هزار کلمه

من و هزار کلمه

[wp-svg-icons icon=”radio-unchecked” wrap=”i”] ماجرای هزارکلمه از کجا شروع شد؟

من هر روز می‌نوشتم و دلم می‌خواست بیشتر بنویسم. اما بعضی روزها تا کمی سرم شلوغ می‌شد نوشتن از یاد می‌رفت. البته صفحات صبحگاهی در جریان بود. اما برای اینکه بهتر بنویسم نیاز به تمرین بیشتری بود. تا اینکه یک روز هنگام خواندن مطلبی دربارۀ یکی از نویسندگان و دانشمندان حوزۀ سیستم‌ها با ایدۀ جالبی مواجه شدم:

کتابی که هرگز به پایان نرسید

اما آنچه در مورد راس اشبی، جالب و ماندگار است، یادداشت‌های روزانه‌ی اوست.

او به مدت ۴۴ سال، هر روز افکار و اندیشه‌های خود را یادداشت و ثبت می‌کرد و در واقع، کتابی را می‌نوشت که نوشتن آن تا لحظه‌ی مرگش ادامه یافت و البته هرگز تکمیل نشد.

لحظه‌ای که راس اشبی فوت کرد، حجم این یادداشت‌های ناتمام به ۷۱۸۹ صفحه رسیده بود که اکنون به صورت آنلاین برای همه قابل دسترسی است.

جالب اینجاست که شاگردان و علاقمندان به او نیز از این شیوه تقلید کردند.

اکثر آنها با وجودی که مانند خود اشبی، کتاب‌های مختلفی نوشتند، اما مهم‌ترین کتاب خود را به صورت روزانه نوشتند و برای ثبت و نگهداری آنها و دسترسی عموم به آنها کوشیدند تا مطمئن شوند که چیزی در ذهن آن‌ها باقی نمی‌ماند که به دیگران منتقل نشده باشد. (+)

[wp-svg-icons icon=”radio-unchecked” wrap=”i”] اینجا بود که جرقۀ هزارکلمه‌ها خورد. و از آن روز تا به حال سال‌هاست که هر روز حداقل هزارکلمه آزادنویسی می‌کنم:

[wp-svg-icons icon=”radio-unchecked” wrap=”i”] اگر می‌خواهید از زیروبم نوشتن هزارکلمه‌ها سردربیاورید لطفاً برای مطالعۀ کامل فایل پی دی اف زیر وقت بگذارید:

دانلود 

[wp-svg-icons icon=”radio-unchecked” wrap=”i”] و اما دربارۀ تفاوت هزارکلمه با صفحات صبحگاهی:

[wp-svg-icons icon=”radio-unchecked” wrap=”i”] بر خلاف صفحات صبحگاهی که به توصیه جولیا کامرون حتما باید روی کاغذ نوشته شود، هزارکلمه‌ها را بهتر است تایپ کنیم. اصلاً از اسم هزارکلمه پیداست که شمارش تعداد کلمات مهم است و این کاری است که نرم‌افزار word حین نگارش، برای ما انجام می‌دهد.

[wp-svg-icons icon=”radio-unchecked” wrap=”i”] صفحات صبحگاهی حتماً باید بلافاصله بعد از بیدار شدن از خواب نوشته شود، اما در نوشتن هزارکلمه‌ زمان مطرح نیست. شما می‌تواند بلافاصله بعد از نوشتن صفحات صبحگاهی یا حتی سه نصف شب به نوشتن هزارکلمه بپردازید.

[wp-svg-icons icon=”radio-unchecked” wrap=”i”] ‌در هزارکلمه می‌توانیم هدفمندتر پیش برویم. بر خلاف صفحات صبحگاهی که تاکید می‌شود بدون لحظه‌ای درنگ فقط برون‌ریزی ذهنی داشته باشیم. برای هزارکلمه می‌توانیم طرح و نقشه داشته باشیم. البته نباید زیاد هم دست و بال خودمان را ببندیم چون می‌تواند مانع نوشتن شود.

[wp-svg-icons icon=”radio-unchecked” wrap=”i”] اگر در تایپ کردن کند هستید یا می‌خواهید بهتر تایپ کردن را تمرین کنید می‌توانید از این سایت کمک بگیرید: یوتایپ

[wp-svg-icons icon=”file-3″ wrap=”i”] تمرین: 

  1. آیا در حال حاضر هزارکلمه‌‌های روزانه را می‌نویسید؟
  2. اگر می‌نویسید لطفاً بخش کوتاهی از یکی از هزارکلمه‌های خودتان را با ما به اشتراک بگذارید.

146 پاسخ

  1. سوال من اینه که با ورد توی گوشی هم میشه تایپ کرد ؟و اینکه چطور بفهمیم چند کلمه شده ؟
    های اون هستن و با گفتنشون درداش از بین میره و دیگه چیزی نداره انگار درداشو دوست داشت چون خیلی وقت بود با اونا عجین شده بود اون دردا همه وجودش بودن خون توی رگاش بودن و حس میکرد اگه به بقیه حرفی بزنه همه مثل قبل بهش نگاه نمیکنن اونو مجرم میدومن اونو مقصر میدونن چون به اندازه کافی اینکارو کرده بودن
    اطرافیان مقصر تنهاییاش بودن

  2. درود براستاد عزیزوهم کلاسی های خلاق دوره نویسندگیم.
    همیشه آرزو داشتم انسان مفید وموفق و متفاوتی باشم.ازدوران نوجوانی بعد از پشت سر گذاشتن خیلی از چالشها ومشکلات وسختیهایی که براثر خشونت جامعه،خشونت خانواده،وخشونت های ناشی از جنگ وپیامدهای آن ؛با روحیه ای آسیب پذیر وخجول پا به عرصه جوانی گذاشتم.
    دراوایل جوانی همچنان به تلاش برای مبارزه، علیه مانع های پیشرفتم در راه رسیدن به هدفم، که نشان دادن خودم بعنوان شخصی متفاوت وموفق به خانواده واطرافیانم که مرا نادیده می گرفتند کردم.پس از دست وپنجه نرم کردن با مشکلات زندگی که مانع درس خواندم که میشدند.تصمیم به درس خواندن کردم ودر دانشگاه قبول شدم.ودر رشته تربیت معلم پذیرفته شدم.اما بازهم بخت بامن یار نشد وبدلیل نداشتن شرایط سنی،در تربیت معلم ثبت نام نشدم ودوباره شکست.اما اینبار شکستی سخت وظالمانه که اصلا کم کاری ونقش من درآن دخیل نداشت.باعث نفرتم از خانواده ام شد که چرا زودتر مانع رسیدنم به این مرحله از موفقیت شدند وحسرتش بر دلم ماند.من اما قابلیت ها وتوانایی های خودم را باور داشتم.تلاش کردم قوی باشم.اما خب چون آرزویم قبول شدن ومعلم شدن بود وحالا مظلومانه از آن محروم شدم،تحملش برایم سخت بود.بعد از مدتی بخاطر این شکست به سوگ نشستم.هنوز کمی خودم را دوست داشتم.بخودم گفتم کوتاه آمدن ،دست از تلاش کشیدن وبه دیگران تکیه دادن کار من نیست.روپای خودم می ایستم.زنده هستم.پس بایدزندگی کنیم.با رشته آرایشگری آشنا شدم.رشته ای که اصلا آشنایی باهاش نداشتم واز آن مدل دخترهایی نبودم که آرایش کردن برایم اهمیتی داشته باشدیا آنرا مناسب خودم بدانم.فقط به فکر مستقل شدن بودم که ازدست غر زدن های خانواده برای ازدواج کردن خلاص شوم.موافق ازدواج کردن نبودم.من مثل هم سن وسالهایم نمی توانستم به مردی تکیه کنم وبرای برآورده شدن نیازهایشان هر توهین یا اهانتی که شوهرانشان به آنها می کردند ویا مورد خشونت قرار میگرفتند راتحمل کنم.اصلا دیدگاه مثبتی باتوجه به مشاهدات وتجربه های خشونتی که در دوران کودکی متحمل شده بودم،نسبت به آقایان نداشتم.دور ازدواج کردن را خط کشیدم.به دوره آرایشگری رفتم.وطی سه ماه تلاش در دوره کاملا جذب ان رشته وموفق شدم.ارایشگاهی زدم.علی الرغم مخالفت های پدرم بخاطر قوانین مذهبی وسنتی ومخالفتهای فامیل وآشناها کوتاه نیامدم ودر سال ۱۳۷۸درشهر کوچکمان آرایشگاهی زنانه باز کردم.برلی اولین بار آرایشگاه زنانه باز میشد واین خلاف عرف حاکم برجامعه شهرمحل زندگیم بود.چه بسیار انگ وبرچسب ناعادلانه خوردم.چه قضاوت های غلط ودوراز انصافی را تحمل کردم.اما مستقل شدم وبظاهر قوی.در درون زخم خورده وبدون عزت نفس.درپاره ای از موقعیت های زندگی اعتماد بنفس داشتم مثل وارد شدن به جمع.رفتن تنهایی به شهرهای دورتر برای گذراندن دوره آموزش ارایشگری ودر ارتباط با رشته م.اما خب بازهم از لحاظ روحی ضعیف بودم .چون چیزی که میخواستم را هنوز بدست نیاورده بودم.من دنبال چیزی بودم که خیلی متفاوتم کند.آرایشگری شغلی نبود که موفق شدنم درآن روحم راسیراب کند.فشار خانواده،فشار جامعه بر خانواده ام وگریه های پدرو مادرم که چرا ازدواج نمیکنم برمن تاثیر گذار شد.البته نگاه ها وحرفهای ترحم آمیز مردم که طفلک لابد شوهر برایش پیدا نمی شود و…ذهنم متوجه ازدواج شد وکمی درقالب زنانه ام نرمش بخرج دادم وتصمیم گرفتم بی دلیل خواستگار رد نکنم.پس از چند مورد زن ستیزی که رد کردم یکی از دوستای برادرم که مقداری سکولارتر بود را قبول کردم وازدواج کردم.حالا چالشهای عدم رضایت خانواده همسرم ،بدلیل اختلاف فرهنگ ما با آنها که بعنوان عروس آرایشگر ومتفاوت با عقاید ورفتار آنها نبودنم،قبولم نداشتند وتلاش های همسرم بماند که خود دفتری نوشته می طلبد.پس از گذراندن این مراحل وبچه آوردن وبزرگ کردن فرزند پسرم ،تلاش برای مادری خوب بودن،برای پیدا کردن رسالت خودم همچنان در تکاپو بودم.کاملا اتفاقی در دوره های افزایش عزت نفس واعتماد بنفس شرکت کردم.در طول دوره با پادکست آقای شاهین کلانتری بعنوان افزایش عزت نفس ،با نویسندگی آشنا شدم.پادکستش را باجان ودل گوش دادم.چندین وچند بار .اینجا بود حس درونم شاد شد.وقتی استاد گفت نویسندگی سخت است ومتفاوت.هرکسی نمی تواند نویسنده شود.نویسنده ها آدمهای متفاوتی هستند از شادی درپوست خودم نمی گنجیدم.سرچ کردم وارد سایتش شدم.ثبت نام در مدرسه نویسندگی.درسایت نوشته بود اعضا مدرسه نویسندگی دراین سایت ثبت نام کنند.ثبت نام کردم وگفتم حتما عضو خواهم شد.دوره نویسندگی۳ماه دیگر شروع میشد.مصرانه درلایوها شرکت کردم.هرجایی که اسم استاد بود من پیگیر میشدم.دست بردار نبودم چون گم شده خودم که نویسنده شدن بود وعاشق نوشتن بودم را پیدا کرده بودم.دردوره ثبت نام کردم و با تمرین هایی که در لایوها به دانشجوهای نویسندگی میداد را همه انجام دادم .مهترینش نوشتن صفحات صبحگاهی بود که به صورت جدی شروع به نوشتن کردم.دوره شروع شد وگام به گام با کلاس استاد پیش رفتم.حالا که دوره به اتمام رسیده ومن هنوز اول راهم حس میکنم زندگی میکنم.حس میکنم دوباره متولد شدم.اینبار بزرگسالی با لوحی سفید در انتظار یادداشت وبرداشت نکاتی ارزنده وخلق واژه ها وکلماتی با ارزش برای هدیه دادن به جامعه انسانی.من حالا دیگر خودم را لایق زیستن می دانم.این را مدیون استاد خوب،مهربان،دلسوز ومهمترازهمه استاد انسانم هستم.بخودم می بالم وکه در کلاس این انسان بزرگ و وارسته ام.چون درکلاسها واقعا پی به اخلاق انسانی ایشان برده ام.بدون هیچ اغراقی این را عنوان میکنم.سرتان را درد آوردم .سپاسگزارم که وقت گذاشتین.پاینده باشید وپیروز

  3. سلام استاد خوب و نازنین
    هزار کلمه را هر روز می نویسم اما نه با هدف روزانه در قالب قسمتی از داستان های که در حال نوشتنشان هستم .
    اما از امروز به بعد حتما هزار کلمه را با هدف مینویسم. واز همین حالا شروع میکنم .از آنجای که مسبب اصلی نوشتنِ من استاد شاهین کلانتری بودند، میخواهم داستان آشنای با ایشان را بنویسم. دو سالی میشد که من درگیر خودم شده بودم ! یعنی در خودم گم بودم و خبر از دنیای بیرونی خودم را به سختی دریافت میکردم . یه جورای اطرافیان و دنیای اطرافم برایم بی معنی و حتی قابل تحمل بود . روزهایم با فکر های ازار دهنده و بی هوده پسری میشد .شب ها هم در کابوس و بی خوابی و حتی زمانی که فکر میکردم خواب هستم در بیداری به سر میبردم .با چشم باز هم کابوس میدیم. همه چیز سخت بود مخصوصا تحمل خودم . احساس پوچی و بی ارزشی تمام وجودم را به تسخیر خود در آورده بود . صد البته که همه اینها به خودی خود و یک باره به وجود نیامده بود ، حالا دلیل آن هر چه که بود در حال واحد مهم نیست . دلم نمی خواست با کسی درد دل کنم ، و تنها کسی که من دوست داشتم همه راز های نهان خودم را او بگویم، قلم و کاغذ بود . هر چه بیشتر مینوشتم بیشتر شیفته آن میشدم. بعدها وقتی نوشته های خودم را می خواندم، شباهت زیادی با دل نوشته های ، به اشتراک گذاشته، فضای مجازی بودند ، وجالب بود ، که خودم از خواندن انها لذّت میبردم. همین لذت ها بود که من را وا داشت تا در اینترنت سرچ کنم برای آموزش نویسندگی . با خودم گفتم چرا که نه ، من همیشه عاشق این حرفه بودن و یکی از رویاهای ، همیشگی من بوده است، و چه بهتر که من دنبال این رویا بروم .
    چند بار که سرج زدم سایت های مختلفی بالا می آمد و من مطمئن نبودم که در این دوره های محرفی شده شرکت کنم یا نه . چند مدت گذشت و من دوباره سرج کردم ، این بار یک سایت متفاوت بالا امد که بدون هیچ اغراقی میخواهم بگویم چنان چشمم را گرفت که هر روز به آن سر میزدم و دنبال راهی برای پیوستن به دوره ها بودم . اول به کانال تلگرامی پیوستم که باورم نمیشد این همه اطلاعات مفید به من بدهد . هر روز پاکدست ها را با اشتیاق گوش میکردم ، و تمرین ها را هم انجام میدادم. با خودم میگفتم یعنی روزی خواهد آمد که من بتوانم با این فرد شگفت انگیز صحبت کنم . از انجای که زیاد اطلاعات در دست نداشتم فکر میکردم امکان پذیر نیست و صد البته هنوز به قول استاد از معجزه اینترنت هم باخبر نبودم. هر مطلب یا پاکدست را چند بار گوش میکردم .یک روز فراخوان شرکت در دوره در کانال گذاشته شد . وارد لینک شدم و شوق شرکت در دوره تمام وجودم را فرا گرفته بود . به دلایلی باز موفق نشدم که شرکت کنم ، و باز مدتی ناامید شدم و بی خیال نویسندگی . دوباره روزی به کانال سر زدم بازهم از اول به پاکدست ها گوش دادم و شوق نوشتن در من جان گرفت این بار دیگه باید تمام سعی خودم را میکردم ، و این کار رو هم کردم و با زحمت فراوان وارد دوره شدم . این وارد شدن به دوره برای من برابر شد ، با عوض شدن دنیاییم. وقتی برای مصاحبه با من تماس گرفتن ، باز فکر کردم همان خواب هایی است که من در بیشتر مواقع با چشم باز میدیدم !
    اما این خواب واقعی از آب در آمد ومن وارد دنیای دوست داشتنی خودم شدم که پر بود از ادم هایی که از جنس من بودن بود ، و همه مثل من یک هدف داشتند، نوشتن و نوشتن. ودر این دنیا هر چه جلوتر رفتم شاهین کلانتری را بیشتر شناختم بازهم میگویم بدون هیچ اغراقی یک فرد متفاوت و فوق العاده توانا و پر از ایده و خلاقیت که هر کسی را به نوشتن وا میداشت . شوق نوشتن با ایده های او صد برابر در من اثر میکرد و باعث میشد هر روز خودم را به چالش بکشم، یک چالش از جنس نوشتن و رهای از دست چیزهای که تمام ذهن من را به خود درگیر میکرد . همه ناگفته های من در نوشتن ریخته و باعث سبکی روح و روانم میشد . امروز یا فردا حتی اگر در نویسندگی، موفق هم نشوم، باز خود باوری و خود شناختی را مدیون استاد نازنین شاهین کلانتری هستم .

  4. سلام استاد بله من شروع کردم به نوشتن هم صفحات صبحگاهی رو می نویسم هم هزارکلمه رو ذهنم خالی می شه و این در بالا بردن تمرکز به من خیلی کمک کرده

  5. سلام. بله. از همین امروز شروع کردم. باورم نمیشد که برای اولین بار موفق شدم، بیش از 1000 کلمه بنویسم.
    «این مدت یکسال، با هر کس حرف زدم تاثیر خاصی در وضعیتم نداشت. حتی آنها که ظاهرا همراه بودند فقط تاییدم می کردند اما من حس میکنم برای شروع باید دست به کار بشوم و حسابی کار کنم و خسته نشوم. من میتونم راه و علاقه ویژه خودم را پیدا کنم.
    راستش را بخواهی فکر میکنم که من یک زن هستم و زن ها خیلی نمی توانند در چارچوب خاصی جا بشوند. خیلی نباید روی استقلال و آرامششان دست گذاشت. باید بگذاری خودشان باشند. اینطوری خلاق ترند. و الا چطور میتونند فردا مادر بشوند و برای بچه هایشان متفاوت باشند و حرف آخر و حرف حساب را بزنند؟».

  6. سلام
    بله نزدیک به یک سال است مرتب هزار کلمه می‌نویسم. تمرینی که من را به بسیاری از ایده‌ها رساند.
    بخشی از هزارکلمه‌هایم:
    هزارکلمه من را یاد ساعتی می‌اندازد که مثل خر در گل گیر کرده بودم و هیچ ایده‌ای برای نوشتن پست سایتم نداشتم. نمی‌دانستم دقیقاً باید چه کنم و نمی‌دانستم چه عنوانی بنویسم. اصلاً موضوعی نداشتم. چند ورق پراکنده کتاب خوانده بودم اما انگار از آن چند ورق ایده‌ای دستگیرم نشده بود آمدم سراغ هزارکلمه فایل را باز کردم شروع کردم به شرح شرایطم و اینکه هر چه تلاش می‌کنم نمی‌توانم پایم را از داخل گل بیرون بیاورم! نوشتم در مورد هر چیزی که آن چند وقت خوانده بودم و زمانی که به خودم آمدم متن پست را هم نوشته بودم. عجب کیفی داد. هزارکلمه برای من محل نشان دادن خودم پیدا کردن ایده‌ها و غافلگیر شدن است. خاطرات من با هزارکلمه‌ها آنقدر زیاد است که در بینشان گم شده ام. یکبار یادم می‌آید با چشم گریان نشستم به قصد نوشتن هزار کلمه دوهزارکلمه‌ای نوشتم و وقتی بلند شدم هم راه حل حمشکلم دستم بود و هم لبخندی بزرگ بر لبم. هزارکلمه به اندازه‌ای در این مدت حال من را خوب کرد و روی من تأثیر گذاشت که می‌توانم آن را جزو شیرین ترین تمرینات بگذارم.

  7. سلام استاد عزیز
    من صفحات صبحگاهی و پنج تا پنج دقیقه را روزانه انجام دادم و امروز فایل هزار کلمه را رو ساختم تا شروع به نوشتن کنم. بدون شک پایان کار خیلی جذاب خواهد بود. تصمیم دارم بیشتر مثبت اندیشی و راه های انگیزشی که خودم انجام میدهم بنویسم. من شبانه جملات مثبتی را مینویسم و صبح های زود کلمات را با خودم تکرار میکنم.
    سپاس از شما
    مانا

  8. چه ایده‌ی عالی استاد عزیزم، من فعلاً مشغول چالش پنج دقیقه‌هایی هستم که شما فرمودید و نوشتن رو برای من شیرین کرد، یعنی روزانه به غیر از صفحات صبحگاهی پنج دقیقه‌هارو شکار میکنم برای نوشتن و کللللی لذت میبرم، حداقل تعداد این پنج دقیقه ها پنج است ولی گاهی تعدادشان به ۱۰ یا ۱۵ تا ۵ دقیقه هم میرسه. به نظرتون این جایگزینی برای ۱۰۰ کلمه ها هست یا نه؟

  9. امروز آمدم سراغ درس هزارکلمه های جادویی و خواندم هر فایل مربوط به یک فصل است. امروز 2 فروردین است و قبل از اینکه نگران شوم نوشتن را از اول بهار آغاز نکرده ام یادم آمدم دیروز خیلی اتفاقی علاوه بر صفحات صبحگاهی، 7 صفحه آزاد نویسی داشته ام. و این برای من مانند این بود که ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند تا تو بنویسی و هیچ بهانه ای برای شروع نداشته باشی. البته من همیشه در آغاز، طوفانی ام و کم کم از سرعتم کم می شود و ناپدید می شوم. اما صفحات صبحگاهی گواهند که می توانم ادامه بدهم. شاهین کلانتری عزیز برای خلق عادت روزانه نویسی از شما ممنونم.

    قسمتی از هزارکلمه های جادویی 2 فروردین 1400:
    مادربزرگ دارد از زهرا می گوید که باید برود سر کار. و این همه درس خوانده خوب است که برود کار کند. البته خداروشکر حالا رفته در دفتر بیمه کار می کند. این چندوقت به همه گفته ام 1400 می خواهم عروسی کنم. وای که اگر نشود. خنده ام گرفته. الکی الکی برای خودم حرف در آورده ام. نمی دانم چرا. آخر سال قشنگی است. حیف است آدم عاشق نشود.

  10. 1: بله بیشتر اوقات مینویسم
    2: به نام آنکه خالق هر عشقی است
    گاهی کافی است ، دلت را به دریا بزنی برای دیدن چشمان آبی َش که دریایی جوشان است.
    گاهی باید غرور نداشته َت را زیر پاهایت لگد کنی ، برای داشتنش.
    گاهی باید راهی سفری شوی ، برای گرفتن دستانش .و گاهی باید رویایت را با او بسازی که باورت شود ، او برای توست.
    آری حال و روز خیلی ها اینگونه است .
    دل را به دریا میزنی ، تا به او بفهمانی چقدر برای دیدن چشمانش لحظه شماری میکنی.
    از همان روزهای اول ، از همان روزی که تو غریبه ، برایم آشنا شدی عاشقت شدم.
    از همان لحظه ای که تو آشنا شدی دوستت داشتم.
    میدانم !میدانم! که مرا هرگز در خیالات خود تصور هم نمیکنی ، اما من ، منِ غرییه برای گرفتن دستانت، برای آغوش گرمت که تکیه گاه من است ، برای دیدن چشمانت که تمام زیبایی خداوند در آن نمایان است ، تمام سختی ها را با جان میخرم .
    خداوند میداند ، میداند که من غریبه ، چقدر دوست دارم.
    چه خوش گفت شهریار:
    کر از یادم رود عالم تو از یادم نخواهی رفت به شرط آنکه گهی تو هم از من کنی یادی .

    اما من مطمئن هستم که روزی من هم آشنا میشوم

    من برای تو غریبه ام!
    تو برای من آشنا
    فرق ما دوتا همینه
    من غریبه ام تو آشنا!

  11. تمرین دوم ماه اول بخشی از هزار کلمه های من:
    به نام یکتا خالق قصه ها
    کر کره ی دومین روز از هزار کلمه را امروز را شروع میکنم خدایا به امید خودت میخوام بدونی که ایمان دارم به داستان های قشنگت هرچند تو بیش تر از خودم خودم را از بری تو همه را از بری و کتیبه میخی محرمانه دل هرکس را تو فقط میدانی یگانه راز دار جهانی که که از قبل راز هارا رمیدانی با تو رها و آزاد ام و مثل پر پروانه ای سبک و آماده برای حل شدن در اتمسفر حضور تو…
    ذهنم که خالی میشود به تو فکر میکنم آن وقت است که کلماتم جان میگیرند و روی کاغذ رقاصی میکنند با تو در فضای شاعرانه احساسم میتوان بوی خوش رایحه ملکوت را لمس کرد
    مرسی که وجودم با وجودت آشناست ای که یاد تو زیباترین ملودی احساس بشر است.
    این روز ها آدم ها کم تر مردمک چشم های هم را مستقیم میبینند برای دیدن هم فقط کافی ست وارد اینستاگرام شوند آیدی رو بزنند عکس های صاحب پیج را لایک کنند و خوب نظاره گرش باشند اما میدانی من به فرکانس در لحظه چشم ها اعتقاد دارم این چشم ها هستند که دل تنگی ها را رسوا میکنند و حال دل آشفته را جار میزند نه عکس ها با چندین افکت و نقاب ها و لبخند های فیک نقاشی شده روی چهره ها .
    نیاز ها که دست خودمان نیست ما به دوستی مستقیم بین چشم ها محتاجیم.
    آدم ها پشت کیبورد گوشی هایشان پنهان اند .
    استیکر ها به جای ما حرف میزنند. گریه مبکنند .عصبانی میشوند حتی عاشق میشوند اشیاق را از چشم های استیکر های مجازی باید فهمید و ناچار به این حس های فیک و تقلبی اعتماد کرد.روی مبل مینشینیم ساکت و بی حرکت و هزارتا استیکر خنده میفرستیم بدون این که مرز های حاشیه لب هایمان اندکی تغیر جغرافیا دهند.
    ما پشت هزان شکلک به جای خود واقعی مان قایم شده ایم گاهی شکلک ها واقعی هستند اما گاهی فقط یک پارادوکس ساده بین حال و هوای واقعی و مجازی مان یا شاید صرفا جهت زیباتر شدن آداب معاشرت های مجازی.
    اما شاید اگر آدمک ها را از صفحه کیبورد گوشی به واقعیت مهمان میکردیم با حال و هوای پشت نگاه هایمان هم گاهی پارادوکس میشد. گاهی عجیب نقل و نبات های حرف هایمان با احوال دل هایمان در تضاد است چه شکلک ها باشند چه نباشند ما به فرکانس نگاه ها از فاصله نزدیک هم محتاجیم

  12. تمرین 2 ماه اول: هزار کلمه
    1- خیر بصورت پیوسته نمی نویسم، اما گه گداری مینویسم

    2- امروز مورخ 13 شهریور پنج شنبه است اولین روزی که من تلاش دارم که تمرین هزار کلمه ای را بنویسم دوست دارم در این قسمت از هزار کلمه درمورد ایده نوشتن م کهکشان ها و راه شیری بنویسم میخوام روایت از زبان کسی باشد که او در اواخر جوانی اش آرزوی مرگ می کند و تصمیم میگیرد به دنبال کنجکاوی اش درمورد دنیای کره های دیگر مثل مریخ و سیارات دیگر سفری به فضا را تجربه کند آنجا با آدم های فضایی دیدار می کند و در آن سفر اتفاقاتی رخ می دهد که تصمیم میگیرد آنجا به زندگی اش ادامه دهد.
    دیگر خسته شده بودم و ذهن م نای نداشت که نفس راحتی بکشد هر روز دغدغه ای به تمام دغدغه های حل نشده ی من اضافه می شد روان خسته، ذهن خسته، جسم خسته هر روز آرزوی مرگ را در کنار آرزوی حال خوش و زنده موندن را با خود می کردم ایده های جذابی که هر روز در کنار دغدغه حل نشدن و عملی نشدن ایده های قبل به سراغ ذهنم می آمد حالم را بدتر و بدتر می کرد دوست داشتم به این ذهنم دستور بلاک شدن را بدهم که عاری از کلمه و واژگان و صحبت ها شود مثل حافظه گوشی با زدن روی چند دکمه همه آنها را دیلیت کنم و نفس راحت بکشم تصمیم گرفتم نه تنها برای دور شدن از شهرم، کشورم بلکه برای دور شدن از دنیایی که در آن زندگی میکنم . خودم را برای رفتن به دنیای دیگر آماده کنم و با به مرگی فعال خودم را به دست دنیای دیگر بسپارم….

  13. تمرین دوم از ماه اول
    وخدا هست🍀
    ۱)بله البته به صورت هدفمند یعنی سعی میکنم بجای هزار کلمه هر روز یه داستان بنویسم که به اینم به لطف صد داستان بوده
    ماشین بهشتی
    زینب، دوباره شماره ی اقای همسر را میگیرد ،تا اخرین بوق ،گوشی را از کنار گوشش برنمیدارد ، باز هم جواب نمیدهد،بار اخر گفته بود اینجا محشر کبری است، صدا به صدا نمیرسد.زینب نگران بچه ها بود که توی  شلوغی ،جواد را گم کرده اند،جواد اما خیلی راحت گفته بود اینجا کسی گم نمیشود. با احتیاط گام برمی دارد. زمین ،هنوز از باران دیشب خیس وکثیف است.  شک داردبا این قدمها ومسیر طولانی سر وقت برسد ،باید همان ظهر با همسر وپسرهایش همراه میامد وبی خیال سرما و کارخانه میشد .  اینطوری خودش هم هوای بچه ها را داشت. باد چادرش را به بازی میگیرد .دامن چادر را توی مشت جمع میکند، سر خیابان اصلی ، چند مرد، دستانشان را توی جیبهایشان چپانده اند و سر به زیر ، گویی مسابقه است، تند  میروند .یکی می گوید  شهدا رو اوردن ،بدوید نمیرسیم به تشیع جنازه ها ،صدای نفس ها وقدم هایشان  همزمان ،میپیچد توی خیابان. بخار کمرنگی  از جلوی دماغ ودهانشان بیرون میزند وخیلی سریع در هوا گم میشود . دوباره شماره ی اقای همسر را میگیرد مشغول است ،سریع قطع میکند -حتما داره منو میگیره، ایشالله خوش خبر باشه. .زینب میایستد ، سر برمیگرداند به عقب ،به انتهای خیابان ،ماشین ها  از جلویش رد میشوند وفقط آب کف اسفالت  را پخش میکنند سمتش ،چادرش را به زحمت  روی سرش نگه میدارد ۰باز هم دستش را جلوی تاکسی دراز میکند، تاکسی پر ،از کنارش میگذرد ، آسمان گرفته است خورشید با نور کم جانی که دارد به زور  از پشت یک تکه ابر چرک در میاید و پشت  ابر دیگر می رود .دوباره شماره ی جواد را میگیرد ،صدای بوق بوق بوق دلش را آشوب میکند. مردها دور میشوند، برای لحظه ای خودش میماند و خیابان خلوت وساکت. کمی جلوتر  وانتی میایستد .زنها یی که سر پا پشت وانت ایستاده اند صورتها ی یخ زدشان را  در چادرهای مشکی پنهان کرده اند .وانت دنده عقب میگیرد، زینب ،دل دل میکند زنی باصدای بلند میگوید- استخاره کنی ،جا میمونی ها  ،و دستش را از همان بالا  دراز میکند سمتش .جلو میآید  یک دست به میله های سرد وانت میگیرد ودست دیگرش  را میدهد به زن جوان ، میاید بالا  . باد سردی میخورد توی صورتش لرز میافتد به تمام تن زینب. مردم را با دقت از نظر میگذراند ،خورشید دارد غروب میکند، از عقب وانت مردم  را میبیند که دسته دسته، با  سرعت همه به یک سمت  میروند ، هر چه جلوتر می رود،خیابانها شلوغتر میشود گله گله چادر مشکی زده اند ، دود اسفند وبخار چایی داغ، روضه .هر چه بیشتر دقت میکند کمتر میبیند انگار ،همه شهر شبیه هم هستند  .نفس پر صدایی میکشد .ودوباره شماره ی جواد را میگیرد ،همچنان بوق بوق بوق .وانت کنار چند زن  میایستد ،یکی از آنها میاید بالا ،پایش را روی جا پایی وانت میگذارد،سلام میکند نگاهی به زنها میکند ،پیاده میشود و به عربی چیزی میگوید و پیرزنی را که با واکر است به زحمت سوار میکند ،دختر کوچکی پنج شش ساله را بغل میکند و میگذارد توی وانت بغل واکر ومیگوید مع السلامه ، راننده پشت ترافیک میماند تقریبا ماشینها وادمها همه در هم گره خورده اند صدای بوق ها وفریادها در صدای بلندگوهایی که روضه ومداحی پخش میکنند در هم میپیچد. راننده ترمز میکند همه کمی  پرت میشوند جلو .داد میزند خواهرا جلوتر از این راه نمیدن بقیش رو باید پیاده برید ، پیرزن جلوی زینب عبایش را سرش میکند واکرش را جابجا میکند وخودش را از کف وانت جمع میکند، دختری بچه ای از پشت ،زیر بغلش را میگیرد زینب سعی میکند از زیر دستش رد شود وفرض  از در کوچک وانت میپرد پایین ،دست میکند توی کیفش و اسکناسی را در میاورد وطرف راننده میگیرد -برو خواهرم صلواتی
    باید زود برسد دوباره نگاهش میافتد به صورت پیرزن که هنوز پایش به در وانت نرسیده و همه ی زنها ی توی وانت پشت سرش ایستاده اند زینب زیر لب میگوید -مردم رو الاف کرده ،تو که نمیتونی راه بری ، امدی چکار؟ پسر ‌جوان چشم بادامی لاغری، با عجله راه کج میکند سمت وانت، واکر پیرزن  را از دستش میگیرد و میگذارد پایین، پیرزن به عربی تشکر میکند واو با خنده به افغانی جوابش را میدهد .زینب دستش را سمت پیرزن دراز میکند، پیر زن خیلی یواش مینشیند پشت در وانت ویکی یکی پاهایش را اویزان میکند زینب  دستش را میگیرد تمام سنگینیش میافتد روی بدن زینب، برای لحظه ای زینب فشار را تحمل نمیاورد،خودش را از زیر پیرزن  میکشد پیرزن پخش خیابان میشود .تا دختر جوان خودش را از وانت پرت کند چند نفر زن ومرد هم زمان زیر بغل هایش را  میگیرند ،دختر میاید  پایین. میزند توی صورت خودش وای یماااا ودست پیرزن را میگیرد وبا عربی چیزهایی میگوید . تریلی بزرگی وسط جمعیت به زور دیده میشود.
    زینب میافتد وسط جمعیت وبا سیل انها جلو میرود سمت تریلی ،بی اختیار هرچه جلوتر میرود شلوغ تر و فشار بیشتر میشود.
    سرو صدا ی گریه ی بچه ها جیغ زنها هم همه ی مردها درهم ،اما صدای  بلندگو یی که از تریلی  وسط جمعیت میاید از همه بلند تر است بعد از بلندگو همه با صورتهای خیس دم میگیرند یا حسین . بچه ای روی دوش مردی خم میشود و توی گوشش بلند میگوید بابایی حاج قاسم توی اون ماشین بزرگه هست ،چه ماشین بزرگی میخواد قاسم سلیمانی رو بیره بهشت ،  مرد اشکهایش را با آستین بچه ی روی دوشش میگیرد
    مداحی  قطع میشود و بلافاصله صدای قران میاید
    زینب دلش شور میافتد نزدیک اذان مغرب است .چطور از این جمعیت بیرون بیاید باید گوشه ای پیدا کند نماز را بخواند نباید دور شود ،نکند در نبودش شهید را بیاورند
    وضو دارد ،چشم میچرخاند گوشه ی دیوار بین دوتا ماشین. گوشه ی دنجی است .
    میرود سمت دیوار میایستد بین دوماشین به زمین گلی زیر پایش نگاه میکند چشم میچرخاند به اطراف. چه طور توی این گل به نماز بایستد، زنی بچه بغل میاید کنار دیوار خانم میشه عقب تر بایستی بچم گریه میکنه میخوام شیرش بدم
    زینب نگاهی به بچه میکند به کالسکه ی خالی که پرچم مشکی که  به دسته ی آن اویزان شده است
    بغض میکند وچیز سنگینی راه گلویش را میگیرد.قدم قدم به عقب برمیگردد و دوباره سر میچرخاند سمت تریلی ،نکند او نرسد .میخواهد از جمعیت جدا شود اما هرچه عقبتر میرود جمعیت تمام نمیشود وادرس مسجد را میپرسد خدا خدا میکند نزدیک باشد ،نمیتواند خیلی دور شود از ماجرا.  کوچه را جلو میرود مرد وزن ایستاده اند،تمامی ندارد فاصله ها بیشتر شده اند راحتتر میتواند نفس بکشد .چند نفر ایستاده اند وسط کوچه و  با صدای بلند اذان میگویند هنوز اول کوچه است . پیرمردی همینطور که دو لنگ در سفیدی  را با ز میکند باصدای بلند میگوید- عجلو بالصلاه ،،بفرما نماز جماعت
    زینب میخواهد برود داخل ،-خوبه خیلی دور نیست دوباره برمیگردد و از دور به تریلی نگاه میکند، گردن میکشد داخل حیاط، شلوغتر از کوچه است سر برمیگرداند به کوچه
    در خانه ی بغلی هم باز میشود ودر بغلی ودربغلی . تا اخر کوچه .
    زینب اولین نفر وارد سالن میشود،پسر جوانی با شلوار جین پاره واستین کوتاه،تند تند روفرشیها ی روی فرشها را جمع میکند ،مچاله میکند وبا خود به اتاق میبرد  .به چشم بهم زدنی کل سالن میشود فرش قرمز دستباف.
    پسر جوان سینی چای را از دست سفیدی که لاک قرمز دارد میگیرد وروی عسلی میگذارد  زینب صورت زن را نمیبیند،روبروی زینب تابلوی بزرگی به دیوار است،همین پسر جوان با کت وشلوار دستش راقلاب کرده به کمر عروس.قبله را میپرسد، پسر لبخند میزند وسرخ میشود ،گوشیش را وسط اتاق میگذارد ومیگوید -الان جهت دقیقش رو بهتون میگم  ،خانم جوان با سجاده ی سفیدی از اتاق بیرون میاید گوشه ی لب سرخش را گاز میگیرد وآرام میگوید -ببخشید همین رو دارم مال جهازم بوده
    چند دقیقه نمیگذرد که سالن پر میشود از مرد وزن که از کوچه میایند برای نماز
    والسلام

