
هذیاننویسی
هیچ مهملی نیست که در آن نشانهای از حقیقت نباشد.
-افلاطون
[wp-svg-icons icon=”pen” wrap=”i”] ابتدا این چند نمونه را بخوانید:
[wp-svg-icons icon=”radio-unchecked” wrap=”i”] موش آبپز واکینگ پسند داخل قابلمه قل می خورد. قابلمه توی عمق شومینه دیواری گم شده بود. دفترچه یادداشت وایکینگ تحصیلکرده در کنار شومینه نیمه باز افتاده بود و از لای آن یک چنگال زنگ زده فلزی بیرون زده بود و شکم موش در کما رفته را نشانه گرفته بود .شعله های آتش جرق جرق میکردند و سایهها در تاریکی روی دیوار می رقصیدند و ارواح خبیثه از سر رضایت زوزه میکشیدند و به دیوانگی خودشان میخندیدند و آرزو میکردند کاش همه دنیا به آنها بپیوندند و مثل دیوانهها بخندند اما از صدای پای جنگجویان کوهستان مجبور شدند که در دل تاریکیها بچپند و مخفی شوند و موذیانه به پچپچ های سری راهزنان دریادار گوش بدهند.
پریسا شیری
[wp-svg-icons icon=”radio-unchecked” wrap=”i”] صدایی از بیرون اتاق می آید به در اتاق چشم که میدوزم گردبای داخل می آید. به کتابخانهام میرسد و برگه و کتابهایم را گیر میاندازد. از داخل گردباد یکهو تولستوی سرش را بیرون میآورد و قاهقاه میخندد. من با گوشی توی سرش میزنم دوباره سرش بیرون میاید اما این بار چخوف شده است. به گردباد فوت میکنم ساعت شنی میشود و فرو می ریزد. اما از کتابهایم خبری نیست. یک عالمه فلفل دلمه ای رنگارنگ کف اتاق است. یکی باز میکنم که بخورم دانههای انار سرخ بیرون میریزد. میخوردم اما مزه ذرت میدهند. صدای کارگری که دیروز کار میکرد هنوز می آید. انگار دوباره باید با گل سرخ کتک بخورد. اما نه فلفل دلمه ای را قیمتش پرت میکنم بین راه فلفل خفاش میشود و پر میزند و میرود.
شیوا روشنی
[wp-svg-icons icon=”radio-unchecked” wrap=”i”] پنکه سقفی با صدای عجیبی دور برداشته بالای سرم و گاوها اسفند دود میکنند که چشم نخورند. مهرۀ کمرم تیر میکشد و گوشی کنارم لوس بازیاش را شروع کرده. افتادهام به جان ماژیکها و یکییکی درهایشان را در میآورم و با آنها سوت میزنم.مرد همسایه سرش را کرده توی سطل آشغال و تیغ ماهی شکار می کند. من یادم میآید ظرفهایم را نشستهام. بیپروا میدوم و میآیم توی خیابان میرقصم. مردم از پنجره برایم سوت میزنند. زورو با موتورسیکلت از راه میرسد، مرا ترک موتور مینشاند. باد میزند زیر شنلش میخورد به سرو صورتم. یکهو توی گل گیر میکند و با موتور میافتد و تمام اعضا و جوارحش به هم میپیچند.گُلهای زرد و آبی کنار جاده ریز ریز میخندند. نگاهشان میکنم و انگشتم را برایشان تکان میدهم. خفه میشوند.
لادن شایانفر
[wp-svg-icons icon=”radio-unchecked” wrap=”i”]
حواست که پرت شد و شکست سر تمام بیحوصلگیهایم، تازه حالیام شد حوض کوچک خانه هنوز بزرگ نشده. مورچهها مدام پچپچ می کردند که نکند کسی بیاید و تمام دانهی نصفه نیمهشان را بکارد و بنشیند تا درخت آرزو سبز شود. قلمرو ماهیها را فقط آسمان شناخت که میخواست خودش را توی آب خفه کند و ماهی را از بغل کاشیها بیرون بکشد. باد که گفت سلام، گل اخم کرد که حشرهی بدبو آمده تمام برگهایم را قدم زده و دست گذاشته روی یک نقطهی نامعلوم! فاخته تشنهاش بود نشست لب باغچه و خاکها را بو کشید و یک برگ از دفتر درخت را کند و انداخت توی جیب کت پشمیاش تا برای یکبار هم که شده سیگار برگ را مزمزه کند!
مهدیهسادات سالاری
[wp-svg-icons icon=”radio-unchecked” wrap=”i”] به قدری توی کلاس گفتم عباس معروفی چطور؟ او هم لفاظی میکند؟ که شمارهای ناشناس از توی خطوط سیم پیچیهای تلفن بیرون پرید، عباس بود اباصالح نهها عباس از نوع معروفش! دهانش کف کرده بود! بوی شمشاد پا کوتاه هم میداد اتفاقا روزه هم بود که البته نماند افطار کند،فقط آمده بود بگوید دست از سر کچلش بردارم. منم موهایم افشان بود و گیر کرده بودم روی زمان. فکر میکردم هنوز انقلاب نشده است و کلاه فرنگی به سرها توی خیابان هستند و بیحجابی منعی ندارد. عباس پاشنه بلندی قرمز رنگ با کتی پوست پیازی و دامنی کوتاه قد به تن داشت که حسابی رنگ و لعابش را عوض کرده بود،فقط نمیدانم چرا سبیلهایش هر ثانیه نوک سوزن قد میکشید او هم با چاقو ارهای تابشان میداد. همانطور که بلوند موهایش را دست گرفته بود و موخورههایش را میچید رو به من کرد و گفت: دیر آمده ای نخواه زود بروی ادبیات بسترش بسیار عمیق است! باباجان! زبان روزهای هی موی ما را آتش نزن! ما گور پدرمان خندیدیم که لفظپردازی کنیم ما خوبیم! مورد تاییدیم! تو بخوان باش همه چیزمان را بخوان! به شاهین هم بگو یک بار با من لایو بگذارد حسابی برایش حرف دارم. آدرس پیجش را هم داد و مرا فالو کرد و رفت. ناگفته نماند احتمالا آنفالوش کنم پرستیژم بالا برود.
نجمه رضایی
[wp-svg-icons icon=”radio-unchecked” wrap=”i”] چند نکته دربارۀ هذیاننویسی (یا به عبارتی بیمعنینویسی)
[wp-svg-icons icon=”radio-unchecked” wrap=”i”] مشکل خیلی از ما این است که اغلب اوقات حس میکنیم ایدهای برای نوشتن نداریم؛ یا نمیتوانیم روی کاغذ به اندازهای که در ذهنمان ماجراجو و خلاق هستیم ابزار وجود کنیم. هذیاننویسی یا بیمعنینویسی تمرینی است که میتواند هر دو مانع را کنار بزند.
[wp-svg-icons icon=”radio-unchecked” wrap=”i”] هذیاننویسی را میتوان جریان خودبهخودی و بیهدف نوشتن توصیف کرد. اگر این تمرین را در برنامۀ روزانۀ خودمان بگنجانیم به تدریج ترس ما از نوشتن میریزد و راحتتر از قبل مینویسیم.
[wp-svg-icons icon=”radio-unchecked” wrap=”i”] اما مزیت دیگر هذیاننویسی میزان هیجانی است که با آن تجربه میشود. در این نوع تمرین قرار نیست متن شما سروته داشته باشد، شما بهعمد میخواهید جملات عجیبوغریب بنویسید و همین در بسیاری از اوقات سبب بروز ایدههای تازهای از سوی ناخودآگاهتان میشود.
[wp-svg-icons icon=”radio-unchecked” wrap=”i”] ممکن است در جریان هذیاننویسی به طور مستقیم به هیچ ایدهای نرسید، اما این تمرین شما را برای خلق ایدههای غیرکلیشهای ورزیده میکند. شما با انجام تمرین امکان کشف ارتباطات پنهان چیزهای غیرمرتبط را کشف میکنید. ضمن اینکه با هذیاننویسی میتوانید دامنۀ واژگان فعال خودتان را گسترش بدهید. هذیاننویسی اجازه میدهد که در آن واحد هر اسم و صفت و فعلی را احضار کنید و با آن ترکیبهای تازه بسازید.
[wp-svg-icons icon=”radio-unchecked” wrap=”i”] قضاوت ممنوع! در هذیاننویسی کیفیت کار هیچ اهمینی ندارد. به املا و انشاء و ویرایش متن هم هیچ توجهی نداشته باشید. فقط به کمیت و تداوم پایبند باشید. از آزادی ایجاد شده در جریان این تمرین نهایت لذت را ببرید.
[wp-svg-icons icon=”file-3″ wrap=”i”] تمرین:
با استفاده از کلمات زیر یک هذیان بنویسید:
گل اطلسی-عنکبوت-راه پله-فنجان-سفینه-بادبان-مومیایی-نبض-پالتو-برچسب
گل اطلسی را نمی دانم چیست ؟ شاید شبیه یک عنکبوت فنجان به دست که از راه پله ها بالا می رود تا دستش به بادبان سفینه برسد.
در حالی که نبض مومیایی را می گرفتم چشمم به پالتوش خیره شد چون برچسب مرده را روی آن زده بودند.
من آخر نفهمیدم گل اطلسی چه شکلی است اینقدر نفهمیدم که دست آخر لا به لای افکارم پر از تار عنکبوت شد از راهپله های مغزم می رم بالا تا مگر چیزی بفهمم از آن بالا کاسه مغزم مثل یک فنجان کثیف است که هنوز آثار قهوه ای که سال پیش خوردم روی دیواره آن معلوم است خوش به حال اونهایی که کاسه مغزشان مثل سفینه ای است با بادبانهای افراشته که هر جا بخواهند می روند و هر چه را بخواهند تجربه می کنند .هی بی خیال یقه پالتو ام را بالا می کشم تا کسی نفهمد من خودم را مومیایی کردم تا نسلهای بعد از وجود چون منی بی بهره نمانند نبض عالم در دست ما خواهد بود حالا بذار هر برچسبی می خواهند به من بزنند بی خیال
مومیایی بادبان سفینه را کشید.و همراه با حشره خانگی اش که یک عنکبوت بود از راه پله سفینه پیاده شد گل اطلسی را دید که راه میرفت آن را در آغوش کشید و با عشق بویید.ضربان قلبش بالا رفت به طوری که نبض خودش را به خوبی حس میکرد خاطراتی برایش زنده شد که به آنها برچسب فراموشی زده بود سرما تمام وجودش را گرفت و برای گرم کردن خودش یک فنجان چای از پالتواش در آورد و سر کشید .
مومیایی خود را از تار عنکبوتی که در درخت هندوانه تنیده بود نجات داد از درخت کناری فنجانی چید و چایی را نجویده قورت داد و فنجان را بر زیر پا له کرد و رفت. از دور سفینه ای آمد. ملوان دستور داد بادبانها را بکشید به ناگه نبض سفینه افتاد و بر روی ابرها نشست. کنار همان درخت هندوانه. گل اطلسی پالتوی گران قیمتش را در آورد و بر روی زمین پهن کرد تا دمی نیم چرتی بزند .برچسبی بر سرش نصب کرد . که این جا راه پله ندارد باید برای پایین رفتن سقوط کنید.
قشنگ بود
فنجان قهوه به دست تو فکر سفینه به راه می افتم که کنار راه پله جناب عنکبوت رو می بینم که از سفینه اش پایین اومده و بادبان برافراشته بوی گل اطلسی را با خود دارد نشان مرد مومیایی که لخت نیست و پالتو بر تن دارد و نبضش هم می زند حالا توی این نوشته به من برچسب دیوانه نزنید صلوات!
تاریکی شب مثل خوره به جان چشمانم میافتد. آنقدر می جود تا خواب را در آن ها بیدار می کند. اما ذهنم برعکس رفتار میکند .هر لحظه صدای بیدار باش و بیدارتر بمان را بیشتر می شنود.
فکرها صف گرفته شده و ارتش وار ،یکی یکی و به نوبت جلوی مغزم رژه میروند. حتی بدون اینکه حرفی برای گفتن داشته باشند.
ساعت دیواری هم در این میانِ سان دیدن فکرها ،صدایش را برای من بلند میکند .خیال میکند هرچه بلندتر تیک بزند من متوجه حضور کمرنگش میشوم.
بدنم زیر پتو به نقطه ی جوش اش رسیده . قطره های عرق مثل اشک تمساح روی بدن می رقصند.
پتو را کنار می زنم .سرما در کنار تخت چمباتمه زده و منتظر کنار رفتن پتو و پرش روی شکار خود می شود . تمام بدنم تبدیل به یک قطعه یخِ قالبی در چله ی تابستان شده. قورباغه دهن گشادی درون دلم، ول کن بی خوابی نیست. حرف پشت هر حرف، قور پشت قور، مگر قورباغه ها در آب نمی زیستند؟! پس در شکمِ پر از مواد اولیه ام چه میکند. نکند زایمان میکند تا در شبهای دیگر خانوادگی بریزند سرم و درونم را پر از حرف های بی سرو ته کنند.
راستی چشم صندلیها که دخترم می گفت کجای صندلی بود؟ شاید واقعاً چشم دارند و ما را میبینند. از کجا معلوم شاید صدای همهمه آنهاست که مرا بیخواب کرده.
اگر آنها همصدا داشتند یک دیوانه خانه ی تمام عیار می شد. بچهها از یک طرف ،وسایل خانه از طرف دیگر و شبکه پویا را کجای دلم بگذارم .فکر کنم باید برایش طاقچه بالا بگذارم تا دیگر اینقدر صدایش را با صدای من بلند نکند. تا لااقل نوای بی نوای من به گوش بچه ها برسد.
ای بابا صبحشد … خواب بی خیال آمدن شده، اما این قور قور دلم چرا تمامی ندارد را نمیدانم.
به سرم میزند چرخی بزنم.بادبان اطلسی خودم را در حیاط دستم میگیرم.هوا می کنم نبضم تند تند می زند.به دل کوچه می زنم.بر سرو روی ساختمان می زند.دلم برایش می سوزد.استخوانهایش میشکنند.صدای چرق قروچش بلند می شود.بند بادبادکم را بر روی نرده بان همسایه می بندم.بر میگردم.فنجان را برمیدارم.به راه پله میرسم.به بالا بام می روم.ناهی به اطراف،بادبادک پر پر میزند.برمیگردم.قهوه ای در فنجان ریخته،گلویی تازه میکنم.میزنم بیرون بادبادک سنگین شده.بند در دستم،مرا دنبال خودش می کشد.بر روی شهر به پرواز در می ایم.سفینه ای میبینم.روی سفینه می نشینم.بادباکم را رها میکنم.داخل سفینه می شود.موجودات کله باریکی هدایتگر سفینه هستند.می ترسم.به ته سفینه می روم برچسبی روی مانیتور چسبانده شده.به سمت فضا.قایم میشوم.کنجکاو رفتن به فضا،رویا پردازی میکنم .موجودات عجیب.باصدای جلزو ولز.کلمات نامفهوم.اینجا دنیایی دیگریست.فرود می آییم.سرزمینی ناشناخته.پراز اجساد مومیایی شده.لوله های دماغشان غار مانند.حدقه چشمان گود وتو رفته.باندپیچی شده.از ترس به سگ لرزه می افتم.ولی کنجکاو وپرهیجان.پالتویی آنجاست .آنرا می پوشم.به سفینه برمی گردم.روی صفحات مانیتور میزنم.سفینه به حرکت در می آید .به آسمان پرواز میکنم.گیج میشوم.من کجا هستم.به خودم میخندم.با سفینه در آسمان ول می چرخم.
عالی بود 👏👏👏
برچسب روی پالتو را بر میدارم و میدهم به عنکبوت روی دیوار خرچ خرچ آن را می جود و بعد تف می کند روی زمین. از باقیمانده برچسب صدها عنکبوت کوچک به وجود می آید. راه می افتند به طرف درز پنجره. گل های اطلسی لبه ی پنجره خودشان را جمع می کنند تا بچه عنکبوت ها به آنها نخورند. فنجان را بر می دارم و توی آن کمی جوهر خودکار می ریزم. می پاشم روی دیوار شکل یک راه پله می شود. عنکبوت مادر از آن بالا می رود آنقدر می رود که از نظرم محو می شود . می روم پشت پنجره، پنجره را باز می کنم. باد می آید. می پیچد دور من مرا با خود بالا می کشد. گلهای اطلسی دست هم را گرفته اند.از جایشان تکان نمی خورند. اما من کسی را ندارم تا دستش را بگیرم. باد من را با خودش می برد. بالا. بالاتر. خانه ام کوچک شده. شده اندازه بچه عنکبوت ها. ناگهان عنکبوت مادر را می بینم روی یک سفینه نشسته است. پایین سفینه همان راه پله ای است که روی دیوار پاشیدم. عنکبوت بادبان سفینه را می کشد. به سرعت از من دور می شود. توی فضا معلقم . دست می اندازم تا چیزی را بگیرم. تا نجات پیدا کنم. دستم به یک بند گیر می کند. آن را می کشم. باز می کشم. انگار خیال تمام شدن ندارد. توی دستم مشتی بند پهن است. شبیه باند. چرک و پوسیده. بوی تعفن میدهد. با آخرین کشیدن مومیایی توی بغلم جا میگیرد. هول اش می دهم. باند از رویش کنار رفته. هزار بچه عنکبوت از توی سوراخ چشم و دماغ اش بیرون می آیند.
چه هذیان نویسی قشنگی.همه نوشته هات جذابن😍🍀🍀🍀
درون چای سرد شده فنجان لب پریده،عنکبوتی دارد شنای پروانه میکند، نبضی از گوشه ی چشم هزارمش به راه میافتد. پای کوبان ورقصان خود را به راه پله های گوشه مغزش رسانده از نرده ها خود را آویز کرده به هوای تهی شب میلغزد و سوار سفینه ی قراضه ی کاغذی ازهوار دررفته میشود. بادبان سوراخ سفینه بوی چاله میدهد. از نوع خواب فضایی ها. عنکبوت که درحال خفه شدن زیر فشار کاذب آب گیر کرده دستان لاغرمرده اش را با جیغ وهوار تکان میدهد ودر اخر پیش از غرق شدن پالتویش را از تن به در کرده تا او را مانند لنگری در قعر دریا میان صدف ها دفن نکند. پوست تنش از جنس برچسب های نام بروی کتاب های درسی سفید و چروکیده است. رویش با خط خرچنگ قورباغه ای اسم مرا مانند طلسمی نوشته صفاصفاصفاااصفاصفصفاصفا ،پژواک این صدا زدن ها را تا اخرین برگه ی سالنامه دنبال میکنم، با تمام شدن کاغذ. یک مومیایی زیر آن پوسته دارد به من لبخند میزند.یک گل اطلسی در مشت باند پیچی اش نگه داشته است. بچه عنکبوت ها مانند سیلی از میان چشمان خالی اش به درون چای سرده شده شیرجه میزنند.
عنکبوت پالتوی بلند خود را درون سفینهاش جا گذاشته قرار مهمی دارد. گلهای اطلسی را از کنار باغچهی خاله قورباغه دزدانه چید تا با آن بتواند راه پلههای خانهی ملخ عزیزتر ازجانش را تزیین کند. همان مومیایی که سال گذشته در کنار جوی آب دیده بود. فنجان چای نبض زندگی اوست. باید هر روز یکی با ملخ بخورد. تا روزش زیبا شود. ملخ یک برچسب قلبی روی فنجان زده است. عنکبوت بادبان سفینهاش را میکشد تا با عشقش به آسمان سفری داشته باشد.
«مومیایی» دست و پایش را کشید. یک خمیازه بلند و نشست توی تابوت. با این که 100 سال از آن روز گذشت، از همان روزی که از «سفینه» شاه اخراج شد و عاقبت در این تابوت خوابید، اما خاطره «گل اطلسی» را یک لحظه هم فراموش نکرده بود. نگاهی به دورو برش کرد. «بادبان» آماده حرکت بود و صدای باد او را ترغیب میکرد تا هرچه زودتر از این تابوت پر از تار «عنکبوت» بلند شود و برای دیدن گل اطلسی سفرش را آغاز کند. دستش را تکان داد. یک خروار خاک مرده از روی بدنش سرخورد کف تابوت. پای راستش را از تابوت بیرن گذاشت. بعد پای دوم. همینطور نشست و به اطرافش خیره خیره نگاه کرد. هنوز «فنجان» روی میز عسلی کوچک کنار راهرور قرار داشت. فنجان را برداشت و بی هوا سرکشید. بعد این همه سال خواب احساس گرسنگی میکرد. بلند شد. به راه پله روبه رویش نگاه کرد. باید در این تاریکی تا انتهای راه پله برود. سوز هوا را احساس کرد و راه طولانی را که باید تا دریاچه آن سوی باغ برود و خودش را به بادبان برساند. پس خم شد و «پالتوی» ضخیمی را که روی صندلی کنار میز بود برداشت و پوشید. روی پالتو «برچسب» طلایی رنگی نقش بسته بود. برچسب دلگرمش کرد. شاید من پیر و فرتوت شده باشم و با یک تلنگر بریزم اما این پالتو هنوز نو است و شیک. باید خود را برسانم. قبل از آنکه آفتاب غروب کند و گل های اطلسی گلبرگ هایشان را ببندند. باید خبر بدهم زنده ام. «نبضش» بی وقفه میزد. عشق دوباره در وجودش گل کرده بود.
شرح تمرین: در سومین تمرین از اولین ماه نویسندگی خلاق تصمیم برآن شد که “هذیان نویسی” کنیم.
اما هذیان نویسی چیست؟
هذیان نویسی، شکل دیگری از آزادنویسی است. با این تفاوت که میتواند بی معنی و بدون جهت باشد. حال آنکه در آزادنویسی میتوان هدفمندتر و در چهارچوب موضوع معین و مشخص شدهای ، به صورتهای مختلف( مقاله-جملات کوتاه- داستان کوتاه) بنویسیم. در سفر هذیان نویسی، جملات شما را به سمت خلاقیت ذهنی و دور شدن از سمت کلیشهها همراهی میکنند.
همهء ما از کودکی سبک زندگی متفاوتی داشتیم. اما در هرحال سبک زندگی ما از چند قالب خارج نمیشود. یکی کودکی ملایم و راحت و دیگری کودکی سخت و طاقت فرسا.
یکی مادرو پدرش کارمند بوده اند و بیشتر به مهدکودک میرفته است. یکی هم به خانهء پدربزرگ ومادربزرگ.
یکی پدرش کارمند بوده و مادرش خانه دار؛ و مادرش از او مراقبت میکرده.
یکی مادرو پدرش وضع مناسبی نداشتند که در این صورت این وآن کمکشان میکردند.
یکی هم جور ناتوانی پدرو مادر را میکشدو خودش روی پای خودش می ایستد وکار میکند.
راستش ذهن ما همیشه به دنبال یک چهارچوب ازپیش تعیین شده ومعین راه میافتد.
بیاییم با خودمان به چند مورد از مکالمههای تلفنی مردم دقت کنیم.
-فلانی درسش تمام شده. +ازدواج کرده؟
-فلانی ازدواج کرده . +راستی بچه دار شد؟
-خیلی وقت است ازدواج کردهاند. +هنوز بچه ندارند؟
-خیلی وقت است بچه ندارند. +حتما بچه دار نمیشوند.
تابه حال براتون پیش اومده برید مهمونی و شوهرعمتون ازتون بپرسه که درست تموم شده یانه؟ بعدش بگی آره و بهت بگه پس کی زن میگیری؟ شوهر میکنی؟
این چندتا مثال ساده و روشن بود از طرز تفکر مردم که دیدگاهشان خطی است. یعنی به دنبال یک فرمول معین برای حل مسائل و ادامهء زندگی هستند. در حالیکه فرمول زندگی از قاعدهء 7 مرحلهء داستان نویسی پیروی میکند. یعنی ابتدا یک قهرمانی بوده. خوب هم بوده. اصلا خوب و بدش به ماچه! بعدش داشته زندگیاش را میکرده و یا به قول شاهین کلانتری”ماستش را میخورده” که یکهو سرو کلهء یک گاو انسان نما پیدا میشودو میزند زیرش. بعدش ماست میریزد و هیهات! حالا تا جمع کردن ماست و پیدا کردن مقصر و طرز برخورد با ماست پخش شده روی فرش تا رساندن فرش ماستی به قالیشویی، یک انسان جدیدی شکل میگیرد که تصمیم گرفته ماست نخورد! یا ماستش را بگذارد توی کیسه. و اینجاست که قضیهء “ماستش را کیسه کرد” شکل میگیرد. یا هم تصمیم میگیرد از این به بعد قالی هایش را به قالیشویی “شربت اوغلی” و برادران منهای این یکی یا آن یکی بسپرد!
به علاوه؛ هذیان نویسی هم سعی دارد برای ما ترکیبات جدیدی بسازد. ترکیباتی که با چشم ما آشنا نیستند. یا بهتر است بگویم من درآوردی است.
برای اینکه این موضوع بهتر جا بیوفتد به نمونههای زیر توجه کنید:
●فنجانم را زیر میز ناهارخوری آشپزخانه گذاشته بودم و رفتم لباسهایم را بپوشم. وقتی دکمهام را بستم ولیوانم را گرفتم جلوی دماغم، چیزی درون آن غوطه ور بود. دور میخورد و یک چربی چند نقطهای روی پالتوی فنجانم افتاده بود. آمدم با انگشت اشارهام از توی آب بگیرمش بیرون ونجاتش دهم که تار انداخت و مرا گرفت توی دست و بالش. تارو ماری شدم. تا آمدم بترسم مرا برد زیر لیوان چایی. آن توو یک راهپله بود که به زیرزمین بزرگ سیاهی ختم میشد و چندین نورافکن برای گرفتن تبلیغ.” اسپری تارو مار”- با قدرت کشندگی بالا برای حشرات یکجا بندنکن-. بی توجه مرا نشاند روی یک صندلی و دست و پایم را به شکل مومیاییهای مصری باندپیچی کرد. آن طرف سفینهء بالداری بود که به سرزمین آرزوها میشتافت. روی تابلو برچسبِ “سرزمین آرزوها طبقهء دوم آسمان ” زده شده بود. نبضم به قدری تند میزد که حصار دور بدنم را پاره کرد. من هم تندی رفتم طناب بادبان سفینه را گرفتم و رفتم همانجا. پر بود از گلهای اطلسی. پرسیدم آن گلِ شازده کوچولو چه فرقی با این گلها دارد یا به قول خودش چه چیزی گل او را خاص کرده است؟ گفت خودش میداند و به تو مربوط نیست. گفتم دیالوگت را اشتباه گفتی. باید میگفتی “این ویژگی گل توست که آن را خاص و منحصر به فرد میکند. تو در قبال چیزی که آن را نسبت به خودت اهلی کردهای مسئولی!” که زد توی دهانم وگفت اینهمه میخوانی که باز هم توی ذهنت بروی دنبال کلیشهها و مهمل ببافی؟! دیگر نبینم از این حرفها بزنی. برگرد به دنیای خودت. و من عنکبوتانه به دنیای خودم برگشتم.
●گلهای اطلسی سیاه را که بو کردم، عنکبوتی وارد دماغم شد. فوراَ خودم را رساندم دکتر و گفتم دکتر جان” در زندگی زخمهایی است که مثل خوره در انزوا (جسم) و روح را میتراشد”
خواستم صادقانه هدایتوار حرف بزنم! مرا خواباند همانجا ونبضم را گرفت. گفت کمتر صحبت کن مردک! تحمل نکردم. یقهء پالتویش را کشیدم. از راه به درش کردم و از راه پلهء ذهنش پریدم بالا. دزدکانه. پلهها را دوتا یکی کردم. میانهء راه با یک فنجان ماسالای پردارچین خستگیام را انداختم دور. میخواستم با علم خود، برای خودم نسخه پیچی کنم. دکتر افکار پوسیدهء مومیایی شده ومنظمواری داشت که پشت قد بلند و چهرهء کت و شلواریاش کرواتانه قد علم کرده بود. آدم را به شکل شبه وارواح میترساند. فی الحال از همانجا دربست، اسنپ سفینهای گرفتم و با بادبانهای پنکهء زیر زمین خودم را رساندم بالا و برچسب موفقیت را از آن خود کردم.” پرده داری میکند درقصر قیصر عنکبوت/ بوم، نوبت میزند بر تارم افراسیاب!”( حالا جایگاه عنکبوت به جای تنیدن تار، توی بینی است.)
چربی چند نقطهای- حشراتِ بند نکن- عنکبوتانه- هدایتوار- دزدکانه- چهرهء کت وشلواریاش- کرواتانه.
در اینجا ترکیبات جدیدی شکل گرفت که منحصر به خود ما میباشند. شاید آنقدرها هم بی ربط به تمرینِ ساخت لغتنامهء اختصاصی وکلمه برداری نباشد.
( در این خصوص به لینکهایی که بعدا در این قسمت قرارخواهد گرفت مراجعه کنید.)
همچنین مربوط است به تمرین ذکر شده در لایو شاهین کلانتری:- یک کلمه را در ذهن خود درنظر بگیرید. حالا با ترکیب کلمهء خودتان و “سیب”، شروع به نوشتن کنید.-
خودمانیم! اگر اسنپ زرنگ باشد، از همین نوشتهء من ایده میگیرد و برای ساخت اولین سفینهء پنکهایش ماهها برنامه ریزی و تلاش میکند وبودجهای اختصاصی کنار میگذارد.بیخودی که نیست! میلیاردها تجارت آسمانی پشتش قایم شده. حالا به نظرتان رواست ایدهام را مفت ومجانی بفروشم؟
استاد این درس خیییییلی عااااااالی بود، چقدر به دلم چسبید، ممنونم از آموزش این نکات فوقالعاده و اما تمرینی که فرموده بودید:
حالم خوب نیست، سرم کمی درد میکند. نبضم را میگیرم، تندتر از همیشه میزند.
هوا کمی سرد شده است. پالتوی شکلاتی رنگم را تن میکنم و به سمت درب خروجی هال به راه میافتم.
نیاز به یک سفر اساسی دارم، سفری که مرا از این حال و هوا دربیاورد.
در فکرم یک سفر با سفینهام به ونوس بروم یا یک سفر با کشتی شخصیام به مصر بروم؟
انگار دیدن اهرام مصر و مومیاییها برایم جذابتر است.
وارد راهپله میشوم که چشمم به عنکبوت لب قرمز که هم صحبت این روزهایم شده است میافتد.
فنجان چایی در دست دارد و با ناز و کرشمهای عنکبوتی آن را به لبهای رژ زدهاش نزدیک میکند.
میگویم: عنکبوت جان میای باهم به یه سفر تفریحی بریم؟
-چرا که نه؟ فقط صبر کن اول برم آرایشمو تمدید کنم، سریع میام
به داخل حیاط میروم، نگاهم به گلهای اطلسی میافتد که لبخندزنان مرا مینگرند. سلامی تحویلشان میدهم.
آنها هم دستان برگیشان را بالا میآوردند و با همان لبخند سبزشان پاسخم را میدهند: سلاااااام کجا میری همسایه؟
+دارم با عنکبوت لب قرمز میرم سفر، شما نمیاین؟
-نه جای ما همینجا امن تره، توی باغچه
شلنگ را از داخل حوض برمیدارم و شیر آب را باز میکنم و به صورتشان آب میپاشم و آنها هم سرخوشانه قهقهه میزنند.
عنکبوت هم با صورتی بزک کرده و موهای میزامپلی شده، از راه میرسد.
دست در دست هم به سمت ساحل حرکت میکنیم . سوز تیزی میوزد و تا مغز استخوانمان فرو میرود و صدای آه استخوانم را میشنوم.
بالاخره از دور کشتی شخصیام را میبینم که برچسب cruise روی آن خودنمایی میکند.
به همراه لب قرمز سوار میشویم به کمک یکدیگر بادبانها را میکشیم و کشتی را به حرکت درمیآوریم.
واای چقدر جذاب. انگار یه داستان کودک شده. آفرین
عنکبوت روی گل اطلسی نشسته بود و در حال خوردن قهوه تلخ بود .همانجور که باران های رنگارنگ از آسمان به زمین میافتادند ، عنکبوت فنجان قهوه را روی راه پله گل اطلسی گذاشت و خودش پالتویش را مرتب کرد و به سمت قایق کوچکش راهی شد .بر بادبان نشست و از دور جزیره کوچک را میدید.چُرتش گرفت .چشمانش گرم شد و خواب رفت .سرو صدا همراه با طوفان به پا شد .جنگ بین عنکبوت ها و مومیایی ها بود .مومیایی ها از سفینه شان پیاده میشدند .عنکبوت کوچولو ترسید .از روی بادبان پایین آمد. روی سفینه مومیایی ها روی برچسب قرمز نوشته بود نبض .مومیایی ها ، عنکبوت ها را با شمشیر جادوییشان میزدند.عنکبوت کوچولو چشمانش را بست و شروع به جیغ زدن کرد .وقتی چشمانش را باز کرد ، دید هنوز هم روی گل اطلسی نشسته است .نفس عمیقی کشید و قهوه َش را خورد….
همین که صدای پایش را شنیدم، پالتویم را مرتب کردم و خودم را زدم به آن راه! انگار نه انگار که آمده ام به خانه ی یک عنکبوت! توی دلم خودم را راضی می کردم که این شتری است که در خانه ی همه می نشیند. ترس ندارد.
بالاخره از راه پله پایین آمد. یک فنجان قهوه هم توی دستش بود. لبخند روی صورتش داشت. برای گل اطلسی که کنار آینه بود آبی ریخت و برگ هایش را هم نوازش کرد. منتظر بودم چیزی بگوید ولی توی حال خودش بود. صدایم را صاف کردم و پرسیدم: هزینه ی مومیایی چقدر می شود؟
عنکبوت برگشت. به چشم هایم نگاه کرد و گفت: اولین بارت است؟ چهره ات را به یاد ندارم!
سرم را به نشانه تایید تکان دادم.
گفت: می دانم برایت سخت است. اما دنیا همین است. به خاطر شغلم، از این صحنه ها زیاد دیده ام. صحنه های باورنکردنی. میدیدی دارد لبخند می زند و انگاری حالش خوب است اما چند لحظه بعد که نبضش را می گرفتی… . بگذریم. وسیله داری؟
مثل خنگ ها نگاهش کردم!
خندید و گفت: آهان گفتی که اولین بارت است. وسیله؛ منظورم سفینه ای چیزی ست که مرا به محل فوت ببری. اگر خودم بخواهم بیایم هزینه اش بیشتر می شود.
گفتم: بله وسیله هست. ولی قسمتیش با سفینه است و قسمتیش با کشتی.
کمد زیر آینه را باز کرد. بسته ای بیرون آورد و رویش برچسبی چسباند و چیزهایی نوشت. گفت: پس راه درازی در پیش داریم. شانس آوردی که سفر با کشتی را به خاطر بادبان هایش دوست دارم. و البته خوردن قهوه توی شب هایش. این بسته را بگیر. ابزارهایم داخلش است. کمی سنگین است. مراقبش باش.
و انگاری که تازه مرا دیده باشد ادامه داد: فراموش کردم برایت قهوه بیاورم. معذرت می خوام کمی فراموشکار شده ام. همین نزدیکی هاست که خودم را مومیایی کنند. راه بیفتیم جوانک.
که چه؟ دوباره از سفینه پیاده میشوی و خودت را به راهپله میرسانی که بگویی خیلی خفنی؟ خفن کسی ست که با دیدن برچسب قیمت روی پالتو رم نکند. نه تویی که دلت را به فراعنهی مومیایی شده ی زیر بادبان بالشت ات خوش کردهای.
اوف. باز که نبضت بالا رفته! دیگر چه گِلی به سرت گرفتهای؟ به چه چیزی اشاره میکنی؟ درست بگو! متوجه نشدم. گُل اطلسی؟ نگفتم گُل، گفتم گِل! من را باش با چه کسی صحبت میکنم. ابله!
چپ چپ نگاه نکن. با تو نیستم. لیاقتت همان عتیقهای ست که برایت عنکبوت هدیه میآورد. عنکبوتی در شیشهی الکل با بوی تعفن. عجیب تر از این عتیقه ندیدهام.
طوری نگاهم نکن که انگار عادیست. فنجان آب مغز همسایهی بالایی ات سرد شد. دیگر حتی خواهش کنی هم برایت عوضش نمیکنم.
پ.ن: نویسنده کمی قاطیست. البته فکر نکنید که همیشه اینگونه است. فقط وقتی خون تازه فیریز شدهاش به اتمام میرسد، کمی روی اعصابش تأثیر میگذارد.
بینظیر بود.این حجم از خلاقیت عاالیه.
وسط بهار بود و هوا بسیار دلچسب. یک پالتو از جنس پوست عنکبوت به تن داشتم و میان راه پله هایی از پر مرغ که از سقف گل های اطلسی آویزان بود حرکت میکردم. صدای دعوای زن و شوهری از خیابان ۱۸ام به گوشم میرسید که چطور خلاقانه و وحشیانه برچسب های گران قیمت یکدیگر را پاره میکردند و به هم فحش میدادند.یکهو از پشت سرم صدای وحشتناکی شنیدم و برگشتم.یک صدای مزخرف و ترسناک.یک سفینه ی صورتی رنگ با بادبان هایی خاکستری که عکس دمپایی انگشتی داشت وسط راه پله ها ظاهر شده بود.نبضم شدید میزد اما نزدیکش که شدم قلبم از تپش ایستاد.هزاران مومیایی با چشمانی به رنگ آتش،فنجان به دست به من حمله کردند و من همانجا ایستاده بودم.
تمرین هذیان نویسی
مظفرالدین شه مشغول اینستاگرام چک کردن است حسابی اخم کرده که چرا ناپلیون لایکش نکرده عنکبوت با بر چسب های صدآفرین توی سرش میزند تا پالتو هارا کاه گل بمالدگل های اطلسی با مومیایی ها سفینه بازی میکنند و جیغ میزنند. راه پله خود مختار شده و راه های ارتباطی را بسته است تا با تمرکز باد بان هارا برای اصغر خیا ط آماده کند چون امشب جلسه دارد.محمود نقاش دست بزن دارد اصغر را زد نبضش افتاد کف سرامیک های بنفش و هزار تیکه شد میشل اوباما یک فنجان آب عنکبوت به او داد بعد سریع بلند شد و روی سر مظفرالدین شاه رقصید.
گل اطلسی عنکبوت را دوست نداشت از راه پله، فنجان بدست بالا رفت وارد سفینه شد بادبان را کشید و مومیایی را در آن گذاشت نبضش را گرفت، نمی زد پالتو را روی او انداخت برچسب ورودممنوع را به درب چسباند و حرکت کرد.
نشسته بودم توی کافه و داشتم به خودم میگفتم زندگی چقدر کسالت آور است .هر روز مثل روز قبل .
توی احوالات خودم بودم که یک دفعه صدای مهیبی آمد و به دنبالش یک سوراخ بزرگ توی سقف کافه باز شد و از وسط آن سفینه ای چرخان با بادبان های راه راه خارج شد و درست وسط کافه فرود آمد . میشد از سوراخ سقف سیاره ها و ستاره ها ی معلق در فضای بیکران را دید . کم مانده بود از تعجب شاخ دربیاورم . در های سفینه بازشدند و یک راه پله از آن خارج شد . یک نور آبی رنگ از در سفینه بیرون آمد . سپس یک مومیایی از آن پیاده شد و از راه پله آمد پایین . یک دسته آدم فضایی های سبز رنگ کله کدویی هم به دنبالش . مومیایی بدون توجه به دهان های باز آدم های توی کافه نشست پشت نزدیک ترین میز به من . سپس پالتو گرانقیمتش را در آورد و داد دست یک آدم فضایی . من داشتم از خوشی میمردم . همش آرزو میکردم من و چند نفر دیگر را گروگان بگیرند و با خودشان ببرند فضا . ولی مومیایی در کمال آرامش و صلح یک قهوه تلخ سفارش داد . من سر جایم وارفتم . داشتم چهار چشمی می پاییدمشان .یک گل اطلسی وسط میز بود و یک عنکبوت داشت روی آن راه میرفت . دیدم که عنکبوت یک لحظه حواسش پرت شد به کله کدوی سبز رنگ پالتو به دست . پایش لیز خورد و افتاد توی فنجان قهوه و قطره های داغ پرتاب شد به این طرف و آن طرف توی سر و صورت مومیایی و آن سبزک کله کدو . کله کدو عنکبوت را بیرون آورد و سرش داد زد: زودباش هرچی خوردی تف کن بیرون. اون قهوه ارباب بود . عنکبوت تکان نخورد . محکم تکانش داد و گفت: انگار نمیخوای پس بدی هان؟ میخوای لهت کنم زیر پام؟ مومیایی با آرامش عنکبوت را از دست کله کدو گرفت و نبضش را چک کرد . نبضش نمیزد . عنکبوت بینوا مرده بود از بس قهوه داغ بود یا شاید هم از بس که تلخ بود . مومیایی فنجان قهوه با طعم عنکبوت را سر کشید و عنکبوت بخت برگشته را انداخت توی فنجان خالی . بعد هم یک برچسب زد روی فنجان . رویش نوشته شده بود:صحنه قتل نزدیک نشوید . مومیایی سردش شد . دوباره پالتوش را تنش کرد و به ادم فضایی ها دستور داد بادبان های سفینه را بکشند . رو کرد به ادم فضایی سبزرنگ و گفت: آماده رفتن میشویم . این جا که نشد با خیال راحت یک قهوه بخوریم . شاید سر راه توانستیم نگهبانان کهکشان را ببینیم و یک چای با آنها بخوریم . اگر هم ندیدیمشان توی مسیر جلوی یک رستوران بین کهکشانی توقف میکنیم تا یک پرس چلوکباب بخوریم . مومیایی به سمت سفینه اش رفت و در بالای راه پله ناپدید شد .یکی از کله کدوها پول قهوه اش را حساب کرد . حتی صبر نکرد که بقیه پولش را پس بگیرد . گفت بقیه اش مال خودتان .سپس سفینه شروع کرد به چرخیدن دور خودش و وارد سوراخ سقف شد. ثانیه ای بعد سوراخ سقف هم ناپدید شد گویی که اصلا وجود نداشته است . من هم هنوز هاج و واج به سقف خیره شده بودم. یک نگاهم به سقف بود یک نگاهم به فنجان و برچسب رویش.
تمرین 4 ماه اول: هذیان نویسی
نیرویش را به سمت فنجان وارد کرد که بتواند آن را لحظاتی در هوا نگه دارد تا فرصت پوشیدن پالتو را داشته باشد و بعد از آن به خوردن قهوه اش ادامه دهد، از درون برچسب پالتو اش صدایی مثل نبض یک انسان می آمد هول کرد و نیمه ای از نیرویش را با آن فنجان همان جا، جای گذاشت و سریع بر روی برچسب پالتویش انگشت اشاره اش را قرار داد سفینه اش را صدا زد و سفینه هم بدو بدو خودش را رساند که به درون برچسب وارد شوند سفینه بعد از ده دقیقه فضا نوردی، در محلی به اسم شاه دمهای آدم خوار، ثابت ایستاد و پله هایش را پایین انداخت تا کورسیژن خودش را به آن محله برساند از پله ها که پایین می آمد سریع زیر دستش، که ونگوک آن محله بود را صدا زد او هم تارهاییش را با سرعت نور بافت و خودش را به کورسیژن رساند -بله قربان
-تو هم صدای نبض شنیدی
-نه قربان
سریع فرمان بده اهل شاه دمهای آدم خوار خودشان را به محل مومیایی برسانند و مکان را آماده کنند تا من به آنجا فرود می آیم
-چشم قربان
-اگر صدای آن نبض از آنجا باشد چشمانت را همراه آن زبان، وزغ مانند از حدقه بیرون می آورم
نزدیک بود قلب آن طفلک که دوبرابر جسه اش هست از سرش بیرون بزند، بدون هیچ صدایی تارش را بافت و خودش را به محله مومیایی ها رساند که شرایط را آماده کند.
درآن محله معشوقه کورسیژن سالهاست که مومیایی شده است، او قلب معشوقه اش را تیکه تیکه کرده است آن را نحس می دانست که چرا برای کورسیژن در آن جایی نداده است و خاطر خواهش نشده است اما او اعتقاد داشت چشم های وندازک، که معشوقه اش است باید قاب گرفته شود و برایش تا ابد بماند ان قاب همان برچسب روی پالتو اش بود که برای رسیدن به این محل از آن استفاده میکرد تمام خدم و حشم آنجا هم برای حفاظت از تن مومیایی شده ی وندازک بود که نه قلب داشت نه چشم
حالا تمام ترس کورسیژن از آن است که درون وندازک قلبی جوانه زده است و رویده است اما کورسیژن را دوباره نپذیرد و خواهانش نباشد. کورسیژن در هر مناسبت فرخنده ای خودش را به آنجا می رساند. از دکتر محله، وزغ باتلاقی خواست از طریق زخم روی سینه شکافته شده وندازک به درون مکان قلب ش رود و جوانه ی قلب ی که کورسیژن سفارشش را داده بود بکارد و با شبنم های روی گیاهان ان را آبیاری کند، او انتظار دوباره زدن نبض های وندازک را داشت اما نه با این سرعت و انقدر ناگهانی، چشم های وندازک را در پالتوش قرار داده بود ودیگر چشمی نکاشته بود که وندازک کسی را نبیند و فقط کنار کورسیژن باشد و با او بماند و او را بخواهد و بخواند و دوست داشته باشد. در طول مسیر رسیدن به محل مومیایی می دانست صدایی که از چشمان وندازک می آید صدای نبض و قلب اوست که جوانه اش روییده، وقتی آنجا رسیدن عنکبوت های پا گنده تمام بادبان هایی که با تارهایی بافته بودند را باز کرده بودند، از ته دل می خواستند با وندازک هم دست شوند و این کورسیژن را به نابودی بر رسانند، آنها هر بار بعد از باز کردن بادبان ها و باز کردن راه برای کورسیژن برای دیدن وندازک دوباره باید تا دور دیگر همینطور بادبان ببافند و هر کدام بعد از دور دوم دیگر فرسوده می شود و به دستور عنکبوت ارشد به خانه ای دور افتاد از آن محل برده می شدند و آنجا جان میدادند تا می مردند چرا که دیگر نیروی کار مفید نیستند و فقط مصرف کننده ای صرف بودند، قبل از به آنجا رفتن هر روز صبح عنکبوت ارشد برایشان از بسته های تار جدید صحبت میکرد و آن ها را ترغیب میکرد که سریع تر کارکنند و به آن محل دور افتاده بروند که جایی زیبا و دلچسب است و یک دور استراحت و خوردن و خوابیدن و دوباره به کار برگردند. دریغ از یک حرف که اتفاق بیفتد آنها توسط یک عنکبوت پا گنده که پنج دور دوام آورد و به آن محل فرستاده نشد متوجه شدند هیچ یک از آن عنکبوت ها بر نگشتند و اینگونه بود که دلشان میخواست به جنگ با کورسیژن بروند. بابادن ها را آزاد کردند اما اینبار نزدیک به دویست عنکبوت پا گنده همانجا تلف شدند و تند و تند آنها را به پای دره ای در آن نزدیکی می انداختند، همیشه قبل از رسیدن کورسیژن آنها اطلاع داشتند که برای فلان روز باید آماده باشند اما اینبار ناگهانی آمدن کورسیژن آنها را در شرایطی سخت قرار داد، اهالی محل همه شان اشک های بی اختیارشان را پاک میکردند وقتی سختی پا گنده ها را می دیدند، بعد از باز شدن تمام بادبان ها کورسیژن سریع خودش را به محل رساند و دید وندازک در رگ هایش خون جریان یافته است و آن خون از جای چشمانش کمی بیرون زده است علاوه بر جان دوباره گرفتنش در حال راه رفتن است اما محکم خودش را به دیوارهای اطراف میزند چون چشمانی برای دیدن نداشته است، دوید به سمت ش بلند صدایش زد
-وندازک من …
ادامه تمرین 4: هذیان نویسی
نوازشش کرد و آرام جای چشمانش را بوسید
اما وندازک درد تحمل نشدنی را احساس کرد و بلند فریاد زد تو که هستی؟ چرا اینگونه من را می آزاری از درد خودش را به زمین انداخت و خودش را درآغوش کشیده بود و به خود می پیچید درد تحمل نشدنی ش آرام نمی شد و کورسیژن نگران شده بود و نمی دانست چه باید بکند غرورش را در برابر خدم و حشم حفظ کرد و فریاد کشید:« به آن وزغ باتلاقی احمق بگویند بیاید چه کرده است که اینگونه به خودش می پیچید »
وزغ بیچاره خودش را سریع رساند و توضیح های همیشگی ش را دوباره تکرار کرد
-اگر قلب او جان بگیرد، او به چشمانش هم نیاز دارد اما شما نپذیرفتید الان هم وندازک از درد چشمانش اینگونه به خود می پیچد
-چه میگویی احمق تو شبنم تعداد قرارداد به جوانه قلب ش نرساندی که از آن تغذیه شود آنوقت چشمانش را بهانه میکنی
حسابرس خانه مومیایی جلوی محاکمه شهر گزارش تعداد شبنم ها را اعلام کرده
-به نام کورسیژن اعظم حاکم بر سرزمین
من سیاه سورِ سایه ها اعلام می دارم وزغ باتلاقی از تاریخ ششمک مهورایی تا به امروز به تاریخ هفتمک مهورایی به مدت یک سال هر روزی بیست شبنم را به جوانه قلب وندازک سیمن چهره علاحضرت رسانیده است .
با شنیدن این کورسیژن قانع شد و البته کاری هم نمی توانست انجام دهد چون تنها دکتر محله شاه دم های آدم خوار بود
بعد از اینکه عصبانیت ش خوابید دوباره وزغ باتلاقی را فراخواند که چه کند نمی توانست به این شدت عذاب وندازک را تحمل کند
وزغ باتلاقی مثل همیشه حرفش را تکرار کرد« جناب اعظم باید چشمانش را دوباره جان دهیم و بهش ببخشیم»
برایم راهکار بده
-باید روزانه حدود دویست عنکبوت بانو را بفرستیم که چشمانش را ماساژ دهند که دردش کمتر شود و بعد از آن چشمانش را از داخل قاب روی پالتو شما بیرون بیاوریم و کم کم ک با ذرات معلق در هوا ترمیم کنیم که دوباره جان بگیرند و دوباره به حدقه چشمانش برسانیم
کورسیژن که نیمی از نیرویش را با همان فنجان قهوه معلق در هوا جا گذاشته بود، نیمی از نیروی دیگر که در بدن داشت بشدت ضعیف شده بود دیگر از محله شاه دم های آدم خوار نرفت که هر روز شاهد بهبود وندازک باشد که مبادا از این محله برود و عاشق کسی دیگر شود و دوباره جایی برای کورسیژن در قلبش نباشد،
روزی دویست عنکبوت بانو که برای هر چشم وندازک صدتا از آنها او را ماساژ می دادند از همان اول که وندازک نرمش آنها بر روی صورتش را احساس کرد از شان پرسید که کیست و آنجا چه میکند و چه بلایی به سرش آمده است ولی هیچ کس جرئت و جسارت گفتن را نداشتن
عنکبوت بانوها به مدت چهار روز فعالیت تبدیل می شدند به همان آدم های بی مصرفی که مثل عنکبوت پا گنده باهاشون برخورد میشد تا اینکه یکی از زن های عنکبوت پا گنده که بعد از دور دوم به آن خرابه منتقل شد و دیگر نیامد برای انتقام از کورسیژن تصمیم گرفت عنکبوت بانوها ان دور را هماهنگ کند و روز آخر که باید به آن خرابه منتقل شوند همه چیز را به وندازک بگویند، آنها صدای آرامی داشتند و باید هر دویست نفر هم صدا میشدند تا وندازک متوجه صحبت آنها شود
صدای آنها کورسیژن را بیدار کرد و می شنید داستان خودخواهی ش را و تمام عنکبوت ها در خانه مومیایی جمع شده بودند که ببینید چه کسی این صدای بلند را تولید کرده است و چه کسی وارد این محله شده که دیدند دویست عنکبوت بانو همصدا شده اند و وندازک از شدت عصبانیت بلند شد و تمام عنکبوت بانو ها پخش شدند و بعضی از آنها هم همانجا له شدند ….
آنقدر که این تمرین جذاب هست این متن هنوز نیاز داره که ادامه داشته باشه💕😍
تمرین چهار از ماه اول
وخدا هست🍀
عنکبوت گل اطلسی ها را که بو کرد،از خود بی خود شد،پالتویش را پوشید وزد به دشت وبیابان.خدا میداند تا کجا پیاده روی کرد،خدا میداند دنبال چند دختر رفت وچند متلک گفت.چمیدانم شاید بایکی دوتایشان هم قرار ملاقات گذاشت،البته در کافه ی سر میدان ،یک وقت فکر بد به سرتان نزند نه هنوز کار به ملاقات در خانه نکشیده ،البته اینها همه را گفتم ولی شایدعنکبوت بیچاره فقط رفته یک پیاده روی ساده ازهمانهایی که استاد خیلی تاکید دارند ،ومیگویند باعث خلاقیت میشود،شاید عنکبوت هم رفته که خلاقیتش گل کند که سر از راه پله های سفینه ی فضایی در آورده،شاید الکی مامورین همیشه در صحنه بر او برچسب بی خودی زدند و او را به مومیایی تبدیل کردند،اصلا شایدعنکبوت بی چاره سوار سفینه نشده واشتباهی سوار هواپیمای اکراینی شده شاید برای ادامه تحصیل یا برای ماموریتی ،چمیدانم هیچ چیز قطعی نیست فقط تنها چیزی که مطمئنم این است که این عنکبوت بیچاره مدتی است از گوشه ی دیوارمان غیب شده شاید رفته دانشگاه البته فرق نمیکند چه با هواپیمای اکراینی ،چه با اتوبوس دانشگاه تهران ،چه با قطار ،و ،،،همه به یک مقصد میرسد
والسلام
معصومه محمودی
داشتم از راه پله ی کلبه ی چوبی که در دل جنگل قرار داشت پایین می آمدم که پای راستم لغزید و سر خرد روی گل اطلسی کنار راه پله چشمهای عنکبوت از حدقه بیرون آمده بود ظاهرا روی گل اطلسی تار بسته بود و آن لغزش بیجای پایم خانه آرزوهایش را ویران کرده بود . آن روز قشنگ ترین پالتویی که داشتم بر تن کرده بودم و فنجان قهوه به دست داشتم و به آسمان نگاه می کردم و از طبیعت لذت می بردم. همه چیز از آن لغزش بیجا شروع شد من فقط کمی سر خرده بودم چون به آسمان نگاه می کردم . تار عنکبوت که ویران شد تارهای وجود من هم پاره شد . آنجا سرزمین عجیبی بود مثل سیاره ی خودمان نبود. در آنجا ویران کردن تار عنکبوت به اندازه قتل زنجیره ای انسان مهم بود . قانون بود که کسی که عنکبوت ها را اذیت کند به سفینه ای پرتاب می شود که رویش نوشته بود مقصد خانه مرگ با دیدن این برچسب به خود لرزیدم نبضم نمی زد سفینه ای که بادبانی نداشت و من قبل از رسیدن به خانه مرگ مومیامی شدم
دست چپم بدجور درد میکند،از آن دردها که تا عمق استخوانم تیر میکشد. همینطور که با آنیکی دستم محل درد را فشار میدهم به سمت آشپزخانه می روم. داخل جعبهی داروها بهدنبال مسکن میگردم؛ دستم مثل نبض میکوبد. به خودم بدوبیراه میگویم؛ صبح بهتنهایی مبلها را جابهجا کرده بودم، با اینکه میدانستم دست چپم مشکل دارد، قرص را میخورم. بهسمت اتاقم میروم، روی تخت دراز میکشم، چشمانم را میبندم تا بلکه بهخواب بروم و درد را فراموش کنم. صدای تقهای از بیرون بهگوش میرسد، حتما صدای یخساز یخچال است؛ بعد از چند لحظه دوباره صدایی میشنوم. اینبار صدا مثل کشیده شدن پا روی زمین است. از اتاق بیرون میروم. صدا از راهرو میآید؛ وارد راهپله میشوم، کسی نیست. ترس به جانم میافتد. با عجله به سمت در میروم. توی درگاه با صدایی زنانه میخکوب میشوم. برمیگردم؛ زنی بلندقد با موهای مجعد که پالتوی سیاهی به تن دارد، جلویم ایستاده. توی نور کمرنگ ماه که از پنجرهی راهرو به داخل میتابد، به صورت زن خیره میشوم. فقط دو چشم درشت سیاه نمایان میشود، روی آستین پالتو برچسب اسکلت توجهم را جلب میکند….
-_ به من کمک میکنی؟
وحشتزده فقط نگاه میکنم. زن برایم توضیح میدهد که اگر به من کمک نکنی، امشب پسرم را از دست میدهم.
_«شما که هستید؟ من باید کجا بیایم؟»
_« قول میدهم قبل از طلوع آفتاب تو را صحیح و سالم برگردانم.»
توی تاریکی جوری نگاهم میکند گویا راه دوم ندارم و باید همراهش بروم. از جالباسی کنار در پالتو و شالم را برمیدارد و دنبالش راه میافتم. هنگام راه رفتن پاهایش را روی زمین میکشد. از خیابان بغل خانه وارد پارک میشویم؛ ناگهان متوجه ی سفینهای وسط چمنهای پارک میشوم، چراغهای رنگی دارد و خاموش و روشن میشوند. با صدای لرزان به زن میگویم:« شما که هستید؟ مرا کجا میبرید؟»
زن گفت:« نگران نباش ،زود تورا برمیگردانم.»
سوار سفینه میشویم. از سرما یا ترس به خود میلرزم. سفینه از روی زمین بلند میشود؛ زن از اتاقی با یک قهوهی داغ وارد میشود و فنجان را به دستم میدهد. حالا دیگر میتوانم صورتش را زیر نور واضح ببینم. بسیار لاغر و نحیف است،طوری که استخوانهای گونهاش بیرون زده ؛ تا متوجهی نگاههای من میشود، سرش را پایین میاندازد. میگوید:« تو امشب به من کمک کن، هرچه بخواهی بهتو میدهم.» و از جعبهی گوشهی سفینه یک مشت سکه در میآورد و نشانم میدهد. میپرسم:« مشکلت چیست؟» و زن برایم میگوید که صدها سال است در جزیرهای کوچک زندگی میکنند، مدتیست که اجداد مومیاییشان به سراغشان آمدهاند و میخواهند پسرش را با خود ببرند، برای زن و پسرش که عمر جاودانه دارند، و چهارصد سالهست گوشهای از این جزیره زندگی میکنند، جدایی سخت است.
پرسیدم:« چه کاری از دست من ساخته است؟»
گفت:« شرط ادامهی حیات در زمین این است که پسرم زنی زمینی داشته باشد، ما امشب تو را به آنها نشان میدهیم و قبل از طلوع آفتاب صحیح و سالم به خانهات میرسانیم.»
وقتی چشمهای از حدقه درآمدهی مرا از تعجب میبیند، ادامه میدهد :« نترس، من به تو قول دادم، از جانب پسرم و حتی مومیاییها آسیبی به تو نمیرسد.»
میخواستم بگویم که دیگر فایدهای هم ندارد، و چارهای جز اطاعت ندارم، ولی ساکت ماندم.
نمیدانم چه مدت گذشته چون از خستگی خوابم میبرد و با تکان سفینه و برخورد به چیزی بیدار میشوم. زن اشاره میکند که پیاده شوم. دستانم را محکم در دستانش میگیرد گویی میخواهد به من بفهماند که مواظبم هست.
ما روی یک جزیره فرود میآییم. به ظاهر جای زیباییست. اطرافم چراغهای رنگی با شکل و شمایل عجیب و غریب روشن هستند. دورتادور جزیره را دریا پوشانده است. کنار جزیره کشتی کوچکی میبینم که بادبانهای بلندو سفیدی دارد.
از بلندگویی صدای موسیقی میآید، آهنگی از باخ است. لحظهای به یاد عروسیهای توی کلیسا میافتم و درست زمانی که توی خیالم عروس همراه پدرش وارد سالن میشود، روبهرویم جوان بلند قدی میبینم. از حالت چشمانش متوجه میشوم پسر همان زن است. دستهگل زیبایی از گل اطلسی به سمتم دراز میکند و همزمان لبخندی میزند. گلها را میگیرم و همراهش به طرف جایگاهی که برایمان درست کردهاند، میروم.
تعداد زیادی مومیایی دور میزهای بزرگی نشتهاند و مشغول خوردن هستند، گوشهی لب چندتایشان پیپهای زیبایی میبینم که اگر نشان یکی از عتیقه فروشهای راستهی منوچهری بدهم، حاضرند بهخاطرش میلیاردها تومان بدهند.
همان زن به طرفمان میآید و جعبهای به دست پسرجوان میدهد.
پسر در جعبه را باز میکند، گردنبندی از جواهر با پایهی عنکبوتشکل که دورتادورش نگینهای سبز درخشان دارد چشمم را خیره میکند. جوان برمیگردد و گردنبند را به گردنم میاندازد، حالا دیگر صورتش به وضوح دیده میشود. چشمان درشت مشکی، ابروان پرپشت و موهای مجعدش مرا به یاد آقای راچستر در داستان جینایر میاندازد.
نگاه نافذش تا عمق وجودم فرو میرود،اصلا از او نمیترسم و احساس آرامش عجیبی دارم. یکلحظه به خودم میآیم و متوجه میشوم کنار مردی نشستهام و روی دستانش لم دادهام که اصلا او را ندیدهام و نمیشناسم. انگار متوجهی افکارم میشود، چون در گوشم زمزمه میکند :« نترس، کنار من به تو هیچ آسیبی نمیرسد.» نمیدانم چه مدت مراسمشان به طول میانجامد. چون ساعتی همراه ندارم.
مدتی بعد در سفینه نشستهام و بهسمت خانه در حال حرکتیم. مومیاییها رفتهاند. زن و اینبار پسرش هم همراهم هستند. زن لبخند میزند و از اتفاقات پیشآمده راضی است. پسر جوان قهوهای برایم میآورد. من همچنان غرق در نگاههای عمیقش هستم.
طرفهای ظهر از خواب بیدار میشوم، روی دست چپم میچرخم، دردی احساس نمیکنم. به یاد اتفاقات دیشب میافتم. ناخودآگاه لبخندی میزنم. عجب خوابی بود.
لبهی تخت مینشینم و پیراهنم را که دور تنم پیچیده صاف میکنم. دستم را به یقه میبرم و متوجه تیزی چیزی میشوم، آنرا میکشم، بسختی جدا میشود ، چیزی که در دستانم میبینم باورکردنی نیست … یک عنکبوت طلایی با نگینهای سبز.
هذیان نویسی
امروز از اون روزهای کلافه کننده بود . دیشب تا صبح نخوابیدم همش داشتم به صدای بارون گوش میدادم که می چکید تو مرداب همسایه هرکاری کردم خوابم نبرد تا دم صبح که با شنیدن سر وصدای دعا خوندن بودای بزرگ بیدار شدم. اول که موبایلش اونطوری زنگ خورد بعدشم سرو صدای اب و اتیش و خاک درست کردنش و بیدار کردن روح مرده ها برای دعا اصلا نمیتونه بی سر و صدا دعا کنه . سرم خیلی درد می کنه ساعت مچیم هم انگار از این همه صدا حواسش پرت شده و زمان را اشتباه شمرده حس میکنم حالش بده خسته س نبضش هم ضعیف می زنه الان درست نمی دونم چه قدر از روز گدشته حتی نمی تونم از پانو خروسه بپرسم اخه باز دیشب سر ولگردیش با حنا دعواش شد اونم قهرکرد پالتوش را برداشت و رفت طبق معمول علف خوری انکار هنوزم برنگشته وگرنه از اول صبح تا اخر شب میکروفون را برمیداشت و طبق معمول سر و صدای اواز خوندنش کل سیاره مون را برمیداشت همیشه وقتی از علف خوری بر میگرده همین کارو میکنه و یه دعوای حسابی با همسایه ها راه می ندازه خوبه که هنوز نیومده …. سرم هنوز درد می کنه شاید یه فنجان چای تازه کنار دهانه اتشفشان حالمو جا بیاره هیچی تو این هوا بیشتر از یه نوشیدن گرم نمی چسبه .اخه باز هوا سرد شده گل های اطلسی و بنفشه باغچه هم لباس گرم هاشون را پوشیدن خبری هم از عنکبوت های مهاجراطراف مرداب نیست حتما طناب انداختن به سیاره دیگه ای و کوچ کردن چقدر همه جا خلوت شده هیچ صدایی نیست شایدم به خاطر قوانین جدید قرنطینه نشستن تو خونه هاشون ولی من امروز یه قرار ملاقات مهم با مومیای های جزیره اوهاندا دارم باید زودتر اماده بشم و حرکت کنم با سفینه بادبانی همش ده دقیقه راهه اما خب ممکنه بخاطر بارون دیشب مدارها هم بسته باشه . راستش چند روزه دارم روی یک پروژه جدید کار می کنم ک استادم دستور و مواد اولیه ش را گفته یه دستگاهیه ک قراره ادمها را به هدف هاشون برسونه مثلا این ورژنی که من دارم می سازم قراره از ادمها یه نویسنده بسازه تقریبا تموم شده ها فقط یه تیکه ش اضافیه …. چندساعته بهش خیره شدم سر وتهش کردم چندبار بهم ریختم و دوباره سرهم کردم دیوونه م کرده الان همه تیکه ها را سرهم کردم جز یه تیکه هرچی فکر میکنم نمیدونم این برچسبش را کجاش بچسبونم پاشم برم شاید مومیایی های شرق اوهاندا بدونن …..
تو راه پله که می رفتم، چشمم به یک عنکبوت خورد که داشت تار می تنید. یک دفعه شمارگان نبضم بالا رفت، آخه خیلی از جانورهایی مثل عنکبوت می ترسم. سرم را به گل اطلسی که تو دستم بود گرم کردم و سریع از راه پله گذشتم و خودم را به طبقه دوم رساندم. تا رسیدم پالتویم را در آوردم و برای خودم یک فنجان چای ریختم. یکهو دیدم که یادم رفته برچسب قیمت را از روی فنجان بکنم. همانطور که چای می نوشیدم چشمم به آیینه توی اتاق افتاد، چه صورت رنگ پریده و بی حالی! قیافه ام مثل مومیایی ها شده بود. رفتم یک دستی به سر و صورتم بکشم که دوباره چشمم به یک عنکبوت دیگه خورد. اینبار دوستمون داشت در گوشه ی پذیرایی تار می تنید به قدری در کارش دقت داشت انگار که میخواست بادبانها را برافشاید و سفینه ایی را به حرکت در آورد.
عنکبوت سفید رنگی که بر روی موهای طلایی یک مومیایی قدم می زد، فنجان قهوه اش را برداشت و سر کشید، چه مکالمه ی شاعرانه ای دارند، عنکبوت سفید و مومیایی طلایی…
مومیایی از جایش بلند شد، با بی رحمی تمام عنکبوت را به درون سیاره پرت کرد و قدم زنان در راه پله ی باغ گل اطلسی قدم می زد،
اما یک دفعه دلش برای عاشقانه های عنکبوت تنگ شد، بادبان را برداشت و به سراغ عنکبوت جانش رفت ،عنکبوت که از دور مومیایی را دید پالتوی سیاه خالدارش را برتن کرد و سراسیمه به سمت مومیایی رفت. نبضش را گرفت، و برچسب آدامس لاویز را بر پیشانی اش چسباند، چه مکالمه ی شاعرانه ای از نگاهشان رد و بدل می شد،
در حیاط با فاصله خيلى کم کنار دروازه چوبی خانه ایستاده بودم.كسى از پشت به در ضربه میزد و در را تکان میداد؛از روی کنجکاوی سمت در قدم ها يم را كشاندم. متوجه شدم پاهایم خیس آب شده و از شکاف های دروازه چوبی و پير آب ميچكيد. دستم را به در رساندم، سرِ دستگيره خسته و زنگ زده را خم كردم؛ آب پشت در دریا شده بود؛ انتظار باز کردن را در میکشید. همینکه در را باز کردم، لشكر پشت در حمله کرد به سمت من و دریا شد. ميخواستم بگريزم به حياط پشتى كه مرا با خود برد و به چاهى تيره و تنگ انداخت كه پر از سكه بود. نقش سكه هاى طلا در مردمك هاى چشمم افتاد بود. شروع به جمع كردن و پُر كردن جيب هايم از سكه و طلا كردم؛ مشت مشت سكه در جيب هايم جا كردم. ديگر جا براى پر كردن نماند خسته و كم رمق خودم را چاه بالا كشيدم را دست هايم را بردم به سمت جيب هاى شلوار قهوه اى رنگِ خيس و خاكى ام تا سكه هايم را بشمارم. دو مشت اول از جيب هايم گِل و لاى در آمد و باز دوباره دست را در جيب كردم كه سكه بياورم بيرون ولى جيب هايم پر از گِل و لاى بود.
سالهاست که با عنکبوت رفیقیم.اولین باری که اورا دیدم در راه پله کاخ سفید بود .چون او از بستگان پرزیدنت بود همیشه در انجا رفت و امد میکرد همه ی اجدادشان با بادبانهایشان در انجامومیایی شدند
ان روز از پله سر خورد و به پایین پرت شد اخر با ان پالتو و کفش های پاشنه بلندش واقعا مزحک شده بود سریعا نبضش را گرفتم هزار بود خدارو شکر عادی بود با خوردن یک قهوه با طعم سوسک حالش کاملا خوب شد واو برای تشکر مرا به سفینه اش دعوت کرد وبا هم به سرزمین گل اطلسی رفتیم
بر روی راه پله کلی برچسب زده شده که عنکبوت ها در راه هستند و با خود فنجان قهوه می آورند با صدای سفینه . عنکبوت ها می آیند یکی از آن ها یک پالتوی مشکی رنگ به تن کرده بود به رنگ بوستش می آومد . منتها فنجان قهوه ای در دست نداشت . او با خود یک گل اطلسی با صدای مومیایی آورده بود . چی چی آورده بود !؟ با خود گل اظلسی با صدای مومیایی .
وقتی که همه ی عنکبوت ها کنار هم جمع شدند . با نبض آهنگ ( تو شب یلدای منی ) شروع کردند به رقصیدن . انصافا خوب می رقصیدند . شب یلداتون خوش
تمرین چهارم
در حالی در پارک گلهای اطلسی قدم میزدم که گوشی موبایلم را در حالت سایلنت قرار داده بودم تا چیزی حواس مرا از افکارم پرت نکند. باید برای مسئلهام یک راهحل پیدا میکردم که ناگهان متوجه شدم یک عنکبوت صورتی روی پالتو سبز رنگ من راه میرود. انگار که پالتو سبز رنگ من، پارک موردعلاقه اوست و احتمالا او هم دارد به این فکر میکند که چطوری مسئلهای که گریبانگیرش شده است را حل کند. بهقدری از دیدنش وحشت کردم که توانایی جیغ زدن نداشتم. ولی وقتی این فکر بهذهنم رسید که تا چند ثانیه دیگر این عنکبوت به یقه پالتو من میرسد و از آن جا میتواند وارد تن و جان من شود، توانستم همزمان که جیغ بلندم را سر میدهم با یک دستم او را از روی پالتویم پرت کنم زمین. بعد هم کمی دویدم تا دست عنکبوت به من نرسد و نتواند تلافی ضرب شستم را سرم دربیاورد. یکدفعه یک دستی از زمین پارک بلند شد و محکم مرا هل داد. من مثل یک توپ فوتبال شوت شدم در یک سفینه. انگار که پارک هم از دویدن من وحشت کرده بود، شاید من هم داشتم به یقه پالتو پارک میرسیدم و او باید از خودش دفاع میکرد. خوب سفینه را بررسی کردم. دیدم روی دیوار یک برچسب زده است: «لطفا هرگز به بادبانهای سفینه دست نزنید!» بعد چشمم به یک مومیایی افتاد که دور کمرش یک حلقه طلا بود و داشت بادبانها را بالا و پایین میبرد و میخندید. من از دیدن اندام قراضه او و شنیدن خندههای مشمئزکنندهاش که مو را بر تنم صاف میکرد، وحشت کرده بودم. احساس میکردم قلبم به جای سینهام، درون دهانم میتپد و من در هر تکه از بدنم ضربان نبضهایم را حس میکردم و حتی فریاد نبضهایم را میشنیدم که به من میگفتند از اینجا فرار کن! اینجا خطرناک است! به سمت راه پله دویدم و دوان دوان از پلهها پایین آمدم. به یک اتاق نسبت امن رسیدم که یک قاب عکس صورتی روی دیوار آن نصب شده بود. در اتاق را قفل کردم و برای خودم یک فنجان قهوه ریختم. روی صندلی نشستم تا کمی آرامشم را بدست بیاورم و بفهمم که در این وضعیت باید دقیقا چکار کنم؟ چشمانم را بستم و با دستم گرمی فنجان را اندازه میگرفتم که یکدفعه متوجه شدم که صدای رژه ارتش را میشنوم، چشمانم را که باز کردم خودم را در همان پارک دیدم، درحالی که لشگری از عنکبوتهای رنگوارنگ داشتند علیه نژاد انسان بر روی زمین راهپیمایی میکردند، عکس مرا به صورت وارونه در دست گرفته بودند و با مترسک قیافه مرا شبیهسازی کرده بودند و با تمام قدرت شعار مرگِ من را سر میدادند. فنجان قهوه را به سمتشان پرتاب کردم. چندتایی از آنها له و نورده شدند و تعدادی از آنها هم سوختند و تعدادی هم مجروح و چپه شدن، اما باقیمانده به سرعت بیشتر به سمت من یورش آوردهاند. درحالی با تمام قدرت میدویدم در سر راهشان،صدها چیز پرتاب میکردم و امیدوار بودم که بتوانم آنها را بهاندازه کافی درگیر این موانع کنم تا فرصت کافی برای فرار داشته باشم. ناگهان آن مومیایی مشمئزکننده سرراهم سبز شد و مانع حرکتم شد. باهمه قدرتم او را به سمت دیگر هل دادم، اما نه تنها که نتوانستم او را از جایش تکان دهم که او انگار چیزی از زور و فشار مرا احساس نکرده بود. دوباره آن خندههای چندشآورش را شروع کرد و من که هر لحظه عنکبوتها را به خودم نزدیک و نزدیکتر میدیدم، وحشت زده از مومیایی پرسیدم: «چه میخواهی؟» او هم درحالی که میخندید به عنکبوتها نگاهی کرد و گفت: «آن پالتوی سبزرنگی که تنت هست را من برای این عنکبوتها به ارث گذاشته بودم، نه توی احمق!» در حال که سراسیمه آن پالتو را از تنم درآورده و در دست گرفته بودم، گفتم: «این را بهت بدهم، میگذاری رد شوم؟» پالتو را از دستم قاپید و گفت: «باید بازخواست و محاکمه شوی! این پالتو را چهل تا پنجاه روز پوشیدی. به بدترین شکل ممکن هم ازش مراقبت کردی. توی احمق تقریبا آن را کهنه و رنگ و رورفته کردی. تو باید محاکمه شوی!» سپس پالتو را به سمت عنکبوتها پرتاب کرد. عنکبوتها همه به سمت پالتو سبز رنگ من یورش بردند و دیگر از پالتو چیزی دیده نمیشد. چیزی که من میدیدم ازدحام عنکبوتهایی بود که روی هم حرکت میکردند و در هم میلولیدند. مومیایی بالای سر پالتو ایستاده بود و در حالی که داشت چپق میکشید به عنکبوتها میگفت: «جوگیر نشید احمقها! دوباره جوگیر نشوید!»
از خواب بیدار شدم مث همیشه پتو را کنار زدم دیدم پاهایم به گلهای اطلسی تبدیل شده بود و بین پاهایم با تارهای عنکبوتی سیاه و بزرگ بهم وصل شده بودهرکاری کردم که از هم پاهایم را باز کنم نشد مجبور شدم قیچی سیاه رنگ مادرم را بردارم که بسیار تیز است و مادرم همیشه باهاش خیاطی میکند از کشودراور قهوی خانه بردارم و تارعنکبوتهارا پاره کنم و از جایم بلندبشوم از اتاق رفتم بیرون یه صدای شبیه سلندیون شنیدم که بیرون اتاق یعنی بیرون در هال می آمد در را بازکردم دیدم راه پله ی خانه که روبه پشت بام می رفت رو به سالن بزرگ کنسرتی دروسط جنگلهای کالیفرنیا بازمیشد که سلندیون برای درختان میخواند و من در قسمتvip یک جای فوق العاده مخصوصی که ازقبل برایم در نظر گرفته شده بود نشستم که یک فنجان سفید با دسته طلایی که قهوه فرانسه و شیر کنارش بود قرار داشت من مشغول خوردن قهوه فرنسه بودم که صدای مهیبی آمد یه سفینه ای چوبی از آسمان به روی سر سالن کنسرت آمد که بوسیله بادبانهای رنگارنگ از بالا مهار شده بود این سفیه میخواست من وسلندیون زیبارو با خودش به فضا ببره ماهردو سوار سفینه شدیم که وقتی در رو باز کردند همه خدمه سفینه از کاپتان تا نگهبان و غیره همه مومیایی های مصری بودنن که از ما با احترام استقبال کردندو ابتدا مارو به سوی اتاق پزشک هدایت کردند و پزشک اول نبض من و سلندیون رو گرفت و دید حال ما خوب است سپس به ما یه پالتو قهوه ای زیبا دادند و گفتن که هوا در فضا سرد است ممکن است سینه پهلو بکنید ما پالتوهارو پوشیدیم که رو آستین های آنها برچسب به کائنات خوش امدید بود و من پرسیدم آیا باید این برچسب را در بیاورم مومیایی گفتن خیر چون کلاس دارد و با در آوردن برچسب کلاس کار ازبین میرود پالتو ها برند هستن باید مشخص شود که این پالتو ها مال کدام کائنات است .
در حال پایین رفتن از راه پله بودم، عنکبوتی که تار تنیده بود روی سقف یهو پایین آمد و جلوی چشمم ظاهر شد. گل اطلسی که در دستم بود را کوبیدم توی صورتش تا بمیرد شاید جایی نوشته باشند که بوی اطلسی باعث مرگ عنکبوت میشود. چرایش را نمیدانم. قرار است هذیان بنویسم. هذیان نویسی که دلیل ندارد. داشتم میگفتم اطلسی را کوبیدم توی صورتش و فرار کردم به سمت حیاط تا سوار سفینه ام شوم. عنکبوت یکهو بزرگ شد و دنبالم آمد به سمت حیاط. من بدو و عنکبوت بدو. جنازه ای مومیایی شده در حالیکه پالتویی قهوه ای رنگ به تن داشت و از سرما میلرزید دستش را به سمتم دراز کرد بگیرد تا بپرم توی سفینه. عنکبوت بزرگ نزدیکم شده بود که در سفینه بسته شد. نفس راحتی کشیدم. مومیایی برایم فنجانی چای آورد و نبضم را گرفت و گفت ترسیده ای. سپس فنجانی چایی نبات برایم آورد و گفت بخور خوب میشوی. حالا اینکه چرا از مومیایی نمیترسم و از عنکبوت چرا، را نمیدانم. داشتیم در سیاره ای دیگر فرود می آمدیم که خلبان سفینه صدا زد مومیایی های عزیز نزدیک فرود آمدنیم. آماده باشید که بادبانها را بکشید. سفینه که فرود آمد و پیاده شدیم روی سفینه برچسبی توجهم را جلب کرد که رویش نوشته شده بود:
” سفر با مومیایی ها تجربه کنید. “
داخل آشپز خانه بودم،فنجان پایه دار مخصوص خودم را، گذاشتم داخل سینی قدیمی مادربزرگ که هنوز برچسب ها ی گل سرخ روی آن هست.یهو ازپشت سرم صدای عجیبی شنیدم،وقتی که به سمت عقب برگشتم ازهودآشپز خانه یک سفینه فضایی بیرون آمد،وسط خونه فرودآمد،یک عنکبوت سیاه وبراق سرش را از پنجره سفینه بیرون آورد و درحالی که یک دسته گل اطلسی توی دستش بود،با لبخند به من سلام کردودسته گل رابه من داد. بلافاصله درسفینه بازشد و یک مومیایی لاغر و بلند با باندهای کرم رنگ بیرون آمدواز راه پله متصل به سفینه بالا رفت و مشغول بستن بادبان های تارعنکبوتی بالای سفینه شد.از ترس داشتم سکته می کردم، احساس کردم چشم هام از حدقه درآمده و بدنم یخ کرده،عنکبوت پالتوی سبز من را پوشید وبه سمت من آمد،نبضم را گرفت،آنقدر تندتندمیزد انگار جامپینگ فیتنس.
عنکبوت سفینه اش را روی گل اطلسی فرود آورد، سرش را از توی پنجره کابین خلبان بیرون داد و با صدای بلند گفت بادبان ها را بکشید. گل اطلسی که در چرت نیم روز بود از خاب پرید، برگ هایش را تکان داد، با اخم نگاه تندی به عنکبوت کرد و گفت: معلوم است عقلت را از دست داده ای، مرا از خاب ناز بیدار کرده ای و فریاد می زنی که بادبان ها را بکشید. خوب است که ناخدای تایتانیک نیستی و فقط یک سفینه داغون داری که معلوم نیست از کدام بیچاره دزدیده ای. این را گفت و باز چشمانش بست که ادامه خابش را برود. عنکبوت این بار با صدای بلندتری داد زد، بادبان ها را بکشید، اطلسی با تکانی شدید، عنکبوت دیوانه را به گوشه ای انداخت و مشتی خاک و کلوخ به سمتش پرت کرد، بدنه سفینه آسیب جدی دید، عنکبوت عصبانی با سرعت از سفینه پیاده شد و به سمت گل اطلسی رفت، آستین هایش را برای دعوا بالا زده بود، یقیه اطلسی را گرفت و شروع کرد به تکان دادن و فریاد می زد که باید خسارت سفینه ام را همین الان بدهی، اطلسی گفت چشمت کور، جای دیگری فرود می آمدی، من یک ریال هم نمی دهم و مشتی را سمتش پرت کرد، عنکبوت جا خالی داد. دعوا و داد و بیداد بالا گرفته بود، در همین حال، مومیایی آرام و بی صدا از راه پله زیر زمین بالا آمد، گرد و خاک پالتو اش را تکاند و با سرفه ای، حواس طرفین دعوا را به سمت خودش جلب کرد، عنکبوت گفت تو دیگر چه می گویی زیرخاکی، مومیایی با خونسردی فنجان قهوه اش را سر کشید و دهانش را با آستین لباسش تمیز کرد و گفت، بنده حقیر که هنوز چیزی نگفته ام، چه شده که این همه سر و صدا راه انداخته اید؟ گل اطلسی گفت از این عنکبوت خل و چل بپرس که فکر می کند ناخدای تایتانیک است و هزارتا خدمه دارد، بی خود و بی جهت خاب ظهرم را آشفته کرده است، عنکبوت، حق به جانب، گفت حرف دهانت را بفهم، نفهم، سفینه مرا داغون کرده ای و طلب کار هم هستی، این را گفت و باز به جان اطلسی افتاد. مومیایی در حالی که فنجان را توی جیبش می گذاشت، گفت: حیف نیست توی این هوای خوب، اعصاب خودتان را خط خطی می کنید؟ عنکبوت که از شدت ناراحتی سرخ شده بود، سرش داد زد که به تو مربوط نیست مومیایی مرده، مومیایی نبض خودش را گرفت و پوزخندی زد، گفت: خودت بیا ببین، نبضم می زند ناخدا، اطلسی خندید، عنکبوت بیشتر عصبانی شد و حرف مومیایی را طعنه به خودش گرفت، گل اطلسی را بی خیال شد و به سمت مومیایی حمله کرد. مومیایی گفت یک لحظه صبر کن، منظوری نداشتم. خودم سفینه ت را مثل روز اولش می کنم. عنکبوت گفت چطوری؟ مومیایی دست کرد داخل پالتو و از جیب داخلیش، برچسبی بیرون آورد و به بدنه سفینه چسباند
عنکبوت فنجان قهوه به دست در راه پله ایستاده بود که صدایی از بیرون شنید کسی میگفت بادبان ها را بکشید از پنجره نگاه کرد و سهراب کنار ناخدا گل اطلسی دید که بالاخره قایقش را ساخته وبه آب انداخته بود پسر نوح پالتوی خزش را پوشیده بود وازسفینه در قایق پرید وبا سوییچ موتورش سوراخی در قایق سهراب ایجاد کرد وفرار کرد سهراب نبضش تند میزد که یک دفه فکری به ذهنش رسید آدامس بادکنکی اش را دراور ودر روزنه ایجاد شده چپاند
همین لحظه و بدون فکر نوشتم برای همین متن بلندی نشد…
نبض گل اطلسی روی پله ها میزد. عنکبوتی در سفینه بادبان هارا کشید.مومیای پالتو پوشیده کنارم قدم برمیداشت و برچسب زیبایی به رسم عاشقی در دستانم گذاشت و من متحیر از اینهمه احساسات رقیق و رمانتیکش فنجانی چایی روی صورتش ریختم و لبخندی ملیح زدم!
هذیان نویسی
نبض احساس گل اطلسی را عنکبوت مومیایی کرده بود و بیرحمانه او را بر سفینه اش برچسب کرده
بود و من خشکم زده بود چرا که این عنکبوت بدترکیب را تا به حال ندیده بودم با آن قیافه حق به
جانبش ، عنکبوت هم عنکبوت های قدیم . سریع بالای نردبان رفتم و بادبان سفینه را کشیدم و پالتویی
که عنکبوت ازبرگ گل اطلسی بافته بود را برداشتم و فنجان قهوه ام را نیز از احساس داغ عنکبوت
لبریز کردم و به گل اطلسی دادم .
می گفت:اگر این پسره بیکار به خواستگاری بیاید من میدانم و او، خانم هاویشام با همان لباس عروس روبه روی آینه نشسته بود و تکان نمی خورد . عنکبوتها سوت زنان از لابلای تارها می چرخیدند و مثل تارزان از این تار به آن تار می پریدند. پسره آینه فروشی داشت و یک دهنه کارگاه آینه سازی در بازار. مادر دختر بشدت راضی بود اما دختر نمی خواست عروس آینه ساز و یا آینه فروش شود . از بس مادرش در بچگی از حمام و جن و آینه شکسته گفته بود. به او و خواهرش گفته بود اگر خواسته یا ناخواسته آینه ایی را بشکنند ، آن دنیا باید تمام سنگهای دنیا را کول بگیرند!اما نگفته بود از کجا تا کجا؟؟!!مدرسه که می رفت کمتر جلوی آینه می رفت در قصه ایی هم گفته بودکه اگر زیاد در آینه نگاه کند ، آینه ترک بر می دارد ! برای همین موهایش را دیربه دیر شانه می زد،روزی که قرار بود به عروسی دختر عمو بروند شیون و واویلا بود که از خانه آنها شنیده می شد. موهای او مثل پشم گوسفند کبلائی در هم رفته بود.تمام سر او زخم شده بود و عروسی زهر مارش شد. فردای آن روز برای تهیه سرم او را به انستیتو پاستور بردند. خانم هاویشام بار دیگر جلوی آینه رفت و آرام آرام زمزمه کرد وبرگشت سر جای خود نشست . یکی از هفت کوتوله ی سفیدبرفی که خواب آلود بود از زیر مبل بیرون آمد و گفت : جو سرخپوسته به درد شما نمی خورد، همسر مناسبی نیست ، شما دنبال مرد زندگی بگردید.صغری که عروس نشد اما خانم هویشام به جای او با پسر هاشم آقا ، رمضان ازدواج کرد و مهریه او مغازه و کارگاه آینه سازی شد با اضافه هزار و هشت صدو یک آینه ، به نیت کتاب آرزوهای بزرگ.《 اتمام هذیان نویسی》
فنجون به دست از راه پله اومدم پایین. قهوه م هنوز خیلی داغ بود. به سمت باغ پشت خونه مون راهی شدم تا کمی قدم بزنم. نفسای عمیق می کشیدم و توی فکر بودم که یکهو یه صدایی اومد که “بادبان ها رو بکشید” یه لحظه نفسمو نگه داشتم. فکر کردم خیالاتی شدم. یه قدم دیگه برداشتم که باز صدا اومد “آهای چیکار میکنی الان کشتی مارو له میکنی” پایینو نگاه کردم دیدم چندتا عنکبوت توی آب هایی که از بارون دم صبح کنار گل های اطلسی جمع شده بود، داشتن کشتی سواری می کردن. هنوز داشتم با حیرت بهشون نگاه می کردم که یه مومیایی از پشت یه درخت پرید بیرون. هنوز من چیزی نگفته بودم، خودش گفت نترسی ها من یه مومیایی بی آزار باقی مونده از مصر باستانم! سوار سفینه م بودم که فرمون سفینم خراب شد و سقوط کردم توی باغ شما. یه نگاه به سر تا پاش کردم. دیدم پالتویی که از پدر پدربزرگم به پدرم ارث رسیده بود رو پوشیده. پالتویی مشکی و رنگ و رو رفته که جای آرنج هاش اونقدر صیقل خورده بود که مثه ظرف نقره می درخشید. گفتم مگه نباید مومیایی ها مرده باشن؟ گفت من زنده ام باور نمیکنی بیا نبضمو بگیر. گفتم نه نه باور میکنم. اما گوش نکرد و به سمتم قدم برداشت. منم عقب عقب رفتم و پام بند شد به زمین و افتادم. سرم زخمی شد. اومد نزدیک تر و یکی از بندهایی که دور بدنش پیچیده شده بود رو کند و تلاش کرد بچسبونه به پیشانیم ولی دید نمی چسبه. برد سمت دهنش و با تف چسبناکش کرد و بعدش مثل برچسب چسبوند روی زخمم.
با انجام این تمرین نمیدونم چرا یاد این بیت افتادم:
شبیه لوط گیر افتاده ام در قوم کج فهمان
که حورالعین هم مومن نکرده دودمانم را
نبض گل اطلسی را گرفتم خیلی تند میزد عرق از گلبرگهای نازکش جاری شده بود و تمام فضای سفینه را رایحه اطلسی پر کرده بود .خدایا چکار می تونم بکنم ؟در گیر و دار تفکرات چکنم چکنم هام بودم که دیدم عنکبوت فنجان بدست از راه پله پایین داره میاد ،با سرعت صداش زدم و گفتم یه کاری کن لعنتی داریم اطلسی را از دست میدیم ولی اون خونسرد اومد کنار من و با آرامش فنجان را به لبهای اطلسی نزدیک کرد و چند قطره از اون مایع درون فنجان رو بهش خوراند،اطلسی کم کم چشمهاش رو باز کرد و همان موقع سفینه به تلاطم افتاد سریع بادبان رو کشیدم تا شاید از تکان های سفینه کم بشه ولی توانها بیشتر شدند و با چیزی سخت برخورد کردیم و هر کدام به گوشه ای پرت شدیم وقتی چشمانم را باز کردم همه جا تاریک بود و چیزی نمی دیدم صدای بقیه کردم ولی کسی جواب نداد دنبال یه نور بودم که باهاش جایی رو ببینم برچسب فلورسنت روی جیب پالتوم رو دیدم و باهاش نور انداختم همون موقع برق سفینه برگشت و دیدم چیزی که نباید می شد وای نه،اطلسی !مومیایی شده بود و رایحه خوشبوش همه جا را گرفت
گل اطلسی لب پنجره نشسته بود و به سفینه های رنگارنگی که از جلوی چشمانش می گذشتند نگاه می کرد . بعضی ها از دیگری سبقت میگرفتند و بعضی از بین سفینه های دیگر لایی میکشیدند. همانطور که به خیابان زل زده بود چشمش به برچسب پشت یکی از سفینه ها افتاد که رویش نوشته بود: مخصوص حمل مومیایی. نا خودآگاه خنده اش گرفت . بعد یک سفینه آبی رنگ دید که به شکل قایق ساخته شده بود و حتی بادبان هم داشت . نگاهش را از خیابان برداشت و به راه پله اضطراری ساختمان روبه رو نگاه کرد . یک پالتو داشت از پله ها بالا میرفت . تعجب کرد . بیشتر که دقت کرد دید عنکبوتی زیر پالتو در حال بالا رفتن از پله هاست . پالتو برایش بزرگ بود و به سختی در زیر آن دیده می شد . گل اطلسی عنکبوت را صدا زد و او را به نوشیدن یک فنجان شهد دعوت کرد . عنکبوت پذیرفت . وقتی با زحمت فراوان خود را لب پنجره و کنار گل اطلسی رساند نفس نفس میزد و نبض دستان نحیفش خیلی سریع در حال زدن بود. کمی که گذشت آرام گرفت و بعد از نوشیدن شهد، زیر گلبرگ های اطلسی به خواب رفت .
و اینگونه بود که بارانی از سفینه ها بر زمین بارید. آنچنان سخت بر زمین کوبیده میشدند که گلهای اطلسی همه رنگ پریده و هاج و واج به این سو و آن سو مینگریستند. نمیدانستند چه اتفاق وخیمی رخ داد. همه اطلسی ها پالتوهای پوست مار خود را به تن کردند و با آخرین سرعت از راه پله ها به سمت پایین دوییدند، در راه مومیایی با آنها برخورد کرد. مومیایی ولی در کمال آرامش بادبانی به دور خود پیچیده بود و در حالی که از سرما میلرزید انگشت در لانه عنکبوت فرو میبرد. عنکبوت آن طرف سوراخ روی مبل پر غوی خود لم داده بود و فنجانی قهوه تلخ مینوشید. با خودش فکر میکرد کی بشود این مومیایی چاق و چله به تارهای من گیر کند و این همه اذیت و آزارش را تلافی کنم. مومیایی که دید سعی و تلاشش بی فایده است برچسبی روی ورودی لانه عنکبوت چسباند و با خیال راحت دراز کشید تا گلهای اطلسی سر برسند و نبضش را بگیرند. احساس گر گرفتگی داشت، شاید فشارش بالا باشد.
جادوگر سرخ .
فرشته کوچولو به همراه گل اطلسی درون دشت سرسبز بیرون شهردر حال بازی بود .گل اطلسی بهترین دوست او بود .فرشته کوچولو با بال های کوچکش از این طرف به آن طرف می پرید و گل اطلسی با برگهای سبز و نازکش برایش دست می زد . فرشته کوچولو حسابی سرگرم بازی بود که گل اطلسی گلبرگهایش را جمع کرد و چشمانش را بست و در یک لحظه دست فرشته کوچولو را کشید و و او را به سمت جنگل بٌرد .
فرشته کوچولو: چی کار می کنی گل اطلسی؟
گل اطلسی : باید فرار کنیم خطر تهدیدمون می کنه.
گل اطلسی به همراه فرشته کوچولو درون تنه ی درختی پنهان شدند .
بعد از مدتی که گل اطلسی احساس کرد خطر کمتر شده به شهر برگشتند اگر می شد نامش را شهر گذاشت بعضی خانه ها خراب شده بود و خبری از هیچکس نبود . فرشته کوچولو به سمت خانه اش دوید و گل اطلسی به گل هایی که پرپر شده بودند نگاه کرد . به سمت بهترین دوستش دوید و گفت: گلی چی شده؟
گلی برگ او را گرفت و گفت : جادوگر سرخ
و آخرین گلبرگش جدا شد . اشک های مرواریدی گل اطلسی روی زمین می ریخت و به گلبرگهای پرپر شده دوستش دست می کشید . فرشته کوچولو از خانه بیرون امد و گفت : مامان هم نیست ! حالا چی کار کنیم ؟
اما نگاهش به مروارید های روی زمین افتاد و بعد به گلبرگهای پرپر شده .
فرشته کوچولو گفت : فکر می کنی مامان هم مٌرده؟
ـ نه عزیزم من مطمئنم که زنده است .جادوگر سرخ آنها را با خودش بٌرده .
گل اطلسی از روی زمین بلند شد وئ گفت : ما نجاتشون می دهیم باید به کتاب راهنما مراجعه کنیم . آنها از راه پله پایین رفتند و ، وارد زیرزمین شدند. کتاب راهنما را باز کردند و فقط یک جمله نوشته شده بود : مومیایی مو قرمز
گل اطلسی گفت : باید به سرزمین مومیایی ها برویم .
ـ اما مامان گفت باید از آنها دوری کنیم .
ـ ما مجبوریم .
فرشته کوچولو پالتویش را پوشید و فنجان کوچک یادگاری پدرش را درون جیبش گذاشت و به همراه گل اطلسی سوار برکشتی شد و از رود خانه تاریک به سمت جزیره مومیایی ها رفتند . اما نزدیک جزیره طوفان شدید شد و بادبان کشتی شکست و آنها درون دریا افتادند و موج دریا آنها را به ساحلی شنی رساند . هردو خیس و خسته از روی شن ها بلند شدند و سعی داشتند و شن های جسبیده را از خودشان جدا کنند اما نمی توانستند و بعد صدای ریز خنده ای را شنیدند و تازه متوجه شن های رونده شدند .
فرشته کوچولو پرسید : حالا چیکارکنیم ؟
که شن های رونده روی زمین چیزی نوشتند: برای رهایی باید سوالی را پاسخ دهید
که گل اطلسی جیغ کشید و نگاه فرشته کوچولو روی شن های رونده ای که قصد داشتند گلبرگش را جداکنند ماند . فرشته کوچولو با لکنت گفت : ب..با…باشه
سوال: آن چیست که اگر جمع گردد دریا می شود
فرشته کوچولو کمی فکر کرد و گفت : قطره آب . قطره قطره جمع گردد وانگهی دریا شود .
شن ها ی رونده به ساحل برگشتند و جنگل را نشان دادند . آنها از میان جنگل گذشتند و به قصری بزرگ رسیدند . دو دوست وارد قصر شدند و سربازان با زره هایی قرمز رنگ به صف ایستاده بودند .و آنها از میان سربازان گذشتند و به سالن تابوتها رسیدند . گل اطلسی گلبرگهایش را جمع کرد و در همین لحظه فرشته کوچولو در را باز کرد صدای جیغ گل اطلسی با صدای نعره عنکبوت نگهبان هم زمان شد .
: مواظب باااش.
دست فرشته کوچولو را کشید و هردو قدمی عقب گذاشتند .
عنکبوت : به به غذاهای خوشمزه مدتهاست کسی نیامده
عنکبوت تارهای تنده شده اش را به سمت آنها پرتاب کرد و گل اطلسی را اسیر کرد . فرشته کوچولو پالتویش را در آورد و سعی کرد با پالتویش عنکبوت را بزند که در این بین فنجان عتیقه پدرش روی زمین افتاد و عنکبوت با دیدن ان فنجان طلایی رنگ، چشمانش برق زد .
عنکبوت: دوستت را به بهای ان فنجان به تو می بخشم .
ـ اما این یادگار پدرم است
ـ پس با او خداحافظی کن
و به سمت گل اطلسی رفت
ـ باشه قبول می کنم .
فرشته کوچولو فنجان را به عنکبوت دادو برگ اطلسی را کشید و به داخل سالن دوید . سالن پر بود از تابوتهای رنگارنگ تا اینکه نگاهشان به برچسب بزرگی افتاد: درب باز شود .
انها به سختی درب تابوت را باز کردند و مومیایی با موهای قرمز بیرون امد
ـ وای بالاخره میشه نفس کشید .
مومیایی دستانش را کش و قوس داد و گفت : خب کوچولو ها از من چی می خواهید .
گل اطلسی گفت : جادوگر سرخ به شهر اطلسی حمله کرده .
ـ خودم حسابش می رسم
و با نعره بلندش ، سربازانش تبر به دست صف کشیدند و پا بر زمین کوبیدند .
ـ دوستان من وقت انتقام فرا رسیده است .
همگی فریاد کشیدند : موقرمز .
مو قرمز ، فرشته کوچولو و گل اطلسی را سوار سفینه کرد و گفت : شما به شهر برگردید و منتظر خانواده تان باشید .
اما سفینه حرکتی نمی کرد
فرشته کوچولو پرسید : فکر می کنی خراب شده ؟
گل اطلسی به متن روی مانیتور نگاهی انداخت : نشانه زندگی
فرشته کوچولو : یعنی چی؟
گل اطلسی برگهایش را روی هم کشید و گفت : نبض…باید مچ دست تو بذاری توی دستگاه
فرشته کوچولو دستش را درون دستگاه قرار داد و سفینه حرکت کرد .
هر دوی آنها جلوی ورودی شهر منتظر بودند که مردم شهر نمایان شدند و فرشته کوچولو به سمت مادرش دوید .
پایان .
ببخشید طولانی شد .
توی تراس روی صندلی نشسته بودم و به دریا نگاه می کردم یه فنجون چای واسه خودم ریختم با وجود پالتوی کلفتی که تنم بود کمتر سردی هوا رو حس می کردم
توی دریا کشتی رو دیدم که بادبون هاش شبیه عنکبوت بود یه سفینه از دور اومد به کشتی نزدیک شد راه پله ایی بین سفینه وکشتی ایجاد شد افراد مومیایی شده از طریق پله ها از کشتی پیاده شدن و به سمت سفینه رفتن با دور شدن اون ها از کشتی بادبون ها کم کم شکل عنکبوتی شون رو از دست دادن و به شکل گل اطلسی درومدن انگار با دور شدن اون ها کشتی طراوت گرفت و برچسب مرده بودن و ترسناکیش رو از دست داد و هر چقدر که سفینه فاصله اش با کشتی بیشتر می شد نبض و ضربان زندگی کشتی ریتم زیباتری به خودش می گرفت و چای من بیشتر گوارای وجودم می شد
عصر قشنگی بود توی تراس کنارِ گل اطلسی مورد علاقهام نشسته بودم و فنجان قهوه رو توی دستم گرفته بودم که یهو عنکبوتی از اون بیرون پریدو بهم گفت:(هاها تا حالا دیده بودی عنکبوتا قهوه بخورن؟!)پوزخندی زدم و گفتم این که چیزی نیست تو تا حالا دیده بودی مومیاییها پالتو بپوشن و بخوان برن فضا؟!داشت برچسب تهِ فنجونو که بهش چسبیده بود از خودش جدا میکرد گفت:کمتر دروغ بگو بابا.
گفتم الان سفینهشون باید توی راهپلهها باشه اگر میخوای ببینی که بهت دروغ نگفتم خب بمونو ببین!
گفت نمیتونم بمونم آخه من ناخدای کشتیام تا من نباشم که بادبانارو نمیکشن.
گفتم یعنی دیدنِ مومیایی فضانورد ارزش دیر رسیدن به کشتیو نداره؟گفت:وای چقدر حرف میزنی،صدبار گفتم از این قهوه چینیها نخر بهم نمیسازه و حالم بد میشه بیا ببین نبضم داره کُند میزنه!
اگر من به کشتی نرسم تو جواب مسافرامو میدی!!!!؟
سفینهای از میان راهپله مه آلود هویدا شد و به محض دیدن مکانی که مومیایی فقید در آن مدفون بود بادبان ها را کشید و به یک باره از سرعتش کاسته شد و حتی نزدیک بود فنجان قهوه کاپیتان که روی عرشه بود بریزد روی دم و دستگاهشان و هرآنچه بود و هست را با کام نابودی بکشد. در این حین گل اطلسی شکفت و انگار تنها راه دستیابی به مومیایی همان بود که به وقت شکفتن گل اطلسی آنجا باشی. کاپیتان وارد مدفن شد و نبض مومیایی را گرفت، سری به سمت عرشه برگرداند و تایید کرد که نبض دارد و در همین حین عدهای از کارکنان روی عرشه پالتویی از جنس پوست انسان را که برچسب «فقط مومیایی ها بپوشند» خورده بود آوردند و با احترام و کمر هایی خم شده منتظر ماندند تا مومیایی اعظم از خواب برخیزد و پالتو را بپوشد.
وسط مَسطای زمستان بود و زمین و آسمان از سرما منجمد.
کارش تادیر وقت طول کشیده بود.
از سفینه که پیاده شد، چشمش افتاد به گُل اطلسی کنار جاده.
«اوه خدای من گل اطلسی اینموقع سال. حتما کار اسپاک است، آمده این گل را اینجا نشانده تا دل مرا به دست آورد و بعدش هم خودش را شکل عنکبوت کرده و دارد همراه بقیه پیشتازان فضا از یک وری مرا می پاید فقط من نمی بینمش.»
در همین اثنا، راه پله ی طنابی از آسمان جلویش آویزان شد.
به بالا نگاه کرد، دانه های برف را دید که همهشان شکل قلب های سورمه ای سفیدِ براقی دارندبه سمت زمین می آیند.
در دل به خود گفت اگر یک فنجان قهوه داشتم در حال نوشیدنش این پله ها را میگرفتم و میرفتم بالا تا برسم به آسمان هفتم.
احتمالا آقا غوله آنجا منتظرم نشسته.
گیرم جک نبوده که لوبیا بکارد تا از ساقه اش بشود رفت بالا، آقا غوله یک نردبان طنابی که داشته تا برایم بیندازدش.
یکهویی یک مومیایی خوش تیپ، فرز و چابک از کنارش گذشت و نردبان را گرفت و رفت به سوی آسمان، بعد از آن هم جک اسپیرو با تکه ای از بادبان کشتی به دست، آمد و گفت: به فکر جک بودی حالا لوبیاییاش نباشد من که هستم.
اگر کمکی از من ساخته است بفرمایید، مضایقه نخواهم کرد.
گیج و منگ دستش را برد و نبض خودش را گرفت تا ببیند زنده است هنوز.
وقتی خیالش راحت شد، همان طور که یقهی پالتوی گرمش رامی آورد تا بالای گوشها،
با خود فکر کرد چه بر چسب هایی برای این مطلب در سایت انتخاب کند.
از راه پله ها بالا ميرفتم فنجان قهوه دستم بود روي فنجان نقش گل اطلسي داشت هر پله كه بالا ميرفتم گل ها هم حركت ميكردن قدم به پله بعدي كه گذاشتم كفش هام به چيزي چسبيد وصداي جيغي بلند شد پريدم هوا ديدم يه عنكبوت يه برچسب دستشه و روش چيز اي درهم بر هم نوشته ارقام وكلمه سر در نياوردم همين جوري پامو رو هوا نگه داشته بودم داشتم فكر ميكردم قهوه توش چيزي بود من توهم زدم همه چي زنده شده بودن وحركت ميكردن از خودشون صدا درمياوردن فنجون وگذاشتم رو پله خم شدم اي داد سرم ونمي تونستم بالا بيارم بالاي پله ها چراغ هاي روشن وخاموش ميشدن دايره مي چرخيدن اب دهنم وقورت دادم وچشمام از ترس يه جوري شده بودن ميديدم نميديدم نور اذيتم مي مرد با سلام وصلوات نگاه كردم يه سفينه ديدم اي خدا سفينه اينجا به چند ثانيه در سفينه باز شد يه پالتو جلوي در ظاهر شد بدون اينكه تن كسي باشه قلبم اينقدر تند ميزد صداي نيضم وهمه جاي بدنم حس ميكردم پالتو از سفينه اومد بيرون انگار با يه نخ چيزي از پشت بهش وصل شده بود با خودش ميكشيد جيغ كشيدم عقب عقب افتادم پايين پله ها يه جسد مومياي شده بود از سفينه پياده شدن مومياي وايستاد و بلند بلند داد ميزد باد بان هارو بكشيد بادبان هارو ..كه من از حال رفتم
عنکبوت داشت می گفت که امروز 3 فنجان قهوه خورده و سرش سنگین شده اما مومیایی می خندید و می گفت اگه 3 تا لنگه کفش می خوردی چه حسی داشتی؟؟معلوم است تو هیچ وقت نمی توانی مثل من باشی. در همین حال بود که داشت بحث بالا می گرفت که پالتو آند و گفت نبض بادبان نمی زند به گمانم مرده است و گریه می کرد. برچسب کیف کمک های اولیه اش را آورد و از توی آن سفینه ای در اورد تا نبض بادبان را بگیرد که ناگهان بادبان بلند شد و گفت:هههه همه اش شوخی بود. و همه خندیدند..
کاستی هاش رو ببخشید. ایشالا بیشتر تمرین میکنم راه میوفتم😘💚
عنکبوت 🕷از تاره خودش که به دستگیره کابینت اویزون بود تاب محکمی خورد و همونطوری هم ی لیمو ترش 🍋گنده رو چلوند تو دهنش و با مالاچ و مولوچ رو به گل اطلسی 🌺که تو فنجون روغن داغ🍵روی اجاق گاز داشت برگهاش رو میشست گفت: دوشنبه ها مومیایی ها با سفینه میرند کره ی ماه تا معجون ۴۰افسانه بیارند میخای تو هم با اونا بری شرط میبندم بهت خوش میگذره ، هان نظرت چیه ؟
خانوم سوسکه که تا اون موقع ساکت بود عینکش 👓رو جابجا کرد و گفت بیاید نبض شما رو هم بگیرم میگن ی ویروس جدید اومده .
گل اطلسی پشت چشمی نازک کرد و گفت از کی تا حالا دکتر شدی ویشششش
خانوم سوسکه که حسابی دلخور شده بود از نردبون کنار اشپزخونه رفت بالا و روی لبه کابینت کنار سینک ایستاد و با دلخوری گفت این پالتوی من کجاست ؟من از اینجا میرم هیچ کس قدر منو نمیدونه .🤨گل اطلسی گلبرگاش رو جمع و جور کرد انگار از ی چیزی چندش شده باشه گفت واه واه واه چه افاده هایی 🥴
از کنار دیوار مورچه ی ملوان که بازمانده جنگ جهانی هفتم بود فریاد زد بادبانها را بکشید .
بعدم بلافاصله برچسب توی دستش رو چسبوند روی دیوار و گفت این علامت حاکم بزرگ میتی کومان است احترام بگذارید.🔖
داشتم توی راه پله راه می رفتم که یکدفعه یه عنکبوت فنجان به دست جلوم سبز شد. نگاش کردم. خندید و اومد نبضمو گرفت. یه برچسب قرمز رو دستم زد. سوارش شدم. به آسمان پرواز کرد . خیلی تند حرکت می کرد. ناگهان یه مومیایی با پالتوی مشکی جلومونو گرفت و ایستاد. گفت از این مسیر جلوتو نمیتونین برین مگه اینکه یه گل اطلسی داشته باشین. به عنکبوت برخورد. پرتم کرد. تو یه سفینه افتادم. بادبان سفینه رو کشیدم و راهی سفر شدم.
گل اطلسی از سفینه پیاده شده به سمت راه پله ای که عنکبوت در گوشه آن خانه کرده بود، راه افتاد. فنجان سواربر کشتی، بادبان را کشید. مومیایی از پشت در پالتو اش را برداشت اما یادش رفته بود برچسب روی آن را بکند و نبض دیوار به سرعت زده شد.
نمیدانم چرا بی آنکه به خاطرم بیاید تمرین این درس در واژه های مشخصی خلاصه شده است هذیان نویسی خودم را بی مرور مجددِتمرین بارگذاری کردم در صفحه؛ فکر می کنم دوباره عنکبوت بی دقتی هایم در سفینه ذهنم تار تنیده و راه پله ی تودرتوی مشغله هایم را موش زمان جویده است ؛برای همین برچسب غلط تکلیف چهارمم را آغشته به مومیایی عجله کرده بی آنکه بخیسانم در فنجان زمان می چسبانمش به بادبان کشتی عذرخواهی؛؛ پالتوی اضطراب خطایم را از تن به در میکنم و در نبض تکرار تکلیف می پیچم و همراه یک شاخه گل اطلسی قِل میدهم به داخل سایت🙈🙈
منگوله ی کلاه آویزان شده بود بر ساعت و دورانی میچرخید که دیدم آبشار اسباب بازیهای پسرکم ریخت توی پنجره ی خلوت نوشتنم. دوباره آبگوشتِ کدو حلوایی داشت بوی ناخوشش سرماخوردگی دیروزم را خوب می کرد که یهویی خاک گلدان ریخت روی سرامیک بالکن و طناب بازی ریشه هایش دوباره تپشهای قلب مرا بالا برد.
پسرکم میشمرد خانه های جدول شگفت انگیز ریاضی را و تاب می خورد روی پارک دسته های صندلی که رژه مورچهها او را دست بر سینه کرد و دوباره منگوله کلاهش را به هم گره زد تا عقربه های ساعت از حرکت بایستند واو بتواند قدری بیشتر شیره ی عسل انگشت بزند ودر دهان شیطنت هایش بگذارد .آخر کلاغِ پنیرهای یخچال و زنبورِ عسل های شیرین؛؛؛؛ رفیقِ پروپاقرص مورچه ها بود .
توی آسانسور ذهنم بالا و پایین میرفتم که یهو برق ها قطع شد و دکمه ی استُپ هذیان ها به کار افتاد و من پشت سیمان کمال گرایی جاماندم؛ چراغ قوه موبایل را روشن کردم و تماس گرفتم با مرکز فوریتهای برقِ مغز تا روشن کند برای چند لحظه منگوله ساعت های دنیا را تا بلکه آسانسور ذهنم حرکت کند برای رسیدن به مقصد پایانِ نوشتن.
بالاخره کنترلِ عطرهای جلوی آیینه را پیچیدم توی کاغذ کادوی مخصوص عروسی و میخ کردم به جای تابلو تزیینی روی دیوار….بعدکتابهای ریخته ی کف اتاق را روی نردبان نخوانده هایم یکی یکی چیدم و با دستمال مرطوب؛ طرحِ لک های تمیزی رویشان نقاشی کردم و مبل جاسوسی جلوی پنجره را قدری جابجا؛تا کماندوی کوچکِ خانه ی ما از زیر پتو تا پنجره راهش را از روی نارنگی های چیده شده در سبد پیدا کند و پاورچین پاورچین پوست بِکَنَدشان و راه باز کند برای حرکتش؛ زبان بی خوابی اش که راه میافتد به سوی مقصدِ حرف زدن ؛یخچال دروازه های خود را به دستور او باز می گشاید و شلغمِ روی اجاق از ترس؛ زود به جوش می آید تا اسیر نشود در زندان شکم؛کفگیرِ زیر کابینت هم خط کش اندازه گیری قد پسرک است و هر روز بلندتر از روز قبل؛ قد و قواره ی شوق و ذوق کودکیاش را می دوزد به پاچه شلوارک های چهار خانهاش؛ او حالا آویزان شده از طبقه های کُمُدخمیازه؛ مداد بر دست وول می زند توی رختخواب و بالشتک نوشته هایش را جابجا می کند روی صورتش تا بلکه با فوتِ خواب ؛؛همه ی خرچنگ قورباغه هایش؛ مرتب خبر دار بایستند ودر امان بمانند از راه افتادن زیر آفتاب…لیوانِ خالی آب را میپیچد توی پتوی کنار دستش تا مبادا ناچار شود قدم از قدم بردارد و با یک دست درازی؛ اهرم آب ؛؛؛موشِ آب کشیده را توی لیوان بیندازد و اوغرق خندههای کودکانه شود و کلی کیف کند از آب بازی؛؛ واما راکتِ بدمینتون دشمن آپارتمان و خانه های طبقاتی است که روی اسبِ رعایت قانون آپارتمان نشینی سوار شدند و یورتمه رفتن برایشان نا ممکن است. صدای خرخر های روفرشی مچاله شده در زیرِ بدوبدو های دلبندم تمام اهل خانه را بیدار می کند و اما روفرشی همچنان در خواب خُرناسه می کشد ؛؛؛چهارپایه ی قد کشیده ی زیر گلدانِ گندم هم صدای شرشر آب را میشنود که دوان دوان خودش را به دوش حمام می رساند و برای پیچاندنش؛ قلاب میکند دستانش را به یکدیگر تا انسانی بپرد بالا و بپیچاند کله ی سردوشی بیچاره را به سمت سکوت مبادا نازکنارنجیِ طبقه پایین از صدای چیک چیک بیدار شده دمپایی به دست جلوی در آماده ی کشتن سوسک ها و دعوائی از جنس باقلوای کش آمده در زیر نور خورشید باشد .
ای وای !!!!!
دوباره که منگوله کلاه گره خورده به ساعت دیواری و از حرکت ایستادند عقربه ها ؛فکر کنم این زمستان باید کلاه دیگری ببافم بدون منگوله تاشیطنت از سر ساعت بازیگوش بیندازم که دوان دوان روز را به شب می رساند و شب را به روز ؛؛؛راستی میل های بافتنی ام را لابلای یکی از کتابهای ارشدم جا گذاشتم؛ همان کتابی که برگهایش را از بس خوانده بودم پرپر کرده بود خودش را روی تلاش هایم و من هم با اولین دم دستی کنارم ؛؛؛؛میله بافتنی ام را میگویم منگنه شان کردم به یکدیگر و گذاشتم در کلکسیون عجایب خانه ی آلیس؛؛؛ این بار باید با سوزن ببافم به گمانم یک کلاه پشمیِ بدون منگوله تا بگذارم بر سر ساعت و آن وقت گذر زمان را از روشنی و تاریکی آسمان بدانم تا بلکه این همه غصه نخورم چه زود گذشت و چه دیر شد برای تمام کارهای نکرده و راه های نرفته و کتابهای نخواندهام۰
با استفاده از کلمات زیر یک هذیان بنویسید.
گل اطلسی-عنکبوت-راه پله-فنجان-سفینه-بادبان-مومیایی-نبض-پالتو-برچسب
صبح زود بود داشتم از راه پله سفینه پایین می آمدم که عنکبوت جلو راهم را گرفت و از من خواست تا قبل از رفتنش باهم یک فنجان قهوه بنوشیم درخواستش را قبول کردم .به کافه رفتیم روی میز یک گلدان اطلسی بود که عطرش همه فضارا پر کرده بود .هوا سرد بود خواستم دکمه های پالتو ای که به تن داشتم را ببندم که متوجه شدم برجسب قیمت را از روی آستین نکنده ام.قهوه ها رسید انقدر داغ بود که مثل نبض مچ دست میزد.موهای قهوه ای را در مثل بادبان های کشتی درآسمان رها کردم کسی از پشت سر روی شانه ام زد مومیایی قدیس برنادت بود زنی که داشت به من تذکر می داد موهایم را در زیر کلاه بافتنی ام جمع کنم.
99-9-11
“بی در و پیکر نویسی”
کنار مومیایی خوابیده در قعر اهرام ثلاثه مصر فرود میآییم. میگویم جانم این مومیایی توتعنخآمون است که یکی از گلادیاتورها کنارش شاشیده. حسن سلیقهاش را تحسین کردی. من هم. زیر راهپله ایستاده بودم تا مورچهها زیر پایم لانه کنند. نکردند. دلشکسته بودم که تو آمدی گفتی عنکبوت در آستینم پرورش دهم. گذاشتمش ته جیب پالتوام. قصد قتلش را کرده بودم. برمیگردم و به تو نگاه میکنم. میفهمم روح عنکبوت در تو حلول کرده. داری از خنده ریسه میروی و با تار ریسه میبافی. یک سوراخ روی پهلویم ساختی. از آن نفت میچکید. یک آن بادبانها را کشیدند. از نفتکش یزدگرد سوم پایین آمدیم. اطلسیهای دهان دریده مانده بودند کداممان را ببلعند. لذا باید بگویم نبض این حیوان کماکان توی شیشهای استوانهای کنار جامیوهای است. همانجا که قرار بود مقر پایکوبی جوجه تیغیها باشد. میگویی عزیزم تا در گل گیر نکنی که خر حسابی نمیشوی. به چه کنم چه کنم افتاده بودیم. یک آن جادوگری شش انگشتی دیدم که رقصان و لرزان به سوی من آمده میگوید بنویس. خواستم تِته پِته را بگذارم روی میز گفتی بس است. انقدر با چشم باز خواب نبین. کابوس بود که خِرِ نحیف ما را ول نمیکرد. لامپ حلبی را از سقف سفینه آویخته بودی. زیرش به انتظار نشستهام. این سو و آن سو میشود. عجب فنجان داغی ماجا جان. لبهی لبش هنوز نپریده.
مومیایی با پالتو خزدار قشنگش دم ارایشگاه منتظر بود .گل اطلسی دیر کرده بود ,عنکبوت با دیدن گل اطلسی تو لباس عروس جیغ زد ,چشمایه همه از خوشحالی نبض میزد سوار سفینه شدن و اماده رفتن بزچسب ها کنار جاده میرقصیدن فنجون رو ب مورچه گفت جاده طوفانیه سرورم حالا چیکار کنیم ,مورچه کمی فک کردو داد زد بادبانارو بکشید پرواز میکنیم .یهو گنجشک گفت ولی من پنچرم نمیتونم بیام اقاماره که دلش سوخته بود گفت نگران نباش خودم بغلت میکنم بعدش همه از خوشحالی مردن.
را پله یادم رفت …..
اولین هذیان نویسی من:
اِریل جیغ کشید و گفت سفینه مومیایی ها آمده روی سنگ فرش خیابان. به آدی سقلمه زدم و گفتم اثرات فیلم ترسناکی است که می گذاری بچه ببیند. آدی خندید و با جدیت بهم فهماند که واقعا یک سفینه با سرنشینان مومیایی شده، وجود دارد. آمدم بگویم “نه” که تولستوی دوباره شروع کرد به حرف زدن؛ آن هم با صدای بلند. آدی ازش خسته شد… دست هاش را مشت کرد و کوباند روی پیانو. کلید های پیانو شدند پروانه های مونارک و رفتند توی فنجان قهوه. تولستوی اما بی توجه به پروانه ها، با خنده اشاره کرد به موهای روی کلۀ آدی و دوباره بلند بلند حرف هایی را تُف کرد توی جیب های پالتوش. خنده ام گرفت. یک پروانه مونارک قهوه ای از توی فنجان در آمد و شد برچسبی توی دفتر اِریل. بهش گفتم “توی مهد اینو چسبوندی به دفترت؟” گفت “نه؛ با تولستوی رفته بوده شکار عنکبوت و توی راه پله یکهو چشمش خورده به برچسب” آدی مجال نداد تا به حرف زدن با اِریل ادامه بدهم. داد زد و گفت “این چی داره بلغور می کنه؟ ها؟! دیوانه ام کرد!” به آدی گفتم “من که روسی بلد نیستم… شاید داره می گه موهات خیلی خوشگله. هان؟ اینطور نیست؟” آدی توجهی نکرد. چشماش را مالاند و با بوییدن سفینه مومیایی ها که داشت از جا می کند بادبان گندم زار را، به جایی میان بودن و نبودن گل اطلسی ها چشم دوخت و گفت “صدای نبض خنده می آد… می شنوی؟” گفتم “خنده ها رو احتکار کردن؛ حالا باید چینی گل سرخی های دلمون رو چسب بزنیم تا باد نبردشون…” آدی آهسته، جوری که حتی مرده ها هم نمی توانستند ببینند چه می گوید؛ گفت “کِی شکستن؟” گفتم “موقعی که اولین پروانه مونارک زاییده شد.”
حالا در سکوتِ بویِ ترش لیمو ها، من و آدی به رنگ دعای اقاقی ها که پاشیده شده بود توی دل آسمان، نگاه می کردیم.
ببخشید چند کلمه جا مونده بود دوباره ارسال کردم
گل اطلسی-عنکبوت-راه پله-فنجان-سفینه-بادبان-مومیایی-نبض-پالتو-برچسب
هذیان نویسی
گل های اطلسی را که با ناراحتی از پنجره به بیرون پرت کردم عنکبوت که در حال نظافت خانه اش بودم از هوا قاپید به گمانم اطلسی ها را برای گوشه پنجره اتاقش می خواست.
حوصله ام را که از ظرفش سر ریز شده برداشتم و سراغ سفینه ای رفتم که کوچه پشتی پارک کرده بوم و آن را به مقصد ابرهای وحشی روشن کردم. نرسیده به پیچ عطارد بود که حس کردم موجودی در کنارم تکان می خورد سر جنباندم و دیدم یک مومیایی با پالتوی چرمی پوسیده ای که به تن داشت مهمان نا خوانده سفر خلوتم شده است. لبخنده یخ زده اش را که تحویلم داد، با چشمان از حدقه بیرون زده اش به فنجان خالی اشاره کرد. فنجان های خسته و رنگ پریده را برداشتم و از اسپرسو پر کردم و با لبان بسته شروع به گپ زدن کردیم. کم کم حال هر دویمان رو آمد و بادبان ها را کنار زدیم. در برگشت اولین خروجی به زمین پیاده اش کردم و موقع رفتن بر روی برچسب که از جبیب پالتواش در آورد نوشته ای زیبا دستم داد و در جاده محو شد. همینطور که از پله های سفینه پایین میامدم حس خوبی داشتم بی حوصلگی راهش را گم کرده بود و وقتی عنکبوت به استقبال آمد حس کردم نبض زمین می رقصد.
گل های اطلسی را که با ناراحتی از پنجره به بیرون کردم عنکبوت در حال نظافت خانه اش بودم از هوا قاپید به گمانم اطلسی ها را برای گوشه پنجره اتاقش می خواست.
حوصله ام را که از ظرفش سر ریز شده برداشتم و سراغ سفینه ای رفتم که کوچه پشتی پارک کرده بوم و آن را به مقصد ابرهای وحشی روشن کردم. نرسیده به پیچ عطارد بود که حس کردم موجودی در کنارم تکان می خورد سر جنباندم و دیدم یک مومیایی با پالتوی چرمی پوسیده ای که به تن داشت مهمان نا خوانده سفر خلوتم شده است. لبخنده یخ زده اش را که تحویلم داد، با چشمان از حدقه بیرون زده اش به فنجان خالی اشاره کرد. فنجان های خسته و رنگ پریده را برداشتم و از اسپرسو پر کردم و با لبان بسته شروع به گپ زدن کردیم. کم کم حال هر دویمان رو آمد و بادبان ها را کنار زدیم. در برگشت اولین خروجی به زمین پیاده اش کردم و موقع رفتن بر روی برچسب که از جبیب پالتواش در آورد نوشته ای زیبا دستم داد و در جاده محو شد. همینطور که از پله های سفینه پایین میامدم حس خوبی داشته بی حوصلگی راهش را گم کرده بود و وقتی عنکبوت به استقبال آمد حس کردم نبض زمین می رقصد
سلام.سعید هستم به تاریخ ۹۹/۹/۹
عجب تاریخ رندی صبح زود بیدارشدم صبحانه کیفم رو خوردم از آسانسور اومدم پایین با خودکار آمدم محل کار تو مسیر محمود رو هم سوارکارکردم داشت با داربست صحبت میکرد دیر شده بود خودکار پنچر شد محمود گفت چتر بهت بدم گفتم نه چراغ قوه دارم رسیدم محل کار رفتم بالا دیوارسلام کرد جواب ندادم آمبولانس اومد ناهار خوردیم مدیرمون رفت داخل پریز برق اونجا جلسه داشت قابلمه رو برداشت شروع کرد به نوشتن جوهرش تموم شد لوبیا خورد بعد اومدبا پنجره دست به یکی کرد بعد رفتن خونه لامپ پیش قفسه های بالای شمرون بعد رفتن دربند که ی دفعه ترامپ اومد جلو شو گرفت گفت من اول شدم من هم گفتم بیا بریم نماز بخونیم بعد قفسه ها از خواب بیدار شدن سر صدا کردن ولی دیر شده بود بایدبا گلدون ازدواج میکردم تا بتونم برم فرانسه برای گرفتن کود شیمیایی ، میگن اینجا قهوه خورن خیلی حال میده
شما هم بیایین بیمارستان ملاقات
لب تایپم حالش خوب نیست ،،،…
نمیدونم خوب بود یا بد همینجوری نوشتیم دیگه
استادجان
خانم عنکبوت پالتو خز شیکی برتن داشت وازبادبان نرده راه پله سر میخورد پایین می آمدزیر لب آوازی زمزمه میکرد.فنجان قهوه هم د ردستش بود .ناگهان سفینه فضای که عکس یک گل اطلسی بر روی درش داشت توجه خانم عنکبوت به خودش جلب کرد مومیایی مهربانی سرش را بیرون آورد و گفت برچسب یقه پالتتون ..نبض عنکبوت ایستاده بود ….
زنگرامیزنند با بی حوصلگی از پشت چشمی در نگاه میکنم اقای هاشمی با پالتویی البالویی با یک دسته گل اطلسی در راه پله ایستاده متعجب در را میگشایم هاج و واج نگاهش میکنم بانیش باز نگاهم میکند و منتظر است تعارف کنم بیاید داخل به جای نگاه کردن به ریختش نگاه به زمین میدوزم تا کمی فکر کنم و به گونه ای دست به سرش کنم اما سریع میفهمد و میگوید کار واجبی دارم باید حرف بزنیم.
از جلوی در کنار میروم تا بیاید داخل سرد نگاهش میکنم میگویم بفرمایید بنشینید از خدا خواسته مینشیند میروم یک فنجان چای برایش بیاورماخر مهمان نوازی از اصول محکم در خانواده ماست.
چای را می اورم خودم هممینشینم و میگویم خب بفرمایید فرمایشتان. مستقیم و بدون مقدمه میگوید آمده ام ببرمتان
با تعجب و صدایی بلند میگویم بله؟میگوید امده ام ببرمتان مومیایی اعظم حالش خوب نیست میخواهد برای اخرین بار شمارا ببیند زود حاضر شوید سفینه جلوی در منتظر است
باشه ای میگویم و با فکری شلوغ بلند میشوم لباس میپوشم و میرویم سوار سفینه میشویم حدودا چند ساعتیمیگذرد که یکهو اقای عنکبوت مسئول تکنسین سفینه می آید و میگوید بادبان های سفینه سوراخ شد و الان سقوط خواهیم کرد با ترس دستهایم را در جیب لباسم میکنم ناگهان میبینم برچسب جادویی که علاءالدین به من داده بود در آن است درشمیاورم و به عنکبوت میدهم تا با این برچسب سوراخ را بپوشاند.سفینه که دوباره ارام شد نگاه میکنم ببینم اقای هاشمی کجاست میبینم دراز کشیده کف سفینه صدایش میکنم جواب نمیدهد تکانش میدهمهمچنان چشم هایش بسته است طفلک پیرمرد حتما از ترس سکته کرده دستم را روی گردنش میگذارم نبض نمیزند خداحافظ اقای هاشمی.
۹۹/۹/۹
زنگرامیزنند با بی حوصلگی از پشت چشمی در نگاه میکنم اقای هاشمی با پالتویی البالویی با یک دسته گل اطلسی پشت در ایستاده متعجب در را میگشایم هاج و واج نگاهش میکنم بانیش باز نگاهم میکند و منتظر است تعارف کنم بیاید داخل به جای نگاه کردن به ریختش نگاه به زمین میدوزم تا کمی فکر کنم و به گونه ای دست به سرش کنم اما سریع میفهمد و میگوید کار واجبی دارم باید حرف بزنیم.
از جلوی در کنار میروم تا بیاید داخل سرد نگاهش میکنم میگویم بفرمایید بنشینید از خدا خواسته مینشیند میروم یک فنجان چای برایش بیاورماخر مهمان نوازی از اصول محکم در خانواده ماست.
چای را می اورم خودم هممینشینم و میگویم خب بفرمایید فرمایشتان. مستقیم و بدون مقدمه میگوید آمده ام ببرمتان
با تعجب و صدایی بلند میگویم بله؟میگوید امده ام ببرمتان مومیایی اعظم حالش خوب نیست میخواهد برای اخرین بار شمارا ببیند زود حاضر شوید سفینه جلوی در منتظر است
باشه ای میگویم و با فکری شلوغ بلند میشوم لباس میپوشم و میرویم سوار سفینه میشویم حدودا چند ساعتیمیگذرد که یکهو اقای عنکبوت مسئول تکنسین سفینه می آید و میگوید بادبان های سفینه سوراخ شد و الان سقوط خواهیم کرد با ترس دستهایم را در جیب لباسم میکنم ناگهان میبینم برچسب جادویی که علاءالدین به من داده بود در آن است درشمیاورم و به عنکبوت میدهم تا با این برچسب سوراخ را بپوشاند.سفینه که دوباره ارام شد نگاه میکنم ببینم اقای هاشمی کجاست میبینم دراز کشیده کف سفینه صدایش میکنم جواب نمیدهد تکانش میدهمهمچنان چشم هایش بسته است طفلک پیرمرد حتما از ترس سکته کرده دستم را روی گردنش میگذارم نبض نمیزند خداحافظ اقای هاشمی.
عنکبوت قدم زنان از روی راه پله های کافه بالا آمد و پالتوی مرا پوشید. در کنار میز بر روی صندلی که مومیایی نشسته بود، نشست و دو تایی با هم دو فنجان چایی قورت دادند. ناگهان صدای سفینه از دور شنیده شد که گل اطلسی آن را هدایت می کرد. او با سفینه اش وارد کافه شد. عین دکترها نبض عنکبوت را گرفت و برچسبی بر روی پیشانیش زد و نوشت بیمار مبتلا به کویید ۱۹. با ۱۱۸ تماس گرفت و یک بادبان از بالای کافه به پرواز درامد و عنکبوت را سوار کرد و با خود به زیر دریا برد.
آقای عنکبوت خرامان خرامان از راه پله بالا می آمد.گویی خسته و رنجور است.پاهای درازش به زور از پله ها بالا می آورد.به در خانه که رسید زنگ را زد خانم عنکبوت که خیلی به خودش رسیده بود در را باز کرد.رژ قرمزی بر لب داشت و لباسی زیبا بر تن کرده بود.آقای عنکبوت با خستگی و بی حوصلگی تمام در خانه وارد شد.به سراغ دستشویی رفت تا دست و پاها را به خاطره کرونا بشوید.
خانم عنکبوت با رویی خوش از او پرسید یک فنجان چای یا یک فنجان قهوه؟
آقای عنکبوت گفت چایی آلبالویی لب سوز لب دوز.
خانم عنکبوت همسایه ایی داشت به اسم گل اطلسی گلی زیبا و خشگل.وقتی دید شوهرش خوابیده به نزد گل اطلسی رفت تا دردودلی تازه کند و از بی توجه ای همسر سخنی با او در میان بگذارد.
چون هوا سرد بود پالویی زیبایی که تازه از Mango خریده بود را بر تن کرد.قبل از پوشش برچسبی که بروی آن داشت را کند.کفش های پاشنه بلند خود را پوشید و کیف خیلی زیبایش را بر دست انداخت و موهای خرامانش را پوش داد و از در خانه بیرون آمد.
با خانم اطلسی در کافی شاپی به اسم مومیایی قرار داشتند.برای آنکه به کافی شاپ برود سوار بر سفینه ی لاکچری خود شد که رنگش صورتی بود.
با سفینه به کافی شاپ رسید.گل اطلسی خانم هم ظاهر شد و با یکدیگر سر میز نشستند.گل اطلسی دست های خانم عنکبوت را گرفت و گفت چقدر نبضت تند میزند؟
گفت :شوهرم به من توجه نکرده است و ناراحتم.گل اطلسی گفت : حتما خسته است خودت را ناراحت نکن بیا با یکدیگر به جنوب جزیره برای قایق سواری برویم.در کافه قهوه ای نوشیدند و به جنوب جزیره رفتند.
قایقی که سوار شدند بادبانی عظیم داشت.پس آقای قایق ران بادبانش را کشید و هردوی خانم های جیغ همراه با خوشحالی کشیدند.هردو از اینکه نسیم خنکی بروی صورتشان میخورد لذت میبردند و خانم عنکبوت حالش خیلی خیلی خوب شد.گل اطلسی بوی خوشش در همه جای رودخانه پیچیده بود.هر دو خوشحال و خرسند فقط جیغ میکشیند و می خندیدند.
دوست خوب و مهربان همیشه یک نعمت بزرگ است تا به ما کمک کند گرفتاری های زندگی را به بهترین شکل ممکن پشت سر بگذاریم.اینم بگم که پروتکل ها روهم رعایت کردند.
به باغچه نگاه كردم.پر بود از گل هاي اطلسي كه همشون از سرما پالتو پوشيده بودند ولي باز هم ميلرزيدند. خيلي تعجب كردم،پيش خودم گفتم هوا كه اينقدر سرد نيست چرااين ها ميلرزند،كمي كه دقت كردم ديدم يك عنكبوت بزرگ كه موميايي شده و سرتاپاش باند پيچي شده بود و روي پيشاني اش يك برچسب بود،نزديك گلها ايستاده و با دندانهاي درشتش به آنها ميخندد. خوب كه به برچسب دقت كردم ديدم رويش نوشته ،سوار سفينه شويد بادبانها را برافراشته كنيد وگرنه شمارا از راه پله پرت ميكنم پايين. بيچاره گلهاي اطلسي از ترس نبضشان نميزد و رو به موت بودند . براي همين يك فنجان آبجوش ريختم روي عنكبوت ، جيغ بلندي كشيد و فرار كرد ،همينطور كه ميرفت ميگفت من هنوز زنده هستم و دوباره برميگردم .
گل اطلسی ام راازداخل اتاق بیرون آوردم وازراه پله هابه پایین می رفتم که صدای جیغی شنیدم صدااززیرپایم بودپایم رابرداشتم که عنکبوتی رادیدم زیرپایم مچاله کرده بودم که یکهوصدایی مراترسانددویدم به داخل حیاط سفینه ای فضایی فرودآمده بوددرسفینه بازشدمومیایی ترسناک آمدروبه رویم گل اطلسی ام جیغ ملیحی کشیدمومیایی دست خودرابردبه داخل جیبش وفورابابرچسبی بیرون آوردوبرچسب رازدبرلب گل اطلسی ام وپرتش کردبه داخل حیاط ومنوباخودش بردبه داخل سفینه ای که پرازمومیایی بودوباصدای بلندی گفت بادبان هارابکشیدمومیایی دیگربافنجان قهوه ای جلویم ظاهرشدباترس فنجان راگرفتم وخوردم که سرم گیج رفت وافتادم ونفهمیدم چی شدتاچشم بازکردم خانم عنکبوت دکتری رادیدم که نبضم رامیگیردوازپشت سرمومیایی که اسلحه بدست است میایدویکهوخانم عنکبوت پالتویش رادرمیاوردومی اندازدروی مومیایی ومرافراری می دهد.
# هذیان نویسی
راه پله پر شده بود از تارهای عنکبوت هایی که در هوای سرد تابستان پالتو پوشیده بودند. در سفینه بودیم که طوفان شد و بادبان را کشیدند تا باد و طوفان نبض گل اطلسی را نگیرد.در همان لحظه فنجان را برداشتم و میخواستم برای مومیایی قهوه بریزم که دیدم برچسب فنجان به پیشانی اش چسبید.
شب بود و هوا سوز تحمل ناپذیری داشت و مجبور شده بودم بر خلاف میلم پالتو بپوشم. من هم که به خیابان گردی و پیاده روی های شبانه عادت داشتم .مثل هر شب در نیاوران گران قدم میزدم که ناگهان از بالای پشت بام خانه ی وزیر نفت سفینه ای به سوی پایین فرود امد .ادم فضایی ها پیاده شدند؛ظاهرشان مانند عنکبوت ها ترسناک بود تا که حدی من بیننده فیلم های ترسناک ترسیدم و فریادزدم .با بانگ من اقای وزیر و همسرش که با گل های اطلسی موهایش را زینت داده بود از پله های کاخشان پایین امدندو مانند مومیایی ها از ترس خشکشان زد .هر سه نظاره گر این اتفاق ناپدید شدند و تاکنون اثری از انان یافت نشده؛تنها نشانه ی این اتفاق مهیب تکه اهن هایی از سفینه است که مانند بادبان های کشتی بزرگ است …
برچسب روی پالتو راکه برداشتم یک سفینه ازداخل آن بیرون آمد سفینه روی زمین نشست درهای سفینه بازشد وعنکبوتی غول آسا با گلدانی ازگل اطلسی درحالی که عینک ریبون زده بود وکراوات زیبایی به گردنش آویزان کرده بود پیاده شدعنکبوت راه پله را طی کرد تابه اتاق زیرشیروانی رسید درزد، واردشده باصدای در مومیایی که خوابیده بود بیدارشد، عنکبوت سلام کرد وگلدان رابه مومیایی تقدیم کرد. مومیایی هم فنجانی قهوه برای عنکبوت درست کرد تاخستگی راه ازتن او بیرون بیاید عنکبوت قهوه را، هورت کشید. بعد هردوباهم وارد نقاشی روی دیوارشدندسواربرکشتی شناور روی دریای نقاشی شدندبادبانها راکشیدند وبه راه افتادند سفرهیجان انگیزی بود. درمسیر عنکبوت ومومیایی ازدیدن پریهای دریایی لذت بردند، همین طور که محوتماشای پریان دریایی بودند سفینه ای ازفضا روی کشتی نشست عنکبوت ومومیایی سوار سفینه شدندودرافق محو شدند.
تا به حال سوار سفینه فضایی نشده بودم لذت خاصی نداشت مثل این بود که سوار یه قایق شدی که با بادبان کار میکنه. موقعی که داشتم تو فضا پرواز میکردم یه مومیایی رو دیدم که توی تارهای عنکبوت گرفتار شده و سرسختانه میخواد خودش رو از دست اون خلاص کنه. وقتی خواستم نبض اون رو بگیرم که ببینم هنوز میزنه یا نه متوجه یه نفر شدم که با پالتو قهوه ای رنگ در حالیکه یه فنجان قهوه در دست داشت و تصمیم گرفته بود برای گل اطلسی فال قهوه بگیره روبروم ایستاده. سعی داشت از راهپله سفینه پایین بره تا بتونه برچسب روی پیشونی مومیایی رو بکنه.
درون سفینه فضایی با مومیایی که نبضش به تندی می زد نشسته بودم. ناگهان از راه پله، عنکبوتی که فنجان قهو ه اش دردستش بود به نزد ما آمد. پالتوی چرم بلندی برتنش داشت. برروی آن پالتو برچسب شهر موشها را حک کرده بود. پرسیدم تو مگر عنکبوت نیستی پس درشهر موش ها چه میکنی؟ او گفت: من درآن شهر مامور کاشتن گل های اطلسی هستم وباید برچسب مخصوص برای تردد داشته باشم.
عنکبوت کنار راه پله خانه ساخته بود وداشت برای خودش نهار درست میکرد که یک سفینه توی حیاط فرود آمد. مومیایی از آن خارج شد ومستقیم سراغ پالتو رفت به نظرم سرما خورده بود از بس کنار بادبان ایستاد وفضا را نگاه کرد تازه فهمیدم برچسب روی فنجانها را نکنده ایم وچای جلوی مومیایی بردهام. شاید بخاطر همین نبضش ایستاد با گلدان اطلسی به مجلس ختمش رفتم شاید مرا ببخشد
گل اطلسی خمیازه ای کشید و به آسمان خیره شد. نور خورشید از راه پله آسمان پایین می آمد و توی جاده لیز می خورد. یک عنکبوت آبی داشت از روی سقف به داخل فنجان نگاه می کرد تا ببیند سفینه ای که دیشب با بادبان برافراشته فرود آمده بود چطور میخواهد دوباره پرواز کند. مومیایی که در سفینه بود نبض خود را گرفت و پالتو را از روی رخت آویز برداشت و یک برچسب طلایی به آن زد تا وقتی دوباره می خواهد در فنجان شنا کند سردش نشود.
پالتو برچسب داشت وارد سفینه شدم بادبان را کشیدم ، فنجان چای را به گل اطلسی دادم ، عنکبوت در راه پله بود و مومیایی را گاز گرفت و نبض مرا خورد
نبض مومیایی های لابه لای گل های اطلسی چنان تند تند میزد که برچسب پالتویی را که تازه از مغازه ی سرکوچه خریده بودم را از جایش میکند و فنجان های روی میز را به تالاب و تولوپ وا میداشت و عنکبوت های لانه کرده در راهرو را از خانه هایشان بیرون میانداخت. هر چند که بادبان های سفینه اصلا از جایشان تکان نمیخوردند. خیلی سفت بودند از جنس اهن. البته که این مومیایی ها را هم این سفینه ها با خود اورده بودند به در دم خانه امان. سفینه همین که از در امد تو کوچک و کوچک تر شد تا اینکه توانستمش بگذارمش توی جیبم هر چند که بادبان های اهنیش کمی خم شد اما از اینکه توانست در جیبم جا بگیرد خوشحالم شدم چون میتوانستم قایمشان کنم. اما مومیایی ها ماند روی دستم. با ان صدای نبض بلندشان. دلم میخواست بکشمشان اما انها قبلا مرده بودند. گاهی سعی میکنیم مرده ها را بکشیم. اما نمیدانم چطوری نبضشان داخل پارچه ی سفیدی که به دورشان پیچیده شده بود میزد و جهان را متحول میساخت. گاهی نمیشود کسی را کشت. مرده اش هم جهان را به حرکت وا میدارد مثل این مومیایی های اسیر در خانه ی من . نمیدانستم چگونه به دنیا معرفیشان کنم. کسی حرفم را باور نمیکرد که اینها با سفینه ی جا گرفته در جیب کوچک من به اینجا امدند. غرق این افکار بودم که نگاهم به سمت پالتوی بی برچسبم رفت. جیغ کشید نمیدانم از چه چیز عصبانی بود اما جیغ کشیدنش باعث نشد دلم به حالش بسوزد و بغلش کنم. کلا خیلی جیغ میکشید اما این راه خوبی برای جلب محبت نبود. عنکبوت های راهرو بیشتر میتوانستند کمکم کنند . عنکبوت اول نگاه عاقل اندر سفیهی به من انداخت و گفت چرا میخواهی به همه ی دنیا بگویی که این مومیایی ها را در خانه داری. سوالش جالب بود وقتی کسی نبود که حرفم را باور کند چه لزومی به جار زدنش بود. چه اصراری بود به فهماندن حقیقت .
یه گل اطلسی زده بودن وسط کله آقا عنکبوته که وسط راه پله روگند زده بود. فنجانی از سفینه فضایی پرت شد پایین، ته دره که پر از بادمجون بودش و مومیایی اونو سرکشید و قاه قاه خندید. نبض مترسک روی پالتویی که تنش بود مثل یه نمایشگر نشون داده میشد و برچسب کره زمین کنده شده بود و آویزون بود.
داشتم راه پله را تمیز می کردم ، یک مومیایی سرش را از سوراخ دیوار اورد بیرون ، جیغ کشیدم حتی عنکبوت هم ترسید . یهو یه سفینه فضایی از سقف اومد پایین و برچسب روی دیوار را کند ، نبض خون من نزدیک بود متوقف شود ، شوهرم رسید یه پالتو انداخت روی دوشم و یک دسته گل اطلسی بهم تقدیم کرد . فنجان را از سر راه برداشتیم و به داخل خانه رفتیم و شروع به خواندن کتاب بادبانهای بر افراشته کردم .
ههههه اولین بار هست که در عمرم هذیان نویسی می کنم . به نظرم کار مزخرفیه ولی باحال بود . برای روزهایی که آدم قاطی می کنه خوبه و واقعا آدم الکی تخلیه میشه 😄
ممنون از آقای کلانتری و تیم خوب مدرسه شون .. خیلی دارم لذت میبرم از یاد گرفتن .
خم شدم و گل اطلسی را از روی زمین برداشتم ناگهان عنکبوتی از لابه لای گلبرگهای ان به روی دستم خزید. جیغ زدم و دستم را تکان دادم. عنکبوت افتاد. نبضم تند تند می زد. گویی قلبم از جایش بلند شده بود و به جای نبضم نشسته بود که این همه تند می زد. پالتویی را که تازه خریده بودم به تن داشتم. با افتادن عنکبوت از روی دستم تازه متوجه شدم که برچسب آنرا هنوز نکنده ام. با دست دیگرم برچسب را کندم. از راه پله بالا رفتم هوا سرد بود و سرما تمام وجودم را فرا گرفته بود می خواستم به خانه بروم و یک فنجان چای داغ بنوشم. در راه پله بودم که صدای عجیب و غریبی توجه مرا به خودش جلب کرد. صدا از پشت بام بود. با اینکه می ترسیدم اما حس کنجکاویم بر ترس غلبه کرد و من بالا رفتم و پشتِ در ایستادم و از همانجا به بیرون نگاه کردم. خدای من یک سفیه آنجا بود و مثل کشتی بادبان هم داشت. درِ سفینه باز شد. مومیایی از ان بیرون امد. مرا ندید. از وحشت داشتم می لرزیدم. دوان دوان از پله ها پایین رفتم و خودم را به خانه رساندم در را بستم و آنرا فقل کردم. همانجا روی زمین نشستم و به در تکیه دادم.
سلام..ازخواب بیدارشدبه حیاط رفت چشمانش غرق خواب یکی درمیزد خواب آلوده باغچه راندیدازمیان گل اطلسی ردشدعنکبوتی روی دیوارجیغ کشید راه پله راندیدزمین خوردنبضش تندتندمیزدسرش چنان به پلهاخوردکه دورسرش سفینه میچرخیدبلندشدپالتویش راپوشید بادمی آمدپالتوش شبیح بادبان شده بودباسرعت اوراهول میدادبه داخل خانه رفت یک فنجان چایی ریخت فنجانش برچسپش پاک شده بود نشست خودراجوری به پتوپیچید که شبیح مومیایی شد..باسپاس
سلام
استاد امیدوارم این یاداشتم رو بخونید می خواهم بە عرضتان برسانم بندە در زمینە هذیان نویسی بسیار بسیار ادم بی ذوق و بی استعدادی هستم البتە متاسفانە .
مواردی کە گذاشتە بودین رو خوندم خوب بودن ،کار بچە های این دورە رو هم نگاهی کردم اینهام خوب بودن و بندە را بە باور رساندن کە …………
استاد قول نمی دم ولی سعی می کنم در ایندە کە مهارت نوشتاریم بهتر شد انجام بدم . امیدوارم کە بدقول نشم .
گل اطلسی پس از خوردن عنکبوت سیاه، وحشی شده بود. همچون افعی بزرگ در دالانهای معبد خدایان سرک میکشید و هر جنبندهای را طعمه میساخت. بالاخره به راهپلهی بزرگی رسید که در انتهای دالان آهوان بود؛ نام این پلکان «ابدیت» بود. آهوان چوبی با دیدن اطلسی خونآشام به سرعت پراکنده شدند. اطلسی بیتوجه به جست و خیز آهوان شروع به خزیدن روی پلههای مرمرین کرد.
انتهای راهپلهی مارپیچ سالن مردگان قرار داشت. سالن مردگان، سالن پر رمز و رازی بود با سقفی به بلندای صد متر. اجساد هزاران جنگجوی سلحشور در کنار گنجینههای طلا و نقره، گرزهای بزرگ و کشتیهای درهم شکسته آنجا دفن شده بود. هزاران سال پیش، سفینهی فنجانهای مریخی در آنجا فرود آمده بود و با لشکر مومیاییهای ژندهپوش نبرد سختی در گرفته بود. هیچکس از چگونگی پایان جنگ خبر ندارد. فقط همه میدانند که هرکس در آنجا بود تبدیل شده بود به سنگریزههای زمردین مدفون در خاک؛ جز یکی. او «گُلامپوس» قهرمان، فرماندهی لشکر مومیاییها بود. جسد او پیچیده در همان پالتوی قهوهای رنگ بلند و کهنهای که همیشه بر تن داشت در مرکز سالن بر روی کوهی از الماسهای تراش نخورده و یاقوت قرمز قرار داشت. در افسانهها آمده بود که هرکس پالتوی سحر انگیز گلامپوس را از تنش درآورد، مادامی که پالتو بر تنش باشد، همهی موجودات فرمانبردارش خواهند بود. اطلسی وحشی از این افسانه آگاه بود. به همین خاطر هزاران پلهی راهپلهی ابدیت را به سرعت طی کرد.
اطلسی به دروازهی سالن مردگان رسید. پیکر گلامپوس بر روی کوه الماس و یاقوت خودنمایی میکرد. صداهای عجیبی به محض ورود اطلسی به سالن و خزیدنش بر روی سکههای زر در فضا پیچید. ناگهان صد روح سرگردان به دور صد ستون سالن بزرگ شروع به چرخیدن کردند. این صد روح نگهبانان گنجینه بودند. اطلسی اما عظم خود را برای پوشیدن پالتوی گلامپوس جزم کرده بود. نبردی صد روزه میان ارواح و اطلسی در گرفت. سرانجام اطلسی توانست که همهی ارواح را شکست دهد. او همهی آنها را بلعیده بود و با بلعیدن هر یک بزرگ و بزرگتر شده بود. با بلعیدن آخرین روح، صدای مهیبی طنین افکن شد.
نبض گلامپوس شروع به تپیدن کرد. آری گلامپوس بیدار شده بود. اطلسی در این وحشت بود که با اشارهی گلامپوس به مرید و سرسپردهی او بدل شود. راه فرار در پیش گرفت اما گلامپوس مانع شد. مبارزهی بزرگ آغاز شده بود. حمله را اطلسی شروع کرد ولی گلامپوس همچون گردباد در هوا چرخید و با شمشیر زنگار بستهاش بیش از صد ضربه بر پیکر اطلسی وارد کرد. با هر ضربه اطلسی نحیف و نحیفتر میشد و قدرتش را به تدریج از دست میداد. اطلسی زخم خورده و درهم پیچده از درد، مستاصل شده بود. ناگهان چشمش به ستون بلند بادبان یک کشتی مریخی افتاد. به سرعت اما سخت خود را به بادبان رساند و شروع به بالا رفتن کرد. گلامپوس سرمست از پیروزی، قهقههکنان به سمت کشتی آمد. اطلسی به بالاترین نقطهی بادبان رسیده بود و گلامپوس به بادبان تکیه داده و شروع کرد به کشیدن تنها سیگار برگی که در جیب پالتواش بود. میخواست سیگار را به انتها برساند و بعد سر فرصت کار اطلسی را یکسره سازد.
بالای بادبان تکهی بزرگی از یک فنجان فضایی بر تنهی چوبی بادبان فرو رفته بود. اطلسی که مرگ را پیش چشم خود میدید، تکهی فنجان را بیرون کشید و خود را به سمت گلامپوس به پایین پرتاب کرد. با خود گفت: یا مرگ، یا زندگی. گلامپوس که از این حرکت اطلسی حسابی غافلگیر شده بود، شمشیر را نیمه از غلاف بیرون نیاورده بود که اطلسی نوک تیز تکه فنجان را بر فرق سرش فرود آورد. ناگهان گلامپوس تبدیل به هزاران سنگریزهی زمردین گشت.
اطلسی پالتوی به جامانده از گلامپوس را بر تن کرد و راهی نزدیکترین روستا به معدن شد. در راه پیرمردی را دید که گلهای بز را چوپانی میکرد. با خود فکر کرد که چرا اولین فرمانبردارم این پیرمرد نباشد؟ نزد پیرمرد رفت و به او دستور داد که تعظیم کند ولی پیرمرد اعتنایی نکرد. دستورات گوناگونی به پیرمرد داد ولی او حتی یک واکنش ساده هم از خود نشان نمیداد. گوش پیرمرد سنگین بود و حواسش پرت. اطلسی بسیار عصبانی شده بود، این بار فریاد بلندی سر داد. ناگهان چشمش به برچسبی که روی آستین پالتو دوخته شده بود افتاد. روی برچسب نوشته شده بود: «دست بالای دست بسیار است». تا بخواهد معنی جملهای را که خوانده بفهمد، گلهی بز که با سر و صدای اطلسی متوجه حضورش شده بودند به سمتش هجوم آورده و در لحظهای چیزی از او باقی نماند!
به نام خدا
پسرک از سفینه خارج شد ، او بلافاصله بعد از خارج شدن از سردی هوا به خودش لرزید وبه داخل سفینه اش برگشت تا پالتویش را بپوشد؛ قبل از اینکه بخواهد دوباره به بیرون برود فنجان را برداشت تا یک چای داغ هم همراه خودش به بیرون ببرد ، در این سردی هوا چای می چسبد.
از راه پله به پایین آمد، سر راهش عنکبوتی با سرعت از جلوی پایش عبور کرد، در را باز کرد واز سفینه بیرون آمد، کمی قدم زد تا اطرافش را به خوبی مشاهده کند ، ازگرمی فنجان دستانش گرم شد، ناگهان یک چیزی توجهش را به خود جلب کرد، یک گل اطلسی در این هوای سرد! اوه خدای من! توچرا مانند دیگر اطلسیها به خواب زمستانی نرفتی؟می خواست اطلسی را باخودش به سیاره شان ببرد، تا دست بر ساقه گیاه برد نبض گیاه به گونه ای ضربان داشت که گویی التماس می کرد لطفا مرا جدا نکنید.
پسرک نگاهی به گل انداخت و گفت: اگر در این سرما بمانی مانند مومیایی می شوی، نمی دانم شاید در این سرما چیزی از درون باعث گرمایت می شود.
فنجان چای را به پای گل اطلسی ریخت.
هوا سردتر سد وپسرک نمی توانست از سرما در امان باشد، تصمیم گرفت آنجا را ترک کند وبه جای گرم تری سفر کند.
سوار سفینه اش شد، بادبانها را باز کرد، همین که خواست حرکت کند برچسبی را دید که رویش نوشته بود از لطف شما سپاسگزارم ، از طرف گل اطلسی
لشکر مومیایی های سوار بر سفینه های فضایی که در حال نابودی راه پله های دنیا هستند و این در حالیست که گل های اطلسی به همراه بادبان ها از ان ها بالا میروند تا از این به بعد در سطح اسمان به شکوفایی برسند،دیگر خاک جای امنی نیست!! عنکبوت ها به زیر خاک رفته وریشه های گیاهان درون تارها گیر کرده است!!! گل های اطلسی در حال بالا رفتن هستند که ناگهان انسان پالتو پوش با جریان نبضش طوفان به راه می اندازد، گل های اطلسی روی خاک می افتند، مومیایی ها برچسب(خار) را می اورند، و روی تمام گل های اطلسی میزنند.😔😔😔
با سری لبریز از صدا مهمان تنهایی بودم که به صدایی ، از راه پله بالا رفتم.جز نوری که هوای مه آلود را شکافته بود و به کُنج پاگرد راه پله رسیده بود، روشنایی نبود. عنکبوتی با سفینه اش در همان کنج فرود آمده و مشغول بافتن لانه اش بود.یک فنجان چایِ داغ ، مسافر از راه رسیده را مهمان کردم تا خستگی راه و کار از تنش دربه در شود . اما همچنان سرم پُر بود از صدا . این بار صدایی از بیرون ، پشتِ در ،مرا از همان راه پله پایین کشید .صدایی شبیه به فریاد دریا . سوار بر قایقی چوبی که پشت در پارک شده بود ، حرکت کردم . کمی جلوتر چشمانم با خودم برخورد کردند . خودِ مومیایی شده ام که درون تلاطم امواج با پالتوی طوسی ای که برچسب گلهای اطلسی را نگه داشته هنوز و نبضش می زند. من نبضم می زند هنوز !
بادبان قایق از کار افتاد .سرمای امواج متلاطم ، منِ مومیایی شده ی نبض دار ، بادبان از کارافتاده . همه ی شان دهان صداها را بستند و مرا پرت کردند درون امواج سرد .به خودم رسیدم. خودِ نبض دار مویایی شده ام را برداشتم ،به آغوش گرفتم و به سطح آمدم تا از میان موج های خشمگین عبور کنیم و به خانه برسیم . مهمان مان در سفینه اش با فنجان چای داغ هنوز منتظر بود…
عنكبوتي پالتو به تن به دنبال گل اطلسي مي گشت و بادبان با نقشي از فنجان در نبض وجود مي زند اما سفينه موميايي هنوز هم بي آب است
به آسمان خیره شدم سفینه های جورواجور در حرکت بودند ، سفینه اسپرسو بادبان ها رو کشید و به گل نشست مومیایی خرامان خرامان از راه پله پایین آمد و و پالتویی با برچسب برند خورشید به عنکبوت هدیه داد عنکبوت برچسب خورشید رو دید نبضش بالا گرفت و مومیایی را به تماشای گل اطلسی و نوشیدن قهوه در فنجان ماه دعوت کرد مومیایی خوشحال از اینکه به گل اطلسی رسیده بود
به پالتوام برچسب کهنه ای وصل شده است هیچ برچسبی طعم فنجان قهوه ای تلخ نمیدهد اما تلاش میکنم طعم مومیایی را از متن گل اطلسی خانه مادربزرگ بگیرم و همه را در جیب های پالتوام جای کنم در جیب های پالتو جا برای یک عالمه مومیایی خوشگل است و چقدر سفینه شخصیه گل پری دختر همسایه مان عجیب شده است همیشه از نگاه بادبان سفینه لش منزجر بودم وقتی که از راه پله های خانه شان یکی یکی بالا میرفتم و نبض زمان را در تارهای وارفته عنکبوت میجستم از ان همه پالتو خسته شده ام میخواهم یکی یکی شان بدون برچسب کنم و برای شام شب سفینه دختر همسایه ضیافتی درست کنم ولی امشب ممکن است مومیایی ها به قبرهای خالی از سکنه حمله کنند و من خوراک ادمخوارها شوم و من امروز از پیوند زناشویی عنکبوت ها و اطلسی های خانه همسایه میترسم.
یخچالها کنار هم بدون حرکت ایستادهاند و بیرون را نگاه میکنند. اون بیرون باد پاییزی اینطرف و آنطرف میرود. عصبانی است.برگ درختان بینوا را سیلی میزند. برگ به طرفی پرت میشود. اگر قوی باشد دوباره به جایش برمیگردد وگرنه از جا کنده میشود. باد ویل کن نیست. دوباره حمله میکند و اینبار لگدی به برگ میزند. برگ از درخت جدا میشود و به پایین میافتد. آن پایین کاغذی مچالهای افتاده است باد به سرعت به طرفش حرکت میکند و شوتش میکند، کاغذمچاله تا آخر خیابان میغلتد. معلوم نیست چه کسی اینطور باد را عصبانی کرده است. باد بالا می رود و آتشی را در حیات همسایه میبیند به آن حمله میکند و دودش را همهجا پخش میکند.
یخچالها هم چنان نظارهگر کارهای باد هستند. باد متوجه نگاه یخچالها میشود. به سرعت وارد مغازه میشود. مغرورانه دوری در مغازه میزند و نگاه تندی به یخچالفریزر دوقلو می اندازد، به آنها حمله میکند. یخچال و فریزر دست هم را می گیرند. دو حریف دست تو دست هم میکنند و همدیگر را هول میدهند تا حریف را محک بزنند. در یک لحظه، باد سریع حرکت میکند تا زیریک خم حریف را بگیرد و فن درختکن را اجرا کند اما حریفش، یخچالفریزردوقلو است، دارای چند مدال جهانی، سریع پایش را عقب میکشد و با یک بدل خودش را از مهلکه نجات می دهد. باد متوجه میشود با حریف چقر بدبدنی در افتاده است. تماشاگران سرازپا نمی شناسند و یخچال فریزر دوقلو را تشویق میکنند. بخاریها هورا میکشند. زودپزها سوت میکشند. کفگیرملاقهها با قابلمههای گرانیتی و سرامیکی طبل میزنند. بخارپزها بخار به هوا میکنند. ماشین لباسشوییها و اجاقگازها و چرخگوشتها ندای شادی سر میدهند و دلاورشان را حمایت میکنند. زنده باشی پهلوان. پاینده باشی پهلوان. تلویزیون ها هم چندین بار صحنه حرکت یخچال را نمایش میدهند. باد نفسزنان به دوربر نگاه می کند. میفهمد که جایش اینجا نیست. بهتر است سراغ همان برگ و کاغذ برود و قدرتش را به رخشان بکشد. به سرعت بیرون میرود. در مغازه همه به یخچال تبریک میگویند.
پس از نوشتن این هذیان به سراغ سایت میرود تا تمرین این درس را ببیند متوجه میشود که باید با گلاطلسی – عنکبوت- راهپله – فنجان- سفینه- بادبان- مومیایی- نبض- پالتو- برچسب یک هزیان بنویسد.
عنکبوت پیر گلفروش است. او عاشق کارش است. در گذشته همیشه مغازهاش شلوغ بود. از دیدن کسانی که گل میخریدند و هدیه میدادند کلی ذوق می کرد. اما این روزها تورم بالا، گرانی و کرونا مردم را از خریدن گل غافل کرده است. دیگر کسی به مغازه گلفروشی سری نمیزند. گلفروش امیدوار است و هر روز با شوق به گلها رسیدگی میکند بهخصوص به گل اطلسی. او عاشق گل اطلسی است و برای اینکه از آفت ها در امان باشد به دورش تاری تنیده است.
عنکبوت پیر پس از رسیدگی به گلها، فنجان قهوه بهدست می گیرد و بر پلههای جلوی مغازه مینشیند و قهوه مینوشد. از دور سفینهای با بادبانهای بلند پدیدار میشود. سفینه پر از مومیایی است. آنها یک خانوادهاند. زن و مرد خوشحال و خنداناند. سفینه فرو میآید. مومیایی پالتوپوشی پیاد میشود. جوان رعنایی است، جلو میآید و سلام میکند. عنکبوت به گرمی جواب میدهد و میپرسد: میتوانم کمکتان کنم؟ مومیایی: گلمیخوام. – گل برای چی موخوای؟ – برای خواستگاری. _ مبارکه، به سلامتی انشاء الله – میخوام برم خواستگاری به سیاره »مفتکی» اونجا خبری از تورم و گرانی نیست. در همین لحظه صدایی از داخل سفینه میآید: دیر شد، چکار میکنی شاداماد! مومیایی: پدرم هست. الان است که عصبانی شود. لطف کنید بهترین گلتان را بدهید. عنکبوت پیر آهسته حرکت میکند و گل اطلسیاش را میآورد و میگوید: این بهترین گلی است که دارم. مومیایی: همین خوب است. همین را میبرم. مومیایی کارت بانکیاش را به عنکبوت میدهد. عنکبوت کارت را در دستگاه پوز میکشد و میپرسد: رمز؟ جوابی نمیشنود.نگاهی به اطرف میاندازد خبری از مومیایی نیست. از پشت میزش بیرون میآید و میبیند که مومیایی افتاده استو نبضش را میگیرد. نبض ندارد. مومیایی جوان زندگی را بدرود گفته است. خانواده مومیایی از سفینه پیاده میشوند. ناله و شیون سر میدهند و برای مراسم خاکسپاری جوان ناکام مرحوم مومیایی پالتوپوش تاجگل میخرند و میروند.
عنکبوتی بر روی گل اطلسی تار بسته است ، با فنجان چایی سعی میکنم از راه پله پایین بروم و پالتوی خود را بردارم و به طرف سفینه ام بروم ، ضمن احتیاط همراه خودم برچسب و بادبان میبرم و در همان حین در ذهنم این سوال شکل گرفته است که مومیایی یعنی چه ؟ در حالی نبضم را میگیرم که از استرس نزدیک است غش کنم ، چون فهمیده ام سفینه ام خراب است !!
بابرچسبی که به دست بچه مومیایی بعنوان ضربان نبض اوجاخوش کرده بود واو به این علائم بی اهمیت بود,روی دودست خودباهمپایی عنکبوت ازراه پله به سمت بادبان حرکت میکرد.گا اطلسی صورتی رنگی که توسفینه بود وهیچوقت رشد نمیکرد باخود میگفت گیرعجب استخوونی زبون نفهمی افتادیم,نمیگه این اینجا تنها کز کرده حداقل یه فنجون آب پالتو بارون خورده بدیم.
(هذیان نویسی برام خیلی خیلی جذاب و عالیه)
گل اطلسی مشغول نوشیدن چای بود که ناگهان عنکبوت مومیایی شده از درون فنجانش بیرون پرید و به طرف راه پله دوید پالتو برچسب دار برداشت و از انجا دور شد نبضش را درون بادبان قرار داد و سوار بر سفینه از خانه خارج شد.
هذیان نویسی
کنار باغچه نشسته بودم باتیغ گل ها بازی می کردم که نگاهم به گل های اطلسی درجوی آب افتاد تا خواستم برم ازنزدیک گل ها روببینم عنکبوتی که ازراه پله به طرف کوچه می رفت درفنجان چای افتاد وداد وفریادش به هوا بلند شد که یخ کردم وای کمکم کنید .من با سفینه ای زیبا رفتم برایش مومیایی بخرم که دیدم بادبان سفینه خراب شده خدایا عنکبوت را چه کنم این چرا بادبانش کشیده نمی شود که پالتویی را آوردم وبه جای بادبان به سفینه وصل کردم وراه افتادم رفتم ورفتم تا به آهنگری رسیدم . سفینه را پارک کردم و داخل آهنگری شدم و پرسیدم مومیایی می خوام رفت و برچسب مومیایی را آورد .من هم گرفتم و سوار سفینه ام شدم و برگشتم خیلی ترافیک بود . خسته شده بودم ،چند ساعتی طول کشید تا تونستم خودمو به خونه برسونم وقتی رسیدم تازه یادم افتاد پالتو را برنداشتم دوباره برگشتم به پارکینگ وپالتو را که به جای بادبان استفاده کرده بودم برداشتم و آمدم خانه یواش یواش رفتم سراغ عنکبوت که درفنجان بود ودیدم که بیهوشه نبضشو که گرفتم دیدم بیچاره مرده بود منم نشستم های های براش گریه کردم بعد که حالم بهترشد برش داشتم و درباغچه دفنش کردم ویک شاخه گل اطسی چیدم و روی قبرش گذاشتم وبرچسب را به چوبی زدم به یادعنکبوت زدم کنار باغچه تا همواره به یادش باشم واز این به بعد بیشتر مواظب باشم. عسگری
تمرین ۴ : هذیان نویسی
سواربر سفینه فضایی، راهی سیاره ام ونوس می باشم .ازپنجره بادبان های کشتی هوایی حامل یوگی ودوستان را درفضا می بینم . کشتی محل تولید واکسن شده است. مومیایی پدربزرگم درفضا با برچسب “مرگ به علت کرونا” معلق است. پالتو پوست سیاهی در چمدانی عنکبوت گرفته در گوشه سفینه منتظر قطع شدن نبض حیات است تابا فنجانی پر از قهوه از ونوس پذیرایی کند. درست درجایی که دوطر ف راه پله فرود از گلهای اطلسی پوشیده شده است.
تمرین ۴:
در سفینه نشسته بودم که ناگهان یک عنکبوت از بیرون پنجره برایم دست تکان داد. بادبانها را کشیدم و از راهپله پایین رفتم تا گلعطلسی را که چیده بودم به او بدهم اما او مومیایی شده بود. نبضم تند تند میزد. مومیایی یک فنجان دمنوش به من داد. به پالتویش نگاه کردم و متوجه شدم برچسبش را هنوز نکنده است. چه پالتوی گرانی! نگذاشت برچسب را بکنم من هم دستش را گرفتم و او را با خود به زمین بردم.
درس چهارم از ماه اول: هذیاننویسی
برچسب خورده روی پیشانیام که من مومیایی هستم! هی من میگویم نه و آنها میگویند آری…یک بار فقط به اشتباه گل اطلسی را به جای نان خوردم و همه با نبضهای فریادکششان به من حملهور شدند! فرار کردم به سفینهٔ آرزوها تا در قصر پادشاه ممکنها در امان بمانم از خشم ناخدای بادهای ساز مخالف! او هر روز و هر شب بادبان غر زدنهایش را علم میکند و مانند یک جانی وحشتناک دنبال من تا اعماق ذهنهای بسته را میکاود تا پس از دستگیر کردنم، روی برچسب پیشانیام کلیک کند و تیک بزند بدبختیهایم را تا بروز رسانی شود آن برچسب بدخط و تر و تازه شود و ریشه کند در آسمان خیالپردازیهایم و سایه اندازد بر عروسکهای بازیچهام! پالتوی پوست سمور استتار خوبی است…غرق میشوم در اقیانوس ترسهایم تا عنکبوت تار بستهٔ ای کاشهایم را زیر آب شور گرم ناامیدی دیدار کنم و با دستان استخوانبستهام سیلیِ جانانهای نثارش کنم تا سرش نود درجهٔ جنوبی دور خود بچرخد، آخر او بود که پیشنهاد آن برچسب جهنمی را به کاپیتان سیارهٔ زمینیها داده بود.
گل اطلسی خانه نوهی مادرم بوی پهن گاو می داد. می دانید چه نمی گویم. همیشه این را به همه می گویم که باعث و بانی این بوی پهن همان مومیایی بو کندویی است که صدا صد هزار سال است در کوزه ماست مادر بزرگم مانده. همانی را می گویم که شش ماه پیش در آن عنکبوت خیسانده بود. مجبور بودیم هر روز از صبح با شب و از بام تا شام از آن راه پله بیاییم و برویم تا یک وقتی رابین هود تا قالیچه سحر آمیز سر نرسد. البته فکر نمی کنم که با قالیچه قادر به این کار می بود چون پدرم جلوی در خانه یک نارنجک انداز گذاشته که حتا مگس را هم در هوا معلق می کند چه رسد به رابین هود. پس احتمالا زمین را حفر می کند و با نربان وارد زیر زمین می شود. فکر کنم که جنس این نردبان از پالتو های پوست زن رییس جمهور یالقوز آباد سفلی باشد که با بر چسب های کاغذی به هم چسبیده شده اند. صدقش اینکه من هم تعجب کردم وقتی که دیدم بعد از ۱۶۰۰۰ ساعت کشیک دادن دست آخر در یک لحظه آن عوضی آمد و کوزه را شکست و رفت. البته زیاد هم بد نشد چراکه همه ی آن ها افتادند در فنجان قهوهی عمه جانم. او هم وقتی آمد و ایستاد سر پست در ساعت پانزده هزارم تشنهاش شد و رفت که یک فنجان قهوه بخورد. عنکبوت ها هم که از بس داخل سرکه سیب خیس خورده بودند که بوی قهوه می داد. آن مادر مرده هم یک و نفس کل فنجان را سر کشید و به جای اینکه بیفتد و بمیرد شروع کرد که لرزیدن و تشنج کردن. هزار ساعت که گذشت برادرم نوبتش شد که سر پست بایستد. وقتی که رقت دید تمام آن زیر زمین شده است تار عنکبوت و یک موجود خیکی هم که لباس های تنگ و حرفی به تن دارد آن ته کنار کوزهی شکسته ایستاده است. برادرم از آن موجود پرسید:«عمه…خودتی؟؟ اینچه لباسیه؟؟!!»
و همه جواب داد:«من عمه نیستم. من زن عنکبوتی ام.»
بردارم هم که دید اوضاع این طور است رفت و یک سطل پر از گدازه های آتشفشان سبلان را آورد و ریخت توی صورت عمهام. عمه جان هم که تا گدازه روی صورتش افتاد به خودش آمد و تازه احساس خفهگی کرد. بعد هم که هر کاری برادرم کرد برای بیرون آوردن عنکبوت های عهد فراعنه نشد که نشد و عمه ام نیز به یک مومیایی بدل شد. حالا فهمیدید که چه کسی این بلا را سر گل اطلسی آورد!
وارد هتل شدم فنجون و عنکبوت خدمه ی رسیدگی به ورودو خروج بودند فرمو پر کردم چمدونامو برداشتم اومدم پالتومو بردارم که دستم خورد به فنجونو افتاد شکست عنکبوت سریع برچسب خودکارو کَند و چسبوند روی شکستگی فنجون اما عمل موفقیت آمیز نبودو همه ی قهوه خالی شدو فنجون مرد. عنکبوت داد زد قاتل و شروع کرد به گریه.
منم شروع کردم به دویدن که یهو یکی دستمو گرفت برگشتم دیدم مومیاییه گفت دادا حالا که اینقدر قاتلی اون دختر موطلاییه رو برا من بکش من عاشقشم ولی ازدواج یه مومیایی با یکی که هنوز نبض داره قدغنه. گفتم گرفتیمونا گفت منم اولش قبول نمیکردم من یه قاتلم یبار به گلای اطلسی رو راه پله آب ندادم همشون مردن. حالا بگو ببینم تو چمدونات چی داری آبپاشِ خالی هان؟ یا دختره رو بکش یا لوت میدم جرمِ قتلو سلاح سردو فرارو حتما تبعید میشی. گفتم تبعید به کجا ؟ گفت به کارخونه ی بادبان دوزی اینقدر متراژشون بالاس اگه که بخوای فقط یکیشو بدوزی پدر دستات درمیاد منم به همونجا تبعید شدم گفتم خب پس چیشد که آزاد شدی؟ گفت یبار سفینه ای که پارچه میوورد فرود اومد رومن، دیگه برااینکه شکایت نکنم از محلِ تنبیه خطاکارایِ قاتل به علت قتل، منو ول کردن بعد ادامه داد دِ یالا یا دختره رو بکش و بیا کمکت کنم یا واییستا تا تبعید شی. گفتم آخه چجوری میخوای کمکم کنی گفت به راحتی تنها شاهد ماجرا عنکبوته وسط عَر زدنش پامو میزارم روش میمیره قتل کاره قاتلاس.
دویدم رفتم پامو گذاشتم رو عنکبوت، برا مومیایی یه قیافه ی کج و کوله گرفتم و زبون دروردم و درو باز کردم داشتم میپریدم بیرون که گفت حالا شد دوتا، دوربین مدار بسته داره اینجا دادا!
بیا این دخترو بکش تا قایمت کنم. یا تبعید شو تا بدبخت شی .
یک مرتبه درب اتاق باز میشود و ارنست همینگوی پایش را میگذارد لای در من و همسرم و تولستوی در را فشار میدهیم وسعی میکنیم مانع ورودش بشویم اما یک باره در باز میشود و گاندولف هرسه ی مارا تبدیل به موش کور میکند الان نمیتوانم تشخیص بدهم کدام یکی از موش ها همسرم است و کدام یکی تولستوی پس فرار میکنم زیر کابینت ها و یکم از خرده نان های فرارکرده از دست جارو برقی را میخورم و از سوراخ فاضلاب به سمت دنیای سفید برفی و هفت کوتوله میروم و سیب سمی سفید برفی را میخورم و میمیرم بعد روحم پر میکشد و با اینکه به حالت اولیه خودم برگشتم یک دم دراز و زشت صورتی دارم که به جای بال برایم عمل میکند و من را تا ابرها بالا میبرد و انجا مدام بوواری را میبینم که از وقتی مرده فهمید تنها مردی که دوستش داشته همسرش بوده و قرار است انقدر گریه کند که دریاچه نمک ارومیه دوباره پر از آب بشود ولی یکهو اشکش خشک میشود و تصمیم میگرد به شن های روان زاینده رود بپیوندد و اصلا روی اینکه به رود سن برود را ندارد چون گوستاو در فرانسه برایش
آبرو نگذاشته و من خوشحال میشوم که دمم تبدیل به دو بال زیبای پروانه شده و میتوانم تا دانشگاه هاگوارتز پرواز کنم و با هریپاتر سر کلاس بنشینم و یاد بگیرم چطور میشود شمسی خانم را به وزغ تبدیل کرد و برای همیشه توی سرش زد تا بفهمد قیافه واقعی اش چه شکلی است اما یک باره با شهاب های ثاقب برخورد میکنم و به گلوله ای از حرارت و نور تبدیل میشوم و مثل برف شادی روی سر آدم های پلاستیکی میریزم و فکر میکنم علت تمام اینها عینک پدر ژپتو است و کله ی کچل آقای قادری و ای کاش عمو سبزی فروش مرغ میفروخت و من برای خانواده همسرم کباب قورباغه میپختم و هرگز اسمشان را یادنمیگرفتم ولی همه ی انها سوار کشتی شدند و با اتلانتیس رفتند و من ماندم و کرم های خاکی که مدام قر میدادند و سرود آمریکارا میخواندند و من خسته شدم و با ترامپ کله کدو مسابقه بکس دادم و اورا به ژله تبدیل کردم و از انجا به هسته کره زمین رفتم و ذوب شدم
عنکبوت توی راه پله آخر برج پرواز ایستاده و اجازه حرکت به سفینه نمیدهد. او دست مومیایی فرعون بزرگ را به ساق نازک گل اطلسی به تاری بسته است.
از حفره خالی چشم فرعون میبینم استخوانهای پوسیده قوم موسی به سمت نیل میروند و چون یادشان رفته عصای موسی را ببرند غرق میشوند و باز با اولین قایق بادباندار به ساحل بر میگردند.
من برای سر درآوردن از اوضاع، فنجانی چای با امگا۳ مغز خرمگس برای جناب عنکبوت میبرم و میگویم بفرمایید، چای نپتون است. سفینه پهلو گرفته مرا گوشه میکشد و میگوید: “تو گفتی نپتون، میخوای بری نپتون؟! سالهاست آرزویم بردن مسافری به آن سیاره است.”
هنوز جوابش را ندادهام که خودم را معلق توی فضا و روی سیاره نپتون میبینم.
از سرما توی پالتویم میپیچم. ناگهان عنکبوت را می بینم که ردِّ سفینه را زده و تا خود نپتون تار زده و آمده است. غضبناک و چسبناک میگوید: حالا سفینه مرا اغوا می کنی؟!
میخواهم بگویم این برچسب ها را به من نزند و از این به بعد به هر تاری که بزند میرقصم اما دهانم از سردی هوا وا نمیشود. به سرعت میپرد توی سفینه و قبل از حرکت، به سمتم فنجانی که چایاش داده بودم را پرتاب میکند و میگوید همینجا بمان و هر چقدر دوست داشتی نپتون بخور. خنده فضاگیری میزند و دور میشود. نبضام نمیزند. آخرین فکرم قبل از یخ زدن این است که در بد توری افتادهام.
تمرین چهارم
عنکبوت با تارهای سفت و سختش تمام شهر را در هم تنیده بود .شهر از توی سفینه شبیه یک کلاف نخ دیده میشد ،سفینه روی توده سخت سفید رنگی ک احتمالا کوه بود فرود امد .هوای این شهر نخی سرد بود پالتوی چرم بنفشش را ب تن کرد و با هیجان روی تارها میپرید .عنکبوت فریاد زد :قبل از اینکه ب مومیایی تبدیل بشی از اینجا برو .
سفینه فریاد زد :پرتغال میخام با سس خردل.
فنجان روی بادبان ها نشست و گفت فقط کباب گل اطلسی داریم ،یک پُرس هشت دلار ،بیارم؟
راه پله خندید نبض ساختمان را کند کرد،داشت میمرد. سفینه گفت:اینجا سرده من غذا میخام .عنکبوت گفت:من گرمت میکنم ،با تارهای وحشیانه اش او را به دیوار برچسب کرد .ساختمان جان گرفت .سفینه جان باخت.
میچسبه به کولم. بکن اون برچسب بدقوارهرو. حفرهی خوشگلم زیرش پنهان شده. همانجا که پدر را همراه تلویزیون سیاه و سفیدش مومیایی کردند و روش یه خروار خاک عزا ریختند و از بوی خاکش گل اطلسی رویید و انقدر آب به خورد هفت جدش دادم که سردش شد و خندید. خندید و خندید و انقدر خندید که صداش از پنج دریهای ارسی رد شد و رسید به راهپلههای سرداب و عنکبوت تپل را فراری داد. همونی که دیروز مهمان جانمازم بود و نمیترسید از مرگی که تو سفینه به سمتش حمله میکرد و مسلسل بر فرق سرش میکوبید. به جای اون برچسب لعنتی فنجون بگذار تا نبض کولم هر یک میلیون ثانیه بتپد و با هر تپش یک خر داغ که در پشتش ترامپ بند انگشتی با پالتوی پوست ببری و عمامه سوار است بیرون جهد.
هذیان نویسی
سفینه فضایی از اون بالا خودش رو انداخت توی حیاط خونمون. گلهای اطلسی باغچه شکخ شدخ بودن” این دیگه چیه؟” تا به حال چنین چیزی ندیده بودن. یهو در سفینه باز شد، مومیایی ترسناکی با یه فنجون قهوه توی دستش از سفینه بیرون آمد. مومیایی شروع کرد به داد زدن “من سردمه” یکی یه پالتو بهم بده!!!
عنکبوت حیاط که از ترس نبضش داشت تند تند میزد رفت توی راه پله و یه پالتو که روش یه برچسب خورده بود با خودش آورد. روی برچشسب نوشته شده بود، “بادبانها را بکشید میخوایم حرکت کنیم!”
زمستان سردی بود.
زمین و زمان از بارش برف به یک جسد مومیایی بزرگ میماند.
عنکبوت پیر روی راه پلۀ اتاق زیرشیروانی نشسته بود و در فنجان لب پر قدیمی اش چایِ گل اطلسی می نوشید.البته در خیالش! او هرگز چای ننوشیده بود! حتی نمی دانست چای چیست که بخواهد بداند فنجان چیست! اصلا مگر مهم است؟
خاطراتش را مرور می کرد..
خاطرۀ روزی که در گوشۀ اتاق زیرشیروانی یک سفینه پیدا کرد تا از نبض خاموش زندگی اش فرار کند.
آن روز هم مثل الان زمستان بود ، مثل هر چهار فصل دیگر سال که زمستان است!
سفینه اش بادبان نداشت!
با آنکه سوز سردی می وزید ، مصمم بود که برود و در سرزمینی آن سوی خیال ،بهار را ببیند.
پالتویی را که با تار تنهایی اش تنیده بود از تن بیرون کرد و بجای بادبان سفینه قرار داد.
اما سفینه پرواز نکرد.
همانطور که بود،همانطور هم ماند.
سالها گذشت.
عنکبوت پالتو های زیادی تنید.
هر بار قبل از آنکه آن پالتو را به تن خود کند به تن سفینه می کرد؛به امید اینکه شاید این بار توفیقی کند.
اما سفینه باز همانطور که بود،همانطور هم می ماند.
عنکبوت پیر تر و پیر تر شد.
آنقدر که حتی زبان آدمیزاد را هم آموخت!
تنها تفریحش شده بود گوش دادن به حرف آدم های خانه ای که در زیرشیروانی آن زندگی می کرد.
یک روز،یک روز که به هیچ روزی شباهت نداشت، عنکبوت راز بزرگ زندگی اش را فهمید.
آن روز بر خلاف ما بقی روز های سال پاییز بود.فقط آن روز!
پسر بچۀ پنج ساله ای که در آن خانه زندگی می کرد به اتاق زیر شیروانی آمد.
دست برد و سفینه را از جا کند. رو به مادرش گفت:«مامان،این برچسب برای من باشه؟»
برچسب را برد و رفت.
عنکبوت دید و شنید.آرزو کرد که ای کاش هرگز زبان آدمیزاد را نمی فهمید.
اگر نمی فهمید،سفینه اش تا ابد سفینهای می ماند که شاید یک روز پرواز می کرد ،نه یک برچسب بی جان و خیالی!
خواست دهان باز کند و بگوید حقیقت این نیست.آن سفینه،فقط یک سفینه است!
اما آدمیزاد که زبان نمی فهمد.
از آن روز به بعد باز هم زمستان شد؛ اما عنکبوت دیگر پالتویی نمی تنید.
چراکه این زمستان با زمستان های قبل فرق داشت.
پالتو دیگر گرمش نمی کرد. نه خودش را،نه دلش را و نه شاید سفینه اش را!
عنکبوت پیر زبان آدمیزاد را فراموش کرد.
حال تنها کار روز و شبش این بود که در راه پله بنشیند و در فنجان لب پر قدیمی اش چای گل اطلسی بنوشد.گرچه نمیدانست چای چیست که بخواهد بداند فنجان چیست!گرچه می دانست که همه چیز یک خیال است!
مگر فرقی هم میکرد؟
سفینهای که بود،نبود.
بگذار چای و فنجانی هم نباشد..
این هذیان را یک عنکبوت پیر تنها بهتر از یک آدمیزاد میفهمد..
عنکبوتی بود که بر روی گل های اطلسی آبی رنگ می زیست. عطر خوش و ملایم گل ها آن عنکبوت نوجوان را به وجد می آورد. در آن حال، آن عنکبوتی که پا های نحیف و جسمی ضعیف داشت، بر فراز قله های بلند خیال رفته و تمام وجودش قلب می شد و ضربان می گرفت، طوریکه نبض خود را با تک تک سلول هایش حس می کرد. در آن خیالات پر از سرور، پر از نور و مملو از شادی های وصف ناشدنی، آن عنکبوت کوچک بر روی راه پله های شاهی قدم می گذاشت. با خودش تصور می کرد که با کفش های سیاهِ رنگ شده و جوراب های ابریشمی روی آن پله هایی که با فرش قرمز مخصوص مفروش شده است، چه حس شاهانه و ستودنی خواهد داشت…
روز ها و شب های عنکبوتِ سیمین اندام داستان ما با چنین خیالاتی می گذشت. گاه خویش را در اعماق دریایی عمیق، بر سفینه ای با بادبان های محکم و استوار تصور می کرد. گاه در ساحل اقیانوس آرام با یک فنجان قهوه و لباسی نیمه لخت خود را می دید. تابش خورشید را به روی جسم خود به تصویر می کشید و حتی با فکر کردن درمورد آن وجودش گرم می شد. در شب های سرد زمستان که همهء حشرات در پناهگاه های خود پنهان شده و به خواب می پرداختند، عنکبوت کوچک بر خود لرزیده و بیرون می شد تا برف را ببیند. با دیدن فرود آمدن ذرات رقصان برف از آسمان، با وجود سردی بیش از حد و لرزش اندام هایش، دوباره رویا هایش جان می گرفت. در حالیکه ذرات برف نزدیک بود تمام تن و وجودش را بپوشاند، او فارغ از دنیای پیرامونش غرق در آرزو ها بود و خود را در دنیایی دیگر با پالتوی پشمی و گرم تصور می کرد… عنکبوت در آن سردی مُرد! من امروز آرزو می کنم که ای کاش من نیز عنکبوت بودم. نه برای اینکه چون او تار تولید کنم، نه به دلیل اینکه گویا به باریکی اندامش حسودی ام شود، نه برای رویا های قشنگش، نه حتی برای تحقق آرزو هایش، نه نه… من کاش عنکبوت بودم فقط برای اینکه یکبار به او بگویم: “شاد باش زیرا لذت زیستن بر روی گل های اطلسی که خوشبو، خوشرنگ و یک رنگ هستند، فقط تو را است. آنجا که تو تصور و خیال بودن در آن را داری، مردمانش روی هم برچسب های رنگارنگ می زنند و همه مردگان متحرک اند. گویا مومیایی بیش نیستند. زنده اند ولی زنده نیستند. در زیر نور خورشید اند، ولی نه لذت گرما را می چشند، نه قدر نور را می دانند. آن فنجان قهوه که نهایت آرزوی تو بود، خوراک هر روز اینهاست ولی کام و زبان و حتی دل شان را تلخ می کند.لطفاً لطفاً ای عنکبوت داستان من شاد باش با همان گل های اطلسی آبی رنگ، که نهایت آرزوی من است!
گل اطلسی با مومیایی مشغول نوشیدن یک فنجان چایی بودند و درباره ی سفری که در پیش بود صحبت میکردند که عنکبوت هم باسفینه ی فضایی اش به آنها ملحق شد
من بعداز اینکه نبضم را گرفتم برچسب پالتویی را که تازه خریده بودم کندم و بادبان اتاق را کشیدم و با عنکبوت و مومیایی و گل اطلسی راهی یک سفر دورو دراز شدیم
کهکشان بوی گل اطلسی میداد وقتی ستاره ها خواب بودند. هوا یک فنجان چای را ریخته روی زمین از بس خندیده بود قر میداد فلک. سفینه جوراب هایش را شسته و نهنگ میخورد مبادا صورتش با سیلی سرخ نشود هی خر خر می کند.
از آسمان عنکبوت سر به هوا می پرد و پرچم سفید را فشار می دهد برای جیغ کشیدن که مومیایی نشود و سرما گرفته و حمام گرفته که چی بشود. پالتو را داده به مورچه که نبض اش بپرد صد و هشتاد درجه بزند که شاید باشد.
شغال هم بی پا و سر از کوانتوم می گوید که بادبان کجا رفته.
راه پله را بر داشتند بردند برچسب کنند روی پیشانی گیاهان اولیه.
در به در پاک کن می جهد روی شومینه که عصا را به نام مداد بزند شاید وصلت صورت گرفت از بس هلهله کشید رنگین کمان.
خواب نمی رود و می آید مگر خانه دار نشد زحل که هی می چرخد دور مشتری.
ما چرا نشسته ایم که پا نمی شوند مگر با کره زمین هم می شود چرخید که همیشه شوخی می کند خورشید که نزدیک نیا.
روی برچسب بزرگی که در راه پله خانه نصب کردهام نوشته شده خطر شورش عنکبوتها. خانه بزرگ هم این مشکلات را دارد به هر حال. اما حسن آن در این است که پشت بام بزرگش برای فرود یک سفینه مناسب است. میتوانم هر وقت که عنکبوتها حمله کردند با مومیاییهای سفینه هم مسیر شوم و از خانه فرار کنم.
گرچه حمله عنکبوتها برای من چندان اهمیتی ندارد اما به هر حال شاید گلهای اطلسیام از حضور آنها راضی نباشند. بهتر است مدتی گلهای اطلسی زیر پالتوی بزرگم قایم کنم. اینطور دیگر خطری آنها را تهدید نمیکند.
دیروز یکی از مومیاهای ساکن در سفینه بادبانهای سفینه را کشیده بود و دیدم که از درب بالای پشت بام دارد به سمت من میآید. اول ترسیدم اما وقتی دیدم برایم یک فنجان مایع اکسیر حیات آورده فهمیدم که قصدش صلح است. نزدیکتر که آمد متوجه شدم که سرما خورده، چون مدام فین و فین میکرد.
مومیاییها نمیدانند سرما خوردگی چیست. از من خواست نبضش را بگیرم تا مطمئن شود که زنده نخواهد شد. من هم نبضش را گرفتم اما به او توضیح دادم که نیاز به کمی گرما دارد. آنوقت برایش مقداری سوپ درست کردم و بعد گلهای اطلسی را از زیر پالتوی بزرگم بیرون آوردم و به مومیایی دادم تا سرما از جانش بیرون برود.
عنکبوت نبض گل اطلسی را میگیرد.ضعیف است.به سر خود میزند!”دیدی چه خاکی به سرم شد؟”بدو بدو از راه پله پایین میرود و خودش را به آشپزخانه میرساند.شیشه ای که روی آن پرچسب خورده است “پودر مومیایی” را بر میدارد.یک فنجان پیدا میکند و مقداری از پودر را با عسل مخلوط میکند…ساعت ۸ شب است.چند ساعتی گذشته و حال گل اطلسی بهتر است.عنکبوت پالتو روی شانه هایش انداخته و به تراس خانه رفته است.گذر سفینه ها را تماشا میکند.بادبان سفینه ها همیشه و باز و موجودات همیشه در حال رفتن اند.عیبی ندارد.گل اطلسیش برای او کافیست!
بسم الله الرحمن الرحیم
تمرین درس چهار (منتقلشده از وبگاه سابق با ویرایش هذیان اول و افزودن هذیانی دیگر)
هذیان نوشتن با استفاده از کلمات تعیین شده
اطلسی، گل نبود. کشور بود. تشبیهِ معکوسِ معیوب. گل اطلسی یعنی کشوری که مثل یک گل است روی یک اطلس جغرافیایی. عنکبوت مردۀ لای اطلس سالهاست که مومیاییشده. سالها پیش قطرهای روی صفحۀ اطلس میافتد. کنار جسد عنکبوت. کنار دریای مجاور همان کشورِ چون گل. قطرهای از فنجانی سفید و ترکبرداشته. حاوی معجونی سیاه و تند از عصارۀ بزاق عنکبوت. ناگهان از عمق همان دریا و از همان نقطه، دریا میشکافد. کشتی متروکی به سطح آب میآید و تابوت وسط عرشه منفجر میشود. از درون تابوت، مومیاییِ لاغرم اندامی با کلاه ناخداها برمیخیزد و فریاد میزد: بادبانها را بکشید.
در همین هیجانات است که دکتر دارد نبض ناخدای بازنشسته را میگیرد. ناخدا به دکتر میگوید: دکتر، برچسب دیوانگی به من میچسبد؟ دکتر درحالیکه پالتوی ناخدا را روی دوشش میاندازد میگوید: وقتی همه دیوانه هستند، هیچکس دیوانه نیست ناخدا!
یک شیوۀ دیگر را هم برای هذیان امتحان کردم که نمیدانم درست است یا نه؟ با استفاده از ناخودآگاه کلمهای را در ذهن روشن میکنم و بعد با دوباره با استفاده از ناخودآگاه و گاهی خودآگاه سعی میکنم به صورت غیر معمولی کلمۀ بعدی را به دنبال آن بیاورم:
خدا رحمت کند اموات ملکه مرحوم را. فعل عربی سلیس را هندوستان بردن مانند زیره تا عمق فایلهای ویندوز خالی رفتن بود. دستمال شارژ خورده تا عمق سیاستهای متراکم لذیذ با صدایی صورتی میشنود برای تحکیم جوهرهای شلشده تا فرهنگ لغات میز افسرده به عالیترین سوزن بادکنک خالی بستهبندی نشود. تراشههای با حال و ضد بشری تا برگردند و قلمدان بشکنند باید به انتهای زبالهدانی گلهای فنآوری ریشه شکوفا بروفند. زیبایی سیاهوش کاغذ تاناشده برای پاکیزگی انارهای سرماکوفته از سر ناداوری امثال ملکم خان معطر در کاریز تلخ است. سرمای جامد پارچه از صفای تند مقام دوازده فرسخی تیرانداز گفته ناید. دل منسوج، رهاورد تهنشینشدۀ مرکز آبی فرسوده است. ترنم پنجره، نهایت حسادت امواج تا گوشۀ زلف بید خرامان میپوید. پویش رفتن شقیقههای شمعدانی همزمان در هفتاد گلدان رنگشده به طعم ابریشم، تکرار نخواهد شد. نقد شیدایی درون منظومۀ آهنتراش به بیقافیهگی شعر قرن هفده قمری نخواهد رسید. شمیم فرش دستبوس ملازم قدرت مدهوش همایونمهوش تا انتهای سفر انرژیهای خنککننده در رکاب حضرت کتاب، انتحار رفاقت میطلبد. گلهای چسبنواری در انتهای سیاهی تنور به خواب، طعنهای سفاکانه میچسبانند. گفتار قرمز و متراکم ماشین رنگرزی، حالوهوای نجار بیپناه را سعادتی چون برهای خیس و گمشده در زیر کاکتوسی در وسط دریای سرخ بخشیده بود. ماه روز هفتاد و سوم آگوست، متضاد با خورشید شب سیزدهم فروردین بیست بیست کرونایی، قمر در عقربی خواهد کرد به زردی سرداق آن سالها. هیمنۀخودکاری نتراشیده چه کم دارد از فراسوی اندیشههای یک ملوان تشبیه شده به افراسیاب در پاریس قرن هجده میلادی. منافع جمع ماهیان سرد دریای گرم، تأمین کنندۀ امنیت ملتهای گرگ در تاختن به قوطیهای منظم و دربستۀ پادشاهان دریای کشتیهای زیرآب رفته در حوزۀ دریای کارائیب، ربطی به کرمهای باغچۀ خانۀ شمیران که ندارد. ریاض از ظرف مرواریدهای زنان جزیرۀ تنهایی، برق استنتاج میکند و به دردانههای رنگین دایناسورهای مخملی، گونههای شعر کهنۀ مشرق و مغرب را از نو و بنیادین آموزش میدهد. ترنم نورهای پایینتر از حد شنوایی آزاری به نهنگهای زنده در بیابانهای تگزاس به هم نمیسازد. رنگ تلخ و اندکی شور ماشینحسابهای دهۀ شصت، یادآور مولتی میلیاردهای نه قرن بعد در جزایر دجله است. کورسویی مشبک از دایره، ربطی سبز به تهنشین جریانهای آزاد شن در معادن توت سواحل پنجرههای فرهنگ لغات فراری ندارد و نخواهد گذاشت. منیت انسانی در حداقل نورهای سبکِ آرزوهای برجاماندۀ اقوام بازشکسته، سوگلیِ شفابخشی برای نوکران صدرنشین بازیهای بدون تماشاچی در اواسطِ نبردِ ننگینِ چراغ مهتابی با گوشهای تاریک قبل از درب خروجی ایجاب میکند. تفننِ مشرف بر جهل بر صرف چهل و یک فعل آشپزی اسپانیولی، از نقطه نظر فلسفۀ رنگبازی نوشناختی، نوعی جدی از بازی در زمینی لغزنده با حریفی نهچندان موریانهصفت، پنداشته و ضبط خواهد شد. مافیای کلیدهای چپ و راست در صفحهکلید، به گلبرگهای گل جعفری اجازه ندادند تا بدون اجازۀ اربابِ بدون سیم، سرنوشت گلبرگهایش را به بادهایی رو به آسمان تلقین کند. افکار پاککن و تراش نه به چشمکی تهیدستانه، توزین میآفریند و نه به اتصالی بدون محاسبۀ قدرت نازدارندگی. صندوق نقاهت خودکار، در انتهای جوهر هستیبخش بشری، تا رمق مست همرزمان، نگاهی به قیمت تابلوی بازارهای مساوی اندوخت. عینک، نطقی سالارانه در روستای مهیج دوران بی آبی سرود که نویدبخش خاکنای مشوشی در ازای اندوه کودکانۀ مادربزرگ به رنگی مستعجل بود. منتهای برش سوزن در کلید پردۀ چوبی، نگاه بنکدار بود از منفذ سودای بیرون بندر ناسوت.
میبخشید که خیلی پرتوپلا بود.
دست گل اطلسی را میگیرم و به زور میکشم. هی غرغر میکند که نمیآیم. میگویم مگر تو از عنکبوت کمتری? راه بیفت! توی راهپله خون به دلم میکند. هی وا میرود سرش میرود جای پایش و پایش چپ و راست میشود. فنجان پلاستیکیاش را هم با خود آورده. هی آن را اینور و آنور میمالد و من حرص میخورم. حالا کدام سفینهی لعنتی ما را ببرد جایی که آب باشد و هی آن را آب بکشیم? از کنار ماشینی رد میشویم که بادبان دارد و رانندهاش یک مومیایی است. ماشین را گوشهای پارک کرده و دارد نبض گربهاش را چک میکند. مرتیکه یا زنیکهی مشنگ, گربهی بینوا را توی این گرما پالتوپیچ کرده. دوست دارم روی پیشانی بندبندش برچسبی بزنم که رویش نوشته شده الاغ!
ماه اول – درس چهارم – هذیان نویسی
هذیان
مومیایی احساس سرما می کرد. به اینور و آن ور نگاهی انداخت تا چیزی رویش بکشد. بیاد پالتوی زمستانی¬اش افتاد که همیشه آن را کنار گلدان گل اطلسی آویزان می کرد. اما حالا دیگر پالتویی در کار نبود. روزی که سفینه در حیاط خانه اش فرودآمده بود، آن را برای درست کردن بادبان سفینه به سفینه دار داده بود. با خودش فکر کرد که چرا باید در این فصل احساس سرما بکند. نبض خودش را گرفت. انگار تب داشت. از راه پله پایین آمد تا برای خودش یک فنجان چای درست کند.به دنبال قوطی چای برچسب قوطی ها را نگاه کرد. قوطی چای را انتخاب کرد. اما در آن را که باز کرد عنکبوت زشتی از قوطی بیرون پرید. مومیایی با وحشت از خواب پرید.
سلام، ممنون از مطالب خوب همۀ دوستان. در برخی ارسالهای دوستان مشکل نمایش نیمفاصله و در واقع بیفاصله وجود دارد. برای اینکه نیم فاصله در وب به شکلی که الان در کلمۀ «زمستانی¬اش» هست، نباشد، علاوه بر تنظیماتی که میتوان در ورد انجام داد، میتوان در فضای وب از کلیدهای ctrl+shift+2 یا alt+0157 استفاده کرد.
نوشته ها را باید آب کشید تا یک آب شسته تر بشوند. مثل گل اطلسی پاک و زیبا. روز میگذرد اما خورشید از سر جایش تکان نخورده. همان قسمت از آسمان را شش دانگ به نام خودش زده، سفینه پر از نور خورشید از مدار اصلی میگذرد و به پهنای آسمان نزدیک و نزدیک تر میشود مومیایی ها را مرتب سر جایشان میچینم از زمانیکه از زمین دور شدهام این سومین باریست که مرتبشان میکنم. به محض رسیدنم باید آنها را به کشتی راهی کهکشان همسایه تحویل دهم کم کم دارد پیدایش میشود، بادبانها از بین حالههای ابری نمایانند.
یک فنجان دیگر شکلات داغ میریزم و مزمزه میکنم. با یک دست تند تند روی برچسب ها اسامی مومیای ها را مینویسم و اسم هر کدام را روی عنکبوتی که وسط سینهشان کشیده شده میچسبانم.
این نام ها دیگر هیچ نبضی ندارند و برای ابد از زمین ما پاک شدند. با رضایت لبخند میزنم. پالتو ام را از پشتی صندلی بر میدارم و میپوشم.
کشتی دیگر هم طراز با راه پله ورودی سفینه ایستاده.
زیر لب میگویم شیاطین وقت رفتن است، بعد از شما در زمین هیچ ظلمی نخواهد بود.
هذیان نویسی
درحال خوردن چای بودم ،که صدای فریادی به گوشم رسید.سریع خود را به حیات رساندم.نگاهم به گل اطلسی درون باغچه افتاد.گل اطلسی باد کرده بودجلوتر رفتم و صدای جیغ از درونش شنیده می شد.
لای گلبرگ اش را باز کردم و عنکبوتی را دیدم که درحال زایمان بود.و خود را درون گل اطلسی پنهان کرده بود.چای درون فنجانم را سر کشیدم و عنکبوت را درون فنجان گزاشتم و به سمت بادبانم دویدم ،باز هم مومیایی لعنتی همسایه درون آن خوابیده بود و به ناچاربه سمت پارکینگ دویدم تا سوار بر سفینه ام شوم و عنکبوت را را نزد دکتر حشرات برسانم.که مومیایی فضول همسایه جلوی راهم را گرفت وگفت عوارضی را بپرداز و بعد حرکت کن.نبض عنکبوت کند میزدو من دست پاچه شده بودم. دست بر جیب پالتوام بردم و دو سکه از ان بیرون آوردم و به مومیایی دادم تا برچسب عبور ممنوع را برداشت و من حرکت کردم.
این عنکبوت ورپریده تا همه گلبرگ های گل اطلسی را نکند و نخورد بی خیال نمی شود. جاروی آشپزخانه مال همین جور مواقع است جوری می کوبم توی ملاجش که صدای سگ بدهد. این گلدان را با هزار بدبختی آورده ایم اینجا که یک نمایی بدهد به این تراس و باغچه.
پدر شغلش آزاد است و فکر کنم همین باعث شده از هفت دولت هم آزاد باشد و مدام تصمیم بگیرد سفر برود و تو ی حوض حیاط بادبان قایق را حسابی صاف و صوف می کند تا مبادا از جزیره ی آدم خوارها سر در بیاوریم. فریادهای پارو بزنید پارو بزنیدش تا ده تا کوچه آن ورتر هم رفته و نبض و قلبم را به تکاپو می اندازد. تک و تنها پا می شوم با ایستگاه فضایی تماس می گیرم که سفینه ای بفرستند بلکه کاوش در ماه ما را از ماجراجویی دریایی و حوضی نجات دهد.
_الو ایستگاه فضایی میر؟
_سلام بله بفرمایید انسان زمینی با کد ۷.۸.۱۳.۸۹۰
_آه ما میخوایم بیایم ماه. می شه؟
_چرا نشه پالتو دارید؟اینجا دمای هوای امروز چهل درجه زیر صفر است. رسما مومیایی می شوید انسان زمینی با کد۷.۸.۱۳.۸۹۰
_بله داریم. پس بفرستین.
با عجله از راه پله می روم پایین که پدر را خبر کنم. سفینه آمده دم درمان و با فنجانی چای به استقبالشان می رویم. روی سرمان کدهایمان را برچسب می زنند و با شمارش معکوس ۳۲۱ به آسمان پرتاب می شویم.
چقدر بامزه بود راه پله، که عنکبوت را له کرد چون آدم های فنجانی او را به تمسخر میگرفتند و با سفینه ی شبیه گل اطلسی بالا و پایین میرفتند و مومیایی های ابولهول را سفینه ی شبیه گل اطلسی بالا و پایین میبردند جوری که انگار آن ها را کتک میزدند اینجا بود که کارگاه گجت پالتویش را پوشید و نبضش تغییر داده شد تا دست به کار شود با برچسب صد هزار آفرین صد هزار جای سفینه را وصله زد.
سلام دوباره. هذیان گویی که فرستاده بودم چند تصحیح جزئی لازم داشت و متن را دوباره میفرستم.
گل اطلسی صورتش را جمع کرده بود واز عصبانیت، راه پلههای خانه را بالا و پایین میکرد. در افکارش غرق شده بود و منتظر کسی بود تا بیاید. عصبی مینمود و با خودش حرف میزد. برایش یک فنجان چای دم کردهام. اگر بخواهد فنجانش را با خودش بیاورد و از من بخواهد چای او را بنوشم، نه اصلا این کار را نخواهم کرد. حتما در فنجانش چیزی ریخته است تا پیراهن اطلسم راغیب کند و من لخت بمانم در بین این همه چشمی که بر در و دیوار آویزان است و مرا میپایند. چشمها از همه رنگی هست. تیره و روشن. بعضیهایشان به سقف آویزانند و تا بینی من پایین آمده اند بو میدهند. بوی سمی. منتظرند چای برسد در فنجانم بیفتند و حل شوند و مرا مسموم کنند. بعضیهایشان روی راه پلهها افتادهاند و بالا و پایین که میروم زیر پاهایم دادمیکشند و میگویند خودت را بکش. ابلهِ عوضی. تو که لیاقت زندگی کردن نداری. موجودی مثل تو بدرد جرز دیوار میخورد. گوشهایم را با برگهایم محکم میگیرم که نشنوم. لشکری از عنکبوتهای درشت سیاه با پاهای موآلود از زیر پوست تنم بیرون میخزند. وهمه مثل مور و ملخ به سمت دستهایم هجوم میآورند. به زور دستهایم را ازروی گوشهایم بلند میکنند. تا صداها واضح تر به گوشم برسند. یکپارچه تن اطلسیام سیاه شده است. صداها واضحتر میآیند. از خودم میترسم. میترسم کاری را که میگویند انجام دهم. از ترس خودم را خیس کردهام . هر یک از عنکبوتها روی پوستم از خنده ریسه میروند و با انگشت من را به یکدیگر نشان میدهند. ترسویِ بزدل. آنقدر صدای خندههایشان بلند است که پردهی گوشهایم پاره میشود. خون بر روی تنم سرازیر است و عنکبوتها در جوی خون غرق شده و شناور ماندهاند. هاج و واج به آنها نگاه میکنم. عصبی و بیدرنگ مینشینم و بلند میشوم. مینشینم و بلند میشوم. آنقدر این کار را تکرار میکنم تا زمان قراری که با مومیایی گذاشته بودم برسد. باید کاری میکردم. و نشستن و بلند شدن مداوم نمیگذاشت که بر روی صداهای سمج تمرکز کنم. ازشان میترسم. زنگ را میزنند از راه پلهها پایین میپرم. سفینه بادبانهایش را کشیده ور در خاک بیابان لنگر انداخته است. پالتویم را به تن کردهام از داغی این بیابان بی آب و علف یخ بستهام. چشم ها از در و دیوار و راه پله و سقف کنده شدهاند و در یک صف طولانی به دنبال من در ماسههای بیابان قطار شده اند. الان در سراسر بیابان پراکندهاند تا من را زیر نظر داشته باشند. چشم از سفینه بر نمیدارند. یک قرار مهم دارم. قرار است.سرنوشت جهان در دستان من قرار بگیرد و آن را رقم بزنم. تمام تمهیداتش توسط مومیایی هزارههای قبل از میلاد اندیشیده شده است و من مأمور اجرای آنم. بین خودمان بماند. به همهی ما دروغ گفته اند : آنکه آن بالاست و اسمش را خدا گذاشتهاند واقعا خدا نیست. اشتباهی برچسب خدا را گرفته است. قرار است آن خدای دروغین را به زیر کشم و با سفینه به هزارههای قبل بفرستم. به من یادآوری شده است که هیچ کس جز من مستحق خدایی نیست. من هم تصمیمم را گرفتهام که از همین امروز خدای واقعی را به همهی دنیا معرفی کنم. مومیایی از سفینه پیاده شده است. به اطلسی نزدیک میشود. فنجان چایش را در میآورد و در گوشهای اطلسی زمزمه میکند: به سلامتیِ خداییات نوش کن.
در گل اطلسی باغچهی تیمارستان فرو رفته است و نبضش را میگیرد. به او میگوید میدانستی: من، توأم و تو، منی و ما هر دو یکی شده، خدا هستیم. سرش را بالا میآورد. به ساختمان کهنه و نمور روبرویش چشم میدوزد. چشمهای سمج بر در و دیوار آویزانند. با صدای بلند طوریکه گوشهای این چشمهای دریده بشنوند فریاد میزند این را به همه دنیا ثابت خواهیم کرد. (تکهای از دنیای یک اسکیزوفرن)
گل اطلسی صورتش را جمع کرده بود واز عصبانیت، راه پلههای خانه را بالا و پایین میکرد. در افکارش غرق شده بود و منتظر کسی بود تا بیاید. عصبی مینمود و با خودش حرف میزد. برایش یک فنجان چای دم کردهام. اگر بخواهد فنجانش را با خودش بیاورد و از من بخواهد چای او را بنوشم، نه اصلا این کار را نخواهم کرد. حتما در فنجانش چیزی ریخته است تا پیراهن اطلسم راغیب کند و من لخت بمانم در بین این همه چشمی که بر در و دیوار آویزان است و مرا میپایند. چشمها از همه رنگی هست. تیره و روشن. بعضیهایشان به سقف آویزانند و تا بینی من پایین آمده اند بو میدهند. بوی سمی. منتظرند چای برسد در فنجانم بیفتند و حل شوند و مرا مسموم کنند. بعضیهایشان روی راه پلهها افتادهاند و بالا و پایین که میروم زیر پاهایم دادمیکشند و میگویند خودت را بکش. ابلهِ عوضی. تو که لیاقت زندگی کردن نداری. موجودی مثل تو بدرد جرز دیوار میخورد. گوشهایم را با برگهایم محکم میگیرم که نشنوم. لشکری از عنکبوتهای درشت سیاه با پاهای موآلود از زیر پوست تنم بیرون میخزند. وهمه مثل مور و ملخ به سمت دستهایم هجوم میآورند. به زور دستهایم را ازروی گوشهایم بلند میکنند. تا صداها واضح تر به گوشم برسند. یکپارچه تن اطلسیام سیاه شده است. صداها واضحتر میآیند. از خودم میترسم. میترسم کاری را که میگویند انجام دهم. از ترس خودم را خیس کردهام . هر یک از عنکبوتها روی پوستم از خنده ریسه میروند و با انگشت من را به یکدیگر نشان میدهند. ترسویِ بزدل. آنقدر صدای خندههایشان بلند است که پردهی گوشهایم پاره میشود. خون بر روی تنم سرازیر است و عنکبوتها در جوی خون غرق شده و شناور ماندهاند. هاج و واج به آنها نگاه میکنم. عصبی و بیدرنگ مینشینم و بلند میشوم. مینشینم و بلند میشوم. آنقدر این کار را تکرار میکنم تا زمان قراری که با مومیایی گذاشته بودم برسد. باید کاری میکردم. و نشستن و بلند شدن مداوم نمیگذاشت که بر روی صداهای سمج تمرکز کنم. ازشان میترسم. زنگ را میزنند از راه پلهها پایین میپرم. سفینه بادبانهایش را کشیده ور در خاک بیابان لنگر انداخته است. پالتویم را به تن کردهام از داغی این بیابان بی آب و علف یخ بستهام. چشم ها از در و دیوار و راه پله و سقف کنده شدهاند و در یک صف طولانی به دنبال من در ماسههای بیابان قطار شده اند. الان در سراسر بیابان پراکندهاند تا من را زیر نظر داشته باشند. چشم از سفینه بر نمیدارند. یک قرار مهم دارم. قرار است.سرنوشت جهان در دستان من قرار بگیرد و آن را رقم بزنم. تمام تمهیداتش توسط مومیایی هزارههای قبل از میلاد اندیشیده شده است و من مأمور اجرای آنم. بین خودمان بماند. به همهی ما دروغ گفته اند : آنکه آن بالاست و اسمش را خدا گذاشتهاند خداست. او واقعا خدا نیست. قرار است آن خدای دروغین را به زیر کشم و با سفینه به هزارههای قبل بفرستم. به من یادآوری شده است که هیچ کس جز من مستحق خدایی نیست. من هم تصمیمم را گرفتهام که از همین امروز خدای واقعی را به همهی دنیا معرفی کنم. مومیایی از سفینه پیاده شده است. به اطلسی نزدیک میشود. فنجان چایش را در میآورد و در گوشهایش زمزمه میکند: به سلامتی نوش کن، خداییت مبارک .
در گل اطلسی باغچهی تیمارستان فرو رفته است و به او میگوید میدانستی: من، توأم و تو، منی و ما هر دو یکی شده خدا هستیم. سرش را بالا میآورد به ساختمان کهنه و نمور روبرویش چشم میدوزد. چشمهای دریده بر در و دیوار آویزانند. با صدای بلند طوریکه گوشهای این چشمهای سمج بشنوند فریاد میزند این را به همه دنیا ثابت خواهیم کرد. (تکهای از دنیای یک اسکیزوفرن)
چای را سرکشیدم سیخ رابرداشتم به حیاط رفتم نهالی که سالها پیش کاشته بودم اکنون دیگردرختی شده بودبرای خودش چند جلد کتاب که رسیده تر ازبقیه بودند چیدم باچنگک باغچه راشخم زدم کرم های درونش شروع به وول خوردن کردند به سیخ کشیدمشان به قفس گنجشک ها رفتم سیخ را جلویشان انداختم چندتا چاق وچله تر شان رانتخاب کردم سرشان را با قیچی چیدم به آکواریوم مارها رفتم گنجشک ها را جلوی شان ریختم پنج تا از همه بلندترشان را انتخاب کردم دم شان را گرفتم شروع به تقلا کردن سرشان را به دیوار کنارم کوباندم دست ازجفتک پرانی برداشتن برای پختن اماده شان کردم سر دیگ را برداشتم وبه مارهای که اکنون دیگر آماده شده بودن و زل زل به چشمانم نگاه میکردن علف های تازه ای که کنده بودم را اضافه کردم سر دیگ را برگرداندم هیزم زیرش راکم کردم کبوتری درآسمان قلمروم پرمیزد سوار جارو ام شدم به کنارش رفتم در مشتم گرفتمش کله اش راکندم رهایش کردم همان دم که رها شد شروع به بال زدن کرد یکی ازخلال های جارو را کندم به سمتش پرتاب کردم به قلبش خورد سینه سپر کردوبه پروازش ادامه دادبه قلمرو برگشتم جارو را پارک کردم دیگ غذا را برداشتم به استخرکوسه عزیزم رفتم من را که دید بیرون آمدسرش را در دیگ فرو کرد از خوردن که سیرشد به کنجی رفت به خودش میپیچیدقرص معده اش رادردهانش گذاشتم لای دندان شکسته اش غذا گیر کرده بود مسواک را برداشتم خوب که تمیزش کردم به داخل آب برگشت غرشی از تشکر کرد ابر های حامل باران آسمان را تیره کرده بود از برخورد ابر ها بهم باران شروع به باریدن کرد چند شاخه زیبا ترش را برداشتم به داخل خانه برگشتم نگاهش کردم دستور روشن شدنش را صادر کردم شروع به پخش حیات وحش کرد چند شاخه باران را به آشپزخانه بردم ابکش را برداشتم پر از آبش کردم بارانها را مرتب در کنار هم داخل ابکش گذاشتم هوس بویدنش را کردم بینی ام را بهشان چسباندم هوممم خوش بو است
در فراز قلّه هیمالیا،گل اطلسی را در حیاط خانه همسایه دیدم و با پرشی مهیب گل اطلسی را چیدم.
دیدم که یک سفینه که از گوشت درست شده در هوا منفجر شد و یک فنجان که از جنس طلا بود یک مومیایی قورت داد. مومیایی طلا را در پالتوی مادرم که ۲۰ سال پیش ان را در مدرسه جا گذاشته بود سوزاند و یک عنکبوت وحشی بزرگ ان مومیایی را خورد.
سوار قایقی شده و در شهر برچسب ها بادبان ملکوتی رنگ را خرید و در دریا انداخت.همان لحظه نبض یکی از برچسب ها بروی راه پله خانه ما رفت.
مرد مومیایی عاشق دختر همسایه شده بود. او برای روز خواستگاری پالتو و شلوار گل گلی اش را پوشید و گلدان گل اطلسی ا که خریده بود را در دست گرفت کتانی هایش را پوشید و به طرف کشتی خود براه افتاد. بادبان کشتی را بالا کشید . ماژیک اش را از جیب پالتو در آورد و روی برچسب نوشت” من یک مرد عاشقم ” و آن را روی کشتی چسباند. در کشتی را باز کرد و سوار شد. کشتی را روشن کرد و گاز داد. کشتی روی آسفالت های کوچه براه افتاد. نزدیک خانه دختر همسایه داخل کوچه پارک کرد و پیاده شد و سوییچ دزدگیر ماشین را به صدا در آورد درب کشتی را قفل کرد گلدان گل اطلسی را در دست گرفت پاپیون و پالتو و شلوار گل منگلی اش را ا مرتب کرد به سمت در خانه براه افتاد .
در را زد ، عنکبوت در را باز کرد. او همان دختر رویاهای مرد مومیایی بود . عنکبوت یک دامن چین دار کوتاه با یک بلوز آستین کوتاه پوشیده بودو موهایش را دم اسبی بسته بود. مرد مومیایی با دیدن عنکبوت دلش ضعف رفت. عنکبوت بعد احوالپرسی اونو به داخل حیاط دعوت کرد . نبض ضربان قلبش به شدت می زد. گلدان را به دست او داد. عنکبوت سریع داخل رفت و با یک فنجان سرکه سیب برای پذیرایی برگشت. آن را جلوی مرد عنکبوتی گرفت که او پرسید:پدر و مادرتون تشریف دارن ؟ عنکبوت با غمزه گفت:راستش نه ، اخه سفینه بابام لاستیکش پنجر شده بود بابام برد پنچرگیری. مادرم هم باهاش رفته تا بعد با همدیگه برن دور دور .
مرد مومیایی از ناراحتی چینی به ابروهاش انداخت گفت : پس من میرم یک وقت دیگه میام . عنکبوت نگاهی با بی تفاوتی به مرد مومیایی کرد و گفت : هر جور میل شماست فقط لطفا موقع رفتن در حیاط را هم پشت خودتان ببندید . بعد برگشت و به سمت راه پله حرکت کرد. مرد مومیایی از در حیاط خارج شد و در را بست. اما کشتی خود را جلوی در ندید. از بچه هایی که داشتند فوتبال بازی می کردند پرسید: شما کشتی منو ندیدید ؟ یکی ازبچه ها گفت چرا اقا من دیدم . اما چون اینجا پارک ممنوع بود پلیس اومد اونو با چرثقیل با خودش برد.
ديروز در سياره ي بغلي سرو صدايي به پا بود، قصد فضولي نداشتم ولي آنقدر صدايشان بلند بود دوست داشتم سر در بياورم.پاورچين پاورچين از راه پله گذشتم تا به پشت بام رسيدم ،از آن جا راحت تَر مي توانستم سرك بكشم .نميدانيد چه خبر بود !هر كس گوشه اي مشغول رقص و پايكوبي بود ،گويي باز هم كسي آنجا از دنيا و سياره ي آن ها رفت بگذار زميني بگويم “مُرد”.ظاهرا مراسم وداع با موميايي داشتند،آخر مگر مرگ هم شادي دارد؟ چه پارادوكس عجيبي! بزرگ قبيله ك عنكبوتي عظيم الجثه اي بود با پالتويي شتري رنگ و دستكش هاي قهوه اي كه از مار زنده درست شده بود و ابهت خاصي به او ميداد جلوي سفينه ي موميايي حركت ميكرد،تعدادي از همراهان كه مورچه هاي ريز جثه اي بودند ،زوزه كشان گروه موسيقي مراسم را بر عهده داشتند و انصافا خوب هم اجرا ميكردند و تعدادي ديگر سوسك هايي بودند كه طوري دور آتش ميرقصيدند كه گويي قصد تغيير رنگ داشتند ،شعله هاي آتش هم كه نگويم ،آنقدر مستانه ميرقصيد كه گمان ميكنم قصد دلبري براي خورشيد داشت .ناگهان بزرگ قبيله ايستاد ،نبض موميايي را براي آخرين بار گرفت و برچسب بزرگي كه رويش با جمله ي ،”شروع دوباره ات مبارك “،تزيين شده بود را به سينه اش چسباند و بلافاصله تعدادي از همراهان كه از طاووس تا كركس بودندبادبان هاي سفينه را كشيدند و سفينه دور و دور و دورتر شد …بازماندگان با فنجان گل اطلسي پذيرايي شدند و به ناگاه آن همه هياهو به يكباره خاموش شد گويي سالهاست ميان اين جمعيت خاك سكوت پاشيدند.
مدتی بود که عنکبوت سیه چرده بندری با من سر لج افتاده بود، البته مقصر خودش بود. وقتی پالتو خریده بود واسه اینکه بگه تازه خریدم برچسب پالتو را نکنده بود، ما هم متلک بارانش کرده بودیم. با اون چهره اش با من کج افتاده بود. یک روز که با سفینه رفقای فضایی مان رفته بودیم روی اسکله که پمپ های آبشیرین کن را چک کنیم، آنطرف تر دیدیم بادبان یک کشتی بخاطر طوفان دریایی در حال فروریختن است، و کسی کمک می خواهد. عنکبوت سیه چرده بود. طنابی انداختیم که بیاید بالا توی سفینه، وقتی آمد بالا از ترس شبیه مومیایی های مدفون در اهرام ثلاثه مصر شده بود. نبض اش را که گرفتیم به شماره افتاده بود.
کمی که حالش رو به راه شد، فنجانی چای تعارفش کردیم و با چشمکی دلخوری اش را از خودم پاک کردم و با پخش آهنگ سیا نرمه نرمه او را به رقص وادار کردیم.
وقتی داشت از راه پله سفینه می رفت پایین یک دسته گل اطلسی که از اطراف اقیانوس اطلس چیده بودم به او هدیه دادم.
عنکبوت سیه چرده با لهجه غلام سیاه بندری (رقاص عروسی های بندری) گفت نوکرتم به مولا، و با تارهای در هم تنیده اش حصاری از عشق و دوستی دور من کشید
جالب بود
سپاس
مدتی بود که عنکبوت سیه چرده بندری با من سر لج افتاده بود، خیلی مقصر خودش بود. وقتی پالتو خریده بود واسه اینکه بگه تازه خریدم برچسب پالتو را نکنده بود، ما هم متلک بارانش کرده بودیم. با اون چهره اش با کج افتاده بود. یک روز که با سفینه رفقای فضایی مان رفته بودیم روی اسکله که پمپ های آبشیرین کن را چک کنیم، آنطرف تر دیدیم بادبان یک کشتی بخاطر طوفان دریایی در حال فروریختن است، و کسی کمک می خواهد. عنکبوت سیه چرده بود. طنابی انداختیم که بیاید بالا توی سفینه، وقتی آمد بالا از ترس شبیه مومیایی های مدفون در اهرام ثلاثه مصر شده بود. نبض اش را که گرفتیم به شماره افتاده بود.
کمی که حالش رو به راه شد، فنجانی چای تعارفش کردیم و با چشمکی دلخوری اش را از خودم پاک کردم و با پخش آهنگ سیا نرمه نرمه او را به رقص وادار کردیم.
وقتی داشت از راه پله سفینه می رفت پایین یک دسته گل اطلسی که از اطراف اقیانوس اطلس چیده بودم بهش هدیه دادم.
عنکبوت سیه چرده با لهجه غلام سیاه بندری (رقاص عروسی های بندری) گفت نوکرتم به مولا، و با تارهای در هم تنیده اش حصاری از عشق و دوستی دور من کشید
راه پله خونه ای ما پر بود از گل های اطلسی مومیایی شده که نبض آنها توسط عنکبوت های که تارهای خود را به دور آنها پیچیده بودند از بین رفته بودند. ناگهان صدای سفینه فضایی می آمد که داشت بادبان های گل های اطلسی را تکان می داد گویی که روی آنها برچسب تارهای عنکبوت به چشم می خورد به گونه ای که از آن شکل های مختلف فنجان و پالتو دیده میشد که با آنها خود را از دیدگان تیزبین عنکبوت پنهان کرده بودند.
تمرین ۴
گل اطلسی بادبانهایش را پایین کشید و نشست پشت چرخ خیاطی برچسبدار سفیدش تا پالتوی عنکبوت را درزگیری کند. صدای پای مومیایی از راهپلههای مخفی سفینه به گوش رسید. اطلسی تا آمد فنجان دونفرهشان را از نبض لحظات پر کند، باران حسود سر رسید و نگذاشت برای یکبار هم که شده گل، پای حرفهای مومیای عاشق بنشیند. سفینه، زیرِ زمین دود شد و اطلسی دوباره تک و تنها آرزوهایش را به روزگار کوک زد.
از سفینه که پیاده شدم.درحالی که از راه پله ها پایین می آمدم دیدم ،مومیایی پالتویی روی شانه اش انداخته، درحالیکه مواظب بود چیزی مزاحم رییسش نشود نگاهش به عنکبوتی که در حال خوردن چای از ،فنجانی با برچسب گلهای اطلسی بود،داد میزد بادبانها را بکشید!.
وقتی از روی بادبان کشتی به سمت دریا پرت شدم تنها چیزی که در آن لحظه مرد ره گذر می خواست دیداری دوباره بود و با این خیال که شاید این بار دیدار میسر شود از راه پله دادگاه بالا رفت . مومیایی هایی که در حاشیه ذهنش زندگی می کردند به او گفتند سفینه هزار تکه شده و دولت از مردم خواسته مشارکت خود را در یافتن نبض عنکبوت مرده بیشتر کنند و چون هوای پاییز بی رحم است گل های اطلسی خود را در داخل خانه نگهداری نکنند بلکه آن ها را دم کرده و فنجانی بنوشند. مرد با خود حرف های بازیگر نمایش را تکرار می کرد . همه چیز از آن جا شروع شد که دستم را گرفتی و به زور چپاندی توی جیب پالتوت و برچسبم زدی. نوشتی : مال من است لطفا دست نزنید و همین دلیل بر عظمت درخت گردو بود و آتش نشان ها تمام سعیشان را کردند تا آتش را خاموش کنند.
ماه اول
تمرین چهارم: هذیان نویسی
ماه آگوست اقیانوس آرام بحدی مواج است که گویی نبض امواج دایما نوسان شدید می کند. کشتی دزدادن دریایی بر روی امواج میرقصند. ناگهان از میانه آبها شکافی عمیق باز می شود و عنکبوتی بزرگ جثه با پالتویی از جنس گل اطلسی که به تن دارد به بیرون پرتاب می شود. عنکبوت با تارهای سیاه مخملی زیبایی که به تن دارد خودش را به کشتی می رساند. دزدان دریایی با هراس بادبانهای کشتی را بالا می کشند. در همان لحظه از آسمان سفینه ای بالای سر کشتی می ایستد و راه پله ی طنابی به سمت پایین پهن می شود. در سفینه مثلثی شکل باز می شود و گالیه از پله ها پایین می اید و برچسب های رنگی پادشاهان مصر را در هوا پخش می کند.
تمرین چهارم _ هذیان نویسی🦋
🍃 پنجره خونمون رو باز کردم، چشمم افتاد به گل های اطلسی باغچمون که خشک و پژمرده شده بودند، از هر برگش تاری از عنکبوت آویزون شده بود. دلم میخواست از نزدیک ببینم، سمت حیاط رفتم. تا در خانه رو باز کردم یه آن چشمم به مومیایی بداخلاق و کثیف محلمون افتاد که در ذله گرما، پالتو پشمی پوشیده بود و سیگار میکشید و خوردهای سیگار را میخورد. پایین پایش فنجان شکسته افتاده بود که تفاله های چایی درون فنجان کپک زده بود. با دیدن این وضع گل اطلسی از یادم رفت. سمت مومیایی رفتم، تا چشمش به من افتاد از ترس سیگارش رو زیرپاش له کرد. بهش گفتم مادرت خبر داره؟ گفت توچیکار به این چیزاداری؟ خودت از باغچتون که فقط فسیلش مونده خبرداری؟
گفتم به همین دلیل اومدم حیاط که توئه نچسب رو دیدم. سریع رفت سمت گل ها و باتمام وجود داد زد: بیا اینجا تابهت بگم وقتی پاریس بودی چه اتفاقایی افتاده!
رفتم سمتش ، شروع کرد به توضیح دادن: تقریبا دوسه ساعت واسه کپک زدن و پژمرده شدنشون طول کشید اما حوصله به خرج دادم و نشستم تماشا کردم از دور، عنکبوت هایی که تازه مستاجر گل روبرویی شدن با گل های اطلسی میونه خوبی نداشتن برای همین گروهی حمله کردن به گل اطلسی. یکیشون نماینده شد تا دستور بده، با سفینه هاشون از گل خودشون سمت گل اطلسی رفتن، واسه حرکت عنکبوت فریاد زد: بادبان را بکشید و باتمام سرعت دور گل را محاصره کنید تا فرارنکرده !
چندنفر پیاده دوان دوان رسیدن به ساقه گل و تارهایی که از بالا آویزون کرده بودن رو با برچسب چسبوندن به ساقه و ریشه تا راحت فاسد و خراب بشه.
مومیایی هنوز داشت تعریف میکرد ولی حوصله شنیدن واقعیت رو نداشتم چون ممکن بود جلوی این نچسب گریم بگیره. وارد خونه شدم، یادم رفته بود در پنجره رو ببندم، رفتم که ببندم یه آن چشمم خورد به مورچه ها که از حیاط وارد خونه شده بودن و جاده سراسری راه انداخته بودن. از مورچه ها متنفرم برای همین با یه حرکت دست همشونو رو زمین ریختم. لیوان آبی که روی میز بود رو برداشتم که بخورم، چشمم به زمین افتاد که مورچه له شده بودن وازشون خون میرفت، نبضاشون زده بود و مثل قبل تند تند میزد و جرقه میداد. از ترسم باقی مانده آب لیوان رو روشون ریختم.
سفینهای از فضا به خانهام آمده درحالیکه حوصله مهمان را ندارم. انگار در را به زور برایش باز کردم. آمده تا برچسب آرزوها را روی دیوار خانهام بزند و بعد هم فرار کند. در پیِ آن کسی را میبینم شبیه انسانی مومیایی شده اما او نبض دارد چون راه میرود و نفس میکشد. پالتوی قرمر من همزمان با پیدا شدن مومیایی غیب شد. اما چندی بعد آن را در ظرف دیگر اتاق که انتظارش را نداشتم پیدا کردم. سقف خانه به یکباره پایین میآید تا باران را به خانه من دعوت کند. خانهام تبدیل به دریایی میشود که بادبانِ کشتی نجات با نوازش باد به این طرف و آن طرف میرود. در کشتی مینشینم و فنجان قهوه خود را مینوشم. ناگهان راهپلهای به سمت آسمان برایم گشوده میشود. سریع از طریق راه پله بالا میروم و وقتی که به آرزویم یعنی رسیدن به بالای پلهها است، میرسم، گلهای اطلسی را در طرف راست خود میبینم و این درست همان لحظهای است که ناگهان عنکبوتی روی دست میافتد و من به شدت دست خود را تکان میدهم و گلهای اطلسی من روی زمین افتاده و تکهتکه و خرد میشوند.
مومیایی سوار ماشین شد تا با هیجانی براند و به باغچه گل اطلسی کنار خانه عمویش برسد که پر از گل اطلسی هست ،همیشه دوست داشت صبح ها این کار را انجام دهد تا برای شکار عنکبوت های سلبریتی روحیه بگیرد .
وقتی گل ها را بو کرد نبضش قوی تر شد انگار که بادبان های تایتانیک را هدایت میکند .
از راه پله با بالای آسمان رفت تا بتواند سوار سفینه اش بشود و وقتی سوار شد از رباتش درخواست کرد تا یک فنجان خون لخته داغ برایش بیارد . نوشید، به شکار رفت و برای بار هزارم برچسب موفقیت را برخود زد …..
تمرین هذیاننویسی
عنکبوت پیر گل فروش است. عاشق کارش است. در گذشته همیشه مغازهاش شلوغ بود. از دیدن کسانی که گل میخریدند و به هم هدیه میدادند کلی ذوق میکرد. گل نشان مهربانی است اما این روزها، تورم بالا و گرانی مهربانیها را کمرنگ کردهاند. دیگر کسی به مغازۀ گلفروشی عنکبوت پیر سر نمیزند. اما او امیدوار است. هر روز به گلها رسیدگی می کند به خصوص به گل اطلسی. دوستش دارد و برای در امان بودن از آفتها، تاری به دور گل تنیده است.
عنکبوت پیر فنجان قهوهای به دست گرفته و بر راهپله مغازهاش نشسته است و گذر عمر می بیند. از دور سفینهای با بادبانهای بلند پدیدار می شود. سفینه پر از مومیایی است. آنها یک خانوادۀ آقای مومیایی زادگان اصل هستند. زن و مرد خوشحال و خنداناند. سفینه فرود میآید و یک مومیایی پالتوپوش پیاده میشود. او جوان رعنایی است. جلو می آید و به عنکبوت پیر سلام میکند. عنکبوت به گرمی جواب میدهد و از او می پرسد: چه کمکی میتوانم به شما بکنم. مومیایی پالتو پوش میگوید: گل میخواهم، گل برای خواستگاری، میخواهیم بریم به سیاره «مفتکی» یه دختر مومیایی دیدهام پنجه آفتاب، خدا قسمت کند و این وصلت جور بشه، میخواهم همونجا زندگی کنم. در او سیاره خبری از تورم و گرانی نیست. همه خانواده آمدهاند، پدر و مادر، برادر و خواهر، عمو و عمه، همه هستند.
همین لحظه از داخل سفینه صدا می آید که دیر شد، چکار می کنی شاداماد،
مومیایی: پدرم است الان هست که عصبانی بشه. لطف کنید بهترین گلتان را بدهید.
عنکبوت پیر آهسته حرکت میکند و گل اطلسی اش را می آورد و می گوید: این بهترین گلی است که دارم.
مومیایی میگوید: همین خوب است. همین را میبرم.
مومیایی کارت بانکیاش را به عنکبوت میدهد.
عنکبوت کارت را در دستگاه پوز میکشد و مبلغ را وارد میکند و میپرسد: رمز؟ جوابی نمیشوند. نگاهی به اطراف میاندازد خبری از مومیایی نیست. از پشت میزش بیرون میاد، میبیند که مومیایی افتاده است. نبضش را میگیرد، نبض ندارد، مومیایی جوان زندگی فانی دنیا را بدرود گفته است. خانواده مومیایی از سفینه پیاده می شوند و برای مراسم خاکسپاری آن مرحوم تازه از دست رفته، تاج گل می خرند و می روند.
زمانی را در کتابی پیدا کردم راه پیدا کردن سخت بود با سفینه ای بادبانی از راه پله ای گذشتم، شنیده بودم مومیایی های پالتو پوش در مکانی روی کتاب ها، عنکبوت وار تارمیتنند. آنقدر تار میتنند تا نبض کتاب را بشنوند و به موسیقی دلنواز آنها مطلع شوند.
مومیایی های پالتو پوش در حین شنیدن نجوای کتابها برای اینکه خوابشان نبرد فنجان می نوشیدند. پس از گذشت اندی عطر و بوی گل اطلسی نوشته کتاب ها که نویسنده در نهاد آن فشانده بود با برچسبی جان نویسنده را میزدود.
جان نویسنده سوار بر امواج روزگار به نویسندگیش ادامه میدهد تا به ساحل زیبای گل اطلسی برسد و فنجانی نشاط و رهایی نوش جان کند.
حال او در ساحل و روی امواج آرام پرورش گل خوشبوی اطلسی میدهد.
دلتنگ که می شوم دیوانه می شوم. دیوانه که می شوم هذیان می گویم. می گویم خوبم اما حالم خوب نیست. می گویم حالم بد است اما هیچ وقت از این خوب تر نبوده. چشم هایم را می بندم . روح زندگی به زیر چشمانم نفوذ می کند. پالتوی قرمز رنگم را می پوشم تا روی پیست اسکیت زیباترین رقص را داشته باشم. رقصی دو نفره با عنکبوت سیاه. عنکبوت کمرم را تنگ در آغوش خود می گیرد و رقصی زیبا و رویایی را برا حضار سفینه به نمایش می گذارد. برایمان دست می زنند. جیغ و هورا می کشند. از راه پله ها بالا می رویم تا به میز شام برسیم. عنکبوت مرا در تارهای خود چنان می تند که به مومیایی شباهت بیشتری دارم. حضار حوصله شان سر می رود پایان نمایش را دوست ندارند. فنجانشان را سر می کشند و سوار بر قایق هایی با بادبان های افراشته که برچسب گل اطلسی بر رویشان خورده می شوند و من شام شب عروسی بیوه سیاه می شوم.
خیلی قشنگ نوشتی عزیزم
ممنون عزیزم
روی قایقی بودم سوار بر موجی از دریا به سمت تالاب پرواز می کردم. تالاب پر بود از میمهان هایی ناخوانده به رنگ سبز و صورتی, اغوا گر, فریبنده جذاب و دلربا. یکی را لمس کردم خواستم در آغوش بگیرمش اما ترسیدم نکند آسیبی به من برساند. همیشه ترسیده ام از لمس نا شناخته ها . هر بار که بر ترسم فائق آمدم آسیب دیدم آسیبی جبران نا پذیر. سکوت همه جا را فرا گرفته بود. فریاد چکاوکی سکوت تالاب را برهم زد به من می گفت که دور شوم از آن زیبا روی فریبنده. دفترچه ام پر از از یادداشت های ناب و ایده های بکر بود همه را بیرون کشیدم تا در ذهنم پرورشش دهم و باز روی کاغذ بیارمشان اما قورباغه ای همه را از من دزدید. قورباغه را دنبال کردم بر سرش فریاد کشیدم. اما سکوت همه جا را فرا گرفت. دیگر قورباغه ها آواز نخواندند. ترسیدم سکوت بیش از حد بود . قایقم دیگر حرکت نمی کرد میان گل های سرخ رنگ اسیر شده بودم گل ها به سمتتم هجوم آوردند و روح مرا با کمی چاشنی سس قورباغه نوش جان کردند. جسم بی جانم در قایق به سمت دریا ها رفت تا خوراک آخرین بازمانده فیل ماهی ها شود.
فکر می کردم عنکبوت عاشقم شده. نبضش را گرفتم نبضش تند می زد . قبلا هم فکر می کردم یک مومیایی عاشقم شده . مومیایی که از قبر بریرون آمد برایم یک فنجان قهوه ریخت. قهوه را که نوشیدم خودم را در شیشه مربایی دیدم که رویش برچسب زده بود مربای انسان به هر زحمتی بود از شیشه بیرون آمدم اما یک هو خودم را داخل سفینه ای با بادبان های صورتی دیدم. رنگ لباس عروسی ام هم صورتی بود حتما با تور لباسم بادبان درست کرده بودند. اما گل اطلسی روی لباسم نبود . از راه پله بالا رفتم . عنکبوت آنجا بود برایم قهوه ای ریخته بود و برایم شعرهای عاشقانه می سرود . باز گول خوردم و در تورش افتادم اما دیگر هیچ راه فراری نبود. عنکبوت با تکه پالتویم برای خود پیشبندی درست کرد و چنگالش را به سمتم نشانه رفت. روی میز شامش گل های اطلسی هم بود حالا فهمیدم چرا فقط یک فنجان قهوه روی میزش بود قهوه برای من نبود قهوه را برای خودش ریخته بود. اصلا عاشقم نبود من فقط شامش بودم.
رفته بودم به یک مغازه گل فروشی که گل اطلسی بگیرم محو گلها شده بودم که یک لحظه سرم رو برگرداندم ودیدم درون یک سفینه هستم که برای انجام ماموریتی میخاد بره به فضا یکهو دیدم یک مرد خوش تیپی امد که سرتاسر لباس مشکی در تن داشت ویک پالتوی سفید هم به تن کرده بود وخیلی مودبانه امد با من احوالپرسی کرد و من رو دعوت کرد به یک فنجان قهوه ، قهوه رو برای من اوردند ولی متاسفانه دیدم دور تا دور لبه فنجان یک عنکبوت دارد دور میزند همه چیزش یک طرف اون عنکبوت یک طرف خلاصه در شش وبش خوردن یا نخوردن بودم ماوجه شدم یکی داره درمیزنه در را باز کرد وامد تو گفت اقا گل اطلسی شما اماده است من هم از ان اقای شیک خداحافظی کردم ورفتم از راه پله های سفینه پایین یکدفعه متوجه شدم که در داخل کشتی دزدان دریایی هستم که این کشتی دارای بادبانی بود که روی ان برچسب یک مرده مومیای شده رو زده بودندمن در همان لحظه از ترس قبض روح شدم وقلبم به تپش افتاد ونبضم را خودم متوجه شده بودم که به شمارش افتاده در همین لحظه مادرم من رو از خواب بیدار کرد وگفت چیه اینقدر داری داد و بیداد میکنی
راهپله تاریک و سرد بود. فنجان به دست و کورمالکورمال از راهپله میگذشتم که پشت گردنم احساس سوزش کردم. آخ یادم رفته بود برچسب پالتوی جدیدم را بکنم. دست کشیدم به یقهی پالتو اما چیزی دیگر لمس کردم. چیزی شبیه به چوبهای سرد و باریک درختان پاییزی. مومیایی باریک و بلندی آنجا، پشت سرم ایستاده بود و به گردنم دست میکشید. استخوانهای نازک انگشتانش و لبخند گشادش از زیر باندپیچیها پیدا بود. یک شاخه گل اطلسی را بین انگشتهای استخوانیاش گرفته بود. با حرکتی ظریف و با دقتی که از مومیاییها بعید است گل را به سوی من دراز کرد و لبخندش بیشتر کش آمد. یا شاید من اینطور فکر کردم. ناگاه، بادی تند شروع به وزیدن کرد. صدایی مهیب هوهوکنان نزدیک شد و نوری خیرهکننده راهپلهی تاریک را روشن کرد. هر دو به بالا خیره شدیم. نور از آنجا بود. سفینهای با بادبانهای برافراشته در هوا معلق بود. صدای چرخش باد در بادبانها به نبض یک مومیایی میمانست.
عنکبوت پشت گرد بزاقش را فورت کشید ،تارش را جمع کرد و داخل کیف دستی قهوه ای رنگش چپاند.به آسمان نگاه کرد خورشید نصفه نیمه بالا آمده بود ،گل اطلسی برگ هایش را در هم فشرد،زیر چشمی نگاهی به عنکبوت انداخت و سری تکان داد ، شبنم روی گل برگش داخل فنجان چای تازه دم پیر زن صاحب خانه افتاد،پیر زن شعر می خواند ،عنکبوت راه افتاد اطلسی داد زد (نرو)عنکبوت ایستاد ،پیرزن چاییش را سر کشید ،کمی آن طرف تر سفینه بادبان هایش را کشید و آماده حرکت شد .عنکبوت راه افتاد ،مومیایی سرش را از سفینه بیرون آورد ،عنکبوت را که دید دست تکان داد و خندید .ان طرف سفینه از دهان بازش پیدا شد ،عنکبوت خندید ،مومیایی خجالت زده آستین پاتو اش را جلوی استخوان دهانش گرفت ،راه پله تنگ و مرتفع بود عنکبوت از پله ها بالا رفت در بسته شد و سفینه پرید و در آسمان گم شد اطلسی جیغ کشید و نبضش خاموش شد پیرزن اما شعر می خواند و با ناخن مارک فنجان را می کند
به نام خدا
هذیان نویسی
قورباغه با اون رنگ سبزش به حالت متفکر روی نشسته بود ونگاه میکرد. دخترک به میز نزدیک میشد تا قورباغه را از دور دید جیغ بنفشی کشید. ومادرو مادر بزرگش بیرون دویدند وقتی قورباغه سبز رنگ را دیدند خندیدند . مادر دخترک را بغل کرد او هم لوس شد وگفت که از قورباغه ترسیده ولی قورباغه همینطور نشسته بود و با چشمهای ور قلمبیده دخترک را نگاه میکرد. مادر بزرگ رفت و دستی به اون زد . بیچاره کوچولوی سبز رنگ از بالا پرید پایین ودخترک با حالتی فاتحانه به سبز رنگ کوچولو نگاه کرد . قورباغه بعداز پریدن با یک جهش دیگر رفت و رسید به دوستاش که درآب مرداب کوچک جمع بودند . به آنها با ناراحتی گفت که من متمرکز شده بودم و داشتم به هزار کلمه ای که استاد فرمودند فکر می کردم که چی و چگونه بنویسم در ضمن از منظره هم لذت می بردم . که دخترک زیبایی آمد ازدور با دید من اونجا هستم فریاد کشید . او با قور قور بلند حرف می زد و بقیه دوستانش باقور قور گفتند خوب .او ادامه داد که چه دخبر لوسی بود یه خانم هم آمد من را دعوا کرد . او گفت مگه من چمه که اون دختر ترسید من که خیلی قشنگم رنگم سبزه مثل رنگ برگای درخت ،مثل چمن ،خیلی خوشگلم بعضی ها من رو که می بینند میگن وای چقدر خوشگله ، ولی بعضیها از ما میترسند . دوستای قورباغه هم با او همدردی کردند . هم اورا دلداری دادند.
مادر بزرگ دخترک هم به او گفت که خداییش مگه این ترس داره چرا ازاین گوچولو می ترسی ببین میخواهی من بگیرمش که او همچنان با ناراحتی
میگفت که میترسه .
عنکبوتهای کوچولو هم درحالیکه گوشه ای را گرفتند و دارند دور خود می تنند پرکارترین موجود جاندار هستند انکار با آدما لج دارند که هرچی آنها تمیز میکنند و تارهای عنکبوت هارو تمیز میکنند بازمی بینند که فردا دوباره تار عنکبوت هست فکر کنم که ازاین موجودات پرکارتر و فعالتر اصلا دردنیا وجود نداره ازاون گوشه توی چشم آدم نگاه میکنند و میگن دلت بسوزه تو میای تارهای مارو جمع می کنی آهان دلمون خنک شد دوباره تار تنیدیم ببینیم حا لشو دارین که دوباره تمیز کنید.
کرونا هم همچنان فعاله و داره در تمام دنیا داره قربانی میگیره . کرونا هم دیگه شورشو در آورده چی ازجون انسانها میخواد معلوم نیست خیلی وحشتناکه این ویروس جوری داره میتازه که ابر قدرتهارو هم اسیر کرده .این ویروس دیگه فرقی بین فقیر و پولدار ؛مدیر و کارمند ؛زن ومرد؛بزرگ و کوچک….. نمیگذاره وبه طور یکسان به بدن همه میره فقط تنها چیزی که میتونه با این ویروس مبارزه کنه مراقبت کردنه. عسگری
وسط راه پله ایستاده بودم که صدای عنکبوت را شنیدم، در حال گفت و گو با گل اطلسی بود!
و یک برچسپ آدامس خرسی روی بازویش چاپ کرده بود. او در حال نوشیدن قهوه با فنجان آبی اش بود و در حال یک سفینه فضایی حرف میزد؛ خودم دیدمش! با بادبان های بزرگ روی زمین فرود آمد و تعداد زیادی مومیایی با پالتوهای بلند و خاکی رنگ از سفینه پیاده شدند! اطلسی جان خوبی؟
گل اطلسی با وحشت گفت نه عنکبوت عزیز نبضم آنقدر تند میزند که میترسم غش کنم!
لطفا کمی فرصت بده تا نفسی تازه کنم برای شنیدن اخبار عجیب و غریب و ترسناک!
عنکبوت که دستپاچه شده بود گفت: باشه باشه راحت باش. راستش ما داشتم لاف میزدم ! به محض اینکه خیال اطلسی خواست راحت بشود! عنکبوت گفت خوب تعداد آن مومیایی ها کمتر بود !
و اطلسی غش کرد!
سلام .اولین هذیان نویسی من:
عنکبوت درحالی که اخم کرده بود از پله ها سریع پایین اومد،سفینه رو آخر راه پله پارک کرده بود،داد زد :آهای گل اطلسی از فنجان اون ریموت سفینه رو بده به من،مومیایی غرغر کنان سرجاش دراز کشید و برچسب من و بیدار نکنید زد روی پیشونیش و یک گاز به بادمجان زد و فوت محکمی توی بادبان کشتی کرد بعد پالتو رو کشید روی خودش و خوابید…
یک دفعه سوزشی را توی دستم احساس کردم ،یک صدایی رو شنیدم که می گفت:دکتر نبض بیمار طبیعی هست،چشمهام و باز کردم،روی تخت بیمارستان بودم،همه با تعجب نگاهم می کردند
سفینه شان بادبان داشت، احتمالا در کره ی خودشان روی اقیانوس در حرکت بوده¬اند. اینجا چکار داشتند؟ این عنکبوتهایی که شبیه آدم فضایی هایی بودند که در فیلمها دیده بودم. همه شان ساکت و به صف جلوی سفینه ایستاده بودند. دو عنکبوت سفید در حالیکه تابوتی را حمل میکردند از سفینه بیرون آمدند. تابوت را بر زمین گذاشتند، در سفینه بسته شد و با صدای مهیبی در چشم بر هم زدنی به آسمان برخاست و از دید خارج شد. در تابوت باز شد، عنکبوتی مومیایی شده شروع کرد به تکان خوردن ، به سمت من می¬آمد و نوار سفید رنگ طویلی از دور بدنش باز میشد میخواستم از او دور شوم که دیدم پایی ندارم، از بدنم فقط یک سر مانده بود که چهار راه پله ی مارپیچ آن را به زمین وصل میکردند. مومیایی وارد یکی از راه پله هایم شد و شروع کرد به بالا آمدن، نفس عمیقی گرفتم تا با فوت قدرتمندی آن را به عقب برانم ، به جای فوت، دسته دسته گلهای اطلسی روی راه پله هایم پخش شد.
خودم را دیدم که پالتوی چرم قهوه ای رنگی بر تن دارم و بر پاگرد یکی از راه پله هایم روی یک صندلی نشسته ام و قهوه مینوشم . هنوز قهوه تمام نشده که آنرا برمیگردانم و با ناخن برچسب ته فنجان را میخراشم. مومیایی به بالای پله ها نزدیک سرم رسیده است. یکی از پاهایش را دراز میکند روی شاهرگ گردنم. رو میکند به دو عنکبوت سفید رنگ پشت سرش و میگوید “نبض” و پشت بندش تمام عنکبوت فضایی های به صف شده روی زمین یکصدا میگویند”نبض”.
سفينه از را پله پايين آمد ،نفس نفس زنان به پايين پله ها كه رسيد ، يك موميايي از آن بيرون افتاد ، موميايي بلند شد و شروع كرد به رقصيدن ،بادبان را دور سرش مي چرخاند و بلند بلند مي خنديد ، برچسبهاي روي تنش يكي يكي مي افتادند و من هر لحظه بيشتر مي ترسيدم ، صداي نبضم را مي شنيدم و مي توانستم تعداد آن را بشمارم ….آهسته به سمت كمد رفتم و پالتو ام را برداشتم ،فنجان را با نوشيدني داخلش جويدم و عنكبوت خانگي ام را برداشتم و دور از چشم موميايي خواستم از پنجره فرار كنم كه گل اطلسي دم پنجره فرياد زد و موميايي به سمت من برگشت دستش را دراز كرد تا من رابگيرد كه با هم برقصيم ،كه عنكبوت آن را خورد …🕷
عنکبوتی سرخ در سفینه ی فضایی بادبان ها را کشیده است و خیره به پنجره مینگرد ،باد سردی فضای راه پله را پر میکند مومیایی ها یکی پس از دیگری از جا بر میخیزند ،دکمه ها ی پالتو هایشان را میبندند و گل های اطلسی را میچشند. به راستی طعم یک فنجان اطلسی بهتر از نبض فنجانی است که برچسب بستنی دارد.اما باز عنکبوت سرخ است که به دماغ مومیایی ها نخ ابریشم می تند و راه تنفس آن ها را میگیرد…
انگار کشتی هایم غرق شده هیچ حوصله ندارم یک عنکبوت صاف آمده روبه رویم تار می تند از برگ گل اطلسی تا ته خیال من فکرهایم را میگیرد مثل مگس مومیایی میکند….فنجان چایی سالهاست آن گوشه ته سیگارها را در خودش جمع می کند ….دسته شورشی ها از راه پله می گذرند صدای پای اسب هایشان می آید ….بادبان را می کشم می خواهم با سفینه بروم آن دورها اشعه نامرئی کننده را بیابم نامرئی بشوم بروم کنارش بنشینم اما چه فایده نامرئی هم که باشم فقط می توانم کنار سفره اش بنشیم و ونگ زدن بچه اش را ببینم از کجا بدانم در خیالش چه می گذرد ؟ از کجا می توان وارد کله آدم مورد نظرمان بشویم و خودمان را بین خرت و پرت های خیالش پیدا کنیم ؟
دهنم تلخ می شود خیالش یقه پالتویم را می گیرد ولم نمی کند دلم آشوب می شود که هیچ جایش نیستم نه در کله اش نه قلبش نه ته جیبش یا دفتر هذیان نویسی اش
تب می کنم وقتی همه جایم هست …این انصاف نیست …
در حال جولان دادن در دنیای خواب بودم که یهو یه دستی منو از دریچه ی نور به تاریکی کشوند.چشمامو باز کردم،بدنبال عامل جنایت میگشتم که چشمم افتاد به گل اطلسی لب طاقچه.از چشماش فهمیدم که کار،کار خودشه.دستای نرم و نازکش دقیقا همونی بود که سراغم اومد.ساعتو نگاه کردم،وای که چقد دیرم شده.از توو بالکن حیاطو نگاه کردم،سفینه سر جاش بود،بادبانشم کشیده شده و آماده ی حرکته.سراسیمه پامیشم،دنبال پالتوم میگردم،اما اثری ازش نیست که نیست.یهو یچیزی از ذهنم میگذره،آره خودشه،عنکبوته.
حتما اون پالتومو برداشته.لابد الان که برم آشپزخونه فنجونمم نیست،دست عنکبوته…
با عجله ولی با احتیاط از راه پله میام پایین.حواسم هست که زمین نخورم.اما دقیقا به همین دلیل که خیلی حواسم هست پام گیر میکنه به گوشه ی قالی و نقش زمین میشم.زود خودمو جمع و جور میکنم،اصلا دوست ندارم عنکبوته منو توو این وضعیت ببینه.همینکه میخوام پاشم چشمم میفته به عنکبوته.بعله،پالتو بدست در حال فرار به سمت سفینه ست.اما فنجونم دستش نیست.به اتاقم برمیگردم،ردی از فنجون نیست.بیخیالش میشمو همینکه میخوام در اتاقو ببندم چشمم میفته بهش.دست مومیاییه،توو کمد داره میرقصه.می ترسم،با خودم فکر میکنم یه فنجون قهوه ارزش روبرو شدن با اون مومیایی بی شاخ و دم رو نداره.پس میرم پایین،و به سمت حیاط پیش میرم.عنکبوته دم در افتاده،بی هیچ حرف و سخنی.می ترسم،نکنه مرده؟نبضشو میگیرم،تمام ترسم اینه که مرده باشه.نه بخاطر اینکه دیگه نیست،واس اینکه سفینم بی راننده میمونه!
خب چاره چیه،مردم مرد.خرجش یه برچسبه که بچسبونم رو سفینمو روش با خطی خوش و دلچسب بنویسم که:به یک راننده ی سفینه،ترجیحا خانوم،نیازمندیم!
عنکبوت بزرگ سیاه با پاهای درازش بر صندلیِ که از گلهای اطلس ساخته شده تکیه زده است. او پالتوی خز گران قیمتی که برچسب فنجان قهوه دارد، پوشیده است. از خدمتگارانش میخواهد که او را با بادبان پکه زنند تا آهسته آهسته از راه پلههای سفینهی که درش را مردی مومیایی شده باز گرفته است، بالا رود. هنگام گذشتن از در، نبضش به شدت میزند.
برچسب را از روی گل اطلسی برداشتم خوابش را مومیایی کردم و دوباره نبض راه پله را به پست قبلی سنجاق کردم. عنکبوت را کبود کردم چون اعصابم اینجا نبود که یاداوری کند تا سفینه را توی سینک بشویم شب که مهمان میاید بادبان را اماده میکنم و کشتی را به گل مینشانم تا سایتم که راه اندازی شد آسفالت را به گل اطلسی فرو بنشانم. از راهپله کوتاه میشوم و از خواب شیرینم بلند.
خارج که رفته بودم تقلبم را به یادماندنی کردم تا صف فرودگاه را بهم بزند تکفیری ها با جان بولتون گربه را به بلدرچین ها گره بزنند کره جغرافیایی را به گوشش اویختم تا شکمم را ازد کند لباس نارنجی اش را بپوشد جان اسنو را سوار موتورش بپردازد و با ارامش به سفر قطر کند که مجری بتواند خانم طلایی را روی پروژکتور شاهین کلانتری بنویسد که افسر جریمه را به یقه داماد سنجاق کند خون که امد سلام کند و از خجالت سبز ابی شود تا پیج فراساخت را بشکنیم و ویدیو را محصول خلاقانه بنامید و بگذاریم بر روی اتش خوب خیس بخورد تا شامی کباب را بی بی مجید از اصفهان به کرمان فوت کند تا مادرم بتواند استرس را بخواباند و دست کشمش را بگیرد به دنبال گربه بازار را قدیمی بداند. چقدر خوب است که مینویسند از ادم های روزگار دلشان تنگ شده باید نخ را به سوزن اویزان کنند دکمه را بچرخانند گاو صندوق که باز شد علی بندری اواز بخواند و بوشهر هم به یاد گل کوچک بازی کند دروازه غار را با توب به مجلس مشروطه اتش بزند تا چایی دم بکشد توتون هارا به روسیه بنشاند تا دمی که استراحت کردیم دوباره با شترش به زاهدان پرواز کنیم تا لاک پشت بتواند در درس فرانسه بدود. من میدانم که شما از این متن هیچ گاه بیرون نخواهید رفت زندان متن را به دخترکی که میثم گفت بسته اند تا بتواند روح کاغذ را با شمع ها بتکاند و حوض خانه پدربزرگ که بمیرد میتوانیم بچگی را به دختان انگورش پیوند بزنیم تا محصول کلاس تولید محتوا بتواند یک شب را ارام بگدراند و قالب بتنی را دیوار روبرو همسایه را کنار گذاشته و عبارت را از دور سر من باز کند تا نفسم را به کرونا بدهم و دود شود که چشمانش سرخابی خوبی شده و در ورزشگاه به تیم استقلال میخ میکوبد تا فیلمش را در بندر چاو به روی بینندگان اتش بزنند و سینما رکس را به خرمشهر تکه تکه بفرستند تا قدرت را از مشتش بچکاند بر روی دکمه ها.
گلناز شمیرانی
اصلا دلم نمیخواهد شبیه گل اطلسی تار عنکبوت گرفتهی توی راهپله ها که خاک میخورد و برچسب تقلبی زیبایی دریافت میکند که انگار بادبان همهی کشتیهای عالم به سمت او کج میشوند. ترجیح میدهم مومیایی بدون نبضی باشم که پالتوی پاره هزارسال پیش هنوز روی تنم سنگینی کند و فنجان قهوهام را سفینههای هزار سال بعد به عنوان غنیمت به یادگار ببرند.
اصلا ترجیح میدهم تفاله ته همان فنجان باشم تا ادای گلهای زیبا و تزیئنی را در بیا ورم که مثلا خیلی به زیبایی تصنعی این دنیای مرخرف کمک کردهام.
حرف میزند یک ریز حرف هایش سر و ته ندارد صدایش مثل صدای هواکش دسشویی است بوی پف فیل می آید از قبیله لر بیرون می آید و مهمل می بافد از حیوات وحش آفریقا کرگدن پرحرفی اش فکرم را پاره می کند و مثل گاو از وسطش رد می شود کاش صداهای اضافه هم مثل آب های اضافه راهی فاضلابی میشد آنوقت اینقدر زباله صدایی نداشتیم
سمندر تلوزیون زل میزند به من از چشمانش زردچوبه اضافه ی پیاز داغ بیرون می ریزد
ژان پل سارتر تهوعش می گیرد …زرد مثل همان بلوز پسرانه ای که فروشنده اصرار داشت به شلوار یشمی می آید ؟ می آمد؟
آمدن و نیامدن رنگ ها هم مثل آبی پسرانه و صورتی دخترانه پوک است مثل درشتترین گردوهایی که عمه فرستاده بود پیرزن کرونا گرفته گردوها را پر کرده از سرفه های خشک فرستاده هیچ چیز تویشان نیست …پسرک می گوید مثل پیرمرد است گردوهای پوک را می گوید همان نیمچه مغز چروک شده ی گردو را می گوید.
اینجا از هجوم صداها خالی نمی شود و کله من از هذیان، فیلسوفانه می گوید تزاحم اندیشه ها کدام اندیشه برادر من اینجا درد گردوهای پوک نیست کله های بی مغز بادام و پسته است می گوید اندیشه مزاح می فرماید.
ببخشید من متوجه نشدم باید با اون کلمات بالا بنویسم هذیام رو
از اول مینویسم
گل اطلسی دیگر چیست من که گل نمیشناسن اطلس که اقیانوس است از کله بالای زمین تا نوک پایش کشیده اصلا به من چه من خیلی لطف کنم مشق هایم را بنویسم دقت کنم و عنکبوت جوهری را با یک چیزی دیگر جایگزین کنم از دست این هندی من چه کنم حرف میزند انگار نه انگار پسر سیاهی که اسم شیوا با خود دارد شیطان مبگوید از این راه پله پایین بروم دو تا مشت محکم دوستانه به بازویش بزنم
او دوستانه ترین مردی است که نامش زنانه است.
این ظرفها را میشویی و تمام نمیشوند دوباره سینک پر از دوری و قاشق و فنجان میشود.
من حالا سفینه را چطور اینجا اضافه کنم همینطوری زندگی بی معنی است بی معنی ترش چرا باید کرد؟ شاید هم باید سوار سفینه ناسا شد تا مریخ رفت از دست همه چیز راحت شد آنجا دیگر نه باد می آید نه بادبان لازم است نه کلاس نویسندگی، شاید آنجا هممومیایی باشد
شاید انها هم مصر داشته باشند و شاید مسجد رفاهی
پالتو هم لازمت میشود تا نبضت از سرما یخ نزند
من هی کندم و کندم و به آهن سفت ته دلم رسیدم هر چه هذیان بود های و هو شد و الان دیگر هیچ چیز کنده نمیشود دیگر هذیان هایم ته کشید ولی شاید به بالا بروم بتوان هذیان بافت
چون پرند ه ای چرخان با بخار و دود بالا میروم پر هم دارم شبیه سماور شده ام ولی به مریخ نمیروم مریخ از ته آهنی امده بگذار بپیچم در راه دیگر کله ام یخ میزند خالی ام از همه چیز
این تمام هذیان من بود به من برچسب بی ذوقی نزنید، میزنید هم بزنید به من چه.
این زمان نشسته ام در میان ماجرا فارغ و زخود رها گر تو میدوی بیا من زخود روم چرا روزهای بی هدف مست و هست و ناروا ای به دیده سنگری آیت ستمگری گر نمی روی برو گر نمیدهی بیا خوردنی است این جهان پوچ و هیچ و بی روان من نمی روم کجا تو بسر دوی کجا پوچ و هیچی مرا خود به خود رها کنی هستی کجای ما هستی دوای ما
ما درون عشرتیم سر به سر همی دویم تو اگر جدا شدی من جدای تو خدا
در سرم نمیرود تا ته خیال تو تا سریر ماجرا تا ته شفای ها
خسته ام از این خدا میروم به انتها تا کجای ظلم و کین تا کجای این هوا
من حساب ناخدا بی خدا کنم ولی اونمی دهد مرا خود خبر ز ماجرا
های و های و های ها های و های و های ها
بر دلم نوا نوا بر سرم خدا خدا بر تنم چرا همی پنجه میزند چرا من چگونه من شدم من چگونه میروم این سوال و آن سوال و این رضا و ان رضا
این چه نوش میدهد این چه هوش میرود خود نمیتوان کرا از جهان خود رها
چون رسد به خود هدف چون رهاند از علف
در نهان هستی ام خود رها نمیکند
آی و آی و آی آ و آ و آ و آ آی و آی و آی آ و آ و آ و آ
عنکبوت زرد رنگ داشت از راه پله های خانه قدیمی نه نه بلیقس از بادبان هایی که درست کرده بود بالا می رفت ،چشمش بهدسفینه فضایی افتاد که در حال حرکت بود وداشت پایین می آمد ونگه داشت آدم فضایی ها از داخل سفینه بیرون آمدند که پالتوهای سفید رنگ برتن داشتند وگل های اطلسی در دستانشان که میدخواستند به نه نه بلقیس هدیه بدهند .وارد خانه شدند ،مجسمه های به شکل مومیایی به آن ها خوشامد گفتند با فنجان های چای به دست برای پذیرایی وخوشامدگویی از آدم فضایی ها ،ولی مومیایی ها گوششان از صدای نبض آدم فضایی ها خسته شد وبرچسبی زدند بر گوشهایشان تا صدایی را نشنوند
با عجله از راهپله بالا آمدم و در اتاقم را باز کردم ، مومیایی فرعون بزرگ روی تخت ولو شده بود ، نبضاش را گرفتم. به آشپزخانه برگشتم و برایش یک فنجان گلگاو زبان با کمی گل اطلسی دم کردم. بعد از چند دقیقه ، پالتواش را پوشید و به همراه من ، سوار سفینهای شدیم که در سر دَر آن یک برچسب عنکبوت نصب شده بود ، که با دیدن آن ترسید و دستور داد بادبانها را بکشید.
فنجان قهوه ام را کنار گل اطلسی میگذارم و بادبان ذهنم را بالا میکشم و اجازه میدهم پرواز کند. ولی نه، گمان کنم بهتر است پالتو به تن کنم و سوار بر سفینه نجات فکرهای بیهوده ام شود. این عنکبوت کی در ذهنم جای گرفت. مهم نیست چون مومیایی اش میکنم و برای همیشه برچسب میکنم به یقه لباسم تا زیباتر شوم و عنکبوتها با دیدن این آشنا دیگر هوس بی هوا رفتن در فکرم را نکنند. بی خیال سفینه میشوم و از راه پله بالا میروم. آنقدر میروم تا نبضم در تک تک عضلات پایم و بعد در تک تک سلولهایم تند میزند. بر میگردم و فنجانم را با یک نفس سر میکشم و گل اطلسی را بو میکنم.
در حالیکه پالتویی به تن داشتم و راه پله را در می نوردیدم گل اطلسی بالای پلهها نظرم را جلب کرد کنارش فنجانی بود که عنکبوتی در خود داشت. به رویاپردازی خود ادامه دادم. در رویاهایم سوار بر سفینه ای بودم که مثل کشتیهای قدیمی دارای بادبانی بود و برچسب مومیایی بر روی آن خورده بود
گل اطلسی خشن شده بود بادبان رقاص سپهرسوارسفینه شدوپروازکردتااااااپیش عنکبوت صورتی ک باخودمیخندیدمومیایی پالتوبرتن داشت وچرت وپرت میگفت پیرمردخسته یک فنجان چای ریخت روی خودش وبازی میکردبرچسب های کتاب جدیدروگذاشتم بمونه راه پله هاخاموشن ازآدم هایی ک نبض خداروحس نکردن
با عجله از راه پله بالا رفتم و سوار سفینه شدم . پالتو را از تنم درآوردم و روی مومیایی کشیدم ، نمیخواستم چشمم به عنکبوت له شده ی روی آن بی افتد . برچسب فنجان تازه را کندم و برای خودم چای ریختم . دیدن گل اطلسی که دیگر نبض نداشت چای را به کامم تلخ تر میکرد .