1
- یادداشتنویسی بهترین گام برای شروع نویسندگی غیرداستانی است. (منظور از یادداشتنویسی نوشتههایی مانند صفحات صبحگاهی و هزارکلمهها نیست. در این نوع از یادداشتنویسی با هدف انتشار عمومی نوشتهها دست به قلم میبریم.)
- درس یادداشتنویسی را با نقل دو یادداشت ناب از زندهیاد رضا بابایی شروع میکنیم؛ این دو نوشته را به نوعی میتوان بهترین درسنامۀ یادداشتنویسی دانست:
تعریف یادداشتنویسی
«یادداشت/ note»، کوتاهترین قالب نوشتاری است؛ اگر «گزینگویه» را قالب به شمار نیاوریم. پس از یادداشت، «مقاله/ essay» و پس از آن کتاب است. سابقۀ مقالهنویسی به قرن شانزدهم میلادی میرسد و نخستین نوشتارهایی که در این قالب ظهور کردند، به قلم کسانی مانند مونتنی فرانسوی و فرانسیس بیکن انگلیسی(1561-1626) است؛ اما یادداشتنویسی، پیشینۀ طولانیتری دارد؛ زیرا اکثر رسالههای کوتاه علمی در گذشتههای دور و نزدیک، شبیه همین قالب نوشتاری است.
اگر بخواهیم قالبهای نوشتاری را با انواع شعر فارسی مقایسه کنیم، کتاب مانند قصیده یا مثنوی بلند است، مقاله مانند غزل، و یادداشت همچون رباعی است. در یادداشت، نویسنده باید در زمینی کوچک، خانهای بسازد که همۀ بخشهای یک سازۀ مسکونی را دارا است. در کتاب یا مقاله، زمین بیشتری در اختیار نویسنده است. بنابراین در نقشهکشی برای پيشبرد مطالب دستش بازتر است و هر کاری میتواند بکند؛ اما یادداشتنویس مانند معماری است که باید در زمینی به مساحت 40 متر مربع، خانهای بسازد که اتاق خواب و پذيرایی و آشپزخانه و سرویس بهداشتی و اندرونی و بیرونی داشته باشد.
تفاوتهای یادداشت و مقاله را میتوان در چند شاخص، خلاصه کرد:
1
ساختار یادداشت، باید هنریتر باشد تا بتواند به مقصود برسد؛ چنانکه زمین شما هر قدر کوچکتر باشد، باید در نقشۀ مهندسی ساختمان، هنرمندانهتر عمل کنید تا به آنچه میخواهید برسید.
2
ارجاعات مکرر به منابع در یادداشت، زائد است؛ بر خلاف مقاله و کتاب که بخش مهمی از اعتبار آنها، در تعداد منابعشان است. این تفاوت، از آنجا آب میخورد که محتوای یادداشت، از جنس «نکته» است و یادداشتنویس، نکتهگو است؛ اما محتوای مقاله، از نوع «مطلب» است و مقالهنویس، یا باید نظریهپرداز باشد یا در پرورش نظریهای، مهارت و دانش کافی داشته باشد.
3
یادداشت، به دلیل کوتاهی و نقشۀ مهندسی آن و نیز به دلیل محتوای نکتهسنجانهاش، باید از ادبیاتی آوانگارد برخوردار باشد؛ یعنی مؤلفههای ادبی یا هنری یا سَبکی آن، قویتر باشد. بنابراین یادداشتنویسی، فقط از عهدۀ کسانی برمیآید که افزون بر ذهن تحلیلگر، قلمی توانمندتر نیز دارند.
4
با ورود وبلاگنویسی و سپس استاتوسنویسی در فیسبوک به جهان نوشتاری فارسیزبانان، یادداشتنویسی در ایران وارد مرحلهای تازه شد و در گروههای موبایلی، اوج گرفت. اما هنوز اکثر نویسندگان در این گروهها، از یادداشت برای «مطلب» استفاده میکنند و نیز توانایی عبور از نثر معیار را ندارند؛ در حالی گروههای مجازی، مناسب یادداشتنویسی است و یادداشت، جای نکتهگویی است نه شرح و بسط مطالب علمی. همچنین ادبیات یادداشت، باید فاصلهاش را با نثر معیار، تا حدی حفظ كند. در واقع یادداشتنویس، اجازه و امکان بیشتری برای دخالت دادن خصلتهای فردی خود در نوشتارش دارد. بنابراین میتوان «یادداشت» را شخصیترین قالب نوشتاری شمرد. ما به تعداد مقالهنویسان، سبک ویژه نداریم؛ اما علی القاعده باید به شمار یادداشتنویسان، سبک یا شبهسبک داشته باشیم.
5
خطای رایج در میان نویسندگان، این است که گمان میکنند مقاله، بخشی از کتاب است و یادداشت بخشی از یک مقاله. هرگز! یادداشت و مقاله و کتاب، سه قالب با سه هویت و با سه ساختار متفاوت است.
6
در یادداشت، حتی یک کلمۀ زائد، عیب محسوب میشود؛ اما در مقاله تا چند پاراگراف بیهوده هم بخشوده است.
7
شما از دو راه میتوانید در یادداشتنویسی به مهارت برسید: یک. تأمل و درنگ در یادداشتهایی که یادداشتنویسهای ماهر نوشتهاند؛ دو. تأمل و درنگ در یادداشتهایی که یادداشتنویسهای ماهر نوشتهاند. يعنی در واقع یک راه بیشتر وجود ندارد.
8
آن مقدار که یادداشت به طنز و شوخی نویسنده با خواننده نیاز دارد، مقاله و کتاب ندارد.
9
در یادداشت، نویسنده نباید گارد معلمی یا استادی بگیرد و حتی نباید خیلی جدی باشد؛ بلكه بايد خشم و نفرت و عشق و هیجان و ديگر حالات روحی و شخصیاش را – به صورت كنترلشده- در نوشتهاش بروز دهد.
10
شروع زیبا و پایانبندی استادانه در یادداشت، از اهمیتی فوق العاده برخوردار است؛ مثل رباعی که بهواقع در مصرع چهارم به دنیا میآید؛ یعنی آغاز واقعی او در پایان او است.
11
تاریخ مصرف یادداشتها زودتر از مقاله منقضی میشود؛ اما این عیب نیست؛ چون زمان اصلی برای انسانها، زمان حال است. اگر یادداشتنویس، هوس ماندگاری در تاریخ دارد، باید در فرصتی فراخ، برخی یادداشتهای خود را پروردهتر کند و در موضوع نیز سراغ مسائل عامتری برود.
12
شمار یادداشتنویسان حرفهای در ایران، فعلا کم، اما رو به افزونی است و با ورود هر یادداشتنویس به عرصۀ فرهنگ نوشتاری کشور، بخشی از قابلیتهای این قالب نوشتاری مهم، کشف یا برجسته میشود.
رضا بابایی پس از یادداشت فوق، در مطلب دیگری نیز دربارۀ یادداشتنویسی نوشت، که مطالعۀ آن برای آشنایی بیشتر با این قالب، خالی از لطف نیست:
چهارده نکته دربارۀ یادداشتنویسی
1
وظیفهای که پاراگراف در مقاله و کتاب دارد، در یادداشت بر عهدۀ جمله است؛ یعنی هر جملهای در یادداشت، باید آن را یک قدم به جلو ببرد یا زمینه را برای پیشروی آماده کند.
2
نویسندگان حرفهای، بهویژه یادداشتنویسان، از همۀ وقت و هنر و توان خود استفاده میکنند که در سادهترین و سرراستترین شکل ممکن بنویسند و چندان به زیبانویسی و حواشی دیگر نمیاندیشند؛ زیرا میدانند که زیباترین جمله، سادهترین جمله است.
آنان مخاطبانشان را نابغههایی فرض میکنند که چندان وقت و حوصلۀ درنگ در جملات و عبارات ندارند و میخواهند با نیمنگاهی که به نوشتهای میاندازند، مقصود نویسنده را دریابند و بگذرند. بنابراین هر جملهای که مفهومگیری از آن نیازمند بازخوانی باشد، یک امتیاز منفی برای آن یادداشت است؛ مگر برای تأمل بیشتر در معنای عمیق جمله.
سادهنویسی، به دو شرط، بهترین شیوۀ نویسندگی است:
• به اسلوب نوشتار پایبند باشد و به دام گفتارنویسی مبتذل نیفتد؛
• سادگی در عبارتپردازی بهانهای برای سطحینویسی و ابتذال علمی نشود.
3
یادداشتنویسان حرفهای تا به نکتهای یا زاویهای نو یا بیانی جدید برای مطلبی کهنه دست نیابند، دست به سوی قلم نمیبرند.
4
صداقت، صراحت و صمیمت، سه رکن یادداشتنویسی است؛ زیرا هر چه قالب نوشتار کوتاهتر باشد، فاصلۀ نویسنده با خواننده کمتر است؛ بنابراین به صمیمت و صداقت بیشتری نیاز است.
5
یادداشت، زندهترین و بهروزترین قالب نوشتاری است. تا میتوان از این قالب نوشتاری باید در طرح مسائل فکری، فرهنگی و سیاسی روز استفاده کرد و بررسیهای جامع علمی را به قالبهای دیگر، مانند کتاب و مقاله سپرد.
6
در زمین بزرگ میتوان خانهای ساخت که از هیچ نقشهای پیروی نمیکند؛ اما در زمین کوچک نمیتوان. یادداشت هم به دلیل کوتاه بودن آن (نسبت به کتاب و مقاله)، بدون نقشهای سنجیده و ظریف برای چینش و پیشبرد مطالب، در واقع یادداشت نیست؛ بخشی از یک مقاله یا کتاب است.
7
پیشروی نویسنده در یادداشت دو گونه است: افقی؛ عمودی. در پیشروی افقی، نویسنده نکتهای را شرح و بسط میدهد و میان کانون و پیرامون در رفتوآمد است؛ اما در پیشروی عمودی، نویسنده از کانونی به کانونی دیگر میرود و بهصورت پلکانی، یا از سطح به اعماق میرسد یا برعکس. هر یادداشتنویسی، در یکی از این دو روش مهارت بیشتری دارد.
8
بر خلاف کتاب و مقاله، یادداشتنویسی باید پیوسته و در فاصلههای کوتاه باشد؛ وگرنه رشتۀ ارتباط میان نویسنده و خواننده پاره میشود. یادداشتنویسها، بیش از نویسندگان کتاب و مقاله، به خوانندۀ بالفعل نیاز دارند.
9
یادداشت را پیش از انتشار باید چندین بار خواند و ویرایش کرد و اگر ممکن بود، غلطگیری و ویرایش آن را به دیگری سپرد؛ زیرا خطا و غلط در یادداشت بیش از کتاب و مقاله به چشم میآید.
10
آن مقدار که یادداشتنویسی به مهارت در نویسندگی نیاز دارد، کتاب و مقاله ندارد. با نظر به تفاوت مؤلف و نویسنده، یادداشتنویسی هنر نویسندگان حرفهای است؛ اما هر محققی میتواند قلم تألیف به دست بگیرد و کتاب و مقاله بسازد؛ هرچند که در نویسندگی مهارت نداشته باشد.
11
در میان مهارتهای نویسندگی، آنچه بیش از همه یادداشت را خواندنی میکند، غنای واژگانی است.
12
هیچ چیز به اندازۀ کلمات کمفایده و عباراتِ سزاوار حذف، یادداشت را زشت نمیکند؛ حتی اگر آن کلمات و عبارات زیبا باشند.
13
اگر نوشتن کتاب و مقاله نیاز به دانش فراوان دارد، یادداشتنویسی نیازمند ذهن نکتهسنج و قلم نکتهگو است.
14
یادداشتنویسی بر خلاف تألیف کتاب و مقاله، نه سود مادی (حق التألیف) دارد و نه اعتبار علمی میآورد. بنابراین یادداشتنویس نباید در بند نام و نان باشد.
به نظر میرسد که همین نکات برای درس اول کافی است؛ سایر نکات مرتبط با یادداشتنویسی را در درسهای بعد با جزئیات بیشتر بررسی خواهیم کرد.
[wp-svg-icons icon=”file-3″ wrap=”i”] تمرین:
- دربارۀ یکی از موضوعات زیر یک یادداشت کوتاه بنویسید (حداقل 300 کلمه):
1) معنای زندگی
2) اهمیت یادگیری
3) تمرین روزانۀ نوشتن - یادداشتخوانی و کلمهبرداری 1
یادداشت زیر را بخوانید:
دانلود
هنگام خواندن آن کلمهبرداری کنید، سپس بر اساس کلماتی که برداشتهاید یک متن کوتاه تازه بنویسید. در درس اول ماه دوم به جزئیات تمرین کلمهبرداری پرداختهایم. (نیازی به ثبت این تمرین نیست)
معنای زندگی
ارزشهای زندگی در واقع معنا و چرایی زندگی ما را میسازند و به مثابه یک قطب نما، مسیر و راه درست را برایمان روشن میکنند.
گاندی میگوید: حقیقت در قلب هر انسانی وجود دارد و هر کس باید در همانجا جستجویش کند و آنگونه که خود آن را میفهمد، چراغ راهش سازد. هیچکس این حق را ندارد که دیگران را وادارد بر پایه فهم او از حقیقت، راهی را بپیماید.
به عقیده من این حقیقت همان معنای زندگی برای هر فردی است.
معنا و چرایی در افراد مختلف، میتواند کاملا متفاوت باشد و هیچ ارتباطی با قواعد و عرف یک جامعه وجود ندارد.
معنای زندگی در هر سطحی از تصمیمگیری حرف اول را میزنند و فرد با توجه به اصول و ارزشهایی که دارد، در مقاطع حساس و متفاوت هر تصمیمی را اتخاذ میکند. به عنوان مثال برای یک فرد پول و برای فرد دیگری خدمت به مردم، ارزش محسوب میشود؛ پس کاملا روشن است که هر کدام برای انتخاب شغل چه تصمیمی خواهد گرفت.
البته در خیلی از مواقع در خلاف جهت ارزشها و معنایمان حرکت میکنیم و همین موضوع باعث شده تا اکثر افرادی که در اطرافمان هستند و خیلیهاشان نیز از رفاهی نسبی (اصطلاح نسبی را به کار بردم چون به عقیده من، تا رضایت وجود نداشته باشد، رفاه کامل نیست) برخوردارند، رضایتی از زندگی نداشته باشند.
تا زمانی که چرایی زندگی را میدانیم، با هر چگونگی کنار میآییم و حتی مشکلات هم پلهای میشوند برای رشد کردنمان
معنای زندگی
دلم از عالم وآدم گرفته بود با قیافه درهم وبا چشمانی خسته گوشه اتاق نشسته بودم وبه روزهای رفته ام فکر میکرد م .آن قدر غرق در تفکر بودم که حضورش را در اتاق حس نکردم کش مو هایم را که باز کرد وشروع کرد به شانه زدن عطرش تمامم را فرا گرفت .
گویی از درون من خبر داشت وچه ماهرانه درد هایم را شانه میزدوبا هر گره ای که از موهایم باز میشد بغضی از چشم هایم فرو میریخت .
:همیشه که یک جور نمی ماند دنیا بالا وپایین دارد این روز ها به کسی نمانده :
:خسته ام مامان
میدانم دخترم ، خستگی ات را بگو حتی شده به گل قالی میان خودت نگهشان داری دانه دانه از مو هایت سر وا میکنند وسفید میشوند .
: اصلا زندگی یعنی چه وقتی این همه غم هست اصلا من باید چه کار کنم که این زندگی روی خوش به من هم نشان بدهد
شانه را کنار گذاشت موهایم را به انگشتانش گره زد وماهرانه به هم بافت وگفت زندگی یعنی همین که در نهایت در ماندگی در فکر راهی برای شروع تازه ای به دنبال چاره ای برای زندگی دوباره ای زندگی یعنی همین تلاش ها .
معنای زندگی
زندگی چیست معنای لغوی اش را بخواهی باید بدانی همین است زندگی کردن اما زندگی کردن خودش معنایی دارد که تا عمیق درکش نکنی نمی توانی ان را معنا کنی . این که از صبح از خواب برمی خیزی و درگیر کارهای روزمره ای می شوی که بتوانی کاری برای زنده ماندنت انجام بدهی که زندگی نیست زندگی باید عمیق و پر مفهوم باشد که بشود معنای آن را زندگی گذاشت . کاری که بعد از سال ها که از عمرت گذشت و زیر خروارها خاک پوسیدی بگویند چه زندگی داشت اما واقعا معنای زندگی چیست . زندگی نثار عشقت به دیگران است اما نه آن گونه که خودت را در این راه فنا کنی و در این کار زیاده روی نمایی. این عشق گاهی می تواند با بخشیدن چیزی باشد و گاهی می تواند با کلماتی جادویی که روح و روان دیگران را به وجد بیاورد و باعث شود برای لحظه ای احساس خوشبختی کنند . زندگی این روزها با زندگی گذشته هیچ فرقی ندارد جز این که امروز مادیات چنان در زندگی پر رنگ شده که برخی فکر می کنند بدون وجود آن زندگی میسر نیست ، آنها زندگی را و معنای آن را کامل درک نکرده اند . پدری که صبح تا شب برای فراهم کردن زندگی مرفه برای خانواده اش تلاش می کند و دست آخر آنقدر خسته است که نای صحبت با همسرش و بازی با بچه اش را ندارد معنای زندگی را درک نکرده معنای زندگی بودن در کنار یکدیگر است آن هم بودنی با تمام روح و جان نه صرفا معطوف به فیزیک .یا مادری که خودش را تمام و کمال وقف فرزندش کرده و آنقدر برای او وقت می گذراد که از خودش غافل می شود و زمانی می رسد که فرزندش از بودن در کنار او خجل می شود او هم نمی داند زندگی چیست. از این قبیل مثال ها زیاد است اما مجال آن نیست که بیشتر از آن به این مساله بپردازم فالحال همین را بدانید که باید تمام ابعاد زندگی را درنظر گرفت زندگی تنها یک بعد ندارد . زندگی ابعاد زیادی دارد و اگر صرفا به یک بعد پرداخته شود آن را نمی توان معنا کرد باید تک تک ابعادش را باز کرد و با تمام وجود به آن پرداخت تا بتوان زندگی را معنا کرد.
معنای زندگی
زندگی از آنجایی برایم معنا و مفهوم پیدا کرد که ترس از دادن آدم ها و موقعیت هایم را داشتم و در کمال ناباوری زمانی که همه چیز روال عادیش طی می کرد ترس های ذهنیم به واقعیت مبدل گردید.
گاهی در بازی زندگی خود را همچون دونده ای تصور می کنم که با فاصله چند قدمی از خط پایان مغرور و کامیاب در یک چشم برهم زدن مغلوب رسیدن (به خواسته هایم ) می شوم. و لحظه ای دیگر چهره دیگرش را برایم نمایان می کند.
گاهی وقت ها در نگاه اول حس می کنم از توانم خارج است … کمی توقف می کنم، به آسمان خیره می شوم با تمام وجود از اعماق دلم صدایش می زنم و آرام زمزمه می کنم زورم نمی رسد…فقط خودت می توانی از پسش بر بیایی. در فاصله ای به کوتاهی نوازش نسیم بر صورتم جوابم را دریافت می کنم.
زندگی آدم ها را از پشت قاب های شکیل و فانتزی می بینی برق حسرت بر چشمانت می نشیند، ناغافل که از پشت قاب چه خط و خش های بزرگی تصویر را در برگرفتند که اگر با هنر و ظرافت خوب به هم چسبانده نمی شدند تصویر این گونه خودنمایی نمی کرد. همین جاست که می گویند از درون زندگی کسی خبر نداری
معنای زندگی گاهی به سادگی نشستن روبروی پنجره چوبی رو به خیابان خیس از باران است که فنجان قهوه را آرام سر می کشی و در حالیکه به عمق خاطراتت فرو رفتی به صدای موسیقی زندگی گوش جان می سپاری.
و گاهی آنچنان پیچیده می شود که یک خیال راحت را از سرت می رباید و منتظر یک فاجعه بزرگ هستی که شاید هرگز اتفاق نیفتد.
زندگی هرکس بسته به نگرش، شکست ها و موفقیت هایش و درس هایی که از آن گرفته است متفاوت است. شاید زندگی همین دل خوشی های ساده کوچک باشد. کسی را دوست داشته باشی و بدانی با تمام پستی و بلندی ها، منتظر است در حالیکه نگاهت را به چشمانش می دوزی و دستانش را محکم گرفتی می توانی دغدغه هایت را روی زمین بگذاری.
وخدا هست 🍀
معنای زندگی
زندگی واژه نیست ، که بشود برای ان مترادف یافت..زندگی یک آزمون عملی است.سولات فی الباهه که برای هر کس سوالات خاص خودش طرح میشود وهیچ فرصتی برای تقلب نیست.معنای زندگی برای با توجه به سطح درک وفهم ومیزان سواد افراد، متفاوت است
هر کس با توجه به نگاه خود تعریفی خاص از زندگی دارد .بسته به طرز نگاه ها .هر کس تعریفش زیبا تر است یعنی نگاهش زیبابوده وگرنه زندگی برای همه تقریبا یکسان عمل میکند یعنی شیوه ی برخورد ما با موقیتها ومصائب ودر کل انتخابهای ما اهداف ما و ارزوهای ماست که زندگی ما را شکل میدهد.هر فرد مییتواند با مطالعه وبالا بردن سطح فکری معنای زندگیش را ارتقا دهد.
والسلام
همه ما انسانها زندگی را با عنوان حیات ، زنده بودن و روزمرگی میشناسیم. اینکه زندگی به معنای فاصله بین تولد و مرگ است.
و ما واژه زندگی را در همین فاصله زمانی کوتاه میبینیم.
اینکه نفس میکشیم ، غذا میخوریم ، شاد و غمگین هستیم و رشد میکنیم.
در حقیقت معنای زندگی برای هر فرد به یک شکل متفاوت در ذهنش ترسیم شده است.
یعنی هر فردی از دوربین خودش زندگی را میبیند.
یک نفر زندگی در این دنیا را موقتی میداند و معتقد است زندگی جاویدان در دنیای آخرت است.
دیگری معتقد است که زندگی فقط همین لحظه است و باید خوش باشیم.
و هزاران یا میلیونها رشتههای پراکنده از معنای زندگی در در دست انسانها هست و برای دانستن آنها وقت کم و عمر کافی نداریم.
اما من زندگی را شکل دیگر میبینم. بگذریم که در گذشته ، زندگی را به همان معنای لغویاش میدانستم که باید گذر عمر داشته باشیم.
ولی حالا معتقدم زندگی فقط نفس کشیدن و انتظار برای پایان آن نیست.
زندگی از لحظهای شروع میشود که بتوانی خودت را بشناسی و درست از لحظه به لحظه آن استفاده بهینه و لذت ببری.
اینکه میگویم لذت ببریم به این معناست نیست که دست به کارهای بیفایدهای بزنیم که بیشتر به خودمان صدمه میزند و جز لذت لحظهای چیزی عایدمان نمیشود.
مثل اعتیاد به مواد مخدر به هر نوع و شکل آن.
منظور من این است که اول خودمان را بشناسیم و به اصطلاح روانشناسان به خودشناسی یا خود واقعی برسیم.
بفهمیم چه ویژگیهای درونی داریم یا میتوانیم بدست بیاوریم.
طبیعتا هیچ انسانی در بدو تولد ، شناگر ، نویسنده و حتی خلبان نمیشود.
باید اول خودواقعی را بشناسیم و به دنبال استعداد یا قابلیتهایمان برویم و کشف کنیم.
در ابتدای راه شاید خودمان بلد نباشیم چطور به این کشفیات برسیم. اما به کمک بزرگان این امر میتوان مقدمه کار را فهمید.
نقشه درست را در دست بگیریم.
زندگی یعنی بتوانیم هدفهایمان را بشناسیم و به آن برسیم.
خیلی آرام و بدون عجله و اشتباه به زندگی لغوی خودت ادامه بده ولی هدفت را فراموش نکن و چیزی را که میخواهی را دنبالش برو و بدست بیاور.
زیاد خودت را درگیر حواشی انسانها و اشتباهاتی که یک امر طبیعی هست ، نکن.
سعی کنید خودتان باشید ، خود واقعی ، نه اینکه ببنید پدر و مادرتان یا بقیه افراد جامعه چی دوست دارند و بخواهید خودتان را همرنگ آنها کنید. تلاش کن تو از آنها بهتر باشی در کار یا تخصص یا هنری که مال توست.
برای این کار هیچوقت دیر نیست. حتی اگر بدانی بیست سال ، بیست ماه ، بیست روز و حتی بیست دقیقه دیگر بیشتر زنده نیستی ، باز هم کاری کن که تا لحظه آخر بیفایده و ناخالص نباشی.
همانطور که قبلا اشاره کردم در طی مسیر زندگیای که برایت معنا شده و نفس میکشی ، صبور باش و با فکر و برنامه و نقشه پیش برو و به هر کار را که دوست داری مثل نویسندگی ، شنا کردن یا بازی تنیس و … هر کاری که آرزویش را داری همین الان انجام بده و از قدیم گفتند که کار امروز را به فردا نینداز.
چون وقتی که از لحاظ جسمی پیر و فرسوده شوی ، توان و قدرت هیچ کاری را نداری ، حتی کارهای عادی روزمره خودت را دیگران برای تو انجام میدهند. پس الان انجام بده همان کاری که الان در ذهنت سوسو میزند و تو با مقاومت درونت از آن دوری میکنی یا میترسی.
بی حد و مرز زندگی کن و از مرگ نترس. چون مرگ پایان تو نیست. پایان تو زمانی است که بیفایده و بیخاصیت بمیری.
طوری زندگی کن که حسرت آن را نخوری و همیشه روی اعصاب خودت و دیگران رژه نروی که بگویی ای کاش …
بنظرم همیشه در این مسیر زندگی که نقشه را در دست گرفتی ، هیچوقت به افراد منفیگرا نزدیک نشو و کمک هم نکن.
برای خودت باش به ندای قلبت گوش کن نه عقل.
چون عقل تو را در مسیر تعریف شده زندگی زندانی میکند و نمیگذارد که برای خودت باشی و تو را اسیر بند تکرار و عادت زندگی میکند.
مانند همان خرسی که بعد از بیست سال زندانی در قفس باغ وحش ، حالا در حیات آزاد طبیعت رها شده و خرس روزهاست که به دور خودش میچرخد ، چون هنوز اسیر عادت قفس بیست سال پیش است. پس آزاد باش و آزادانه به زندگی خودت ادامه بده.
و نگاه دیگر من به معنای زندگی یعنی یافتن معنای خودت و عشق. عشق ورزیدن به خودت و دیگران ، یعنی مراقبت از دیگران بدون قید و شرط و منت.
مهربانی و شکیبایی چه با خودت و دیگران.
عاشق باش ، عاشق طبیعت ، عاشق خدا ، عاشق رنگها ، عاشق انسان و حیوانات و حتی ذرات اتمی. و در آخر باید بگویم هر کاری را که دوست داری باید تجربه کنی و نترسی. اعتماد به نفست را افزایش بده چون از تجربه به دست میآید.
درس اول ماه چهارم: (300کلمه در اهمیت یادگیری)
از دید من یادگیری یکی از عظیم ترین موهبت های حیات است. موهبتی که وعده تازگی، بازآفرینی و استمرار اشتیاق می دهد. یادگیری به رویش مانند است. همانگونه که گیاه پیوسته در حال نمو است انسان نیز با یادگیری پیوسته به سوی خویشتن خودش می روید و در این راه.. رهایی، اصالت و حقیقت را هر آینه از منظری نو می یابد. پس بر وی گوارا باد. از آموزنده حیات بر می آید تا به خود ببالد و بنازد.
شاید اگر مهارتی ستودنی در شخصیت می توان یافت آن مهارت یادگیریست که مادر همه مهارتهاست. و اگر نباشد بیداری آن یک ضرورت حتم است، به این معنی که یاد گرفتن را یادگرفت.
یادگرفتن جزئی از هستی ماست. ما همه چیز را یاد می گیریم.. یا در اصل “به یاد می آوریم”. چون با همه چیز به دنیا آمدیم و همه چیز از آن ماست. ما زاده آگاهی زندگی هستیم و حامل کل آن هستیم. پس تا چه حد میل سفر و شور شناخت و دل به حقیقت داریم؟ حد به اختیار ماست.
همچنین در نگاه من یادگیری ، به شناخت یک شیء جدید بسنده نیست بلکه بکارگیری آن است. اینگونه انسان به شیء حیات می بخشد. از وجود خودش جان می بخشد. و مدل زندگی پدید می آورد. مثلا اگر سلام کردن را یادگرفتی پس سلام کن! در غیر اینصورت هنوز به سلام کردن آگاه نیستی و فقط آن را می دانی. و این سکته در روند یادگیریست. یافته هایت می بایست مثل جعبه ابزار آماده استعمال تو در سیر حرکتت باشند. در غیراینصورت تو فکر می کنی که یادگرفتی نه اینکه یاد گرفته باشی.
سرنوست اطلاعات ، حذفِ فراموشیست و تنها در هضمِ عمل، فرصت بقا و بروز باقیست. تا از فرمی به فرم دیگر بدل شود و پایدار مانَد. پس کافی نیست که بدانی بلکه آنی باش که می دانی.
ماه چهارم/تمرین روز اول: (لطفا در نظر داشته باشید این متن ترجمه شده است.)
صبح امروز بر قرار طرح دلخواه هر روز من،.. به دیدار خودم رفتم. با تراوش موسیقی در محیطم و غوطه ور شدن در سکوت دفتر و شوق و بی پروایی قلم، همیشه امید به یافتن صدایم و پیدایش راهی به سوی خودم هست. ناگهان خودم را در مقابل آخرین ورق دفترم یافتم..! انگار نه انگار این من بودم که شب قبل در چند خطیِ این ورق شناور بودم. من همیشه بینای گذشت اشیاء و احوالم. و یک سعی مستمر در من، توجه به رشد و سیرم در دفترم می باشد اما نمی دانم چرا این بار در مواجهه با آخرین فضای مشترک بینمان غافلگیر شدم! به خود گفتم: این آخرین محیطیست که امکان با هم بودمان را ممکن می کند! آخرین جای تُهی که اجازه پر شدن می دهد! آخرین زمانی که اجازه گذر می دهد! آخرین نبودنی که بودنی است.
این عزیز مرا در مرحله ای انتقالی و سرتاسر تحولات همراهی کرد با این همه، سلسله افکار ترک وی تا مدتها مکررا مرا فشرد.. اما در آخر توانستم از مسیر درونیش به راهمان ادامه دهم. شاید در اصل قصد من این بود که از حجم و وزن پایان های دیگری که از خودِ من می گذشت رها شوم .. پایان هر آنچه که دیگر از من نبود اما در نهایت یک تجربه جاندار از خودِ من بود.
پیش از این ملاحظه کرده بودم که هر آن خودم را در مقابل سطر آخر یا ورق آخر می بینم.. آگاهیِ خاتمه ها در من برقرار می شود. آگاهیی که برای هر آنچه به آن زندگی می بخشم اهمیت فراوانی قائل است. و می پرسد.. چه کلمه ای را نطق خواهی کرد؟ محیطت را با کدامینِ خودت پُر خواهی کرد؟ گویای چه خواهی بود؟ فرجامین تجربه زیستنی به انتخاب خودت کدام است؟ چه مستحق زیستن است؟
این گونه ای آگاهیست که مرا به انتخابِ خودم و کیفیت بودنم و آزادی آفرینی متعهد می نماید.
هم اکنون می پرسم.. چگونه هر روز را می شود زیست اگر به راستی پی برد که آخرین روز از نوع خودش است؟
23دیماه99
سلام استاد کلانتری عزیز🍃
من فک کنم این متن رو می بایست تمرین روز دوم یا درس دوم اعلام می کردم؛ مگه نه؟ شما اینطوری در نظر بگیرید تا اینکه به امید خدا من تمرین روز اول رو هم ارائه بدم. ممنونم🌿
ماه چهارم
تمرین اول
⭐معنای زندگی
کارِ سختی ست . آسان و روان نوشتن از معنای زندگی که، بسیار پیچیده و وسیع است .
به پیچیدگیِ انسان . به وسعتِ خلقت جهان .
پس ، تلاش می کنم ، بدور از تفاوتها ، به اشتراکات این معنا بپردازم . اشتراکاتی در باب عشقِ به بودن و آرزوی داشتن.
از هر بُعدی به زندگیِ هر موجودی نگاه کنیم ، میتوان به وضوح ، تلاش برای بودن و حرکتِ مداوم به سوی داشتن را دید .
بودنِ در لحظه و، داشتنِ هر آنچه که برای بقاء او اهمیت دارد.
این معنا از زندگی را، میتوان به صورت عام برای همه موجودات زنده تعمیم داد که بیشتر مفهوم بقا را به همراه دارد . ولی انسان ها علاوه بر این بودن ها و داشتن های عام ، مفهومِ خاصی از زندگی را نیز دنبال می کنند .
شاید بتوان به جرات گفت که ، هر شخصی می تواتد معنای واحدی از زندگی برای خویش داشته باشد ، مانند اثر انگشت ، خاص و ویژه ی خودِ او .
من هم به عنوان یک انسان از این قاعده خود را مستثنا نمی بینم . پس ، میتوانم به دور از هر قانون عامه ای ، معنای زندگی را از دیدگاه خود و به صورت خاص اینگونه تعریف کنم .
معنای زندگی برای من ، همیشه با رنگ و بوی عشق کامل شده است. راستش را بخواهید، زندگی بدون عشق برای من ، مانند یک نقاشی بدون رنگ است . طرحی از خط های سیاه و سفید، بی روح با چهره ای عبوس و خشک . بی میل به حرکت و جاری بودن . سکون او مرا میشکند.
زندگی بدون هیجانِ عشق ، برایم به شدت شکنجه آور و غیر قابل تحمل است .
من هیجان را در عشق به خانواده جستجو می کنم .
من هیجان را در زندگی در عرض جستجو می کنم . اینکه چه مدت زنده باشم ، برایم مهم نیست . ولی چگونه بودنم ، برایم اهمیت دارد .
من هیجان را در حضور درعرصه های مختلف زندگی جستجو می کنم . فعال بودن و حاضر بودن در صحنه ی پرتلاطم زندگیست که ، زندگی را برای من زنده نگه میدارد .
من هیجان را در آزمودن ابعاد مختلف زندگی جستجو می کنم .
من زندگی را در لبخند های دخترم و حضور گرم و صمیمی همسرم جستجو می کنم .
این عشق و هیجان ، حاکمِ مطلقِ قلب و روح من است ، به عنوان معنای کامل زندگی .
اهمیت یادگیری
در نقطه ی شروع آفرینش خالق هستی به انسان علم اسما را آموخت و دلیل برتری ادم بر فرشتگان را درک و فهم و توانایی آموختن دانست .و قدرت آموختن را همچون تاجی درخشان بر سر نسل بشر نهاد و زمانی که بصدای ملکوتی فتبارک الله احسن الخالقینش تمام هستی را پر کرد همه می دانستند که قطع به یقین در مورد زیبایی ظاهری و رنگ وخط و خال انسان سخن ناگفته است که اگر گشتی در طبیعت بزنیم می بینیم که پرندگان و گیاهان و … را بسیار الوان تر ، دلفریب تر از جسم سرد و بی رنگ خود خواهیم یافت .
پس برتری تو در قدرت یادگیری تو است ، که اگر تو نیز فقط در پی خوردن و خوابیدن و زاییدن و جمع کردن باشی چون کلاغی بیش نیستی .
و می دانی چرا آدم دانه ی ممنوعه را خورد او در جنت ولع خوردن دانه ای سیب یا گندم را نداشت او در پی ولع دانستن و فهمیدن دل به دریا زد و بهشت را به بهای اموختن پرداخت و پا به مدرسه ای گذاشت که نه تنها قوانین حاکم بر طبیعت (شیمی، فیزیک و ریاضی) که با ارزش تر از ان تعمل با دیگران ، از خود گذشتی ، بخشش، دوست داشتن و عشق ورزیدن را بداند و درک کند.
پس امده ایم تا بیاموزیم و یاد بگیریم و با کوله باری از فهم و درک دوباره به خانه یمان در بهشت نزد پروردگار برگردیم.
تمرین اول ماه چهارم
معنای زندگی
معنای زندگی هر فرد با دیگری متفاوت است . یکی معنوی گراست و معنی زندگی اش سراسر عشق و خوبی ست دیگری مادی گرا ست و معنای زندگی را ثروت حاصل از پولی گزاف می داند .
معنای زندگی به زعم من عشق ، محبت و مهربانی ست و ابراز این عشق بهایی دارد و آن پول است . زندگی سراسر خوبی ست اما همین خوب ، بدون پول دوام نمی اورد . زندگی عشق است و محبت است و باقی همه ، هیچ ، نیست . بروز و باور عشق و محبت قربانی می طلبد و قربانی اش پول است . معنویات بی حضور مادیات ، رنگ می بازند . در عصر رنگها اگر عاشق ، مادیات را بر معشوق ارزانی نکند ، عشقی لنگان صورت گرفته است و چه بسا با اندک تکانی زمین بخورد . عشق اکنون متاثر از رنگین کمان به حق زیبای مادیات است ۰ عشق ، رنگین کمانی از مهر و محبت ساخته و به زندگی روح می بخشد . اما همین عشق مستقل از مادیات نیست .
محبت پدر غنی مند ، قابل لمس و رویت است اما پدر بی پول ، ناتوان از ابراز عشقی سرشار است چراکه فرزند مادی گرای کنونی ناتوان از درک محبت بی قربانی ست و این بسی تلخ است اما حقیقت است .
در روزگار ما معنای زندگی عشق ، محبت ، ازادی و باقی همه پول است .
به نام یگانه معلود بی همتا…
تمرین یاد داشت نویسی:
معنای زندگی:
معنای زندگی چیست؟
زندگی در کلمه به معنای زنده بودن و درمقابل مردگی است. اما چطور باید زندگی کنیم؟ فکر میکنم جواب این سوال ما را به معنای زندگی میرساند.
شاید در جواب بگویید همانطور که تا به حال زندگی کرده ایم. اما باید بگویم: زنده بودن با زندگی کردن متفاوت است. ممکن است زنده باشید اما زندگی نکنید.
اگر شما دیروزتان با امروزتان یکی ست بدانید زنده ولی مرده اید!
اگر شما هدفی ندارید بدانید فقط زنده هستید.
اگر شما خیلی وقت است تغییر نکرده اید خودتان را ویشگون بگیرید، شاید چند وقت است مردگی میکنید!
خب فکر کنم متوجه منظورم شده باشید.
زندگی جذبه دستی است که می چیند {سهراب سپهری}
حتما این شعر را شنیده اید اما تا به حال به این فکر کرده اید که منظور شاعر از چیدن، چیست؟
هر کس تفسیری برای خودش دارد اما چیزی که من دریافت میکنم این است: زندگی چیدن چیزی است که میخواهی: رسیدن به حد کمال.
چیدن هدف.
منظور از جذبه ی دست چیست؟
تلاش برای رسیدن.
تقلا برای چیدن سیب سرخی که در بالای شاخه های درخت نهفته است.
پیمودن مسیری پر از سنگلاخ برای رسیدن به دریا.
طی کردن کوه برای تماشای غروبی با شکوه.
زندگی امروز است {سهراب سپهری}
این یعنی اگر در دیروز سپری میکنی مرده ای.
این یعنی اگر مدام در فکر فردایی مرده ای.
هر کس از معنای زندگی نظریه ای در فکر خود دارد زیرا: هر کس به دنبال هر چیزی بگردد، همان را می یابد.
زندگی گرچه گهی زیبا نیست
یا که تلخ است و دگر گیرا نیست
رسم این قصه همین است و همه می دانیم
که نه پایدار غم است و نه که شاد می مانیم
زندگی شاد اگر هست و یا غمناک است
نغمه و ترانه و آواز است
برای زندگی کردن لازم است:
فعال باشید
در لحظه زندگی کنید
تلاش کنید
و تقدیر را بپذیرید.
تمرین روزانه نوشتن:
در تمام گرفتاریهایی که میان آنها دستوپا میزنم، یک چیز هنوز از یادم نرفته، و آن هم نوشتن است. حتی روزهایی پیش آمده که نوشتههایم را در خور شأن مخاطبانم ندانستم، و منتشرشان نکردم. امّا باز هم دست از نوشتن نکشیدم. در حالی که قبلها اینگونه نبود. آن موقع وقتی دو یا سه متن مینوشتم، و هیچکدام مُهر تایید منطقی از تیم ویرایش ذهنم نمیگرفتند، من با خود، و قلم و کاغذ و دکمه های کیبوردم در قهری عمیق فرو میرفتم، و تا مدتها نمینوشتم. و یادم نمیآید هر بار چه میشد که دوباره با آنها آشتی میکردم.
بگذریم.
من یکی از مخالفین سرسخت صفحات صبحگاهی بودم. البته هنوز هم، هر بار که مینشینم پای نوشتن آن سه صفحه، ناسزاترین عباراتی که شاید هیچکس آنها را از زبان نزدیکترین و صمیمیترین فرد زندگیاش هم نشنیده باشد، سر میدهم. اما با این وجود مینویسمشان.
در عوض، عاشق هزارکلمههایم هستم. هزارکلمههایی که اسمش را گذاشتم «خاطرات روزنوشت». و فکر هم نمیکنم که روزی بخواهم چاپشان کنم. هزارکلمههایی که حکم خاطرات روزمرهام را دارند. و در میان آنها گهگاه نوشتههایی پدید آمده که خود لحظهای در کارم ماندهام، که چطور میشود فردی همچو من، با این قلم ضعیف بتواند یک چنین نوشتهای را از خودش بهدر کند. اما شده دیگر! هذیاننویسی که دیگر خداست. خدای هر نوشتهای. اصلا هذیاننویسی تو را با حس خوب دیوانه بودن رفیق میکند. و زمانی که در حال رقصاندن هذیانهایت روی کاغذ هستی، میفهمی چه احساس تازهییست دیوانهبودن. میفهمی آدم وقتی دیوانه باشد، عاقلتر است.
اینها همه هنر نوشتن نیست. هنر روزانه نوشتن است. اطمینان دارم اگر من هفتهای یک صفحه مینوشتم، به این درجه نمیرسیدم. یا اگر هم قرار بود برسم، آن قدر زمان رسیدنم طولانی میشد، که اواسط راه رهایش میکردم. امّا حال که هر روز مینویسم، بیشتر میفهمم. بیشتر به کلمات نزدیک شدهام، و زبانشان را احساس میکنم. درمییابم که وقتی چند روز متوالی بنویسی، دیگر نمیتوانی هرروز ننویسی.
تمرین روزانهی نوشتن
تمرین روزانهی نوشتن یکی از فرحبخشترین کارهاییست که من هر روز به لطف استاد شاهین کلانتری عزیز انجام میدهم. البته من از دوران کودکی و نوجوانی به نوشتن علاقه داشتم و دفتر خاطرات و خاطرهنویسی، همراه همیشگی من بودهاند. اما آزادنویسی مدرسه نویسندگی مزهی دیگری دارد. منظورم صفحات صبحگاهیست که اولین تمرین ماه اول این مدرسهی بینظیر است. من با افتخار اعتراف میکنم طی سه ماهی که مدرسه نویسندگی ثبتنام کردهام حتی یک روز نوشتن این صفحاتِ پُر خیر و برکت را ترک نکردهام و اگر بگویم هر روز صبح به شوق نوشتن صفحات صبحگاهی از خواب بیدار میشوم، بیراه نگفتهام. نوشتن صفحات صبحگاهی و هزار کلمههای جادویی تمرینهای روزانهی نوشتن هستند که به قول بزرگان این رشته تاثیر به سزایی در سرنوشت نویسندگی تازهکاران دارند.مساله جالب توجه برای من، رسیدن به یک نظم و انضباط شخصیِ محکم و تسلط بر خویشتن وهمچنین دستیابی به دستاوردهای مهم روحی، روانی و اخلاقی در خلال انجام دادن همین تمرین به ظاهر ساده بوده است. کاش هر کس به اندازهی سر سوزن، ذوق نوشتن دارد خود را از زلالِ حیاتبخشِ نوشتن صفحات صبحگاهی بینصیب نکند.
تمرین اول ماه چهارم.
وقتیکه که حسابش کردم شش سالی میشد که نه تنها از نوشتن بلکه از قلم و کاغذ جدا افتاده بودم. کم کم که خودم را شناختم فهمیدم انتخابی ندارم جز اینکه یا بنویسم یا بگذارم آرام آرام روحم به تحلیل رود تا یک روزی که خیلی دور هم نمینمایاند و یک جایی که دقیقا همین نزدیکی هاست بمیرد. برآن شدم تا نوشتن را بیاموزم و این یکی از چیزهایی است که برای ادامه بقای من حیاتی است ، مثل اکسیژن و آب و غذا. نوشتن همینکه هر روز باشد خوب است. همینکه خودش بیاید خوب است. نه اینکه تو بزور هی زور بزنی تا کلمه ای روی کاغذ زنده شود تازه اگر زنده شود. گاه پنجاه کلمه مینویسم که خودم عارم میشوم با صدای بلند بخوانمشان چون فکر میکنم بی جا و بی دلیل آورده شده اند. دلم نمی آید جوهر قلمم را دیگر انقدر بی دلیل تمام کنم. خلاصه اینکه نوشتن هر روز خودش همینطور بدون دعوت سرش را کج نمیکند و بیاید ، من هم انگار زیاد اهل خاله و خاله بازی نیستم و سربه سرش نمیگذارم تا دعوتش کنم به خلوتم. .وقتهاییکه از قبل حرفی برای گفتن نداشته باشم و بیایم اینجا پشت میز بنشینم مغزم قفل میشود و نوشتن برایم سخت و سنگین. من همیشه حرفی برای نگفتن دارم و با خودم که کلنجار میروم میبینم که آهان ، این هم دوباره از آن حرفهاست که فقط برای نگفتن به ذهنم می آیند. چه خوب که روی کاغذ با کسی رودربایستی نداریم و میتوانیم تمام حرفهای مگو را اینجا بگو کنیم. در حالیکه برای وراجی کردن استادم اما به قلم و دفتر و این پشت لعنتی میز که میرسم لال دست میشوم انگار. منظورم از لال دست این نیست که دستم توانایی ادای کلمات را ندارد و صدایی ندارد میخواهم بگویم از دست من کلمه درست و حسابی بیرون نمی آید و داستان به بار نمینشیند. تمرین روزانه نوشتن عجیب دارد اذیتم میکند حال اینکه خودم این رنج را میپسندم و سعی دارم تاب بیاورم به امید روزهایی که دست هایم زبان باز کنند و بی دلیل شعر ببافند برایم و من از این نوشتن بی حد و حصر سرشار از شادی و البته غرور شوم. به امید روزیکه از فرط نوشتن دستهایم برای لحظاتی اندک ، از خستگی خوابشان ببرد.
معنای زندگی
از نظر نیچه معنای زندگی با در نظر گرفتن این نکته است که چون انسان یک سری نیازهای روانی دارد و می خواهد آنها را برآورده کند باید معنایی برای زندگی خلق کند.
یعنی در آغاز معنای تعریف شده ای برای زندگی وجود ندارد و این دروغ است. بلکه این ما هستیم که قوانینی برای آن تعریف می کنیم. در واقع وجه اشتراک نیچه با آنچه که بعضی از علما گفته اند در این است که زندگی نباید پوچ و بی معنا باشد.
اما وجه افتراق آن است که معنای زندگی از منظر علما در پیروی از قوانین الهی برای شکوفا شدن استعدادهای انسان است. این ما نیستیم که معنا را خلق می کنیم بلکه خدا از قبل قوانینی را وضع کرده است برای بشری که در مرکز عالم قرار گرفته است. و جهان هستی برای او خلق شده است، اینگونه است که مرگ و زندگی با اجرای آن قوانین هدفدار می شود. اگر بخواهیم خدا را نادیده بگیریم یا دین را موجب ضعف بشر بدانیم بسیاری از استعدادهای بشری حذف خواهد شد و انسان نمی تواند به سعادت واقعی برسد. با در نظر گرفتن تنها استعدادهای مادی انسان خود را تا حد یک حیوان پایین می آورد، و آنگاه در می یابد که برخی کارها را حیوانات بهتر می توانند انجام دهند.
اگر مفهوم زندگی از نظر دین، نادیده گرفته شود می تواند به پوچ گرایی بیانجامد. اگر قوانین را متفکران برای بشر وضع کنند آیا درجایگاه خدایی قرار نگرفته اند که قوانین حاکم بر جهان هستی را وضع کرده است؟
چرا این متفکران جایگاه خود را در این دنیا کشف نمی کنند تا معنای زندگی را بهتر بیابند؟
اگر بشر بخواهد زمینی یا از بعد مادی به زندگی نگاه کند باید با متوسل شدن به قدرت اراده معنایی برای آن خلق کند اما وقتی مرگ را در برابر خود می بیند که به زندگی مادی او پایان می دهد دچار افسردگی و پوچگرایی می شود. حتی ممکن است دست به خودکشی بزند. حال برای اینکه مرگ را فراموش کند چون معنایی برای آن نمی یابد سعی می کند با خوشی و لذت بردن آن را سر کند.
اما در نگاه آسمانی ، مرگ به انسان انگیزه مضاعف می دهد چون هم زندگی و هم مرگ دارای هدف هستند و از هم جدا نیستند، و در ضمن دارای معنا هستند. در واقع هدف نهایی رسیدن به سعادت واقعی است که در زندگی پس از مرگ به آن می رسند.
وقتیکه که حسابش کردم شش سالی میشد که نه تنها از نوشتن بلکه از قلم و کاغذ جدا افتاده بودم. کم کم که خودم را شناختم فهمیدم انتخابی ندارم جز اینکه یا بنویسم یا بگذارم آرام آرام روحم به تحلیل رود تا یک روزی که خیلی دور هم نمینمایاند و یک جایی که دقیقا همین نزدیکی هاست بمیرد. برآن شدم تا نوشتن را بیاموزم و این یکی از چیزهایی است که برای ادامه بقای من حیاتی است ، مثل اکسیژن و آب و غذا. نوشتن همینکه هر روز باشد خوب است. همینکه خودش بیاید خوب است. نه اینکه تو بزور هی زور بزنی تا کلمه ای روی کاغذ زنده شود تازه اگر زنده شود. گاه پنجاه کلمه مینویسم که خودم عارم میشوم با صدای بلند بخوانمشان چون فکر میکنم بی جا و بی دلیل آورده شده اند. دلم نمی آید جوهر قلمم را دیگر انقدر بی دلیل تمام کنم. خلاصه اینکه نوشتن هر روز خودش همینطور بدون دعوت سرش را کج نمیکند و بیاید ، من هم انگار زیاد اهل خاله و خاله بازی نیستم و سربه سرش نمیگذارم تا دعوتش کنم به خلوتم. .وقتهاییکه از قبل حرفی برای گفتن نداشته باشم و بیایم اینجا پشت میز بنشینم مغزم قفل میشود و نوشتن برایم سخت و سنگین. من همیشه حرفی برای نگفتن دارم و با خودم که کلنجار میروم میبینم که آهان ، این هم دوباره از آن حرفهاست که فقط برای نگفتن به ذهنم می آیند. چه خوب که روی کاغذ با کسی رودربایستی نداریم و میتوانیم تمام حرفهای مگو را اینجا بگو کنیم. در حالیکه برای وراجی کردن استادم اما به قلم و دفتر و این پشت لعنتی میز که میرسم لال دست میشوم انگار. منظورم از لال دست این نیست که دستم توانایی ادای کلمات را ندارد و صدایی ندارد میخواهم بگویم از دست من کلمه درست و حسابی بیرون نمی آید و داستان به بار نمینشیند. تمرین روزانه نوشتن عجیب دارد اذیتم میکند حال اینکه خودم این رنج را میپسندم و سعی دارم تاب بیاورم به امید روزهایی که دست هایم زبان باز کنند و بی دلیل شعر ببافند برایم و من از این نوشتن بی حد و حصر سرشار از شادی و البته غرور شوم. به امید روزیکه از فرط نوشتن دستهایم برای لحظاتی اندک ، از خستگی خوابشان ببرد.
درس اول ماه چهارم
معنای زندگی
دهها مقاله علمی نمیتواند به اندازهی تجربهی تاریکی، مفهوم نور را برای ما روشن کند. دربارهی عدالت میتوان حرفها شنید و کتابها خواند، ولی فقط وقتی آن را خوب میفهمیم که ظلم و بیعدالتی را با پوست و گوشت و استخوانمان حس کرده باشیم. سکوت را درک میکنیم، چون صدا و هیاهویی وجود دارد که آن را بشکند.
کمک گرفتن از اضداد، روشی دیرینه برای درک برخی اشیا و مفاهیم است.
روز با وجود شب معنا پیدا میکند، شیرینی با وجود تلخی. صداقت را با دروغ میفهمیم، زیبایی را با زشتی، گرما را با سرما، خلوص را با تزویر، و زندگی را با…
و زندگی را شاید با مرگ.
البته میتوان خرده گرفت که نقطهی مقابل مرگ، تولد است نه زندگی. اما اگر “زندگی پس از تولد” در مقابل “زندگی پس از مرگ” باشد، مرگ میتواند با کمی اغماض در برابر زندگی بایستد و به فهم ما از “معنای زندگی” کمک کند.
اما مشکل اینجاست که آگاهی و معرفت ما نسبت به مرگ، اگر از آگاهی و معرفتمان نسبت به زندگی کمتر نباشد، بیشتر هم نیست. و این یعنی نمیتوان از مفهوم مرگ به معنای زندگی رسید.
ولی اینطور نیست. مرگ با تمام زوایای ناشناختهاش هنوز هم این توان را دارد که به زندگی معنا بدهد.
معنای زندگی احتمالاً همان چیزی است که ما به خاطر آن زندگی میکنیم و اگر بخواهم واضحتر بگویم، به خاطر آن است که خودکشی نمیکنیم.
به همین سادگی!
پس چرا این همه کتاب نوشته میشود، سخنرانیها میشود و باز هم عدهای به دنبال معنا سرگردان کوچه پسکوچههای زندگیاند؟
چون در عین سادگی پیچیدگیهایی هم دارد.
یکی از این پیچیدگیها جامع و ثابت نبودن آن است. معنای زندگی نهتنها تابع اجتماع، جغرافیا و تاریخی که در آن زیست میکنیم است که فرد به فرد نیز متفاوت است.
آنچه به زندگی یک کاکاسیاه در ایالت جورجیا در قرن هجدهم میلادی معنا میداده به احتمال زیاد برای یک دانشمند فیزیک آلمانی در قرن حاضر پیشپاافتاده باشد. و بعید نیست که معنای زندگی شما با خواهر یا برادرتان تفاوت زیادی داشته باشد.
اما موضوع به همین جا ختم نمیشود. معنای زندگی برای یک شخص نیز ثابت نیست و در طول حیاتش بارها تغییر میکند.
دکتر ویکتور فرانکل با اشاره به این موضوع که معنای زندگی همواره تغییر میکند، ولی هرگز از بین نمیرود، سه شیوهی متفاوت برای کشف معنای زندگی بیان میکند:
1. خلق کردن یک محصول یا انجام دادن یک کار بزرگ
2. تجربه کردن چیزی یا آشنا شدن با کسی
3. نگرشی که در قبال رنجِ غیرقابل اجتناب در پیش میگیرد
به نظر میرسد زندگی به خودی خود معنایی ندارد، این ما هستیم که به زندگی معنا میبخشیم؛ با عکس العمل در برابر شرایطی که در آن قرار میگیریم.
فصل مشترک آنچه که گفته شد را میتوان در یکی دو جمله خلاصه کرد:
معنای اصلی زندگی به عهده گرفتن مسئولیت در جهت یافتن راهحلی صحیح برای مشکلات و انجام دادن تکالیفی است که پیوسته برای هر فرد ایجاد میشود.
گویی آنقدرها هم پیچیده نیست.
شاید هرچه زندگی را بیشتر بفهمیم فلسفه اش ساده تر باشد.
پس عجیب نیست اگر سهراب میگوید زندگی شستن یک بشقاب است!
سلام استاد. وققتون بخیر. احساس میکنم متنی که نوشتم بیشتر به مقاله شبیه است تا یادداشت. درست احساس میکنم؟
معنای زندگی
به نظر میرسد معنای زندگی همان هدف زندگی باشد بنابراین معنای زندگی میتواند به اندازه تکتک انسانها ترجمه های گوناگون داشته باشد.
یکی میگوید: زندگی عشق است و شور و مستی.
دیگری میگوید: زندگی رنج است و رنج، حتی اگر دردی نداشته باشی، چون بی دردی درد بزرگی است که علاجش آتش است.
شخصی میگوید: زندگی به خودی خود معنایی ندارد باید آن را ساخت و از این ساختن لذت برد و اینگونه معنا پیدا میکند.
شخص دیگری میگوید: به این دنیا آمدن بردن است و مرگ باختن است.
فردی میگوید: زندگی هرکس از پیش نوشته شده است و تقلا معنی ندارد.
فرد دیگری میگوید: زندگی فقط این قسمت از جهان نیست که ما آن را میبینیم و دنباله این زندگی در جهان دیگر است.
با توجه به تجربه و مطالعاتم تعبیر هرکس میتواند میانگینی باشد از آموزهها و اطرافیانی که با آنها نشست و برخاست دارد.
برای من ایدهآل این است ” لحظه را دریاب” به قول سهراب سپری : زندگی آبتنی کردن در حوضچه اکنون است.
ماندن در این وضعیت یا زیاد کردن این لحظهها طی روز، تنها با گفتار و تفکر میسّرنیست، رسیدن و تجربه این لحظات به این سادگی نخواهد بود و این خود مهارتی میخواهد که پس از مدتها تکرار و تمرین مقدور است.
معمولا دغدغههای رنگارنگی که در هرنسل یا دورهای بروز میکند
اساسیترین مانعی است که موجب میشود از”در لحظه بودن” دور بیفتیم.
لازم است متذکر شوم این موضوع هیچ منافاتی با تلاش، رشدکردن و کسب ثروت ندارد. البته که ثروت به معنای فقط پول، خیر! پول جزئی از ثروت است حتی میتواند جزء مهم از ثروت باشد ولی پولدار ثروتمند نیست.
شُعار نمیدهم، با چشمان خود شاهد زندگی اشخاص پولداری بودهام که حسرت روزهای از دست رفتهشان را خوردهاند که با حرص پول گذشت و حال با همه آن پولها نمیتوانند هزینههایی که برایش دادهاند نظیر سلامتی و زمان را پس بگیرند، بعضی حتی غذای مورد علاقهشان را نمیتوانند بخورند.
بنابراین موضوع قابل ذکر این است که برای رشدمان مراقب حقوق خود و دیگران باشیم و به هرقیمتی برنده شدن را نخریم، ثروتی که با لگدمال کردن خود و دیگری به دست آید بی شک افسوس به دنبال دارد.
مَثَلی از قدیم است که میگوید انسان شیر خام خورده است، جایزالخطاست، کمی بعدتر گفتند انسان ممکن الخطاست و امروز میگویند انسان حتمیالخطاست، من به همین آخری معتقدم اما در خطا ماندن توجیه ندارد شاید تشخیص مسیر درست از ابتدا میسّر نباشد اما عقل و وجدان در طول مسیر به ما هشدار میدهند که هزینهای که میپردازیم از فایدهاش بیشتر است یا خیر؟ آنجاست که ادامه مسیر یا توقف معنی زندگی را میسازد، آنچنانکه میشود ماندگار شد، حال چه به خیر چه به شر
این خیر و شر به انتخابمان مربوط است و معنای زندگیمان را میسازد.
یاحق
1399/9/15
تمرین یادداشت نویسی
ماه چهارم تمرین اول
معنای زندگی
زندگی از نگاه مردمانی معنا شده است که خود در اینجهان بیکران ذرهایی بیش نبودهاند هر چه هست و هر چه شنیدهایم چیزی جز تفکر محدود انسانی نیست .
آنچه در باب معنای زندگی گفتهاند برداشتهای متفاوت کسانی است که از تجربیات زندگی خود و دیگران داشتهاند . همانطور که هیچ قانون مطلقی در این جهان جز مرگ وجود ندارد، شاید گزاف و بیهوده نباشد که بگوییم هیچ معنای واحد و یکدستی نمیتوان برای زندگی تعریف کرد ، این، مِثل آن است که برای تمام بیماریها و امراض فقط از یک نسخه واحد استفاده کنیم .
به اندازهی تمام بشریت میتوان معنا برای زندگی یافت، هر سری تفکری دارد و هر تفکری مقصد و هدفی برای خود در زندگی تعیین میکند .
مسلما آدمیزاد بر اساس ذات درونیاش نیاز به حرکت و تقلا برای رسیدن دارد .همان حسی که زندگی بشر را دچار تغییر و تحول گردانید و آثار و تمدنها از دلِ همین تفکر و معنا دادن به زندگی بوجود آمدند ، آنچه که از تاریخ بشریت معلوم است در تمام اعصار زندگی، آرامش و راحتی و لذت از هر نوع و شکلی برای انسان هدف و معنای زندگی بوده، اما مهم چگونه رسیدن و از چه مسیری رفتن است، که تفاوت را در جملهی “معنای زندگی “از انسانی به انسانی دیگر ایجاد کرده است .
مربیان و پیامبران و معلمان زیادی آمدهاند و هستند که برای هدایت بشریت به سمت کمال و یافتن معنای زندگی تلاش بسیاری کردهاند ، قطعا آموزههای فیلسوفان و دانشمندان در انتخاب معنای زندگی بسیار تاثیرگذار بوده است هر انسانی در خلوت وتنهایی خودش با سوالی بزرگ و بیجواب روبرو هست که معنای زندگی چیست؟ و آنچه که به نام خوبی و کمال تعریف شده را چگونه در زندگی پیاده کند شاید تنها بتوان به همین نکته اشاره کرد که در زندگی اگر بتوانیم نقطه اثری مثبت از خود به جای بگذاریم به آن معنا بخشیدهایم هر چند کوچک و محدود باشد.
با سلام خدمت استاد عزیز
تمرین روزانه نوشتن
آن روزها، در آن روزهای گذشته خاطرات روزانهام را مینوشتم. اما بعدترها، وقتی گرفتار روزمرگیهای خستهکننده شدم، دیگر حوصلهایی برای نوشتن خاطرات روزهای تکراری نداشتم. فقط هرگاه احساساتم جریحهدار میشد، برای التیام زخمهای احساسم قلم به دست میگرفتم و مینوشتم. اما در این روزها، این روزهای نزدیک دیگر کم نوشتن، التیام بخش نبود. باید بیشتر مینوشتم و بیشتر خویش را آرام میکردم. نویسندهی درونم بیدار شده بود و نیاز به نوشتن بیشتر داشت. تمرین روزانۀ نوشتن چارۀ کارم بود. در مدرسهی نویسندگی با تمرینات روزانهی خوبی برای نوشتن آشنا شدم.
با نوشتن سه صفحه آزادنویسی در هر صبح، دیگر من از نوشتن چیزهای تکراری خسته نمیشدم. مینوشتم و مینوشتم حتی اگر تکراری بودند باز هم مینوشتم و بعد یک روز تازه با فکرهای تازه و زندگیبخش را آغاز میکردم.
شعرخوانی و کلمه برداری و نوشتن جملاتی با این کلمات ذهن آدم را خلاق میکند.
نامهنویسی و تصویرنویسی هم میتوانند از تمرینات روزانۀ نوشتن باشند. میتوانیم خطاب به خودمان هر روز بنویسیم و ضعفهای خود را بدون ترس و خجالت بیان کنیم. این نوشتنها ما را قویتر میکند. تصویرنویسی و نوشتن با موسیقی به خیالهای ما پرِ پرواز میدهد، اجازه میدهد تمام رؤیاهایمان را روی کاغذ به واقعیت تبدیل کنیم.
نوشتن بعد از یک پیادهروی هم خیلی عالی است. اگر آن را جزئی از تمرینهای روزانهمان بگذاریم، هم به سلامت جسمی و هم به سلامت روانی میرسیم.
اگر فرصت کمی برای نوشتن داریم، از همان فرصت کم هم باید بهترین استفاده را بکنیم و تمرینی روزانه برای نوشتن داشته باشیم. اگر تمرین، مداوم و هر روزه باشد به طور حتم یک نویسندهی خوب خواهیم شد. همه میتوانند بنویسند اما فقط آنان که هر روز مینویسند، نویسندهاند.
تمرین روزانۀ نوشتن، معجزهایست برای نویسنده کردن هر کسی که مینویسد.
با عرض سلام وادب واخترام خدمت استاد فرهیخته و گرانقدر
معنای زندگی برای من حرکت درجهت رسیدن به رشد و آ گاهی است .
درک صحیحی به آنچه که خداوند خلق کرده است وانجام رسالت الهی ودریافت ورسیدن به حقیقت . حقیقت برای من روشنایی دیده وپاکی وصفای باطن و قلب منور به نور خداست .
ودر نهایت رسیدن به معرفت الهی ومقام لقد کرمنا بنی آدم که همان کرامت انسان در روی زمین است.
جهت آ گاهی ودریافت وشرح صدر که در آن انسان از خویش عبور کرده و فقط خدارا می بیند .
همه چیز را از او میبیند هرچه که بیند خیری از جانب حضرت دوست است .
آفرینش را درستایش حق میبیند وبا کل کائنات وخلقت هم سو وهم آ هنگ میشود .
برای من معنی زندگی رسیدن به کمال و معرفت ویقین وحقیقت است که اسرار زیادی در آن نهفته است و خداوند لیاقت سر الاسرار به انسان تفویض فرمود .امی دارم که در طول زندگی خویش به این مهم دست یابم وبتوانم برای دیگران پلی باشم برای رشد وآگاهی امیدوارم انقدر به فراخی وگشادگی دل برسم که بتوانم به دیگران کمک کنم عشق و محبت وخدمت را سرلوحه اعمالم سازم .
رسیدن به مقام معرفت الهی
سلام بر شاهین عزیز و پرانرژی.
تمرین ۱٫ معنای زندگی
معنای زندگی از زمره موضوعاتی است که همه در طول زندگیشان به دنبالش میدوند. براستی معنای زندگی چیست؟ از وقتی یاد گرفتم دربارهی فکرهایم فکر کنم، یافتن معنایی برای زندگی دغدغهام بوده است. در زندگیهای بسیاری دقیق شدهام. اندیشههای آ دمهای زیادی را بالا و پایین کردهام. دستِ آخر به این نتیجه رسیدم که معنای زندگی میتواند در دو شکل به کار رود.
یکی همان مفهوم عامتریست که پیامبران و ادیان الهی و فلاسفه و عرفا و … دربارهاش حرف زدهاند. و دیگری به مفهوم خاصترش. یعنی به اندازهی تمام انسانها در هر جا و در هر زمان معنای زندگی منحصر به فرد وجود دارد.
این روزها هر چه به زندگی فکر میکنم، معنای مرگ برایم پررنگتر میشود. تا به آنجا که در یکی از داستانهای کوتاهم، سیزده ساعت به خودم وقت زندگی دادم. از ساعت پنج صبح تا دوازده شب. بعد از آن میبایست میمردم. این زمان کوتاه را در ذهن داستانم زندگی کردم.
نم باران را تا تهِ کاسهی سرم فرو بردم و به خاطر سپردم. گذاشتم سرمای برف تا مغز استخوانم را سرخ کند تا یاد سردیِ دستان زمستان برایم بماند. به بوی اهورایی درختان سنجد در اردیبهشت بهار لغزیدم. دنیا برایم بهشت شد. با بوی درختان سنجد. در زیر درختان لمیدم. پاهایم را به خنکای آب رودخانه سپردم و نسیم ملایم عصرگاهی در گوشهایم وزید و درونم را نوازش داد. همانجا ماند تا شب من را همراهی کند. داغی تابستان را در زیر آسمان صاف بیلک بر آینهی چشمانم دیدم که راه میرود. خودش را برانداز میکند. در آینه هو میکند. بخار میشود و نقشش بر آینهی چشمهایم ماندگار میشود.
از فصلها گذشتم. به روزمره رسیدم. به خوردن یک چای با بوی هل و طعم عطری که بر زبانم میماند. به بوی خورش مرغ برای ناهار که با عطر زعفران دم کرده میآمیخت، و بخارش بر در دیوار آشپزخانه مینشست. به بخار داغی که از برنج در حال جوش برمیخاست و خانه را به شالیزاری یکدست بدل میساخت. به آب خنکی که از لوله بر دستانم میریخت تا ظرفها را برق بیندازم.
به عزیزانم که صبح جمعه را در خوابی ناز غلت میخوردند. به پسرم که تا لحظاتی دیگر آشفته بر خواهد خواست. و بلند صدا خواهد زد. مامان! “چرا پیشم نبودی. بغلم کن.” و بوی کودکانهی عشقی ناب بر تمام جان و تنم میخزد. همانجا جا خوش میکند تا شب با من بیاید. و همسرم، که دیرگاهیست در خم و چم وجودش دست دارم. یکپارچه مهربانیست. یکپارچه شور زندگیست. خوب به چهرهاش ثابت میمانم تا تمام زوایای چهرهاش را به خاطر بسپارم.
به لحظهی بعد کاری ندارم. آنچه هست همین حالاست. آنچه در تمام روزهای گذشته از سر اجبار و با خستگی تمام پیش میرفت. حالا معنا دارند. مرگ به تمام زندگی رنگ میپاشد. کافیست لحظهای بیندیشم که لحظهی بعدتر نیستم. آنوقت زندگی رویش را به تمامی نشانم خواهد داد. این روزها معنای زندگی برای من غیر از مرگ نیست. چنان این دو مفهوم در من آمیختهاند که حتی روزمرهترین روزها از قِبَل آن معنا مییابد. و اصلاً مگر زندگی غیر از این لحظهی جاری اکنون چیز دیگری هم هست؟
معنای زندگی را در پرورش حسهایی میجویم که میتوانند در لحظه ببینند، بشنوند، لمس کنند، بچشند، بو کنند، و به غایت عمق یابند. که اگر لحظهی بعد هم نبودم، به یقین تمام دیدهها، شنیدهها، بوها، چشیدهها، لمسشدهها در من به زندگی ادامه خواهند داد.
زندگی و معنای بیهمتایش همچنان ادامه مییابد. حتی اگر روزی برسد که جسم نداشته باشم. معنای زندگی برای من، قدرتش را از مرگ میگیرد ولی آنچنان نیرومندانه اوج میگیرد که هیئت ترسناک مرگ معنایش را از دست میدهد. آنچه میماند تنها زندگیست و معنایی که برای من متفاوت از دیگریست.
شاهین کلانتری
مرجان خانم عزیز
من از خوندن نوشتههای شما خیلی لذت میبرم؛ چون نثرتون روز به روز بهتر و زیباتر میشه.
بهتون تبریک میگم.
مرجان سلیمی
ممنونم استاد عزیزم. اینها همه مرهون انرژی امیدوار کنندهی شماست و بس.
شاهین کلانتری
بزرگوارید، و باعث افتخار.
تمرین 1:
“امیدواریم، پس هستیم”
اگر این روزها از مردم کوچه و بازار بپرسی که به نظرتان معنای زندگی چیست احتمالن یکسریشان جوری نگاهت میکنند که یعنی (اسگول کردی؟ یا برو بابا)، برخی دیگر بیاهمیت از کنارت میگذرند، جوانان بیاعصاب، انگشت وسطشان را به عنوان معنای زندگی نشانت میدهند که بسیار هم گویاست، در نهایت هم سن و سالدارهای باتجربهی رنجکشیده، یک زهرخند تحویلت داده و سری تکان میدهند و میروند پی بدبختیشان. خب بله، همهی ما میدانیم زندگی به طور غیرمنصفانهای سخت است. همهمان بدون دانستن موضوع فیلمنامهی زندگیمان، رو به دوربین این دنیا قرار گرفته و مشغول ایفای نقشهایمان هستیم. وقتی هم که آنقدر بزرگ شدیم تا هل داده شویم در آغوش نه چندان پر مهر جامعه، با این حقیقت تلخ مواجه میشویم که ژانر زندگیمان، نه تنها آن فانتزی یا علمی تخیلیهای پر هیجان و رنگارنگ نیست بلکه تنه میزند بیشتر به ژانر وحشت ، جنایی، تراژیک و یا حتی معمایی.
واقعن زندگی برای خودش معمایی است. در این ماههای حکومت کرونا بر ساکنین دنیا، در زمانهای که همهمان با مرگ رخ به رخ شدهایم و بیشتر از تمام عمرمان سایهی این ناشناختهی ترسناک را روی زندگیمان احساس میکنیم، بیش از پیش قدر این زندگیِ پر از دلهرهی سختِ ناجوانمردانه را میدانیم. این زندگی چیست که باوجود تمام بارهای سنگینی که روی دوش ما گذاشته، باز هم با چنگ و دندان حافظش هستیم. باز هم دلمان نمیآید رهایش کنیم.
وقتی زندگی سخت میشود، سیاهی میفتد به جسم و جانت، بغض مانند عنکبوتی سیاه با پاهای بلندش چنگ میاندازد به گلویت، بدبیاری میشود همسایه دیوار به دیوارت، لشگر عظیم غم و غصه به تاخت میآیند تا زیر پاهایشان لهت کنند، زمانی که فکر میکنی دیگر جان و رمقی برایت نمانده، یکهو یک چیز کوچک در درونت در جسم و جانت سو سو میزند و بالا و پایین میپرد، با دستان کوچک اما پر زورش زیر بغلت را میگیرد بلندت میکند و اجازه نمیدهد تسلیم شوی. امید آن نیرویی است که حتی اگر یک روز مانده باشد به پایان دنیا، نمیگذارد به لشکر شکستخوردگان بپیوندی.
شاید معنای زندگی همین باشد. تا وقتی که زندهایم، تا وقتی که بدن آش و لاشمان روی زمین نیفتاده، میخواهیم ادامه دهیم. مهم نیست بعد از این ویروس قرار است با چه اتفاقات عجیب و غریب دیگری در آینده مواجه شویم. زلزله، سیل، فوران آتشفشان، باران شهابسنگ، حملهی زامبیهای جهش یافته، خط رو خط شدن جهانهای موازی روی خط زندگی ما، یا حتی ساخت اتوبان بین ستارهای که از وسط کرهی زمین عبور میکند. هرچه میخواهد باشد، ما انسانهای این کرهی خاکی، به واسطه نیروی بقا و با سوختِ اندک امیدی که ته وجودمان به پت پت افتاده، اما هنوز خاموش نشده، با بدنهای خورد و خمیر و صورتهای زخمی، رو به سوی کارگردانان دنیا میکنیم و مشتی برایشان تکان میدهیم میگوییم: لعنتیها! کورخوندید، ما هنوز زندهایم!
اگر از من بپرسی معنای زندگی چیست میگویم امید، رفیقی که هیچوقت ازت ناامید نمیشود و ناامیدت نمیکند.
تمرین یکم ماه چهارم
می خواستم در باره ی مفهوم زندگی چیزی بنویسم . هیچ چیز به خاطرم نرسید . چقدر سخت بود نوشتن درباره ی موضوعی که همچنان یکی از سوالات بزرگ زندگیت است . احساس می کنی هیچ لغتی برایش کافی نیست تا آن را طور که می خواهی بیان کند . فکر کردم شاید لغات تعریف کننده ی مفهوم زندگی را کسی دزدیده و در جایی پنهان کرده باشد . همه جا را گشتم . لای برگ برگ همه ی کتاب هایی که می شد و به فکرم می رسید . نبود که نبود .یاد حرف دوست نزدیکی افتادم که می گفت اگر می خواهی چیز گرانبهایی را پنهان کنی آن را دم دست بگذار . درست است خودش بود . در مفهوم زندگی هیچ چیز دم دستی تر از خود کلمه ی زندگی نبود . خیلی فکر کردم تا به این نتیجه رسیدم اما این تازه اول راه بود . حالا باید مفهوم زندگی را از لا به لای حروف کلمه ی زندگی بیرون می کشیدم . حروفش را از هم جدا کردم و نوشتم
ز ن د گ ی
وقت زیادی را روی (ز) زندگی گذراندم . زمان داشت به سرعت سپری می شد و من هنوز یک قدم هم برنداشته بودم . روی (ز) زنگ زده بودم . بهتر بگوییم زندانی شده بودم . سکوت اتاق به همراه صدای عقربه ی ثانیه شمار حس خنثی کردن بمب ساعتی را به آدم می داد . با خودم گفتم چقدر این زمان چیز مهمیست . چیز مهم؟ دوباره تکرار کردم چیز مهمیست ؟! درست بود اولین گمشده ی مفهوم زندگی را پیدا کرده بودم .زمان. برای همین نوشتم
ز مثل زمان
بعد زود رفتم پی حرف بعدی چون زمان چیز مهمی بود . حرف بعدی ن بود نوشتم ن مثل نوازش . مثل نگاه . مثل … نمی دانم . حالا باید همه ی نا آگاهی ها و نا دانی های دور و برم را می گشتم تا برای ن یک هم نوا پیدا می کردم . به خودم گفتم ژست نابغه ها را نگیر . فکر می کنی در ارتش سری المان در حال رمز گشایی نماد ها هستی ؟ خشکم زد ! چه سنبلی قشنگتر از خود (نماد) برای ن پیدا می شد ؟!هیچ چیز . پس نوشتم
ن مثل نماد
بعد زود رفتم پی حرف بعدی چون زمان چیز مهمی بود . حالا برای پیدا کردن کلمات گمشده ی مفهوم زندگی باید میفهمیدم زمان نماد چیست ؟
حرف بعدی د بود . نوشتم د مثل در . مثل دیوار . مثل دست و پنجه نرم کردن . شاید هم این ها به ذهنم رسید چون نشان حال و روز خودم بود . من داشتم خودم را به در و دیوار می زدم و با هر چیزی دست و پنجه نرم می کردم تا یک راهی پیدا کنم یک راه که با د شروع می شد . صبر کن .راهی که با د شروع می شود !؟ چند حرفی ؟ پنج حرف .
صدای پدر و پدربزرگم هنگام حل کردن جدول در گوشم می پیچید پدر گفت اگه پنج حرفیه دالان
پدربزرگ: نه آخرش ه ی دو چشمه .
بلند گفتم درگاه . خودش بود . راهی که با د شروع می شد . پس نوشتم
د مثل درگاه
بعد زود رفتم پی حرف بعدی چون زمان چیز مهمی بود . حرف بعدی گ بود . نوشتم گ مثل . مثل …. مثل…گیلگمیج
خوب این تنها چیزی بود که به ذهنم رسید . بالا می رفتی پایین می آمدی هیچ چیز از توش در نمی آمد . گاهی باید در راه یافتن مفهوم زندگی صبور تر بود . اما من این کار را نکردم و همه ی گناه های گاه و بی گاه و کرده و نکرده ام را به گردن این (گ) ی بینوا انداختم و رفتم . خوب خسته شده بودم . زمان هم که چیز مهمی بود پس با خود گفتم همیشه که نباید همه ی تکه های یک پازل را به ترتیب حل کرد . این گ را به عنوان تکه ی گم شده ی پازل در نظر می گیرم و میروم پی حرف بعدی . چی؟ ! گمشده !!؟ گ؟!!!
بله بالاخره گ ی گمشده را پیدا کردم . پس نوشتم
گ مثل گمشده
بعد زود رفتم پی حرف بعدی چون زمان چیز مهمی بود . حرف بعدی ی بود . نوشتم ی مثل یک . مثل یار . مثل . مثل . مثل یعقوب لیث صفاری . یادش گرامی مرد بزرگی بود . ولی آیا مفهوم زندگی یعنی زمان نماد درگاه گمشده ی یعقوب لیث صفاری ؟
گاهی در زندگی در یک قدمی یافتن حقیقتی اما جوانب را که برسی می کنی همین قدر مسخره به نظر میرسد تا نتوانی جلوه ی واقعیه حقیقت را ببینی . از نظر من زندگی فقط یک توهم کوتاست . برای درک بهتر این جمله کافیست فقط به دیروز یا حتی همین لحظه که گذشت بیشتر فکر کنید . پس شاید مفهوم ز ن دگ ی یعنی (زمان نماد درگاه گمشده ی یادهاست ) و ما در این درگاه گمشده سرگردانیم .
سلام
بعد از مدتها اولین تمرینم را ثبت میکنم.
اولین تمرین ماه چهارم
دربارهاش فکر کردم، درباره این که چه چیزی را باید به روی کاغذ بیاورم بیشتر از چند هفته فکر کردم. برای اولین بار دل را به دریا نسپردم و انگشتانم را بیجهت و به اختیار قلبم، روی دکمههای کیبورد تکان ندادم. ذهنم جرقه زد و قلبم از حرکت ایستاد، آمدم تا جرقهها را با همان ظرافتی که ذهنم را بیدار کرد روی صفحه بیاورم.
مفهوم زندگی چیست؟
برای سالهای متمادی مفهوم زندگی را در رسیدن به چیزی یافتم. گاهی در درس خواندن، گاهی در کار پیدا کردن، گاهی نوشتن اولین کتابم، پیدا کردن اولین عشقم، اولین بوسهی عشق…. برای روزهای گذشته اما، مفهوم زندگی را در شادی دیدم، در لذت بردن، در دنیای خود غرق شدن، بیمحبا دل را به باد سپردن و به هر جایی سرک کشیدن.
حقیقت این است که هر دو را دوست دارم، رسیدن به تک تک آرزوهایم و پیدا کردن یک هدف جدید برای ادامه دادن زندگی برایم لذت بخش است؛ شاد بودن در دنیایی که همه در خود شکسته و انسانهای جوان تا چشم کار میکند با قلبهای سالخورده زیست میکنند به من شجاعت ادامه دادن میدهد.
جز آن دسته از افردای هستم که تا 40 سالگیام را مو به مو برنامه ریزی کرده و با سخت کوشی زیاد منتظرم تا به اهدافم برسم. تک تک هدفهایی که در این سالها برای هزاران شب، قبل از خوابیدن و هزاران صبح، بالافاصله بعد از باز کردن چشمهایم مرورشان کردهام. اما جرقهای ذهنم را مشغول کرد. اگر من به 40 سالگی نرسیدم چه؟ سوال بدی بود. از آن سوالها که باعث میشود صدای شکستن تک تک سلولهای بدنت را در خودت بشنوی.
من پرستارم. در این ایامِ ناآشنا روزانه چندین مرگ را در جلوی چشمانم شاهدم و این باعث تولد این سوالها در ذهنم میشود. من برای زندگیم برنامه ریزی کردهام و در بهترین حالت در 5 سال آینده میتوانم با آرامش در حین خوردن یک قهوهی تلخ صبحگاهی، با آرامشِ ویژهی یک روز تعطیل، از زندگیم لذت ببرم. پس الان در چه حالتی هستم؟ من الان در حال جنگیدن و تلاش کردن برای رسیدن به آن نقطه از زندگیم هستم. آن نقطهی خاص در 5 سال آینده و برای رسیدن به آن باید سخت تلاش کنم. اما حقیقت این است که من حتی یک بار هم، به این گزینه فکر نکرده بودم که شاید، 5 سال آیندهای وجود نداشته باشد؛ حداقل برای شخص من. من هرگز یاد نگرفتم از مسیر لذت ببرم و تا توانستم برای مقصد تلاش کردم. راستش امروز بعد از دیدن یک سرطان ناخوانده در غریبهای که مثل من فقط برای هدف تلاش کرده بود، مفهوم زندگی را پیدا کردم. غریبهای که حسِ در خود شکستنش را، حسِ درماندگیاش را و از همه مهمتر، حسِ حسرتش را به من منتقل کرد. حسرت خوردن برای تمام ثانیههایی که قربانیشان کرد تا به روزهایی برسد که دیگر از او کیلومترها فاصله داشتند. برای من آینهای شد تا شاید زندگی آینده خودم را در آن ببینم و دنبال یک روش دیگر برای گذراندن زندگیم باشم.
پس من مفهوم زندگی را فقط در لذت بردن از هر ثانیه از زندگی میبینم. زندگی یعنی سوار بر امواج لحظات از برخورد تک تک قطرههای آب لذت ببری و از خیس شدن نترسی. زندگی یعنی از دست ندادن فرصتها.