  14. بیش از نیمی از روز های من اختصاص پیدا میکند به این تمرین ملموس هزارکلمه
    شغل مشاوره مجازی مرا به نوشتن و تایپ میلیارد ها کلمه وادار میکند …
    من خسته از تایپ کردن ، خلق و به تحریر در آوردن میلیون ها کلمه در روز بی میلی وصف ناشدنی برای این تمرین دارم …

  15. در زمان طرح دانشجویی قرار بود با بخش NICU بیمارستان آشنا شوم . باید دمپایی مخصوص و گان استریل برای ورود می پوشیدیم . یک محیط خییلی گرمی بود برای اینکه وقتی نوزادان از انکوباتور بیرون میایند سرما نخورند . یه اتاق که دور تا دورش اتاقک های شیشه ای داشت شماره تخت ها در بالای آن نوشته بود دستگاه ها کمی متفاوت بودند بعضی هایشان دستگاه فتو بودند با تعداد مهتابی های مختلف ؛ بعضی هایشان به مانیتور وصل بودند و همه نوزادان درون اتاق های شیشه ای لخت بودن فقط با یک پوشک . تا آن زمان این همه فرشته یک جا ندیده بودم که فابریک هستند و هنوز سرد و گرم روزگار را نچشیده ند همانهایی که تنها جرمشان سیب گاز زده جدشان آدم بود و الا جایشان در بهشت بود . همه دنیایشان یک اتاقک شیشه ای، تعدادی سیم که به دست و پاهایشان وصل بود ، مانیتور، سرم و آنژیوکت و بعضی هایشان هم اکسیژن از طریق بینی بود . هیچ تفاوتی بینشان نبود از لحاظ لباس ، عقیده ، مذهب ، طبقه، علم ، وضعیت مالی، شخصیت ، اعمال و علایق همه انگار فارغ از همه چیزهای فانی و تضادها و همه نزاع ها ، جنگ ها ، بر سر و کله کوفتن ها ، چشم تو هم چشمی ها ، حسادت ها و کینه ها بودند . هر کدام به راستی یک تکه از خود خدا بودند . شیشه ی اتاق هایشان مانع رسیدن صدای گریه هایشان می شد ولی از تصویرشان ژستهای گریه معلوم بود باید با جثه های ضعیفی که از ششصد گرم وزن تا سه کیلو گرم آنجا بستری بودند (این را از روی پرونده ها متوجه شدم) خیلی انرژی می سوزاندند برای شنیده شدن صدای گریه هایشان و باید خیلی بر تارهای صوتی شان فشار می آوردند . همه آزادی و حیاط خلوت خانه هایشان به اندازه یک متر یعنی به اندازه یی که می شد سیم دستگاه هایشان که بهشان آویزان بود همچنان وصل باشد . نوزادانی که پیشکسوت بودند با دیدن هر روپوش سفیدی صدای گریه هایشان بلندتر می شد و به خود می پیچیدند انگار که می خواستند خود را از جا بکنند . سخت ترین لحظات زمانی بود که رگ ها خراب می شدند و از این نیم کیلویی و یک کیلویی ها قرار بود دوباره و چند باره رگ بگیریم آنقدر رگ های نازکی داشتند که اخر مگر آن رگ چقدر طاقت دارد که در یک آن آنژیوکت با بسم الله های فراوان وارد بشود و رگ خراب نشود . پدر مادرهایی که وضع اقتصادی خوبی نداشتند نوزادانشان را در این بیمارستان که به صورت خیریه اداره می شد و هزینه ای گرفته نمی شد بستری می کردند . تعداد نوزادان بخش بسیار زیاد بود طوری که راهروی خیلی باریکی بین تخت ها بود . علاوه بر فاصلهی کمی که در عرض تخت ها وجود داشت فاصله طولی دستگاه ها هم بسیار کم بود . بسیاری از مادرهایی که بچه های نارس داشتند ماه ها شبانه روز در بیمارستان زندگی می کردند و با اینکه خونریزی فراوان و درد زایمان داشتند همه زندگیشان را در روستاهای خود می گذاشتند و خانه شان همان یک متر عرض و طول تخت بچه هایشان و یک تخت در اتاق شصت متری که برای چرت های کوتاه تعبیه شده بود و یک صندلی که دستگاه شیردوش کنارش بود برای دوشیدن شیرهایشان بود . در همان یک متر عرضی می توانستند نوزادشان را در آغوش بکشند لمس کنند، بو کنند نوازش کنند برایشان مویه کنند ،لالایی بخوانند ، شیر بدهند پوشکشان را عوض کنند و اشک بریزند .از آنجا ‌که تعداد نوزادان بسیار زیاد بود و فضا خیلی کم خدمه و پرسنل هم باید از همان یک متر جا رد می شدند در نتیجه مجبور بودیم صندلی مادرها را در حین شیر دهی جا به جا کنیم یا بعضی اوقات بهشان تنه بزنیم . اما آن اتاق شصت متری استراحت مادران برای چند ثانیه رفتم تا یکی از مادران را صدا بزنم تا بچه ش را آرام کند بوی مرده خانه میامد پرسیدم چطور اینجا زندگی می کنید اخر چند ماهی بوددر بیمارستان بودند و حمام نرفته بودند بوی عرق هایشان و بوی خونهایی که ازشان خارج می شد آن هم پنجاه مادر در آن فضای کوچک که همیشه تعدادی شان تخت نداشتند باعث شده بود آن اتاق بوی مردار بگیرد بعدها فهمیدم بقیه پرسنل برای همین مرا فرستاده ند که طرحی بودم و از موضوع خبر نداشتم چون هیچ کدامشان حاضر نبودند به آن اتاق بروند .از روی کنجکاوی چند بار دیگر هم به آن اتاق سر زدم بعضی هایشان قرآن کوچکی به دست داشتند و بعضی ها سجده می کردند بعضی ها تسبیح می زدند بعضی ها گریه می کردند و بعضی های دیگر به آنها که گریه می کردند دلداری می دادند مادرهای جدید الورود بیشتر بی تابی می کردند قدیمی تر ها آنقدر از وضعیت بدتر از بچه آن مادر صحبت می کردند و اینکه زندگی در اینجا هم آنقدرها بد نیست که به نظر میاید تا حالش خوب شود . غذایشان که چند دسته علف های مختلف به اسم سوپ بود اعتراضی نداشتند چون اگر اعتراض می کردند بهشان می گفتند که شما که پولی نداده یید تغذیه مناسبی نداشتند تا بتوانند شیر بدهند . اما آن صندلی آن صندلی به نظرم صندلی شکنجه ساواک بود چون هر کس روی آن می نشست به معنای واقعی درد می کشید اگر چه سعی می کردند کمتر معلوم شود اما چهره هایشان که ناخوداگاه مچاله می شد این را نشان میداد با این حال بیشتر فشار می دادند سینه هایشان را به امید جور شدن تغذیه نوزادهایشان بقیه به ظرف زیر دستگاه نگاه می کردند و همینطور به ساعت نگاه می کردند تا نوبتشان شود برای شیر دوشیدن چون یک دستگاه بیشتر در اتاق نبود . بعد از پایین آمدن از صندلی شکنجه اکثر مادرها نگاهی به ظرف شیر مینداختند و می گریستند . فکر می کردم برای دردهایشان می گریند اما بعدها از یکی از مادرها شنیدم بخاطر شرم از مقدار کم شیر است . بعضی از پدرها یا خانواده ها مادر بچه را در وضعیت نوزادش مقصر می دانستند چونکه شیر نداشته تا به بچه ش بدهد؛ چون که پستان مناسب شیردهی ندارد ؛ چون که زودتر یا دیرتر به دنیا آوردش و دلایل دیگر . ناگهان یک نوزاد جدید بدحال آوردند بدحال ها تخت مخصوص دارند بر نخاعش چیزی شبیه نیزه فرو کردند تا مایع نخاعی ش را بیرون بکشند مادری که دیوانه وار جلوی همه پرستارها زانو می زد و التماس می کرد کاری کنیم تا نوزادش زنده بماند.نیم ساعتی همکارانم مشغول بودند .مانیتور اکسیژن رو اشباع اکسیژن هفتاد و پنج و ضربان قلب پنجاه و پنج بوق زد با آمبوبگ احیا میشد فشار آمبوبگ ، ماساژ قفسه سینه دوباره مانیتور ، اشباع اکسیژن هشتاد و هشت ،ضربان قلب پنجاه و هشت ؛ مادر بیرون اتاق ضجه میزد همه پرستارها عرق می ریختند ؛ همه مادرها گریه و دعا می کردند؛دوباره عرق ، ماساژ ، آمبوبگ، مانیتور ، گریه مادر ، تشنج نوزاد بار سوم تکرار این چرخه صدای شیون آمد . این دفعه عرق پرستارها، ماساژ ، آمبوبگ، مانیتور،اشباع اکسیژن و تمام . مرگ نوزاد ، شیون و خود زنی مادر، ترس بقیه مادرها، شرم پرستارها ، دیدار پدر با جسد .

  16. نوشتن هزار کلمه ها را واقعا دوست دارم . هزار کلمه هایم را معمولا آخر شب قبل از خواب وقتی که  دیگر کاری برای انجام دادن ندارم و کل خانه و کل محله در سکوت و خواب فرو رفته است انجام میدهم . در این زمان فقط صدای تلق و تولوق کیبورد است که این سکوت را می شکند و شنیدن این صدا در سکوت حس عجیب و لذتی بخشی برایم دارد.
    راستش برای خودم هم عجیب است ولی اکثر اوقات این هزار کلمه را براحتی و بدون سختی تایپ میکنم .هر شب نیم ساعتی را  به نوشتن هزار کلمه ها اختصاص میدهم . حتی میشود گفت همیشه بیشتر از هزار کلمه تایپ می کنم و بدم نمی آید این رقم را به هزار و پانصد کلمه افزایش بدهم .
    در هزار کلمه هایم از هر دری حرف میزنم .
    به خاطر همین هم است که این کار را دوست دارم .
    مثلا از کل کارهایی که طی روز انجام دادم میگویم . از کارهایی که فردا باید انجام بدهم . از هدف ها و آرزو ها و خواسته هایم میگویم. غرغر هایم را خالی می کنم . ایده هایی را که به ذهنم میرسد  شرح میدهم و درباره اش فکر میکنم. از برنامه هایم برای آینده می گویم .  من با نوشتن فکر میکنم.  در هزارکلمه ها مخاطبم خودم هستم . با خودم حرف میزنم . تایپ هزارکلمه ها بدجوری حالم را خوب میکنم. گاهی وقت ها هزار کلمه هم کفاف من را نمیدهد آنقدر که حرف دارم.
    بخشی از هزار کلمه های من:
    زندگی هر آدمی یک داستان عظیم است. یک رمان کت و کلفت. حالا بیشتر از هر زمان دیگری به این باور دارم. به تعداد همه ی آدم ها داستان وجود دارد. شک ندارم قبلا این جمله را جایی خوانده ام با شنیده ام ولی یادم نمی آید کجا. توی هزار و یک سال مندنی پور بود انگار نه؟ یا یک جای دیگر ؟ اهمیتی ندارد مهم این است که به اندازه ی کل آدم هایی دنیا آن هایی که آمده اند روی این سیاره و رفته اند و آن هایی که هنوز ساکن این سیاره هستند و آن هایی که هنوز نیامده اند داستان وجود دارد.
    داستان های کوتاه و بلند. دلم میخواهد داستان زندگی آدم ها را بنویسم. هرچند که گروه خونی من به این کار نمیخورد. چرت و پرت هایی که توی صد داستان نوشته ام گواه این مدعاست. قبلا با خودم میگفتم بعد از کنکور که سرم خلوت شد مینشینم و همه را میخوانم ولی الان حتی نمیخواهم به آنها فکر کنم. در هر حال باید روزی به سراغشان بروم مگر نه این که همان اولش به خودم قول داده بودم که میخواهم کلی چرت و پرت بنویسم؟ داشتم میگفتم گروه خونی من به این کارها نمیخورد. ولی یک بخشی از وجود من هست که دلش میخواهد قصه بگوید. میل شدیدی به ثبت داستان آدم ها دارد. میگوید ببین چقدر آدم هست! چقدر داستان هست! حیف نیست که بگذاری همه ی این ها در دل زمان گم شوند و از بین بروند. گویی اصلا چنین آدم هایی وجود نداشته اند و چنین اتفاقاتی هرگز برایشان رخ نداده باشد. برخی قصه ها و زندگی ها و آدم ها حیف است که با مرگ رو به نیستی بروند. شاید نهایتا چند دهه ی بعد در ذهن و قلب کسانی باقی بمانند ولی این کافی نیست  بعضی زندگی ها و آدم ها را باید قصه کرد وگذاشت برای آدم های هزار سال دیگر. کهنه نمیشوند. آنقدر می ارزند که باید جاودانه شوند. فقط باید کسی پیدا شود که از عهده ی این کار بر بیاید .

  17. به نام خدا
    در تاریخ هجدم آذرماه سال99 هزار کلمه ای می نویسم درمورد انچه نمی دانم حاصل علم است یا هنر عشق است یا تجربه در دنیا مکتوب میشود یا عالم بالا … در مورد شعر خواهم نوشت نمی دانم به اندازه هزار کلمه دانش و احساسم یاری ام کند یا نه. آنچه مرا وا داشت امروز مسیر نوشتن هزار کلمه ام را به این سو کج کنم هیاهوی ذهن وغلیان احساسم برای شنیدن ابیاتی زیبا از خواجه شیرازی بود که می فرماید
    رشته تسبیح اگر بگسست معذورم بدار دستم اندر دامن ساقی سیمین ساق بود
    مید انم هرکسی بنا به علم و ذوق خود از شعر تعریفی دارد شعراز نظر من شاید کلامی است آهنگین برای بیان پیامی امیخته با احساسات سرشار شاعر. لطافتی است از عمق جان برخواسته و حقیقتا نمی توان برای ژرفای سخنش حد و مرزی نگاشت. واژه هایی که انگار با مفاهیم و آهنگ خود بازی می کنند تا تو را در خود مبهوت و متوقف سازند زیبایی منحصر به فردی که تنها به چشم دل نمی اید به گوش جان نمی رود بلکه با تمام ذرات و جود و قلبت آن را در می یابی . شاعر کسی است که قلبش را پاک باخته، عواطفش را آمیخته و ابیاتش را ساخته . هر سخن آهنگینی و کلامی که وزن و قافیه اش ببخشند و تو را ناخوداگاه چون اونگی به حرکت وا دارد و در خودش واژه هایی خاص داشته باشد شعر نیست از دیدگاه من نه به عنوان یک اهل سخن و کاردان که به عنوان یک مخاطب و علاقمند به هنروری شعر کلامی ست که همواره از معانی و مفاهیم آشکار و پنهان سرشار است سخن واره ای است که آهنگش انسان را با خود به دنیای درونش ببرد ژرف اقیانوسی باشد که شناور شدن و دانستن عمق آن برای هر کسی ممکن نباشد جز به ابزار معرفت و اگاهی.. شعر هنر عارفان است هنر عاشقان شعر هنر کسی است که به عالم درون و بیرونش شناخت دارد علم کلام دارد روحش اسیر نیست ازاد است شعر زیبایی ستودنی کلام است که وقتی با موسیقی و اوای اساطیری اهل اواز هم فریاد می شود انگار گوش جان و روح را نوازش می کند درونت غوغا می شود بزمی بر پا می شود بزمی که در ان خودت هم مهمانی و هم میزبان خودت می چرخی و خودت تماشا می کنی … شعر تلطیف سخن است سوز دل شاعرکه تنها با رنگ و لعاب عشق و در قاب ابیات و قافیه ها قابل بیان است . گاهی با خودم فکر میکنم شاید دنیای شاعر دنیاییست فراتر از دنیایی که پیش چشم ماست هیچ وقت نمی دانی لحظاتی که ب خلق این اشعار مشغول بوده است روحش در کدام یک از عوالم بالا سیر می کرده نمی دانی پس پرده ایهام و استعاره هایش چه راز مگویی پنهان کرده است دنیایش چه رنگی ست زمینش کجاست آسمانش کجا . واژه را به بند کشیده یا معنی را؟ تن خاکی را رها کرده یا روح افلاکی را …
    یک بار دیگر مشغول تورق دیوان می شوم متحیرم می دانم این شیوایی تنها از زبان زیبا افرینی نقل می شود که خود افریدگار نقل و زبان است اتصالی هست نه… فراتر از اتصال اینجا نشانه های انحلال و یکی شدن در وجود لایتناهی معبود را می بینم . وگرنه
    چگونه در کمتر از یک خط و تنها در چند جمله کوتاه می توان اینطور عشقبازی و اعجاز کرد
    انگار دم مسیحایی شاعر در کالبد واژها دمیده و به ان جانی ابدی بخشیده .این کلام مقدس است گرامیست …

  18. چشمام را باز ميكنم تاريكي مطلق، چند بار چشمام را باز و بسته ميكنم ميخوام مطمئن بشم كه چشمام بازه …
    اره واقعا چشمام باز هستند ، چقدر تاريكه ، درد شديدي توي كمر و پاهام احساس ميكنم ، ميخام زانوهام را خم كنم كه اصلا نميشه وقتي زانوهام را خم ميكنم ميخوره به سقف دستم را ميبرم بالاي سرم ميخوام يكم قد بكشم اما دستام هم ميخورند به چيزي
    اصلا انگار نميتونم تكان بخورم هر طرف ميچرخم گير ميكنم
    حسابي مضطرب شدم ،نفس كم اوردم
    چي شده
    اينجا كجاست
    چرا گير افتادم
    تمام بدنم درد ميكنه احساس عجيبي دارم ي چيزايي تغيير كرده
    نميفهمم
    دستانم را از بالاي سرم به ديوار ميچسبونم و فشار ميدم حس ميكنم كمي تكان ميخورد اينبار با قدرت بيشتري فشار ميدم ي لحظه نور كوچكي ميبينم اميدوارم ميشم با تمام قدرتم، خودم را ميكشم بالا
    ي جور خاصي به جلو كشيده ميشم
    نور چشمام رو اذيت ميكنه چشمام ناخوداگاه جمع مي شن، بعد از چند بار پلك زدن چشمام رو باز ميكنم تا اطرافم را خوب برانداز كنم،
    صداي بلندي ميشنوم كه با وحشت ميگه مامان مامان اين عنكبوت چندش در قوطي كبريت رو باز كرد ،من ميترسم.

    صداي ديگه اي با عصبانيت ميگه از دست آرين با اين ازمايشاتش، هي ميگم با دمپايي بزن روش ميگه ميخوام دست و پاهاش رو بشمارم ، حالام كه معلوم نيست كجا رفته ؟

    من بازم ديوار را بيشتر هل ميدم اينجا چه خبره اخه

    صداي جيغ ميشنوم بعد هم ميگه مامان من ميترسم

    صداي تق تق دم پايي مياد
    صاحب صدا با عصبانيت ميگه آوا انقدر جيغ نزن عنكبوت كه ترس نداره با دم پايي بزن توسرش

    صداي اول گفت اييييي من ميترسم
    من هاج و واج موندم
    صداي دوم ميگه كاري نداره كه قوطي كبريت رو پرت كن تو باغچه

    صداي تق تق دم پايي نزديك ميشه و ناگهان تق دوباره همه جا تاريك شد انگار در بسته شد
    دهه حس ميكنم كسي منو بلند كرده
    صدا رو ميشنوم هنوز ، اما بم تر و مبهم :

    ببين اينجوري پرتابش كن بيرون
    و من حس شتاب دارم و بعد حس سقوط ……

  19. امروز اولین روزی است که تمرین نوشتن هزار کلمه را شروع کرده ام. در ماه آذر در کلاس نویسندگی خلاق ثبت نام کردم و الان ده روزی می شود که این کلاس شروع شده. خیلی هیجان دارم و امیدوارم بتوانم از عهده ی انجام تمریناتم بر بیایم. بیشتر به لحاظ زمانی مشکل دارم ولی تلاشم را میکنم چون همیشه دغدغه نوشتن داشته ام.

  20. متاسفانه هنوز شروع نکردم کار با لپ تاپو دوست ندارم ولی می دونم که احمقانه هست

  21. تمرین دوم
    سوال اول
    بله، البته من یک روز درمیان، هزارکلمه‌ها را می‌نویسم.
    سوال دوم
    خیلی خیلی خصوصی هستند. مطمئنم اگر هم برایتان بفرستم، شما احتیاط را پیشه کرده و آن را در صفحه تمرین‌ها به نمایش نمی‌گذارید و پاکش میکنید. این روزها هیچکس به دنبال دردسر نمی‌گردد.

  22. راستش با همه ي تمرينها ارتباط برقرار كردم به جز هزار كلمه . اوايل انجام مي دادم ولي كم كم از دايره ي تكاليفم حذف شده و بندرت سراغش ميروم،طوري كه در قسمت ثبت تمرينها و ديدگاههاي ماه اول هم جزء آخرين تمرين هايي هست كه ميخواهم ثبت كنم.
    اميدوارم با استفاده از تمرين خوب چك ليست نويسي اين مشكل رفع بشود و مثل بقيه تمرين ها بتوانم هزار كلمه را هم به طور منظم انجام بدهم.

  23. سلام
    من خوشبختانه از همان ابتدا ارتباط خیلی خوبی با هزار کلمه ها پیدا کردم .شاید یک دلیلش آزاد نویسی باشد و دلیل دیگرش علاقه به نوشتن و نوشتن . واز آنجایی که در سرم کلی حرف دارم از همه جا و همه چیز این آزادنویسی کمک بسیار خوبی برای من است . البته که شروع کردنش کمی برایم سخت بود اما به محض نوشتن به لطف خدا روان نوشتم .و تا به الان و حتی قبل از شروع دوره همراه با صفحه اینستاگرامی و سایت استاد کلانتری شروع کردم نوشتن هزارکلمه را و ادامه دارد همچنان.

    بخش کوتاهی از هزارکلمه ای که مدتها پیش نوشته بودم :
    خیلی چیزها باید بنویسم از خیلی چیزها ولی همیشه به این نکته فکر فکر می کنم که قبل نوشتن خیلی حرف باید برای گفتن داشته باشم . آنقدری که واژه برای گفتن کم نداشته باشم چه برسد برای نوشتن .باید به حدی دیده باشم و خوانده باشم که واژه ها در ذهن من ردیف شوند برای سرریز شدن .اما تا زمانی که انسان در حد گفتن هم حرفی کلمه ای در بساطش پیدا نمی شود چه انتظاری می توان داشت ؟ از ذهن خالی مانده و فراموش شده چه توقعی می توان داشت ؟ به نظرم ذهن شبیه به یه کتری می ماند اگر خالی باشد و آتش زیرش را روشن کرده باشی از تهی بودن و شعله ور کردن زیرش می سوزد دیر یا زود .بوی سوختگی ذهن که احساس شود عجیب کار سخت می شود. همانقدر که از کتری خالی از آبی که فقط زیرش را روشن کرده ای و توقع آب جوش آمده را داری که چایت را دم کنی کاری احمقانه و بیهوده است همانقدر هم از ذهنی که خالی نگه داشته شده و صرفا توقع خلاقیت و درست کار کردن را داشته باشی هم کاری عجیب یا شاید مضحک و خنده دار هم باشد. ذهن ها مظلومانه از آنها بیگاری کشیده می شود صرف این که ذهن هستند همین . حداقل درباره ی ذهن خودم که همین مورد صدق می کند شیره ی جانش را کشیدم از بس به خیال باطل خودم فکر کردم که چه جانانه مشغول فعال نگه داشتن ذهن خودم هستم و به چه ذهنی دارم و از این حرفهای دل خوش کنک که به درد خودم هم نمی خورد و کارم را از قبل هم خراب تر می کند .کلا من با همین حرف های دل خوش کنک هم به شدت مشکل دارم . حرفهای انسان رو از واقیعت زندگی حسابی عقب می اندازد و بیچاره اش می کند تازه زمانی متوجه می شود که نابود شده و به فنا رفته که خیلی کارها وقتشان هم گذشته بی خودی مشغول دست و پا زدنیم . وا وای از آن روز که چه روز تلخی می شود برای آدمی .حرف های دل خوش کنک تو را از خودت دور می کنند و فرو می روی در توهمی که خودت با دستهای خودت روی همین حرفهایی که فقط کارشان خوش نگه داشتن دلت هست ساخته ای و عجیب تورا درون خودش فرو می برد . و برای بیرون آمدن از این هم گاها و البته بیشتر اوقات هزینه ی سنگینی باید پرداخته شود و گاها جانت گرفته می شود . کاش هر روز یکی از کارهای مهم ما همین باشد که به خودمان یاداوری کنیم که هرگز دل به این حرف های بی سروته و بی محتوا و الکی خوش کننده نبندیم که بعد توان کنده شدن نداشته باشیم .الان هم می شود کاری کرد خدا را چه دیدی ؟ من خدا را قدرتی عظیم می بینم و عشقی بی انتها که هرگز تمامی ندارد برای همین هم دلم می خواهد بنای توهمی که خودم ساخته ام و حالا فرو ریخته واقعی اش را بسازم روی حرفهای واقعی روی واقعیت های زندگی ام .

  24. به انتهای ماه اول رسیدم و کلی تمرین عقب افتاده دارم ولی امروز تصمیم گرفتم که خودمو جمع و جور کنم و بچسبم به درس و مشقم هنوز تجربه هزار کلمه را خیلی نداشتم ولی تمام سعیمو میکنم اینجا نوشتم که همه شاهد باشند

  25. اولش که استاد گفتند باید تایپ کنیم زیاد خوشحال نشدم چون همیشه با مداد و خودکار نوشتم ولی اولین بار که هزار کلمه رو نوشتم برام خیلی لذت بخش بود الان اکثر تمرینام رو دوست دارم تایپ کنم این تمرین باعث شد من با تایپ کردن آشتی کنم ودوتا دوست همیشگی بشیم

  26. سلام
    1. متاسفانه منظم نمینویسم چون قبلا برون ریزی بود 1000کلمه هایم و الان صفحات صبحگاهی جایگزین شده دیگه اون کششی که داشتم نسبت به هزار کلمه هارو از دست دادم ولی خب دوباره از دیروز توانستم شروع کنم با 500 کلمه و در محدوده زماانی مقطع ولی روی هم 30 دقیقه ولی دیروز 20 دقیقه اش رو فقط تونستم بنویسم

    2. خب امروز هزار کلمه هامو خلاصه کتابی که قراره از خودم فیلم بگیرم مینویسم باشد که رسنگار شوم و ادامه بدم به این بهانه هزار کلمه ها رو !!! نمیدونم فیلمم خوب میشه یا نه فاطمه حالا تو خلاصه حرفاتو بنویس بعدا این فکرا رو بکن … برو بریم
    خب من ازیه پادکست شناختم اول که اسم پادکست و دیدم خنده ام گرفت گفتم خب که چی یعنی من بلد نیستم کتاب بخونم؟ ولی وقتی گوش دادم فهمیدم دقیقا همون مشکلاتم منه! من کتاب رو میخونم و میتونم مفهوم کتاب رو به کسی بگم ولی نمیتونم یه خلاصه خوب بگم یا نه نکات مهمش و اینا یادم میره و من ربطش میدادم به حافظه یا کتابای سنگین رو نمیتونستم بخونم اصلا و!!!! تا اینکه این پادکست رو گوش دادم و تمام مشکلاتم رو فهمیدم حالاهم خریدمش چون از اون کتابایی هست که باید دقیق خوند ! کتاب چطور کتاب خوانیم. سال 1980…..

  27. تمرین هزارکلمه:
    هزارکلمه های عزیز من چند صباحی است که دارم روی شما فکر میکنم که چگونه شما را آغاز کنم
    و دلم میخواهد که به بهترین نحو شما را بر روی صفحات دفترم پیاده کنم .
    به نظرم 4۰ سالگی سنی است که تنها به خودم تعلق دارد در این سن دیگر همه کارهای ضروریم را
    انجام دادهام و فرزندانم از آب و گل در آمده اند و به راحتی و با خیال راحت میتوانم به خواسته ها و
    آرزوهای دیرینه خود بپردازم . چهل سالگی تنها مال خودم است و می خواهم از این به بعد را به میل
    و اراده و خواسته ها و مکنونات قلبی خود تن بدهم دیگر کافیست چقدر بر روی قلب خود سنگ نهادم
    6
    و بر خواسته هایم جامه ی عمل نپوشاندم . تا به حال به خاطر پرورش فرزندان و رسیدگی به خانه
    داری و همسرداری سپری شد . بدون هیچ توجهی به خواسته هایم . تا این زمان تمام خواسته هایم در
    خواهش ها و آرزوهای فرزندانم سپری شده و همراهی همسرم. در این مقطع زمانی می خواهم به
    آرزوها و خواسته های خودم بپردازم . تا به حال در هر رابطه ای که با دیگر اطرافیان داشتم ضربه
    خوردم اما اکنون تصمیم گرفتم از انسان های سمی فاصله بگیرم و زندگی جدیدی را شروع کنم .

  28. جهان پر از شگفتی ست. این را فهمیده ام که برای شناخت بهتر جهان و انسان باید نگرش بین رشته ای داشت. برای کشف یک چیز یا اختراع یک چیز علوم مختلف به هم کمک می کنند و این کمک ضروری ست. همه چیز مهم است و همه چیز با هم ارتباط دارند. همه چیز در جهان حتی پرت ترین اطلاعات و علم ها هم ارزشمندند. در جایی از جهان دانشمندی برای یک اختراع در حوزه ی زیست شناسی از قلاب بافی مادرش ایده گرفته است. این شگفت انگیز است. من وقتی به اسرار
    جهان پی می برم از اینهمه زیبایی و ظرافت و شگفتی جهان و عظمت پروردگار ناخودآگاه اشک از چشمانم جاری می شود. شاید این جهان منتظر است تا ما چیزی جدید از آن کشف کنیم یا چیزی ارزشمند مانند مهربانی و لبخند به آن اضافه کنیم. جهان بی وقفه در حال گسترش است پس چرا ما گسترش پیدا نکنیم؟

  29. چقدر جالب و عجیب که برای نوشتن این برون ریزیهای مغزی روزانه لحظه شماری میکنم. برای صفحات صبحگاهی و هزار کلمه دلم تنگ میشود و حالا که با تاخیر به وصال رسیده ام ذوق دارم. چه زود به این نقطه رسیدم. تازه سه جلسه از دوره گذشته من همچون کسی که گمگشته ای دارد امروز به ذوق صفحات صبحگاهی بیدار شدم. و حالا که شب هنگام است و دیرتز از وقت معمول برای نوشتن هزار کلمه سررسیدم، حس وصال دارم. این چند ساعت گذشته هر کاری میکردم مدام ذهنم پیش صفحه وورد بود که خالی مانده. پیش این سطوری که نوشته نشده. یا شاید بهتر است حالا دیگر بگویم نوشته شده. تاثیر خیلی خوب و مثبتی داشته این نوشته ها برایم. برنامه ریزی روزانه صبحگاهی و سنجش اعمال و کرداردار شبانگاهی. جالبه. انگار نکیر و منکر زبون باز کردند. هه هه!

    (من ابتدای هزار کلمه برون ریزی مغزی میکنم. و بعدش چک لیست روزانه زیر رو مینویسم. اینها مسایل مهم زندگیم هستند که روست دارم به صورت روزانه براشون کاری کنم. این لیست رو مینویسم و جلوش توضیح میدم برای هر کدوم چه کاری انجام دادم. معمولا یکیشون که اون روز براش حرف بیستری دارم رو انتخاب میکنم و با روش خوشه سازی افکارم رو مینویسم. اینجوریه که معمولا خیلی راحت بیش از هزار کلمه مینویسم.)
    چک لیست روزانه من:
    ۱. دوره نویسندگی

    ۲. روزی هزار کلمه

    ۳. رابطم با بچه ها

    ۴. پیاده روی

    ۵. ورزش

    ۶. روابط اجتماعی

    ۷. ارتباطم با همسر

    ۸. دلیلی برای شکرگزاری

    ۹. پیج انستاگرام نویسندگی من

  30. بخش اول
    هزار کلمه ها را روی کاغذ می نویسم البته فعلا و امیدوارم به زودی تایپ کردن را شروع کنم . بعضی روزها از ۱۰۰۰ کلمه فراتر میرود و گاهی به یک پاراگراف ختم می شود . نام دیگر هزار کلمه ها را گذاشته ام صفحات شامگاهی ، چرا که نوشتن را در سکوت نیمه شب بیشتردوست دارم . وقتی کاغذ ها را سیاه می کنم احساس شعف و پیروزی به من دست می دهد . حالم با نوشتن خوب است .
    بخش دوم
    امروز سردرد داشتم . بعد از کلی کلنجاررفتن با خودم و به قول استاد عزیزم هدر دادن انرژی ، تصمیم گرفتم به رختخواب بروم و کمی استراحت کنم. با گوشی موبایل به تختخواب رفتم که البته کار اشتباهی بود ولی این اشتباه برای من سبب خیر شد . طبق عادت به سراغ واتساپ و بعد گروه نویسندگی رفتم و با چشم های بسته مشغول گوش کردن به ویس های کلاس امروز شدم . چقدر به دلم نشست . احساس کردم روی صحبت استاد با من است . وصف حال من بود و تنبلی ها و بهانه تراشی های این روزهای کسالت بار. لحظه ای بعد پشت میز نشسته بودم و همزمان با گوش سپردن به صدایی دلنشین و انرژی بخش ،مینوشتم. بعد از نوشتن چند خط و رسیدن به شرح حال کسالت امروزم یک لحظه متوجه شدم اثری از سردرد باقی نمانده است .باور کردنی نبود . چه معجزه ایست این قلم و کاغذ . هر چه پیش تر میروم علاقه و هیجانم برای نوشتن بیشتر می شود . شاید این حس ناب مقدمه ی خوبی باشد برای شروع هزار کلمه های امروز .

  31. امشب هوا گرم شده با اینکه یازده روز از ماه اخر پاییز گذشته و بیشتر شهرهای کشور را باران و برف فرا گرفته و هوا سرد شده، اما جنوب گویا حال و هوا و روش خودش برای تقسیم بندی فصول و ماه ها دارد. احتمالن الان طبق محاسبات جنوب، توی اواخر فصل بهار هستیم و برای همین شرجی و رطوبت را لازمه این محاسبات خودش کرده تا ما حسابی اماده امدن تابستان بشنویم. برنامه دارم که فردا عصری برای گرفتن داروهای پدر بروم شیراز، و میدانم که آنجا قطعن هوا سرد است به حدی که علاوه بر لباس گرم و کلاه، نیاز به روشن بودن مداوم بخاری هم هست. خوبه که کمی هم هوای خنک بهم بخورد تا سر کیف بیام. البته الان یعنی امشب که در حال تایپ هزاره کلمه هستم، آسمان را پاره پاره ابر گرفته و ماه سرگردان شده از بس بین ابرها در تردد بوده، اگر من جایش بودم، اعتراض میکردم و هرجا که دلم خاست، ثابت میماندم و اعلام میکردم که تا تکلیف وجود من مشخض نشود، از جایم تکان نمیخورم، یا جای من است توی این مزرع سبز فلک یا جای ابرها و اگر جای ابرهاست آخر این چه وضعش است، هزار تکه هستن طوری که انگار گله گرگ زده باشند. همین ابرهای گرگ زده به قول ماه، هوا را گرفته اند و باعث گرم شدن شب و زمین شده اند.

  32. 11-9-99 کتاب سال من روز دوم
    سلام صبح همراه با معده دردم بخیر گفتم صبحم را اینطوری آغاز کنم تا شایداین معده دلش به حال من بیچاره بسوزد و دست از سرم بردارد ترش کردن و معده درد اندکی که دارم هم می تواند به خاطر دیرشام خوردن دیشب وهم خواب توام با ترسی که هفت صبح سه شنبه مرا از جای پراند باشد .الان ساعت هفت و سی وشش دقیقه صبح است و من بعد از نوشتن صفحات صبح گاهی که همه اش با نوشتن خواب عجیبم پرشد دوباره به رختخواب رفتم اما هرچه تلاش کردم خوابم نبرد چشمانم از بی خوابی می سوزد اما ترجیح دادم جای وول خوردن در رختخواب و بیدار کردن همسرم از خواب و باوجود معده درد و تپش قلبی که هنوز از شک بیدارشدن از خواب در وجود من است رختخواب گرم و نرمم را رها کنم وبه سراغ نوشتن هزار کلمه امروز بیایم شاید دیگر در ادامه روز فرصت نشود که بنویسم چون امروز برنامه دارم که بعد ازچند رو به دیدن مادرم بروم که دلم برایش تنگ شده است …

  33. امروز دومین روز تجربه من از نوشتن هزار کلمه است روز اول کمی دچار اشتباه شدم اما امروز احساس می کنم توانستم بهتر از روز اول انجامش بدهم.تجربه خوبی است فعلا در این دو روز با مشکل کم بود کلمات وموضوع برای نوشتن مواجه نشدم زمان تقریبی تایپ هزار کلمه هم همان سی دقیقه شد .کتاب صوتی آن فرانک را در نرم افزار فیدیبو به قیمت پانزده هزارتومان دانلود کردم در قسمت های ابتدایی کتاب می گوید صفحات صبور تر از آدم ها هستند شاید برای من که مثل آن در عیین حال که دوستانی زیادی دارم اما به راحتی نمی توانم از دغدغه هایم با آن هاحرف بزنم نوشتن هزار کلمه در روز کار بسیار خوبی باشد امیدوارم بتوانم این راه و روش را تا به همیشه ادامه بدهم .
    99-9-11

  34. باسلام . ماه های قبل که درکلاس پولسازی درخانه شرکت کرده بودم استاد این ایده هزار کلمه را مطرح کردند ان موقع تازه لب تاپ گرفته بودم ودستم برای تایپ کردن، کند بود. اما با شروع این تمرین توانستم به مهارت تایپ کردن با ده انگشت، برسم و جالب تر این که اصلا کلمه کم نیاوردم و انگار کلمات خودشان پشت سرهم میآیند و من فقط باید آن‌هارا برروی کاغذ گیر می انداختم و زندانی می کردم. راستش الان آن‌قدرداستان و مطلب و مقاله دارم که ساعت‌ها پای لب تاپ هستم و جداگانه هزار کلمه را انجام نمی دهم. ولی واقعا اقرار می‌کنم که این کار یع نی انجام دادن هزار کلمه برای من بسیار مفید بود. استاد ازشما ممنونم.

  35. تایپ میکنم اما هزارتا نمیشه، همزمان تمرکز کردن و تایپ کردن سخته،امیدوارم روزهای آینده بهتر بشه.
    قسمتی ازهزارکلمه من:الان ساعت ۳و۵۵ دقیقه عصر جمعه است،از صبح تا الان نتونستم هیچی بنویسم،تازه الان میخوام هزار کلمه ام رابنویسم،دیشب از حدودای ساعت ۹آسمان شروع کرد به ابری شدن، کم کم ابرهاآمدن تاآخرشب بیشترآسمان رایه لایه ابرپوشوند،زیادنبودن اما امیدبخش بودن و مژده آمدن یه روز بارونی یاحداقل ابری را می دادند، صبح که بیدارشدم خداراشکر هوا ابری بود، ساعت ۷ونیم رفتم تو حیاط،آسمان را کاملا ابر پوشونده بود،انتظار داشتم تا چند دقیقه یا یک ساعت دیگه بارونی بشه اما تو همین فکر بودم که یهو اولین قطره باران ریخت رو صورتم دوسه قطره ای شد،حسابی خوشحال شدم والبته غافلگیر،زودتر از آن چیزی که فکرش را می کردم باران رسید، چند قطره ای هم روی زمین ریخت اما زیاد طول نکشید وزود تموم شد،اما همین چند قطره هم حال خوبی به من داد وباعث شدصبحم را با حال خوبی شروع کنم.

    م

  36. قصد کردم اولین هزار کلمه را بنویسم. نمیدانم کارم به خرده عادت ها می رسد یا همان هزار کلمه درست و حسابی نه کمتر نه بیشتر، نه کمتر.
    نمیدانم دغدغه نوشتن را از کی و چگونه در زندگیم احساس کردم. شاید کلاس چهارم. شاید همان باشد.
    همان روزهایی که از شوق تعریف معلم انشا ، ساعت ها مینوشتیم. شاید منشا آن همان باشد و بعد ها شد یک عادت همیشگی برای تسکین خاطر و آرامش روحمان.
    گمان میکنم همان است. البته تا اینجا حافظه ام یاری میکند . قبلش را یادم نیست چه بود و دغدغه هایم چه بودند.
    بچه تر که بودیم نصف بیشتر ما میخواستیم پزشک شویم. همین خود من . چند سالی گذشت و بعد از آن دیدم که با ریاضی رابطه مسالمت آمیز تری دارم و این شد که رفتم رشته ریاضی. این دو سال آخر را هم با رویای مهندسی معماری شب و روز را سر کردم و بالاخره بهش رسیدم. اما حالا چه شد؟ سهممان شد یک لپ تاپ و کلاس آنلاین. چه میشود گفت؟ شاید هزار کلمه ام بیشتر شبیه به غر زدن های هزارگانه باشد . نمیدانم شاید. حالا هم شب و روزمان با کلاس های اتوکد و فتوشاپ و از این قبیل می گذرد.
    ماهور هم که این وسط دلگرمی خاطر است. معرفی ماهور را از قلم انداختم. ماهور در واقع سنتور دو ساله ی من است .
    یک گوشه اتاق برای خودش نشسته و دارد زندگی می کند.
    دارم به این فکر میکنم اگر اتاقم گل و گیاه نداشت شاید تا الان مرده بودم. پتوس و برگ قاشقی هم آن گوشه ی دیگر اتاق. و این گوشه میشود تسکین خاطری برای کل روزهای زندگی من. شمع هم که پای ثابت ماجراست. بگذار فلسفه شمع را برایت بگویم. نمیدانم تا به حال فکر کردی یا نه که چرا آرزو هایمان را به دل شمع میسپاریم. حقیقت این است که شمع نمادی از چهار عنصر هستی است. در واقع وقتی آرزو میکنی آن را از کل کائنات درخواست کرده ای. نمیدانم چرا ولی همیشه این موضوع جلوی چشمم است. برای همین هم همیشه آن گوشه ی اتاق شمعی سو سو میکند.
    از در و دیوار هم برایت حرف زدم اما نکته ماجرا اینجاست که تا کنون تنها ۳۶۰ کلمه نوشته ام .
    بگذار دوباره برگردیم سراغ دانشگاه. این چند ماه علاقه ام به رشته ام ، صد برابر شده است. راه درستی انتخاب کردم. پروژه های بچه های وردوی آبان را که میبینم ته دلم قنج میرود ؛ حتی یک درصد هم اغراق نمیکنم . دیگر برایت چه بگویم ؟ شاید عجیب باشد اما خودم هم نمیدانم. کم کم به مرز پانصد کلمه رسیدیم و این میتواند لبخندی بر لبانم بیاورد .
    شاید بد نباشد کمی از گذشته سخن بگوییم . اما نه گذشته چرا؟ تا وقتی که آینده هست مگر گذشته هم خریدار دارد؟ اصلا فکر درستی نبود. برویم سراغ همان آینده . نمیدانم شاید یک تصویر محو باشد . اما در حقیقت محو نیست . شاید حال کمی آن را تار می کند ولی شک ندارم که واضح ترین است .
    حس میکنم تلاش های زیادی را به آینده بدهکاریم .همه ی ما !
    برای آدمی که میخواستیم به آن تبدیل شویم و نشدیم و آن را کنار گذاشتیم . شاید آن آدم در سایه ی گذشته محو شده باشد . اما گوش کن . خوب گوش کن . صدایش را میشنوی نه؟ صداس نفس کشیدنش ! نمیشنوی؟ شک دارم. به وضوح تمام من صدایش را میبینم . شاید گمان کنی به سرم زده که نوشتم صدا را میبینم. اما شاید واقعا بتوان صداها را دید ؟ نمی شود؟ من که میبینم. بگذریم چه میبینی چه نمیبینی ؛ بلند شو و دستش را بگیر . این گمان کنی صبر کنی تا فردی بیاید و او را از منجلاب گذشته بیرون بکشد ، خیال باطلی بیش نیست. کسی نیست . هیچکس . تنها خود تویی. خود خودت. بلند شو دستش را بگیر. حتی به صرف یک چای مهمانش کن. اصلا قرار کافه ای بگذار و بنشین پای حرف هایش . ببین اصلا حرف حسابش چیست. چه می گوید .
    به احتمال نود و نه و نودو و نه صدم درصد پشیمان نخواهی شد. من قول میدهم. پشیمان شدی بیا به خود من بگو که تنها خزعبل برایم به هم بافت. آن وقت میدانی ایراد ماجرا چیست و دیگران چه میگویند؟ تو تمام روزهایش را نشنیدی که فکر میکنی تنها اراجیف برایت به هم می بافد. با یک روز و یک فنجان چای مگر کسی را میشناسی؟ نه باور کن. باید اورا زندگی کنی. روزها ، ساعت ها ، دقیفه ها و حتی ثانیه ها . آن وقت چه می شود؟ آن وقت است که جان میگیرد ، نال حرف هایش شنیدنی می شود. چند روز دیگر حتی باخودت بهآینده سفر می کند. دیگر در گذشته نفس نمی کشد. دیگر زیر خروار ها خاطرات دفن نشده است. نفس می کشد. حال تو هم صدایش را میشنوی . به واضح ترین شکل ممکن.
    او کسی جز تو نیست. خود واقعی توست .شاید حس کنی اکنون از او دور باشی اما تمام این ها زاده ی ذهن توست.
    مگر می شود آدم خودش را فراموش کند. اصلا اگر رویا و هدف نباشد پس به چه خاطر زنده ایم ؟ چرا نفس می کشیم؟
    او را که از گذشته رهانیدی ، حال با او به سمت آینده پیش برو. اراده ات دو برابر می شود. چرا ؟ ساده است چون او خود توست. حال انگار دو نفر هستی و پیش میروی . اواسط راه می شود یک نفر . و آن وقت است که هدف و اراده ات در یک سو گام بر می دارند. قدم به قدم . حتی شاید گاهی از تو هم سبقت بگیرد. آن موقع باید بدویی تا به گرد پایش برسی. حواست باشد اگر بین راه خسته شوی ، یادت باشد که او هم دل سرد می شود. چند وقت بعد دوباره در گذشته محو می شود . ان وقت دوباره باید بنشینی و تمام این ها را دوباره طی کنی. من چند روزیست او را پیدا کرده ام . پای حرف هایش نشسته ام و ساعت ها را با او می گذرانم. هدفم روز به روز واضح تر می شود و آینده نزدیک تر ؛ هر ساعت و هر ثانیه. چند وقت دیگر کاملا با او همراه می شوم.
    امیدوارم تو هم او را بیابی. هر جا که هست. مهم نیست چقدر در بطن گذشته باشد. پیدا می شود روزی ، شک نکن.
    ۹۹/۹/۶

  37. امروز ۹۹/۹/۵روزپنجشنبه هستش
    ما معمولا پنج شنبه ها خونه پدرم هستیم البته میگم ما منظورم فقط بچه ها بدون همسران ،این رسم چندین ساله خانوادگی ما هستش که عروس های خانواده خیلی موافق نیستند از جمله همسر بنده نمدونم والا برای خودشون داستانی دارن ،
    از خونه زدم بیرون رفتم خونه مادر دیدیم به به همه علما هستن منظورم برادرام بود بعد از کلی شوخی خنده خواهرام سوال کردن مادر کی قراره بره بیمارستان برای جراحی گفتم قراره زنگ‌بزننن ،حسین یکی از برادرام گفت اگر بهت خبری شد منو خیر کن منم خیلی سریع که انگار منتظر همچین سوالی بودم جواب دادم من نه مسی رو خبر می‌کنم نه جواب تلفن کسی رو میدم هر کسی نگران بود تشریف بیاره بیمارستان از نگرانی دربیاد ،ناراحت شدن ولی چیکار کنم اخه منم آدم هستم دیگه ،دفعه قبل پدر منو در آوردن اینقدر زنگ زدن اخه یکی دوتا نیستن که ما هشت تا هستیم ۴پسر و۴دختر حالا حساب بکن همه اینا زنگ میزنن شوهراشون زنگ میزنن
    بعضی هاشون بچه عروس وداماد دارن اونا زنگ‌میزنن ،اخ اینو نگفتم که من هشتمی هستم خوش بختانه
    م همه کارها رو‌بنده انجام میدم‌البته
    ناراحت نیستم خدارو شکر ولی رفتارهای اینا خیلی عذابم‌ میده ،اخه زودکه قطع نمیکنن که هی حرف میزنن منم شغلم ی جوریه که مدام تلفنم زنگ‌میخوره خلاصه که داستانی داریم .بعد اینا مدام زنگ میزنن حالا دیگه اعضای فامیل دور بماند ک شماره منو میدن میگن سعید بیمارستان پیش مامان هستش اونا هم اخه زنگ‌میزنن ،خلاصه که همینجوری ادامه داره دیگه اینم از یادداشت روزانه من ،،،….

  38. هزار کلمه از سری نامه های خودم به خودم

    کلمات عجب چیز عجیبی اند،بعضی وقتها با خودم فکر میکنم انسانهای نخستین که نه از کلمات خبر داشتند نه از نوشتن چطور احساسات را جاری می کردند بی لغت بی کلمه ، بی تکه ای نوشته حتی.
    با خود فکر میکنم چه خوب است که در عصر دیرینه سنگی متولد نشدم ، وگرنه از نگفتن و ننوشتن این حجمه احساس و کلمات قطعا حناق می گرفتم.با این صف طول و دراز کلمه که گهگاه با هم دعوایشان میشود که کدام اول بیاید روی کاغذ و بعضا سر آمدن دعوایشان میشود و روی هم تلنبار می شوند که آی مرا زودتر جاری کن بر برگ سفید دفتر چه باید کرد به جز ناظم بودن ؟ باید خط کشی بلند به دست گرفت و ردیفشان کرد و آرام آرام و ظریف جاریشان ساخت روی حرکت انگشتان و نگویم لحظه رقص انگشت و کلمه عجب رقصی دلفریبی است.بد جور طنازی می کند صدای برخورد انگشت ها به دانه دانه حروف صفحه کلید.
    یا حتی لمس خودکار و حرکات باله طورش روی کاغذ بی خط ، خط دار ، نقطه ای….
    آدم را می برد به ورطه ی خلسه، دروغ چرا وقتی می نوسیم انگار به چیز دیگری فکر نمی کنم ، فقط دوست دارم ذهنم را خالی سازم از هر چه دغدغه و تشویش روزگار است و بنویسم و بنویسم و بنویسم تا اینکه دستم از درد راست نشود.
    بعضی وقت ها دلم برای دفتر های قدیمی زرد رنگ که وسطش را باز میکردم و لایش منگنه هایش پیدا بود و از آنجا خوب می شد برگی تازه و تمیز کند ، تنگ می شود.دلم میرود برای نوشتن دقیقا همان وسط دفتر که صدای تق تق هوس برانگیزی ایجاد میکرد و بدجور صدایش اعتیاد آور بود.جوری که دوست داشتم از وسط دفتر هایم نوشتن را آغاز کنم تا با آن صدا که دل می برد معاشقه ای داشته باشم.
    حالا که همه چیز دیجیتال شده من این دلبری وصف ناپذیر را در میان صدای تق تق صفحه کلید میبینم و بس….
    باری ،بیایید کلمات در هم ریخته.بیایید و بریزید روی سر من، همه تان با هم بی هیچ ترتیبی بیایید،بیایید و دگرگون کنید احوال من را زین حالت آشفته بی قراری.
    نمی خواهم سیاه بنویسم نمیخواهم رنگ جوهر نوشته هایم آلوده باشد به تاریکی رنج دورانی که کشیده ام . هر روز این آیه در ذهنم غوطه می خورد انا خلقنا الانسان فی الکبد و آری ما انسان را در رنج آفریدیم….
    رنج چیزی جدایی نا پذیر گشته از دوران انسانیت ها.انسان ها می آیند و در رنج بزرگ می شوند. در سختی ها تنومند می گردند و یاد می گیرند با مسائل زندگی چگونه کنار بیایند. ولی امان از مسائل تازه و تابو ها….
    تابو های هر جامعه برای زیستن با اصالت…. و به راستی اصالت چیست؟
    همیشه درگیر زیستن با اصالت بوده ام ، مانده ام تعریف اصیل زیستن را در کدام کتاب یا در کدام تاریخ یا در کدام ملت باید جستجو کنم؟
    دقیقا تعریف زیستن مبتنی بر اصالت از کجا سرچشمه میگیرد؟کدام فرد قدرتمند ، کدام فرد تاثیر گذار در تاریخ ، کدام جابه جا کننده مرزهای رد نشدنی میتواند بگوید دقیقا زندگی با اصالت چیست؟
    گاندی؟نلسون ملندلا؟چریل؟کوروش؟هیتلر؟منظورم انسان های عادی می باشند نه افراد معصوم زمانه.
    دید اصالت از نظر فروید ، رانت و … چگونه است؟
    این روزها سخت مشغول یافتن راه اصالت هستم.راهی که با آن بتونم در آرامش زندگی کنم و بی قراری هایم را بدجور قرار بخشم.
    بیا با هم همسفر شویم در این راه پر فرازو نشیب ، بیا تا گرد تنهایی هایم با همدمی و همدلی تو زدوده شود. قدم برداریم و آرامش را ذره به ذره پیدا کنیم و برج آرامش را بسازیم ، جوری که فقط این برج با حمله هواپیماهای جنگنده ی مرگ تخریب گردد و بس.
    دیگر چیزی اثر نگذارد روی این برج آرامش.
    بیا امروز اولین آجر، اولین خشت ، اولین ذره بتن مسلح را بریزیم روی فوندانسیون زیرین ساخته شدمان و بگوییم این دنیا ارزش خیلی چیز ها را ندارد پس آرام باش جانم….
    بیا آرام باشیم نفس عمیقی بکشیم دست به موهایمان ببریم خودمان را نوازش کنیم ، گویی کسی دست لای موهایمان کرده و با لمس تارهای مویمان برویم در همان خلسه محبت و چشمانمان سنگین شوند از این حجم آرامش در شلوغی این همه رنج جدید.
    بیا جانم صادق و روراست باشیم ، اگر درد داشتیم برویم جلوی آینه و بگوییم: میبینی! درد داری اما هنوز میتوانی یک قدم جدید برداری و برای بهتر شدن حالت کاری کنی …
    جلوی آینه ای برویم دست هایمان را اول باز کنیم و بعد خودمان را در آغوش بفشاریم و بگوییم: میبینی این نور را که از درون چشم هایت دارند سرشار می شوند و روشن میکنند قلبت را ….
    گرم می کند بدنت را ، امید را ذره ذره همچون سرمی تقویتی در رگهایت جاری می سازد ، لپهایت را سرخ می کند.پاهایت را استوار میکند، قدم هایت را محکم می کند، شانه هایت را صاف می کند و اجازه می دهد تا اراده در تمام نورون های عصبی ات فعال شوند….
    می بینی چقدر ساده می شود زیستن؟؟؟؟
    بیا جانم ، بیا اگر پاییز است برویم لای برگ های خسته و زردی که از بهار قبل تازه رسته بودند حالا افتاده اند کف خیابان تا پای عابران خوردشان کند و برگردند به خاک تا شکوفایی مجددشان فرا رسد.گویی هر پاییز برزخی است برای برگها و هر بهار بهشت….
    بیا برویم در برف نو ! مخصوصا درآن شبهای ساکت که آسمان قرمز شده و برف سنگین آرام آرام میبارد از دل آسمان و ننه سرما می بافد لباس سفید را بر تن شهر با آن کریستالهای محصور کننده.
    بیا به استقبال بهار برویم و اولین جوانه های سنبل را در آن تاریکی به نظاره بنشینیم.یا کنار هم بنشینیم وآن هندوانه خنک توی یخچال را در بیاوریم و زیر گرمای تابستان با قاشق بخوریم.
    بیا جانم آرامش را در یابیم زیر همین لحظه های مدفون شده در رنج هایمان….
    اینک وقت رفتن رسیده است، باید رفت حتی به مقصدی نامشخص…. بیا سر در بیاوریم از جایی که هرگز و هرگز و هرگز حتی تصورش را هم در مخیله مان نمی کردیم …..

  39. به نام خداوند بخشنده مهربان
    امروز دوشنبه مورخ ۳ آذر ۱۳۹۹
    بالاخره موفق شدم و در کلاس نویسندگی شرکت کردم آقای کلانتری مدرس نویسندگی هستند و فکرمیکنم که میتوانم به قدرت تدریس ایشان اعتماد کنم.سالها پیش وقتی که سن و سال کمی داشتم،دست به قلم میشدم و اوایل قصه می‌نوشتم اما کم کم به سمت نوشتن شعر رفتم و اتفاقا در جلسات شب شعر شهرمان هم شرکت میکردم و توانستم اشعار تقریبا خوبی هم بنویسم.یادم هست که خانواده‌ام خصوصا پدرم با این موضوع مخالف بودند اما دلیل مخالفت پدرم خود شعر نوشتن نبود بلکه جلسات شب شعر بود و می‌گفت: آنجا دختر و پسر قاطی میشوند و هرکاری دلشان می‌خواهد انجام می‌دهند،چقدر چهره‌اش موقع گفتن این حرف درهم میشد و می‌توانستی کاملا بفهمی که چقدر از این موضوع متنفربوده.اما مادرم…او معتقد بود شعر نوشتن مانع تمرکز من روی درس خواندنم میشود و حتی بیاد دارم که برسراین مخالفتها دفتر شعری که اشعارش را از این ور و آن ور جمع کرده بودم را سوزاندم و بعد برسر جنازه‌ی سوخته‌اش گریه کردم.نمیدانم کارم درست بوده یا غلط یا اینکه کسی را مقصر معرفی کنم و اورا بازخواست کنم اما بعد از آن دست از نوشتن شعر برنداشتم.و حتی باز هم به جلسات شب شعر رفتم و خیلی برایم لذت بخش بود.دقیقا نمیدانم چرا دیگر به کلاس شعرم نرفتم،اینکه من نخواستم یا نتوانستم بروم یا بلای خاصی بر سر کلاس آمد.بهرحال شرایطی که نمیدانم چه بود بوجود آمد و من دیگر ادامه ندادم و البته شعر نوشتن من هم کم و کمتر شد و بنظر خودم چون مطالعه‌ای نداشتم به اصطلاح چشمه‌ی واژگان و ذوق شاعری‌ام خشکید و توان نوشتنم خاموش شد.تا اینکه پدرم فوت کرد.ماجرای فوت شدن پدر و غم سنگینی که بر وجود یخ زده و در چنگال حیرت اسیرشده ام نشسته بود،باعث شد که از ژرفای وجودم گدازه‌های احساس عزم فوران کنند و قلم در دست به جان صفحات سفید بیافتم و به صحرایی سوخته و به خاکستر نشسته تبدیلشان کنم.اصلا در باورم نبود که این من هستم که دوباره شعر می‌نویسم.گویی شاعری کهنسال در دستانم ظهور کرده بود و بجای من می‌سرود.مدام از خودم می‌پرسیدم که چطور این کلمات و قافیه‌ها در قلمم جان می‌گیرند و با احساس زخم خورده‌ام همدردی میکنند.گویی ماموریت یافته اند تا به تسلی قلب یخ زده و جان ناامیدم بیایند.

  40. صدای قیژ قیژ برف پاک کن، به صدای کمانچه و آواز استاد شجریان نشسته بود.باران هم ضربِ عشق گرفته بود روی ماشین.از شیشه ها سُر میخوردو پائین می ریختو برف پاکن کنارشان میزد.فکرهای تو سرم با این موسیقی زیبای طبیعت و اعجاز صدای ملک الاصوات، استاد شجریان، می رقصیدند.گِله ها انگار سِر شده بودند. و افکار حسابی ریلکس کرده بودند در این آرامش.کودک فال فروش تق تق به شیشه زد.از جا پریدم.لبخند زدم، اشاره ای کردم که صبر کند، از جعبه ی صورتی پاستیلی یک دونات را با دستما کاغذی برداشتمو شیشه را پایین دادمو دونات را بهش دادم.تشکر کردو گفت فال نمیخوای؟ خندیدمو گفتم راستش دیگه فرقی نمیکنه.نوش جونت.رفت و دلم نیامد شیشه را بالابدهم.قطرات باران شلاق های کوچکی از زیبایی بودند که به گونه های آدم مدرنیته و درگیر روزمرگی ای مثل من، میخوردند.و این حس زندگی، برایم زیبا بود.اگر افکار بُگذارند…..

  41. سلام
    این داستان نوشتن با روش های مختلف مثل صفحات صبحگاهی و هزار کلمە و رونویسی و….. عجب داستان جالبی شدە .
    راستش اول دورە فکر می کردم خوب این همە نوشتن چەکاریە اخە ولی الان تقریبا کە هر روز انجامشون میدم یک کمی موضوع برام واضح تر شدە; می دونم و درک می کنم کە این همە نوشتن چرا .در کل می تونم بگم کە نوشتن خوبە چە تایپی و چە کاغذی هر دو تجربە و حس متفاوتی رو بە ادم میدە .
    البتە راستش رو بخواهید من معمولا در هزارکلمە هام بیشتردر مورد فکرها و نظراتم راجب بە موضوعات و مسائل می نویسم مثلا الان در جدترین نوشتەم راجب بە این نوشتم کە چرا از زندگیم ناراضیم !!!!!!
    الان دقیق نمی دونم این کارم درستە یا نە ولی خیلی دارە بهم با نوشتن هام خوش می گذرە, حال دلم باهشون خوبە %%

  42. استادکلانتری فرمودند برای اینکه بتوانید درمسیرنویسندگی پیشرفت چندانی داشته باشیدر وزی 1000کلمه تایپ کنیدمن هم می‌خواهم ازدوران بارداری بنویسم وقتی بعد از15سال انتظار متوجه شدم باردارهستم اولین کاری که انجام دادم به سونو رفتم تامطمئن شوم جنینی وجوددارد وقتی از آن خانم دکتر بداخلاق پرسیدم دکتر جنین من قلب دارد؟ واو با بداخلاقی گفت خانم اگرقلب نداشت که جنین نبود مگرشما بیسواد هستید که همچین سؤالی می‌پرسید ومن درادامه حرفش بدون مکث گفتم خانم دکتر من تابه حال 5بارباردارشده ام اما هرباربه من گفته اند قلب تشکیل نشده سوالم ازاین بابت بود وخانم دکتر مطمئن گفت بله خانم ازهمه نظر سالم است آن لحظه راهرگز فراموش نمیکنم ازدرمانگاه که بیرون آمدم اول زنگ زدم به همسرم وقتی با گریه به اوگفتم که جنین سالم است وقلب دارد باخنده گفته چرا گریه میکنی این که خیلی خوب است اما گریه من گریه خوشحالی بود. به خانه که برگشتم دیدم همسرم یه ظرف میناکاری زیبا ویک گلدان خریده وهمون موقعازخوشحالی شنیدن خبری که به او داده بودم، به خانه برگشته بودبه خانه که برگشتم حسین پسرم که حالا 15سال داشت درراباز کرد باخوشحالی به او گفتم حسین باورت میشه دکترگفت قلب نی نی تشکیل شده واون بالبخند گفت آره مامان باورم میشه. اون روز یکی ازقشنگترین روزهای زندگیم بود خداروهزاربارشکرکردم برای دوماه همه چی عالی بود اما ازماه سوم بارداری مشکلات من شروع شد به خاطر سقطهای مکرر قبلی دکتردستور استراحت مطلق داد حالا من اجازه نداشتم حتی تادم درسالن بیایم وحیاط راببینم کارمن شده بود ازصبح تاشب خوابیدن روی تخت وفکرکردن به جنینی که دروجودم رشد میکردخیلی حساس وزودرنج شده بودم باکوچکترین حرفی گریه میکردم یک حس بین تردید وامید داشتم هفت ماه روزگارسختی را گذراندم دراین مدت دچاردیابت بارداری وفشار خون بارداری شدم اماخداروشکر بامطالعه زیاد درمورد این بیماری‌ها وراههای درمانی آنها توانستم این دوبیماری راکنترل کنم ونیازی به تزریق انسولین یاخوردن قرص فشارنداشتم اما به خاطر داشتن سابقه سقطهای مکرر باید هرهفته آمپول تزریق میکردم وچندتاقرص میخوردم اما تمام این روزها وشبها باهمه سختی هایشان سپری شدتااینکه بالاخره شب موعود فرارسید شب 22بهمن سال 97ساعت 10شب احساس درد شدیدی داشتم باران به شدت می‌باریدوسایل بچه رابرداشتم وباهمسرم به بیمارستان رفتم وسرانجام درساعت 30دقیقه بامداد 23بهمن، خدابرای من معجزه کرد وآقاکاوه رابه من داد حس زیبایی که اون لحظه داشتم راهیچ وقت فراموش نمیکنم.
    خدایاشکرت
    فیروزه خیرمند

    1. سلام وعرض ادب هزار کلمه من یاد هزار دستان میندازه بسیار زیبا پر خاطره اصیل شگفت انگیز بی پروا به یاد ماندنی وهنرمندانهچه خوب اگر بتوانم هزار کتاب بنویسم روزی با هزاران هزار کلمه و….

  43. هزار کلمه من صدتام نمیشه نمیدونم چ مرگم شده تمرینارم یکی درمیون انجام میدم لبتاپو کامپیوترم نیس تو گوشی میتایپم
    اصن کلا همچی در همه این روزا دچار چنگانگی شخصیتی شدم این وسطماینقد بدم میاد ازین دلشوره هایه الکی
    خب بدرک هر اتفاق بدیم ک قراره بیوفته بیوفته من که نمیدونم چیه پس نمیتونمم جلوشو بگیرم پس این دل من از ساعت ها قبل چه مرگشه
    یکی نیس بگه اخه اسکل تو جلو اتفاقایه بدی ک افتادنش دسته خودته رم نمیتونی بگیری حالا میخای پیش پیش مانع چی بشی مثلا…..
    من نمیخام دلم شور بزنه زوره ?
    دلشوره میدونین چیه یک احساس احمقانه که به شما الهام میکنه اتفاق بدی در راه است و پش بندش یه ن خدانکنه بی نتیجه
    یا اصن همون حس بیقراری که میترسی ب زبون بیاری مبادا اتفاقی بیوفته
    چمیدونم یه چیزی تو این مایه هاست ولی هرچی ک هست حس مزخرفیه
    این مزخرفه نامبرده شده ماهی دوسه بار میاد سراغ من و تا ساعت ها ادامه پیدا میکنه
    خواب خوراکو خنده رو از من گرفته و خرامان در ذهن بنده جولان میدهد
    کاریش نمیشه کرد باید بگذره نه دارو داره ن درمان خودش خوب میشه……

  44. باسلام..بله دارم تلاش می کنم.من تایپ کردنم زیادخوب نیست اماحالاکه باید تایپ کنم حتمامسلط ترمی شم برداربزرگم خیلی عالی تایپ می کنه همیشه پشنهادمیداد که بیشترتمرین کنم تادستام رهاترباشن الان که باید هرروزتایپ کنم خب حتما روان ترمیشه واسم. یه خوبیش اینکه غلط زیاد ندارم روکاغذنوشتن غلط املائیم بیشتره چون عادت کردم به تندنوشتن براهمین خطم خوب نمی شه گاهی که به دفترچه یاداشتم سرمیزنم خیلی چیزارو به سختی می تونم بخونم سعی می کنم سرعت دستم براتایپ کردن بالاتربره دارم عاشقش می شم تلاشمومی کنم موفق بشم..باسپاس

  45. تمرین1 تازه شروع به نوشتن تمرین 1000 کلمه کردم البته هنوز کمتر از 1000 کلمه حدود نصف آن
    2می خواهم برای اولین بار هزار کلمه ای را با مادر شروع کنم
    من و یک استکان چای یخ زده و هوای بارانی و یک دل تنگ برای روزهایی که هرگز بر نمی گردد کاش زندگی دکمه برداشت. کاش مثل لحظه ای که از خواب می پری و خیالت بابت تمام خواب های آشفته که پوچ می شوند راحت میشد. کاش میشد هر چیز با ارزشی که داری و برای داشتن و ماندنش می توانستی زمان بخری کاش خدا خورشید خانمان را خاموش نمی کرد.
    مادر دلم برای روزهای خوش با تو بودن سخت تنگ است. دلم برای گرمای دستت، برای آغوش همیشه بازت، برای نگاه پر از مهرت تنگ است. مادر تو که نیستی دنیا یک چیز کم ندارد. دنیایم می لنگد.
    نمی دانم آنجا به تو چگونه می گذرد اما اینجا بعد تو شب هایش یلداست. اینجا تا ابد خزان است. من پاییز را دوست ندارم. چرا که زیر همین رگبار تند و تنگ غروب بود که تو را از دست دادم.
    می گویند آدم های خوب زود از این جهان رخت می بندد. دیدی اینجا هم من آخر رسیدم… خدا تو رو از من بیشتر از من دوست داشت. پیش خودش برد تا هوایت را بیشتر را داشته باشد. و من با دستان خالی چه کاری جز اشک و وداع از دستم بر میامد.
    مادر مرا ببخش به حرمت عشق، تمام شب بیداری ها، دل خستگی و دردهایت.
    اگر زمانه با من کمی مدارا می کرد فقط کمی و تو را به من باز می گرداند جور دیگر زیستن را با تو تجربه می کردم. پا به پا تمام نفس هایت با تو راه میامدم. اما چه کنم که در این روزگار معجزه زنده کردن مردگان رواج ندارد.
    هر لحظه این روزگار نبودنت را برایم دیکته می کند ولی من شاگرد خوبی نیستم باور ندارم شاید هم حافظه ام یاری نمی کند تو را دیگر ندارم.مادر صدایت آوای عجیبی داشت که هرگز روزگار برایم تکرارش نکرد همانا که خانه ات بهشت بود و به آنجا باز گشتی.
    کاش می شد چند روزی مرخصی می گرفتی و بیایی و به ما سری بزنی. تو چقد مورفین داشتی که بعد از تو هیچ دارویی آرامم نمی کند. مادر دعایت همانند دستانت که گهواره ام را تکان میداد جهانم را دگرگون می کند. این را از پنجشنبه که سرمزارت با هم خلوت می کردیم متوجه شدم. با چشمان خود دیدم که چطور کائنات را زیر و رو می کنیم تا من به خواسته ام برسم.
    مادر تو چگونه پیامبری هستی که تمام معجزه ات خیر و مهربانی است.
    مادرم تو را به وسعت شب دوست دارم یکرنگ، بی صدا ، تنها و بی پایان
    تو را به پهنای آغوشت دوست دارم.
    تو را به اندازه روزگارانی که در کنارت می زیستم و نمی شناختمت دوست دارم.
    تو را به اندازه وسعت غم بی پایان دلم دوست دارم.

  46. البته جناب کلانتری ان چه اینجا می نویسم ویرایش شده متونَم هست

  47. مختصر کلماتی از اولین هزار کلمه ی من که ۱۰۰ کلمه هم نشد ولی برای شروع کافی است .
    هزار کلمه نام دارد .هزار کلمه چند سطر می شود؟نمی دانم .استاد کلانتری امر کرده اند برای قدرت بخشیدن به قلمتان باید روزانه هزار کلمه بی پروا و بدون تفکر عمیق تایپ کنید؛ولی من دانش آموز فاقد لپ تاپ و تلفن همراه با قابلیت تایپ پیشزفته هستم بنابراین تصمیم گرفتم مثل باقی شعر ها ،داستان ها و مقاله هایی که می نویسم کاغذ تسکین دهنده وجودم را بردارم و شروع به نوشتن کنم .در ذهن من نویسنده ی حقیقی باید بوی کاغد و جوهر قلمش را تا ژرفنای وجودش احساس کند واغاز به نوشتن کند من هم بنا بر این عقیده با کاغذ شروع کردم و با کاغذ هم ادامه خواهم داد ..

  48. چند روز است تمرین هزار کلمه را شروع کرده ام. تقریبا روزی 400 تا 500 کلمه نوشتم. امیدوارم به زودی بتوانم به روزی 1000 کلمه برسم.
    بخشی از تمرین 1000 کلمه: باید 1000 کلمه تایپ کنم! گفتند هرچه به ذهن می رسد بنویس. به ذهن که همه چیز می رسد اما آشفته! سر و سامان دادن این کلمات و جملات خودش خیلی وقت می گیرد. پاییز دوست داشتنی داد تمام می شود و کسی چه می داند سال آینده پاییز باشیم یا نباشیم.

  49. 4.9.99
    دوست دارم اززیبایی هایی دوروبرم بنویسم ازعشقی که همسایه پشت خونمون به همسرش داره .چندسال میشه که توی یه اتاق یه پیرمرد بیمارخوابیده وهمسرش ازش پرستاری می کنه ازپنجره اشپزخونه چشمم به اتاقشون میافته وتحسینش میکنم برای این همه محبت وسلیقه.یه تراس دارن پرازگل شاداب وسرحال ادم کلی کیف میکنه یه پرده درست کرده برای تراسش سفید رنگ زمستون که میشه وهوا سرده این پرده گل هاروگرم نگه داره وگل ها خراب نشن.وقتی کسی به گلدون این همه عشق داره با سلیقه نگه می داره دیگه همسرشو چه جوری تر وخشک میکنه .حتماخسته میشه وکم میاره وتودلش یه غرهم بزنه ولی من مطمئنم همسرشم مثل گل نگه میداره .بعضی وقت ها فکرمیکنم اگه جای خانمش وخودش عوض بشه خانم روتخت بیماری باشه شوهرش هم به این خوبی ازش پرستاری میکرد مثل گل ………

  50. شروع کردم به نوشتن هزار کلمه. دستم تو تایپ کردن کنده واسه همین با خودم گفتم 100 کلمه بنویسم کم کم زیادش کنم. البته شروع کردم به یادگیری تایپ 10 انگشتی. چند ماه بود که می خواستم یادش بگیرم حالا شد توفیق اجباری
    بخشی از هزار کلمه من:
    به نام خدای خوب و عزیزم . خدایی که همواره با من بوده تنهام نذاشته. دارم سعی میکنم که بهش نزدیک تر بشم ولی امان از نفس امارم . دیوونم کرده بیچارم کرده همش یه کاربدی می کنم بعد یادم میاد که وای چرا دوباره این کارو کردم ولی نا امید نمی شم. میدونم که خدای عزیزم بیشتر از خودم منتظرمه که بیام پیشش.

  51. به نام خدا
    امروز یکمی روحم آزادتر شده است ، علی اصغر مشقهایش را نوشته ومن وقت بیشتری برای انجام کارهایم دارم.یک یک دیکته مانده که آن را شب قبل از خواب برایش می گویم. امروز میخوام کمی از کلاسهایم را گوش کنم تا از بقیه عقب نیفتم ، امروز باید فایل شکر گزاری ۳ را هم گوش کنم وتمرینهایش را انجام دهم.
    دلم می خواهد که پسرم به نوشتن مشقهایش بیشتر رغبت پیدا کند وتکالیفش را انجام دهد.
    دلم میخواهد کرونا تا ۳شنبه ۹۹/۸/۱۳ تمام شود و سلامتی به جهان برگردد.
    دلم میخواهد رابطه ام باهمه خوب باشد.
    دلم می خواهد رشد کنم و حرکت داشته باشم واز رکود وانجماد بیرون آیم.
    دلم می خواهد حال دلم خوب شود وسحر خیز باشم.

  52. من دیروز درس دوم رو خوندم و به نظرم کار جالبی بود و من با این جمله شروع کردم چه می شد اگر… و با توضیحاتی از زندگی خودم به این نتیجه رسیدم که اگر برای چیزی تلاش کنی و ترس از دست دادنش روداشته باشی قطعا به دستش نمیاری و باید رویاهاتو رها کنی و ازشون بت نسازی، اون موقع بدون ترس میتونی بدستشون بیاری.

  53. دوست دارم تمام هزار کلمه هام رو به حضرت عشق اختصاص بدم
    دوست دارم تو این هزار کلمه ها به خودم آموزش بدم چطور با خدای خودم عاشقانه تر صحبت کنم خدای مهربونم چقدر زیبا و آرامش بخش هست داشتن تو چقدر غیرقابل توصیفه وجود تو چقدر لذت بخشه بودن در ساحت مقدس تو چقدر احساس عظمت می کنم وقتی می بینم تو در کنار تو هستم احساس عظمت و بزرگی می کنم وقتی به این فکر می کنم روح تو در وجود من دمیده شده چقدر این حس زیباست
    چقدر حضور تو زیباست چقدر شیرینه که به وجود خدای عالمیان می تونم بدون ترس بگم تو بدون هیچ تشریفاتی
    چقدر جذابه که می تونم هر وقت که دلم بخواد با تو حرف بزنم در حضور تو بشینم و حتی حرفام رو تایپ بکنم بدون هیییییچ تشریفاتی چقدر با تو بودن شیرین تر از هر شیرینی تو دنیاست

  54. وقتی پرتغال می خوریم.
    پرتغال در دسته ی مرکبات قرار می گیرد.از نظر من نسبت به نارگی قلدر به نظر می رسد.اصلا از نحوی تلفظش هم می توان فهمید.حرف پ خیلی به ان قدرت می دهد. تازه کشوری هم به نام پرتغال وجودارد البته وقتی به فارسی بازمی گردد تبدیل به پرتغال می شود.خلاصه اقای پرتغال کلی غرور دارد اولا اسمش خیلی دهن پر کن هست و دوما نام یک کشور هم هست.حالا شما فکر کنین که بفهمه رونالدو مرد یک فوتبال جهان هم پرتغالی هست شما دیگه می تونید برید سمتش باهاش حرف بزنید؟
    بیچاره این نارنگی بی نوا.تلفظش خیلی نرم و لطیف است. خیلی هم سعی می کند طعمش را شیرین کند تا بتواند دلی به دست بیاورد.ولی امان از این پرتغال یا ترش است یا خیلی شیرین ولی زمان هایی هم پیدا می شود که سعی می کند خودی نشان دهد و مزه ای به دهانت میدهد که باز خود اوست که احساس غرور میکند.خلاصه لذت پرتغال خوردن در کندن پوست این میوه ی مغرور است.با چاقو پوستش را میکنی و آن بوی مست کننده از او حس می شود.دیوانه ات می کند.آخرشم هم که خوردنش تمام شد شروع میکنی به ریز دیز کردن پوستش و با جدیت تمام سخن هایی در باب اقتصاد،سیاست ،مذهب ،فرهنگ،ورزش و … دیگر میزنی.پرتغال بیچاره با آن همه شکوه تبدیل به طله ای زباله می شود.خوب این بازی روزگار است.زندگی چرخه ای باور نکردنی است.همه چیز در حال تکرار و چرخه هست.همه چیز می چرخد.روز جای خود را به شب می دهد و شب جای خودرا به روز می دهد.خورشید می رود ماه می آید و زمین به دور خورشید می چرخد.همه چیز در حال گردش و چرخیدن است.
    خوب از این ها گذشته به نظرتون پرتغال میتونه با نارنگی ازدواج کنه؟
    حالا از عشق بی در یغ نارنگی براتون بگم.خانم نارنگی مدتی است دل در دل یک پرتغال قوی و خوشتیپ گذاشته است.از انجا که پرتغال بسیار مغرور و پر مدعا هست خانم نارنگی سعی می کند با کمی مهربانی او را جذب خود کند.از قضا آقای پرتغال خاطر خواهان دیگری هم دارد.یک خانم نارنگی دیگر با لب های پروتز و بدن عمل کرده، به همراه موهای بولوند با چنان عشوه ای از کنار نارنگی ساده ی ما رد شد که دل هر بیننده ای را کباب می کند.خوب روزی خانم نارنگی که در باغ مشغول قدم زدن و شعر خواندن بود ناگهان توسط یک باغبان مهربان درون صندوق قرار داده می شود.باغبان مهربان کلی از خانم های نارنگی را در سبد چید و کلی هم از آقای های پرتغال را در سبدی دیگر.
    به همراه سبدها راهی بازار گشت.بساطی پهن کرد و شروع کرد به داد زدن بیا بیا پرتغال ها و نارنگی های شیرین.درون صندوق میوه ها همهمه ای بر پا شد.همه میگفتن چه کسی ما را میخرد؟چه کسی ما را خواهد خورد؟خانم نارنگی غصه دار از این که نتوانسته عشقش را ابراز کند در حال گریه کردن است تا این که مشتری از راه می رسد که کمی پرتغال و کمی نارنگی میخرد.از قضا خانم نارنگی مهربون با آقا پرتغال مغرور در یک کیسه رفتند.همین که باغبان داشت میوه ها را جدا می کرد و در کیسه میانداخت.خانم نارنگی افتاد تو بغل آقا پرتغال.عجب قصه ی رمانتیکی حالا با این اوضاع کرونا صاحبخونه حسابی پوست میوه هارو میکنه که خدایی نکرده یه دونه ویروس کوچولو این وسطا در نره و بیاد بره تو بدن اهل خونه.
    همه گی باهم رفتن خونه نارنگی به خواستش رسید قبل از خورده شدن یه بارم که شد رفت تو بغل پرتغال.اون هیچوقت در مورد احساسش حرف نزد و شسته شد و درون بشقاب میوه قرار گرفت.
    خانم خریدار اون شب مهمونی عزیز داشت.حالا تو این اوضاع کرونا مهمونی گرفتن دیگه من گفتم قرنطینست ولی گوش نکردن.خلاصه مهمونای عزیز اومدن و برای اینکه این ویروس منحوس نره به جلدشون سریع دستاشونو شستن و نشستن در کنار میزبان.میزبانم که دیگه نگم براتون عجب بو برنگی راه انداخته بود.خلاصه مهمونای عزیز که شام میخوردن خانم نارنگی داشت می لرزید.آقا پرتغال گفت چرا میلرزی؟گفت آخه الان بعد شام میان که پوستمونو بکنن و بعدش بخورنمون.پرتغال خندید و گفت نگران نباش من مراقبتم.وااااای نارنگی قند تو دلش آب شد و گونه هاش سرخ.همین که پرتغال خواست فرار و برقرار به همراه نارنگی ترجیح بده یکی از بچه های مهمان عزیز هر دوشونو برداشت و باهاشون حرکات آکروباتیک در آورد.می چرخوندو می چرخوند. سر هر دوشون گیج می رفت.چشماشون بالا و پایین می شد مادر بچه ی مهمان عزیز جوری بچه رو تشویق می کرد که مسابقات پرتغال نارنگی گردونی است.خلاصه این بیچاره ها یک ساعتی چرخیدن و آخر دفعه فقط میخندیدن.
    آخر سر با وساطتت میزبان دوستان ما به سبد میئه ها برگشتن و خودشونو به آخر بشقاب میوه خوری رسوندن که اول از همه خورده نشن.خلاصه با تمام تلاش هاشون اون شب خورده نشدن و به یخچال برگشتن.اونجام کم کم داشت سرد میشد و خانم نارنگی میلرزید که آقای پرتغال اومد نزدیکشو با کلی غرور بغلش کرد که سردش نشه.اون دوتا اون شب توی یخچال کنار هم خوابیدن و خانم نارنگی تا صبح به سقف کشوی میوه خوری نگاه می کرد و از خوشحالی میخندید.
    عجب قصه ای بود. ولی خوب توصیه های الان تو این روزا اینه که ویتامین سی بخورید که اونم توی پرتغال و نارنگی ،کیوی و خیلی چیزهای دیگست.مراقب خودتون با قشنگیهاتون باشید.

  55. اعتماد بنفس داشتن چقدر خوب است کاش بیشتر توضیح داده بودم . این موضوع میتوانست به من کمک کند ولی آن را بکار نگرفتم . هوا ابری است نمیتوانم آسمان ابری را بیش از دو روز تحمل کنم . رفاه یعنی اینکه هر چه را دست دراز میکنی داشته باشی . چرا مردم دنیا بدنبال پول و ثروت هستند . هنوز آن شرکت کار میکند شبها دیر به خانه می رود زندگی را از دریچه ذهن او باید دید . خیابانها شلوغ است نه همه خیابانها خلوت است مغازه ها همه بسته است . خلاقیت چقدر خوب است . بچه ها بزرگ میشوند و چهر هایشان تغییر میکند . تپه را میشود به سادگی فتح کرد .چقدر صدای اذان خوب است مسلمانان نماز میخوانند . معراج پیامبر چه زمانی اتفاق افتاد. آسمان میرود تا به خدا برسد پرواز کردن در فضا میتواند لذت بخش ترین کار انسان باشد . با فضانوردان میشود صحبت کرد ولی نمیشود آنها را درک کرد . دکمه های کیبوردم جا خالی میدهند . خیلی دلم میخواهد برای کودکان بنویسم . ساز زدن را میشود از بچگی یاد گرفت . حکایت های قدیمی چقدر شنیدنی است . کاش میشد به گذشته ها سفر کرد . دوست ندارم به آینده سفر کنم . جاده مه گرفته بود و کسی نمیتوانست جلوی پایش را ببیند.
    بشقاب پرنده یک شیء ناشناس است که در بعضی جاها دیده شده و عده ای از مردم عادی آن را مشاهده کرده اند . بشقاب پرنده اشیاء گردی هستند که در اسمان پرواز میکنند میگویند که از فضا آمده اند انگار جای دیگری و در کرات دیگری زندگی میکنند و برای سرکشی کردن از مردمان زمین به زمین آمده اند . خدا میداند این حرفها درست باشد ولی از زبان عده زیادی ادعا شده ولی هیچوقت هم ثابت نشده که درست است یا خیر هیچوقت اخبار رسمی کشور ها از آن صبحتی به میان نیاورده است . پس تا کی باید این خبر نه تایید و نه تکذیب شود .
    نشسته است و با خودش حرف میزند گاهی خودش را تحقیر میکند گاهی خودش را تشویق میکند اما چه زمانی با خودش دوست میشود این چه کاریست که کسی با خودش دشمنی کند مگر عزیز تر از خود میتواند وجود داشته باشد
    سریال ها معمولا در هفته یک بار یا هر روز پخش میشوند آن ها که به زبان خارجی هستند دوبله میشوند من دوست ندارم زیر نویس نگاه کنم چون خواندن آن سخت است . گاهی در پایان هر سریال تکه هایی از قسمت های آینده نمایش داده میشود
    رنگها همه چیز را زیبا میکنند اگر رنگ نبود دنیا دیدن نداشت . گلها تنها موجوداتی هستند که رنگها را به خوبی نشان میدهند .
    بعضی دلها چقدر مهربان است کاش همه موجودات مرگ نداشتند کاش همیشه میخندیدند
    پهلوانی در گذشته معنای با اهمیتی داشت. پهلوانی یا به بازوی قوی و هیکل ورزشکاری بود و یا به کسی که هم ورزش میکرد و هم برای مردمان ضعیف دل می سوزاند
    صبحانه بهترین غذایی است که میشود در طول روز خورد برای پایین نگه داشتن قند خون هم توصیه شده . پس سعی کنید هیچوقت بدون خوردن صبحانه خانه را ترک نکنید

  56. امروز دارم یادداشت روزانه مینیویسم‌
    اره خوبه بد نیست اینکه الان جایی هستم برای ارائه مطالب درباره حوزه کاری خودم منتظرم طرف بیاد وشروع کنیم
    داره بخاری روشن میکنه که اطاق مربوطه گرم بشه
    خلاصه که امروز خوب بود روز خوبی بود کلی کار انجام دادم ولی ترافیک عجیبی بود مغازه ها همه باز بودن …نمی‌دونم این مردم مگه نباید رعایت بکنن چرا به فکر خودشون نیستن ،دولت چرا به فکر مردم نیست چرا برای مردم رفاه ایجاد نمیکنن
    والا به خدا منم دارم دیوانه میشم
    رفتم خونه مادرم حالشون اصلا خوب نیست …

  57. _ امروز اولین باری بود که هزار کلمه رو شروع کردم. البته من با ۲۰۰ کلمه شروع کردم. واقعا لذت بخشه
    ……
    صدای خنده‌ی پسرم که با پدرش در حمام آب بازی میکند می آید
    صدای خنده هاش همیشه گوشم را نوازش میدهد
    همیشه دوست دارم در سکوت باشم
    بهترین زمان در طول شبانه روز عصر هست
    وقتی پسرم میخوابد و من هم غرق کتابهایم میشوم
    من عاشق کتاب و نوشتن هستم
    نمیدانم چگونه شکرگزاری کنم که خدا این استعداد و توانایی را در من قرار داده

  58. “بخشی کوتاه از اولین هزار و یکی کلمه ام”
    هزار کلمه نویسی کمی برایم سخت است؛ اما عشق به نوشتن این سختی را می پوشاند.
    قرار است _یعنی به تازگی قراری با خود گذاشته ام_ که از انجام کار های معمول زندگی ام خسته نشوم. دروغ چرا… مدتی است افسردگی تمام خلاء های زندگی ام را پر کرده. می آیم بخوابم… افسرده ام. می آیم کتاب بخوانم… افسرده ام. می آیم بنویسم… نوشته ام بوی تعفن می گیرد. کلا بدبختی جدیدی است که باید بگنجانمش در لیست سیاه. _یک لیست کثیف_
    داشتم می گفتم از قراری که با خود گذاشته ام… می خواهم تمام آن لیست کذایی را بسوزانم… ذره ذره اش را. نابودش کنم و دو دستی بسپارمش به قیامت. اصلا دلم می خواهد نیست شود آن لامسب _شرمنده. چه بگویم خب… دارم خالی می کنم خودم را_
    بله دیگر؛ این است احوال اینجناب! خدا به خیر کند فردا های این یک دانه مهربآن را :*)

  59. حقیقت اینه که خیلی هزار کلمه رو ننوشته‌ام. وسط روز اینقدر شلوغ می‌شم که بعضی وقت‌ها واقعاً فراموش می‌کنم. هر وقت هم که یادم می‌افته معمولاً تو موقیتی هستم که امکان نوشتن ندارم. ولی با این اوصاف سعی خودم رو می‌کنم. یک دلیل دیگه‌اش می‌تونه کند بودن سرعت تایپم باشه. ولی به هر حای یکی از اهداف این تمرین آشتی با صفحه‌کلیده!
    بخشی از یکی از هزار کلمه‌های من:
    خیلی خسته و با آه و واه رسیدم خونه. سرم به شدت درد می‌کرد. همیشه سرم که درد می‌گیره، چشم‌درد هم همراهش هست. و این بیشتر کلافه‌ام می‌کنه. امروز هم روز رو خوب شروع نکردم. از اون تصادف اول صبح بگیر و نهاری معده‌ام رو اذیت می‌کرد تا این توبیخ دم اومدن خونه و یک ساعت تو صف تاکسی موندن. همینکه رسیدم خونه طبق روال این روزهای کرونایی اول دستم رو شستم و خشک کردم و بعد دستمال رو به همراه ماسکم داخل سطل انداختم. البته یه سلام آرومی هم به خونواده دادم! نا نداشتم اصلاً. مامان اینجور وقت‌ها سریع می‌فهمه قضیه رو دعوتم می‌کنه به خوردن مسکن و آب و گلاب. پرسید: شام می‌خوری؟ جواب دادم: نه؛ فقط می‌خوام بخوابم. به اتاق که وارد شدم، اول از همه کیفم رو که انگار وزنش ده برابر شده بود رو انداختم گوشه‌ی اتاق. بعد از تعویض لباس هم نوبت شست و شوی مرحله‌ی دوم و الکل زدن گوشی موبایل و ساعت و عینکم رسید. از دست این ویروس لعنتی! برخلاف همیشه، حوصله حمام رفتن نداشتم. یک موسیقی ملایم گذاشتم و چراغ‌ها رو خاموش کردم که بخوابم. رفتم تو تخت و داشتم مسکن می‌خوردم که یهو یادم افتاد که امروز اونطور که باید با نامزدجان مکالمه‌ای نداشتم. سریع تماس گرفتم. دیر جواب داد. کمی نگران شدم. گوشی رو که برداشت، سریع پرسیدم: خوبی؟ گفت: آره، چطور مگه؟! گفتم: هیچی. هنوز شرکت بود. داشت صفحات هفته‌نامه رو برای چاپ می‌بست. از لحن و تن صدام فهمید اوضاع عادی نیست. با نگرانی پرسید: چی شده؟ میزون نیستی. گفتم: هیچی. همون سردرد لعنتی. بعد از اینکه به سؤالاتش در مورد اینکه دکتر رفتم یا نه و مسکن خوردم یا نه و چند تا سوال دیگه، گفت که استراحت کنم. خدا حافظی کردیم. اومدم بخوابم که مامان با یه لیوان آب گریپ‌فروت وارد اتاق شد. مادر دوست‌داشتنی من.

  60. با درود
    از امروز مشغول نوستن هزار کلمه شدم
    اما تصمیم من بود که ۵۰۰ کلمه بنویسم و حس کردم برای بار اول هزار شاید زیاد باشد
    ۷۰۰تایی شد
    اما با مشکل مواجه شدم
    من متن را در لپ تاپ نوشتم و امکان انتقال به اینجا را ندارم
    الان از طریق گوشی دارم تایپ می کنم
    خود همین درون من جنجالی به پا کرده که خودش هزار داستان شده
    از طریق لپ تاپ وارد شدم به سایت
    بار دوم که خواستم وارد بشوم
    آدرس و کاربری و رمز خواست . زدم
    پیام اشتباه می آید
    از گوشی وارد می شوم حکایتی دارد
    خود این ها داستان نیست
    تکنولوژی گیج کننده

  61. #سنجاقک
    یکساعتی می‌شد که انتظار می‌کشیدم تا سنجاقکی سر نی توی دستم بنشیند، وآن‌را داخل شیشه بیندازم.
    آن‌قدر به آسمان وحرکت سنجاقکها خیره شده بودم که دیگر چشمانم جایی را نمی‌دید.عرق از سر‌و‌رویم می‌چکید.
    از گوشه‌ی چشم طوری که چوب سیخ‌شده‌ی توی دستم تکان نخورد به سعید نگاه کردم؛ او هم همینطور خشک ایستاده بود؛
    در انتظارسنجاقک چشمانش رو به آسمان دو‌دو می‌زد.
    این عادت تقریبا هرروز ما شده بود؛ با بچه‌های همسایه ظهرهای تابستان توی کوچه جمع می‌شدیم و سنجاقک می‌گرفتیم.
    سنجاقکها در هوای گرم بهتر نمایان می‌شدند؛ گویا می‌دانستند که آن‌ساعت از روز همه در خانه‌هایشان زیر کولر درحال استراحت هستند، و با خیال راحت آن‌طرف‌ها می‌چرخیدند، چند روزی بود که ظهرها یواشکی بجای خواب اجباری بعداز ناهار جیم می‌شدیم و برای گرفتن سنجاقک به کوچه می‌آمدیم. اما هیچ‌کدام تا آن‌زمان موفق به گرفتن حتی یک سنجاقک نشده بودیم، توی یک کتاب داستان خوانده بودم که اگر سنجاقک را زنده داخل شیشه‌ای بیندازیم و چند روز بماند، بالهایش رنگین کمانی می‌شود، و من به همین خیال بچه‌ها را جمع کرده بودم تا سنجاقک‌های رنگین‌کمانی درست کنیم.
    آن‌روز آن‌قدر هوا گرم بود که هیچ‌کدام از بچه‌ها حاضر نشدند به کوچه بیایند، به‌جز من و سعید پسرخاله‌ام که تقریبا هم‌سن‌ بودیم و هم‌بازی؛ بیشتر اوقات سعید خانه‌ی ما بود و باهم بازی می‌کردیم. پدرم کمتر اجازه می‌داد که من تنها جایی بروم، حتی اگر آنجا خانه‌ی خاله باشد، با وجود این‌که هشت سال بیشتر نداشتم، اما پدر تعصب خودش را داشت.
    همینطور که با حرکت چشم و ابرو به سعید می‌فهماندم که یک سنجاقک به چوبش نزدیک می‌شود؛ متوجه نبودم
    که سنجاقکی دیگر بر سر‌ٍ نیٍ خودم نشسته بود؛ با تکان ریزی که خوردم پرید، با عصبانیت نگاهی به سعید انداختم که درحال پاک کردن عرق‌هایش با لبه‌ی آستینش بود و مدام غر می‌زد که: خسته شدم، امروز خبری از سنجاقک نیست. گفتم: اگر غر نزنی بالاخره موفق می‌شویم.
    نیم ساعتی به همین شکل گذشت؛ دیگر از گرما و آفتاب سوزان طاقتم سر آمده بود و توی دلم داشتم به خودم بد‌و‌بیراه می‌گفتم که دختر آخر این چه کاریست، کدام آدم بی‌عقلی برای یک‌دانه سنجاقک ساعتها در گرما انتظار می‌کشد؟
    داشتم با خودم غرغر می‌کردم که یکهو صدای ریزی سر چوبم شنیدم، سرم را آرام بالا بردم؛ سنجاقکی لبه‌ی نی نشسته بود. آن‌قدر از دیدنش خوشحال شدم که نزدیک بود جیغ بزنم و ناخواسته تمام تلاشهایم را بر باد بدهم؛
    سنجاقک جوری بی‌حرکت نشسته بود که انگار خیال رفتن نداشت. همینطور که با چشمانم به سنجاقک زل زده بودم،
    آرام آرام نی را پایین آوردم،نفس در سینه‌ام حبس شده بود و از پیشانی و موهایم عرق سرازیر شده بود، و داشت توی چشمانم فرو می‌رفت. اما مگر برای من اهمیتی داشت؟ حاصل چند ساعت تلاش جلوی چشمم بود.
    با یک حرکت بسیار آرام به سنجاقک نزدیک شدم و یکهو دوطرف بالهایش را با انگشتانم گرفتم .
    هم‌زمان من و سعید جیغ و هورای بلندی کشیدیم و بالا‌ و پایین می‌پریدیم و خوشحالی می‌کردیم. فریاد زدم سعید شیشه را بیاور!
    سنجاقک را داخل شیشه انداختم و درش را محکم بستم؛ سنجاقک شروع کرد به تکان تکان خوردن،
    و خودش را به در و دیوار شیشه می‌کوبید، و بعداز چند تکان گویی متوجه شده بود راهی برای فرار ندارد آرام شد.
    برای سعید دستی تکان دادم و به خانه رفتم، دست و صورتم را شستم؛ شیشه‌ی سنجاقک را گوشه‌ای از حیاط گذاشتم؛ تا عصر سر فرصت آن‌را جایی قایم کنم.
    از در اتاق داخل شدم که یکهو مادر جلویم سبز شد، عصبانی پرسید :« توی این گرما کجا بودی دختر؟چرا این‌قدر بوی آفتاب می‌دهی؟ زودباش برو دوش بگیر تا بابات بیدار نشده.»
    در حالی که داشتم فکر می‌کردم مگر آفتاب هم بو دارد؟ و اگر این‌طور است چه بویی می‌دهد؟ وارد حمام شدم.
    هنوز لباسم را از تن بیرون نیاورده بودم که صدای جیغ مادر همراه باشکسته شدن شیشه‌ای بلند شد.
    من و پدرم که دیگر از صدای مادر بیدار شده بود، سراسیمه به سمت حیاط دویدیم. مادر جارو به‌دست ایستاده بود، و شیشه‌ی سنجاقک روی زمین ولو شده بود و کف حیاط پراز شیشه‌خرده بود؛ دنبال سنجاقک می‌گشتم؛ نه نبود، سرم را بلند کردم، سنجاقکی آن بالاها پرواز می‌کرد و انگار برای مادرم دست تکان می‌داد.
    مرجان اکبری
    ۳ آذر ۹۹

  62. صدای چکاوک ها تمام منطقه را پر کرده است کنار پنجره ایستاده ام و از صدا و فضای سرد زمستانی روستا لذت می برم ،باد هوای سرد اینجا را به صورتم می کوبد…
    نسیم خنک موهایم را کنارمی زند و من مثل همیشه خیره شده ام به آن خانه ای که کودکی لذت بخشم در آن جامانده بود…
    کودکی که پر بود از بازی های کودکانه با پسرعمویم که او نیز هم سن من است گمان کنم اوهم خاطراتش را آنجا جا گذاشته است… شایدهم نه اصلا به آنجا فکر نمی کند
    اما من فکر میکنم به تمام آن بازی ها لی لی ها، دوچرخه سواری ها، زمین خوردن ها ،گریه کردن ها، خندیدن ها و… خلاصه تمام خاطرات خوب و بدم که با نگاه از پشت پنجره برایم تداعی می شود…
    چرا انقدر درگذشته فرو رفته ام؟؟نمی دانم..
    شاید بخاطر اینکه قبل تر ها خوشی هایمان قشنگ تر بود با گوشی و Whats appو insta نبود با شکلات های رنگی ذوق می کردیم و از ته دل بازی کردن را دوست داشتیم تحرکمان سبب شادی مان بود آزادی مان باعث نشاطمان …
    به قول کریستیان بوبن تنها در زندگی نشاط است که مهم است نگذار کسی آنرا از تو بگیرد
    که متاسفانه این روزها شادی ها و نشاط هایمان نیزبه دیگران وابسته شده است..
    قدیمها شادی هایمان دست خودمان بود و به خودمان متکی بودیم
    حالا چندین سال است که پدر بزرگم آن خانه را به کسی واگذار گرده و دیگر صاحب آن نیست
    خانم صاحب خانه هم حسابی آن خانه را تغییر داده است.اما نمی دانم چرا؟؟؟آرزوهایم از آن حیاط همچنان مرا صدا می زنند و نگاهم را به آن حیاط می دوزند
    دائما چشمانم به دنبال آنها می گردند اما میان آن همه تغییر گویی آنها هم بدجوری گم و گور شده اند.
    چشمانم به دنبال این گمشدگان چند ساله پر از اشک شده است هر بار و هربار…
    ادامه دارد…

  63. بله،بایادونام خالق جهانیان شروع می کنم. بنده رایانه نداشتم برای همین ازخودکارودفترم کمک گرفتم حال بخشی ازهزارکلمه ام:نمی دانم هزارکلمه ام راباچه موضوعی بنویسم امابه نوشتن ادامه می دهم تاواژه هاخودراازذهنم آزادسازند،بنده همیشه به خود لطف داشتم چراکه معتقدبودم بعضی چیزها وعلایق هستندکه هیچ شخص وچیزی نمی تواندآن راازمابگیردچراکه ازدرون وجودماآدم هاسرچشمه میگیردبه عبارتی بایدگفت که بخشی ازوجودوروح مان شده برای من نوشتن همان چیزی است که ازدرون ووجودم سرچشمه گرفته،من آدم کم حرف وخجالتی هستم وشایددلیلش هم همین بوده که حال عاشق نوشتنم درواقع بانوشتن است که حرفم راازدل بیرون میاورم وخودراهم چون بادسبک میشمارم ودررویابه سفرزمانه میروم…

  64. سلام استاد گرانقدر
    1بله می نویسم. البته هزارتا هنوز نشده 700 تا در 15 دقیقه.
    2 بخشی از هزارکلمه من:
    اَه.! چه کسی این دکمه ها را اینقدر نزدیک گذاشته همه اش به جای و دارم ئ می گذارم خسته شدم. انقدر محکم روی کیبورد میزنم که الان حروف جیغ می کشند.
    چه پدر کشتگی با ما بدبخت ها داری به ما چه مربوط استادت این تمرین مزخرف را داده است. بیا دیدید گفتم و منم می کوبم بر سرشان و می گویم خفه لطفا عزیزم.
    خسته شدم خب آرونتر انگار سر آوردی؟
    گفتم خفه یک کم از این م یاد بگیرید هم همیشه ساکت است و هم شکر خدا همیشه به جا میی اید. آن از س که همیشه ش می اید از همه هم بیشتر پیس پیس می کند. از این پ هم متنفرم یک طوری رفته گوشه انگار تافته جدابافته است خجالت هم نمی کشد کل کیبورد باید بگردی تا پیداکنی شکر خدا در هر کیبورد هم یک طرف است. این ژ هم نمیدانم کجا رفته فقط صدای کرکر خنده اش میی اید به خودت بخند بچه پررو، توام اگر قراربود 1000 کبمه توی 20 دقیقه بنویسی همینطوری بودی بفهم. دوبار بزنم پس گردنت که از جا در میای انقدر نحیفی. وای وای یک کم از آ بیچاره یادبگیرید همیشه پایش وسط همه کلمه ها هست کم کلمه ای است که پایش در میان نباشد. خب دو دقیقه ساکت بشید زودتر بنویسم تموم بشه. انقدر حرف زدید غ هم به حرف آمد. اخ بچه به تو چه شام چی داریم فضول!! قکرکن فسنجون چی به تو میرسه خب. پررو دست پخت خودت بد عجب بچه پررویی هستی ها بذار دوتا بزنم آدم بشی بی ادب
    غغغغغغغغغغغغغ
    حال کردی ذیگه ساکت.
    …….

  65. هزار دوم
    اول فکر کردم باید هزار کلمه مجزا بنویسم ، امروز فهمیدم آنقدر باید بنویسم که هزارتا بشه
    خیلی هم عالی من عاشق اینم که فقط هر چی به ذهنم میاد رو بنویسم
    البته برای هزار کلمه میشه با نقشه قبلی نوشت
    اما آخر مگه میشه این مغز لعنتی تو کلش نقشه نباشه
    بالاخره داره به یه چیزی فکر می‌کنه
    البته باید بگم من شاید تنبلم شاید هم شلوغ
    با ورد گوشیم می‌نویسم ، چون برای کارای سایت آنقدر پای سیستم می‌شینم که واقعا انجام تمرینات با موبایل برام راحتتره
    خلاصه مغزم داشت می‌گفت
    نقشه اینجاست که دوست دارم از خانواده بنویسم و دغدغه های خودم ،امروز باز هم قسمتی از ویکی بلایندرز رو میدم تو این قسمت همسر تامی شلبی کشته میشه ، یه نکته این سریال رو خیلی دوست دارم تامی شخصی که خانوادش رو خوشحال می‌کنه ، سورپرایز می‌کنه ،حتی با وجود اینکه گاهی ازش خیلی ناراحت میشن
    هر وقت میخوام بنویسم مغزم میگه بنویس چکار کنم دیگران خوشحال بشن
    خصوصا خانوادم
    و من بهش میگم فقط بزار هر کسی آزادانه زندگی کنه ،آزادی فکر بهترین نعمتیه که میتونیم به عزیزامون هدیه بدیم اینکه بزاریم زندگی کنه اونطور که خودشون دوست دارن

  66. امشب آغاز دوره ی هزار کلمه برای من می باشد.نمیدانم از کجا و چگونه باید بنویسم ولی استاد کلانتری گفته فقط و فقط بنویسید من هم می نویسم از اینکه روزگار و دنیایی عجیب را پشت سر می گذاریم. هیچوقت نمی خواهم نقش قربانی داستان را با شم ولی گاهی اوقات از نظر خودت می شوی قربانی داستان.الان یک فیلم و سریال جالب به اسم دوست نابغه من.فیلمی که از روی یک رمان ساخته شده است.فیلم بسیار جذاب از دوره ای در ایتالیا.در این جا دختری جسور میبینم از دنبال کردن این سریال بسیار لذت می برم.
    خوب امروز هم با تمام طلاطم هایش به پایان رسید.اولین بار که اسم هزار کلمه را دیدم و شنیدم بسیار ترسیدم گفتم هر روز باید فقط هزار کلمه بنویسم.یعنی فقط کلمه نمیدونستم می تونم اون را قالب جملات زیبا بیارم.وای که خیلی خوشحالم.حدود 2 سال است که که با موسیقی اشنا شده ام برایم بسیار جذاب و دوست داشتنی است.موسیقی برای من شگفتی به هم راه اورد.برایم شکوفایی و از نو متولد شدن.ذهن باز همراه با کلی آگاهی.بله چندین سال است در پی آگاهی هستم.دیگر به ناخودآگاهم نخواهم برگشت از ناخودآگاه باید به خودآگاه رسید بهترین لذت رسیدن به خودآگاهی است.الان در دوره ای هستیم که یک بیماری به نام کوید 19 سرتاسر جهان را در خود احاطه کرده است.کشوری که در ان زندگی میکنم ایران است.
    دو هفته است که اعلام قرنطینه کرده اند.قرنطینه ی خانگی.ولی من به شرکت می روم تا 2 بعداز ظهر.فضای شهر بسیار عجیب و غریب است.یک سال هست که دنیا تغییربسیار کرده است.دیگر نمی توانیم مثل سال های قبل یکدیگر را بغل کنیم ببوسیم و به یکدیگر ابراز عشق کنیم.می خواهم از تمام توانم استفاده کنم.می خواهم قوی باشم شجاع باشم و بتوانم حرفم را درست و به جا بزنم.من و امثال من باید قوی باشند.باید بتوانیم دنیا را بهتر کنیم.بوی صلح و دوست داشتن را باید در دنیا پخش کنیم. چه عشقی می شود اگر دنیا پر از عشق شود آیا امکان پذیر است آیا می توان در جایی که زندگی میکنیم عشق و صلح را به دنیا معرفی کنیم و ذهن و فکرمان را هر چه دشمنی است پاک کنیم.حیوانات ،طبیعت، قطب شمال و قطب جنوب همه و همه.

  67. تمرین۱: بله از امروز مینویسم.
    تمرین۲: قسمتی از هزار کلمه:
    و تو…
    چشمانم را میبندم…
    و دلم خواست خدا را صدا بزنم…
    به او گفتم برای یکبار هم که شده حرف دلم را نادیده نگیر…
    به او گفتم بگذار برای یکبار هم که شده باور کنم وجود داری…
    و تمام شبهایی که با دلتنگی نامت را صدا میزدم بیهوده نبوده است…
    به او گفتم بگذار دلم از وجودت قرص شود…
    به او گفتم بغض میکنم…
    به او گفتم چشمهایم هر شب بارانی است…
    به او گفتم سالها انتظار کشیده ام…
    به او گفتم جز بندگیت خطایی نداشته ام…
    راستش را بخواهی به او گفتم که دلتنگ توام…
    و در دلم نشسته ای و خواب را از چشمانم ربوده ای…
    و مدام در انتظار دیدارت هستم…
    دلم میخواهد فریادت بزنم…
    و بگویم دلم تنگ است…
    چشانم به در خشکید…
    کاش در وا میشد..
    و تو از راه می رسیدی…
    من دلم تنگ است…
    گویی جهان تنگ باشد…
    و من در خفقان به سر میبرم…
    کاش دستانت را بگیرم…
    و با آرامش پلکهایم را بر روی هم بگذارم و در خوابی عمیق فرو روم…
    و ناگهان با صدای تو از خواب برخیزم…
    و تمام دلتنگیهایم خواب بوده باشد…
    و تمام شوند این کابوسهای پریشان…
    من، دلتنگ توام…

  68. امروز جىاب تست هادي مثبت شد وحالا مجبورند در قرنطينه باشند كمي استرس دارم ولي به نظرم نبايد خطرناك باشد بايد برنامه خانه مامان را عوض كنيم

  69. هزار کلمه روزانه رو سعی میکنم بنویسم ولی به اندازه هزار کلمه نمیشه شاید به زور به صد کلمه برسه

  70. وقتی اسم ۱۰۰۰ کلمه رو شنیدم یهو ترس برم داشت با خودم گفتم ۱۰۰۰تا،بعدش به خودم قوت قلب دادم و گفتم اشکال نداره هر چی باشه جناب استاد دستور دادن و من بنده کمترین هم اطاعت می کنم تا شاید بعد از چند سال بتونم صفت مقدس نویسندگی رو داشته باشم،ناگفته نماند که وقتی شروع کردم به تایپ ،حس خوبی ایجاد شد و بی اختیار و پشت سرهم تایپ کردم ،یاد دوره آموزشی تایپ ده انگشتی ای که قبلا دیده بودم افتادم و لبخند رضایت ناخودآگاه روی لبم نشست ،عجب حس خوووبیه،انگار دارم مثل فرفره تایپ می کنم به قول خارجیا wooow

  71. هزار کلمه امروزم برای شروع:
    …امروز شب ولادت امام حسن عسکری است میخواهم به فال نیک بگیرم و به ایشان و پدر بزگوار و فرزند برومندش متوسل بشوم .
    خدایا خودت مرا مفید قرار بده اول از همه برای خانواده و فرزندان و ذریه ام و سپس برای جامعه و جوانان و از همه مهمتر همون اخلاص که باعث عاقبت بخیری من می شود .
    راستش کمی نگرانم که نتوانم درست مدیریت کنم ، سنگهای پیش پایم زیاد است ولی از خود خدا کمک می خواهم و یقین دارم کمکم می کند .
    بار الها کلام تو گنجی است که دیگران ان را می بینند و در دسترس همگان هست اما از آن سخت غافلند ، دلم میخواد بتوانم کاری کنم که این گنج را واضحتر و محبوبتر کنم تا دیگران هم سراغش بیاییند . و از آن بهره ها ببرند و صد البته که سود اصلی به جیب خودم خواهد رفت اگر اخلاص داشته باشم ….

  72. مثل ماهی بیرون افتاد از تنگ دهانم را برای بلعیدن هوا باز و بسته می کنم ضربان قلبم همچنان تند بالا و پایین می شد .صدای بانگ اذان از مسجد بلند شد .و طنین خوش صدای مؤذن در کوچه های خاموش پیچید از جا بلند میشم و بستم پنجره کوچک رو به حیاط می رم پرده حریر را کنار می زنم پنجره را باز می کنم .
    هوای سرد صبح گاهی تنم را به لرزه می اندازد .خودم را به آغوش می گیرم نگاهم را به آسمان و ستارگان رو به خاموشی می دوزم و دم بازدم عمیقی بیرون می دهم .
    هرگز دلم نمی خواست به خوابی که چند دقیقه قبل دیده بودم فکر کنم .از پنجره فاصله می گیرم و برای گرفتن وضو آستین لباسم را به سمت بالا تا می زنم و از اتاق خارج میشم

    مامان .ترو خدا بیخیال من یکی شو

    درست حرف بزن

  73. بخشی از متن 1000 کلمه بنده:
    ……همسایه طبقه بالا رو داره می ترکونه، واقعا نمی دونم چه کنم، سقف دستشویی خیلی بدفرمه، گفت که سیفون چکه می کرده و مجبور شده بعد از مدتها تعمیر داشته باشه. ظهر کباب تابه ای از ایرانیان سفارش دادم، غذاش خیلی خوبه، اینقد که ئحجمش زیاد بود شک کردم نکنه گوشتش شبهه ناک باشه، از فکر کنم حوالی 10 دقیقه به 4 شروع به تایپ کرده ام و هنوز بعد از 20 دقیقه به 700 تا نرسیدم در واقع روزی نیم ساعت تایپ کردنه، تمرینات نویسندگی زیادن ولی چشمم آب نمی خوره استاد وقت کنه به همه بچه ها بازخورد بده و احتمالا فقط درسها ارایه بشن، دست من خسته شد از بس که نوشتم! اصلا دلم برای اتاق اداره تنگ نشده بود. تنها بودم و از بالا منظره زیبای چمن حیاط رو نگاه می کردم ولی باز حس می کردم دلم تنگ نشده،…..

  74. قسمتی از داستان کوتاه در هزار کلمه:
    آتنا اولین بچه آقا مرتضی بود و هم سن وسال من.سبزه رو و تپل با موهای کمند.چشماش شبیه باباش بود و یک غمی در آن .شاید غم غربت بوده یا تنهایی. یک برادر هم داشت به نام آرش که چشماش هم رنگ مادرش بود. آقا مرتضی کار و خانواده را جمع کرده بود و برای پیشرفت شغل و زندگیش آمده بود تهران. بابا هم تا یک همشهری پیدا کرد طرح رفاقت ریخت و بساطش را همان جا در کارگاه به پا کرد!
    خانه ما تا کارگاه صد قدم فاصله داشت. بابا شب اول وقتی اثاث هایشان را خالی کردند به خانه مان دعوتشان کرد. مامان لج کرد و غذایی برایشان آماده نکرد. نمی دانم چرا از همان اول راضی نبود آنها به خانه مان بیایند؟ بابا راهی نداشت جز اینکه برود و کباب بخرد. چندتا غر هم زد و رفت. مامان که اشک هایش را با گوشه روسری اش پاک می کرد رو به من گفت:” خودمون هیچی تو خونه نداریم اونوقت واسه غریبه ها خودش را به آب و آتیش میزنه
    فاطمه حقیقت
    دوم آذرماه

  75. چهل سالگی به بعد مال خود ادم است باید به کارهای خودش بپردازد به آرزوها ومشکلاتش اصلا در این سن سروکله زدن با بچه ها مزخرف ترین کار دنیاست نمی‌دانم مردم چه فکری می‌کنند که تا 35 سالگی ازدواج نمی‌کنند کی می‌خواهند بچه دار شوند اصلا وقت می‌کنند بزرگش کنند باید تا 22 سالگی بچه هایت را داشته باشی و به چهل سالگی که رسیدی آنها بزرگ شده باشند ودیگر دردسر بچه بزرگ کردن نداشته باشی همه اش به کنار مدرسه رفتن بچه ها در این سن پدر آدم را در می‌آورد من حاضرم روزی دوتا پالتو استر کشی با جیب فیلتاب واستین فلان برای دختران خانم عزیزکه پدرم را درمی‌آورند از بس بهانه گیر هستن بدوزم ولی یک ساعت با بچه ها سروکله نزنم اصلا من هیچوقت میانه ی خوبی با بچه ها نداشتم دوستشان دارم ولی از دور

  76. من هزار کلمه را در دفتر خود مینویسم ، بخشی از یکی از هزار کلمه های من :
    بهم گفت کدام تجربه یا اتفاق یا پروسه ی زندگی ات که جزو سخت ترین ها بوده است تورا بیشتر از هرچیزی رشد داد و بزرگ کرد ؟
    گفتم رابطه ها
    اینجا رابطه ی خاصی مد نظرم نیست ، هر رابطه ای برای مثال رابطه ی خونی ، عاطفی ، اجتماعی و …
    آمدن آدمها، رفتن ادمها ، آسیب زدنشان و تک تک تجربه های درون رابطه مرا رشد داد
    هر شخصی در زندگی ات درسی برای اموختن به تو دارد
    رفتن آدمها آن هم درست موقعی که اصلا فکرش را نمیکردم به من آموخت : بدون آن شخص هم زندگی ادامه دارد و میتوانم زندگی کنم
    آدمهایی که مرا همانطور که هستم نپذیرفتند و دوست نداشتند به من یاد دادند که خودم را و به دنبال آن دیگران را همانطور که هستند بپذیرم و به دنبال تغییر کسی جز خودم نباشم
    آدمهایی که از من سو استفاده کردند به من حفظ حریم و حد و مرز را یاد دادند و اینکه خودم را و مسیری که میخواهم بروم را برای کسی توضیح ندهم
    آدمهایی که میخواستند مرا کنترل کنند مرا بیشتر از قبل به سمت مستقل شدن و آزادی هدایت کردند
    آدمهایی که مرا حمایت نکردند باعث شدند روی پاهای خودم بایستم
    رابطه ها به من مسئولیت پذیری و تلاش کردن را اموخت ..

  77. به نام خداوند بخشنده ی مهربان
    2آذرماه 99
    قرارنیست اتفاقی بیفته..
    هیچوقت فکر نمیکردم برای نویسنده شدن باید اینجوری تمرین کرد و باز فکرنمیکردم اینهمه کله ام پر باشه از واژه و رویداد و اتفاقاتی که بخوام اونها رو به رشته تحریر در بیارم تا بلکه راه فرارشون رو تا به همیشه در این بن بست پراز ادامه ببندم اما حالا درین مسیر جذاب پرازبار میبینم که لحظه به لحظه و ثانیه به ثانیه میتوان نوشت روزمرگیهایی را که درب قفس ذهن را میگشایند رو به آسمان چیستی ها و چرایی ها
    دوست داشتم با قلم بر صفحه کاغذ بنویسم تا مکث انگشتانم فرصت فرار وازه ها راندزدداما چه کنم که گریزی نیست بر تکلف این مسیر..پس انچه از ذهنم میگذرد مینویسم…
    قرار نیست اتفاقی بیفته…جمله ای که بارها و بارها شنیدم و شنیدیم همه چیز از همین جمله ی پوک توخالیه پراز ولوله شروع میشه…قرارنیست اتفاقی بیفته اگر امروزذره ای قفل زبان را بگشایم و بادیگری از دردهای درونم بگویم،قرارنیست اتفاقی بیفته اگر امروز دروازه های قلبم را برر بیگانگان دوست نما بگشایم و از رنجهای سالیان دور و درازم بگویم،قرار نیست اتفاقی بیفته اگر از تنهایی و مصیبتهایی که بر سرم رفته بگویم…در هیچ یک ازینها قرار نیست اتفاقی بیفتد…پس چه میشود که ان گلوله ی اتفاق بر سراشیبی وجودمان آوار میشود انروزی که هنوز فکرمیکنیم اتفاقی نیفتاده است؟ تمامی رفتن ها،شکستنها،ماندنها و نماندنها از همان روزی آغاز میشود که باور داریم قرار نیست اتفاقی بیفتد اما به ناگاه در منجلاب این باتلاق دست و پا زنان به دنبال منجی رهایی مان میگردیم.
    تمامی مثلثات از همین جمله ساخته میشوند،مثلثات ارتباطات ممنوعه را میگویم.براستی چه میشود که یک مثلث ساخته میشود؟؟کاش قانون ان را میدانستم..ازوقتیکه بخاطر دارم از ریاضیات و مثلثات و هندسه و جبر واصلا از اعداد حال مشميزکننده ای بر وجودم مستولی میشد،فکر میکردم چه بی خاصیت آموختنیهایی هستند، اما بعدها آن هنگامه که پدر درکنار اعداد و ریاضیات شانه به شانه ی من جوابهای قلمبه سلنبه را در مقابل دیدگانم به رقص در می آورد دانستم که چه دنیای شیرینی دارد این عددو جبر و هندسه و ریاضی و مثلثات..گفتم پدر.خوب که فکر میکنم به نقطه ی صفر تولد میرسم،به پدر،به مادرو به مثلثات و همین جمله ی قرار نیست اتفاقی بیفته…آری بعدها فهمیدم که مثلث ارتباطات ممنوعه پیوند بس عمیقی دارد با نقطه ی صفر تولد…آنجاییکه من نوزاد نوشکفته ی ناتوان با تمامی نیازهای خواسته و ناخواسته ام بنا بر اراده ی دیگرانی پای به این انبوه پرهیاهو میگذارم وتمامی ان دیگران موثر در بود شدنم بخاطر نیازهای بود شدن خودشان روی به بود کردن تولدی دیگر اورده اند.و دریغ از شناخت نیازهایشان و نیازهایم…شبیه یکجور دست و پا زدن است آن هنگامه که در کویر نمک، داغی خورشید تمامی پوست و گوشت و استخوان ادمی را میسوزاند،و آنجا آدمی فقط به بودن چنگ میندازد.در هرحال دانستم که چرایی این مثلثات ممنوعه ازکجا می آید که شروع ان با قرار نیست اتفاقی بیفتداستارت میخورد.خب اینکه چرا امروز هزارکلمه ی من اینگونه آغاز شدو موضوع مشخص، برمیگردد به همین جمله ی بس تفکربرانگیز که دم دمای صبح اولین تلنگرکوبیده شده بر صفحه ی موبایلم بود.آنجایی که یکبار دیگر بودنی دیگر ازجنس انسان ،استیصال انتظار براورده شدن نیازهای خود را در وجود دیگری کند و کاو میکند.وای که چه دنیای عجیبی ست …بودنی وابسته به بودن…نیازی در پس نیازی دیگر در دالانهای پرو پیچ و خم زندگی اما پس خودم چی؟ خودمان چی؟ کجای این هستی من هستم؟ منی در آغوش کشیده با دستان خودم
    اگردر نقطه ی صفر تولد،پدر،مادر…این خود از بیخبران قربانی زندگانی آنگونه که باید در بر آورده کردن نیازهایمان کافی نبودندیا نه اصلا نبودند چه قدر نکوست که خود آری خود…خودم…تا عمق این زخم عمیق به دنبال شناخت نیازهای اصلی و اساسی خویش رسوخ کنم و یک به یک آنها را مرهم باشم…اوه…
    باز هم همان دینگ دینگ تکراری اما اینبار متفاوت تر از همیشه،با طعم ملس آلوچه ی سبز باغ مادربزرگ که همیشه آرزو داشتم بر شاخه ی درختان نشسته ببینمش.
    اگر همیشه این صدای پرآوا نقطه ی آغازی بوده بر هر روز و هر ساعت و هر ثانیه ام در این قاعده و تکلف بس دشوار نقطه ی پایانی ست بر تق وتوق صفحه کلیدمقابل دیدگانم
    اما یک گریز کوچک بر پستوی مغزم:همین امروز صبح بود که با لبخندی خفه اش کرده بودم و حال با ریشخندی از عجول بودنش مینالم.
    پایان هزار کلمه ی امروزم که در شوره زار دینگ دینگ لحظات به 725رسید.

  78. تمرین دوم ماه اول:
    اوایل من باهزارکلمه نمیتونستم ارتباط برقرارکنم چون هم تایپم سریع نبود هم اینکه من همیشه کاغذ وقلمو دوست داشتم همیشه از کاغذ جلوم هرچی سیاه تر هرچی نامنظم تر میبود انگار بیشتر باهاش کیف میکردم ولی الان برای یکی از تمرینات روزانه ام ازش استفاده میکنم و دارم ارتباط با تایپ وتمرین هزارکلمه میگیرم. بقول استاد کلانتری این تمرین باعث شده من از حاشیه امنم بیرون بیام

  79. من این تمرین را مدتی انجام دادم. مدتی به خاطر درد دست آن را انجام ندادم و می خواهم دوباره آنرا به یاری خدا انجام دهم.

  80. خب به من گفتند که باید بنویسم، راستش معمولا این کار رو میکنم ولی الان بهم گفتن که باید بدون اینکه فکر کنم و به صورت مداوم و مرتب هر روز این کار رو انجام بدم و این بشه کاری که قراره زندگیم و چیزی که دوس دارم رو توسعه بده، ینی واقعا میشه؟ نمیدونم ولی روشنم نسبت بهش، خیلی هم روشنم، ینی ی جوری خودم هم این باور رو داشتم، اینکه اگه هر روز و به طور مداوم هرچی فکر تو ذهنم هست رو بریزم بیرون خیلی بهم کمک میکنه و باعث میشه که بتونم آزادانه تر و خلاقانه تر بنویسم ولی هیچ وقت با این قوانین و جزییاتی که الان در مورد این سبک از نوشتن میدونم شروع به نوشتن نکرده بودم، برام جالبه و از این به بعد حتما این کار رو میکنم. اولش که در مورد این تمرین شنیدم دوس داشتم این جوری باشه که هر روز در مورد ی موضوع خاصی بنویسم و هر روز اگه تونستم توش ی داستانی که خلق کردم رو روایت کنم، این کار رو معمولا انجام میدادم و همچنان میدم البته نه به صورت روزانه و البته که خواننده های زیادی نداره و حتی فکر کنم نباید خواننده رو جمع ببندم چون معمولا …

  81. سلام در نوشتن هزار کلمه نمیدانم که چه باید بنویسم اما خوب بادا باد هرچه پیش امد خوش آمد دلم خیلی برای رفتن به یک عروسیه جانانه پر میزند چند روز پیش عروسی یکی از اقوام نزدیکم بود بعد وسط مراسم خبر رسید که یکی ازبچهای محله توی یک تصادف با موتورش در جا مرده خیلی غمگین شدم هم خیلی جوان بود هم مادر بیچاره اش با پول کارگری توانست انها را بزرگ کند پسر خوب و مهربانی بود تقریبا چشم امید مادرش بود تازه سربازی اش راتمام کرده بود ساعت ۶ به خانه امد ساعت ۹:۳۰تصادف کرد این حرف ها سر دلم مانده بود

    1. این روزها فکرم آزاد نیست و مرتبا از اقوام خبرهای بدی میرسد و انرژی مثبت من را گرفته ، دلم خیلی پردرده ولی شادیهایم فراوانتره ، صرحها که چشمانن را باز میکتم رنگ اطاقم ابی است به رتگ ابی اطاقم که مرا به یاد رنک ابی دریا و اسمان میندازد سلام میکنم از چشمانم بخاطر دیدن تشکر میکنم و از نفسی که به راحتی میکشن خدارا شاکر میشوم وشروع صبحم با ارامش و لذت است و وقتی به بیرون از خانه میروم روحیه ام رنگ خاکستری میگیرد و آبی آسمان و سبزی و زردی درختان شادم نمیکند و پسرک جوراب فروش که با التماس جلویم را میگیرد غنگینم میکند متحیر میمانم که چرا این جوتن با این سلامتی و تنومندی محتاج فروش یک جفت جوراب است، وقتی شاعر میگوید چشمهارا باید شست و طور دیگر به زندگی نگاه کرد آنوقت است که ابی آسمان را میشویم و خاکستری و اشک جای آنرا میگیرد و آرزو میکنم روزی را ببینم که رنگها همه سفید و آبی و سبز کردد و دنیا فقط جای خوبی گردد و دلهایمان برا یکدیگر بتپد و قدمهای مثبت برداریم حتی با نوشتن های زیبا زیرا از نظر من دوران تخیلات و بکار بردن الفاظ عربی و متونی که قابل فهم نیست گذشته و باید همه چیز روشن و ملموس باشد و، باید عشقها بارزو کارآند باشد ، باید دوستی ها در جشن ها خلاصه نشود و باید برای رفع دردهای عزیزانمام همه و همه باهم تلاش کنیم چه در غالب متون زیبا و چه در گرفتن دستهای سرد و تهی از هر چه آرزوست ، به امید روزی که دستها و قلبهایمان همه گرم و پراز محبت گردد و نوشته هایمان بوی غم و ظاهرسازی نباشد ، با پوزش از جناب آقای کلانتری که بحای نوشتن متن ۱۰۰۰ کلمه و یا متن صبحگاهی درد دلم را نوشتم چون امروز دوتا خبر بد داشتم و افکارم خیلی پریشان و افسرده است ، مرا ببخشید 🙏

  82. آدمی در زندان افکار خود می¬ماند ذره ذره فرو میرود دوباره نیرویی بیرونی اورا مرمت میکند بازسازی میشود و مجددا از نو با افکار خود خودکشی میکند ادمی را اگر با افکار خویش تنها بگذارید کافی است تا خودش را مجازات کند مجازات کردنی شدید. فکر اول جرقه میزند خودش را ارام ارام به تو میچسباند اولش خوش خوشانت میشود با او همراهی میکنی یک دفعه به خودت می ایی میبینی ای داد بیداد ط.ری در چنگال این هشت پای سیاه گیر افتاده ای که داه گریزی نیست نه تورا میکشد و نا رهایت میکند عذابی ست بی نهایت که راه نجاتش شاید این باشی که دوستی همدمی یاری رفیقی بیاید با تو حرف بزند حواست را پرت کن حواس هشت پا را پرت کند و تو از لابه لای پاهای سیاه این موجود کریه بیرون بیایی نفسی تازه کنی و ته دلت بدانی که این اخرین بار نخواهد بود و بزودی دوباره ملاقاتش خواهی کرد. وقتی بیرون میایی وقتی تنها میشوی عمیق تر که میشوی در می یابی خودت این هشت پا را زاییده ای خودت ابستن افکارت شده ای و با دردی فراپان به دنیایش اورده ای تغذیه اش میکنی و روز به روز بزرگ و بزرگتر میشود تو خود عامل این عذابی تا همیشه هم با تو هست مگر وقتی که پیر شود و بمیرد اگر البته تو قبل از او نمرده باشی. هشت پا مغز ندارد فکر نمیکند و تقصیری ندارد انگار کنترلش در دستان توست و هرکار که تو بگویی انجام میدهد ولی نه کنترلش در دست تو نیست کنترلش در دست موجودی خبیث است که درون توست و اجازه نمیدهد هشت پا را متوقفش کنی بخواهم برایت بگویم هزاران هزار صفحه هم جوابگو نیست تو محکومی به ازار دیدن از جانب افکار خودت

  83. بله البته کمتر از ۱۰۰۰ کلمه هرچه قدر که بتوانم.
    همیشه اغاز ها چیز دیگری است آغاز که میکنی انگار خون در رگها جاری میشود انگار جسم مرده ات جان میگیرد انگار دنیای سیاه و سفیدت رنگی میشود انگار که دلت زنده میشود انگار فتح الفتوح واقع میشود مخصوصا که اگر دشوار باشد بی خود نیست که شاعر میگوید یاعلی گفتیم و عشق آغاز شد آغاز که کنی سخت ها به چشم برهم زدنی آسان میگردد نشدنی ها شدنی میشود سستی ها به اراده ها تبدیل میگردد،ضعف ها به قوت ها، نا امیدی ها، ترس ها و اگر و اما ها به امید ها و بی انگیزه گی ها به شور و عشق ها تبدیل میشود و این یعنی احساس زنده بودن و زندگی دوست داشتنی.
    اما بیشتر که میگذرد دیگر موانع سر یرمیدارند حال بدی ها شروع میشوند و سختی ها پا روی دمت میگذارند و احساسات میشورند
    چه باید کرد؟؟؟چگونه فشارها را که از جسم و روح و زمانه و روابط دور و نزدیک هجوم می آورند را کاست؟
    آری اول از همه باید پذیرفت باید قبل از آغاز موانع و کاستی ها و نقص ها و فشارها و رنج ها را پذیرفت و حتی دید؛ و لحظه ای درنگ کرد و داشته ها را دید و پس از آن خدا را شکر کرد؛
    خدایا شکرت که هنوز میبینم خدایا شکرت که هنوز میچشم سختی ها را خدایا شکرت که میتوانم قدم بردارم و برطرف سازم خدایا شکرت که هنوز میشنوم صدای گریه های خودم را خدایا شکرت که نفس های عزیزانم را احساس میکنم خدایا شکرت هنوز درد دستان و بدنم را در شب احساس میکنم خدا یا شکرت که هنوز درد مردم را میفهمم خدایا شکرت که هنوز میل به بهتر شدن و اصلاح دارم خدایا اما براستی تحمل این ها چه قدر بیثمر میبود اگر به عشق مهدی زهرا عج الله التعالی فرجه الشریف نبود اگر در دلمان عشق به امام قايم آخرالزمانت نباشد به چه امیدی با امید زندگی کنیم خدایا حال میخواهم به گونه ای دیگر با تو سخن گویم خدا جان دیدن را چه سود وقتی حق را نبیند خدایا شنیدن را چه سود آنگاه که صدای حق را نشنود خدایا دست و پا به چه کار آید وقتی در راه ولایت خسته نشود خدایا قلب را چه سود وقتی که عشق به امام در آن نباشد
    خدایاا نه دلم راضی میشود که برای این کم ها و کوچک ها(دنیا و مافیها) حرکت کنم و نه آآانقدر عشق به امام در دلم استوار گشته که مرا به حرکت وادارد بنابراین چاره ای ندارم جز اینکه به همین زندگی و به همین کارهای کوچک دل خوش کنم و برای امامم بفرستم تا ذره ذره و گام به گام هم جسمم قوی گردد و هم دلم به عشق امام زنده گردد.

  84. دویدن آهنگ ساز محلی دیروز تنبک نی ادامه غایب آواز گنجَگاما جیرجیرک سرما بازان شمال ُسبز هلهله آسمان آبی خنده های ریز مردان خشن زنان رنسانس به سر

  85. دیروز اولین‌بار هزار کلمه را تجربه کردم.
    بخشی از هزارکلمه‌ی دیروز:

    خب امروز اولین روز نوشتن هزارکلمه هاست.
    ساعت ۸و۲ دقیقس و حدود ۱ ساعتی می‌شه که برگشتم خونه. خیلی پیاده‌روی خوبی بود رفتم شهرکتاب و دوتا از کتابایی که مال دوره بودو خریدم.
    پیاده‌رویا خیلی حس خوبی بعدش و حتی حینش به آدم می‌ده. شاید بیشتر تو برنامم بزارمشون. به خصوص حمام بعدش عالی بود.
    هوففف این تایپ کردن کند پیش‌ می‌ره و باعث می‌شه رو حرفام فکر کنم.
    می‌دونی امروز داشتم فکر می‌کردم که این دنیای نویسندگی که واردش شدم اصلا شبیه دنیای بقیه نیست و تا الان همون چیزیه که واقعا دنبالشم. از این بابت خیلی خوشحالم به مرور تایپم هم بهتر می‌شه و اوضاع اوکی‌تر.
    جدا پیاده‌روی خیلی آرومم می‌کنه…

    یه روزی میاد که هرکسی بر اساس اون چیزی که واقعا هس ارزشگزاری می‌شه. اون روزه اگه روحت حرفی برای گفتن نداشته باشه هیچ ارزشی هیچ ارزشی نداره. اگرچه که الانم یه سریا دیدشون همینه. منتها هنر اینه دیدمونو بهش ایمان بیاریم. وارد جریان زندگیمون بکنیمش از این پیله‌ی انتزاعی و بالقوه بودن بیرون بیاریمش بخاطر اینکه خودمون به خوشحالی برسیم تا روح خودمون ارضا شه.

  86. تمرین هزار کلمه گاهی می نویسم
    البته چون خیلی وقت است با کامپیوتر تایپ نکرده ام نوشتن کمی مشکل است
    هر چند نویسنده به تعهدی که دارد باید پایبند باشد اما همیشه نوشته هایم کمتر از ۵۰۰ کلمه بوده است
    اما سعی خودم را می کنم

  87. تمرین دوم از ماه اول: بخشی از هزار کلمه
    تصمیم داشتم دربارهٔ موضوع خاصی بنویسم ولی الان چیزی خاطرم نیست؛ شاید بخوام دربارهٔ خودم یا دغدغه‌هام بنویسم شایدم دربارهٔ غم‌ها و خوددرگیری‌هام.
    سخته زندگی خیلی سخته وقتی می‌بینی آدم‌ها بی‌تفاوت می‌گذرن وقتی می‌بینی زود فراموشت می‌کنن، وقتی می‌بینی کسی اهمیت نمی‌ده، وقتی احساس تنهایی می‌کنی و می‌خوای با کسی حرف بزنی ولی هیچ کس نیست؛ یا می‌ترسی قضاوت بشی توسط خودت یا دیگران؛ حالا قضاوت دیگران به کنار قضاوت تند شدید بی‌رحم خودت تو رو وحشت زده می‌کنه؛ هزار تا ترس، هزارتا اگر، هزارتا شاید، هزارتا ای کاش.
    دیگه نمی‌خوام با کسی حرف بزنم از دردم ولی درد من چیه؟ درد من بی‌پولیه خودمه؟ درد من درد روحی خودمه؟ درد من خستگی خودمه؟ درد من چیه؟ واقعا چیه که من رو خسته و دلمرده و ناامید و افسرده کرده؟ نمی‌دونم، هیچی نمی‌دونم فقط می‌دونم خیلی وقت‌ها حس می‌کنم که درک نمی‌کنم دیگران رو، اینکه چرا خیلی راحت پشت سر همدیگه حرف می‌زنن و به قولی غیبت می کنن، اینکه چرا اینقدر راحت دروغ می‌گن اینقدر راحت قضاوت می‌کنن، اینقدر راحت می‌زنن؛ اینقدر راحت می‌خندن مسخره می کنن، دل می‌شکونن، رها می‌کنن، می‌رن و نگاه نمی‌کنن؛ اینکه چرا اینقدر بی‌وفان اینکه چرا از همه مهمتر من هم خیلی وقت‌ها اینجوری‌ام!!! عجیب نیست؟ من اینجوری‌ام و می‌گم چرا اینجوری‌ان؟ واقعا احمقانه‌ست؛ ولی من اینجوری نیستم یا دست‌کم نمی‌خوام که اینجوری باشم یا شایدم اصلا اشتباه می‌کنم و هیچ‌کس به خصوص خودم اینجوری نیست! من کی‌ام و دیگران کی‌ان؟ ما همه از همیم و از هم به دنیا اومدیم و همدیگرو تربیت کردیم و همدیگرو الگوی خودمون کردیم؛ نسل اندر نسل منتقل کردیم اشتباهاتمون رو؛ ما خودمون خودمون رو ساختیم و بعد به خودمون اعتراض کردیم و حق رو با خودمون می‌دونیم و همه رو مقصر می‌دونیم به جز خودمون! مثل اینه که آدم روبروی آینه بایسته و با خودش دعوا کنه و همهٔ کاسه کوزه‌ها رو سر خودش بشکنه و دیگری رو که روبروشه مقصر اصلی همهٔ بدبختی‌ها بشری بدونه؛ دارم هذیون می‌گم؛ این هذیون‌ها همیشه توی ذهنمه، نه همین هذیون، چیزهایی شبیه به این. خیلی هست خیلی زیاد، یا عالمه فکر که مثل رادیو توی سرم پخش می‌شه و هی تکرار می‌شه و تکرار می‌شه…

  88. 1. فکر می‌کنم حدودا دو هفته ای شده که تمرین هزار کلمه را انجام می‌دهم. از همان اول کمی برایم سخت بود، بسیار، چند روزی ننوشتم، چند روزی کمتر از هزار کلمه نوشتم. ولی تصمیم گرفته ام به خودم فرصت دهم تا باعث نشود از وسط ماجرا رهایش کنم. و خبر خوب برای خودم، فکر کنم کم کم دارم به نوشتنش عادت می‌کنم.

    2. راستی، مخالف تنهایی چیست؟ دوستی؟ با هم بودن؟ کسی را داشتن؟ کلمه ای برایش داریم؟
    واقعا برایم سوال شده و واقعا نمی‌دانم. شاید بشر بسیار قبل تر فهمیده که مخالف تنهایی نداریم، که تنهایی یک حقیقت ابدی است. غمگین نیست، ناراحت کننده نیست، تنها یک حقیقت است. و این باعث نمی‌شود آدم ها به هم دل نبندند، وابسته نشوند، همدیگر را دوست نداشته باشند و زندگی جمعی را به دور بیندازند. فقط انگار، یادآور این است که ما تاابد، تا روزی که بمیریم، تا یک روز و یک هفته و یک سال بعد از مرگمان حتی، تنهاییم. حتی در شکم مادر که بخشی از او بودیم و در تن او سکنا گزیده بودیم، تنها بودیم.
    و این حقیقت همیشگی که فهمیدنش به طرز غریب و مسخره ای شوک آور است، شاید باعث آرامش ابدی ما شود. شاید هم رنج ابدی. شاید هم باعث هیچ چیز ابدی ای نشود. شاید تنهایی تنها چیز ابدی است.
    و برای اولین بار این هزارتوی پیچ در پیچ انگار مرا گیج نمی‌کند، به شک نمی‌اندازد، ناراحتم نمی‌کند. باعث نمی‌شود در اعماق وجودم حس پوچی و تهی بودن کنم. انگار فقط مرا مطمئن می‌کند. مرا محکم می‌سازد و برای روزهایی که در انتظارم هستند آماده ام می‌کند.

  89. از کجا باید شروع کنم آهان٬ از شرح جان گداز کودکی یا عشقی که بیرون نیامد کودکی که در درون ماند و کودکی که حفظ‌‌‌ اش کرده ام و عشقی سرشاری که راه به جایی نیافت و در درونم می جوشد. شاید اگر اینجا نبودم و در این مسیر ‍‍‍‍‍پختگی و زلالی قرار نمیگرفتم این عشق گم میشد در لابلای بدست آوردن نان در هزارتوی بزرگ کردن فرزندان. اما اینجایم و هر که در همان جاست که باید باشد.
    حسرت گذشته بیفایده است و قدرت و پیروزی ای در آن نیست. بزرگ که بخواهم فکر کنم اگر این شهپر خیال و این توسن نا آرام عشق درون مرا در ورای ابرها قرار میدهد. چه زندگی ای خواهد شد زندگی با قلب و هر چیز ممکن است٬ زندگی با قلب زندگی برای دیگران است. بیرون آمدن از غالب خواسته های کوچک خویش و پیوستن به دریای زلال خدمت واقعی. چیزی جلودارم نیست رها خواهم شد
    هر که را خوف و طمع در کار نیست از خطا باکش نباشد از تتار
    در بیرون از خود در بیرون از ذهن زندگی را لمس میکنی٬ آسیب پذیر میشوی آسیب پذیر یعنی انسان. هر چه در غالب سخت تری فرو روی انسانیت ات بیشتر از دست میرود و سرزنده بودنت کمتر میشود. جالب اینجاست از ذهن که بیرون میآیی از هوی و هوس و طمع بیرون می آیی٬ از خواب خموده راز بقا که نامش را زندگی گذاشته ای پا فراتر میگذاری. زنده میشوی دوباره.
    مرده بدم زنده شدم دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم.

  90. من به دلیل اینکه از تایپ کردن فراری بودم این کارو انجام ندادم ولی تصمیم جدی گرفتم هم برای نوشتن هزار کلمه و هم یادگرفتن تایپ!

    مینویسم چون نوشتن واقعا ارزش نوشتن دارد!مگر نه این که ارزشمند ترین چیزها باید ثبت شوند؟!از محاسبات ریاضی گرفته تا اشعار حماسی و تاریخ بشریت! بگذارید به شما بگویم نوشتن من را از مرگ نجات داد البته نه از مرگ جسم ک از مرگ روح که وحشتناک ترین نوع مرگی است که بشریت به خود دیده من آن را خیلی زیاد احساس کردم از نزدیک نمیدانم شاید هم مرده بودم! مدت ها اصلا مدتش را نمیدانم به راستی که زمان درعالم مردگان جور دیگری میگذرد!به خودم آمدم مدت مدیدی از بهترین روزهای عمرم گذشته بود بدون هیچ دستاوردی حتی بدون هیچ خاطره ایی!چیزی که نجاتم داد آن چیزی که مثل دستگاه شک الکتریکی دوباره وادار به نفس کشیدنم کرد نوشتن بود!نوشتم و نوشتم و نوشتم با حالی که مثل دستگاه کاردیاگرام بالا و پایین میشد نوشتم ولی همین بالا و پایین ها نشانه ی خوبی بود فهمیدم که هنوز زنده ام که هنوز در وجودم یک توانایی هست که با تمام احمال کاری های من همچنان میدرخشد!نوشتن
    و از نوشتن لذت بردم نوشته هایم را خواندم و از خواندنش لذت بردم نوشته هارا پاره کردم دور ریختم و باز لذت بردم از این که یک راه برای شستن روح پیدا کرده بودم حظ کردم
    اگر این نوشتن ها نبود من نبودم یا این که من، من نبودم،یا این که دیگر این من نبودم!چیزی که با نوشتن میشود به آن دست یافت را دیدم ،رشد کردن نه فقط رشد طولی رشدی که تمام عرض زندگی را در بر می گیرد وآن را در خود حل میکند غصه هارا میبلعد و غم ها را میشوید و مسائل را حل میکند و برای کسی که قلم به دست گرفته و جوهر را بر سینه ی کاغذ جاری میکندچنان زندگی را به جریان میاندازد که با و جود هر گل و لای و هر سنگ و کلوخی به دریا راه پیدا کند!به دریایی که برای هرکسی ارزشمند ترین بخش زندگی اش است و برای من سراسر آگاهی و روشنایی است ،مینویسم و با هر تکان قلم گویی قایقم را در رودخانه به سمت دریای خودم پیش میبرم و از چیزهایی که در مسیر میبینم شگفت زده میشوم،این ها را نمیگویم تا هنر تشبیه و استعاره را به زور به خورد این متن کوچک بدهم!میگویم چون با تمام
    وجود حسشان کردم و کشتی نجاتی که همه در ماوای خود آرزوی سوار شدن بر آن را دارند در همین قایق کوچک نوشتن خودم پیدا کردم!
    مینویسم چون نوشتن نجات بخش است مینویسم چون نوشتن مایه ی حیات روح است و فقط با نوشتن است که روح انسانها در هر کجای این کره خاکی که باشند میتوانند یگانگی را حس کنند!به راستی نوشتن این معجزه بزرگ در دست همه ی ما قرار گرفته و چه آسان از کنار آن رد میشویم و چه آسان زندگی را با نفس های بیهوده ایی ک در هوا پوچ میشوند به انتها میرسانیم در حالی ک فقط نوشتن است ک مارا زنده نگه میدارد حتی وقتی ک مرده باشیم!

  91. دیشب بی‌خواب شدم و برای صدمین بار فیلم کهنه‌نشدنی « زندگی زیباست» ساخته روبرتو بنینی را دیدم. به این فیلم مدیون هستم. تسکینم می‌دهد. جانم را نوازش می‌کند. غبار تلخی و یأس را از روانم می‌زداید. خشم و بیزاری را می‌شوید و با خود می‌برد. به جایش صبر و ثبات و امید می‌آورد. فیلم را یک ایتالیایی ساخته اما بال در بال این فیلم به آفاق دنیای مولانا و سعدی و حافظ و بوسعید پرواز می‌کنم.
    داستان فیلم درخشان است. مردی سبک‌روح و مهربان و مثبت‌اندیش به زنی نازنین و سزاوار عشق دل می‌بازد. ثمره ازدواجشان پسری زیرک و دوست‌داشتنی است؛ یک خانواده خوشبخت و شاد که رشته‌های مودتی گرم آنها را مثل زنجیر به هم می‌بندد.
    ناگهان طوفان می‌آید؛ جنگ جهانی دوم. این خانواده یهودی هستند. نکبتی که دیگرانش آفریدند دامان زندگی کوچک‌شان را می‌گیرد. آنها را به اردوگاه کار اجباری می‌برند. همان اردوگاه‌هایی که وصفشان را خوانده‌ایم و دیده‌ایم. در اردوگاه، زندگی، تباه‌ترین و سیاه‌ترین و زشت‌ترین و سخت‌ترین رویش را نشان می‌دهد. پدر و پسر یک‌جا اسیرند. مرگ ارزان است. تیغ زندگی برّنده و بی محاباست. می‌درد و مرهمی نیست. بیچاره گوئیدو! چه کند با این خشونت بی مهار؟… فرزند پنج ساله‌اش را چه کند؟
    چاره‌ای می‌اندیشد. خرد روشنش را به کار می‌اندازد. زندگی همین است! من که این وضع را نساختم! این دوزخ محصول جنون و خودکامگی متوهمانی است که می‌خواهند دنیا را به بهشت آرزوهایشان مبدل سازند. باید تا آنجا که مقدور من است اردوگاه جهنمی را برای پسرم قابل تحمل کنم. فکری به نظرش می‌رسد… باید پسرم را فریب بدهم. پسرم سربه‌هوا و بازی‌دوست است. به او می‌گویم همه این ماجراها بازی است. نمایش است. هر کدام از ما در این بازی نقشی داریم. گوئیدوی مستأصل؛ پدری که بر لب بحر فنا منتظر است، مقدورش همین است که با فریب و قصه‌سرودن رنج زندگی را برای پسرش تاب‌آوردنی کند. نقاب بر زشتی بی‌پایان زندگی بیفکند. تا پسرش شاد باشد. غمگین نباشد. زندگی کند… از این ستون به آن ستون فرج است. شاید فردا روز بهتری باشد برای پسرش.

    فیلم Life is Beautiful به ظاهر کمدی است اما در واقع مرثیه‌ای است رسا که بر بدبختی ناگزیر تبار انسان خندیده است. خورشید سردی است که از لوش و لجن دمیده است. دمیدن آن هم از سر ضرورت بوده است. ضرورتی که دست‌کم گوئیدو با حس پدرانه‌اش آن را خوب احساس می‌کند. عشق به پسرش، تعهد به آینده پسرش، شفقت بر معصومیت و بی‌پناهی پسرش، حجّت موجّه اوست که به نفع زندگی ، به نفع امید، به نفع فردای بهتر ، فرزندش را و شاید خودش را فریب بدهد. گوئیدو همه‌ی هنرش را به کار انداخت تا پسرش این بازی را بپذیرد. تا این بازی برایش لذت‌بخش باشد. هرچه از دستش برآمد کرد. مرگ تراژیکش را نیز به بازی گرفت. آه از آن شکلک شوخ و شنگش وقتی که به مسلخ می‌رفت… تا دم مرگ هم به زندگی به شادی پسرش دل‌ بسته بود. همین از دستش برمی‌آمد… عاشقان چنین‌اند…
    انسان در رنج و درد آفریده شده در خسران می‌زید و مرگ… این دایره عجز و عزا را باید تاب آورد. گوئیدو می‌گوید که در اردوگاه مرگ هم می‌شود زندگی را زیبا دید. می‌شود کوشید تا به سهم خود از پلشتی، زیبایی رویاند. در دل ظلمانی‌ترین شبها هم باید به فردا چشم دوخت و روز را دوست داشت که آخری بود آخر شبان یلدا را… گوئیدو امیدواری را شعار نمی‌دهد آن را زندگی می‌کند. با همه‌ی توش و توانش هم زندگی می‌کند.

    شب تمام شد. صبح آمد. گوئیدو نماند تا صبح سپید را ببیند. سر خمّ می سلامت… پسرش و همسرش اما ماندند و به سوی آینده رفتند…

  92. تمرین ۲:
    آنچه در زندگی بیشتر از هر چیز باعث تعجب و حیرتم می شود توجه نکردن به زندگی است. خیلی زود همه چیز رنگ بدیهیت می گیرد. و این خطرناک است. بدیهی شدن خطرناک است. بدیهی شدن پیش زمینۀ روزمرگی است و روز مرگی هم پیش زمینۀ روز مرگینگی.
    بعد از کمی زندگی کردن،پیش از آنکه حتی متوجه شوی، آسمان برایت بدیهی می شود.درخت بدیهی می شود، پرنده بدیهی می شود،رنگ تاریک شب با مرواید های آویخته اش بدیهی می شود،پدر و مادر و دوست و رهگذر بدیهی می شود و در نگاهی کلی”زنده بودن و زندگی کردن بدیهی می شود”؛و چیز های احمقانه ای مثل مشکلات جایشان را می گیرند.
    نمیدانم و نمیدانم و باز هم نمیدانم، فقط حدس میزنم که دلیل غمگرا بودن مردمی که مشکلات را بهانۀ لذت نبردن از زندگی و عدم ارتقای سطح خود می کنند همین است که مشکلات برایشان بدیهی نشده؛ و این امری درست برای کاری اشتباه است. از نظر منطق ارسطویی امری درست برای کاری اشتباه نتیجۀ اشتباه در پیش خواهد داشت_نه نتیجۀ درست_ .حال که در داستان زندگی مشکلات هر بار به یک شکل متفاوت ظهور می کنند و باعث می شوند انسان با نگاهی جدیدو به دور از بدیهیت به آنها مشغول شود.
    انسان های غمگرا می نالند که:« می خواهند زندگی شادی داشته باشند اما نمی توانند.» گرچه این که “نتوانند” صادق نیست؛ در اصل آنها نمی خواهند که زندگی شادی داشته باشند؛چرا که اگر در همان لحظه به جای بلغور کردن آن جفنگیات سرشان را روبه آسمان بلند می کردند،طلوع یا غروب یا رقص ستارگان را می دیدند و سعی می کردند معنای وجودشان را درصحنۀ بیکران طبیعت بیابند و به هر قیمتی که شده پی رسالت خود باشند و از زندگی لذت ببرند. اما حیف که آنچه نباید بدیهی انگاشته شود،انگاشته می شود.
    آخر حیف از بدیهی شمردن آسمان نیست؟
    مشکلات عینک زندگی هستند. اگر شیشه اش را تمیز نکنی همیشه زندگی را تار و مار میبینی ؛اما اگر شیشه را تمیز کنی،زیبایی های زندگی را در پشت آن شیشه ها خواهی دید.
    حرف،حرف دیدن است.
    به محض آنکه دیدن بیاموزی،آموختن و معنا از همه جا آغاز می شود،از همه جا! و این درست تمایز بین چشمی فعال و چشمی منفعل است.
    من هم نمی دانم دلیل خلقتم چیست..فقط می دانم که هستم و مخلوقم..
    من هم نمی دانم ماهیت خدا چیست..تنها می دانم که هست و خالق است..
    همچنین نمی دانم که دلیل خلق بیشمار مخلوق شناس و ناشناس چیست.. تنها می دانم که هستند و چون من مخلوق اند..
    اما که چه؟ به خاطر این ندانسته ها بیخیال دانسته هایم شوم؟ و یا نه..با تکیه بر دانسته هایم تلاش کنم که نظم حاکم بر ندانسته ها را بدانم؟

  93. مادر بچه را از روی زمین برمی‌دارد.  به نوبت سه بار بر زمین و بر پشت بچه می زند _خوابت از خودت علی جانم خوابت از خودت..
    آقا فیلم های گذشته را دوره می کند محرم هشتاد و سه هشتاد و چهار…
    _سینه زنی هم قانون دارد به ترتیب دست راست بالا می آید بعد دست چپ و دست هایش را به تایید کلام  بالا و پایین می آورد.
    صدای مهدی در خانه موج می اندازد مادر سریع میرود یک پارچ بزرگ را پر از یخ می کند زل می زند به پانزده سال پیش در تلویزیون.. گریه می‌کند و تند تند یخ می خورد..
    میگوید اگه شش ماه بغلش کنم بو بکشمش باز سیر نمیشم باز آتیش دلم کم نمی شود..
    پتو را کنار می کشم تا پارچ را بردارم…
    رو می‌کند به من و می‌گوید زائو باید خودشو گرم بگیره وگرنه زچه بیمار میشه.. معلوم نیست مامان با کی حرف می‌زند فضای تهی و نامعلومی در چشم هاش سایه انداخته..
    رو می کند به من
    مادر بزرگت به همین  درد مرد
    سر دایی حسینت مریض شده بود
    همه ی بدنشو چرب کردن یه شیشک کشتن و شکمشو خالی کردن یه شب تا صبح خوابوندنش تو پوستِ گوسفند، صبح مثل یه طفل همه ی استخوناش نرم شده بود بعد پتو پیچش کردن فقط دوتا چشماش پیدا بود. کم کم خوب شد..
    گفتم خوب شده که و پارچ را برداشتم
    مادر گفت ولی سر بچه ی آخر باز زچه بیمار شد.. این دفعه مُرد.
    پارچ آب یخ را گذاشتم سر جایش..
    _آقا حلما را روی پای خودش نشانده و برایش شعر می‌خواند
    بعد یکباره که انگار کلماتش را باد ببرد زل می زند به تلوزیون یک شاهی ته جیبم نمانده.. اگر لازم نبود کارت ها رِ تمدید کنیم می رفتیم کربلا.. شاید مهدی هم بیایه
    _هر چی قسمت باشه کربلایی جان
    صداها کمرنگ تر می شوند و چشم هام سنگین.. انگار چند تانک پشت چشم هام حرکت می کنند در سرم ستاره است و شباهت آنها به تفنگ پرستارها را می بینم یکی به دست هام مورفین می زند یکی تفنگ برداشته و تلویزیون را می شکند و…
    بیدار میشوم
    حسین با اش شله قلمکار نشسته بالای سرم

    بخشی از هزارکلمه ها.. #تمرین_دوم

  94. عشق امر مقدسی هست که نباید همین جوری الکی نثار هر کسی بشه
    امری است بسیار عجیب و دوست داشتنی که فراق آن را عاشق و معشوق تاب نمی آورند و حتی موجب افسردگی میشود
    لذا برای هرکسی قابل توصیه نیست چرا که وادی است بس خطرناک

  95. چند روزی بود که ازبرنامه‌های معمولم عقب افتاده بودم. روزها می گذشتند و چیزی از کارهایم انجام نمی‌دادم. تصمیم گرفتم برنامه‌ای تازه برای روزهای زندگی‌ام تهیه کنم. شاید به همین تغییر در برنامه‌ها احتیاج داشتم. امروز موفق شدم برنامه‌ای تنظیم کنم. بدون نظم زندگی ملال آور می‌شود. یکنواخت و خسته کننده می‌شود. شاید در نگاه اول به برنامه روزانه، این فکر به ذهنت بیاید که با برنامه هم زندگی یکنواخت می‌شود. یکنواختی زندگی در بی‌نظمی با یکنواختی برنامه، زمین تا آسمان فرق است. در هر دو، روزها یک رنگ می شوند اما با برنامه زندگی سفید می‌شود و در بی نظمی روزها خاکستری می شوند و حتی گاهی سیاهی بر زندگی ات غلبه می‌کند.در بی نظمی دچار روزمرگی می‌شوی. روزمرگی همان بی‌هدفی است. بی هیچ هدفی روز را شب کردن. شاید غمی نداشته باشی اما برای خوشی هم بهانه‌ای نداری. هدف است که به زندگی روح می‌دهد. هدف که داشته باشی، می‌دانی برای چه خود را زحمت می‌دهی. خسته می‌شوی اما آن خستگی برایت لذت بخش است.لنگ لنگان به پیش می‌روی تا به مقصد برسی، آنجاست که همۀ رنج‌هایت را فراموش می‌کنی و با خودت می‌گویی ارزشش را داشت.

  96. چه لذتی دارد ، استراحت بر روی نیمکتی که

    مسافرانی خستهِ ، عاشق و منتظرِ را به خودش دیده است

    مسافری که ، مابینِ تاریکی و نورِ چشمک‌زنِ کرمک‌های شب‌تاب ، در لابه‌لای جمعیت ، نامرئی شود

    و خود را به دست تقدیر بسپارد.

    اینک ، این‌روزها ، حس مسافری را دارم که رفتن را به ماندن ترجیح می‌دهد.

    آرزویَم ، سفر به دوردست‌هاست …

  97. دلم برایت بسیار تنگ است بسیار بیشتر از بسیار.
    من نشسته‌ام گلدانهایم را قلمه زده‌ام تا روزیکه می‌آیی خانه‌ام پر از گلدان باشد و تراوتشان را به نفس‌های پاکت هدیه کنم.
    دلم پیش توست در آن ‎طرف دریا جایی که آسمان به تنش می‎ساید، نفس‌هایت را دنبال میکند و عطرت را می‌جوید
    دلم هوای تو کرده و میل گریستن دارد؛ اگر همان آدم سابق بودم تا الان باید اشک‌هایم صورتم را می‌شست اما من دیگر من سابق نیست و راحت نمیگرید این من هزار بهانه برای گریه نکردن می‌تراشد تا جلوی ریزش اشکهای ناخالصش را بگیرد و می‌خواهد اگر اشکی می‌ریزد از عمق احساس باشد نه تلاش و تقلا برای گریستن. اشکی که با جوشش یک حس ناب از قلب برآید و بر گونه نشیند نه آن قطره آبی که با شیون از دیده فرو ‌آید.
    چند روز است که در خاطرم می‌آیی؟ چرا می‌آیی و تمام دل بی دل شده‌ام را با خودت می‌بری؟ چرا به قلبم سرمی‌زنی؟ در من چه دیدی که اینگونه نمک گیرم می‌کنی؟ امشب هم صبح شد و تو خیال رفتن نداری…
    بمان بمان و این خیال شیرین را برایم بگذار سالهاست که محتاج ماندنت هستم سالهاست که منتظرم تا خیالت مثل نسیم جانم را نوازش کند.
    بمان بمان و حال این دل وامانده را خوش کن.
    تو را با خوشه‌ی پروین همیشه جست و جو کردم
    از آن روزی که از پردیس جاویدان شدم مطرود
    دلم را ای پرستوی غریب آشیان بر دوش
    بهار خاطراتت خوانده تا آفاق نامحدود
    بهار خاطراتت دیوانه‌ام می‌کند و من تابه حال باتو خاطره‌ای نداشته‌ام اما گویی تمام سالهای زندگی ام سراسر پر از خاطرات توست با اینکه حتی تو را ندیده‌ام اما با تصور عطر حضورت می‌توانم لذت بودنت را لمس کنم.

  98. با سلام بر شاهین پر انرژی و عزیز
    چند روزی است که هزار کلمه ها را می نویسم و جلو رفتن متن با شمارش کلمه ها در ورد بسیار برایم انگیزه بخش است.
    (بخشی از هزار کلمه امروزم.)
    میدانم که در جهان هستی هر یک از انسانها منحصر به فرد هستند و این یکی از بهترین ویژگیهای نوع انسان میتواند باشد. ارزش های متفات یکی از صور متنوع منحصر به فرد بودن انسان است. برای هر کسی ارزشها معنای خاصی می یابد. کسی تمام زندگیش را میدود تا پول روی پول بگذارد. دیگری واله و شیدای قدرت می شود. کسی دیگر تحصیلات، تمام وقت و انرژیش را پر می کند وخیلی چیزهای دیگر که به یکی هم منتهی نمی شوند. هر یک از این ارزشها جنبه خاص انتخابهای انسانی را به نمایش می گذارد که ریشه انتخاب هر موضوع انتزاعی مثل صداقت یا موضوع ملموسی مثل پول به عنوان ارزش به عوامل مختلفی وصل میشود از جمله مثل همیشه خانواده و نوع تربیت آنها، جامعه ای که در آن زندگی میکنیم، میزان بهره مندی مان از سلامت روان و خیلی موارد دیگر . گاهی فکر میکنم چقدر خوب می شود اگر هر یک از ما هر از گاهی نگاهی به لیست ارزشهای زندگیمان بیندازیم، سالم و ناسالم بودنشان را دریابیم، شدت و ضعفشان را تخمین بزنیم و تغییراتی لحاظ کنیم. ارزشهای آدمی، پایه های بنیادین ساخت وجودی شخص به حساب می آیند که اگر کمی از حد ومرز خارج شوند پایه ها تکان بر میدارند و زندگی جسمی و روحی ما را ناخود آگاه درگیر می کنند. امروز نگاهی دوباره به ارزشهای زندگی خودم انداختم. جرقه اش هم با تغییرات خلقی خودم که با فاصله های بسیار نزدیک تر از قبل اتفاق می افتاد شروع شد. میدانی وقتی ارزشهایی در زندگی درونی انسان حاکم باشد و به هر دلیلی آن ارزشها زیر پا گذاشته شود یا نادیده گرفته شود در واقع آنچه به فرد اعتبار و معنا می دهد مورد غفلت واقع شده است و این می تواند بسیار دردناک باشد اما چون آدمیزاد از تعمق در مسائل فراریست ومیخواهد همه چیز را زیر سبیلی رد کند خودش را به کوچه علی چپ می زند و می گوید نه خانی آمد و نه خانی رفت اما گندش از جایی دیگر در می آید مثلا همه چیز زندگی به روال است روزمره جاریست ولی با کوچکترین حرفی جبهه میگیریم یا عکس العملی شدید نشان می دهیم یا دیگر از کلمات محبت آمیز استفاده نمی کنیم یا به طور کل خفه خون می گیریم . میدانیم جایی از کار می لنگد اما منبع را از خودمان پنهان میکنیم البته خیلی از ما حتی ذره ای آگاهی از خودمان نداریم که تازه بخواهیم تحلیلش کنیم که قضیه چه بوده و از کجا آمده. همانهایی هم که آگاهیم زحمت اندیشه کردن در احوال درونی دردناک را به خود نمی دهیم و ناخواسته رنجی چند برابر را متحمل می شویم و آنوقت است که احساس فر سودگی دست از سرمان بر نمیدارد. یکی از این کاویدن های دردناک همین ارزشهای شخصی است که حد و مرزهای روانی ما را می سازند فارغ از اینکه همین قواعد اساسی منحصر به فرد زندگی هر شخص که میتوانند چقدر بیمارگون و خطرناک باشند یا چقدر ساده و بی غل و غش اما به سادگی و بی توجهی تمام از کنارشان می گذریم و خیلی ها مان حتی شناختی از این قواعد درونی اساسی مان نداریم. در این مورد همیشه ذهنم مشغول بوده است و قواعد سالم و بیمارم را می شناسم و مدام سعی کرده ام هر چه بیشتر در انعطاف ارزشهای زندگیم بکوشم. امروز وقتی برنامه عصر که ادامه تمیز کاری خانه بود به هم خورد که اابدا مسئله بغرنجی هم نبود ولی از لحاظ خلقی بسیار به هم ریختم و دلیلش که پرسیده شد آرام آرام از پله های منبر بالا رفته و خودم را نشسته دیدم از شکایت شروع شد و به واکاوی ارزشهایم ختم شد من به عنوان یک زن ارزشهای خاص خودم را دارم که کمی از آدمیزاد جامعه کنونی به دور است. قبلا وقتی ارزشهایم مطرح می شد آنها را نقص می دانستم ولی الان آنها را ارادی جزوی از هویت فردی ام میدانم و پذیرفته ام ارزشهای آسانیست. اهل پول وطلا و ظاهر و آرایشگاه و زیبای اندام و وقت گذاشتن برای غیبت با زنان همسایه و شهرت و چشم و هم چشمی و خیلی از ارزشهای غالب روز نیستم و نبوده ام. حاضرم مانتوهایم را بفروشم تا کتاب بخرم. حاضرم ساعتها درباره مرگ حرف بزنم. حاضرم تا ته توانم کوهنوردی کنم. حاضرم با نان وپنیر و هندوانه سه وعده ی هر روزه را به سر بیاورم. حاضرم با یک چای بالای پشت بام سرحال شوم. حاضرم با دو دست لباس سر و ته تمام مهمانیها و کلاسها و پیک نیک ها را به سر بیاورم. حاضرم ساعت ها کتاب بخوانم. حاضرم آنقدر فیلم ببینم تا چشمانم از کاسه در بیاید. حاضرم دوست بدارم بی چشم داشت و دوست داشته شوم بی چشم داشت. حاضرم روزها تنها بمانم و نترسم. حاضرم ساعتها با عزیز به سفر رفته ام به گفتگو بنشینم. حاضرم دعوت های کوچک وساده شریک زندگیم را مثل نوشیدن چای در تراس خانه در نیمه شب از کنه جانم بپذیرم و خوشحال شوم. حاضرم خدا را به خانه ام دعوت کنم.حاضرم به یک شاخه گل تا ابد قدر دان بمانم. حاضرم تمام حقوقم را در خانه ای مشترک برای مناسبتها ی مختلف خرج کنم. حاضرم که کسی به خواندن یک بیت شعر، یک خط داستان، یک پیاله عشق دعوتم کند و از درون بدرخشم. حاضرم برای رسیدن به اهداف درونی ام از خواب و خوراک بیفتم. حاضرم انتظارات شریک زندگیم را بشنوم و کاری انجام دهم تا احساس مهم بودن را بفهمم. حاضرم برای تازه نگه داشتن عشق، فعالیتها و علایق مشترک خلق کنم. حاضرم زندگی کنم. حاضرم….زندگی من خلاصه است در تنوعهایی ساده اما ژرف. چیزهایی که در امروز معنای واقعی ندارند. من سادگیهای زندگی را دوست دارم. تنوع را باید خلق کرد. اشتراکات هر چه بیشتر را باید ساخت. این را تو بدان حال که در آستانه سیزدهمین سالگرد با هم بودنمان است نگذار نحسی این باور دیرینه زندگیمان را شکاف دهد هر چند که جزئی شکاف شکاف است. این دلمشغولیهای روزمره و فرزند خواهد گذشت تو برای من میمانی و من برای تو. شکاف بین ما را فرزند پر نخواهد کرد. شکاف بین ما با آفرینش اشتراکات هر چه بیشتر پر خواهد شد و اشتراکات ما از زمین ارزشهایمان آب می نوشند. این را تو بدان من انسانم از جنس ارزشهایم مرا با چارچوب قواعدی ببین که مرا تعریف می کنند و خودت را با چارچوب قواعد خودت برایم تعریف کن. این، فاصله کوتاه اخیر ما را بر خواهد داشت. ارزشهای مرا به رسمیت بشناس که درعین سادگی تکلیف تو را سخت خواهند کرد چرا که تازه نگه داشتن دوست داشتن کار آسانی نخواهد بود. ارزشهایت را به من بشناسان تا تو را به رسمیت بشناسم . شب دست گلی دریافت کردم که دیده شدن ارزشهایم را به همراه داشت.

  99. درس دوم – ماه اول – نمونه هزار کلمه
    سوالی که امروز برایم مطرح شده است این است که آیا نوشتنن هدف است یا وسیله؟ هدف به این معنا که وقتی مثلا” از نوشتن پانصد کلمه صبحگاهی حرف می زنیم، منظورمان فقط سیاه کردن کاغذ و به خط کردن ذهن آشفته خودمان است ، یا قرار است که به وسیله این پانصد کلمه با کسی یا چیزی، هرچند خیالی، ارتباط بگیریم. صرف نوشتن می تواند هدف باشد اما این هدف خیلی کوتاه مدت است و خیلی زود بعد از اینکه دست و فکر برای نوشتن گرم شد، هدف اصلی که همان ارتباط گرفتن بوده است خود را نشان می دهد و معلوم می شود که نوشتن فقط ابزاری برای برقراری این ارتباط است.
    خوب اگر منظور از نوشتن ارتباط گیری است که حرف بی جایی هم نیست، چون انسان موجودی اجتماعی است و همواره در تلاش است تا پیام خود را به گوش دیگران برساند،پس او از نوشتن به عنوان ابزاری برای ارتباط استفاده می کند. اما ارتباط یا به قول فرنگی ها کامیونیکیش، برای خودش اصولی دارد که برای برقراری یک ارتباط موثر و موفق باید آنها را به کار گرفت و رعایت کرد تا محتوی یا مفهوم اصلی پیام توسط گیرنده پیام دریافت و درک شود..
    اولین اصل ارتباط گیری این است که چه پیامی را می خواهید ارسال کنید. برای پاسخ به این سوال باید ببینید محتوای پیام شما چیست. ازنظر من که بالاخره آدم فنی هستم این محتوا خیلی اهمیت دارد. اصلا” مهمترین مسئله در نوشتن انتخاب محتوا و سپس پاک کردن آن از شاخ و برگ های اضافی است. پس بهتر است که قبل از شروع به نوشتن با خودتان روشن کنید که محتوای نوشته و یا پیام چه باید باشد. از نظر من پیرایه و آذین بندی نوشته که ذوق هنری نویسنده را می رساند و باعث لطیف کردن موضوع می شود، نسبت به محتوا از اهمیت کمتری برخوردار است. وقتیکه عزلیات حافظ را می خوانید متوجه می شوید که صد البته که در آنها استفاده از صنایع شعری و آرایه ها در حد کمال است، اما محتوای بسیار عمیق اشعار است که تازگی آنها را پس از هفتصد سال هنوز همچنان حفظ کرده است.
    دومین اصل ارتباط گیری تعیین گیرنده پیام است. پیامتان را به چه کسی یا کسانی می فرستید. آنها چند سال دارند؟ میزان دانش و سوادشان چقدر است؟ آیا وقت و حوصله کافی برای گرفتن پیام را دارند؟ آیا پیام به کارشان می آید و نیاز را در آنها را برطرف می کند؟ در این مورد باید توجه کرد که وقتی در باره یک نوشته ادبی حرف می زنیم، دریافت کنندگان پیام درخواستی برای دریافت این پیام صادر نکرده اند. پس باید به خوبی سلیقه و و مذاق آنها، که به عنوان مشتری نوشته ادبی شناخته می شوند را بررسی کرد و شناخت. محتوای پیام باید دست روی حداقل یکی از نیازهای آنها بگذارد. یا زبان مشترکی را با آنها باز نماید، به طوریکه دریافت کننده پیام با محتوای آن هم ذات پنداری کند و پیام را دوست و محرم خود بداند. پس باید نیازهای مخاطبان را شناخت و بعد بررسی کرد که آیا محتوای پیام یا نوشته می تواند به آنها در رفع نیازهایشان کمکی بکند و یا برای حداقل مدت کوتاهی آنها را به فکر وادارد و راهنمایی شان کند، تا بتوانند چاره ای برای دردشان پیدا کنند. باید خود را به جای دریافت کننده پیام قرار داد و احساس دریافت کننده را پس دریافت پیام شناسایی و درک کرد.
    سومین اصل ارتباط گیری انتخاب وسیله ای است که با آن پیام به گیرنده ارسال می شود. انتخاب این وسیله هم خیلی مهم است. فرض کنید که پیامی با محتوای بسیار خوب را می خواهید به کسانی بفرستید. همینطور فرض کنید که آنها مشتاق چنین پیامی هستند و این پیام در زندگی آنها تاثیر غیر قابل انکاری دارد. اگر برای ارسال پیامتان از وسیله درستی استفاده نکنید ممکن است در بین راه پیام شما از بین برود، تغییر کند و یا با کیفیت نازلی به دست گیرینده برسد که در هر صورت منظور اصلی تامین نشده است. در صورت وقوع هر یک از این حالتها و پس از صرف کلی وقت و هزینه منظور اصلی تامین نشده است و منظور پیام به گیرنده انتقال نیافته است. پس باید بررسی شود که مناسبترین وسیله برای انتقال پیام چیست؟ در مورد یک نوشته ادبی کدامیک از وسایل ارتباطی مثل کتاب، روزنامه، ماهنامه، ای میل، شبکه های اجتماعی ، وبلاگ، .. و غیره مناسبتر است. آیا گیرندگان پیام به کامپیوتر یا شبکه های اجتماعی دسترسی دارند؟ آیا پیام شامل مرور زمان می شود؟ منظور این است که گذشت زمان پیام را فاسد و بدون استفاده می کند و باید پیام در اسرع وقت ارسال شود؟ چه منابعی برای انتخاب وسیله انتقال در اختیار دارید؟ با توجه به پاسخ هریک از این سوالات و پاسخ به سایر سولاتی که برای نحوه ارسال پیام می تواند وجود داشته باشد، بهترین وسیله برای انتقال پیام انتخاب می شود.
    پس از تعیین محتوای پیام ، طیف گیرندگان و انتخاب وسیله مناسب برای انتقال پیام، بایست نسبت به انتقال و یا نشر نوشته ادبی اقدام نمود.
    موضوع دیگری که پس از انتشار نوشته ادبی اهمیت دارد بررسی بازخورد گیرندگان پیام است. اینکه محتوای مورد نظر را با وسیله مناسب به طیف گیرندگان هدف گذاری شده ارسال کنید، کافی نیست. باید اطمینان حاصل شود که درک گیرندگان از پیام همان منظور فرستنده پیام است. به عبارتی دیگر خواننده متن و نوشته ادبی باید به منظور اصلی نگارنده پی ببرد. پس باید به نحوی از گیرندگان پیام ، یا خوانندگان اثر ادبی بازخورد گرفت. شبکه های اجتماعی، وبلگها و به طور کلی فضای مجازی محیط مناسبی را برای ثبت نظرات خوانندگان فراهم می کنند. در مورد انتشار پیام در کتاب، روزنامه و ماهنامه نیز می توان راههای مناسبی را برای گرفتن نظرات و بازخورد خوانندگان فراهم کرد. بررسی و تجزیه و تحلیل نظرات راهی را برای شناخت بهتر مخاطبان و اصلاح خطاها ، و به منظور هرچه اثربخش تر کردن نوشته ها فراهم می کند. به زبان ساده تر بررسی نظر مخاطبان معلوم کند که آیا محتوی کار ادبی، انتخاب خوانندگان و انتخاب نوع وسیله انتشار کار ادبی، همه به درستی انجام شده است یا نه و کجای کار را باید بهبود داد.

  100. بسم الله الرحمن الرحیم
    درس دوم (منتقل‌شده از وبگاه سابق، با ویرایش جدید)

    چهل روز است که روزی است که روزی هزار کلمه می‌نویسم. هرچند در این بین، دو سه روزی نشد که بنویسم. تمرین بسیار لذت‌بخشی است. معمولاً بیش از هزار کلمه می‌شود.
    آبان ماه پارسال بود که در یک کارگاه شرکت کردم با عنوان «تربیت حس». تربیت حس، نوعی ابزار بازیگری است. البته نه به این خاطر که بازیگر شوم بلکه برای لکنت. این ابزار به طرز شگرفی کمک می‌کرد تا لکنت را کنترل کنم. برای آن منظور باید به تمام حواس و احساسات درونی و بیرونی احاطه پیدا می‌کردم. اما ابزار مشخصی برای آن در اختیار نداشتم تا اینکه در مدرسۀ نویسندگی ثبت‌نام کردم. البته این ثبت‌نام کردن هم اصلاً ربطی به آن کارگاه نداشت. دنبال‌کردن یک علاقۀ اصیل شخصی بود. با نوشتن صفحات صبحگاهی و به‌خصوص هزار کلمه به‌تدریج متوجه شدم که چه ابزار عالی‌ای برای تربیت حس به دست آورده‌ام. حالا حس می‌کنم که با نوشتن، شنوندۀ بهتری هستم. گویندۀ بهتری هستم، بینندۀ بهتری هستم و نویسندۀ بهتری و … در کل، نوشتن، معاشرت بهتری را برای من با هستی فراهم کرده است. رابطۀ بهتری با انسان‌ها و نیز طبیعت. همۀ این‌ها از تصدق سر نوشتن است. البته رابطۀ با خدا حسابی جداگانه و وسیع‌تر دارد که البته در آن ساحت نز هم بی‌تأثیر نبوده است و همۀ این‌ها به‌نوعی باهم پیوسته است. در کل مشاهده و خواندن نقش مقصود از کارگاه هستی با کلمات، لذت‌بخش است. بابت این هدیه از مدرسۀ نویسندگی و جناب کلانتری عزیز بسیار سپاسگزارم؛ اما کلماتی از هزار کلمه:
    تریلی در نمایشگاه ماند. اینترشال مدل ۱۹۷۵ میلادی. نمایشگاهی با دیواری کوتاه از آجرهای سه‌ساعتی. یک دفتر بزرگ با یک نیم‌طبقۀ بالا. بیشتر شبیه یک رستوران بود. با سنگ ابلق کف و تا نیمۀ دیوارها. چهار طرف سالن دفتر، چهار میز بود و یک دست میز و صندلی جلسات. یکی از میزها بسیار بزرگ و دارای یک صندلی فوق ریاستی بود. باوجود شیکی دفتر، اینکه به‌جای جاسیگاریِ روی میز عسلی ارباب‌رجوع، قوطی کنسرو ماهی قرار داده بودند، خیلی جالب بود. روی دیوارها، قاب‌های فنری با پوسترهایی از عکس‌های حرفه‌ای و باکیفیت انواع لودر و بیل مکانیکی نصب شده بود. داخل قفسۀ چوبیِ پشت یکی از میزها هم ، نمونَک‌هایی اسباب‌بازی از لودر و بیل مکانیکی قرار داشت و یک قرآن و شاهنامه‌ای دوجلدی و گلستان سعدی که برعکس قرارداده شده بود و یک فرهنگ انگلیسی به فارسی آریانپور. پشت میز جوان حدوداً سی‌ساله‌ای نشسته بود. با یک پیراهن سفید که …
    کف حیاط نمایشگاه خاک بود و یکی دو تپه شن و ماسه خالی کرده بودند. در تمام سه ساعتی که آنجا بودیم یک پیرمرد مشغول شستن یک بیل مکانیکی بود. پیرمردی سرِپا، با ریش‌های تراشیده و پوست سرخ و سبیل سفید و بلند و یک کلاه پشمی به سر. سمت راست ورودی دو درخت بود که دقت نکردم چه درختی بود؛ و یک سری دستگاه هم عقب نمایشگاه. رانندۀ مشتری‌ها، جوانی حدود چهل‌ساله و از اهالی سورمق شیراز بود. لاغراندام با موهایی پرپشت و دماغی نسبتاً بزرگ اما کشیده. خیلی سیگار می‌کشید. به نظر آدم خوبی می‌آمد. باغ‌‌های سیبشان در شیراز را رها کرده و ناچار به جاده زده بود. ماشین را برای دو ماه کار در یک معدن سنگ ساختمانی در دامغان نیاز داشتند. خریدار جوانک میان‌سال نسبتاً چاق و خوش‌مشربی بود که کلاهی بر سر داشت و دائم با تلفن صحبت می‌کرد.

  101. با سلام
    ماه اول،درس دوم
    ۱_ من تا به حال نتوانسته ام که حتی ۵۰۰ کلمه بنویسم و از این موضوع خیلی ناراحت هستم. استاد لطفا به من بگید که باید چکار کنم
    ۲_تکه ای کوتاه از اولین هزار کلمه من: او یک انقلابی و یک حزب الهی مهر بان بود.وقتی امام دستور تشکیل یک لشکر ۲۰/۰۰۰ نفری را دادند .شهید امیر حسین هاجری یکی از اولین کسانی بود که به جبهه اعزام شد

  102. مهدیه السادات سالاری
    ۱۳۹۹-۰۴-۰۴ ۱۰:۳۷ ق.ظ

    سلام
    به طور جدی و با همین مقدار کلمه دفعه ی اول هست که تجربه می کنم. تمرین دیالوگ نویسی انجام دادم. یه بخشیش رو می گذارم.

    سحر: خوب، من کف می¬زنم و می¬شورم تو آبکشی می¬کنی خوبه؟
    نسترن: خیلی خوبه.
    سحر: البته قبلش اون سبد ظرفا رو خالی¬کن!
    نسترن: باشه.
    سحر: بعد هم ظرفا رو دونه دونه بذار تو کابینت وسطی!
    نسترن: خوب.
    سحر: مراقب باش لب¬پر نشن!
    نسترن: خوببب!
    سحر: اون نمگیر هم بیار این سمت پهن¬کن!
    نسترن: ای بابا! وقتی سبد ظرفا خالی شده دیگه نمگیر واسه چی؟
    سحر: سبد ظرفا جا واسه همه کاسه بشقابا نداره.
    نسترن: شما نمیخواین یه ماشین ظرفشویی بخرین؟
    سحر: که چی بشه؟
    نسترن: که این قدر خودتون رو معطل نکنین.
    سحر: بخاطر سالی یه مهمون، ماشین ظرفشویی بگیریم!… نمگیر تو کابینت کشویی وسطیه.
    نسترن: خیلی خوب. می¬دونستم اینقدر وظایف جانبی! داره عمراً آبکشی رو گردن می¬گرفتم.
    سحر: می¬خوای جابجا بشیم؟
    نسترن: آره خوبه… نه! ولش¬کن! اصلاً دوست¬ ندارم به بشقابایی دست بزنم که پر از غذاهای چرب و چیلی مهموناست. حس یه آرایشگری رو دارم که می‌خواد صورت پر جوش مشتریش رو بند بندازه یا بخواد موهای سر مشتریش رو کوتاه کنه؛ مشتری که دو هفته¬اس پاش به حموم باز نشده… یعنی یه ظرف شستن و آرایشگری و البته یه کمم لباس شستن با دست، جون تو راست¬کار من یکی نیست.
    سحر: ببینم! کار دیگه مونده؟
    نسترن: خوب آره. آشپزییی… من عاشق آشپزیی¬ام!
    سحر: آره می¬دونم در حد دو تا فست¬فود!
    نسترن: ببین تو خودت جوونی، چیه همه¬اش آبگوشت و کوکو و شامی؟ آدم باید به شکمش حال بده! من یکی که تا توی غذام سس و پنیر پیتزا نبینم محاله لب بزنم. چاشنی غذاهای عصر مدرن هستن. اوففف دهنم آب افتاددد.
    سحر: خیلی خوب پسامدرن! این ظرف رو درست آبکشی کن!
    نسترن: لطفاً ازم ایراد نگیر بانو!
    سحر: محض اطلاع گفتم.
    نسترن: خیالت راحت حواسم هست… من یه اَبَررر¬آبکش هستم… نگاه(جاهای مختلف صورتش را نشان می-دهد)
    سحر: عی¬عی! ببینم! چی¬شده؟
    نسترن: رفتم خال و کک¬مکا رو بیرون آوردم.
    سحر: مگه خال و کک¬مک داشتیی!
    نسترن: آره اگه نداشتم پس این سنب و سوراخا چیه؟
    سحر: ای بابا! حالا جاش نمونه!
    نسترن: نمی¬مونه سپیده هم رفته پیش همین دکتر شده عین قرص ماههه.
    سحر: قرص ماه که قربونش برم با چشم غیر مسلح هم لک و پیس داره!(می¬خندد)
    نسترن: (می¬خندد)
    سحر: کاسه¬کوچیکا رو بذار گوشه¬ی اون سبد سبزه!
    نسترن: اوهوم… نسترن! تو هم یکی دوتا خال کوچیک روی گردنت هستا!
    سحر: خوب باشه! قشنگی گردنمه. تازه، یه نشونه خاص منه. تو چی؟ یکی بدزدتت یه نشون واسه خودت نذاشتی بشه شناساییت کرد. حالا اومدیم و جنازه رو کردن تو گونی!
    نسترن: زبونتو گاز بگیر!
    سحر: بیا! اووم. اوف اوف اوف. با این¬حال یه نشونه واسه خودت جا بزار!
    نسترن: دارممم.
    سحر: بازم خداروشکر به یه خال خودت رحم کردی.
    نسترن: (آستینش را بالا می‌کند) قشنگه؟
    سحر: دیوونه… تتو کردی؟
    نسترن: آره.
    سحر: تو بچه کی می¬خوای آدم بشی؟ دختر! این تن و بدن قیامت ازت شاکی می¬شن، اینقدر اینا رو عین گوشت قربونی نبر زیر دست این هویه¬به¬دستا!
    نسترن: (می¬خندد) هویه¬به¬دستا!
    سحر: آخرش رو دست خاله می¬مونی و هیچکی نمیاد برت داره. مردا زن زندگی می¬خوان. چیه این مسخره بازیا و سبک بازیا؟
    نسترن: اتفاقاً من زن زندگی¬ام. غصه من رو نخور! به وقتش زندگی‌ هم می‌کنم… البته الانشم دارم زندگی می¬کنم.
    سحر: چی هست حالا این صاب مرده؟
    نسترن: یه شعر.
    سحر: ظرفارو درست آب بکش!
    نسترن: چشم.
    سحر: چی نوشته؟
    نسترن: الا یا ایها الساقی ادر کاساً و ناولها/ که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها
    سحر: یه چیزیت کمه دختر. آدم شعر رو توی ذهن و حافظه¬ش حک می¬کنه نه روی بازوش.
    نسترن: اونکه آره ولی اینقدر مشغله و دغدغه¬ هست که فرصت شعر و مر حفظ¬کردن اونم کلاسیکش رو ندارم. علی¬الحساب گفتیم همین یادگاری بمونه تا بعد…. .
    سحر: بقیه بشقابا رو بذار روی نمگیر، بالا پر شد!
    نسترن: دفعه بعد میبرمت به حساب خودم یه دونه از اون قشنگاش رو هر جات دلت خواست تتو کن.
    سحر: من غلط بکنم از این کار را بکنم. حیف این دست و بال نیست؟… این ور خال و کک¬مک صورتش رو برمی¬داره که صاف بشه، از اونور می¬ره بازوی صاف و صوفش رو خط¬خطی می¬کنه معلومه با خودت چند چندی؟
    نسترن: فرق میکنه این تتو مفهومیه. خال و کک¬مک چه مفهومی داره؟

  103. سلام خدمت استاد گرامی و دوستان بله من تمرین هزار کلمه را خیلی دوست دارم و انجامش می دهم و قسمتی از این تمرین امروزم که هذیان نویسی بود برایتان می گذارم امیدوارم خوانده بشود و نظراتتان در موردش بخوانم.
    “من برام مهمه دیگران در مورد من چی فکر می کنند و این سرکوفتی است بر سر کچل من و گیتار طمع گس می دهد طمعی که چند سالی است نچشاندیم. عرفان ببین جای تو همین جاهاست .در هیاهوی جاده جنگ زده و بازیگری جا مانده از نقش و کودکی حیران مانده از تماشای رابطه تنگاتنگ پدر و مادر خود در وسط نماز و در کنار راه شیری از اردک اش خواست تا برایش قصه بگوید تا شاید زمینی ها کمی آرام بگیرند و این جو سرد اتاق کمی بشکند .منظور سکوت مطلق است که بزرگ ترین قتل ها در آن جا رخ داده است. شاید او بیاید و حقیقت را بگوید .حقیقتی که در سراسر تالار موج میزند و ناجی بر روی دوچرخه تمام تلاش خود را می کند تا خط پایان را با خوشی و عشق به ابد وصل کند .چون او یک بند انگشتی بود و جاده برایش اسرار آمیز .همان سری که دلفین ها از آن سر در آوردند و سینه سینه نقلش می کردند .گروهی تصمیم می گیرندخاکی هارا مطلع کنند و به ساحل می آیند .آن جا بود که تورا ملاقات کردم و مار مرا گزید و هیچ وقت نفهمیدم صدای جنین چه جوری است ؟ معلم گفت برگه ها بالا و جواب سوال سفید است , همین طور رنگ عصایش و رنگ موهایش مثل برف سفید شده اند .رنگشان می کنی برایم؟

  104. نمی دانم نوشتن را به چه می شود تشبیه کرد برای من که شبیه یک جاروبرقی است که فی الفور همه چیز را جمع می کند و می ریزد توی کیسه ای و ذهنم را سفید و شفاف تحویل می دهد. بعد اینکه از خودم و احساسات و وقایع نوشتم تازه می بینم بله چه کم و کسری دارم و چه نیازهایی.چه خانه بزرگ و دلباز و دلبری.تمیزی خانه ی ذهنم بعداز نوشتن که برق می زند چشمگیر است. آن وقت است که دست می برم توی اتاقک های خالی ذهنم و هر کدامشان را وارسی می کنم.میبینم مشکلات روحی و احساسی کاملا بلعیده شدند و دیگر اثری از ناامیدی نیست. همزمان آرزو می کنم اگر کمی بیشتر می توانستم بنویسم چون حالم را خوب می کند و بعد متوجه اهمیت هزارکلمه می شوم وقتی هزارکلمه بنویسی تقریبا از همه چیز باید بنویسی از نگرانی هایت و ترس هایت خستگی دنبال کردن اهداف و چه و چه

  105. تا حالا 1000 کلمه در روز ننوشته ام یعنی به اسم و قسط هزار کلمه ننوشته ام. ولی چون در حال نگارش کتابی هستم روزهایی رو نوشته ام ولی نمیدانم چند کلمه؟
    امروز درسهای بجامانده از دوره نویسندگی خلاق را مرور میکردم و دیدگاه های خود را برای چند درس به نگارش در آوردم.
    قصد دارم نگارش هزار کلمه را مطابق جدول کار روزانه انجام دهم و از درج تیک آن هز کنم.

  106. تمرین دوم
    ۱_مانند تمرین قبل،یک ماه از یادگیری این شیوه میگذرد و شبها قبل از خوابیدن در طی ۲۵ دقیقه سعی میکنم هزار کلمه بنویسم .این کار را با ورد گوشی ام انجام میدهم و اکثر هزار کلمه نمیشود …
    نوشتن به این صورت جذابیت خاص خودش را دارد اما هرگز جای لذت بازی با کلمات روی کاغذ را ندارد .بخصوص ک وقتی یک غلط املایی ایجاد میشود کلافه میشوم ،سعی میکنم به آن بی اهمیت باشم اما باز هم همان غلط باعث میشود رشته کلام از دستم در برود .
    در هزار کلمه هایم :خودم را نقد میکنم ،از مسائل اجتماع نقد میکنم ،گزارش روزی ک سپری کردم را مینویسم .
    ۲_روز سختی را گذراندم سراسر دلشوره و اضطرا و اتفاقات‌دردناک و دوراهی بزرگ زندگی ام. به دنبال بهترینم ولی هر چه بیشتر میجوییم کمتر می یابم ،درگیر شده ام .شاید هم بیخود زیادی حساس شده ام ،چند دقیقه قبل در کتاب چهار اثر خواندم در چند راهی های زندگی بگذارید خدا بهترین مسیر را برایتان انتخاب کند وقتی خودتان سعی کنید ک همه چیز را درست کنید و پیش ببرید قطعا به شکست مواجه خواهید شد ،این جمله کمی از غلیان درونی و تشویشم کمتر کرده ،کوره اتش درون قلبم خاموش شده و ارام شده ام ،خدای مهربان سرچشمه خوبی ها و پاکیهاست و مرا بخاطر تمام اشتباهاتم میبخشد و این اشتباهات بخشی از زندگی من بودند که فراموششان میکنم اما تجربه ها و درس هایی ک از آنها یادگرفتم را هرگز فراموش نمیکنم و همیشه در خاطر دارم… .

  107. من هنوز من هنوز شروع به نوشتن صفحات هزار کلمه نکردم. چون در مقایسه با صفحات صبحگاهی به نظرم سخت تر هست. بهتره یه خط و سیری رو دنبال کنه و این قانون گذاری برای من کار سختیه. خوبیه قضیه اینه که مجبور به نوشتن دقیقا 1000 کلمه نیستیم.
    حتما از امروز نوشتن این تمرین رو شروع میکنم

  108. ١ _ من تقریبا هر روز غیر از صفحات صبحگاهی, چند صفحه می‌نویسم.
    کمتر به هزار کلمه می‌رسد اما همانطور که استاد همیشه تاکید دارند با عادت‌های کوچکتر شروع کرده‌ام تا کم‌کم راه بیفتم و می‌دانم آن‌قدر نوشتن برایم جذاب است که اگر توانایی‌هایم را در این زمینه بیشتر کنم (مثل افزودن دایره‌ی لغات), طولی نخواهد کشید که به عدد هزار اکتفا نکنم و تا روزانه چندین برابر بنویسم…ان‌شالله
    ٢ _ ابتدای یک داستان کوتاه: یک ربعی نمی‌شد که رسیده. بی‌بی هنوز مشغول حساب‌کتاب هویت ملاقات‌کننده‌اش بود که در زدند. سرپا شد و از پنجره‌ی باز سرک کشید.
    “گلی‌خانم, رفتی یا هستی هنوز?”
    صدایی که نیامد, خودش رفت و در را باز کرد.
    “تو?!”
    “سلام”
    از ترس این‌که رضا متوجه سست‌شدن زانوهایش شود, دو دستی در را چنگ زد که بدتر بود. نشد وارفتگی‌اش را جمع کند. رضا پریشان لبخند زد.
    “خوبی دختردایی?”
    با چشم‌های بسته, عمیق نفس کشید.
    “امروز از صبح فشارم پایین بود… سلام”
    دست روی سینه کنار کشید تا داخل شود. در را رضا بست.
    “بیا چند دقیقه بشین اینجا”
    روی اولین پله‌ی پشت‌بام که نشست در دل به خود بی‌جنبه‌اش نهیب می‌زد که جمع شو. آن‌قدر وجودش را منقبض کرد که حس کرد کوچک شده. جسم و روح و…سنش.
    بیست ساله شاید…
    رضا باز به نام بی‌بی که بفهمی‌نفهمی بستنی دوست داشت, انواع طعم‌ها و مدل‌ها را تحفه آورده بود که به کام او شود و دنیا به کامش شده بود وقتی یواشکی, دور از چشم بی‌بی, همینجا روی همین پله, قاشق‌قاشق گذاشته بود دهانش تا تست کند و بگوید که سری بعد کدامشان را می‌خواهد یا بیشتر می‌خواهد یا اصلا نمی‌خواهد.

  109. تمرین ۲ از درس ۲: به نام خدای عزیزم
    وای دستم خیلی کنده توی تایپ کردن و نمیدونم چقدر طول میکشه تا بخوام هزااااار تا کلمه بنویسم ولی هرچی تونستم مینویسم . ولی خوب شدها بالاخره با برنانه وُرد دارم کار میکنم. همیشه دوست داشتم از لپتاپ یه استفاده مفیدی داشته باشم. به لطف شاهین کلانتری اینم اوکی شد..
    حالا چی بنویسم!؟ هر روز صفحات صبحگاهی و هزار کلمه! چه خبره بابا این همه لغت چجوری از تو مغزم پیدا کنم و بدم بیرون!!

  110. تمرین ۱ از درس ۲: بله مینویسم ولی هزار کلمه نشده .. در تایپ کردن با لپتاپ گیر دارم..

  111. ماه اول
    تمرین دوم: هزارکلمه
    از اول صبح که چشمانم را باز کرده ام برای ذهنم تصوراتی در سر می پرورانم. ذهنم را به ساحل جزیره ای تشبیه می کنم. باز هم افکارم را بازنگری می کنم. نه جزایر سرسبز و خوش آب و هوا هستند و رطوبت حاصل از آبهای اطرافشان حالشان را خوب نگه می دارد. اما ذهن من همیشه سبز و خرم نیست. یعنی شاید گاهی اوقات خوب باشد. افکارم را همانند کشتی هایی تجسم می کنم که به ساحل ذهنم می آیند. اینطور می گویم در سواحل ذهنم کشتی ها آرام گرفته اند. عده ای از افکارم در ساحل ذهنم لنگر انداختند و ایستادند. عده ای دیگر به ساحل نرسیده دچار امواج شدند وبه ساحل امن ذهنم نرسیدند. عده ای از افکار هم در آب غوطه ور و در دریا غرق شدند. چه تشبیه جالبی کردم. دقیقا گاهی اوقات این حالت ها به من دست می دهد. آنقدر در افکارم غرق می شوم که یا راه نجاتی پیدا می کنم یعنی به ساحل میرسم و آرام میشوم یا اینکه همچنان غرق در افکارم باقی میمانم و کلا بیخیالشان میشوم.

  112. تمرین دوم – درس دوم: بخش کوتاهی از تمرین هزارکلمه من.
    همین لحظه هر دو پسرک نازنینم به خواب رفته اند و این چانس را برایم فراهم نموده اند که هزار کلمه هایم را بنویسم و نوشتن را تمرین نمایم.
    این اولین هزار کلمه های من است و امیدوارم که بتوانم به شکل مداوم به نوشتن هزار کلمه ها همت بگمارم و بنویسم، بنویسم و بنویسم تا خوش نویس گردم .
    امیدوارم روزی چنان قلمم جاری گردد که آنچه در ذهنم است را هم خوب و عالی و هم جالب بنویسم.
    هدف از نوشتن برای من در قدم اول رشد فردی و در قدم بعدی نویسنده ای اجتماعی شدن، است. من میخواهم بنویسم و آنچه را که پیرامونم اتفاق می افتد را روی کاغذ بیاورم تا دیگرانی که در فضای من موجود نیستند، بیایند و بگردند و طریق نوشته هایم به دنیای من سیر کنند.
    حالا خوشحالم که مینویسم، ولی به یک کمپیوتر جدید ضرورت دارم که فارسی داشته باشد و بتوانم به سادگی نوشته هایم را ویرایش نمایم چون در کمپوتر اپل در فارسی نویسی با مشکلاتی مواجه میگردم که برایم کمی محدودیت ایجاد نموده است.

  113. تمرین اول – درس دوم:
    من تازه نوشتن هزار کلمه را آغاز کردم و از این تمرین خیلی لذت بردم. فقط تمرکزم را بر صفحه کمپیوتر معطوف نمودم و به نوشتن آغاز کردم. در اولین تمرین هزارکلمه شاید به چهار و یا پنج موضوع پرداختم و خیلی برایم جذاب بودم چون در جریان نوشتن ذهنم را کاملآ آزاد گذاشتم تا آنچه در آن میگذرد
    در سر انگشتانم جاری گردد و ذهنم هم سبک و خالی گردد. حتی فکر میکنم هزارکلمه ها برایم مثل تراپی بود که مرا احساس سبکی مینمایم در ختم نوشتن و در عین حال فکر میکنم مجددآ انرژی گرفتم تا به دیگر کارهایم برسم. چه حس زیبایی دارم همین لحظه و امیدوارم این حس در ختم تمام تمرین های هزار کلمه هایم رخ بدهد.

  114. بیشترین کلماتی که تا اکنون نوشتم ۶۰۰۰ کلمه بوده هنوز به هرارکلمه نرسیده است.

  115. تمرین دوم/ ماه اول
    می‌گن وقتی دنبال چیزی می‌گردی اون چیز دیگه‌ای که مدت‌ها قبل گم‌اش کرده بودی رو پیدا می‌کنی. انگار وقتی مستقیماً دنبال چیزی هستیم خودشو قایم می‌کنه یا چون بهش چسبیدیم نمی‌تونیم خوب ببینیمش.
    وقتی می‌نشینیم که همین الان می‌خوام یه رمان یا شعر بنویسم بهمون رخ نشون نمی‌ده.
    به نظرم نوشتن هزار کلمه، همون مستقیم نرفتن دنبال اثر هست.
    در گشت‌زنی بین هزار کلمات، می‌شه گمشده خودمون رو پیدا کنیم.
    بخشی از هزار کلمه‌های من:
    عجیب بود که نرگس چرا چهار صبح بهم پیام داده که بیداری؟!
    در طول روز وقت نکردم جوابشو بدم.
    عصر همون روز خودش پیام داد که همون ساعت چهار، خواب سه جنازه کفن پوش رو در مسجدی با گنبد طلایی دیده. دور تا دور اون مسجد هم خراب بوده و خرابه. گفت چقدر از این خواب وحشت کرده.
    گفتم: یا خدا، سه تا!؟ نفهمیدی کی بودن؟
    گفت: چرا، همین الان خبر مرگ پسر همسایه‌مون که با دو دوستش در جاده تصادف کرده و سوختند رو شنیدم. اینم شد تعبیرش.
    حال اضافه‌پرسی رو نداشت. درماندگی رو می‌شد تو کلماتش هم دید.
    گفت: دنبال یه چیزی یا یه کاری‌ام که دیگه خواب بد نبینم. چیزی بلدی دعایی مُلایی یه راهی.
    نوشتم تنها چاره اش اینه که اصلاً نخوابی. و بعد پیاممو قبل ارسال پاک کردم.
    حق داشت یه سالی بود که خواب‌هاش تعبیری جز مرگ نداشت. زود هم تعبیر می‌شدند و خبر مرگشون می‌رسید. گمونم بدترینش هم اون خوابی بود که تعبیرش شده بود به رگبار بسته‌شدن خانواده دوستش رقیه به دست نامزد قبلش. با صمیمیت و نزدیکی که بین نرگس و رقیه بود خیلی روش اثر گذاشته بود و نرگس رو پژمرده کرده بود.
    با مرورخواب‌ها و حال نرگس و اخبار فوتی‌های کرونا، این جمله در ذهنم به چرخش افتاد: آدم‌ها چه معصومیت عجیبی دارند وقتی نمی‌دانند قرار است چه بلایی سرشان بیاید.

  116. همیشه با عشق ، دشمنی هم می‌آید.

    باید نسبت به هر دو شناخت داشت.

    باید منتظر هر اتفاقی در زندگی باشی.

    زندگی بعضی وقت‌ها جفتک می‌اندازد.

    در کنارِ خانواده ، دوستان و بقیه ، دقیقا آن‌جوری که برنامه ریزی می‌کنید پیش نمی‌رود.

    اما این همان چیزی است که جالب‌تر می‌شود

    تو زندگی ، حرکت اول همیشه هیجان انگیزه است

    اما در حرکت دوم از عمق منشا می‌گیرد.

  117. بله تمرین هزار کلمه انجام می دهم در حد توانم.

    -وقتی به تمرین هزار کلمه رسیدم،به صندلی تکیه دادم و این واژه را بیشتر بر انداز کردم چطورمی توانستم هزارواژه را درکنار هم ردیف کنم. که رنجشی از هم نداشته باشند.واژه هایی که هرکدام زاییده واژه قبل و ادامه دهنده واژه های بعدمی شدند.چطورمی توانستم با آن مطالعه اندکی که تا این سن و سال رسیده را داشتم هزارواژه را برروی صفحه عریان پیاده کنم. میان واژه ها غریب بودم و تنها.نگاهم به صفحه سفید که می افتاد چشمانم از خجالت بسته می شد.در برهوت و نا آگاهی ها غرق شده بودم ونگاهم بار التماس برخود گرفته بود،ناگهان چشمانم بر نوری که ازلای کتاب های روبرویم بیرون زده بود،گره خرد. و مرا از ظلمت بیرون کشید.دست هایم را به سویش دراز کردم و به تمنای واژه ها رفتم .باید دست به دامان کتاب می شدم.سفربه دنیای ناشاخته ها مرا فرا می خواند.بعد از ماه ها خواندن اندیشه ام رونق گرفت. صفحه سفید که روزی در مقابل دیدگان من هراس رابه جانم می انداخت حال سهل و روان زیر دستانم به رنگ شب آغشته می شدند.حال این پاییزبود که با هر نسیمش قلم را در دستان من به رقص در می آورد. و آرامش را مهمان قلب من می کرد.شبهایم رابا قلم و دفترم همنشین می شدم. تا چشم برهم می زدم وقت بیداری فلک بود. وقتی که تورابا دستانم لمس می کردم خون دررگهای خشکیده ام جریان می گرفت.کنون چشم و زبان من شده بودی باتو هم می دیدیم و هم سخن ها می گفتم ومی نوشتم..دگر دنیای من باتو معنا گرفته بود…..

  118. تمرینات دوم _ هزارکلمه

    ۱_ بله هرروز مینویسم ولی خب هنوز ۱۰۰۰ کلمه نشده

    ۲_ این یک ماه ، یه قسمت کوچک مغزم که میتواند مشغول خیلی چیزها باشد از جمله ( خانواده . دوستان . دانشگاه . سرماخوردگیم و مراقبت های روزانه ) به جای این ها بیشتر هزارکلمه فکرم را درگیر کرده تا بتوانم جای نوشتن ساده که میتوانم در صبحگاهی به کارببرم ، موضوعی انتخاب کنم و ثایپ کنم تا بیشتر مشتاق به نوشتن بشوم . ولی انگار ذهنم از یجایی به بعد بخاطر جدی نبودنم رو یه سری از کارها ، پلمب شد اما دست از تلاش برنداشتم و کاری ام نکردم تا اول راه زده بشوم .

  119. بله مینویسم . گاهی کلمات به زور به هزار می‌رسند و گاهی به زور از سر نوشتن بلند می‌شوم .
    آنقدر زمان زیادی می گذرد از روزهایی که می‌نوشتم که حالا حتی خجالت میکشم نوشته هایم را بخوانم ، چه برسد که آنها را با دیگران به اشتراک بگذارم . گویا نوشتن هم مانند زبان فرار است . حد اقل برای من که نویسنده نبودم و برای دلم می‌نوشتم . ولی همین نوشتنهای افتضاح را هم دوست دارم ، انگار این روزها از مادر بودن و همسر بودن هم لذت بیشتری میبرم . چقدر لذت بخش است وقتی بعد از خواباندن بچه ها مینشینم و از بازیگوشی هایشان مینویسم . بعد نگاهشان می‌کنم ، خستگی ام به در می‌رود و برای داشتنشان هزاران بار خدا را سپاس می گویم .

  120. سلام استاد عزیز
    ۱. بله هر روز می‌نویسم اما تعداد کلمات همیشه ۱۰۰۰ تا نمی‌شود؛ بلکه بیشتر اوقات کمتر ۵۰۰ کلمه است. نمی‌دانم چرا بیشتر وقت‌ها نمی‌توانم زیاد بنویسم، اما خودم را به نوشتن عادت داده‌ام و در چنین روزهایی (بدون نوشتن)، من حس خلا و بیهودگی دارم.

    ۲. درچه شرایطی کلمه‌برداری برای یک انسان سریع‌تر و آسان‌تر می‌شود؟

    از زمانی که انسان در مسیر یادگیری قدم می‌گذارد و شروع به خواندن کتاب‌های مختلف می‌کند، حتما بهتر می‌تواند با واژگان مختلفی آشنا شود و برای حفظ کلمه‌های جدید می‌تواند راهکارهای مختلفی پیدا کند از جمله:

    ۱. مرور کلمه‌ها بطور شفاهی و منظم

    به اینصورت که وقتی به صورت شفاهی هر کلمه‌ای را از کسی می‌شنویم، ابتدا به معنی آن فکر کرده و سپس در جمله‌های شفاهی خود استفاده کنیم و به این ترتیب آن را به دایره لغات خود اضافه کرده و جمله‌هایی با واژگان جدید را امتحان کنیم.

    ۲. مرور کلمه‌‌ها به صورت کتبی

    به اینصورت که کلمه‌های جدید را در دفترچه‌هایی یادداشت کنیم. حتی می‌توانیم پاراگرافی کوتاه درباره آن بنویسیم؛ یا می‌توانیم پاراگرافی کوتاه با موضوعی متفاوت بنویسیم اما سعی کنیم همان کلمه را در متن بکار ببریم تا با کاربرد آن نیز بیشتر مانوس شویم. با این کار کلمه‌ها به دایره لغات ذهنی ما اضافه می‌شوند.

  121. ۱. من تا کنون فقط یکبار هزار کلمه را نوشته ام. طی زمانیکه تعیین شده بود(۲۵ دقیقه) فقط توانستم هشت صد و اندی کلمه بنویسم. آن یکبار هم قبل از شروع شدن دوره به شکل رسمی بود. وقتی دوره شروع شد، بعد از اینکه شما درس مربوطه را ارائه کردید، من ابتدا خواستم آن درس را به صورت مکمل بخوانم. امروز تمام آن فایلی را که درمورد هزار کلمه ها بود، خواندم و خیلی چیز ها نیز آموختم. از امروز هر شب نیم ساعت قبل از خواب هزار کلمه خواهم نوشت.
    استاد گرامی!
    خیلی ممنونم.
    ۲. “۲۱ مهر ۱۳۹۹: دستانم روی کیبورد متوقف شده اند زیرا واقعاً نمی دانم که چه باید بنویسم. ساعت از ده صبح گذشته است. حوصله ام از خواندن “صحت عامه” سر رفته بود، به همین دلیل خواستم بیایم و هزار کلمه را بنویسم. من دیروز چک لیست را خودم درست کردم و به دیوار چسباندم. چند لحظه قبل سایت را باز کردم تا ببینم استاد چیزی درمورد تمرین اولم گفته اند یا خیر ولی سایت باز نشد. برق که قطع شده بود، همین حالا آمد. با شنیدن صدای یخچال متوجه شدم. به گمانم نوشته ام بیشتر شبیه نوشته های جودی آبوت شده است. او هم همین طور لحظه به لحظه را برای پدر بزرگ لنگ دراز خویش گزارش می داد. ولی هدف من و جودی مشترک است. هر دو دوست داریم نویسنده شویم…”

  122. امروز به این فکر می‌کردم که شاید روزی سوار شدن در هواپیما برای من جالب باشد و دیگر فوبیای ارتفاع نداشته باشم.
    و اگر یکی از موتورهای آن خاموش بشود و یا ماسک اکسیژن آن کار نکند و یا خلبان خودش از ترس ، سکته کند.
    حالا من آن وسط دارم به چه چیزی فکر می‌کنم. به اینکه چه اشتباهی کردم به ترس از ارتفاعِ خودم غلبه کردم و یا اینکه من چقدر بدشانس هستم
    می‌دانم جواب شما چیست !!
    ولی من در لحظه سقوط هواپیما ، برای روانشناسم پیام می‌گذارم که ” تو دروغ گفتی ، لطفا هزینه مشاوره را برگردون به حسابم”

  123. جواب سوال اول
    در حال حاضر روزی صد کلمه مینویسم
    جواب سوال دوم
    من زمانی که خیلی جوان تر بودم تازه دیروز یادم افتاد که من هم در ان موقع ها کمی روزها مینوشتم یا به عبارتی یک جدرایی دست به قلم بودم . در ان موقع معلم ادبیات ماصحبت های زیاد وخوبی در باره نوشتن میکرد وما را خیلی تشویق به نوشتن میکرد . بعد از مدتی من هم شروع کردم به نوشتن در ان موقع یاد داشتهای روزانه و بعضی از خاطرات خودم را در دفتر چه ای که برای خودم ایجاد کرده بودم مینوشتم و روزی حداقل دوصفحه از اون دفترچه را پر میکردم واین کارم ادامه داشت تا زمان سربازی ودرزمان سربازی این کار را به دلایل امنیتی قطع کردم چرا که یکی از سربازانی رو که یکماه مانده بود خدمتش تموم بشه به من گفت که دست از این کار بردارم چرا که اگر این دفتر چه را از من بگیرند بهت انگ جاسوس بودن میزنند وممکن است برات داستان درست کنند من هم از ترسم دیگر چیزی ننوشتم ووگذاشتمش گنار وبعد سربازی هم دیگه ننوشتنش.

  124. شروع کردم. و میخواهم هر روز در مورد توسعه فردی بنویسم. هزاران صفحه در مورد رشد فردی.
    بخش کوتاهی از هزار کلمه: طرز فکر رشد بهتر است یا ثابت؟ من کدام طرز فکر را دارم؟ دوست دارم کدام طرز فکر را داشته باشم؟؟ رشد، اگر رشد نبود که در این سن و با بچه کوچک دنبال آموزش و یادگیری نبودم. اگر رشد نبود که تلاش نمی کردم برای نویسنده شدن. راستی اصلا چند درصد مردم در مورد طرز فکر رشد و ثابت دانش کافی دارند؟ اصلا بی خیال طرز فکر؛ چند درصد مردم برای رشد خود تلاش میکنند؟ …

  125. برای من آنچه که در نوشتن صبح می آید خالی کردن آنچه هست، نگرانی ها، فکرها قضاوت ها و…
    اما هزار کلمه فراتر رفتن از خود است شرح اینکه به کجا باید رفت و چگونه؟
    دنیای عجیبی است نوشتن، درخششی در قلب خود حس میکنم که از یاد رفته بود.
    در پی ساختن چیزی هستم که روح را جلا دهد متنی که از اوج آید، متنی که ازرقص بی پروا با کائنات آمده است، از سبکی جاودانگی، از تهی ابدیت، از هیچی وجود.
    اما‌ گاهی حس میکنم که شاید تهی هستم از خلاقیت، وقتی چیزی دندانگیری نخوانده ام چه بنویسم. اما حس میکنم که این نوشتن چون سنباده است زنگ می رباید تا صافی شوم و شاید خود را بیشتر بشناسم. شاید خالی بودن اصل تحول و سرچشمه هنر است.
    شاید تحول من با تحول قلمم دست در گردن هم دارند، پس من با آنچه بلدم‌ پیش میروم تا خالی شوم و لوح صافی گردد تا نقاش ازل و خدای شعر در آن نوشتن آغاز کند.

  126. ماه اول
    تمرين دوم
    یکی بود. یکی نبود. غیر از خدای مهربان هیچ‌کس نبود. یک پسر کوچکی بود که با پدر و مادرش در یک خانه‌ی اجاره‌ای در گوشه‌ی یک شهر بزرگ، به خوبی و خوشی زندگی می‌کردند.

    در واقع، داستان نباید این‌گونه آغاز می‌شد. زیرا آنها آن‌قدرها هم که بتوان گفت، به خوبی و خوشی زندگی نمی‌کردند. مشکلات همیشگی زندگی در شهرهای بزرگ، گریبان آنها را هم گرفته بود. پدر و مادرِ پسر کوچک، مدام با یکدیگر جنگ و ستیز داشتند. بیشتر جنگ‌ها هم بر سر پول بود. اجاره‌ی عقب‌افتاده‌ی خانه، وام ماشین، هزینه‌ی مدرسه و هزار جور خرج دیگر.

    وقتی پدر و مادر خانه بودند، خانه مثل بازار مسگرها شلوغ و پُر‌صدا می‌شد. یکی این می‌گفت، یکی آن می‌گفت. تمامی هم نداشت. اما وقتی نبودند، گویی گَرد خاموشی بر خانه پاشیده باشند؛ همه جا ساکت و آرام می‌شد. جای شکرش باقی بود که آنها بیرون از خانه کار می‌کردند و بیشتر اوقات در خانه نبودند. افزون بر این، آنها آن‌قدر درگیر جنگ و ستیز بودند و آن‌قدر بدهی بالا آورده بودند که دیگر نه توان داشتند و نه پولی که بخواهند برای پسرکوچک، کلاس‌های جور‌واجور ترتیب دهند و او را از این کلاس به آن کلاس روانه کنند. بنابراین پسر کوچک، غیر از روزهای تعطیل، باقی روزها در خانه تنها بود و بیشتر اوقاتش را به بازی و خیال‌پردازی می‌گذراند. ظهر، از مدرسه که به خانه باز‌می‌‌گشت، غذا خورده نخورده به اتاقش می‌رفت و مشغول بازی و رؤیا‌پردازی می‌شد. از این نظر او بسیار خوشبخت بود. چون می‌توانست ساعت‌ها در اتاقش تنها باشد و به دنیای رؤیا و خیال خود پرواز کند. پسر کوچک عاشق پرواز بود. تا آنجا که دلش می‌خواست عقاب به دنیا می‌آمد. گاهی مادرش را سرزنش می‌کرد که چرا او را به دنیا آورده و نگذاشته او زمانی دیگر و در جایی دیگر، عقاب به دنیا بیاید…

  127. ۱. بله می نویسم
    تمرین ۲.
    عشق یعنی چی…..
    عشق واژه مقدسی است که خداوند آن را به تمام موجودات عالم هدیه کرده است. حس بسیار زیبایی که شاید بشود گفت از دوست داشتن زیاد فردی یا چیزی نشآت می گیرد. برای تعریف واژه عشق ووصف آن شاعران زیادی شعرسرودند و کتابهای زیادی به تقریردرآمده است .
    چنانچه حافظ در وصف عشق می گوید:
    اشک خونین بنمودم به طبیبان گفتنددرد عشق است و جگرسوز دوایی دارد
    ستم از غمزه میاموز که در مذهب عشقهر عمل اجری و هر کرده جزایی دارد
    یا در غزلی دیگر که می گوید:
    ما را که درد عشق و بلای خمار کشتیا وصل دوست یا می صافی دوا کند
    جان رفت در سر می و حافظ به عشق سوختعیسی دمی کجاست که احیای ما کند
    یا مولانا که دروصف عشق در ابیات زیر چه زیبا می گوید:
    یک ساعت عشق صد جهان بیش ارزدصد جان به فدای عاشقی باد ای جان
    یا درابیات دیگری که می گوید:
    بی عشق نشاط و طرب افزون نشودبی عشق وجود خوب و موزون نشود
    صد قطره ز ابر اگر به دریا باردبی‌جنبش عشق در مکنون نشود
    ******
    حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شوو اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو
    هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کنو آنگه بیا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو
    ازنگاه مردم شاید عشق همان علاقه وافر به جنس مخالف باشد که سوز وگداز زیادی هم از این عشاق درفیلم هاونوشته های مختلف دیده می شود.اما نگاه برخی شعرا و عارفانی چون حافظ ومولانا نگاهی فرازمینی به عشق است و رنگ عشق فراتر از این هاست. عرفا درخصوص عشق معتقدند که آن شاهد حجله غیب پیش از آفرینش جهان، خود هم معشوق بود و هم عاشق، خواست تا جمال خویش آشکار سازد، آفرینش را آیهء جمالش گردانید. در حقیقت، خدا یک معشوق است، معشوق خویشتن خویش، و معشوق همه آفرینش.
    سخن از عشق زیاد است ولی مجالی برای بیان همه آنچه که ازعشق است وباید گفت نیست تا فرصت دیگر….

  128. 1_ می نویسم.
    2_ امروز اولین روزی است که میخواهم نوشتن هزار کلمه های جادویی را شروع کنم، در حال حاضر برنامه ای برای چگونه نوشتن آن ندارم و فقط برون ریزی ذهنی است.
    اوایل آبان است، هوا هنوز گرم است. چرا هوا سرد نمی شود؟
    به نظرم این هزار کلمه ها چیز جالبی باشد. فکرش را بکن بتوانی هزار کلمه بنویسی.
    نوشتن برایم شبیه خیلی چیزهاست:
    زمانی که راحت و روان مینویسم مانند قدم زدن کنار دریاست.
    زمانی که نوشتن برایم سخت است مانند از کوه بالا رفتن است.
    زمانی که موضوع پیدا نمیکنم مثل گم شدن.
    و صدها حس دیگر که فقط زمان نوشتن سر و کله شان پیدا می شود و من را یاد کل زندگی می اندازد.
    باید اعتراف کنم نوشتن سخت است اما انگار سخت تر است. حتی از کار در معدن.
    ادامه بده هنوز خیلی مانده تا هزار کلمه.

  129. تمرین درس دوم:
    ۱_ بله با آنکه در ابتدا در نوشتن هزار کلمه‌ها مقاومت می‌کردم و اصلا حوصله‌ی آن را نداشتم، اما حالا دو روز است که نوشتن را شروع کردم و احساس می‌کنم نوشتن هزار کلمه‌ها می‌تواند برایم هیجان انگیز باشد.
    ۲_ بخشی از هزار کلمه‌ها که مربوط به یک داستان نصفه و نیمه است:
    امروز هوا از دلپذیر بودن به سمت گرمای نسبتا قابل تحملی تغییر رویه داده است. خوب شد که وقت بیرون آمدن از خانه لباس اضافی‌ام را در آوردم. یک دنیا کار روی سرم ریخته است. از طرفی پروژ‌ه‌های عکاسی، از سمتی جزوه‌هایی که به خاطر آنفولانزای اسفند ماه جا ماندم و ننوشتم و از طرفی دیگر کادو خرید برای هلیا. فردا پس فردا تولدش است و از چشم‌های براقش خوب می‌توانم بفهمم که تا چه اندازه ذوق تولدش را دارد.

  130. ششمین روزی است که هزار کلمه را شروع کردم
    و لذت میبرم که تخلیه ذهنی می‌شوم و کلماتی که میخواهند مانند الکل به یک صدم ثانیه از حافظه‌ام ناپدید بشوند را دستگیر می‌کنم.
    ——
    بخشی از هزار کلمه امروز من :

    امروز هم برای من مثل روزهای قبل تکراری می‌گذرد ، ولی تنها تفاوت آن روزانه نویسی‌های جدیدی که تا به این حال تجربه نکردم.
    من دیشب خوابی دیدم عجیب ، شایدم از دید بعضی دوستان که موج منفی هستند خنده دار و غیر قابل دسترسی باشد.
    خواب دیدم که بعد از سالها نوشتن و چاپ کتاب های مفید که جوایز هنری مهمی در ایران گرفتم ، بالاخره یکی از کتاب‌هایم به زبان انگلیسی ترجمه و حالا در فستیوال بزرگ جایزه نوبل ادبیات نامزد شده است. آنقدر این هدف برای من بزرگ است که هیچوقت نمیخواهم به چشم رویا و خیال پردازی به آن نگاه کنم.
    یادتان باشد چه روزی این حرف را به شما زدم.
    آن روز خواهد رسید.

  131. 1-من سعی میکنم که هر روزه به نوشتن هزار کلمه پایبند بمانم.
    2-از پنجره به بیرون نگاه میکنم.بعد کم کم شروع میکنم به زل زدن.به هر آنچه که در دامنه ی دیدم باشم.سعی میکنم دیدم را وسعت ببخشم.روی تک تک اشیا و عناصر روبرویم زوم میکنم.بهانه ام زمانی است تا سپری شود برای سرد شدن چای لب پنجره.اما من چیزی بیشتر از این حرفها را ازین دریچه جستجو میکنم.من انگار در حال اکتشاف ناشناخته های پیش رویم هستم.خوبه خوب که زل میزنم و در افکارم غرق میشوم یک آن به خودم می آیم و میبینم که چای لب پنجره یخ شده و از دهن افتاده.انگار که زیادی درگیر پنجره بودم…

  132. هزار کلمه باز هم مثل صفحات صبح گاهی تخلیه کننده روان من است ،یاد آور اتفاقات گذشته ،یاد آور حالم در حال حاضر و ……

    قسمتی از هزار کلمه :
    رفتیم طرف ساحل ،چادرمو در اوردم و تو ماشین گذاشتم ،شلوار دامنی و مانتوی قرمز رنگی پوشیده بودم با یه روسری سنتی زرشکی ،مجتبی هم یادم نیست چی تنش بود ، برای تفریح و آب ….
    چه حالی
    چه حال خوبی وای خیلی مزه داد
    هنوز هوای تازه کیش رو میتونم حس کنم

  133. ۱.بله
    ۲.به نام او …

    گاهی دلمان میگیرد از تنهایی و خستگی اما هنوز میدانیم کسی هست که همدم تنهاییمان باشد کسی که هر روز به شوق دیدن او چشم را به روی صبح میگشاییم و فعالیت را آغاز میکنیم آری اوست که دیده بان دل های تنها و بیقرار است و اوست که محرم اسرار است گاهی که بر سر سجاده مینشینیم درست است شاید نتوانیم بال و پر خیال را از افکارمان بگیریم و هر لحظه در جایی در حال پراوز باشد اما خود میدانیم که بعد از آن آرامشی وجودمان را میگیرد که در تنهایی یاریمان خواهد کرد اصلا چه کسی گفته است که ما تنهاییم ! تنهایی به چه تفسیر میشود اگر تنهایی یعنی کسی درکنارمان نباشد پس همه تنهاییم آخر هیچ کس که نمیتواند جای تنهایی ما را بگیرد اصلا گاهی دل میخواهد تنها باشد که بتواند در تنهایی مجالی برای تفکر بیابد، و به چه تفکر کند؟آیا فراتر از انسان هایی که میتوانند گاهی تنهایی ما را پر کنند کسی هست که دلمان برای تنهایی با او تنگ میشود و ذهنمان مشتاق تفکر؟

  134. نتیجه تمرین هزار کلمه برای من ،اکثر اوقات به صورت داستان هایی که متاسفانه نیمه تمام می‌ماند،است که قسمت کوتاهی از آن را در پایین مشاهده میکنید.
    شب هنگام که در رختخواب خویش دراز کشیده ، تنها چیزی که به ذهنم میآید این است که امروز را بی هیچ دغدغه ای به پایان رساندم مثل همیشه. من مثل دیگران نیستم که زندگی را سخت گرفته و همه چیز را بر خود و دیگران زهر کنم .با این حال که دسترنج زیادی ندارم یا بهتر است بگویم، هیچ ندارم، اما خوشحالم و زندگی را می‌گذرانم. هر روز به دیگران می‌نگرم که با چه سختی و مشقتی برای هیچ میدوند و به هیچ نیز میرسند ،البته اگر خوش شانس باشند .من که زندگی را به خوشی و راحت زیستن می‌گذرانم در همان جایگاه آنانم ،بدون سختی و مشقت.
    پس شب را به آسودگی و بدون شب بیداری و نگرانی های بیهوده می‌گذرانم و میدانم که فردا نیز مانند امروز چیزی برای نگرانی وجود ندارد . سرگرمی روزانه ام تماشای دیگران و پندواندرزم به آنها که از زندگی نکبت بارشان کمتر رنج بکشند .آنان که می‌بینند مردی بزرگسال که عمرش رو به کهن سالی است چگونه با آرامش و بی دغدغه در کنارشان کار میکند و از مشکلات نالان نیست با کمال میل به سخنانم گوش میدهند و…

  135. در من كسي صدايم ميزند
    به گمانم ديوانه شده
    دلش ميخواهد از پنجره اتاق لحظه اي به پرواز درآيد
    يا دلش ميخواهد ليوان قهوه اش را در هوا پرت كند
    يا دلش ميخواهد بي هيچ هدفي باصداي بلند موسيقي بخواند و برقصد
    ميخواهد ديوانگي كند بدون آنكه كسي ديوانه خطابش كند!
    ازچيزهايي لذت ميبرد ك كسي خوشش نمي آيد
    كنترل كردنش كمي برايم سخت است
    دست وپايش را بسته ام
    ك مبادا كسي قلبش را زخمي كند
    آرامش كرده ام ،دهانش را بسته ام
    نميدانم
    كمي ميترسمم
    كسي در من ديوانه شده!!
    #فائزه_حاجي_زاده

  136. امروز حس خوبی به نوشتن دارم ، شاید هم نگاهم به نوشتن عوض شده ، تازه اول راه هستش و باید کوه‌ها ، دریاها و دره‌های بسیاری را پشت سر بگذارنم که به قله موفقیت ابدی برسم و در آن قله بنشینم و بنویسم ، آنقدر بنویسم که خون درِ رگ‌هایم تمام شود و باز هم در بهشت از زمین می‌نویسم

  137. بله. سال ۲۰۵۰ بود گفتم سال ۲۰۵۰ چون خواستم به اینده سفر کنم . اینده انقدر وحستناک تر از امروز بود که دیگر درد این روزها به چشم نمی امد و البته بلاییکه این زوزها گریبانمان را گرفته روزی در اینده نزدیک هم دیگر به چشم نمی اید. اصولا نسل بشر مقاومت بالایی دارد و سریع خودش را با تمام بلاها سازگار میکند و دیگر از همزیستی با ان بلا شاکی هم نمی شود و احساس رضایت هم میکند. منم ۶م در این سال ۲۰۵۰ فهمیده ام خورشید اشعه جدیدی را از خود منتشر میکند که دیگر نمی توانیم بدون این که کل صورت و بدنمان را بپوشانیم از خانه بیرون برویم.اولش حسای داغ کرده بودیم ولی بعدش گفتیم چه بهتر که شناخته نمی شویم و دیگز لازم نیست در کوچه و خیابان به همه سلام بدهیم و خلاصه که یادمان رفت چه بلایی سرمان آمده.

  138. #تجربه_نگاری
    نوشتن هزارکلمه جادویی برای من باب صحبت کردن با خودم را باز کرده است. من همیشه با خودم حرف میزنم ولی اینبار حرف زدن فرق دارد سرزنشی در ان نیست. در هزار کلمه ها الهه تصمیم دارد با خودش دوست شود، دوست باشد، دوست بماند. نوشتن هزار کلمه مرا با خودم آشتی داد.

  139. چشم آسمان دریا صدف آب رودخانه بی کران آبی رویایی فردا ذهن هنر کند شب ماه ستاره دنیا میثاق مریم گل صدا آفتاب زمستان پاییز کرونا ناتمام شرمنده پرده خدا الله ستایش باران باد سهیل مد به روز ممتد خرید خواهر عشق مهتاب کوچه برف سپید نگارش چایی داغ وسیله نرده پلکان پنگوئن فلامینگو کلوتر قرمز زیبا سهمگین ترس فاصله شیهه شبه شیر شارلاتان فرشته مظلوم فقیر دارا شریف خریدار ملک فروشنده شیطان اقاقیا سفره فنر عمه وجود فرزند نوزاد زایش خلق اختراع شراکت کت کروات نیم تنه برهنه خوش آواز طنین سرزنده مشترک سازش پیانو نت ناهار رژیم خاله پدر احمق بیندازیم بی صدا دزد مختار سفر آرامش خارج خراط دکتر اصفهان پل پرستیژ امین آرش مژده وصل ملاقه کابینت صرف غلامان فلاکت فارسی اروپا شرق فرش لامپ بنزین سلامت متحد منبر آمبولانس هویج سیب زمین نقاشی شعر مرگ صراط سوزن نخ نوبت فراست فروغ روشنا سر بوسه ماکارانی اصالت صورت

  140. باموفقیت امروز تمرین هزارکلمه رو نوشتم که بیشتر بیان احساساتم بود و صداهایی که همراه انجام تمرین به گوشم میرسید را هم می نوشتم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *