورد و با صدای خُرناسی گفت : جلو چشام نباش.
اطرافم را نگاه کردم ، داخل پیادهرو بودم ، جلوی فروشگاهِ کتاب فرهنگ بودم. با خودم گفتم ، خب مشکل چیه! یعنی نباید اینجا بایستم ، شاید کج وایستادم ، شاید ممیزی ایستادم.
ولی نه ، انعکاس ظاهرم را در شیشهی فروشگاه دیدم ، عادی و مثل یک آدم منظم لباس پوشیده بودم.
من که نفهمیدم مشکل این پیرمرد چی بود!
برگشتم طرفش و گفتم : ” همهجا زمین خداست پدر جان ، حالا شما عصات رو اونورتر دراز کن ”
ایندفعه ، محکم با دنبالهی عصا به نشیمنگاهم زد و گفت : ” یا برو یا بمیر ”
بعد با خودم فکر کردم برم یا بمیرم؟
از حرف نامفهوم پیرمرد خندهام گرفت. از جلوی راهش کنار رفتم و چند قدمی به درب فروشگاه نزدیک شدم.
دو راهی سختی بود ، ساعتم را نگاه کردم.
از نُه ، نیم ساعت کم بود ، هنوز وقت داشتم.
پس رفتم داخل فروشگاه ، آویزههای کنار در ، جیرینگ جیرینگ صدا داد.
گلویی صاف کردم و اخمی نشاندم بین ابروهایم دستهی کیفم را محکم گرفتم و به فروشندهای که دلش برایم غنج میرفت توجه نکردم ، شاید بگویید از کجا مطمئنی !
چون دیدم وقتی اومدم داخل ، خندید ، میخواست با لبخندش جذبم کند و مرا گول بزند.
معلوم بود خندهاش برای مشتری مداری بود ، نه از روی علاقه به من.
دندانهای جالبی نداشت و آنها را با یک ردیف سیم کنار هم چیده بود که من جذبش نشدم.
یادم باشد حتمی بهش گوشزد کنم که شیوه جذب مشتریاش را عوض کند.
مثل همیشه ، صاف رفتم سراغِ قفسهِ کتابهای پشت ویترین که عاشقشان بودم ، رمانهای دوست داشتنیام ، چندتایی را برداشتم و نگاه کردم ، کتابهای محشری بودند ولی قیمتشان را که میدیدی ، عین آفتاب پرست رنگ عوض میکردی.
کتاب را به دستم گرفتم ، ورق میزدم و قدم زنان در سالنِ فروشگاه نیم ساعتی با آن کتاب دلبری میکردم ، فکر میکنم نصف رمان را تند خوانی کردم.
با یادآوری صاحبِ کارِ خوش اخلاقم ترجیح دادم زودتر راهی محل کارم بشم ، تا دوباره صابون مهربونیاش به تن من نخورد.
موقع رفتن ، کنار میز فروشنده مکث کردم.
همانطور که به پشت سرش نگاه میکردم ، حیا مانع نگاه مستقیم میشد ، البته اگه مستقیم به چشمهایش هم نگاه میکردم عاشقش نمیشدم.
به پشت سرش نگاه کردم و گفتم : بنظرم موقع جذب مشتری نخند خانوم ، آدمها نظرشون عوض میشه و سرانه مطالعه هم به شدت کم میشه.
با این حرف من ، متعجب نگاه کرد ، در حالی که ناخنهای رنگ شده و بزرگش را مرتب به سمت چشمان من عقب و جلو میکرد ، با آن انگشتهای بلندش ، موهایش را پشت گوشش میفرستاد و با صدای جیغ جیغی ، گوش خراشی گفت : چی گفتین !!
شاید باورتان نشود ، ولی نگاهم نیم ساعت خیره به ناخنهایش بود ، بیمروت سلاح سردی بود برای خودش.
در حالی که نگاهم همه جوره متوجه حرکاتش بود ، با عجله فروشگاه را ترک کردم.
با خودم زمزمه کردم :
” امروز چه روز عجیبی بود ، چه آدمهای عجیبی ”
وقتی چند متری از فروشگاه دور شدم از جیب داخل پالتوام جلد اول آناکارنینا را در آوردم و توی کیفم ، لای روزنامه همشهری جاساز کردم.
امیدوارم برای جلد دومش پول دستم بیاید که بتوانم اینبار نقدی بخرم.
البته من که نمیخواهم کتابها را انبار کنم ، میخوانم و دوباره پس میدهم.
خب خیلی وقت بود دنبال این آناکارنینا بودم ، بس که همه جا از آن به عنوان شاهکار لئو یاد میکردند و من از فکر و خیال و حسرتش روز به روز پیر و چروکیدهتر میشدم.
تمرین دوم از درس چهارم :
ناخدا خورشید : از ناحیه دست معلول شده است.
شخصیتهای درونیاش فردی مغرور و خودکفا و لجباز است.
و بخاطر همان معلولیت و خصوصیتهای رفتاریش ، عارش میاد از کسی در کارهای شخصی و قایقش کمک بگیرد.
ملول : فردی ساده و ضعیف و زودباور ولی وفادار است ولی در زندگی کاریش برای کسب روزی دست به کارهای مختلف میزند مثل فانوس کشی – حمل مسافر. برای درامد بیشتر به ناخدا خورشید متکی میشود تا در حمل قاچاق همکاری کند.
سرهنگ : فردی خلافکار و شرور و بیرحم و دروغگو است که برای رسیدن به اهداف خودش دست به هرکاری میزند.
مستر فرهان : فردی سیاستمدار و زرنگ بود که برای رسیدن به پول بیشتر با حیلهگری و رفاقت قصد داشت که سر همه را کلاه بذار.
خواجه ماجد : تاجری خسیس و معلول که با اعراب معامله الماس میکند و نفوذ زیادی در دستگاه دولت دارد و با پول و اعتبار خودش ، رقیبان را سرکوب میکنند.
تمرین اول از درس چهارم :
– شما چه چیزهایی دیگری برای آشکار کردن ویژگیهای درونی و بیرونی شخصیت پیشنهاد میدهید ؟
روشهای زیادی هست که میتوان با بررسی کردن آنها از ویژگیهای درونی و بیرونی شخصیت اصلی داستان به آن پی برد. مانند : ذائقه غذاییاش – علایق و نظر شخصی نسبت به هر چیز یا موضوعی – خصلت رفتاری که آیا مهربان و دلسوز است یا خودخواه و خودرای – موضوعاتی از قبیل عقایدش نسبت به موضوعات روز و انتقاد پذیریاش – اینکه شخصیت اصلی از چه چیزهایی متنفر هست و بلعکس – یا برای سفر علاقه به کوه و جتگل یا دریا دارد یا خونه نشینه.
یا برای درک بهتر میتوان از اندازه علاقه و ارتباطش با دوست و همکار و خانوادهاش استفاده کرد.
و اینکه اهل ورزش است یا نه و اگر هست چه نوع ورزش هایی مورد علاقه اوست.
ماه سوم: تمرین چهارم: قسمت سوم: یک روز عادی از زندگی شخصیت اصلی داستانم را توصیف کنید ( از نظر ویژگی های جسمی، روانی و ارتباطی)
چشمانم را که باز کردم آفتاب از درز گوشه ی پرده مستقیم ته چشمم را که از پتو بیرون زده بود، هدف گرفته بود. انگار دست توی چشم کور کرده بود تا با همه ی تیزی گرمایش مرا بیدار کند.. برای فرار از اشعه اش با چشمان نیمه باز و دهانی باز برای کشیدن خمیازه ساعت روی دیوار روبرو را نگاه کردم. با دیدن عقربه های ساعت که روی عدد ده لنگر انداخته بود با جستی پتو را پس زدم و روی تخت نشستم. کلی کار سر دستمان مانده بود. امشب بالاخره خواستگار به خانه مان می آمد. نه اینکه خواستگار نداشتیم نه. از نظر پدرمان، ما چهار دختر همه چی تموم و درس خوانده بودیم که نباید خواستگار کمتر از دکتر و مهندس به خانه مان پا می گذاشت. همه فامیل این را می دانستند. هفته پیش عموی مادرم از آبادان به خانه مان آمد و بعد از کلی صحبت با پدر و مادرم آنها را راضی کرد برای خواستگاری خواهر بزرگترم برای نوه خلبانش. آنهم به پشتوانه تحصیلات و شغل اسم و رسم دار نوه اش پا پیش گذاشته بود. گفته بودم که سال ها پیش اقوام پدری ام از شوشتر به سمت اهواز مهاجرت کردند. و طایفه مادری ام بدنبال صید ماهی و پرورش درخت مو و تآسیس کارخانه خرما و بسته بندی آن در جنوبی ترین شهر کشور اطراق کرده بودند. یک ماه قبل، همراه خانواده ام برای خداحافظی کردن برادرم از اقوام مادری به آبادان و خرمشهر رفته بودیم. عارف امسال دیپلم گرفته و برای ادامه تحصیل عازم انگلیسه. صدای مادرم از پای پله های پایین آمد:
_عرفانه… بیداری؟
_ آره مامان. اطاقو مرتب کنم میام.
خانه سه طبقه دارد. در طبقه همکف سالن پذیرایی و یک اطاق نشیمن و آشپزخانه قرار دارد. از دو اطاق طبقه دوم یکی به مامان و بابا تعلق دارد و یکی به من و خواهر و یکی به آخری ام. در دو اطاق طبقه سوم یکی که دو پسرها در آن زندگی می کنند و در دیگری عفیفه و خواهر ته تغاری ام. سر سفره کنار عفیفه نشستم. مادر لیوان چای را جلویم گذاشت. از شوق انجام کارها بی هوا تند تند چای را بهم می زدم. با صدای بلند برخورد قاشق به کناره ی استکان به خود آمدم:
_ آجی عفیفه بعد از صبحونه شروع می کنیم. من طبقه خودم رو تمیز می کنم، تو هم طبقه خودت رو. تموم که شد می افتیم به جون طبقه اول. مادر گفت:
_ حالا صبحونه تون رو بخورین. سر فرصت همه چی انجام میشه.
مادر عاشق بچه هایش بود. راحتی و خواب و خوراک ما برایش از همه چیز واجب تر بود، حتی برنامه خواستگاری امشب. من گفتم:
_ منم که گفتم بعد از صبحونه خوردن مادرم.
پدر از صبح زود به همراه عارف برای تهیه مایحتاج خانه و کارهای تکمیلی پاسپورت بیرون رفته بود. دلم لک زده برای جشن و سور عروسی. خانه مان به این تنوع محتاج بود. مخصوصا که در این سال های اخیر انگار شده بود مدرسه و دانشگاه. هر کسی سرش توی درس و کتاب بوده و فقط وقت وعده های غذایی دور هم سر سفره جمع می شدیم. ذوق داشتم که با رفتن عارف و ازدواج عفیفه زندگیمان رنگ دیگری می گرفت. من می شدم دختر بزرگ خانه و عرفان هم پسر بزرگ خانه، و مالک اطاق خودش و عارف. دو دختر ته تغاری که یکی هم اطاقی من بود و یکی هم اطاقی عفیفه را می فرستادیم توی اطاق عفیفه. ما بچه ها همه ی نقشه ها را در همین یک هفته ای که منتظر آمدن خواستگار و رفتن عارف بودیم کشیده ایم. تا غروب دیگر جاروبرقی خاموش و همه ی خانه از تمیزی برق می زد. سرتاسر میز دوازده نفره ناهارخوری، از ظرف های گران و دکوری با انواع دسر و سالادهای رنگی پر شده بود. انواع نوشابه های کوکا و پپسی به جز غذاهای گرم با سلیقه روی میز چیده شد. بوی قلیه ماهی و قورمه سبزی تا اطاق عفیفه هم می رسید.
_ به به. عجب بوی قورمه ای. بو بکش آجی.
_ عرفانه، من الان به تنها چیزی که نمی تونم فکر کنم غذاست. نگرانم. به نظرت با این خواستگار می تونم خوشبخت بشم؟
_ ببین ظاهرش که به عنوان یه مرد بد نبود. بلند قد و صورتی نمکین داشت. درس خونده هم که هست. شغلش هم که خفنه. هر دختری آرزوی همچشن کسی رو داره.
_همه اینا رو می دونم ولی نمی دونم اخلاقش چه جوریه؟ آیا می ذاره درسم رو ادامه بدم؟ میگذاره سرکار برم؟ می دونی که من دختر خونه نشین نیستم و فوق رو گرفتم که انشالله تا دکترا جلو برم.
_ راجع به اخلاقش که دیدی پدربزرگش دل آقام رو از اون بابت قرص کرد.
_ آره درست می گی اگه این خوبی ها رو نداشت که عمرا آقام راضی می شد بیان خواستگاری.
_ حالا بذار وقتی اومدن راجع به نظرش در مورد ادامه درس خوندن و کار کردنت هم صحبت می کنین.
_ اگه نظرش موافق باشه که عالی میشه. تازه آقام که تا هر چقدر هم که درس بخونم میدونم که نمیذاره برم سرکار. بقول خودش عیبه دختر تو خونه پدرش بره کار کنه.
_ دختر بلند شو آماده شو. حتما حالا حرکت کرده اند.
عفیفه از توی کمد کت و دامن سبز ماشی را در آورد و پرسید:
_ این چطوره واسه شب بپوشم؟
_ عالیه. هم پوشیده س، هم شیک و مجلسیه. زودتر بپوش دستی هم به صورتت بکش.
از اطاق بیرون رفتم و او بدنبالم آمد تا در را از پشت سرم قفل کند. ما بین پله های طبقه دوم و سوم بودم که صدای زنگ تلفن از پایین آمد. صدای مادر را شنیدم که با مخاطب آن طرف گوشی صحبت می کرد:
_ سلام از ما… چه زحمتی؟ خونه خودتونه… چی؟ چرا؟ …. نمیاین؟
به عفیفه که از نرده پله خم شده بود و حرفای مادر را گوش می کرد، خیره شدم. زیر لب با تعجب گفتم:
_ انگار امشب خواستگارا نمیان!!
ماه سوم: تمرین چهارم: قسمت اول: مبحث ساختن شخصیت اصلی: چه چیزهای دیگری برای آشکار کردن ویژگی های درونی و بیرونی شخصیت پیشنهاد می کنید؟
_ با نشان دادن نوع تغذیه شخصیت به مزاج گرم یا سرد بودن او پی می بریم.
_ با تصویر کردن هنر شخصیت (نقاشی، موسیقی و …) به استعداد او پی می بریم.
_ از حالات روحی و روانی او به طبع او پی می بریم و یا بر عکس با تصویر کردن طبع او می توانیم حالات روحی و روانی کنش شخصیت را نمایش بدهیم.
_ از کمیت و کیفیت خواب شخصیت به ویژگی درون و بیرون او پی می بریم.
_ با نشان دادن تیپ لباس پوشیدن او به ویژگی درون و بیرون او پی می بریم
_ با نمایش سلیقه شخصیت در انتخاب لحن و گفتگوی دیالوگ های روزانه او پی به درونش می بریم.
ماه سوم: تمرین چهارم: قسمت دوم: پس از تماشای فیلم ناخدا خورشید کمی درباره شخصیت پردازی او و سایر شخصیت های اصلی داستان بنویسید.
ناصر تقوایی: آقای ناصر تقوایی کارگردان فیلم ناخدا خورشید که بر اساس داستانی ارنست همینگوی فیلم را ساخته بخوبی توانسته یک جامعه ایده آل و در صورت فقدان این ایده آل ها یک جامعه رو به انحطاط و سقوط یا بقول فیلم، جامعه رسیده به ته دنیا را به تصویر بکشد. ایده آلی که اتحاد و تلاش همه گروههای خاص و عام جامعه را می طلبد. اتحاد یعنی: سیاست (مستر فرمان) + قدرت (کلنل سرهنگ) + عشق و محبت (خاتون) + تجارت و اقتصاد (خواجه ماجد) و بالاخره فرهنگ (ناخدا خورشید) که محور جمع همه اینها است و در حال کشمکش و درگیری با کمبودهای این ایده آل ها است.
ناخدا خورشید: ناخدا شخصیت اصلی فیلم و در کل یک جامعه است که بنا به دلیل نداشتن یک دست که دلیلش آنجا که می گوید: (آن را بریده اند) واقعیتی بوده که احتمالا نشان از سیاست غلط جامعه و سیستم اجرایی آن است. و دلیل دیگرش می تواند سمبلیک باشد که نشان از نداشتن فرزند ذکور باشد که می توانست عصای اقتصادی و کمکش در این سن و احیانا پیری ناخدا باشد. که در آخر فیلم ناخدا در تارهای تنیده همان قدرت و سیاست و پول و عشق و صداقت… در لنجش نابود می شود.
ملول: شخصیت ملول که انسانی است ساده و عامی و با صداقت و البته بسیار امیدوار به خوب بودن دنیا و البته متکی به افرادی مثل ناخدا خورشید که شاید از طریق او خودش را به زندگی موفق رسیدن نزدیک می بیند و بدنبال این امید و صداقت تا پای جانش می ماند.
سرهنگ: سرهنگ که نمادی از قدرت (نظامی و تسلیحاتی) است. شاید به خاطر این تک بعدی بودن کاذب اقتدار و کارهای ناشایستش به این آخر دنیا تبعید شده که در آخر فیلم در رویارویی با سیاست و تجارت و …) خودش و دوستان مریدش کشته می شوند.
فرحان: فرحان سیاستمدارگریه فیلم که می تواند نماد کشورهای انگلیس و … باشد که فقط به فکر منافع خودش بود که در نهایت با حربه سیاست سرهنگ کشته شد.
خواجه دلال: نماد پول و تجارت بود که با وجود خواجه بودن و نیاز به پول بدنبال عقده هایش بود و سرمایه مملکت را حراج می کرد.
خاتون: و با بازی پروانه معصومی در نقش خاتون که بیانگر زن استوار و وفادار و عاشق و به نوعی زن متعهد و مسئول شرقی (ایران زمین) بود.
تمرین ۱
دربارۀ نوع نگاه شخصیت به زندگی و جهان و تفکرات و گفتگوهای درونی او میتوان نوشت.
تمرین ۲
ناخدا خورشید مردی مغرور و متکی به خود است. با وجود معلولیتی که دارد نمیخواهد از کسی کمک بگیرد و لجباز است. ناخدا خورشید اعتقادی به قانون نداشت. برای خانوادهاش ارزش قائل بود و هرکاری برای اینکه زندگی خود و خانوادهاش را بچرخاند انجام میداد، اما طماع نبود. بار قاچاق او که همۀ سرمایهاش بود سوزانده میشود. او برای جبران خسارت وارده مجبور میشود تن به بار قاچاق دیگری بزند.
ماه سوم
درس چهارم
بخش ۱ ، تکمیلی ،
درخصوص محل تولد شخصیت اصلی و اصالت و ریشه ی خانوادگی و موارد فرهنگی او سوال نشده . فکرمیکنم این بخش میتونه درروند داستان خیلی موثر باشه
تمرین چهارم فصل سوم
1-ویژگی دیگری که برای آشکار کردن شخصیت اصلی داستان می توان اضافه کرد، گفتگوی درونی شخصیت اصلی داستان است که نشان می دهد او چه حسی نسبت به خود دارد، آیا با خود مهربان است یا مدام خود را قضاوت و مورد سرزنش قرار میدهد ارتباطش با خودش چگونه است. با شناسایی نوع ارتباط فرد با خودش، می توان نوع ارتباطات او را با دیگران پیش بینی کرد.
2- شخصیتهای اصلی ناخدا خورشید
* ناخدا خورشید مردی است که محکم و مغرور به نظر میرسد، مرد تنهایی که میخواهد خود را قوی و بینیاز به آدمها نشان دهد. مردی است که از زمان معلولیتش سعی دارد، نقص جسمانی خود را با جبران افراطی بپوشاند و از هیچ کس در انجام امورات زندگی و کاری خود کمک نمیگیرد! حتی کارهایی که دیگران با جسمی سالم هم به تنهایی انجام نمیدهند، او اصرار دارد به تنهایی آن را انجام دهد ، تنها به دریا میرود و دل به دریا میزند! مردی که اضطراب زیادی دارد و ترس از کارافتادگی و محتاج شدن موجب می شود تا دست به کارهایی بزند که نتایج خوبی در پی نداشته و حتی مجبور می شود اعتقاداتش را زیر پا بگذارد. برای کاهش اضطرابش و سرپوش گذاشتن روی آن برای اعمال غیر قانونی خود، چارچوب وضع مینماید، وگرنه قاچاق قاچاق است چه فرق میکند نیت و هدف پشت آن چه باشد! سیر کردن شکم زن و بچهاش باشد یا پر کردن جیب طماع یقه سفیدان!
اما شخصیت دوم ، ملول انتخاب نام این کاراکتر توجه من را به خود جلب کرد، چرا نویسنده چنین نامی را برای این شخصیت در نظر گرفته است ، معنای کلمه ملول در لغت نامه معین به معنی بیزار، اندوهگین و به ستوه آمده، عنوان شده است. انتخاب نام کاراکترها نیز به نوبه خود جالب است، شخصیت اصلی که فردی قوی و محکم نشان داده شده، خورشید است که مظهر نور و گرماست! و شخصیت ضعیف داستان ملول ! شخصیتی که بارها و بارها تحقیر میشود اما وفاداری خود را اثبات میکند، به خانواده اش که با وجود ازدواج مجددش، تن به هر کاری میدهد تا خانوادهاش را تامین نماید و به ناخدا که بارها از سوی او رانده میشود ولی حاضر نمیشود او را تنها بگذارد . به نظر من شخصیت سربلند داستان بر خلاف تصور اوست . ناخدا خورشید پاهایش لرزید و از قوانین و چارچوبهای خود عدول کرد تا نیازهای اولیه انسانی خود و خانوادهاش را تامین کند! در حالی که ملول برای حفظ ارزش های خود جان خود را به خطر انداخت.
3-یک روز از شخصیت اصلی داستان:
*با سردرد شدیدی از خواب بیدار شد، نای بلند شدن و حرکت کردن نداشت، تلاش کرد چشمانش را باز کند اما نور چشمانش را اذیت میکرد، آه عمیقی کشید و پلکهایش را روی هم فشار داد!
احساس ضعف میکرد، به زحمت توانست تکانی بخورد و از این پهلو به آن پهلو شود! با چشمان نیمه بازش محیط اطرافش را میکاوید!
ظاهرا همه چیز مثل سابق و چیزی تغییر نکرده بود. بعد از ۱۰سال دوباره برگشته و شب را در آن خانه صبح کرده بود. با کنجکاوی سر چرخاند و جای جای اتاق را نگاه میانداخت، روبهرویاش میز آینه کوچک مادرش را دید، عکس کوچکی کنار آینه چوبی قدیمی زده شده بود، از آن فاصله نمیتوانست خوب ببیند، چشمانش را تنگتر کرد اما فایدهای نداشت! صدای شیر آب را از حمام میشنید.
با بی علاقگی و زحمت زیاد پاهایش را به زیر کشید و لبه تخت نشست، کمی به بدنش کش و قوس داد. از جایش بلند شد، احساس سرگیجه داشت! به سمت آینه قدیمی رفت نگاهش به چهره پریشان خودش افتاد، دستانش را از هر دو طرف داخل موهای بهم ریخته اش کرد، با دقت به تارهای سفید روی شقیقه هایش نگاه کرد. از آخرین باری که خود را در این آینه دیده بود چهرهاش بسیار تغییر کرده بود! به حلقه عمیق و سیاه دور چشمانش حالا خطوط ریز و درشت چین و چروک هم اضافه شده بود!
دست دراز کرد و آن عکس قدیمی را بر داشت، ناگهان تمام خاطرات کودکیاش مانند فیلمی از جلوی چشمانش گذشت، آن روز را به خاطر میآورد، روزی که همه خانواده دور هم جمع شده و دیگ نظری آش مادربزرگ را هم می زدند، آن روز در ذهن کودکانه اش حتی تصور هم نمی کرد آینده این چنین سرنوشتی برایش رغم بزند.عکس دسته جمعی خانواده، شاید این آخرین عکس دسته جمعی آنها بود! خنده تلخی بر لبانش نشست.
به سمت آشپزخانه رفت، نگاه عمیقی به آشپزخانه و لوازمش انداخت، خاطرات گذشته از جلوی چشمانش محو نمیشد. کتری را بر داشت و زیر شیر آب گذاشت، خیره به آب و غرق در افکارش بود که با سر رفتن کتری و خیس شدن دستش به خودش آمد! کتری را روی اجاق گذاشت و شعله گاز را روشن کرد، دست دراز کرد و قوطی چای را از کابینت بالای سرش درآورد، خودش آن را آنجا گذاشته بود، ۲5سال پیش که به همراه مادر و خواهرش به این خانه کوچ کردند، جای همه وسایل را میدانست، گذشته لحظه ای او را به حال خود نمی گذاشت، خاطرات آن روز را مرور میکرد و غرق در افکارش بود که با صدای سوت کتری به خود آمد. چای را دم کرد و به سمت اتاق نشیمن رفت. مبلمان راحتی قدیمی سبز رنگ، که دور اتاق نشیمن چیده شده بود، قالی کف اتاق که زمینهی رنگی سرخ رنگی داشت با گلهای کوچک و بزرگ رنگی، تلویزیون ۱۴ اینچ قدیمی که رویش قلاب دوزی مادر افتاده بود و یک گلدان کوچک روی آن، خاطره وصل کردن آنتن را به خاطر آورد و لبخندی بر لب زد و به سمت پنجره رفت! پردههای کنفی سبز رنگی که حالا دیگر نخ نما شده بودند را کنار زد، مادرش خود آنها را دوخته بود، کهنه بود اما مادرش هیچ گاه نمی گذاشت ذرهای کثیف و چرک مرد شود، همیشه حواسش به نظافت بود. در بالکن را باز کرد و شمعدانیهای روی لبه بالکن توجه اش را به خود جلب کرد، برگهای شمعدانی از شدت بیآبی زرد و پژمرده شده بودند، به آشپزخانه برگشت و پارچ را آب پر کرد و گلدان سفالی شمعدانیها را پر آب کرد. دستی به برگ های رنجور شمعدانی ها کشید، خاطرات زیادی با این گلها داشت، بوی شمعدانی ها او را به حیاط منزل قدیمیشان برد، مادرش دور تا دور حوض کوچک آبی رنگشان گلدانهای سفالی شمعدانی میچید.
برعکس داخل خانه که هیچ تغییری نکرده بود، منظره بیرون بسیار تغییر کرده بود، برج های سر به فلک کشیده تک و توک خانه های قدیمی باقیمانده را خفه کرده بود!
نمی توانست تمرکز کند با خود فکر میکرد باید کاری انجام دهد اما نمی دانست آن کار چیست، سردرگم بود. صدای بسته شدن در اتاق را شنید. فکر این دختر او را دیوانه میکرد…*
ماه سوم
تمرین۴
بخش۱
همه سوال هایی را که میتوانست ویژگی های درونی و بیرونی شخصیت داستان را آشکار سازد تقریباً در سوالات تمرین وجود داشت . فقط دو مورد بود که فکر کردم شاید بد نباشد به سوالات اضافه شوند .
۱ _ در طول زندگی اولویت انتخابهای شخصیت بر چه اساسی بوده ؟ پول ، مقام ، اعتقادات و …
۲_ آیا سابقه ارتکاب به جرم و خلافی داشته ؟ اگر جواب مثبت بود علت و نتیجه توضیح داده شود .
بخش ۲
شخصیتهای فیلم ناخداخورشید
ناخدا خورشید بر خلاف ظاهر خشک و جدی اش در محیط خانواده پدر و همسری دلسوز و مهربان بود و به ارزش های انسانی یک زن احترام قائل بود و همسرش خاتون معمولاً طرف مشورت او قرار می گرفت و از همه تصمیمات و مشکلاتش باخبر بود .
ناخدا اعتقادی به برتری مردها نداشت و دخترانش را مورد محبت قرار میداد .
شخصیتی ثابت ، مصمم و خاصی داشت ، با اعتماد به نفس و عزت نفس بالا.
در همه ی عرصههای فکری یک سر و گردن از مردهای هم کیشِ خود که زندگی سنتی و با فرهنگی قدیمی و ثابت داشتند ، بالاتر بود .
درمورد مسائل مذهبی، از اعتقادات خشک و پوسیده زخم خورده و در این راه یک دستش را از دست داده بود ، ولی برای خود چهارچوبهای مشخصی تعریف کرده بود .
در مورد مسائل سیاسی معتقد بود که همه باید به صورت برابر از امکانات رفاهی برخوردار باشند و در مقابل تفکر سرمایهداری می ایستاد و زیر بار حرف زور نمی رفت .
در مورد مسائل اجتماعی هم در نظر اواز احترام برابری برخوردار بودند ،مگر حقی ضایع شود ، که درچنین شرایطی در مقابل ظالم می ایستاد و از مظلوم تمام قد دفاع میکرد . شجاع و مسئولیت پذیر بود و به کسی جز خودش تکیه نمیکرد .
خاتون همسری مهربان و همراه بود و به تصمیمات شوهرش احترام میگذاشت و تلاش میکرد راهنما و مشاوره صبوری برای او باشد .
ملول شخصیت ضعیف و نون به نرخ روز خوری بود که با قرار گرفتن در کنار شخصیت محکمی مثل ناخدا خورشید به دنبال کسب درآمد برای خودش بود.
مستر فرهان مردی سیاستمدار و حریص بود که به هر قیمتی کسب درآمد میکرد و برایش فرقی نداشت این پول از چه راهی به دست میآید . ولی از آنجایی که طمع کار بود جانش را در این راه باخت.
سرهنگ انسان سنگدل و خلافکاری بود که به ته خط رسیده بود و برای نجات خودش و زندگی نکبت بارش حاضر به انجام هر جنایتی میشد .دروغگویی و فریبکاری از خصوصیات بارز او بود ولی بسیار طماع و حریص هم بود .
خواجه ماجد تاجر خریصی که بجز راحتی خود و خانوادهاش به کس دیگری فکر نمیکرد. از له شدن دیگران مخصوصا رقبا لذت می برد و انسانیت برایش تعریفی نداشت .
بخش ۳
روزهای آخر برگ ریزان پاییز بود و هوا هر روز سردتر و درختان لخت تر از قبل می شدند . این اواخر، تقریباً هر روز هوا ابری و بارانی بود و آقای رحمتی هم کمتر پیادهروی میکرد و بیشتر مواقع با ماشین خودش از شرکت به منزل بر میگشت . ولی امروز، با وجود ابر سیاهی که از سر صبح برای چکیدن و باریدن منتظر بهانه بود، بدون چتر و لباس مناسب ، تصمیم گرفت مسیر شرکت تا منزل را پیاده طی کند . شاید هم با این پیاده روی ، می خواست به مسائل و مشکلات مالی شرکت بیشتر فکر کند.
مدتی میشد که کارها، طبق روال قبل پیش نمیرفت. درگیری های گمرکی برای ترخیص کالاهایی که از دو سال پیش وارد کرده بود و هنوز موفق به گرفتن مجوز ترخیص نشده بود ، او را کلافه می کرد. ضرر پشت ضرر .
حالا هم که تغییرات قیمت ارز و سفارش هایی که باید مبالغه شان به نرخ روز تسویه می شد، همه ی حساب کتاب های شرکت را به هم زده بود .
چند بار به واسطه دوستان ، وامهای کلانی دریافت کرده و خانه و شرکت هر دو در رهن بانک بودند. دیگر نمیتوانست روی دریافت وام حساب باز کند .
باد سرد پاییزی از یقه ی کتش مهمان پوست بدنش می شد و او را به لرزه می انداخت . برای فرار از سرما ، ناخوداگاه دست هایش را داخل جیبش کرد . ولی سرش از افکار مختلف پر از هیاهو بود .هیاهویی که بی صدا از درون او را می شکست .
باران قطره قطره شروع به باریدن کرد واو، خیابانها و کوچههای نمداررا یکی پس از دیگری بدون توجه به باران پشت سر گذاشت و در حالی که غرق در افکارش بود ، خود را در مقابل درب ورودی منزلش یافت.
موهای کم پشتِ پیشانیاش از خیسی باران کمتر بنظر می رسید و اورا مسن تر نشان میداد . سرمای نشسته بر جانش با داغی افکار مغشوش اورا از پا انداخته بود.
رنگ پریده و بی حال به نظر می رسید . کلید را در قفل چرخاند. قبل از اینکه وارد سالن شود ، سیما به استقبالش آمد و بادیدن او با ناراحتی گفت :چی شده؟ حالت خوب نیست ؟چرا رنگت پریده؟
نگران نباش خوبم ، فقط کمی خسته ام .
چرا تو این بارون پیاده اومدی؟ نمیگی سرما میخوری .
آقای رحمتی همینطور که کت خیسش را از تن بیرون می آورد تا روی جارختی دیواری آویزان کند ، نگاهی به میز وسط سالن انداخت که ، پر از ظرفهای میوه و گل و شیرینی بود . با تعجب گفت : چه خبره ؟مهمون داریم؟
مگه یادت رفته ، امروز دوستام میان .
دیشب بهت گفتم که مهمانی دورهمی این ماه با منه.
من فکر میکردم امشب دیرتر میای خونه . میدونی که مهمونی معمولا تا ده دوازده شب طول میکشه .
آقای رحمتی وارد دستشویی شد و در حین شستن دست و صورتش گفت : باشه ، ی سر میرم دفتر کوهساری. باید کمی به کارهای شرکت برسیم .
آخ ببخشید ابراهیم با این حالت منم مهمون دارم.
در همین حین سارینا از اتاقش با لباس بلند صورتی و موهای بافت بیرون آمد . سلامی به پدر گفت و کرد و گفت : بابا ببین لباس جدیدم قشنگه؟
سوپرایز مامانِ . خودش سفارش داده.
آقای رحمتی با دیدن دخترش همه مشکلاتش را برای لحظهای فراموش کرد . او را در آغوش کشید و گفت: دیدن تو در این لباس زیبا ، قشنگ ترین لحظه ی امروزم بود . مثل ماه شدی دخترم .
ناخدا خورشید انسان با شعور وبا گذشتی بود برای امر معاش مجبور بود که دست به کار های بزند که دوست نداشت پایی حرفش بود بسیار خانواده دوست بود و همیشه پی حق خود بود و در همین راه کشته شد سرهنگ آدم جنایت کار حقه باز و پول دوستی بود که حاضر بود برای پول دست به هر کاری بزند فرحال دلالی با سیاست بود قبل از انجام هرکاری خوب فکر می کرد وله همین دلیل اوضاع مالی خوبی داشت ملول انسان پاک و درستی بود داری دو زن بود که برایش اهمیتی نداشت به تمام فکرش این بود که پسرش پیش زن دومش بفرستد
تمرین 4 قسمت سوم
گویا چیزی در گوشش زمزمه میکند ولی حس اینکه چشمهایش را باز کند ندارد صدا بلند تر میشود در تاریکی چشمهایش را به سختی باز میکند کور مال کرومال دنبال ساعت میگردد انرا پیدا میکند با انگشتانش بر روی بالای ساغت حرکت میکند دکمه لامپ را فشار میدهد ساعت 5:30 صبح است باید بلند شود ولی چه قدر سخت است این کار .
بدنش را مانند گربه کش و قوس میدهد پتو را کنار میزند و خودش را که مانند سریشی بر تخت چسبیده است جدا میکند لامپ اتاق را روشن کرده و صفحات صبحگاهی اش را برمیدارد یک خودکار با رنگ متفاوت روز قبل انتخاب میکند و شروع به 3 صفحه نوشتن میکند بعد باید چایش را بخورد تا بتواند پرده کرکره های چشمانش را بالا بکشد با اینکه دیرش شده است ولی نمیتواند از خیر چای شیرین بگذرد حتی اگر در اداره توبیخ شود .تا وقتی که سماور برقی ای که تا نیمه در آن آب ریخته جوش بیاید وسایلش را اماده میکند از قبیل ظرف غذا ،عینک ،کیف پول ،مدارک ماشین ،میوه ،عینک آفتابی ،دفترچه یادداشت روزانه و در صورت لزوم یک کتاب برای اوقات بیکاری ،در این مدت با یک تی بگ چای خود را درست کرده و یک بسته نان از نانهای فریزر در میآورد انقدر میترسد که روزی بدون نان باشد از همه مدل نان در فریزر خود دارد .
نگاه به ساعت میکند ساعت 7.30 هست و او باید این موقع سرکار باشد با عجله لباسهایش را میپوشد کلید اتاق و سوییچ ماشین و کلید اتاقش در اداره را بر میدارد در را میبندد همینکه میخواهد قفل کند فکر میکند بهتر است از بسته بودن درب یخچال ،خاموش بودن سماور ،مایکروفر مطمین شود هر چند آنها راچک کرده بود خیالش راحت می شود،سوار ماشین میشود به اداره میرود .
از وقتی که در ادراه در یک اتاق تنها کار میکند ازادی عملش بیشتر و اعصابش آرامتر شده دیگر کسی نیست در کارش موش بدواند ،اول اتوماسیون اداریاش را چک میکند کارهای مدیر رادر اسرع وقت انجام میدهدو سپس به کارهای غیر اداری میپردازد . تو محیط اداری با هیچکس صمیمی نیست به خاطر همین کسی نه برایش خبر میاورد و نه کسی از او خبر جایی میبرد بعد از 20 سال کارکردن در اداره فهمیده بود که کارمندان اداره یک همکار هستند نه بیشتر و به خاطر منفعت های افراد، دوستیها ماندگار نمی ماند مگر برای بدست اوردن سودی .
بعد از پایان کار اداری سری به نشر مرکز میزند و تازه های کتاب را ورق میزند و در سر راه خریدهای منزلش را که شب قبل در دفترش نوشته بود انجام میدهد و راهی منزل میشود .
وقتی که در خانه را باز میکند ارامش عجیبی تمام وجودش را می گیرد.برای او خانه اش حکم مسجد را دارد مقدس و امن .وسایل خریداری را جابجا میکند روزی صد بار خدا را شکر میکند که تنها زندگی میکند و مجبور نیست به خاطر بیماری کرونا نگران کسی باشدو یا دچار وسواسهای عجیب غریب شود همانقدر که قبلن نظافت را رعایت میکرد الان هم در همان حد است چون همه را قبلن هم میشست . بعد شروع میکند به پست گذاشتن در اینستا و چک کردن سایتهای دوستان ،تمرین تار و بعد برای رفع خستگی میرود سراغ آشپزی که برایش بسیار لذتبخش است .کمکم شب شده است کمی کتاب میخواند و خدا را بابت داشتن چنین روزی شکر میکند هر چند نمیتواند دیگر ورزش در باشگاه را تجربه کند ولی کمی در خانه قبل از خواب نرمش یمتواند انجام دهد .
در انتها با گفتن شب به خیر به خودش و خدای خود ،خود را برای یک روز دیگر آماده میکند
تمرین 4
قسمت الف :1- آیا زود رنج یا دبررنج ؟
2- آیا دوستهای صمیمی داره؟
3-چهارچوب اعتقادی دارد یا باری به هر جهت است
تمرین 2 تعریف فیلم ناخدا خورشید
ناخدا خورشید در منزل مردی مهربان ،آرام ،صبور و قدرتمند بود. با اینکه پسر دوست داشت برای اینکه پشتوانه خانواده باشد با دختران نیز مهربان بود . بعلت فساد افراد بالادستی دچار آسیبهای فراوانی شده بود و برای حفظ گذران زندگی مجبور شد خلاف کند البته نه هر خلافی چون چهارچوبهای خاص خودش را داشت .ولی وقتی دید میخواهند لنجش را مصادره کنند آخرین خلاف را بر خلاف میل باطنی خود کرد و در این راه کشته شد . شخصیتی بود که دنبال گرفتن حق خود بود و ادم درستی بود . در هرگونه قراردادی که می بست پای تعهدش می ایستاد و به عهد خود وفا میکرد .
ملول شخصیت خرده پایی بود که برای پول درآوردن حاضر به انجام هر کتری بود ولی ادم صاف و ساده ای بود که ناخدا و زنش با او اطمینان داشتند و او نیز خار آنها را میخواست . نمیتوان گفت که از روی شهوت زن گرفته بود ولی خوب دارای 2 زن بود و فکر زن اولش هم بود که او را میخواست پیش پسرش دبی بفرستد.
سرهنگ :آدم پست و بی چشم و رویی که حاضر بود برای منفعت خودش حتی صمیمی ترین دوست خود را از بین ببرد اصولن از این افراد برای کشتن دیگران ،شورش استفاده میکنند چون چشم خود را بر همه چیز میبندد و میتوانند رودی از خون راه بیندازند مثل انچه خودش اعتراف کرد آتش زدن ..
فرحان :دلالی که با سیاست بود خنده موذیانه ای داشت و چون آدم با درایتی بود بلد بود با پنبه سر ببرد و کار خودش را پیش ببرد به خاطر همین در این کار بسیار موفق شده بود و پولدار بود .
سرگ
قسمت الف فرد شما اجتمایی بود یا منزوی ۲ می توانست از حق خود دفاع کند یانه برای خرجی روزمره چه کار کرد دلتنگ خانواده می شود یانه
تمرین 4 از فصل 3
1- شخصیت های داستان در درون خود با توجه به عملکردشان به چه موضوعاتی فکر میکردند؟
2- علایق شخصی شخصت داستان و این که بیشتر در خانه خود را با چه چیزی مشغول و سرگرم میکرده چیست؟
3- در شرایط بحرانی و مشکلات عکس العمل او چه بوده است؟
4- رفتارش با خانواده در شرایط مختلف چگونه بوده است؟
5- تیپ شخصیتی او درون گرا بوده یا برون گرا؟
یک روز عادی از زندگی شخصیت اصلی داستان :
صدای زنگ در به صدا در آمد، 2 ظهر بود و طبق معمول احمد آقا(پدر خانواده) برای صرف ناهار به خانه می آمد، تپش قلب و استرس و شل شدن دست و پا در این ساعت از روز ، اتفاق میافتد، حتی اگر احمد آقا برای ناهار به خانه هم نمی آمد ولی این حس دلشوره و نگرانی همراه با ترس ، به سراغ منصوره می آمد، احمد آقا هیچ وقت پدر خوبی نبود، با این حال که در خانواده مذهبی بزرگ شده بود و پدرش روحانی و پیش نماز محله بود ولی آداب خانوادگی را بلد نبود، تک پسر خانواده بود البته با کلی نذر و نیاز ، در جامعه مرد سالاری همیشه پسر دار شدن ، ارزش بود مگر غیر این هست که دختر رحمت است و پسر نعمت، که با نگاهی زیباتر هر دو هدیه ای هستن از سمت خدا ولی خوب با فرهنگ آن زمان پسر دار شدن یک ارزش تلقی میشده است. ذهنیت اکثر افراد این است که وقتی پدر به خانه میرسد، چقدر میتواند در گرم شدن کانون زندگی نقش داشته باشد ولی خوب، در زندگی منصوره رسیدن پدر (احمد آقا) به خانه نه تنها کانون خانواده گرم نمیشد بلکه تنش و استرس را به خانه می آورد و سر هر چیزی بهانه گیری داشت، مداوم با همسر و چهار فرزندش که دو دختر و دو پسر بودند سر ناسازگاری داشت و بد بیراه نثارشان میکرد، در محله اعتبار زیادی داشت چون پدرش روحانی بود، همه محله به او احترام میگذاشتن غافل از اینکه هر چقدر در بیرون با مردم خوب بود، همانقدر در خانه بد بود، از نظر مالی ضعیف بود حتی توانایی فراهم کردن مایحتاج زندگی را نداشت و بچه ها را وادار به دزدی و دست کجی میکرد، منصوره 9 ساله بود و بدلیل تغذیه نا مناسب و شرایط مالی و استرس ها و نگرانی هایی که همیشه همراه خود داشت، خیلی زود مریض میشد، یک روز برای خوشحالی خودش و سرگرم شدنش، از پدرش خواست که برای او عروسک بخرد، پدرش بعداز ظهر او و خواهرش محبوبه را به یک مغازه اسباب فروشی برد و از آنجایی که هردو با وجود سن کم چادری بودن ، پدرشان از آنان خواست که هر دو کیسه ای بزرگ زیر چادر خود بیاورند، در راه به دختران گفت که هر وقت من با چشمانم ارشاره کردم هر چیزی که دوست داشتین به زیر چادر خود بگذارین، منصوره از درخواست خود پشیمان شده بود ولی راه برگشتی نبود و مجبور بود به خواسته های پدرش عمل کند، بعد از رسیدن آنان به مغازه منصوره از فرط استرس و ضعف بدنی اش حالت تهوع گرفته بود، عروسکهای جذاب زیادی در آنجا بود ولی منصوره دوست نداشت به هر قیمتی به خواسته اش برسد.
تمرین 4 ماه سوم(۲)
( استاد کلانتری بزرگوار، شرمنده که طولانی شد! نتونستم از نوشتن جزئیات بگذرم)
همیشه وقتی قراری مهم، سفری جذاب یا کاری برای اولین بار انجام دادن، دارد شب قبلش خیلی خوب میخوابد، اما خیلی کم!
دیشب هم فقط سه ساعت توانسته بود بخوابد، بعد از کلی فکر کردن به قرار امروزش با رفقا در توچال برای بانجی جامپینگ!
بالاخره بعد از ماه ها توانسته سبحان و علی را راضی کند تا با او بیایند و این تجربهی جدید را هم به تجربههای شیرین قبلیاش اضافه کند. البته فقط به شرط پریدنِ امیرحسین و تماشاچی بودن سبحان و علی، آن هم به مناسبت تولد امیرحسین! میخواهند افتخار تماشاچی بودن را به امیرحسین کادویتولد بدهند!
سر میز صبحانه زیرچشمی نگاه و کارهای مادر را رصد می کند تا متوجه شود پدر دربارهی امروز و رفتنش برای پریدن به او چیزی گفته یا نه!
اما انگار پدر، طبق معمولِ همیشه، رسم رفاقت را به جا آورده و رازداری کرده. از آن طرف هم مغرور و خوشحال به پدر نگاه میکند، با لب هایش به پدر لبخند می زند و با چشمهایش قربان صدقهی لطف و محبت او میرود.
صبحانه را مفصل میخورد که بتواند ناهار نخوردن را تحمل کند و برای پریدن از ارتفاع ۳۵ متری، معدهاش پر نباشد.
بعد از صبحانه و جمع کردن وسایلش، روپوش سفیدِ اتو شدهاش را در کاور میگذارد، خداحافظی میکند و با سرعت هرچه تمامتر از اتاق و بعد هم از خانه بیرون میزند. آنقدر زود راه افتاد، که در ترافیک گرفتار نشود و به موقع به درمانگاه برسد. از چند روز قبل به مسئول تنظیم شیفتهای درمانگاه اعلام کرده بود که امروز فقط تا ساعت ۱۱ میتواند بیماران را ویزیت کند. ساعت ۱۰ و ۴۵ دقیقه آخرین بیمار را ویزیت میکند و وقتی خیالش از نبودن بیمار راحت میشود، میزش را مرتب میکند، کتابش را داخل کیف میگذارد و با همان روپوش درنیاورده از اتاق بیرون می رود. از همکارانی که در سالن هستند خداحافظی میکند و نگاه متعجب آنها را با خود از سالن بیرون میبرد. آخر آنها نمیدانند امروز قرار بانجی جامپینگ دارد وگرنه حتی به او حق می دادند که بیماران را هم همان پایین سکوی پرش ویزیت کند، تا نوبتش برای پریدن فرا برسد! آنقدر که بچه های ۵ ساله برای خوراکی دلخواهشان ذوق دارند، او هم برای بانجی جامپینگ امروز!
نرسیده به ماشین رو پوشش را در می آورد و با همان وسواس همیشگی به چوب رختی آویزان می کند ولی چون عجله دارد پرتابش می کند روی صندلی عقب و یک «امیرحسینِ» کشدارِ سرزنش کننده به خودش می گوید و می خندد. سوار می شود و به سرعت حرکت میکند.
باید قبل از ساعت ۳ که نوبت پریدنش است یک سر برود دانشگاه برای تحویل گرفتن فایل پروژههای دانشجویانش که قرار است به جای فردا که تعطیل است و کلاس برگزار نمیشود امروز آن را تحویل دفترآموزش دانشگاه بدهند برای بررسی و گرفتن نمره پایانی درس.
بابا پیامک داده که: «مراقب خودت باش رفیق! کادوی تولدت خیلی سورپرایزت نکند!»
ذوق زده لبخندی روی لبهایش پهن میشود و جواب میدهد: « به روی چشم رفیق بی کلک! نگران نباشید. با کیک وکادوی تولد انجام شده بر میگردم خانه.»
پیامک قبلیِ چند ساعت پیش را هم باز میکند و میخواند: « الان دقیقا چه حسی داری نی نی؟!» سوال هرسال آلاء(خواهر امیرحسین) که روز تولد از امیرحسین میپرسد. با یک دست به فرمان و یک چشم مراقب خیابان، جواب پیام آلاء را میدهد که: «بیمزهجان! حداقل امسال یک سوال جذابتر میپرسیدی! هر سال همین جملهی بی مزه را برایم میفرستی! ولی من امسال یک جواب متفاوت می دهم! احساس شعف و هیجان دارم! دلیلش هم بماند!» بعد هم شکلک چشمکی می گذارد و ارسال میکند. موبایل را کنار میگذارد و همهی حواسش را به رانندگی می دهد، که این وسط با یک تصادف بی موقع از پریدن امروز جانماند!
داخل اتاق آموزش دانشگاه میشود و یک راست سراغ آقای احمدی میرود تا امانتی هایش را تحویل بگیرد. اما متوجه می شود که حداقل یک ساعتی را باید معطل و بی حوصله منتظر سه دانشجو بنشیند که هنوز فایل پروژه هایشان را تحویل ندادهاند. ترجیح میدهد به اتاق اساتید برود و صفحات پایانی «رستاخیز عاشقیِ» محمد سرشار را بخواند بلکه این معطلی را بشوید و ببرد!
از دیشب که شروع کرده به خواندنش، شجاعت یا… همت نویسنده در نوشتن چنین قصههایی باعث شده حتی امروز، زمانهای بین ورود بیماران به اتاقش و پشت چراغ قرمز های مسیر درمانگاه به دانشگاه هم کتاب را دست بگیرد و چند صفحه بخواند بلکه امشب خواندنش را تمام کند.
اما در همان دقایق باقیمانده تا پایان یک ساعت معطلی در اتاق اساتید، صفحه پایانی کتاب را میخواند و در انتهای صفحه پایانی کتاب مینویسد:« اگرچه تب تند زود به عرق مینشیند ولی نه دیگر به این شتاب!» و تاریخ پایان مطالعه میزند، کیف و کتاب در دست به سمت دفتر آموزش میرود. فایل های باقیمانده را از آقای احمدی میگیرد و به سرعت به سمت پارکینگ دانشگاه و بعد هم توچال حرکت میکند. استرسِ دیرکردن علی و سبحان را دارد. با موبایلشان تماس میگیرد. هر دو ردِ تماسش میکنند و پیامک می دهند:«خودمان میدانیم کِی راه بیفتیم. اگر یک بار دیگر تماس بگیری و بگویی دیر نکنید، افتخار تماشاچی داشتن را از دست خواهی داد! پس آرام بگیر که کادوی تولدت را از دست ندهی!»
عجب تهدیدی! ترجیح می دهد تهدیدشان را جدی بگیرد!
ساعت دو و نیم میرسد به باشگاه. کارهای اولیه را انجام میدهد و توصیههای ایمنی را میشنود. همین که دکترش گفته پریدن برای بیماری اش ضررندارد، باقی توصیه ها برایش کم اهمیت میشوند. سبحان و علی هنوز نرسیدهاند و امیرحسین نمیخواهد با آنها تماس بگیرد، ولی به سبحان پیامک می دهد که: «اگر دیر کردید یا نیامدید قید کادوهای تولدهای آیندهتان را بزنید، حقیقتاً، واقعاً و خیلی جدی! تمام!»
«باشه، خیالی نیستِ» سبحان که به گوشی موبایلش میرسد ، علی را رو به رویش می بیند با یک خندهی بزرگ شیطنت آمیزِ پهن شده روی لبهایش و سبحان را پشت سرش!
صدای جیغ و هیاهو و دست زدنهای همان تعداد اندک حاضرین و همراهان پرندگان (پرش کنندگان بانجی جامپینگ!) امیرحسین را پر از انرژی و شعف میکند. به سبحان و علی میگوید: «شما جیغ و فریاد نکشیدها، بلندبلند تولدت مبارک بخوانید تا کادوی تان را قبول کنم!» و سه تایی میزنند زیر خنده! امیرحسین موبایلش را به سبحان میدهد و می رود به سمت سکوی پرش.
چیزی به ساعت سه باقی نمانده و متصدی آمادهکردن امیرحسین چک میکند وسیلهای همراه امیرحسین نباشد که هنگام پرش در آن ارتفاع، آنها هم به پرواز درآیند و روی سر و صورت ملت همیشه در صحنه پرتاب شوند!
بعد از پوشیدن ساقبند، قوزکبند و مابقی تجهیزات، وقتی متصدی، طنابِ کشی را به امیرحسین وصل میکند آنجا دیگر باورش می شود که می خواهد برای بار دوم در طول عمرش، در روز تولدش پریدن را تجربه کند.
یکبار وقتی لبِ عرش، بازیگوشانه لِی لِی میکرده و بیقرارِ پایین پریدن بوده، آنقدر که یادش نمیآید موقع بدرقه چه چیزی زیر گوشش گفتهاند و او فقط گفته: «دوست دارم بروم پایین،خیلی قشنگ است! چقدر قرار است آنجا بمانم؟» و فرشته دست روی شانه هایش گذاشته و یا شاید او را بغل کرده و وقتی جانش خنک شده و دلش لطیف شده، او را از سینهاش جدا کرده و به او گفته: «طوری آن پایین زندگی کن که یا سپید برگردی یا سرخِ سرخِ سرخ!» و با تلنگر فرشته و شاید با اختیار خودش، با شوقی فراوان، تمام فاصلهی عرش تا فرش را پریده و از فرشته تنها یک چیز یادش مانده، وقتی که دستی به نشانهی وداع تکان داده و گفته:«گاهی به آسمان نگاه کن!» و امیرحسین جایی حوالی ۲۳ فروردین با صورت به زمین خورده!
و بار دیگر امروز که پسرک متصدی بانجی جامپینگ، از پشت سر به او میگوید:« باید مثل درختِ از ریشه جدا شده سقوط کنی، راست قامت.» و امیرحسین در ذهن «سقوطِ سواری بی دست و چشم و مَشک» را تصور کرده!
شمارش معکوس که از ۱۰ به یک رسید، چیزی در وجودش مانع پریدن شد. انگار تازه مفهوم سقوط را فهمیده باشد. هرچند که میدانست آن زیر، تشک نجات انداختهاند و طناب متصل به او، او را بر میگرداند به آسمان و از زمین دور میکند، ولی جانش به نجات ایمان نداشت، شاید هم سقوط را دوست نداشت!
پسرک متصدی گفت:«خودت بپر، لذتش بیشتر است»، امیرحسین گفت:« نمیتوانم، هُلم بده» و…
سقوط چقدر لذتبخش بود!
اما وقتی طناب او را به سوی آسمان بالا کشید، لذتش دو چندان شد، مثل توبهی بندهی گناهکار!
چشمانش را بست و با خودش زمزمه می کرد:« کاش برگردم، کاش!»
با اینکه قبلاً از ارتفاع کمتر پریده بود، اما تجربهی امروزش، پرش از ارتفاع ۳۵ متری، برایش عجیب بود، جالب بود، جدید بود و آموزنده!
کلید را که در قفل در حیاط چرخاند و در را باز کرد، پدر را مقابل خودش دید. پدر با همهی اعتماد و آرامش قلبی، وقتی چشمهای به خون نشستهی امیرحسین را دید، نگران شد. امیرحسین با لبخندی کمرنگ گفت: «تولدم مبارک شد بابا، نگران نباشید.»
تنها چیزی که نیاز داشت، قبل از تولد بازیای که آلاء برای امشب برنامه ریزی کرده بود، کمی دراز کشیدن و مرور تجربهی پریدنش بود، چه پریدن اول، چه پریدن دوم ، امروز!
این تمرین، تعریف یک روز از زندگی شخصیت اصلی داستان است.
تمرین 4 ماه سوم(۱)
۱- درباره دوستان شخصیت داستان و رابطهی دوستانه شان بنویسید./درباره اهداف شخصیت داستان بنویسید/ درباره سبک زندگی شخصیت داستان کمی توضیح دهید/ برای پی بردن به طرز فکر شخصیت داستان، توضیح دهید. بیشتر چه کتابهایی مطالعه می کند؟(البته اگر شخصیت داستان اهل مطالعه است)/ شخصیت داستان در اوقات فراغت خود چه کارهایی انجام میدهد؟/ شخصیت داستان درونگراست یا برونگرا؟
۲. شخصیت پردازی ناخدا خورشید
خورشید ناخدای لنج است و بخاطر نداشتن درامد کافی برای امرار معاش خانواده قاچاق سیگار انجام می دهد و به سمت قاچاق انسان می رود. در جامعه شخصیتی محکم و مغرور دارد و با یک دست به تنهایی ازپس کارهایش برمی اید . در برابر خانواده اش مهربان است و تنها به معاش انها می اندیشد .
سرهنگ از نظر ناخدا دغلکار است اما بازهم بخاطر شرایط سخت زندگی ، وقتی متوجه می شود قراراست لنجش مصادره شود ، به رغم اعتقادش ، به او اعتماد می کند و در دزدی شریک می شود و زندگی خود و ملول را بر باد می دهد .
تمرین چهار ماه سوم
۱. من مایلم بین داستان از اشعار و ترانه های مورد علاقه ی شخصیت اصلی داستان استفاده کنم که این علائق ، بعد روحی او را بهتر نشان می دهد .
در نوع برخورد و رابطه ی شخصیت اصلی با دیگر شخصیت های داستان نیز ، برخی ازویژگیهایی روحی او نمایان می شود
۳. آن روز صبح بازهم آن مردک شکم گنده به سمتم می امد .همان لبخند شیطانی بر لب داشت و دستش را جلو اورده بود تا دستم را بگیرد . زمین را محکم بغل کردم و از خواب پریدم . ناخن انگشت کوچکم شکست . ساعت شش و سی دقیقه و وقت اماده شدن برای کار بود . مانتو و شلوار سیاه ساده ام را پوشیدم و رژلب کم رنگی بر لب بی جانم کشیدم . لقمه ی اماده ی روی میز آشپزخانه را در کیفم گذاشتم . از در خانه تا سر خیابان مسیر طولانی پیاده روی داشت . رهام ، پسر کوچولوی همسایه جلو در خانه شان منتظر من ایستاده بود .کلاس اول بود و میترسید تا سر کوچه را تنها برود هر روز جلو در منتظر می ماند تا من بیرون بیایم و باهم راهی شویم .
سلام کرد و راه افتاد ، همیشه جلوتر از من حرکت می کرد و بین راه چند بار به عقب برمیگشت تا مطمئن شود من می ایم . روی لبه ی جدول راه می رفت ، من هم پشت سرش روی لبه راه رفتم . سر کوچه که رسیدیم ، بای بای کرد و سوار سرویسش شد .
من منتظر تاکسی ایستادم ، اولین تاکسی هم مسیرم بود .
به شرکت که رسیدم از جلو در اتاق رئیس رد شدم و به اتاقم رفتم .نمی خواستم اولین نفری باشد که می بینمش . خدا خدا می کردم امروز نبینمش هرچند که میدانستم باید پرونده ی روز قبل را تحویلش دهم . کیفم را در کشو میز گذاشتم و سیستمم را روشن کردم . به ابدارخانه رفتم . یک فنجان چای ریختم .
شرکت به این بزرگی ابدارچی نداشت . هرکداممان نوبتی یک روز چای دم میکردیم .
تمرین چهار ماه سوم
۱. من مایلم بین داستان از اشعار و ترانه های مورد علاقه ی شخصیت اصلی داستان استفاده کنم که این علائق ، بعد روحی او را بهتر نشان می دهد .
در نوع برخورد و رابطه ی شخصیت اصلی با دیگر شخصیت های داستان نیز ، برخی ازویژگیهایی روحی او نمایان می شود
۳. آن روز صبح بازهم آن مردک شکم گنده به سمتم می امد .همان لبخند شیطانی بر لب داشت و دستش را جلو اورده بود تا دستم را بگیرد . زمین را محکم بغل کردم و از خواب پریدم . ناخن انگشت کوچکم شکست . ساعت شش و سی دقیقه و وقت اماده شدن برای کار بود . مانتو و شلوار سیاه ساده ام را پوشیدم و رژلب کم رنگی بر لب بی جانم کشیدم . لقمه ی اماده ی روی میز آشپزخانه را در کیفم گذاشتم . از در خانه تا سر خیابان مسیر طولانی پیاده روی داشت . رهام ، پسر کوچولوی همسایه جلو در خانه شان منتظر من ایستاده بود .کلاس اول بود و میترسید تا سر کوچه را تنها برود هر روز جلو در منتظر می ماند تا من بیرون بیایم و باهم راهی شویم .
سلام کرد و راه افتاد ، همیشه جلوتر از من حرکت می کرد و بین راه چند بار به عقب برمیگشت تا مطمئن شود من می ایم . روی لبه ی جدول راه می رفت ، من هم پشت سرش روی لبه راه رفتم . سر کوچه که رسیدیم ، بای بای کرد و سوار سرویسش شد .
من منتظر تاکسی ایستادم ، اولین تاکسی هم مسیرم بود .
به شرکت که رسیدم از جلو در اتاق رئیس رد شدم و به اتاقم رفتم .نمی خواستم اولین نفری باشد که می بینمش . خدا خدا می کردم امروز نبینمش هرچند که میدانستم باید پرونده ی روز قبل را تحویلش دهم . کیفم را در کشو میز گذاشتم و سیستمم را روشن کردم . به ابدارخانه رفتم . یک فنجان چای ریختم .
شرکت به این بزرگی ابدارچی نداشت . هرکداممان نوبتی یک روز چای دم میکردیم .
سلام
«ناخدا خورشید» اثر اقتباسی از رمان «داشتن و نداشتن» ارنست همینگوی است. فیلمی جذاب و بینظیر که به گونهای وفادارانه اقتباس شده است، چه از لحاظ شخصیتپردازی و چه از لحاظ فضا و کاربرد گفت و گوها. «ناصر تقوایی» کارگردان این اثر، به خوبی توانسته یک رمان آمریکایی را با فضای بومی و شرقی مطابقت دهد و درد و رنجهای مشترکی که مرز جغرافیایی نمیشناسد به تصویر بکشد. به اعتقاد من این فیلم یک سر و گردن از فیلم اقتباسی، «هاوارد هاکس» بالاتر است. شباهت ناخدا خورشید با «هری مورگن» کتاب همینگوی، هم از لحاظ ظاهری و هم لحاظ باطنی کاملاً مشهود است.
خورشید، مردی زمخت، مغرور، خشک، درونگرا و متعهد است که قواعد و چهارچوبهای خودش را دارد. با اینکه وضعیت بد معیشتیاش او را وادار میکند تا دست به قاچاق بزند، ولی حتّی وقتی پای خلاف هم در میان باشد، قرار نیست هر خلافی را انجام دهد. او حد و مرزهایش را میشناسد. به زن و زندگیاش پایبند است. اگرچه در کارش سخت، سرد و خشن عمل میکند، ولی در محیط خانه، نرمخو، آرام و صبور است. مصداق آن را در رفتار او با دخترش و دادن لیوان آب به او میبنیم. او حسرت داشتن پسر را دارد، ولی برخلاف رمان، قرار نیست خودش را به خاطر داشتن دختر، سرزنش کند و آنها را طرد کند. او نماد انسانهای دردکشیده و فقیری است که فقرشان دستمایهی آدمهای بالادستی شده است. کسانی که خود سراپا فساد هستند، ولی فسادشان را زیر خرده فسادهای این قشر ستمدیده، مخفی کردهاند و با زر و زور با آنها به مقابله برخاستهاند. ناخدا خورشید، خواستار حق و حقیقت است و پاکی درون او در رفتارش با اطرافیان، بخصوص ملول بازتاب دارد. هیچگاه از ورود به کار خلاف خرسند نیست و قصد دارد با روبهراه شدن وضع اقتصادی، از این کار دست بکشد.
ملول، شخصیتی سادهلوح دارد، فقیر و زجرکشیده است و هواخواه ناخداخورشید. موجود بیدست و پایی که بیش از اینکه کارراهبنداز باشد، توی دست و پاست، ولی ذات پاکی دارد. کسیکه هم مورد پذیرش ناخدا و هم همسر اوست. دو زنه است و این به نوعی نشان از بوالهوسی و سرخوشی درونی او دارد، هرچند نداری و فقر رنگ و رویش را پوشانده! ملول در کنار ناخدا میخواهد منتقم زخمهایی باشد که از سوی ماجد؛ سرکردهی باند قاچاق به آنها وارد شدهاست.
مستر فرحان، دلال متمولی است که برای پیشبرد اهدافش هر هزینهای را میپردازد. آرام و باسیاست با حربهی زر و سیم، همهچیز را به دست میآورد. لبخندی مضحک همیشه بر لبانش دیده میشود که نشان از ریاکاری و حیلهگریاش دارد. دندان طلای او درندهخویی و حیوانصفتبودنش را به خوبی نشان میدهد. دیرجوش و باهوش است. با پنبه سر میبرد و خوب میداند دنبال چیست..
سرهنگ، شخصیتی گربهصفت دارد. او نیز برای رسیدن به اهدافش از هیچ تلاشی مضایقه نمیکند و پس از رسیدن به هدفش، هرآنچه از او ردپایی به جای بگذارد، نابود میکند. تبعیدی که سالهاست مترصد فرصت برای فرار از تبعیدگاه است. آتش خشم و کینهی درونیاش را زنده نگاه داشته و به هیچکس رحم نمیکند. برای او آنچه مهم است، خودش است. از نگاه او همه منفور هستند، از خواجه ماجد تا ملول و ناخدا.
شاهین کلانتری
۱۳۹۹-۰۷-۰۴ ۸:۴۱ ب.ظ
زنده باد مهدیه عزیز
دقیقا، این فیلم خیلی بهتر از فیلم هاوارد هاکسه.
تمرین چهارم ماه سوم .
لیلا هر چه را که طلب میکند باید به دست بیاورد ،به درس علاقه ای نداشت ولی اشپزی او عالی است ، زبان انگلیسی اش خوب است ، از بی پولی و تاریکی میترسد از تنهایی هراس دارد ،و در حال حاضر به دست نیاوردن محمد برایش از همه چیز هراسناک تر است ،او قدی بلند موهایی لخت و صورتی گرد دارد طرز راه رفتنش و مدل موهایش به پدرش رفته است و عده ای بر این باور هستند که سفید بودنش و داشتن چشمان عسلی او به پدر بزرگش رفته است .او علاقه زیادی به رانندگی دارد .
لیلا بسیار لوس و از خود راضی بزرگ شده است و خود خواه است و در کودکی بسیار شیطون و بازیگوش بوده است .ایده ال گرا است ، رویا های بزرگ دارد.به لباس پوسیدن خود اهمیت میدهد ، شیک پوش است و دست دل باز است .
درس چهارم
برای اینکه شخصیت اول را در داستان بهتر بشناسی بهتر است که چون یک بازیگر در قالب او نقش بگیری و شاید لازم باشد روزها با اوزندگی کنی آرزوها و خیالاتش را بشناسی و تمام صداقت و دروغش را بدانی و حتی رنگ گرفتن و رنگ باختنش را
کاری به خوبی و بدی شخصیت نداشته باشیم چه چیزی در او وجود دارد که از بقیه شخصیتهای داستان متمایز میکند او باید در هرنقشی که دارد قهرمان باشد نه از نوع مشهورش این قهرمان میتواند بدترین آدم باشد و خشنترین، مهم این هست که ما بتوانیم به عنوان یک خالق آن را درست خلقش کنیم برای فهم و درکبهتر خواننده آمادهاش کنیم.
شخصیت ناخدا خورشید که نقش اول را در فیلم بازی میکند در اولین نگاه به دستی که بریده شده و قدمهای استوار و صدای محکمش برای ببیننده این را القا میکند که او مردی مشابه مردان معمول نیست وهر روز آمادهی پذیرش حادثهایی هست که شخصیت بخوبی در کنار دیگر بازیگرانچون جمشید مشایخی و اویسی قوت میگیرد و روحیهی طمعکار و خشن سرهنگاو را از مسیر اعتقادش بیروننمیکند اگر قاچاق هم میکند معرفت و اصالتش را حفظ میکند و همین خصوصیتش باعث میشود که اگر تن به کاری غیرقانونی میدهد اما همچنان در نظر بیننده ستایش شودشخصیتی طرارگونه که در عین خشونت دلی مهربان و رئوفی دارد .
یک روز عادی از شخصیت داستان من
شکوفه مانتو مدرسهرا پوشیدهبود از گریهی دیشب چشمانش ورم داشتند نگاهی به آینه کرد شانهاش را بالا انداخت با اکراه موهای بلندش را زیر آن مخفی کرد قبل از اینکه از اتاق بیرون برود اول گوش ایستاد تا مطمئن شود جمیله در آشپزخانه نیست
جمیله سالها به عنوان زن دوم بعد از طلاق مادر و پدرش با آنها زندگی میکرد اما شکوفه هیچوقت نتوانسته بود با ا و همدل شود
پاورچین از اتاق بیرون آمد و بدون اینکه کفشش را بپوشد آنها را دستش گرفت و تا به کوچه نرسید آنها را نپوشید سرمای اوایل آبان صورتش را کمی گزید و تازه شکوفه متوجه شد که کاپشنش را فراموش کرده اما ترجیح داد سرما را تحمل کند تا دیدن دوبارهی اخمهای درهم جمیله را، مدرسه جدید به خانهاشان دور بود وباید با اتوبوس میرفت بعد از اینکه دورهی راهنمایی را تمام کرده بود حالا به تنهایی به مدرسه میآمد واین برای شکوفه یعنی بزرگترین فرصت ، از ته کیفش دانهایی آدامس چند روز پیش مانده برداشت را به دهان گذاشت و با بیتوجهایی بعد از چند دقیقه سرگرم بادکردنش شد از نگاه زنی چادری میانسال که با گرههای ابروش او را در تسخیر گرفته بود بیمحابا گذر کرد
بین ایستگاه اتوبوس و مدرسه تنها یک خیابان یک کوچهی باریک فاصله بود که سر کوچه تعمیرگاهی داشت که پسرک شاگردش وقت آمدن شکوفه آچار بدست جلوی تعمیرگاه ایستاده بود و تلاش میکرد هر بار با حرفی و یا متلکی توجه اورا جلب کند شکوفه آدامسش را در بین دو انگشتش فشار داد کمی با آن بازی کرد نگاهی به پسرک تعمیرکار انداخت و با چشمانی که از سبزی بهار و زردی پاییز رنگ گرفته بودند خیره به او نگاه کرد هر بار که اورا میدید دلش میخواست جوابی دندانشکن بدهد اما زبانش قفل میشد
بغض در گلو به در مدرسه رسید
از زیر دست خدمتکار بدون سلام رد شد حیاط شلوغ بود اما حوصله خندهها و حرفهای بیسروته دوستانش را دربارهی پسران همسایه و دبیرستان پشتی را نداشت مستقیم به کلاس رفت و امیدوار بود که امروز را بی دردسر با معلم و دفتر و مدیر سر کند بخودش قول داده بود هر چه را شنید و
دید کر و کور باشد و جوابی ندهد
هوا سرد بود و کلاسها هنوز با حضور بچهها گرم میشدند هوا ابری بود و نمنمباران زمین را خیس کرده بود شکوفه از پنجره به بیرون نگاهی به حیاط انداخت یادش آمد که امروز یکشنبهاس قرار دیدار با مادرش را دارد هر هفته روزهای یکشنبه طبق قراری قبلی مادرش به دیدارش میآمد ان هم در مدرسه در تمام این سالها و دیدارها نه از خانهی مادرش خبری بود و نه از تفریح و گردشی با او، مادرش او را چون یک زندانی در مدرسه ملاقات میکرد و میرفت و شکوفه میماند یک دنیا حسرت و خیالاتی که به امیدش تا هفته دیگر معطل میماندند اما حالا دیگر چند وقتی بود که دیگر حوصلهی این دیدارهای از سر تکلیف را هم نداشت
با صدای دوستش به خودش آمد شکوفه وسایلت را بردار چرا اینجوری آمدی مگر نمیای برای اردو و تازه با اینحرف یادش آمد که امروز را با مدرسه به اردویی تفریحی میروند بعد مدتها حس کرد خوشبختی به سراغش امده حالا هم از مدرسه رفتنخلاص میشود و هم از ملاقات اجباری با مادرش میماند شب که باز چطور بتواند از تحقیر و تهمتهای جمیله سر آرام بر بالشت بگذارد.
بخش اول تمرین چهارم ماه سوم:
آنچه که برای آشکار کردن ویژگی های درونی و بیرونی شخصیت داستان علاوه بر موارد مذکور پیشنهاد می شود:
حداقل یک شبانه روز با شخصیت مورد نظر وقت گذراندن و یا از نزدیکان و کسانی که با وی زندگی کرده اند تحقیق کردن هم نتیجه خوبی خواهد داشت. هر چقدر شناخت نسبت به شخصیت های داستان خصوصا شخصیت اصلی داستان بیشتر باشد بهتر می شود حس واقعی را به خواننده منتقل کرد.
بخش دوم تمرین چهارم ماه سوم:
شخصیت پردازی فیلم ناخدا خورشید:
ناخدا خورشید: مردی با جذبه، درستکار، شجاع، لجباز، باهوش، قوی، سرشناس، حامی و عاشق خانواده، حلال و اهل کار
مستر فراهان: دلال زرنگ، آراسته، مبادی آداب
ملول: کنجکاو، کارآمد، پرحرف، همراه و وفادار ناخدا
سرهنگ: طمعکار، زیرک، سلطه طلب
بخش سوم تمرین چهارم ماه سوم:
یک روز از زندگی عادی شخصیت اصلی داستان من:
هانیه سبزه چهره ی کوچک جثه ی داستان من موهای مجعدی دارد که اصلا دوستشان ندارد و می شود گفت همیشه بعد از حمام با سشوار داغی حسابی صافشان می کند و محکم پشت سرش می بندد. به سگش غذا می دهد. بدون اینکه صبحانه بخورد به سمت ایستگاه حرکت سرویس محل کار به راه می افتد. اخیرا که برای تعمیرات خانه ی دلخواهش که تازه خریده است مجبور به فروش ماشینش شده، این کار را برایش سخت تر کرده و مجبور است زودتر بیدار شود تا از سرویس جا نماند. فاصله ی محل زندگی اش تا محل کار 50 کیلومتری می شود. با شرایط حاضر و بی خانمانی موقت او فعلا با دو فرزندش در خانه ی مادر سکونت دارد. فرزند بزرگترش جانان، اول دبستان و پسرش، نیکان چهار ساله است که وقتی در کنار هم اند حسابی آتش می سوزانند و روان مادر بزرگ را خوب خسته می کنند. پری جون مادر هانیه که بعد از مرگ همسرش چند سالی است که تنها زندگی می کند و به سکوت و آرامش عادت کرده و سروصدای این دو وروجک برای این زن کم آزاردهنده نیست. مادر هانیه ارتباط خوبی با شوهر تنها فرزندش ندارد و این موجب شده تا هانیه دائما با مادرش جر و بحث و قهر و آشتی داشته باشد. همین چند روز پیش بود که هانیه با مادرش روی همین موضوع دعوا کرد و چون برای تعمیر خانه با دو بچه اش پیش مادر کوچ کرده بود، چند روزی در هتل سر کرد و بعد تصمیم گرفت اتاق واقع در زمین کوچکی که در حاشیه شهر ساخته اند را سر و سامان دهند و برای مدتی در آنجا بمانند تا تعمیرات خانه تمام شود و البته مادرش هم نفسی بکشد.
برای شکمش اهمیت خاصی قائل است. هر روز صبحانه ی مفصلی در بیمارستان تدارک می بیند که عاری از هر گونه شیرینی است. نان گرم و تازه از ارکان مهم سفره ی صبحانه ی اوست و با مسئول تاسیسات و مسئول دفتر ریاست دور هم می خورند که البته وقت زیادی هم می گیرد چون اکثرا در مورد مسائل زندگی و چیزهایی که در بیمارستان پیش آمده در وقت صبحانه گفتگو می کنند، بعد سیگاری از یقه ی مانتو اش در لباسش می گذارد و می رود در ساختمان نیمه ساز پشت بیمارستان تا کسی او را نبیند و سیگارش را می کشد و با بویی که مرا به یاد پدرم می اندازد برمی گردد و برای رد گم کنی با اسپری که بویش را دوست ندارم خود را شستشو می دهد. چای جزو لاینفک زندگی اوست حداقل در اداره به لطف حضور او حداقل روزی دو بار به من هم چای می دهد. در اتاقش گلهای زیادی دارد. برای نگهداریشان از کود و خاک مرغوب استفاده می کند. اگر مراجعه کننده ای برای امور مددکاری داشته باشد از هیچ گونه کمکی دریغ نمی کند. او انصافا به کارش عشق می ورزد. تمام مرد های بیمارستان هانیه را جزئی از خود می دانند. یعنی خلق و خوی او باعث شده بیشر به سمت مردها گرایش داشته باشد. اگر بخواهم بشمارم بیشتر از انگشتان یک دست از همکاران خانم هستند که هانیه با آنها مشکل دارد و حرف نمی زند. ارتباط خیلی خوبی با رئیس بیمارستان دارد. در واقع رئیس بیمارستان بدلیل اینکه او دو فرزند کوچک دارد خیلی با او راه می آید و به او سخت نمی گیرد.
هانیه به مرتب بودن ظاهر خود اهمیت زیادی می دهد. برای پوشیدن لباس دقت می کند که فلان رنگ مانتو با چه رنگ از مقنعه هماهنگ است. همینطور لباس های بچه ها و شوهرش. حواسش به همه چیز هست مدام گوشی تلفنش در دستش است و از هر چیز خبر می گیرد. از پیشرفت تعمیرات خانه تا جور کردن وام و حال مادرش و بچه ها. البته با تمام مشغله حواسش به اخبار سیاسی و اجتماعی هم هست. هیچ خبری از تیررسش دور نمی ماند. خلاصه هانیه با بمبارنی از مسائل در طول این هفت ساعت صبحی که حداقل من می بینمش خسته سوار سرویس می شود و هنوز ده دقیقه نگذشته به خواب می رود تا به خانه برسد و بفکر درس های دخترش باشد و لجبازی ها و گریه های مداوم پسر کوچکش، لباس چرک های بچه ها و شوهرش که برای تکمیل خانه حتی شب ها هم به خانه ی مادر زنش نمی آید باشد و شامی برای آنان. خلاصه هانیه مدام مشغول است.
«روزگار هانیه»
روز تمام شد
با تمام سختی های موجود
رخت چرکها شسته شد و روی بند است
شامی پخته شد و شکم ها سیر است
بچه ها هم که خوابیدند
او کتابی از سیمین دانشور را باز کرده
و شروع می کند
در کنار تمام اینها
آن عشقِ عزیز هم بود
که در پس لایه هایی از ماهیچه و خون
پنهان بود و هیچکس نفهمید…
درس چهارم ماه سوم،
۱.برای شناختن یک شخصیت باید با او زندگی کرد. اگر نمی توانی با او زندگی کنی با او سفر کن. به نظرم شخصیت اصلی رو در یک سفر به مخاطب بشناسانیم.هر چند کوتاه و مختصر در داستان.
۲. ناخدا خورشید شخصیتی محکم اما درمانده بود.ملول هم شخصیتی وابسته و کمی شیرین عقل.
فتحعلی اویسی و نصیریان هم شخصیت هایی دو رو و بدجنس رو بازی می کردند.
در کل ساده و عمیق بود فیلم
۳. شخصیت اصلی داستان من سر در گم است اما در ظاهرا می خواهد ثبات و پایداری خود را حفظ کند. ظاهرا خوب است اما پر از ابهام سردرگمی، خستگی و درماندگی است. پر از سوال های تو در تو است.
او کم تجربه بود ازدواج کرد با فراموش کردن یک عشق نافرجام وارد دنیای جدیدی شد و تازه داشت سهمی از خوشبختی می برد که صاحب فرزندی شد پر از مشکلات جسمی مختلف.
او هنوز رویای پیدا کردن کار ایده آلش را داشت. اما با همسری سخت گیر و کودکی پر از مشکل تحقق ناپذیر بود. همه چیزهای خوب برایش دور بود دور دور.
یک روز او این گونه است، از خواب بیدار می شود کودک را تر و خشک می کند.کودک کفش طبی می پوشد.سن حرف زدنش است و حرف نمی زند و کوچک تر از همسالانش است. او را نمی تواند جایی بسپرد مادرش هم دور است پس فقط اوقات استراحت سرگرم کتاب خواندن می شود و سعی می کند کمی شرایط را تا مساعد شدن تحمل کند.
نهار می خورد و با کودک کمی استراحت می کند و بعد سری به خانه مادر همسر می زند کودک آنجا کمی ساکت است و روی تاب تکان می خورد تا همسر می آید.همسر مهربان اما سخت گیر است.
ساعت ۷ کودک شروع به گریه می کند دل درد شدید دارد و ماه ها بی دلیل این ساعت ها اشک می ریزد و دارو افاقه نمی کند. کم کم این دردها کم می شود اما کودک فوق العاده بهانه گیر و ناسازگار است.گویی هنوز برای سختی هایی که در نوزادی کشیده گریه می کند برای روزهایی که در گچ بود تا انحراف پا درست شود.
این قصه سر دراز دارد…
احمد علمدار
تمرین سوم بخش اول
برای شناخت شخصیت ها و ویژگی های درونی و بیرونی افراد و شخصیت ها راهی جز زندگی با شخصیت ها نیست.به قول معروف اگر می خواهید کسی را بشناسید یا باید با او همسفر باشید یا همسفره. افراد و شخصیت ها در همین شرایط به خوبی خود را نشان می دهند.
تمرین سوم بخش دوم
شخصیت ناخدا خورشید را می توان شخصیت بسیاری از مردان این سرزمین دانست. مردانی سخت کوش و عاشق خانواده. عاشق زن و فرزند. مردانی که دوست دارند روی پای خودشان بایستند. مردانی که می خواهند بار زندگی خودشان را خودشان به دوش بکشند. مردان با وجدانی که کسب روزی حلال را یک وظیفه عقلی و شرعی می دانند. مردانی که ظلم را بر نمی تابند و برای نابودی ان حاضرند از همه چیز خود بگذرند. تمام ویژگی های شخصیتی ناخدا خورشید را می توان جزو فرهنگ زندگی مردان ایران زمین دانست. هر چند که هرکس به طریقی این شخصیت ها را نشان می دهند. یکی با قلم، یکی با فکر و اندیشه، یکی با زبان و یکی مثل ناخدا خورشید هم با زور بازو.
مردی با نقص بدنی ولی با هوش و ذکاوت بالا. مردی توانمند و اهل کار. مردی به ظاهر عبوس ولی در باطن مهربان و خوش قلب. مردی که اسایش و رفاه خانواده برایش از هر چیزی مهم تر است تا جایی که برای کسب روزی حلال حاضر است از جان خویش بگذرد. ویژگی شخصیتی که برای مردان به اندازه شهادت در راه خدا ارزش دارد. و ناخدا خورشید این جهاد برای خانواده را بسیار با ارزش می داند.
مردی که زادگاه و خاک وطنش را ارزشمند می داند و حاضر نیست آن را به هیچ قیمتی از دست بدهد. و شاید ناخدا خورشید یکی از فیم هایی است که در ان به خوبی به مردم شناسی توجه شده است و جامعه ایران و مردمان جنوب را به خوبی شناخته است.
ملول شخصیتی در ظاهر ساده لوح و دست و پاچلفتی و سمج می باشد اما انچه که در اصل باید به ان توجه شود ویژگی اهل کار بودن و سخت کوشی ملول است. مردی خوش قلب که برای رفیق و دوست حاضر است خود را فدا کند. مردی است قابل اعتماد که ناخدا خورشید علی رغم مخالفت با برخی رفتارهای او، اما به طور کامل به او اعتماد دارد. به راحتی وارد منزلش می شود و با ناخدا صحبت می کند.و در گفتگو با فرحان نیز ناخدا، ملول را فردی پرحرف اما قابل اعتماد توصیف می کند.
فرحان مردی به اصطلاح زیرک و باهوش بالا اما در پایان فیلم به راحتی فریب سرهنگ را می خورد. و بر اثر همین ساده لوح بودنش بر خلاف تیپ ظاهری اش جان خود را از دست می دهد.
خواجه ماجد مردی مال اندوز و بی رحم که هیچ بویی از انسانیت نبرده است و تنها و تنها به مال و ثروت می اندیشد. علی رغم نقص بدنی اما فردی است دارای هوش بالای اقتصادی. هر چند که در به دست آوردن ثروت بر خلاف ناخدا خورشید اهمیتی به حلال و حرام نمی دهد و با استفاده از زر و زور و خوردن و پایمال کردن حق افراد بدبخت و بیچاره سعی در کسب ثروت دارد.
قسمت سوم تمرین
یارمحمد که مردی است اهل کار و مورد اعتماد همه اهالی روستا نگران زندگی خودش و خانواده اش است. نیمه شب در میان طوفان و سیل به دل کوه می زند تا بتواند اخرین تلاش هایش را برای زنده نگه داشتن گوسفندانش انجام دهد. انقدر زن و فرزند برایش اهمیت دارد که در نیمه های شب به دل سیل می زند. مردی است مغرور با قلبی مهربان. به زور بازوی خودش می نازد و خودش را عقل کل می داند. مردی است با هیکلی بلند بالا ، بازوان قوی و نیرومند، هوش و ذکاوت بالا. اهل کار و عمل. برای خودش مدیری است که می تواند همه روستا را تحت مدیریت خود داشته باشد.
همه اهل روستا از او مشورت می گیرند و او هم در بین طوفان و سیل تمام راهکارهایی که می تواند گوسفندان را نجات دهد پیاده می کند. هر چند که زیاد اهل سخن گفتن نیست و تنها با عمل کردن سعی می کند منظور و مفهوم کارهایش را به اهالی بفهماند.
مردی است که اشنا به محیط و طبیعت است اما این بار نتوانسته است به خوبی اب و هوا را پیش بینی کند. و با همین اشتباه زندگی اش نابود می شود.
شب تا صبح را در زیر طوفان و باران و سیل بیدار می ماند و تمام کارهایش را انجام می دهد تا بعدا در جلو وجدان خویش شرمنده نباشد.
تمرین چهارم:
ناخداخورشید شخصیتی جدی و عبوس و در عین حال شخصیتی مهربان داشت این را در صحنههایی که با همسرش و دخترانش تنها میماند میشد دید. و در کنار او ملول که شخصیتی پرحرف بود و بنظر من از آن شخصیتهایی بود که اگر یکی را کنار خودت داشته باشی بیشک سر چندماه دیوانه میشوی، ساده بود ولی خودش را در کنار اطرافیان خوب جا میکرد.
.
از پلههای خانه پایین امد. لباسهای تمیز و اتو کشیدهی سروش را روی دستش انداخته بود. آنها را روی مبل سرمهای وسط پذیرایی گذاشت و سروش را صدا زد: «سروش لباسهات رو گذاشتم روی مبل» و خم شد همانطور که تلوزیون را خاموش میکرد ادامه داد: «سپهر حاضری؟»
از طبقهی بالا، انتهای راهروی خانه صدای ضعیف سپهر کم کم بلند و بلندتر میشد، صنم میدانست پسرش دارد آن فاصلهی اتاق تا راهپله را میدود. سپهر به پلهها که رسید، دستش را به نردههای چوبی گرفت و بریده بریده گفت:«مامان من نمیدونم این تیشرت رو بپوشم یا این یکی رو»
سروش از پشت سرش امد و به او تشر زد:« خیر سرت پسری؛ توروخدا سپهر این رفتار مامانتو دیگه تقلید نکن»
صنم که از پایین پلهها آن دو نفر را نگاه میکرد، گفت:« سروش خان تقصیر من نندازا تو خودت مقصری؛ واسه یک قرار مهم هی این کتوشلوار اون کتوشلوار میکنی و فقط واسهی مهمونیها غر نمیزنی.»
سروش پله به پله با آرامش ذاتیاش پایین امد، گفت:« ای بابا اخرشم همه تقصیرا گردن من میافته» و خودش را رو مبل انداخت.
سپهر از بالا غر زد:« مامان!!! کدوم رو بپوشم؟»
صنم نگاهش را به سپهر که بلاتکلیف بالای پلهها ایستاده بود، داد و گفت:« اون ابی رو بپوش»
سپهر لباسها را مقابل چشمانش بالا و پایین کرد و گفت:« نه؛ ابی نه.»
صنم دستی به صورتش کشید و گفت:« خب دیگه چرا از من میپرسی؟ برو همون طوسی رو بپوش دیگه» و نگاهش را به سمت سروش سُر داد که روی مبل بیخیالِ حرفهای مادرو پسر غرق گوشیاش بود. حرصی درون سینهاش جوشید و گفت:« سروش من الان یک ساعته حاضرم؛ چرا لباستو نمیپوشی ؛ به خدا دیر شد.»
سروش همانطور که چشمش به موبایل بود، گفت:« باشه! الان، الان.»
صنم نفسش را نکشیده به بیرون پرتاب کرد و سوی آشپزخانه قدم برداشت. لیوانی شیشهای از داخل کابینت برداشت. آب داخل آن ریخت و جرعه جرعه نوشید. لیوان را زیر شیر آب گذاشت و از پشت اپن به سروش نگاه کرد. سروش را دوست داشت. 10 سالی از ازدواجشان میگذشت، دیگر نه صنم دختر 18 ساله بود نه سروش آن پسر 25 ساله. حالا هر دونفرشان به سنی رسیده بودند که وقتش بود در کنار فرزندشان آرام زندگی کنند. صنم از روز اول ازدواجشان متوجه تفاوتهای میان خودش و سروش شده بود. او دخترکی پرشور بود که سر به هواییاش صدای اعتراض همه را بلند کرده بود و سروش پسری 25 ساله که صورتش بدون هیچ لبخندی بود. گاهی آنقدر ساکت میشد که صنم حضورش را در خانه احسااس نمیکرد. سروش کم حرف بود ولی در جمع بگو بخندش گوش عالم را کر میکرد؛ اما در خانه کنار صنم و سپهر مثل یکی لاکپشتِ خمیده، خسته و کُند بود و که در مقابل حرفها و شوخیهای صنم و سپهر تنها سری را تکان میداد. سپهر به پدرش وابستگی نداشت. چون پدرش دائم برای ماموریت عازم سفرهای طولانی بود و باعث شده بود برای سپهر، پدر و مادرش، خواهر و برادرش، فقط صنم باشد. همین که صنم با او حرف میزد و با او هیجان زده میشد، برایش کافی بود. سپهر از بالای پلهها پایین پرید و با صدایی بلند گفت:« من حاضرم.»
از صدای او صنم هی کشید و دستش را روی قلبش گذاشت و گفت:« وای خدا سپهر صدبار گفتم نپر؛ تو اخرش من رو سکته میدی.»
رابطهی سپهر و صنم رابطهای همچون دو دوست بود. سپهر دوست دیگری نداشت، گوشهگیریاش را از پدرش به ارث برده بود. کمتر از هم سن و سالهایش شیطنت میکرد. صنم از اشپزخانه بیرون امد و رو به سروش گفت: «خب اقای سروش؛ من و سپهر حاضریم نمیخوای اماده شی؟» و باز سروش طوطیوار تکرار کرد:« باشه! الان، الان.»
صنم دیگر تحمل نکرد و سمت در قدم تند کرد و کفشهایش را پوشید و رو به سپهر گفت:« بیا سپهر، بابات قصد نداره بیاد عروسی! خوبه عروسی خواهرته اقای برادر! پاشو دیگه! سرووووش!»
بعد از آن سروشی که گفت، نفسی به بیرون داد و ادامه داد:«دارم حرفهام رو به دیوار میکبونم؛ من و سپهر میریم شمام هر وقت دلت خواست بیا.» و دست سپهر را گرفت و هر دو بیرون رفتند. سپهر گفت:« خب بابا که نمیاد؛ چرا ما بریم، از خواهرشوهرت خوشت میاد؟!»
صنم ریز خندید و لپ سپهر را میان دو انگشتش گرفت و کشید، گفت:« تو این زبون رو از کجا اوردی آخه.»
سپهر کودکانه خندید و لپش را ماساژ داد و گفت:« از تو که مامانم باشی.»
مادرانه موهای سپهر را بهم زد و همانطور که پشت فرمان مینشست، گفت:« اصلا سوار شو میریم برا خودمون عروسی میگیریم.»
استارت ماشین را زد، صدای موتور ماشین همزمان شد با ضربه دست سروش به شیشهی ماشین. صنم شیشه را پایین داد و گفت:« چه عجب بلند شدی!» سروش گفت:« خب حالا؛ بیا پایین بریم.»
صنم با ناز و کرشمه از ماشین پیاده شد و در صندلی کنار راننده جای گرفت. سروش حرکت کرد. داخل ماشین تنها صدای موسیقی ارام کلاسیک پخش میشد. صدای اعتراض سپهر بلند شد و رو به پدرش گفت:« وای داریم میرم عروسی مثلا میشه اهنگ شاد بذارییی؟»
قبل از اینکه صنم چیزی بگوید، سروش گفت:« همین رو گوش بده. دو دقیقه دیگه میرسیم به اندازه کافی صدای اهنگ هست که باید تحمل کنیم.»
صنم نگاهش به سروش خیره شد. شب عروسی خودش را به یاد اورد سروش بعد از کلی صحبتهای خواهر و مادرش راضی شده بود قدر دو اهنگ در مراسم عروسی پخش شود. آن دو اهنگ انقدر او را کلافه کرده بود که حتی راضی نشد در جمع کنار صنم بایستد و موقع رقص از سالن بیرون رفت. نفس صنم ها شد و سرش را به صندلی تکیه داد. همیشه این سوال برایش بیجواب مانده بود که آیا سروش واقعا او را دوست دارد یا نه. دقایق در سکوت طی شد و سروش ماشین را دم تالار نگه داشت. سپهر و صنم پشت سر سروش از ماشین پیاده شدند. غر زدنهای سپهر شروع شده بود:« مامان نمیشه من با تو بیام. آخه مردونه حوصلم رو سر میبره؛ من نمیفهمم مردونه چی میگه وقتی بیکار میشینند.» صنم دست او را فشار داد و گفت:« خب با من بیا.» سروش اعتراض کرد و گفت:« سپهر دیگه بزرگ شده نباید بیاد زنونه.» صنم نگاهش کرد و گفت:« وای سروش سپهر 10 سالشه فقط.» سروش کلافه ادامه داد:« تو میدونی من با این قضیه مشکل دارم. » و دست سپهر را گرفت و با خود سوی مردانه کشید. صنم سرش را تکان داد و ارام راه سالن زنانه را طی کرد و داخل شد.
نمرین 4 ماه سوم
پیشنهاد برای آشکار شدن ویژ گی های درونی وبیرونی شخصیت ..
آستانه تحمل او در برابر ناملایمات
پشتکار و همت واراده برای رسیدن به آرزوها
جهان بینی او درمورد زندگی
یک روز عادی اززندگی شخصیت ..
معمولا صبح را با بد خلقی از خواب بیدار میشود و حوصله سلام و علیک ندارد . با بی حوصلگی آ ماده میشود که به کلاسش برسد مادر صدایش میزند . بیا بیا یک لقمه بخور تا عصر ضعف میکنی ترجیح میدهد به جای خوردن صبحانه بیشتر برای حاضر شدنش وقت بگذارد . روی این مسیله حساسه . آ بی به دست ورویش میزند و میرود جلوی ایینه لباسها ش را میپوشد جلوی آ ینه مقنعه را صاف میکند … کیفش را میندازد رو دوشش و چادرش را دستش میگیرد مادر با نگاه بدرقه اش میکند
و زیر لب میگوید خدا یک خلق و خوی خوب به تو بدهد؟؟؟ البته یک جوری گفت نشنود . اوهم با اشاره دست خدا حافظی کرد . داشت به خواستگار دیروزش فکر میکرد . خانمی که دیروز بی خبر وسرزده آمده بود اول خودش اورا ببیند . برای آقازاده که دکتر بود آنقدر دکتر دکتر کرد که فهیمه از اتاق کناری حالت تهوع گرفت . هرچقدر مادرش اسرار کرد که یک دقیقه بیا بنشین وبرو . قبول نکرد و گفت اینجا نمایشگاه نیست که دوما مگر آمده بازار پیراهن بخرد ببیند خوشش میاید بعد پسرش را بیاورد .
خیلی ناراحت شده بود . نرفت و مادرش هم گفت که حمام هست ونمستواند حریفش نشد مادر آ قا دکترهم با دلخوری رفته بود سر همین از دیشب یکم اخلا قش بهم ریخته بود . تمام انروز را کسل بود پروانه هم فهمید پرسید چی شده . جریان را برایش تعریف کرد . او هم تعجب کرد. واااا چه از خود راضی خوب کردی نرفتی جلو حالا دکتره که باشد .. تو مثل یک تیکه ماه میمونی خوشگل خانم . خوش هیکل . خانواده دار . چیزی کم نداری که … فهیمه گفت از همه اینها بگذریم یکی ما را آدم حساب نمیکند بابا تو اصلا میخواهی ازدواج کنی تا خواستگار می بینند فکر میکنند دیگر آ خرشه بابا من هنوز هفده سالمه …. عاشق درس ودانشگاه بود . تمام ساعت راتا ظهر یک کله کلاس داشتند . سر ظهر از گرسنگی سر گیجهخ گرفت با پروانه رفتند توی سلف وساندویچ ونوشابه گرفتند . نوشابه را که میخورد احساس کرد درجه امپرش تنظیم شد دنیا را یک جور دیگر دید. تند تند جزوه هایش را نگاه کرد پروانه گفت بابا تو که خوب خواندی من را بگو یک نگاه سر سری کردم دیشب ابجی ام فیلم شعله را آورده بود نشستم پای ویدیو و غرق شدم بعدهم شام وسفره و آ خر شب یک چند تا صفحه خواندم . فهیمه حواسش به جزوه ها بود و نشنید حرفهای دوستش را رفتند سر کلاس و دبیرشان امد وبرگه ها را تقسیم کرد تا آخر وقت فهیمه داشت مینوشت آقای طاهری معلم ریاضی زیر چشمی حواسش به او بود .ناخودآ گاه لبخندی زدو رفت بالا سرش متوجه نشد بعد نگاه به ورقه اش کرد تمام وکمتال جواب داده بود خندید وگفت بده من دختر جان بس است دیگر . پروانه پوز خند زد و گفت استاد وقت تمام است ؟ برگه هارا دادند . آمدند بیرون پروانه میخندید میگفت اگر آ قای طاهری مسیول کنکور بود تو با رتبه یک رقمی قبول میشدی حیف … فهیمه اخمهاش را کشید تو هم پری ول کن من امروز حوصله ندارم یکچیز میگویم ها … وا خیلی دلت بخواهد او هم دکتره دیگر .. تو راه با هم کلی حرف زدند کلاس ها تمام شده بود .نزدیک غروب بود تا میرسید خانه دیگر شب میشد کلی درس وتمرین داشت امشب باید تا دیر وقت درس میخواند . عزا گرفته بود حوصله غرو لند مادرش و تیکه های پدرش را نداشت . دلش میخواست با کتاب ودفترهایش وسط یک بیابان بدون سکنه زندگی میکرد . رسید به خانه کلید را چرخاند دررا باز کرد و خواهر کوچکش دوید جلو آبجی بابا کلی خوراکی خریده .. خاله هم آمده خیلی خوشحال شد خستگی اش دررفت عاشق خاله بود او مثل مادربزرگ بود خاله مادر ش بود و پیرزن مهربان و دوست داشتنی بود خانه با حضور او یک جور با صفایی میشد.
شخصیت اصلی فیلم به نام ناخدا خورشید، فردی مقتدر، اما منزوی است. با وجود داشتن چهرهی عبوس و جدی، روحیهی مهربانی دارد.
و این عطوفت را با دیدن طرز رفتار، با همسر و دخترانش میتوان فهمید.
مدتی است برای جبران درآمد کم و تامین مخارج زندگی به دام کار خلاف افتاده است.
البته نه خلاف سنگین و بزرگ، بلکه در حد معیارهایی که برای خودش، تعیین کرده است.
خواجه ماجد، دشمن دیرینه ناخدا خورشید، تاجر خودخواه و با نفوذی است که با سنگ اندازیهای مکرر، بر سر راه ناخدا، باعث افزایش خشم و کینه او شده است.
ملول، دستیار و دوست قدیمی ناخدا، شخصیتی بیدست و پا و پُر حرف است که با وجود طرد شدنهای مکرر، بارها سر راه ناخدا قرار میگیرد و خواستار ادامه همکاری با اوست.
شخصیت دیگر فیلم سرهنگ تبعیدی است که به علت مسائل سیاسیاش به آن جزیره تبعید شده.
و منتظر راهی برای فرار از انجاست.
فردی خشن و زور گو و فریبکار است.
شخصیت دیگر مستمر فرهان است که از سیاست جدا شده و فقط در فکر منافع شخصی خودش است.
ظاهری موجه و معقول دارد و ترفندهای دلالی را به خوبی میداند.
اسرا، صبح زود، از صدای زنگ موبایل، نیمه هوشیار و منگ، از خواب پرید.
پلکهاش رو با تردید باز کرد. دنبال منشا صدا بود. با دستش که با بیرمقی، روی ملافهی نرم و آبی رنگ کشیده میشد، صدای غر و لندش هم شنیده میشد.
تازه یادش آمد که جمعه است و میتواند به رسم روزهایِ تعطیل، بیشتر بخوابد.
به خودش لعنت فرستاد که چرا شب قبل الارم گوشی رو قطع نکرده.
بالاخره انگشتانش، ابعاد گوشی کوچک و قدیمیاش را لمس کرد. و با حرص، دکمهی خاموش را زد و دوباره پتو را روی سرش کشید و سعی کرد که خوابش ببرد. کمی پهلو به پهلو شد و فهمید که دیگر، خواب از او رو برگردانده و بیخیال شد و به حالت خمیده، مثل شکست خوردههایی که در رینگ بوکس از حریف ضربه میخورند، نشست و به خوابی که دیده بود فکر کرد، چیزی یادش نیامد.
معمولا همینطوری بود، تا چند ثانیهی اول که از خواب بیدار میشد، تصاویر محوی از جاهایی که سیر کرده بود یا با افرادی که دیده و صحبت کرده بود را به خاطر میاورد ولی به محض بلند شدن، همه چی از ذهنش پاک میشد.
البته گاهی اوقات هم، در طی روز، قسمتهایی از اون خواب، مبهم و تاریک روشن، مثل یک لامپ نیم سوز، در ذهنش، پرت پرت میکرد.
وقتی هم که چیزی را به یاد میاورد، سیخ میایستاد تا نخِ اتصالش پاره نشود.
بعد مثل دانشمندانی که چیز مهمی رو کشف میکنن، شروع میکرد به بشکن زدن و تکون دادن خودش.
خوابهاش، براش اهمیت داشتند. بارها پیش اومده بود که از توی همین خوابها، واقعیاتی رو بیرون کشیده بود که مسیر زندگیش رو تغییر داده بود.
خیلی به ذهنش فشار نیاورد، با خودش گفت؛ روز تعطیله، بزار این ذهن طفلی هم استراحتی بکنه.
بلند شد و یکراست رفت به سمت اشپزخونه.
صدای قلقل کتری و عطر چای تازه دم، اشتهاش رو تحریک کرد.
– سلام مامان، صبح بخیر
– سلام، خانم، زود بیدار شدی، امروز که تعطیله
– امان از این فراموشکاری، گوشیم، رو الارم بود، زنگ که زد دیگه خوابم نبرد.
– بابا هنوز خوابیده؟
_تو حیاطه، هوا بارونیه اونم هوایی شده، رفته تو حس و حال جونیش، میخواست بره کوه.
– بابا خیلی وقته دیگه کوه نمیره.
– اره، با اون اتفاقی که برای دوستش افتاد دیگه دل و دماغشو نداره.
– بیچاره، عمو حبیب، روزهای سختی رو گذروند.
– وقتی جنازه پسرش رو دیده بود که پایین کوه افتاده، مثل مجسمه خشکش زده بود.
– ای وای مامان، ول کن روز جمعهای، بسه دیگه دلم گرفت، من میرم اتاقم تا بابا بیاد. از لیوان آبی که دیشب پر کرده بود یک قلپ خورد.
خودش رو تو اینه برانداز کرد، رنگ پوستش کمی برنز شده بود. هفته قبل، برای ترمیم یکی از آثار قدیمی و تاریخیِ به یزد رفته بود.
با وجود زدن کرم ضد آفتاب و کلاه لبه دار، انگار پوستش، لج کرده و میخواسته یک رنگ و لعابی به این پوست سفید و بیروحش بده.
رنگِ چشمهای روشنش هم انگار با تیره شدن پوست، جلوه بیشتری گرفته بود.
با خودش گفت: بهتره مارک کرم رو عوض کنم. این یکی اصلا رو پوست من اثر نمیکنه.
و تنها کسی که میتونست به درستی راهنماییش کنه، دوستش نگار بود، این دختر خورهی لوازم آرایش بود، به خصوص اگر پایِ مراقبت از پوست و زیبایی به میون میومد.
مادر از اشپزخانه صدایش زد؛ «پریا بیا صبحانه، باباتم بگو بیاد، دیگه هوا خوری بسه. »
پدر، به تنها درختِ ته حیاط کوچکشان که خرمالوهای بزرگ و رسیده از ان آویزان بود، نگاه میکرد. زیر لب کلماتی را بر زبان میاورد که نامفهوم بود. اسرا چند دقیقهای بیصدا ایستاد.
دلش نیامد خلوت پدر را به هم بزند.
دوباره صدای مادر بلند شد؛ «کجایید پس، چایی یخ کرد. »پدر سرش رو برگرداند.
«سلام، صبح جمعه پاییزیتون بخیر»
«سلام، بریم تا مامانت، دوباره داد نزده »
سر میز پدر، رو به مادر کرد و پرسید؛ «سینا هنوز خوابیده؟ باز دیشب دیر اومد خونه؟ »
مادر به علامت تایید سرش را تکان داد و چیزی نگفت.
پدر ادامه داد؛ «مثلا دانشجوئه، ما که نمیبینیم این پسر درس بخونه، فقط شهریه دانشگاه میده. »
اسرا، با وجود اینکه دل خوشی از برادرش نداشت به طرفداری از اون گفت؛ « بابا ولش کنید، جوونه دیگه، بزارید خودش راهش رو انتخاب کنه، شاید کمی دیر بشه، شاید هم راه رو غلط بره، ولی بالاخره متوجه میشه که از زندگی چی میخواد. »
اسرا، صبح زود، از صدای زنگ موبایل، نیمه هوشیار و منگ، از خواب پرید.
پلکهاش رو با تردید باز کرد. دنبال منشا صدا بود. با دستش که با بیرمقی، روی ملافهی نرم و آبی رنگ کشیده میشد، صدای غر و لندش هم شنیده میشد.
تازه یادش آمد که جمعه است و میتواند به رسم روزهایِ تعطیل، بیشتر بخوابد.
به خودش لعنت فرستاد که چرا شب قبل الارم گوشی رو قطع نکرده.
بالاخره انگشتانش، ابعاد گوشی کوچک و قدیمیاش را لمس کرد. و با حرص، دکمهی خاموش را زد و دوباره پتو را روی سرش کشید و سعی کرد که خوابش ببرد. کمی پهلو به پهلو شد و فهمید که دیگر، خواب از او رو برگردانده و بیخیال شد و به حالت خمیده، مثل شکست خوردههایی که در رینگ بوکس از حریف ضربه میخورند، نشست و به خوابی که دیده بود فکر کرد، چیزی یادش نیامد.
معمولا همینطوری بود، تا چند ثانیهی اول که از خواب بیدار میشد، تصاویر محوی از جاهایی که سیر کرده بود یا با افرادی که دیده و صحبت کرده بود را به خاطر میاورد ولی به محض بلند شدن، همه چی از ذهنش پاک میشد.
البته گاهی اوقات هم، در طی روز، قسمتهایی از اون خواب، مبهم و تاریک روشن، مثل یک لامپ نیم سوز، در ذهنش، پرت پرت میکرد.
وقتی هم که چیزی را به یاد میاورد، سیخ میایستاد تا نخِ اتصالش پاره نشود.
بعد مثل دانشمندانی که چیز مهمی رو کشف میکنن، شروع میکرد به بشکن زدن و تکون دادن خودش.
خوابهاش، براش اهمیت داشتند. بارها پیش اومده بود که از توی همین خوابها، واقعیاتی رو بیرون کشیده بود که مسیر زندگیش رو تغییر داده بود.
خیلی به ذهنش فشار نیاورد، با خودش گفت؛ روز تعطیله، بزار این ذهن طفلی هم استراحتی بکنه.
بلند شد و یکراست رفت به سمت اشپزخونه.
صدای قلقل کتری و عطر چای تازه دم، اشتهاش رو تحریک کرد.
– سلام مامان، صبح بخیر
– سلام، خانم، زود بیدار شدی، امروز که تعطیله
– امان از این فراموشکاری، گوشیم، رو الارم بود، زنگ که زد دیگه خوابم نبرد.
– بابا هنوز خوابیده؟
_تو حیاطه، هوا بارونیه اونم هوایی شده، رفته تو حس و حال جونیش، میخواست بره کوه.
– بابا خیلی وقته دیگه کوه نمیره.
– اره، با اون اتفاقی که برای دوستش افتاد دیگه دل و دماغشو نداره.
– بیچاره، عمو حبیب، روزهای سختی رو گذروند.
– وقتی جنازه پسرش رو دیده بود که پایین کوه افتاده، مثل مجسمه خشکش زده بود.
– ای وای مامان، ول کن روز جمعهای، بسه دیگه دلم گرفت، من میرم اتاقم تا بابا بیاد. از لیوان آبی که دیشب پر کرده بود یک قلپ خورد.
خودش رو تو اینه برانداز کرد، رنگ پوستش کمی برنز شده بود. هفته قبل، برای ترمیم یکی از آثار قدیمی و تاریخیِ به یزد رفته بود.
با وجود زدن کرم ضد آفتاب و کلاه لبه دار، انگار پوستش، لج کرده و میخواسته یک رنگ و لعابی به این پوست سفید و بیروحش بده.
رنگِ چشمهای روشنش هم انگار با تیره شدن پوست، جلوه بیشتری گرفته بود.
با خودش گفت: بهتره مارک کرم رو عوض کنم. این یکی اصلا رو پوست من اثر نمیکنه.
و تنها کسی که میتونست به درستی راهنماییش کنه، دوستش نگار بود، این دختر خورهی لوازم آرایش بود، به خصوص اگر پایِ مراقبت از پوست و زیبایی به میون میومد.
مادر از اشپزخانه صدایش زد؛ «پریا بیا صبحانه، باباتم بگو بیاد، دیگه هوا خوری بسه. »
پدر، به تنها درختِ ته حیاط کوچکشان که خرمالوهای بزرگ و رسیده از ان آویزان بود، نگاه میکرد. زیر لب کلماتی را بر زبان میاورد که نامفهوم بود. اسرا چند دقیقهای بیصدا ایستاد.
دلش نیامد خلوت پدر را به هم بزند.
دوباره صدای مادر بلند شد؛ «کجایید پس، چایی یخ کرد. »پدر سرش رو برگرداند.
«سلام، صبح جمعه پاییزیتون بخیر»
«سلام، بریم تا مامانت، دوباره داد نزده »
سر میز پدر، رو به مادر کرد و پرسید؛ «سینا هنوز خوابیده؟ باز دیشب دیر اومد خونه؟ »
مادر به علامت تایید سرش را تکان داد و چیزی نگفت.
پدر ادامه داد؛ «مثلا دانشجوئه، ما که نمیبینیم این پسر درس بخونه، فقط شهریه دانشگاه میده. »
اسرا، با وجود اینکه دل خوشی از برادرش نداشت به طرفداری از اون گفت؛ « بابا ولش کنید، جوونه دیگه، بزارید خودش راهش رو انتخاب کنه، شاید کمی دیر بشه، شاید هم راه رو غلط بره، ولی بالاخره متوجه میشه که از زندگی چی میخواد. »
شخصیت اصلی فیلم به نام ناخدا خورشید، فردی مقتدر، اما منزوی است. با وجود داشتن چهرهی عبوس و جدی، روحیهی مهربانی دارد.
و این عطوفت را با دیدن طرز رفتار، با همسر و دخترانش میتوان فهمید.
مدتی است برای جبران درآمد کم و تامین مخارج زندگی به دام کار خلاف افتاده است.
البته نه خلاف سنگین و بزرگ، بلکه در حد معیارهایی که برای خودش، تعیین کرده است.
خواجه ماجد، دشمن دیرینه ناخدا خورشید، تاجر خودخواه و با نفوذی است که با سنگ اندازیهای مکرر، بر سر راه ناخدا، باعث افزایش خشم و کینه او شده است.
ملول، دستیار و دوست قدیمی ناخدا، شخصیتی بیدست و پا و پُر حرف است که با وجود طرد شدنهای مکرر، بارها سر راه ناخدا قرار میگیرد و خواستار ادامه همکاری با اوست.
شخصیت دیگر فیلم سرهنگ تبعیدی است که به علت مسائل سیاسیاش به آن جزیره تبعید شده.
و منتظر راهی برای فرار از انجاست.
فردی خشن و زور گو و فریبکار است.
شخصیت دیگر مستمر فرهان است که از سیاست جدا شده و فقط در فکر منافع شخصی خودش است.
ظاهری موجه و معقول دارد و ترفندهای دلالی را به خوبی میداند.
بخش دوم
اسرا، صبح زود، از صدای زنگ موبایل، نیمه هوشیار و منگ، از خواب پرید.
پلکهاش رو با تردید باز کرد. دنبال منشا صدا بود. با دستش که با بیرمقی، روی ملافهی نرم و آبی رنگ کشیده میشد، صدای غر و لندش هم شنیده میشد.
تازه یادش آمد که جمعه است و میتواند به رسم روزهایِ تعطیل، بیشتر بخوابد.
به خودش لعنت فرستاد که چرا شب قبل الارم گوشی رو قطع نکرده.
بالاخره انگشتانش، ابعاد گوشی کوچک و قدیمیاش را لمس کرد. و با حرص، دکمهی خاموش را زد و دوباره پتو را روی سرش کشید و سعی کرد که خوابش ببرد. کمی پهلو به پهلو شد و فهمید که دیگر، خواب از او رو برگردانده و بیخیال شد و به حالت خمیده، مثل شکست خوردههایی که در رینگ بوکس از حریف ضربه میخورند، نشست و به خوابی که دیده بود فکر کرد، چیزی یادش نیامد.
معمولا همینطوری بود، تا چند ثانیهی اول که از خواب بیدار میشد، تصاویر محوی از جاهایی که سیر کرده بود یا با افرادی که دیده و صحبت کرده بود را به خاطر میاورد ولی به محض بلند شدن، همه چی از ذهنش پاک میشد.
البته گاهی اوقات هم، در طی روز، قسمتهایی از اون خواب، مبهم و تاریک روشن، مثل یک لامپ نیم سوز، در ذهنش، پرت پرت میکرد.
وقتی هم که چیزی را به یاد میاورد، سیخ میایستاد تا نخِ اتصالش پاره نشود.
بعد مثل دانشمندانی که چیز مهمی رو کشف میکنن، شروع میکرد به بشکن زدن و تکون دادن خودش.
خوابهاش، براش اهمیت داشتند. بارها پیش اومده بود که از توی همین خوابها، واقعیاتی رو بیرون کشیده بود که مسیر زندگیش رو تغییر داده بود.
خیلی به ذهنش فشار نیاورد، با خودش گفت؛ روز تعطیله، بزار این ذهن طفلی هم استراحتی بکنه.
بلند شد و یکراست رفت به سمت اشپزخونه.
صدای قلقل کتری و عطر چای تازه دم، اشتهاش رو تحریک کرد.
– سلام مامان، صبح بخیر
– سلام، خانم، زود بیدار شدی، امروز که تعطیله
– امان از این فراموشکاری، گوشیم، رو الارم بود، زنگ که زد دیگه خوابم نبرد.
– بابا هنوز خوابیده؟
_تو حیاطه، هوا بارونیه اونم هوایی شده، رفته تو حس و حال جونیش، میخواست بره کوه.
– بابا خیلی وقته دیگه کوه نمیره.
– اره، با اون اتفاقی که برای دوستش افتاد دیگه دل و دماغشو نداره.
– بیچاره، عمو حبیب، روزهای سختی رو گذروند.
– وقتی جنازه پسرش رو دیده بود که پایین کوه افتاده، مثل مجسمه خشکش زده بود.
– ای وای مامان، ول کن روز جمعهای، بسه دیگه دلم گرفت، من میرم اتاقم تا بابا بیاد. از لیوان آبی که دیشب پر کرده بود یک قلپ خورد.
خودش رو تو اینه برانداز کرد، رنگ پوستش کمی برنز شده بود. هفته قبل، برای ترمیم یکی از آثار قدیمی و تاریخیِ به یزد رفته بود.
با وجود زدن کرم ضد آفتاب و کلاه لبه دار، انگار پوستش، لج کرده و میخواسته یک رنگ و لعابی به این پوست سفید و بیروحش بده.
رنگِ چشمهای روشنش هم انگار با تیره شدن پوست، جلوه بیشتری گرفته بود.
با خودش گفت: بهتره مارک کرم رو عوض کنم. این یکی اصلا رو پوست من اثر نمیکنه.
و تنها کسی که میتونست به درستی راهنماییش کنه، دوستش نگار بود، این دختر خورهی لوازم آرایش بود، به خصوص اگر پایِ مراقبت از پوست و زیبایی به میون میومد.
مادر از اشپزخانه صدایش زد؛ «پریا بیا صبحانه، باباتم بگو بیاد، دیگه هوا خوری بسه. »
پدر، به تنها درختِ ته حیاط کوچکشان که خرمالوهای بزرگ و رسیده از ان آویزان بود، نگاه میکرد. زیر لب کلماتی را بر زبان میاورد که نامفهوم بود. اسرا چند دقیقهای بیصدا ایستاد.
دلش نیامد خلوت پدر را به هم بزند.
دوباره صدای مادر بلند شد؛ «کجایید پس، چایی یخ کرد. »پدر سرش رو برگرداند.
«سلام، صبح جمعه پاییزیتون بخیر»
«سلام، بریم تا مامانت، دوباره داد نزده »
سر میز پدر، رو به مادر کرد و پرسید؛ «سینا هنوز خوابیده؟ باز دیشب دیر اومد خونه؟ »
مادر به علامت تایید سرش را تکان داد و چیزی نگفت.
پدر ادامه داد؛ «مثلا دانشجوئه، ما که نمیبینیم این پسر درس بخونه، فقط شهریه دانشگاه میده. »
اسرا، با وجود اینکه دل خوشی از برادرش نداشت به طرفداری از اون گفت؛ « بابا ولش کنید، جوونه دیگه، بزارید خودش راهش رو انتخاب کنه، شاید کمی دیر بشه، شاید هم راه رو غلط بره، ولی بالاخره متوجه میشه که از زندگی چی میخواد. »
تمرین ۴ ماه سوم بخش اول :
پیشنهادی برای آشکار کردن ویژگی های درونی و بیرونی شخصیت :
۱_ تفکر و اعتقادات خانواده اش ؟
۲_ آیا در سبک تفکر و اعتقادات شخصیت با خانواده اش اختلاف سلیقه دارد ؟
۳_ بزرگترین خطای شخصیت که باعث تغییر سبک زندگی اش شد؟
۴_ حسرت های زندگی اش ؟
۵_ آرزوهایی که موفق نشد به آنها برسد ؟
ماه سوم درس چهارم بخش 1
شما چه چیزهایی دیگری برای آشکار کردن ویژگیهای درونی و بیرونی شخصیت پیشنهاد میدهید؟
گمانم برای شفافتر نشان دادن شخصیتها لازم است یک گفتگوی صادقانه یا حقیقی را در قالب زمزمه با خود یا دیالوگی با رفیق صمیمی برای نشان دادن ویژگیهای درونی و بیرونی شخصیت داشته باشیم در فیلم ناخدا خورشید این شناخت را نسبتا پیدا میکنیم چون در گفتگو میان ناخدا و همسرش این اتفاق افتاده ولی در شخصیتهای دیگر داستان ما از این شناخت دور ماندهایم.
ماه سوم درس چهارم بخش2
پس از تماشای ناخدا خورشید کمی دربارۀ شخصیتپردازی او و سایر شخصیتهای اصلی داستان بنویسید.
ناخدا خورشید: مردی مغرور.با جنم.یک دنده ولی مهربان. متعهد به خانواده. پایبند به اعتقادات.سختکوش با وجود نقص عضو
خواجه ماجد: مرد افلیج. شخصیتی که در هر حوضهای وارد میشود ،قاچاق باشد یا حتی قانونی باید بیشترین سود قسمت او باشد و همه باید زیر چترش باشند وگرنه به هر شکلی که بشود نابودش میکند.
ملول: سادهدل ولی در حدخودش رند و کاری،هر کاری میکند از فانوسکشی و مسافر کشی با صندلی گرفته تا دلالی.در نوع خود خوشگذران است و چارچوب و قائدهی خاصی ندارد. ناخدا را دوست خود میداند و نسبت به او وفادار است.
مستر فرهان: دلالی که از هر فرصت و ابزاری برای درآمد استفاده میکند.
ماه سوم درس چهارم بخش آخر
یک روز عادی از زندگی شخصیت اصلی داستان خودتان را توصیف کنید. سعی کنید در این تمرین به بخش زیادی از نکاتی که در تمرین اصلی متن این درس انجام دادید اشاره کنید
{ویژگیهای جسمی، روانی و ارتباطی}
-امیربهادرجوان 22ساله است با قدی متوسط سفیدرو با موهای پُرپشت، خندهرو و خوشلباس، اهل بازیهای گروهی و رفیقباز. به تازگی از دانشگاه فارغ التحصیل شده است و بدون هیچ دغدغهای، کارش بازی و تفریح دورهمی با رفقایش است. از خانواده سرشناس و ثروتمندی است، از آنجاکه در زندگی به هرچه خواسته رسیده با اعتماد به نفس کامل از دختر خواستگاری میکند ولی در کمال ناباوری با جواب منفی که دریافت میکند و از آن پس مسیر زندگیاش و آدمهای اطرافش و محل زندگیاش تغییر میکند.
1399/8/9
سلام بر شاهین عزیز و پرانرژی
تمرین 4.
بخش اول:
با اینکه لیست ارائه شده برای ویزگیهای درونی و بیرونی شخصیت کامل است اما میشود به چند مورد ریزتر هم اشاره کرد:
دربارهی دوران بلوغ شخصیت و بحران شکلگیری هویت شخصیت اصلی
بررسی رابطهی شخصیت اصلی با اعضای اصلی خانواده
دربارهی رابطهی فرد با خودش و برآورد میزان شناخت و آگاهی که شخصیت اصلی از خودش دارد
دربارهی اهداف و برنامهریزیهای آیندهی شخصیت اصلی که واقعبینانه باشد چیزی غیر از خیالات و آرزوها
بررسی وضعیت خواب، اشتهای شخصیت اصلی
بخش دوم:
از آنجا که کارگردان فیلم ناخدا خورشید اهل جنوب و آشنا به آداب و فرهنگ آنجاست، خیلی عالی توانسته یک رمان آمریکایی را به یک فیلم ایرانی بومی مبدل کند.
شخصیتهای فیلم با ویژگیهای ظاهری و درونی که از آنها به نمایش گذاشته میشود آنقدر مطابق و باورپذیرند که بیننده آنچه را در طول فیلم با توجه به ویژگیهای شخصیتها انتظارش را میکشد میتواند ببیند.
ناخدا خورشید که به نظرم اسمش با ویژگیهای شخصیتیاش میخواند، چون هر چه دارد مثل نور به وضوح مشخص و قابل دیدن است. چیزی برای پنهانکاری و یا زیر و رو کشیدن ندارد. مردی با جسارت، محکم، معتقد، ظلمستیز، وطندوست و کسی که سرِ نترسی دارد و حاضر است برای خانواده و گرفتن حقش بجنگد. با آنکه از لحاظ جسمی یک دست ندارد اما به تنهایی بار زندگی را رفع و رجوع میکند. اقتدار و جسارتش به شخصیت محکمی که از او ارائه میشود نشسته است. بطوریکه بیننده انتظار کاری شگرف را در رابطه با به آتش کشیدن بارش از سمت کسیکه بازار قاچاق را قبضه کرده است میکشد.
خواجه ماجد بر خلاف هیبتی که دارد، از لحاظ جسمی فردی علیل و آسیبپذیر نشان داده میشود که همین ویژگی و نقطهی آسیب باعث میشود راحت از صحنه محو گردد.
از طرفی ملول فرد خوشگذرانیست که مثل کنه به این و آن میچسبد. با آن شکل و شمایل لاغر و مشنگش دنبال سودجویی و منفعتهای ریزهی خودش روزگار میگذراند. چون از مشروبات استفاده میکند و به آن معتاد است، ناخدا زیاد او را تحویل نمیگیرد و خیلی جاها او را طرد هم میکند و این نشان از ارزشهای ناخدا دارد که خود احترام بیننده را به این شخصیت به عنوان قهرمان میافزاید. اما ملول دست از سر ناخدا برنمیدارد حتی در آخرِ کار وقتی باز هم میداند کار خطر دارد ناخدا را تنها نمیگذارد و این شاید به خاطر همان ارادت قلبیاش به ناخدا باشد.
از طرفی مستر فرهان، دلال منفعتطلبی است که پول برایش حرف اول را میزند. نوع حرف زدن، صدای مرموز و آهستهاش و نگاه زیرک و پدرسوختهای که دارد کاملا با شغلش میخواند. به گونهای که میتواند مخ ناخدا را هم بزند و او را وا بدارد آدمهایی را به عنوان قاچاق ببرد. البته ناخدا با توجه به شرایط خودش و معتقداتش و اصولی که دارد کار را با موفقیت انجام میدهد.
از طرفی سرهنگ با آن صورت خشن و چشمهای وقزدهاش است که هویت مجهول و در عین حال با نفوذی دارد. به نوعی دلال را ناچار از پذیرش خواستهاش مبنی بر فراری دادن تبعیدیها میکند. و فرهان موضوع را با ناخدا در میان میگذارد. ناخدا حاضر به انجام اینکار نیست تا آنکه متوجه میشود خواجه عزمش را جزم کرده بلم او را هم از چنگش در بیاورد. بنابراین او تصمیمیش را میگیرد و خودش هم میداند که از این سفر جان سالم به در نخواهد برد. در گفتگویی که با زنش دارد آرزوی داشتن یک فرزند پسر را دارد که بتواند بعد از او خانه را اداره کند. اما زنش در فیلم آنجایی که برای ناخدا غذا میآورد تصویر شیرزنی که حمایت کنندهی مردش است را به تصویر میکشد.
یک شخصیت دیگر که بیننده انتظار کار مهمی از او را در فیلم میکشد، تبعیدی دیگریست، که در قهوهخانه یک تبعیدی دیگر را کتک میزند و ناخدا جلویش در میآید و او برای ناخدا خط و نشان میکشد. و در صحنهی آخر هم اوست که بعد از مرگ تمام تبعیدیها نمیگذارد ناخدا جان سالم به در ببرد.
و در صحنهی آخر غروب خورشید آسمان دریاست که همزمان میشود با مرگ ناخدا خورشید.
بخش سوم:
مرضیه پایین تپهی خاکیِ بلندی ایستاده است. مردی را میبیند. با قامتی شکسته، و صورتی تیره که کبودی لبهایش از دور هم پیداست. صندلی چرخداری را جلوتر از خود از تپه سرازیر میکند. زنی افلیج با موهای سفید ژولیده که از هر گوشهی روسری سیاهش بیرون زده، صندلی چرخدار را پر کرده است. سرعت صندلی چرخدار در شیب تپه اوج میگیرد و مرد را به دنبال خود میکشد. زن با صورتی رنگمرده و هراسناک نزدیک میشود. مرضیه خود را کنار میکشد. مرد به زحمت صندلی چرخدار را نگه میدارد. صورتها واضح میشوند. آقاجون با همان پیراهن چهارخانهی آبی و شلوار کرپ مشکیاش، با پیشانی بلند چروک افتاده، موهای فرفری، صورتی کشیده، چشمانی به گود نشسته و نگاهی درمانده، به مرضیه نگاه میکند و نگاهش را از بالا به سوی زن افلیج برمیگرداند. زن با زبانی ورمکرده و بیرون افتاده نگاه خشکش را به روبرو دوخته است. زن آشناست اما مرضیه هر چه به ذهنش فشار میآورد او را به یاد ندارد. زن بدون آنکه گردنش را تکان دهد نگاهش را بالا میآورد و با صداهایی ناهنجار که از حلقومش بر میآید سعی دارد حرف بزند. تهماندهی صدایی گنگ که از حلقومش بیرون میزند جرقهای در ذهن مرضیه گر میگیرد. زن افلیج مادرش است. درجا بهتش میبرد. مرد پشت به مرضیه راه میافتد. زن نگاه التماس آمیزی به مرضیه میاندازد. مرضیه به حرف میآید:
کجا؟ کجا میبریش آقاجون.
آقاجون بدون آنکه سر برگرداند با صدایی که شنیده شود میگوید: اون باید با من بیاد. حالا حالاها باهاش کار دارم.
مرضیه مات ایستاده است. مرد را مینگرد که با شانههایی وارفته از پشت، به سختی از راهی که آمده بود باز میگردد. زمین زیر پای مرضیه دهان باز میکند. او را میبلعد. به تاریکی محض سقوط میکند.
از نوک سر تا شصت پایش به لرزه افتادهاند. زمانی میگذرد تا دریابد کابوس دیده است. یادش بیاید بعد از تقلاهای بسیار تازه دم دمههای صبح خوابش برده بود. اتاق همیشه ابریاش پنجره ندارد. صبح و شبش درهم آمیخته است. به خودش جرأت میدهد ساعت را نگاه میکند. ساعت بالا بر روی قفسهی کتابهایش بر روی یازده ظهر ایستاده است. خسته و کوفته در جا مینشیند. خودش را در آینهی روبروی قدی پایین تختش برانداز میکند. هنوز قلبش تند میزند. مردمک سیاه چشمهای درشتش در کف خاکستری دو دو میزند. رگ چشمهای ورمکردهاش قرمز مینماید. پشت به آینه مینشیند. برس را از کنار بالش برمیدارد. سرش را به سمت بالش خم میکند. موهای مجعدش را بر میگرداند و آنها را دسته دسته شانه میزند.موهای ریخته شده بر بالش را به دقت گلوله میکند به گونهای که تاری از مو بر بالش باقی نماند و در سطل کنار تخت میاندازد. دوباره بر سر جایش دراز میکشد. تصویر مامان با آن حال زار و نزار جلوی چشمش مجسم میشود. دلش شور میافتد. دوباره حالت تهوع صبحگاهی دلش را میآشوبد. موبایلش را از زیر بالش بیرون میکشد. یکراست پیامها را چک میکند.
سلام عزیزم. بیدار شدی؟ با اینکه دیروز دیدمت دلم برات تنگ شده.
لبخندی بر لبانش مینشیند. دستانش بر روی موبایل به حرکت درمیآید. قربان صدقهها را پشت سرِ هم به ردیف میچیند.
دل من هم برات تنگ شده. دوست دارم. اونقدر عاشقتم که…
صدای بهم خوردن درِ هال میآید. با شتاب موبایل را به زیر بالش سُر میدهد. مامان از جمعه بازار برگشته است. از دور صدای غرولندش میآید. چند کیسه میوه و سبزیجات را هق و هق به دنبالش میکشاند. پلاستیکها را کنار سینک میگذارد. از آشپزخانه صدای فریاد خشدارش در خانه میپیچد:
باد بیاری. چقدر میخوابی؟ به شما هم میگن بچه؟ جونم در اومد. خب میومدی دنبال من چار تا تیکه بار دست میگرفتی میمردی؟
مرضیه در ذهنش جواب میدهد:
چشمت کور. میخواستی نری. دوباره صبح شد. صدای نکرهاش در اومد.
مامان با آن قد کوتاه و چشمهای مشکوک همیشگی در اتاق مرضیه سبز شد. لبهای قیطانی با فک پایین جلو آمدهاش دوباره به حرکت میافتد:
باز که خوابیدی. پاشو لنگِ ظهره. بچههای مردم…
مرضیه حرفش را برید: پاشم چیکار کنم؟ یه روز تعطیل هم نمیزاری بخوابیم؟ دوباره بچههای مردم بچههای مردم در آوردی. زنیکهی خرفت. هر چی پیر میشه خرتر میشه.
همه را گفته بود اما در ذهنش.
لَخت از جا بلند میشود. سلامی سرسری به مادرش تحویل میدهد و گفت: حالا میام.
تختش را با نظم و اصول خاصی مرتب میکند. بالش را زیر روکش گلگلی تخت میگذارد و به گونهای رویش را میکشد که ذرهای از بالش بیرون نماند.
دوباره روی تخت مینشیند. صورت غمباد گرفتهی آقاجون بر روی دیوار روبرو جولان میدهد. چیزی در معدهاش هم میخورد. حافظ را از روی کتابهای نخواندهی درسیاش بر میدارد:
حجاب چهرهی جان میشود غبار تنم
خوشا دمی که از آن چهره پرده برفکنم
یادش میآید همان شعریست که بر سنگ مزار آقاجون حک شده است. دیگر اطمینان دارد خوابش حاوی پیامی برای اوست.
دوباره صدای مادر در میآید:
خبرت اومدی؟
دوبار مسواک میزند . جبران مسواکی که دیشب حالش را نداشت. روبروی مادر نشسته است.
نان و پنیر را که به دهان میگذارد نگاهش با نگاه مادر در هم میآمیزد. زبان بادکرده، کبود و بیرون افتادهاش تجسم مییابد. دل و رودهاش به هم میپیچد. چای را که به دهان میبرد از جا میجهد و تمام محتویات معدهاش را بر سنگ دستشویی بیرون میریزد.
مامان دوباره صدایش در میآید:
تو آدم بشو نیستی نه؟ معلوم نیست دوباره تو اون دانشگاه خراب شده چه آشغالی خوردی؟
مرضیه با صورت گرد قرمزش از سر سنگ بلند میشود. موهای سیاه فِرَش خیس عرق است.
زیر لب میگوید: کاش مثل خوابم از زبون بیفتی. میشه یعنی تا زندهام اون روز رو ببینم؟
تاید را برمیدارد و با فرچهی دستشویی به جان کاشیها و سنگ میافتد. دلش میخواهد به جای کاشی دهان مادرش را تا تمام امعا و احشا داخلیاش میسابید، شاید کمی از دق دلش کاسته میشد.
به حمام میرود. دوش را باز میگذارد. آب ولرم از استخوانبندی پهنش سرازیر میشود. تن لختش را در آینه برانداز میکند. میچرخد. دیگر از آن هیکل گوشتالوی تپل نوجوانی خبری نیست. گوشتهایش ریخته است. چه بهتر. اینطوری بیشتر مورد پسندم. در آینه به خودش لبخند میزند. و بوسی حوالهی خودش میکند.
جیغ مامان در میآید:
آب بیصاحاب رو ببند. غیر اسراف هیچی نداری. هیچی. تو یکی پدر منو سوزوندی به خدا. تو رو دیگه میخواسم چیکار. زنگولهی پا تابوت.
مرضیه به دور خودش میچرخد:
خفه شو بابا. اونقدر آبو باز میزارم تا چِشِت درآد. ببینم چه غلطی میخوای بکنی.
از حمام که بیرون میزند. مستقیم به اتاقش میرود و در را میبندد. با وسواس خاصی بدنش را با لوسیون چرب میکند. لباس میپوشد. هنزفری موبایل را در گوشش میچپاند و روی تخت میافتد. دمرو میخوابد و کتاب دانشگاهیاش را روبروی صورتش باز میگذارد تا اگر مامان بیمحابا در را باز کرد او را مشغول درس خواندن ببیند و دوباره دهانش را به فحش و سرزنش باز نکند. مرضیه همانطور دراز کش بر خطوط محو کتاب در چشمهای ممد خیره میماند. چشمهای ریز فرو رفته با پلکهای کبودی که یادآور چشمهای پدرش است. ممد دستانش را به دور صورت گرد مرضیه حلقه کرده و میگوید:
کی فکرش را میکرد دختری به زیبایی تو به تور مردی مثل من بخوره؟
لبخندی درخشان بر لبهای مرضیه مینشیند.
تا حالا کسی بهت گفته مثل صورتکهای مینیاتوری میمونی؟ با همون ابروهای پهن به هم پیوسته. چشمای سیاه با کف خاکستری. لبهای نازک غنچه و لپهای گلی. زلفاتم که دیگه نگو. حلقههای درشت پر کلاغی. مردی به سن وسال من چقدر باید خوشبخت باشه که دختری به این زیبایی عاشقش باشه.
صدای ممد با صدای مهیب دستگیرهی در مرضیه را از جا میپراند. مامان در آستانهی در زیر چشمی او را میپاید:
مثل موش کور چپیدی تو این دخمه. غروبه دیگه. نمیخوای ناهار بخوری؟
مرضیه با صدایی آهسته جواب میدهد:
برو حالا میام.
روشنایی روز که به سمت تاریکی میرود، ماندن در میان دیوارهای تنگ خانه نفسش را بند میآورد.
موبایلش را در میآوردشمارهی زهرا هم کلاسیاش را میگیرد. با او هماهنگ میکند تا اگر مامان ردش را خواست بزند زهرا در جریان باشد. دو لقمهای به دهان میگذارد. به اتاقش باز میگردد. مانتوی سدری کوتاهش را میپوشد. شلوار کشی را به زور از پایش بالا میدهد. در ادکلن دوش میگیرد. موهایش را بالای سر جمع میکند همانطور که ممد دوست دارد. شال سورمهای همرنگ با شلوارش میاندازد. از اتاق بیرون میآید. مادر از پای چرخ خیاطی او را میپاید:
کجا به سلامتی؟
میرم جزوهی زهرا را بدم. فردا امتحان داره؟
اِ تا حالا یادش نبود. شبی یادش افتاده؟
به هر حال جزوش را میخواد.
برو زودم برگرد. روسریتم بکش جلو. اما نه نه. برگرد مانتوت را عوض کن. شبِ. مانتوت کوتاهه خیلی.
مرضیه در حالیکه کفش میپوشد جواب میدهد: بابا خونشون که دور نیست.
برو ولی من که راضی نیستم. تن اونم تو گور میلرزونی.
مرضیه در را باز میکند. انگار از قفس رها شده باشد. در ذهنش جواب مامان را میدهد. تو که وقتی زنده بود تمام تن و بدنش را لحظه به لحظه لرزوندی حالا فکر مردشی؟
از کوچه میگذرد. به راست میپیچد خیابان بلندی را طی میکند. سر خیابان مکث میکند. صدای بوق ماشین از آنطرف خیابان نظرش را جلب میکند. ممد از پنجرهی ماشین دست تکان میدهد..
استاد من وقتی دستم گرم میشه به زحمت جلوی خودم را میگیرم. تا حالا اصلا طبق فرمودهی خودتون داستان را شروع نکردم. ولی سعیام بر این بود تا در طی یک روز تعطیل و عادی شخصیت به بعضی از ویزگیهایش مثل: خوابهای آشفته و کابوس، وسواس تمیزی و نظم، فرو خوردن خشم و منفعل بودن، ترسش از مادر و همینطور نفرت و انزجارش از او، رابطه با جنس مخالف، دروغ گفتن، خیالپردازیها، بعضی از ویژگیهای جسمانی از قیافه گرفته تا مشکل گوارشی که دارد، خرافاتی بودنش مثل فال گرفتن، استرسی بودنش، به دنبال راه فرار از دست مادر و تا حدی شخصیت پدر ، ناخواسته بودن و بیثباتی هیجانیاش بپردازم. البته باز هم جلوی خودم را گرفتم و اگر نه خیلی از ویژگیهای دیگرش را نیز در طی همین روز عادی میتوانستم بگنجانم.