یک الگو برای یادداشت‌نویسی

آمادۀ خواندن یکی از جذاب‌ترین درس‌های یادداشت‌نویسی هستید؟

پس از مطالعۀ این درس می‌توانید از دل اتفاقات روزمرۀ زندگی‌تان صدها یادداشت خلاقانه بیرون بکشید؛ البته به شرط تمرین و تأمل.

داشتن الگو و چارچوب، نوشتن را برایمان آسان‌تر می‌کند؛ علاوه‌براین، نوشتن در یک قالب مشخص می‌تواند نظم بیشتری به افکار و ایده‌های ما بدهد تا در نهایت بتوانیم یادداشت‌های اصولی و حرفه‌ای بنویسیم.

حالا برویم سراغ اولین قالب مناسب برای یادداشت‌نویسی:

این الگو از سه بخش مختلف تشکیل شده است.

1

چه؟ (توصیفی) | شرح تجربه

با چه شروع می‌کنیم.

در این مرحله روی یک موقعیت و اتفاق مشخص تمرکز می‌کنیم، و سپس به توصیف آن می‌پردازیم.

مثلاً تصور کنید امروز هنگام رانندگی اتفاق خاصی برای شما افتاده است.
یا فرضاً در محل کار دچار چالش خاصی شده‌اید.
حتی ممکن است در خواب کابوس خاصی دیده باشید و کماکان فکر شما مشغول این کابوس باشد.

خب، حالا ما با یک وضعیت خاص مواجه هستیم. در گام اول مشکل و مسئله را طرح می‌کنیم. دقیقاً بنویسید چه اتفاقی افتاده است.

مثال: امروز که به محل کارم رفته بودم، در  لحظه اول به اتاق مدیر سازمان فراخوانده شدم. به محض ورودم به اتاق، مدیرم گفت…

سعی کنید در این بخش با جزییات کافی به شرح موقعیت بپردازید و مخاطب را به طور کامل در جریان ماجرا قرار دهید.

پس، این مرحله به شرح تجربه اختصاص دارد. شما سعی می‌کنید یک رویداد را برای مخاطب توصیف کنید.

نمونه‌هایی از بخش‌های ابتدایی یادداشت‌های بهمن فرسی:

آشنایی قدیم، با دوست اشتباه نشود، که به قصد فراغت و سیاحت، از ولایت آمده و عجالتاً در بلدی از بلاد فخیمه اطراق کرده است، امروز به من تلفن زد. عرض ادب و ارادت کرد. عرض دوستی و اخلاص کرد. عرضِ جای تو همیشه آنجا خالیست کرد. عرض همیشه به یادت هستیم کرد. حتی عرضِ از دور روی ماهت را می‌بوسم کرد و، دست آخر پرسید که چه می‌کنم. جواب من ساده و روشن بود: همین می‌کنم که نمی‌کنم. درنگی از جا خوردگی کرد و، بعد احوال قلم را پرسید. پاسخ شنید که غلاف است. برای چه غلاف نباشد؟ برای که غلاف نباشد؟
یک ارکستر ایرانی، از یک جای آلمان به لندن آمد و کنسرتی داد که من هم به دعوت و همراه دوستی آن را دیدم. موسیقی خودیِ ایران، که پاره‌ای به آن می‌گویند موسیقی اصیل، پس از انقلاب، هم در خود سرزمین و هم بیرون از آن، به‌مراتب بیش از گذشته خواستار و خریدار به هم زده و چنگ‌هایی هم به رشد و تکامل انداخته است…
دیروز یک آشنای نجیب قدیم مهمانم کرد به «هلث کلاب». او می‌دانست که بیست سال است صبح زود دوندگی می‌کنم. می‌دانست بعد از دو هم می‌روم استخر، و نیم ساعت بی‌درنگ شنا می‌کنم. چند باری گفته بود که یک بار هم با او بروم به «هلث کلاب». او خودش عضو «هلث کلاب» است. اصولاً هم «هلث کلاب» را باید عضو بود. همینطوری نمی‌شود سر خر را کج کرد و واردش شد. هی دارم بی هیچ توضیح و تفسیری می‌نویسم «هلث کلاب» یک وقت خیال نکنید منظورم هل و گلاب است…

2

پس چه؟ (نظری) | تحلیل تجربه

مرحلۀ دوم به تأمل بر تجربه  اختصاص دارد. در بخش اول شما به شرح یک موقعیت پرداختید (عملاً برای ما قصه گفتید تا گرم ماجرا شویم و بفهمیم قضیه چی است.)

حالا باید موقعیتی که اتفاق افتاده را تحلیل کنید. از تأثیر تجربه بر خودتان و دیگران بگویید. دقیقاً برای گفتن چه نکته‌ای به شرح  این اتفاق پرداختید؟ (اینجا حرف‌های غیرداستانی می‌زنید.)

این قسمت از یادداشت باید درک تازه‌ای از تجربه را برای شما و دیگران ایجاد کند.

یک نمونه از میان یادداشت‌های بهمن فرسی:

…اصلاً زبان شکست خورده است. آدمیزاد زبان را اختراع کرد برای رابطه. برای آن که مقصودش را با آن دریابند. و مقصود دیگران را دریابد. شاید هم این وسیلۀ ارتباط، تا وقتی که آدمیزاد این همه فکری و حسی و فنی -شاید هم ضربۀ فنی- نشده بود، کارا بود. و کارایی داشت. تا وقتی که زبان در خدمت آب و نان، بده و بستان، بقاپ و بچپان، چارقد و تنبان، چای و قلیان انجام وظیفه می‌کرد، وسیلۀ رسایی بود و در کارایی آن تردیدی نبود. اما امروز، حتی یک آره و نه‌یِ ساده را که آدم روی برگ کاغذ ترسیم! می‌کند، مطمئن نیست که خوانندۀ آن، به همین صورت و سیرت آن را می‌خواند یا نه و خواننده از خودش می‌پرسد: بله، درست است، آره بودنش که فقط یک آره است، اما آیا این از کدام قماش آره‌هاست؟ آن را صاف و ساده باید آره خواند؟ یا، آااااااره؟! یا این که آرررررره؟! یا ده‌ها جور و رقم دیگر؟

3

اکنون چه؟ (عملی) | ارائه راهکار

در این بخش به ارائه ایده‌ها و راهکارهای عملی می‌پردازیم.

بعد از شرح ماجرا و تحلیل آن، حالا پیشنهاد شما چیست؟

پایان یادداشت جای ارائۀ راهکار یا راهکارهای ما دربارۀ چیزهایی است که در عمل می‌تواند روی تغییر موقعیت اولیه اثر بگذارد و ما و مخاطب را برای رویدادهای آتی آماده کند.

یک نمونه از میان یادداشت‌های بهمن فرسی:

نوشته و نویسندگی بعد از این، اگر ضرورت یا اجباری در ارتکاب آن باشد، راه نجاتش نوعی نوشتۀ ناطق است. یعنی که قلم پیشۀ محترم دواتش را تخته، و قلمش را غلاف می‌کند، و بجای آن ضبط صوت برمی‌دارد. هر چه را که تا دیروز روی کاغذ می‌کشیده!! از امروز روی نوار درج می‌کند، تا دست کم در وقت خوانده شدن، همان باشد که صدای نویسنده می‌گوید. همان باشد، و به همان فرود و فراز، یا تشدید و تخفیف که شنیده می‎شود. البته به شرط آنکه نویسنده، نطق و بیان سرش بشود. بیشتر شاعرهامان که این روزها اصرار دارند ناطق! هم باشند، متأسفانه اینکاره نیستند و بهتر است که شعرهایشان را خودشان نخوانند.

در حاشیه: جالب اینکه بهمن فرسی در حدود سه دهه‌ای که از نوشتن این یادداشت می‌گذرد، کماکان به نشر کتاب‌های کاغذی مشغول است، و به سراغ ضبط صدا نرفته است. البته او بخش‌هایی از شاهنامه را برخوانی کرده که شنیدن آن خالی از لطف نیست: شاهنامه با صدای بهمن فرسی

جمع‌بندی:

این مدل، الگوی بسیار مناسبی برای نوشتن یادداشت‌های آموزشی نیز هست. چون علاوه بر شرح مثال، در پایان به ارائهٔ راهکار می‌پردازد. و می‌تواند نگرشی تازه و روشن را در ذهن مخاطبان ایجاد کند.

نکته: 

ممکن است هر کدام از ما در یکی یا دو سطح از این الگوی سه مرحله‌ای قوی‌تر باشیم. مثلاً ماجرا را به راحتی شرح بدهیم، اما توان زیادی در تحلیل آن نداشته باشیم، یا موضوع را به راحتی تحلیل کنیم، اما در ارائه راهکار چندان توانمند نباشیم. 

در هر صورت با تمرین مداوم و مطالعۀ بیشتر به تدریح می‌توانیم در تمام ابعاد مهارت خودمان را افزایش بدهیم.

مدل ارائه شده در این درس ترکیب دو الگوی «رالف و همکاران» و «دریسکول» بود. در نگارش این درس از «کتاب معلم» دکتر محمد فقیری بهره برده‌ایم.

[wp-svg-icons icon=”file-3″ wrap=”i”] تمرین:

  1. طبق الگوی ارائه شده در درس یک یادداشت بنویسید (حداقل 300 کلمه).
    موضوع یادداشت آزاد است.
  2. یادداشت‌خوانی و کلمه‌برداری 2 (تمرین دوم درس‌های ماه چهارم ربط مستقیمی به متن درس‌ها ندارد.)
    یادداشت زیر را بخوانید:
    دانلود
    هنگام خواندن آن کلمه‌برداری کنید، سپس بر اساس کلماتی که برداشته‌اید یک متن کوتاه تازه بنویسید. در درس اول ماه دوم به جزئیات تمرین کلمه‌برداری پرداخته‌ایم. (نیازی به ثبت این تمرین نیست)

25 پاسخ

  1. زمانی به خودم می پیچم که خدا ایده ندارم،بودکه چیزی از شما بخونم یا بشنوم انگار بارانی از ایده در من شکل میگیرد. واقعا همانطور که قبلا هم گفتم خدای ایده های ناب هستین

  2. مثل همیشه از کلمه ای که از قلم شما متولد می‌شود جان تازه ای به من می‌دهد

  3. موضوع سبزه نارنج من
    امسال سبزه سفره عیدم جوانه های نارنجی بودند که دانه های شان را از ماه‌ها قبل از دانه دانه از این ورآ ن ور جمع کرده بودم هر بار که دستم را دراز می کردم تا دانه ای را بردارم با این سوال که می خواهی آنها را چه کنی ؟روبرو می شدم و من با شوقی عجیب میگفتم جمع می کنم تا آنها را بکارم تا سبزه عید م باشند و از آنها فقط یک نگاه عاقل اندر سفیه تحویل میگرفتم .
    دانه ها را جمع کردم مدتی آنها را در آب قرار دادم و بعد در ابتدای بهمن ماه بود که با هزار امید کاشتم و با هزار آرزو هر روز آبشان می‌دادم.
    ۲۰ روزی می گذشت و خبری از هیچ کدام آنها نبود ناراحت بودم با خودم گفتم نکند امیدها و آرزوهایی که کاشتن همه خراب شوند هیچ کدام جوانه نزنند. نکند نگاه‌های مردم که این چه مسخره بازی است واقعاً راست باشد.
    اما نه.. صبر جادوگری است که مهارت فوق‌العاده‌ای دارد .درصبحی که خورشیدش تازه طلوع کرده بود و من مثل همیشه به کنار گلدان دانه ها رفتم تا بگویم نیامده اید هنوز و من چقدر منتظر شماییم دیدم جوانکی تازه سبز شده و با زحمت بسیار سر از خاک بیرون آورده در آن لحظه دنیا را به من داده بودند همان یک دانه نشاطی را در من انداخت که تا این لحظه در وجودم هست همان یک دانه شروع بی نهایت جوانه ها بود و حالا که بیست و ششم فروردین است هنوز دانه ها در حال جوانه زدن هستندو همان آدم ها با همان نگاه ها می آیند و به گلدانش نگاه می‌کنند و می‌گویند اینسبزه عیدت است همان دانه ها یی که جمع می کردی؟ و من با افتخار می گویم بله سبزه نارنج من است.

  4. قطار مستقیم به سمت ایستگاه مقصد نمی رفت و باید در ایستگاه توپخانه خط عوض می کرد. ایستگاه حقانی از قطار پیاده شد تا به سمت جردن حرکت کند. حداقل چهل دقیقه زمان می برد تا اتوبوس از مسافر پر شود و راه بیفتد. تصمیم گرفت به سمت ایستگاه تاکسی حرکت کند ولی نه از مسافر خبری بود نه از ماشین.
    زمان زیادی نمانده بود به ناچار مسیر دانشکده را با قدم های سریع و بلند طی کرد. استرس تمام وجودش را گرفته بود. قلبش تند تند و بدون وقفه می زد. تمام فکر و ذکرش شده بود امتحان امروز. هر طور بود باید از پس این امتحان بر میامد. به در ورودی خواهران که رسید حدود دو سه دقیقه ای از وقت امتحان گذشته بود.
    حدود ده نفر از دانشجویان این درس را معرفی با استاد برداشته بودند. صندلی های تک نفره به فاصله ای حدود1.5 متر پشت سر هم چیده شده بود. با آمدن استاد به سالن همهمه ها جای خود را به سکوت داد.
    در حالیکه خود استاد برگه سوالات را پخش می کرد چهار چشمی هواسش بود کسی سرش طرف برگه دیگری برنگرداند. آقای اسدی جز معدود اساتید خوب و با سواد دانشکده بود با آن لهجه بسیار غلیظ آذری . بسیار جدی و قانونمند طوری که بعد از ورود خودش به کلاس به هیچ عنوان به کسی اجازه ورود به کلاس را نمی داد و اگر سه جلسه غیبت رد می شد آن درس برایت حذف می کرد.
    ویدا نگاه کوتاهی به برگه سوالات امتحان انداخت جلوی هر برگه نمره مربوط به هر سوال نوشته شده بود. با یک حساب سرانگشتی از سوالاتی که پاسخشان را می دانست و با در نظر گرفتن سخت گیری استاد در تصحیح برگه ها وقتی مطمئن شد نمره قبولی را می گیرد برگه را تحویل داد و به سمت خانه روانه شد.

  5. امروز هم مثل روزهای گذشته با استرس از خواب بیدار شدم ، دلم گواهی بدی میداد احساس خطری داشتم ک در هیچکدام از روزهای گذشته همراهم نبود،ب مجض وارد شدن در محل کارم اولین کاری ک کردم بعد از سلام ب همکارانم سیستمم را رو شن کردم و شروع ب گشتن کردم ، عکسهای مشتری ک برایم خیلی مهم بود را پیدا نمیکردم و پیدا نکردنش مساوی بود با بدبخت شدنم ، ان هم این مشتری ک درجه حساسیتش را میدانستم و بدتر این ک همکلاسیم بود ، حالا باید صاف در چشمانش زل میزدم و میگفتم ببخشید همکلاسی عزیزم عکسهای فرمالیته ات پاک شده ، یا اصلا کپی نشده ، این حجم از درماندگی و اتصال را تا کنون تجربه نکرده بودم ، و تنها زاهی ک هم اکنون داشتم ب او واقعیت را بگویم و بتوانم راضی اش کنم باز دوباره همه چیز را برایش تکرار کنم .

  6. ماه چهارم
    تمرین دوم
    پاچنار مثل هر پنجشنبه شلوغ بود. چرخی هایی که بارهای سنگین رادر دالان‌های باریک حمل می‌کردند، رفت و آمد را سخت‌تر می‌کردند. مدام باید مراقب بودی که با یکی از آنها برخورد نکنی . نسترن گوشه چادرم را گرفته بود و تلاش می‌کرد، در کنار من از خودش محافظت کند، ولی هر جا که کمی خلوت می شد، جلوتر از من، به عشق رسیدن به امامزاده زید، با سرعت بیشتری قدم برمیداشت.
    حرکات موهای دم اسبی شده‌اش، دنیای کودکانه اش را به وجد می آورد. ۷ سال بیشتر نداشت ، ولی قد و هیکلش از همه همکلاسی هایش درشت تر بود. کسی باورش نمی شد که کلاس اولی باشد. در این بین هر از گاهی به عقب برمیگشت و با لبخند شیرینی به من و پدرش می گفت:
    چقدر یواش راه می آیید
    مامان دیر میشه ها
    دخترم عجله نکن . بابا کمی خرید داره .
    مامان تو رو خدا من و تو بریم ، بابا بعداً میاد.
    من در حالی که نسترن دستم را میکشید رو به احمد کردم و گفتم:
    فکر کنم بهتره منو نسترن بریم امامزاده تاتو خرید کنی و بعدش بیای.
    آره بابا تو رو خدا. بعدش هم ناهار میریم رستوران.
    باشه دخترم . پس تو با مامانت برید، من رسیدم امامزاده بهتون زنگ می‌زنم .
    تمام لذت روزهای پنجشنبه برای نسترن ، رفتن به زیارت امامزاده زید و غذا دادن به کبوتر های حرم و کمک به خانم خادمی که در قسمت خواهران خدمت میکرد، بود.
    قرآن ها را در قفسه ها جا می داد. قبل از نماز، مهر و تسبیح به نمازگزاران می داد. اولین نمازش را همانجا کنار حرم خواند . وقتی باآن چادر نماز سفید گلدارش کنار نمازگزاران می ایستاد به خودش ومن طوری نگاه میکرد که انگارمیدانست به وجودش افتخار میکنم. بعضی وقتها هم جارو به دست می شد . خلاصه برای خودش کلی کیف می کرد. بعد از زیارت هم یک ناهار شاهانه ، در یکی از رستوران های پر از دود و بوی کباب زعفرانی بازار، مهمان احمد بودیم .
    واینها باعث میشد نسترن ، در دنیای کودکانه خودش پر از لذت شود .
    نسترن دستم را گرفته بود و با سرعت من را دنبال خودش می کشید . مسیر را خوب بلد بود. در انتهای پاچنار به سمت راست پیچید و بعد از چند قدم به چپ.
    به پله های امامزاده که رسید، دست من را رها کرد. پله ها را دو تا یکی کرد و دوید به سمت حیاط .
    من هنوز پله اول بودم که دیدم آقای قد کوتاهی که تا آن روز ندیده بودمش و لباس خادم های حرم را به تن داشت، جلوی کیمیا را گرفت و با اخم ، در حالی که با چوبدستی پردار مخصوص خادمها، به سرنسترن میزد با فریاد گفت:
    پدر و مادرت کجان که یه چیزی بندازن رو سرت.
    دختره گنده ، خجالت نمیکشه، سرِلخت اومده حرم.
    نزدیک اذان بود و حیاط پر از زائر بود. همه به صدای خادم، رو به نسترن برگشتند و کودک را با چشم های خیره نگاه می‌کردند . در لحظه آب شدن کودکم را به چشم دیدم. قامت ایستاده اش فرو ریخت . مستاصل به عقب برگشت. چشم‌های بغض دارش دنبال نگاه من بود.
    بالای پله ها که رسیدم ، خودش را در آغوشم پرت کرد. چادرم را دور خودش پیچید و مانند جوجه ای رها شده از دست کرکس پیر، تمام قد میلرزید .
    خادم که مرا دید بیشتر براق شد و گفت:
    شما که چادری هستید چرا دخت را ین ریختی آوردی حرم ؟
    در حالی که سر نسترن را روی بدنم تکیه می دادم و دست‌هایم روی بدن لرزانش رل نوازش میکرد، گفتم :
    آقا این چه طرز برخورد با بچه است . دخترم هفت سالشه . هنوز که حجاب بهش واجب نشده .
    خادم در حالی که کلاه لبه دارش را روی سرش جابجا می‌کرد پشت به من کرد و همین طور که به طرف حرم می‌رفت گفت :
    دروغ هم که میگی. از این مادر معلومه چه بچه‌ای تربیت میشه.
    نگاه‌های جمعیت ، جفت جفت ، با صدای خادم به سمت من و نسترن حمله ور می شدند.
    بعضی ها با حس همدردی ، بعضی ها هم با تمسخر و تایید حرف خادم . و من برای اینکه نسترن بیش از این اذیت نشود بدون حرف از پله ها پایین آمدم و وارد دالان پارچه فروشها شدم .
    آن روز آخرین باری بود که دخترم، حرم امامزاده زید را دید و تا امروز که ۱۷ سالش است دیگر وارد هیچ حرم و امامزاده ای نشد.
    واقعاً چه می توان گفت . ای کاش می‌توانستیم عالِم به چیزی باشیم که مبلغش هستیم .
    قضاوت ها و تعصب های افراطی همه چیزمان را از ما خواهد گرفت.
    تا کی قرار است این برخوردهای ناشیانه از سوی مبلغان و حامیان ناشی و ناآگاه، اعتقادات خالص و ریشه‌دار خانواده‌ها و جوانان را بخشکاند .
    بهتر نیست به جای تزریق اعتقادی مستبدانه با نگرشی تعصبی و خرافه گونه، با رفتار و منش صحیح خودمان، انسان بودن ، شرافت ، صداقت و مهربانی را به کودکان آموزش دهیم.
    که اگر در این راه موفق باشیم ، کودکان خود ، خدای خود را بهتر از آنچه که ما می‌نمایانیم ، پیدا خواهند کرد.
    به امید آن روز

  7. ” بیکاری ”
    شرح تجربه :

    اول تیرماه ، راس ساعت ۷ صبح از پله‌های مرمری مرکز پشتیبانی بانک ملت بالا رفتم و داخل ساختمان شدم. قبل از اینکه وارد اتاق پرسنل پشتیبانی بشوم‌ ، انگشت سبابه‌ام‌ را روی صفحه کوچک دستگاه حضور و غیاب گذاشتم تا که ورودم‌ را اعلام کنم.
    بعد از حضور در جمع همکارانم‌ ، مسول بخش آقای آشوری از من خواست که به دفتر مدیر بروم.
    پشت در اتاق مدیر ، تمام افکارم‌ مغشوش شد.
    مدیر بعد از خوش و بش‌های ساختگی‌اش و تفسیر حرفهایش به من فهماند که از امروز خیلی محترمانه اخراج هستم. آن هم با عنوان تعدیل نیرو.
    از آن روز من با کوله‌باری از تجربه و تخصص ، بیکار شدم. بیکاری از آن روز به من چهره و معنای واقعی‌اش را نشان داد

    تحلیل تجربه :

    بیکاری ، متاسفانه عجیب‌ترین‌ مسله ایران شده است. در هر محفل عمومی و خصوصی یا به هر مطبوعاتی که سرک‌ بکشی می‌بینی که تیتر‌ خبرهاست است.
    وقتی که ویروس بیکاری به جان آدم‌ها می‌افتد ، رحم ندارد. سن و سال و جنسیت نمی‌شناسد.
    بخاطر همین ، بیکاری می‌تواند کاری کند که آدم‌ها دست به‌ کارهایی بزنند که اصلا دلشان‌ نمی‌خواهد ، اما چاره‌ای جز این ندارند. بعضی‌ها به دزدی و قاچاق و بعضی‌ها شرافتمندانه‌ کار می‌کنند‌ که ‌ما‌ آنها را در کسوت دستفروشی‌ و … می‌بینم.

    ارائه راهکار :

    برای رفع‌ و حذف بیکاری‌ راهکار و راه‌حل‌‌های‌ زیادی هستند که در یک یادداشت کوچک نمی‌گنجد چون این مسله بزرگ و جواب آن ، در یک مقاله بهتر می‌تواند خودش را نشان بدهد.
    ولی می‌شود در چند خط به یکی از آن‌ها اشاره کرد.
    ریشه بیکاری در جامعه ما از مدیریت ناقص و نارس می‌آید. وقتی نتوانیم از منابع انسانی در راستای پیشرفت کشور به خوبی استفاده کنیم.
    وقتی که مدیرانی بیسواد در جایگاهی‌ مهم قرار می‌گیرند با نادانی و عدم آگاهی کامل به اموری که در آن منسوب شده ، می‌تواند به راحتی ریشه امورات کشور را در زمینه خودش تیره‌ و تار کند.
    حالا وقتی این بی‌تدبیری در همه پست و مقامات ریشه‌ و پیشرفت کند‌ ، دیگر راهی جز تباهی در پیش نیست. مگر اینکه افراد مستعد ، جوان و دانش‌آموخته‌ با تجربه را با آن افراد جایگزین کرد.

  8. چشمم که به شاخه وتنه درخت افتاد،انگاری زمان متوقف شد،خودشه ،همونه،خوب یادمه ،ساعتهای نه وده صبح بود .از بچگی هم دنبال چالش بودم،آن روز نوبت درخت توت بود.خیلی دست نیافتنی بود اخه فاصله اولین شاخه وتنه زیاد بود ،اما من قصد دیگری داشتم ،باید از بالای درخت میرفتم ومن نه ومحال در ادبیات زندگیم نبود ،کشش ندم ،هرکس سرش به کاری بود،آروم وعادی رفتم کنار دیوار واز نردبان ودر فلزی بدون شیشه خودم رو به پشت بوم رسوندم،هوا صاف وخنک بود ،بهار بود ،چند تا توت خوردم ،بعد با دلهره شاخه ها رو ورانداز کردم یکیشون خیلی شاخه قطوری داشت، بی خیال رفتم وشروع کردم از شاخه به طرف تنه حرکت کردم طبق معمول همه کارهام یک لحظه به خودم آومدم در فاصله بین پشت بام وحیاط خانه روی شاخه ای اویزان بودم ترس تازه تو وجودم شعله اش روشن شد قلبم تند تند میزد دیگه مزه شیرین توتها تلخ شد ،به آهستگی از راهی که آومده بودم به پشت بام برگشتم واز نردبون پاین آومدم ،به خودم گفتم بد نشد ولی حالا که از پاین تا بالای درخت رو دیدم هول کرده بودم واز درخت توت هم بدم آومد،

  9. درس دوم ماه چهارم : (لطفا در نظر داشته باشید این متن ترجمه شده است.)

    صبح امروز بر قرار طرح دلخواه هر روز من،.. به دیدار خودم رفتم. با تراوش موسیقی در محیطم و غوطه ور شدن در سکوت دفتر و شوق و بی پروایی قلم، همیشه امید به یافتن صدایم و پیدایش راهی به سوی خودم هست. ناگهان خودم را در مقابل آخرین ورق دفترم یافتم..! انگار نه انگار این من بودم که شب قبل در چند خطیِ این ورق شناور بودم. من همیشه بینای گذشت اشیاء و احوالم. و یک سعی مستمر در من، توجه به رشد و سیرم در دفترم می باشد اما نمی دانم چرا این بار در مواجهه با آخرین فضای مشترک بینمان غافلگیر شدم! به خود گفتم: این آخرین محیطیست که امکان با هم بودمان را ممکن می کند! آخرین جای تُهی که اجازه پر شدن می دهد! آخرین زمانی که اجازه گذر می دهد! آخرین نبودنی که بودنی است.
    این عزیز مرا در مرحله ای انتقالی و سرتاسر تحولات همراهی کرد با این همه، سلسله افکار ترک وی تا مدتها مکررا مرا فشرد.. اما در آخر توانستم از مسیر درونیش به راهمان ادامه دهم. شاید در اصل قصد من این بود که از حجم و وزن پایان های دیگری که از خودِ من می گذشت رها شوم .. پایان هر آنچه که دیگر از من نبود اما در نهایت یک تجربه جاندار از خودِ من بود.
    پیش از این ملاحظه کرده بودم که هر آن خودم را در مقابل سطر آخر یا ورق آخر می بینم.. آگاهیِ خاتمه ها در من برقرار می شود. آگاهیی که برای هر آنچه به آن زندگی می بخشم اهمیت فراوانی قائل است. و می پرسد.. چه کلمه ای را نطق خواهی کرد؟ محیطت را با کدامینِ خودت پُر خواهی کرد؟ گویای چه خواهی بود؟ فرجامین تجربه زیستنی به انتخاب خودت کدام است؟ چه مستحق زیستن است؟
    این گونه ای آگاهیست که مرا به انتخابِ خودم و کیفیت بودنم و آزادی آفرینی متعهد می نماید.
    هم اکنون می پرسم.. چگونه هر روز را می شود زیست اگر به راستی پی برد که آخرین روز از نوع خودش است؟

  10. چند روز پیش رفته بودم کتابخانه تا کتاب امانت را تحویل بدهم و طبق معمول با مدیر کتابخانه گرم گفتگو بودم که مراجع دیگری که پسر شانزده هفده ساله‌ای بود برای گرفتن کتاب آمد داخل، سفارش کتاب داد و شماره اشتراک ونام خانوادگی‌اش را گفت ، به محض شنیدن فامیلی‌اش رو به اوکردم و گفتم ببخشید اسم پدر شما یاسر است؟ با کمی تامل و تعجب گفت: نه ولی یه عمو دارم که اسمش یاسر است. چطور؟ گفتم من 25 سالی است که این عمو یاسر شما رو ندیدم و هیچ خبری ازش ندارم اگر ممکنه شماره تلفنش رو به من بده، دیدم داره مِن‌مِن میکنه گفتم بیا این شماره تلفن من رو بگیر به بابات بگو فلانی از من شماره خواسته باباتم منو میشناسه شماره رو بعدا” برام اس‌ام‌اس کن، طفلی یه نفس راحتی کشید و گفت چشم حتما” بعد کتابش رو گرفت و رفت.
    بعد ازظهر برادرزاده‌ی یاسر شماره عموش را فرستاد و عذرخواهی کرد که همون موقع از شماره دادن طفره رفته.
    چند روزی گذشت تا یه وقت مناسب پیدا کردم برای تماس، چند بوق خورد تا گوشی را برداشت، الو بفرمائید گفتم آقا یاسر محمودی؟ بله شما؟ گفتم برای اینکه بشناسی 25 سالی باید بری عقب، یه مکث کوتاهی کرد و اسم و فامیل منو گفت، گفتم عجب برادرزاده دهن لقی داری بهش گفتم از من به عموت چیزی نگیا! گفت نه بابا وقتی برگشتم به اون سالها تنها کسیکه بدون لهجه حرف میزد تو کلاس خودت بودی به همین خاطر پیدا کردنت کارسختی نبود.
    خلاصه بعد از کلی خوش و بش و مرور خاطرات قرار شد ملاقات حضوری داشته باشیم.
    بعد از اینکه تلفن قطع شد چند دقیقه‌ای رفتم به همون سالها، کلاس17 نفره سال دوازدهم ، هفده نفری که گمان می‌کردیم برای همیشه باهم می‌مونیم چون هیچوقت سر خرابکاری‌هامون همدیگه رو لو نمی‌دادیم حتی با تهدید منحل شدن کلاس پشت هم بودیم، ولی توی همه این سالها با هیچکدوم ارتباط نزدیکی نداشتم و یاسر هم همینطور بود بنابراین متوجه شدم این فاصله فقط برای من نبوده. البته به نظر می‌رسد برای داشتن ارتباط سالم و جذاب این سابقه دوستی که مدتها از آن گذشته اعتبار چندانی ندارد گرچه آن سالها بی‌وقفه هر روز هرروز هرروز کنار هم بودیم آنهم نه شش ماه یک‌سال، چهارسال!
    ولی این دلیلی برای این نیست که می‌شود آن دوستی‌ها را به همان غلظت ازنوبرقرار ساخت، چون انسانها بنا به شرایط و فرهنگ و محیط پیرامونشون با هم ارتباط برقرار می‌کنند، به متر و معیار و خوب و بدش کار ندارم فقط این را میدانم اگر فاصله طولانی بین رابطه بیفته نباید شناخت قبلی را ملاک قرار داد حتی اگر سابقه روابط قبلی پر از خاطرات خوب باشه. همچنانکه گاهی شاهد جمع شدن دوستان قدیمی در یک مکان پس از گذشت سالها بوده‌ایم و بعد از کلی آی‌آی و عجب روزگاری بود و جملاتی از این دست به پایان رسیده و پس از آن دورهمی خاطره‌انگیز تنها عکس و فیلم باقی مانده و بس!
    به نظر میرسد همچنانکه برای ارتباط جدید برایمان روشن است که باید با دوراندیشی گسترش یابد ارتباطات قدیمی نیزکه وقفه‌ای طولانی داشته است برای بازیابی نیازمند احتیاط است وشرط احتیاط اینست به سرعت به عمق ومداومتش مانند همان سالها اصرار نورزیم.
    دوستی و رابطه‌‌های قدیمی که به روزرسانی نشده باشه دوام نمی‌آورد.
    بنابراین رابطه‌های قدیمی هرچند عمیق که مدتهاست به روزرسانی نشده معیار قابل اتکایی برای ارتباط جدید نیست زیرا رفتار و شخصیت در طول زمان دستخوش تغییر شده ولی شناخت طرفین در همان نقطه متوقف شده است و این مغایرت گاهی چنان موجب دلخوری می‌گردد که هرازگاهی رابطه به کلی دفن می‌شود.
    یاحق

  11. “تکه‌های خاطره‌ساز”
    حدودن 15 سال پیش بود. روزی که به سمت خانه جدیدمان اسباب‌کشی کردیم، از داخل ماشین سرم را بیرون بردم تا نگاه آخری بیندازم به درختان طبقه‌ی پانزدهم. اگر قرار بود دلم حداقل برای یک چیز این ساختمان قدیمی تنگ شود همان طبقه پانزدهم بود. جذاب‌ترین و پرهیجان‌انگیز‌ترین مکان ساختمان پیروزی (محل زندگی دوران کودکی تا نوجوانیم). ساختمان پیروزی قدمتی بالای ۵۰ سال دارد. ما ساکن طبقه نهم بودیم، انتهای راهروی سمت چپ. دیوار به دیوار پله‌های اضطراری. راه پله‌ای که وقتی رویش می‌ایستادی احساس می‌کردی آن تارو پود فلزی باریک و زنگ زده‌ی قهوه‌ای رنگِ مرده، تاب تحملت را ندارد و هر آن زیر پاهایت مچاله می‌شود و خودش نقش زمین و صاحبش را راهی آن دنیا می‌کند. همیشه در دل دعا می‌کردم هیچ‌وقت کلاهم آن سمتی نیفتد چون رسمن کارمان را یکسره می‌کرد حتی زودتر از خطری که ما را سمت آن پله‌های مرگ کشانده بود!
    جای جای ساختمان پیروزی برای خودش عالمی داشت. مثل خیلی از ساختمان‌های قدیمی، روزهایش مظلومانه در قلمرو ما بچه‌ها بود. تا جان در بدن داشتیم وجب به وجبش را گز می‌کردیم برای یک بازی و ماجراجویی جدید، اما شب‌ها ورق برمی‌گشت و در یک حرکت همگانی از پیش تعیین‌شده از طرف خود ساختمان و متعلقاتش، همه‌چیز ترسناک می‌شد. از راهروی‌های دراز هر طبقه با مهتابی‌های یکی درمیان خراب و چشمک‌زنش بگیر که شب‌ها هنگام عبور از آن مو بر تنت سیخ می‌شد تا به در خانه برسی، (انگار راهرو در شب حتی درازتر هم می‌شد) تا پارکینگ تاریک و نمور با کلکسیونی از انواع سوسک‌‌های مرده و زنده و سیم‌مفتول‌‌های آویزان از شکم سقف، که انگار توسط یک غول بی‌شاخ و دم، دل و روده‌شان دریده شده باشد. از خود خانه چیزی نمی‌گویم که خودش یک حدیث مفصل است.
    اما طبقه پانزدهم. اولین بار که پا به این طبقه گذاشتم از دیدن یک حیاط و باغچه‌ی بزرگ آن هم در نوک ساختمان شگفت‌زده شدم. خب یک بچه پنج، شش ساله هنوز با کارکرد پنت‌هاس و روف گاردن آشنایی نداشت. ( البته در آن زمان) و یادم هست که با دیدن آن صحنه کم مانده بود چشمانم کل صورتم را فتح کنند.
    این طبقه حکم مشا را داشت. از نماز جماعت و اجرای مراسم‌های مناسبتی گرفته تا برگزاری کلاس‌های تابستانی برای اهالی ساختمان همه در این طبقه برگزار می‌شد‌. من و رفقایم هم از تمام این فرصت‌ها استفاده می‌کردیم برای ماجراجویی در این طبقه‌ی مرموز. البته رفقهای مخفی‌ای هم داشتم که همراهان همیشگیم بودند. مثلن با یکی‌شان در یکی از آن مراسم‌های شبانه‌ی قایم باشک‌بازی آشنا شدم. وقتی گرگ پشت یک درخت چشم گذاشت و باقی برای پیدا کردن گَل و گوشه‌ای برای قایم شدن پخش و پلا شدند، من مانده بودم که کجا قایم شوم که بتوانم سر بزنگاه روی سر بچه گرگه خراب شوم. همان موقع بود که با دوست وفادارم جناب سایه، آشنا شدم که با دستان استخوانی‌اش به استخر خالی، با منحنی‌های پیچ در پیچ وسط حیاط اشاره می‌کرد. استخر درست زیر حوالی دماغ جناب گرگ بود و همین باعث شد زیادی به خود مطمئن شود و دخترک مگس‌وزنی که داخل یکی از منحنی‌ها گوله شده بود را نبیند. و خب نتیجه‌اش شد یک پیروزی جانانه برای من و شکست مفتضحانه برای گرگ پرمدعا. رفیق‌های مخفی دیگری هم داشتم که در پرسه‌زنی‌هایم در اتاق‌های تار عنکبوتی و تاریک که پشت سر هم ردیف بودند، پیدایشان کردم. دیگر مطمئن شده بودم که این رفقان مخفی، یا از ارواح ساکنین طبقه‌ی پانزدهم بودند یا نسبتی با آن‌ها داشتند. اما انگار هرچه بزرگتر می‌شدم آن‌ها بیشتر از من فاصله می‌گرفتند. یا شاید هم من از آن‌ها. چون دیگر آن اواخر خیلی بهشان سر نمی‌زد. سرم با چیزهای دیگری مشغول شده بود. روزهای آخر، قبل از اسباب‌کشی برای آخرین بار رفتم به طبقه‌ پانزدهم. اما درش بسته بود. دستم روی در چوبی دو تکه گذاشتم و با دوستانم خداحافظی کردم. با جناب سایه، با ارواح ساکن در اتاق‌ها. به خصوص آن یکی که انگار همیشه در سرْشیرِ قو شکل و طلایی رنگ دسشویی گیر می‌کرد و ناله‌اش به هوا بود. بهشان قول دادم دوباره روزی به آن‌ها سر خواهم زد.
    آن روز با خودم فکر کردم کاش امکانی محیا می‌شد می‌توانستیم قسمتی از خانه‌ای که درش بزرگ شده‌ایم را همیشه همراه خود داشته باشیم تا به هر جا که دلمان می‌خواهد ببریمش. هر تکه‌ای از هر جای دنیا، که خاطرات ارزشمندی را برایمان رقم زده؛ می‎خواهد یک تکه از باغچه‌ای کوچک باشد، یک طبقه، یا حتی کل یک ساختمان 15 طبقه.
    با اینکه 15 سال است در خانه‌ی فعلیمان ساکنیم اما، اکثر رویاهای شبانه‌ام در راهرو‌ها و طبقات آن ساختمان قدیمی می‌گذرد. در طبقه‌ پانزدهمی که به شکلی اغراق شده شبیه باغ‌های باستانی با درختان هزار ساله شده. در اتاق خوابم که نیمه شبی هری پاتر سوار بر جارویش به پنجره‌ی آن ضربه زده بود.
    به راستی اگر امکانی محیا می‌شد تا بتوانیم این غنیمت‌های با ارزش را هرجایی که بخواهیم ببریم، در زمان‌های بی‌حوصلگی، زمان‌هایی که از زیادی خستگی،عصبانیت، ناراحتی خواب به چشمانمان نمی‌آید،می‌توانستیم سری به این تکه‎های خاطره‌ساز بزنیم و هنگامی که نیاز داریم جایی گم و گور شویم، بگذاریم خاطرات این مکان‌های مقدس ما را برای ساعاتی هم که شده با خود ببرند.
    به نظرم دیگر وقتش رسیده، عده‌ای رویاپرداز دیوانه دور هم جمع شوند و دستگاهی اختراع کنند برای دزدیدن این تکه‌های جذاب، حالا دزدی هم نشد کپی‌اش هم قابل قبول است. لطفن دست بجنبانید.

  12. معجزه‌ی نوشتن
    سرگرم شستن ظرفهای شام هستم که گوشی‌ام زنگ می‌خورد. شماره ناشناس است. نمی‌خواهم جواب دهم، نه وقتش را دارم و نه حوصله‌ی صحبت کردن با کسی که اصلاً شماره‌اش را هم ندارم.
    نمی‌دانم چه می‌شود که جواب می‌دهم. مریم دوست دوران دبیرستانم است. تا سه بار خودش را با جزئیات معرفی نمی‌کند نمی‌شناسمش. پانزده سالی می‌شود که ندیده‌امش.
    با مریم یک خویشاوندی دوری هم دارم. از آشنایی جویای احوالم شده بود و شماره‌ام را گرفته بود. دلِ پُری داشت از روزگار. شوهرش را بعد از ده سال زندگی مشترک از دست داده بود و سه بچه یتیم را به دندان کشیده بود و هنوز مستاجر بود. به تازگی جواب آزمایش مادرش، سرطان را تایید کرده بود. هر دو با هم پشت تلفن گریه کردیم. از بی‌خیالی و ایام شاد مدرسه و گرفتاریهای امروزمان صحبت کردیم و نهایتاً دیدار را به بعد از ایام کرونا موکول کردیم. خیلی دلم برایش سوخت. خانه‌ی بعد از شام را که سر و سامان دادم رفتم سراغ نوشتن هزار کلمه‌های جادویی. تمرین آزادنویسی که دوماهی می‌شد هر شب انجامش می‌دادم. در نوشته‌هایم از تماس غافلگیرانه‌ی دوستم نوشتم و چنند بند از نوشته‌هایم را به دعا کردن و عبارات‌تاکیدی برای حل مشکلات مریم اختصاص دادم. بعد از نوشتن هزار‌کلمه‌ها عجیب، خودم را شاد و سرحال احساس می‌کردم. این احساس سبکبالی و خرسندی همیشه بعد از نوشتن صفحات صبحگاهی و هزار کلمه‌ها عایدم می‌شد. موقع مسواک زدن فکری مثل برق از سرم رد شد. هی! از کی تا حالا این‌قدر بی‌رحم و سنگدل شده‌ای. تا دو قیقه‌ی قبل پشت تلفن گریه می‌کردی. چی شد این‌قدر زود دوستت را فراموش کردی؟ رنجها ودردهایش را از یاد بردی. به همین زودی؟
    خیلی ناراحت شدم. عذاب وجدان گرفتم و زیر لب از ته دل برای دوستم دعا کردم. در رختخواب از این پهلو به آن پهلو می‌شدم که جوابم را گرفتم. نه! من بی‌رحم و سنگدل نشده بودم بلکه این معجزه‌ی نوشتن بود که مرا برای یک ساعتی که مشغول نوشتن بودم از تلخی‌ها و دردهای روزمره‌ام به طرز شگفت‌انگیزی جدا کرده بود. بله این معجزه‌ی نوشتن بود. از این‌که جوابم را به این سرعت گرفته بودم خوشحال شدم و تصمیم گرفتم در اولین فرصت از خاصیت درمانگر نوشتن با مریم صحبت کنم.

  13. تمرین دوم ماه چهارم:
    احساس کردم متنی که راجع به معنای زندگی در تمرین اول نوشتم، بیش از اینکه یادداشت باشد مقاله شد. این بار سعی کردم با استفاده از این الگو آن را به یادداشت نزدیک‌تر کنم.

    معنای زندگی
    تمامی ندارد. ظرف‌های کثیف را می‌گویم. خیال می‌کنی آخرین ظرف است، اما همین که از سینک فاصله می‌گیری و سرت را برمی‌گردانی می‌بینی دوباره مثل قارچ سبز شده است. امروز وقتی اسکاچ به دست گرفتم و برای شستن یک خروار ظرف کمر همت بستم، باز هم صدای دبیر ادبیات در گوشم پیچید: «زندگی شستن یک بشقاب است… .»
    خدا بیامرزدت سهراب. نمی‌دانم چند بار در زندگی‌ات ظرف شسته‌ای که به چنین تعریفی از زندگی رسیده‌ای. شاید اگر می‌گفتی «زندگی، کنارِ هم نشاندنِ با نظم و ترتیبِ کلمات است، برای بناکردن شعر» یا «زندگی حرکت قلم‌مو روی بوم است» باورپذیرتر می‌بود. چنین فکری از کجا می‌آید؟ نمی‌دانم. شاید از اینجا که عادت کرده‌ایم معنای زندگی را به شغل و حرفه و اهدافمان گره بزنیم. در سنین پایین‌تر هم آن را تا حد درس و مدرسه و قبولی در دانشگاه تنزل می‌دهیم. اما واقعاً زندگی چیست و چه معنایی دارد؟
    اگر با کمی اغماض مرگ را نقطه مقابل زندگی (و نه تولد) بدانیم احتمالا بتوانیم با اقتدا به جمله «تعرف الاشیاء باضدادها» معنای زندگی را از معنای مرگ بیرون بکشیم. همان‌طور که ظلمت را با نور می‌شناسیم، سکوت را با صدا و هیاهو، و عدالت را با ظلم. (حتما سهراب هم به این موضوع واقف بوده که گفته زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ)
    شاید بگویید مرگ خود مبهم‌تر از زندگی است. حق با شماست. شناخت و معرفت ما نسبت به مرگ کم‎تر از زندگی‎ است ولی به نظر می‌رسد مرگ با تمام زوایای ناشناخته‌اش هنوز هم این توان را دارد که به زندگی معنا بدهد.
    «معنای زندگی همان چیزی است که ما به خاطر آن زندگی می‌کنیم و در واقع به خاطر آن است که خودکشی نمی‌کنیم.» البته انتظار اینکه این تعریفِ یک خطی تکلیفمان را با زندگی روشن کند، انتظار بیجایی است. شاهد ماجرا هم این که علی‌رغم وجود سِیلی از تلاش‌ها برای بیان معنای زندگی با استفاده از دیدگاه‌ها و نگرش‌های متفاوت، روزبه‌روز به تعداد کسانی که به دنبال معنا سرگردان کوچه پس‌کوچه‌های زندگی‌اند اضافه می‌شود.
    پس به همین سادگی هم نیست.
    دلیل این همه پیچیدگی عوامل مختلفی است که معنای زندگی تابع آنهاست. مثلاً نمی‌توان اجتماع، جغرافیا و تاریخی که در آن زیست می‌کنیم را دست کم گرفت. آنچه به زندگی یک کاکاسیاه در ایالت جورجیا در قرن هجدهم میلادی معنا می‌داده به احتمال زیاد برای یک دانشمند فیزیک آلمانی در قرن حاضر پیش‌پاافتاده است.
    اما گره این کلافِ سردرگم وقتی کورتر می‌شود که می‌بینیم معنای زندگی نه‌تنها فردبه‌فرد متفاوت است که برای یک شخص نیز ثابت نیست و در طول حیاتش بارها تغییر می‌کند.
    نه! معنای زندگی الزاماً همان هدف‌های ما نیست، اما رابطه تنگاتنگی با آن دارد؛ گاهی تلاش برای رسیدن به هدفی، زندگی را معنا می‌بخشد و گاه معنای زندگی است که به اهداف ما جهت می‌دهد.
    اگر بتوانیم مقابل افکار، رفتار، اهداف و اعمال خود در زندگی چند «چرا»ی متوالی بگذاریم و به آن‌ها پاسخ بدهیم، به معنای زندگی خود خواهیم رسید.
    چرایِ «شستن یک بشقاب» هم اگر به عشق، محبت و خانواده برسد، دور از معنای زندگی نخواهد بود.
    سردرگمی و دست به گریبان شدن با احساس پوچی و بی‌معنایی شاید از جایی شروع شد که در پیِ معناهای عجیب و غریب و بزرگ، از اصل وجودی خودمان فاصله گرفتیم و معناهای ساده، دردسترس و به ظاهر کوچک را حقیر و پیش‌پاافتاده انگاشتیم.
    «شستن یک بشقاب» هنوز هم می‌تواند نشانه‌ای از وجود معنا در زندگی باشد، حتی در عصری که ماشین ظرفشویی اختراع شده است.

  14. سلام بر شاهین عزیز و دوستانِ جان❣

    کنارِ میدان ایستاده‌ام، درِ سمتِ راننده چنان آسیب دیده که باز نمی‌شود. مامانِ‌ دوستِ روژینا _ که به اصرار من آمده تا برسانمش!_ در صندلیِ کناری‌ام است. در چهره‌اش نوعی غلط کردم دیده می‌شود، که نه می‌تواند برود و در آن شرایط ما را تنها بگذارد، نه توان و حوصله‌یِ ماندن دارد. روژینا و دوستش در صندلی عقب بی‌خیالِ خستگی‌، گرسنگی‌ و حادثه‌یِ پیش آمده، از جریاناتِ مدرسه حرف می‌زنند. پیرمردِ کنار راننده‌ی اتوبوس، که از حرف‌هایش می‌فهمم مسئول خطِ اتوبوسرانی است، صدایش را در سرش انداخته؛
    _خانوم تقصیر شماست، ما بیست ساله راننده‌ایم. ما وقت نداریم صبر کنیم تا پلیس بیاد، مردم کار و زندگی دارن!
    همه مسافرهای اتوبوس خم شده‌اند یا پیاده شده‌اند و دارند ما را نگاه می‌کنند! راننده پسرِ جوانی است که سرگردان و بی‌حوصله، صمُ‌بکم صبر کرده تا ببیند جنجالِ پیرمرد، راه به کجا می‌برد!
    من که احساس می‌کنم هیچ تقصیری نداشته‌ام، اصرار دارم صبر کنیم تا پلیس بیاید. مغازه دارها کار و بارشان را به امان خدا رها کرده‌اند و به امعان نظر ایستاده‌اند. عمقِ‌ نگاه بیشتر‌شان را می‌توانم بخوانم؛
    زن را چه به رانندگی!
    پیرمرد همچنان اصرار به رفتن دارد.
    بی آمدنِ پلیس. مسافرها غر می‌زنند و راننده ککش هم نمی‌گزد!
    فکر می‌کنم اگر یک مرد بودم و این اتفاق افتاده بود، رفتارِ پیرمرد، مغازه‌دارها، مسافرها و حتی که پلیسی که نرسیده سرش را می‌کند داخلِ ماشین و داد می‌زند؛
    _خانم بزن‌ کنار. راهو بند آوردی!
    _جوری که مجبور می‌شوم، دعوتش کنم به آرامش! _ چطور بود!؟
    در همین فکرها بودم که کوروش _همسرم _ که قبل از پلیس به او زنگ زده بودم، سر می‌رسد. همه یک قدم به عقب می روند. لحن‌ها مودبانه‌‌تر وخواسته‌ها آمرانه‌‌تر می‌شود. توضیحات معقولانه‌تر و رفتار پلیس منطقی‌تر است.
    مگر زن ستیزی و خشونت پنهان علیه زنان شاخ و دم دارد!؟ راستی چرا این چیزها را در مدرسه به ما یاد نمی‌دهند!؟
    چرا ذره‌ ذره و قطره چکانی، باید خودمان کشف کنیم، که وقتی کار اداری هم داریم، اگر یک مرد همراهمان باشد، اوضاع بهتر پیش خواهد رفت!؟
    دم زدن از حقوق برابرِ زن و مرد، فقط ادعای روشنفکری داشتن است. مطابق معمول تا به خودت بیایی می‌بینی رای سخیف برای روح لطیف صادر شده است!
    باری، پلیس راننده‌ی اتوبوس را مقصر دانست.
    و موقعی که گواهینامه و کارت ماشین را تحویل همسرم می‌داد، گفت؛
    از همسرتان عذرخواهی کنید لحظه اول عصبی بودم!
    چشمم به شعر پشت نیسان جلویی است؛
    ” زن آفتاب جهانتاب زندگانی است امیر
    ولی دریغ که در صحبتش کمالی نیست ”
    یادم باشد فردا قبل از آموزش فرمول و قاعده و دستور به دانش آموزانم تساوی حقوق زن و مرد را بیاموزم. بی‌شک بیشتر ازدانسیته و توریچلی به کارشان می‌آید.

  15. تمرین دوم. ماه چهارم.
    یک روز صبح میان آشپزخانه ی خان مان از خواب برخاستم. هنوز بلند نشد بودم که چشمانم باز شد واز شدت بی رمقی و بی حالی انگار با یک اتوبوس برخورد کرد بودم . توان اینکه سرم را از روی زمین بردارم نداشتم . این درحالی بود که فالیچه ای که روی سرامیکها در آشپزخانه پهن بود را میان دستهایم یافت. با نگرانی و به زحمت سعی کردم بایستم اما انگار بلندم نمی آمد. در بدنم رمقی نبود که برخیزم . کمی بدنم را بالا کشیدم تا به ساعت نگاه کنم و ببینم اصلا چه وقت از روز است و حالا چند ساعت میشود که کف آشپزخانه بخواب رفته بودم؟ باورتان نمیشود ساعت ده و پانزده دقیقه صبح بود و من اخرین بار پنج دقیقه مانده به ده به ساعت نگاه کرده بودم این را خوب بخاطر داشتم. ناگاه که یادم آمد اوووه راستی من یک پسر بچه دوساله هم دارم. باز گردن مبارک را بلند تر کردم و مانند مرغی که گردنش را کش و قوس میدهد تا خروسش را یکجایی ببیند اطراف خانه را نگاه کردم تا ببینم این بیست دقیقه ای که بنده وسط زمین آشپزخانه خوابیده بودم آن طفلک در چه حالی بوده؟ که دیدم او از دیشب که خوابیده هنوز بیدار نشده و انگار که خیالم راحت شده باشد دوباره سرم رارها کردم روی سرامیکهای لخت. تقلا برای ایستادن بی فایده بود من نمیتوانستم برخیزم. حالا یا بکلی فلج شده بودم یا در آن لحظات نمیپاشیدم. ببخشید چیز… پا نمیشدم. مثل یک کرم ماده که نگران فرزندش است خودم را روی زمین خیز دادم و به کودکم نزدیک شدم. گویی به خواب بیشتری نیاز داشتم. چشمانم خارج از کنترل من بودند و میخواستند بسته شوند. سرم را روی بالش کنار کودک گذاشتم و چشمانم خواب رفتند و افکارم بیدار. حالااز خودم میپرسیدم که چرا وسط آشپزخانه خوابیده بودم؟ صلا چرا قالیچه در دستانم بود؟ هان شاید بیهوش شده بودم . خوب اگر اینطور است پس چرا سالم بودم؟ نکند داشتم … آه آری من داشتم چای درست میکردم این را همین حالا به یاد آوردم. خوب پس چرا نسوخته بودم؟ اگر یکهو و بی هوا بیهوش شده باشم باید ابجوش روی بدنم ریخته باشد. ناگهان درد وحشتناکی در گردنم حس کردم که توان هر حرکتی را از من ربود. نمیتوانستم سرم را تکان دهم. انگار آن وسطها پشت گردنم با چیزی برخورد کرده بود. حسابی ترسیده بودم. آن چند دقیقه که افکارم به هر سمتی میرفت برایم به اندازه چند سالی گذشت. تو فکر کن که بیدار شوی و ببینی که نمیتوانی راه بروی که باید مثل خزندگان روی زمین خودت را بسایی تا بتوانی نقل مکان کنی. تو حساب کن در آن لحظه هنوز سی سالت هم نشه باشد . تو خیال کن که یک دنیا هم خیال و آرزو داشته باشی و اصلا چه کسی است که آرزو نداشته باشد و باز اصلا چه کسی است که از علیل و افلیج شدن خودش خوشش بیاید؟ تو حساب کن که آن لحظه من چه کشیدم و چقدر در همان نیم ساعت بخدا نزدیک تر شدم. البته فقط برای همان نیم ساعت و همان نیمروز بود. خیزبرداران گوشی موبایلم را یافتم و کمی به خودم فشار آوردم تا پین کدش را به یاد بیاورم. آنرا باز کردم و با مادر عزیز تر از جانم تماس گرفتم. بعد از سلام و ناخواسته بغضم ترکید و وسط آن زار زدنهایم یادم می آید که فقط گفتم من بیهوش شده بودم مامان من خیلی میترسم. مادرم با لحن کنترل شده ای که همیشه دلش میخواهد ادای آدمهای قوی را در بیاورد گفت: باشه باشه الان درستش میکنم. ای بابا چی را درست میکنی ؟ من وسط زمین آشپزخانه از خواب بیدار شده ام و علارغم تلاشهای مکررم نتوانستم یک لحظه روی پاهایم بایستم و آنها را جابه جا کنم حالا حاج خانم میخواهید درستش کنید؟ ویلچیری که خدمتتان هست و از آن برای کربلا و مکه رفتن استفاده اش میکنید؟ همان را میفرمایید؟ صبحانه خورده ای؟ حتما فشارت افتاده. کی از خواب بیدار شدی هان؟ مغزم قفل کرد. صبحانه نخورده بودم ساعت هفت بیدار شده بودم. یادم آمد. شام هم نخورده بودم. عصرانه هم همینطور. هان یادم امد رژیم داشتم. هان مامان نه نخوردم من رژیم داشتم. خوب قند خونت افتاده حتما فشار خونت هم خیلی پایین آمده. چیزی نیست الان درستش میکنم. باز درستش میکند. خداحافظی شلی ولی در تلفن رها کردم و چشمانم را بستم. ده دقیقه بیشتر نشد که زنگ در خانه به صدا در آمد. خوب، حالا باید بیدار میشدم تا بروم پای آیفون و در را باز کنم. دوباره خزنده گی کردم. کرم مآبانه خودم را به دیوار رساندم سعی کردم روی پاهایم بایستم کمی بلند شدم در حالیکه چهارستون بدنم بطرز تمسخر آمیزی میلرزید . اگر یکی اینجا بود که با او رودربایستی داشتم و مرا میدید ، چقدر خجالت آور و ترحم انگیز بودم در آن لحظه. توانستم روی زانوانم بایستم در را باز کردم و دوباره برگشتم سرجای قبلی ام میان خانه. خواهرم داخل شد. بعد از جویا شدن حالم و دیدن شرایط یک لیوان پر از شکر و آب بدستم داد. نگاهی به لیوان انداختم و گفتم: من رژیم دارم اینهمه قند تمام زحماتم را میپراند.خواهرم گفت رژیمت به درک داشتی میمردی دیوانه. ممکن بود به کما بروی. من در آن لحظه از تعجب یا نمیدانم ترس زبانم بند آمد. نیمی از لیوان را یک نفس سر کشیدم. رو به خواهرم گفتم که فلانی من فلج شده ام. نمیتوانم راه بروم. گفت نه بابا ضعیف شده ای تمام لیوان را بنوش بهتر میشوی. لیوان تمام شده از او تقاضا کردم دستم را بگیرد و کمک کند تا بایستم . این کار را کرد. یک چیزی در دلم میگفت بلند نشو. نمیتوانی راه بروی نا امید میشوی بلند نشو. مثل هواپیمایی که برای پرواز کردن به تمام انرژی خودش نیاز دارم تمام توانم را در پاهایم جمع کردم و روی آنها ایستادم. من توانستم بایستم یعنی من فلج نشده بودم. قدم برداشتم. قدمم برداشته شده. راه رفتم. من میتوانستم راه بروم. خدایا شکرت . من فقط قند خونم پایین آمده بود. اما چه بد بود و یا چه خوب بود. تجربه شیرینی بود. بد از آن روز هربار که به آن روز فکر میکنم به یاد خدا می افتم. که چه کارهایی میتواند با من بکند و نمیکند و همینطور مرا به حال خودم وا گذاشته است.

  16. تابستان بود در یک صبح زیبا روی کاناپه نشسته بودم و به کارهایی که باسد انجام می دادم فکر میکردم که موبایل زنگ خورد و گفتم الو اون گفت سریع خودت را به کلانتری برسان. گفتم برای چی ، گفت چیزی نیست و زیاد وقتت را نمی گیرد.
    خواستم بگویمش آخر من کی کلانتری بودم که حالا بیایم که قطع کرد.
    خیلی حس بدی داشتم با اکراه آماده شدم و رفتم ببینم چه خبر شده. انگار دنیا سرم آوار شده بود انگار به من می گفتند این جنازه ای که دفن کردی دارند نبش قبر می کنند. دم در پاسگاه موبایل را از من گرفتند و داخل شدم.
    نگهبان و مهندس و کمک مهندس اونجا بودند و شاکیان آنها هم بودند. با تعجب وارد شدم و مرا به سرکار معرفی کردند اول فکر کردم بعنوان شاهد آنجا هستم ولی نه این نبود.
    قضیه این بود که من دیروز رفته بودم به آپارتمان نیمه کاره سر بزنم که در آنروز سرقتی اتفاق افتاده بود.
    جلوی چشم نگهبان موتوری را برده بودند و نگهبان به پاسگاه گفته بود که فلانی دیروز آنجا بوده است.
    از من سئوال شد وقتی آنجا بودی چندتا موتو آنجا بود گفتم من موتورها را نشمردم یک راست رفتم داخل واحد کارم را انجام دادم و برگشتم و نگهبانی هم ندیدم.
    گفتم سرقت کی بوده، گفت بعداز ظهر گفتم من که صبح آنجا بودم. شاکی من را می شناخت و گفت من به ایشان مظنون نیستم و میتواند برود. احتمالا شم پلیسی باعث شده بود که مرا احضار کنند وگرنه من در آن ساعت آنجا نبودم بلکه نگهبان حضور داشته که یا حواسش نبوده یا شاید هم کار بگذریم.
    بعضی اوقات آدم موقع رانندگی به کسی نمیزند اما به او می زنند. کار به کار کسی ندارد اما همین که پایش را از عتابه در بیرون گذاشت همه او را می پایند. یا در اداره ای که کار می کند با کسی کار ندارد اما با او کار دارند. اینجاست که باید آماده بود و کار را درست انجام داد تا برگ برنده به دست کسی نداده باشد.
    با اینکه تجربه بدی بود ولی این چیزها آدم را پخته می کند آدم حس می کند اجتماعی شده است البته به شرط آنکه به خیر بگذرد مثل همین جریان. این مسائل هوش و حواس آدم را جمع می کند و چشمها را بیناتر، آنگاه جزئیات زا بهتر میتوان به خاطر داشت. به نظرم ثبت جزئیات فقط برای نوشتن نیست بلکه در تمام کارها به کار می آید. این نوعی مراقبه است تا ریز ریز وقایع را به خاطر بیاوریم و مو را از ماست بیرون بکسیم. ببینیم کجا خطا کرده ایم و برای آن خطا تنبیهی در نظر بگیریم. قبل از آنکه به حسابت رسیدگی کنند به حسابت رسیدگی کن. یاد حدیثی از حضرت علی (ع) افتادم که فرموده اند : تو به آخرتت رسیدگی کن دنیا ذلیلانه به سمت تو می آید.

  17. سلام خدمت استاد عزیز
    ساعتی برای باهم بودن

    چند وقت بود احساس می‌کردم که فاصله‌ام با فرزندانم دارد روزبه‌روز بیشتر می‌شود. من به کارهای خویش مشغول بودم و بچه‌ها هرکدام در گوشه‌ای می‌نشستند و ساعت‌ها به صفحه‌ی موبایل خیره می‌شدند. هرگاه اعتراض می‌کردم که بیش‌ازحد موبایل دستتان است، می‌گفتند: چکار کنیم، درس نخوانیم؟
    می‌دانستم جز درس‌خواندن با دوستان‌شان هم گاه‌وبیگاه در حال چت‌‌کردن هستند. همیشه گفتگوی‌مان به دعوا ختم می‌شد و در آخر بدون اینکه به نتیجه‌ای برسیم با دلخوری هرکدام باز به سراغ کار خود می‌رفتیم.
    بچه‌ها بزرگ می‌شوند و دیگر آن کودکان سه‌چهارساله‌ای نیستند که هرچه بگویی در جوابت بگویند: چشم مامان. آنها بزرگ می‌شوند و روزبه‌روز فاصله‌شان با ما بیشتر می‌شود. به‌خصوص الآن که به بهانه‌ی کلاس‌های غیرحضوری مدرسه، بیشتر ساعات شبانه‌روز را در فضای مجازی می‌گذرانند. آن‌قدر سرگرم‌اند که حتی یادشان می‌رود گرسنه شوند.
    درباره‌ی این موضوع با یکی از دوستانم مشورت کردم. پیشنهاد خوبی داد. باید ساعتی را برای باهم بودن می‌گذاشتیم. تصمیمم را با اعضای خانواده درمیان گذاشتم. گفتم: هرشب کنار هم صفحه‌ای از قرآن با معنایش می‌خوانیم و حکایتی از سعدی و بعد درباره‌ی موضوعی که خواندیم کمی باهم گفتگو می‌کنیم. حالا ما به‌جز سفره‌ی ناهار و شام، ساعتی داشتیم برا باهم بودن، برای حس اینکه یک خانواده‌ایم، برای حل مشکلات‌مان و برای اینکه باهم مهربانتر باشیم.
    تأثيری که آیات قرآن روی فکر و روان فرزندان‌مان می‌گذارد را دست‌کم نگیریم. یکی از بهترین راهکارهای تربیتی و آموزشی که منجر به توسعۀ فردی و اجتماعی می‌شود، تفکر و تعقل در آیات قرآن است.

  18. امان از دل گندگی و ندانم کاری بعضی منشی ها!

    حدود دو هفته پیش بود که بعد مدت های مدید رفتم آزمایشگاه برای چندتا چکاپ.دکتر در دفترچه بیمه برای آزمایش ها تاریخی قید نکرده بود تا در این شرایط کرونایی بدون دغدغه محدودیت زمانی ،هر وقت توانستم بروم آزمایش بدهم.من هم با چند ماه فاصله بالاخره رفتم آزمایشگاه و البته این را هم بگویم که خودم در قسمت خالی تاریخ در دفترچه به نیابت از دکتر تاریخ زدم.چون اگر تاریخ نزنیم خب قبول نمی کنند.به هر حال آن روز با رعایت تمامی پروتکل های بهداشتی توانستم خدا را شکر کارم را انجام دهم.

    چند روز بعد وقتی به مطب دکتر زنگ زدم از منشی سوال کردم که آیا می توانم در این شرایط وخیم کرونایی جواب آزمایش را برای دکتر واتساپ کنم و دیگر نیایم؟خانم منشی خیلی مهربانانه و مودبانه از من پرسید که راهتان خیلی دوره و من هم گفتم بله نسبتا.بعد گفت که آیا شما ….. هستید؟(سوالی پرسید که مربوط به داشتن شرایط ویژه ای بود)من گفتم که خیر….نیستم.بعد بهم گفت که لطفا فردا 3 به بعد زنگ بزنید ،چون امروز مربوط به این افراد است.من هم گفتم باشد.

    از قضا فردایش یادم رفت که زنگ بزنم و مجبور شدم که روز 3 شنبه زنگ بزنم.باید دوشنبه می زدم.دیدم هیچکس پاسخگو نیست و فردایش یعنی 4 شنبه زنگ زدم.روز 4 شنبه که زنگ زدم خانم منشی دوباره همان سوال ها را پرسید و من هم همان جواب ها را دادم و گفتم که لطفا کاری کنید که من به خاطر ارائه یک جواب آزمایش نیایم مطب .(به دلیل شرایط کرونایی)او هم با لحن مهربانانه و مودبانه همیشگی گفت آخر امروز روز فلان افراد است. من البته قبلش بهش گفتم که آخر دادن یک شماره جهت ارسال آزمایش چه ربطی به فلان بودن دارد؟یک شماره است دیگر!او گفت که آخر ببخشید من امروز لپ تاپم هم همراهم نیست.شما لطفا روز شنبه 3 به بعد زنگ بزنید.باز من قبول کردم.

    روز شنبه شده است و من ساعت 3 به بعد تماس گرفته ام.صدای منشی دیگری از پشت تلفن می آید که به نظر می رسد قبلی نیست.به منشی گفتم که من مریض ایشان هستم و درخواستم را مطرح کردم.این یکی هم گفت که راهتان دوره؟من گفتم بله و محل حدودی محل سکونتم را گفتم.با لبخند گفت که پس زیاد هم دور نیستید که!گفتم چرا والا دوره.بعد پرسید شما…. هستید؟ گفتم خیر! گفتم روز 4 شنبه که زنگ زدم یک خانوم دیگری بود و به من گفت که امروز 3 به بعد می توانم زنگ بزنم.گفت راستش امروز دکتر کمی عجله دارند و تا 4 باید بروند.من دوباره مجبور شدم که در مورد شرایط کرونا بگویم و آخر سر هم برای محکم کاری به منشی گفتم که دکتر … از دوستان و آشنایان فلان فامیلم هستند.(بلکه کارم را با پارتی بازی راه بندازد)او آخر سر گفت شما فردا فلان ساعت زنگ بزنید و من سعی می کنم که شماره یکی از همکاران را به شما جهت ارسال واتساپی بفرستم.گفتم پس خواهشا این کار را بکنید دیگر..گفت چشم و خداحافظی کردم.حالا ببینم چه آبی از این ها گرم می شود؟؟

    حتما برای همه تجربه چنین شرایطی پیش آمده.تصور و تجربه این چنین شرایطی برای اکثرا ناملموس نیست.الان با وجود کرونا و قرنطینه و محدودیت های سنگینی که وضع شده است جای تعجب است که منشی یک مطب به جای اینکه شرایط ارائه خدمات را برای رفاه حال مریض ها و مراجعان آسان تر کند و تا جای ممکن چنین درخواست هایی را از طریق واتساپ عملی سازد ،هر دفعه فقط چندتا سوال تکراری می پرسد و در عمل هیچ کمکی نمی کند و مریض را سر می دواند.به گونه ای که من مجبور شدم آشنایی بدهم و بگویم که دکتر دوست فلان فامیلم هستند.حالا تازه اگر این آشنایی دادن هم راه به جایی ببرد!
    حتی منشی ها هیچ کدام به خودشان زحمت نمی دهند که شماره پرونده ات را بپرسند و تو خودت ،خودت را معرفی می کنی.متاسفانه شرایط و موقعیت هایی از این دست در کشور در حال توسعه ما کم نیستند.

    نمی دانم چه بگویم اما ای کاش همه وجدان کاری داشته باشند و آنچه برای خود می پسندند و یا نمی پسندند را برای دیگران هم اعمال کنند و تبعیض قائل نشوند.اما به نظر خودم همه این رفتارهای این دو منشی ناشی از عدم هماهنگی با همدیگر و به احتمال زیاد به دلیل تنبلی و بی حالی آنهاست که حوصله ندارند این کار را از طریق موبایل و واتساپ پیگیری کنند.خواستگاه این گونه رفتارها در فرهنگ غلط ما است که متاسفانه ریشه ای عمیق دارد و ما هم خود را عادت داده ایم که کنار بیاییم.

  19. با سلام وعرض ادب واحترام خدمت استاد بزرگوار وفرهیخته
    میگویند آ مدیم ابرویش را درست کنیم خوشگل شود زدیم چشمش راهم کور کردیم .مدتی است به خاطر این میهمان 5 گرمی فردی که گاه گاهی برای کمک میآمد پیش ما و دستی زیر پرو بالمان می کرد و رفت وروبی و میکردو گردی میگرفت ودل مارا شاد میکرد.
    ماهم دل خوش بودیم به اینکه هر ازگاهی آمنه جان سر وصفایی به خانه میدهد . اما این میهمان ناخوانده موذی که آمده وجا خوش کرده و فصد رفتن هم ندارد . غیر از اینکه آمنه خانم را خانه نشین کرد .
    دل ماراهم خون کرد به جهت اینکه وظایف رفت وروب و شست و شو وگرد گیری وبال گردن ما شد.
    باعیوب انکساری دست و پا وگردن و آرتروز و دیسک که سالهاست گریبان مارا گرفته ول هم نمیکند. به نا چار دست به جارو شدیم از آ نجا که دسته جارو که برای دستان عمل کرده ما سنگین است درهمان بار دوم سوم دسته جارو را سر شکن کردیم به جهت معیوب بودن مچ دست جارو برقی رفت برای تعمیر حالا درنوبت تعمیر است . بعد از مدتی گفتیم تی کشیدن کار مانیست از پش برنمیآ ییم مدام تی را بشوریم وبچلانیم تصمیم گرفتیم بخار شوی را که آمنه جان فقط در خانه تکانیها استفاده میکرد جایگزین تی کنیم برای نظافت کف خانه فکر میکردیم حداقل شستشوی مداوم ندارد آن طفلک بیچاره هم کارش بخار کردن بود وبا تبخیر و رطوبت گند زدایی میکرد مرحله سوم استفاده از بخار شوی چنان روی زمین خیس سر خوردم که فکر کردم از قله پیست دیزین شوز کردیم به سمت قله توچال که دراین سر خوردن دنده ها نیز به دست وپای معیوب سپرده شد .
    از همه اینها که بگذریم ناهار روز نظافت بود که همیشه من برای آمنه زرشک پلو ومرغ میپختم چون عاشق این غذا بود اما خودم دست تنها به ناهار فکر نمیکردم ولفقط میخواستم هر چه زودتر گند زدایی بشودوتمام شود با زخم معده و وضعیت خراب در آ خرین مرخله از نظافتکاری معده نیز جوابمان کرد و نسخه ای داد دستمان که یکی دوسال بابد از پی اش بدویم . القصه خانواده دست به دامن آمنه جان شدند وازآن پس آ»نه جان راحت جان نام گرفت . تصمیم گرفتندکه درگیری با کرونا آسانتر از مواجهه با هیکل مومیای یعنی همان باند پیچی شده من باشند این را بگویم که سرم هنوز سالم است وانگشتانم در حد تایپ کار میکند .

  20. تمرین2:
    تلوزیون، وقت اذان روشن بود تا من و مادر متوجه اذان شویم، و برای پدر، غذا را روی میز آماده کنیم. پدر فقط در ماه رمضان روزه نمی‌گیرد، بلکه او از 365 روز سال حداقل 150 روزش را، روزه است.
    اذان را گفتند، و من میز را چیده و منتظر بودم تا پدر بعد از خواندن نمازش به سر میز بیاید.
    انتظارم زیاد طول نکشید. پدر آمد، اما سرش داخل کتاب بود و با ولع داشت کلمات را می‌جوید انگار روزه‌اش را با کتاب باز کرده باشد.
    پشت میز، روی صندلی نشست. خودکاری لای برگه‌های کتاب گذاشت و گفت” «ریحانه از من به تو، 5 تا کتاب رو توی زندگیت بخو…»
    می‌پرسید چرا ادامه‌ی حرفش را نگفتم، الان می‌گویم.
    چونکه دوتا دست داشتم و چند دست دیگر هم قرض گرفتم و روی گوش‌هایم گذاشتم.
    بابا همینطور داشت از آن کتاب‌ها حرف می‌زد و از راهکارهای موفقیت می‌گفت.
    کلمات به گوشم نزدیک می‌شدند اما با برخورد به دستانم می‌شکستند و روی زمین می‌ریختند.
    می‌گویید:” بچه جان چرا گوش نمی‌دادی؟”
    این بار نمی‌دانم دیگر پاسخی برای شما که هیچ برای خودم هم ندارم.
    ولی خوب می‌دانم که دارم برخلاف سخن سقراط که می‌گوید: « من می‌دانم که نمی‌دانم»، عمل می‌کنم.
    من خودم را دانای کل فرض می‌کردم و پشت آن چند کتابی که خوانده بودم قایم شده بودم و گوشم را به پیشنهاد کتاب و نصحیت‌های پدرانه‌ی او بسته بودم. من که به دنبال کتاب جدید می‌گردم، من که هزاران متن در این موارد خوانده‌ام و می‌خوانم، من که در جای دیگر به دنبال کسب علم و راه‌های موفقیتم هستم. گناه پدر بیچاره‌ام چه بود که به جای فهماندن حرف‌هایش به دخترش و معرفی 5 تا کتاب، باید نکته‌هایش را به در و دیوار آشپزخونه و قابله‌ی روی گاز بفهماند.
    دستم بی‌اختیار پارچ را روی میز کوباند و پاهایم مرا به سمت بالکن پرت کردند. اگر یکم دیگر انجا می‌ماندم، یا جیغ می‌زدم یا مغزم منفجر می‌شد.
    روی صندلی مشکی که داخل بالکن بود، نشستم. دستم را داخل جیب سویشرتم بردم و از انجایی که همیشه کاغذی داخل جیب سویشرتم دارم آن را براشتم و روی پایم گذاشتم و شروع کردم به خط خطی کردن آن.
    بعد از تمام خط خطی‌هایم به این نتیجه رسیدم که من برای اینکه حرف‌های دلم و یافته‌های جدیدم در هر موضوعی را به کسی نمی‌گویم و وقتی با کسی روبه رو می‌شوم که راحت از یافته‌هایش برایم می‌گوید به او حسادت می‌کنم. این بار دیگر مغزم داشت از دست حسادت آشکارم می‌ترکید.
    برای همین تصمیم گرفتم آن کاغذ له شده زیر دستم را محکم در مشت بگیرم و آن را به صورت حسادتم بکوبانم.
    از بالکن بیرون رفتم و رو به روی پدرم نشستم و گفتم: ” راستی داشتین می‌گفتید پنج کتاب موفقیت اسماشون چی بود؟ منم چندتا کتاب در این مورد خوندم. نظر شما راجب راهکاراش چیه؟ منم چندتا نظر دارم…”.

  21. سلام بر شاهین عزیز و پرانرژی
    تمرین ۲
    دیروز بعد از مدت‌ها از خانه بیرون زدم. به خانه‌ی خاله نرگس می‌رفتم. تنها خاله‌ای که از میان چهار خاله‌ی دیگر با او احساس راحتی و صمیمیت می‌کنم. تا صبح از هر دری حرف زدیم. از خاطرات کودکی او. از جنگی که آنها را از جنوب آلاخون والاخون کرده بود. از رنج‌های گذشته. گذشته! چه محدوده‌ی زمانیِ غریبی‌ست گذشته! گاه مثل خوره مغز را می‌خورد. گاه از شیرینی‌اش قند در دل آب می‌شود. گاه مثل زهرمار کام آدم را تلخ می‌کند. گاه اما با جرقه‌ای کوچک صورتش را بر پنجره‌ی حال می‌چسباند و همان‌جا نقش می‌بندد.
    شاید به همین خاطر است که یک دفتر دولوکس دهه‌ی شصت با عکس میدان آزادی، که خاله نرگس از بین خرت و پرت‌های قدیمی‌اش بیرون آورد، همین قدر ساده مرا پر کرد از تمام خاطرات گذشته‌ام.
    ذوق کرده بودم. پابرهنه و شتابان به میان خاطرات کودکی‌ام دویدم. در دقایقی کوتاه خاطرات جسته گریخته به ذهنم آمد. نمی‌توانستم تفکیک کنم کدامشان به راستی تا آخر اتفاق افتاده است؟ و کدامشان را خودم در طول زمان کامل کرده و ساخته‌ام؟
    تمام صحنه‌ها جلوی چشم‌هایم مجسم می‌شدند. اما به درستی نمی‌توانستم تشخیص بدهم کدامیک عین واقعیتِ پیش‌آمده و کدامیک تحریف شده‌ی ذهن‌ام است. تازه برای به یاد آوردنشان می‌بایست به کودکی‌ام می‌لغزیدم. جزئیات را زیر و زبر می‌کردم تا واقعی‌ترین‌ها را بیرون بکشم.
    ذهن آدمیزاد ذهن رمنده‌ایست. لاکردار مثل ماهی لیز است. چشم غافل کنی سُر می‌خورد و به هر زمانی که خواست می‌جهد. خیلی اوقات خاطراتی را از گذشته به یاد می‌آوریم، که مثلاً در یک خانواده و برای همه‌ی اعضاء آن یکسان پیشامد کرده و حالا بعد از بیست سی سال ذهن هر کدامشان آنطور که دلش خواسته به آن اتفاق خالص که حالا دیگر تنها خاطره‌ای است، رنگ و لعاب بخشیده است. هر طور خواسته اضافه کرده، کم کرده. و هر کدام خاطره‌ای را تعریف می‌کنند که از نظر خودشان عین واقعیت است. در حالیکه ذهن هر کس در طول سالیان رنگ تجربیات بعدی زندگی‌اش را نیز به آن اتفاقات سال‌های دور افزوده است و آن‌گونه که دلش می‌خواهد آن را به یاد می‌آورد. پیشامدهای تلخ و شیرین سالهای گذشته حالا خاطره‌ای است که از زبان هر کس به شیوه‌ی خودش نقل می‌شود. گاهی ذهن آنقدر ناآگاهانه و با گذشت زمان پیشامدها را تحریف می‌کند، که آن اتفاقات به کلی به خاطره‌ای نو با ماهیتی نو تغییر شکل می‌دهند.
    به خودم که می‌آیم به این فکر می‌کنم که ذهن آدمیزاد جعبه‌ی جادویی پیشرفته‌ایست. هیچ‌گاه متوقف نمی‌شود. مدام در حال ساختن و پرداختن است. به هم می‌بافد. تخیل و واقعیت را به هم می‌پیچد، به گونه‌ای که با گذشت زمان امکان تفکیک آن‌ها از دست می‌رود.
    چقدر خوب می‌شود، به محض آنکه کودکی خواندن و نوشتن آموخت، او را به نوشتن یادداشت‌هایی از اتفاقات روزانه‌اش تشویق کنیم. تا می‌آید بزرگ شود با ذهن کودکی‌اش در کودکی می‌نویسد. با ذهن نوجوانی‌اش در نوجوانی. و با ذهن بالغش در جوانی. و همین طور که پیش برود در پیری صاحب چه گنجینه‌ی عظیمی خواهد بود.

    شاهین کلانتری
    بی‌نهایت زیبا بود.
    ذوق شما در یادداشت‌نویسی تحسین‌برانگیزه.

  22. تمرین دوم ماه چهارم
    دوستم برای من تعریف کردکه: آن روز بچه هارا به گردش برده بودم.بچه ها ناگهان ایستادند و به پسر بچه ای زل زدند که مشغول فروختن کاغذ دستمالی بود. او لباس هر رهگذری را می گرفت و التماس می کرد که از او دستمال بخرند. بعضی ها عصبانی می شدند و پسر بچه را هل می دادند.. اما پسر از کارش دست برنمی داشت.دوباره لباس رهگذر دیگری می گرفت و التماس می کرد.البته بعضی هم دلشان می سوخت و از او دستمال می خریدند.پسرم از من سوال کرد:
    این پسرحتما”مدرسه نرفته است؟
    دستی به سرش کشیدم و گفتم: چرا عزیزم مگر کتاب درسی که در دست دارد نمی بینی؟ او برای این که درس بخواند کار می کند.
    پسرم گفت هیچ وقت نمی خواهم جای او باشم و به مردم التماس کنم.در ضمن او برای نمایش کتاب درسی در دست گرفته است.
    دوستم گفت من از حرف پسرم خیلی تعجب کردم و لذت بردم که او در سن دوازده سالگی چقدر بزرگ فکر می کند.
    اما من طور دیگری فکر می کردم. من دوست ندارم بچه ها بزرگتر از سن شان باشند. شاید هم من اشتباه می کنم

  23. ماه چهارم : درس دوم ( یادداشت)
    موضوع یادداشت: آزاد
    به نام خدا
    نزدیک ظهر است، روغنِ داخل ماهیتابه تقریباً داغ شده‌است. کتلت‌ها را نازک کف دستم پهن می‌‌کنم و در روغن می‌اندازم. می‌دانم که عاشق کتلت است؛ تا فرصت هست میز را هم می‌چینم، و منتظرش می‌مانم.
    از اتاقش بیرون می‌آید؛ تا چشمش به دیس پر از کتلت می‌افتد، ذوق می‌کند و می‌گوید:
    «آخ جون کتلت»
    پشت میز می‌نشیند، و شروع به خوردن می‌کند نمی‌دانم چند عدد کتلت می‌خورد؛ اما می‌دانم اضافه وزن پیدا کرده‌است. چند بار می‌خواهم بگویم دخترم داری چاق می‌شوی، کمی هم سالاد بخور؛ اما وقتی می‌بینم با چه اشتهایی غذا میخورد دلم نمی‌آید چیزی بگویم.
    می‌دانم از صبح پشت میز تحریرش
    نشسته‌است؛ و در مدرسه مجازی‌اش، سر کلاس به درس معلم گوش داده، تمرین حل کرده،درس جواب داده، نمی‌دانم شاید امتحان هم داشته‌است.
    و خدا می‌داند در این مدت چند بار صدای معلم قطع شده‌است، چند بار نت ضعیف باعث شده ناخواسته از کلاس خارج شود، چند بار عصبانی شده، چند بار حواسش به گفتگو‌های هم‌شاگردی‌هایش پرت شده‌‌است، چند بار دلش می‌خواسته با همکلاسی‌هایش حرف بزنه و با آنها زنگ تفریح به حیاط مدرسه برود؛ اما حتی زنگ تفریح هم مجبور بوده سر جایش بنشیند.
    او از صبح در دنیای مجازی بوده‌است؛ حالا این کتلت‌ها تنها چیزهای واقعی دنیای او هستند. متأسفانه غذایش که تمام شود دوباره باید به دنیای مجازی‌اش برگردد؛ باید تکالیفش را هم در دنیای مجازی انجام دهد.
    هم سن او که بودم در دنیایی واقعی زندگی می‌کردم، به مدرسه واقعی می‌رفتم؛ و کلی دوست صمیمی داشتم، زنگهای تفریح آنقدر می‌دویدم و بازی می‌کردم که صورتم از شادی گل می‌انداخت. معلم‌هایم همه واقعی بودند، آنقدر واقعی که وقتی برای درس جواب دادن پای تخته صدایم می‌کردند؛ آنقدر قلبم تند می‌زد که گاهی فکر می‌کردم از سینه‌ام بیرون می‌پرد.
    وقتی هم به خانه برمی‌گشتم ناهار مفصلی می‌خوردم، و هرگز اضافه وزن ‌پیدا نمی‌کردم. آن‌روزها دنیای من واقعی‌‌ِ واقعی بود.
    اما امروز وقتی دخترم از صبح تا عصر به یک صفحهٔ غیر واقعی زل می‌زند؛ دلم می‌گیرد، وقتی می‌بینم جایی برای بازی کردن و خوش گذراندن ندارد؛ و باید در خانه بماند و دوباره زل بزند به صفحهٔ مجازی دیگری، نگرانش می‌شوم.
    کاش روزی دوباره دنیای او نیز واقعی شود، و بتواند با خیال راحت کتلت بخورد، بازی کند و دوستان واقعی داشته باشد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *