داستان کوتاه | بررسی 4 ترجمه از 1 داستان

این درس یکی از مهم‌ترین و کلیدی‌ترین درس‌های دورۀ نویسندگی خلاق است.

بناست از طریق مطالعۀ یکی از معروف‌ترین و بهترین داستان‌های کوتاه جهان، نکات بسیاری را دربارۀ داستان کوتاه و همین‌‌طور ظرایف ترجمۀ داستان بیاموزیم. (البته بحث جدی‌تر ما دربارۀ ساختار داستان کوتاه به ماه‌های بعدی دوره موکول شده است.)

شاهکار چخوف

داستانی که در این جلسه می‌خوانید یکی از شاهکارهای چخوف است که در واپسین سال‌های عمر کوتاه خود نوشته. این داستان علاقه‌مندان بسیاری در میان عموم علاقه‌مندان به ادبیات و همینطور نویسندگان و منتقدان دارد.

از این داستان تاکنون 4 ترجمه فارسی از مترجمان شاخص و حرفه‌ای منتشر شده است. ما حالا هر 4 ترجمه را در یک فایل قرار داده‌ایم تا شما با خواندن این 4 ترجمه به بررسی و مقایسۀ آن‌ها بپردازید.

برای مطالعه و انجام تمرین این درس حداکثر 1 هفته مهلت دارید.

دانلود 4 ترجمه از 1 داستان

دربارۀ این داستان قبلاً اپلیکیشن دوره نکاتی ارائه شده است که اگر مایل بودید می‌توانید بشنوید.

[wp-svg-icons icon=”file-3″ wrap=”i”] تمرین:

هنگام مطالعه به این نکات توجه داشته باشید:

تاثیر حسی ترجمه‌ها روی شما (کدام یک از ترجمه‌ها احساسات شما را بیشتر برانگیخت؟)

سادگی و زیبایی ترجمه‌ها (کدام از ترجمه‌ها را ساده‌تر و زیباتر می‌دانید و چرا؟)

نظر شما دربارۀ این داستان (به «خوب بود» و «بد بود» و «حال کردم» و «حال نکردم» اکتفا نکنید. دربارۀ نظر خودتان با جزئیات استدلال کنید.)

جملات برتر داستان از نظر شما و مقایسه ترجمه‌ها (برخی جملات داستان را انتخاب کنید، و هر چهار ترجمۀ این جملات را در کنار هم بنویسید و آن‌ها را مقایسه کنید.)

بعد از جمع‌بندی تحلیل خودتان از تک تک موارد بالا، گزارش خودتان را به عنوان تمرین ثبت کنید.

101 پاسخ

  1. درود استاد عزیز وهمکلاسی های ارجمندم.در ترجمه های این داستان چخوف.اولین ترجمه ازرضا امیر رحیمی:واژه های کاربردی برای نشان دادن زن ستیزی و تنفرش از زنان،را دوست نداشتم.خواننده را عصبی واز خواندن داستان منزجر وزده میکرد.ولی در ادامه داستان توصیفات زیبا وصحنه پردازی موفقی داشت.همچنین دارای نثر ساده ای بود.در ترجمه دوم از حمید رضا آتش برآب:اینجا هم بیان انزجار ونفرت از زنان از زبان دیمیروف خشن وزننده تر بود.طوریکه اشکال کار را در بکار گیری واژه های نابجا بوسیله مترجم نسبت دادم.و خواننده جذب داستان نمیشد بنظر من.از شخصیتهای داستان دور میشدم.واحساس نزدیکی و درک درستی از حال واحوال قهرمانان داستان نمیتوانستم داشته باشم.صحنه پردازی در داستان قوی نبود.جزئیات و وقایع داستان کامل وروان بیان نشده بود.
    ترجمه سیمین دانشور:از لحاظ ابراز احساسات وعواطف خوب بود.اما صحنه پردازی در داستان ضعیف بود.نثر وبیان ترجمه داستان را دوست نداشتم.بکار گیری بعضی از الفاظ که اصلا به ساختار داستان نمیخورد،زیاد دیده میشد.مثل کلاه لبه پهن.
    ترجمه سروژ استپانیان:به نظر من ترجمه بهتری از بقیه بود.در معرفی شخصیت های داستان خیلی موفقتر از بقیه ترجمه ها بود.صحنه پردازی بهتر وقابل درک تری داشت.وقایع مربوط به ارتباط دیمتری وآنا را واضح وشفاف تر بیان کرده بود.معرفی بقیه شخصیتهای داستان در این ترجمه کاملتر بود.تصویر سازی ودرک صحنه ها وشناخت خصوصیات اخلاقی کارکترهای داستان برای من دراین ترجمه راحتتر بود.شخصیت واقعی دیمتری دراین ترجمه با جزئیات معرفی شده بود.وقایع اجتماعی روز را بیان کرده بود درصورتیکه در ترجمه های قبلی کمتر دیده میشد یا اصلا بیان نشده بود.
    این جمله از گوروف را دوست داشتم.وقتی عاشق شده بود،می اندیشید که درحقیقت اگر درست فکر کنیم همه چیز دراین دنیا زیباست.
    گوروف از آنجایی که خود را درمقایسه با تمام آدمها معیار قیاس قرار میداد،دیده هارا باور نمی کرد وهمیشه براین پندار بود که واقعی ترین وجالبترین جز زندگی هرکس در تاریکی شب و در پس پرده میگذرد.

  2. در ابتدا باید بگویم که تابه‌حال هیچوقت این‌کار را انجام نداده بودم و بررسی یک داستان با چند ترجمه بسیار سرگرم کننده و جذاب بود. حتی با این‌که چندان داستانش را دوست نداشتم.
    می‌شود گفت اولین ترجمه از رضا امیررحیمی را بیشتر از ترجمه‌های دیگر دوست داشتم. زبانی که به زبان امروزی نزدیک‌تر بود و برای این داستان مناسب بود. البته نمیدانم خود داستان اصلی چه لحنی دارد و آیا پیچیده‌ست یا راحت یا عامیانه چون فکر می‌کنم زبان و لحن ترجمه باید بر این اساس شکل بگیرد، کاملا براساس نسخه‌ی اصلی. چون فقط خود داستان نیست که اهمیت دارد. درکل اگر درنظر بگیریم زبان اصلی هم ساده و بدون پیچیدگی بوده این ترجمه بهتر بود.
    ترجمه‌ی حمیدرضا آتش‌برآب با این که از باقی ترجمه‌ها به نظر روان تر و ساده‌تر بود اما انگار لحن داستان را کمی خراب کرده بود. شاید بشود گفت دیگر بیش‌ازحد روان بود! و لفظ بانو هم که دائم تکرار می‌شد به شدت روی اعصاب بود!
    سیمین دانشور از اصطلاحات عامیانه زیاد استفاده کرده بود. ترجمهی ساده‌ای بود ولی به شدت مشکل داشت. خیلی چیزها را در جزییات عوض کرده بود مثلا زن کلاه لبه‌پهن به سر نداشت، کلاه بره داشت. در قسمت‌های زیادی هم معنی ها عوض می‌شد. انگار بعضی اصطلاحات به زور در داستان چپانده شده بودند. در کل این ترجمه باعث شد به هر ترجمه‌ای کم اعتماد شوم!
    ترجمه‌ی سروژ استپانیان هم خوب بود اما خب چون با زبان امروزی کمی فاصله داشت خسته‌کننده می‌شد. ولی انتخاب واژه‌ها متنوع و خوب بود.
    درمورد خود داستان باید بگویم جزو داستان‌های مورد علاقه‌م نشد اما به‌هرحال مفهومش برایم جالب بود. این‌که آدم ها اختیار خودشان را نادیده می‌گیرند و برای خوشامد دیگران کاری را انجام میدهند که مرسوم است و وجهه‌ی خوبی دارد. بعدا وقتی می‌فهمند اشتباه کرده‌اند که خیلی دیر است و هزاران غل و زنجیر به پایشان بسته شده است. اما بازهم حقارت را انتخاب می‌کنند و بدون این‌که از زنجیرها رها بشوند و زندگی جدیدی را شروع کنند ترجیح میدهند وجهه و آبروی خودشان را در حد سطحی حفظ کنند و زنجیرهای جدیدی به پای خود ببندند و در باتلاق درونشان بیشتر و عمیق‌تر غرق شوند.
    و جملات موردعلاقه‌ام: صدای غرش خفه و یکنواخت دریا از پایین، از آرامش و از خواب جاودانه که در انتظار همه‌ی ماست سخن می‌گفت. همچنان می‌غرید، زمانی که نه یالتا و نه اوراندا در کار بود،‌ امروز هم می‌غرد و فردا نیز بی‌اعتنا و خفه خواهد غرید، زمانی که دیگر نخواهیم بود. و در این ثبات، و در این بی‌اعتنایی کامل به زندگی و مرگ هر یک از ما شاید نشانه‌ای نهفته است، نشانه‌ای برای رستگاری جاودانه‌مان و حرکت بی‌وقفه‌ی زندگی بر زمین و تکامل بی‌پایان.

    گوروف می‌اندیشید که در حقیقت اگر درست فکرکنیم همه‌چیز در این دنیا زیباست. همه‌چیز،‌ جز آنچه انسان‌ها، زمانی که اهداف عالی زندگی و شایستگی انسانی‌شان را فراموش می‌کنند،‌ می‌اندیشند و انجام می‌دهند.

    گوروف همیشه به چشم زن‌ها چنان می‌نمود که نبود. آنها موجودی را دوست می‌داشتند که در خیال‌شان خلق کرده و در جستجویش بودند، و حتی زمانی که به اشتباه‌شان پی می‌بردند باز هم او را دوست می‌داشتند.

  3. تاثیر حسی ترجمه‌ها روی شما (کدام یک از ترجمه‌ها احساسات شما را بیشتر برانگیخت؟)
    ترجمه اول (رضا امیررحیمی) احساسات مرا بیشتر جریحه دار کرد تا سایر ترجمه ها.

    سادگی و زیبایی ترجمه‌ها (کدام از ترجمه‌ها را ساده‌تر و زیباتر می‌دانید و چرا؟)ترجمه حمیدرضا آتش بر آب ساده و گیرا بود اما اگر از نظر زیبایی ترجمه ای را انتخاب کنم انتخاب من ترجمه سیمین دانشور خواهد بود.

    نظر شما دربارۀ این داستان (به «خوب بود» و «بد بود» و «حال کردم» و «حال نکردم» اکتفا نکنید. دربارۀ نظر خودتان با جزئیات استدلال کنید.)داستان فوق حرف از عشقی نامتعارف به میان آورد که این روزها بیشتر از قبل دیده میشود. مردها و زن هایی که هر یک درکنار زوجشان هستند اما دلشان با آنها نیست و به شخص دیگری علاقه دارند.اینها آدم هایی هستند که تک تک لحظات زندگی خود را زجر میکشند و ناراحت هستند. به موسم شادی عشقشان را در کنارشان ندارند که شادی شان را با او قسمت کنند و به وقت غم که نیازمند گرمای آغوش کسی هستند که دلشان پیش اوست اما نمیتوانند این گرما را حس کنند. و روزهارا به امید رسیدن به آنها شب و شب هارا در رویای زندگی آرمانی با آنها روز میکنند.آنها در خلوت خود آنقدر فکر میکند و فکر میکنند که خسته میشوند واینها همان هایی هستند که در جمع ها تنها ترینند. داستان چخوف داستان مردان و زنانی است که تقدیر دست و پای قلبشان را محکم بسته است؛تا مبادا از سرنوشت فرار کنند و اگر هم عاشق شدند در حسرتش بمانند.این افراد تا به عشقشان نرسند هرگز لبخند نخواهند زد؛ و چه زیباست تعبیر چخوف از این افراد؛که وقتی به آرزویشان نرسند خیانت میکنند ،پیر میشوند و زندگی آنها را تبدیل به آدم های بدی میکند.

    جملات برتر داستان از نظر شما و مقایسه ترجمه‌ها (برخی جملات داستان را انتخاب کنید، و هر چهار ترجمۀ این جملات را در کنار هم بنویسید و آن‌ها را مقایسه کنید.)
    من جمله های زیادی را مقایسه کردم اما دوتا از آنها را به اشتراک میگذارم و
    بهترین ترجمه هر جمله را میگذارم.

    1(سیمین دانشور)
    اینگونه ماجراها اولش یک تفنن روحانی،یک ماجرای گوارا و آرام است اما آخرش برای یک آدم،حسابی مایه دردسر است.و ماجراهای عاشقانه همیشه آخر و عاقبتشان خراب است.

    2(حمید رضا آتش بر آب)
    راستش مد شده میگویند اینجا کسل کننده است.آدمی که توی شهر خودش بیشتر از نوک دماغش راهم نمیتواند ببیند مثلا تو بیلیف یا چه میدانم ژیزدا زندگی اش را میکند و هیچ هم حوصله اش سر نمی رود. اا پایش می رسد اینجا ،انگاری خودش از گرانادا تشریف فرما شده باشد می گوید چه پرگرد و خاک و حوصله سر بر!

  4. تاثیر حسی ترجمه‌ها روی شما (کدام یک از ترجمه‌ها احساسات شما را بیشتر برانگیخت؟)
    من با ترجمه دوم ترجمه حمیدرضا آتش برآب ارتباط بهتری برقرار کردم چون ساده و روانتر بود و از کلمات دشوار کمتراستفاده شده بود. با ترجمه اول ترجمه رضا امیر رحیمی هم نسبت به دو ترجمه دیگر راحت تر ارتباط برقرار کردم.
    سادگی و زیبایی ترجمه‌ها (کدام از ترجمه‌ها را ساده‌تر و زیباتر می‌دانید و چرا؟)
    ترجمه حمیدرضا آتش بر آب ساده و زیباتر به نظر می رسید چون از کلمات دشوار دور از ذهن استفاده نکرده بودند. ترجمه رضا امیر رحیمی هم چون ساده و ملموس بود و به زبان امروزی نزدیکتر. دو ترجمه دیگر به ویژه ترجمه سوم -ترجمه سمین دانشور- متن دشوار و غیر امروزی تر بود که خواندن متن را نچسپ و سخت کرده بود.
    نظر شما دربارۀ این داستان
    موضوع داستان با آنچه امروز در جامعه می بینیم بسیار همخوانی داشت و می شد نمونه های متعددی را تصور کرد شاید به همین علت تازگی و جذابیتی برای من نداشت هر چند آن قسمت هایی از داستان که به درگیری های ذهنی شخصیت های اصلی داستان پرداخته شده بود را دوست داشتم در هر صورت برای من داستان جذاب پر کششی نبود.
    جملات برتر داستان از نظر شما و مقایسه ترجمه‌ها
    خانمی با سگ کوچک
    تصور می‌کرد به اندازه کافی تجربه های تلخ داشته است که بتواند زن ها را هرطور می خواهد بنامد، البته با همه این حرف ها یک روز هم بدون این «نژاد پست تر» نمی توانست زندگی کند.

    چه شب‌های بی‌منطقی، چه روزهای کسل کننده و بی‌حادثه‌ای!

    او دو زندگی داشت: یکی آشکار، که همه می دیدند و درباره اش هرچه لازم بود می دانستند، پر از راست و دروغ های مرسوم، و کاملا شبیه به زندگی آشنایان و دوستانش، و دیگری که پنهانی جریان داشت.
    بانویی با سگ ملوس
    به نظر خودش آنقدر تجربه تلخ از این طایفه داشت که به خود حق بدهد هرطور بخواهد درباره آنها صحبت کند. اما هر چه بود، دو روز هم نمی‌توانست بدون این فرومایگان سر کند.

    اصلاً این شب‌های سوت‌وکور و این روزهای یکنواخت ملال‌انگیز به چه دردی می‌خورند!

    او دیگر دو زندگی داشت؛ یکی علنی، همان که همه می دیدند و می دانستند و به درد کسی هم نمی خورد چون پر بود از حقایق قراردادی و دروغهای مصلحتی، درست مثل زندگی باقی دوستان و آشنایانش؛ و یک زندگی هم در خفا
    بانو و سگ ملوس اش
    به خیال خودش تجربیات او درباره زن ها آنقدر تلخ بود که به او حق می داد هر دشنامی که دلش بخواهد به زن ها بدهد. اما با این حال حتی دو روز هم نمی توانست بدون این «اجناس پست» زندگی کند.

    چه شب‌های مهمل و مزخرفی می‌گذرانی و چه روزهایش خالی و تیره بود!

    او دو زندگی داشت، یک زندگی آشکار که پیش چشم همه کس بود و هر که دلش می خواست می توانست از آن سر در بیاورد. این زندگی پر از حقایق رسمی و خدعه های رسمی بود، درست مثل زندگی دوستان و آشنایانش، از راست و دروغ انباشته بود. و یک زندگی هم داشت که در زیر زمین، در نهانی ادامه می یافت.
    بانویی با سگ کو چولویش
    او خود چنین می پنداشت که تجربه تلخش از آنها آن قدر کفاف می‌دهد که حق داشته باشد آنان را به هر نامی که بخواهد بنامد، با این همه حتی برای دو روز هم که شده محال بود بتواند بدون این ، «پست‌ترین طایفه» سر کند.

    چه شب‌های احمقانه و چه روزهای تهی و ملال‌آوری!

    اکنون او دارای دو زندگی بود: یک زندگی علنی که کاملا عیان و آشکار بود و هر که دلش میخواست می توانست آن را ببیند و از آن سر در بیاورد. این زندگی مانند زندگی دوستان و آشنایان او آكنده از حقیقت های قراردادی و فریب های قراردادی بوده و یک زندگی غیر علنی که دور از چشم اغیار به هستی خود ادامه می داد.
    ازبین این ترجمه ها ترجمه آتش برآب و رضا امیر رحیمی ساده و روان تر بوده و به زمان امروزی نزدیکتر است.

  5. 1)
    از لحاظ حسی ارتباط بیشتری با ترجمه حمیدرضا آتش بر آب برقرار کردم. کلماتی که برای بیان حالات مختلف انتخاب کرده بود به نظرم مناسب تر از بقیه بود و بیشتر به دل می‌نشست. گرچه ترجمه رضا امیر رحیمی هم حس خوبی داشت. اما سیمین دانشور و استپانیان به نظرم نتوانسته بودند به خوبی حس و حال واقعی داستان را در کلمات و جملات جاری کنند.

    2)ترجمه حمیدرضا آتش بر آب هم ساده بود و هم زیبا. چون بیخودی از کلمات سنگین استفاده نکرده بود و برای هر کسی، قابل فهم بود. در مقابل ترجمه دانشور اصلا در بیان جمله های مختلف به شکل ساده موفق نبوده.
    مثلا در ترجمه آتش بر آب به این جمله دقت کنید:
    به شوهرش هم می‌گفت برای مشکلی پیش دکتر زنان میرود، او هم بفهمی نفهمی باور میکرد.
    حالا همین جمله در ترجمه دانشور:
    …شوهرش نصف حرفش را باور میکرد و نصفش را باور نمیکرد.
    ترجمه اول راحت تر منظور را می‌رساند.

    3)این داستان زندگی عادی و روزمره دو نفر را نشان می‌دهد که از دو نسل هستند و هر دو از زندگی که در حال حاضر دارند راضی نیستند. داستان در ابتدای کار تنها از دید شخصیت مرد ماجرا روایت می‌شود. او فردی است که دو زندگی دارد، یکی رسمی و دیگری غیر رسمی. یکی برای حفظ کردن وجهه و آبروی خود در مقابل دیگران و دیگری برای رضایت درونی‌اش. او حاضر نشده که وضع زندگی اول خودش را تغییر دهد به جای آن به شکل موازی یک زندگی دوم برای خودش دست و پا کرده.
    در طرف دیگر شخصیت زن هم به همین شکل توصیف می‌شود. زنی که از شوهر خودش ناراضی است اما با این حال با او زندگی می‌کند و برای فرار از آن به یک نفر مثل خودش روی آورده.

    در واقع انگار این دو بدون اینکه بخواهند در مورد این مشکلاتشان با هم صحبتی بکنند جذب همدیگر می‌شوند. احتمالا هر کدام یک نیمه از خودشان را در دیگری می‌بیند.
    به نظر من، داستان به خوبی شرایط هر کدام ار آن ها را قبل از آشنایی بیان کرد و به خواننده فهماند که چرا این دو به این صورت به همدیگر علاقه دارند.
    نحوه روایت داستان هم خیلی ساده و روان بود. به همین دلیل هم حوصله خواننده نمی‌رفت.
    4)
    جمله های برتر همان جایی است که لحظه بعد از جدایی دیمیتری و آنا روایت میشود:
    ترجمه رضا امیر رحیمی:
    قطار به سرعت دور شد، چراغهایش خیلی زود ناپدید و پس از چند لحظه دیگر صدایی شنیده نمی‌شد، گویی همه چیز چنان طرح ریزی شده بود که هرچه سریعتر به این نسیان شیرین، به این دیوانگی، پایان ببخشید. گوروف تنها بر سکو ایستاده بود و به دور دست های تاریک نگاه میکرد، با چنان احساسی به صدای جیرجیرک‌ها و همهمه سیم‌های تلگراف گوش می‌داد که گویی او را از خوابی بیدار کرده بودند.

    ترجمه حمیدرضا آتش‌برآب:
    قطار به سرعت رفت و چراغ هایش هم محو شد. یک دقیقه بعد دیگر صدایی هم از آن به گوش نمی رسید. واقعا همه چیزدست به دست هم داده بود که این غفلت شیرین و این جنون زودتر به دست فراموشی سپرده شود. گوراف تنها روی سکوی ایستگاه مانده بود و به دور دست تاریک نگاه می‌کرد. همهمه ملخ و وزوز سیم تلگراف را چنان گوش می‌داد که انگار تازه از خواب بیدار شده است.

    ترجمه سیمین دانشور:
    ترن به سرعت راه افتاد. چراغ هایش از نظر ناپدید شد و بعد از یکی دو دقیقه صدایش هم شنیده نشد. مثل اینکه همه چیز با هم دست به یکی کرده بودند که به این دیوانگی شیرین و فراموش نشدنی خاتمه بدهند. گورف تنها در ایستگاه ،به تاریکی نگاه کرد. جیرجیر سوسکهای همهمه سیم های تلفن به گوش می‌رسید. احساس کرد که تازه از خوابی گران برخاسته است.

    ترجمه سروژ استپانیان:
    قطار به سرعت راه افتاد، به زودی چراغ هایش ناپدید شدند، دقیقه ای بعد هیاهوی آن نیز فرو مرد، گفتی همه چیز به عمد دست به یکی کرده بودند تا هر چه زودتر به این فراموشی شیرین و به این دیوانگی خاتمه دهند. گورف که اکنون روی سکوی ایستگاه، یکه و تنها ایستاده و به تاریکی شب خیره شده بود. هنگامه ملخ ها و وزوز سیم‌های تلگراف را با چنان احساسی می‌شنید که انگار تازه از خواب بیدار شده بود.

    از بین این چهار ترجمه ترجمه آتش برآب از همه واضح تر و بیان زیباتری داشت.
    ولی ترجمه دانشور خیلی به زبان امروزی نزدیک نبود و حس را دقیق به خواننده منتقل نمی‌کرد.
    ترجمه رضا امیر رحیمی هم تا حد زیادی مشابه آتش برآب بود و آن هم به خوبی این قسمت را روایت می‌کرد.
    در ترجمه استپانیان به نظرم در بعضی قسمت ها می‌توانست از کلمات بهتری استفاده کند مثلا کلمه “هنگامه” خیلی به حس و حال این صحنه‌ای که دارد روایت می‌شود نمی‌خورد.

  6. برای شروع گزارش نویسی ام ترجیح می‌دهم تا با نظر درباره ی خود داستان چخوف شروع کنم.
    تصویر سازی داستان چخوف آنقدر خوب است که با هر بار خواندن داستان مورد جدیدی در آن کشف می‌کنید، بعد از چهار بار خواندن داستان هم خسته نمی‌شوید و به صورت کامل می‌توانید صحنه های داستان را در ذهن خودتان تجسم کنید.
    جدای از صحنه های داستان، با این که با داستانی کوتاه روبه رو هستیم، به خوبی و به صورت کامل، به شخصیت های داستان پرداخته شده است و ما می‌توانیم حدس بزنیم که هر کدام از شخصیت ها چه ویژگی ها و خصوصیات اخلاقی ای دارند. مثلا چخوف در توصیف ظاهر و شخصیت همسر گورف نوشته است:
    « او زن بلند بالایی بود، راست و کشیده ، با ابروهای تیره، زورگو و جدی که خودش را روشنفکر می‌دانست، بسیار می‎‌خواند، در نامه هایش نشانگر حرف سخت را نمی‌نوشت و همسرش را دیمیتری صدا می‌کرد نه دمیتری.»
    در این داستان حتی به روابط میان شخصیت ها هم پرداخته شده است وما می‌توانیم بفهمیم که هر شخصیت چه فکری درباره ی شخصیت دیگر دارد. مثلا درباره ی نظر گورف در مورد همسرش اینطور نوشته شده است که:
    « گورف در دل، او را کم عقل، کوته فکر و بی ذوق می‌دانست، از او می‌‌ترسید و دوست نداشت خانه بماند. مدت ها بود که به زنش خیانت می‌کرد و اغلب ماجرایی عشقی داشت.»
    اگر دقت کنید در این داستان به ویژگی های اهالی هر شهر نیز اشاره شده است مثل ویژگی یالتایی ها یا اهالی مسکو که کند، مردد و اخلاق مدار بودند.
    پیرنگ اصلی را به خوبی می‌توان در داستان متوجه شد. شخصیت اصلی داستان که زن ها را نژاد پست می‌دانست و در گفتگوهای احساسی با آن ها سعی می‌کرد با استدلال های منطقی وجدانش را آرام کند، در پایان داستان تغییر کرده بود و با دیدن اشک های آنا سر گی یونا بی ‌قرار شده و در پی آرام کردن او و پیدا کردن راه حلی برای زندگیشان بود، کاری که در اول داستان نمی‌کرد و فقط در پی لذت های آنی با زنان و مسائل عشقی بود.
    اما برویم سراغ ترجمه ها…
    ترجمه ی اول یعنی ترجمه ی رضا امیر رحیمی از نظر حسی روی من تاثیر خوبی گذاشت. شاید به خاطر این که اولین بار داستان را با این ترجمه خواندم و این ترجمه را روان و شیوا دیدم مانند ترجمه ی حمیدرضا آتش بر آب که آن را هم ساده و زیبا یافتم. در ادامه پاراگراف برتر را در این دو ترجمه می‌خوانیم :
    ( گورف با قیاس از روی زندگی خود درباره ی زندگی دیگران قضاوت می‌کرد. آن چه را می‌دید باور نمی‌کرد. فرض او بر این بود که زندگی حقیقی و جالب هر کس در پشت پرده ای ، چون پرده ی تاریک شب می‌گذرد. زندگی خصوصی پنهان است و شاید تا اندازه ای به همین دلیل است که آدم با فرهنگ، آن چنان عصبی کوشش می‌کند که احترام اسرار زندگی خصوصی حفظ شود.) « رضا امیر رحیمی»

    (دیگر درباره ی بقیه هم به شیوه ی خاص خودش قضاوت می‌کرد، چیزی را که می‌دید باور نمی‌کرد و همیشه حدس می‌زد هر آدمی راز هایی برای کتمان دارد، مثل خود او که زیر پوشش تاریکی شب زندگی واقعی و پرشورش را می‌گذراند. هر وجودِ دارای شخصیتی رازهایی دارد و شاید برای همین باشد که انسان متمدن این قدر جوش و جلای حفظ حریم خصوصی را می‌زند.) « حمیدرضا آتش بر آب»

    پس می‌شود گفت که من در اینجا کمی تقلب کردم و به جای یک ترجمه دو ترجمه ی اول را ساده تر و زیبا تر می‌دانم.

    در لایو مربوط به این درس دیدم که استاد، ترجمه ی سیمین دانشور را دوست نداشتند. در آن زمان من این ترجمه را نخوانده بودم و هنگام شروع سعی کردم که این نظر بر روی دیدگاهم به سیمین دانشور اثر نگذارد اما هر چه جلوتر می‌رفتم من هم با نظر استاد هم عقیده می‌‌شدم. نثر داستان از زبان سیمین دانشور به مذاقم خوش نیامد مثلا همان خط اول داستان که می‌گوید:
    « چو افتاده بود که در اسکله قیافه ی تازه ای، خانمی با سگ کوچولویی، دیده شده است.»
    یا
    « مدت ها بود که با زن های دیگر روی هم می‌ریخت.»
    این طرز نوشتن از نظر من کمی لات وار و عامیانه است.
    همچنین در بعضی جاها مترجم بی حوصله ترجمه کرده است در صورتی که اگر برگردیم و ترجمه های دیگر را بخوانیم در این قسمت ها توضیح کامل داده اند و توضیحشان هم بیهوده و حوصله سر بر نبوده است و اتفاقا برای آشنایی ما با شخصیت داستان ضروری بوده است. مثلا سیمین دانشور در جایی می‌نویسید:
    « گورف برایش تعریف کرد که از مسکو آمده است. اصلا در زبان شناسی کار کرده، اما شغلش عجالتا در بانک است و هم اینکه دلش می‌خواسته خواننده ی اپرا شود اما این کا را هم ول کرده است. اکنون دو تا خانه در مسکو دارد و …»!!!
    من در این متن غلط زبان شناسی هم پیدا کردم. تا جایی که در کتاب های زبان شناسی مدرسه به ما یاد داده اند دو حرف پرسشی را نمی‌توان پشت سر هم آورد در صورتی که در این ترجمه می‌خوانیم:
    « آیا چگونه می‌توان این زنجیرهای غیر قابل تحمل را تکان داد و گسست؟»
    پاراگراف برتر را در ترجمه ی سیمین دانشور نیز می‌خوانیم:
    ( و چون همیشه همه را با خود قیاس می‌کرد، آن چه را می‌دید، باور نمی‌نمود و یقین داشت که دیگران هم حتما زندگی حقیقی و واقعی شان در زیر پرده ی رازها می‌گذرد.گویی که در پشت پرده ی شب تار می‌گذرد. ارزش حقیقی و شخصیت واقعی هر کس جزء اسرار است و آشکار نمی‌شود و شاید تا حدی به همین جهت است که مردمان متمدن، با هیجان و شور خاصی ادعا می‌کنند که باید راز اشخاص را محترم شمرد و آن را بروز نداد.) « سیمین دانشور»
    حال بهتر است که به سراغ ترجمه ی چهارم برویم. ترجمه ی چهارم هم برای من به نسبت لذت بخش بود و تنها مشکلی که با آن داشتم استفاده از کلمات سخت و پیچیده و قلنبه و سلنبه در ترجمه ی داستان بود. به گونه ای که اگر تنها این ترجمه را خوانده بودم و با داستان آشنایی نداشتم باید دست به لغت نامه می‌بردم تا معنی برخی از کلمات را پیدا کنم و متوجه شوم. مثلا:
    « غمین و متالم بود و اندکی احساس ندامت می‌کرد.» در اینجا کلمه ی متالم برای من سخت است.
    در آخر پاراگراف برتر را در ترجمه ی سروژ استپانیان می‌خوانیم:
    ( و از آنجایی که خود را در مقایسه با تمام آدم ها معیار قیاس قرار می‌داد دیده ها را باور نمی‌کرد و همیشه بر این پندار بود که واقعی ترین و جالب ترین جزئ زندگی هر کسی، در تاریکی شب و در پس پرده می‌گذرد.بقای زندگی های خصوصی بر راز ها استوار است و شاید به همین سبب است که آدم های متمدن می‌کوشند اسرار خصوصی مردم در معرض تجاوز و بی احترامی قرار نگیرد.) « سروژ استپانیان»
    در کل می‌توانم بگویم که از خواندن چهار ترجمه ی داستان چخوف لذت بسیار بردم و تاثیر خواندن نسخه های متفاوت یک داستان را بر شیوه ی نگرشم متوجه شدم. هم با مترجم ها و کتاب های جدیدی آشنا شدم و هم صبر و استقامتم را بالا تر بردم و از این بابت بسیار خوشحال و از استاد شاهین کلانتری بابت این تمرین ارزشمند سپاسگزارم.

  7. 1. ترجمه ی اول از زبان رضا امیر رحیمی از نظر من به خوبی توانست احساسات مرا برانگیزد.
    2. ترجمه ی اول در عین زیبایی، ساده تر و قابل لمس تر بود. من به نگارش درست اهمیت می دهم و در این زمینه مطالعه میکنم به نظر من ترجمه ی اول به خوبی از عهده ی نگارش و درست قرار گرفتن کلمات در سر جای خودش برآمده بود.
    3. نوع نگارشش به زبان امروزی بیشتر نزدیک بود و خواننده بهتر می توانست با ان ارتباط برقرار کند و توصیفات بهتر با جزئیات ریزتری را بیان کرده بود. داستان قشنگی بود و میشد عشق در یک نگاه رو متوجه شد که واقعا اینجور عشق هایی وجود داره و پس از سالها در نهایت به کسی میرسی که تمام وجودت رو در بر میگیره و این به نظر من خیانت نیست بلکه خیانت زمانی اتفاق میافته که در کنار کسی زندگی کنی که هیچ عشق و علاقه ای به اون نداری و اینجوری هم دنیای خودت رو جهنم کردی و هم دنیای کسی که با تو زندگی میکنه. ای کاش قوانین زندگی راحتتر بود و راه ساده ای برای افرادی که با وجود متاهل بودن به راحتی و بدون هیچ قضاوتی جدا میشدند و با کسی که عاشقش هستند زندگی میکردند.
    4. از ترجمه ی رضا امیر رحیمی: زمان می گذشت، گوروف آشنا می شد، صمیمی می شد و بعد جدا می شد، اما هیچ گاه عاشق نبود؛ همه چیز در میان بود جز عشق؛ و حالا که موهایش سفید شده بود، اینچنین عاشق بود، واقعی، و برای اولین بار در زندگی.
    از ترجمه حمیدرضا آتش برآب: او با زنهای مختلفی آشنا می شد، نشست و برخاست می کرد و جدا می شد، اما حتی یکبار هم عاشق نشده بود؛ همه چیز بر وفق مراد بود، اما فقط عشقی در کار نبود. آن وقت درست حالا که دیگر مویی سفید کرده، تازه چنان که باید عاشق شده بود؛ عشق واقعی، برای اولین بار در زندگی.
    از ترجمه ی سیمین دانشور: ایام سپری شد و او زن های متعددی دید و با آن ها رفیق شد. پیش رفت و بعد جدا شد، اما هرگز هیچ کدام را دوست نداشت. همه چیز بود و هرگز عشقی نبود، اما عاقبت وقتی موی سرش خاکستری شد، عشق به سراغش آمد، و برای اولین بار در عمرش عشق حقیقی را احساس کرد.
    از ترجمه ی سروژ اسپانیان: زمان می گذشت، او با زنان مختلف در جوار او احساس خوشبختی نکرده بود. زمان می گذشت، او با زنان مختلف آشنا می شد، با آنها کنار می آمد و عشق می ورزید و سرانجام از آنان جدا می گشت اما هرگز عاشق و شیدا نمی شد- همه چیز در کار بود، بجز عشق. و حالا که برف پیری رفته رفته بر سرش می نشست، برای اولین بار در عمر خود عاشق و مفتون شده بود.
    در ترجمه ی اول این ترجمه تاثیر گذار و احساسات را به خوبی بر می انگیزد.

  8. این داستان یک واقعیت تلخ از جامعه را بیان میکند. ازدواج و زندگی کردن با کسی به اجبار و بنابر ملاحظات، که منجر به خیانت در خفا میشود و دوام چندانی ندارد. گروف با عشق ازدواج نکرده بود و با گشتن با زنهای مختلف میخواست کمبود حسی درونی را پر کند که نمیتوانست. اما جایی که دوری از آنا سرگیونا را چشید حس کرد عشق را دارد تجربه میکند. و جای خالی آن حس در زندگیش پر شده بود و زندگیش با عشق بود که‌ معنا میگرفت.

    قسمت خداحافظی آنا و گوروف برایم دوست داشتنی تر بود. لحظه ی وداع آنا دستپاچه شده بود و باید بیخیال کسی که عاشق او شده بود میشد و میرفت. دیالوگش نشان دهنده ی این است که مضطرب بود و نمیدانست در آن لحظات باید چه چیزی به زبان بیاورد.

    آقای رحیمی: «به تو فکر خواهم کرد… همه چیز را به خاطر خواهم سپرد. خدانگهدارت. به خوبی یادم کن، برای همیشه‌ جدا میشویم، لازم است. برای اینکه از اول هم‌نمی باید همدیگر را میدیدیم. خب خدانگهدار.»

    آقای آتش‌برآب: «همیشه به فکرتان هستم، یادتان هستم،بمانید، خدا به همراهتان. از من به بدی یاد نکنید. برای همیشه از هم‌ جدا میشویم‌چون باید اینطور باشد. این دیدار اصلا نباید صورت‌ میگرفت،خب، خدانگهدارتان.»

    خانم دانشور: « همیشه به فکرت خواهم بود.خداحافظ، خداحافظ. خیال بد درباره ی من‌ نکن. دیگر برای همیشه از یکدیگر جدا میشویم. باید اینکار را بکنیم. کاش اصلا همدیگر‌ را ندیده بودیم. حالا خداحافظ.»

    آقای استپانیان: «همیشه به شما فکر خواهم‌ کرد. به یادتان خواهم‌‌بود. دست خدا همراهتان. از من به بدی یاد‌نکنید. ما برای همیشه از هم‌ جدا میشویم. باید‌جدا شویم.یا اصلا‌ نمیبایست‌ همدیگر را میدیدیم. خدا پشت‌ و‌ پناهتان، خداحافظ.»

    ترجمه اول ترجمه رضا امیر رحیمی در عین اینکه با دقت بیان شده بود اما سنگین بود، و فهمیدن آن کمی سخت بود و من قسمت هایی از داستان را دقیق نمیفهمیدم فلذا باعث شده بود از داستان خوشم نیاید اما ترجمه دوم ترجمه آقای آتش برآب روان و صمیمی بود و باعث می شد بهتر با داستان ارتباط بگیرم و جذب داستان شوم و سوقم میداد به خواندن ادامه ی داستان. ترجمه سوم ترجمه خانم دانشور هم شبیه ترجمه دوم بود ولی بیشتر مفهوم را بیان کرده بود تا معنا را این از جهتی خوب بود از جهتی بد. اگر از روی متن اصلی بخواهیم تطبیق بدهیم معنی کلمه را به تنهایی متوجه نمی شویم. ترجمه چهارم ترجمه آقای استپانیان شبیه به ترجمه آقای رحیمی بود و با دقت ترجمه شده بود و همانطور سنگین که برایم جالب نبود.
    البته اینطور نیست که مطلقا ترجمه ی دوم خوب باشد، نه، در بعضی جملات و قسمتها من با ترجمه خانم دانشور بیشتر ارتباط گرفتم و ترجمه زیباتر بیان شده بود.
    در کل ترجمه ی ساده و روان را بیشتر‌ میپسندم.

  9. ترجمه رضا امیر رحیمی تاثیر حسی بیشتری روی من داشت، به نظرم بسیار خوب و روان داستان را از روسی به فارسی برگردانده بود.
    هر چهار ترجمه خوب بودند اما من ترجمه اول – رضا امیررحیمی- را زیباتر و ساده تر دیدم. هیچ جای داستان احساس نمیکردم که مترجم به سختی افتاده است و با خاهش و التماس دنبال کلمات یا عبارت رفته برای اوردن شان به ترجمه.
    داستان، برشی است از زندگی همه ما آدم ها. از روزگار قدیم تا الان زن و مرد در معرض این گونه زیستن، یعنی داشتن دو زیست متفاوت در آن واحد، قرار داریم. برای همین یک داستان آشناست. مرد یا زنی علاوه بر متاهل بودن و داشتن بچه و همسر، با زنان یا مردان دیگر به هر دلیل، رابطه دارد، و به قاعده شروع این رابطه در خفا و پنهانی است. اما رابطه ای است که بر خاست واراده اصلی خود فرد استوار است بی آنکه تحت فشار یا اجبار کسی باشد. فرد این رابطه زندگی اصیل خودش را دارد و فقط برای پنهان کردن آن از خانواده و آشنایان مجبور به ایفای نقش و فیلم بازی است، تا بقیه باور کنند که وی متعهد به خانواده است. در صورتی که زندگی واقعی، روزمره و عیان آن فرد، از همان ابتدایش نقش آفرینی است. دمیتری بی آنکه به اختیار خودش باشد خیلی زود به او زن داده بودند، و ناخاسته وارده زندگی شده بود که باید به آن متعهد باشد، اما با زنش مشکل داشت، ازش می ترسید و دوست نداشت خانه بماند برای همین مدت ها بود که به زنش خیانت می کرد. به نظرم از این گونه اتفاقات، در جوامع بسته بیشتر اتفاق می افتد، مراد از جوامع بسته، جایی است که یک فرد نمی تواند آینده خودش را انتخاب کند یا اینکه نقش ناچیزی در انتخاب آن دارد. علمای علم اخلاق اصطلاحی دارند به اسم زندگی اصیل. یعنی فرد در همه جا خودش باشد همان گونه که در تنهایی خودش است. اما در جوامع بسته، هر فرد چندین زندگی و چهره دارد، در تنهایی و با خودش، یک شکل است، در جمع خانواده یک جور دیگر، در کنار دوستان، در جمع همکاران و مانند این ها. دمیتری به همین درد دچار است، و همه ما در معرض این قرار داریم که یک دیمتری باشیم یا آنا

  10. قبل از گزارش در مورد این چهار ترجمه جا دارد از آقای کلانتری برای ارائه‌ی این تمرین تشکر کنم. به چالش کشیدن چهار ترجمه‌ی قوی و زیر‌و‌رو کردن رمان برای پیدا کردن بهترین از میان آن‌ها، سخت و در عین‌حال عالی بود.
    # اگر بخواهم بگویم کدام ترجمه احساسات مرا برانگیخته است؟ ناخودآگاه ترجمه‌ی سروژ استپانیان در ذهنم نقش می‌بندد. جملات و احساسات بسیار زیبا و قابل لمس در این ترجمه انسان را خط‌به‌خط با داستان همراه می‌کند.
    _ کف اتاق به‌جای فرش با ماهوت سربازی خاکستری رنگی مفروش شده‌بود.
    _ بوی گل‌های زن در بینی گوروف پیچید و در‌ دم هراسان به پیرامون خود نگریست.
    در خیلی از جملات رمان بسان این‌ها، حق مطلب در جمله ادا شده.
    # ولی از نظر سادگی و روان بودن کلمات ترجمه‌ی آقای امیر‌رحیمی و خانم سیمین دانشور بهتر بودند. در جملات پیچیدگی خاصی وجود نداشت، و جملات به‌سادگی بیان شده بود و اگر کسی رمان را برای اولین بار می‌خواند با موضوع گنگ و مبهمی رو‌به‌رو نمی‌شد.
    # اگر بخواهم نظر خودم را در مورد رمان بگویم، ابتدا در مورد زندگی مردی سخن می‌گوید که قهرمان آن_ گوروف_ زن‌ها را بازیچه‌ی هوسرانی و عیش خود قرار داده، و درنهایت آن‌هارا “پست‌ترین طایفه” می‌نامد. از زندگی کنار همسر خودش که بزرگتر از اوست و از نظر فکری تفاوت زیادی دارند، احساس نارضایتی دارد. ولی درعین حال سه فرزند از او دارد. داستان اشاره به آشنایی او با دختر جوان بیست‌و‌دو ساله‌ای که به سن دخترش نزدیک است، می‌کند. همچنان در طول رمان از لودگی و تمسخر مرد در رابطه‌اش با زنان سخن می‌گوید. عشق به زن جوانی که خود بنای خیانت به همسرش را از مدت‌ها پیش داشته.
    نقطه‌ی عطف داستان پایان آن است که تصمیم به وصل با یکدیگر می‌گیرند درحالی‌که می‌دانند راه سختی در پیش دارند. ولی برای این نتیجه‌گیری این‌چنینی آوردن دختر دبیرستانی گوروف در پایان داستان و صمیمیت او با دخترش در راه مدرسه عجیب است. گویا نویسنده می‌خواسته قضاوت را برعهده‌ی خواننده بگذارد. گوروف و زندگی اجباری کنار زن و سه فرزند؟ یا گوروف و رها‌شدن از زنجیر تعلقات و رسیدن به عشق دوران پیری؟

    # جملات برتر داستان از نگاه من:
    _«اینجا با کم‌رویی و گوشه‌گیری و بی‌دست‌و‌پایی ناشی از بی‌تجربگی جوانی و چنان حالت ناراحتی روبرو بود که انگار هر لحظه ممکن بود کسی در بزند.» ( رضا امیررحیمی)
    _«اما این بانو بی‌دل‌و‌جرأتی و ناپختگی و بی تجربگی جوانی و احساساتی خام داشت. یعنی همان چیزی که تأثیری ایجاد می‌کرد شبیه دلهره‌ی لحظه‌ای که کسی ناگهان بر در می‌کوبد.»( حمیدرضا آتش‌برآب)
    _«اما اینک در برابر او حیا و شرم یک جوان بی‌تجربه قرار گرفته بود. احساس مقاومت، احساس تردید و دودلی و تعجب خودنمایی می‌کرد. مثل این‌که ناگهان کسی دری را کوبیده باشد.» (سیمین دانشور)
    _« اما اینجا با کم‌رویی و گوشه‌گیری و بی‌دست‌و‌پایی ناشی از بی‌تجربگی جوانی و چنان حالت ناراحتی رو‌به‌رو بود که انگار هر لحظه ممکن بود کسی در بزند.» ( سروژ استپانیان)
    این جمله اوج داستان را می‌رساند که هر چهار مترجم زیبا و قابل درک ترجمه کرده‌اند. از طرفی زن جوان را به عنوان یک جوان خام و بی‌تجربه معرفی کرده‌اند که ممکن است کارهایش سرسری و بدون فکر باشد.و از طرفی سادگی و بی‌آلایشی در وی او را از زنان دیگر متمایز کرده که باعث علاقه‌ی گوروف شده است. نگرانی هر دو در مورد رابطه‌شان با جمله‌ی« انگار ممکن بود هرلحظه کسی در بزند» هویدا بود. عشقی یواشکی و به دور از خانواده‌ها.

  11. ترجمه اول به نظرم از همه زیباتر و بهتر بود . اما نتوانستم تحلیلی از همه ترجمه ها بنویسم.

    تا به حال از چخوف چیزی نخوانده بودم . از محتوای داستان خوشم نیامد برای درست کردن یک اشتباه دست به اشتباه دیگری می زنند . برای پایان دادن به یک زندگی بی محبت از محبتی نامشروع زندگی پوچ دیگری را آغاز می کنند
    قدر آموزه های زیبای تربیتی و دینی خودمان را بیشتر دانستم که بر گرفته از پاکی فطرت انسان های سالم است .

  12. تأثیر حسی از ترجمه ها:«بنظرم ترجمه خانم دانشور از همه شیرین تر و ساده تر بود»
    بااینکه همه همه عالی بودن اما برخی از ترجمه نویسنده های دیگه به گونه ای بود که باید خودت بیشتر تصویر سازی می کردی و نویسنده کمک زیادی نمی کرد اما خانم دانشور بگونه ای ترجمه کرده بودن که براحتی می تونستی خودت رو در همان مکان تصور کنی ترجمه به شکلی فارسی و بیان شده بود حتی بعضی از قسمت های داستان از ضرب المثل ایرانی مثل(هرچه بافته بود پنبه کرد .) بگونه ای انگار می خواست با خوانده ایرانی از ارتباط صمیمی ایجاد کند
    نظرم راجب این داستان(از اینکه می دیدم مردی آنقدر راحت زن ها رو بازیچه خودش قرار میده و بدون در نظر داشتن آسیبی که میزنه گذر می کنه.واینکه بدون توجه به همسر و فرزندانش سفر می ره و براش مهم نیست طئمه بعدی زنی متاهل باشه .راحت به خودش اجازه پیش روی میده و ازاین خیانت به شیرینی صحبت شده .جای تأسفه.وباز هردوی آنها بدون در نظر داشتن خیانت کثیف باز هم به دیدار های پنهانی .و سواستفاده‌ از اعتماد ی که به سفر رفتن آن دو داشتن به خیانت بدون شرم ادامه میدن.

  13. تاثیر حسی و سادگی و زیبایی ترجمه ها

    برانگیختگی حسی در خواندن اولین ترجمه
    رضا امیر رحیمی مشهود بود با اینکه شاید در این ترجمه پیچیدگی‌هایی به چشم می‌خورد اما فوق العاده جذاب بود وترغیی کننده.
    بعد از خواندن دومین ترجمه رسمیت اولین چیزی بود که از آن دریافت کردم هر چند که به نظر روان‌تر و ساده‌تر ترجمه شده بود اما زیبایی و جذابیت ترجمه اول را برایم نداشت.خیلی روان بود ورغبت برای خواندن ادامه داستان را میگرفت.با وجود تفاوتهایی که در متن ترجمه سوم در مقایسه با ترجمه قبلی به چشم می‌خورد اما ساده تر روان تر زیباتر و عامیانه تر بودو محرک ادامه ماجرا واما ترجمه چهارم در عین نزدیکی زیاد به ترجمه اول به جزئیات پرو بال بیشتری داده بود و قدری خسته کننده بود.
    به طور کلی ترجمه اول و سوم آقای رضا امیر رحیمی و خانم سیمین دانشور اثرگذاری ویژه‌ای داشتند.
    ✔️مثلث سازی اولین چیزی بود که در این داستان برایم مشهود بود. دو انسان با تفاوتهای بسیار که عوامل زیادی از کودکی تا به اکنون در آن دخیل است کنار یکدیگر زندگی مشترک آغاز کرده و اما در ادامه مسیر تمام نیازهای برآورده نشده و سرکوب شده سربرآورده و اجتناب به بار می‌آورد.از نیاز به عشق که بگذریم نیاز به قدرت نیاز به آزادی نیاز به بقا و تفریح واضح‌ترین چیزی است که در داستان به آن اشاره شده است آنجا که ویژگی های همسر گوروف را بیان می‌کند و آنجا که اشاره می‌کند گوروف در جمع مردان کسل می شد و احساس ناراحتی می کرد اما در حضور زن ها احساس آزادی می کرد می دانست درباره چه حرف بزندو چطور رفتار کند حتی ساکت ماندن نیز برایش آسان بود یا آنجا که گوروف در تنهائی اتاق هتلش به او فکرکرد و او را به یاد آورد؛ در خنده ها و گفتگویش با آدم‌های ناشناس چه کمرویی و گوشه گیری موج می‌زد و…..
    از آغاز داستان نیازهای اصلی واساسی انسانها یکی پس از دیگری به چالش کشیده شده‌اند اما از یک نقطه ای به بعد نیاز به عشق اولویت داستان قرار گرفته و بر محوریت آن سایر نیازها توصیف شدند و به چالش کشیده شدند.
    واما درباب ترجمه ها

    ✔️خانمی با سگ کوچک
    رضا امیررحیمی
    او دو زندگی داشت: یکی آشکار، که همه می دیدند و درباره اش هرچه لازم بود می دانستند، پر از راست و دروغ های مرسوم، و کاملا شبیه به زندگی آشنایان و دوستانش، و دیگری که پنهانی جریان داشت. با همزمان شدن بعضی شرایط عجیب، شاید هم اتفاقی، همه چیزهایی که برایش جالب، مهم و ضروری بود و نسبت به آنها صمیمی و یکرنگ بود، چیزهایی که به هسته حقیقی زندگی اش شکل می داد، در زندگی پنهانش جریان داشت، در مقابل آنچه در او دروغین بود و چون پوسته ای در آن پنهان می شد تا حقیقت را بپوشاند، مثل کارش در بانک، بحث هایش در باشگاه، (نژاد پست تر)ش و راه رفتن با زنش در مراسم سالگرد ازدواجشان آشکار بود. گوروف با قیاس از روی زندگی خود درباره زندگی دیگران قضاوت می کرد، آنچه را می دید باور نمی کرد، فرض او بر این بود که زندگی حقیقی و جالب هر کس در پشت پرده ای چون پرده تاریک شب میگذرد.زندگی خصوصی پنهان است، و شاید تا اندازه ای به همین دلیل است که آدم بافرهنگ، آنچنان عصبی کوشش می کند که احترام اسرار زندگی خصوصی حفظ شود.

    ✔️بانوئی با سگ ملوس
    حمیدرضا آتش برآب
    او دیگر دو زندگی داشت؛ یکی علنی، همان که همه می دیدند و می دانستند و به درد کسی هم نمی خورد چون پر بود از حقایق قراردادی و دروغهای مصلحتی، درست مثل زندگی باقی دوستان و آشنایانش؛ و یک زندگی هم در خفا معلوم نبود چه سری است که هر چه برایش مهم و جالب و ضروری بود، هرچه که در آن صادق بود و خودش را فریب نمیداد، و خلاصه جوهر وجودش، در همین زندگی پنهانی جاری بود و هرچه دروغ و فریب و ریا و لاپوشانی حقیقت بود، در زندگی علنی اش اتفاق می افتاد؛ چیزهایی از قبیل خدمتش در بانک، حرفهایش در کلوپ، آن لغت فرومایگان که در وصف زنان به کار می برد، رفتن به جشنهای سالگرد با همسرش. دیگر درباره بقیه هم به شیوه خاص خودش قضاوت می کرد، چیزی را که میدید باور نمیکرد و همیشه حدس میزد هر آدمی حتما رازهایی برای کتمان دارد، مثل خود او که زیر پوشش تاریکی شب زندگی واقعی و پرشورش را می گذراند. هر وجود دارای شخصیتی، رازهایی دارد و شاید برای همین باشد که انسان متمدن این قدر جوش و جلای حفظ حریم خصوصی را میزند.

    ✔️بانو و سگ ملوس اش
    سیمین دانشور
    او دو زندگی داشت، یک زندگی آشکار که پیش چشم همه کس بود و هر که دلش می خواست می توانست از آن سر در بیاورد. این زندگی پر از حقایق رسمی و خدعه های رسمی بود، درست مثل زندگی دوستان و آشنایانش، از راست و دروغ انباشته بود. و یک زندگی هم داشت که در زیر زمین، در نهانی ادامه می یافت. اتفاقات زمان به طور عجیبی دست به هم داده بود که آنچه را برای او مهم، جالب و زنده کننده بود، آنچه او را نیرو میداد و به صمیمیت و دوری از فریب وامی داشت و تنها امید و روزنه امیدبخش زندگی اش بود، این چنین ناگزیر شود از چشم مردم پنهانش بدارد. و به عکس آنچه که او را به فریب و خدعه وامی داشت، آنجاها که او مجبور
    بود خودش را نشان ندهد و حقیقت را پنهان کند، مثل کاری که در بانک انجام میداد، مباحثاتی که در باشگاه می کرد، وراجی هایی که راجع به
    زنها مینمود، مهمانی هایی که با زنش میرفت، تمام اینها گشاده و باز بود. و چون همیشه همه را با خودش قیاس می کرد، آنچه را میدید، باور نمی نمود و یقین داشت که دیگران هم حتما زندگی حقیقی و واقعی شان در زیر پرده رازها می گذرد. گویی که در پشت پرده شب تار می گذرد. ارزش حقیقی و شخصیت واقعی هر کس جزء اسرار است و آشکار نمی شود و شاید تا حدی به همین جهت است که مردمان متمدن، با هیجان و شور خاصی ادعا می کنند که باید راز اشخاص را محترم شمرد و آن را بروز نداد.

    ✔️بانوئی با سگ کوچولویش
    سروژ استپانیان
    اکنون او دارای دو زندگی بود: یک زندگی علنی که کاملا عیان و آشکار بود و هر که دلش میخواست می توانست آن را ببیند و از آن سر در بیاورد. این زندگی مانند زندگی دوستان و آشنایان او آكنده از
    حقیقت های قراردادی و فریب های قراردادی بوده و یک زندگی غیر علنی که دور از چشم اغیار به هستی خود ادامه می داد. از قضای روزگار آنچه در نظر او مهم و جالب و ضروری بود و آنچه هسته اصلی زندگی اش را تشکیل می داد، در اختفا و دور از چشم دیگران صورت می گرفت اما بقیه چیزها یعنی آنچه دروغ و نیرنگ او بود و غشایی که به منظور اختفای حقیقت بر خود می کشید – مانند خدمتش در بانک یا بحث هایش در باشگاه با پست ترین طایفه، یامهمانی هایی که به اتفاق زنش در آنها حضور پیدا میکرد – همه و همه اینها در علن انجام می گرفت. و از آنجایی که خود را در مقایسه با تمام آدم ها معیار قیاس قرار می داد دیده ها را باور نمیکرد و همیشه بر این پندار بود که واقعیترین و جالب ترین جزء زندگی هر کسی، در تاریکی شب و در پس پرده میگذرد.
    بقای زندگی های خصوصی بر رازها استوار است و شاید تا حدودی به همین سبب است که آدم های متمدن سخت میکوشند اسرار خصوصی مردم در معرض تجاوز و بی احترامی قرار نگیرد.

  14. کدام یک از ترجمه ها احساسات شما را بیشتر برانگیخت؟
    ترجمه آتش بر آب. جملات عاطفی و قسمت های احساسی داستان را بهتر و گیراتر بیان کرده است.
    کدام از ترجمه‌ها را ساده‌تر و زیباتر می‌دانید و چرا؟
    آتش بر آب ترجمه را روان تر از سه ترجمه ی دیگر انجام داده بود. همچنین احساسات و عواطف اشخاص داستان را بهتر و شیواتر به خواننده منتقل میکرد. مانند “من زندگی پاک و شرافت مندانه را دوست دارم و از گناه متنفرم. خودم نمی دانم دارم چی کار می کنم. عوام تو همچین مواردی می گویند: طفلک، شیطان گولش زد. حالا من هم می توانم درباره ی خودم بگویم که شیطان گولم زده.” ترجمه ی امیر رحیمی نیز روان تر از دو ترجمه ی دیگر بود و در توصیف جزییات داستان مانند توصیف آب و دریا و … بهتر از آتش بر آب عمل کرده بود. قسمت هایی از ترجمه ی استپالیان را دوست داشتم. او در جمع مردها احساس ملال می کرد…….به سمت زن ها کشیده می-شد.ترجمه ی سیمین دانشور بیشتر به صورت ترجمه ی کلمه به کلمه بود و احساسات اشخاص و اتفاقات داستان را به خوبی به خواننده منتقل نمی کرد.
    نظر شما دربارۀ این داستان
    شروع داستان را به خوبی نوشته بود. ابتدا زندگی شخصیت اصلی داستان را در تمام این چهل سال توضیح داده و افکار و رفتارش را به اطلاع خواننده رسانده است. از ناراضی بودن از زندگیش و دلیل بودنش با زنان مختلف. کمی بعد طبق همان افکار و رفتار قبلیش از آنا خوشش آمده و در ابتدا به هیچ وجه به او به عنوان عشق واقعی نگاه نکرده است و نگاهش به سان همان دید به مابقی خانم هایی بوده که سال ها با آنها ارتباط داشته است. پاکی و نجیبی آنا ناخواسته بر روی گوراف تاثیر گذاشته و او را با خودش دچار کشمکش کرده و کم کم احساس عشق را در او به وجود آورده است. آنا هم که خانمی نجیب و معتقد به اصول اخلاقی بود. در ابتدا با رفتارهای گوراف بسیار معذب شده و احساس گناه می کند. این احساس خجالت در پیشگاه خدا و گناه به او اجازه نمی دهد تا در کنار گوراف لذت ببرد. اما پس از دیدار مجددش با گوراف و زندگی سرد و یخی که داشته بر احساس گناه خود فایق می آید و همه ی فکر و ذهن و هدفش گوراف می شود.
    به نظر من این داستان بسیار آموزنده است. گوراف به نظر فرد خودخواهی می رسد که در روابطش تنها به خودش توجه می کرده است. اما در ظاهر چنان مینمود که بسیار مهربان و بخشنده است. خودش هم این موضوع را در داستان اقرار کرده است. تعدادی از انسانها دقیقا همین ویژگی گوراف را دارند. به نظر من این داستان بخشی از جامعه را به خوبی به تصویر کشیده است.
    ترجمه اول امیر رحیمی
    گوروف
    • گفتن اینکه اینجا خسته کننده است مد روز شده . آدم های معمولی که در جاهایی مثل بلیو و یا ژیزدرا زندگی می کنند، در آنجا کسل نمی شوند اما وقتی که به یالتا می آیند پشت هم تکرار می کنند- آخ کسل شدم! امان از گرد و خاک!- انگار که از گرانادا آماده اند.
    • به یاد آورد در خنده ها و گفتگویش با آدم های ناشناس چه کم رویی و گوشه گیری موج می زد. حتما بار اولی بود که تنها می ماند، آن هم در چنین وضعی که به قصدی پنهان در پی اش می افتادند، نگاهش می کردند و با او حرف می زدند و او می توانست همه چیز را حدس بزند.
    • غروب هوا بهتر می شود. کجا برویم؟ میل دارید جایی برویم؟
    • سپس گوروف به او چشم دوخت و ناگهان در آغوشش گرفت و لب هایش را بوسید و موجی از عطر و نم گل ها پیرامونش را گرفت. بی درنگ با نگرانی به اطراف نگاه کرد؛ آیا کسی آنهارا دیده بود؟ گوروف به آرامی گفت برویم به اتاق شما
    • حالا اولین کسی خواهی بود که به من احترام نگذاری
    • این فراغت مطلق، این بوسه های در روز روشن و با نگرانی به اطراف نگاه کردن ها گرما آب دریا و این رفت و آمدهای مدام در برابر چشم های آدم های بیکار، خوش پوش و سیر از گوروف آدم تازه ای ساخته بود. به آنا سرگوینا می گفت چه خوب و دلفریب است گوروف تمایل زیادی به او پیدا کرده بود و یک قدم هم از او دور نمی شد. آنا اغلب در فکر فرو می رفت و از گوروف می خواست اعتراف کند که به او احترام نمی گذارد، یک ذره هم او را دوست ندارد و تنها به چشم زنی معمولی به او نگاه می کند.
    ترجمه دوم حمید رضا آتش بر آب
    گوراف
    • راستش مد شده می گویند اینجا کسل کننده است. آدمی که تو شهر خودش بیشتر از نوک دماغش را هم نمی تواند ببیند، مثلا تو بیلیف یا چه می دانم ژیزدا زندگی اش را می کند و هیچ هم حوصله اش سر نمی رودتا پایش می رسد اینجا، انگاری خودش از گوانادا تشریف فرما شده باشد. می گوید: چه پر گرد و خاک و حوصله سر بر
    • فکر کرد آناسرگویانا چقدر در مصاحبت با غریبه ها کم جرات و خام است. و حتما اولین بار است که در زندگی اش در شرایطی قرار گرفته که مردها این طور نگاهش کنند، دنبالش بیفتند و فقط برای آن هدف پنهانی خودشان، که او روحش هم از آن بی خبر بود، سر صحبت را با او باز کنند.
    • شب هوا بهتر می شود. حالا کجا برویم؟ یعنی جایی نرویم؟
    • بانو اما جوابی نداد. آن وقت گوراف به او چشم دوخت و ناگهان در آغوشش کشید و لب هایش را بوسید. عطر و نمناکی گلها او را گرفت، نگاه تندی به اطراف انداخت مبادا کسی دیده باشد. آهسته گفت: برویم اتاق شما
    • هیچ خوب نیست خود شما اولین نفری هستید که دیگر به من احترام نمی گذارید.
    • خوشگذرانی محض، بوسه های با ترس و پنهان از چشم خلق در روز روشن، گرما، بوی دریا و دیدن آدم های خوش تیپ و مرفه برای گوراف درست مثل تولدی دوباره بود. گوراف مدام به آناسرگوینا می گفت که چقدر زیبا و دلربا است؛ بی صبرانه در سودای او بود و یک قدم هم از او دور نمی شد. آناسرگوینا اغلب اما در فکر بود و مدام می پرسید آیا به او احترام می گذارد و دوستش دارد یا دیگر به چشمش فقط یک زن هرزه است.

    ترجمه سوم سیمین دانشور
    گومف
    • این جمله که اینجا حوصله ی آدم خیلی سر می رود، جمله ای عادی است. مردم در سوراخ های کثیف “بیلنف” و “زیدرا” با خوشی کامل زندگی می کنند.اما همین که پا به اینجا می گذارند، می گویند: ” چقدر حوصله ی آدم سر می رود، اینجا دیگر خیلی خسته کننده است.مثل اینکه از اسپانیا تشریف آورده اید!”
    • یادش آمد که چقدر این زن کم رو و خجول بود. چقدر خجالت می کشید و رنگ وارنگ می شد وقتی با یک مرد غریبه حرف می زدو می خندید. فکر کرد حتما دفعه ی اولش بود که تنها مانده و در یک همچه جایی مردها دنبالش افتاده و به او توجه کرده و با او حرف زده اند. و به خیالاتی افتاده اند که او حتی حدسش را هم نمی توانسته است بزند.
    • گومف گفت: هوا دم غروبی دارد بهتر می شود، حالا کجا برویم؟ درشکه بگیریم؟
    • آنا جوابی نداد. گومف به او خیره شد و ناگهان در آغوشش گرفت و بر لب هایش بوسه زد.از بوی عطر و رطوبت گلها سرمست شد و بعد هراسان شد و به اطراف خود نگاه کرد ببیند کسی به آنها متوجه بوده است یا نه؟ بیایید به هتل شما برویم.
    • کار صحیحی نیست. شما اولین کسی هستید که آبرو و احترامی پیشتان ندارم.
    ترجمه چهارم سروش استپالیان
    گورف
    • در شهر متداول شده است بگویند که حوصله ی آدم سر می رود. یک آدم معمولی در جایی فرض کنید مثل بلف یا چه می دانم مثل ژیردرا زندگی می کند و حوصله اش هم سر نمی رود اما همان آدم تا پایش به اینجا می رسد انگار که از اسپانیا تشریف آورده باشد، دادش در می آید که : ” چه ملاللی! چه گرد و خاکی! ”
    • فکر کرد که حتما بار اول است که در چنین محیطی – محیطی که مردها دنبالش راه می افتند و چشم از او بر نمی گیرند و به تبع امیال پلیدشان با او گرم می گیرند، و ای بسا که آناسرگیونا از نیات آنها غافل است- یکه و تنها مانده بود.
    • هوا دارد بهتر می شود کجا برویم؟ چطور است درشکه ای بگیریم و به گوشه ای برویم؟
    • آنا سرگیونا سوال او را بی جواب گذاشت. گورف به او خیره شد و لحظه ای بعد ناگهان زن را در آغوش خود فشرد و لبهایش را بوسید. بوی گلهای زن در بینی گورف پیچید و در دم هراسان به پیرامون خود نگریست تا مطمئن شود کسی آنها را ندیده بود. سپس آهسته گفت: بیایید به هتل شما برویم.
    • کار خوبی نبود حالا دیگر شما اولین کسی خواهید بود که به من احترام نگذارید.

  15. تمرین دوم ماه دوم

    تاثیر حسی ترجمه‌ها روی شما (کدام یک از ترجمه‌ها احساسات شما را بیشتر برانگیخت؟)
    ترجمه خانم سیمین دانشور برای من بسیار دلچسبتر بود. خواندن داستان با ترجمه ایشان موجب شد خودم رو در اون مکان قرار بدم و حس و حالش رو تجربه کنم. هرچند ترجمه تحت اللفظی نبود و بعضاً جاهایی کلمات کم و زیاد یا پس و پیش شده بود ولی با توجه به اینکه خودم مدتها کار ترجمه انجام دادم الان با خوندن این چهار متن به این نتیجه رسیدم وفاداری به مطلب و توان انتقال حس و حال نویسنده اهمیت بیشتری نسبت به وفاداری به کلمات داره.
    انقال حس و حال طی ترجمه کار راحتی نیست. مسلما نوشته به زبان روسی حس متفاوتی داره ولی به نظرم نوشته خانم دانشور بیشتر منو غرق داستان کرد.

    سادگی و زیبایی ترجمه‌ها (کدام از ترجمه‌ها را ساده‌تر و زیباتر می‌دانید و چرا؟)
    ترجمه اول ساده تر بود، اما ترجمه خانم دانشور زیباتر بود. برای انتخاب کلمات و جملات فکر شده بود که همزمان که معانی منتقل میشه و به متن وفادار میمونه زیایی متن رو هم منتقل کنه ولی در دیگر ترجمه ها به خصوص ترجمه اول و دوم صرفا وفاداری به کلمات مد نظر قرار گرفته. در مقایسه ترجمه سوم و‌چهارم برداشت من این بود که تسلط خانم دانشور به زبان فارسی بیش از مترجم چهارم بود. و زیباتر تونستن با کلمات بازی کنند.

    نظر شما دربارۀ این داستان
    برشی از زندگی که میتونه نزدیکیهای هر کدوممون اتفاق بیوفته. فارغ از موقعیت جغرافیایی هر جایی اتفاق بیوفته حس و حال و بایدها و نبایدها، بهانه ها و دلایل و عذاب وجدانها مشترک هستند. در نتیجه خواننده از هر ملیت و مذهبی باشه میتونه به راحتی با داستان ارتباط برقرار کنه. داستان دلایل خیانت رو از دیدگاه شخص برامون بازگو میکنه با حس و حال خود شخص. ما رو در مقام قاضی قرار نمیده، صرفا از ما میخواد بدونیم درون این شخص چه احساسات و تفکراتی نهفته است. یکی از قسمتهای جالب داستان برام جایی بود که انواع زنان و ارتباطها رو دسته بندی میکنه. هر خانمی در زندگی واقعی میتونه تو یکی از این دسته بندی ها قرار بگیره.

    جملات برتر داستان از نظر شما و مقایسه ترجمه‌ها
    یکی از برترین جملات توصیف همسر دیمتری بود. در ترجمه خانم دانشور اومده که «خیلی کتاب خوانده بود و شوهرش را به جای دیمتری، دم‌متری صدا میزد»

    به نظرم مشخص هست خانم دانشور برای این کار زحمت کشیدن. ترجمه اسمی از زبان دیگه در حالی که کاملا مفهوم رو برسونه و حس و حال رو منتقل کنه کار راحتی نیست. ما دیدگاه پشت این نوع نامگذاری رو فقط از ترجمه خانم دانشور برداشت میکنیم. توی سه ترجمه دیگه متوجه نمیشیم که همسر دیمتری هر بار که صداش میکنه در اصل در حال تحقیرشه.

    اما جملاتی که انتخاب کردم تا از هر چهار ترجمه مقایسه کنم:
    ترجمه اول:
    «سر شب حرف درستی زدی، ماهی استروژن بوی بدی میداد»
    این کلمات که بسیار هم معمولی بودند، معلوم نبود چرا گوروف را منزجر کرد و به نظرش تحقیر آمیز و ناپاک آمد. چه عادات وحشیانه ای چه آدمهایی!

    ترجمه دوم:
    «همان یک ساعت پیش که برگشتید گفتید، ماهی آسترین بو میدهد، حق با شما بود، بوی گندی میداد.»
    این کلمات، همین کلمات معمولی، معلوم نبود چرا به یکباره گوروف را عصبانی کرد. به نظرش تحقیر آمیز و کثیف رسید. عجب آدمهایی! چه اصول و اخلاق گندی!

    ترجمه سوم:
    «حق با تو بود، ماهی گندیده بود»
    این جمله بازاری و مبتذل و معترضه، حس تنفر گومف را بیدار کرد. به نظرش آدمها پست و ناپاک آمدند:
    مردم چه وحشی هستند، و چه عادت عادات وحشیانه ای دارند.

    ترجمه چهارم:
    «ساعتی پیش حق با شما بود، ماهی آسترین بوی گندی میداد.
    این عبارت خیلی معمولی معلوم نیست به چه سبب ، به نظر گورف کثیف و مبتذل آمد. و تغیر و تنفر ناگهانیش را برانگیخت. با خود گفت: چه آدمهای وحشیی و چه عادات وحشیانه ای!

  16. نظر شما درباره داستان چخوف:
    ازنظرمن روایتی آشکار وواضح به دور از پیچیدگی بود .نویسنده علی رغم حرفه ای بودنش در نویسندگی ازدایره لغات کمی درمتن استفاده کرده بود.داستان دریک فضای کاملا عادی که برای هرکسی ممکن هست اتفاق افتدبیان شده واین مسئله به جذابیت داستان افزوده است.پایان داستان باز گذاشته شده تا خواننده بنابه سلیقه خودش پایانی را برای داستان درنظر بگیرد.نویسنده درداستان به جزئیات خیلی توجه کرده است .ازبعد روانشناسی مشکلات ومسائل روحی روانی دوشخصیت اصلی یعنی آنا وگورف را درجملات خیلی زیبا وماهرانه بیان کرده مثل اشاره به خیانت های مکرر گورف واینکه بیان کرده که این فرد علی رغم اینکه نمی تواند بدون زنها زندگی کند وفقط در جمع زنان احساس راحتی می کند اما انها را موجودات پستی می داند ،یا انجا که اناگورا با استرس به گورف می گوید که من زن بدی نیستم و…
    جملات برتر داستان ازنظر شماومقایسه ترجمه ها:
    ترجمه امیر رحیمی :
    البته باهمه این حرف ها یک روز هم بدون این نژاد پست تر نمی توانست زندگی کند.
    بیش تر آنها را کسانی می نویسند که خود اگر می توانستند با اشتیاق همان گناهان را مرتکب می شدند.
    گوروف اورا نگاه کرد وفکر کرد چه برخوردهایی که در زندگی پیش نمی آید .
    تمام مدت فقط به تو فکر می کردم بافکر توزنده بودم می خواستم فراموش کنم ،فراموش کنم آخربرای چه برای چه آمدی ؟
    ترجمه رضا امیر رحیمی سلیس وروان بود ،به جزئیات به خوبی اشاره کرده وتوصیف هارا به زیبایی بیان کرده بود.
    ترجمه آتش برآب:
    ابتدای داستان را خیلی خلاصه بیان کرده بود بعضی از جملات را روشن تر ازبقیه مترجمان بیان کرده بود .زمان جملات به درستی بیان کرده وتناسب جملات در پاراگرافهابه خوبی رعایت کرده بود.
    ترجمه سیمین دانشور:
    درهمه ترجمه ها نام مرد را گوروف نامیدند اما خانم دانشور نامش را گومف ترجمه کرده .احساس می کنم نسبت به ترجمه دیگر اساتید این ترجمه ضعیفی است .از کلمات وجملاتی عامیانه زیادی در ترجمه استفاده کرده بود که این عمل از زیبایی متن کاسته بودمثل این جمله:مدتها بود که بازن های دیگر روی هم می ریخت وکلاه سرزنش می گذاشت .درقسمتی ازمتن ضرب المثلی چون دستشان به گوشت نمی رسدمی گویند بومی دهد را بیان کرده که فکر میکنم جزمتن اصلی نبوده است وبا این ضرب المثل به متن اصلی داستان ایراد وارد کرده است.
    ترجمه سروژاستپانیان: درترجمه ازجملات ساده وروانی استفاده کرده چندتاازجملات برتر داستان: ترجمه امیر رحیمی:
    او در حضور زن ها احساس ازادی می کرد و می دانست درباره چه حرف بزندو چطور رفتار کند .حتی ساکت ماندن نیز برایش اسان بود در ظاهر ودر شخصیت اوودر تمامی طبیعت او چیزی جذاب واغفال کننده بود که زن ها را به سویش جلب می کرد انها را وسوسه می کرد .او این موضوع را می دانست وخود نیز با نیرویی جذب انها می شد.

    حمید رضا اتش بر اب:
    وقتی بین زنها بود احساس ازادی می کرد وخوب می دانست چه بگویدوچه طور رفتار کند.با زن ها حتی در سکوت هم به او خوش می گذشت .در ظاهر وشخصیت و اساسا سرشتش یک چیز نا دستیاب و وصف نشدنی بود که زنها را به سویش جلب می کرد .خودش هم این را می دانست . نیرویی مشابه هم بود که اورا به سمت انها می کشاند.

    سیمین دانشور
    وقتی با مردها بود ناراحت بود دلش می گرفت ونمی توانست با انها لام تا کام حرف بزند اما با زن ها دلش راحت می شد و می دانست چه بگوید چه بکند وحتی وقتی هم در برابر ان ها سکوت می کردکاملا راحت بود واحساس مسرت می کرد .در ظاهر او درست مثل شخصیتش وبه طور کلی در طبیعت او یک خصوصیت جالب و وصف ناپذیر وجود داشت که زن ها را به خود می کشید وجلب می کرد خودش هم از این مطلب خبر داشت وخود او را هم نیروی اسرار امیزی به سوی زن ها می کشانید.

    سروژ استپانیان:
    او در جمع مردها احساس ملال می کرد و لام تا کام حرف نمی زد اما همین که به زن ها می رسید گل از گلش می شکفت واحسای ازادی می کرد و می دانست که چه باید گفت وچه باید کرد وحتی انگاه که در حضور زنان لب از سخن فرو می بست باز خویشتن را سبک و اسوده می یافت .در ظاهر و ویژگیهای اخلاقی وبه طور کلی در طبیعت او چیزی گیرا و وصف نا پذیر وجود داشت که توجه و
    خوش بینی زنان را بر می انگیخت.خود او نیز از این موضوع اگاه بود وتوسط نیروی اسرار امیزی به سمت زن ها کشیده می شد. نظر شما درباره داستان چخوف:
    ازنظرمن روایتی آشکار وواضح به دور از پیچیدگی بود .نویسنده علی رغم حرفه ای بودنش در نویسندگی ازدایره لغات کمی درمتن استفاده کرده بود.داستان دریک فضای کاملا عادی که برای هرکسی ممکن هست اتفاق افتدبیان شده واین مسئله به جذابیت داستان افزوده است.پایان داستان باز گذاشته شده تا خواننده بنابه سلیقه خودش پایانی را برای داستان درنظر بگیرد.نویسنده درداستان به جزئیات خیلی توجه کرده است .ازبعد روانشناسی مشکلات ومسائل روحی روانی دوشخصیت اصلی یعنی آنا وگورف را درجملات خیلی زیبا وماهرانه بیان کرده مثل اشاره به خیانت های مکرر گورف واینکه بیان کرده که این فرد علی رغم اینکه نمی تواند بدون زنها زندگی کند وفقط در جمع زنان احساس راحتی می کند اما انها را موجودات پستی می داند ،یا انجا که اناگورا با استرس به گورف می گوید که من زن بدی نیستم و…
    جملات برتر داستان ازنظر شماومقایسه ترجمه ها:
    ترجمه امیر رحیمی :
    البته باهمه این حرف ها یک روز هم بدون این نژاد پست تر نمی توانست زندگی کند.
    بیش تر آنها را کسانی می نویسند که خود اگر می توانستند با اشتیاق همان گناهان را مرتکب می شدند.
    گوروف اورا نگاه کرد وفکر کرد چه برخوردهایی که در زندگی پیش نمی آید .
    تمام مدت فقط به تو فکر می کردم بافکر توزنده بودم می خواستم فراموش کنم ،فراموش کنم آخربرای چه برای چه آمدی ؟
    ترجمه رضا امیر رحیمی سلیس وروان بود ،به جزئیات به خوبی اشاره کرده وتوصیف هارا به زیبایی بیان کرده بود.
    ترجمه آتش برآب:
    ابتدای داستان را خیلی خلاصه بیان کرده بود بعضی از جملات را روشن تر ازبقیه مترجمان بیان کرده بود .زمان جملات به درستی بیان کرده وتناسب جملات در پاراگرافهابه خوبی رعایت کرده بود.
    ترجمه سیمین دانشور:
    درهمه ترجمه ها نام مرد را گوروف نامیدند اما خانم دانشور نامش را گومف ترجمه کرده .احساس می کنم نسبت به ترجمه دیگر اساتید این ترجمه ضعیفی است .از کلمات وجملاتی عامیانه زیادی در ترجمه استفاده کرده بود که این عمل از زیبایی متن کاسته بودمثل این جمله:مدتها بود که بازن های دیگر روی هم می ریخت وکلاه سرزنش می گذاشت .درقسمتی ازمتن ضرب المثلی چون دستشان به گوشت نمی رسدمی گویند بومی دهد را بیان کرده که فکر میکنم جزمتن اصلی نبوده است وبا این ضرب المثل به متن اصلی داستان ایراد وارد کرده است.
    ترجمه سروژاستپانیان: درترجمه ازجملات ساده وروانی استفاده کرده چندتاازجملات برتر داستان: ترجمه امیر رحیمی:
    او در حضور زن ها احساس ازادی می کرد و می دانست درباره چه حرف بزندو چطور رفتار کند .حتی ساکت ماندن نیز برایش اسان بود در ظاهر ودر شخصیت اوودر تمامی طبیعت او چیزی جذاب واغفال کننده بود که زن ها را به سویش جلب می کرد انها را وسوسه می کرد .او این موضوع را می دانست وخود نیز با نیرویی جذب انها می شد.

    حمید رضا اتش بر اب:
    وقتی بین زنها بود احساس ازادی می کرد وخوب می دانست چه بگویدوچه طور رفتار کند.با زن ها حتی در سکوت هم به او خوش می گذشت .در ظاهر وشخصیت و اساسا سرشتش یک چیز نا دستیاب و وصف نشدنی بود که زنها را به سویش جلب می کرد .خودش هم این را می دانست . نیرویی مشابه هم بود که اورا به سمت انها می کشاند.

    سیمین دانشور
    وقتی با مردها بود ناراحت بود دلش می گرفت ونمی توانست با انها لام تا کام حرف بزند اما با زن ها دلش راحت می شد و می دانست چه بگوید چه بکند وحتی وقتی هم در برابر ان ها سکوت می کردکاملا راحت بود واحساس مسرت می کرد .در ظاهر او درست مثل شخصیتش وبه طور کلی در طبیعت او یک خصوصیت جالب و وصف ناپذیر وجود داشت که زن ها را به خود می کشید وجلب می کرد خودش هم از این مطلب خبر داشت وخود او را هم نیروی اسرار امیزی به سوی زن ها می کشانید.

    سروژ استپانیان:
    او در جمع مردها احساس ملال می کرد و لام تا کام حرف نمی زد اما همین که به زن ها می رسید گل از گلش می شکفت واحسای ازادی می کرد و می دانست که چه باید گفت وچه باید کرد وحتی انگاه که در حضور زنان لب از سخن فرو می بست باز خویشتن را سبک و اسوده می یافت .در ظاهر و ویژگیهای اخلاقی وبه طور کلی در طبیعت او چیزی گیرا و وصف نا پذیر وجود داشت که توجه و
    خوش بینی زنان را بر می انگیخت.خود او نیز از این موضوع اگاه بود وتوسط نیروی اسرار امیزی به سمت زن ها کشیده می شد. نظر شما درباره داستان چخوف:
    ازنظرمن روایتی آشکار وواضح به دور از پیچیدگی بود .نویسنده علی رغم حرفه ای بودنش در نویسندگی ازدایره لغات کمی درمتن استفاده کرده بود.داستان دریک فضای کاملا عادی که برای هرکسی ممکن هست اتفاق افتدبیان شده واین مسئله به جذابیت داستان افزوده است.پایان داستان باز گذاشته شده تا خواننده بنابه سلیقه خودش پایانی را برای داستان درنظر بگیرد.نویسنده درداستان به جزئیات خیلی توجه کرده است .ازبعد روانشناسی مشکلات ومسائل روحی روانی دوشخصیت اصلی یعنی آنا وگورف را درجملات خیلی زیبا وماهرانه بیان کرده مثل اشاره به خیانت های مکرر گورف واینکه بیان کرده که این فرد علی رغم اینکه نمی تواند بدون زنها زندگی کند وفقط در جمع زنان احساس راحتی می کند اما انها را موجودات پستی می داند ،یا انجا که اناگورا با استرس به گورف می گوید که من زن بدی نیستم و…
    جملات برتر داستان ازنظر شماومقایسه ترجمه ها:
    ترجمه امیر رحیمی :
    البته باهمه این حرف ها یک روز هم بدون این نژاد پست تر نمی توانست زندگی کند.
    بیش تر آنها را کسانی می نویسند که خود اگر می توانستند با اشتیاق همان گناهان را مرتکب می شدند.
    گوروف اورا نگاه کرد وفکر کرد چه برخوردهایی که در زندگی پیش نمی آید .
    تمام مدت فقط به تو فکر می کردم بافکر توزنده بودم می خواستم فراموش کنم ،فراموش کنم آخربرای چه برای چه آمدی ؟
    ترجمه رضا امیر رحیمی سلیس وروان بود ،به جزئیات به خوبی اشاره کرده وتوصیف هارا به زیبایی بیان کرده بود.
    ترجمه آتش برآب:
    ابتدای داستان را خیلی خلاصه بیان کرده بود بعضی از جملات را روشن تر ازبقیه مترجمان بیان کرده بود .زمان جملات به درستی بیان کرده وتناسب جملات در پاراگرافهابه خوبی رعایت کرده بود.
    ترجمه سیمین دانشور:
    درهمه ترجمه ها نام مرد را گوروف نامیدند اما خانم دانشور نامش را گومف ترجمه کرده .احساس می کنم نسبت به ترجمه دیگر اساتید این ترجمه ضعیفی است .از کلمات وجملاتی عامیانه زیادی در ترجمه استفاده کرده بود که این عمل از زیبایی متن کاسته بودمثل این جمله:مدتها بود که بازن های دیگر روی هم می ریخت وکلاه سرزنش می گذاشت .درقسمتی ازمتن ضرب المثلی چون دستشان به گوشت نمی رسدمی گویند بومی دهد را بیان کرده که فکر میکنم جزمتن اصلی نبوده است وبا این ضرب المثل به متن اصلی داستان ایراد وارد کرده است.
    ترجمه سروژاستپانیان: درترجمه ازجملات ساده وروانی استفاده کرده چندتاازجملات برتر داستان: ترجمه امیر رحیمی:
    او در حضور زن ها احساس ازادی می کرد و می دانست درباره چه حرف بزندو چطور رفتار کند .حتی ساکت ماندن نیز برایش اسان بود در ظاهر ودر شخصیت اوودر تمامی طبیعت او چیزی جذاب واغفال کننده بود که زن ها را به سویش جلب می کرد انها را وسوسه می کرد .او این موضوع را می دانست وخود نیز با نیرویی جذب انها می شد.

    حمید رضا اتش بر اب:
    وقتی بین زنها بود احساس ازادی می کرد وخوب می دانست چه بگویدوچه طور رفتار کند.با زن ها حتی در سکوت هم به او خوش می گذشت .در ظاهر وشخصیت و اساسا سرشتش یک چیز نا دستیاب و وصف نشدنی بود که زنها را به سویش جلب می کرد .خودش هم این را می دانست . نیرویی مشابه هم بود که اورا به سمت انها می کشاند.

    سیمین دانشور
    وقتی با مردها بود ناراحت بود دلش می گرفت ونمی توانست با انها لام تا کام حرف بزند اما با زن ها دلش راحت می شد و می دانست چه بگوید چه بکند وحتی وقتی هم در برابر ان ها سکوت می کردکاملا راحت بود واحساس مسرت می کرد .در ظاهر او درست مثل شخصیتش وبه طور کلی در طبیعت او یک خصوصیت جالب و وصف ناپذیر وجود داشت که زن ها را به خود می کشید وجلب می کرد خودش هم از این مطلب خبر داشت وخود او را هم نیروی اسرار امیزی به سوی زن ها می کشانید.

    سروژ استپانیان:
    او در جمع مردها احساس ملال می کرد و لام تا کام حرف نمی زد اما همین که به زن ها می رسید گل از گلش می شکفت واحسای ازادی می کرد و می دانست که چه باید گفت وچه باید کرد وحتی انگاه که در حضور زنان لب از سخن فرو می بست باز خویشتن را سبک و اسوده می یافت .در ظاهر و ویژگیهای اخلاقی وبه طور کلی در طبیعت او چیزی گیرا و وصف نا پذیر وجود داشت که توجه و
    خوش بینی زنان را بر می انگیخت.خود او نیز از این موضوع اگاه بود وتوسط نیروی اسرار امیزی به سمت زن ها کشیده می شد.نظر شما درباره داستان چخوف:
    ازنظرمن روایتی آشکار وواضح به دور از پیچیدگی بود .نویسنده علی رغم حرفه ای بودنش در نویسندگی ازدایره لغات کمی درمتن استفاده کرده بود.داستان دریک فضای کاملا عادی که برای هرکسی ممکن هست اتفاق افتدبیان شده واین مسئله به جذابیت داستان افزوده است.پایان داستان باز گذاشته شده تا خواننده بنابه سلیقه خودش پایانی را برای داستان درنظر بگیرد.نویسنده درداستان به جزئیات خیلی توجه کرده است .ازبعد روانشناسی مشکلات ومسائل روحی روانی دوشخصیت اصلی یعنی آنا وگورف را درجملات خیلی زیبا وماهرانه بیان کرده مثل اشاره به خیانت های مکرر گورف واینکه بیان کرده که این فرد علی رغم اینکه نمی تواند بدون زنها زندگی کند وفقط در جمع زنان احساس راحتی می کند اما انها را موجودات پستی می داند ،یا انجا که اناگورا با استرس به گورف می گوید که من زن بدی نیستم و…
    جملات برتر داستان ازنظر شماومقایسه ترجمه ها:
    ترجمه امیر رحیمی :
    البته باهمه این حرف ها یک روز هم بدون این نژاد پست تر نمی توانست زندگی کند.
    بیش تر آنها را کسانی می نویسند که خود اگر می توانستند با اشتیاق همان گناهان را مرتکب می شدند.
    گوروف اورا نگاه کرد وفکر کرد چه برخوردهایی که در زندگی پیش نمی آید .
    تمام مدت فقط به تو فکر می کردم بافکر توزنده بودم می خواستم فراموش کنم ،فراموش کنم آخربرای چه برای چه آمدی ؟
    ترجمه رضا امیر رحیمی سلیس وروان بود ،به جزئیات به خوبی اشاره کرده وتوصیف هارا به زیبایی بیان کرده بود.
    ترجمه آتش برآب:
    ابتدای داستان را خیلی خلاصه بیان کرده بود بعضی از جملات را روشن تر ازبقیه مترجمان بیان کرده بود .زمان جملات به درستی بیان کرده وتناسب جملات در پاراگرافهابه خوبی رعایت کرده بود.
    ترجمه سیمین دانشور:
    درهمه ترجمه ها نام مرد را گوروف نامیدند اما خانم دانشور نامش را گومف ترجمه کرده .احساس می کنم نسبت به ترجمه دیگر اساتید این ترجمه ضعیفی است .از کلمات وجملاتی عامیانه زیادی در ترجمه استفاده کرده بود که این عمل از زیبایی متن کاسته بودمثل این جمله:مدتها بود که بازن های دیگر روی هم می ریخت وکلاه سرزنش می گذاشت .درقسمتی ازمتن ضرب المثلی چون دستشان به گوشت نمی رسدمی گویند بومی دهد را بیان کرده که فکر میکنم جزمتن اصلی نبوده است وبا این ضرب المثل به متن اصلی داستان ایراد وارد کرده است.
    ترجمه سروژاستپانیان: درترجمه ازجملات ساده وروانی استفاده کرده چندتاازجملات برتر داستان: ترجمه امیر رحیمی:
    او در حضور زن ها احساس ازادی می کرد و می دانست درباره چه حرف بزندو چطور رفتار کند .حتی ساکت ماندن نیز برایش اسان بود در ظاهر ودر شخصیت اوودر تمامی طبیعت او چیزی جذاب واغفال کننده بود که زن ها را به سویش جلب می کرد انها را وسوسه می کرد .او این موضوع را می دانست وخود نیز با نیرویی جذب انها می شد.

    حمید رضا اتش بر اب:
    وقتی بین زنها بود احساس ازادی می کرد وخوب می دانست چه بگویدوچه طور رفتار کند.با زن ها حتی در سکوت هم به او خوش می گذشت .در ظاهر وشخصیت و اساسا سرشتش یک چیز نا دستیاب و وصف نشدنی بود که زنها را به سویش جلب می کرد .خودش هم این را می دانست . نیرویی مشابه هم بود که اورا به سمت انها می کشاند.

    سیمین دانشور
    وقتی با مردها بود ناراحت بود دلش می گرفت ونمی توانست با انها لام تا کام حرف بزند اما با زن ها دلش راحت می شد و می دانست چه بگوید چه بکند وحتی وقتی هم در برابر ان ها سکوت می کردکاملا راحت بود واحساس مسرت می کرد .در ظاهر او درست مثل شخصیتش وبه طور کلی در طبیعت او یک خصوصیت جالب و وصف ناپذیر وجود داشت که زن ها را به خود می کشید وجلب می کرد خودش هم از این مطلب خبر داشت وخود او را هم نیروی اسرار امیزی به سوی زن ها می کشانید.

    سروژ استپانیان:
    او در جمع مردها احساس ملال می کرد و لام تا کام حرف نمی زد اما همین که به زن ها می رسید گل از گلش می شکفت واحسای ازادی می کرد و می دانست که چه باید گفت وچه باید کرد وحتی انگاه که در حضور زنان لب از سخن فرو می بست باز خویشتن را سبک و اسوده می یافت .در ظاهر و ویژگیهای اخلاقی وبه طور کلی در طبیعت او چیزی گیرا و وصف نا پذیر وجود داشت که توجه و
    خوش بینی زنان را بر می انگیخت.خود او نیز از این موضوع اگاه بود وتوسط نیروی اسرار امیزی به سمت زن ها کشیده می شد.نظر شما درباره داستان چخوف:
    ازنظرمن روایتی آشکار وواضح به دور از پیچیدگی بود .نویسنده علی رغم حرفه ای بودنش در نویسندگی ازدایره لغات کمی درمتن استفاده کرده بود.داستان دریک فضای کاملا عادی که برای هرکسی ممکن هست اتفاق افتدبیان شده واین مسئله به جذابیت داستان افزوده است.پایان داستان باز گذاشته شده تا خواننده بنابه سلیقه خودش پایانی را برای داستان درنظر بگیرد.نویسنده درداستان به جزئیات خیلی توجه کرده است .ازبعد روانشناسی مشکلات ومسائل روحی روانی دوشخصیت اصلی یعنی آنا وگورف را درجملات خیلی زیبا وماهرانه بیان کرده مثل اشاره به خیانت های مکرر گورف واینکه بیان کرده که این فرد علی رغم اینکه نمی تواند بدون زنها زندگی کند وفقط در جمع زنان احساس راحتی می کند اما انها را موجودات پستی می داند ،یا انجا که اناگورا با استرس به گورف می گوید که من زن بدی نیستم و…
    جملات برتر داستان ازنظر شماومقایسه ترجمه ها:
    ترجمه امیر رحیمی :
    البته باهمه این حرف ها یک روز هم بدون این نژاد پست تر نمی توانست زندگی کند.
    بیش تر آنها را کسانی می نویسند که خود اگر می توانستند با اشتیاق همان گناهان را مرتکب می شدند.
    گوروف اورا نگاه کرد وفکر کرد چه برخوردهایی که در زندگی پیش نمی آید .
    تمام مدت فقط به تو فکر می کردم بافکر توزنده بودم می خواستم فراموش کنم ،فراموش کنم آخربرای چه برای چه آمدی ؟
    ترجمه رضا امیر رحیمی سلیس وروان بود ،به جزئیات به خوبی اشاره کرده وتوصیف هارا به زیبایی بیان کرده بود.
    ترجمه آتش برآب:
    ابتدای داستان را خیلی خلاصه بیان کرده بود بعضی از جملات را روشن تر ازبقیه مترجمان بیان کرده بود .زمان جملات به درستی بیان کرده وتناسب جملات در پاراگرافهابه خوبی رعایت کرده بود.
    ترجمه سیمین دانشور:
    درهمه ترجمه ها نام مرد را گوروف نامیدند اما خانم دانشور نامش را گومف ترجمه کرده .احساس می کنم نسبت به ترجمه دیگر اساتید این ترجمه ضعیفی است .از کلمات وجملاتی عامیانه زیادی در ترجمه استفاده کرده بود که این عمل از زیبایی متن کاسته بودمثل این جمله:مدتها بود که بازن های دیگر روی هم می ریخت وکلاه سرزنش می گذاشت .درقسمتی ازمتن ضرب المثلی چون دستشان به گوشت نمی رسدمی گویند بومی دهد را بیان کرده که فکر میکنم جزمتن اصلی نبوده است وبا این ضرب المثل به متن اصلی داستان ایراد وارد کرده است.
    ترجمه سروژاستپانیان: درترجمه ازجملات ساده وروانی استفاده کرده چندتاازجملات برتر داستان: ترجمه امیر رحیمی:
    او در حضور زن ها احساس ازادی می کرد و می دانست درباره چه حرف بزندو چطور رفتار کند .حتی ساکت ماندن نیز برایش اسان بود در ظاهر ودر شخصیت اوودر تمامی طبیعت او چیزی جذاب واغفال کننده بود که زن ها را به سویش جلب می کرد انها را وسوسه می کرد .او این موضوع را می دانست وخود نیز با نیرویی جذب انها می شد.

    حمید رضا اتش بر اب:
    وقتی بین زنها بود احساس ازادی می کرد وخوب می دانست چه بگویدوچه طور رفتار کند.با زن ها حتی در سکوت هم به او خوش می گذشت .در ظاهر وشخصیت و اساسا سرشتش یک چیز نا دستیاب و وصف نشدنی بود که زنها را به سویش جلب می کرد .خودش هم این را می دانست . نیرویی مشابه هم بود که اورا به سمت انها می کشاند.

    سیمین دانشور
    وقتی با مردها بود ناراحت بود دلش می گرفت ونمی توانست با انها لام تا کام حرف بزند اما با زن ها دلش راحت می شد و می دانست چه بگوید چه بکند وحتی وقتی هم در برابر ان ها سکوت می کردکاملا راحت بود واحساس مسرت می کرد .در ظاهر او درست مثل شخصیتش وبه طور کلی در طبیعت او یک خصوصیت جالب و وصف ناپذیر وجود داشت که زن ها را به خود می کشید وجلب می کرد خودش هم از این مطلب خبر داشت وخود او را هم نیروی اسرار امیزی به سوی زن ها می کشانید.

    سروژ استپانیان:
    او در جمع مردها احساس ملال می کرد و لام تا کام حرف نمی زد اما همین که به زن ها می رسید گل از گلش می شکفت واحسای ازادی می کرد و می دانست که چه باید گفت وچه باید کرد وحتی انگاه که در حضور زنان لب از سخن فرو می بست باز خویشتن را سبک و اسوده می یافت .در ظاهر و ویژگیهای اخلاقی وبه طور کلی در طبیعت او چیزی گیرا و وصف نا پذیر وجود داشت که توجه و
    خوش بینی زنان را بر می انگیخت.خود او نیز از این موضوع اگاه بود وتوسط نیروی اسرار امیزی به سمت زن ها کشیده می شد.نظر شما درباره داستان چخوف:
    ازنظرمن روایتی آشکار وواضح به دور از پیچیدگی بود .نویسنده علی رغم حرفه ای بودنش در نویسندگی ازدایره لغات کمی درمتن استفاده کرده بود.داستان دریک فضای کاملا عادی که برای هرکسی ممکن هست اتفاق افتدبیان شده واین مسئله به جذابیت داستان افزوده است.پایان داستان باز گذاشته شده تا خواننده بنابه سلیقه خودش پایانی را برای داستان درنظر بگیرد.نویسنده درداستان به جزئیات خیلی توجه کرده است .ازبعد روانشناسی مشکلات ومسائل روحی روانی دوشخصیت اصلی یعنی آنا وگورف را درجملات خیلی زیبا وماهرانه بیان کرده مثل اشاره به خیانت های مکرر گورف واینکه بیان کرده که این فرد علی رغم اینکه نمی تواند بدون زنها زندگی کند وفقط در جمع زنان احساس راحتی می کند اما انها را موجودات پستی می داند ،یا انجا که اناگورا با استرس به گورف می گوید که من زن بدی نیستم و…
    جملات برتر داستان ازنظر شماومقایسه ترجمه ها:
    ترجمه امیر رحیمی :
    البته باهمه این حرف ها یک روز هم بدون این نژاد پست تر نمی توانست زندگی کند.
    بیش تر آنها را کسانی می نویسند که خود اگر می توانستند با اشتیاق همان گناهان را مرتکب می شدند.
    گوروف اورا نگاه کرد وفکر کرد چه برخوردهایی که در زندگی پیش نمی آید .
    تمام مدت فقط به تو فکر می کردم بافکر توزنده بودم می خواستم فراموش کنم ،فراموش کنم آخربرای چه برای چه آمدی ؟
    ترجمه رضا امیر رحیمی سلیس وروان بود ،به جزئیات به خوبی اشاره کرده وتوصیف هارا به زیبایی بیان کرده بود.
    ترجمه آتش برآب:
    ابتدای داستان را خیلی خلاصه بیان کرده بود بعضی از جملات را روشن تر ازبقیه مترجمان بیان کرده بود .زمان جملات به درستی بیان کرده وتناسب جملات در پاراگرافهابه خوبی رعایت کرده بود.
    ترجمه سیمین دانشور:
    درهمه ترجمه ها نام مرد را گوروف نامیدند اما خانم دانشور نامش را گومف ترجمه کرده .احساس می کنم نسبت به ترجمه دیگر اساتید این ترجمه ضعیفی است .از کلمات وجملاتی عامیانه زیادی در ترجمه استفاده کرده بود که این عمل از زیبایی متن کاسته بودمثل این جمله:مدتها بود که بازن های دیگر روی هم می ریخت وکلاه سرزنش می گذاشت .درقسمتی ازمتن ضرب المثلی چون دستشان به گوشت نمی رسدمی گویند بومی دهد را بیان کرده که فکر میکنم جزمتن اصلی نبوده است وبا این ضرب المثل به متن اصلی داستان ایراد وارد کرده است.
    ترجمه سروژاستپانیان: درترجمه ازجملات ساده وروانی استفاده کرده چندتاازجملات برتر داستان: ترجمه امیر رحیمی:
    او در حضور زن ها احساس ازادی می کرد و می دانست درباره چه حرف بزندو چطور رفتار کند .حتی ساکت ماندن نیز برایش اسان بود در ظاهر ودر شخصیت اوودر تمامی طبیعت او چیزی جذاب واغفال کننده بود که زن ها را به سویش جلب می کرد انها را وسوسه می کرد .او این موضوع را می دانست وخود نیز با نیرویی جذب انها می شد.

    حمید رضا اتش بر اب:
    وقتی بین زنها بود احساس ازادی می کرد وخوب می دانست چه بگویدوچه طور رفتار کند.با زن ها حتی در سکوت هم به او خوش می گذشت .در ظاهر وشخصیت و اساسا سرشتش یک چیز نا دستیاب و وصف نشدنی بود که زنها را به سویش جلب می کرد .خودش هم این را می دانست . نیرویی مشابه هم بود که اورا به سمت انها می کشاند.

    سیمین دانشور
    وقتی با مردها بود ناراحت بود دلش می گرفت ونمی توانست با انها لام تا کام حرف بزند اما با زن ها دلش راحت می شد و می دانست چه بگوید چه بکند وحتی وقتی هم در برابر ان ها سکوت می کردکاملا راحت بود واحساس مسرت می کرد .در ظاهر او درست مثل شخصیتش وبه طور کلی در طبیعت او یک خصوصیت جالب و وصف ناپذیر وجود داشت که زن ها را به خود می کشید وجلب می کرد خودش هم از این مطلب خبر داشت وخود او را هم نیروی اسرار امیزی به سوی زن ها می کشانید.

    سروژ استپانیان:
    او در جمع مردها احساس ملال می کرد و لام تا کام حرف نمی زد اما همین که به زن ها می رسید گل از گلش می شکفت واحسای ازادی می کرد و می دانست که چه باید گفت وچه باید کرد وحتی انگاه که در حضور زنان لب از سخن فرو می بست باز خویشتن را سبک و اسوده می یافت .در ظاهر و ویژگیهای اخلاقی وبه طور کلی در طبیعت او چیزی گیرا و وصف نا پذیر وجود داشت که توجه و
    خوش بینی زنان را بر می انگیخت.خود او نیز از این موضوع اگاه بود وتوسط نیروی اسرار امیزی به سمت زن ها کشیده می شد.نظر شما درباره داستان چخوف:
    ازنظرمن روایتی آشکار وواضح به دور از پیچیدگی بود .نویسنده علی رغم حرفه ای بودنش در نویسندگی ازدایره لغات کمی درمتن استفاده کرده بود.داستان دریک فضای کاملا عادی که برای هرکسی ممکن هست اتفاق افتدبیان شده واین مسئله به جذابیت داستان افزوده است.پایان داستان باز گذاشته شده تا خواننده بنابه سلیقه خودش پایانی را برای داستان درنظر بگیرد.نویسنده درداستان به جزئیات خیلی توجه کرده است .ازبعد روانشناسی مشکلات ومسائل روحی روانی دوشخصیت اصلی یعنی آنا وگورف را درجملات خیلی زیبا وماهرانه بیان کرده مثل اشاره به خیانت های مکرر گورف واینکه بیان کرده که این فرد علی رغم اینکه نمی تواند بدون زنها زندگی کند وفقط در جمع زنان احساس راحتی می کند اما انها را موجودات پستی می داند ،یا انجا که اناگورا با استرس به گورف می گوید که من زن بدی نیستم و…
    جملات برتر داستان ازنظر شماومقایسه ترجمه ها:

    ترجمه رضا امیر رحیمی سلیس وروان بود ،به جزئیات به خوبی اشاره کرده وتوصیف هارا به زیبایی بیان کرده بود.
    ترجمه آتش برآب:
    ابتدای داستان را خیلی خلاصه بیان کرده بود بعضی از جملات را روشن تر ازبقیه مترجمان بیان کرده بود .زمان جملات به درستی بیان کرده وتناسب جملات در پاراگرافهابه خوبی رعایت کرده بود.
    ترجمه سیمین دانشور:
    درهمه ترجمه ها نام مرد را گوروف نامیدند اما خانم دانشور نامش را گومف ترجمه کرده .احساس می کنم نسبت به ترجمه دیگر اساتید این ترجمه ضعیفی است .از کلمات وجملاتی عامیانه زیادی در ترجمه استفاده کرده بود که این عمل از زیبایی متن کاسته بودمثل این جمله:مدتها بود که بازن های دیگر روی هم می ریخت وکلاه سرزنش می گذاشت .درقسمتی ازمتن ضرب المثلی چون دستشان به گوشت نمی رسدمی گویند بومی دهد را بیان کرده که فکر میکنم جزمتن اصلی نبوده است وبا این ضرب المثل به متن اصلی داستان ایراد وارد کرده است.
    ترجمه سروژاستپانیان: درترجمه ازجملات ساده وروانی استفاده کرده. نسبت به ترجمه دانشور بهتربود. چندتاازجملات برتر داستان: ترجمه امیر رحیمی:
    او در حضور زن ها احساس ازادی می کرد و می دانست درباره چه حرف بزندو چطور رفتار کند .حتی ساکت ماندن نیز برایش اسان بود در ظاهر ودر شخصیت اوودر تمامی طبیعت او چیزی جذاب واغفال کننده بود که زن ها را به سویش جلب می کرد انها را وسوسه می کرد .او این موضوع را می دانست وخود نیز با نیرویی جذب انها می شد.

    حمید رضا اتش بر اب:
    وقتی بین زنها بود احساس ازادی می کرد وخوب می دانست چه بگویدوچه طور رفتار کند.با زن ها حتی در سکوت هم به او خوش می گذشت .در ظاهر وشخصیت و اساسا سرشتش یک چیز نا دستیاب و وصف نشدنی بود که زنها را به سویش جلب می کرد .خودش هم این را می دانست . نیرویی مشابه هم بود که اورا به سمت انها می کشاند.

    سیمین دانشور
    وقتی با مردها بود ناراحت بود دلش می گرفت ونمی توانست با انها لام تا کام حرف بزند اما با زن ها دلش راحت می شد و می دانست چه بگوید چه بکند وحتی وقتی هم در برابر ان ها سکوت می کردکاملا راحت بود واحساس مسرت می کرد .در ظاهر او درست مثل شخصیتش وبه طور کلی در طبیعت او یک خصوصیت جالب و وصف ناپذیر وجود داشت که زن ها را به خود می کشید وجلب می کرد خودش هم از این مطلب خبر داشت وخود او را هم نیروی اسرار امیزی به سوی زن ها می کشانید.

    سروژ استپانیان:
    او در جمع مردها احساس ملال می کرد و لام تا کام حرف نمی زد اما همین که به زن ها می رسید گل از گلش می شکفت واحسای ازادی می کرد و می دانست که چه باید گفت وچه باید کرد وحتی انگاه که در حضور زنان لب از سخن فرو می بست باز خویشتن را سبک و اسوده می یافت .در ظاهر و ویژگیهای اخلاقی وبه طور کلی در طبیعت او چیزی گیرا و وصف نا پذیر وجود داشت که توجه و
    خوش بینی زنان را بر می انگیخت.خود او نیز از این موضوع اگاه بود وتوسط نیروی اسرار امیزی به سمت زن ها کشیده می شد.نظر شما درباره داستان چخوف:
    ازنظرمن روایتی آشکار وواضح به دور از پیچیدگی بود .نویسنده علی رغم حرفه ای بودنش در نویسندگی ازدایره لغات کمی درمتن استفاده کرده بود.داستان دریک فضای کاملا عادی که برای هرکسی ممکن هست اتفاق افتدبیان شده واین مسئله به جذابیت داستان افزوده است.پایان داستان باز گذاشته شده تا خواننده بنابه سلیقه خودش پایانی را برای داستان درنظر بگیرد.نویسنده درداستان به جزئیات خیلی توجه کرده است .ازبعد روانشناسی مشکلات ومسائل روحی روانی دوشخصیت اصلی یعنی آنا وگورف را درجملات خیلی زیبا وماهرانه بیان کرده مثل اشاره به خیانت های مکرر گورف واینکه بیان کرده که این فرد علی رغم اینکه نمی تواند بدون زنها زندگی کند وفقط در جمع زنان احساس راحتی می کند اما انها را موجودات پستی می داند ،یا انجا که اناگورا با استرس به گورف می گوید که من زن بدی نیستم و…
    مقایسه ترجمه ها:
    ترجمه رضا امیر رحیمی سلیس وروان بود ،به جزئیات به خوبی اشاره کرده وتوصیف هارا به زیبایی بیان کرده بود.
    ترجمه آتش برآب:
    ابتدای داستان را خیلی خلاصه بیان کرده است بعضی از جملات را روشن تر ازبقیه مترجمان بیان کرده وزمان جملات به درستی بیان شده . تناسب جملات در پاراگرافهابه خوبی رعایت شده است.
    ترجمه سیمین دانشور:
    درهمه ترجمه ها نام مرد را گوروف نامیدند اما خانم دانشور نامش را گومف ترجمه کرده .احساس می کنم نسبت به ترجمه دیگر اساتید این ترجمه ضعیفی است .از کلمات وجملاتی عامیانه زیادی در ترجمه استفاده کرده بود که این عملش از زیبایی متن کاسته مثل این جمله:مدتها بود که بازن های دیگر روی هم می ریخت وکلاه سرزنش می گذاشت .درقسمتی ازمتن ضرب المثلی «چون دستشان به گوشت نمی رسدمی گویند بومی دهد» را بیان کرده که فکر میکنم جزمتن اصلی نبوده است وبا این ضرب المثل به متن اصلی داستان ایراد وارد کرده است.
    ترجمه سروژاستپانیان: درترجمه ازجملات ساده وروانی استفاده کرده چندتاازجملات برتر داستان: ترجمه امیر رحیمی:
    او در حضور زن ها احساس ازادی می کرد و می دانست درباره چه حرف بزندو چطور رفتار کند .حتی ساکت ماندن نیز برایش اسان بود در ظاهر ودر شخصیت اوودر تمامی طبیعت او چیزی جذاب واغفال کننده بود که زن ها را به سویش جلب می کرد انها را وسوسه می کرد .او این موضوع را می دانست وخود نیز با نیرویی جذب انها می شد.

    حمید رضا اتش بر اب:
    وقتی بین زنها بود احساس ازادی می کرد وخوب می دانست چه بگویدوچه طور رفتار کند.با زن ها حتی در سکوت هم به او خوش می گذشت .در ظاهر وشخصیت و اساسا سرشتش یک چیز نا دستیاب و وصف نشدنی بود که زنها را به سویش جلب می کرد .خودش هم این را می دانست . نیرویی مشابه هم بود که اورا به سمت انها می کشاند.

    سیمین دانشور
    وقتی با مردها بود ناراحت بود دلش می گرفت ونمی توانست با انها لام تا کام حرف بزند اما با زن ها دلش راحت می شد و می دانست چه بگوید چه بکند وحتی وقتی هم در برابر ان ها سکوت می کردکاملا راحت بود واحساس مسرت می کرد .در ظاهر او درست مثل شخصیتش وبه طور کلی در طبیعت او یک خصوصیت جالب و وصف ناپذیر وجود داشت که زن ها را به خود می کشید وجلب می کرد خودش هم از این مطلب خبر داشت وخود او را هم نیروی اسرار امیزی به سوی زن ها می کشانید.

    سروژ استپانیان:
    او در جمع مردها احساس ملال می کرد و لام تا کام حرف نمی زد اما همین که به زن ها می رسید گل از گلش می شکفت واحسای ازادی می کرد و می دانست که چه باید گفت وچه باید کرد وحتی انگاه که در حضور زنان لب از سخن فرو می بست باز خویشتن را سبک و اسوده می یافت .در ظاهر و ویژگیهای اخلاقی وبه طور کلی در طبیعت او چیزی گیرا و وصف نا پذیر وجود داشت که توجه و
    خوش بینی زنان را بر می انگیخت.خود او نیز از این موضوع اگاه بود وتوسط نیروی اسرار امیزی به سمت زن ها کشیده می شد.

  17. به نام خدا

    تکلیف نویسندگی خلاق روز دوم : چهار ترجمه از یک کتاب
    خانمی با سگ کوچک رضا امیررحیمی
    2 بانویی با سگ ملوس حمیدرضا اتش براب
    3بانو و سگ ملوسش سیمین دانشور
    4بانویی باسگ کوچولویش سروژاستپانیان
    نظرات کلی:
    ترجمه آقای رحمتی از نظرمن توصیف بهتر ودقیق‌تری داشت. ومن بیشتر پسندیدم.
    درترجمه خانم دانشور، گاهی از کلمات عربی استفاده شده بود که درنظر من جالب نبود و می‌توانست از کلمات جایگزین فارسی استفاده شود.
    درترجمه آقای آتش برآب، گاهی خیلی خلاصه نویسی شده و سریع به سر مطلب اصلی رفته است و نام‌ها پشت سرهم آمده است.
    ولی کلمات ساده تر هستند.

    وبه نظر من در ترجمه آقای استپانیان از خلاصه نویسی بیشتر استفاده شده است.

    تاثیر حسی:
    هرکدام از مترجمین به خوبی توانسته بودند احساس عشق و سرما و تاریکی و نم بارانی که درهوا بوده و … خوب توصیف کنند و واقعا من هم خودم را درآن محیط می دیدم.
    ولی ترجمه آقای امیررحیمی بهتر توانست برحس های من ترتیب اثر داشته باشد.

    کدام حس شما را بیشتر برانگیخت؟
    حس تنهایی، حس دوست یابی، حس خیانت، حس ازدواج زود هنگام، حس ماندن با اکراه درکنار کسی که دوستش نداری.

    نظر کلی من درمورد داستان:

    داستان خوبی بود. خیلی خوب به حالات برخی از مردان و زنان در سن میانسالی اشاره کرده بود و توانسته بود ارتباط ها را در قالب کشش های عالی در انسان به خوبی توصیف کند. ضعف اراده را در برابر چشمان هرزه و حریص برخی آدمیان به خوبی بیان کرده بود. به برخی ازخواسته های عاطفی انسان در این سن بسیار زیبا اشاره شده بود. از جمله دوست‌یابی و دوری از خلوت و دنبال مکانی برای به دست آوردن آرامش. ارتباط مخفی. انسان ها و نقش های ماهرانه ای که گاهی درزندگی بازی می‌کند اشاره خوبی شده بود.

    این قسمت ازمتن را مقایسه کردم:
    صبح زود بود که رسید بهترین اتاق هتل را گرفت. کف اتاق سرتاسر با ماهوت خاکستری رنگ سربازی فرش شده بود. روی میز دواتی بود که رنگش از گرد و خاک به خاکستری می زد و همین‌طور مجسمه کوچکی که از یک سوارکار که در دست بالا گرفته اش کلاهی بود، اما سرش شکسته بود قرار داشت. دربان هتل هرچه را می‌خواست بداند به او گفت: فون دمیتریس در منزل شخصی اش در خیابان استار کنچاترو درهمین نزدیک هتل زندگی می‌کند. وضعشان خوب است. ثروتمند هستند و چند راس اسب دارد و همه او را در شهر می شناسند دربان فامیل آنها را به جای دمیتریس، دویدمتریس تلفظ می کرد.
    نتیجه مقایسه:
    دراین متن از نظرمن متن ترجمه شده آقای رحیمی گویا تر بود و از جملات کوتاه تر و زیباترو رساتری استفاده شده بود.

    با تشکر
    شهراد دی ماه 99

  18. در کل این داستان جزو سبک کتاب هایی نیست که مورد پسند من باشد ازدواج های سنتی و بی علاقه که منجر به خیانت می شود چه از طرف مرد چه زن و هرکدام توجیه خاص خود را دارند که سرپوشی بگذارزند بر این خیانت که بخواهند از گناه خود کم کنند اینکه مرد زن را جنس پست تر بنامد و زن برایش وسیله خوش گذرانی باشد

    ترجمه اول و دم تا حدودی شبیه هم است با این تفاوت که در ترجمه دوم شخصیت زن ضعیف نشان داده شده ولی در پایان ترجمه دوم مرد راحت تر به عشق خودش اعتراف کرد و شاید بتوان گفت ترجمه دوم کلمات قلمبه سلمبه تر شده
    ترجمه سوم به نسبت بهتر از دو ترجمه قبل بود کلمات عامیانه تر و توصیفات طوری است که راحت تر می توانم آن را در ذهنم ترسیم کنم
    ترجمه چهارم انگار کپی برداری از روی ترجمه سوم بوده در واقع سعی کرده از ترجمه سوم تقلید کنه و شاید مقداری هم زن را ضعیف تر نشان بدهد

  19. قطعا داستان اول احساسات مرا بيشتر بر انگيخت زيرا ان را قبل از ساير ترجمه ها خواندم اما من ترجمه چهارم را بيشتر پسنديدم انگار يك جاهايي پخته تر بود،جملات در ريتمي يكنواخت اورده شده بود بر عكس ترجمه شماره دو كه گاهي عاميانه و گاهي رسمي بود . ترجمه شماره سه هم که گاهی نظر مترجم بر اصل نوشته غالب شده بود.

    داستان در مورد عشق و خيانت هست ترس در داستان جريان دارد ترس از دست دادن و ترس از ادامه دادن و بي ابرو شدن و ترس و شرم از گناه .نویسنده خیلی خوب به تفاوت احساس مرد و زن در خیانت پرداخته بود ،زن در خیانت خوشحال نبود اما مرد خوشحال بود اما هیچ کدام خوشبخت نبودند .
    بنظرم در کل خوب بود ولي ميتوانست بهتر هم نوشته شود .(با عرض پوزش از جناب آنتوان چخوف)

    بطور كلي هيچ كدام از ٤ترجمه را بي نقص نديدم ،اما در كل ترجمه ي شماره٤ را بهتر ديدم .
    این ۴عبارت را در ترجمه ها مقایسه کردم چون بنظرم به نکته جالبی اشاره داره ،اینکه کسانی که شایعه میسازند خودشان هم اگر میتوانستند گناهکار میشدند این ضرب المثل به خاطرم امد اب نیست والا شناگر ماهری میشد . این عبارت در هر کدام از ترجمه ها حال وهوای خاصی دارد.
    هميشه فكر ميكردم مترجم اجازه تغيير جملات و كلمات نوشته اصلي را ندارد ، و با خواندن اين چهار ترجمه الان مردد هستم كه مترجم اجازه ي تغيير هر چند كوچك در متن اصلي را دارد يا خير ؟ وقتي تفاوت جملات را در هر ٤ترجمه ميخواندم با خود گفتم اي كاش ميتوانستم
    داستان را به زبان اصلي بخوانم تا بدانم كدام مترجم دقيق تر ترجمه كرده است.

    ترجمه اول
    بخش اعظم آنچه در داستان هادرباره ی سبکسری های اخلاقی در یالتا گفته می شود درست نیست ،گوروف این داستان ها را تحقیر میکرد و می دانست بیشتر انها را کسانی می نویسند که خود اگر میتوانستند با اشتیاق همه ی ان گناهان را مرتکب می شدند
    ترجمه دوم
    در حرف و نقلها از ناپاکی اخلاقی شهری ها دروغ زیاد بافته اند ،اما گوراف به این دروغ ها زیاد اعتنایی نداشت و می دانست که بیشتر این حرف ها را کسانی دراورده اند کهاگر پایش بیافتد ،خودشان از هیچ گناهی روی گردان نیستند.
    ترجمه سوم
    در این موقع گومف به این فکر میکرد که قسمت عمده ی شایعات درباره ی نامناسب بودن محل،دروغهای شاخدار مردم است،او این افسانه ها را تحقیر می کرد و می دانست که این افسانه ها را مردمی سر هم بافته اند که خودشان اگر دستشان برسد ،از همه کس برای گناه کردن آماده ترند.
    ترجمه چهارم
    بیشتر شایعاتی که درباره ی فساد و هرزگی اهالی شهر دهان به دهان می گردد ،دور از حقیقت است ،گوروف اینگونه شایعات را تحقیر میکرد و میدانست که این حرفها را کسانی سرهم بندی میکنند که اگر دستشان برسد از ارتکاب هیچ گناهی خودداری نخواهند کرد.

  20. سلام استاد جان ؛
    منم احساسم به ترجمه اول بهتر بود واینکه اقا رحیمی داستان رو خیلی واقعی تر وانگارماهرانه تر ترجمه کرده
    به طوری که خواننده ذوق دارد سریع برود خط بعدی اینقدر جذابیت را بالا برده واصلا خسته کننده نبود ،حالا نمیدانیم شاید به خاطر این باشد که اول این ترجمه رو خوندنم ،شاید اگر ترجمه خانم دانشور رو میخوندم این احساس رو نسبت به ایشون داشتم .ولی یک خورده از مرد بودن خودم ناراحت شدم واحساس کردم مردها خیلی راحت تن به خیانت می‌دهند وبسیاری از مشکلات از خودشان است
    می‌توانند به جای احساس قربانی شدن در زندگی به یک مشاور مرجعه بکنند ومشکلات خودشان را حل بکنند
    ۲:ترجمه دوم ،نسبتا سنگین بود واینکه خانم داستان را خیلی ضعیف بیان کرده بود که خانم‌ها خیلی موجودات ضعیفی هستن وبر عکس اقایون خیلی هدفمند دنبال اینگونه مسائل هستن واینکه دارد طوری عنوان می‌کند که آقایان برای تفریحی چنین کاری می‌کنند ولی پای کار که میرسه قدم به عقب بر میدارند ،وهدف سر گرمی برای آقایان است ،.
    ۳:ترجمه خانم دانشور نقل شخص سوم را خیلی خوب ایفا کردند وتوصیفشان از نفرات داستان عالی بود به نظر من ونقش خانم داستان رو خیلی واقعی تر بیان کرده است وفکر می‌کنم به خاطر هم جنس بودن خودشان است ،وبعد به نوعی مرد داستان را کلا ویران کرد ،ومردان را آدم‌های بد کار جلوه داده وزنان را خیلی خوب وعالی ،اینم از استاد دانشور عزیز.
    ۴:اما ترجمه چهارم بدون دقت این کارو انجام داده است ،به نظر رو نویسی از روی ترجمه دیگر ست البته من صاحب نظر نیستم .ولی چون باید نظر میدادم گفتم .میزان بی دقتی به قدری است که اختلاف سن را ۲۰سال اعلام کرده ،

  21. ترجمه رضا امیر رحیمی را بیشتر پسندیدم به نظرم کتابی تر نگاشته شده و به اندازه کافی به متن پایبند بوده است . ترجمه لفظی صورت گرفته است .
    به نظر ترجمه اتش بر اب زیاد جالب نیست . مانند جمله بانو تنها و همیشه با همان کلاه و سگ ملوسش قدم می زد . خیلی عامیانه و مکالمه ای ترجمه شده است . همین شوهر اما اورا سطحی می دانست (خیلی بد ترجمه شده)
    نادستیاب( عجیبه این اصطلاح )
    بانوی مربوطه
    وقتی از هتل آمدند بیرون
    این جملات به نظر برای کتاب اصلا جالب به نظر نمی رسند .

    ترجمه سیمین دانشور
    این ترجمه هم به نسبت ترجمه اول محاوره ای است
    ترجمه لفظی انجام نگرفته بلکه مضمون را رسانده
    جملاتی خارج از متن به آن افزوده است
    کتاب را در بعضی جاها خلاصه کرده چه عجیب
    افسرده را گیرا ترجمه کرده که به نظر با شخصیت زن مطابقت ندادر او در زندگش اش غمی دارد
    بعضی جاها معنای ترجمه کلا با دو مترجم اول فرق دارد
    ترجمه دانشور به نظرم سعی دارد همه چیز را واضح توضیح دهد به نوعی برداشت های مترجم بر متن سوار است و انگار مترجم خودش تبدیل به نویسنده شده است

    ترجمه سروژ استپانیان:
    فکر می کنم دو ترجمه اخر بسیار هب هم شبیه هستند به نظر می رسد یکی از روی دیگر نوشته است و زحمت ترجمه مجدد را به خود نداده است

  22. کتاب جالبی با دقت نظر فراوان است و حال و هوای مردی در استانه چهل سالگی و چرخش وجودی را نشان می دهد داستان در عین اختصار به خوبی افکار و احساسات یک مرد در مرحله خیانت نشان می دهد و به خوبی نشاندهنده درون فردی عادی است که در جریان خوشگذارنی و روزمرگی ناگهان می فهمد که چیزی در زندگی کم دارد و باید به دنبال آن برود چیزی که با تمام سختیها معنای زندگی اش است به زندگی اش رنگ و بو می دهد . شاید این زندگی همه آدمهاست که تا ته همه چیز می روند و هر لذتی را امتحان می کنند و در آخر می بینند که باز هم چیزی کم است و راضی نیستند . در پایان چیزی که به زندگی ادمها معنا می بخشد عشق است و بس.

  23. ترجمه اول رابیشترپسندیدم اماازنظربنده ترجمه اول ودوم زیادباهم تفاوتی نداشتندودرهردوترجمه می توانستم صحنه هایی ازیک فیلم رادرمقابلم ببینم وترجمه سوم زبان عامیانه بودکه نمی شدداستان راآنگونه که هست فهمیدودرذهنمان صحنه سازی اش کرداماترجمه چهارم بااینکه نمی شدگفت کاملا باترجمه های دیگرمتفاوت است اما کشش خواندن ترجمه اول ودوم رابرایم نداشت
    بنده اصولا باخیانت مخالفم هرچندکه درقالب داستان بیان شودبرای همین این دوشخصیت راگناهکارمی دانم گوروف رافردی هوس بازکه خانواده اش رادوست ندارد.اگرهمسرش بااوسرسنگین است دلیلش رفتارخودگوروف نیزمی تواندباشد.گوروف آخرسرگرفتاریک زنی ازجنس خودش می شودوآن راعشق تلقی می کندازطرفی آنازن ترسووهم خیانتکارمی باشدهرچنداین اولین خیانتش به همسرش می باشدامااین دلیل بر بی گناهی اش نمی باشداگرچه شوهرش فردی مرموزوبداخلاق باشدوازطرفی این دوشخصیت عاشق همدیگرمی شوندونمی توانندبدون همدیگر زندگی بکنندامادل وجرات این راندارنداززندگی قبلی خودراجداکنندوزندگی خودراعلنی سازند.
    ترجمه اول:حال اولین کسی خواهی بودکه به من احترام نگذاری. به جای نگذاری بهتربودفعل نمی گذاری رابکارمی برد
    ترجمه دوم:هیچ خوب نیست،شمااولین نفری هستیدکه دیگربه من احترام نمی گذارید.به جای هستیدبایدخواهیدبودرابه کارمی برد.
    ترجمه سوم:کارصحیحی نیست شمااولین کسی هستیدکه آبروواحترامی پیشتان ندارم .به جای کلمه صحیح بایددرستی نیست بکارمی بردهرچندمعنی هردویکی است اماچون خیانتی که انجام داده باکلمه صحیح که برای چیزهای خوب بکاربرده می شودرانمی پسندم
    ترجمه چهارم :کارخوبی نیست حالادیگرشما اولین کسی خواهی بودکه به من احترام نمی گذارید.به جای نمی گذاریدبهتربودازکلمه نخواهدگذاشت استفاده می کرد

  24. با سلام
    تاثیر گذارترین ترجمه از نظر من ترجمه اول بعد سوم می باشد.چون ادبیاتی که به کار برده شده کمی سخت تر و پیچیده تر می باشد.در ترجمه دوم و چهارم داستان را روانتر و ساده تر کرده اند.ولی نکته ای که بین ترجمه ها نظر من را جلب کرد توصیف گوروف از زن ها بود که در هر 4 ترجمه به شکلی متفاوت ترجمه شده بود.
    مثلا در ترجمه اول توصیف گروف از زن ها نژاد پرست تر؟در ترجمه دوم فرومایگان ؟،در ترجمه سوم اجناس پست و در ترجمه چهارم پست ترین طایفه آن ها را نامید.
    با خواندن این ترجمه ها الان دریافتم که واقعا ترجمه می تواند بیش تر از آن چیزی که فکر می کردم مهم باشد و واقعا کاری بسیار ارزشمند و در عین حال کاری با مسئولیت بالا می باشد زیرا شما مسئول انتقال صد در صد نویسنده به مخاطب هستین.
    تمامی ترجمه ها خوب بودن ولی از نظر من ترجمه اول از باقی بهتر است زیرا من با خواندن آن محتوای داستان را فهمیدم و می دانم آخر داستان چه می شود و خواندن باقی ترجمه ها کمی با عجله تر شاید همراه شد.چون دیگر پایان داستان معلوم ومشخص بود.
    داستان شاید در زمانه خودش جالب و یک تابو باشد ولی خوب در این زمانه و با وجود آدم هایی که روابط پنهانی برایشان عادی شده است خیلی عجیب نباشد و در ضمن الان انسان ها کمتر خود را در خطر همچین موضوعاتی قرار می دهند و خود را آزار و اذیت نمی کنند و اگر رابطه ای که آزارشان می دهد می توانند نه بگویند و از آن رابطه بیرون بیایند و با شخص دیگری رابطه ای تازه را آغاز کنند.تعهد دیگر کم رنگ تر شده و تلاش برای رسیدن به عشق خیلی خیلی کمتر.آدم ها منطقی تر شده اند و خود را بابت یک رابطه که سرانجامی ندارد و آزار دهنده می تواند باشد اذیت نمی کنند.داستان برایم زمانی جذاب بود که بعد از ماه ها یکدیگر را دیدند و این عطشی که وجود داشت برایم هیجان انگیز بود.
    ولی در زمانه الان با وجود مشکلات اقتصادی و آزادی روابط کمتر کسی هست که خود را در گیر همچنین هیجاناتی کند.
    گویا روابط پنهانی هیجاناتی دارد و وقتی انسان ها کارهایی انجام می دهند که از آن ها منع شده اند برایشان لذت بخش تر خواهد بود.آیا اگر این دو نفر هر دو مجرد بودند و به کسی تعهدی نداشتند باز هم این گونه تشنه یکدیگر می شدند؟آیا اگر مدت ها زندگی جدی را پیش می گرفتند باز هم اینقدر به یکدیگر علاقه مند بودند؟

  25. درس دوم ماه دوم: بررسی ۴ ترجمه از ۱ داستان

    نظر شما دربارۀ این داستان :
    چند نکته درباره داستان بانو و سگ ملوس:
    پایان باز:
    یکی از نکات برجسته داستان کوتاه بانو و سگ ملوس پایان باز ان است . شاید بتوان گفت این پایان بندی اولین در نوع خودش باشد. در مقایسه با آناکارنینا که موضوعی تقریبا مشابه دارد و البته با پایانی مشخص.
    قانون مثلث:
    علاوه بر وجود دو مثلث رابطه در داستان شاهد مثلث فضا هم هستیم. مثلث اول مرد و دو زن، مثلث دوم زن و دو مرد و مثلث سوم مسکو و دوشهر دیگر
    هندوانه و چاقو
    برای من هنر روسی و خصوصا ادبیات روس به مثابه چاقو برای روسیه و شوروی عمل میکرد و میکند. در واقع ادبیات با برشی گاها عمیق ماهیت پشته پوسته را روشن میکند. بر این اساس داستان بانو و سگ ملوس به خوبی واقعیت روابط افراد و محیط را روشن میکند. وجود روابط سنتی و ازدواج های مصلحتی که زمینه ساز ریاکاری و پنهان کاری در سطح گسترده در جامعه شده است از جمله اولین دریافتهایی است که پس از خواندن داستان برای خواننده حاصل میشود.
    حقیقت مخفی در روابط آشکار
    از جمله نکات دیگر داستان ارتباط عاشقانه دو فردی است که در ظاهر و در نگاه اجتماع تفوتهای زیادی دارند. از لحاظ اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی و خانودگی هیچ تشابه و سنخیتی بین شخصیتهای اصلی وجود ندارد با این وجود این دو میتوانند بخشهایی خالی از زندگی یکدیگر را پر کنند آن هم فقط به شکل پنهان و در موقعیتی که کسی آنها را نشناسد. در واقع هویت کاذبی که اجتماع به آنها داده پاسخ دهنده نیاز اصلی آنها نیست .

    تاثیر حسی و سادگی و زیبایی ترجمه‌ها :
    صرف نظر از بحث ضرورتهای ترجمه از جمله تعهد به متن ازلحاظ فرم و محتوا به نظر من ترجمه خانم دانشور از سادگی ، زیبایی و روانی خاصی برخوردار است که همین موجب تاثیر حسی بیشتری نسبت به ترجمه های دیگر شده است. روانی روایت و توضیحات و توصیفات تکمیلی در انتقال حس فضا و ریزه کاریهای روابط از جمله نکات برجسته ترجمه خانم دانشور میباشد.
    مقایسه ترجمه‌ها:
    عنوان:
    خانمی با سگ کوچک
    بانویی با سگ ملوس
    بانو و سگ ملوسش
    بانویی با سگ کوچولویش
    آغاز
    میگفتند که جهره جدیدی در ساحل دیده شده است
    میگفتند سروکله غریبه ای در شهر ساحلی پیدا شده
    چو افتاده بود که در اسکله قیافه تازه ای
    میگفتند در خیابان ساحلی شهر چهره تازه ای دیده شده
    متن
    نژاد پست تر
    فرومایه
    جنسی پست تر
    پست ترین طایفه
    گوروف این داستان ها را تحقیر میکرد
    گورا ف به این دروغ ها اعتنایی نداشت
    او این افسانه ها را تحقیر میکرد
    گوروف این شایعات را تحقیر میکرد
    سگ غرید، گوروف باز هم تهدیدش کرد
    سگ غرشی کرد گوراف باز تهدید کرد
    سگ شروع به عوعو کرد. گومف باز هم نازش کرد
    سگ غرید . گوروف باز هم تهدید کرد
    مد روز شده است
    مد شده
    جمله ای عادی است
    متداول شده است
    خانمهای مسن جون جوان ها لباس پوشیده بودند و شمار بسیاری ژنرا ل حضور داشتند
    اول خانمهای مسنی که مثل جوانها لباس پوشیده بودند و دوم ژنرالها که تعدادشان کم نبود.
    زن های مسن مثل جوان ها لباس پوشیده بودند و چندین ژنرال هم آنجا به چشم می خورد
    یکی آنکه زنان سالمند درست مانند جوان ها لباس پوشیده بودند و دیگر آنکه تعداد ژنرال ها به طور قابل ملاحظه ای زیاد بود

  26. با سلام و عرض ادب
    استاد منظور از شهید نمایی در نوشته اقای براهینی چه هست؟

  27. چهار ترجمه از یک داستان
    تاثیر حسی ترجمه‌ها روی شما:
    ترجمه اول: متنی زیبا و روان و دلنشین بود که علاوه بر ترجمه خوب و مطابق متن اصلی مترجم با جملات زیبا و قابل فهم داستانی قشنگ را پیش روی خواننده قرار داده که از خواندن آن لذت خواهد برد.
    ترجمه دوم و سوم: کلمات و جملات سنگین و نا ملموس بودند که هم از زیبایی داستان کاسته بودند و هم داستان را خیلی رغبت انگیز جلوه نداده و خواننده را خسته می کردند. مخصوصا ترجمه سوم که واقعا ترکیب جملات نا زیبا بود.
    ترجمه چهارم: به نسبت ترجمه دو و سه بهتر بود اما باز هم به زیبایی ترجمه اول نمی رسید. ترکیب جملات بهتر و قابل فهم تر از ترجمه دو و سه بودند و داستان برای خواننده در حدی که بخواهد آن را مطالعه کرده و تا آخر پیش برود جذابیت داشت.

    سادگی و زیبایی ترجمه‌ها: ترجمه اول ساده تر و زیبا تر بود چون در ترجمه به فضا سازی داستان با استفاده از جملات روان و شیوا دقت شده بود نه صرفا به ترجمه متن.

    نظر شما دربارۀ این داستان: داستان زیبایی بود که از عمق احساسات دو انسان نسبت به هم سخن می گفت. احساساتی مخالف عرف و موافق ذات انسان. به شدت زیبا و دوست داشتنی بود. ترجمه اول که زیبا و روان بود را چند بار خواندم و خود را همراه شخصیتهای آن در تمام شرایط احساس کرده و لذت بردم. درد عشقی که نه می شد فراموشش کرد و نه علنی. دلم میخواست راه حلی را پیدا می کردند و به ادامه داستان میشد.
    جملات برتر داستان از نظر شما و مقایسه ترجمه‌ها:
    1-
    ترجمه اول: در آرزوی اینکه خاطراتش را برای کسی تعریف کند می سوخت.
    ترجمه دوم: میل شدیدی برای آنکه دیگران را در خاطره هایش سهیم کند عذابش می داد.
    ترجمه سوم: خیلی دلش می خواست درد دلش را با کسی در میان گذارد.
    ترجمه چهارم: به جایی رسیده بود که آرزو می کرد بتواند با کسی درد دل کند.
    مقایسه: ترجمه اول زیبا و دلنشین با استفاده از جملات مناسب احساسات خواننده را هم درگیر می کند. ترجمه دو و سه صرفا ترجمه متن است. ترجمه چهار هم فقط ترجمه متن است اما جمله کمی دلنشین تر ترجمه شده.
    2-
    ترجمه اول: اما اینجا با کم رویی و گوشه گیری و بی دست و پایی ناشی از بی تجربگی جوانی و چنان حالت ناراحتی روبرو بود که انگار هر لحظه ممکن بود کسی در بزند.
    ترجمه دوم: اما این بانو بی دل و جراتی و ناپختگی و بی تجربگی جوانی و احساساتی خام داشت، یعنی همان چیزی که تاثیری ایجاد می کرد شبیه دلهره ی لحظه ای که کسی ناگهان بر در می کوبد.
    ترجمه سوم: اما اینک در برابر او حیا و شرم یک جوان بی تجربه قرار گرفته بود. احساس مقاومت، احساس تردید و دو دلی و تعجب خودنمایی می کرد. مثل اینکه کسی ناگهان دری را کوبیده باشد.
    ترجمه چهارم: اما اکنون او درمقابل شرم و تردید و تعجب و بی تجربگی جوانی قرار گرفته بود، احساس آشفتگی می کرد آن سان که انگار ناگهان کسی در زده باشد.
    مقایسه: ترجمه اول بازهم با جملات شیوا و روان حالت و احساس اصلی نقش های داستان را نشان می دهد. ترجمه دوم به شدت غیر قابل فهم و سنگین است که اصلا از جمله هم نمی شود به درستی سر درد آورد چه برسد به هدف آن جمله و نقش آن در داستان. ترجمه سوم بیشتر شبیه ترجمه تحت اللفظی است بدون هیچ دخل و تصرفی. ترجمه چهارم هم بدون هیچ اضافه گویی فقط جمله اصلی را ترجمه کرده و البته ترتیب جملات طوری است که قابل فهم و مطابق متن شده و هدف اصلی نویسنده از نوشتن آن مشخص است.

  28. تمرین درس دو)
    چهار ترجمه از یک داستان
    من از نظر حسی همیشه با اولین پدیده ای که مواجه می شوم، تا انتها به سمت همان گرایش دارم .
    لاجرم در این مورد هم با مطالعه اولین ترجمه کاملا از نظر حسی، برتری و جذب بیشتری را احساس کردم.
    چهار ترجمه را خواندم و دوباره به اولین ترجمه بازگشتم. حالا به وضوح می توانستم در باره هر کدام نظر بهتری داشته باشم.
    ترجمه های اول و دوم، برایم گیرایی و روانی بیشتری داشتند. در ترجمه سوم مترجم هر چه به آخر داستان نزدیک می شد ترجمه روان تری را ارائه می کرد. از حق نگذریم نزدیکی بسیاری بین ترجمه اول و چهارم وجود دارد . در روی جلد کتاب اول مرقوم است؛ مترجم کتاب را از زبان روسی به فارسی برگردانده است . این جا من فکری شدم، شاید مترجم چهارم هم همین کار را انجام داده باشد.
    سادگی و زیبایی با هم، در ترجمه دو و سه برای من نمود بیشتری داشت.در حالی که در بعضی قسمت ها ترجمه یک و چهار بی همتا و عالی هستند.
    از ترجمه یک و چهار به خوبی می توان به عنوان فیلم نامه استفاده کرد. آنقدر که زیبا صحنه ها را جزء به جزء شرح می دهند.
    تاثیر حسی داستان بر من با ترجمه یک و دو و چهار عمیق تر بود.
    می رسم به نظرم در باره این داستان:
    آنتوان چخوف چیره دست بسیار ظریف و زیبا زندگی و عشق را به تصویر کشیده است.
    نیک که نظر کنیم عشق همان است که درزندگی هر فردی لازم است که باشد و چه بسا که وجود ندارد. صد البته که هر زندگی فاقد عشقی؛ این طور به خیانت و رسوایی سر نخواهد گذاشت .
    اما امکانی است که نا ممکن نیست. چه خوب که پرورش دهنده نسلی اگر هستیم، حواسمان را به ضرورت عشق در زندگی، جمع نگه داریم و اگر خود تازه در اوایل راه زندگانی به سر می بریم، حواسمان به دلمان و سلیقه مان باشد در انتخاب شریک و همراه زندگی، زیرا بعد از انتخابش ظاهر و باطنش هر دو، بیش از آنچه خود را ببنیم در مقابل چشممان او را خواهیم دید.
    قسمتی از داستان به ترجمه آقای رحیمی
    اولین برف که آمد، بیرون رفتن با سورتمه و تماشای زمین پوشیده از برف و سقف های سفید پوش دلچسب بود. آدم می توانست هوایی خوش و ملایم را استنشاق کند و همه این ها، سال های جوانی را به خاطر می‌آورد. درخت های زیرفون و توس پوشیده از دانه های ریز برف، زیبا بودند. آدم با آن ها احساس نزدیکی بیشتری می‌کرد تا سرو و نخل و در میان آنها میلی برای فکر کردن به کوه و دریا باقی نمی‌ماند.

    ترجمه آقای آتش برآب
    اولین برف که می آید و روز اول سورتمه سواری، وقتی از دیدن زمین و بام های سفید از برف خوشحال می‌شوی، درست همین وقت است که، یاد دوران جوانی تازه می شود. درخت های تناور و کهنسال توس و زیرفون در یخبندان، حالتی مهربانانه به خود می گیرند. این درختان، دوست داشتنی تر و دلنشین تر از سرو و نخل هستند و کنارشان آدم هیچ میل ندارد به کوه و دریا فکر کند.

    ترجمه خانم دانشور
    وقتی اولین برف می افتد، اولین روزی که آدم سوار سورتمه می شود، چقدر دیدن زمین سفید از برف زیبا و مطبوع است. آدم به راحتی و اشتیاق نفس می کشد و یاد روزهای جوانی می افتد. درخت های کهن زیرفون و غان، سر تا پا سفید از برف، حالت محبت آمیزی به خود می گیرند. این درخت ها به دل آدمی، از درخت های سرو و نخل نزدیکترند و با این درخت های آشنا و مهربان نیازی به کوه و دریا نیست.

    ترجمه آقای سروژ استپانیان
    هنگامی که اولین برف زمستانی روی زمین می نشیند و در نخستین روزی که انسان سوار سورتمه می شود، دیدن زمین و بام های سفید پوش راستی که لذت بخش است. در چنین موقعی انسان نرم و راحت نفس می کشد و بی اختیار به یاد دوران جوانی می افتد. درخت های کهنسال و سفید پوش زیرفون و غان، حالت محبت آمیزی به خود می گیرند . اینها به دل آدم نزدیک ترند تا سروها و نخل ها. در کنار آن ها انسان علاقه ای در خود نمی بیند، که از کوه و دریا یاد کند.

    جمع بندی من از این تمرین :
    بسیار کمک کرد که من با دید بازتری حتی به داستان توجه کنم و یاد بگیرم.
    عمق قصه هم بیشتر روشن می شد با خوانش این ترجمه های گوناگون.

  29. کلا با خیانت مخالفم حتی اگر زندگی تحمیلی باشد.
    این داستان روایت آدم هایی است که خیلی زود تسلیم هوای نفسشان می‌شوند. مردی که به دلیل نارضایتی از همسر وزندگی جاریش روابط مخفیانه زیادی دارد واز نظر او زنها یک نژاد پست هستند وزن تنها وترسوی داستان برایش نقش یک وسیله تفریح را دارد ولی کم کم به او وابسته می‌شود ولی آنقدر شجاع نیست که زندگی فعلی اش را رها کند وشرافتمندانه به دنبال عشق برود. از آن طرف زن داستان هم زنی بسیار ترسوو سرخورده که به دنبال عشق و احترام است ولی نمی‌تواند در مقابل احساس قلبی اش مقاومت کند وخیلی زود تسلیم می‌شود وبعد از آن عذاب وجدان واحساس گناه رهایش نمی‌کند هردو به دنبال عشق وآرامش هستند ولی در مسیر اشتباه
    با خواندن ترجمه ی اول از جناب رحیمی داستان برایمان لو رفته ودر باقی ترجمه ها آن دقت لازم برای بررسی وجود ندارد با خواندن چند باره ترجمه ها به تفاوت های کم آنها پی می‌بریم. فقط ترجمه خانم دانشور خیلی ساده وروان بود وسیعتر میشد از جملات آن گذشت
    امیر رحیمی ‌؛ آنا سرگی نا ترسان ملتمسانه وبا عشق به او نگاه کرد طوری به او خیره شده بود که گویی می‌خواهد نقش چهره اش را برای همیشه در خاطر نگه دارد
    آتش بر آب ‌؛ آنا سرگیونا با ترس والتماس وعشق نگاهش می‌کرد چشم به او دوخته بود تا خطوط چهره اش را هر چه بهتر در ذهن بسپارد
    سیمین دانشور ‌؛ آنا به او ترسناک نگاه کرد و وضعی التماس کننده داشت عشق در چشمش هویدا بود چنان به او نگاه می‌کرد که انگار می‌خواهد تمام خطوط قیافه اش را بخاطر بسپارد
    سروژ‌؛ آنا با نگاهی آمیخته به وحشت والتماس وعشق به او خیره شده بود تا مگر تمام چهره گوروف را هرچه بیشتر به ذهن بسپارد

  30. ترجمه امیر رحیمی
    او در حضور زن ها احساس ازادی می کرد و می دانست درباره چه حرف بزندو چطور رفتار کند .حتی ساکت ماندن نیز برایش اسان بود در ظاهر ودر شخصیت اوودر تمامی طبیعت او چیزی جذاب واغفال کننده بود که زن ها را یه سویش جلی می کرد انها را وسوسه می کرد .او این موضوع را می دانست وخود نیز با نیرویی جذب انها می شد

    حمید رضا اتش بر اب
    وقتی بین زنها بود احساس ازادی می کرد وخوب می دانست چه بگویدوچه طور رفتار کند.با زن ها حتی در سکوت هم به او خوش می گذشت .در ظاهر وشخصیت و اساسا سرشتش یک چیز نا دستیاب و وصف نشدنی بود که زنها را به سویش جلی می کرد .خودش هم این را می دانست . نیرویی مشابه هم بود که اورا به سمت انها می کشاند

    سیمین دانشور
    وقتی با مردها بود ناراحت بود دلش می گرفت ونمی توانست با انها لام تا کام حرف بزند اما با زن ها دلش راحت می شد و می دانست چه بگوید چه یکند وحتی وقتی هم در برابر ان ها سکوت می کردکاملا راحت بود واحساس مسرت می کرد .در ظاهر او درست مثل شخصیتش وبه طور کلی در طبیعت او یک خصوصیت جالب و وصف ناپذیر وجود داشت که زن ها را به خود می کشید وجلب می کرد خودش هم از این مطلب خبر داشت وخود او را هم نیروی اسرار امیزی به سوی زن ها می کشانید

    سروژ استپانیان
    او در جمع مردها احساس ملال می کرد و لام تا کام حرف نمی زد اما همین که به زن ها می رسید گل از گلش می شکفت واحسای ازادی می کرد و می دانست که چه باید گفت وچه باید کرد وحتی انگاه که در حضور زنان لب از سخن فرو می بست باز خویشتن را سبک و اسوده می یافت .در ظاهر و ویژگیهای اخلاقی وبه طور کلی در طبیعت او چیزی گیرا و وصف نا پذیر وجود داشت که توجه و
    خوش بینی زنان را بر می انگیخت.خود او نیز از این موضوع اگاه بود وتوسط نیروی اسرار امیزی به سمت زن ها کشیده می شد
    به نظرم نوشته سیمین دانشور ساده یود ولی من خیلی دوست نداشتم مثل اینکه داستان مریوط به یک ایرانی بود ولی من دوست داشتم مکان را همانطور که هست احساس کنم
    ترجمه امیر رحیمی به نظرم از نوشتار بهتری بر خوردار بود وترجمه استپانیان هم به نظرم کلمات به هم نمی امدند اینجوری بهتر می تونم در کم را از متن توصیف کنم

  31. من ترجمه اول امیر رحیمی را بیشتر از بقیه پسندیدم به دلیل دقتی که همراه با جزئیات زیاد در ضمن اینکه کمی سنگین به نظر می رسید. ترجمه دوم مربوط به آقای آتش برآب ترجمه روان و ساده بودی و صمیمتی بیان نویسنده و خواننده برمی انگیخت. ترجمه خانم دانشور عامیانه بود و جمله بندی ها را نمی پسندیدیم. ترجمه آخر مربوط به آقای استپانیان را نزدیک به ترجمه آقای رحیمی دیدم و لذت بردم.
    این داستان از منظر شخصیت اصلی آن گوروف به این واقعیت اشاره دارد که زندگی حقیقی و جالب هرکس متفاوت از زندگی خصوصی پنهان است. همانطور که آنا و گوروف زندگی متفاوتی در اجتماع و زندگی خصوصیشان داشتند.
    امیر رحیمی: گفتن اینکه اینجا خسته کننده است مد روز شده. آدم های معمولی که در جاهایی مثل بلیوو یا ژیزدرا زندگی می کنند، در آنجا کسل نمی شوند اما وقتی به یالتا می آیند پشت هم تکرار می کنند:-آخ کسل شدم! امان از گرد و خاک!- انگار که از گرانادا آمده اند.
    آتش بر آب: راستش مد شده می گویند اینجا کسل کننده است. آدمی که توی شهر خودش بیشتر از نوک دماغش را هم نمی تواند ببیند، مثلا توی بیلیف یا چه می دانم ژیزدا زندگی اش را می کند و هیچ هم حوصله اش سر نمی رود تا پایش می رسد اینجا، انگاری خودش از گرانادا تشریف فرما شده باشد، می گوید: چه پر گرد و خاک و حوصله سر بر!
    ترجمه دانشور: این جمله که اینجا حوصله آدم خیلی سر می رود، جمله ای عادی است. مردم در سوراخهای کثیف “بیلنف” و “ژیدرا” با خوشی کامل زندگی می کنند. اما همین که پا به این جا می گذارند، می گویند:” چقدر حوصله آدم سر می رود، این جا دیگر خیلی خسته کننده است. مثل اینکه از اسپانیا تشریف آورده اید!”
    ترجمه استپانیان:در شهر متداول شده است بگویند که حوصله آدم سر می رود یک آدم معمولی در جایی فرض کنید مثل بلف یا چه می دانم مثل ژیزدرا زندگی می کند و حوصله اش هم سر نمی رود اما همان آدم تا پایش به اینجا می رسد انگار که از اسپانیا تشریف آورده باشد، دادش در می آید که :”چه ملالی! چه گرد و خاکی!”
    امیر رحیمی: بخش اعظم آنچه در داستان ها دربارهً سبکسری های اخلاقی در یالتا گفته می شود درست نیست، گوروف این داستان ها را تحقیر می کرد و می دانست بیش تر آنها را کسانی می نویسند که خود اگر می توانستند با اشتیاق همان گناهان را مرتکب می شدند.
    آتش برآب: در حرف و نقل ها از ناپاکی اخلاق شهری ها دروغ زیادی بافته اند، اما گوراف به این دروغ ها اعتنایی نداشت و می دانست که بیشتر این حرفها را کسانی در آورده اند که اگرپایش بیفتد خودشان از هیچ گناهی روی گردان نیستند.
    سیمین دانشور: در این موقع گومف به این فکر بود که قسمت عمدهً شایعات دربارهً نامناسب بودن محل، دروغ های شاخ دار مردم است. او این افسانه ها را تحقیر می کرد و می دانست که مردمی سر هم بافته اند که خودشان اگر دستشان برسد، از همه کس برای گناه آماده ترند.
    سروژ استپانیان: بیشتر شایعاتی که دربارهً فساد و هرزگی اهالی شهر،دهان به دهان می گردد، دوراز حقیقت است،گوروف این گونه شایعات را تحقیر می کرد و می دانست این حرف ها را کسانی سرهم بندی می کنند که اگر دست شان برسد از ارتکاب هیچ گناهی خودداری نخواهند کرد.
    همانطور که در این دو متن انتخابی از چهار ترجمه متفاوت مشاهده می گردد ترجمه آتش برآب روان و ساده به نظر می رسد. و ترجمه رحیمی و استپانیان عمیق تر و همراه با جزئیات بیشتری می باشد.

  32. باسلام.ترجمه اول رضاامیررحیمی بسیاربادقت هست باریزجزئیات خوندش صبرزیادی مطلبید یه جورایی که باید دوباره خوندش تاکامل بشه درکش کنی گاهی هواسم پرت می شد وباعث می شدازداستان فاصله بگیرم درکل سنگین بود..واماترجمه دوم حمیدرضاآتش برآب.فوق العاده درکمال سادگی دلچسپ تونستم درحس وحال داستان غرق شم وباشخصیتهای داستان ارتباط نزدیکی پیداکنم وباهاشون همراه شم همه جاهایی روکه رفته بودن می شد توذهنم تصورکنم انگارداشتم فیلم می دیدم ازخوندش لذت بردم…وترجمه سوم سیمن دانشور.خیلی عامیانه تربودانگارمجبورمی شدم تندتربخونم اون حس گیرایی رودرمن ایجادنکرد به درستی نمی شدروی داستان متمرکزبشم یه جاهایی چشمام خسته میشد بدونه علاقه به خوندن ازکنارش ردمی شدم انگار واسه همین باخوندش اصل داستان زیادمفهومی نداشت واسم..وترجمه چهارم سروژاستپانیان بنظرم یه آشفتگی داشت یه جورای وسط ترجمه اول وسوم قرارداشت گاهی روان گاهی سنگین ویه جملهای عربی هم درش بودبادقت کاملتری خوندم بعضی جاهامجبوربودم بیام ازاول بخونم حس داستان غریبانه ترمی شدواسم..وامانظرم درموردداستان دوشخصیت اصلی هرکدوم زندگی تحمیل شده ای روداشتن هرکدوم سعی داشتن به نهوی ازش فرارکنن گوروف زندگی واقعی خودش رودرک نمی کرد احساس تباهی می کرد ودنبال عشقی حقیقی بودبرای همین بازنهای رنگارنگ وارد رابطه می شدسعی می کردعشقی رویایی روحس کنه بتونه واقعاعاشق کسی باشه اماهیچ کدوم اززنهااون حس ر ونتونستن درش ارزا کنن احساس نارضایتی شدیداززندگیش داشت.. شخصیت دوم آنازنی افسرده وپریشان به دنبال خوشبختی بودکه درزندگیش احساس نمی کردبه دنبال محبت واحترام بود باوجدانش درستیزبود.وحالاکه عشق واقعی خودش روپیداکرده بود.امایه عشق ممنوعه برای همین وجدانش نقش پررنگ تری گرفته بود داستان عاشقانه نیمه ای تاریک نیمی روشن بیشتررنج وغمش احساس می شد…جملهای برتر.داستان درترجمه اول همسرگوروف روزنی بلندبالاراست وکشیده باابروهای تیره زورگوجدی به قول خودش روشنفکربیان کرده نظرگوروف درموردهمسرش کم عقل کوته فکر بی ذوق می داند..ترجمه دوم همسرگوروف زنی قدبلندرعناچشم وابرومشکی باوقار.و خودش راروشنفکرمی نامدوگوروف در خفااون روزنی سطحی وتنگ نظربی ظرافت می داند..ترجمه سوم دراینجا همسرگوروف زنی بلندبالاراست وابروی سیاه جدی بی عاطفه خودش روروشنفکر می دانست گوروف اورادردل کوته فکربی هوش بی وفا قلم دادکرده..وترجمه چهارم همسر گوروف زنی بلند بالا ابرومشکی شق ورق جدی استوارمثبت به قول خودش اندیشمند می دانداماگوروف اون رودردل زنی کوتح بین وتنگ نظروزخمت می شمرد.وبازدرجایی ازترجمه اول.گفتگوبین آناوگوروف طنزآمیزراحت بیان شده.ودردومی اولین گفتگوآنهاگپ وگفتی شادوسبک بیان شده درترجمه سوم .گفتگوی اول آناوگوروف مصاحبتی شیرین ودرخشان بیان کرده وترجمه چهارم مکالمه بین آن دو مصاحبتی شیرین ودلپذیرآمیخته باشوخی وخنده بیان شده..باسپاس

  33. ترجمه اول به نظرم احساس را بهتر منتقل می‌کرد، در عین کوتاهی عبارات موثر بود و به خوبی به تصویر کشیده شده بود و همینطور کلامش مودبانه و سنگین و هماهنگ و نظام مند بود.
    ترجمه ۴ هم از سادگی، صمیمیت و زیبایی برخوردار بود اما باز هم ترجمه اول فهم حالات را بهتر ایجاد میکرد.
    …..
    اما در کل بنظرم برای فهم بهتر مقصود نویسنده، و یا ترجمه ب اثر او باید شناخت کافی پیرامون فضای فکری و ارزش های او داشته باشیم تا پیام استعاره ها را بهتر درک کنیم.
    ….
    در ترجمه دوم عبارات زیبا نبود ، سطحی بود، ناهماهنگی احساس می‌شد، معانی منسجم نبودند.
    در ترجمه سوم هم ساده بود و زیبا اما از نظر رسایی مفهوم و احساس ضعیف تر بود.

  34. -تاثیر حسی ترجمه‌ها روی شما -کدام یک از ترجمه‌ها احساسات شما را بیشتر برانگیخت؟
    -در برخی موارد ترجمه دوم و گاهی ترجمه سوم بار احساسی قوی تری داشتند.
    -سادگی و زیبایی ترجمه‌ها -کدام از ترجمه‌ها را ساده‌تر و زیباتر می‌دانید و چرا؟
    ترجمه چهارم درخیلی از جاها توضیحات بیشتر ارایه کرده است و فهم مطلب را آسانتر کرده است و ساده تر است. به نظرم زیباترین ترجمه ترجمه دوم بود.

    -نظر شما دربارۀ این داستان -به «خوب بود» و «بد بود» و «حال کردم» و «حال نکردم» اکتفا نکنید. دربارۀ نظر خودتان با جزئیات استدلال کنید.
    داستان در مورد مردی متاهل در میانسالی است که ابتدا از روی خوشگذرانی گذرا به زنی متاهل نزدیک می شود و سپس ناخواسته عاشق او می شود طوری که برخلاف عهدشان به شهر او می رود و زن از آبروریزی بسیار واهمه دارد. در نهایت این دو تصمیم می گیرند حفظ ظاهر را کنار بگذارند و راه حلی برای رسیدن به هم پیدا کنند که دیگر مجبور به پنهان کاری نباشند.
    از نظر بنده سیر تحول مرد قهرمان داستان به خوبی بیان شده است. ملال زندگی جاری او را به خوشگذرانی سوق می دهد در خلال خوشگذرانی عاشق می شود و دیگر آن لذات سابق جذبه شان را از دست می دهند . سپس تمام تمرکز خود را روی معشوق گذاشته در حالی که سعی در حفظ ظاهر اجتماعی خود دارد و در نهایت خواست اصیل خود را ارجح بر آنچه وجهه اجتماعیش است می بیند و تصمیم می گیرد ظاهر زندگی خود را مطابق با اصالت درونش تغییر دهد.
    زن قهرمان داستان اما توانایی و جذبه خاصی به جز زیبایی ظاهری ندارد و علیرغم شرم و حیا و احساس گناه تصمیم می گیرد مطابق خواست قلبش زندگی کند و عشق به او جسارت تغییر دادن زندگی کسالت بار خود را می دهد.
    جملات برتر داستان از نظر شما و مقایسه ترجمه‌ها (-برخی جملات داستان را انتخاب کنید، و هر چهار ترجمۀ این جملات را در کنار هم بنویسید و آن‌ها را مقایسه کنید.
    1-امیررحیمی:هر رابطه ای که در ابتدا به نحوی دلپذیر به زندگی تنوع می بخشد و ماجرایی شرین و اسان می نماید، برای آدمهای اخلاقگرا بخصوص اهالی مسکو که کند و مردد هم هستند، به طوری اجتناب ناپذیر به شکلی همه جانبه و فوق العاده پیچیده بدل می شود و در پایان به وضعی تحمل ناپذیر می انجامد

    2-آتش بر آب: هر ارتباط آشنایی که در آغاز چنین زیبا و دلفریب به زندگی رنگ می بخشد وبه ماجرایی خوشایند و بی دردسر می ماند، با این آدمهای به اصطلاح آدابدان، به خصوص مسکوییهای لخت و سست، حتما ماجرایی می شود پرگره و بسیار بغرنج و دست آخر هم سرانجامی غمبار پیدا می کند

    3-دانشور:این گونه ماجراها اولش یک تفنن روحانی و یک ماجرای گوارا و آرام است اما آخرش برای یک آدم حسابی مایه دردسر است. مخصوصا برای بچه هستند. زیرا ماجراهای عاشقانه آخر و عاقبتشان همیشه خراب است

    4-استپانیان:هر گونه تقارنی، تقارنی که در بدو امر به زندگی انسان رنگ و نشاط می بخشد و چنین می نماید که فقط ماجرایی دلنشین وزودگذراست نزد آدمهای حسابی و بخصوص نزد مسکویی های مردد و متین و کند حرکت سرانجام به گونه ای گریز ناپذیر به مساله ای بس پیچیده و بغرنج مبدل می شود و شکل غم انگیزی به خود می گیرد
    ترجمه آقایان امیررحیمی و استپانیان از این عبارات چیزی شبیه ترجمه ماشین به نظر می آید و به نظر می رسد مترجم بیشتر دغدغه درست ترجمه کردن را دارد تا انتقال ساده تر مفهوم متن. ترجمه خانم دانشور خلاصه تر از بقیه و به طرزی روان مفهوم را می رساند. ترجمه آتش بر آب را بنده ترجیح می دهم روانتر از بقیه است با حفظ امانت متن اصلی
    امیررحیمی:” گفتن اینکه اینجا خسته کننده است مد روز شده. آدم های معمولی که در جاهایی مثل بلیوو یا ژیزدرا زندگی می کنند، در آنجا کسل نمی شوند اما وقتی به یالتا می آیند پشت هم تکرار می کنند:-آخ کسل شدم! امان از گرد و خاک!- انگار که از گرانادا آمده اند.”
    آتش بر آب: راستش مد شده می گویند اینجا کسل کننده است. آدمی که توی شهر خودش بیشتر از نوک دماغش را هم نمی تواند ببیند، مثلا توی بیلیف یا چه می دانم ژیزدا زندگی اش را می کند و هیچ هم حوصله اش سر نمی رود تا پایش می رسد اینجا، انگاری خودش از گرانادا تشریف فرما شده باشد، می گوید: چه پر گرد و خاک و حوصله سر بر!
    ترجمه دانشور: این جمله که اینجا حوصله آدم خیلی سر می رود، جمله ای عادی است. مردم در سوراخهای کثیف “بیلنف” و “ژیدرا” با خوشی کامل زندگی می کنند. اما همین که پا به این جا می گذارند، می گویند:” چقدر حوصله آدم سر می رود، این جا دیگر خیلی خسته کننده است. مثل اینکه از اسپانیا تشریف آورده اید!”
    ترجمه استپانیان:در شهر متداول شده است بگویند که حوصله آدم سر می رود یک آدم معمولی در جایی فرض کنید مثل بلف یا چه می دانم مثل ژیزدرا زندگی می کند و حوصله اش هم سر نمی رود اما همان آأم تا پایش به اینجا می رسد انگار که از اسپانیا تشریف آورده باشد، دادش در می آید که :”چه ملالی! چه گرد و خاکی!”
    ترجمه آتش بر آب روان و دلنشین است. ترجمه امیر رحیمی جذاب تر از دو ترجمه دیگر به نظر می رسد.

    امیر رحیمی: آنهایی که چون همسر خودش بی صمیمیت دوست داشتند و عشق شان با گفتگوهای بیهوده و ادا و اطوار و حالتهای عصبی آمیخته بود، انگار که این نه عشق یا شهوت، بلکه چیزی به مراتب مهم تر بوده است. و خاطره دو سه زن بسیار زیبا و سردی که در لحظاتی، حالتی حریصانه در چهره شان پدیدار می شد که گویی با میلی سیری ناپذیر می خواستند از زندگی چیزی را بگیرند که نمی تواند بدهد.
    آتش بر آب: خاطره آنهایی که مثل همسر خودش بی هیچ صداقتی و با وراجی و ادا و اطوار دوستش داشتند و می خواستند به این رابطه جلوه ای ورای عشق و شهوت و بالاتر و مهم تر از اینها بدهند. یا آنهایی که خیلی زیبا اما سرد مزاج بودند و ناگهان حالتی چنان وحشی در چهره شان پیدا می شد که انگار می خواهند داد دلشان را از زندگی بگیرند، حتی بیش از آن چه زندگی می توانست بدهد.
    دانشور: بعضی از آنها مثل زنش بدون ذره ای صمیمیت دوستش می داشتند، با او گرم سخن می گفتند و گاهی هم وراجی را از حد می گذرانند. با حالتی شبیه به صرع به او ثابت می کردند که رابطه آنها با او رابطه عشقی یا شهوی نیست، بلکه رابطه ای عالی تر از این دو می باشد. و هم یادش به چند تا زن وارفته و یخ کرده اما زیبا افتاد که در جشمانشان ناگهان یک شعاع وحشیانه می تابید و آرزوی کشنده ای برای گرفتن، برای ربودن لذت از چنگ زندگی، لذتی بیش از آنچه زندگی می تواند بدهد، در پیشانی آن ها می درخشید.
    استپانیان: زنانی چون همسر خودش که او را با وراجی های بیهوده و قر و غربیله فراوان و بدون ذره ای صداقت و صمیمیت دوست می داشتند و دیوانه وار سعی می کردند ثابت کنند که گویا رابطه شان با او مهم تر و والاتر از عشق و شهوت است، سپس به یاد دو سه زن دیگر افتاد-زنان خوشگل و سردمزاجی که ناگهان نشانه های توحش و درندگی و همچنین حالتی حاکی از میل به گرفتن و ربودن سهمی بیش از آنچه زندگی بتواند بدهد، در وجناتشان نمایان می شد.
    به نظر بنده ترجمه آتش بر آب روانتر و جذابتر از بقیه ترجمه هاست.

  35. فقط ترجمه جناب سروژ استپانیان برای من دارای شروع خوب و رسا ، خودمانی قابل درک و جذاب داشت. بقیه با چرخاندن مطلب درک آن را تا حدی دشوار کرده بودند البته داستان پیچیده نبود ولی وقتی در حال مطالعه هستی دلت نمیخواد با کندی پیش بروی و یا یک جمله را دوبار بخوانی
    البته اشکالاتی هم داشت که بهتر بود بعضی کلمات را جایگزین میکرد مثلا….ارزش آن را دارد که با او آشنایی بهم بزنم… (دوست داشتم که ترجمه میشد) ….. ارزش آن را دارد که با او باب آشنایی را باز کنم …

  36. داستان جالبی بود. هر چهار مترجم توانا و دارای قلمی روان هستند و نمی‌شود حکم کلی داد. هر ترجمه مزیت‌های خود را داشت. در ادامه ترجمه چند جمله را مقایسه می‌کنم. جمله اول: حرف غیر مصوت روسی حمید رضا آتش بر آب: حتی در نوشتار حرف غیر مصوت روسی را از قلم نمی‌انداخت. سروژ استپانیان: در مکاتبات خود در انتهای کلمات مختوم به حروف غیر مصوت حرف ناملفوظ را نمی‌نوشت. رضا امیر رحیمی: در نامه‌هایش نشانگر حروف سخت را نمی‌نوشت. سیمین دانشور: حذف کرده است. ترجمه آقای آتش بر آب ساده و روان‌تر بود و به فهم نزدیک‌تر بود.
    جمله دوم: توصیف زنان حمید رضا آتش بر آب: فرومایه سروژ استپانیان: پست‌ترین طایفه رضا امیر رحیمی: نژاد پست‌تر سیمین دانشور: جنس پست‎‌تر. در ترجمه این جمله سه نفر از واژه پست استفاده کرده اند و از آنجائیکه انسان به دو جنس زن و مرد تقسیم می‌شود من ترجمه خانم سیمین دانشور را می‌پسندم.
    جمله سوم حمید رضا آتش بر آب: در جمع مردان حوصله‌اش سر می‌رفت خوش مشرب نبود و اصلا خودش نبود و رفتاری سرد داشت. سروژ استپانیان: او در جمع مردان احساس ملال می‌کرد و لام تا کام حرف نمی‌زد. رضا امیر رحیمی: در جمع مردان کسل می‌شد و احساس ناراحتی می‌کرد با آنها کم حرف و سرد بود. سیمین دانشور: وقتی با مردها بود ناراحت بود و دلش می‌گرفت و نمی‌توانست با آنها لام تا کام حرف بزند. ترجمه آقای آتش بر آب ساده و روان است.
    جملۀ چهارم
    حمید رضا آتش بر آب: شانه به شانه هم راه افتادند گپ و گفتی شاد و سبک را شروع کردند. سروژ استپانیان: شانه‌به‌شانه هم راه افتادند و بین آنها مصاحبتی شیرین ودلپذیر آمیخته با شوخی و خنده شروع شد. رضا امیر رحیمی: مکالمه‌ای ظنزآمیز و راحت بین آن دو درگرفت. سیمین دانشور: یک مصاحبت شیرین و لذت بخش میان آنها شروع شد. ترجمه آقای استپانیان بهتر به جزئیات پرداخته است و تصویری روشن‌تر به خواننده می‌دهد.
    جملۀ پنجم: مردی که نزدیک شد حمید رضا آتش بر آب: احتمالا نگهبان شب بود. سروژ استپانیان: شبگرد رضا امیر رحیمی: احتمالا نگهبان بود. سیمین دانشور: نگهبان ساحل. سه تفر نگهبان ترجمه کرده اند و آقای استپانیان شبگرد ترجمه کرده است.
    جملۀ ششم: رفتن به ایستگاه قطار حمید رضا آتش بر آب: کالسکه گرفت. گوراف هم مشایعتش می‌کرد تمام روز را با کالسکه رفتند تا به ایستگاه راه آهن برسند. سروژ استپانیان: کالسکه گرفتند. نرم نرمک راندند تا به ایستگاه راه آهن رسیدند. رضا امیر رحیمی: با گوروف به ایستگاه رفتند، سواری تمام روز طول کشید. سیمین دانشور: هر دو سوار درشکه شدند تمام روز گردش کردند. ترجمه آقای استپانیان را می‌پسندم.
    جملۀ هفتم: حمید رضا آتش بر آب: صبح که بچه مدرسه‌ایها آماده می‌شدند. سروژ استپانیان: و بچه‌ها مدرسه‌رو در تاریک روشن صبحگاهی صبحانه می‌خوردند. رضا امیر رحیمی: وقتی بچه‌ها برای رفتن به مدرسه آماده می‌شدند. سیمین دانشور: صبح‌ها بچه‌ها که می‌خواستند خود را برای مدرسه رفتن حاضر کنند. آقای استپانیان را می‌پسندم چون بیشتر به جزئیات پرداخته است و خواننده را بیشتر با آن فضا آشنا می‌کند.
    جملۀ هشتم: حمید رضا آتش بر آب: در خانه که نمی شد از عشقش بگوید بیرون هم محرم رازی نبود نه در جمع همکاران و نه دوستان. سروژ استپانیان: البته محال بود در خانه از عشق و دلداگی خود سخنی بگوبد در خارج از خانه هم کسی را نمی‌یافت که به درد دلش گوش کند. رضا امیر رحیمی: اما در خانه نمی‌باید از عشق خود حرف می‌زد و بیرون از خانه کسی را نداشت نه با مستاجران می‌توانست حرف بزند و نه در بانک کسی را داشت. سیمین دانشور: در خانه که محال بود از عشق سخن بگوید و بیرون از خانه کسی نبود که به درد دلش برسد ممکن نبود با اهل خانه یا اعضای بانک از آنها حرف بزند. آقای امیر رحیمی سخن از مستاجران به میان می‌آورد که هیچ ذکری از آن قبلا نبوده است و مترجمان دیگر از آن نامی نمی‌برند.
    جملۀ نهم: حمید رضا آتش بر آب: در آنتراکت اول شوهر آنا سرگی‌یونا رفت سیگار بکشد. سروژ استپانیان: شوهر در اولین آنتراکت بیرون رفت. رضا امیر رحیمی: در میان پرده اول شوهرش بیرون رفت. سیمین دانشور: در اولین تنفس بیرون رفت. آقای آتش بر آب و استپانیان از واژه آنتراکت استفاده می‌کنند که آشنا نیست و از میان ترجمه آقای رحیمی و خانم دانشور، ترجمه آقای رحیمی را می‌پسندم.‌
    جملۀ دهم: حمید رضا آتش بر آب: او بفهمی نفهمی باور می‌کرد. سروژ استپانیان: شوهرش حرف او را باور می‌کرد و نمی‌کرد. رضا امیر رحیمی: شوهرش هم شاید باور می‌کرد و شاید هم نمی‌کرد. سیمین دانشور: شوهرش نصف حرفش را باور می‌کرد و نصفش را باور نمی‌کرد. ترجمه آقای آتش بر آب ساده و روان‌تر است.

  37. درباره ی داستان:
    داستان درباره ی عشق آنا و گوراف به یکدیگر است. هر دو متاهل هستند و از زندگی زناشویی خود ناراضی اند. همسر گوراف زنی است خشک و جدی که خود را روشنفکر میداند و بسیار کتاب میخواند و ظاهرا عشق و عاشقی را به نوعی جلف و سبک میشمارد. همسر گوراف قد بلند و آنا قدی متوسط دارد، قد میتواند نشانه ای از تسلط و برتری طلبی باشد. گوراف کارمند بانک است اما زبان شناسی خوانده و در جوانی قصد داشته خواننده ی اپرا شود ولی رهایش میکند . گوراف اهل خوشگذرانی های گذرا و کوتاه مدت با زنان است ولی زنان را نژاد پست تر خطاب میکند. شاید خامی و بی تجربگی و معصومیت آنا است که گوراف را دلبسته ی خود میکند. آنا گوراف را مورد ستایش و احترام قرار میدهد بر خلاف همسر گوراف که او را نقد میکند . آنا خیلی زود ازدواج کرده و شوهرش را دوست ندارد و او را نوکر مآب میداند. به نظر میرسد آنا و همسرش در دو دنیای جداگانه زندگی می کنند و هیچ کدام در صدد دانستن و فهمیدن دیگری نیست.آنا حتی به درستی نمیداند که شوهرش چه کاره است. و شوهر آنا هم ظاهرا پیگیر رفت و آمد های متوالی او به مسکو نیست با اینکه حرفهای آنا را در مورد دیدن پزشک صد در صد باور نکرده است. آنا به دنبال مردی است که از او مراقبت کند و گوراف هم به دنبال زنی است که مطیع و قدردان او باشد. گوراف طرز صحبت کردن و رفتاربا زنها طوری که دلشان را بدست بیاورد به خوبی میداند و بر خلاف شوهر آنا دارای نوعی غرور و تکبر و مردانگی است. و تمام این ویژگی ها سبب علاقه ی گوراف و آنا به یکدیگر میشود.
    مقایسه ترجمه ها:

    ترجمه های امیر رحیمی و آتش بر آب روان تر از دو ترجمه ی دیگر بودند. به نظر میرسد در برخی جاها امیررحیمی روانتر ترجمه کرده و در برخی جاهای دیگر آتش برآب موفق تر بوده است. ترجمه ی استپانیان یکدست نیست و یکپارچگی زبانی ندارد. در بسیاری از جاها زبانش دکلمه وار است و در برخی جاها به زبان گفتار نوشته شده است. ترجمه ی سیمین دانشور یک ترجمه ی تحت الفظی است که در انتخاب کلمات کوشش بسیار کمتری انجام شده است و دم دستی ترین واژه ها بدون توجه به مفهوم متن به کار برده شده است.
    امیر رحیمی: حالا اولین کسی خواهی بود که به من احترام نگذاری.
    آتش برآب: خود شما اولین نفری هستید که دیگر به من احترام نمیگذارید.
    در مثال بالا به نظر میرسد که فعل ” نگذاری” بهتر است با “نمیگذاری” جایگزین شود .
    در ترجمه ی آتش برآب، آنا وقتی گوراف را خطاب میکند از افعال دوم شخص جمع استفاده شده است و امیر رحیمی از فعل دوم شخص مفرد استفاده کرده است که صمیمیت بین دو نفر را بهتر القا میکند. در مثالهای زیر ترجمه ی آتش بر آب روان تر است.
    امیر رحیمی: چشم هایش را که می بست او را می دید به صورت واقعی. و او زیباتر، جوان تر و صمیمی تر از آنچه بود به نظر میآمد؛ و خود را تصور میکرد بهتر از وقتی که در یالتا بود.
    آتش بر آب: چشمش را که می بست، خیلی زنده و واضح می دیدش؛ به نظرش زیباتر، جوان تر و ظریف تر از آنچه بود، می رسید. خودش را هم بهتر از آنچه در یالتا بود، تصور می کرد.
    امیر رحیمی: وشاید تا اندازه ای به همین دلیل است که آدم با فرهنگ آن چنان عصبی کوشش میکند که احترام اسرار زندگی خصوصی حفظ شود.
    آتش بر آب: و شاید برای همین باشد که انسان متمدن این قدر جوش و جلای حفظ حریم خصوصی را میزند.

    استپانیان: کشتی را به اشتباه سفینه ترجمه کرده است.
    نمونه ی ترجمه ی دکلمه واراستپانیان:
    • هنگامی که اولین برف زمستانی روی زمین می نشیند و در نخستین روزی که انسان سوار سورتمه میشود دیدن زمین و بامهای سفیدپوش راستی که لذت بخش است.
    • دقیقه ای بعد هیاهوی آن نیز فرومرد گفتی همه چیز به عمد ………
    • آنسان که گفتی همین دیروز از هم جدا شده بودند.
    یکدست نبودن زبان در ترجمه ی استپانیان:
    • اگر هم برای آنا یادداشت بفرستم چه بسا به دست شوهرش بیفتد و تق کار در بیاید. پس بهتر است به حسن تصادف امید ببندم و مترصد فرصت باشد.
    • به خود سرکوفت زد که: … حالا دندت نرم……
    • ضرری ندارد باهاش آشنا شوم
    • من دیگر دو هفته ای میشود اینجام
    نمونه ای از ترجمه ی تحت الفظی در ترجمه ی دانشور :
    (عبارت ” با حالتی شبیه به صرع ” که در ترجمه های دیگر معادل های مناسب تری دارد):
    سیمین دانشور: با حالتی شببیه به صرع به او ثابت میکردند که رابطه ی آنها با او رابطه ای عشقی یا شهوی نیست
    امیر رحیمی : ادا و اطوار و حالت های عصبی
    استپانیان: دیوانه وار
    آتش بر آب: وراجی و ادا اطوار
    در مثال زیر دانشور ازحرف ربط “و” به افراط استفاده کرده است که به زیبایی متن لطمه زده است :
    • خیلی وراجی کرد و پرسش هایش بی موقع بودو یادش میرفت چه گفته و بعد هم دوربینش را میان جمعیت گم کرد.
    امیر رحیمی:
    • خیلی حرف میزدپرسش هاش کوتاه بود و خود فراموش میکرد که چه پرسیده است پس از آن دوربینش را در میان جمعیت گم کرد

  38. تاثیرحسی ترجمه هاروی شما؟ترجمه اول دربارہ عشق متنی روان وساده داشت خواندان رابرای بنده آسان کرده بود

    ازخواندن داستان نهایت لذت رابردم
    ویادکتاب من اورادوست داشتم افتادم اگرسیمای چندسال پیش بودم باخودم میگفتم خیانت؟؟؟؟؟!!
    نع این کثافتی بیش نیست
    کثافتی ک بوی تعفن آن راعشق گذاشتند اما الان نظرم عوض شده بعضی آدم ها ازجنس همدیگرهستن چ عیبی دارد
    ب رابطه ای مریض پایان دادورابطه ای سالم راشروع کرد؟

  39. از نظر بنده ترجمه ی درباره ی عشق چخوف خیلی احساساتی تر وجملات خیلی رویایی بیان شده بود
    سادگی وزیبایی ترجمه سیمین دانشور خیلی خوب بود به سادگی و وضوح همه داستان را بیان کرده بود
    از نظر من داستان خیلی جالب بود وهر کدام از نویسنده ها زیبایی های شهر واطراف را از دیدگاه خودشون تشبیه کرده بودند
    وچیزی که می توان از این داستان متوجه شد این که نمی توان عشق بین دو نفر که بوجود می آید این نیست که حتما باید رفتار خاصی داشته باشی یا یه چهره خیلی زیبا یا یه حرکت خاص
    عشق ممکنه در یک نگاه خاص
    یا در یک رفتار
    یا در یک سادگی ایجاد شود
    وخیلی هم جذاب وعمیق باشد

  40. تاثیر حسی ترجمه ها
    ترجمه‌ی خانم دانشور احساس آدم رو بیشتر برانگیخته می کرد اما مشکل اینجاست که این مدل ترجمه ها که فکر می کنم یک دوره‌ای خیلی باب شده بود، باعث میشه من خواننده از زبان اصلی و عبارت پردازی های نویسنده‌ی داستان بیس از اینی که هست دور بشم. ترجمه های دیگه اما بهتر بود اولا به خاطر اینکه مستقیما از روسی انجام شده بود و ثانیا اینکه نثر فارسی جانشین ترجمه داستان نشده بود. در میان همین سه تا من با ترجمه های مرحوم استپانیان و آقای آتش بر آب ارتباط برقرار کردم.
    سادگی و زیبایی ترجمه ها
    ترجمه‌ی آقای استپانیان رو انتخاب می کنم، چون دقیق بود و البته که این دقت باعث میشه با خوانش هم کمی سخت بشه ولی به هر حال من این ترجمه‌ رو ترجیح میدم
    نظرم درباره‌ی این داستان:
    جدای از موضوعی که چخوف دست روی اون گذاشته بود، اما واقعا شخصیت پردازی ها و ارتباطی که می شد با اون ها برقرار کرد واقعا خوب بود. من زمانی داشتم این داستان رو می خواندم که ساعت ده شب توی پارک داشتم از سرما یک لرزه می زدم ولی با این حال گرما و حسی از این داستان به من منتقل شد که تا به حال تجربه اش نکردم

  41. تمرین دوم:بخش اول:تاثیر حسی ترجمه‌ها روی شما (کدام یک از ترجمه‌ها احساسات شما را بیشتر برانگیخت؟)ترجمه خانم سیمین دانشور برای من روان تر بود.در ترجمه ی اقای حمید رضا آتش بر اب هم احساس خوبی حین مطالعه داشتم و برایم خسته کننده نبود اما ترجمه ی خانم سیمین دانشور ریزه کاری هایی داشت که در ترجمه های دیگر نبود.دقت به جزییات و حاشیه داستان خیلی پر رنگ دیده می شد.
    بخش دوم:سادگی و زیبایی ترجمه‌ها (کدام از ترجمه‌ها را ساده‌تر و زیباتر می‌دانید و چرا؟)
    ترجمه خانم دانشور و اقای آتش براب روان تر و ساده بودند اما ترجمه ی اقای استپانیان ادبی تر و حرفه ای تر ترجمه شده بود.با این که برای بار اول من ترجمه ی خانم دانشور را پسندیدم چون اولین بار بود که این داستان را می خواندم و روان بودن ترجمه ملاک بود اما بار دوم قطعا ترجمه اقای استپانیان را انتخاب می کنم.
    بخش سوم:نظر شما دربارۀ این داستان (به «خوب بود» و «بد بود» و «حال کردم» و «حال نکردم» اکتفا نکنید. دربارۀ نظر خودتان با جزئیات استدلال کنید.)
    فضای این داستان که بر پایه ی خیانت شکل گرفته است مورد پسند من نیست.ولی با این حال چنان خوب شخصیت پردازی شده که این داستان را دوست داشتم.جدا از بحث فرهنگ هر کشور خیانت گناه بزرگی است اما در دل داستان شجاعت و جسارت دیده میشد.این که یک فرد جسارت این را داشته باشد که بگوید از زندگی ام ناراضی ام و میخوام شروع جدیدی داشته باشم قابل تقدیر است.در کل تغییر اوضاع جسارت می خواهد.آن هم در این سطح از زندگی تمام وجود ادم را در بر می گیرد.حال خوب شخصیت ها در عشق آتشین خودشان ارزش تغییر در زندگی گذشته شان را دارد.
    بخش چهارم:جملات برتر داستان از نظر شما و مقایسه ترجمه‌ها (برخی جملات داستان را انتخاب کنید، و هر چهار ترجمۀ این جملات را در کنار هم بنویسید و آن‌ها را مقایسه کنید.)
    به نظرشان می امد که به زودی راه حلی خواهند یافت و زندگی تازه و زیبایی برای ان ها آغاز خواهد شد اما برای هر دو روشن بود که پایان کار بسیار دور است،بسیار دور و دشوار ی ها تازه اغاز شده اند.
    ترجمه اقای رحیمی
    به نظر می رسید دیگر چیزی نمانده و به زودی راه حلی پیدا می شود و آن وقت آن ها زندگی جدید و خوبی را شروع می کنند.اما برای هر دوشان مثل روز روشن بود که تا پایان کار هنوز خیلی راه دارند و سخت ترین و پیچیده ترین مراحل هنوز پیش رویشان است.
    ترجمه آقای آتش براب
    به نظر می آمد که لحظه ای دیگر راه حل را خواهند یافت و زندگی دوباره را به شادکامی از سر خواهند گرفت و زنجیر ها را خواهند گسست.آن چه واضح بود این بود که پایان یافتن چنان عشقی بعید به نظر میرسد و این مشقت بار ترین و سخت ترین لحظات زندگی آن ها تازه اغاز یافته بود.
    ترجمه سیمین دانشور
    به نظرشان میرسید که در لحظه ای دیگر راه حل مشکل خود را خواهند یافت و انگاه زندگی زیبا و جدیدی را اغاز خواهند کرد.اما هر دو نیک می دانستند که این هنوز اغاز دشوارترین و پیچیده ترین مرحله زندگی شان است و تا پایان کار راه بس درازی در پیش دارند.
    در ترجمه چهارم این سختی را بیشتر از ترجمه های دیگر حس کردم.انگار سختی مسیر برای من خیلی مشخص بود ولی در متن های دیگر این حس را از متن نگرفتم.

  42. درمورد کتاب دشمنان ،خانواده به عنوان نهاد مهم اجتماعی، تاثیر به‌سزایی در جامعه و کشور دارد. از آنجاکه شخصیت کودکان در محیط خانواده شکل می‌گیرد، رفتار پدر و مادر و رابطه‌ی متقابل آن‌ها با یکدیگر می‌تواند تاثیر مهمی برشخصیت فرزاندنشان و نگاهشان به دنیا بگذارد. در صورتی‌که نیرنگ و فریب وارد روابط بین افراد خانواده شود، فروپاشی اخلاقی جامعه چندان دور از ذهن نخواهد بود. چخوف به خوبی این مسئله را به جامعه روسیه در زمان حیاتش هشدار داده بااین کتاب. او در داستان دشمنان، دروغ و نیرنگ خانواده‌های طبقه‌ی متوسط روسیه را در قالب داستان کوتاه با زبانی بسیار ساده و شیوا روایت می‌کند.
    در خصوص ترجمه های ارائه شده ترجمه ها از روی خود اصل داستان و برگردان زبان روسی است یا از روی ترجمه ای دیگر از روی زبان نویسنده است؟ به یقین ترجمه ای که از زبان روسی باشد با بازگردانی متفاوت خواهد بود.
    در ترجمه های ارائه شده , نوشته ی آقای رضا امیر رحیمی رسمی بود و لذت خواندن داستان را ایجاد نمی کرد ، واژه ها غیرعامیانه و دور از ذهن یک مخاطب عادی انتخاب شده بود.
    هدف ترجمه ارتباط گیری مخاطب با داستان است که انتخاب درست کلمات به ارتباط گیری مخاطب با داستان را به دوش می‌کشد اما قلم سخت، اجازه ی رویاپردازی به خواننده را نمی دهد فضاها و گفت و گو ها به زیبایی در ذهن نقش نمی بندد و شبیه به یک تئاتر سرد و بی روح است.
    در ترجمه ی آقای حمیدرضا آتش بر آب, جمله های به کار رفته صمیمی تر و با دقت بیشتری انتخاب شده است, احساسات ملموس تر و ارتباط گیری با شخصیت ها آسان تر می باشد.
    ترجمه ی خانم دانشور گفتگوها زنده تر و گرم تر هستند و تخیل را بر می انگیزانند ، متن روان و فضاسازی مناسب به واقعی ساختن داستان در ذهن مخاطب کمک می‌کند.
    در ترجمه ی آقای رضا امیر رحیمی ترجمه کمی روان تر و قابل قبول تر است.
    ترجمه ی خانم دانشور شاهد انتخاب هوشمندانه ای هستیم که به عنوان مخاطب با آن بیشتر ارتباط برقرار کردم .
    گفت و گو ها واقعی تر است و کلمات استفاده شده با بقیه ترجمه ها متفاوت بود.
    ترجمه ی آقای استپانیان به خوبی ترجمه ی خانم دانشور نیست ولی روان است و می‌شود با متن ارتباط برقرار کرد.اما در کل از داستان حس خوبی نگرفتم

  43. ترجمه‌ی اول:
    راستش در خواندن این ترجمه از داستان، احساس راحتی با متن نداشتم یعنی انگار نمی‌توانستم درست متوجه شوم که حرف‌های که زده می‌شود را از زبان چه کسی می‌خوانم. پاورقی‌هایی که در متن وجود داشت در روشن شدن برخی عبارت‌ها کمک کننده بود و این نکته‌ی خوبی بود.
    جمله‌ی “فرض او بر این بور که زندگی حقیقی و جالب هرکس در پشت پرده‌ای، چون پرده‌ تاریک شب می‌گذرد” را دوست داشتم.
    ترجمه‌ی دوم:
    در این ترجمه از داستان متن روان‌تر و شاید بتوان گفت خودمانی‌تر بود. در قسمت‌هایی از متن از کلماتی استفاده شده بود که به نظر می‌رسد امروزه کمتر مورد استفاده است، مانند آدابدان، البته نمی‌دانم این خوب است یا بد اما انگار که آدم یک چیز قدیمی را می‌خواند. آره واقعا قدیمی است، مثلا: خرامان آمدن، بانوی مربوطه.
    ارکان جمله در جاهایی طوری کنار هم قرار گرفته بود که از زیبایی متن کاسته می‌شد اما جملات روان بودند. گپ و گفت‌های بین دو شخصیت اصلی شاد و سبک بود و گاهی از اصطلاحات عامیانه استفاده شده بود،مثلا بیا و درستش کن.
    ترکیب “بوی پاییز و دم باد سرد” را دوست داشتم.
    ترجمه‌ی سوم:
    این ترجمه انگار تحت اللفظی بود، دوست نداشتم آن را بخوانم و به سختی به خواندن ادامه می‌دادم، ترکیبات غیرعامیانه و سختی استفاده شده بود و حتی گاهی مسخره، مثلا “از دو طرف صورتش موهایش زاری کنان فرو می‌آویختند.” اما متن با جزئیات بود و بعضی چیزها را واضح‌تر و بی‌پرده می‌گفت. در مورد قسمتی که آنا می‌گوید شیطان گولم زد برخلاف ترجمه‌های دیگر نوشته بود که “… اما من درباره‌ی خودم باید بگویم که گناه وسوسه‌ام کرد. ”
    در این ترجمه وضعیت مسکو بهتر تعریف شده بود.
    ترجمه‌ی چهارم:
    این ترجمه پر از اصطلاحات عامیانه و حتی ضرب المثل‌ها بود و واقعا آنقدر خوب از آن‌ها استفاده شده بود که گاهی آدم را می‌خنداند. ترجمه‌ی خیلی صریح و روانی داشت و می‌توانستم سریع نوشته‌ها را بخوانم و هضم کنم (البته شاید این به این دلیل هم باشد که داستان را برای چهارمین بار می‌خواندم و این ترجمه‌ی آخر بود. )
    در جمله‌هایی از این ترجمه حقیقت داستان بیشتر از ترجمه‌های دیگر مشخص می‌شود. جملات به نحو زیبایی به هم وصل شده‌اند که دل آدم را نمی‌زند و توصیفات دقیق‌تر و بیشتری دارد.
    عشق گورف به آنا و عذاب وجدانش نسبت به او پس از رفتنش، نمایان‌تر از ترجمه‌های دیگر است.
    اصطلاحات “دریا هنوز می‌توفید”، “تق کار دربیاید”، “فلفل نمکی”، “گل از گلش شکفت” جالب بودند.

  44. به نام خدا
    مقایسه چهار ترجمه از داستان بانویی با سگ ملوس .
    سلام ، امیدوارم که نظراتم به جا و درست باشند :
    ۱_ :
    هر چهار ترجمه امتیاز هایی نسبت به همدیگر داشتند اما بهترین ترجمه از نظر انتقال احساس ،‌ ترجمه دوم یعنی ترجمه حمیدرضا آتش برآب بود ؛ من حتی در آخر داستان بغض هم کردم . ترجمه ایشان ساده ترین هم بود و از کلمات ساده و زیبا استفاده شده بود ، حس کردم که سادگی متن باعث زیبایی و انتقال احساس شده بود .
    و برای احساسی بودن متن لازم نیست از کلمات قُلمبه سُلمبه و استعاره ها و خلاصه آرایه ها استفاده کرد .

    سادگی ، زیبایی و احساس را هم با خود به همراه دارد .
    ۲_ :
    در ترجمه اول هم ، ترجمه رضا امیر رحیمی ، تا حدودی سادگی به چشم میخورد اما کمی حوصله سر بر بود و انتقال احساسش کمی ضعیف بود ، ولی باز هم زیبا بود .

    ۳ : ترجمه سیمین دانشور هم خوب بود ، اما من خیلی با دیالوگ ها ارتباط برقرار نکردم ؛ مثلا :
    (انگار میخواهید کلاه خودتان را قاضی کنید ؟ )

    در قسمتی از ترجمه ایشان ، انگار مشکلی وجود داشت ؛
    آن شبی که گوروف به شهر c رفته بود و در هتلش بیکار بود .
    در ترجمه سیمین دانشور اینگونه نشان داده شده که صبح فردای شبی که گوروف در هتل بیکار بود ، اعلامیه ای از یک تئاتر میبیند و شب به تئاتر میرود ؛ در حالی که در سه ترجمه دیگر همان شبی که گوروف بیکار است به یاد می آورد که صبح در ایستگاه اعلامیه تئاتر دیده و همان شب به تئاتر میرود .
    ترجمه سیمین دانشور : (( (همه ی این ها برای یک زن لچک به سر با سگش است . اینجا مینشینی ، این طور زندگی میکنی ، خودت را توی هچل میاندازی برای یک طاقه ابرو .) اما با وجود این ، صبح که شد در ایستگاه چشمش به اعلانی افتاد که رویش با حروف درشت نوشته شده بود : اولین شب نمایش گیشه
    این را به خاطر سپرد و شب به تئاتر رفت .))
    و اما ترجمه حمیدرضا آتش برآب : (( ( بفرما ، این هم از بانو و سگش …تحویل بگیر ، این هم از ماجراجویی ات …حالا بنشین اینجا و در و دیوار را تماشا کن .) همان صبح در ایستگاه راه آهن پوستری با حروف خیلی درشت به چشمش خورده بود که اعلام میکرد برای اولین بار نمایش گیشا اجرا میشود ، یادش که آمد راه افتاد برود تئاتر .))

    ۴ :
    ترجمه چهارم که از سروژ استپانیان بود هم زیبا بود و بسیار هم ادبی بود و از همه کامل تر بود ، جزئیاتی داشت که از بقیه ترجمه ها حذف شده بود :
    ((آنا همین که به مسکو میرسید در هتل اسلاویانکی بازار اتاقی میگرفت و بی درنگ یکی از پیشخدمت های هتل را با کلاه قرمز _که علامت قرار دادیشان بود _ نزد گوروف میفرستاد .))
    در هیچکدام از سه ترجمه دیگر ، کلاه قرمز پیشخدمت که علامت قراردادیشان بود ، ذکر نشده بود ‌.

    نمیدانم این حرف درست است یا نه ، اما شاید تاثیر حسی کمتر ترجمه سیمین دانشور و سروژ استپانیان بخاطر ترجمه سوم و چهارم بودنشان بود ، به هرحال من بار چندم بود که داستان را میخواندم و کامل میدانستم الان قرار است چه اتفاقی بیفتد و کی چه بگوید ؛ و این میتوانست تا حدودی از تاثیر حسی آن ها روی من کم کند .

    بخشی از اوایل داستان (توصیف زن گوروف) :

    ۱_ رضا امیر رحیمی : بسیار میخواند و نشانگر حرف سخت را نمی نوشت .
    ۲_ حمیدرضا آتش برآب : همسر گوراف زیاد کتاب میخواند و حتی در نوشتارش حرف غیر مصوت روسی b را هم از قلم نمی انداخت .
    ۳ _ سروژ استپانیان : زیاد مطالعه میکرد و در مکاتبات خود در انتهای کلمات مختوم به حروف غیر مصوت حرف ناملفوظ _ را نمی نوشت .

    اول از همه بگویم در ترجمه سیمین دانشور این تکه حذف شده بود . ترجمه حمیدرضا آتش برآب بهتر از همه این حرف غیر مصوت را توصیف کرده بود ، در ترجمه اول کمی کوتاه گفته شده بود ( البته در پاورقی کامل توضیح داده شده بود ، ترجمه اول تنها ترجمه ای بود که پاورقی داشت و توضیحاتی داده بود . )
    در ترجمه چهارم هم کمی گیج کننده گفته شده است .

    ۱_ حمیدرضا آتش برآب :
    نزدیکش آمد و شانه هایش را نوازش کرد . از در شوخی درآمد و در همین حال چشمش در آینه به خودش افتاد . موهایش دیگر جو گندمی شده بود . به نظرش عجیب رسید که این چندساله چنین پیر و از ریخت افتاده شده بود .

    ۲ _ ترجمه امیر رضا رحیمی :
    گوروف به او نزدیک شد و با مهربانی دست بر شانه اش گذاشت ، میخواست به شوخی حرفی بزند ، اما ناگهان خود را در آینه دید . موهای سرش سفید شده بود . برایش عجیب بود که چطور در سال های اخیر آنچنان پیر و فرسوده شده است .

    ۳_ سیمین دانشور :
    گومف نزدیک آمد و با عشق تمام شانه اش را نوازش کرد و در همین موقع خودش را در آینه دید ؛ موهایش تقریبا خاکستری شده بود و تعجب کرد چرا در عرض این چند سال اخیر به این حد پیر و زشت شده است .

    ۴_ سروژ استپانیان :
    گوروف به او نزدیک شد ، دست روی شانه هایش گذاشت تا نوازشش کند و درست در همان لحظه قیافه خود را در آیینه دید ، موی سرش میرفت که فلفل نمکی شود ، به نظرش عجیب آمد که در ظرف چند سال تا این حد پیر و زشت رو شده بود .

    بنظرم در ترجمه حمیدرضا آتش برآب و رضا امیر رحیمی خیلی زیبا این لحظه توصیف شده و آدم غافلگیر و ناراحت میشود و دلش میگیرد . مخصوصا که میخواسته در ابتدا شوخی کند و ناگهان به این پی میبرد که موهایش سفید شده است ، با خواندن این تکه از این دو ترجمه مخصوصا ترجمه امیررضا رحیمی خیلی واضح قیافه گوروف در ذهنم نقش بست ، وقتی خنده روی لبش می ماسد و از رنجی که بخاطر دوری از عشقش میکشد پیر و فرتوت شده است .
    اما در دو ترجمه سیمین دانشور و سروژ استپانیان این احساس به من دست نمیدهد و این لحظه زیبا به خوبی توصیف نشده .

    نظر من درباره این داستان :
    داستان بسیار زیبا و بسیار غمناک بود .
    دو آدم از دو زندگی و شهر متفاوت که متاهل هم هستند گرفتار یک عشق اشتباهی شده اند ؛ حالا سردرگم اند و بدون هم نمیتوانند زندگی کنند .
    این بسیار زجر آور و ترسناک است و امیدوارم هیچکس همچین چیزی را تجربه نکند .
    به نظرم این داستان میتوانست یک رمان باشد و ما میفهمیدیم سرنوشت گوروف و آنا به کجا میرسد .

  45. ترجمه سیمین دانشور احساس بهتری برایم داشت چرا که با متن ارتباط بهتری برقرار کردم و ملموس تر نیز بود.
    ترجمه اقا رحیمی نیز ساده تر بود و کلمات نیز به آسانی درک میشدند.
    داستان کاملا جالب و دارای ذوقی بود که خواننده رابرای مابقی متن شوق میداد
    به دلیل متلاطم بودن دریا، کشتی هنگامی که دیگر خورشید غروب کرده بود،، با تاخیر وارد شد وپیش از آنکه در اسکله پهلو بگیرد ، مدت ها دور زد .
    از انجایی که دریا توفانی بود ،کشتی تاخیر داشت ؛وقتی رسید خورشید دیگر غروب کرده بود. تازه زمان زیادی هم طول کشید تا دور بزند و کنار اسکله پهلو بگیرد.
    دریا خروشان بود و کشتی هم دیر کرده بود .قبل از اینکه کشتی بارانداز وارد شود، ناگزیر بود پس و پیش برود و خودش را جا بکند.
    تلاطم دریا سبب آن شد که کشتی با تاخیر _یعنی پس از غروب آفتاب_وارد بندر شود و پیش از انکه پهلو بگیردمدتی طول کشید تا دور بزند.

  46. به نام او
    1-از نظر بنده ترجمه ی اول از رضا امیر رحیمی احساسی تر و ظریف تر بود.
    2-ترجمه ی اول از امیررحیمی زیباتر بود بود و حس بهتری را به خواننده منتقل میکرد.
    3-نمیدانم شاید چون از این قبیل داستان ها زیاد دیده و شنیده ایم،برای من تازگیِ چندانی نداشت و شاید اگر نمیدانستم که اثر متعلق به چخوف است خودم را ملزم به خواندنِ تمامش نمیکردم.شاید هم از یک شاهکار ادبی در ذهنم چیزی بکر و خاص ساخته بودم که چون با آن معیارها جور درنیامد برایم خیلی درخور تحسین جلوه ننمود.داستان از نظر من معمولی و شاید هم بشود گفت تکراری بود.
    4-اگر اینجا بدون شوهر و آشنا زندگی میکند بد نیست با او آشنا شوم.
    اگر تنها و بدون همسر یا آشنایی آمده باشد ضرری ندارد باهاش آشنا شوم.
    اگر در اینجا شوهر یا دوستی ندارد چه عیبی دارد با او طرح آشنایی بریزم.
    اگر بدون شوهر و بدون دوستانش به اینجا آمده باشد ارزش آن را دارد که با او آشنایی به هم بزنم.
    ترجمه ی اول روان تر است،ترجمهی سوم محکم تر و دقیق تر.ترجمه ی دوم را در کل دویت ندارم و حس لازم را از آن دریافت نمیکنم.ترجمه ی آخر هم بد نیست.

  47. تاثیر حسی ترجمه‌ها روی شما ؟
    ترجمه اول ، به نظرم محکم تر و دلنشین تر بود بنده با متن اول ارتباط بهتری با داستان برقرار کردم سعی مترجم بر ترجمه دقیق و مطابق الفاظ کاملا مشخص بود و در این زمینه آقای رحیمی دقیق بودند . و دچار تساهل و تسامح نشده بودند. به نظر من هر نویسنده ای از هر دوره و سرزمینی یک روح از جایی که هست در نوشته اش ارائه می دهد که داستان های روسی هم فضای به خصوص خودشان را دارند و ترجمه آقای رحیمی فضایی که بنده از سبک و حال و هوای داستان های روس داشتم در اختیارم گذاشت ، و از این نظر با ترجمه خانم دانشور با آن اصطلاحات رایج و محاوره ایرانی برایم جالب نبود. .
    سادگی و زیبایی ترجمه‌ها : به نظرم از نظر سادگی متن دوم ساده تر بود اما گیرایی متن اول را نداشت .اگر بخواهم اولویت بدهم از نظر گیرایی برای بنده 1- ترجمه آقای رحیمی 2- ترجمه آقای آتش بر آب 3- ترجمه آقای استپانیان 4- ترجمه خانم دانشور
    نظر شما دربارۀ این داستان : داستان ساده گیرا و جذابی بود در عین سادگی و کوتاهی به اندازه یک رمان بلند درگیری ذهنی ایجاد میکرد داستان با معرفی کوتاهی از دو شخصیت کاملا جنبه های روحی و شخصیت آن ها را برای خواننده ملموس میکرد و در تردید ها ، دوری ها و دلتنگی ها خواننده را سهیم میکرد و این همه تأثیر گذاری و حرف درون داستان با این حجم کم واقعا برایم شاهکار بود ، بنده هرگز داستان کوتاه نخوانده بودم به جز تعدادی انگشت شمار به توصیه ی این دوره ، اما با خواندن این داستان متوجه شدم داستان کوتاه چقدر می تواند اثر گذار و فنی نوشته شود.
    جملات برتر داستان از نظر شما و مقایسه ترجمه‌ها :
    من اولین جمله از آنا بعد از اولین رابطه برایم جالب بود که بک خانم نجیب بعد از اولین اشتباه چه احساسی داشته و چگونه بیانش می کند ؟
    ترجمه آقای رحیمی : « بد شد حالا اولین کسی خواهی بود که به من احترام نگذاری.»
    ترجمه آقای آتش بر آب : « هیچ خوب نیست خود شما اولین نفری هستید که دیگر به من احترام نمی گذارید.»
    خانم دانشور : « کار صحیحی نیست ، شما اولین نفری هستید که آبرو و احترامی پیشتان ندارم.»
    آقای استپانیان : « کار خوبی نبود حالا دیگر شما اولین کسی خواهید بود که به من احترام نگذارید.»

  48. درخوندن چهارترجمه یکی از نکته ها برایم این بود که کدام برایم ساده ترو روانتر است وبهتر میتوانم داستان را بفهمم بهترین ترجمه برای من ترجمه چهارم بود,البته یک حسی در حین خواندن داستان بامن بود واو این بودکه حس میکردم وقتی یک متنی را برای بار اول بخوانی با بار چهارم حتما در درک وفهم متن برایت متفاوت است حس میکردم اگر متن اول را چهارم میخواندم شاید او برایم جذابتر به نظر میرسد وچون داستان برایم تکرار میشد وراحتتر میتوانم ارتباط بگیرم.ولی وقتی به کلمات و جمله بندی ها بیشتر دقت کردم حس کردم برای من واقعا داستان چهارم جذابتره.
    این داستان بنظرم به واقعیت جامعه الان خیلی نزدیکه و تفاوتش توی امکانات و صحنه سازی است که امکانات الان بیشتره من ادامه داستان را نخوندم ولی رنگ وبوی خیانت و دوست داشتن متفاوت خیلی درش پیداست,و حتما در انتهای داستان یایک وصال زیبا یا جدایی منطقی درش هست ولی درکل اگر پایان انسانی و منطقی داشته باشه میشه گفت متن جذابیه و عشق وخیانت کنارهم به تصویر کشیده شده.

  49. زمانی که یک مترجم، میخواهد داستان های غیر زبانی خود را ترجمه کند، اصولا قواعد و قوانینی هست که باید طبق آن و با پیروی از آن، این کار را انجام دهد.من چهار ترجمه از یک داستان نویسنده ی بزرگ و چیره دست روسی(چخوف) را مطالعه کردم. داستان عشقی دو دلداده را طوری به کاغذ آورده بود، که با خوانش هر خط از داستان منِ خواننده ، آنقدر مجذوبش شده بودم که هر قدر پیش میرفتم بیشتر دوست داشتم بفهمم. محور داستان بر ماجرای عشقی دو زن و مرد متاهل میچرخید ،که هر دوی شان لیاقت خود را، از زندگی که داشتند،بیشتر از آن چیزی که نصیب شان شده بود،میدانستند. گوراف و آنا دودلداده ای که تا پیش از آشنایی شان هر دو در دنیاهای متفاوت خود سِیر میکردند . یکی زندگی را در آغوش زن های متفاوت ،غیر از خانم خودش میدید و دیگری به دنبال زندگی سالم، خارج از گناه و سرتاسر مملو از عشق میگشت. که بعد از آشنایی شان،هردو خود را اسیر شعله های این عشق یافتند،که فقط میخواستند به بهانه های مختلف کنار یکدیگر بمانند . تا اینکه تصمیم بر جدی تر کردن عشق خود گرفتند و خواستند با تمام مشکلات مبارزه کنند.
    همه ترجمه های این داستان به نظرم زیبایی خاص خودش را داشت . اما من ازترجمه ی دوم، یعنی ترجمه ی آقای “حمیدرضا آتش بر آب”بیشتر احساس رضایت داشتم و این ترجمه، احساسات من را بیشتر برانگیخت. در ترجمه اول مترجم ،به اصل موضوع پرداخته ولی انگار در برقراری ارتباط با خواننده از انعطاف پذیری خیلی کم کار گرفته که این باعث شده بود ابهاماتی در کار پیدا شود. یعنی بعضی جاها من به عنوان خواننده با ابهام روبرو بودم. پاراگراف بالای فصل دوم، زمانی که گوراف بعداز آشنایی با آنا ،با خود فکر میکرد تا خوابش ببرد،زیاد برایم جذابیت نداشت درحالیکه همان پاراگراف در ترجمه های دیگر خیلی واضح تر و با کلمات زیباتر بیان شده بود. در ترجمه ی آقای “حمیدرضاآتش برآب”به تصویر پردازی و توصیفات باظرافت و دقت بیشتری پرداخته شده بود از دامنه ی واژگان بیشتری استفاده شده بود یعنی تا جایی که توانسته بود از مترادف های زیباتری استفاده کرده بود.البته ( نسبت به ترجمه ی اول)!
    چیزی که توجه من را بیشتر از همه جلب کرد این بود که در ترجمه ی یک داستان روسی، خانم سیمین دانشور از واژه های کوچه بازاری و همچنین ضرب المثل های فولکلوریک که ممکن است در فرهنگ هر جا این کلمات و ضرب المثل ها کاربرد خاص خودش را داشته باشد ، استفاده کرده بود . یعنی ابتدای داستان اینگونه آغاز شده بود( چو افتاده بود که در اسکله قیافه ی تازه ای….) یا در جای دیگر (وقتی دستش به گوشت نمیرسد میگوید گوشت بو میدهد) یا استفاده از واژه هایی مثل وراجی، شنگول و غیره… که فکر میکنم کمی خواننده را درباره ی سبک نویسنده ی اصلی گمراه میکند. حتا نام شخصیت اصلی در کل عوض شده بود و به جای گوراف یا گوروف ( گومف) بود. در حالی که ، ترجمه ی چهارم از سروژ استپانیان ،بسیار ساده سلیس و روان بود که هر خواننده با آن به راحتی میتوانست انس بگیرد. تصویر پردازی عالی ،توصیفات خوب و در کل فکر نمیکنم ابهامی در آن برای خواننده وجود داشته باشد. به نظرم نقطه ی قوت این داستان، همین اصل موضوع و نظمی بود که بین رویدادها در داستان بر قرار بود و همچنین درشخصیت پردازی گوروف که به خوبی انجام داده بود. و نقطه ی ضعف آن از دید من شخصیت پردازی همسر آنا بود. اینکه اگر توضیحات بیشتری درباره ی روابطش با آنا داده میشد خیلی بهتر درک میشد. یعنی من دوست داشتم راجع به همسرش بیشتر بدانم!
    جملات برتر هر چهار ترجمه:
    ترجمه ی رضا امیر رحیمی:
    به تو فکر خواهم کرد، همه چیز را به خاطر خواهم سپرد. خدانگهدارت.به خوبی یادم کن، برای همیشه جدا می شویم. لازم است ،برای اینکه از اول هم نمی باید یکدیگر را میدیدیم. خب خدانگهدارت.
    ترجمه ی حمیدرضا آتش برآب:
    همیشه به فکرتان هستم. به یادتان هستم. بمانید خدا به همراه تان. از من به بدی یاد نکنید، برای همیشه از هم جدا می شویم، چون باید این طور باشد، این دیدار اصلن نباید صورت میگرفت، خوب خدانگهدارتان.
    ترجمه ی خانم سیمین دانشور:
    همیشه به فکرت خواهم بود.خدا حافظ.خداحافظ. خیال بد درباره ی من نکن. دیگر برای همیشه از یکدیگر جدا می شویم، باید این کار را بکنیم.کاش اصلن همدیگر را ندیده بودیم حالا خداحافظ.
    ترجمه ی سروژاستپانیان:
    همیشه به شما فکر خواهم کرد. به یادتان خواهم بود. دست خدا همراهتان. از من به بدی یاد نکنید ما برای همیشه از هم جدا میشویم، باید جدا شویم.ما اصلن نمی بایست همدیگر را میدیدیم خدا پشت و پناهتان. خداحافظ!

  50. ترجمه اول آقای رحیمی از داستان
    این ترجمه کاملا بر اساس اصول ترجمه گفته شده وما
    در ترجمه دوم به خوبی احساسات بیان شده بود وخواننده باعلاقه داستان را دنبال میکند
    در ترجمه سوم کا نوشته خانم دانشور است داستان بر پایه فرهنگ مردم ایران وافکار وعقاید ایرانی نوشته واحساس خوبی میکنیم انچنان که این اتفاق برای نزدیکان ما افتاده است
    در ترجمه چهارم که آقای استپا نیان نوشته
    ترجمه از احساس خوبی بیان شده نسبت به اولین ترجمه آقای رحیمی
    ولی من بیشتر از ترجمه دوم خوشم امد

  51. ترجمۀ حمیدرضا آتش برآب بیشتر از بقیه ترجمه‌ها احساسات من را برانگیخت و آن را بیش از بقیه دوست داشتم. به این دلیل که تصویرسازی ذهنی من با خواندن این ترجمه عمیق بود. برخلاف سه ترجمۀ دیگر، واژه‌هایش آشنایی بیشتری برای ذهن من داشت و در واقع داستان با واژه‌های انتخاب شده هم‌خوانی داشت و چیدن واژه‌ها نیز با ساختار مناسب‌تری نوشته شده بود. برای مثال من در ترجمۀ رضا امیر رحیمی متوجه این شدم که ساختار جمله‌ها نامرتب بوده (فعل‌های زیادی پشت‌سرهم نوشته شده یا گرته‌برداری ساختاری در متن بسیار دیده می‌شود) و باعث می‌شود درکِ معنای داستان سخت شود.
    در ارتباط با ترجمۀ حمیدرضا آتش برآب باید اضافه کنم که متن یکدستی بود. گرچه با احوالات داستان پیش می‌رفت و نقاط فراز و فرود داستان را به سادگی و در عین زیبایی بیان کرده بود، اما لطمه‌ای به پیام داستان نزده و هرکاری کرده تا فهم داستان همانطور درک شود که نویسندۀ داستان قصد داشته است. درواقع سادگیِ این متن به این دلیل بود که مترجم تلاش کرده تا واژه‌های آشنا با ذهن مخاطب را مطابق با آنچه در ذهن مخاطب می‌تواند شکل بگیرد، در متن ترجمه شده بیاورد. برای مثال در یکی از جمله‌های پایین کلمۀ «قایقی چوبی» در متن آورده شده است که به نظرم بهتر از «زورق» یا «کشتی» است.
    در رابطه با سادگیِ متن باید بگویم که ترجمۀ سیمین دانشور برای سادگیِ متن اصطلاحات عامیانه گفتاری را در نوشتار آورده و اگرچه همین امر باعث شده است متن به ظاهر ساده به نظر برسد اما گاهی با دیدن عبارت‎‌هایی مانند «لام تا کام حرف بزند» خواننده بیشتر به این فکر می‌کند که انگار داستان را شخص سومی روایت می‌کند و حالت نوشتاری یا کتابی هم ندارد.
    در ترجمۀ حیمدرضا آتش برآب، مترجم به راحتی صحنه‌ها را در متن تصویرسازی کرده، دلیلش هم این است که مخاطب مجبور نیست مکثی طولانی را برای فهم واژه‌ها یا جملات بگذراند. درنظر نگرفتن این امر مهم (استفاده از واژه‌های آشنا و ملموس و در عین حال ساده و زیبا) ممکن است باعث بی‌حوصلگی خواننده در حین متن شود و در نهایت سطح متن اصلی از دیدگاه خوانندۀ متن پایین درنظر گرفته شود.

    اگر بخواهم دربارۀ این داستان نظر خود را بگویم، این داستان برایم جذاب بود، چه از لحاظ محتوایی عاطفی و چه از لحاظ ظرافت‌های آگاهانۀ نویسنده و بعد از آن مترجم. منظورم ظرافت‌هایی است که به موقع در متن قرار گرفته بود. نه آنچنان نویسنده غرق در مبالغۀ معشوق بوده و نه غرق در مبالغۀ فضاهای داستان و هرچه زیبایی در متن وجود دارد از توصیف مکان و زمان و احساسات درست و به موقع و در عین حال کوتاه بودن آن است. من داستان را واقعی تصور کردم و دقایقی را با آن زندگی کردم. همانطور که در واقعیت هم نقطۀ اوج می‌بینیم و هم نقطۀ معمولی و عادی و گاهی نیز نقطه‌ای را احساس می‌کنیم که برایمان آخر دنیاست. تمام فراز و نشیب‌ها و نقاط قوت و ضعف شخصیت‌های اصلی داستان به سادگی و زیبایی بیان شده بود و به همین دلیل داستان برای من جذاب بود.

    چند جملۀ برتر از داستان:

    حمیدرضا آتش‌ برآب:
    «در ظاهر و شخصیت و اساساً در سرشتش یک‌چیز نادستیاب و وصف‌نشدنی بود که زنها را به سویش جلب می‌کرد.»
    «تجربه‌های بسیار، در واقع تجربه‌های تلخ بسیار، از مدتها پیش به او آموخته بود که هر ارتباط و آشنایی، که در آغاز چنین زیبا و دلفریب به زندگی رنگ می‌بخشد و به ماجرایی خوشایند و بی‌دردسر می‌ماند،…»
    «رنگ آب به آبیِ گرم و ملایمی می‌زند و مهتاب نوار زرینی روی آن انداخته است.»
    «قایقی چوبی بر آب غوطه می‌زد و فانوسی با نوری خواب‌آلود می‌درخشید.»
    «روی قلۀ کوه‌ها، ابر سفیدی بی‌حرکت ایستاده بود. برگ از برگ نمی‌جنبید، جیرجیرکها می‌خواندند و هیاهوی خفۀ دریا از پایین‌دست به گوش می‌رسید.»
    «همهمۀ ملخ و وزوز سیم تلگراف را چنان گوش می‌داد که انگار تازه از خواب بیدار شده است.»
    «پوشانده بودندش» «بفهمی نفهمی»

    سیمین دانشور:
    «در ظاهر او درست مثل شخصیتش و به طور کلی در طبیعت او، یک خصوصیت جالب و وصف‌ناپذیر وجود داشت که زن‌ها را به خود می‌کشید و جلب می‌کرد.»
    «تجربیات متعدد و حقیقتاً تلخ او به وی آموخته بود که این‌گونه ماجراها، اولش یک تفنن روحانی، یک ماجرای گوارا و آرام است اما آخرش برای یک آدم حسابی مایۀ دردسر است.»
    «از آب نیلگون گرم و نرم، که با شعاع نقره‌ای ما روشن شده بود،… .»
    «زورقی روی امواج در تاب و تب بود و در آن نور یک لنتر خواب‌آلوده چشمک می‌زد.»
    «تپه‌ها کفنی از ابرهای سفید بی‌حرکت بر سر انداخته بودند. برگ‌های درختان اصلاً تکان نمی‌خورد. جیرجیرک‌ها جیرجیر صدا می‌کردند و آهنگ مبهم و یک‌نواخت دریا که از پایین به گوش می‌رسید،… .»
    «جیرجیر سوسک‌ها و همهمۀ سیم‌های تلفن به گوش می‌رسید.»

    رضا امیر رحیمی:
    «در ظاهر و در شخصیت او و در تمامی طبیعت او چیزی جذاب و اغفال‌کننده بود که زن‌ها را به سویش جلب می‌کرد، آنها را وسوسه می‌کرد؛…»
    «تجربه‌های بسیار، در واقع تجربه‌های تلخ بسیار، از مدت‌ها قبل به او آموخته بودند که هر رابطه‌ای که در ابتدا به نحوی دلپذیر به زندگی توع می‌بخشد و ماجرایی شیرین و آسان می‌نماید،…»
    «آب، رنگ بنفش ملایم و گرمی داشت، و پرتوهای طلایی ماه به آن می‌تابید.»
    «روی موج‌ها یک کشتی بالا و پایین می‌رفت، و روی عرشه فانوسی خواب‌آلوده چشمک می‌زد.»
    «بر قلۀ کوه ابرهای سپید بی‌حرکت ایستاده بودند. برگ‌های درختان حرکتی نداشتند، زنجزه‌ها می‌خواندند و صدای غرش خفه و یکنواخت دریا از پایین سخن می‌گفت.»
    «با چنان احساسی به صدای جیرجیرک‌ها و همهمۀ سیم‌های تلگراف گوش می‌داد که گویی او را از خوابی بیدار کرده بودند.»

    سروژ استپانیان:
    «در ظاهر و در ویژگی‌های اخلاقی و به طور کلی در طبیعت او چیزی گیرا و وصف‌ناپذیر وجود داشت که توجه و خوش‌بینی زنان را برمی‌انگیخت؛… .»
    «تجربۀ طولانی و در واقع تجربیات تلخش، از دیرباز به او آموخته بود که هرگونه تقارنی _تقارنی که در بدو امر به زندگی انسان رنگ و نشاط می‌بخشد و چنین می‌نماید که فقط ماجرایی دلنشین و زودگذر باشد_… .»
    «از درخشش شگفت‌انگیز دریا، از رنگ بنفش و ملایم و گرم آب دریا، از شعاع زرین مهتاب که بر سطح آب کشیده شده بود،… .»
    «زورقی روی موج‌ها تاب می‌خورد و فانوس کوچک خواب‌آلودش کورسو می‌زد.»
    «ابرهای سفید بر فراز کوه‌ها خیمه زده بودند. برگی بر درختی نمی‌جنبید، زنجره‌ها غوغا می‌کردند، هیاهوی خفه و یکنواخت دریا که از زیر پای‌شان به گوش می‌آمد،… .»
    «هنگامۀ ملخ‌ها و وزوز سیم‌های تلگراف را با چنان احساسی می‌شنید که انگار تازه از خواب بیدار شده بود.»

  52. با سلام
    اگر بخواهم بر اساس نظر خودم رتبه بندی کنم:ترجمه ی دوم از همه خوانا تر روان تر و قابل فهم تر بود،انگار مرا به داخل متن هل میداد و وادارم میکرد ادامه ی قصه را بخوانم؛در ادامه ترجمه ی چهارم دلنشین و ملایم بود نه خیلی پیچیده نه خیلی ساده در یک سطح متوسط قرار داشت که در عین منتقل کردن مفهوم گیرا هم بود؛ترجمه ی اول هم گاهی جمله بندی مناسب نداشت اما مفهوم را میتوانست منتقل کند یک مفهوم انتزاعی مناسب در ذهن خواننده ایجاد میکرد و در توصیف هم حرفی برای گفتن داشت.اما؛ترجمه ی سوم به نسبت بقیه ضعیف تر بود من اگر بخواهم به عنوان خواننده نظر بدهم احتمالا اگر ترجمه ی اول و دوم را نخوانده بودم با ترجمه ی سوم اصلا متوجه ی داستان نمیشدم،جمله بندی ناقص حتی بعضی قسمت ها از خودش جمله اضافه و کم کرده بود و مفهوم داستان را تغییر داده بود،دارای پیچیدگی با توصیف متوسط در عین حال جمله بندی ناقص و میتوانم بگویم اصلا گیرا نبود دلم میخواست زودتر تمام شود برم به سراغ بعدی.

  53. ترجمهٔ اول از رضا امیر رحیمی با وجود نزدیکی به متن و فضایی خارجی، زیبا و سلیم نیز به نظرم می‌آمد اما خشکی تقریباً قابل لمسی در آن حس می‌شود؛ با این وجود خیلی به ترجمهٔ آثار خارجیِ شناخته شده نزدیک بود.
    متن دوم از حمیدرضا آتش‌برآب زیباتر و با فضایی دلپذیرتر از ترجمه‌های دیگر بود. توضیحات کامل‌تر و مفصل‌تری در ترجمهٔ ایشان دیده می‌شود که به جا و واضح‌کننده تر، داستان را پیش می‌برد.
    ترجمهٔ آقای استپانیان نیز به نوبهٔ خود خوب است اما شاید به دلیل خواندش پس از سه ترجمهٔ دیگر، نتوانستم نقاط ضعف و قوتش را درست درک کنم اما شاید بتوانم راحت بگویم همپای ترجمهٔ آقای آتش‌برآب باشد.
    من با دومین ترجمه بیشتر و بهتر ارتباط برقرار کردم؛ از نظر من، در ترجمهٔ متون خارجی، بهتر است از کلمات شکسته استفاده نشود مگر آنکه خود متن اصلی، کاملا خودمانی و قابل شکسته بیان شدن باشد. ترجمهٔ آقای رحیمی و آقای استپانیان نزدیک‌ به هم و برایم دلنشین‌تر از ترجمهٔ خانم دانشور بود. خانم دانشور به طور کامل از قواعد ترجمهٔ یک متن خارجی، بیرون زده و آن را غیر مرغوب و نامناسب ساخته‌اند.
    تناقض‌هایی نیز در میان چهار ترجمه دیده می‌شود که دلیل آن برایم مبهم است، مانند: قامت «آنا» که سه مترجم او را با قدی متوسط و یک مترجم او را نسبتاً قد بلند توصیف کرده‌‌اند؛ در جایی دیگر: تناقضی دربارهٔ «نشانگر حرف سخت» دیده می‌شود که آقای رحیمی و آقای استپانیان از  نوشته نشدن حرفی روسی توسط همسر «گوروف» یا «گوراف» یا «گرمف!!» سخن به میان آورده‌اند اما در ترجمهٔ آقای آتش‌برآب نوشته شده: «و حتی در نوشتارش «حرف غیر مصوت روسی) را هم از قلم نمی‌انداخت!»؛ به نظر من همسرِ شخصیت اصلی داستان، به نظر خانمی تحصیل کرده، سرسخت و دوست‌دار قوانین و قواعد است، بنابرین، شاید استفاده از قواعد نوشتاری و گذاشتن «حرف غیر مصوت روسی» مورد توجه چنین شخصی بوده و ترجمهٔ آقای آتش‌برآب می‌تواند درست باشد، از سمتی دیگر با توجه به اینکه از روشن فکر بودن این خانم، به ادعای خودش، سخن به میان آمده، شاید نوعی سنّت‌شکنی در رفتارهایش مشاهده می‌شده، که باعث استفاده نکردن از آن حرف قابل حذف توسط آن خانم می‌شد. خانم دانشور هم که این بخش از داستان را غیر ضروری دانسته و حذف کرده‌اند.
    عنوان داستان نیز به عقیدهٔ من مقولهٔ خیلی مهمی است و طبق این عقیده، جایگاه اول تا چهارم، از بهترین تا ضعیف‌ترین عنوان، به ترتیب زیر می‌تواند باشد:
    ۱- بانو و سگ ملوس‌اش: ترجمهٔ سیمین دانشور
    عنوان خوبی به نظر می‌رسد و بیشتر از سه عنوان دیگر با آن ارتباط برقرار کردم.
    ۲- بانویی با سگ ملوس: ترجمهٔ حمیدرضا آتش‌برآب
    اگر عنوان داستان بانویی با سگی ملوس می‌بود به نظرم بهتر می‌آمد و در جایگاه دوم، پس خانم دانشور قرار می‌گیرد.
    ۳- بانویی با سگ کوچولویش: ترجمهٔ سروژ استپانیان
    عنوان داستان در جایگاه سوم پس از خانم دانشور و آقای آتش‌برآب قرار می‌گیرد.
    ۴- خانمی با سگ کوچک: ترجمهٔ رضا امیر رحیمی
    عنوان داستان اگر بانویی با سگی کوچک بود بهتر می‌شد و عنوان داستان در جایگاه آخر قرار می‌گیرد.
    اولین خطوط هر نوشته‌ای به نظر مهم‌ترین بخش هر نوشته است و طبق چیزی که از چهار ترجمهٔ مذکور دریافت کردم، جایگاه اول تا چهارم برای بهترین شروع به شرح زیر می‌تواند باشد:
    جایگاه اول: رضا امیر رحیمی: بسیار عالی متن را شروع کرده و ادامه داده‌اند و من را مجذوب و علاقه‌مند به خواندن ادامهٔ داستان کرده بودند؛ فقط در جملهٔ آخر اولین پاراگراف: سگ کوچک سفیدی دنبالش بود، جای یک « نیز»، پس از واژهٔ سفیدی، خالی به نظر می‌رسد.
    جایگاه دوم: سروژ استپانیان: جایگاه اول را برای خطوط ابتدایی به آقای استپانیان می‌دهم  که پس از آقای امیر رحیمی قرار می‌گیرد.
    جایگاه سوم: در جایگاه سوم آقای حمیدرضا آتش‌برآب قرار می‌گیرد.
    به نظر من نوشتن: واژهٔ: «شهر ساحلی» در جملهٔ: «سر و کلهٔ غریبه‌ای در شهر ساحلی پیدا شده» این حس را به خوانندهٔ داستان القا می‌کند که سر و کلهٔ آن غریبه، در جایی به غیر از شهر «یالتا» که داستان در آن جریان دارد، پیدا شده است!
    جایگاه چهارم: به هیچ وجه از ترجمهٔ خانم دانشور خوشم نیامد. چو افتاده بود!؟ قیافهٔ؟! زن لچک به سر! به نظرم خیلی ترجمهٔ پیش پا افتاده و عامیانه و بی‌کیفیتی بود. به غیر از این حتی به نظر می‌آید اصل ترجمه نیز نادرست باشد زیرا سه مترجم دیگر، «آنا» را با قامت متوسط توصیف کرده‌اند و خانم دانشور او را نسبتاً قد بلند معرفی کرده است که تفاوت است میان قد متوسط و قد نسبتاً بلند! البته به دلیل احتمالا خطای چاپی، کلماتی نیز به شکلی کاملا متفاوت در متون چهار مترجم، دیده می‌شود.
    به طور کلی من ترجمه آقای آتش‌برآب و سپس آقای استپانیان را بیشتر دوست داشتم و بیشتر مرا در حال و هوای فضای غیرایرانی قرار داده بودند و ضعیف‌ترین ترجمه را متعلق به خانم دانشور می‌دانم که هنگام قرار گرفتن کنار سه ترجمهٔ دیگر، خیلی پر نقص و حتی آزاردهنده می‌تواند باشد.
    برخی از جملات مورد علاقه‌ام در متن:
    +۱: به چهره‌های جدید علاقه نشان می‌داد.
    ۲: به چهره‌های تازه علاقه نشان می‌داد.
    ۳: بدش نمی‌آمد این چهرهٔ تازه را ببیند.
    ۴: کم کم به قیافه‌های تازه، علاقه نشان می‌داد.
    +۱: کسی او را نمی‌شناخت و به سادگی او را به این اسم می‌خواندند:  خانم با سگ کوچک.
    ۲: هیچ کس او را نمی‌شناخت، برای همین هم، لقبش شده بود: خانمی با سگ کوچک
    ۳: هیچ کس او را نمی‌شناخت و همه او را « خانمی به سگ کوچولو» می‌نامیدند.
    ۴: هیچ کس نمی‌شناختش و همه از او، به نام خانمی که سگ ملوسی دارد یاد می‌کردند
    +۱: روی رخت‌خواب، که با پتوی خاکستری ارزان‌قیمتی شبیه پتوهاس بیمارستان پوشیده شده بود، نشست و با افسردگی سر به سر خود گذاشت:
    «و حالا تو و خانمی با سگ کوچک…تو و ماجرایی تازه…و تویی که اینجا نشسته‌ای»
    ۲: نشست روی تخت که با پتوی خاکستری ارزانی که درست به پتوهای بیمارستان می‌ماند، پوشانده بودنش و شروع کرد به تأسف خوردن و مسخره کردن: بفرما، این هم از بانو و سگش…تحویل بگیر، این هم از ماجراجویی‌ات؛ حالا بنشین اینجا و در و دیوار را تماشا کن.
    ۳: توی رخت‌خوابش که ملافهٔ خاکستری رنگ ارزان قیمتی داشت، راست نشست. تختش و ملافه‌ها شبیه تخت بیمارستان بود. خودش خود را می‌خورد و گفت:
    – همهٔ این‌ها برای یک زن لچک به سر با سگش است. اینجا می‌نشینی، این طور زندگی می‌کنی، خودت را توی چهل می‌اندازی، برای یک طاق ابرو!»
    ۴- بر لبهٔ تخت که پتوی ارزان‌قیمت خاکستری رنگی – مانند پتوهای بیمارستانی – روی آن انداخته بودند نشست و با احساس تأسف به خود سرکوفت زد که: « این هم بانویی با سگ کوچولویش… بفرمایید… این هم ماجرای عشقی جنابعالی… دندت نرم، حالا اینجا بنشین و خمیازه بکش!»

  54. در ۴ ترجمه متفاوت از این کتاب قبل از هر چیز این برام جالب بود که چرا اسامی ۴ کتاب با هم فرق می کنند آیا این سلیقه مترجمان بوده؟ و کتاب اصلی اسمش چی بوده ؟ مثلا یکی به اسم دشمنان است دیگری درباره عشق و…حال برگردیم به سوالات تمرین: از نظر من ترجمه آخر که از اقای سروژ استپانیان بود از همه زیباتر بود .
    در این ترجمه جملات روان تر و سلیس تر بیان شده بود .
    داستان زیبایی بود به خوبی زندگی یک مرد بوالهوسی که با وجود تاهل و با وجود اینکه ادعا می کند خانمها افراد بی ارزشی هستن اما دایم در حال برقراری ارتباط با آنهاست. نکته جالب در آخر این داستان این بود که با تمام پنهان کاری هایی که هر دو می گردند اما بالاخره به جایی رسیدند که آن شرایط آزار دهنده بود و باید تصمیم اساسی می گرفتند.
    و متن داستان بروشنی می گفت که بالاخره این رویه زندگی تا همیشه نمی تواند ادامه یابد.
    چهارترجمه از یک داستان
    کتاب درباره عشق ویازده داستان دیگر / آنتوان چخوف /ترجمه امیر رضا رحیمی
    تصورمی کرد به اندازه کافی تجربه تلخ داشته است که بتواند زن ها را هرطور که می خواهد بنامد، البته با همه این حرف ها یک روز هم بدون این ” نژاد پست ” نمی توانست زندگی کند. درجمع مردان کسل می شد و احساس ناراحتی می کرد. با آنها کم حرف و سرد بود اما در حضور زن ها احساس آزادی می کرد می دانست درباره چه حرف بزند و چطور رفتار کند . حتی ساکت ماندن نیز برایش آسان بود . در ظاهر و شخصیت او و تمامی طبیعت او چیزی جذاب و اغفال کننده بود که زن ها را به سویش جلب می کرد. آنها را وسوسه می کرد . این موضوع را می دانست و خود نیز با نیرویی جذب آنها می شد.
    تجربه های بسیار ، درواقع تجربه های تلخ از مدتها قبل به او آموخته بودند هر رابطه ای که در ابتدا به نحوی دلپذیربه زندگی تنوع می بخشد ، و ماجرایی شیرین و آنسان می نماید ، برای آدمهای اخلاق گرا بخصوص اهالی مسکو که کند و مردد هم هستند به طور اجتناب ناپذیربه کشکلی همه جانبه و فوق العاده پیچیده بدل می شود و در پایان به وضعی تحمل ناپذیر می انجامد. اما هر بار که گوروف با زنی جالب آشنا می شد گویی این تجربه ها از ذهنش پاک می شد، میل زندگی نیرو می گرفت و همه چیز به نظرش آسان و سرگرم کننده می آمد.
    ترجمه نسبتا خوب بوداما برخی واژه ها نامفهوم بودمثل کلمه ” نژاد پست ” که بهتر بود قابل فهم تر ترجمه می شد.
    کتاب همسر و نقد همسر / آنتون چخوف / ترجمه حمیدرضا آتش برآب
    به نظر خودش آن قدر تجربه تلخ از این طایفه داشت که به خودش حق بدهد هر طور بخواهد درباره آنها صحبت کند اما هر چه بود، دو روز هم نمی توانست بدون” این فرومایگان “سرکند. درجمع مردانه حوصله اش سر می رفت خوش مشرب نبود و اصلا خودش نبود و رفتار سردی داشت. اما وقتی بین زنها بود احساس آزادی می کرد و خوب می دانست چه بگوید و چطور رفتار کند. با زنها حتی در سکوت هم به او خوش می گذشت. در ظاهر و شخصیتش و اساسا در سرشتش یک چیز نا دستیاب و وصف ناشدنی بود که زنها را به سویش جلب می کرد . خودش هم این را می دانست. نیرویی مشابه هم بود که او را به سمت آنها می کشاند.
    تجربه های بسیار درواقع تجربه های تلخ بسیار از مدتها پیش به او آموخته بود که هر ارتباط و آشنایی که در آغاز چنین زیبا و دلفریب به زندگی رنگ می بخشد و به ماجرایی ناخوشایند و بی دردسر می ماند. بااین آدمهای به اصطلاح آداب دان به خصوص مسکویی های لخت و سست ، حتما ماجرایی می شود پرگره و بسیار بغرنج و دست آخر هم سرانجامی غمبار پیدا می کند . امابازهم وقتی به زنی جذاب برمی خورد انگار این تجربه ها به کل از یادش می رفت فقط شور زندگی در دلش زبانه می کشید و همه چیز به نظرش ساده و سرگرم کننده می آمد.
    جمله مشترک با ترجمه متفاوت : این فرومایگان
    اگر بخواهم بعداز ترجمه چهارم آقای اسپاتیان ترجمه ای را روان عنوان کنم باید ترجمه آقای حمیدرضا آتش برآب را معرفی کنم.
    کتاب دشمنان / آنتوان چخوف / بانو و سگ ملوس اش/سیمین دانشور
    به خیال خودش تجربیات او درباره زن ها آن قدر تلخ بود که به او حق می داد هر دشنامی که دلش بخواهد به زن ها بدهد. اما با این حال حتی دو روز هم نمی توانست بدون این ” اجناس پست” زندگی کند. وقتی با مردها بود ناراحت بود و دلش می گرفت. ونمی توانست لام تا کام حرف بزند. اما با زن ها دلش راحت می شد و می دانست چه بگوید. چه بکند و حتی وقتی هم در برابر َآن ها سکوت می کرد، کاملا راحت بود و احساس مسرت می کرد. به ظاه او درست مثل شخصیتش به طورکلی در طبیعت او ، یک خصوصیت جالب و وصف ناپذیر وجود داشت که زن ها را به خود می کشیدو جلب می کرد. خودش هم از این مطلب خبر داشت و خود او راهم نیروی اسرارآمیزی به سوی زن ها می کشید.
    تجربیات متعدد و حقیقتا تلخ او به وی آموخته بود که این گونه ماجراها اولش یک نفس روحانی ،یک ماجرای گوارا وآرام است اما آخرش برای یک آدم حسابی مایه دردسراست. مخصوصا برای بچه هستند. زیرا ماجراهای عاشقانه آخر و عاقبتشان همیشه خراب است وبه یک مساله مشکل و غیرعادی بدل می شوندو خلاصه سرخر ادم می شوند. اما با همه اینها هروقت زن تازه ای علاقه او را به خود جلب می کرد تمام جزییات از حافظه اش فرار می کردودرواین موقع از زندگی لذت می برد وهمه چیز به نظرش ساده و مشغول کننده می آمد.
    ترجمه نثر نوشتاری خانم سیمین داشنور خیلی روان نبود حتی برخی کلمات را بسیار نامفهوم نوشته بود مثلا در وصف زنها از سوی دیمتریچ توصیف ” اجناس پست” را نوشته بود که بسیار نامفهوم بود.

    کتاب مجموعه آثار چخوف / جلد چهارم داستان های کوتاه/ ترجمه سروژ استپانیان
    او خود چنین می پنداشت که تجربه تلخش از آنها آن قدر کفاف می دهد که حق داشته باشد آنان را به هر نامی که بخواهد بنامد با این همه حتی برای دو روز هم که شده محال بود بتواند بدون این “پست ترین طایفه ” سرکند. او درجمع مردها احساس ملال میکرد ولام تا کام حرف نمی زند اماهمین که به زن ها می رسید گل از گلش میشکفت و احساس آزادی میکرد و می دانست که چه باید گفت وچه باید کرد. وحتی آنگاه که در حضور زنان لب از سخن فرو می بست باز خویشتن را سبک وآسوده می یافت . در ظاهر ودرویژگی های اخلاقی و به طور کلی در طبیعت او چیزی گیرا ووصف ناپذیر وجود داشت که توجه و خوش بینی زنان را بر می انگیخت خود اونیز از این موضوع آگاه بود و توسط نیروی اسرارآمیزی به سمت زن ها کشیده می شد.
    تجربه طولانی ، ودرواقع تجربیات تلخش، از دیرباز به او آموخته بود که هرگوه تقارنی- تقارنی که دربدو امر به زندگی انسان رنگ و نشاط می بخشد و چنین می نماید که فقط ماجرایی دلنشین و زودگذرباشد. نزد ادم های حسابی و بخصوص نزد مسکوی های مردد و متین و کند حرکت، سرانجام به گونه ای گریز ناپذیر مساله ای بس پیچیده و بغرنج مبدل می شود و شکل غم انگیزی به خود می گیرد. بااین همه هر بار که با زن جالب توجهی روبرو می شد تمام تجربه های گذشته را خود به خود از یاد می برد. هوای زیستن و لذت بردن به سرش می زد وهمه چیز به نظرش بسیار سهل و ساده وسرگرم کننده می آمد.
    #پست ترین طایفه
    این ترجمه ازتمام ترجمه های قبل سلیس تر و روان تر بود و داستان به دل می نشست.

  55. • تمرین 2

    در خصوص ترجمه های ارائه شده اولین نکته ای که به ذهنم خطور کرد این موضوع بود که آیا ترجمه ها از روی خود اصل داستان و برگردان زبان روسی است یا از روی ترجمه ای دیگر از روی زبان نویسنده است؟ به یقین ترجمه ای که از زبان روسیت باشد با بازگردانی که از روی یک برگردان دیگر باشد متفاوت خواهد بود.
    در ترجمه های ارائه شده , نوشته ی آقای رضا امیر رحیمی رسمی و غیرمنعطف بود و تا حدودی لذت خواندن یک داستان را ایجاد نمی کرد ، واژه ها غیرعامیانه و دور از ذهن یک مخاطب عادی انتخاب شده بود.
    هدف ترجمه ارتباط گیری مخاطب با داستان است که انتخاب درست کلمات به ارتباط گیری مخاطب با داستان را به دوش می‌کشد اما قلم سخت، اجازه ی رویاپردازی به خواننده را نمی دهد فضاها و گفت و گو ها به زیبایی در ذهن نقش نمی بندد و شبیه به یک تئاتر سرد و بی روح است.
    در ترجمه ی آقای حمیدرضا آتش بر آب, جمله های به کار رفته صمیمی تر و با دقت بیشتری انتخاب شده است, احساسات ملموس تر و ارتباط گیری با شخصیت ها آسان تر می باشد.
    ترجمه ی خانم دانشور گفتگوها زنده تر و گرم تر هستند و تخیل را بر می انگیزانند ، متن روان و فضاسازی مناسب به واقعی ساختن داستان در ذهن مخاطب کمک می‌کند.
    در ترجمه ی آقای رضا امیر رحیمی (چه تبرئه ای؟! من زن فاسد و پستی هستم و خودم را تحقیر می‌کنم) ترجمه و لحن گفت و گو بسیار رسمی است و کمتر کسی در حین سرزنش خود از این کلمات استفاده می‌کند.
    ترجمه ی آقای حمیدرضا آتش بر آب (تبرئه به چه دردم میخورد؟ من زن پست و بدی هستم و دارم خودم را تحقیر میکنم) ترجمه کمی روان تر و قابل قبول تر است.
    ترجمه ی خانم دانشور (لازم نیست کلاه خود را قاضی کنم من زن پست و بدی هستم و از خودم بدم می آید) شاهد انتخاب هوشمندانه ای هستیم که به عنوان مخاطب با آن بیشتر ارتباط برقرار کردم .
    گفت و گو ها واقعی تر است و کلمات استفاده شده با بقیه ترجمه ها متفاوت بود.
    ترجمه ی آقای سروژ استپانیان ( چطور ممکن است خودم را تبرئه کنم؟ من زن پست و بدی هستم نه تنها خودم را تحقیر می‌کنم بلکه در قید آن هم نیستم) ترجمه ی آقای استپانیان به خوبی ترجمه ی خانم دانشور نیست ولی روان است و می‌شود با متن ارتباط برقرار کرد.

  56. درس دوم ماه دوم:
    بهترين ترجمه از نظر من ترجمه آقاي سروژ استپانيان است از اين جهت كه دقيقا در حال و هواي داستان روسي قرار مي گرفتي ،تغيير فضا را مثل يك فيلم در داستان احساس مي كردي و باعث تغيير فضاي فكري خواننده هم ميشد ، و طوري ترجمه شده بود كه شكل داستان را خاكستري كرده بود و هر شخصيتي در اين داستان مقصر صد در صد نبود و داستاني بسيار تامل بر انگيز بود به خصوص با ترجمه ي آقاي استپانيان ، و هيچ مطلبي از بيرون به داستان اضافه نشده بود مثال : جايي كه خانم سيمين دانشور گفته بودن : ( چون دستشان به گوشت نمي رسد ، مي گويند بو مي دهد ) و اين باعث ميشد داستان از شكل اصلي خود خارج شود و به سمت داستانهاي ايراني كشيده شود
    در ترجمه اول عنوان :خانمي با سگ كوچك ، زنها = نژاد پرست
    در ترجمه دوم عنوان : بانويي با سگ ملوس ،
    زنها = فرو مايه
    در ترجمه سوم عنوان : بانو و سگ ملوس اش
    زنها = جنس پست تر
    و در ترجمه چهارم عنوان : بانويي با سگ كوچولويش
    زنها = پست ترين طايفه
    حتي با تامل بر روي ترجمه ي عنوان و بعضي از لغات تغيير و حسي كه هر ترجمه القا مي كند بسيار متفاوت هست ….

  57. هر چهار ترجمه را با دقت و بارها خواندم
    ترجمه اول آقای امیر رحیمی
    درروند ترجمه ایشان به خوبی حال و هوای یک داستان غیر ایرانی برای خواننده ایجاد میشود ولی گاهی بعضی جملات به نوعی نا مفهوم و سخت برای خواننده بیان شده بود
    در ترجمه دوم از آقای حمید رضا
    تناقض های با دیگر ترجمه ها وجود داشت درترجمه های دیگر از زنان به نژاد پست تر یاد شده بود ولی در ترجمه ایشان فرومایه
    یا در ترجمه های دیگر گفته شده بود که عصر هنگام که باد کم شده بود ولی در ترجمه ایشان زمان به شب هنگام بیان شده بود وهمچنین
    تنا قض های دیگرواز زبان به اصطلاح کوچه بازاری زیاد استفاده شده بود که برای یک داستان خارجی بنظرم به کار بردن این کلمات صحیح نیست
    در ترجمه خانم دانشور حال هوای یک داستان روسی به خواننده منتقل نشده بود یاگاهی جریان داستان جوری پیش نمی رفت که خواننده خود را در فضای داستان تصور کند
    در ترجمه چهارم از آقای استپانیان
    نوعی داستان را پیش میبردند که خواننده خود را در جریان ماجرا تصور میکرد از کلمات سخت و سخیف برای خواننده استفاده نشده بود سعی نکرده بودند که داستان را که یک داستان خارجی است از حال هوای زاد گاه خودش دور کند من ترجمه چهارم را از بقیه بیشتر دوست می داشتم و بیشتر با آن انس گرفتم
    و نظرم در باره این داستان ؟این داستان را دوست داشتم یکی از هزاران وقایع تمام جوامع است مردی که از زنان بی زار بود و از هر زنی خیلی زود خسته میشود ولی در قرار گرفتن با یکی از همان زنان از پای در آمد و اینکه انسان در هر سنی که باشد مهم نیست در همه حال می تواند آمادگی پذیرش این اتفاق را پیدا کند
    ترجمه استپانیان (خطوط چهره اش فرو آویختند و پژمردندموهای بلندش به شکل غم انگیزی درطرفین صورتش ول شدند با قیافه ی ماتم زده ای که گرفته بود به تصویر گناهکاران درتابلوی قدیمی میمانست )
    دانشور (خطوط قیافه اش فرو افتادندو صورتش پژمردند از دوطرف صورتش موهایش زاری کنان فرو می آویختند نا امید و افسرده دل مینشست مثل زنی که مچش را در ضمن گناه گرفته باشند درتصاویر قدیمی مثلش را میتوان یافت )
    حمید رضا (خطوط چهره بانو پژمردند و درهم شد موهای بلندش با حالت غمناکی از دو سوی صورتش آویخت افسرده حال به فکر فرو رفت درست مثل زن های گناه کار در تابلوی قدیمی )
    آقای رحیمی (حالتی بسیار جدی گرفته بود درست مثل اینکه از نظر اخلاقی سقوط کرده است و این حالت او عجیب و بی مورد به نظر می آمد اندیشناک بود و چهره اش تکیده مینمود گیسوان بلندش با حالتی اندوهگین در دو طرف صورتش آویخته بود درست تصویر گناهکاران در تابلوی قدیمی )
    این چند تر جمه از یک جمله ترجمه آقای رحیمی را بیشتر میپسندم

  58. 1.تاثیر حسی ترجمه‌ها روی شما (کدام یک از ترجمه‌ها احساسات شما را بیشتر برانگیخت؟)
    هر چهار ترجمه قابل احترام و ارزش هستند. در هر ترجمه نکاتی بود که برای خود مترجم ارزشمند بود. من داستانی که آقای استپانیان ترجمه کرده بهتر درک کردم البته شاید به این خاطر بود که قبلا جلد اول داستان کوتاه های چخوف را با ترجمه ایشان خوانده بودم،و اینکه ترجمه امیر رحیمی درکتاب درباره‌ی عشق بیشتر قابل فهم تر بود
    ترجمه خانم دانشور یه جورایی سخت بود و درک داستان به این زیبایی را تقریبا سخت کرده بود.
    احساس می‌شد بعضی از ترجمه ها بر اساس افکار و برداشت های خود مترجم بوده خصوصا خانم دانشور

    2.سادگی و زیبایی ترجمه‌ها (کدام از ترجمه‌ها را ساده‌تر و زیباتر می‌دانید و چرا؟)
    بنظر من ترجمه استپانیان روان تر و ترجمه اقای رحیمی ملموس تر بود .
    داستان را خوب ترجمه کرده بودن و مفهوم جملات و آنچه که چخوف بیان کرده بود را خوب تصویر سازی کرده بودند

    3.نظر شما دربارۀ این داستان (به «خوب بود» و «بد بود» و «حال کردم» و «حال نکردم» اکتفا نکنید. دربارۀ نظر خودتان با جزئیات استدلال کنید.)
    عالی بود داستان ، چرا که چخوف واقعیت یک زندگی و جامعه را به درستی در یک داستان کوتاه بیان کرده بود.
    مردی که از زن خودش فراری بود و با زن های دیگر می جوشید در میان مردان هیچ حرفی برای گفتن نداشت . در داستان تعریفی از عشق بود. عشق از همه چیز با ارزشتر است، حتی با ارزش تر از قوانین حاکم بر جامعه، زندگی انسان مانند سکه دو رو دارد، آشکار و پنهان، انسان همیشه نگران است که رازهای شخصی و درونی‌اش برملا شود و مورد قضاوت مردم قرار بگیرد، اضطراب و ترس تا پایان عمر همراه اوست به‌طوری‌که به آن عادت کرده، امری عادی تلقی می‌شود.
    همچنین تاریکی و روشنی و نقابی که گاهی بر چهره افراد است .
    زن ناراضی از زندگی خود بخاطر شوهری که نوکر مآب است و مرد ناراضی از زندگی خود بخاطر مستبد بودن همسر .
    در داستان زمان و مکان و توصیف و تصویر سازی وجود داشت یعنی آنچه که یک داستان را کامل می کند
    مکان:
    +هر روز در ساعت دوازده همدیگر را در گردشگاه ساحلی می‌دیدند، ناهار و شام می‌خوردند، قدم می‌زدند… بارها بارها در پارک یا در میدان، وقتی کسی دیده نمی‌شد، دست‌های او را در دست می‌گرفت.

    +در ایستگاه قطار هوا به بوی پاییز آمیخته بود، غروب سردی بود

    زمان:
    +شب که باد اندکی فروکش کرده بود به‌طرف بارانداز رفتند تا ورود کشتی بخاری را تماشا کنند.

    توصیف:
    +چهره‌ی زن کشیده و پژمرده شده بود و گیسوان بلندش سوگوارانه در دو سوی چهره‌اش فرو ریخته بود.

    +زن گیسوان خرمایی داشت.

    +مردی بسیار قد بلند با شانه‌های فرو افتاده و ریشی کوتاه
    جملات ارزنده دیگری در داستان بود که احساس برانگیز بودند.
    چند بار از رنگ خاکستری نام برده بود،شاید منظور از رنگ خاکستری در داستان تیرگی روابط و رابطه های پنهانی بوده باشد

    4.جملات برتر داستان از نظر شما و مقایسه ترجمه‌ها (برخی جملات داستان را انتخاب کنید، و هر چهار ترجمۀ این جملات را در کنار هم بنویسید و آن‌ها را مقایسه کنید.)

    نظر گوروف درباره‌ی زنان با یک عبارت بیان می‌شود که در هر چهار ترجمه متفاوت است
    «پست‌ترین طایفه» » ( ترجمه‌ی سروژ استپانیان از کتاب آثار چخوف)
    «فرومایگان» ( ترجمه‌ی حمیدرضا آتش برآب از کتاب همسر و نقد همسر)
    «نژاد پست‌تر» ( ترجمه‌ی رضا امیررحیمی از درباره‌ی عشق)
    «اجناس پست» (ترجمه‌ی سیمین دانشور در کتاب دشمنان)
    جمله ای که ماه را شب بر سطح دریا هر کدام به گونه ای روایت می کنند. در این چهار جمله به نظرم جمله استپانیان بعد از جمله آقای رحیمی قرار می گیرد ، چرا که جمله آقای رحیمی روان تر و دلنشین تر است.

    ((ضمن گردش، از دریای روشن و درخشان صحبت کردند. از آب نیلگون گرم و نرم، که با شعاع نقره‌ای ماه روشن شده بود. از این که بعد از روزهای گرم،آدم مثل این که می‌خواهد خفه بشود، سخن گفتند.)) (ترجمه‌ی سیمین دانشور در کتاب دشمنان)

    ((قدم می‌زدند و از هر دری سخن می‌گفتند-از درخشش شگفت‌انگیز دریا،از رنگ بنفش و ملایم و گرم آب‌دریا، از شعاع زرین مهتاب که بر سطح آب کشیده شده بود، ازهوای دمدار در پایان یک روز داغ)) ( ترجمه‌ی سروژ استپانیان از کتاب آثار چخوف)

    ((همین‌طور قدم‌زنان می‌رفتندو از این حرف می‌زدند که دریا با چه نور غریبی روشن شده، رنگ آب به آبی گرم و ملایمی می‌زند و مهتاب ،نوار زرینی روی آن انداخته است.)) ( ترجمه‌ی حمیدرضا آتش برآب از کتاب همسر و نقد همسر)

    ((گردش‌کنان درباره‌ی این حرف زدند که دریا، چه روشنایی عجیبی دارد؛آب،رنگ بنفش ملایم و گرمی داشت، و پرتوهای طلایی ماه به آن می‌تابید.)) ( ترجمه‌ی رضا امیررحیمی از درباره‌ی عشق)

     

  59. از نظر من تر جمه اقای استپانیان اثر گذار تر بود چرا که حس و حال داستان های روسی را بیشتر داشت و این مساله از نوع ارتباطی را که بین یک زن ومرد بود کاملا مشخص بود و اقای استپانیان بخوبی درترجمه شون این مورد را نشان داده بودند .
    در رابطه با سادگی و زیبایی ترجمه اقای حمید رضا اتش براب برای من ساده و زیبا بودچرا که در نوشته های نویسنده نوعی صداقت و روانی خاصی دیده میشد ومطلب را به خوبی به خواننده منتقل می کرد بطوری که برای خواننده قابل درک بود
    از نظرمن ترجمه خانم دانشور جذابیت چندانی برای من نداشت چرا که علی رغم این که ترجمه نوشته ها ی ایشان شاید یک روانی خاصی داشت ولی ان حال وهوای داستانهای روسی را به خواننده منتقل نمیکرد .
    در این چهار ترجمه تفاوت های کوچکی از نظر ترجمه وجود دارد که با عث می شود خواننده را کمی به فکر وادارد مثلا :
    در ترجمه اقای براهنی میگوید : خانمی جوان ,نه چندان بلند قامت , مو طلایی و کلاه بره بر سر ….
    در ترجمه اقای اتش براب میگوید : خانم جوان میانه بالا وبلوندی با کلاه بره ……
    در ترجمه خانم دانشور میگوید : زن جوان بوری که قد نسبتا بلندی داشت وکلاه لبه پهنی هم گذاشته بود …..
    در ترجمه اقای استپانیان میگوید : زن جوان بوری دید که قد متوسطی داشت و کلاه بره بر سر نهاده بود…..
    در این جا سه نفر ازنویسنده ها به متوسط بودن قد زن جوان اشاره میکنند ولی خانم دانشور به بلند قد بودن زن جوان اشاره دارد . و این نشان میدهد که ترجمه ها کمی با هم متفاوت هستند و این مورد نگاه خواننده رو از نظر کیفیت داستان کمی تغییر میدهد .
    برداشت من از این داستان
    به نظر من هدفی که در پشت ان ارزش و چرایی محکمی وجود نداشته با شد ان هدف عاقبت خوشی نخواهد داشت .
    شما اگر به افکار ان مرد در رابطه با ان زن جوان نگاه کنید میگوید : اگر اینجا بدون شوهر واشنایی زندگی کند , بد نیست که با او اشنا شوم .
    این یعنی که در پشت هدف ان مرد ارزش یا چرایی محکمی وجود ندارد بنابر این اخر این داستان معلوم است که چه اتفاقی میافتد .
    ولی به لحاظ داستانی داستان جالب , گیرا وجذابی بود ومن داستانش رو دوست داشتم .

  60. تمرین دوم
    من تمام ترجمه‌هارا به ترتیب خواندن ترجمه آقای رحیمی ترجمه‌ای ساده بود او کلمات را درست در همان جایی که باید باشد استفاده کرده بود گویی کلمه به کلمه نسخه اصلی داستان را خوانده و همانطور کلمه به کلمه معنا کرده است انگار تنها هدفشان ترجمه بوده است و برای همین بوده که گاه میان داستان برخی جمله ها برای ما نامفهوم به نظر می رسید و نیاز به این داشت که با دقت بیشتری آن را بخوانید
    اما ترجمه آقای آتش برآب ترجمه زیباتر روان تر و قابل فهم تر بود به اصطلاح خودمانی تر من با این ترجمه ارتباط بهتری برقرار کردم چرا که احساس کردم مترجم ابتدا خود داستان را یک بار خوانده و سپس تمام جملات و عبارات را در جای مناسب اش استفاده کرده و در میان ترجمه نگاهش به خواننده هم بوده و
    اما ترجمه خانم سیمین دانشور ترجمه او بیش از هر چیزی کلمات عامیانه را در خود جای داده بود و گویی داستان را در میان جمعی زنانه ترجمه و برای آنها نقل کرده است و اما ترجمه آقای ژاسپتانیان ترجمه سنگین و شاید در نوع خود کامل یعنی در کنار ترجمه نگاهش به رعایت نکات ادبی و دستوری زبان فارسی بوده و سعی را بر آن داشته با تمام آنچه که باید رعایت کنند راه رعایت کند وا ما در مورد داستان
    داستان داستانی زیبا و جالب بود نویسندهدسعی داشته تنها یکی از حقایق جامعه را به رخ بکشد بدون آنکه به محدودیت‌ها و نگاه‌های شرمانه یا خط قرمز ها توجه کند و در عین حال از آنها عبور نکرده و با رعایت کامل زیبایی کلام آن را به تصویر کشیده و در همه حال احترام عشق را نگه داشته و او را مقدس بیان کرده

  61. درس دوم- ماه دوم
    هر چهار ترجمه را خواندم و لذت بردم. اما بی‌تردید ترجمه‌ی سروژ استپانیان درخشان است. چه از نظر حسی و چه از نظر واژه‌پردازی و رعایت اصول نگارش و ویرایش. به این جمله‌ها دقت کنید:
    ترجمه‌ی رضا امیر‌رحیمی:
    اما اینجا با کم‌رویی و گوشه‌گیری و بی‌دست‌و‌پایی ناشی از بی‌تجربگی جوانی و چنان حالت ناراحتی رو‌به‌رو بود که انگار هر لحظه
    ممکن بود کسی در بزند.
    ترجمه‌ی حمیدرضا آتش‌برآب:
    اما این بانو، بی‌دل و جرأتی و نا‌پختگی و بی‌تجربگی جوانی و احساساتی خام داشت. یعنی همان چیزی که تأثیری ایجاد می‌کرد شبیه دلهره‌ی لحظه‌ای که کسی ناگهان بر در بکوبد.
    ترجمه‌ی سیمین دانشور:
    اما اینک در برابر او حیا و شرم یک جوان بی‌تجربه قرار گرفته بود. احساس مقاومت، احساس تردید و دودلی و تعجب خودنمایی می‌کرد. مثل اینکه ناگهان کسی در را کوبیده باشد.
    ترجمه‌ی سروژ استپانیان:
    اما اکنون او در مقابل شرم و تردید و تعجب و بی‌تجربگی جوانی قرار گرفته بود؛ احساس آشفتگی می‌کرد آن سان که انگار ناگهان کسی در زده باشد.
    به گمانم ترجمه‌ی سروژ استپانیان، در همین یک جمله، خود گویای مطلب باشد. بی تجربه بودن زن و احساس آشفتگی مرد و ارتباط این دو موضوع با کوبیده شدن در، با جمله‌ی سروژ استپانیان درک و فهمیده می‌شود و به گمانم در ترجمه‌های دیگر این ارتباط به شکلی گنگ و نامفهوم بیان شده است.
    جمع‌بندی و تحلیل من:
    بیشتر داستان‌های کوتاه چخوف را خوانده‌ام و چیزی که در همه‌ی داستان‌هایش مرا جذب می‌کند. نگاه واقع‌گرایانه‌ی او به زندگی است. نمی‌خواهم بگویم چخوف ما را به زندگی امیدوار یا از زندگی ناامید می‌کند و یا اینکه از ما آدم‌های بهتری می‌سازد، اما دست‌کم ما را به فکر می‌اندازد که ای کاش بهتر از این بودیم.
    این نگاه رئالیستی به جهان و قهرمان‌های داستان، برخلاف نگاه فرمالیستی رایج آن زمان، در بیشتر آثار چخوف دیده می‌شود. یک‌جور نمایش انزوای بی‌گریز انسان و ناممکن بودن فهم یکدیگر که من بسیار دوستش می‌دارم. اما به گمانم در داستان ” بانویی با سگ کوچولویش” نویسنده دچار نوعی رمانتیک‌گرایی شده است. یک‌جور غرق شدن در دنیای عشقی بی‌وزن و آهنگ، که بیشتر از آنکه واقعی و زیبا باشد، خام‌دستانه و کودک‌مأبانه به نظر می‌رسد. مردی هوس‌باز به ناگاه اسیر عشق زنی می‌شود. درحالی که سال‌ها به همین روش زندگی کرده و بارها و بارها با احساس عشق‌دادن و عشق‌گرفتن با زن‌های بسیاری خوابیده، حالا ناگهان در دام عشق به زنی گرفتار می‌شود که اتفاقا همسر دارد و رسیدن آنها به یکدیگر با موانع بسیاری مواجه است. و چه کسی می‌داند این احساس عشق است یا چه؟! اما کلمه‌ها و جمله‌های نویسنده به گونه‌ای بیان می‌شود که گویی می‌خواهد با اطمینان به خواننده القا کند که بله، این خودِ خودِ عشق است! به گمانم این نگاه، نگاهی سطحی و جلف به موضوع عشق باشد. پایان باز داستان به منِ خواننده این اجازه را می‌دهد که سرانجام ماجرا را هر آنگونه که می‌خواهم تصور کنم. و من این‌گونه تصور می‌کنم:
    دمیتری دمیتریچ و آنا سرگی‌یونا موانع را پشت سر می‌گذارند و در کنار هم، زیر یک سقف زندگی مشترکشان را آغاز می‌کنند. پس از مدتی، حالا این مدت می تواند چند ماه باشد یا چند سال، هر دو به ماهیت واقعی عشق موهومشان پی می‌برند؛ چرا که عشق یا احساسات پرشور و شعف، حالا اسمش را هر چه دلتان می‌خواهد بگذارید، عشق، هوس یا هر چه، در دوری و در حسرت نداشتن‌ها رنگ دارد. چرا که وصال هوس را می‌کشد. چرا که وصال عشق را می‌کشد…

  62. تمرین درس دوم:
    به نظر من ترجمه آتش بر آب خیلی واضح تر و بهتر از ترجمه امیر رحیمی بود و حس خیلی خوبی را به من القا می کرد.بعضی جملات امیر رحیمی برایم مبهم بود که آتش بر آب آن را خیلی خوب ترجمه کرده بود.در ترجمه دانشور بعضی جملات زیبا معنا نشده بود و ترجمه استپانیان در بعضی جملات از ترجمه دانشور بهتر بود.
    ترجمه آتش بر آب خیلی به دلم نشست شاید به علت این که بعد از امیر رحیمی آن را خواندم بود.
    نظرم در مورد این داستان این است که:متاسفانه در همه جوامع شاهد خیانتهای همسران به یکدیگر هستیم ولی این مسیله مهر تایید بر کارشان نمی باشد.وقتی شناخت کافی از یکدیگر نداشته باشند و مشکلاتشان را با صحبت کردن با یکدیگر برطرف نکنند و وقتی زیاد از نیازهای هم با خبر نباشند این وضع پیش می آید.من فکر می کنم همسران باید سعی کنند به یکدیگر بیشتر نزدیک شده از حال هم بیشتر جویا شوند.
    این هم نمونه ای از ترجمه ها:
    امیر رحیمی:”و هنگامی که در حضورش از زن ها گفتگو می شدآنها را چنین می نامید:”نژاد پست تر!”
    ترجمه آتش بر آب:”و وقتی در حضورش صحبت از جنس لطیف می شد آنها را فرومایه می نامید.”
    ترجمه دانشور:”و هر وقت راجع به آن ها بحث در می گرفت زن ها را جنس پست تر می شمرد.”
    ترجمه استپانیان:”و هر گاه در حضور او از زن جماعت سخن به میان می آمد آنان را “پست ترین طایفه”می نامید.
    دانشور خیلی معروف است شاید اینجا نتوانسته خیلی خوب از پس ترجمه برآید.
    کلابه نظر من نمیشه در مورد ترجمه ها نظر داد یک جا یکی خوب جمله را ترجمه کرده و در جای دیگر جمله ای را خوب ترجمه نکرده.
    و همچنین به نظرم بایدببینیم یک کلمه چه معانی مختلفی داشته و کدوم مترجم توانسته ترجمه صحیح را انجام بدهد.

  63. باتوجه به مطلب آخر قید شده در سوال ،برداشت من این است که باتوجه به جواب چهار سوال تحلیلی از مجموعه در قسمت پاسخ ثبت شود.
    این داستان را اولین بار بود می خواندم واز ترجمه آقای استپانیان لذت بردم
    زیرا احساساتم رابرمی انگیخت و ادبیات روس را در یاد زنده می کرد. ازترجمه خانم دانشور با توجه به احترامی که برایشان قائلم انتظار چنین ترجمه ای رانداشتم کلمات معنا شده بار احساسی لازم را نداشت.وخواننده گویا مغبون شده ازاصل داستان ، شیرینی داستان را از دست میدهد.
    این داستان با موضوعی روانشناختی و متداول در تمام فرهنگ ها روایت می شود
    و میتوان گفت یکی ازمشکلات زندگی انسان رادر قالب داستان بیان می کند و درضمن روایت داستان ،نویسنده زیرکانه مثل یک استاد روانشناس دلیل درگیر شدن قهرمان یاقهرمانان داستان رابیان می کند و خواننده را در پایان داستان ترغیب به یافتن راهکار می نماید. زیرا بخوبی میداند که این مشکل مربوط به دوران خاص وفرد خاصی نیست وباید انسان در لوای داستان بخوبی با این
    مشکل آشنا وپیشگیری نماید .

  64. به نام خدا
    من به ترتیب ترجمه ها را خواندم. داستان برایم بسیار جذاب بود و فضاسازی بسیار دقیقی اصورت گرفته بود، به طوریکه حس می کردم بعضی از جاههای داستان این منم که دارم حرف می زنم.
    من با ترجمه اول از ” رضا امیر رحیمی ” ارتباط بهتری برقرار کردم. و فکر می کنم بهتر توانسته بود حس نویسنده را ،البته از دیدگاه من، به خواننده منتقل کند. دلیل اینکه نتوانستم با بقیه ترجمه ها ارتباط بهتری برقرار کنم ، به نظرم، این است که داستان تکراری شده بود و من اصلا داستان تکراری و فیلم تکراری را نمی پسندم.
    شخصیت پردازی، فضا سازی و انتقال افکار مخفی انسانها به طور حرفه ایی انجام شده بود. و در بعضی از جاههای داستان مانند جمله زیر که به من حس ، بودن در کنار ساحل، را می داد برایم بسیار لذت بخش بود. البته فراموش نشود که بنده بسیار ” توصیف” را دوست دارم.
    ” شهر با درختا سروش چهره ایی مرده داشت، اما دریا میخروشید و به ساحل می کوفت. قایقی چوبی بر آب غوطه میزد و فانوسی با نور خواب آلود می درخشید.”

  65. ترجمه امیر رحیمی
    با اینکه اولین بار این داستان را با ترجمه ایشان خوانده ام و به طور کل داستان را دوست داشتم، اما یکی از نکات ضعف این ترجمه از نظر من، پریدن ناگهانی از یک شخص به شخص دیگر و فرصت ندادن به خواننده برای تصور ذهنی اشخاص وموقعیت آنها در ذهن ،
    سریع اتفاق افتادن حوادث از مکانی به مکان دیگر .البته داستان بسیار روان و سریع روایت شده بود، به طوری که با کلمه های ناشنا کمتر برخورد می کنیم و مطلب به سادگی بیان می شود و همچنین روایت داستان طوری است که باعث می شود خواننده اشخاص را قضاوت نکرده و مانند یک بیننده به زندگی آنها بنگرد.

    ترجمه آتش برآب
    ترجمه او مشابه اکثر کتاب های کلاسیک ترجمه شده است و نسبت به امیر رحیمی جزئیات بیشتری گفته شده ،وحالت ادبی بیشتری دارد و به جزئیات خوبی پرداخته شده که برای تصور داستان نیاز است که در ترجمه وی نبود.
    سیمین دانشور
    به نظر من این ترجمه از کتاب ،برای افرادی که زیاد اهل خواندن کتاب ویژه داستان های کلاسیک نیستند و با نوع ادبیات آنها آشنایی ندارند. این ترجمه باعث جذب آنها به داستان می شود. اما به شخصه برای داستان های کلاسیک ترجیح میدهم با نثر هر چند ادبی تر به سراغ داستان بروم تا فضا و دوران آن روزگار را، که داستان تا حد زیادی به آن روزگار برمیگردد را درک کنم .همچنین آوردن جمله های اضافی و مثال ها برای جذب عامه مردم مانند چون دست‌شان به گوشت نمی رسد می‌گویند بومیدهد.
    ترجمه استپانیان
    این ترجمه را به ترجمه سیمین دانشور ترجیح داده و بسیار بهتر از ترجمه امیر رحیمی می دانم. بسیار شیوا و خواناتر از ترجمه آتش برآب بوده، توضیح نه زیاد است و نه کم.
    البته که این مترجم نیز مانند دانشور برای فهماندن بهتر از مثال هایی مثل گل از گلش میشکفت استفاده کرده ،ولی از لحاظ ادبی بسیار بهتر از وی ترجمه کرده است.
    نهایتا ،به نظر من ترجمه آتش برآب و استپانیان به ترتیب بهترین ترجمه ها راداشته البته که ترجمه استپانیان توضیحات جزیی که داره در ترجمه آتش براب نبود.

    در این دوره از زمان با دیدن فیلم ها یا شنیدن گ آن ، این موضوع بحثی تکراریه شنیده شده است، اما برای زمانی بیشتر از ۱۲۰ سال پیش این داستان به نظرم بسیار عالی بوده و موضوع مهم در آن زمان هم ، نگرانی از جامعه، قضاوت ها و همچنین اتفاقاتی که انسان هیچگاه به آن فک نکرده روبرو میشود و تغییرات روحی و شخصیتی انسان در گذر زمان.

  66. تمرین دوم از ماه دوم

    – تاثیر حسی ترجمه‌ها روی شما :
    ترجمه رضا امیر رحیمی ، بنظر من خیلی جذاب‌ و خودمانی‌تر بود و کلمات ساده و پر اخساس بودند.

    – سادگی و زیبایی ترجمه‌ها :
    ترجمه رضا امیر رحیمی ، کلمات را راحت‌تر می‌توان درک و احساس کرد و ارتباط برقرار کرد. و اگر اشتباه نکنم گویا از زبان مدرن الهام گرفته بود. و این ترجمه بیشتر من را ترغیب به خواندن کرد.

    _ نظر شما دربارۀ این داستان :
    داستان یک موضوع جالبی داشت
    تغییر تحول در رفتار و زندگی یک مرد میان سال که از زندگی خودش خیری ندیده و علاقه‌ای ندارد ولی با تن‌پوش علیه زنان که می‌پوشد ، روزی توسط یکی از همان زنان عاشق می‌شود. به طوری که کم‌کم از ایدئولوژی‌های ضد زنان خودش دست کشید و به عشق و زندگی جدیدش فکر می‌کرد و آنقدر ادامه داد که نمی‌دانستن چطور زندگی مخفیانه خودش را بازگو کند یا ادامه بدهد.
    و اینکه وقتی زندگی بر پایه عشق و اعتماد نباشد ، قطعا به خیانت و فجایع بدتر می‌کشد.
    و این اتفاق که برای این مرد و زن اتفاق افتاد ، در جامعه امروز هم متاسفانه در حال رواج هست و نباید از آن غافل بشویم و منکر شویم.
    – جملات برتر داستان از نظر شما و مقایسه ترجمه‌ها :
    آنا سرگوینا وارد شد و در ردیف سوم نشست ، لحظه‌ای که نگاه گوروف به او افتاد قلبش فشرده شد و به روشنی دریافت که در این دنیا هیچ‌کس برایش نزدیک‌تر و مهم‌تر از او نیست. ( ترجمه رضا امیر رحیمی)

    آنا سرگی‌یونا سرانجام آمد. در ردیف سوم نشست و چشم گوارف که به او افتاد ، قلبش گرفت. اینجا بود که به وضوح دانست برای او در عالم نزدیکتر و گرامیتر و مهمتر از آنا سرگری‌یونا وجود ندارد (ترجمه حمید رضا اتش)

    آخر سر آناسرگوینا هم داخش شد. در صف سوم نشست و وقتی گومف به او نگاه کرد ، دلش تپید و فهمید که برای او در تمام دنیا کسی عزیزتر و نزدیک‌تر و مهم‌تر از آنا نیست. (سیمین دانشور )

    بالاخره آنا سرگی‌یونا هم به سالن آمد و در ردیف سوم نشست. همین که گورف به او نگاه کرد قلبش فشرده شد و به روشنی دریافت که اکنون آنا برای او عزیزترین و نزدیک‌ترین و مهم‌ترین موجود دنیاست.

    مصطفی ارشد

  67. ترجمه داستان توسط سروژ استپیانیان از منظر حسی اثر گذارتر نسبت به دیگر ترجمه ها بود. قالب بندی جملات و بیان کلمات به شکلی صورت گرفته بود که اصالت ادبیات روسی در آن نهفته بود و من حس خوبی از این ترجمه گرفتم و به نظرم نسبت به سایر ترجمه ها رابطه میان دو شخصیت اصلی داستان را بهتر و شفاف تر نشان می داد در واقع حس عشقی که بین این دو شخصیت شکل گرفت در این ترجمه کاملا مشهود است در صورتی که در ترجمه های قبلی این حس چندان مشهود نبود.

    و اما ترجمه های آقایان حمید رضا آتش برآب و رضا امیر رحیمی ساده و زیبا بودند که اصول ترجمه در آنها بیشتر در نظر گرفته شده بود و مترجمان توانسته بودند، آنچه را که نویسنده به رشته ی تحریر در آورده را با صداقت تمام به خواننده به زبان فارسی انتقال دهند. با این ترجمه ها خیلی خوب رابطه برقرار کردم.

    اما ترجمه خانم سیمین دانشور را چندان دوست نداشتم و در بعضی از جملات با ترجمه های دیگر هم تفاوتی فاحش داشت و منظور نویسنده را به خوبی به خواننده انتقال نداده بود. خواننده فکر میکرد که داستان فارسی میخواند نه ترجمه از داستان روسی را. یعنی داستان بعد از ترجمه بسیار فارسی زده شده بود.

    نکته خیلی جالب برایم این بود در این چهار ترجمه تفاوت های کوچکی وجود داشت که باعث شده بود برخی ترجمه ها بهتر از ترجمه های دیگر و برای خواننده قابل فهم تر باشند.
    ترجمه اول اثر رضا امیر رحیمی که با عنوان خانمی با سگ کوچک می شناسیمش در یکی از جملاتی که به معرفی شخصیت کلیدی داستان می پردازد می گوید در امتداد ساحل چشمش به خانمی جوان افتاد، نه چندان بلند قامت ، موطلایی و کلاه بره بر سر
    در ترجمه دوم اثر حمیدرضا آتش برآب با عنوان بانو با سگ ملوس گفته شده خانم جوان میانه بالا و بلوندی با کلاه بره در خیابان ساحلی قدم می زد.
    ترجمه سوم اثر سیمین دانشوربا عنوان بانو و سگ ملوس اش گفته زن جوان بوری را که قد نسبتا بلندی داشت و کلاه لبه پهنی بر سر گذاشته بود.
    و در ترجمه آخر اثر سروژ استپانیان گفته که زن جوان و موبوری را دید که قد متوسطی داشت.
    در واقع قد و قامت زن در تمام ترجمه ها نسبت به هم متفاوت است و خواننده اگر هر یک از این چهار ترجمه را جدا بخواند برداشت متفاوتی از قد آن زن خواهد داشت.
    در صفحه بعد همسر شخصیت اصلی داستان از زبان نویسنده توصیف شده است ولی هیچ کدام از مترجم ها بر روی سن این شخص توافق نظر نداشتند فقط به نظر می رسد که می خواهند بگویند این زن سنش از چهل گذشته است . که یکی آن را شصت و دیگری دوبرابر سن گوروف همان شخصیت اصلی داستان و مترجم دیگر او را هم سن گوروف می داند.
    دوباره در جایی از داستان آنجا که اولین جرقه آشنایی گوروف با بانو و سگ کوچکش اتفاق می افتد. همه مترجم ها از تهدید کردن سگ توسط گوروف گفته اند اما سیمین دانشور می گوید که سگ را ناز کرد.
    در جایی هم که گروف و بانو به اتاق زن می روند مترجم ها همگی به ناراحتی بانو از اتفاق رخ داده اشاره می کنند و گفت و گویی که بین بانو و گوروف رخ داده و جمله ای که گوروف به بانو می گوید تو طوری حرف می زنی که انگار می خواهی خودت را تبرئه کنی. در سه ترجمه دقیقا این جمله آمده ولی در ترجمه سیمین دانشور آمده که انگار می خواهی کلاه خودت را قاضی کنی؟ که چندان جالب و دلچسب نمی باشد و خواننده را کمی گیج می کند.

    برداشت من از کتاب:
    ازدواجی که بر پایه عشق و درک دو طرف از یکدیگر نباشد، خیانت در پی دارد. خواه این خیانت به صورت ظاهری و مادی باشد و خواه در ذهن شکل بگیرد چنانکه این حالت برای دیمتری گروف و آنا سرگیونا نیز اتفاق افتاده است. آنا در ابتدا سرگشته و بی قرار بود ولی بعد از آشنایی با دیمتری خیانتش مادی می شود . دیمتری در میان سالی، بعد از تجربه نمودن عشق های زودگذرِ زیاد، عاشق زن جوانی میگردد که او هم برای تجربه زندگی متفاوت تر نسبت به زندگی فعلی اش به شهر دیگری می رود و آنجا به راحتی با مردی غریبه ارتباط برقرار می کند و به شوهرش خیانت میکند. آنا فکر میکند زندگی فعلی رضایت کامل وی را فراهم نمیکند و او در پی کشف زندگی متفاوتر از زندگی فعلی اش است. هردو غافل از این که لذت های زودگذر نتایج مخرب نیز بار می آورد. دیمتری گروف و آنا سرگی یونا در حالی به هم عشق میورزند که هر دو به آخر این عشق ممنوعه هیچ نوع اطمینانی ندارند . در واقع این مساله در زندگی هر کسی ممکن است اتفاق بیفتد و نویسنده به مساله ای مهم و شاید پیش پا افتاده اشاره کرده است اما آن را چنان زیبا بیان کرده که با آن که به نظر نمی رسد بانوی کوچک زیبایی خاصی داشته باشد اما مردی را که مدت ها اسیر هوا و هوس های زودگذر بوده بالاخره در ایستگاهی متوقف کرده. شاید مرد نیاز داشته که ستایش بشود و آن بانوی کوچک بدون آن که خوب این مرد را بشناسد او را ستایش کرده و به او عشق ورزیده است و چیزی که دیمتری هیچ وقت از همسر خود دریافت نکرده و همین باعث شده که به سمت زن های دیگر گرایش پیدا کند و زن هم به دنبال محبت و شیفتگی بوده که از همسر نوکر ماب خود نمی دیده و تجربه ای که دیمتری در برابر زن های مختلف داشته او را برای زن جذاب تر کرده و زن رادر همان اولین بوسه شیفته خود کرده که او را به راحتی به اتاق خود راه داده با آن که بعدش به شدت احساس گناه کرده است اما دیمتری که آن لحظه خودش خوب می دانسته فقط بدنبال یک رابطه زودگذر بوده ولی در برابر سادگی آن زن جادو می شود و مدت ها بعد هم نمی تواند آن تجربه را از ذهن پاک کند و این رابطه را باز هم از سر می گیرد.در کل داستان را دوست داشتم و شاید هر ترجمه را چند بار خواندم و آخرین ترجمه را از همه ترجمه ها بیشتر دوست می داشتم.

    1. خانم لیلا علی قلی زاده عزیز، خوشحالم که نوشته ی من را در این تمرین که تحلیل چهار داستان بود دوست داشتید و از دیدگاه من در نوشته تان استفاده کردید واقعآ خوشحالم از این منظر. موفق باشید.

  68. خواندن چهار ترجمه‌ی متفاوت از یک داستان به مثابه‌ی رفتن به آرایشگاه و تغییر چهار مدل آرایش مو در روزهای مختلف بود. مو همان موست و پیچ و رنگ هر بار به گونه‌ای. همان طور که با آرایشی ارتباط بیشتر برقرار می‌توان کرد و با طرحی کمتر، خواندن این ترجمه‌ها نیز هر کدام حس و حالی داشت. من به شخصه با ترجمه‌ی آتش بر آب ارتباط بهتری برقرار کردم. چراییش برای خودم نیز عجیب است. به این دلیل که نثر این ترجمه نشان از قدیمی بودن نگارش داشت و جمله بندی‌ها و کلمات در مقایسه با متون جدید از مد افتاده به نظر می‌رسید. اما برای من جذاب بود و ادبیات قدیمی را در کل دوست دارم. اما ترجمه‌ی استپانیان از همه‌ی ترجمه‌ها شیواتر و دانشور به طرز عجیبی فهم متن را با ترجمه‌ی صرفا سنگین و روزنامه‌ایش دشوار کرده بود. به نظرم دخالت و اضافاتی شخصی از مترجم در متن دانشور مشهود است!!
    ………………………..
    درباره‌ی داستان

    در هر داستانی به تعقیب چیزی هستم که در بانو با سگش آن را به صراحت یافتم: همزاد پنداری. مقوله‌ی عاشقی و نیاز فطری انسان‌ها به عشق بسیار زیاد در این داستان کوتاه نمایش داده شده بود.
    همزادپنداری من از باب حسی است که به خیالم اکثریت بانوان بعد از یک نزدیکی نامشروع آن را تجربه می‌کنند. دیگر مورد احترام واقع نشدن و ناامنی و برایم بسیار جالب بود که این حس در بیش از یک قرن پیش در سرزمین شوروی دقیقا برابری می‌کند با دنیای مدرن و پیشرفته‌ی امروزی در هر کجای زمین!! زن، این موجود شکننده چقدر نیازمند حس اطمینان از تکیه‌گاهی محکم است. حال این تکیه‌گاه شوهر باشد یا ارتباطی چند ساعته و پنهانی.

    ………………

    – [ ] دومین موضوع هم نمایش عشق که بدان اشاره کردم. گورف پس از اولین جدایی و بازگشت به مسکو هنوز نادانسته سرشار از انرژی عاشقی بود که باعث می‌شد زندگی کسالت‌بارش در نظرش به خوش‌گذرانی و تفریح مبدل شود. با گذر زمان و دور شدن از این انرژی، روزهایش نیز کسل‌کننده‌تر شد تا جایی که یک جمله‌ی معمولی دوستش مانند غده‌ای بود که به جانش افتاد و سرطانش را آشکار کرد و برای مداوا راهی نبود جز سیراب شدن از چشمه‌ی عاشقی. آری زندگی همین است. بی‌عشق هزاران نعمت و مال و سلامتی هم پیش چشم انسان رنگ می‌بازد و با عشق حتی ملفه‌ای ارزان قیمت به ابریشمی خالص بدل می‌شود. اکسیر عاشقی در این داستان به وضوح دیده می‌شد. برایم جالب است که چرا نام چخوف با ژانر ترس گره خورده است.
    …………………..
    ترجمه رحیمی: این کلمات که بسیار هم معمولی بودند، معلوم نبود چرا گوروف را منزجز کرد و‌ به نظرش تحقیرآمیز و ناپاک آمد.

    ترجمه‌ آتش بر آب: این کلمات، همین کلمات معمولی معلوم نبود که چرا یکباره گوراف را را عصبانی کرد، به نظرش تحقیرآمیز و کثیف رسید.
    (بسیار راحت و خوانا ترجمه شده هنوز هم نظرم به برتر بودن ترجمه‌ی ایشان است)

    ترجمه دانشور: این جمله بازاری و مبتذل و معترضه، حس تنفر گونف را بیدار کرد، به نظرش آدم‌ها پست و‌ ناپاک آمدند. (در هیچ سه ترجمه‌ی دیگر به ناپاکی آدمها اشاره نشده بلکه تنفر از خود جمله مورد اشاره است)

    ترجمه استپانیان: این عبارت خیلی معمولی، معلوم نبود به چه سبب به نظر گورف کثیف و موهن آمد و تغیر و تنفر ناگهانیش را برانگیخت.

    ……………………..

    ت.رحیمی: آخر آن زن جوان که دیگر هرگز او را نمی‌دید، با او شاد نبود، گوروف با او مهربان و صمیمی بود اما با وجود این در رفتارش، لحن صدایش و در نوازش‌هایش سایه‌ای از تمسخر و تکبر خشن مردی شاد که دو برابر او عمر کرده بود وجود داشت. تمام مدت آنا او را مهربان، عالی و بلند نظر می‌دانست؛ آشکارا او‌ چیزی بر نظرش آمده بود که واقعاً نبود، در واقع ناخواسته گولش زده بود.
    (به نظرم چیدمان جملات در این پاراگراف کمی درک و معنای متن را برای خواننده سخت می‌کنه. من اگر ترجمه‌های بعدی را نمی‌خواندم واقعا متوجه منظور نویسنده نمی‌شدم)

    ت.آتش بر آب: آخر این زن جوان که دیگر هرگز نخواهد دیدش، با او خوش نبود. درست است که رفتار گوراف با او شاد و صمیمانه بود، اما در برخورد و لحن و نوازش‌هایش سایه‌ای از استهزا وجود داشت، رنگی از خشونت مرد مغرور و خوشبخت که علاوه بر همه این‌ها دو برابر او هم سن دارد. تمام‌ مدت آنا او را مهربان، خارق‌العاده و بلند طبع توصیف می‌کرد. ظاهراً او گوراف واقعی را نمی‌دید و این یعنی گوراف ناخواسته فریبش داده بود.
    (باز هم به نظرم این متن نگارش دوستانه‌تری دارد)

    ت.دانشور: حتماً زن جوانی که دیگر هرگز او را نخواهد دید، با او خوش نبوده است. راست است که با او خیلی مهربانی کرده، خیلی دوستانه و صمیمی یک رنگ بوده، اما چرا دروغ بگوید؟ وضع او در برابر آن زن، لحن کلامش و حتی نوازش‌هایش همیشه سایه‌ای از شوخی و دست انداختن داشته است و تکبر و خشونت مرد پیروزمندی که سنش دو برابر او بوده، در تمام روابط آنها وجود داشته است. اما همیشه آنا او را مهربان، شریف و قابل توجه می‌نامیده است. بنابراین او هیچ وقت خودش، شخص حقیقی‌اش را همان طور که بوده، به او نشان نداده و بی‌اختیار همیشه گولش زده است.
    (حتی در ظاهر هم ترجمه خانم دانشور طولانی‌تر از ترجمه‌های دیگر است و به نظرم این به علت همان دخالت در متن اصلی است)

    ت. استپانیان: آخر این زن جوان که دیگر هرگز نخواهد دیدش، در جوار او احساس خوشبختی نکرده بود. درست است که گورف با او صادق و مهربان بود با این همه در رفتار، کلام و نوازش‌هایش سایه‌ای از شوخی و تمسخر و تکبر خشونت بار مردی خوشبخت (که در ضمن سنش نیز دو برابر سن آنا بود) وجود داشت. زن جوان در همه حال او را موجودی مهربان، دوست داشتنی و شریف می‌شمرد اما از آنجایی که شناخت زن از او و از شخصیت واقعی او چیز دیگری غیر از واقعیت بود پس به ناچار آنا را خواهی نخواهی فریب می‌داده است.
    (متنی بسیار روان و خوانا)

  69. در مقایسه 4 ترجمه، با ترجمه آقای امیر رحیمی بیشتر ارتباط برقرار کردم. بدلایل ذیل:
    1. متن و ادبیات آن یکدست می باشد. برعکس ترجمه اقای استپانیان که گاهی از لحن و واژه های بسیار محاوره ای و گاهی از کلمات ادبی تری استفاده کرده اند.
    2. متن بسیار روان و ساده ترجمه شده ولی در عین حال، بسیار دلنشین و قابل فهم است. بنظرم توان خوراندن مفهوم داستان به خواننده بدون استفاده از ارایه ادبی خاص، در نوع خود در این ترجمه به چشم می خورد.
    ترجمه خانم دانشور هم جالب بود ولی شاید برای این داستان، با قلم چخوف، سادگی به خواننده در فهم منظور نویسنده کمک شایانی می کند.
    داستان علیرغم کوتاه بودن، بسیار توانمند بود در بهم ریختن خواننده و نویسنده را دقیقا به مقصودمی رساند. بطوریکه تمام جزییات لازم برای نشان دادن پیچیدگی های تصمیمات انسان های دودل امروزی که دقیقا نمی دانند با خودشان چند چند هستند و از زندگی چه می خواهند را شامل می شد.
    داستان دو انسان که هر روز در گیر و دار ماسک هایی هستند که برای مقبولیت در اجتماع بر چهره دارند و در درون دنبال شادی حقیقی هستند ولی انقدر در عمق روزمرگی فرو رفته اند که توان تصمیم درست برای خوشبختی را ندارند. پایان باز داستان هم بسیار برای درگیر کردن ذهن خواننده مناسب بود و اینکه نشان دهد طوفان های زندگی گاهی چه ساده از یک نسیم شروع می شوند!

    در مقایسه جملات 4 ترجمه هم بنظرم بد نیست نگاهی به جملات زیر بیندازیم:
    1. بعد، مدتی دراز مشورت کردند، درباره این صحبت کردند که چگونه خود را از این پنهان کاری های غیر ضروری، از این تزویرها و از زندگی در شهرهای مختلف و دیدار در فواصل طولانی، از این وضع تحمل ناپذیر، نجات دهند.

    2. بعد تا مدت ها مشورت کردند و از این حرف می زدند که چطور خودشان را از شر باید ها و نباید ها خلاص کنند، پنهان شوند، فریب دهند، در شهرهای مختلف زندگی کنند و مدت ها دوری را تحمل کنند. چطور باید از این همه قید و بند رها شد؟

    3.باهم مدت ها صحبت کردند و سعی کردند وسیله ای بیابند که ناگزیر نباشند مدام روابط خود را پنهان کنند و در نقاب دورویی زندگی کنند. مجبور نباشند رنج زندگی در شهرهای مختلف را بر خود هموار کنند و رنج دوری و غم فراق را غالبا بخورند. ایا چگونه می توان این زنجیرهای غیرقابل تحمل را تکان داد و گسست؟

    4.ساعتی به تبادل نظر نشستند تا مگر خویشتن را از وضعی که داشتند برهانند. دیگر نمی خواستند مجبور باشند رابطه شا را پنهان کنند و به دروغ و نیرنگ متوسل شوند و به حکم اجبار در دوشهر دور از هم زندگی کنند. و ماهها از دیدار هم محروم باشند. چگونه و از چه طریقی می توانستند آن همه قید و بند های غیر قابل تحمل موجود را پاره کنند؟

    یکی از مهم ترین پاراگراف های داستان، پاراگراف های اخر است و بنظرم همانگونه که در موارد بالا اشاره شد، با کوتاه ترین جمله بندی ها، اقای امیر رحیمی توانسته اند خیلی خوب و ساده منظور نویسنده را منتقل نمایند. حال انکه بقیه ترجمه ها کمی از صمیمیت متن کاسته است.

  70. در نوشته ی رضا امیر رحیمی خلاقیت کم بود. انتخاب کلمات خشک است. واژه ها با کمترین میزان حس و هم ذات پنداری برای من ایجاد شد.
    در ترجمه ی حمیدرضا آتش برآب جمله ها قابل فهم تر و صمیمی تر است. ارتباط و عمق نگاه مرد و بی قراری های او را می شد بیشتر حس کرد. من به دنبال ترجمه ی لغت به لغت نبودم. می خواستم حس کنم. می خواستم ارتباط بگیرم. دلشوره ها و تب و تاب آن ها را درک کنم نه مثل یک گزارش دادن از یک احساس. قلم سیمین دانشور این حس و به من انتقال داد. خلاقیت در انتخاب واژه ها، تب و تاب عشق پنهانی شان، رنج ها، ترس ها و زخم های پنهانی شان را با وجودم حس کردم. حس من شبیه به این بود که انگار یک نویسنده ایرانی آن را نوشته. هدف از خواندن چیست. اینکه بتوانی با قلم نویسنده در صحنه ناظر باشی خودت بتوانی در همه قدم هایشان هم قدم شوی، گریه کنی، بخندی و بترسی. درک حال روحی شخصیت داستان. اگر با قلم
    سروژ استپانیان وارد شویم، جمله ها سرد و رسمی بود. من یک مرد روسی زبان را می بینم که دارد به شکل خشک درباره ی وقایع مثل یک گزارشگر می گوید.
    من حال و روز بی قرار شخصیت های اصلی را درک نمی کردم. انتخاب لغت ها سرسختانه بود. حال یک لغت را انتخاب کردم تا ظریف تر این نگاه را نشان دهم.
    نگاه گوروکف درباره ی زنان و دیدگاهش را سروژ استپانیان اینگونه می نویسد: «پست ترین طایفه» طایفه انتخاب کژ و بد سلیقه است برای ابراز نفرت از زنان
    امیر رحیمی می نویسد: «نژادپرست» گورکوف سیاسی نیست چرا باید این واژه انتخاب شود.
    حمیدرضا آتش برآب می نویسد: آن ها را «فرومایه» می خواند. انتخاب کلمه شایستگی خودش را دارد باید ببینیم میزان حس و انتقال آن در خواننده چگونه است.
    سیمین دانشور می نویسد: زن ها را جنس «پست تر» می شمرد. ضدیت جنس ستیزی
    و نگاه عجیب گوروکف را بیشتر نشان می دهد؛ یعنی میزان انتقال حس کمی بالاتر رفته.
    همین انتخاب لغت می تواند، همه ی حال و احوال قلم مترجمان را مشخص کند.
    من مترجم را یک «جادوگر» می بینم که با انتخاب لغت مناسب می تواند، خواننده را سحر کند. زمانی که مجبور شوم برای فهمیدن یک متن به عقب برگردم، متوجه می شوم، کار مترجم در انتخاب لغتی در جایی می لنگد که برایم در نوشته سیمین دانشور و آتش برآب این اتفاق نیفتاد.

  71. آنتون پلوویچ چخوف اینکه یک نفر بایک نگاه عاشق یک نفر با موهایی کوتاه و طلایی وسگ کوچکش و سادگی کلمات منظور رساندن مردگی بد بین است گذشته غمگین وله کمک هر استدلال که وبه ذهنش می رسید خودرا آرام می کرد نوشتن این داستان از همه دقیق تر و بهتر بود

  72. گلناز شمیرانی
    تمرین دوم ماه دوم
    ابتدا گمان کردم برای اینکه اولین بار داستان را با ترجمه ی رضا امیر ابراهیمی خواندم بیشتر به دلم نشسته است اما بعد از مقایسه چهار ترجمه باهم حس کردم که حمیدرضا اتش بر اب و سیمین دانشور و سروژ اسپانیان هر سه بعد از گذشت بیشتر از ده صفحه از کتاب و بعد از نقطه اوج داستان گویی تازه زبان نویسنده را دریافته باشند از ترجمه کلمه به کلمه دست بر داشتند. اما رضا امیرابراهیمی از ابتدای داستان تا انتهای ان یکدست پیش رفته است.
    در ضمن اینکه اصلا تصمیم داشتم بدون خواندن ترجمه ها سیمین دانشور را به پاس خواندن اثارش تجلیل کنم اما در این مورد به نظرم میاید او هم گرفتار ترجمه ی کلمه به کلمه شده است که البته از دو ترجمه ی دیگر موفق تر بوده و من با خواندن داستان بانویی با سگ ملوس به ترجمه س رضا امیر ابراهیمی ارتباط بهتری برقرار کردم.

  73. از نظر احساسی با ترجمه ی آقای حمید رضا آتش بر آب بیشتر توانستم ارتباط بگیرم اما از نظر سادگی و زیبایی ، ترجمه ی آقای رضا امیر رحیمی به نظرم ساده و روان تر بود و بعضی قسمت ها شفاف تر بیان کرده بودند و از کلمات زیبا تر و درست تری استفاده کرده بودند . اما باز هم در بعضی قسمت ها جملات یا کلمات نا مشخصی به کار برده بودند که نمیتوانستم ارتباط آنها را با متن بدانم.
    نحوه ی چینش کلی داستان خوب بود اما از محتوای داستان اصلا لذتی نبردم و فقط دلم میخواست زود تر تمام شود تا بتوانم تمرینم را بنویسم به نظرم داستان علاوه بر زیبایی کلام و متن باید از محتوای درستی هم برخوردار باشد تا هم موجب رشد و ارتقاء خواننده شود و هم جذابیت بیشتری به وجود آورد . عشق دو نفر را میشود خیلی هنرمندانه و با محتوای درست هم ارائه کرد.
    به جز ترجمه خانم دانشور سه ترجمه ی دیگر از نظر کلمات به کار برده خیلی به هم نزدیک تر بودند اما ترجمه ی خانم دانشور تفاوت زیادی با آن سه داشت و حتی معنی بعضی کلمات متفاوت از بقیه بود و از اصطلاحات فارسی زیادی استفاده کرده بودند.در ترجمه دوم بعضی پاراگراف ها خیلی مختصر و مفید تر از بقیه ترجمه شده بود اما شاید به صورت اصل متن ترجمه نشده بود مثل این متن که به نظرم محتوای خوبی داشت.
    «کار های بیهوده و حرف های پوچ و مهمل که بهترین زمان و نیروی آدم را میگیرند و آخر سر آنچه می ماند زندگی تهی و بی سر و تهی است که بال پرواز که هیچ پای دویدن و رفتن هم ندارد. انگار عاقبتش یا افتاده ای گوشه ی زندان و یا سر از تیمارستان در آورده ای .»

  74. ماه دوم: درس دوم:

    مطالعه ترجمه داستان به واسطه آقای سروژ استپیانیان از منظر حسی بر اثر گذارتر نسبت به دیگر ترجمه ها بود. قالب بندی جملات و بیان کلمات به شکلی صورت گرفته بود که اصالت ادبیات روسی در آن نهفته بود و من خیلی دوستش داشتم.
    و اما ترجمه های آقایان حمید رضا آتش برآب و رضا امیر رحیمی ساده و زیبا بودند که اصول ترجمه در آنها بیشتر در نظر گرفته شده بود و مترجمان خواسته بودند، آنچه را که نویسنده به رشته ی تحریر در آورده بود را با صداقت تمام به خواننده به زبان فارسی انتقال دهند. با این ترجمه ها خیلی خوب رابطه برقرار کردم.
    اما ترجمه خانم سیمین دانشور با وجود که خوب بود، ولی حس و حال ادبیات روسی را نمی داد. خواننده فکر میکرد که داستان فارسی میخواند نه ترجمه از داستان روسی را. یعنی داستان بعد از ترجمه بسیار فارسی زده شده بود.
    نکته خیلی جالب برایم این بود که در سه ترجمه آمده است که {سگ را تهدید کرد}، اما در ترجمه خانم دانشور آمده است که {سگ را ناز کرد}. در بعضی ترجمه ها بعضی جزییات حذف گردیده بود، مثلآ جزییات شوهر آنا در ترجمه اول و سوم.
    برداشت من از کتاب:
    ازدواج که بر پایه عشق نباشد، گاهی خیانت در پی دارد. چنانکه این حالت برای دمتری گروف و آنا سرگیونا نیز اتفاق افتاده است. دمتری گوروف شخصیت اصلی، دو شخصیته است. چنانکه او زنان را {گروه پست تر} میداند و در عین حال خواهان هم صحبتی و معاشرت مداوم با آنهاست. این نشان دهنده عدم استقرار شخصیت است که با وجود نفرت از یک گروه، به آنها عشق هم بورز. دمتری با داشتن زندگی مخفی و علنی زندگی خود را در معرض خطر قرار داده است. اما او لذتی را که در زندکی مخفی دارد در زندگی علنی از آن برخوردار نیست. دمتری در میان سالی، بعد از تجربه نمودن عشق های زودگذرِ زیاد، عاشق زن جوانی میگردد که او هم برای تجربه زندگی متفاوت تر نسبت به زندگی فعلی اش به شوهرش خیانت میکند. آنا فکر میکند زندگی فعلی قناعت کامل وی را فراهم نمیکند و او در پی کشف زندگی متفاوتر از زندگی فعلی اش است. هردو غافل از این که لذت های زودگذر نتایج مخرب نیز بار می آورد. دمتری گروف و آنا سرگی یونا در حالی به هم عشق میورزند که هر دو از آخر این عشق هیچ نوع اطمینانی ندارند که به کجا میرسد.
    جملات منتخب:
    ترجمه اول: یک ماهی گذشت، به نظرش می آمد آنا سرگیونا پشت پرده مِه در خاطرش پنهان شده است و گهگاهی با لبخندی دلنشین ظاهر میشود، مثل دیگران.
    ترجمه دوم: کافی بود که یک ماهی بگذرد تا خاطر آنا سرگی یونا در گوشهِ به آسودگی از ذهنش محو شود و تنها هر از چندی با آن لبخند جذاب به خوابش بیاید، درست همانطور که دیگران به خوابش می آمدند.
    ترجمه سوم: فکر کرد یک ماه که این طور بگذرد، آنا سرگیونا هم پاک از خاطرش خواهد رفت. و فقط مثل زن های دیگر گاه گاهی با تبسم محزونش، در خواب های او جلوه خواهد کرد.
    ترجمه چهارم: گمان میکرد کافی است یکی دوماه دیگر به همین منوال بگذرد تا خاطرهِ آنا در میان مِه محو شود و فقط گهگاهی مانند خاطراتی که از سایر زن ها داشت چهره زن جوان و تبسم متاثر کننده اش، بار دیگر در ذهنش جان بگیرد.
    اگر این ترجمه ها را مقایسه نماییم، ترجمه اول ساده و دلنشین است و ترجمه چهارم مکمل و احساسی.

  75. بنظر من ترجمه سیمین دانشور لذتبخش تر و نثرش نسبت به باقی ترجمه ها روان تر است.دانش لغوی بالای او و تبحرش در نویسندگی باعث شده خواننده خط به خط و جمله جمله داستان را بخواند و بفهمد و روانی بالای نثر نسبت به دو مترجم قبلی موجب فهم بیشتر و تمرکز بالای خواننده میشود در حالیکه در ترجمه های پیشین روند خواندن دچار قطع و وصل شدگی به دلیل نامرتبط بودن و عدم پیوستگی جملات میشد.این ترجمه فضای فکری خواننده را آشفته و مشوش نمیسازد.
    همچنین دانشور در ترجمه این داستان از اصطلاحات رایج در زبان فارسی در زمان درست و به جا استفاده کرده که نوعی حس آشنایی به خواننده میدهد و در عین اینکه تصویر،گفته ها و اتفاقات زندگی دیمیتری در ذهن خواننده مثل یک فیلم روسی پخش میشود اما همزمان حس نزدیکی را هم القا میکند یعنی انگار دیمیتری یک فرد خارجی و بیگانه و کشف نشده و دور از تصور نقش اصلی داستان را برعهده ندارد که او را فقط در قالب یک نوشته ترجمه شده ببینیم بلکه احساس میشود دیمیتری کسی هست مثل ما ،مثل یک ایرانی رفتار میکند ،واگویه های ذهنی دارد و واکنش نشان میدهد.
    همچنین از نکات مثبت این ترجمه میتوان به این جمله از داستان اشاره کرد:
    روی میز دواتی بود که از گرد و خاک به رنگ خاکستری درآمده بود در حالی که در دو ترجمه پیشین،بدون ذکر دلیل رنگ خاکستری دوات اینطور ترجمه شده بودند:
    به رنگ گردوخاک و خاکستری بود.
    و این فهم ماجرا را مشکل تر کرده بود.
    در ترجمه سیمین دانشور برخلاف ترجمه های پیشین ذکر شده که وقتی سگ پهلویش آمد،او را با دست ناز کرد و سگ شروع به عوعو کرد.گومف باز هم نازش کرد در حالیکه در ترجمه های قبلی گوراف سگ را تهدید می کرد.
    نکته دیگه تلفظ فامیلی دیمیتری بود که در ترجمه های دیگر به جای میم حرف ر استفاده شده یعنی گوراف به جای گومف.
    در بررسی های اجمالی بین ترجمه های رضا امیر رحیمی و حمیدرضا آتش بر آب تفاوت های فاحشی دیده میشد.
    حمیدرضا آتش برآب نسبت به مترجم قبلی با اشاره به نژاد سگ و ذکر دقیق سن همسر گوراف ،تصویر واضح تری به خواننده میدهد.
    همچنین حرف غیر مصوت روسی b که در ترجمه دوم ذکر شده بود نسبت به ترجمه قبلی که نوشته بود حرف سخت،قابل فهم تر بود.
    در ترجمه اولی آنا در جواب گوراف ذکه راجع به ملیت همسرش از او سوال کرده بود گفته بود او ارتدکس است و این برای خواننده واضح نبود که مذهب چه ارتباطی با ملیت یک فرد دارد اما در ترجمه دوم بعه روسی بودن همسر آنا اشاره شده بود.
    در کل ترجمه حمیدرضا آتش برآب جزئیات بیشتری به بدنه داستان استفاده شده و تجسم صحنه را راحت تر کرده است.
    از دیگر تفاوت های مشهود در ترجمه ها نوع ماهی که همکار گوراف از آن نام میبرد متفاوت بود.در ترجمه اولی نوشته شده بود ماهی استروژن ولی در دومین ترجمه لفظ ماهی استرین بکار برده شده بود و این در حالی بود که سیمین دانشور تنها به بیان کلمه ماهی بسنده کرده بود.
    یکی از ایرادات در ترجمه دوم کلمه نادستیاب بود که باعث ایست مغز هنگام خوانش کتاب میشد و بهتر بود که به جای آن از کلمه راحت تر دست نیافتنی استفاده میشد.
    در کل ترجمه دوم نسبت به ترجمه اول روانتر بود.
    از جمله عبارت های زیبایی که در ذهنم ماندگار شد،اینها بودند:
    کارهای بیهوده و حرف های تکراری بیشترین وقت و بیشترین نیروی آدم را میگیرند و پایان یک زندگی ناقص و دست و پا شکسته باقی می ماند،چه مهملی،فرار از این وضع هم که غیر ممکن است ،درست مثل اینکه آدم را در دیوانه خانه و یا اردوگاه کار اجباری نگاه داشته اند.
    آنها موجودی را دوست می داشتند که در خیالشان خلق کرده و در جستجویش بودند و حتی زمانی که ه اشتباهاتشان پی میبردند،باز هم او را دوست می داشتند.
    در مورد خود داستان بنظر من البته ،این داستان گیرایی و جذابیت های همیشگی داستان های روسی را نداشت.البته شاید چون قالب داستان متفاوت بود و نویسنده ناگزیر بوده که داستان را در زمان کوتاهتری به پایان برساند اینطور به نظر برسد. ولی در کل به جز عبارات بالای که ذکر شد داستان جذابیت چندانی برای من نداشت.
    داستان یک مرد هوسباز و عیاش و صد البته ضعیف و ترسو که جرات پایان دادن به زندگی زناشوی عذاب آورش با همسر قلدرش را ندارد و در عوض با خیانت های متعدد سعی در جبران احساسات سرکوب شده و تحقیرهای متعددش ازسوی همسرش را داشت.از سوی دیگر آنا دختری کم سن و سال که بخاطر کنجکاوی و روحیه جاه طلبش با مردی بی کفایت ازدواج کرده بود و این پیوند نامیمون موجب برقراری رابطه ای نا متناسب با گوراف شده بود.از این منظر داستان شبیه سریال های آبدوغ خیاری ترکیه ای بود و پایان باز آن شبیه کش دادن یک موضوعی که نه میشود خوبی و مزیت آن را ستود و نه جنبه قهرمانی انسان را بیدار میکند و نه حتی باعث تفکر عمیق تر میشود،است و متاسفانه بخاطر نبود جذابیتی ماندگار که موجب مرور چندین دفعه یک داستان میشود و نهفراز فرود و روند خطی داستان نتوانستم چهارمین ترجمه را بخوانم یعنی هر چه با ذهنم کلنجار رفتم نتوانستم خودم را متقاعد کنم تا دوباره این داستان را بخوانم،یعنی ذهنم آن را پس زد و به همین دلیل نتوانستم ارزیابی مناسبی راجع به ترجمه چهارم داشته باشم.

  76. تمرین ۲ از فصل ۲
    تاثیر حسی ترجمه‌ها روی شما :
    زندگی حقیقی و جالب هرکس در پشت پرده ای، چون پرده تاریک شب میگذرد.
    اگر دقیق شویم، همه چیز این عالم زیباست، به جز آن افکاری و اعمالی که در زمان غفلت از هدف والای حیات و شایستگی های انسانی مان، از خود ما سر میزند.
    زندگی حتما این نیست، حتما نوع دیگرش هم هست.
    هر انسانی حتما رازهایی برای کتمان دارد، هر وجود دارای شخصیتی، رازهایی دارد و شاید برای همین باشد که انسان متمدن ایقدر جوش و جلای حفظ حریم خصوصی را میزند.
    سادگی و زیبایی ترجمه‌ها:
    همسر و نقد همسر، در ترجمه این داستان توضیحات مواقع مفید تر بوده و آن لحظات را با زبانی روان به مخاطب توصیف می کند.
    نظر شما دربارۀ این داستان:
    داستان عاشقانه ای که به دلیل خلا های زندگی ممکن برای هر شخصی فارغ از جنسیت اتفاق بیافتد ولی چه زیباست که در زندگی با انتخاب صحیح و عاقلانه همسر و عشقمان یکی باشد.
    جملات برتر داستان از نظر شما و مقایسه ترجمه‌ها:
    این افسانه ها را مردمی سرهم بافته اند که خودشان اگر دستشان برسد، از همه کس برای گناه آماده اند.
    گوروف این داستان را تحقیر میکرد و می دانست بیشتر آنها را کسانی می نویسند که خود اگر می توانستند با عشق همان گناه را مرتکب می شدند.
    این دو خط در رابطه با گناه کردن از نظر دو مترجم میباشد، اینکه در شرایط ها مختلف که در زندگی پیش میاد هر کسی امکان بروز خطا و گناه را خواهد داشت، هیچ شخصی را نباید منع کرد که شاید ممکن است آن موقعیت برای هر فردی پیش بیاید.

  77. تمرین دوم
    ۱.با ترجمه اول مربوط به امیر رحیمی بیشتر ارتباط گرفتم چون به نظرم روانتر نوشته شده بود.
    ۲.به نظر من ترجمه اول ترجمه ساده تر و زیبا تری داشت چون مترجم توانسته بود معنی و مفهوم داستان را به خوبی بیان کند و معنی کلمات خیلی ساده و روان انتخاب شده بودند.متن چهارم که مترجم آن سروژ استپانیان بود هم به خوبی توانسته بود خود را به زبان نویسنده نزدیک کند ولی من با ترجمه امیر رحیمی بهتر ارتباط گرفتم.
    ۳.راستش داستان زیاد مورد پسند من نبود ولی با این حال آن را چهار مرتبه خواندم،شاید نویسنده از نوشتن آن دنبال هدفی بوده است،شاید می خواسته بفهماند که خیانت راه به جایی ندارد و فقط عذاب و درد و رنج را برای طرفین به ارمغان می آورد وگرنه فکر نمی کنم نویسنده دوست داشته باشد از خیانت و دروغ بنویسد و آن را عشق جلوه کند.
    ۴.بعد از آن،هر روز حوالی ظهر،در ساحل دیدار می کردند،با هم ناهار می خوردند،با هم شام می خوردند.گردش می کردند و با شیفتگی دریا را تماشا می کردند.
    در این متن چند کلمه هست که هر یک از مترجم ها به گونه ای دیگر معنا کرده اند:
    مترجم آتش بر آب گفته صبحانه و ناهار و رحیمی و دانشور و سروژ گفته اند ناهار و شام.
    مترجم دانشور گفته در اسکله و رحیمی و آتش بر آب گفته اند ساحل و سروژ گفته خیابان ساحلی.
    مترجم دانشور و رحیمی گفته اند گردش می کنند و آتش بر آب و سروژ گفته اند قدم می زدند.
    کلمات این چنین در متن زیاد یافت می شوند ولی بستگی به این دارد که کدام ترجمه را بیشتر بپسندیم.

  78. تمرین دوم
    ترجمه اول بیشتر احساساتم را برانگیخت.من از ساده نویسی بیشتر خوشم می آید.به نظرم ترجمه اول ساده تر وزیبا تر بود.درترجمه سوم سعی شد از اصطلاحات وضرب المثل های ایرانی استفاده شود که فکر نی کنم این اصطلاحات در داستان های غیر ایرانی به دل نمی شیند.البته نمی دانم چرا ویژگیهای ظاهری همسر آنا در ترجمه اول بیان نشده بود.چند تفاوت ریز هم بین ترجمه ها دیده می شود.مثلا رر ترجمه ۱و۲و۴گورف همسرش را سطحی نی دانست اما در ترجمه۳ این موضوع برعکس است.یا اینکه ترجمه ۳در اوایل داستان درصفحه دوم در مورد روابط زن ومرد نوشته شده مخصوصا برای بچه هستند اما در ترجمه های دیگر نیامده ومن اصلا منظور این جمله را نفهمیدم.در ترجمه ۳مرد در برخورد اول سگ را ناز می کند اما در ترجمه های دیگر تهدید می کند.

    نظرم درباره داستان
    فضای حاکم بر داستان ذهن خواننده رابیشتر به سوی پوچ گرایی وتنهایی انسلن سوق می دهد.اینکه انسان ها بیش از آن چیزی که زندگی به آنها عرضه می کند می خواهند و اصلا نمی دانند خواسته شان چیست. آنها در خود سرگردانند و خواسته و هدف خویش را گم کردند. انگار دچار نوعی بیگانگی اند. دنیا می گذرد. زمان می گذرد و هیچ چیز برای مرگ و زندگی انسان اهمیت قائل نیست. انسان همچنان به دنبال هدفی گم شده است. در قسمتی که گورف به نرده های منزل آنا نگاه می کند و به او حق می دهد که با وجود این نرده ها به فکر زندگی در جایی دیگر باشد حس در بند بودن انسان تنها به خواننده منتقل می شود. فضای سرد مسکو و افرادی که به هر کاری دست می زنند و با تمام تفریحاتی که برای خود پیدا می کنند ولی لذتی از زندگی نمی برند همه و همه بیهودگی زندگی انسان ها را به ذهن متبادر می سازد. نویسنده راه فرار از این تنهایی را نشان می دهد. تنها عشق است که بارقه های امید را به وجود می آورد. عشق راه را نشان می دهد. انسان عاشق می تواند از پوچی و بیهودگی برهد. هر چند راهی سخت در پیش داشته باشد.

  79. تمرین درس دوم :
    با خواندن هر چهار ترجمه ابتدا کمی گیج شدم ونمیتوانستم با صراحت یکی را که ارتباط بیشتری با ان برقرار کرده بودم انتخاب کنم .اما همین را میدانستم که ترجمه اول را بیشتر دوست داشتم و ترجمه سوم را کمتر.داستان نوشته شده را چندان دوست نداشتم اگر بخواهم توقعم را از روند و انتهای داستان بنویسم بازهم چیز زیادی به ذهنم نمی اید اما حقیقتا درس هایی در این داستان بود که شاید هر ادمی در زنذگی روزمره بارها با ان برخورد داشته باشد اما وقتی در قالب داستان بخواند و بشنود،انگاه بتواند مفهومش را دریابد.بخشی از زندگی واقعی دو انسان که تمایلات و احساسات طبیعیشان داستان را ساخته است.اینکه ادم ها در برابر سرشت واقعیشان مقاومتی ندارند و خواه یا ناخواه به سمتش کشیده میشوند حتی اگربا هزاران احساس منفی توام باشد.عشق همیشه معجزه ها میکند و سمت و سوی هر ادم را مشخص میکند.عشق قدرتمند ترین ادم هارا به اسارت میبرد و انگاه میبینی که انسان ها همچون گل نازک و همچون سنگ سرسخت هستند.
    اکنون من برای مقایسه بهتر ترجمه ها جملاتی را انتخاب کردم و سعی کردم بیشتر جملاتی را گلچین کنم که ارتباط بیشتری با احساسات درونی هر ادم داشته باشد :
    به زور خودم را سراپا نگه داشتم (رحیمی)
    داشتم پس می افتادم (اتش براب)
    نزدیک بود جانم بالا بیاید(دانشور)
    نزدیک است قالب تهی کنم (سروژ)
    به نظر من این جمله باید حسی همچون ترس و دلهره در مخاطب ایجاد کند که ترجمه دوم و سوم این حس را بهتر منتقل کرده است و همچنین نگارش ترجمه چهارم از نظر زمان فعل هم با بقیه متفاوت است. ویا این جمله :
    اگر بدانی در یالتا با چه زن جذابی اشنا شدم (رحیمی)
    اگر میدانستید در یالتا با چه زن افسونگری اشنا شدم (اتش براب)
    اگر میتوانستم بگویم چه زن جالبی در یالتا دیدم (دانشور)
    کاش میدانستید که در یالتا با چه زن جذاب و فوق العاده ای اشنا شده بودم(سروژ)
    به نظر من ترجمه اول و دوم ملموس تر و با ادبیات ما اشنا تر است و همچنین انتخاب واژه افسونگر و جذاب تداعی بهتری در ذهن انجام میدهد.
    من بیشتر ترجمه اقای رحیمی را میپسندم هرچند در بعضی از واژه ها و یا جملات ممکن است دیگر ترجمه ها مناسب تر باشند اما اگر بخواهم نگاه کلی گرایانه داشته باشم این ترجمه با ادبیات ما اشناتراست وهر جمله همانطور که باید احساس درونی خود را اسان تر به مخاطب منتقل میکند.همچنین فضایی که در ترجمه اول احساس میشود فضای سرد و غمباری است که دقیقا با موضوع داستان همخوانی دارد.

  80. غير از معرفي اين كتاب در تمرين چهارم
    چندتا كتاب غيرايراني با ترجمه هاي بسيار تاثير گذار خواندم كه اين نكته بسيار مورد توجه ام قرار گرفت كه،مترجم خوب در حفظ و تبليغ آن اثر چقدر ميتواند موثر باشد!
    مترجمي كه خود اهل مطالعه باشد و اندك ذوق ادبي و شرعرانه نيز داشته باشد در تاثير حسي ترجمه ها نقش به سزايي را ايفا ميكند.
    ترجمه اقاي رضا امبر رحيمي در من بسيار تاثير گذار تر بود، زيرا ذوق ادبي خود را نيز به كار گرفته بود و گاه از ارايه هاي ادبي نيز استفاده ميكرد.
    گويا زبان ترجمه اش به زبان نويسنده نزديكتر بود،سادگي ترجمه چيزي از زيبايي ترجمه را كم نكرده بود و فضاي داستان را جذاب تر بود.
    ترجمه اقاي آتش بر آب و خانم دانشور كه قبلا هم چندبن كتاب با ترجمه آنها خوانده بودم؛از كلمات ناملموس استفاده ميشد كه خود آنها گاهي نياز به دوباره ترجمه شدن داشتن و اين امر باعث سخت شدن فضاي داستان و نوشته ميشد.
    اما ترجمه اقاي سروژ را دوست داشتم
    با اينكه كلمات گاه ناملموس بود اما زيبايي و سادگي را تا پايان داستان حفظ كرده بود.

  81. اولین چیزی که به ذهنم رسید کنار هم گذاشتن چهار پاراگراف اول کتاب از چهار ترجمه بود.
    جالب بود سه مترجم به جز خانم دانشور در یک قالب ترجم کرده بودند:
    می‌گفتند که چهر‌ه‌ی جدیدی در ساحل دیده شده است: خانمی با سک کوچک،
    می‌گفتند سر و کله‌ی غریبه‌ای در شهر ساحلی پیدا شده، بانویی با سگ ملوس.
    چو افتاده بود که در اسکله قیافه‌ی تازه‌ای، خانمی با سگ کوچولویی، دیده شده است.
    می‌گفتند در خیابان ساحلی شهر چهره‌ی تازه ای دیده شده است- خانمی با یک سگ کوچولو.
    دوم این‌که در ترجمه‌ی اول و دوم و سوم علاقه‌ی آشنایی دیمتری به زن تازه وارد را بدون جمله‌ی اضافه‌ای که در ترجمه‌ی چهارم امده بیان شده :
    (مانند بقیه‌ی اهالی شهر) که این خود جای بحث دارد.
    در ترجمه‌ی اول و سوم با این عبارت برمی‌خوریم
    روزهای بعد بارها
    بعد او را چند بار
    و در ترجمه‌ی دوم و چهارم
    بعد از ان روزی چند بار
    روزی چندین بار
    که خوب معلوم نمی‌شود کدام مترجم درست ترجمه کرده.. اگر فقط و فقط به همین پاراگراف اول هر چهار ترجمه نگاه کنیم من شخصاً ترجمه‌ی چهارم را خواندن انتخاب می‌کنم؛ چون ترجه آسان‌تر و قابل تصورتر است.
    کلاً داستان قشنگ و پند اموزی بود از این جهت که به تو یاد می‌داد خوشبختی خود را در خودت بیاب و نه در اویزان شدن به این و آن و آن‌هم به روشی که مذموم و ناپسند است چون نهایتاً عاقبتی ندارد.
    پایان داستان باز بود اما خواننده می‌توانست از فحوای متن بفهمد هم آنا و هم دیمتری بعد از گذشت چندی از ادامه رابطه‌ی پنهانیشان خسته و دلزده خواهند شد.

  82. داستان خانمی با سگ کوچکش
    ترجمه داستان از رضا امیر رحیمی بسیار زیبا تر و با نثر روان تری به معنی و مفهوم داستان پرداخته است و توصیفاتی که در طول داستان خوانده میشود فضایی همگون با مفهوم داستان دارد .
    جملات زیبای داستان : در این بی اعتنایی کامل به زندگی و مرگ هر یک از ما شاید نشانه ای نهفته است نشانه ای برای رستگاری جاودانه مان و حرکت بی وقفه زندگی بر زمین و تکامل بی پایان .
    مفهوم کلی داستان
    در این داستان زنی مشاهده میشود که برای زندگی بهتر و آینده ای جذاب تر ازدواج عجولانه ای انجام می دهد و زمانی که از خواب غفلت بیرون می آید خود را در ناشناخته ترین نقطه میبیند و به پاس این موضوع به مسافرتی برای نظم دادن به ذهن آشفته اش میرود .
    لیک در آن زمان هم ذهنش دچار آشوب جدیدی میشود .
    رودر رو شدن با مردی همانند دیمتری که فقط برای هوس خود به دخترک نزدیک میشود .
    دیمتری مردی که در نگاه اول فریبندگی عجیبی در چهره اش موج میزند اما از درون مردی پوسیده ایست که حتی افکار خود را هم قبول ندارد .
    زنان را پست میخواند و چندی بعد عاشقانه آنان را به آغوش میکشد و زندگی بدون همان نژاد پست تر برایش جهنمی بیش نیست .
    خودخواهی که با روح او عجین شده است در رفتار هایش موج میزند .
    و مسئولیت پذیری کلمه ایست که گمان کنم تا کنون نشنیده است .
    خانواده اش را رها کرده و بیشتر وقت خود را میان زنان رنگارنگ تلف میکند. زمانی که با حیله و استفاده از فریبندگی اش وارد زندگی دخترک میشود نقابی بر صورت می گذارد تا آن چهره ی حقیرش را پنهان کند .
    اما دختر آنقدر ساده است که دوباره اشتباه گذشته را تکرار میکند و دل به او می بندد .
    حس حقارتی که در میان حرف هایش احساس میشود و توجه اش به حرف های دیمتری برای پیدا کردن ارزشی در خود بود .
    و اما دیمتری به دنبال راهی میگردد تا هیجان را در میانسالی خود احساس کند و دخترک با کوته فکری خود گمان میکند این عشقس حقیقیست .

  83. سلام
    ماه دوم _ تمرین دوم _ بررسی چهار ترجمه
    تا حالا به ترجمه از این دید نگاه نکرده بودم. گاهی خواندن رمان های شاهکار ادبی جهان برایم سخت می شود و با خود می گویم وقتی نمی شود با این رمان ارتباط گرفت چگونه می توان آن را جزء شاهکارها قرار داد. برای همین اکثرا از خواندن رمان های خارجی خسته می شوم.
    داستان کوتاهی را از چهار ترجمه مختلف خواندم, داستانی که نمی دانم نامش دقیقا چه بود.
    ترجمه اول(رضا امیر رحیمی)
    توانستم با این ترجمه ارتباط بیشتری بگیرم. حس کردم این ترجمه به زبان نویسنده نزدیکتر بود و مترجم توانسته بود در ترجمه هایش فضای داستانی را به خوبی بیان کند.
    جمله
    در امتداد ساحل چشمش به خانم جوانی افتاد. ( ترجمه امیر رحیمی)
    دید خانم جوان. (حمیدرضا آتش بر آب)
    زن جوان بوری را ( سیمین دانشور)
    زن جوان و مو بوری را دید (سروژ استپانیان)
    اگر همین یک تکه کوچک را برای دیدار دو شخصیت اصلی بخواهیم در چهار ترجمه مقایسه کنیم متوجه می شویم که ترجمه اول توانسته فضای بهتری را ایجاد کند. اگر حتی ترجمه را کنار بگذاریم و بخواهیم برای استفاده در جمله یکی از این چهار مورد را انتخاب کنیم, جمله اول ارتباط بهتری به خواننده می دهد.
    من از ترجه اول حس بهتری دریافت کردم.
    سادگی وزیبایی در ترجمه اول(رضا امیر رحیمی) به چشم می خورد. زیرا ترجمه اول از کلمات و عبارات مناسب بهره برده است. حتی این سادگی در تلفظ نام شخصیت ها و مکان ها نیز به چشم می خورد.
    ترجمه دوم(حمیدرضا آتش بر آب) و ترجمه سوم (سیمین دانشور) از کلمات محاوره ای که گاهی با جملات دیگر ارتباطی ندارند استفاده شده و خوانش را سخت کرده است.
    مانند جمله: گومف برایش تعریف کرد که:
    از مسکو آمده است. اصلا در زبان شناسی کار کرده. اما شغلش عجالتا در بانک است و هم اینکه دلش می خواسته خواننده اوپرا بشود…..”( ترجمه سیمین دانشور)
    آوردن کلمات: اصلا و هم اینکه خوانش را بسیار سخت کرده است.
    ترجمه چهارم( سروژ استپانیان) زیبایی خودش را زمانی از دست می دهد که از ایجاز خارج می شود.
    نظر من به عنوان خواننده
    داستان کوتاهی که با دادن یک خبر شروع می شود و در همان پاراگراف اول خواننده را درگیر شخصیت های اصلی داستان می کند و می تواند در مدت کمی اطلاعات خوبی به خواننده بدهد. از منظر مکان, زمان, ویژگی شخصیت ها.
    داستان دارای تم عاشقانه است ولی من احساس می کنم کلمه خیانت بهتر است.
    آن دو نه فقط به همسران و فرزندانشان بلکه در درجه اول به خودشان خیانت می کنند. زندگی در گودالی که روز به روز گود تر می شود و آرامش و تعادل روحی شخص را به هم می زند زجر آور است.
    جمله معروفی است: پایان تلخ, بهتراز تلخی بی پایان است.
    انسان یکبار زندگی خواهد کرد پس باید بتواند تصمیماتی بگیرد که به روح و روان خود صدمه نزند.
    انسان وقتی وارد رابطه دیگری می شود که رابطه جدید کمبودها و نقطه ضعف های رابطه قبلی را پر کند.
    باور پذیر بودن این داستان در همین نکته است. خواننده قبول می کند که آنها با هم زندگی پنهانی و عاشقانه ای داشته باشند زیرا می توانند در آن زندگی خلا های یکدیگر را پر کرده و شاد باشند.
    داستان مدرن است و پایان باز دارد ولی خواننده را امیدوار می کند که آنها به این پنهانی پایان بدهند و اینکه چه مشکلاتی براثر این پایان دادن به وجود خواهد آمد.
    یافتن عشق بعد از تجربه یک زندگی بدون عشق زیبا و دلنشین است, علاوه بر اینکه سختی های خودش را نیز دارد که این خاصیت عشق است.
    ولی انسان لیاقتش را دارد که در یکبار زندگی کردنش, عشق زیر زبانش مزه کند.
    جملات انتخابی
    ترجمه رضا امیر رحیمی
    می گفتند که چهره جدیدی در ساحل دیده شده است: خانمی با سگ کوچک. دمیتری دمیتریچ گوروف نیز که دو هفته ای بود به یالتا آمده و تازه به زیرو بم زندگی آنجا عادت کرده بود, به چهره های جدید علاقه نشان می داد.
    ترجمه حمیدرضا آتش برآب
    می گفتند سرو کله غریبه ای در شهر ساحلی پیدا شده, بانویی با سگی ملوس. دمیتری دمیتریچ گوراف که دو هفته ای را در یالتا گذرانده و دیگر به شهر عادت کرده بود, بدش نمی آمد این چهره تازه را ببیند.
    ترجمه سیمین دانشور
    چو افتاده بود که در اسکله قیافه تازه ای, خانمی با سگ کوچولویی, دیده شده است.
    دیمتری دیمیتریچ گومف که دو هفته در یالتا مانده و دیگر به آنجا عادت کرده بود, کم کم به قیافه های تازه علاقه نشان می داد.
    ترجمه سروژ استپانیان
    می گفتند در خیابان ساحلی شهر چهره تازه ای دیده شده است, خانمی با یک سگ کوچولو. دمیتریچ گروف نیز که از دو هفته پیش به یالتا آمده و تا آن روز به محیط آنجا عادت کرده بود, حالا دیگر مانند بقیه اهالی شهر, به چهره های تازه علاقه نشان می داد.
    پاراگراف ابتدایی مهم است برای همین آن را انتخاب کردم.
    در ابتدای هر چهار ترجمه اطلاعات مختلفی راجع به مکان داستان بیان شده است
    درساحل- درشهر ساحلی- دراسکله- درخیابان ساحلی شهر
    ظاهرا شهر کوچکی است برای همین چهره غریبه سریع شناخته می شود.
    ” به چهره های جدید علاقه نشان می داد.”
    در ترجمه اول, دوم و سوم طوری بیان شده گویی ویژگی شخصیت است. ولی ترجمه چهارم نشان می دهد ویژگی مردم شهر یالتا است.
    ترجمه رضا امیر رحیمی
    _ گاز نمی گیرد و سرخ شد
    – میتوانم به او استخوانی بدهم؟
    و هنگامی که بانو به نشانه رضایت سرتکان داد, گروف دوستانه پرسید
    – مدت زیادی است که به یالتا تشریف آورده اید؟
    – پنج روزی می شود
    – من هم هفته دومی است که در اینجا هستم
    ترجمه حمیدرضا آتش برآب
    – گاز نمی گیرد
    -اشکالی ندارد استخوان بهش بدهم؟
    وقتی صاحب سگ با تکان سر اجازه داد, گوراف با خوشرویی پرسید
    – خیلی وقت است آمده اید یالتا؟
    – پنج روزی می شود
    – من دیگر دو هفته ای می شود اینجام
    ترجمه سیمین دانشور
    – گاز نمی گیره
    – اجازه می دهید استخوانی بهش بدهم؟
    چون خانم با سر اجازه داد با محبت خاصی پرسید
    – خیلی وقت است در یالتا هستید؟
    – پنج روز است
    – و من تازه پا به هفته دومم گذاشته ام
    ترجمه سروژ استپانیان
    – گاز نمی گیرد
    – عیب دارد اگر استخوانی بهش بدهم؟
    و پس از آنکه زن سر را به نشانه تایید تکان داد تبسمی کرد و پرسید
    – خیلی وقت است در یالتا تشریف دارید؟
    – کمتر از یک هفته فقط پنج روز
    – اما من دارم هفته دوم اقامتم را تمام می کنم.
    ادبیات و سادگی و جمله بندی و حالات شخصیت ها در ترجمه اول به خوبی دیده می شود.
    در رابطه با اسم داستان
    خانمی یا بانویی با سگ
    یک ویژگی باید برای سگ بیان شود که نشان دهد این سگ فقط مال آن خانم است.
    به نظر من ویژگی ملوس بودن بارز تر است, هر سگ کوچکی می تواند ملوس نباشد ولی سگ ملوس حتما کوچک است. حال اینکه ملوس کلمه ای محاوره ای است و با ادبیات داستان همخوانی ندارد.
    ممنون از صبر و شکیبایی استاد بزرگوار برای خوانش متن طولانی من.

  84. ماه دوم – تمرین دوم – بررسی چهار ترجمه

    برای مقایسه ترجمه های ارایه شده برای داستان کوتاه “خانمی با سگ کوچکش”، که البته در ترجمه های مختلف نام داستان تغییر کرده است، چند عبارت تا اندازه ای پیچیده از متن داستان را به عنوان نمونه با یکدیگر مقایسه کرده ام و در زیر به آن می پردازم :
    1- ترجمه آقای رضا امیر رحیمی
    تجربه های بسیار، و در واقع تجربه های تلخ، از مدت ها قبل به او آموخته بودند هر رابطه ای که در ابتدا به نحوی دلپذیر به زندگی تنوع می بخشد و ماجرایی شیرین و آسان می نماید، برای آدم های اخلاق گرا، بخصوص اهالی مسکو که کند و مردد هم هستند، به طور اجتناب ناپذیر به مشکلی همه جانبه و فوق العاده پیچیده بدل می شود و در پایان به وضعی تحمل ناپذیر می انجامد.
    2- حمیدرضا آتش بر آب
    تجربه های بسیار، در واقع تجربه های تلخ بسیار، از مدتها پیش به او آموخته بود که هر ارتباط و آشنایی، که در آغاز چنین زیبا و دلفریب به زندگی رنگ می بخشد و به ماجرایی خوشایند و بی دردسر می ماند، با این آدمهای به اصطلاح آدابدان، به خصوص مسکوییهای لخت و سست، حتما” ماجرایی می شود پر گره و بسیار بغرنج، دست آخر هم سرانجامی غمبار پیدا می کند.

    3- سیمین دانشور
    تجربیات متعدد و حقیقتا” تلخ او به وی آموخته بود که این گونه ماجراها، اولش یک تفنن روحانی، یک ماجرای گوارا و آرام است اما آخرش برای یک آدم حسابی مایه دردسر است. مخصوصا” برای بچه هستند. زیرا ماجراهای عاشقانه آخر و عاقبتشان همیشه خراب است. و به یک مساله مشکل و غیر عادی بدل می شوند. و خلاصه سر خر آدم می شوند.

    4- سروژ استپانیان
    تجربه طولانی ، و در واقع تجربیات تلخش، از دیر باز به او آموخته بود که هر گونه تقارنی – تقارنی که در بدو امر به زندگی انسان رنگ و نشاط می بخشد و چنین می نماید که فقط ماجرایی دلنشین و زود گذر باشد- نزد آدمهای حسابی و بخصوص نزد مسکوی های مردد و متین و کند حرکت، سرانجام به گونه ای گریز ناپذیر ، به مساله ای بس پیچیده و بغرنج مبدل می شود و شکل غم انگیزی به خود می گیرد.

    متن ارائه شده توسط آقای رضا امیر رحیمی ، هم به لحاظ ایجاز ، هم به لحاظ سادگی و روانی و هم به لحاظ استفاده از واژه ها نسبت به سه ترجمه دیگر برتری دارد.
    متن آقای آتش بر آب هرچد به لحاظ ایجاز از متن اول کوتاهتر است اما واژه های “لخت” و ” سست ” را برای تشریح خصوصیت مسکوی ها نمی پسندم.
    متن خانم دانشور به دلیل استفاده از واژه های عامیانه “آولش” یا “سرخر” با ادبیات چخوف همخوانی ندارد، و دارای یک جمله بدون معنی است.
    متن آقای استپانیان را هم مناسب می دانم، هرچند در رعایت ایجاز همپایه متن اول نمی باشد.

    1- رضا امیر رحیمی
    زن جوان که دیگر هرگز او را نمی دید، با اوشاد نبود، گوروف با او مهربان و صمیمی بود اما با وجود این در رفتارش، لحن صدایش و در نوازشهایش سایه ای از تمسخر و تکبر خشن مردی شاد که دوبرابر او عمر کرده بود وجود داشت. تمام مدت آنا او را مهربان ، عالی و بلند نظر می دانست، آشکارا او چیزی به نظرش آمده بود که واقعا” نبود، در واقع نا خواسته گولش زده بود…
    2- حمید رضا آتش برآب
    آخر این زن جوان که دیگر هرگز نخواهد دیدش، با او خودش نبود، درست است که رفتار گوراف با او شاد و صمیمانه بود، اما در برخورد و لحن و نوازشهایش سایه ای از استهزا وجود داشت، رنگی از خشونت مردی مغرور و خوشبخت که علاوه بر همه اینها دو برابر او هم سن داردی. تمام مدت آناسرگی یونا او را مهربان، خارق العاده و بلندطبع توصیف می کرد، ظاهرا” او گوراف واقعی را نمی دید و این یعنی که گوراف ناخواسته فریبش داده بود.
    3- سیمین دانشور
    حتما” زن جوانی که دیگر هرگز او را نخواهد دید، با او خودش نبوده است. راست است که با او خیلی مهربانی کرده، خیلی دوستانه و صمیمی و یک رنگ بوده، اما چرا دروغ بگوید؟ وضع او در برابر آن زن، لحن کلامش و حتی نوازشهایش همیشه سایه ای از شوخی و دست انداختن داشته است و تکبر و خشونت مرد پیروزمندی که سنش دو برابر او بوده، در تمام روابط آنها وجود داشته است. اما همیشه آنا او را مهربان، شریف و قابل توجه می نامیده است. بنابراین او هیچ وقت خودش، شخص حقیقی اش را همان طور که بوده، به او نشان نداده و بی اختیار گولش زده است.
    4- سروژ استپانیان
    آخر این زن جوان که هرگز دیگر نخواهدش دید، در جوار او احساس خوشبختی نکرده بود. درست است که گورف با او صادق و مهربان بود با این همه در رفتار و کلام و نوازشهایش سایه ای از شوخی و تمسخر و تکبر خشونت بار مردی خوشبخت(که در ضمن، سنش هم دوبرابر سن آنا بود) وجو داشت. زن جوان در همه حال او را موجودی مهربان و دوست داشتنی و شریف می شمرد اما از آنجایی که شناخت زن از او و از شخصیت واقعی او چیز دیگری غیر از واقعیت بود پس به ناچار آنا را خواهی نخواهی فریب می داده است…
    ترجمه آقای رضا امیر رحیمی باز هم به شکلی موجز منظور را رسانده است. در ترجمه های آقای آتش بر آب و خانم دانشور چنین به نظر می رسد که زن در مقابل مرد خود را به گونه دیگری نمایش می دهد. در حالیکه ترجمه آقای امیر رحیمی و آقای استپانیان از این قسمت به عدم خوشبختی زن اشاره دارد که به موضوع داستان بیشتر نزدیک دارد.
    در اینجا نویسنده به صراحت مطرح می کند که هرچند مرد متکبر و خشن بوده است و در حایکه دو برابر سن زن را داشته است، با زن با تمسخر رفتار می کرده، زن کس دیگری را در شخصیت او می دیده که مهربان و شریف بوده است. به عبارتی زن آنچه را که می خواسته در مرد دیده است و یا اینکه مرد زن را فریب می داده است.
    1- رضا امیر رحیمی
    کوروف می اندیشید در حقیقیت اگر درست فکر کنیم همه چیز در این دنیا زیباست. همه چیز، جز آنچه انسانها، زمانی که هدف عالی زندگی و شایستگی انسانی شان را فراموش می کنند، می اندیشند و انجام می دهند.
    2- حمید رضا آتش بر آب
    3- همه اینها باعث شد فکر کند که واقعا” اگر دقیق شویم، همه چیز این عالم زیباست، به جز آن فکار و اعمالی که در زمان غفلت از هدف والای حیات و شایستگیهای انسانی مان، از خود ما سر می زند.
    4- سیمسن دانشور
    با خود اندیشید که اگر آدم با نظر باریک بین به جهان بنگرد، چه قدر زندگی و جهان را زیبا و متنوع خواهد یافت. افسوس که موانعی پیش می آید که ما هدف عالی زندگی و عظمت جلال بشریت و انسانیت را از یاد می بریم و به انحطاط می گراییم.
    5- سروژ استپانیان
    با خود می انیشید که در واقع اگر نیک بنگریم در می یابیم که همه و همه چیز دنیا عالی و زیباست جز آن دسته از اندیشه ها و اعمال مان که در لحظه های غفلت از والاترین هدفهای هستی و شایستگی های انسانی مان، به ذهن مان خطور می کند و مرتکب شان می شویم.

    متن ارائه شده توسط آقای امیر رحیمی در عین موجز بودن منظور نویسنده را به سادگی بیان کرده است. ترجمه آقای آتش بر آب و آقای استپانیان نیز مطلب را می رسانند ولی از ایجاز متن اول برخوردار نیستند. به نظر می رسد که متن خانم دانشور ، از لحاظ معنی با سه متن دیگر متفاوت باشد.

    جمعبندی:
    داستان کوتاه “خانمی با سگ کوچکش” ترجمه آقای رضا امیر محمدی، چه به عنوان حسی و چه به لحاظ سادگی و روانی نسبت به سه ترجمه دیگر از برتری قابل توجهی برخوردار می باشد. واژه های فاخری که ایشان برای ترجمه مورد استفاده قرارداده اند و فضای سرد ، سنگین و مغمومی که ایشان با ترجمه خود برای خواننده آفریننده اند با فضای داستان چخوف همخوانی دارد.
    داستان کوتاه “خانمی با سگ کوچک” چخوف حکایت سرگشتگی انسانهاست. داستان زن جوانی که خوشبختی را در زندگی زناشویی خود نمی یابد. وقتی به شهر دیگری می رود آن جا هم شاد نیست. وقتی دل به مرد دیگری می بندد باز هم خوشبخت نیست و همواره صورت تاثر انگیزش بازگو کننده درون رقت بارش است. در رابطه با مرد و شناخت او خود را فریب می دهد ( در داستان چند بار به این نکته اشاره شده¬است). مرد نیز دزر زندگی زناشویی خوشبخت نیست. با آنکه تجربه های بسیار از آشنایی و ایجاد رابطه با زنان دیگر دارد باز هم فکر می کند شاید این بار بتواند به رابطه بهتری دست یابد. از محیط زندگی، کار و دوستانش سرخورده است. این سرگشتگی حکایتی است که در سایر کارهای چخوف و به طور کلی در ادبیات کلاسیک روس و نوشته های تولستوی نیز می توان به خوبی احساس کرد. حکایت آدهایی که همیشه در جای دیگری به دنبال زندگی و خوشبختی می گردند و دست آخر هم آن را نمی یابند و معمولا” در پایان با مرگ به این سرگشتگی خاتمه می دهند. چخوف در چند جای این داستان کوتاه نظر خود را درباره زیبایی زندگی ، غفلت و زیاده خواهی انسانها و سرانجام آن را، به زیبایی و روشنی بیان نموده است. به نظرم فضای غم آلود داستان بیشترین تاثیر را بر خواننده دارد. از خواندن داستان و مقایسه ترجمه های مختلف لذت بردم.

  85. سلام من نوشته ی خانم سیمین دانشور را دوست داشتم زیرا ایشان از کلمات زیادی استفاده کرده بودند یا همون قلمبه سلمبه 😂
    من جمله ها رو مقایسه کردم و توانستم تفاوت جمله هارو پیدا کنم اقای ارش اب بر اتش
    بسیار امیانه نوشته بود و برای تازه کاران عالی ولی من قلمبه سلمبه دوست دارم
    از اقای چخوف هم ممنون خیلی با داستانکش حال کردم

  86. سلام بنده قلم خانم سیمین دانشور
    ولی یه توضیح کوچکی درباره بقیه میدهم که علت دوست داشتن منو بدونید
    با اقای حمید رضا اتش بر اب شروع میکنم ایشان تقریبا به صورت امیانه نوشته شده و برای کسانی که تازی کتاب خوانی اغاز کرده اند بسیار عالی است ولی نه برای من
    اقای رضا امیر رحیمی 😒و خانم سرورژ هم مثل هم هستن و اصلا راضی نبودم قاطی بود و نا مفهوم
    ولی خانم سیمین دانشور بسیار زیبا چون با کلمات بیشتری نوشته شده بود یا همون قلمبه سولمبه
    بود من به این دلیل دوست داشتم

  87. الف) این داستان آنقدر زیباست که بهتر بودن و بهترین بودن آن را باید از ترجمه آن متوجه شد. من درحین خواندن داستان دوست دارم که داستان آنقدر ملموس و قابل فهم با جزئیات بالا باشد که خودم را کنار شخصیت های داستان تصور کنم و اتفاقات خوب و بد داستان را از نزدیک ببینم. مثل روحی باشم که شخصیت ها را میبند اما آنها مرا نمیبینند. با توجه به این چیزها به نظر من بهترین ترجمه ترجمه سوم (سیمین دانشور) بود که بهترین ارتباط حسی را از آن گرفتم و قسمت هایی از داستان که برایم غیرقابل درک بود را در آن ترجمه فهمیدم و بیشترین درک من از قدرت عشق در یک داستان بود.
    ب) به نظرم ترجمه دوم (حمیدرضا آتش برآب) ساده ترین ترجمه درمیان چهار ترجمه موجود در داستان است. این ترجمه شاید در بعضی قسمت های داستان دایره لغات گسترده ای نداشت و خواندنش خسته کننده بود اما قابل فهم بود. تاثیر حسی نداشت اما به خوبی قابل فهم بود و دارای رایج ترین کلمات بود.
    ج) من علاقه ای به خواندن داستان کوتاه ندارم اما این داستان به نظرم تفاوت بارزی داشت. اوج زیبایی داستان وقتی بود که گروف از یالتا به مسکو برمیگشت. زیرا او به زندگی عادی خود برگشته بود اما دیگر مثل سابق فقط با زنها معاشرت نمیکرد و به جای آن بدون اینکه خود بداند به پرخوری و قمار رو آورده بود. تصور میکرد که آنا هم مانند دیگران است اما آنا با بقیه زنهایی که درطول زندگی اش دیده بود آنقدر تفاوت داشت که او برای فراموش کردنش در خصوصیات رفتاری اش دچار تفاوت گشت اما باز هم جوابگو نبود.
    جزئیات داستان هم خیلی کامل و خوب بود. تجسم لحظه به لحظه ای چخوف از آب و هوای داستان در یالتا و مسکو-تجسم سر خوردن اشک از گونه آنا و… بیش از پیش من را در صحنه داستان حاضر میکرد و همانطور که گفتم از نظر انتخاب ترجمه باید بین بهترها و بهترین تصمیم میگرفتم. در این داستان یک موضوعی هم هست که مشکل امروز خیلی از مردم جهان هم هست. اینکه ازدواج اجباری یا زودهنگام چگونه زندگی فرد یا افرادی را به تباهی میکشاند.
    د) چهار تا جمله به نظر من بهترین جمله های داستان بودند.
    1-جمله اول: ترجمه اول: گفتن اینکه اینجا خسته کننده است مد روز شده. آدم های معمولی که در جا هایی مثل بلیوو و یا ژیردرا زندگی میکنند، در آنجا کسل نمیشوند اما وقتی که به یالتا می آیند پشت هم تکرار میکنند: آخ کسل شدم! امان از گرد و خاک!-انگار که از گرانادا آمده آمده اند.
    ترجمه دوم: راستش مد شده میگویند اینجا کسل کننده است. آدمی که توی شهر خودش بیشتر از نوک دماغش را هم نمیتواند ببیند، مثلا تو بیلیف یا چه میدانم ژیزدا زندگی اش را میکند و هیچ هم حوصله اش سر نمیرود تا پایش میرسد اینجا، انگاری خودش از گرانادا تشریف فرما شده باشد، میگوید: چه پر گرد و خاک و حوصله سربر!
    ترجمه سوم: این جمله که اینجا حوصله آدم خیلی سر میرود، جمله ای عادی است. مردم در سوراخ های کثیف “بیلنف” و “ژیدرا” با خوشی کامل زندگی میکنند. اما همین که پا به اینجا میگذارند، میگویند: “چه قدر حوصله آدم سر میرود، اینجا دیگر خیلی خسته کننده است. مثل این که از اسپانیا تشریف آورده اند!
    ترجمه چهارم: در شهر متداول شده است بگویند که حوصله آدم سر میرود. یک آدم معمولی در جایی فرض کنید مثل بلف یا چه میدانم مثل ژیزدرا زندگی میکند و حوصله اش هم سر نمیرود اما همان آدم تا پایش به اینجا میرسد انگار که از اسپانیا تشریف آورده باشد، دادش درمی آید که: “چه ملالی! چه گرد و خاکی!
    ترجمه اول و چهارم به نظرم بیشتر فقط به بهانه رساندن منظور است. ترجمه دوم هم همان رساندن منظور است اما با زیبایی بیشتر گفتار نسبت به ترجمه اول و چهارم. ترجمه سوم اما به نظر من نسبت به باقی ترجمه ها حالت خودمانی تر دارد.
    2-جمله دوم: ترجمه اول: سپس گروف به او چشم دوخت و ناگهان در آغوشش گرفت و لب هایش را بوسید و موجی از عطر و نم گل ها پیرامونش را گرفت.
    ترجمه دوم: آن وقت گوراف به او چشم دوخت و ناگهان در آغوشش کشید و لبهایش را بوسید. عطر و نمناکی گلها او را گرفت.
    ترجمه سوم: گومف به او خیره شد و ناگهان در آغوشش گرفت و بر لب هایش بوسه زد. از بوی عطر و رطوبت گلها سرمست شد.
    ترجمه چهارم: گورف به او خیره شد و لحظه ای بعد ناگهان زن را در آغوش خود فشرد و لب هایش را بوسید. بوی گل های زن در بینی گورف پیچید.
    ترجمه اول حالت ادبی اما قابل فهم دارد که از هردو جنبه به حالت یکسان بهره برده شده. ترجمه دوم به ساده ترین حالت ممکن جمله را بیان کرده. ترجمه سوم مانند ترجمه اول است اما حالت ادبی آن بیشتر از قابل فهم بودنش است. ترجمه چهارم هم مانند ترجمه دوم است منتها اندکی زیباتر.
    جمله سوم: ترجمه اول: شهر با همه سرو هایش منظره مرده ای داشت، اما دریا هنوز می غرید و موج ها به ساحل میکوبیدند.
    ترجمه دوم: شهر با درختان سروش چهره ای مرده داشت، اما دریا می خروشید و به ساحل می کوفت.
    ترجمه سوم: شهر با درختان سرو، مثل شهر مردگان می نمود. اما دریا همچنان می خروشید و ساحل را خرد میکرد.
    ترجمه چهارم: شهر با سرو هایش به شهر مردگان می مانست اما دریا هنوز میتوفید و می خروشید و خود را به ساحل می کوفت.
    هر چهار ترجمه زیبا هستند اما به نظر من اول ترجمه سوم و چهارم زیباتر از باقی ترجمه ها هستند.
    جمله چهارم: ترجمه اول: به نظرشان می آمد که سرنوشت آنها را برای هم در نظر گرفته و نمی فهمیدند که چرا هر یک همسر دیگری دارد. مثل یک جفت پرنده مهاجر بودند که صیدشان کرده و در قفس های جداگانه انداخته باشند.
    ترجمه دوم: به نظرشان میرسید دست تقدیر آنها را سر راه هم گذاشته و معلوم نبود چرا باید گواف زن داشته باشد و آنا سر گی یونا هم شوهر. آنها درست مثل یک جفت پرنده آزاد بودند، یکی نر و دیگری ماده که آنها را گرفته و توی قفسهای جدا انداخته باشند و مجبورشان کنند جدا از هم بمانند.
    ترجمه سوم: به نظرشان می آمد که تقدیر آنها را برای یکدیگر خواسته است. و غیرقابل تصور بود که گومف زن داشته باشد و آنا شوهردار باشد. آنها مثل دو پرنده مهاجر، یکی نر و یکی ماده که گیر افتاده باشند و هرکدام را در یک قفس دور از دیگری محبوس کرده باشند، بودند.
    ترجمه چهارم: به نظرشان می آمد که خود سرنوشت آنها را برای هم خلق کرده بود و برایشان غیرقابل تصور بود که گورف زن داشته باشد و آنا شوهر. آنها به دو پرنده مهاجر می مانستند –یکی نر، دیگری ماده- که به دامشان انداخته و وادارشان کرده بودند دور از هم، در قفس های جدا از هم زندگی کنند.
    ترجمه اول و دوم مخصوصا ترجمه اول به ساده ترین شکل ممکن موضوع را بیان کرده اند. ترجمه سوم و چهارم توصیف زیبایی از تشبیه داستان کرده که هردویشان به نحوی زیبایی خودش را دارد.
    در آخر: استاد با عرض شرمندگی که طولانی شد. سعی کردم که از چیزهایی که تا الان یاد گرفتم و علاقه خودم استفاده کنم. اگر چیزی رو براساس قوانین ادبیات ننوشتم از روی نابلدیم بوده و براساس علاقه ام به متن نوشتم. امیدوارم که خوشتون بیاد.

  88. گزارش:
    ترجمه بانو دانشور بسیار روان و لذت بخش بود. مفاهیم پیچیده را به سادگی بیان کرده.شوق خواندن و ادامه دادن را در من بر می انگیزد.کلمات به خوبی کنار هم رج بستند و در داستان حل شدند.
    استدلال من از این داستان این بود که آنا به دلیلِ حس کنجکاوی و اشتیاق تجربه در جوانی ازدواج کرده بود نه در پیِ عشقی عمیق.در میانسالی دچار مرگ معنا در زندگی بود.همسرش را روحا نوکر میدانست اما نمیدانست که خودش را خوب نمیشناسد و این وجه از شخصیت خود را روی همسرش پروجکت میکند.
    آنا در یک دایره امن خودش را اسیر کرده بود و به اصطلاح در قفسی از طلا زندگی میکرد.احتیاج به هدفی و هیجانی برای رسیدن به آن هدف داشت و این هیجان را با عشق ممنوع تجربه می کرد.
    زنِ داستان در زندگی تجربه کمی داشت و میخواست این بی تجربگی را با رابطه خارج از ازدواج پر کند.
    هر دو شخصیت داستان ، عاشق و معشوق، خود را به خوبی نمیشناختند و دچار بحران شده بودند.
    مرد داستان عطشِ پذیرش داشت و با رابطه های متعدد این عطش را در خود خاموش میکرد.

  89. تمرین۲ ماه دوم

    اولین ترجمه‌ای که خواندم، ترجمه‌ی رضاامیر رحیمی بود. کلماتی که استفاده کرده بود باعث شد، من خیلی خوب حس‌ها، عواطف و مکان را تصور کنم. همین ترجمه اشک مرا درآورد.
    ترجمه‌ی رضا امیر رحیمی را بیشتر دوست داشتم. قواعد دستوری را بیشتر رعایت کرده بود. حتی در دیالوگ‌ها هم از زبان معیار استفاده کرده بود. جملات را کمتر باز کرده و توضیحات اضافه کمتر داده بود برای همین به نظر من ساده‌تر و زیباتر بود.
    نظر من درباره‌ی داستان: تکرارهای زندگی را خیلی خوب به تصویر کشیده بود. یک زندگی معمولی که احتمالا شبیه زندگی خیلی از مردم است. دروغ‌هایی که مجبورند با آن‌ها زندگی کنند و خود را با چیزهایی که نمی‌پسندند سازگار کنند. چیزهای پنهانی که در زندگی هر شخصی ممکن است وجود داشته باشد که احساس کند با آن‌ها خوشبخت‌تر است.
    چرا آدم‌ها باید این‌قدر دیر، عشق واقعی را پیدا کنند؟ شاید به خاطر این است که رسیدن به عشق واقعی نیاز به تجربه و گذر زمان و کشیدن دردها و رنج‌ها دارد. شاید به خاطر اینکه چیزهایی که آسان به دست می‌آید و سختی را برای آن متحمل نشده‌ایم، زود ارزش واقعی خود را از دست می‌دهند. به نظر من این داستان می‌خواسته نشان دهد که عشق واقعی حتی با تکرار هم زیبایی خود را از دست نمی‌دهد. آخر داستان را خیلی دوست داشتم چون با توجه به احساس خودم پایانش دادم. واقعا داستان جذابی بود.
    جملات برتر داستان و مقایسه آن‌ها:
    ا. رضا امیررحیمی ۲. حمیدرضا آتش‌برآب ۳. سیمین دانشور ۴. سروژ اسپانیان
    ا. تصور می‌کرد به اندازه‌ی کافی تجربه‌های تلخ داشته است که بتواند، زن‌ها را هر طور می‌خواهد بنامد، البته با همه‌ی این حرف‌ها یک روز هم بدون این «نژاد پست‌تر» نمی‌توانست زندگی کند.
    ۲. به نظر خودش آن‌قدر تجربۀ تلخ از این طایفه داشت که به خود حق بدهد هر طور بخواهد دربارۀ آن‌ها صحبت کند. اما هرچه بود، دو روز هم نمی‌توانست بدون این فرومایگان سرکند.
    ۳. به خیال خودش تجربیات او دربارۀ زن‌ها آن‌قدر تلخ بود که به او حق می‌داد هر دشنامی که دلش بخواهد به زن بدهد. اما با این حال حتی دو روز هم نمی‌توانست بدون این اجناس پست زندگی کند.
    ۴. او خود چنین می‌پنداشت که تجربۀ تلخش از آنها آن‌قدر کفاف می‌دهد که حق داشته باشد آنان را به هر نامی که بخواهد بنامد، با این همه حتی برای دو روز هم که شده محال بود بتواند بدون این «پست‌ترین طایفه» سر کند.

    ۱. اندیشناک بود و چهره‌اش تکیده می‌نمود، درست تصویر گناه‌کار بر تابلوی قدیمی.
    ۲. افسرده حال به فکر فرو رفت، درست مثل زن‌های گناهکار در تابلوهای قدیمی.
    ۳. ناامید و افسرده دل می‌نشست. مثل زنی که مچش را در ضمن گناه گرفته باشند و در تصاویر قدیمی نظیرش را می‌توان یافت.
    ۴. با قیافۀ ماتم‌زده‌ای که گرفته بود به تصویر گناهکاران در تابلوهای قدیمی می‌مانست.

    ۱. گویی همه چیز چنان طرح‌ریزی شده بود که هرچه سریع‌تر به این نسیان شیرین، به این دیوانگی پایان ببخشد.
    ۲.انگار واقعا همه چیز دست‌به‌دست هم داده بود که این غفلت شیرین و این جنون زودتر به دست فراموشی سپرده شود‍.
    ۳.مثل این که همه چیز با هم دست به یکی کرده بودند که به این دیوانگی شیرین و فراموش نشدنی خاتمه بدهند.
    ۴. گفتی همه چیز به عمد دست به یکی کرده بودند تا هر چه زودتر به این فراموشی شیرین و به این دیوانگی خاتمه دهند.

    ۱. چه شب‌های بی‌منطقی، چه روزهای کسل کننده و بی‌حادثه‌ای!
    ۲. اصلاً این شب‌های سوت‌وکور و این روزهای یکنواخت ملال‌انگیز به چه دردی می‌خورند!
    ۳. چه شب‌های مهمل و مزخرفی می‌گذرانی و چه روزهایش خالی و تیره بود!
    ۴. چه شب‌های احمقانه و چه روزهای تهی و ملال‌آوری!

    ۱. مثل یک جفت پرندۀ مهاجر بودند که صیدشان کرده و در قفس‌های جداگانه‌ای انداخته باشند.
    ۲. آن‌ها درست مثل یک جفت پرندۀ آزاد بودند، یکی نر و دیگری ماده که ان‌ها را گرفته و توی قفس‌های جدا انداخته باشند و مجبورشان کنند جدا از هم بمانند.
    ۳. آنها مثل دو پرندۀ مهاجر، یکی نر و یکی ماده که گیر افتاده باشند و هر کدام را در یک قفس دور از دیگری محبوس کرده باشند، بودند.
    ۴. آن‌ها به دو پرندۀ مهاجر می‌مانستند -یکی نر، دیگری ماده- که به دام‌شان انداخته و وادارشان کرده بودند دور از هم، در قفس‌های جدا از هم زندگی کنند.

    ترجمه‌ی اول خلاصه‌تر و بدون توضیحات اضافه است و تصور بعضی چیزها را برعهدۀ خواننده گذاشته است.
    ترجمۀ سوم با اینکه روان‌تر است و از کلمات ساده‌تری استفاده کرده است اما به دل من ننشست.
    ترجمۀ دوم مانند ترجمۀ اول زیبا بود، در صحبت‌های آنا احساسات را خیلی خوب بیان کرده بود.
    در ترجمۀ چهارم وقتی صحبت‌هایی که بین آنا و گوروف بود را می‌خواندم، احساس کردم خیلی تصنعی و نمایشی هستند. شاید به خاطر این که آخر از همه خواندم این حس به من دست داد.

  90. تمرین دوم ماه دوم
    سیده ژیلا اجاق
    در آثار چخوف عشق به آدم ها وهمدردی باخوش قلبی ومهربانی آن ها با نوعی احساس تنفر از بی ارادگی آن ها آمیخته شده است و سادگی وزیبایی ترجمه ۳ سیمین دانشور ترجمه را روان و خواندنش را بسیار راحت ولذت بخش کرده است
    واما نظرها زن و مرد متاهل اتفاقی در گردشگاه ساحلی باهم آشنا شده مدت زمانی نه چندان طولانی این اتفاق تبدیل به دلدادگی شده تا جایی که دوری یک دیگر غیر قابل تحمل عشق بین شان شکل میگیرد که نویسنده از طریق نشانه ها با پرداختی قوی لایه های زیرین راهم زمان با روایت داستان می سازد داستان خوبی بود نقد می توانست بهتر از این هم باشد .
    جملات برتر ،انسان باید از هرنظر چه ظاهر چه باطن زیبا وآراسته باشد ،
    عشق رسوایی از نوع شخصی است ،
    مسکو شهری است که بسیار رنج می برد از آنچه در پس دارد ،
    دریا نه معنایی دارد نه ترحمی
    نویسنده نباید قاضی شخصیت های نمایشی اش باشد بلکه فقط باید آن ها را همان طور که هستند تصور کند
    در کل داستان خوبی بود ولی من به شخصه ترجمه ۳ را بیشتر دوست داشتم بابیانی ساده وروان نوشته شده وخواننده کاملا متوجه میشود نویسنده چه می گوید

  91. ماه دوم تمرین دوم:
    کدهای متن: ترجمه رضا امیر رحیمی ۱, ترجمه حمیدرضا آتش برآب ۲, ترجمه سیمین دانشور ۳, ترجمه سروژ استپانیان ۴. به تربیت ترجمه ها در پی دی آف

    ۱- ترجمه ۳ احساست من را بیشتر برانگیخت به دلیل انتخاب واژه های زیبا برای توصیف صحنه ها بویژه صحنه هایی که در خلوت عاشقانه آنا و گومف اتفاق می افتاد مثل جمله ی« آنا صورتش را در آغوش او پنهان کرد و خود را به او چسبانید» این جمله احساسات را بیشتر درگیر می کند و زمانی که متن خوانده می شود و تصوری در ذهن ایجاد؛ آن تصور با این جمله زیبا تر شکل می گیرد تا ترجمه های دیگر از این جمله

    ۲- درمورد سادگی و زیباتر بودن نیز من انتخاب م را ترجمه ۳ اعلام میکنم چون ترجمه سه نسبت به دو ترجمه ۱و ۲ خیلی خیلی قابل فهم تر است اما واقعیت امر این است ترجمه ۴ نسبت به ترجمه ۳ موضوعات را بازتر کرده است و فهم را راحت تر اما زیبایی که متن ترجمه ۳ دارد به دلیلی که در سوال یک جواب دادم انتخاب واژه های بسیار زیبا برای توصیف صحنه ها و در عین حال تا حد امکان فهم داستان را هم امکان پذیر می کرد یعنی هم سادگی را برای درک متن داشت و هم زیبایی را

    ۳- نظر من درمورد این داستان از این قسمت شروع می شود که لا به لا ی داستان به موضوعاتی اشاره می شد که جالب بودن و جای تامل بسیار دارند مثل جمله ی « آنها موجودی را دوست داشتند که در خیالاتشان خلق کرده و در جست و جویش بودند و حتی زمانی که به اشتباهاتشان پی می بردند باز هم او را دوست می داشتند»( از ترجمه ۱) اتفاقی که در روابط عاشقانه بسیار دیده می شود. یا جمله ی «چیزهایی که در هسته حقیقت زندگیش شکل می داد در زندگی پنهانش جریان داشت. زندگی حقیقی و جالب هر کس در پشت پرده ای چون پرده تاریک شب می گذرد» (از ترجمه ۱)
    و جمله ی « به خیال خودش تجربیات از زن ها آنقدر تلخ بود که به او حق می داد هر دشنام ی که دلش می خواهد به زن ها بدهد اما با این حال حتی دو روز هم نمی توانست بدون این (اجناس پست) زندگی کند» (از ترجمه ۳) تناقض حرف و عمل
    من این بخش از داستان را دوست داشتم اما چون تاثیر ترجمه های متفاوت را متفاوت احساس کردم فکر میکنم اگر می‌توانستم متن اصلی را بخوانم بهتر می‌توانستم نظرم را در اصل داستان بگویم. در ارتباط با ترجمه ها نیز ترجمه ۱ ترجمه ای لغت به لغت بود و بنظرم از سه ترجمه دیگر سطح پایینی برای توصیف موقعیت های داستان و همینطور کمک به درک داستان داشت، من در ترجمه دوم به متوجه شدم که یکسری از اتفاقات که در ترجمه ۱ خواندم و آنقدر دست و پا شکسته بود که اشتباه سناریو رو در ذهن و تصور کردم و ترجمه ۱ از نظر زبان فارسی هم ایراداتی داشت. من در ترجمه ۲ آخر داستان را متوجه شدم در ترجمه ۱ با این قضاوت همراه بودم:« حالا که چی ته داستان رو حداقل چخوف می بایست مشخص کنه😅». ترجمه ۲ داستان کمی روان و ساده و قابل فهم نبود اما توصیف های زیبایی داشت که جمله اش در سوال بعد آماده است. در ترجمه ۳ قسمت « او هنوز از کار شوهرش سر درنیاورده است» بعد از این جمله خنده آنا حذف شده بود و گفته شده بود که گومف سگ را ناز میکند اما در سه ترجمه دیگر سگ رو تهدید میکند بود «خیلی دیگه جزیی نگاه کردم» اما ترجمه سه
    بر روان و سادگی توصیفات عالی داشت (در دو سوال قبل توضیح هات لازم داده شده است) در ترجمه ۴ جملات به گونه ای ترجمه شده بودند که فهم کامل متن را می رساندند اما توصیفاتش به نسبت ترجمه ۲ و ۳ از زیبایی کمتری برخوردار بود.

    ۴- جمله ی « گووروف با قیاس از روی زندگی خود درباره ی زندگی دیگران قضاوت می کرد آنچه را می دید باور نمی‌کرد فرض او بر این بود که زندگی حقیقی و جالب هر کس در پشت پرده ای چون پرده تاریک شب می گذرد » ترجمه ۱
    سایر ترجمه ها:
    ترجمه ۲:« درباره بقیه هم به شیوه خاص خودش قضاوت میکرد، چیزی را که می دید باور نمی‌کرد و همیشه حدس میزد هر آدمی حتما راز های برای کتمان دارد مثل خود او که زیر پوشش تاریکی شب زندگی واقعی و پر شورش را می گذراند»
    ترجمه ۳« چون همیشه همه را با خودش قیاس میکرد، آنچه را می دید باور نمی نمود و یقین داشت که دیگران هم حتما زندگی حقیقی و واقعی شأن در زیر پرده راز ها میگذرد. گویی که در پشت پرده شب تار می گذرد»

    ترجمه ۴:« از آن جایی که خود را در مقایسه با تمام آدم ها معیار قیاس قرار می داد دیده ها را باور نمی‌کرد و همیشه بر این پندار بود که واقعی ترین و جالب ترین جز زندگی هر کسی در تاریکی شب در پس پرده می گذرد»

    جمله ی « به خیال خودش تجربیات از زن ها آنقدر تلخ بود که به او حق می داد هر دشنامی که دلش می خواهد به زن بدهد اما با این حالت حتی دو روز هم نمی توانست بدون این (اجناس پست) زندگی کند» ترجمه ۳

    سایر ترجمه ها:
    ترجمه ۱« تصور می کرد به اندازه کافی تجربه تلخ داشته است که بتواند زن ها را هر طور می خواهد بنامد البته با همه این حرف ها یک روز هم بدون این نژاد پست نمی توانست زندگی کند»

    ترجمه ۲« به نظر خودش آنقدر تجربه تلخ از این طایفه داشت که به خود حق بدهد هر طور که بخواهد درباره آن ها صحبت کند اما هر چه بود دو روز هم نمی توانست بدون این فرومایگان سر کند»

    ترجمه ۴:« او خود چنین می پنداشت که تجربه تلخش از آنها آنقدر کفاف می دهد که حق داشته باشد آنها را به هر نامی که بخواهد بنامد. با این همه حتی برای دو روز هم که شده محال بود بتواند بدون این پست ترین طایفه سر کند»

    جمله ی « همه این ها برای یک زن لچک به سر و سگ ش است اینجا می نشینی اینطور زندگی می کنی خودت را توی هچل می اندازی برای یک طاق ابرو» ترجمه ۳

    سایر ترجمه ها:
    « و حالا تو خانمی با سگ کوچک … تو و ماجرایی تازه … و تویی که اینجا نشسته ای» ترجمه ۱

    « بفرما این هم از بانو و سگ ش … تحویل بگیر این هم از ماجراجویی ت … حالا بنشین اینجا و در و دیوار را نگاه کن» ترجمه ۲

    « این هم بانویی با سگ کوچولویش .. بفرما این هم ماجرای عشقی جنابعالی … حالا دندت نرم همینجا بنشین و خمیازه بکش»

    پایان تمرین: باید توضیح بدم که چندتا سوگیری رو احساس کردم یکی زمانی که هر داستان رو می‌خوندم برای داستان بعدی چون پیش فرض داشتم و آشنا بودم خب برام قابل فهم تر بود می‌تونه تاثیر گذاشته باشه. و از طرفی نگم که به ترجمه سیمین دانشور که رسیدم چقدر ذوق داشتم برای خوندن که قطع به یقین تاثیر داشته 😅

  92. سلام بر شاهین عزیز و پرانرژی
    ترجمه‌ها و بررسی آنها
    اگر درباره‌ی ترجمه‌ها بخواهم صحبت کنم شاید بتوانم بگویم به‌دلیل اینکه داستان عاشقانه است و داستان‌های عاشقانه شکوه خاص خودشان را می‌طلبند و عشق در هر فرهنگ و آدابی مقدس و با شکوه است، ترجمه‌ی سوم در خیلی از جاها این شکوه را خدشه دار کرده بود و حتی شخصیت‌های داستان را از بین برده بود مثلاً جایی که آنا با گوروف برای اولین بار به اسکله می‌رود و به علت حالات درونی خود زیاد حرف می‌زند با این عبارت در ترجمه بیان می‌شود: خیلی وراجی کرد و پرسش‌هایش بی‌موقع بود. که اصلاً نظر خواننده را به سمت یکی از پایه‌های عشق که در دگرگون ساختن داستان نقش مهمی دارد سخیف پست می‌کند. یا استفاده ازکلماتی مثل حمال(اطلاعات لازم را از حمال کسب کرد) بجای هتل‌دار یا زن لچک‌به‌سر که دوره‌ی قاجار خودمان را تداعی می‌کند، یا خودت را توی هچل می‌اندازی برای یک طاق ابرو،یا اصطلاح دختر حاکم که آدم را یاد قصه‌های قدیمی می‌اندازد و خیلی از این دست موارد، داستان عشقی را آنهم در جایی مثل کشور روسیه که مکان شکل‌گیری قصه است از شکل و ریخت به طور کل انداخته است. (البته از نظر من)یا در این ترجمه توصیفاتی آورده شده است که زیبا نیستند: مثلاً: ” این‌گونه ماجراها اولش یک تفنن روحانی، یک ماجرای گوارا و آرام است اما آخرش برای یک آدم حسابی مایه‌ی دردسر است. مخصوصاً برای بچه هستند. زیرا ماجراهای عاشقانه آخر و عاقبت‌شان همیشه خراب است و به یک مسئله یا مشکل غیرعادی بدل می‌شوندو خلاصه سرخرآدم می‌شوند” در صورتی‌که همین مطلب در ترجمه‌ی چهارم به این شکل می‌آید: “هرگونه تقارنی-تقارنی که در بدو امر به زندگی انسان رنگ و نشاط می‌بخشد و چنین می‌نماید که فقط ماجرایی دلنشین و زودگذر باشد-نزد آدم‌های حسابی و بخصوص نزد مسکوی‌های مردد و متین و کندحرکت، سرانجام به گونه‌ای گریزناپذیر به مسئله‌ای بس پیچیده و بغرنج مبدل می‌شود و شکل غم‌انگیزی به خود می‌گیرد.”
    یا در ترجمه سوم یک کج‌فهمی وجود دارد که در هر سه ترجمه‌ی دیگر به شکل دیگر نوشته شده است و آن جایی است که بعد از بوسه‌ی اول و احساس گناه آنا در اتاقش در هتل وقتی گریه می‌کند و از فریب دادن خودش حرف می‌زند در هر سه ترجمه به غیر از ترجمه‌ی سوم اینگونه ترجمه شده است که اگر اشک‌های آنا نبود چه بسا گوروف فکر می‌کرد که او دارد نقش بازی می‌کند و یا شوخی‌اش گرفته است در حالیکه اشک‌های آنا نمود نارحتی و عذاب‌وجدان حقیقی اوست و این موضوع در ترجمه‌ی سوم کاملا برعکس گفته شده است: “چون چشمش پر از اشک بود، فکر کرد که شوخی می‌کند یا ادا و اطوار درمی‌آورد.”
    ترجمه‌ی دوم هم از نظر من چنگی به دل نمی‌زد و بعضی از اصطلاحاتی که در آن به کار گرفته شده بود خیلی حالت عامه و خودمانی دارد که باز از شکوه داستان کم می‌کند مثل: من دیگر دو هفته‌ای می‌شود اینجام، یا آدم تو شهر خودش بیشتر از نوک دماغش را هم نمیتواند ببیند، در سرشتش یک چیز نادستیاب و وصف‌نشدنی، وسط سر و صدای ارکستر ناشی با ویولون‌های بنجل و مزخرفش، بچه زیگول‌های شهر، حتماً فردا باز هم او را می‌بیند،ب باید هم اینطور باشد، عطر و نمناکی گل‌ها او را گرفت و….
    ترجمه‌ی اول از نظر من و در مقایسه با ترجمه‌ی دوم و سوم بهتر و زیباتر بود. و می‌شد ارتباط بهتری با آن برقرارکرد. از کلمات و عبارات مناسب‌تر استفاده شده بود که به متن داستان می‌آمد: مثلاً و هنگامی‌که بانو به نشانه‌ی رضایت سر تکان داد بجای صاحب سگ در ترجمه‌ی دوم، یا آدم‌های معمولی که در جاهایی مثل بلیود یا ژیزدرا زندگی می‌کنند در آنجا کسل نمی‌شوند اما… بجای آدمی که تو شهر خودش بیشتر از نوک دماغش را هم نمی‌تواند ببیند در ترجمه‌ی دوم یا مردم در سوراخ‌های کثیف مثل بلیود یا ژیزدرا در ترجمه‌ی سوم، شیک‌چوش‌های شهر بجای بچه ژیگولهای شهر در ترجمه‌ی دوم و سوم و..
    اما از نظر من ترجمه‌ای که حس و حال خوبی برایم ایجاد کرد و اطلاعات بیشتر و با حس‌تری را در خیال من مجسم کرد ترجمه‌ی چهارم بود ترجمه‌ای که از کلمات و عبارات توصیفی بجاتری استفاده شده بود و گویا مترجم داستان را کامل و جامع درک کرده، مجسم ساخته و آن را با بیانی شیواتر از سه ترجمه‌ی دیگر نوشته است به گونه‌ای که شخصیت‌های داستان همانطور که هستند و نظر نویسنده بوده است به خواننده نمایانده شوند و شکوه و دگرگونی فزون از حدی که در طی داستان و در خلال ارتباط این دو شخصیت و ارتباطشان با طبیعت و با درون خودشان و سپس با درون یکدیگر و اتفاق افتادن بخششی بی‌نظیر و رسیدن به رقت قلبی که بخصوص از جانب شخصیت مرد انتظار نمی‌رفت همگی باورپذیر می‌شود وهمه و همه جادوی عشقی متفاوت است که آن‌دو را به مفهوم جدیدی از عشق و حتی مفهوم تازه‌ای از زندگی پیوند می‌دهد. برای من این ترجمه درست همان چیزی بود که از داستان دوست داشتم بگیرم. هر چند که ممکن است استدلالم درست و کافی نباشد. البته اصطلاحاتی هم به کارگرفته شده بود که در این ترجمه دوست نداشتم چون به نظر من با نثر به‌کاررفته در آن نمی‌خواند: مثلاً وقتی که گوروف خودش را در آینه می‌بیند و به موهای گوروف اصطلاح فلفل نمکی می‌دهد و دیگر جوان‌های شیک‌پوش در تئاتر که به اصطلاح بچه‌ژیگولوها از آنها نام می‌برد یا مسکوی‌های مردکه خواندنش سخت بود.
    تمرین دوم. تحلیل خودم از داستان چخوف
    در داستان چخوف با قصه‌ عاشقانه‌ای روبرو هستیم که مرد در طی داستان عشقی‌اش کل زندگی و حالات درونی و نفسانی خودش را مرور می‌کند و دچار نوعی دلزدگی از خودش و خواسته‌هایش و زندگی روزمره‌اش می‌شود و خودش را به فریب دادن متهم می‌کند. با آنکه تقریباً تا پایان ماجرا احساس می‌کند زندگی و خودش دچار یک دورویی بی‌شرمانه است و هیچ کس با او احساس خوشبختی و عشق واقعی نداشته است چون در واقع او خود را کامل و صادقانه عرضه نمی‌کرده و لو نمی‌داده اما در طی عشقی که می‌یابد سیر تدریجی یک دگرگونی درونی به وضوح تا آخر داستان پدیدار می‌شود و آن درست جایی است که آنا را برای تسلا در آغوش می‌گیرد و در آینه تصویر پیر خودش را با موهای جوگندمی می‌بیند. تصویری که در طی سال‌های اخیر نظرش را جلب نکرده بود. در واقع آنقدر غرق در ظواهر سطحی و دروغ‌های زندگی‌اش بود که به فکرش نرسیده بود که در نهان این پوسته‌ی ظاهری می‌تواند زندگی راستینی ببالد و رشد کند که فکرش را هم نمی‌کرد. شاید به همین دلیل بود که وقتی خودش را با ظاهری پیر و فرسوده مشاهده کرد انگشت به دهان ماند که به راستی آنا چه چیز او را دوست می‌دارد و شاید او و دیگر زن‌ها به تصاویر ساخته‌ی خیال خودشان از او دل خوش‌اند.. و در آخر وقتی به خودش رجوع کرد دید دیگر به هیچ منطقی برای آرامش و توجیه تصنعی خودش احتیاجی ندارد و به رقت قلبی رسیده است که زیر و رویش را یکسان نشان می‌دهد و او می‌خواهد آگاهانه مهربان و صمیمی و واقعی باشد. داستان از یک مرد با تمام غرایز طبیعی و طبیعتی مغرور که تنها به خوشگذرانی فکر می‌کند شروع می‌شود و در رابطه‌ی عاشقانه‌ی آخری که در یالتا با یک زن جوان و کم‌تجربه اما متفاوت در عشق‌ورزی پیدا می‌کند سیر زندگی درونی و بیرونی مرد دچار تحولی شگرف می‌شود. زن با طبیعت حساس و تأثرپذیر خود دنیا و طبیعت را به گونه‌ای دیگر برای گوروف به نمایش می‌گذارد. آنچنان که وقتی گوروف غرق در تمایلات خودش به سر می‌برد ، این آناست که در فکری عمیق فرو رفته و سکوت را به گروف هدیه می‌دهد تا با دقت و تمرکز بیشتر زیبایی‌ها را دریابد. در ابتدا موضوع عشق و درآمیخته شدن آن با احساس گناه و جدی گرفته شدن این موضوع از طرف آنا برای گوروف غیرقابل فهم و حتی مسخره به نظر می‌آید و این موضوع و نگرانی درباره‌ی اینکه آنا دلش نمی‌خواهد هرزه به نظر بیاید و احترامش لکه‌دار شود آنقدر در طول رابطه تکرار می‌شود تا گوروف را به اهمیت موضوع آگاه می‌کند. وسعت دید آنا با طبیعت زن بودنش حتی نگاه گوروف را به طبیعت عوض می‌کند. به گونه‌ای که در جایی با نگاه به طبیعت به مفهوم پردازی مرگ و زندگی در ذهنش می‌پردازد. آنقدر موشکافانه و جزئی به طبیعت نگاه می‌کند که حتی وقتی به مسکو برمی‌گردد و پیش خودش فکر می‌کند این هم مثل تمام عشق‌های دیگر خاطره‌ای محو شده است در تمام طبیعت تنها آنا است که جلوه می‌کند و نمود زندگی واقعی‌اش را در ورای تمام روزمرگی‌های پست به او یادآور می‌شود. پس همانطور که در اول داستان در هتل آناست که به گوروف التماس می‌کند تا او و نوع عشق‌اش را که شرافت و نجابت در آن مهم‌ترین اصل است بفهمد و درک کند در نزدیک به پایان داستان این گوروف است که در سالن تئاتر همین تمنا را از آنا دارد که او را و نوع عشق‌اش را درک کند. این‌گونه است که عشق وقتی به معنای عمیق خود در حقیقت زندگی نزدیک می‌شود، بخشش، مهربانی، صمیمیت و زیبایی پررنگ خواهد شد و دیگر پوسته‌های ظاهری هم‌چون پیری و زشتی یا خامی و بی‌تجربگی معنایشان را از دست خواهند داد. همان‌طور که در خطوط پایانی داستان هر دو شخصیت اعتراف به دگرگونی می‌کنند.‌

  93. تمرین دو- تحلیل چهار ترجمه داستان چخوف
    ۱٫ از بین چهار ترجمه به عقیده‌ی من دو ترجمه‌ی اول یعنی ترجمه آقای «آتش‌برآب و رضا امیر‌رحیمی» از روانی و جذابیت بیشتری برخوردار هستند و از بین این دو نیز ترجمه امیررحیمی، در مجموع، یکدست‌تر به نظر می‌رسد. آتش‌برآب، توصیفات زیبایی به کار برده است و نثر روانی دارد، ولی برخی جاهها روانی و زیبایی نثر در نوسان است از جمله در دیالوگ‌هایش که ترکیب نوشتار و گفتار آنها گاه باعث دلزدگی می‌شود.
    الف) آتش‌برآب از ویژگی‌های شوهر آنا حرفی به میان نیاورده است.
    -بالای پله‌ها از دو دانشجو حرف زده که مترجمین دیگر آنها را دو جوان دبیرستانی معرفی کرده‌اند.
    -آتش‌برآب در متن ترجمه‌ی خود جمله‌ی« سگ غرشی کرد» را به کار برده است ولی با توجه به سن و هیکل سگ کوچک این واژه ناجور است.
    چند نمونه جمله نامناسب:
    -«اشکالی ندارد استخوان بهش بدهم؟» (اشکال ندارد به او استخوان بدهم؟)
    -«خیلی وقت است آمده‌اید یالتا؟» ( خیلی وقت است به یالتا آمده‌اید؟)
    -« من دیگر دو هفته‌ای می‌شود اینجام»( دو هفته‌ای می‌شود که اینجا هستم.)
    -«فیلولوژی»/ «پتربورگ»
    -«نگاه تندی به اطراف انداخت.»
    -«اشک در چشمان آنا سرگیونا پر شد.»

    ب) نثر خانم دانشور گرچه در برخی جاها روان و آمیخته با توصیفات و اصطلاحات فرهنگ ایرانی است و به نوعی وی تلاش کرده سبک نگارشی خودش را در ترجمه دخالت دهد، ولی استفاده از مَثَل‌های ایرانی گاه وصله‌ای ناجور به نظر می‌رسد و فاصله‌ی سبک و نثر نویسنده و مترجم را نشان می‌دهد.
    از جمله اصطلاحات و مَثَل‌های ایرانی مورد استفاده:
    -« چون دستشان به گوشت نمی‌رسد، می‌گویند بو می‌دهد.»
    -« کلاه خودتان را قاضی کنید.»
    -« غش می‌رفت.»
    -« هرکس باید تُف به رویش بیندازد.»
    -« حنایش پیش گومف رنگی ندارد.»
    و چند نمونه جمله نامتجانس:
    -« دلش راحت می‌شد.»
    -« مخصوصاً برای بچه است!»
    -« کسی به آنها متوجه بوده است یا نه؟»
    -« به پای خود راحت آمد.»
    -« با حالتی شبیه صرع به او ثابت می‌کردند.»

    ج) ترجمه‌ی جناب «استپانیان» ضعیف‌تر از بقیه است. نثری خشک و رسمی که لطافت یک داستان را ندارد و آنگونه که لازم است احساسات خواننده را برنمی‌انگیزد. برخی جاها جملات به هم ریخته و ناموزون جلوه می‌کند و غیرقابل فهم است.
    چند نمونه مثال:
    -« تقارنی- تقارنی که در بدو امر به زندگی انسان رنگ و نشاط می‌بخشد.»
    -« راه موج‌شکن را پیش گرفتند تا ورود سفینه‌ای را که قرار بود به بندر برسد… .»
    -« بهتر است به حسن تصادف امید ببندم و مترصد فرصت باشم.»
    -« غشایی که به منظور اختفای حقیقت بر خود می‌کشید.»
    -« موی سرش می‌رفت که فلفل‌نمکی شود.»
    -« مصاحبت/ مقوله/ اختلاط/ ورطه‌ی بدنامی/ سائل»

    با این حال از نظر حقیر، هر چهار ترجمه دارای نقاط قوت و ضعفی هستند و حتّی مترجم ترجمه‌ی ضعیف نیز در برخی موارد، جملاتی زیبا بکار برده است که بر ترجمه‌ی امیررحیمی می‌چربد. ترجمه‌ی پنجم اگر وام‌گیر این چهار ترجمه باشد به مراتب از جذابیت، روانی و گیرایی بیشتر برخوردار خواهد بود.

    ۲٫ به شخصه نثر امیررحیمی را برمی‌گزینم و به گمانم روان‌ترین و ساده‌ترین نثر را دارا است. مترجم ترجمه‌ی متعادل‌تر و یکدست‌تری دارد و ترجمه از گیرایی بیشتر برخوردار است. حتّی در ترجمه‌ی نام داستان«بانویی با سگ کوچک» خوش‌سلیقه‌تر عمل کرده است. با این حال او نیز ضعف‌هایی در نثرش دیده می‌شود که در لابه‌لای بررسی‌ها چند نمونه بیان شده است.

    چند نکته!
    – اسامی در هیچ یک از ترجمه‌ها یکسان نیست.
    – سن همسر گوروف در چهارترجمه تقریباً متفاوت است. سیمین دانشور آن دور را همسن قلمداد می‌کند. استپانیان او را شصت ساله، امیررحیمی سن زن را دو برابر همسرش و آتش‌برآب او را پنجاه و چند ساله.
    – ویژگی همسر گوروف در مورد بکار گیری حرف نوشتاری مخصوص، در ترجمه آتش‌برآب به گونه‌ای نشان داده شده که زن آن حرف را از قلم نمی‌اندازد، درحالیکه در ترجمه‌ی سیمین از آن سخنی به میان نیامده و مترجم آن را کاملاً نادیده گرفته است. امیررحیمی از استفاده نکردن این نشانگر صحبت به میان آورده و استپانیان از ننوشتن آن حرف سخن گفته است.
    – امیررحیمی بر خلاف سه مترجم که از اصطلاح «قاچ» هندوانه استفاده کرده‌اند کلمه‌ی«باریکه» را برگزیده که دلچسب نیست.
    – در ترجمه امیررحیمی آمده است: « گدایی از دروازه وارد شد و سگ‌ها به او حمله کردند.»
    – ترجمه آتش‌برآب:« سگشان را دید که از ورودی حیاط گذشت و چند سگ دیگر هم دنبالش.»
    – ترجمه دانشور:« گدایی آمد و دم در ایستاد. سگ‌ها پارس کردند.»
    – ترجمه استپانیان:« سائلی را دید که وارد حیاط خانه‌ی آنا شد و سگ‌ها پارس‌کنان به سویش حمله کردند.»

    -ترجمه آتش‌برآب:« همان صبح در ایستگاه راه‌آهن پوستری با حروف خیلی درشت به چشمش خورده بود که اعلام می‌کرد :« برای اولین بار نمایش گیشا اجرا می‌شود.»
    – ترجمه امیررحیمی:« یادش آمد آن‌روز صبح در ایستگاه، پوستری با حروف بزرگ را دیده بود: برای اولین بار گیشا به روی صحنه می‌آید.»
    – ترجمه دانشور:« صبح که شد در ایستگاه چشمش به اعلانی افتاد که رویش با حروف درشت نوشته بود اولین شب نمایش گیشه.»
    – ترجمه استپانیان:« صبح آن‌روز در ایستگاه راه‌آهن اعلان بزرگ تئاتر شهر را دیده بود:«اولین شب نمایش گیشا.»

    – ترجمه آتش‌برآب:« مجسمه‌ی کوچکی از یک سوارکار که در دست بالاگرفته‌اش کلاهی بود، اما سرش شکسته بود.»
    – ترجمه امیررحیمی:« … مجسمه‌ی سواری بر اسب که کلاهش را با دست بالا برده بود قرار داشت، اما سر سوار از تن جدا شده یود.»
    – ترجمه دانشور:« یک مرد اسب‌سوار بود که بر اسب بی‌سری سوار بود.»
    – ترجمه استپانیان:« زینت آن مجسمه‌ی کوچولوی یک راکب بی‌سر بود که در دست بالاگرفته‌اش کلاه لبه‌داری دیده می‌شد.»

    ۳٫ داستان « بانویی با سگ کوچک» داستان زندگی اکثر آدم‌هاست. آدمهایی که در جایی از زندگی به بن‌بست می‌رسند و احساس تنهایی می‌کنند. جایی که بین انتخاب راحتی خود و دیگران دچار تردید می‌شوند. جایی که به ناگاه می‌بینند آنطور که باید زندگی نکرده‌اند و آنچه تا به حال داشته‌اند زندگی نبوده است. چه اجبار چه اختیار، چرا که گاه در همان ساحت اختیار نیز آدمی به پشیمانی می‌رسد و از انتخاب خود نادم است. این که آدمی دارای دو زندگی‌ست را سابق در داستان«شب یک، شب دو»ی بهمن فرسی خوانده بودم. حرفی که کاملاً ملموس و باورپذیر است. با نگاهی منصفانه و متعادل باید گفت وقتی آدمها در کنار هم احساس خوشبختی نکنند و آنِ هم نباشند و حس کنند مورد توجه و اقبال یکدیگر نیستند، کم‌کم احساس خمودی و افسردگی می‌کنند و نسبت به هم بی‌تفاوت می‌شوند. و آنوقت یک‌ جایی از زندگی حرمت‌ها شکسته می‌شود و چند قدم بعد، خواسته و ناخواسته به سمت و سوی کسی شبیه خودشان کشیده می‌شوند و به این ترتیب روح و جسمشان را تأمین می‌کنند. جایی که عشق در بزند دیگر جای چون و چرا باقی نمی‌گذارد و ملاک‌های دوست‌داشتن و علاقه صرفاً محدود به درک و فهمیده‌شدن می‌شود.
    داستان را دوست داشتم و با فضای داستان زندگی کردم. گوروف شاید هوس‌بازتر از سرگیونا بود، ولی او نیز جایی از زندگی به بن‌بست حسی رسیده بود و حال به بیراهه رفته بود. هر دو شخصیت در فقدان درک و دوست‌داشته شدن می‌سوختند و دنبال هوای تازه و امیدی برای زیستن می‌گشتند. بی‌شک این رفتارها در فرهنگ کشور ما مذموم و ناپسند است، امّا عشق حساب و کتاب ندارد، کمااینکه دو شخصیت داستان به خصوص، آنا مدام خودشان را به خاطر رابطه‌ی جدید و پنهانی، ملامت می‌کنند.

    ۴٫ منتخب چهار ترجمه از نگاه من:
    «او دیگر دو زندگی داشت؛ یکی علنی، همانی که همه می‌دیدند و می‌دانستند و به درد کسی هم نمی‌خورد، چون پر بود از حقایق قراردادی و دروغ‌های مصلحتی، درست مثل زندگی باقی دوستان و آشنایانش؛ و یک زندگی هم در خفا. معلوم نبود چه سرّی است که هر چه برایش مهم و جالب و ضروری بود، هر چه که در آن صادق بود و خودش را فریب نمی‌داد و خلاصه جوهر وجودش در همین زندگی پنهانی جاری بود و هر چه دروغ و فریب و ریا و لاپوشانی، حقیقت بود در زندگی علنی‌اش اتفاق می‌افتاد… . و همیشه حدس می‌زد هر آدمی حتماً رازهایی برای کتمان دارد، مثل خود او که زیر پوشش تاریکی شب زندگی واقعی و پرشورش را می‌گذراند.» آتش بر آب
    « او دو زندگی داشت: یکی آشکار، که همه می‌دیدند و درباره‌اش هرچه لازم بود می‌دانستند، پر از راست و دروغ‌های مرسوم و کاملاً شبیه به زندگی آشنایان و دوستانش و دیگری که پنهانی جریان داشت. با هم‌زمان‌شدن بعضی شرایط عجیب یا شاید هم اتفاقی، همه‌ی چیزهایی که برایش جالب، مهم و ضروری بود و نسبت به آنها صمیمی و یکرنگ بود، چیزهایی که به هسته‌ی حقیقی زندگی پنهانش جریان داشت، در مقابل آنچه در او دروغین بود و چون پوسته‌ای در آن پنهان می‌شد تا حقیقت را بپوشاند…فرض او بر این بود که زندگی حقیقی و جالب هرکس در پشت پرده‌ای چون پرده‌ی تاریک شب می‌گذرد.» امیررحیمی
    « او دو زندگی داشت، یک زندگی آشکار که پیش چشم همه‌کس بود و هر که دلش می‌خواست می‌توانست از آن سر در بیاورد. این زندگی پر از حقایق رسمی و خدعه‌های رسمی بود. درست مثل زندگی دوستان و آشنایانش، از راست و دروغ انباشته بود و یک زندگی هم داشته که در زیر زمین، در نهانی ادامه می‌یافت. اتّفاقات زمان به طور عحیبی دست به دست هم داده بود که آنچه برای او مهم، جالب و زنده‌کننده بود، آنچه او را نیرو می‌داد و به صمیمیت و دوری از فریب وامی‌داشت و تنها امید و روزنه‌ی امیدبخش زندگی‌اش بود، این چنین ناگزیر شود از چشم مردم پنهانش بدارد و به عکس آنچه که او را به فریب و خدعه وامی‌داشت، آنجاها که او مجبور بود خودش را نشان ندهد و حقیقت را پنهان کند…یقین داشت که دیگران هم حتماً زندگی حقیقی و واقعی‌شان در زیر پرده‌ی رازها می‌گذرد. گویی که در پشت پرده‌ی شب تار می‌گذرد.» دانشور
    « اکنون او دارای دو زندگی بود: یک زندگی علنی که کاملاً عیان و آشکار بود و هر که دلش می‌خواست می‌توانست آن را ببیند و از ان سر در بیاورد. این زندگی مانند زندگی دوستان و آشنایان او آکنده از حقیقت‌های قراردادی و فریب‌های قراردادی بود و یک زندگی غیرعلنی که دور از چشم اغیار به هستی خود ادامه می‎داد. از قضای روزگار آنچه در نظر او مهم و جالب و ضروری بود و آنچه هسته‌ی اصلی زندگی‌اش را تشکیل می‌داد، در اختفا و دور از چشم دیگران صورت می‌گرفت، اما بقیه‌ی چیزها یعنی آنچه دروغ و نیرنگ او بود و غشایی که به منظور اختفای حقیقت بر خود می‌کشید…و همیشه بر این پندار بود که واقعی‌ترین و جالب‌ترین جزء زندگی هر کسی، در تاریکی شب و در پس پرده می‌گذرد. بقای زندگی‌های خصوصی بر رازها استوار است.» استپانیان

  94. تمرین ۲ -ماه ۲
    سلام
    ترجمه حسی ترجمه ها:
    تر جمه ی سوم
    سادگی و زیبایی ترجمه ها:
    تر جمه ی سوم برایم نسبت به دیگر ترجمه ها قشنگ تر بود و احساس می کنم خانم دانشور ترجمه شان روان تر از سایر ترجمه ها بود و کمتر تشخیص داده میشد که این یک ترجمه است و گاهی از کنایاتی استفاده کرده بودند که زیبایی داستان را مضاعف می کرد و نسبت به دیگر ترجمه ها متفاوت بود.
    نظر شما درباره ی این داستان:
    در کل این داستان را زیاد دوست نداشتم و در جامعه ی خودمان از افرادی هم چون شخصیت ها گوروف و انا اصلا خوشم نمی آیدو من واقعا احساس می کنم پس از خواندن هر کتابی به یک جایی رسیدم و یک نتیجه ای داشت اما از این داستان خوشم نیامد.
    مقایسه ی ترجمه ها:
    من همین چند جمله ی اولش را قابل مقایسه قرار دادم:
    ۱.می گفتند چهره ی جدیدی در ساحل پیدا شده است:خانمی با سگ کوچک
    ۲.می گفتند سر و کله ی غریبه ای در شهر ساحلی پیدا شده :بانویی با سگ ملوس
    ۳.چو افتاده بود که در اسکله قیافه ی تازه ای خانمی با سگ کوچولو دیده شده است.
    ۴.می گفتند در خیابان ساحلی چهره ی تازه ای دیده شده است – خانمی با سگ کوچولو
    خب می توانیم بگوییم که اکثریت کلمات و کل ترتیب جملات در هر ترجمه با یکدیگر متفاوت است و چند کلمه ی دیگر را هم در حین مطالعه یادداشت کردم:
    ۱)دیمیتری
    ۲)دیمیتری
    ۳)دم متری
    ۴)دیمیتری
    ۱)گوروف
    ۲)گوراف
    ۳)گومف
    ۴)گورف

  95. تمرین دوم ماه دوم
    1. ترجمه خانم سیمین دانشور از لحاظ احساسی و توجه به جزئیات و شرح نکات جالب بود.
    2. ترجمه دوم و چهام از لحاظ سادگی و روانی و موجز کردن جملات بهتر از ترجمه‌های دیگر بودند.
    3. کتاب با شرح جزئیات از شهر یالتا، آب و هوا و ذکر حالتهای زن و مرد داستان در هنگام رویارویی با هم یا فراق از هم نمونه درخشانی بود. اینکه از یک ماجرای تکراری و ساده عشقی می‌توان شاهکاری تمام عیار ساخت که مخاطب را تا پایان ماجرا به دنبال خود بکشد و حتی خواندن چهار بار این داستان به فاصله یکروز هم باعث ملال نگردد.
    پایان باز داستان هم شاید مورد علاقه بسیاری از خوانندگان نباشد ولی همینکه سرانجام قصه را به دست خواننده سپرد برایم جذاب بود.
    نکته جالب ترجمه متفاوت اسم نقش‌آفرین داستان گوروف بود که به چهار شکل متفاوت بیان شد و تنها در ترجمه آخر معادله انگلیسی آن ذکر شده بود.

    4. ترجمه اول: و هنگامی که در حضورش از زنها گفتگو می‌شد آنها را چنین می‌نامید: «نژاد پست‌تر!»
    – دیمیتری، نقش خودنمای احمق اصلا به تو نمی‌آید.
    – گوروف همیشه به چشم زنها چنان می‌نمود که نبود. آنها موجودی را دوست داشتند که در خیالشان خلق کرده و در جستجویش بودند…

    ترجمه دوم: وقتی در حضورش صحبت از جنس لطیف می‌شد، آنها را فرومایه می‌نامید.
    – دم‌متری این نقش آدمهای سبک و خودنما هیچ به تو نمی‌آید.
    – زنها همیشه او را چیزی غیر از آنکه بود می‌دیدند، خودش را دوست نداشتند، بلکه آن مردی را دوست داشتند که در خیال از او ساخته بودند…..

    ترجمه سوم: و هر وقت راجع به آنها بحث در می‌گرفت، زنها را جنس پست‌تر می‌شمرد.
    – دم‌متری! نقش آدمهای جلف و سبک به تو نمی‌آید
    – زنها او را دوست نمی‌داشتند، بلکه مخلوق خیال خود را می‌پرستیدند. آنچه را که در زندگی تمنا داشتند و به دنبالش بودند، دوست داشتند.

    ترجمه چهارم: و هر گاه در حضور او از زن جماعت سخنی به میان می‌آمد آنان را «پست‌ترین طایفه می‌نامید»
    – گوش کن دیمیتری، قیافه آدمهای جلف و خودنما، اصلا به تو نمی‌آید.
    – و زنان نه وجود او را بلکه موجود مخلوق تخیل خویش را_ دوست می‌داشتند.

  96. ماه دوم تمرین ۲
    تاثیر حسی ترجمه‌ها روی شما (کدام یک از ترجمه‌ها احساسات شما را بیشتر برانگیخت؟)
    ترجمه آقای حمیدرضا آب پرور
    سادگی و زیبایی ترجمه‌ها (کدام از ترجمه‌ها را ساده‌تر و زیباتر می‌دانید و چرا؟)
    ترجمه آقای حمیدرضا آب پرور
    کلمات و جملات بسیار روان و سلیس و مطابق با آهنگ داستان انتخاب شده بودند به طوری که خواننده بدون دغدغه و پرش ذهنی در مفاهیم درمسیر وروند داستان خود را آزاد و رها می دید و به راحتی همراه شخصیت های داستان حرکت می کرد .
    همچنین اززیاده گویی و غلو در انتخاب کلمات پرهیز شده بود و حس راحتی را به خواننده القا می کرد .
    نظر شما دربارۀ این داستان (به «خوب بود» و «بد بود» و «حال کردم» و «حال نکردم» اکتفا نکنید. دربارۀ نظر خودتان با جزئیات استدلال کنید.)
    یک حس دوگانه ی لذت عشق و وصل و احساس گناه و پوچی در طول داستان وجود داشت که باعث می‌شد خواننده مدام خودش را در این قالب های شخصیتی و اخلاقی قرار داده و به چالش بکشد . در این بخش از داستان بیشتر این حس دیده می شود . 👇.
    حالتی بسیار جدی گرفته بود. درست مثل ابنکه از نظر اخلاقی سقوط کرده است و این حالت عجیب و بی مورد به نظر می آمد اندیشناک بود و چهره‌اش تکیده می‌نمود. گیسوان بلندش با حالتی اندوهگین در دو طرف صورتش ریخته بود درست تصویر گناهکار بر تابلوی قدیمی .
    شاید برای بعضی از افراد این چنین حس هایی نامأنوس به نظر برسد ولی در عین ناممکن بودن به شدت قابل تصور و ملموس بود . مانند حسی که در این بخش از داستان می‌توان با آن مواجه شد .
    👇
    او و آنا سرگیونا ، یکدیگر را چون آدم های نزدیک و خویشاوند مثل زن و شوهر و مثل دوستان صمیمی دوست داشتند . به نظرشان می‌آمد که سرنوشت آنها را برای هم در نظر گرفته و نمی فهمیدند که چرا هر یک همسر دیگری دارد .
    تصویر سازی از افراد و مکان ها بسیار دقیق و کامل بود به طوری که خواننده به راحتی خود را نزدیک به داستان و فضای آن می توانست تصور کند.
    👇
    روز تعطیل بود . هوای اتاق خفه بود و در خیابان گرد باد ، ابری از گرد و خاک به هوا بلند کرده بود و کلاه ها را از سر می ربود .
    جملات برتر داستان از نظر شما و مقایسه ترجمه‌ها (برخی جملات داستان را انتخاب کنید، و هر چهار ترجمۀ این جملات را در کنار هم بنویسید و آن‌ها را مقایسه کنید.)
    ۱_ آنا سرگیونا او نگاهی کرد و رنگش پرید باردیگر با وحشت به او نگاه کرد به چشمهای خودش نمی‌توانست اعتماد کند دوربین و بادبزن را در دستش می فشرد.
    ۲_ آنا سرگیونا نگاهی به او انداخت و رنگش پرید بعد دوباره با وحشت نگاهش کرد باورش نمیشد بادبزن و دوربینش را محکم در مشت خود فشرد .
    ۳_ آنا به او نگاه کرد و رنگش پرید دوباره با وحشت و هراس به او خیره شد باور نمیکرد خودش باشد بادبزن و دوربینش را با هم در دست فشار داد.
    ۴_ آنا به او نگاه کرد و رنگ باخت بار دیگر وحشت زده به او خیره شد آخر باورش نمی شد و با بزن و دوربین را یکجا در مشت خود فشرد.
    در این جملات که بترتیب ترجمه ها آورده شده تفاوت در لحن مترجمها مشهود است در برخی موارد از کلمات زیادی و یا نامانوس بیشتر استفاده شده ولی درمورد ترجمه ۲ کلمات کاملا ساده و روان و بجا انتخاب شده .

  97. چهار ترجمه متفاوت از شاهکار چخوف را خواندم و با صراحت می‌توانم بگویم که آخرین ترجمه از سروژ استپانیان، از سه ترجمه دیگر شیواتر و رساتر بود و من به شخصه با اینکه سه ترجمه قبلی را خوانده بودم و از متن داستان کاملا باخبر بودم اما وقتی این ترجمه را خواندم تاثیر احساسی آن را بر روی خود خیلی واضح و روشن درک کردم و به راحتی توانستم با شخصیت‌های داستان همراهی کنم و از آنچه که در فکرشان و حالات و رفتارشان می‌گذشت در ذهن خودم تصویرسازی کنم

    چهار ترجمه در خصوص تشبیه حالت زن بعد از اینکه در ارتباط با دیمیتری در اتاق هتل اتفاق افتاده را در کنار هم مقایسه می‌کنیم
    ترجمه‌ی رضاامیررحیمی
    درست تصویرگناهکار بر تابلویی قدیمی
    ترجمه‌ی حمیدرضا آتش‌برآب
    درست مثل زن‌های گناهکار در تابلوهای قدیمی
    ترجمه‌ی سیمین‌دانشور
    در تصاویر قدیمی نظیرش را می‌توان یافت
    ترجمه‌ی سروژ استپانیان
    تصویر‌گناهکاران در تابلوهای قدیمی
    در سه ترجمه‌ی اول بیشتر به ترجمه‌ی تحت‌الفظی اکتفا کرده بودند و فقط معانی لغات را پشت سر هم نوشته بودند فارغ از اینکه در اینجا بیان احساسات از زبانی به زبانی دیگر نیازمند کمی اضافه و کم کردن در حالات روحی و روانی شخصیت‌ها می‌باشد تا برای هر خواننده از هر کجای جهان قابل لمس باشد منظورم این هست که وقتی نویسنده و مترجم آن را به زبان فارسی برمی‌گرداند قطعا باید به غیر از تسلط بر ترجمه درباره خیلی از موضوعات بومی و فرهنگی هر دو جامعه اطلاعات داشته باشد تا بدون اینکه به اصل داستان خدشه‌‌ایی وارد شود و یا دخل‌و تصرفی بوجود آید شیرینی و لذت خواندن و درک داستان را در خواننده بوجود آورد
    در همین چهار جمله‌ی کوتاه می‌توان تفاوت مترجم‌ها را در این موضوعات کاملا حس کرد.
    و اما نطرم درباره‌ی خود داستان، بسیار قابل درک و واقع‌نگر بود آنچه که اینجا رخ داده، شاید در نگاه عامیانه و در فرهنگ عامه چیزی جز یک‌ خیانت و هوس‌بازی نبوده، اما می‌توان از دیگاه دیگری چون منظر روانشناسی و آسیب‌شناسی تربیتی و فرهنگی بررسی کنیم و بعد این دو آدم را که در کنار یکدیگر فارغ‌ از تعهداتی که در زندگی قبلیشان دارند ببینیم و اینکه عشق چیزی فراتر از هوس و شهوت است و تا نیاید از درک آن و تفاوت آن عاجز خواهیم بود
    واقعیتی را بیان می‌کند که به سبب وجود یک‌سری قوانین و خرده‌فرهنگ‌های حاکم بر جوامع و اعتقادات دینی و تعصبات خانوادگی اجازه بروز به شکل درست وصحیح نگرفته.
    هر چند که باد گفت تمامی داستان‌های عاشقانه یک‌سرشان به همین اسارت‌ها وقید بندها وصل می‌شود ،
    بپذیریم که آدم‌ها در ادوار مختلف زندگی‌اشان تغییر می‌کنند و انتخاب‌ها و احساساتشان همیشه ثابت و یکی نخواهد بود وشاید باید قبول‌کرد که بعضی از این تغییرات در منتهای ضرر و آسیب باشد چه به خود و چه به دیگران اما همیشه وجود دارند و این واقعیتی است که در تمام حوامع انسانی هست و گاهی از زبان عشق می‌توان آن را تفسیر کرد و گاهی به عنوان یک جرم اجتماعی و من به شخصه دوست دارم این داستان را فقط با نگاه عاشقانه و دوست‌داشتن ببینم و بخوانم
    و چه زیبا چخوف از پس این‌کار برآمده بی‌آنکه هیچ تصویرِ خاکستری از شخصیت‌های داستانش در ذهنم برجای بگذارد

  98. ۱)تاثیر حسی ترجمه‌ها روی شما (کدام یک از ترجمه‌ها احساسات شما را بیشتر برانگیخت؟)

    ترجمهٔ سیمین دانشور

    ۲)سادگی و زیبایی ترجمه‌ها (کدام از ترجمه‌ها را ساده‌تر و زیباتر می‌دانید و چرا؟)

    ترجمهٔ سیمین دانشور به دلیل زیبایی،سلیس بودن،توصیفات زیباتر و ملموس تر که ترجمه را ازنظر حسی قوی تر و زیباتر کرده بود

    ۳)نظر شما دربارۀ این داستان (به «خوب بود» و «بد بود» و «حال کردم» و «حال نکردم» اکتفا نکنید. دربارۀ نظر خودتان با جزئیات استدلال کنید.)

    داستان اگرچه داستان تکراری است اما نقاط قویی هم دارد. و عشقی را بیان می کند که درست در زمان بدی وارد زندگی آدم ها می شود درست زمانی که تبدیل به خیانتی بزرگ و یاد آوری انتخاب های اشتباه این دو زوج در ازدواجشان با افراد دیگر می شود ،عشق از سر تنهایی و انزوا دو ازدواج ناموفق را بیان می کند و دو آدمی که از اعتماد به نفس های از دست رفته یشان در زندگی زناشویی خود به یکدیگر پناه آوردند و به دنبال احترام و اعتبار درست می گردند تا شور و شوق زندگی را پیدا کنند. عشق بااین که آکنده از خیانت است اما تا حدی این حق به این دونفر داده میشود تا حدی که خواننده ی داستان این زن را زنی بدکار نمیتواند تصور کند واورا زنی احساساتی و به دنبال توجه می داند و از طرفی مرد داستان هم دقیقا به دنبال چنین زنی است تا از فضای زندگی خود با همسر سلطه جویش دوری کند چرا که اصل زندگی زناشویی توجه و تفاهم درست درکنار یکدیگر است که هردوی آنها در ازدواج هایشان به این اصل توجه نکرده اند.

    ۴)جملات برتر داستان از نظر شما و مقایسه ترجمه‌ها(برخی جملات داستان را انتخاب کنید، و هر چهار ترجمۀ این جملات را در کنار هم بنویسید و آن‌ها را مقایسه کنید.)

    -تجربه های بسیار و در واقع تجربه های تلخ،از مدت ها قبل به او آموخته بودند هر رابطه ای که در ابتدا به نحوه ای دلپذیر به زندگی تنوع می بخشد و ماجرایی شیرین و آسان می نماید،برای آدم های اخلاق گرا،بخصوص اهالی مسکو کُند ومردد هستند ،به طور اجتناب نا پذیر به مشکلی همه جانبه و فوق العاده پیچیده بدل می شود و در پایان به وضعی تحمل نا پذیر می انجامد.
    (ترجمهٔ رضا امیر رحیمی )

    -و با خود اندیشید که اگر آدم با نظر باریک بین به جهان بنگرد،چه قدر زندگی و جهان را زیبا و متنوع خواهد یافت.افسوس که موانعی پیش می آید که ما هدف عالی زندگی و عظمت جلال بشریت انسانیت را از یاد می بریم و به انحطاط می گراییم.
    (ترجمهٔ سیمین دانشور)

    -سپس خاطره ها به رؤیا بدل می شدند، وگذشته به شکلی از تخیّل با آینده در می آمیخت.
    (ترجمهٔ رضا امیر رحیمی)

    -زنها همیشه اورا چیزی غیر از آن که بود می دیدند،خودش را دوست نداشتند بلکه آن مردی رادوست داشتند که در خیال از او ساخته بودند، همان کسی که حریصانه در زندگی دنبالش می گشتند.بعد هم که به اشتباهشان پی می بردند باز هم دوستش داشتند
    حتی یکیشان هم با او خوشبخت نبود.
    (ترجمهٔ حمید رضا آتش بر آب)

    -آن ها مثل دو پرندهٔ مهاجر، یکی نر و یکی ماده که گیر افتاده باشند و هر کدام را دریک قفس دور از یکدیگر محبوس کرده باشند، بودند.
    (ترجمهٔ سمین دانشور)

    -آن چه واضح بود،این بود پایان یافتن چنان عشقی بعید به نظر می رسید‌ و این که مشقت بارترین و سخت ترین لحظات زندگی آن ها تازه آغاز یافته بود.
    ( ترجمهٔ سیمین دانشور)

    به نظر من ترجمهٔ اول سخت تر بود و در برخی جملات بد ترجمه شده بود اما در برخی جملات زیبا بود. ترجمهٔ دوم راحت تر و ملموس تر بود اما زیادی جمع و جور بود و توصیفات به زیبایی بیان نشده بود. در ترجمهٔ سوم زیبا،سلیس و با توصیفات بسیار زیبابود وخیلی برای من جذاب بود.در ترجمهٔ چهارم اصلا موزون نبود گاهی کلمات خیلی شکیل کنارهم قرار می گرفتند و گاهی خیلی گنگ انگار یک ناهماهنگی در چیدمان جملات وجود داشت.

  99. درس دوم
    اولين ترجمه را كه خواندم پيش خود تصور كردم ،من كه ديگر داستان را متوجه شدم و حسي كه قرار بود بگيرم را گرفتم ،پس ترجمه هاي ديگر خيلي در من اثر ندارد وبه چشمم نمي آيد اما وقتي آخرين ترجمه را خواندم از سروژ استپانيان ،احساس كردم چقدر
    مي توانم در قسمت هاي مختلف داستان با شخصيت ها همراه شوم و در بخش هايي از داستان كه عشق را توصيف مي كرد همزاد پندازي كنم و اينجا بود كه دريافتم ،كلماتي كه ايشان استفاده كردند بيشتر احساسم را درگير داستان كرده است.
    اما اگر بخواهم ترجمه ي ساده اي را انتخاب كنم كه از كلماتي ساده و سليس و كلماتي كه به گوش هر خواننده اي بارها خورده ،استفاده كرده بايد ترجمه ي سيمين دانشور را انتخاب كنم .با خواندن ترجمه ي خانم دانشور داستان را ،به همان اندازه ي روان بودن كلمات ،روان و راحت متوجه مي شوي.
    و اما داستان ،از آن دست
    داستان هايست با اينكه آخرش باز گذاشته شده است اما از احساسي كه در طول داستان حكمفرما بود ،هر شخصي متوجه مي شود كه در نهايت چطور داستان به پايان ميرسد .
    داستاني كه جزئيات را به اندازه ،نه كم و نه زياد،بيان كرده بود ،به همان اندازه كه خواننده نياز دارد و فكر
    مي كنم اين دقت نويسنده باعث جذابيت داستان شده است.و همچنين عشقي را به تصوير كشيد كه نه تاييد كرده بود و نه تكذيب و اينبار قضاوت را بر عهده ي خواننده گذاشته است و در نهايت داستان كوتاهي است كه حق مطلب را ادا كرده و با خواندن آن كاملا مي توان احساس يك عشق پنهان را درك كرد .
    و از آن جايي كه من ترجمه ي سروژ استپانيان را بيشتر دوست داشتم جمله اي را كه انتخاب كردم براي قياس،اول از ايشان مي نويسم كه از اين قرار است :
    “هميشه به اين پندار بود كه واقعي ترين و جالب ترين جز زندگي هر كسي ،در تاريكي شب و در پس پرده مي گذرد .بقاي زندگي هاي خصوصي بر رازها استوار است و شايد تا حدودي به همين سبب است كه آدم هاي متمدن سخت مي كوشند اسرار خصوصي مردم در معرض تجاوز و بي احترامي قرار نگيرد.”
    به عقيده ي من ايشان با كلمه هاي مناسب جمله هاي زيبا ساختند و ترجمه ي احساسي و جذاب را خلق كردند .
    و اما خانم دانشور اين طور ترجمه كردند :
    ” يقين داشت كه ديگران هم حتما زندگي حقيقي و واقعي شان در زير پرده ي راز ها مي گذرد.گويي كه در پشت پرده شب تار مي گذرد .ارزش حقيقي و شخصيت واقعي هر كس جز اسرار است و آشكار نمي شود و شايد تا حدي به همين جهت است كه مردمان متمدن با هيجان و شور خاصي ادعا مي كنند كه بايد راز اشخاص را محترم شمرد و آن را بروز نداد .”
    و ايشان كلماتي ساده و روان را كنار هم طوري نشاند كه هر خواننده اي با هر زمينه ي خوانداري مي توانست داستان را راحت بخواند و برداشت مناسبي انجام دهد .
    و حالا مي رسيم به آقاي حميد رضا آتش بر آب و جمله ي ايشان را
    مي خوانيم:
    “هميشه حرص مي زد هر آدمي حتما رازهايي براي كتمان دارد مثل خود او كه زير پوشش تاريكي شب زندگي واقعي و پر شورش را مي گذراند .هر وجود داراي شخصيتي ،رازهايي دارد و شايد براي همين باشد كه انسان متمدن اين قدر جوش و جلاي حفظ حريم خصوصي را مي زند ”
    و بدون درنگ برويم ترجمه ي آقاي رضا امير رحيمي را هم ببينيم:
    “فرض او بر اين بود كه زندگي حقيقي و جالب هر كس در پشت پرده اي چون پرده ي تاريك شب مي گذرد زندگي خصوصي پنهان است و شايد تا اندازه اي به همين دليل است كه آدم با فرهنگ آن چنان عصبي كوشش مي كند كه احترام اسرار زندگي خصوصي حفظ شود ”
    و اما اين دو ترجمه گمان مي كنم شبيه به هستند .هر دو به يك اندازه احساسي را به من منتقل كردند البته نه احساسي شبيه به دو ترجمه ي اولي كه مقايسه كردم ولي اين حرفم به اين معني هم نيست كه لذت نبردم ،اگر اين ترجمه ها را جدا و در سال هاي مختلف و در مرتبه ي قياس
    نمي خواندم قطعا از هر چهار ترجمه به اندازه ي كافي لذت مي بردم .

  100. فریبا طاهرخانی تمرین دوم ماه دوم قسمت اول :کدام یک از ترجمه ها احساسات شما را بیشتر برانگیخت ؟ترجمه سروژاستپانیان و سیمین دانشور چون ا رتباط حسی بیشتری می گرفتم و باعث ترغیب داستان می شد
    کدام یک ازترجمه ها ساده تر وزیباتر میدانید چرا؟ترجمه استپانیان چون برای من روان و سلیس تر بود و حس بیشتری به من القا می کرد .مثل نم نم باران وبوی خاکش که آرام آرام مارا به خلسه می برد
    نظر درمورد داستان باجزئیات استدلال بگویید؟داستان کوتاه وزیبایی بود ولی سراسر ازمعنا ..ازاین که هرزمان از زندگی بتوانی وشجاعت داشته باشی که خیلی از مسائل زندگی مخصوصا عشق را دریابی و زندگیت را زیبا کنی وواهمه ای نداشته باشی بازم هم شجاعت است و قابل ستایش
    برخی جملات داستان را انتخاب و هرچهار ترجمه این جملات رادر کنار هم بنویسید وآن ها را مقایسه کنید ؟
    به دلیل متلاطم بودن دریاکشتی هنگامی که دیگر خورشید غروب کرده بود باتاخیر وارد شد وپیش از آنکه دراسکله پهلو بگیرد مدت ها دور زد (امیررحیمی)
    ازآنجایی که دریا توفانی بود کشتی تاخیر داشت وقتی رسید خورشید دیگر غروب کرده بود تازمان زیادی طول کشید دوربزند وکنار اسکله پهلو بگیرد (حمیدرضا آتش برآب )
    دریا خروشان بود وکشتی هم دیر کرده بود قبل از این که کشتی به بارانداز وارد شود نا گریزبود پس وپیش برود وخودش را جا بجا کند (سیمین دانشور)
    تلاطم دریا سبب آن شد کشتی با تاخیر یعنی پس از غروب آفتاب وارد بندر شود و پس از آنکه پهلو بگیرد مدتی طول کشید تادور بزند (سروژ استپانیان )
    ترجمه سوم وچهارم روان ترو شیواتر بودند وبیشتر حس را منتقل می کردند
    ترجمه دوم واول ..ساده و معمولی بود ند

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *