یکی از رازهای جذابیت یادداشت‌های خوب

اینبار درس ما دربارۀ الگوها و تکنیک‌های یادداشت‌نویسی نیست.

می‌خواهیم از موضوعی حرف بزنیم که می‌تواند حس‌وحال یادداشت‌های شما را به کلی تغییر بدهد؛ و نه‌تنها زیبایی و فریبایی یادداشت‌هایتان شما را برای مخاطب افزایش بدهد، بلکه لذت نوشتن را هم برایتان دوصدچندان کند.

البته شاید انجام این کار را در ابتدا دشوار ببینید؛ اما مطمئن باشید پس از اندکی تمرین و مداومت، به سهولت از این ایده بهره خواهید برد.

حالیا پیش از گفتن نکتۀ اصلی درس، بیایید یادداشت کوتاهی از رضا قاسمی را بخوانیم:

«تماشاكنان بستان»
امروز برای بار دوم رفتم به دادگاه. كاخ دادگستری فرانسه بزرگترين عمارت موجود در پاريس است و يكی از ديدنی‌ترين جاها. توريست‌ها برای ديدنش صف می‌كشند، اما من هر وقت پا به آنجا می‌گذارم نمی‌دانم چرا ياد قصر كافكا می‌افتم، و خودم را مساح كا حس می‌كنم. امروز رای را صادر كردند. پايان 15 سال زندگی مشترك كه برای خيلی‌ها حسرت بود؛ و پايان ده سال جدايی همراه با كشاكش(عاطفی، نه فيزيكی). خدا كند با هم دوست بمانيم. اما آسان نيست. از بس عاطفی‌ست اين زن. يكجور بغض، يك جور حالت دلخوری توی چهره‌اش بود. من هم دلخورم از شكستن اين زندگی. اما كاريش نمی‌شود كرد. ازدواج ظرف فلزی نيست كه طوريش نشود. ظرف چينی‌ست. بايد مواظب بود ضربه‌ای نخورد. اگر ترك برداشت دائم چشمت به آن ترك است؛ تا روزی كه يا ظرف خودش را از شر شما خلاص كند يا شما خودتان را از شر ظرف. خدا كند كه يك آدم درست و حسابی و چيز فهم نصيبش شود. من شوهر خوبی نبودم. دست خودم هم نبود. با كارم ازدواج كرده‌ام. امثال من فقط برای كسانی قابل تحمل‌اند كه سرشان درد می‌كند برای پرورش دادن گياه؛ عشق می‌كنند ببينند باليدنش را، به بار نشستن‌اش را. همان كه سعدی گفت: «تماشاكنان بستان». تازه، بستان هم كه نبوده‌ام، خار بوده‌ام آنهم از نوع مغيلانش. يعنی می‌شود بفهمد كه اين جدايی ظلم نيست؟ كه ما گاه ظالميم بی‌آنكه ظلمی كرده باشيم؟ يعنی می‌شود كه بفهمد برای من همان سعيده‌يی‌ست كه بود؟ چه زير يك سقف چه زير دو سقف؟ (+)

درس ما دربارۀ خودافشایی و آسیب‌پذیری است.

خودافشایی به معنای آشکار کردن بخش‌هایی از زندگی و افکارمان برای مخاطب.

و آسیب‌پذیری به این معنا که همۀ ما انسانیم و آسیب‌پذیر و می‌توانیم هزار عیب و نقص داشته باشیم.

اصل حرف:

بنا نیست توی یادداشت‌هایی که می‌نویسیم از خودمان اَبَرانسان بسازیم.

البته که هیچ عیبی ندارد که هر از گاهی به جنبۀ مثبت خودمان اشاره کنیم، اما کوشش برای ساختن تصویر بی‌نقصی از خودمان و زندگی‌مان ممکن است به قیمت قطع ارتباط مخاطب با ما به دلیل عدم صداقت کافی باشد.

یکی از دلایل اصلی همدلی ما با رضا قاسمی این است که او سعی نکرده از خودش قدیس بسازد. و این راز جذابیت و تاثیرگذاری این یادداشت ساده و کوتاه است.

مثالی دیگر:

…من اعتراف می‌کنم: با دیدن مگنولیا زمان‌هایی را به یاد آوردم که در آرزوی نوشتن متنی فوق‌العاده، متن‌های خوبی که می‌توانستم بنویسم ننوشتم… شاید فرصتی را که برای عمل کردن داشتم به پای فکر کردن قربانی کردم. فکرهای خوبی که می‌توانست از آن‌ها چیزی دربیاید، در فکری بزرگ‌تر، در امید به انجام کاری که شاید هرگز فرصت انجامش پیش نیاید، حل کردم، و آن فکر بزرگ‌تر، آن عمل بزرگ‌تر، آن‌قدر سنگین شد که شاید دیگر هرگز از جایش بلند نشود…

سعید عقیقی | موخرۀ کتاب فیلمنامۀ مگنولیا

می‌توان از هزار تکنیک گوناگون برای یادداشت‌نویسی صحبت کرد؛ اما تا زمانی که در برقراری ارتباطی صادقانه با مخاطب ناموفق باشیم، همۀ نکات فنی کم‌حاصل است.

حتی در یک کپشن سادۀ اینستاگرامی هم می‌توان با کمی خودافشایی به رابطه‌ای عمیق‌تر و دوستانه‌تر دست یافت. (+)

با اذعان به آسیب‌پذیری و نترسیدن از خودافشایی شخصیت ما در نگاه دیگران خدشه‌دار نمی‌شود، به‌عکس غالباً به عمق و ابعاد آن افزوده می‌شود.

این به نفع ماست. باور ندارید؟ امتحان کنید.

نکته: مقصود ما این نیست که همۀ نکات خصوصی و منفی زندگی‌تان را بنویسید و منتشر کنید. خودافشایی لایه‌های گوناگونی دارد و افراد مختلف بسته به سلیقه و فرهنگ و موقعیت خودشان به شکل‌های متفاوتی به خودافشایی می‌پردازند (یا نمی‌پردازند!).

[wp-svg-icons icon=”file-3″ wrap=”i”] تمرین:

  1. دربارۀ یکی از عیب‌های اخلاقی خودتان بنویسید (البته اگر چنین عیبی را در خودتان سراغ دارید!). بنویسید چگونه با این نقصی که در خودتان شناسایی کرده‌اید به خودتان یا دیگران آسیب رسانده‌اید. در نهایت می‌توانید به راهکار خودتان برای غلبه بر مشکل بپردازید.
  2. یادداشت‌خوانی و کلمه‌برداری 3 (تمرین دوم درس‌های ماه چهارم ربط مستقیمی به متن درس‌ها ندارد.)
    یادداشت زیر را بخوانید:
    دانلود
    هنگام خواندن آن کلمه‌برداری کنید، سپس بر اساس کلماتی که برداشته‌اید یک متن کوتاه تازه بنویسید. در درس اول ماه دوم به جزئیات تمرین کلمه‌برداری پرداخته‌ایم. (نیازی به ثبت این تمرین نیست)

25 پاسخ

  1. ماه چهارم تمرین سوم
    از وقتی خودم را به یاد می آورم، همیشه یک حاضر جوابی در گفتارم وجود داشت که معمولاً مرا در ارتباط با دیگران ، با چالش‌های بزرگ و کوچکی مواجه می ساخت.
    به مرور با افزایش سن و تجربه ام در ارتباط با دیگران، به توانایی کنترلل این قابلیت کلامی دست یافتم .
    ولی هنوز هم بعضی مواقع پیش می آمد که دچار احساسات می‌شدم و این زبان سرخ، سر سبز را بر باد می داد.
    روزی به عنوان بازرس و ناظرِ شورای مرکزی انجمن اولیا و مربیان ، از طرف اداره آموزش و پرورش منطقه، برای بازدید به یکی از مدارس دخترانه رفته بودم.
    این مدرسه ای بود که خیلی دلم میخواست دخترم در مقطع دبیرستان دوره اول در آن تحصیل کند.
    مدیر سخت گیر و نکته سنجی داشت و هر دانش آموزی را ثبت نام نمی کرد.
    با خودم فکر کردم، این بهترین موقعیت برای آشنایی و به قول معروف پارتی بازی است .
    با کمی پاچه خواری ناشیانه و تعریف از دفتر دستک آماری آنها در خصوص فعالیت انجمن اولیا و مربیان شان ، سعی کردم خودم را به مدیر مدرسه نزدیک کنم .
    اوکه کمی مغرور و خودبین بود، سعی می کرد تلاش‌های مرا در این مورد بی‌نتیجه گذاشته و لابلای حرف‌هایش آب پاکی را روی دست من ریخته و مرا مدام متوجه می کرد که اهل پارتی بازی و این حرف‌ها نیست.
    من که در جریان ثبت نامهای غیر متعارف ایشان به واسطه پارتی بازی و سفارش های مختلف بودم ، بسیار ناراحت شده و اغماض درباره مدارک و عملکردشان را کنار گذاشتم و ورق ورق مدارک عملکردشان را مورد بررسی قرار دادم .
    چند دقیقه بعد، لیست بلندبالایی از نواقص عملکردشان تهیه و پیش روی او گذاشتنم.
    او که تحمل چنین چیزی را نداشت با ناراحتی گفت :
    _خیر خانم فرد . ما همه اینها را فرستادیم .
    من که خودم طراح این فرم‌ها بودم با تعجب گفتم:
    _ کی فرستادید که به دست من نرسیده؟
    با غرور خاصی برای تحقیر من گفت:
    _ احتمالاً قبل از آمدن شما، مدارک به اداره رسیده و آنها به شما ندادن.
    من هم بدون هیچ ملاحظه‌ای و بلافاصله به واسطه همان حاضر جوابی گفتم :
    _خانوم عزیز طراح این فرم‌ها من هستم . چطور شما فرمی را ارسال کرده اید که هنوز طراحش وارد مجموعه نشده؟
    ورو به بقیه کردم و با تمسخر ادامه دادم:
    _شاید هم من از روی دست شما تقلب کرده و اینها را طراحی کرده باشم. کسی چه میدونه.
    او که خود را مورد تمسخر حاضرین میدید مجبور به عوض کردن موضوع بحث شد و در حین سفسته و حرفهای بی ربط، به معاونش دستور داد فرمها را کپی کرده و برای ارائه به اداره تکمیل شان کنند و تا آخر جلسه با من سخنی به میان نیاورد.
    من از این حاضر جوابی به موقع خودم خوشحال بودم با افتخار و احساس پیروزی از مدرسه خارج شدم.
    ولی چشمتان روز بد نبیند.او برای انتقام ازمن ، در ابتدا برای ثبت نام دخترم کم مانده بود نامه وزیر آموزش و پرورش را از بنده درخواست کند و بعد از کلی مکافات و گذشتن از هفت‌خوان رستم و ثبت نام، تمام سه سالی که دخترم در آن مدرسه تحصیل می‌کرد به شکل‌های مختلف باعث آزار و اذیت منودخترم شد.
    تجربه تلخی بود ولی درس ارزشمندی برای کنترل بیشتر حاضر جوابی من بود.

  2. آن شب که در طول مسیر در ماشین بی صدا اشک می ریختم را خوب به خاطر دارم. گریه هایم به خاطر از دست دادنش نبود چون همیشه در زندگی به خدا باور داشتم. اعتقاد بر این است که خدا چیزی برایم نخواهد بهتر که نشود. دلیل آن اشک های لعنتی بخاطر نادیده گرفتن خودم در رابطه بود.
    مدام در طول مسیر از خودم می پرسیدم کجا این رابطه را کم گذاشته بودم. وقتی از خودت، خواسته ها و علایقت می گذری. دور شخص مقابلت را طبق ادعاهاش هایلات می کشی و چشمت را روی بقیه آدم ها و اتفاقات اطراف می بندی نتیجه اش می شود همین بی خوابی های شبانه، شکستن قلبی که ماحصلش ضربان های بالا و قلب درد و نهایت دنیایی که تا مدت در حصار ذهنت با خودت کلنجار می روی.
    از آن شب به بعد تصمیم گرفتم تنظیمات پیش فرض زندگیم را روی خودم ست کنم…
    امیدوارم موفق شوم…

  3. از همان روز ک وارد این کار شدم فهمیدم ک من ادم این روابط این باند بازی ها و زد و بند ها نیستم، این شغل بر خلاف تصور عوام ک فکر میکنند خیلی هنری و لطیف است برعکس پر از خشونت پر از استرس پر از کارهای سنگین است، اگر میتوانستم مقدار کمی استرسم را کنترل کنم و فشار وارد بر زندگیم را کمتر کنم ،حتما حال بهتری داشتم، گاهی تصور میکنم کاش این همه انرژی منفی درونم وجود نداشت

  4. چند سال پیش وقتی قرار بود که ساعت پنج و بیست دقیقهِ صبح آماده باش باشم ، متکا ، لحاف و تمام عالم را زیر بادِ مُشت و لگدهای فحش‌هایم قرار می‌دادم. با شتابزدگی خودم را به سرویس بهداشتی می‌رساندم تا که لایهِ شیرین نازک خواب را از صورتم بردارم.
    همان زمان که دستگیره در سرویس را شکستم ، متوجه شدم که من آدم پنج صبح نیستم.
    آدم تنبلی نیستم ، فقط دوست دارم آرامش به سبک خودم در زندگی‌ ، طی مسیر کند.
    شتابزدگی و عجول بودنم را که خیلی از اطرافیانم به من می‌گویند که چرا عجولی و گاهی استرس داری.
    نمی‌دانم شاید این ژن بد ، وراثتی از پدرم باشد که او هم عجول است.
    کلا خانواده عجولی هستیم ، که من در بهترین حالتش هستم. چون یک خونسردی ملیحی هم در وجودم موج می‌زند. حتی من زمانی که برای اولین بار با شخصی جدید و خاص قرار است همصحبت بشوم ( دیدار حضوری ) تمام بدنم از درون رعشه‌ می‌گیرد و اگر هم شیوع پیدا کند با دست و پاهای من هم سرایت می‌کند و خودش را نشان می‌دهد. نمی‌دانم که اگر روزی ازدواج کنم ، همان لحظه و ساعتی که قرار است با همسر احتمالی‌ام درون اتاق چه طور ، خیلی آرام و بی‌دغدغه حرف بزنم و به چشمانش خیره شوم.

  5. درس سوم ماه چهارم:
    کاش مهربان تر بودم. گاه به گاه در لحظات شفافیت و لطافتِ بودن.. عشقی عظیم ، عشقی فراسوی خودم نسبت به زندگی و زندگان مرا در بر می گیرد اما افسوس که به نحوی مانع بروز این عشق می شوم.. پس در لایه های وجودم مستهلک و منهدم می شود و نه خرج زندگی میشود و نه هیچ زنده ای. این ذهن پُرحرف و پُرنظر من اجازه عاشقی به من نمیدهد. نمی گذارد من بی چون و چرا به سادگی در دیگری نظاره کنم و برای خاطر دلم، مهربانی کنم. با اینکه کل وجودم شهادت می دهد که شفای من و زندگیم در گرو مهربانیست. دریغا که نگاهم و عین نگاهم قفصی به روی پرنده عشق و آزادیست.
    چه بگویم که من امروز از خودم بسیار شاکی و دردمندم. و هم اکنون گفتگویم با خداست.. غیر وی کیست که راه به دل من دارد؟ و من چه راهی غیر از نظاره گر بودنِ بیرون و اندرونم دارم..؟
    به مرور راه حل ها را جستجو کردم و این شد که هر روز به خود می گویم فقط با تمامیت حواست با عزیزِ پیش رویت باش. وی را ببین گویا بعد از آن نخواهی دید. به وی گوش دل بسپار گویا نامه ای از خدا آورده است. و یادت باشد.. ناگفته ها را هم دریاب. به خاطر داشته باش که مکث هم یک حرفِ دل است! از تو خواهش می کنم بدون دخالت پذیرای دیگری باش. اجازه بودن بده. و بی نظر در عزیزت سیر و سیاحت کن. . وی هم یک عالمی سحرانگیز مملو از خداست. اگر دل سفر داری.. ارزش زیستن دارد. زندگی تپنده در دیگری را دریاب که سرزمینی مقدس است؛ تو در هر رابطه بر دل یک انسان فرود می آیی.. پس مراقب قدمهایت باش. این را درک کن. این یک معجزه است . و بیاد آر که دیگری نیست مگر تو. آیا این همه تو را به مهربانی نمی گشاید؟

  6. نزدیک بود امروز برای هزارمین بار باز هم این اشتباه را تکرار کنم. اشتباهی که همیشه بعد از مرتکب شدنش، مراحلی مشابه تکرار می‌شود: شماتت خود و ارائه‌ی راهکارهای تکراری برای دفعه‌ی بعدی. اما هر دفعه دریغ از دفعه قبل!
    نمی‌دانم این تفکر «همه یا هیچ» و این نگاه «صفر و صدی» از کجا و کی در ذهن من رسوخ کرده که توانسته جای پای خود را چنین محکم کند؛ اما می‌دانم که چطور پایش به حیطه زمان باز شده است.

    از وقتی به اهمیت زمان و کوتاهی عمر پی بردم و ثانیه‌هایم را با برنامه‌ریزی روی کاغذ محاصره کردم این باور در من شکل گرفت که باید به کامل‌ترین شکل ممکن از لحظاتم استفاده کنم، باید شب، هنگام خواب لبخند رضایتی از اینکه عصاره‌ی آن روز را گرفته‌ام بر لب داشته باشم وگرنه باخته‌ام. و چنانچه خدای ناکرده و به هر دلیل موجه یا غیرموجهی، از ساعات ابتدایی روز _آن‌طور که باید_ بهره نبرم، عطای مابقیِ روز را به لقایش می‌بخشم. و آگاهانه یا ناآگاهانه با تمام قوا کمر به تلف کردن زمان پیش‌رو می‌بندم.
    این دیگر چه نوع بیماری‌ای است که دچارش شده‌ام. چرا به جای جبران وقت تلف شده، در زمینِ دزدِ زمان بازی می‌کنم؟!
    به ساعت روی دیوار نگاه می‌کنم، کمی از یازده ظهر گذشته. جمله‌ی تکراری و روح‌خراشِ «روزی که از پنج صبح شروع نشود که روز نیست» را در ذهنم مرور می‌کنم و می‌خواهم بالش را جابه‌جا کنم و به چرت زدن ادامه دهم که به خودم نهیب می‌زنم: تا کی می‌خواهی به این بازی بچگانه ادامه دهی؟
    به خودم برمی‌خورَد. بلند می‌شود. بالش را به گوشه‌ی دیگر اتاق می‌اندازد و کلافه و آشفته روی مبل لم می‌دهد. می‌روم یک چای لب‌سوز برایش می‌ریزم، مقابلش می‌نشینم و از تفکر فازی که چندی پیش با آن آشنا شده‌ام برایش سخنرانی می‌کنم. به نظر می‌رسد که متقاعد شده باشد که بین صفر و یک اعداد دیگری هم وجود دارد، که اگر بازدهی روزی یک نیست، دلیلی هم ندارد صفر باشد، صفر تنها گزینه موجود نیست.
    با رضایتش لپ‌تاپ را روشن می‌کنم و بعد از بالا و پایین کردن انتخاب‌های پیش‌رو، بالاخره به سراغ تمرین‎های نویسندگی می‌روم. موضوعِ یادداشت خودافشایی است، شگفت‌زده شروع به نوشتن این یادداشت می‌کنم.
    اعتراف می‌کنم که آن احساس قبل از اقدام کردن در من کمرنگ‌تر شده، حالا کافی است تا انتهای روز یکی دو کار مفید دیگر انجام بدهم و فردا را با این حس که دیروزم به زباله‌دان عمرم رفته شروع نکنم.

  7. تمرین سوم ماه چهارم

    زیر رو کردن خاطرات گذشته و بالا و پایین کردنشان، کارِ هر روز و دم و دقیقه‌ام هست، گاهی آنقدر با یک خاطره و یا آدم در تفکراتم ور می‌روم که کار به جنگ و جدل می‌کشد، با همان مخاطب خاص که صدایش را برایم بلند کرده، تخیلم در همین حد قدرت دارد کاش بهتر می‌توانستم از ان استفاده کنم.
    با یادآوری خاطرات قدیمی غمبادی در گلویم می‌پیچد که خناق نگرفته به حال خفگی میفتم و به کمکِ چند قطره اشک، و کمی آبِ خوردن و چند نفس عمیق، راهی برای خلاصی پیدا می‌کنم اما خودم هم می‌دانم که این قصه تکرار خواهد شد.
    گذشته برایم تمام نمی‌شود با آدم‌ها و با قضاوت‌هایشان مدت‌ها درگیرم هر حرف و هر حرکتی تشویش و نگرانی برایم می‌آورد
    باید خودم را خلاص کنم راهش سخت است اما باید خم بشوم و سنگریزه‌ها را دانه دانه از سر راه بردارم
    بهتر است آدم‌ها را در عالم‌خودشان تنها بگذارم و سری به پستوی دربسته‌ی خودم بزنم باور دارم چیزی امیدبخش و هیجان‌انگیز پیدا خواهد شد.

  8. تمرین سوم ماه چهارم
    میخواهم به یکی از دگر گونی هایم بعد از مادر شدن اشاره کنم. چرا که تا همین لحظه حتی یکبار هم به آن فکر نکرده ام. بنظرم پدر و مادر شدن آنجایش شیرین است که تو را با توی قبلی ات متمایز میکند و این تفاوت هیچ گاه در مسیر بدی نیست که همیشه هم رو به خوبی هاست. گاهی اوقات خودم را در حال انجام کاری میبینم که همیشه از آن متنفر بوده ام. مثلا در مواجهه با برخورد فلانی که خودش را نخود هر آشی میکرد و سعی میکرد از خودش تعریف و تمجید کند بیزار بودم اما به خودم که میرسید میدیدم که ای دل غافل ، من هم که مثل همان فلانی دارم از خودم فرشته سازی میکنم. شاید این به دوران کودکی ام مربوط میشود. شاید بخاطر کمبودهای ریز آن دوران است که دلم میخواهد دیده شوم و یا شاید این ذات آدمیزاد است که دلش میخواهد همیشه حرفی برای گفتن داشته باشد و خودش را همه جا کار بلد نشان بدهد. برخی میگویند زنها نیاز به دیده شدن دارند. نیاز دارند که ببینیدشان و از انها تعریف کنید. من میگویم همه ما آدمها به دوست داشته شدن نیاز داریم. زن و مرد هم ندارد . همه مان بدون آن دیگری معنا نداریم و یا دست کم معنای خوبی نداریم. گاهی میشود که در یک برخورد معمولی هر روزه با یک دوست ناگهان خودم را در سنگری میدیدم که باید یک نفس از خودم و از داشته هایم که معمولا همه معنوی بودند و خودم بدستشان آورده بودم دفاع میکردم. این روزها شاید کمی ظرف روحم بزرگتر شده است. حالا نه دیگر از سنگر خبری است نه دفاع. حالا مزایای یک شنونده بود ن را بهتر درک میکنم و خودم را با اکثر آدمهایی که میشناسم در یک سنگر و همسنگر تصور میکنم. در حین مکالمه های روزانه مدام چیزی درونم زمزه میکند که: بگذار حرفش را بزند . قضاوتش نکن. گوشش بده. تاییدش بکن. سخت است اما من این روزها در حال تمرینش هستم. این یعنی من با کسی سر جنگ ندارم و همیشه آنها هم مهربان تر از من پیش می آیند.

  9. تمرین سوم . ماه چهارم.
    اینکه همیشه دلم میخواهد بقیه بهم ابراز محبت کنند و مرا ببینند
    میخواهم به یکی از دگر گونی هایم بعد از مادر شدن اشاره کنم. چرا که تا همین لحظه حتی یکبار هم به آن فکر نکرده ام. بنظرم پدر و مادر شدن آنجایش شیرین است که تو را با توی قبلی ات متمایز میکند و این تفاوت هیچ گاه در مسیر بدی نیست که همیشه هم رو به خوبی هاست. گاهی اوقات خودم را در حال انجام کاری میبینم که همیشه از آن متنفر بوده ام. مثلا در مواجهه با برخورد فلانی که خودش را نخود هر آشی میکرد و سعی میکرد از خودش تعریف و تمجید کند بیزار بودم اما به خودم که میرسید میدیدم که ای دل غافل ، من هم که مثل همان فلانی دارم از خودم فرشته سازی میکنم. شاید این به دوران کودکی ام مربوط میشود. شاید بخاطر کمبودهای ریز آن دوران است که دلم میخواهد دیده شوم و یا شاید این ذات آدمیزاد است که دلش میخواهد همیشه حرفی برای گفتن داشته باشد و خودش را همه جا کار بلد نشان بدهد. برخی میگویند زنها نیاز به دیده شدن دارند. نیاز دارند که ببینیدشان و از انها تعریف کنید. من میگویم همه ما آدمها به دوست داشته شدن نیاز داریم. زن و مرد هم ندارد . همه مان بدون آن دیگری معنا نداریم و یا دست کم معنای خوبی نداریم. گاهی میشود که در یک برخورد معمولی هر روزه با یک دوست ناگهان خودم را در سنگری میدیدم که باید یک نفس از خودم و از داشته هایم که معمولا همه معنوی بودند و خودم بدستشان آورده بودم دفاع میکردم. این روزها شاید کمی ظرف روحم بزرگتر شده است. حالا نه دیگر از سنگر خبری است نه دفاع. حالا مزایای یک شنونده بود ن را بهتر درک میکنم و خودم را با اکثر آدمهایی که میشناسم در یک سنگر و همسنگر تصور میکنم. در حین مکالمه های روزانه مدام چیزی درونم زمزه میکند که: بگذار حرفش را بزند . قضاوتش نکن. گوشش بده. تاییدش بکن. سخت است اما من این روزها در حال تمرینش هستم. این یعنی من با کسی سر جنگ ندارم و همیشه آنها هم مهربان تر از من پیش می آیند.

  10. 《من خوشگل هستم.》
    باید اعتراف کنم وقتی برای اولین‌بار جلوی آیینه ایستادم و سعی کردم جملات تاکیدی درباره‌ی زیبایی ظاهریم را بگویم حال بدی داشتم.
    احساس می‌کردم مزخرف‌ترین کار دنیا را انجام می دهم.
    من زیبا هستم.
    من خوشگل هستم.
    من از همه‌ی کسانی که می‌شناسم قشنگ‌ترم…
    خدایت بیامرزد لوئیز‌ال‌هیِ عزیز که من این‌قدر دوستت دارم ولی این دیگر چه تمرین عجیب‌وغریبی است.
    هر بار که این جملات دروغین را تکرار می‌کردم لب‌، دهان و کل‌ّصورتم کج و کوله می‌شد، مثل باربازوها که وقتی می‌خواستند تغییر قیافه بدهند به هر طرف کش می‌آمدند. تازه من، کُلِّ روح و روانم کش می‌آمد و حس می‌کردم زشت‌تر از قبل هم می‌شوم. این تمرین بدجور حالم را بد کرده بود طوری‌که برای مدتی طولانی مطالعه‌ی کتاب را ول کردم..
    من که به چشمِ سر می‌دیدم از همه‌ی دوستانم زشت‌ترم چه اصراری بود جلوی آیینه خود را خُرد و خمیر کنم..خدا را شکر کتاب‌خوانی یکی از علایق محکم و خلل‌ناپذیر من است و همین علاقه باعث شد بعد از مدتی با باور و ایمان قلبی عبارت فرح‌بخشِ《من زیبا هستم》 را جلوی آیینه تکرار کنم. و این‌بار دیگر واقعاً حس می‌کردم چقدر زیبا و دوست‌داشتنی‌ام.

  11. سلام بر شاهینِ عزیز و دوستانِ جان❣
    روبروی آینه می‌ایستم.
    توان نگاه کردن به چشمهایم در من نیست! برای هزارمین بار اتفاق افتاده است. از برابر آینه می‌گذرم، بی نگاه کردن به چشمها..‌.
    چشمم به نوشته‌ای که چسبانده‌ام روی در یخچال می‌خورد:
    “اگر راه حل مشکل نیستید، لااقل قسمتی از آن نباشید.”
    بودم. همیشه قسمتی از مشکل و حتا قسمت بزرگِ آن، من می‌شدم!
    نوشته را کندم. مچاله‌اش کردم، غرولندی کردم و پرتش کردم توی سطل آشغال….
    اما برای هزارمین بار آرزو کردم؛ کاش صبورتر بودم و تحملِ بیشتری داشتم!
    کوچکترین ناملایمتی از خشم لبریزم می‌کند و دیگر اختیار ذهن با من نیست! دست بی‌اراده می‌شود، فهم بی‌اراده، زبان بی‌اراده و آنقدر واگویه می کنم که طرف صبر ایوب هم داشته باشد، وا می‌دهد.
    خیلی هم تقلا کرده‌ام، آخرش شده همین… ساعتی که می‌گذرد، گاهی حتی لحظاتی که می‌گذرد، به شروعِ ماجرا که فکر می‌کنم، در می‌مانم! بی‌اهمیتیِ موضوع آنقدر زیاد است که شرم دارم پیشِ خودم حتا اقرارش کنم.

    مثلا همین دیروز…داشتم روژینا را می‌بردم، برای امتحانِ نهایی، نمی‌دانم چه شد یا چه گفت که مطابقِ معمول از کوره در رفتم، هر چه فریاد داشتم بر سرِ دخترکم کشیدم. و طفلکم با آن حالِ نزار اشک در چشمهایش حلقه زد و دم برنیاورد. بلاخره هم که دم درِ مدرسه تردیدش را در پیاده شدن دیدم، به جای بوسه و آرزوی موفقیت، ضربه‌ی نهایی را زدم؛
    _ گمشو پایین!
    بی‌آنکه در را به قوت بسته باشد، گویی ضربتی بر گوشم نواخته شد. به شتاب پیاده شدم و با زیادت‌طلبی در آغوش گرفتمش! نوش دارو پس از مرگ سهراب!

    نمی‌توانم خود را جمع و جور کنم، اما خواهم کرد! آخرش که چی؟ مگر می‌شود این طور ادامه داد!؟
    #مژگان_عشقی

  12. سلام
    تمرین سوم
    پسر کوچکم در حالیکه که گوشی را روبه‌رویم گرفته بود گفت: مامان نگاه کن این مثل تو هست. کلیپی بود که در آن دختری برای مادرش فیلم گذاشته و از او خواسته بود با هم فیلم را تماشا کنند. اما مادر در حین تماشای فیلم مشغول کارهای خودش هم بود. دختر هی مادرش را صدا می‌کرد و مادر هم هربار می‌گفت می‌شنوم.
    پسرم راست می‌گفت من هم وقتی بچه‌‌هایم با من حرف می‌زنند می‌گویم: می‌شنوم در حالی‌که حواسم جای دیگری است.
    بارها دخترم وقتی درباره‌ی دوستانش حرف می‌زند و یا از معلم‌هایش می‌گوید، حرفش را نیمه‌کاره می‌گذارد و ادامه نمی‌دهد و از دستم دلخور می‌شود. وقتی می‌گویم من که دارم گوش می‌کنم چرا ناراحت شدی. با عصبانیت می‌گوید: تو فقط صدایم را می‌شنوی ولی گوش نمی‌کنی، اگر گوش می‌کردی عکس‌العملی نشان می‌دادی.
    دلیل درگیری من و پسرم نیز همین است. او دوست دارد وقتی حرف می‌زند به او نگاه کنم و تمام حواسم به او باشد، اما من میان صحبت‌هایش به پیام‌هایم جواب می‌دهم و یا کار دیگری می‌کنم و بهانه‌ام هم این است که هم‌زمان می‌توانم چند کار را باهم انجام دهم؛ اما واقعا چنین نبود من فقط صدایشان را می‌شنیدم بدون اینکه متوجه شوم چه می‌گویند. هر بار که فرزندانم و یا همسرم دلخور می‌شدند تصمیم می‌گرفتم به حرف‌هایشان خوب گوش کنم اما باز نمی‌توانستم. این یکی از بزرگترین ضعف‌های من است. من هنر خوب گوش کردن را نیاموخته‌ام و همین باعث شده بچه‌هایم مرا یک مادر خوب نبینند.
    استاد کلانتری عزیز در یکی از لایوهایش دربارۀ هنر گوش کردن خیلی نکات خوبی را بیان کردند. خیلی از دوستان محتواهای زیبایی دربارۀ گوش‌دادن تولید کردند. از همان شب تصمیم گرفتم، هر چقدر هم که کار داشته باشم اما وقتی مخاطب کسی هستم با جان و دل به سخنانش گوش کنم. این که فقط صدایی را گوش کنیم ولی چیزی نشنویم، بزرگترین بی‌احترامی به شخصی است که در حال سخن گفتن با ماست.
    برای اینکه طرف مقابل بفهمد به حرف‌هایش گوش می‌کنیم بهتر است شش‌دانگ حواسمان به او باشد و این را با چشم‌ها و لب‌ و چهره و حتی دست‌هایمان نشان دهیم.
    گوش‌کردن به ظاهر کار ساده‌ای است اما در واقع یکی از سخت‌ترین کارهاست.

  13. تمرین سوم : خود افشایی و آسیب پذیری
    مردی که کنار گویِ نسبتاً بزرگ ایستاده است خیلی شبیه کوین کاستنر هنرپیشۀ مورد علاقه‌ام است، با همان چهرهٔ مهربان و لبخند منحصر به فردش که وقتی می‌خندد تمام اجزای صورتش به یک اندازه در خنده‌اش سهیم هستند.
    او موهایی جو گندمی دارد، و لباس خاصی پوشیده است، لباسش انگار نوعی اونیفورم است با رنگ آبی روشن که در آن دانه‌های سفید بسیار ریزی که می‌درخشند، مشهود است.
    من اسمش را فرشته کوین می‌گذارم و نمی‌دانم چند ساعت است که مقابلش نشسته‌ام و او زندگی من را در آن گوی از ابتدا نگاه می‌کند، شاید گناهانم را به حافظه‌اش می‌سپارد، شاید هم چشمانش مجهز به نوعی دوربین بسیار قوی و ریز بین است که از لحظاتی که من در زندگی‌ام بد زیسته‌ام یا اصلاً نزیسته‌ام عکس می‌گیرد، منظورم همان گناهانم است.
    خدا می‌داند در آن گوی که نمی‌دانم جنسش از چیست، چه می‌بیند، که گاهی دست به سینه‌ می‌ایستد، گاهی دستش را در محاسنش فرو‌می‌برد و گاهی هم به من نگاه می‌کند و لبخندی تحویلم می‌دهد و دوباره به گوی خیره می‌شود.
    فضای اطرافم خیلی عجیب است نه دری وجود دارد نه دیواری!
    در واقع من داخل یک حجم روشن و نورانی هستم که برایم تقریباً غیر قابل درک است، انگار در هوا معلق هستم اما پاهایم روی زمین است.
    یک موجود عجیب ناگهان وارد این فضا می‌شود، شبیه جادوگران است شنل دارد با کلاهی بلند و بینی بسیار بزرگ، سوار بر یک شیء مخروط مانند است که شبیه جاروی جادوگران است، به نظرم نوعی جادوگر مدرن است.
    نمی‌دانم از کجا وارد این محیط شده‌است، اما کنار فرشته کوین می‌ایستد، و در گوش او چیزی زمزمه می‌کند، فرشته کوین نگاهی به من می‌‌اندازد و می‌گوید: «پرونده‌اش پیچیده است.»
    جادوگر مدرن می‌گوید:« سخت نگیر، بگذار زودتر برود، وقت ندارد»
    فرشته کوین می‌گوید: « نمی‌شود، پرونده‌اش حساس است.»
    جادوگر مدرن می‌‌پرسد: « گناه کبیره است؟»
    فرشته کوین جواب می‌دهد :« نه گناه کبیره که تکلیفش مشخص است، آن پرونده‌ها مثل آب خوردن هستند. »
    جادوگر مدرن می‌گوید: « بگو چیست؟ دوست دارم بدانم.»
    بعد از زیر شنلش یک تنگ بلورین بیرون می‌آورد همراه با یک جام، و از مایع درون تنگ که خوش رنگ و شفاف است در داخل جام می‌ریزد و به فرشته کوین ‌می‌دهد و او هم می‌نوشد.
    و در چشم به هم زدنی جام و تنگ غیب می‌شوند.
    فرشته کوین نگاهی به جادوگر مدرن می‌اندازد و می‌گوید:« گناهانش بیشتر حسادت هستند اما گاهی حسادت‌ها بوی حسرت ‌میگیرند و تفکیک آنها سخت می‌شود و این پرونده‌اش را پیچیده می‌کند‌»
    جادوگر مدرن نگاهی به من می‌اندازد و می‌گوید: « مطمئنی! اصلاً به قیافه‌اش پیچیدگی نمی‌خورد.»
    بعد کمی صورتش را به فرشته کوین نزدیک می‌کند و می‌گوید:« باور کن این حتی هنوز نفهمیده مرده ‌است»
    و بعد لبخند موزیانه‌ای می‌زند ‌و می‌گوید :« ای بابا، همۀ گناهان را بنویس حسادت، این اگر حسرت می‌خورد اوضاعش بهتر از این حرفها بود.»
    فرشته کوین نگاهی به جادوگر مدرن می‌اندازد و با عصبانیت می‌گوید: « باز آمدی اینجا تا تمرکز من را بهم بزنی و نگذاری کارم را انجام دهم، برو به همان درکی که بهش تعلق داری .»
    جادوگر مدرن که از فرشته کوین نا‌امید می‌شود به طرف من می‌آید و روبه‌رویم می‌ایستد و شنلش را کنار می‌کشد و می‌گوید: « برای زندگی در زمین به جادوگر نیاز نداری؟»
    من که بی‌تفاوت نسبت به مرگ، زندگی و پرونده‌ام فقط نظاره گر هستم می‌گویم: « منظورت چیست؟»
    او از شنلش اشیاء عجیب و غریبی بیرون می‌آورد، و می‌گوید:« ببین همه چیز دارم چراغ‌جادو، چوب‌جادویی، کفش‌پرنده، قلم جادویی و دیگ مادر حسن کچل هم هست»
    بعد مکثی می‌کند و می‌گوید:«کدام را می‌خواهی؟»
    من بی تفاوت به آنها نگاه می‌کنم و می‌گویم:«خودت گفتی من مرده‌ام پس این چیزها به کارم نمی‌آید»
    جادوگر مدرن عصبانی می‌شود و با صدای خشمگینی فریاد می‌زند«ای اَبله تو هنوز فرق بین مرگ موقت و دائم را تشخیص نمی‌دهی؟»
    ناگهان از خواب بیدار می‌شوم، قلبم تند می‌زند، خوشبختانه صبح شده‌است و من خواب دیده‌ام. سرم درد می‌کند، می‌دانم جادوگر مدرن جادویم کرده است و امروز از آن روزها خواهد بود.
    وقتی وارد آشپزخانه می‌شوم می‌بینم همسرم زودتر از من بیدار شده‌است و روی صندلی آشپزخانه لم داده است و سرش در گوشی‌اش است.
    تا من را می‌بیند با خوشحالی می‌گوید:« عزیزم چه خوب شد بیدار شدی، می توانی یک پیام صبح بخیر زیبا برای من بنویسی که برای دوستم بفرستم.»
    بعد نگاهی به قیافهٔ من که از مرگ موقتم برگشتم ‌می‌کند و می‌گوید:« ببین می‌خواهم این پیام صبح بخیر نشان بدهد که من به شراکت با او راضی هستم.»
    من که هنوز منگ هستم می‌گویم: « پیام صبح بخیر باید معنی آغاز صبح و خیر و سلامتی بدهد نه شراکت»
    همسرم که دوباره به گوشی‌اش خیره شده‌است می‌گوید: « یه کاریش بکن دیگر، دیشب جلسه‌ای داشتم که تقریباً به شراکت ختم شد و قرار شد هر دو فکرهایمان را بکنیم، اما او دیشب پیامی برایم فرستاد که هم معنی شب بخیر داشت و هم اشتیاقش به شراکت را نشان می‌داد.»
    منظورش را اصلاً نمی‌فهمم‌ انگار اول صبحی با زبان دیگری حرف می‌زند، با خودم می‌گویم کاش حداقل دیشب قلم جادویی را از جادوگر مدرن گرفته بودم.
    حدود ساعت ده صبح است که به همسرم زنگ می‌زنم تا ببینم با پیام صبح بخیر چه کرده‌است، او طبق معمول خوشحال است و می‌گوید پیام را خیلی وقت است فرستاده است.
    کنجکاو می‌شوم و می‌پرسیدم: « چه عالی! چه نوشتی؟ »
    می‌گوید:«من که ننوشتم، خانم علیزاده زحمتش را کشید، الان برایت در واتساپ می‌فرستم بخوان »
    بعد می‌گوید:« انصافاً پیامم به دلش نشست چون نیم ساعت نشده، زنگ زد‌ و قرار شد بیاید شرکت در مورد شراکتمان صحبت کنیم»
    حدس می‌زدم، باز هم خانم علیزاده، اصلاً نمی دانم این زن در شرکت همسر من منشی است یا آچار فرانسه، جالب این است که از تمام کارها هم سر در می‌آورد. شرط می بندم که یک موجود فرا زمینی باشد، مگر می‌شود یک خانم جوان در تمام امور مربوط به همسر من و شرکتش متخصص باشد. نا‌خودآگاه یاد خواب دیشب می‌افتم‌.
    اعتراف اول: اعتراف می‌کنم به خانم علیزاده حسودیم می‌شود و او را دوست ندارم، اما این فقط حس حسودی است نه حسرت، به نظرم اینکه کسی بخواهد به هر قیمتی خودش را به دیگران ثابت کند که حسرت ندارد.
    با خودم می‌گویم گناهانم آنقدرها که فرشته کوین می‌گفت پیچیده نیست.
    بعد از ظهر می‌شود چای تازه دمی برای خودم می‌ریزم و شروع به خواندن کتاب شعری که تازه خریده‌ام می‌کنم، اولین شعر به قدری ناب و دلنشین است که چند بار می‌خوانمش، اول با خواندن شعر احساس خوبی دارم ، اما بعد این احساس تبدیل به یک حسادت و در آخر هم یک حسرت بزرگ می‌شود.
    اعتراف دوم: درست است به شاعر و رفاقتی که با واژه‌ها و کلمات پیدا کرده است حسودی‌ام می‌شود اما حسرتی که دارم به مراتب بیشتر از حسادت است و در این لحظه با تمام وجود دلم می‌خواهد مثل او شعر بگویم.
    فکر کنم این بار مرز حسادت و حسرت باریک شده است، شاید فرشته کوین حق داشت.
    عصر همسرم تماس می‌گیرد و بعد از کلی ذوق و شوق و ابراز خوشحالی از اینکه بلاخره با شریکش قرارداد کاری بسته‌است‌ می‌گوید که امشب مادرش شام دعوتمان کرده‌است و توصیه می‌کند که زود آماده شویم تا دیر به مهمانی نرویم .»
    مادرشوهرم که دخترم مامان پروین صدایش می‌کند از آن بانوان باسلیقهٔ تبریزی هستند که دست‌پخت بسیار خوبی دارند و مهمانی‌هایشان نوعی ضیافت محسوب می‌شود.
    مامان پروین امشب اول از همه مربای انجیری را که تازه پخته است می‌آورد. اگر آذری باشید می‌دانید که آذری‌ها برای انجام هر کاری اصول و آداب خاص خودشان را دارند، مثلاً برای خوردن مربای انجیر باید ابتدا انجیر را از دمبش گرفت و یک جا در دهان گذاشت. من هم که عروس آذری‌ها هستم از این اصول پیروی می‌کنم و یک انجیر بزرگ را یک‌جا در دهانم می‌گذارم دهانم پر از شهدی شیرین می‌شود که طعم انجیر می‌دهد و بسیار خوشمزه‌ است، همسرم چند تایی می‌خورد و به‌به‌ و چه‌چه‌اش بلند می‌شود و من در را آستانهٔ اعتراف سوم قرار می‌دهد.
    اعتراف سوم: اعتراف می‌کنم که به سلیقه و حوصلهٔ مامان پروین حسادت می‌کنم به نعناع‌ها و ریحان بنفشهایی که خشک می‌کند و خدا می‌داند که از چه شگردی استفاده می‌کند که نعناع‌هایش اینقدر خوشبو و سبز هستند به خلال پسته‌هایی که با حوصله درست می‌کند و برنجش را با آنها تزئین می‌کند و امشب هم که تیر خلاص را می‌زند و من را به بالاترین مرتبه حسادت می‌رساند.
    بعد از شام طبق معمول با خواهر شوهرم مشغول گپ زدن هستیم که ناگهان دختر خواهر شوهرم پیش ما می‌آید و می‌گوید :« مامان ببین مامان پروین برای عروسکم لباس دوخته است.»
    و اینجا است که مامان پروین تیر خلاص را می‌زند. لباس عروسک محشر است آخر چطور می‌شود لباسی شبیه لباس سیندرلا را با قلاب بافت، جالب اینجاست که تاج سر، کفشها و حتی گوشوارهایش را هم بافته است. حسادت در این لحظه تمام رخ روبه‌رویم قد علم می‌کند.
    اعتراف چهارم : اعتراف می‌کنم که حسادت کردم و حسادتم آنجا به حسرت آمیخته شد که دخترم اخمهایش را درهم کشید و گفت:« مامان تو هم بلدی لباس عروسک ببافی؟»
    و ناگهان همه جا ساکت شد و من زیر سنگینی نگاه امیدوار دخترم، نگاه منحصر به فرد مامان پروین، نگاه شیطنت آمیز خواهر شوهرم، نگاه پدر شوهر و همسر خواهر شوهرم که مشغول صحبت بودند و حرفشان را قطع کردند و به من خیره شدند، نگاه برادرشوهرم که به لپ‌تابش خیره شده بود و حالا زاویه دیدش را بر روی من تغییر داد، و البته چشمان کنجکاو همسرم که برای چند لحظه سرش را از گوشی‌‌اش بیرون آورد و حتی مجری تلوزیون که برای لحظه‌ای برانامه‌اش را قطع کرد و چشمش را به دهان من دوخت فقط توانستم بگویم : « نه، به این زیبایی، اما عزیزم می‌توانی از مامان پروین خواهش کنی تا برای تو هم ببافد، »
    باید مادر باشید تا بفهمید در آن لحظه من چه کشیدم .مامان پروین لبخند پیروزمندانه‌ای زد و گفت :«حتماً یکی از عروسکهایت را بیاور تا برایش لباس ببافم. »
    و اینجا بود که به خودم گفتم کاش قلاب‌بافی بلد بود و دخترم را خوشحال می‌کردم.
    امشب قبل از خواب با خودم گفتم فرشته کوین راست می‌گفت واقعاً تفکیک حسرت و حسادت سخت است، امروز صبح من به خانم علیزاده حسادت کردم، بعد‌ازظهر حسرت هم همراه حسادت شد اما شب حسرت بود با دوز بالایی از حسادت.
    چشمانم دارند سنگین می‌‌شوند، یاد جادوگر مدرن می‌افتم با خودم می‌گویم کاش امشب هم در خواب ببینمش. اگر امشب هم اشیاء جادویی‌اش همراهش باشند، تمامشان را قبول خواهم کرد، تمامشان را .

  14. با عرض سلام وارادت خدمت استاد بزرگوار
    یک روز که درحال نوشتن نامه ای به یکی از دوستانم بودم و موضوع مهمی را باید با او درمیان میگذاشتم تلفن زنگ خورد و دخترم با دوستش مشغول حرف زدن وتعریف از اتفاقات مدرسه شدند . به کلی تمرکزم به هم خورد و چشم غره ای به اورفتم ونامه را نیمه کاره رها کردم اوهم تلفن را قطع کرد و … ومن شروع کردم به ایراد خطابه ای غرا درنکوهش پر حرفی وحرفهای بیخود ووراجی . فردای آنروزهمسرم درحال محاسبات مالی شرکتش بود که دوست قدیمی ام زنگ زد ومشغول شدیم یادم رفت که دیروز خودم در شرایط مشابه چقدر ناراحت شدم و همسرم فقط با نگاهی دفتر ودستکش را جمع کرد و کارش نیمه تمام ماند . همیشه وقتی عصبانی میشوم فورا واکنش نشان می دهم البته شانس با اطرافیان یار است چون دیر به دیر عصبانی میشوم اما وقتی که دیگ شور به جوش بیاید خدا رحم کند. زمانیکه شاغل بودم مدیریت بخشی را به عهده داشتم همه از جدیت و تندی من شاکی بودند البته اینرا بگویم که نیاز آ ن فضا در زمان خودش نیاز به جدیت داشت و راندمان کار بالا بود حمل بر خود ستایی نباشد . اما این جدیت در خلق وخوی ما رخنه کرد و ماند که ماند . به طوری که وقتی دخترم میخواست خبر بارداریش را به من بدهد میگفت میترسم اخراجم کنی …. البته این را به شوخی میگفت . خوب حالا به نظر شما من آدم خشن وخشک وتند و با جذبه ای هستم ؟ البته جذبه را خودم هم موافقم ولی تند وخشک نه …

  15. تمرین3:
    درست از زمانی که نوشتن را اغاز کردم با خودم رو راست شدم. من حتی خودم را هم با یک نقاب نگاه می‌کردم. آن چیزهایی را به خودم نسبت می‌دادم که می‌خواستم باشم، بدون هیچ تلاشی، تنها نامشان را با خودم این‌ور و آن‌ور می‌بردم. ظاهرم مهربان بود، ظاهرم خونسرد بود و ظاهرم دل رحم و بخشنده بود اما پشت این ظاهر یک دختر بچه‌ی حسودِ تنبلِ اخمویِ استرسی نشسته بود. وقتی که به نوشته‌هایم نگاه می‌کنم همه‌ی آن‌ها پر است از مدیونی من به نوشتن، شاید همین باعث تکراری شدن متن‌هایم شود، اما همین نوشتن به من آموخت که از ته دل به کسی یا چیزی که باعث رشدم می‌شود، احترام بگذارم. همین نوشتن باعث شد که من با ‌آن دختر بچه‌ی حسودِ اخمو دوست شوم و درمانش کنم. حالا که خودم شده‌ام و به آن فاکتورهایی که دوست داشتم باشم، نزدیک شده‌ام، راضی هستم. حداقل حالا خودم هستم اگر حسودی می‌کنم آن را نمی‌کُشم، درمانش می‌کنم. اگر استرسی هستم، آن را سرکوب نمی‌کنم، خودم را با کتابی با قهوه ای با سکوتی آرام می‌کنم. اگر اخمو هستم اخم‌هایم را باز می‌کنم و لبخندی می‌زنم. اگر و اگر و اگر. البته هنوز برای تنبلی دختر بچه‌‌ام فکری نکرده‌ام.

  16. تمرین سوم ماه چهارم
    از وقتی که بزرگ شدنم را احساس کردم یادم می‌آید دختری بودم که دوست داشتم آدم ها با هم مهربان رفتار کنند همدیگر را دوست داشته باشند به هم عشق بورزند . هیچ بی رحمی بین آن ها وجود نداشته باشد اما هیچ گاه این اتفاق نیفتاده. همیشه هستند کسانی که بی‌رحمی را در وجود خود رشد می‌دهند. نمی‌دانم این نقص را باید ضعف شخصیتی نامید یا عیب رفتاری. اما نامش‌ هر چه هست در این مدت پی برده‌ام که باید اصلاح شود و مدتی است که تقریبا همانی که می‌خواستم شده و همانطور پیش می‌رود که باید. این آفت در من زود رنجی نام دارد. حضورش در وجودم عذاب آور است و آدم را ذله می‌کند. متاسفانه من این عیب را به مقدار زیادی در وجودم دارم. شاید دلیلش آن است که دلم می‌خواهد آدم‌ها همانطور که می‌خواهم رفتار کنند؛ یا همان گونه که برایشان مهر می‌فرستم مهرشان را برایم بفرستند. اما خوب میدانم که این یک تفکر سمی است. هیچ انسانی نمی‌تواند شکل بیانش مثل دیگری باشد؛ یا در رفتارش همان طور که دیگری رفتار می‌کند رفتار کند.
    این نقص برخلاف نقص‌های دیگر بیشتر از هرکسی به خود فرد آسیب می‌رساند. زیرا فرد قبل از واکنش طرف مقابل در ذهنش رفتار مناسب را تجسم می‌کند و همانطور که تجسم کرده، از او انتظار دارد. نمی‌دانم اطرافیانم چه واکنشی نسبت به این حرفم نشان می‌دهند اما من مدتی است همانطور که می‌خواهم پیش می‌روم. بی‌تفاوت‌تر نسبت به رفتارهای پوچ بعضی آدم‌ها، می‌توانم به جرئت بگویم درمانش نوشتن است. نوشتن مرا خونسردتر از همیشه کرده و مرا از حواشی ذهنی‌ام که جز غم و عزلت چیز دیگری نمی‌شود نامش را گذاشت دور تر کرده است. خدا را شاکرم بابت این تغییراتی که درون «من واقعی‌ام» احساس می‌کنم.

  17. سلام بر شاهین عزیز و پرانرژی
    تمرین ۳
    هر چقدر شرم‌آور گاهی خوب است آدم با خودش صادق باشد. خیلی مهم نیست که مشاوره‌ی خانواده خوانده باشی و ده سال در این زمینه کار کرده باشی. مثال معروف را به یاد می‌آورم: “کوزه‌گر از کوزه شکسته آب می‌خوره”. مثل پاندول ساعت می‌مانم. پنجاه درصدم به سمت راست می‌رود. پنجاه درصدم به سمت چپ. زندگی‌ام پنجاه پنجاه است. درست از وسط به دونیمه‌ی کاملاً مساوی تقسیم شده‌ام. باز ساعت وقتی باطری تمام کند، پاندولش می‌تواند در نقطه‌ی وسط بایستد و نفسی تازه کند. اما من چه؟
    همیشه در دوسوی یک پیوستار دراز در نوسانم. مگر این ذهن بی‌همه‌چیز می‌گذارد لحظاتی توقف کنم؟ دست خودم هم نیست. عجب جمله‌ی مزخرفی می‌گویم. کسی‌که روانشناسی بداند خوب می‌فهمد که: جمله‌ی دست خودم نیست، تنها از آدمی بر می‌آید که می‌خواهد گناهش را توجیه کند یا همه چیز را به گردن گذشته و نوع تربیتش بیندازد. اما از خودم که پنهان نیست، بهتر است از شما هم پنهان نباشد. هر چقدر هم که زور زده‌ام خودم را تغییر دهم اما گاهی از دستم در می‌رود. دوسویه بودن بدون انعطافم را در مراحل رشد کودکی‌ حدوداً در سه سالگی آموخته‌ام. یعنی به من آموختند. همان احساس نصفا‌نصفی که حدوسط ندارد. عشق یا نفرت یا وجود مساوی هر دو. گاهی این گاهی آن. سیاه یا سفید. روز یا شب. خوشبخت صرف یا بدبخت کامل. موفق یا شکست‌خورده. کامل یا ناقص…. تمامی ندارد لامصب.
    خیر سرم چون روانشناسی می‌دانم سعی‌ام بر آن بوده که این دوسویگی در ذهنم حل و فصل شود و در لحظه به آن آگاه باشم تا بتوانم افسارش را در زمان بحران بکشم.
    اما همین دیشب، سرِ شام وقتی پسرم شیطنت‌هایش را از حد گذراند و جفت پا در دمپخت فرود آمد، بی هیچ آگاهی در آن سوی پیوستار سراسر خشم شدم. پایش را گرفتم و هلش دادم بیرون از سفره. درست مثل کودکی هم‌سن و سال خودش.
    او تعادلش را از دست داد و چنان با دهان روی قالی فرود آمد که هنوز صدایش در گوشم می‌پیچد. وقتی همسرم از جا پرید و او را که از درد ضعف کرده بود بغل کرد. نفرت و خشمی آمیخته که حالا دیگر نسبت به همه‌چیز و همه‌کس حس می‌کردم باعث شد باز هم محل ندهم. حتی زیر لب غرولند هم می‌کردم.
    پسرم به سرفه افتاد. مثل کسی که از طبقه‌های بالای یک برج رها شود و قتی در آن سوی پیوستار رها شدم. شرم وعشق آمیخته به هم مرا از جا پراند. لبش بدجور آسیب دیده بود و دهانش خونی بود. بغلش کردم. تکرار می‌کرد: مامان دردم اومد. چی شد؟
    آرامتر که شد آنچه اتفاق افتاده بود را تعریف کردم. به زبانی که او درک کند کاری که من انجام دادم کاملاً اتفاقی و غیر عمدی بوده است. با بازی کردن سعی کردم کمکش کند دهانش را پر از آب یخ کند و به داخل سینک ظرفشویی تف کند. اول خودم انجام دادم و بعد او. حالش عوض شد. بعد یخ آوردم. و با بازی، او با شمارش من لب‌هایش را روی یخ نگه می‌داشت. و بعد با لب‌های یخ کرده پدرش را می‌بوسید و او از شدت سرما در بازی از جا می‌پرید. و پسرم از این بازی قاه قاه می‌خندید.
    حالا نسبت به او سراسر عشق بودم و نسبت به خودم سراسر پشیمانی با احساسی سرریز شده از خشم و نفرت در آن سوی پیوستار. وتازگیِ دوباره‌ی زخم این رنج عمیق را در لحظه، به تنهایی می‌چشیدم.
    گاهی دلم می‌خواهد بگویم بر باعث و بانی‌اش لعنت. به زبانم نمی‌چرخد. هر چه باشد مادر است.
    باز برمی‌گردم. به خودم نگاهی می‌اندازم. و می‌گویم. با همه‌ی تغییراتی که کرده‌ای چاره‌ای جز خودت نیست. به رنگ خاکستری فکر کن. پاندول احساسات دوگانه‌ات را به گونه‌ای تنظیم کن که فردا روزی مشمول تف و لعنت تنها پسرت نباشی.

    شاهین کلانتری
    درخشان بود؛ به معنای واقعی کلمه درخشان.
    شما می‌تونید یک نویسنده درجه یک بشید خانم سلیمی.
    چقدر خوب که دانش روانشناسی خودتون رو به زیباترین شکل ممکن به دنیای نوشته‌هاتون آوردید.
    جزئی‌نگاری شما بی‌نهایت تاثیرگذار بود در این یادداشت.
    من از این به بعد بی‌صبرانه مشتاق خوندن نوشته‌های جدید شما خواهم بود.

    1. استاد عزیز وجود نازنین و دلگرمی‌های شما برای من بی‌اندازه ارزشمنده. سلامت و برقرار باشید.

      1. مرجان عزیز…دو بار خواندمش و باز هم خواهم خواند. خوب بود و دلنشین. برای من که چون “تو” مادرم فضای آشنایی داشت و حس پشیمانی‌ات، غرولند پس از ارتکاب “جرمت” و سعی در دلجویی پس از آن بسیار آشنا بود.
        با آرزوی موفقیت های بیشتر💖

  18. *** از روزی که به خاطر دارم به فردی آرام و خونسرد مشهور بودم. فردی با آرامش زیاد که به نظر می‌رسد هیچ کس یا هیچ چیز نمی‌تواند او را عصبانی کند و قدرت تحمل همه چیز و همه کس را دارد. اما غافل از اینکه من نیز یک انسان هستم با تمام نیازهای انسانی، شاید خیلی خوب توانسته‌ام ظاهر خود را این گونه حفظ کنم اما در درون واقعیت چیز دیگری است.
    من نیز مانند دیگران قدرت تحملی دارم، تفاوت من با دیگران شاید این است که نقطه جوش من کمی بالاتر است، اما دلیل بر رضایتم نیست و گاهی از درون خود را مورد تیربار سرزنش قرار می‌دهم، گاهی نیز فشار درون به حدی می‌رسد که دکمه سوپاپ دست به کار شده و با غرولندهایش موجب تخلیه انرژی اضافی و کمی آرامش می‌شود. غرزدن در زمان سختی ها و فشار عصبی یکی از خصوصیات منفی من است، چرا که من نیز مانند همه انسانها در کنار تمام نقاط قوتم، نقاط ضعف بسیار دارم، که سال‌ها پیش با شناسایی آنها در مرتفع ساختن شان اقدامات سازنده‌ای داشته‌ام که موجب رشد و توسعه فردی من گردیده است.
    گاهی مرز بین نقطه قوت و ضعف، به باریکی مویی است. حفظ تعادل و سر نخوردن به سمت ضعف و ناتوانی به مهارت و آموزش نیاز دارد. شکست در زندگی اجتناب ناپذیر است و آنچه باعث تفاوت انسانها می‌شود برخورد آنها با موضوع شکست است. شما می‌توانید با هر شکستی زانوی غم در بغل گرفته و آه و حسرتت بلند باشد یا خیر دست بر زانو گذاشته و با درس از شکست به پیروزی رسید و فریاد غرور آفرین موفقیت سر داد. هر شکستی می تواند پلی باشد برای پیروزی‌های غرور آفرینت.
    گاهی شکست‌ها واقعا شکست نیستند و در واقع از استاندارهای بالایی می‌آیند که شما برای خود وضع کرده‌اید. تنها رسیدن به اهداف که بعضا این اهداف نیز بسیار دور و غیر واقع‌گرایانه است موجب احساس عدم رضایت و ناخشنودی و شکست می گردد. هیچ چیز شما را راضی نمی‌کند و می‌خواهید هر چیزی به صورت تمام و کمال انجام شود، این همان کمال گرایی است، تله‌ی دیگری که مرز بسیار باریکی دارد و من گاهی درون آن سر می‌خورم.
    همانجا که می خواهم در همه چیز بهترین باشم و یا بهترین‌ها را به دست بیاورم و در این راه سختی‌های زیادی را متحمل می شوم حتی گاهی ترجیح می دهم چیزی را که در کمال نیست را نداشته باشم ، همان جایی که مجبور می‌شوم از خواسته‌ها و لذت‌های بسیاری بگذرم زیرا آنها با استاندارهای بالای من بسیار فاصله دارند.
    اما آنچه را که به خود یاد آوری می کنم این نکته است که من یک مسافر کوچک هستم و بهتر است از مسیرم لذت ببرم تا اینکه با فکر نتیجه و هدف دور و غیرمنطقی‌ام، خود را از لذت‌های لحظه حال محروم نمایم. می توان با کوچک کردن اهداف بزرگ و پله پله طی کردن مسیر و رسیدن به اهداف کوچک، ضمن لذت بردن از زیبایی های مسیر موفقیت های کوچک را جشن گرفت تا به موفقیت های بزرگ و هدف بزرگتر رسید، که هیچ لذتی و هیچ موفقیتی بالاتر از رسیدن به آرامش خاطر نیست.

  19. تمرین سوم ماه چهارم
    در من عیب های بسیاری وجود دارد.اول اینکه،خیلی زود به انسانها اعتماد می کنم. و بعد از آنها ضربه می خورم.
    دوم اینکه،دوست دارم بی عیب و بی نقص باشم اما هیچ وقت تلاش نکردم که اینطور باشم. چون فکر می کنم امکان ندارد.
    سوم اینکه، که بزرگترین عیب من این است که زود خشمگین می شوم، اما اگر کنترلش کنم زود
    خشم ام فروکش می کند. بعضی وقتها موفق شده ام که کنترلش کنم. یاد گرفته ام وقتی عصبانی
    می شوم تا پنجاه بشمارم. بعد یواش یواش آرام می شوم.

  20. سخت است عیب خود را بدانی و نتوانی آن را برطرف کنی.
    نه این که نتوانی، نخواهی که آن را رفع کنی.
    عیبی که شاید برای دیگران ایرادی بزرگ باشد ‌ اما برای خودت، حُسن محسوب می‌شود.
    این عیب من که از نظر دیگران بد و ناراحت کننده است کم حرفی و منزوی بودنم است.
    این که همیشه سعی میکنم با محدود کردن اطرافیانم، حاشیه امنی برای خودم بسازم.
    همیشه از این می‌ترسم که از این عیب من، مجسمه‌ای بسازند برای روزهایی بی دفاعی‌ام. و آن مجسمه‌ای که آن را با خشم و دلخوری پُر کرده‌اند، توی سرم بکوبند.
    نمی‌دانم، شاید منشا این رفتارم برمی‌گردد به دوران کودکی‌ام.
    ان‌وقتهایی که با کوچکترین اظهار نظری به سکوت محکوم می‌شدم.
    و متهم می‌شدم به داشتنِ ذهن کوچکی که توانایی ابراز عقاید و خواسته‌ها را ندارد.
    شاید همین سرکوب شدن و دم فرو بستن، باعث بر هم خوردن تعادل زندگی‌ام شد.
    تعادلی که زمان حرف زدن سکوت کردم و زمان سکوت کردن، خشم فرو خورده‌ام را فریاد زدم.
    مثل زمان‌هایی که باید احساسات و هیجاناتم را بروز می‌دادم ولی در نطفه خفه کردم.
    و این سکوت و کم حرفی باعث شکل گرفتن برداشت‌های مختلفی راجع به من شد.
    برداشت‌هایی از این دست که: فلانی چنان مغرور و خود شیفته‌است که حاضر به معاشرت با ما نیست.
    البته که در مورد بعضی از افراد این عقیده صدق می‌کرد، حتی بین نزدیک‌ترین افراد خانواده.
    چون واقعا حاضر به هم‌کلام شدنشان نبودم.
    و حالا نمی‌‌دانم این عیب و ایرادی که بعضی از اطرافیانم ان را به رویم می‌اورند تا چه اندازه باعث ازارشان می‌شود. ولی خوب، من هم کم‌کم آن هم به صورت معقول که به روان خودم اسیب نزند سعی در رفع آن هستم.
    و به تازگی آموخته‌ام که با قرار گرفتن در جمع منتقدان واقعی و بی‌غرض خودم را محک بزنم.
    و چه چیز از این بهتر که در جمع منتقدان خود قرار بگیریم تا رشد کنیم.
    و به قول مولانا:
    ناسزا گفتن ان دلبر شیرین عجب است
    ناسزا گفت که تا دل به سزایی برسد
    یا این بیت:
    زان حدیث تلخ می‌گویم تو را
    که ز تلخی‌ها فرو شوید تو را
    سپاس از استاد گرامی

  21. تمرین سوم ماه چهارم

    ساعت 1:13 دقیقه نیمه شب است، برای چندمین روز متوالی در این اتاق در این خوابگاه دراندشت تنهایی سر می‌کنم. یک جورهایی به طعم گس این تنهایی عادت کرده‌ام. می‌گویم گس چون نمی‌توانم دقیقا بگویم چه مزه‌ای دارد؟ تلخ است یا شیرین؟ شاید هم تلخ و شیرین است. مثل قهوه‌ی اسپرسویی که با کلی شکر در تلاشیم که اصالتش را زیر پا بگذاریم و قهوه‌ هم در آخرین نفس مردن، انتقام شیرینی را از ما می‌گیرد و طعم تلخش را به یادگار می‌گذارد و می‌رود.
    ‌دلم کلی کارهای متنوع می‌خواهد برای انجام دادن، اما در آخر فقط دوست دارم با هیچ کاری نکردن زندگیم را سر کنم و با این تفکر که “من به هیچ جایی نخواهم رسید” خودم را توجیه کنم و به بقیه‌ی مسیرِ هیچ کاری نکردنم ادامه دهم. این روزها کارم این است. یک سوزاننده‌ی برتر فرصت‌های طلایی، اگر این کار لیگی داشت به احتمال 99% من قهرمان آن لیگ بودم. از غر زدن‌هایم خسته نمی‌شوم، خسته که هستم البته، اما به طرز معجره آسایی این یک کار را رها نمی‌کنم.
    “خودکشی راه حل دائمی برای مشکلات موقتی است.”
    جمله‌ی عجیبی است نه؟ دیالوگی از فیلم DETACHMENT که من را این موقع شب کشاند پای میز معامله و این طور به صرافتم انداخت. اوضاع جامعه رو به زوال است، آینده در هاله‌ای از ابرهای 100% سیاه نه خاکستری، گم شده است؛ وقتی آینده‌ای در کار نباشد، امیدی هم نیست و امید با خودش تک گلبرگ زندگی را می‌برد و آن زمان “خودکشی” می‌شود گزینه‌ای ما بین گزینه‌های روی میز. هوس مردن ندارم نه، اما خیالش از ذهنم گذر کرده است. احتمالا از ذهن خیلی‌های دیگر هم.
    « کاش تموم بشه. اصلا زندگی می‌کنیم که چی بشه؟ این که اسمش زندگی نیست فقط نفس کشیدنه. خسته شدیم بابا یه شهاب سنگ بخوره تموم شه این کوفتی. کاش یه شب بخوابیم صبحش دیگه بیدار نشیم.»
    جملاتی که به دفعات در گوش خود بانگش را شنیده‌ایم. از ذهن خودمان گذر کرده است. زندگی را با ملال جلو می‌بریم اما برای ادامه دادن راهی را پیدا نمی‌کنیم. باز هم چراغش روشن شد؛ چراغ خودکشی. راه حل ساده‌ای است. اولین و ساده‌ترین گزینه‌ی روی میز. حالا باید انتخابش کنیم؟ یعنی اصلا به انتخابش فکر کرده‌ایم یا فقط به عنوان یک گزینه‌ی اضافی روی میز کارمان به آن نگاه کرده‌ایم؟ کاش جواب گزینه‌ی سوم باشد! کاش این راه حل دائمی را از روی میزمان برداریم و به سطل زباله‌ی کنارش بیاندازیم. درست همان کاری که با جزوه‌هایمان بعد از پایان هر سال تحصیلی می‌کردیم.
    کلیشه است اگر بگویم این راه حل بزدل‌ها است. کلیشه است بخواهم کلی صحبت‌های انرژی بخش و انگیزشی بگویم و خودم را و شما را گول بزنم و سعی کنم که اثبات کنم خودکشی چیز قشنگی نیست. حرف‌های قشنگ برای آدم‌های قشنگ است. برای اشخاصی که باورشان دارند. اما من ندارم. پس فقط یک چیز می‌گویم.
    اگر سیل آمد و از صدای هراس سیل به خود لرزیدیم و طعم مرگ زیر زبانمان حس شد، باید بپریم و آن را در آغوش بکشیم؟ اگر آب مسیرش را باز کرد و با جاده پیچید و رد شد و رفت، آن وقت چه؟ آغوش مرگ ما را تَر نمی‌کند، خشک خشک می‌سوزیم.
    در زندگیم اعتقاد دارم که هر کودکی بعد از تولد یک جایی از زندگیش تیری را در تاریکی رها کرده است که آن تیر در زمان مناسب و در مکان مناسب به هدف مناسبش برخورد خواهد کرد. چه من برنده‌ی لیگ برتر سوزانندگان فرصت‌های طلایی باشم چه دخترکی با نشاط و سخت کوش. من فقط نمی‌خواهم جایی از کار تسلیم شوم و بعد ببینم یک قدمیِ من، درست بعد از پیچ جاده، زندگی با لبخندی عریض و دستانی باز برای به آغوش کشیدنم منتظر ایستاده است. فقط می‌خواهم مصرانه ادامه دهم تا پیچ مناسبم را پیدا کنم و خودم را به آن بسپارم. خودکشی مرگ قشنگی است اما من این بار به آن دل نبسته‌ام.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *