
[wp-svg-icons icon=”headphones” wrap=”i”] برای انجام بهترین تمرینهای این ماه شنیدن فایل صوتی زیر پیشنهاد میشود:
ایدهیابی
نکته مهم: در ماه سوم دوره شما یک «داستان بلند کامل» مینویسید. حجم این داستان حداقل 20 هزار کلمه خواهد بود (طبق محاسبۀ کلمهشمار برنامۀ word).
- ما در این ماه داستان بلند مینویسیم. چیزی بین داستان کوتاه و رمان. در ماه گذشته مطلب کوتاهی در این رابطه ارائه شده است. مطالعۀ نمونههای معرفیشده در آن درس میتواند در انجام بهتر تمرینهای این ماه به شما کمک کند. پیشنهاد ما این است که چندان در بند تعریف دقیق داستان کوتاه، داستان بلند و رمان نباشید. ممکن است ارائۀ جزئیات بیشتر دربارۀ برخی از این نکات مانع خلاقیت شما بشود. بنابراین فقط روی نوشتن داستان تمرکز کنید. دستهبندی داستان را به ناقدان و خوانندگان بسپارید.
- بدون انجام کامل پروژۀ تمرینی این ماه نمیتوان امید چندانی به آموختن درسها داشت.
- اگر به نوشتن داستان کوتاه علاقهمند هستید تمرین این ماه را کامل انجام دهید. اگر به نوشتن رمان علاقهمند هستید تمرین این ماه را کامل انجام بدهید. اگر به نوشتن فیلمنامه و نمایشنامه علاقهمند هستید تمرین این ماه را انجام دهید. (دوستان علاقهمند به فیلمنامهنویسی میتوانند به نمونههایی مثل کریستف کیشلوفسکی نگاه کنند که پیش از نگارش برخی فیلمنامهها، ایدۀ اولیه را در قالب داستان مینوشته است، و حتی برخی از این داستانها به زبان فارسی ترجمه هم شده: +). اگر به تولید محتوا و نویسندگی غیرداستانی علاقهمند هستید تمرین این ماه را انجام بدهید. اگر به شعر و نثر ادبی علاقهمند هستید تمرین این ماه را انجام دهید.
- در هر صورت به هرگونه از نوشتن که علاقه دارید تمرین این ماه به شما کمک میکند. ما این ماه فقط یک تمرین داریم که به 15 بخش خردتر تقسیم شده و به تدریج انجام خواهد شد.
خب، حالا شروع کنیم:
برای نوشتن داستان باید یک سوژه انتخاب کنیم، و در طول ماه به هیچ عنوان، حتی در صورت تنفر از ایده، آن را تغییر ندهیم. به یاد داشته باشید ایده چندان مهم نیست. مهم چگونگی اجرای ایده است. پس در بند ایده نمانید. از فرایند خلقکردن داستان لذت ببرید.
اما پیش از انتخاب ایده به این نکته توجه داشته باشید: ایدههایتان را بدون پیشداوری روی کاغذ بیاورید؛ حتی ایدههای بسیار ضعیف را.
ایدۀ داستانی شما باید ویژگیهای زیر را داشته باشد:
ما در ماه سوم طبق ساختار کلاسیک داستاننویسی پیش میرویم. پس داستان شما باید این عناصر را در خود داشته باشد:
- شخصیت اصلی (قهرمان):
- تعادل اولیه:
- حادثۀ محرک:
- ضدقهرمان (یا ضدقهرمانها):
- کشمکش:
- نبرد نهایی:
- تعادل ثانویه:
دربارۀ تک تک این عناصر در فایل صوتی ابتدای این درس توضیحاتی ارائه شده است.
نقل قول زیر به شکل موجزی دربارۀ ویژگی اصلی هر داستان توضیح داده است:
هر روایتی برای اینکه صورت داستانی پیدا کند اول وضعیت ثابتی را نشان میدهد، بعد این وضعیت ثابت در اثر ورود عاملی بههم میخورد تا اینکه در وضعیت سوم دوباره همهچیز به وضعیت ثابتی برسد که البته با وضعیت ثابت اول همانند نیست.
-رضا فرخفال
ممکن است در حال حاضر داستانی داشته باشید که نیمهکاره رها شده. پس همین ایده میتواند ایدۀ داستان بلند شما باشد. فقط حتماً با توجه به درسها ایدۀ خودتان را بازبینی کنید.
+کلیدی برای ایدهیابی:
میتوانید بخشهایی از زندگی واقعی خودتان را به داستان بلند تبدیل کنید. البته که میتوانید از چاشنی تخیل هم بهره بگیرید. پس داستان بلند شما نوعی خودزندگینامۀ خلاق خواهد بود. (به این نوع از نوشتهها، خویشداستان نیز میگویند.) صد البته که بازگویی واقعیت کافی نیست و با توجه به عناصر داستان باید دست به بازآفرینی قصۀ خودتان بزنید. (+)
با پرسیدن این سوالات از خودتان میتوانید برخی از قصههای زندگی خودتان را کشف کنید:
[wp-svg-icons icon=”arrow-down-left-3″ wrap=”i”] چه موقعی مجبور بودید برای زندهماندن، سریع و هشیارانه عمل کنید؟
[wp-svg-icons icon=”arrow-down-left-3″ wrap=”i”] بدترین روز تاریخ زندگی شما چه روزی بود؟
[wp-svg-icons icon=”arrow-down-left-3″ wrap=”i”] چه موقعی باعث شدید یکی از عزیزان شما اشک بریزد؟ برای دلایل خوب؟ یا بد؟
[wp-svg-icons icon=”arrow-down-left-3″ wrap=”i”] سختترین کاری که در زندگیتان انجام دادهاید چه کاری بوده است؟
[wp-svg-icons icon=”arrow-down-left-3″ wrap=”i”] به خاطر عشق یا رابطه چه تغییرات بزرگی در زندگیتان ایجاد کردهاید؟
[wp-svg-icons icon=”arrow-down-left-3″ wrap=”i”] چه زمانی توانستید زندگی کسی را از بحران نجات دهید؟
[wp-svg-icons icon=”arrow-down-left-3″ wrap=”i”] افتخارآمیزترین لحظات زندگیتان چه زمانی بوده است؟
[wp-svg-icons icon=”arrow-down-left-3″ wrap=”i”] اولین تغییر بزرگ زندگیتان را چه زمانی حل کردید؟
[wp-svg-icons icon=”arrow-down-left-3″ wrap=”i”] چگونه از پس بزرگترین بحران زندگیتان برآمدید؟
[wp-svg-icons icon=”arrow-down-left-3″ wrap=”i”] شرمآورترین لحظۀ زندگی شما چه زمانی بود؟
[wp-svg-icons icon=”arrow-down-left-3″ wrap=”i”] چه زمان احساس کردید که زندگی شما دارای معنا و مفهومی بزرگ است؟
[wp-svg-icons icon=”file-3″ wrap=”i”] تمرین:
خلاصۀ دو خطی (نه کمتر و نهبیشتر) ایدۀ داستان خودتان را بنویسید. برای رسیدن به دو خط حداقل یک هفته زمان صرف کنید. این تمرین بسیار مهم و کلیدی است.
در این خلاصه دو خطی باید با نهایت ایجاز به شخصیت اصلی داستان، حادثه محرک، موانع پیش روی شخصیت و پایان داستان اشاره کنید.
صدالبته بعداً در طول نوشتن داستان میتوانید بخشهایی از داستانتان را تغییر دهید. اما برای شروع درست و اصولی، به این خلاصۀ دو خطی نیاز داریم.
در خلاصۀ دو خطی از آوردن کلمات اضافه پرهیز کنید. صرفاً خط اصلی داستان را شرح بدهید.
سلام استاد عزیز
دختری که آرزوی کوهنورد شدن را دارد ومیداند با مخالفت پدر متعصب ومذهبی افراطی خود روبه رو میشود برای فرار از این شرایط وباز شدن راه برای تحقق آرزویش در 17سالکی ازدواج میکند ولی شرایط جدید هم موانعی سر راهش میگذارد که کم کم رویایش به فراموشی سپرده میشود هفده سال بعد با وجود تومور در پا واجبار در قطع پایش ودیدن عکسی از نوجوانیش به یاد آرزوی دست نیافته خود وتصمیم برای دنبال رویایش وچالش ها ودر آخر رسیدن به آرزویش
ماه نسا دختریست که تنها با مادربزرگش در ده زندگی می کند او به خاطر مشکلات زندگی ایمان خود را نسبت به توانایی هایش از دست داده و تنها آرزویش باسواد شدن است و در این میان دو چاره عشقی می شود که شبیه یک کلاف سردرگم در وجود اوست و با باز شدن این کلاف و باور به خود آرزوی او نیز محقق میشود
دختر نوجوانِ پانزده ساله مثل هرسال در حال گذران تعطیلات تابستانی در ییلاق تکراری هر ساله است ماه مرداد هوای این دهکده را هم تف داده و ماه رمضان و تشنگی مثل همیشه، تا آن روز در باغ …….
آزاده در حال حاضر ۴۰ سال دارد ، اما بعد از این سالها تصمیم گرفته کارهایی برای خوشحالی ورضایت درون خودش انجام دهد .همیشه خوشحالی دیگران بیشتر برایش مهم بود
لیلا زن 60 ساله ای که بنا به اتفاقی که می افتد خاطرات زمان جنگ ومهاجراتش به اصرار همسر از آبادان با یکی از افراد فامیل همسر ش به سمت اصفهان را به یاد می آورد وبرای همسایه تعریف می کند.
اصفهان جرکت میکند ودر مسیر
دوخطی ایده داستان فیلمنامه من:
داستان من درباره پسری فقیر است که از راه غلط امرار معاش دارد و از این طریق با اسطوره های زندگی اش مواجه می شود و دراین میان ماجراهایی برایش رخ می دهد که زندگی مادی و عاطفی اورا تحت تاثیر قرار می دهد.
آمین زنی بسیار پرتلاش ،جسور و متعهد به زندگی و همسرش است، در طی یک رابطه ی کاری با مردی متاهل و خداناباور آشنا می شود، حس عجیبی در او نسبت به آن مرد شکل می گیرد ولی قبل از شکل گیری حس آمین نسبت به مرد (سعید) سه سال قبل مرد به آمین حسی پیدا کرده بود، مرد به صورت حرفه ای وارد زندگی زن می شود، حس عمیقی بین آن دو شکل می گیرد، ولی آمین طبق تعهد و اعتقاداتش این تصمیم می گیرد این ارتباط را به طور کاملا قطع کند تا اینکه …
امیلی دختری جوان و زیبا با پیشه ی رقصندگی،که وجود توموری در شکمش نهایتا منجر به قطع پایش میشود و ناامیدی به او رو می آورد ولی در نهایت بر آن چیره میشود.
پسر جوانی که از پدری که براثر یک حادثه فلج شده مراقبت می کند. عاشق همکلاسی دانشگاهش می شود. او ناخواسته برای به دست آوردن دختر وارد یک بازی می شود. نهایت جانش را از دست می دهد.
اکرم زنی است که در سن 50 سالگی باردار میشود. دخترانش با این مخالف اند و کاری میکنند که این زن از فرزندش چندین سال دور بیفتد و پس از چند سال اکرم میمیرد و بعد به دخترش حقیقت را می گویند.
دختری که در چهار سالگی فرزند طلاق می شود و زندگی بسیار پر فراز و نشیبی را طی می کند و در تمام مراحل زندگی برای پس گرفتن استقلالش با تمام موانع پیش رو می جنگد و اعتماد به نفس از دست داده خود را به مرور زمان پس می گیرد و موفقیت های زیادی در زندگی کسب می کند.
خویشتن داستانی جهت نقل هجرت اندر هجرتم، مادر شدنم و عبور از افسردگی پس از زایمان.
دختری که درخانواده ای ضعیف وپرجمعیت زندگی میکندآرزومی کند، میتوانست استادیاپیرراهنمایی داشته باشد تامسیردرست زندگی رابه اونشان دهدیک شب دختر خوابی میبیند که درآن پیری تمام اصول موفقیت را یک به یک به او یاد می دهد وازآن روز مسیرزندگی اوتغییرمی کند وسرانجام او به یکی از اسطوره های موفقیت درجهان تبدیل میشود.
داستان در مورد زندگی خودم در کودکی، و ابتدای جنگ است. سختیها و مشکلات دوسال اول جنگ برای قهرمان داستان و خانواده، که ممکن است گاهی طنز هم چاشنی بشود.در نهایت رسیدن به یک ثبات و آرامش که دور از وطن و در شهری دیگر است.
سیاوش ۲۹ ساله فوق لیسانس رشته معماری
در۱۷ سالگی در یک دعوای خیابانی با شخصی آشنا میشود که بین این دو دوستی عمیقی شکل میگیرد
این دو دوست عاشق میشوند واز خودگذشتگی های که در راه این دوستی از خودنشان میدهند
این داستان درباره قسمتی از زندگی خودم در رابطه با مسائل کاری است که در اثر نا اگاهی خودم دچار شرایط بسیار بدی در زندگی ام شدم تا اینکه وجود یک جرقه درذهنم باعث شد زندگی من متحول شود ودر مسیر درستی قرار بگیرد.
زندگی پر از مشکلات سارا.
درباره مشکلات سارا حرف میزنه واینکه چطور آخرش تونسته موفق بشه وتنهایی مشکلاتشو حل کنه.
آسيه همراه همسر و دخترش منزلي را اجاره ميكنند كه متعلق به مردي زن و شوهري ميانسال و بدون فرزنداست ،پس از مدتي همسر اسيه فوت ميكند و اسيه با سختي هاي زيادي كه ناشي از نگاه بد جامعه به خانمي بي همسر است مواجه ميشود سرانجام مجبور ميشود با مرد صاحبخانه ازدواج ميكند .
پریا و آش نذری مادر
ماجرای دختری که بی دقت و عجول است وبه خاطر همین باعث رفتارش حوادثی را به وجود می اورد.
قهرمان داستان: دختری که تازه 18 ساله شده است و برای تحصیل از خانواده جدا میشود
عامل بر هم زدن تعادل: اضطرابی که از آزادی جدید در انتخاب شیوه زندگی خود حس می کند و ترس از این که طرح درستی برای عمری که در پیش رو دارد نریزد
کشمکش: سعی و خطا می کند. یادگیری مهارتهای مختلفی را امتحان می کند. مشاغل، روابط وتجارب مختلف تا بتواند جواب سوال خود را بیابد که “بهترین شیوه استفاده از این آزادی انتخاب چیست؟”
ضد قهرمان: شکستهایی که در تجارب متوجه او می شوند. حسادتها، سرزنش ها و نصایح کسانی که هدف نهایی او را درک نمی کنند. تردیدهای شخصی خود او.
نبرد نهایی: دریافت مفهوم جدید از زندگی
تعادل ثانویه: شروع زندگی رضایتمندانه با معنای جدید
استاد دیگه بازخورد نمیدین؟
من یک ماهه منتظرم …
قرار بود یک هفته ای بازخورد بدین
ایده جدید(شماره2):
سمیرا که با همسرش اختلاف دارند، به طور اتفاقی دوستش فتانه رابعد از چندسال دوری میبیند و زندگی وی دستخوش تغییراتی میگردد. سمیرا قبل از جدایی از همسرش متوجه واقعیتی میشود که او را دچار شگفتی نموده و تصمیم او را تغییر میدهد.
سلام استاد عزیز.
این وبینارهای دوره که اشاره کردین، کجا اطلاع رسانی میشه؟ و ما چطور میتونین از برگزاریش مطلع بشیم؟ من تاکنون موفق به شرکت در این وبینارها نشدم متاسفانه؟
فرد مذهبی که شهامت اندیشیدن می یابد وبه فهمی متفاوتر از قرائت های رایج اجتماع خود نائل می شود ولی از طرف دوستان ومتوالیان مذهبی مطرود می شود ودر نهایت میوه رسیده زمانه اش می گردد.
داستان گروهی از دوستان دانشجویی که بهترین انها که خواننده شده است قبل از عروسی اش از سرطان میمرد و شخصیت اصلی که دوست خواننده است از خارج از کشور می اید و به خاطر نصیحت دوستش که به او گفته از همسرم مراقبت کن، از دختر که دیوانه شده است مواظبت میکند اما ناگهان عاشقش میشود وعذاب وجدان به سراغش می اید و در پایان هردو عاشق هم خواهند شد
ماجرای دختر روستایی که در امتحان کنکور قبول می شود به دانشگاه راه میابد ولی با اتفاقی که در خانه ی همسایه شان رخ می دهد با ممانعت شدید برادرش برای دانشگاه رفتن روبرو می شود. هرچند در مقابل موانع ایستادگی میکند ولی در آخر صبرش را از دست داده و زندگی اش را به اتمام می رساند..
چند مرد جوان که باهم دوست هستند، شریک می شوند و شرکتی تاسیس می کنند. این شرکت به خوبی روند رو به رشدی را طی میکند در حالی که هر یک از این سه دوست، در زندگی خود مشکلاتی دارند که با آن درگیر هستند و سعی در حل چالش های آن دارند.
دختری که درخانواده متوسط و پرجمعیتی زندگی می کند و با توجه به شرایط زندگی که داشته می خواهد تلاش کند تا موفقیتهای تحصیلی و شغلی مناسبی کسب کند تا برای خانواده هم بنوعی مثمر ثمر باشد. اما در طول زندگی کاری و تحصیلی و حتی خصوصی با افراد مختلفی روبرو می شود و چالش های متعددی را پشت سر می گذارد . اما این فراز و نشیب های نمی تواند مانع حرکت او به سوی اهدافش شوند پس او همه تلاش خود را را برای رسیدن به موفقیت بکار می بندد.
سلام استاد کلانتری عزیز
من ایده ی داستانم رو به طور کل تغییر دادم و کلا یه ایده دیگه برای داستانم نوشتم
ماه سوم تمرین اول
مهلادختری زیبا و آرام و خجالتی اما با استعداد بود او دانشجوی رشته گرافیک بود و دوستان خوبی داشت، تقریبا همه اونو دوست داشتند و زندگی نسبتا آرومی رو میگذروند،تا اینکه یه تصادف باعث شد حافظشو از دست بده و زندگیشو زیرو رو کنه حالا خانوادش و دوستاش باید ظرف شش ماه، شش تااز خاطرات زندگیش رو براش بازسازی می کردن تا حافظه ی مهلا بتونه برگرده چون در غیر این صورت مهلا برای همیشه حافظشو از دست میداد…
داستان مادر مداحی که دخترش با عقاید او مخالف است وبه با پسر همسایه فرار میکند وبرادرش که شهید میشود و بعد پدر از دنیا میرود ودختر با چالشهای متفاوت زندگی نادم برمیگردد به آغوش خانه با مادری افسرده وتنهاودر ادامه مداح شدن دختر
استاد نوشتن داستان عاشقانه برایم سخت بود مجبور شدم عوضش کنم :
البته حالا یک پیش داستان هم برای آن دارم.
رضا با خانواده اش در شهر بزرگی زندگی می کردند. چون از وضع درآمد و داشتن خانه محقر ناراضی بود کاری در زادگاه خود پیدا کرد و با هدف رسیدن به زندگی بهتر به آنجا مهاجرت کرد. اما نتوانست سیاست شرکت را پیش ببرد و اخراج شد. حالا با تجربه ای که کسب کرده بود برای خودش شرکتی تاسیس کرد.
داستان دختری ک در خانواده مذهبی بزرگ شده و دیدگاه او با خانواده اش بسیار متفاوت است و در اخر مجبور میشود در سن کم ب دلیل صمیم های اشتباهی ک میگرفته تن ب ازدواج غلطی بدهد و در پی ان انفاق های ریز و درشتی ک برایش رخ میدهد …
استاد ایده دیگری به ذهنم رسید که برایتان می نویسم.
زن وشوهری دارای فرزند نمی شوند.زن می خواهد کودکی از شیرخوارگاه به فرزندی قبول کند اما همسرش رضایت نمی دهد.پس از مدتی وبا رخ دادن اتفاقاتی مرد هم راضی می شود.
دختری جوان که در هنگام رانندگی بخاطره تحریکات متعدد بیرونی مردم در درون دچار احساسات متعدد و مختلف اعم از لجبازی، خشم، نفرت، ناامیدی، غم، شادی، ترس و… میگردد و هریک از احساسات به نوعی او را میتواند از تعادل خارج گرداند که بر برخی با تعقل غلبه میکند و در برابر برخی هم مغلوب میشود اما ثبات نمیآید و هر لحظه ممکن است ریز تصادفاتی کند تا اینکه در این فراز و نشیب ها در آخر به شاه کلید دست میابد.
سلام استاد گرامی. به بازنویسی ایدهها بازخورد نمی دید؟ 😢
ماه سوم تمرین اول
داستان مادر مداحی که دخترش اهل دین نیست وبا پسر همسایه فرار میکند ومادر دست از مداحی میکشد ودر نهایت دختر معتاد به خانه برمیگردد وپدر هم از دنیا میرود
داستان دختری که فقط۱۷ سال دارد.عاشق میشود، عشق اول و بزرگترین شکست زندگی را تجربه میکند. به خودکشی فکر میکند خودکشی ناموفق و در آخر قربانی رسم و رسوم خانواده میشود مجبور به ازدواج با کسی که هیچ شناختی از او ندارد.
این داستان روند زندگی زنی است که پانزده سال پیش بنا به شرایط زندگی، و جستجو کیستی خویش و واقف شدن از ماموریت حیاط خود، مجبور به سقط جنین میشود. ولی با گذشت زمان و ماجراهای زندگیش، همراه با آگاهی از مامویت زندگی خویش با دختر پانزده ساله اش آشنا میشود!
داستان مادری ک دخترش منم
ازکودکی واتفاق بدی ک برای برادرش افتاده تاعاشق شدن وازدواج وفرزندانش تادیوانه شدنش
مادری که الان دخترش در سن جوانی هست ، و همراه دخترش به خاطرات و دنیای گذشته خودش میرود، سالهایی که خودش در سن الان دخترش بوده، سالهای دهه شصت و هفتاد. و در این رفت و برگشتها، تفاوتهای سبک زندگی و دغدغه های دو نسل دیده میشود
داستان دختری جوان ومجرد که در یک مرکز مشاوره مشغول به کار منشی و امور داخلی مرکز هستش وتقریبا هرروز با داستانهای جدید و بعضا عجیب وغریب دیگران روبه رو میشه و درکنار بودن مشاورین مختلف چیزهای مختلفی از مسیر زندگی براش روشن میشه…..
داستان زنی که بر خلاف میلش و بدون شناختی از ازدواج، تصمیم به ازدواج می گیرد، چند سال بعد مجددا بر خلاف میل باطنی بچه دار می شود و در میانسالی تصمیم میگیرد که انتخاب کند و نه انتخاب شود.مسئولیت زندگی اش را صد در صد میپذیرد.
زن به دلیل شرایط کاری همسرش ناچار به رها کردن کار خود می شود. برای ترغیب همسرش به بازگشت، به روشهای مختلفی متوسل می شود. با دیدن جراحت پسرش به فکر عکاسی و ارسال آن برای همسرش می افتد. با عکس العمل دریافتی به ادامه کار تحریص و به فکر برپایی نمایشگاه با این تصاویر می افتد و از هدف اولیه دور می شود.
بدون توجه به ناراحتی کودکش برای ثبت نام در کلاس رزمی و عکاسی از جراحات او اقدام می کند. با نزدیک شدن زمان نمایشگاه ترتیبی اتخاذ می کند تا عکس های بهتری بتواند بگیرد. پیش از موعد نمایشگاه همسرش با حضور ناگهانیش، پی به افکار او برده و او را مجبور می کند نزد روان پزشک برود.
سلام خدمت استاد عزيز ، با توجه به فرمايشات شما خلاصه دو خطي را اينگونه اصلاح كردم .
دختر خردسالي در يك طايفه در غرب ايران زندگي مي كند كه در آن منطقه دختران را قبل از ازدواج ختنه مي كردند اما مادر اين دختر براي اينكه دخترش دچار اين درد و رنج نشود به همراه او فرار مي كند ولي متاسفانه بعد از مدتي توسط مردان طايفه پيدا مي شود و زير كتك و شكنجه جان مي دهد اما مادر قبل از اينكه به دست آنها اسير شود دخترش را به كسي ميسپارد و اينگونه دخترش را نجات مي دهد اما ساليان بعد ، دختر براي انتقام به طايفه برميگردد و بلواي بزرگي به پا ميكند و بعد از تلاش فراوان و جانكاه اين رسم را در آن طايفه از بين مي برد .
ماه سوم: درس اول:
دختری خورد سالی قربانی خودخواهی برادرش میگردد و به خون بس (بد دادن) داده میشود. دختر به منزل دشمن، در قالب شوهر میرود و به قتل میرسد.
دختری خورد سالی قربانی خودخواهی برادرش میگردد و به خون بس (بد دادن) داده میشود. دختر به منزل دشمن که در قالب شوهر است، میرود و به قتل میرسد.
امیر خاطر خواه دختری به اسم مینا میشود خانواده اش مخالف این ازدواج می شوند به دلیل تفکرات قدیمی و حرف مردم.
اما پس از کش و قوس های فراوان و بعد از ده سال مینا که با مردی دیگر ازدواج کرده بود به دلیل اختلافات مجبور به طلاق میشود.
امیر خانواده اش را راضی می کند که با مینا ازدواج کند
سلام استاد وقتتون بخیر’
این مرد در پیری عاشق دختر میشه؟
یا نه در جوانی عاشق میشه و مثلاً بعد از چهل پنجاه سال گشتن دور دنیا دوباره برمیگرده خونه؟
◀در جوانی
آیا هیچ کسی دیگهای در خونه نبوده که جنازه دختر رو ببینه یا بوی تعفن جنازه باعث نشده کسی توجهش جلب بشه؟
◀نه کسی نبود چرا که فقط در یک طبقه خودش و در طبقه ی دیگه خانم سکونت داشتن.
در طول داستان، ما سفر مرد به همۀ کشورها رو میبینیم؟
◀خب بله از سفرش هم در طی داستان تعریف میشه که داستان گسترش پیدا کنه.
این سفرها چه جذابیتی برای ما داره یا داستان رو چطور پیش میبره؟◀درطی سفر می تونیم اتفاقات و مشکلاتی رو بیان کنیم که شاید تاثیر زیادی رو داستان داشته باشه که من هنوز راجبش فکر نکردم .
آیا در انتهای داستان حس نمیکنیم رو دست خوردیم و نویسنده سرکارمون گذاشته؟
◀نمی دونم .چطور؟
استاد موضوع من کلا اشکال داره ؟ یا اینکه درست بیان نمی کنم؟ اگر کلا چیزی رو نشون میده که در نهایت سر خواننده کلاه میره موضوع رو عوض کنم؟
«شهر بیچهرگان»
مردی که به دلیل خیانت دیدن پی در پی از سوی چند تن از دوست و آشنایانش دچار اختلال اجتماعهراسی شده بود؛ پس از سالها عزلتنشینی و پس از فوت آخرین عضو خانوادهاش که به شدت به او وابسته بود، به ناچار در اجتماع حاضر میشود.
در همان لحظهٔ نخستِ برخوردش با اشخاص غریبه متوجه میشود که به دلیلی نامعلوم، نمیتواند چهرهٔ هیچ کس را ببیند؛ ابتدا این موضوع او را خوشحال و هراسش از مردم را بسیار کاهش میدهد اما با دیدن شخصی که بر خلاف دیگران، چهرهاش دیده میشد کنجکاو شده و برای کشف راز تفاوت این شخص با دیگران، او را تعقیب و با گروهی دیگر از همان نوع اشخاص آشنا میشود؛ برای کشف راز پشت تفاوت آنان، به آنها نزدیک میشود و در زندگی شخصییشان سرک میکشد و در پایان کمکم اختلال اجتماع هراسیاش با کشف دلیل اصلی ناپیدا بودن چهرهٔ مردم، که همان خدشهدار شدن چهرهٔ اطرافیانش در اثر خیانت برخی از آنان بود و ریشه در ذهن بیمار او داشت بهبود مییابد.
مردی اجتماعهراس با برخی مردم بیچهره برخورد میکند و برای یافتن سبب، در زندگیشان سرک میکشد و با یافتن علت، که ریشه در ذهن بیمار او داشت درمان میشود.
“رقابت دو نفر برای ازدواج با یک نفر”:
رضا و علی دو دوست صمیمی و همسایه هم بودند.مریم دختر همسایه از کودکی با رضا دوست وهمبازی بود.با بزرگ شدنشان این علاقه در رضا بیشتر می شد.تا اینکه کارت نامزدی مریم را از نزدیک مشاهده کرد و … دنیا در نظرش تیره و تار شد…
تمرین اول ماه سوم
ایده داستان:
در مورد دختری بسیار با استعداد است که در روستا زندگی می کنند و خانواده اش به دلایلی نمی توانند به آن استعداد ها پر وبال بدهند ولی با این همه دختر تلاشش را می کرد…
درود سحر عزیز
این برای شروع خوبه. اما توی خلاصه باید کل داستان رو بگیم.
اینجا ما فقط شخصیت اصلی رو داریم.
حالا بگو دختر دقیقاً چه تلاشی میکنه؟
و در نهایت به کجا میرسه؟
سعی کن در چند کلمه و خیلی کوتاه و ملموس بگی چه وقایعی اتفاق میفته.
سلام استاد گرامی
در مورد دختری بسیار با استعداد است که در روستا زندگی می کند و خانواده اش به دلایلی نمی توانند به استعداد او پر و بال بدهند ولی دختر تلاشش را می کند و به سمت کسانی می رود که در آن راه به او کمک میکنند و در نهایت به هدفش می رسد.
امیدوارم درست بیان کرده باشم.
تمرین یک از ماه سوم: (همهٔ تلاشم رو کردم اما کمتر از این نتونستم بنویسم)
مردی اجتماعهراس پس از فوت آخرین عضو خانوادهاش به ناچار در اجتماع حاضر و با چیزی غیرمنتظره روبرو میشود که برای کشف راز آن، به ماجراجویی میپردازد و در پایان اختلال اجتماع هراسیاش بهبود مییابد.
درود فاطمه خانم گرامی
چیز غیرمنتظره چیه؟
چجوری ماجرایی میکنه شخصیت اصلی؟
چطوری بر مانع غلبه میکنه در نهایت؟
سلام استاد؛
چون تأکید شده بود که تو دو خط خلاصه کنیم، مجبور بودم خیلی خلاصه کنم که اونم بیشتر از دو خط شد.
پس میتونم بیشتر از دو خط بنویسم؟
درس اول ماه سوم :
بهروز كه در يك شركت كار مي كند و مهندس هست و مجرد با پدر و مادرش زندگي مي كند، و خواهرش بهناز كه او در آلمان درس مي خواند و قرار هست براي تعطيلات كريسمس خانواده را سوپرايز كند و به ايران بيايد و فقط بهروز در جريان هست و ادامه ماجرا …..
تمرین اول ماه سوم خلاصه دو خطی داستان_اولین ارسال
با سلام خدمت استاد گرامی
هما پس از یک سرگردانی،خود را در خانه ای با تمام آرزوهایش میبیند.طی حضورش در این خانه ناشناخته، تصویرهایی مبهم از یک زندگی را میبیند. پس از روزها، پی میبرد این تصویرها، حسرتهای زندگی گذشته خودش بوده و حالا در مرحله انتخاب بین دو زندگی، با مرور خوشیهای گذشته و دلتنگی برای فرزندانش، زندگی قبلی خود را انتخاب کرده و در این لحظه از کمای ۳۷ روزه حاصل از یک تصادف خارج میشود.
سه شخصیت متفاوت با سه گفتگوی درونی که حکایت از مثلث رابطهای دارد میان گمکردن معنای عشق.
داستان در فصل یک با آقای بینام شروع میشود شخصیتی عصبی اما مهربان (شخصیتی کودکانه)، داستان در روزی که صبح آن روز پیامکی در حد چند کلمه خبر از رفتن ترانه میدهد و با گفتگوی ذهنی او به همراه مرور خاطرات جریان پیدا میکند، شروع میشود. ذهنش مهیب عاشقی میزند اما شخصیت مغرورش عشق را رد میکند. فصل دوم گفتگوی ذهنی ترانه در قامت دختری شیطان و موفق اما با یک دنیا دلهره و دو دلی از انتخاب میان گذشتن از عشق فعلی و بازگشت به عشق سابق. یا شاید که او از ریشه عاشق نیست! و در ادامه مرور خاطرات از نگاه او.
فصل سوم گفتگوی درونی شخصیت مرد دوم داستان، سینا. شخصیتی در ظاهر موفق و قوی. کسی که از گذشته آمده و باعث جدایی آقای بینام و ترانه شده ولی هنوز تکلیفش با خودش مشخص نیست. نمیداند که واقعاً به دختر داستان علاقه دارد یا مثل همیشه درگیر یک حس گذرا است؟ (شخصیت بازی کننده)و در ادامه مرور خاطراتش.
این داستان به نوعی از احوالات عاشقی در عصر امروز حکایت میکند و پایانش نیز باز است.
ماه سوم درس اول
اتفاقات یک روز است که برای یک خانواده پنج نفره رخ می دهد.داستان در پنج بخش است که هر بخش از زبان یکی از پنج عضو است و ماجرای ان روز را از نگاه خودش تعریف می کند.
مهران ، جوانی تحصیلکرده که درگیر مشکلات مالی و خانوادگی سخت است و بیکار میشود.
همیشه به اطرافیانش با لحنی انتقادانه و طنز نگاه میکند و مانند معلم اخلاق و شهروند نمونه حرف میزند ولی خودش گاها رعایت نمیکند.با بعضی از اهالی محل و کسبه بخاطر نسیه و رفتارهای عجیبش درگیر است.
ولی جز عاشقان سرسخت کتاب هستش که در اوضاع فعلیاش ، کتابها را به روش خودش از نمایشگاه و کتابفروشیها قرض میگیرد.
یک روز با خواندن یک جمله انگیزشی در یک کتاب ، به این نتیجه میرسد که باید کتابی بنویسد.
اما پولی برای خرید مایحتاج اولیه و حتی دفتر و قلم ندارد و مجبور میشود که کتابهای قرض گرفته را بفروشد.
بعد نوشتن ، کتابش به چاپ میرسد و کم کم تمام مشکلات مالیاش با کسبه و محل و خانوادهاش حل میشود.
خلاصه دو خطی از ایده داستان
دختر وکیلی که در یک دفتر وکالت مسئول رسیدگی به پروندههای طلاق است، پس از آشنایی با موکل جدید خود متوجه میشود که به او دلباخته است و دارد انگیزههای عاطفی و شخصی خود را در طلاق مرد به کار میگیرد. در دیدارهایی که با خانواده پسر دارد، پدرِ پسر از او خوشش میاد و پیشنهاد رابطه و ازدواج را میدهد. با دسترسی به سندهای خانوادگی، دختر متوجه میشود که موکلش برادر ناتنی اوست و پدر موکلش که خواستگار اوست، در واقع پدر خودش هست. دختر وکیل در حالی که بر سر دو راهی افشای حقیقت یا ترک همه میماند، راه سوم را انتخاب میکند!
استاد عزیز متاسفانه امکان ویرایش یا حذف کامنت نیست و من به اجبار اصلاحیه طرح دو خطی داستانم را اینجا و این گونه می نویسم:
دختر وکیلی که در یک دفتر وکالت در حوزه طلاق کار میکند، پس از آشنایی با موکل جدید خود متوجه میشود که به او دلباخته است و دارد انگیزههای عاطفی و شخصی خود را در طلاق مرد به کار میگیرد. در حالی که پدر مرد نیز دلباخته دختر وکیل شده است. او متوجه میشود که این پدر و پسر، خانواده اصلی او هستند.
سلام استاد گرامی
جواب بازخورد تمرین
وقتی یک کلمه (مطلقه)تمام زندگیت را تحت الشعاع قرارمی دهد وتومی مانی باکوله باری ازغم وافسردگی روزمره ،تومی مانی باپیشنهادهای بی شرمانه ،خواستگاریهای عجیب غریب بدون هیچ پناهی ،سرگردان ،کم می آوری اما جایی می بینی زندگی در جریان است می جنگی باتمام کشمکشها باتمام سختیها هزاربارزمین می خوری وبلند می شوی وبالاخره پنجره ای به رویت بازمی شودوپای عشقی در قلبت بازمی شود که منجرمی شود زندگی را دوباره ادامه دادلمسش کرد
سلام بر استاد بزرگوارم
من خیلی دوست داشتم که خلاصه دو خطی قبلی را تبدیل به داستان کنم اما بر اساس فرمایش شما که گفتید “برای یک داستان بلند راه نمیده “تصمیم گرفتم نوشتن در مورد ان را به بعد موکول کنم و دو خطی جدید براتون ارسال کنم
دختری که رشته پزشکی شهرستان قبول میشه و در یک خوابگاه مخوف ساکن میشه، ان که تمام عمر هدفش قبولی کنکور بوده ،بعد از ورود به یک حس پوچی می رسدو شروع به کشیدن تخیلات ذهنی اش روی دیوار خوابگاه، بیمارستان و.. می کند و سرانجام با ترک تحصیل ، حرفه نقاشی را پیش می گیرد.
رضا قرار بود بعد از سربازی به خواستگاری دختر همسایه شان، روشنک برود. کاوه خواستگار دیگر او بود که با شیطنت توانست روشنک را از چشم رضا بیندازد و کاوه با روشنک ازدواج کرد. رضا پس از شکستی که نصیبش شد تصمیم به انتقام گرفت. اما بی گناهی روشنک ثابت شد و از کاوه طلاق گرفت.
داستان کودکی است که کودک بعد از مطلع شدن از این واقعیت که پدر به واسطه وجود او تن به ازدواج با مادرش داده، آشفته می شود و از خانه فرار می کند، تصمیم دارد که خود را سر به نیست کند تا اینکه با یک کودک کار آشنا می شود با او همراه می شود، متوجه می شود که آن کودک کار پدری ندارد و مادرش بعد از باردار شدنش او را به دنیا می آورد و بزرگ می کند( نامشروع)، در طی مدتی که با هم هستند مادر کودک کار بر اثر تصادف می میرد و آنها مجبور می شوند در خیابان زندگی کنند، توسط پلیس دستگیر می شوند و به مرکز شبه خانواده سپرده می شوند و در نهایت کودک به پیش خانواده اش بر می گردد
استاد کلانتری سلام و خدا قوت، واقعیت امر از آن در جستجوی معنایی که در ابتدا در ذهنم بود فاصله گرفتم و فکر می کنم هم آن در جستجوی معنای اولیه برای خودم گنگ و مبهم است و هم اطلاعات و آگاهی کامل برای پخته کردن دو خطی که نوشتم برایتان را ندارم. به نظرتان می تواند داستان خوبی بشود ؟
سلام و وقت بخیر
استاد در خصوص خلاصه اخیر بازخوردی نگرفتم، مناسب هست ؟
خلاصه پنجم
مردی که عاشق شده بود برای اولین بار با معشوق قرار می گذارد اما دختر نمی آید پس از چند روز صبر به همه کشورها سفر می کند اما پیدایش نمی کند چند سال بعد ناامیدانه برگشت میخواست برود اما نمی دانست به کجا به زیر زمین رفت تا چمدانش را بردارد دید که دختر با شاخه گلی در دست از پلهها سرخورده و افتاده و مرده. بعد پیرمرد را به آسایشگاه بردند سرانجام روزی پیرمرد از آسایشگاه فرار کرد و خود را در دریا غرق کرد.
سلام آناهیتا جان
اینجوری خیلی خیلی بهتر شد.
حالا چند تا سوال:
این مرد در پیری عاشق دختر میشه؟
یا نه در جوانی عاشق میشه و مثلاً بعد از چهل پنجاه سال گشتن دور دنیا دوباره برمیگرده خونه؟
آیا هیچ کسی دیگهای در خونه نبوده که جنازه دختر رو ببینه یا بوی تعفن جنازه باعث نشده کسی توجهش جلب بشه؟
و مهمتر:
در طول داستان، ما سفر مرد به همۀ کشورها رو میبینیم؟
این سفرها چه جذابیتی برای ما داره یا داستان رو چطور پیش میبره؟
آیا در انتهای داستان حس نمیکنیم رو دست خوردیم و نویسنده سرکارمون گذاشته؟
درود استاد فهیم
بله میخواهم تلاش وچالش های شخصیت را در برابرمانع ها وکشمکش هایی که روبروی هدفش ،که رسیدن به استقلال فردی وطلاق هست را به نمایش بگذارم ودر نهایت پیروز شدن او در این مسیر🌺
سلام استاد
من یک خلاصه دوخطی جدید نوشتم.
داستان دربارۀ پسر جوانیست که در کودکی سختیهای زیادی کشیده است. در سهچهار سالگی به خاطر جدایی پدر و مادرش سالها از مادرش دور میشود و او را نمیبیند و همیشه در آرزوی دیدن مادرش است. پسر وقتی بزرگتر میشود تلاش میکند مادرش را پیدا کند و دلیل اینکه او و دو برادرش را ترک کرده است را بپرسد. زمانی موفق به دیدار با مادرش میشود که دیگر احساسی به او ندارد و جواب سؤالها برایش مهم نیست.
سلام استاد این خلاصه دو خطی ایدۀ داستانم هست. برای ایدۀ قبلی فعلا خوب نمیتوانم شخصیت اصلی را توصیف کنم.
طلبۀ جوانی در خوابگاه اشتباهی جواب تلفن دوستش را میدهد که همنام خودش است. با شنیدن صدای خواهر دوستش در همان لحظۀ اول عاشق میشود. بعد از کشمکشهای زیادی که با خودش دارد تصمیم میگیرد به خواستگاری دختر برود. چندین بار به خواستگاری میرود. اما به خاطر اختلاف طبقاتی و اینکه دختر نشانشده است جواب رد میشنود. پسر که نمیتواند این عشق یکطرفه را فراموش کند، درس را ترک کرده و برای کار به بندر میرود. بعد از چندسال با شخصیتی که پختهتر شده است به شهرش باز میگردد. دوباره به خواستگاری دختر که حالا بیوه شده است میرود. و بالاخره جواب مثبت میگیرد.
سلام وعرض ادب خدمت استاد بزرگوار ممنونم از راهنمایی تون حتمما همین کاررا میکنم
موضوع داستان من يك ماجراي تقريبا نادر اما حقيقي ،اجتماعي اما غير انساني است .راستش خودم به تازگي شنيدم و شوكي كه بعد از شنيدن اين موضوع هولناك به من وارد شده است مرا ترغيب كرد كه يك داستان راجع به اين موضوع بنويسم .
موضوع راجع به زني است كه در غرب كشور در يك ايل و طايفه اي زندگي
مي كند كه رسم آن طايفه اين است دختران خود را در كودكي ختنه
مي كنند و يكي از زنان آن منطقه وقتي دخترش به دنيا مي آيد ،براي اينكه دخترش سرنوشتي همچون او و ديگران زنان طايفه نداشته باشد تصميم به فرار مي گيرد و اين فرار نتيجه اش مي شود داستاني پر از فراز و نشيب هايي كه قرار است به نگارش در بيايد .
سلام خانم خدادادی عزیز
این برای شروع خوبه. اما اصل داستان رو نگفتید.
وقتی زن فرار میکنه دقیقاً چه اتفاقاتی براش میفته و در نهایت چی میشه؟
مشتاقم خلاصۀ کامل داستان رو بخونم.
سلام خدمت شما استاد كلانتري عزيز و تشكر از توجهتون ،بايد راجع به داستان اين طور عرض كنم ؛
زن بعد از فرار و كلي مشقت كه در اين راه مي كشد به وسيله ي مردان طايفه ،بعد از جست و جو پيدا و به دست آن ها زير شكنجه كشته
مي شود ،اما زن قبل از كشته شدن دخترش را به دور از چشم آن قوم و تبار به كسي مي سپارد و دختر پس از سال ها ،كه بزرگ مي شود از ماجرا با خبر و به قصد انتقام به آن طايفه نزديك مي شود و يكي از پسران طايفه دلباخته ي دختر مي شود و دختر از اين فرصت استفاده مي كند و با كمك همان پسر به هدفش نزديك مي شود و قبل از انتقام ،زنان آن طايفه را هم آگاه مي كند و انقلابي در آن ايل و طايفه به پا مي كند و در پايان انتقام مادرش و تمام زنان رنج كشيده را با پايان دادن اين رسم وحشتناك از آن جامعه مي گيرد .البته بايد ذكر كنم تمام راهي كه اين دختر مي رودپر از سختي هاي مرگباري است كه در جزيئات بيان مي شود .
و در ادامه بايد عرض كنم
داستان در دو برهه اتفاق مي افتد ، كه برهه ي اول نقش اول را مادر و در برهه ي دوم ،دختر جاي او را مي گيرد .البته از ابتدا مي توان داستان را طوري آغاز كرد كه نقش اول را از همان ابتدا دختر به عهده بگيرد ولي از آنجايي كه اين رسالت را مادر آغاز كرد ترجيح دادم تا يك زماني مادر عهده دار اين نقش باشد .
درود خانم خدادای عزیز
همونطور که خودتون اشاره کردید، دختر میتونه شخصیت اصلی داستان باشه. مادر هم میتونه یکی از شخصیتها باشه.
در کل بهتره خلاصه رو یک بار دیگه بنویسید، بدون جزئیات اضافه.
اینبار اینجوری شروع کنید:
دختری…
سلام آقای کلانتری
لطف کنین اگر میشه یکم زودتر بازخورد ها رو بدین الان من یک هفتست که منتظر بازخورد شما هستم و متاسفانه یکی از تمرین های من رو اصلا نخوندین و رد کردین من درحال حاضر ۲۳ روزه فقط در تمرین ماه اول هستم! چون هر باخوردتون حدود ۸ روز طول می کشه چطور می تونم یک داستان بلند رو توی یک هفته تموم کنم البته اگر امشب بازخوردی دریافت کنم!
سلام آناهیتا جان
در چنین مواقعی رفتن سراغ درسهای بعدی میتونه به شما کمک بکنه، چرا که اون درسها باعث میشن ایده رو بهتر بررسی کنیم و برگردیم از نو یه خلاصۀ اصلاحشده بنویسیم.
رضا از خیابان خانه شان عبور می کرد که صدای ناله و شیون از خانه همسایه بلند شد. وقتی به خواستگاری دختر همسایه شان رفت جواب رد شنید. با توکل بر خدا آموخت چگونه با این شکست عشقی کنار آید و با امیدواری، به زندگی خود ادامه دهد.
عبدالحسین عزیزم
این خلاصه یک داستان نیست. یعنی اصلاً کافی نیست.
مثلاً این جمله یعنی چی:
«با توکل بر خدا آموخت چگونه با این شکست عشقی کنار آید و با امیدواری، به زندگی خود ادامه دهد.» چجوری قراره به قصه تبدیل بشه؟
رضا دقیقا چه موانعی رو پشت سر میذاره؟
ایده نابودی بشرروزی همه چیز نابود خواد شود روزی گربه هابال دار می شود و کبوتر مثل مرغ راه می رود. دانیاسور ها وجن زنده می شود باهم دیگر انسان ها را نابود می کنند ستارگان از آسمان به زمین می افتند خورشید خاموش میشود نابودی زمین حتمی می شود
سلام استاد با پیشبر تمرین ها دوخطی من به این صورت در میاد
دختر در شرکت استخدام می شود و پدر بخاطر مرگ پسرش چندسالی منزوی و خانه نشین شده است .ازارهای رییس بر دختر تحمیل میشود دختر با همکارش ازدواج می کند و همچنان ازارها ادامه می یابد مادر از مشکل دختر مطلع میشود و پدر را در جریان قرار می دهد پدر از انزوا خارج شده با رییس برخورد می کند و برای تامین زندگی دختر و دامادش که بیکار شده اند، به کارش باز میگردد
هدا جان
دختر اینجا عملاً میشه هیچ کاره. فقط میره تو یه شرکتی و آزار میبینه.
تو این خلاصه عملاً پدر بیشتر ویژگی شخصیت اصلی رو داره.
مثلاً میشه اینجوری دید:
«مردی که سالها منزوی بوده، پس از آنکه دخترش مورد آزاد و اذیت قرار میگیرد، تصمیم میگیرد به انزوای خودش پایان دهد و از نو مشغول به کار شود.»
البته این کافی نیست، و باید روش کار بشه.
سلام استادجان به نظرتون روی همین ایده کار کنم تا درست بشه یا ی ایده ی تازه پیدا کنم؟
استاد دوخطی جدید میتونه این باشه :
دختری ک برادرش مرده و پدرش منزوی ست در شرکت دلخواهش استخدام می شود . با همکارش ازدواج می کند . لودگیهای رییس پس از ازدواج هم ادامه می یابد دختر که اوایل رییس را در نقش برادر و حامی خود میدانسته به مرور خاطراتش و رفتارش با رییس می پردازد و کابوس ها ادامه می یابد و چون خود را در تغییر منش مرد بی تقصیر نمی داند از رییس میخواهد تا او را اخراج کند تا همسرش که کارمند همانجاست از ماجرا مطلع نشود .
با سلام
باز نویسی دو خطی داستان را مجدد ارسال کردم.
داستان یک روح در جهان ازل که در جستجوی علت و راز هبوط به دنیای مادی است.او از قفس های خاکی برای به دنیا نیامدن مصمم می گردد. اما در اوج ناامیدی و تمنا برای ماندن، با چشیدن قطره ای از انواع مفاهیم و تعالیم دنیوی فقط برای درک مفهوم عشق مشتاقانه برای به دنیا آمدن داوطلب می شود.
درود آزاده خانم عزیز
خلاصۀ شما میتونه یه نثر ادبی خوب یا یه کتاب تمثیلی بشه.
اما به این راه نمیده باهاش یه داستان بلند استخواندار بنویسیم.
تو این خلاصه عملاً همه چیز ذهنیه. هیچ چیز عینی و مشخصی وجود نداره.
صد البته که مشکلی نداره داستان دربارۀ ارواح باشه، اما همین ارواح هم باید در زمان و مکان مشخص کنش داشته باشن. اینجا ما عملاً هیچ کنشی رو نمیبینیم.
من مشکلی با پرورش این ایده ندارم. فقط مشتاقم ببینم تمرین درسهای بعدی رو چطور پیش میبرید.
بازنویسی چهارم
داستان اززبان پیرمرد: برای باراول قرارگذاشتیم.ازپیش عاشق هم بودیم.اونیامدبه سر قراربعدازچندروزبه همه ی کشورهاسفرکردمپیدایش نکردم.چندسال بعدناامیدبرگشتم خواستم بروم امانمیدانم به کجابه زیرزمین رفتم چمدانم رابردارم دیدم دخترباشاخه گلی دردست اازپله هاسرخورده فتاده و مرده مرابه آسایشگاه آوردند((پیرمردهمان شب ازآسایشگاه فرارکردوخودرادردریاغرق کرد.
سلام استاد وقتتون بخیر
من فکر می کنم شما تمرین قبلی من رو نخوندین . چون من خلاصم تقریبا اندازه ی دوستان دیگه نوشته شده بود اما من در پایان چند تا پرسش مطرح کرده بودم که طولانی جلوه می داد.
آناهیتای عزیز و خوب
توی خلاصه ما داستان رو از زبان شخصیت اصلی داستان نمینویسیم.
یه نگاهی به نوشتههای بقیه بنداز، میبینی که اونها دارن شخصیتها رو از بیرون میبینن.
این کار دلیل داره.
ما اینجا خلاصه رو برای انتشار نمینویسیم.
این یه متن فنی و تمرینیه. اینجا نویسنده داستان رو خلاصه میکنه تا بتونه پیرنگ داستان رو بهتر شکل بده.
بنابراین تو باید خلاصۀ خودت رو اینجوری شروع کنی:
پیرمردی که…
ماه سوم:تمرین۱-دو خطی داستانم
عرفانه دختر جوانی که با نزدیک شدن تانکهای نفر بر عراقی به سمت اهواز با خانواده، مجبور به ترک خانه و شهرشان به شهرستان زادگاه پدری اش میشود. در آنجا با تندر پسر اقوام دورش آشنا می شود و ازدواج میکند. این عدم سازش با وجود داشتن دختری پنج ساله و جنینی در شکم اقدام به طلاق گرفت و در نهایت به استقلال می رسد.
پس به عبارتی کشمش اصلی داستان اینه:
زنی نهایت تلاشش را میکند تا موانع طلاق را پشت بگذارد و در نهایت موفق میشود که طلاق بگیرد؟
آقای رحمتی به پیشنهاد همسرش ، سینمایش را به طمع گرفتن پول از بیمه ، به آتش می کشد و بلافاصله همسر خیانتکار ، با فریب و نیرنگ، پول بیمه را گرفته وبه همراه دخترش با معشوقه اش از کشور خارج می شوند.
او بعد از سالها آوارگی و تحمل سختیهای فراوان ، با دخترش که از خانه فرار کرده و در دام اعتیاد و فساد افتاده ، روبهرو میشود و برای نجات او وارد عمل شده و زندگی را از نو می سازند .
سلام فریده عزیز
به نظرم شما میتونید برید سراغ تمرین درسهای بعدی.
مشتاقم تا تمرینهای بعدی شما رو بخونم و بیشتر دربارۀ داستان حرف بزنیم.
فقط حتما به منطق داستانتون به طور جدی فکر کنید. گاهی بعضی چیزها نو خلاصه منطقی جلوه میکنن اما در عمل خیلی سخت میشه اونها به طور منطقی توجیه کرد.
سلام استاد
چشم حتما تلاشم را میکنم 🙏🌺
چشم شما بی بلا
ماه سوم:تمرین۱-دو خطی داستانم
عرفانه دختر جوانی که با نزدیک شدن تانکهای نفر بر عراقی به سمت اهواز با خانواده، مجبور به ترک خانه و شهرشان به شهرستان زادگاه پدری اش میشود. در آنجا با تندر پسر اقوام دورش آشنا می شود و ازدواج میکند. دو سه سال بعد پی می برد که آنها کاملا از نظر اخلاقیات و آرزو هایشان متعلق به دو دنیای کاملا متفاوت هستند. این عدم سازش او را به سمت خودشناسی می کشاند و با وجود قانون های ناقص و زن ستیز رایج در جو جامعه و نیز داشتن فرزند دختری پنج ساله و جنینی در شکم اقدام به طلاق گرفتن می کند و در نهایت به استقلال می رسد.
سلام خانم یوسفزاده عزیز
برخی چیزها لزومی نداره که توی خلاصه بیاد:
مثلاً « از نظر اخلاقیات و آرزو هایشان متعلق به دو دنیای کاملا متفاوت هستند. این عدم سازش او را به سمت خودشناسی می کشاند و با وجود قانون های ناقص و زن ستیز رایج در جو جامعه»
اینجور مفاهیم کلی و انتزاعی به ما داستان نمیدن. به خاطر همین بهتره فقط به نقل وقایع داستانی اکتفا کنیم.
در کل به نظرم این خلاصه قابل قبوله و بی صبرانه مشتاقم تا تمرینهای بعدی شما رو بخونم.
اصلاحيه تمرين اول ماه سوم
دندانپزشكى كه در دوران طرح خود با ديدن دندان هاى بسيار خراب بچه ها، متوجه فقر شديد آموزش بهداشت شده و وقتى تصميم ميگيرد براى نوشتن داستان آموزشى از خاطرات دندان مرموز يكى از بيماران كمك بگيرد، آن دندان شروط عجيبى را براى همكارى با دندانپزشك تعيين ميكند كه بر سر بعضى از اين شروط به مشكلاتى برميخورند كه پروسه ى نوشتن داستان تا مرز انحلال پيش ميرود اما در آخر مجبور ميشوند براى شكست دادن ميكروب ها با هم كنار بيايند و بالاخره داستان نوشته ميشود.
سلام ساره عزیز
ایدۀ متفاوتی دارید. امیدوارم که ظرفیت تبدیل شدن به یک داستان بلند رو هم داشته باشه.
فقط اینکه به جای چند جمله اول میشد روی این موضوع تمرکز کرد:
دقیقاً چه کشمکشی بین دندون و دندونپزشک وجود داره؟ و این کشمکش دقیقاً چطوری حل میشه؟
مشتاقم ببین تمرین درسهای بعدی رو چطور مینویسید.
سلام استاد عزیز
درباره ی سیر منطقی وقایع ازپیش فکرکردم ، آزارهای مدیر در حدکلام هستند و باور پذیر . و داستان عاشقی و ازدواج دختر و مشکلات او بخاطر اعتیاد پدرش در داستان است که در خلاصه ی داستان اورده نشد .خلاصه جدید رو میتونم اینجوری بنویسم
داستان دختر جوانی که در شرکت دوست برادرش استخدام میشود. بعد چندماه آزارهای کلامی رئیس شروع می شود دراین کشمکشها ، یکی از همکاران عاشق دختر شده و ازدواج می کند اما آزارهای مدیر همچنان ادامه می یابد ، برادر دختر ک حامی اش است در تصادفی میمیرد و پدر معتاد می شود و دختر منزوی . سرانجام تصمیم میگیرد اخراج شود .
تمرین 1 از فصل 3
داستان دختری به نام منصوره که بدلیل مشکلات خانوادگی که منشا آن پدرش بود، برادران و مادرش از دست پدر خانواده فرار کرده و سپس منصوره وارد زندگی تلخی با پدرش میشود که نمیتواند به کسی بازگو کند.
سلام راضیه خانم گرامی
شما اصل داستان رو از ما پنهان کردید.
توی خلاصه ما باید ابتدا، میانه و انتهای داستان رو بگیم.
منصوره دقیقاً درگیر چه کشمکشی میشه و در نهایت چطور از پس این کشمکش برمیاد؟
نوجوانی که به واسطه مطلع شدن از ناخواسته به دنیا آمدنش، از خانه فرار می کند و بعد از چند ماه زندگی در یک مرکز شبه خانواده با نگاهی تازه به خانه بر می گردد.
جناب کلانتری این خلاصه دو خطی مناسب هست؟
سلام مریم عزیز و ارجمند
ما اینجا دقیقاً متوجه نمیشیم که نوجوان درگیر چه کشمکشی میشه.
فکر کنید یه فیلمه:
«یکی یه چیزی میفهمه، از خونه در میره، میره چند ماه یه جا میمونه، دوباره برمیگرده خونه.»
خب، اصل ماجرا چیه؟ ما قراره دقیقا چی چیزی رو ببینیم؟ چه چیزی ما رو به دنبال ادامۀ این داستان میکشونه؟
سلام، خانمی که موقع خواستگاری همسرش با رشته تحصیلی او مخالفت میکند ، پس از دوران نامزدی تصمیم میگیرد رشته تحصیلی را تغییر دهد و در رشته پرستاری مشغول به تحصیل میشود پس از اخذ مدرک در یکی از بیمارستانهای محل سکونت خود مشغول بکار میشود شروع کار او توأم با شروع بیماری کرونا میشود
درود محسن عزیزم
اینجا ما عملاً داستان نداریم.
فقط یه برش از زندگیه. که ناقص هم هست. همسرش که مخالف بود چطور موافقت میکنه؟
شخصیت اصلی تو دقیقاً وارد چه کشمکشی میشه؟
و چطور بر این کشمکش غلبه میکنه؟
جوانی به نگهداری ماهی در آکواریوم خیلی علاقه دارد. خانواده به او اجازه این کار را در خانه نمی دهند. تصمیم می گیرد این علاقه را به یک شغل تبدیل کند. با صیادی راهی رودخانه های آمازون می شود تا ماهی بزرگ و زیبایی جهت نگهداری در آکواریوم بسیار بزرگی که در ویلای کنار رودخانه اجاره کرده صید کند. بعد موفق به درآمدزایی و خرید ویلا می شود.
البته در اول داستان چون این جوان میخواهد آکواریوم بزرگی خریداری کند خانواده با او مخالفت میکنند.
عبدالحسین عزیز
یکی از ایدههایی که نوشتی رو بهتر و بهتر کنه، و بعد برو سراغ مراحل بعدی و فقط روی ایدۀ منتخب خودت کار کن.
«مغازه خودکشی»، ژان تولی
۲٫ چند زن و مرد، اقدام به تأسیس مدرسهای خصوصی به منظور آموزش رفتارهای تلافیجویانه میکنند. آنها به متقاضیان خود روشهای خاصی را برای انتقام از اطرافیان خود میآموزند، ولی در میانهی راه کادر مدرسه، دچار اختلاف شده و در نهایت تیم تشکیلاتی آنها فرو میپاشد.
شاهین کلانتری
۱۳۹۹-۰۶-۰۴ ۱۱:۲۵ ب.ظ
مهدیه عزیز
آیا داستان شما شخصیت اصلی هم داره؟
و اینکه میتونی بگی چه اختلافی باعث فروپاشی تیم میشه؟
مهدیه السادات سالاری
۱۳۹۹-۰۶-۰۷ ۵:۴۸ ق.ظ
سلام
کلّه گنده و دوستانش، در یک خانهی قدیمی و متروک، اقدام به تأسیس مدرسهای خصوصی برای آموزش رفتارهای تلافیجوایانه میکنند. آنها به متقاضیان خود روشهای خاص انتقام میآموزند، ولی در میانهی راه کلّهگنده تغییر رویه داده، ساز مخالف میزند و تیم فروپاش میپاشد.
شاهین کلانتری
۱۳۹۹-۰۶-۱۳ ۶:۴۷ ب.ظ
مهدیه عزیز
اون خط اصلی، اون ماجرایی که شخصیتها درگیرش میشن و نهایتاً باعث میشه تا «کلهکنده» از بقیه جدا بشه، چیه؟
ببین ما داستان اپیزدیک هم داریما. ولی هدف ما تو این ماه اینه که به سمت این نوع پیرنگها نریم.
مهدیه السادات سالاری
۱۳۹۹-۰۶-۱۳ ۷:۴۹ ب.ظ
سلام و عرض ادب
روشهای آموزشی خطرآفرین و ناعادلانه. همون تندروی کردن. در حقیقت، شخصیت کلّهگنده متعادلتر بقیه ست و کمکم تلاش میکنه جلوی افراطیگری دوستانش رو بگیره و یا تعدیلش کنه.
دستهبندی نهایی عناصر داستانم درست بود یا مجدد بنویسم؟
اونجا نظرتون رو درج نکردید.
شاهین کلانتری
۱۳۹۹-۰۶-۱۷ ۹:۲۵ ب.ظ
درود مهدیه عزیز
مشتاقم ببینم که در درسهای بعدی خلاصۀ شما چه مسیری رو طی میکنه.
حتی با انجام تمرینهای بعدی میشه برگشت و این خلاصه رو اصلاح کرد.
مهدیه السادات سالاری
۱۳۹۹-۰۶-۰۷ ۵:۵۱ ق.ظ
سلام استاد
به نظرم رسید اگر داستان و فضا رو دست بچهها بدیم؛ ممکنه جذابتر در بیاد.
فقط نمیدونم شخصیتها رو ایرانی انتخاب کنم یا خارجی!
شاهین کلانتری
۱۳۹۹-۰۶-۱۳ ۶:۰۶ ب.ظ
ایرانی یا خارجی بودن شخصیت مهم نیست، خوب بودن شخصیت مهمه.
مهدیه السادات سالاری
۱۳۹۹-۰۶-۰۷ ۲:۳۷ ب.ظ
تو ذهنم بود اختلافات رو حول زیادهروی بقیه دوستانش و تحول درونی شخصیت اصلی بگنجونم.
سلام استاد بزرگوار. دومین تمرینی که توی این صفحه ثبت شده متعلق به منه که شما لطف کردین بازخورد دادید و من دوباره یک سوال ازتون پرسیدم زیر بازخوردی که دادین. ولی الان اینجا دوباره سوالم رو می نویسم به همراه بازنویسی ایدهم. ممنونم از توجه تون.
سوالم: (با توجه به اینکه فرمودین ایدهم مایهی داستان بلند شدن رو نداره) استاد در روند داستان اتفاقاتی میفته که شخصیت اصلی رو راضی می کنه به اینکه با شرایطی تن به خواسته خانوادهش بده و در آخر هم متوجه میشه تصمیم درستی گرفته. باتوجه به چالشهایی که پشت سر میذاره. و همهی این اتفاقات و چالشها رو قراره بنویسم.
با این حال به نظر شما کلا باید ایدهم رو تغییر بدم و برم سراغ ایدهای دیگه؟
🖍️🖍️ بازنویسی ایده:
شخصیت داستان(امیرحسین) پزشک جوان فعالی است که شخصیت چند بعدی دارد و حالا در بُرههای از زندگیش تصمیم به سفر به سوریه و کمک به کادر پزشکی پشت جبههی جنگ با داعش گرفته است و اصرار دارد که حتماً با رضایت پدر و مادرش این کار را انجام دهد. پدر و مادر، شرط رضایت را ازدواج او قرار میدهند، که امیرحسین به خاطر بیماری که دارد و خانواده از آن بی اطلاع هستند کلا قید ازدواج را زده است و این ماجراها شروع چالش جدید و مهم زندگی اوست که در مسیر داستان پی گرفته میشود.
درود خانم نوروزی عزیز
اینجا هم باز ما خط اصلی داستان رو نداریم.
اینی که شما نوشتید عملاً شروع داستانه.
برام بنویسید که دقیقاً شخصیت اصلی به چه موانعی غلبه میکنه و به کجا میرسه؟
سلام استاد بزرگوار.
مانع شخصیت اصلی داستان (امیرحسین)، مشروط بودن رضایت پدر و مادرش به ازدواج است، برای رفتنش به سوریه و امیرحسین به دلیل بیماریای که دارد تصمیم به ازدواج ندارد. به عقیدهی خودش، نمیتواند زندگی شخص دیگری را به خاطر بیماری اش، با ازدواج تباه کند.
اما در نهایت برای غلبه بر این مانع، تصمیم به انجام مراحل اولیه ازدواج می گیرد که بتواند پس از محرم شدن با باران، رضایت پدر و مادر را برای رفتن به سوریه بگیرد و پس از برگشتن با تمام شدن مدت محرمیت شان، باران برود سراغ زندگی خودش(که همهی این تصمیمات با هماهنگی و رضایت باران صورت میگیرد). اما در ادامه ماجرا داستان این طور پیش نمی رود و امیرحسین و باران، به دلیل احساسی که در وجود هر دوی شان ایجاد شده، تصمیم جدی برای ادامه زندگی شان می گیرند.
در واقع این داستان یک داستان عاشقانه است که در بستر اتفاقات سیاسی اجتماعی جامعهی امروز ما رخ میدهد.
📝باز نویسی چهارم:
امیرحسین که پزشک است برای رفتن به سوریه با مخالفت پدر و مادرش و شرط آنها برای ازدواج مواجه می شود. اما او به خاطر بیماریای که دارد، قصد ازدواج ندارد و در نهایت بعد از کشمکش بسیار، تصمیم میگیرد برای رسیدن به هدفش مراحل اولیه ازدواج را انجام دهد. در مسیر انجام این مراحل با مراوداتی که با باران دارد تصمیم قطعی برای ازدواج با او میگیرد.
سلام استاد گرامی
داستانی درمورد زن مطلقه که خوداوباعث این مشکل نشده وخودداستان جداگانه ای است وادامه ان بامشکلات جدی وتنهایی ودوری چندین ساله از کسانی که باعث این مشکل شده اند ودرادامه برگشت به زندگی درحین ناامیدی وعشق ماندگار وهزاران اتفاق دیگر
سلام استاد بزرگوار. دومین تمرینی که توی این صفحه ثبت شده متعلق به منه که شما لطف کردین بازخورد دادید و من دوباره یک سوال ازتون پرسیدم زیر بازخوردی که دادین. ولی الان اینجا دوباره سوالم رو می نویسم به همراه بازنویسی ایدهم. ممنونم از توجه تون.
سوالم: (با توجه به اینکه فرمودین ایدهم مایهی داستان بلند شدن رو نداره) استاد در روند داستان اتفاقاتی میفته که شخصیت اصلی رو راضی می کنه به اینکه با شرایطی تن به خواسته خانوادهش بده و در آخر هم متوجه میشه تصمیم درستی گرفته. باتوجه به چالشهایی که پشت سر میذاره. و همهی این اتفاقات و چالشها رو قراره بنویسم.
با این حال به نظر شما کلا باید ایدهم رو تغییر بدم و برم سراغ ایدهای دیگه؟
🖍️🖍️ بازنویسی ایده:
شخصیت داستان(امیرحسین) پزشک جوان فعالی است که شخصیت چند بعدی دارد و حالا در بُرههای از زندگیش تصمیم به سفر به سوریه و کمک به کادر پزشکی پشت جبههی جنگ با داعش گرفته است و اصرار دارد که حتماً با رضایت پدر و مادرش این کار را انجام دهد. پدر و مادر، شرط رضایت را ازدواج او قرار میدهند، که امیرحسین به خاطر بیماری که دارد و خانواده از آن بی اطلاع هستند کلا قید ازدواج را زده است و این ماجراها شروع چالش جدید و مهم زندگی اوست که در مسیر داستان پی گرفته میشود.
درود خانم طاهرخانی عزیز
ما اینجا داستان نداریم. شما به هیچ اتفاق خاصی اشاره نکردید. کلی گویی کافی نیست.
شخصیت اصلی دقیقا درگیر چه ماجرایی میشه؟
چطور سعی میکنه بر موانع غلبه کنه؟ و در نهایت مشخصاً به کجا میرسه؟
سلام استاد و روزگارتون خوش.
ایدهی من: یه دختر کوچولوی دهه شصتی هست که تازه خانوادهش از روستا به شهر اومدن. اونا تو یه خونهی درندشت زندگی میکنند ۹ نفر هستند. پسر بزرگ خانواده با یه دختر شهرستانی ازدواج میکنه و این خانم میشه الگوی دختر قصه ما. دختر بزرگ میشه و ازدواج میکنه و به یه شهر کوچک میره. بعد ازمدتی اون با خوندن کتابهای مختلف متوجه می شه از الگو و الگوهاش زده جلو.
این ایدهی من هست.
درود زینب خانم گرامی
اینجا ما عملاً داستان نداریم.
شخصیت اصلی دقیقاً درگیر چه ماجرایی میشه؟
نیروهای مخالف چه کس یا کسانی هستن؟
چطور تلاش میکنه بر موانع غلبه کنه؟
و در نهایت به کجا میرسه؟
سلام استاد
دختر از یه خانوادهی معمولی هست اما برادر بزرگش با یه دختر شهرستانی و باسواد وکتابخون ازدواج میکنه. دختر کوچولوی قصه ما تحت تاثیر عروسشون از همون بچگی کتابخون میشه. بزرگ میشه ازدواج میکنه و به شهر کوچکی منتقل میشه، شهر همسرش. ابتدا خیلی حساسیت نشون میده که چرا باید به یک شهر کوچک و بدون امکانات بیام اما تحت تاثیر همون کتابخوندنهای زیاد نظرش عوض میشه و خودش رو با شرایط سازگار میکنه.حالا اون یک زن سی و چند سالهست و وقتی با عروسش صحبت میکنه متوجه میشه عروس کتابخون هنوز یه جورایی درگیر همون مسالهی مهاجرت خودش هست و هنوز نتونسته از اون حالت حسرت بیرون بیاد خلاف خودش که شرایطش رو پذیرفته و با دید مثبتی به وضعیتش نگاه میکنه.
طرح اصلی داستان (م.چ)
با سلام
موضوع در مورد دو دختری ست که با هم به سفر میروند و چمدان یکی در سفر گم میشود و مجبور میشوند از وسایل یکی به صورت اشتراکی استفاده کنند و در آخر داستان چمدان وقتی پیدا میشود که دیگر فایده ای ندارد
درود محبوبه خانم عزیز
به نظر شما این قصه ظرفیت تبدیل شدن به یک داستان بلند بیست هزارکلمهای رو داره؟
اگر داره پس لازمه که دقیقاً به بخشی از اشاره کنید.
ضمن اینکه بهتره یکی از دخترها شخصیت اصلی داستان باشه.
یعنی بگید: دختری با دوستش…
با سلام ، من دوباره خلاصه دو خطی داستانم را اینجا می گذارم.
زن میانسال پس از اینکه بچه هایش بزرگ شده و خانه را ترک کرده اند دچار بحران بی هدفی شده و دوباره با ازدواج نا خوشایندش روبروست. او می خواهد زندگی مستقلی داشته باشد ولی از سرمایه و تخصص لازم برخوردار نیست. بالاخره با همکاری با سازمانهای مردم نهاد برای توانمند سازی خودش تلاش می کند و همین تلاش رابطه او با همسرش را بهبود می دهد
با سلام
باز نویسی دو خطی
داستان یک روح در جهان ازل که در جستجوی علت و راز هبوط به دنیای مادی است.او مخفیانه وارد کارخانه ساخت بدن جسمانی توسط فرشتگان می شود و بعد از دیدن اجساد و قفس های خاکی برای به دنیا نیامدن مصمم می گردد. اما در اوج ناامیدی و تمنا برای ماندن، با چشیدن قطره ای از انواع مفاهیم و تعالیم دنیوی فقط برای درک مفهوم عشق مشتاقانه برای به دنیا آمدن داوطلب می شود.
با عرض سلام وارادت خدمت استاد فرهیخته
داستان زن جوانی که درزمان بارداری دوم خود متوجه اختلال ژنتیکی ونقص جسمانی شوهرش میشود . ودر اثر اضطراب دوران بار داری دچار مشکل روحی و جنون میشود . که سالیان سال درگیرآن بوده بعدمعلوم میشود که همسر اوبا پزشک معالج همدست بوده و همواره اورادرمرز جنون نگه میدارد به دلیل اینکه زنش نقص اورا به رخ او کشیده بود . بعداز بیست سال زن پزشکش را عوض میکند و حالش خوب میشود در پایان معلوم میشود که همسرش در اثر همین نواقص ژنتیکی بیماری روحی هم داشته واز همه مخفی میکرد ه است .
درود خانم پایا
داستان میتونه از اینجا شروع بشه:
بعداز بیست سال…
یعنی چیزهایی که قبل از این عبارت گفتید میتونه پیش داستان باشه و به تدریج توی داستان ارائه بشه.
چون سوال اینه: میخواید مثلاً وسط رمان یکهو بنویسید: بیست سال گذشت؟ یا نه این وسط رو با هزار اتفاق ملالآور پر کنید؟
شما باید شخصیت اصلی رو درگیر یک کشمکش مشخص در بخش خاصی از زندگیش کنید.
و بعد نشون بدید که چطور داره با طرف مقابلش میجنگه تا به کشمکش مقابله کنه و زندگیش رو به یک تعادل جدید برسونه.
و در نهایت مشخصاً وضعیت تازۀ شخصیت اصلی رو شرح بدید.
خلاصه :
داستان از زبان یک فرد تعریف می شود:
برای اولین بارقرارگذاشتیم خیلی وقت پیش عاشق هم بودیم.اونیامدهرکجارادرشهرگشتم نبودبعدازچندروزبه همه ی کشورهاسفرکردم اماپیدایش نکردم بعدازچندسال ناامیدبه خانه بازگشتم می خواستم برم اما نمیدانم به کجا.به زیرزمین رفتم چمدانم رابردارم دیدم دخترباشاخه گلی دردست از پله هاسرخورده و درزیرزمین افتاده و مرده سروصدایم راشنیدندمن به آسایشگاه آمدم.
پیرمردروزی که زندگی اش را تعریف کرداز آسایشگاه فرارکرده وخودرادردریاغرق میکند.
استاد من نمیدونم شما خلاصه ی طولانی من رو خوندین یا نه اما در پاسخ بازخورد اولتون پرسش ها و پاسخ هایی رو مطرح کرده بودم .
ظرفیت تبدیل شدن به یک داستان بلند رو نداره: خب اونها همسایه بودن و قبل از اینکه مرد چیزی رو بر زبان بیاره میتونه خیلی اتفاقات رخ بده و همچنین در طول سفرش و در اول داستان اتفاقات و حال و هوای آسایشگاه.
اما اگر باز هم نمیشه میشه داستان رو طوری بنویسم که فردی داره یک داستان رو می خونه و بالاخره اون فرد هم توضیحاتی رو میشه راجبش داد.
ما آخر داستان حس نمی کنیم سرمون کلاه رفته ؟ چطور سر مخاطب کلاه میره و اون رو سرکار گذاشته؟
آیا فرار و غرق کردن خود در دریا می تونه پایان منطقی این داستان باشه یا نه به اجبار نویسنده چنین اتفاقی میوفته؟ من منظورتون رو نفهمیدم یعنی این اتفاق غیر منطقیه؟
سلام آناهیتای نازنین و خوب
ببین، هدف از خلاصۀ دو خطی اینه که ما بتونیم اسکلت داستان رو ببینیم. اگر قرار باشه خلاصه با جزئیات فراوان باشه دیگه خیلی از چیزها از چشم ما پنهان میمونه.
اینکه من اصرار دارم حتما همه چیز رو در دو خط خلاصه کنیم به خاطر اینه که میخوام سختی این کار شما رو وادار کنه تا خط اصلی داستان رو به وضوح ببینید و بعد این این خط رو اصلاح کردیم و درست شد با خیال راحت بریم سراغ جزئیات بیشتر.
اینکه تو به طور مفصل به داستانت فکر کردی و نوشتی عالیه. اما اینجا حتما سعی کن برآیند تمام فکراتو در قالب دو خط ارائه کنی.
بیصبرانه مشتاقم ببینم چه میکنی.
به نام یگانه معبودبی همتا…
دو خطی من :
رئیس یک باند جانی میخواهد برای خواهر مریضش بهترین ویولن دنیا
را بدزدد. باند موفق به دزدی میشود اما سازمان دشمن، رئیس را در یک خانه میسوزاند.
استاد ببخشید یک سوال داشتم.
در این تمرین باید اسم شخصیت ها را هم بیاوریم؟
سلام صالحه جان
آوردن اسم شخصیتها مهم نیست. همین که نوشتی کافیه.
ایدۀ تو یه چیزایی کم داره.
اما خب، بهتره بری سراغ تمرین درسهای بعدی و توی درسهای بعدی شکافها رو شناسایی کنی. مشتاقم ببینم چه میکنی.
ماه سوم:تمرین اول
مَهلا همیشه در آرزوی داشتن یک مغازه ی گل فروشی بود،مغازه ای پر از گل های رنگارنگ وخوشبو،او گل ها را خیلی دوست داشت و با گل هاحرف میزد،گل ها همچون دوستان خوب او بودند؛وقتی آن مغازه را خرید خیلی درهم برهم بود تااینکه تبدیل به یک مغازه ی گل فروشی زیبا و اسرار آمیزشد…
مهتاب جان
این داستان نیست.
شخصیت اصلی تو برای رسیدن به هدفش دقیقاً درگیر چه کشمکشهایی میشه؟
چه موانعی بر سر راهش هست؟
و دقیقاً چطور بر این موانع غلبه میکنه؟
سلام استادخوب
در دو خطی ام اینطور که من از درس اول برداشت کردم واستنبادم از ایده یاسوژه:شکل گرفتن یه جرقه یا المان فکریه برای شروع داستان . و وقتی تاکید کردین در دو خط ونه کم ونه زیادتر (وحذف عبارات کلی وزیاده گویی)این دو خطی رو نوشتم وبسط وچیزهای اساسی دیگه ای که از من ودیگر دوستان در تمرین اول راپرسیده بودین به برداشتم از درس دوم یعنی طرح یا سوژه سپردم وهمین موارد رو که گفتین در پیرنگ آوردم ،در درس دو .
سوالم اینه آیا درس رو مفهوم نشدم ؟یا ایده وسوژه همان طرح وپیرنگ است؟
اگه در تمرین یک در حد پیرنگ بنویسم در تمرین دو چه چیزی برای طرح جای میگیرد
ممنون برای همه آگاهی هایی که رواج میدهید⚘
سلام من دو خطیام را دوباره ارسال میکنم، لطفا این را برایم لحاظ کنید.
پ.ن: فونت اینجا درشته وگرنه واقعا دو خط بود. 🙂
ثمین (نمکی) دختری شیفته عکاسی با شخصیتی آرام. در یک سفر کاری در جدالی بین عشق دو پسر و جا زدن یکی از دو عاشق و رفتن مرموزش، با پسر دیگر ازدواج میکند و با شروع زندگی مشترک متوجه اختلالات روانی شریک زندگیش میشود که با برگشت پسر مرموز و کمک او، خودش را از این رابطه نجات میدهد.
درود فرزانه عزیز
بیا سادهترش کنیم:
یه دختری با پسری ازدواج میکنه، میفهمه پسره روانیه، بعد با کمک یه پسر دیگه از شر شوهرش خلاص میشه.
خب، حالا مشخصاً بگو درگیری زن با شوهرش چیه و چطور بر این موانع غلبه میکنه و زندگیش رو به تعادل تازه میرسونه.
سلام
ایدهی داستان
دختری ۱۵ ساله که از ۹سالگی نماز میخوانده، به دلیل اینکه فکر میکند نمازش از روی عادت است و در نماز خشوع و خضوع ندارد و نمازش ریایی بیش نیست، تصمیم میگیرد نماز نخواند تا زمانیکه به حقیقت نماز پیببرد و از روی شوق نمازش را بخواند و این میشود آغاز سفر معنوی دختر برای پیدا کردن جواب سوالهایش.
درود فاطمه عزیز
من حس میکنم این داستان نمیتونه یه داستان بلند بیست هزار کلمهای بشه.
کشکمش داستان تو سراسر درونیه. و چنین کشمکشی برای چنین شخصیتی راه نمیده به نوشتن داستان بلند.
به نام یگانه معبود بی همتا…
خلاصه دو خطی من:
باندی جانی میخواهد ویولن بدزدد. باند موفق میشود اما رئیس در یک آتش سوزی میسوزد.
صالحه جان
کافی نیست.
برو یه نگاه به درسهای بعدی بنداز، از نو بیا و یه خلاصه تازه بنویس.
سلام آقاي كلانتري عزيز، دو هفته اي است كه پيام گذاشتم و منتظر جواب شما هستم، نه فقط من خيلي ديگر از دوستان، لطفا پاسخ بدهيد، من دارم كم كم نا اميد ميشم از اين سايت و اين دوره ، ممنون
سلام سارا جان
نذارید چیزی شما رو ناامید کنه!
اصل کارمون یه چیز دیگهست.
کل این دوره با این میزان از تنوع در درسها و تمرینها، صرفاً محدود نمیشه به تمرین دو خطی این درس.
ما حالا حالاها با هم کار داریم.
یه نویسنده حرفهای باید خیلی جدی و پیگیر و صبور باشه.
ارادت 🌸🌸🌸
سلام استاد وقتتون بخیر
من میدونستم تو دو خط نمیشه این داستان رو بیان کرد پس بیشتر وسعت میدمش.
مرد جوان(۱)
خانم جوان(۲)
داستان را ۱ در آسایشگاه برای یکی از دوستانش تعریف می کند:
۱ و ۲ در یک آپارتمان زندگی می کردند.هر دو شون عاشق یکدیگر هستند در نهایت یک روز ۱ این را بر زبان می آورد و ۲ هم که او را دوست داشت قرار را رد نمی کند.) این جا هم قبل اینکه ۱ چیزی بر زبان بیاورد عکس العمل های دونفر را بسیار می شود توصیف کرد و اتفاقاتی اضافه کرد.)
۲ به موقع سر قرار نمی آید و تلفن را هم جواب نمیدهد ۱نگران به خانه می رود اما هر چه صدا می کند چیزی نمی شنودو دوباره بر سر قرار می رود تمام جاهای ممکن که در شهر وجود داشت را می گردد اما پیدایش نمی کند . چند روز می ایستد اما ۲ به خانه برنمی گردد ۲ که دیوانه شده بود و از طرفی این قضیه را تقسیر خودش میدانست به امید اینکه او را پیدا کند ( ترکیب کل جهان که این جا به کار بردم اشتباه بود) به سراسر کشور ها سفر می کند به احتمال ۱% که او را پیدا کند( این جا در طول سفر خیلی میشه گسترش داد اتفاقاتی که پیش آمده را ) عکس دختر را نشان میداد اما کسی او را نمی شناخت .و زمانی که ۱ پیر می شود بعد از … سال بر می گردد. او که نمی دانست چه کند از سر دیوانه گی اش فقط می خواست برود اما نمی داند کجا …
پس به زیرزمین می رود تا چمدان بزرگش را ببندد و برای همیشه برود که ناگهان دختر را می بیند با شاخه گلی در دست که از پله ها سر خورده بود و در زیر زمین افتاده بود و جان خود را از دست داد بود. ۲ بر سرش می زند و صورت خود را چنگ می زند و فریاد می کشد صدای او را می شنود و او را به بیمارستان می بردند و پس از آن به آسایشگاه( این جا هم اتفاقات و حال و هوایی که در آسایشگاه داشت را گسترده کرد) یک روز که به مزار ۲ می رود پس از آن به دریا می رود و سپس با خود می گوید من که در این دنیا بی تو نمی توانم نفس بکشم شاید در آن دنیا پیش تو نفسی دوباره بکشم و دل به دریا میزند.
( آخرش بعد داستان سعی می کنم متنی را بنویسم متنی عاشقانه درباره ی احساسات و غم ها و شکست ها یی که در دنیا وجود دارند)
استاد اگر باز هم فکر می کنید داستان کوتاه میشه یک کار دیگه ای می تونم بکنم اینکه این داستانی که می نویسم در واقع یک کتابی باشه که یک نفر داره می خونه و اینجا خب فردی که داره کتاب می خونه هم باز یک حرف هایی میشه راجبش زد و اگر باز هم نمیشه که باید تغییر بدم .
چطور سر خواننده کلاه میره؟
استاد منظورتون از اینکه پایان به اجبار نویسنده چنین اتفاقی میوفته چی هستش؟
استاد اگر میشه یک بازخورد کلی هم درباره ی دو ماه اخیرم بدین ممنون میشم.
استاد حدودا از چند هزار کلمه تا چند هزار کلمه می تونیم یک داستان رو داستان بلند در نظر بگیریم؟
درود آناهیتا جان
اندازۀ چندان دقیقی نداره.
مثلاً تمرین ماه سوم 20 هزار کلمه خواهد بود.
نه آناهیتا جان
من این تمرین رو نمیخونم.
منظورم این نبود که یه خلاصۀ مفصل (!) بنویسی.
اتفاقا تو دو خط میشه خط اصلی داستان رو به بهترین شکل ممکن گفت.
حرفم این بود که همون دو خط رو اصلاح کنی.
سختی ماجرا هم همینجاست. وگرنه بقیه بچهها هم میتونن هزار خط بنویسن دربارۀ ایدۀ خودشون.
وقتی خلاصه رو طولانی دیگه عملاً از هدف اصلی دور میشیم.
ضعف و قوت داستان تو همون خلاصه دو خطی معلوم میشه.
درود مهربان
مردی برای بردن جایزه باید سه شرط را رعایت کند. اما با رعایت همین شروط، او در دوراهی هایی قرار می گیرد که باعث می شود دختری را که دوست دارد و کارش را از دست بدهد و به اعتیاد قدیمی اش الکل باز گردد. و در آخر جایزه را هم به خاطر نقض یکی از شروط از دست می دهد.
استاد شرط ها و چگونگی از دست دادن کار و دختر و جایزه را هم می دانم اما خب تصمیم قطعی در موردشان نگرفته ام.
محمد جان
این سه شرط چیه دقیقا؟
این داستان در چه زمان و مکانی اتفاق میفته؟
اینا رو پرسیدم تا به منطق حاکم بر داستان بیشتر فکر کنیم.
درود شاهین خان
استاد من احساس ناامنیمیکنم وقتی میخواهم جایی در مورد داستانم حرف بزنم که همه می توانند بخوانند. حتی فکرش مضطربم میکند. شاید برای همین ایده امرا مبهم نوشته ام.
اینمواردی که می فرمایید در طرح پیرنگم مشخص شده اند و جزییات زیادی از اتفاقات داستان را نوشته ام.
امکانش هست که برای شما ایمیل کنم و اینجا منتشر نکنم ؟
میدانم هزاران هزار ایده و پیرنگ خیلی خوب در اینجا هست و همچنین نه خودم نه طرحم تحفه ای نیستیم. اما احساس نا امنی می کنم.
حس میکنم از خانه امدم بیرون و درها را باز گذاشته ام و این اختیار را به همه داده ام تا هرچه دوست دارند را بردارند.
درس اول ماه سوم:
“اُتاق”؛ خویشداستانی از سالیان کارم در اتاق بازرگانی در سی روز. با گذر از حالِ من پیش از اتاق، رکودِ پس از ورود، عشق و تحوّل. و جنگم که منجر به خروج یا اخراجم شد. و سرانجام حالِ من پس از اتاق.
سلام رغده عزیز
خیلی خوب میشه اگر از نو یک خلاصه بنویسید و در اون مشخصاً از وقایع داستان بگید.
شخصیت اصلی دقیقا وارد چه ماجرایی میشه؟ اگر میتونید به شخصیت یا شخصیتهای اصلی دیگه هم اشاره کنید.
ارادت
پس از مدرسه در مواجهه با بی سوایَم در زندگی،اتاق بازرگانی پناهگاه،قبر و گهواره ام شد.سرانجام به هوای رهائیَم با ایستایی به روی فساد،منجر به اخراج خودم وشاید همسرم و عزیزترین دوستم شدم.
(( لطفا” این دوخطی را در نظر بگیرید و از بابت کامنت های قبلی متأسّفم ))
پس از مدرسه در مواجهه با بی سوادیَم در زندگی، اتاق بازرگانی پناهگاه،قبر و گهواره ام شد. سرانجام به هوای رهائیَم با ایستایی به روی فساد،منجر به اخراج خودم وشاید همسرم و عزیزترین دوستم شدم.
درود رغده عزیز
یه پیشنهاد دارم. یه نگاه به سایر تمرینها و بازخوردهای من بنداز.
و یک بار دیگه خلاصه خودت رو با زاویه دید سوم شخص بنویس.
درود
استاد من خلاصه دو خطی را تغییر دادم. برای تمرین این ماه از این دوخطی استفاده خواهم کرد.
خلاصه دو خطی جدید
یک کارمند اداره پست که از زندگی یکنواختش خسته شده است برنده یک جایزه ی بزرگ می شود که می تواند او را به همه خواسته هایش برساند. برای بردن جایزه باید سه شرط را برقرار کند. شرط سوم مرد را به تباهی می کشاند و او را به کلی تغییر می دهد و جایزه را از دست می دهد.
درود بر محمد عزیز
خلاصه شما فقط شروع داستانه.
اصل داستان همون ماجرایی هست که مرد و به تباهی میکشونه.
پس خلاصۀ اصل ماجرا بنویسید.
مردی برای بردن جایزه ای بزرگ باید به مدت نامعلومی انتظار بکشد و حق ندارد هیچ وقت زمان پایان انتظار را بپرسد(شرط سوم). در آخر تسلیم این انتظار می شود.
این خط اصلی داستانه
زن جوانی که دور از همسرش تنها با کودکش زندگی می کند، به طور اتفاقی از جراحت پسرش عکس گرفته و به دلیل برپایی نمایشگاه، خود نیز در صدد آسیب رساندن به کودکش بر می آید.
درود خانم اکبری عزیز
من فکر میکنم این ایده ظرفیت تبدیل شدن به یک داستان بلند (حداقل 20 هزار کلمه) رو نداره.
شاید هم داره. ولی نیازه که چیزهای بیشتری رو دربارۀ وقایع داستان بگید.
اگر امکان داره کمی بیشتر از چیزی که در ذهنتون هست برام بنویسید.
سلام استاد
زنی به علت نارضایتی از محل کار همسرش و ترغیب او برای بازگشت، به روشهای مختلفی متوسل می شود. با دیدن جراحت پسرش به فکر عکاسی و ارسال آن برای همسرش می افتد.با عکس العمل دریافتی به ادامه کار تحریص و به فکر برپایی نمایشگاه با این تصاویر می افتد و از هدف اولیه دور می شود.
بدون توجه به ناراحتی کودکش برای ثبت نام در کلاس رزمی و عکاسی از جراحات او اقدام می کند. با نزدیک شدن زمان نمایشگاه ترتیبی اتخاذ می کند تا عکس های بهتری بتواند بگیرد. پیش از موعد نمایشگاه همسرش با حضور ناگهانیش، پی به افکار او برده و او را مجبور می کند نزد روان پزشک برود.
تصمیم گرفتم این مورد رو به داستان اضافه کنم که زن شاغل بوده و مجبور به ترک کارش می شود.
تمرین ۱ ماه ۳
(داستان از زبان نویسنده تعریف می شود.)
پیر مرد در آسایشگاه برای کسی تعریف می کند.وارد داستان می شود : عاشق دختری شده در اولین قرار نمی آید کل جهان را می گردد در نهایت با اندوه بر می گردد چمندانش را جمع کند می بیند دختر با شاخه گلی در دست در زیرزمین مرده . مرد را به آسایشگاه می برند پایان: از آسایشگاه فرار می کند و خود را دردریا می اندازد.
استاد می خواستم نظرتون رو راجب نام شخصیت های داستان بدونم من همیشه در این قضیه با مشکل مواجه میشم که نام اشخاص ایرانی باشه یا هویت خارجی داشته باشه؟
ببخشید استاد یک سوال دیگه ای داشتم .
اینکه راوی داستان کی باشه؟
تو درس پنجم دربارۀ این موضوع نکاتی گفته شده.
سلام آناهیتا جان
فعلاً تو این مرحله از داستان وارد بحث انتخاب اسم شخصیتها و سایر جزئیات دیگه نمیشیم.
از درس پنج به بعد البته حتما به این موضوعات میپردازیم.
و اما دربارۀ خلاصه:
کمی برام مبهمه.
از طرفی حس میکنم این خلاصه ظرفیت تبدیل شدن به یک داستان بلند رو نداره.
صد البته که شاید بتونه یه داستان کوتاه خیلی خوب بشه.
ولی هدف ما تو ماه سوم نوشتن داستان بلنده (یه چیزی بین داستان کوتاه و رمان)
چند سوال دربارۀ خلاصه:
این رو چجوری میخوای نشون بدی آناهیتا جان: «کل جهان را می گردد»
ما آخر داستان حس نمیکنیم سرمون کلاه رفته؟ آیا این غافلگیری نمیتونیم این حس رو به مخاطب بده که سر کار بوده؟
آیا میخوای بگی شخصیت مشکل روانی داشته و خودش دختر رو کشته؟
آیا فرار و غرق کردن خود در دریا میتونه پایان منطقی این داستان باشه یا نه به اجبار نویسنده چنین اتفاقی میفته؟
خیلی خوب میشه که از نو خلاصه رو بنویسی و بفرستی آناهیتا جان.
تمرین اول
زندگی دختر وپسری که به تازگی ازدواج کرده اند تحت تاثیر فتنه های خواهرِ پسردچار تلاطم می شود.دختر با صبر وتحمل ادامه می دهداما پس از گذشت سی سال ماجرا همچنان ادامه دارد.
سلام خانم کیانی نازنین
توی خلاصه ما باید سر و ته داستان رو بدونیم.
خلاصۀ شما ناقصه، و خیلی کلی. در اصل قصه هنوز شکل نگرفته.
اینکه یکی یکی رو به صورت مداوم اذیت کنه باعث شکلگیری قصه نمیشه، چیزهایی دیگهای هم لازمه.
و اینکه این سی سال رو چطوری میخواید نشون بدید؟
پرش زمانی خواهیم داشت؟
این پرش زمانی چه کمکی به داستان میکنه؟
سعی کنید خلاصه رو با این چارچوب بنویسید:
یک شخصیت اصلی که مشغول زندگی خود است
یک اتفاق زندگی او را از تعادل خارج میکند
او برای بازگرداندن تعادل به زندگیاش با شخصیت یا شخصیتهای مقابل دچار کشمکش میشود
و در نهایت به هدف خود میرسد (یا نمیرسد).
ممنونم استاد.خودم هم در مورد زمان طولانی ۳۰سال مشکل داشتم.فکر کنم باید دوباره به موضوع فکر کنم.
زن بیوه ای که برای جراحی فرزندش نیاز به پول دارد،پس از درگیری درونی باخود،بالاخره تصمیم می گیرد که به پیشنهاد ازدواج مرد ثروتمندی که بسیار شرور است جواب مثبت دهد واین زمانی اتفاق می افتد که دیگر فرزندش فوت شده است.
مهرانه یک زن جوان منضبط و قانونمند که با تنها پسرش زندگی می کنند. به خاطر بیماری کرونا و قرنطینه در خانه می ماند و بعد شغلش را از دست می دهد و به دردسر می افتد. اما در نهایت مسیر تازه ای در زندگی اش گشوده می شود و نگاهش را تغییر می دهد.
زینب عزیز
در ابتدا ملموس و روش به وقایع قصه اشاره کردید، ولی بعدش دیگه همه چیز کلی هست و بیفایده.
دقیقاً چی میشه تو قصه؟ چه اتفاقی نگاه شخصیت اصلی رو تغییر میده؟
به جای واژههای کلی و انتزاعی بهتره به وقایع ملموس و عینی اشاره کنیم.
ارادت.
سلام. خیلی سپاسگزارم از بازخورد شفاف و خوبتان.
مهرانه یک زن جوان منضبط و قانونمند که با تنها پسرش زندگی می کنند. به خاطر بیماری کرونا و قرنطینه در خانه می ماند و بعد شغلش را از دست می دهد و بیمار می شود. او همیشه می ترسید که نتواند از عهده ی بزرگ کردن فرزندش به تنهایی برآید و در چنین شرایطی با ترسش روبرو می شود. و همین رویارویی باعث تغییر نگاه او به زندگی اش می شود.
اریو یک زندگی معمولی داشت
یکی وارد زندگی اش میشود و با رفتنش اریو تقیر میکند کورنا شروع میشود و الان اریو وقت دارد که ایده هایش را به واقعت نزدیک کند
تا بعد از کورنا هم به دنبال خاطره هایش با اون فرد برود ولی با ایده هیش مواجه میشود
در خاطرتش اخر کدام یک
سلام بهنیا جان
خلاصۀ تو ناقصه. ما در جریان داستان قرار نمیگیریم.
دقیقاً چه اتفاقی میفته؟
ما در طول قصه قراره چه چیزی رو دنبال کنیم؟
آریو دقیقاً درگیر چه ماجرایی میشه و میخواد بر چه موانعی غلبه کنه؟
ماه سوم تمرین اول:
وقتی حلما به دنیا آمد فکر کرد که دیگر روی شادی را در زندگی نمی بیند.کودکی با نقص جسمی، نوزادی بسیار کوچک با پاهایی بسیار کج.
با خودش فکر می کرد بعد از ازدواج مشکلاتش کمتر می شود اما فکرش اشتباه بود…
بهاره عزیز
این متن رو نمیشه خلاصه داستان دونست.
بیشتر شبیه بخشی از یک متنه.
داستان چیه؟
شخصیت اصلی درگیر چه ماجرایی میشه و دقیقاً چجوری با موانع دست و پنجه نرم میکنه و در نهایت داستان به کجا میرسه؟
خوب در مورد دختری هست که قبل از ازدواج چالشی رو تجربه کرده و فکر می کنه با ازدواج می تونه به آرامش برسه اما تولد فرزندی چالش برانگیز تر او را وارد مسیر تازه ای می کنه.
او با بزرگ کردن این کودک سخت و چالش های توی مسیر به فردی دیگری تبدیل میشه.
استادعزیز باسلام .منتطر باز خوردتون هستم که تمرین های بعدی را ادامه بدهم .
لطفا اگر وقت داشتین پاسخ پرسشم که در کافه نویسندگی ازتون پرسیدم رو هم پاسخ بدهید چون به این تمرین مربوط است .با سپاس
تمرین اول ماه سوم.دو خطی داستانم:
عرفانه و تندر دختر وپسر جوانی که در بحبوبه انقلاب وجنگ ایران وعراق با یکدیگر ازدواج ناموفقی دارند .دختر با پی بردن به این عدم سازش با تلاش سخت توانست بعد از یک دهه خودش زا از این زندگی رها و بر خلاف جو حاکم برجامعه مستقل بشود.
سلام ناهید خانم گرامی
اصل داستان چیه؟
یعنی دقیقا اختلافات سر چیه؟
شخصیت اصلی چه مانعی رو میخواد پشت سر بگذاره؟
درس ۱
سلام. استاد نظرتان در مورد این داستان کلاسیک اسلامی چیه؟
– ابوطالب و جمعی از قریش نزد ورقه بن نوفل رفتند تا خدیجه را از او خواستگاری کنند. در سال ۶۲۰۳ محمد به سن چهل سالگی مبعوث به رسالت شد. پس محمد سه روز در غار تور بود و در روز چهارم روانه مدینه شد و در دوازدهم ماه ربیع الاول سال سیزدهم بعثت وارد مدینه شد.
درود آقای دوستی زاده عزیز
بحث متون تاریخی به کلی فرق میکنه با نوشتن متون تخیلی.
البته تو تاریخ هم میشه از تخیل بهره گرفت، ولی خب تو موضوعات مذهبی چنین کاری رو نمیکنن اینجا.
حالا چون قراره حسابی ما با ایدۀ خودمون ور بریم، بهتره کلاً برید سراغ یه چیز تخیلی که راحتتر باشیم.
صد البته که ایدۀ تاریخی خودتون رو هم به طور موازی میتونید بنویسید.
ارادت.
سلام آقای کلانتری عزیز
این داستان تاریخی را تا هفتصد کلمه نوشتم حالا منتظر بازخورد شما برای داستان تدی می مانم.
خیلی ممنون
به نام خدا
تمرین اول از ماه سوم
شکوفه دختری است که درکودکی مادر و پدرش از هم جداشدهاند در شانزده سالگی ازدواج میکند. و چند سال بعد شوهرش به جرماعتیاد و دزدی به زندان میافتد و او با یک بچه طلاق میگیرد. و وارد زندگی جدیدی میشود.
داستانی واقعی از یکی شاگردانم
سلام استاد
اوقاتتون به نیکی
متوجه نشدم چرا در این میان از بازخورد گرفتن محروم ماندم
خوب میدانید که فردی مبتدی مثل یک کلام از استادش شنیدن چقدر باارزش است
سلام خانم مهدوینژاد عزیز
عذر میخوام از شما. متاسفانه بازخوردی که برای شما نوشته بودم -بنا به دلیلی که برام روشن نیست- ثبت نشده. بنابراین از نو برای شما مینویسم:
اولین نکته اینه که باید یک موضوع مهم رو در نظر داشته باشیم:
واقعیت هیچوقت برای نوشتن یک داستان کافی نیست. واقعیت تنها میتونه مادۀ خام خلق یک داستان رو فراهم کنه.
به خاطر همین بهتره واقعی بودن جرقۀ شکلگیری داستان رو جزو مزیتهای اون تلقی نکنیم.
و اما دربارۀ این ایده:
در اصل ما یه چنین خلاصهای داریم:
«زنی که همسرش به جرم اعتیاد و دزدی در زندان است، با وجود داشتن یک فرزند از همسرش جدا میشود تا زندگی تازهای را آغاز میکند.»
ماجرای کودکی زن رو میشه جزو «پیشداستان» در نظر گرفت؛ یعنی اطلاعاتی دربارۀ پیشینۀ شخصیت.
حالا شما باید بگید اصل داستان چیه؟
در طول داستان ما قراره چه چیزی رو دنبال کنیم؟
قراره دشواریهایی که سر راه طلاق زن هست رو ببینیم؟ (یا نه قراره زندگی جدیدش رو ببینیم و ماجرایی که در شروع یک زندگی تازه براش ایجاد میشه؟)
در طول داستان، شخصیت اصلی مشخصاً درگیر چه وقایعی میشه؟ چه موانعی سر راهش هست؟
ارادت
سلام استاد اوقاتتون شاد و پرامیدباد
خواهش میکنم بزرگوارید
بازخورد شما را چند بار مطالعه کردم
حتما دوباره بازبینی میکنم و طبق آنچه که شما فرمودید داستان را ویرایش کرذه ارسال میکنم
سلام استاد عزیز
بر اساس سوالاتی که درباره سرنوشت و داستان زندگی شخصیت اول یعنی شکوفه پرسیدید اینطور قصه شروع میشود
شکوفه دختری که در دوران بلوغ و نوجوانی بسر میبرد و به دلیل طلاق مادرو پدرش و ناسازگاریاش با همسر دوم پدرش او را دختری پرخاشگر و عصبی کرده بود و سرکشی نافرمانیش در مدرسه و خانه برایش دردسر آفرین میشدند در این بین مادر شکوفه که ازدواج مجدد کرده و تا حدودی هم نسبت به شرایط دخترش حساس شده تصمیم میگیرد علارغم کوچکی و ناپختگی او را راضی به ازدواج با پسری جوان کند و شکوفه که همیشه به دنبال راهی برای خلاصی از زندگی اجباری با همسردوم پدرش میگشت ازدواج را مفری میبیند و با وجود اینکه آرزوها و علاقش را بربادرفته میدید و متوجه علایم و رفتارهای مشکوک از همسرش شده بود تن به ازدواج ودرنهایت مادر شدن میدهد و حالا که او تنها حدود ۱۸ سال دارد به عنوان یک مادر بار مسئولیت خانه و فرزند را به سختی به دوش میکشد و خودرا در این بین تنها و رها میبیند و مشکلاتش را از خانواده پنهان میکند تا جایی که حتی تا یکسال هیچکس از طلاق او باخبر نمیشود شکوفه با منطق وعقل خودش بسیا تلاش کرد تا در برابر مشکلاتی که همسرش بوجود آورده استقامت کند اما او هنوز نوجوانی خام بود که تجربهایی برای اداره کردن زندگی با این حجم از مشکلات را نداشت یکسال با همهی مشکلات جنگید و با زدواجهای موقت هزینهی زندگیش را تامین میکرد
حالا پسرش به سن مدرسه رسیده و باید به فکر سرپناهی باشد
و زندگی، جوانی و تمام آرزوهایش را در ازدواج با مردی که حدود سی سال بیشتر از او سن دارد ببیند و آرامش ، امنیت نداشتهاش را بدست آورد.
ماه سومدرس ۱
تمرین:نوشتن دو خطی ایده
ازدواج سنتی که دختر در اولین دیدار عاشق می شود و در همان اولین سال زندگی متوجه میشود پسر از روی اجبار با او پیمانازدواج بسته و والدین به او اجازه جدایی تا زنده است را نمیدهند. این زندگی سالهای طولانی با عشق وسکوت زن ادامه می یابد ولی زن یکجا دیگر می بُرد وخودش برای پایان دادن به آنمی ایستد.
خانم شعبانپور عزیز
چیزی که نوشتید هنوز به داستان تبدیل نشده.
بهتره به جای اینکه روایت طولانی زندگی یک نفر رو بنویسید.
گوشهای از زندگی شخصیت رو انتخاب کنید.
شخصیت رو در حال دست و پنجه نرم کردن با یه مانع خاص نشون بدید.
و در نهایت هم نشون بدید که شخصت میتونه یه موانع غلبه کنه یا نه.
شاید خوندن درسهای بعدی موضوع رو براتون روشنتر کنه.
سلام ممنون از راهنماییتون
ایده دوخطی جدید
زنی در یک صبح پاییزی وقتی از یک تقاطع عبور میکرده است بایکماشین به علت سرعت بالای در پیچ برخورد میکند زن به ده متر جلوتر پرتاب می شود راننده به راه خود ادامه می دهد واورا زیر هم میگیردزمانی که ماشین تا روی شانه زن عابر رسیده بوده با فریادهای عابران راننده ترمز میکند. و همه فکر میکردند زن عابر زنده نخواهد ماند اما او به طور معجزه آسایی از اینمهلکه نجات میگیرد.
ببخشيد اين مطلب را هم اضافه مي كنم . همينطور داستان هاي سفرهايم به كشورهاي مختلف
با سلام خدمت آقاي كلانتري عزيز، خويشداستان من در مورد دختري است(خودم) كه در روستايي كوچك به دنيا مي آيد. با ايده ها و خواسته ها و بلندپروازي هاي جالب و گاها عجيب غريب، و در بزرگسالي به همه خواسته هايش دست مي يابد، از داستان هاي نوجوانيش و مهاجرت در جواني و ازدواج با يك پسر خارجي و شرح وقايع و اتفاقات روزمره.
سارا جان
اینکه از زندگی خودمون بنویسیم عالیه.
ولی توجه داشته باشیم، ما قصد نوشتن زندگینامه یا خاطرات نداریم.
میخوایم زندگی رو بهانۀ ساختن داستان کنیم.
چیزایی که نوشتید هیچ داستانی به ما نمیدن.
شخصیت اصلی رو در جریان درگیری با یک اتفاق خاص قرار بدید، نشون بدید چطور با تلاش میکنه تا بر موانع غلبه کنه و در نهایت نتیجه تلاشهاش چی میشه.
نیازی نیست از لحظۀ اول تولد شروع کنیم. یک گوشه از زندگی و یک ماجرای خاص کافیه.
تمرین اول ماه سوم
داستان دختر جوانی که با سفارش ، در شرکت دوست برادرش استخدام میشود. پس از چندماه رفتار رئیسش صمیمی و رو به هرزگی میرود دختر با یکی از همکارانش ازدواج می کند اما رفتارهای رئیس همچنان ادامه می یابد و او سرانجام تصمیم می گیرد اخراج شود .
سلام و خداقوت استاد عزیز
فکر کردم شاید لازم باشه ی کم بیشتر توضیح بدم .دوباره نوشتمش .
تمرین اول ماه سوم
داستان بهار ۲۳ ساله که با سفارش ، در شرکت دوست برادرش استخدام میشود. پس از چندماه رفتار رئیسش که از ابتدا با اوصمیمی بود رو به هرزگی میرود دراین کشمکشها ، بهار با یکی از همکارانش ازدواج می کند اما رفتارهای رئیس همچنان ادامه می یابد و سرانجام بهار برای پنهان کردن حقایق و ترس از آگاهی دیگران . شرط رئیس برای ماندن و رابطه با او را نمی پذیرد و تصمیم می گیرد اخراج شود .
درود هدا خانم گرامی
این خلاصه برای تبدیل شدن به یک داستان بلند یه چیزایی کم داره. خلاصۀ شما در اصل اینه:
«دختری در محل کارش توسط مدیرش مورد آزاد قرار میگیرد، و حتی با وجود ازدواج دختر با یکی از همکارانش، آزارهای مدیر کماکان ادامه مییابد. دختر در نهایت محل کارش را ترک میکند.»
یه مقدار دیگه به داستانتون فکر کنید؟
به نظرتون چه چیزی در این داستان کمه؟
به سیر منطقی وقایع هم فکر کنید.
سلام استاد عزیزم
درباره ی سیر منطقی وقایع ازپیش فکرکردم ، آزارهای مدیر در حدکلام هستند و باور پذیر . و داستان عاشقی و ازدواج دختر و مشکلات او بخاطر اعتیاد پدرش در داستان است که در خلاصه ی داستان اورده نشد .خلاصه جدید رو میتونم اینجوری بنویسم
داستان دختر جوانی که در شرکت دوست برادرش استخدام میشود. بعد چندماه آزارهای کلامی رئیس شروع می شود دراین کشمکشها ، یکی از همکاران عاشق دختر شده و ازدواج می کند اما آزارهای مدیر همچنان ادامه می یابد ، برادر دختر ک حامی اش است در تصادفی میمیرد و پدر معتاد می شود و دختر منزوی . سرانجام تصمیم میگیرد اخراج شود .
تمرین اول ماه سوم:
داستان حکایت از؛
پیدایش عشقی عجیب در دل هانیه به عظیم دارد که بدلیل ترس عظیم از وابستگی شدید هانیه به او، تصمیم می گیرد که این ارتباط را کمرنگ کند. اما عظیم هرگز موفق نشد، حتی بعد از اینکه در صانحه تصادف از بین رفت.(بخشی از زندگی یکی از همکارانم)
درود سیما خانم عزیز
واقعیت برای تبدیل شدن به داستان باید راه درازی رو طی کنه.
این کافی نیست.
فکر کنید دارید یه فیلم رو تماشا میکنید، آیا اینا کافیه:
یکی یکی رو تو دلش دوست داره، بعد تصمیم میگیره کمتر دوست داشته باشه، بعد طرف تصادف میکنه میمیره.
این کافی نیست.
واقعیت میتونه یه جرقه اولیه به شما بده.
شما به عنوان نویسنده باید این واقعیت رو از نو بسازید و به یه داستان تبدیل کنید.
استاد نازنینم؛ در دو خط گفتن موضوع داستان کمی دشوار بود و شما حق دارید. اما شخصیت اصلی الان مرد نیست. چون اون میمیره و داستان با یه مرده که نمیتونه ادامه داشته باشه. شخصیت اصلی زن هست. اونه که الان همکار منه. اونه که زنده میمونه و میجنگه. میجنگه با خیالش. با واقعیت. اون میمونه با یه ازدواج از روی لجبازی با خودش با عشقش که از مسئولیت عشق ترسید و حتی زنده نموند و حتی بعد از تصادف و سوختگی اثری از جسمشم نموند. اینها قراره حکایت بشه از زبان من با مکالمه ای که با اون دارم. و راوی سوم شخص. من حتی نمیدونم این مدل روایت درست هست یا نه؟ استاد وقتی ده سال پیش این خانم برای استخدام به محل کار ما اومد، در لحظه ی اول انگار مدتها بود که همدیگر رو می شناختیم و بعدها که صمیمی تر شدیم چیزهایی از زندگیش تعریف کرد و همیشه می گفتم کاش کسی پیدا بشه که داستان روزگار هانیه رو بنویسه. الان من نمی دونم باید چیکار کنم؟ همین داستان را از سر بگیرم یا باید ایده روعوض کنم؟ یا همین ایده رو اصلاح کنم؟ لطفا کمکم کنید چون جز شما حامی ایی ندارم!
اصلاح ایده:
تصمیم کهنه ی نوشتن داستان عشق هانیه جدی می شود و همه چیز برمیگردد به 20سال پیش، خاطرات در طی مکالمه ای بین شخصیت اصلی و راوی بازگو می شود و نویسنده ماجرا را روایت می کند. از پیدایش عشق هانیه و عظیم تا اوج احساسش و نافرجامی آن. اما زندگی سرسخت است و ادامه دارد، چرا که عشق جاودانه است.
سلام . پسر روانشناسی به تازگی و در برخورد با مراجع جدیدش که دچار فراموشی شده ، کنجکاو میشود و بی آنکه بخواهد درگیر کشف زندگی گذشته دختر جوان میشود . در این میان اتفاقات عجیبی رخ میدهد
سلام زهرا خانم گرامی
کافی نیست.
این فقط یه اشاره کوچولو به اول ماجراست.
بعد چه اتفاقی میفته؟
پسر دانشجویی ، بر حسب اتفاق با دختری که برای تحصیل از شهر دیگری امده آشنا و پس از مدتی با شناخت دختر، به وی علاقه مند می شود. او متوجه می شود دختر، سال ها پیش طبق وصیت نامه پدربزرگش با پسرعمویش محرم است و حالا باید باهم ازدواج کنند .پسر و دختر پس از جدل و مقابله با خانواده دختر نمیتوانند آن هارا راضی کنند به وصیت نامه عمل نکنند .در نهایت وقتی پسر میفهمد دختر تصمیم گرفته با رضایت خودش به این ازدواج تن بدهد به شهر خود بازمی گردد، درسش را تمام میکند و به حرفه اش میپردازد
اکرم کشاورز
۱۳۹۹-۰۸-۱۹ ۳:۲۰ ب.ظ
باسلام خدمت استاد کلانتری بزرگوار
تمرین ۱ماه سوم
داستان دختری به نام سمن ناز که در خانواده فقیر بدنیا امده و دو برادر دارد و درخانواده تضاد جنسیتی بسیار سخت حاکم است و دختر ارزش و جایگاهی برای پیشرفت ندارد واز داشتن دوست صمیمی محروم است و تنها مونس تنهایی او عروسک پشمینه ای تکه دوزی شده زشت باچشمان دکمه ای بزرگ و کوچک است که مادر بزرگ سختگیر و بد اخلاق برای روزتولد او دوخته بود…………
سلام خانم کشاورز عزیز
این فقط یه معرفی کوتاه از شخصیت اصلی داستانه.
هنوز به اصل داستان اشارهای نکردید.
شخصیت اصلی ما دقیقاً درگیر چه موانعی میشه؟
قراره بر چه موانعی غلبه کنه؟
و در نهایت چه اتفاقی براش میفته؟
سلام استاد عزیز
در ادامه داستان دخترک بابت تنهایی و نداشتن دوست و همراهی دچار بیماری افسردگی میشه و بعد بابت اشتباه مادر موهاشو از دست میده و در دوران مدرسه دچار اختلال یادگیری شده و درطول سالهای مدرسه و دبستان دچار سردردهای شدید شده و …و در دوران پایان دبیرستان مادر اورا به زور با فردی که ۱۸ سال از اوبزرگتره شوهر میده و میفرسته شهر دیگه و دخترک از ۱۸ سالگی در رویایی خاموش شده و نهفته میمونه تا سن ۲۸ سالگی و جرقه ی بیدارشدن و جنگیدن در اوشکل میگیره ……
با سلام خدمت استاد عزیز .
داستان من به این شکل خواهد بود . ازدواج وزندگی زوج جوانی که در زندگی انها اتفاقات مهمی میافتد ومهمترین ان دچار شدن زن به بیماری روحی که دراثر استرس دوران بارداری به ان دچار شده است . همسر او دچار اختلال ژنتیکی بوده وقبل از ازواج او وخانواده اش این مسئله را مخفی کرده بودند بعداز تولد اولین فرزند توسط یکی از اقوام خبردار میشود ودرزمان بارداری دوم دچار این استرس میشود وپیامدهای ان بیماری که مسایل زیادی رابه دنبال خود داشت.
درود بر خانم پایا
ایدۀ شما شروع خوبی داره.
اما این فقط یه شروعه.
ما به داستان نیاز داریم.
اینکه بگیم شخصیت استرس داره و پیامدهای بیماری زیاده کافی نیست.
شخصیت اصلی دقیقا چه کارهایی میکنه برای غلبه بر موانع و آخرش به کجا میرسه.
دختری در رابطه دوستی با پسری است، اما پسر بی¬دلیل او را ترک می¬کند و دختر در جستجوی علت ماجراست اما نمی¬تواند پسر را پیدا کند. دختر سعی می¬کند تنهایی¬اش را بپذیرد ولی هر روز خاطراتش مرور می¬شود تا می¬رسد به روز اولی که پسر تنها برایش یک غریبه بود و از ماجرا عبور می¬کند.
درود سیما خانم گرامی
این خلاصه نهایتاً به ما یه داستان کوتاه میده.
خیلی هم درونیه ایدۀ شما. یعنی زیاد راه نمیده به گسترش بیشتر.
به خاطر همین پیشنهادم اینه که برای تبدیل کردن این ایده به یه داستان بلند، یه مقدار شاخ و برگ بهش بدید.
یه فیلم بهتون پیشنهاد میدم، اگه تونستید ببینید:
https://en.wikipedia.org/wiki/Like_Crazy
سلام خدمت استاد گرامی
دوخطی جدید
دختر بیست ساله ای که بایک تور گردشگری به ترکیه میره و اونجا از تور جدا میشه و به شهر وان میره تا از طریق دریا و قاچاقی به یونان بره و با دختر افغانی آشنا میشه.قایق مهاجران در یک طوفان غرق میشه و دختر و دوستش به شکل عجیبی نجات پیدا میکنن و در اردوگاه مهاجران یونان ساکن میشن و یک مرد قاچقبر به دختر میگه اگه تن به رابطه با مرد بده اون رو به اروپا میرسونه و دختر علی رغم میل باطنی میپذیره ولی در لحظات آخر پشیمان میشه و آرزوی مرگ میکنه و صحنه بر میگرده به عقب.جایی که در واقع هر دو دختر در همون دریاچه غرق شده بودن و مرده بودن
نه طوبی جان. فعلاً از سرِ کار گذاشتن خوانندۀ داستان دست بردار. برای نوشتن یه داستان خوب همیشه به این شعبدهبازیها نیاز نیست: «در لحظات آخر پشیمان میشه و آرزوی مرگ میکنه و صحنه بر میگرده به عقب.جایی که در واقع هر دو دختر در همون دریاچه غرق شده بودن و مرده بودن»
داستان شما منطقی شروع میشه، منطقی ادامه پیدا میکنه، اما آخرش غیرمنطقی منفجر میشه!
بهتره یه پایان درست و طبیعی براش بسازید.
سلام استاد گرامی.
بله چشم.
“دختر در آخرین لحظات پشیمان میشه و سعی میکنه فرار کنه اما مرد جلوی اون رو میخواد بگیره و دختر تقلا میکنه و سرش به لبه میز برخورد میکنه و میمیره.”
سلام
تدی کلاس سوم بود که مادرش را از دست داد. افسرده و کمرو شده بود. ولی توانست سفت و سخت به درس و مدرسه بچسبد. وقتی از دانشگاه فارغ التحصیل شد پدرش را از دست داد. تدی تمام موفقیتهای خود را مدیون معلم کلاس پنجم می دانست. بعدا توانست دختر رویاهایش را ملاقات کند.
عبدالحسین عزیز
اینها بیخودی خلاصه رو شلوغ میکنه: «افسرده و کمرو شده بود. ولی توانست سفت و سخت به درس و مدرسه بچسبد.»
نکته بعدی دربارۀ مرگ پدر و مادره، یعنی شما فقط با کشتن مادر و پدر شخصیت، اون هم با یه فاصلۀ حدوداً بیست ساله فقط میخوای برای شخصیت اصلی بحران ایجاد کنی؟
سلام
تمرکز داستان روی معلم تدی است : تامپسون یک معلم ابتدایی بود، افت تحصیلی شاگردش باعث شد که از درس دادن دست بکشد و به تعلیم و تربیت کودکان بپردازد، او از اینکه تلاشش باعث موفقیت آنها می شود دریافت که برای یک معلم، شخصیت مهمتر از تدریس است.
تمرین اول ماه سوم
داستان یک روح در جهان ازل که بر سر دو راهی ماندن و یا فرو رفتن در قالب جسمانی در تردید مانده است، او به دنبال راهی برای رمز گشایی علت این افول است که بعد از کندو کاو بسیار با یک اتفاق ساده تصمیم خود را می گیرد.
درود آزاده خانم گرامی
راستش مبهمه.
باید به یه خلاصه شفاف و روشن برسیم.
اصل داستان چیه؟ شخصیت اصلی دقیقاً وارد چه ماجرایی میشه؟ چه موانعی رو در پیش داره؟ چطور به این مواقع غلبه میکنه؟ و در نهایت به کجا میرسه؟
سلام بر استاد بزرگوار
واقعا نشان دادن تمام ماجراها و فراز و نشیب های داستان در دو خط آسان نیست، اما دو خطی را باز نویسی کردم و مجددا براتون ارسال می کنم
داستان یک روح در ازل که در جستجوی علت و راز هبوط به دنیای مادی است.او مخفیانه وارد کارخانه ساخت بدن جسمانی توسط فرشتگان می شود و بعد از دیدن اجساد و قفس های خاکی برای به دنیا نیامدن مصمم می گردد. اما در اوج ناامیدی و تمنا برای ماندن، با چشیدن قطره ای از انواع مفاهیم و تعالیم دنیوی فقط برای درک مفهوم عشق مشتاقانه برای به دنیا آمدن داوطلب می شود.
داستان زندگی مرد روستایی که در روستایی پرت و محروم مشغول دامداری و گذران زندگی است. زندگی آرام و راحتی را در کنار خانواده دارد و بر اثر حادثه ای تمام سرمایه زندگی اش را از دست می دهد و برای ادامه زندگی به همراه خانواده به سمت شهر حرکت می کند، اما این مهاجرت او را دچار حوادث گوناگونی می کند.
سلام احمد نازنین
شروع خوبی دارید.
فقط اینکه این کمه. به وقایع اصلی که داستان رو پیش میبرن اشارهای نکردید.
ما اینجا فقط حادثه محرک رو داریم. زندگی یک نفر از تعادل خارج میشود… همین. خب این کافی نیست. دقیقاً بعدش چه اتقاقی میفته؟ هدف شخصیت اصلی غلبه برا چه موانعیه؟ آخرش به کجا میرسه؟
سلام استاد کلانتری عزیز
خلاصه دو خطی داستان که مجدد نوشتم
یارمحمد مردی روستایی و دامدار است که علاقه فراوانی به داشتن فرزند پسر و جدا شدن از زندگی روستایی را دارد. در اثر حادثه ای طبیعی تمام سرمایه زندگی را از دست می دهد و پس از تولد اخرین فرزندش که دختر است از خانواده جدا و به شهر می رود و بدون اطلاع همسر اول به امید داشتن فرزند پسر دست به ازدواج دوم می زند که در این مسیر به مشکلات زیادی می خورد و در نهایت به روستا برمی گردد.
سلام بر شاهین عزیز و پرانرژی
بخش اول.استش از بین داستانها یا رمانهایی که در ماه دوم شما اشاره کرده بودید خب من نگارش محمود دولتآبادی را خیلی دوست دارم و تقریباً خیلی از کتابهایش را هم خواندهام. اما از نظر محتوایی فکر میکنم مادام بوواری به ایدهی من نزدیک باشد.
بخش دوم.ایدهی داستان من یک شخصیت مرزی است. با طرحوارههای ناسازگارش ناخودآگاهش. او برای فرار از شریط ناسازگار درونیاش مدام از رابطهای به رابطهی دیگر جابجا میشود و هر بار با احساس طردشدگی رابطهها تمام میشوند. و آسیب روی آسیب جمع میشود. بدون آنکه بینشی داشته باشد. تا خودش را در پی یک خودکشی شدید در آسایشگاه مییابد.
استاد من این طرح را میخواستم برای کارگروه رمان شروع کنم اما به نظر شما از اینجا استارتش را بزنم یا با ایدهی دیگری شروع کنم؟
از کی شروع به نوشتن کنیم؟
شاهین کلانتری
سلام مرجان خانم عزیز
لطفاً تمام اصطلاحات روانشناسی رو از خلاصه دو خطی خودتون حذف کنید.
فقط و فقط داستان رو بگید. اول و وسط و آخر داستان شما چه اتفاقی میفته؟
دربارۀ سوال آخر: فعلاً تمرکزمون روی تمرینهای این ماه باشه بهتره.
دختری که به علت مرگ ناگهانی پدرش در اثر مشاجرات خانوادگی بر سر او برای فرار از عذاب وجدان ناشی از مرگ پدر و نیز از دست مادر بیمار، در رابطههای افسارگسیختهای جابجا میشود.دستآخر در رابطه با مرد میانسال و از دست رفتن بکارت و فاش شدن ماهیت اصلی مرد دست به خودکشی میزند.
شاهین کلانتری
سلام مرجان خانم عزیز
تو تمرینی که برای درس دوم نوشته بودید، موضوع روشنتر شده بود. فکر کنم تو درس سوم روشنتر هم بشه جریان داستان.
فقط یه پیشنهاد:
فکر کنید خودکشی جزو گزینههاتون نیست. اونوقت داستان چجوری تموم میشه؟
چقدر خوب که تمرینها رو به اینجا انتقال دادید خانم سلیمی عزیز.
برقرار باشید استاد.
استاد کلانتری
واقعیت من موضوع داستان دوخطی را در پست قبلی گذاشتم و وقتی بخش اول درس دوم را خواندم متوجه شدم ایده کاملی برای تکمیل فهرستی که برای بخش های داستان گفته اید ندارم، سوال برایم پیش آمد که ایده قبلی قابلیت پخته شدن دارد برای داستان یا ایده دیگری را در نظر بگیرم که راحت تر باشد یا حداقل ابعادش برای خودم روشن تر باشد ؟
درود مجدد
چه خوب که سراغ درسهای بعدی هم رفتید.
من فکر میکنم با همین شخصیتی که ساختید میشه به ساختن یه داستان خوب فکر کرد.
داستان کودکی است که پدر و مادر برنامه ای برای بچه دار شدن نداشتند و بطور ناخواسته به دنیا می آید، مادر برای سقط او دست به هرکاری میزند ولی موفق نمیشود. کودک به دنیا میآید و درطول زندگی در جستجوی معنایی برای زندگیش است.
سلام مریم خانم عزیز و گرامی
شما اینجا در اصل به پیشداستان اشاره کردید.
حالا ما فقط یه شخصیت داریم.
باید برای این شخصیت یک داستان بسازید.
بنابراین با در نظر گرفتن همین پیش داستان، برای شخصیت اصلی یک داستان بسازید.
مشتاقم تا خلاصۀ جدید شما رو بخونم.
لادن، دختر 22 ساله جنوبی، تحصیلات دوره لیسانس را در اصفهان گذرانده، وسایلش را جمع، از دوستانش خداحافظی میکند. در اتوبوس زنی (لادن 35 ساله) کنارش مینشیند. گفتگویی که در مسیر بین این دو به جریان میافتد، لادن 22 ساله را تکان میدهد و آغازگر زندگی جدید اوست.
سلام لادن عزیز
این کافی نیست.
فقط اشاره به گوشهای از ابتدای یک داستانه.
اصل ماجرا چیه؟
شما وقایعی رو قراره به ما نشون بدید؟
با یه گفتگوی اتوبوسی نمیشه یه داستان بلند ساخت.
سلام.وقت تون بخیر.
من ایدهی دوخطی رو ارسال کردم ولی هنوز بازخورد دریافت نکردم که ادامه بدم بقیه ی تمرینات رو.
میخواستم ببینم تمرینم ثبت نشده و دوباره ارسال کنم یا هنوز تایید نشده؟
ممنونم
درود
براتون نظرم رو نوشتم.
مشتاقم تا خلاصه بازنویسی کنید و از نو بفرستید.
ممنونم استاد
سه بازمانده ی انفجار کشتی مسافربری در قایقی بدون پارو و بادبان معلق مانده اند. اگر جریان آب انها را همراهی کند 10 روز دیگر به ساحل جزیره ای ناشناس می رسند، ولی فقط به اندازه ی سه روز آذوقه دارند.
باید یکی از آنها قربانی شود اگرنه هر سه میمیرند. اخر داستان قهرمان با مرگ خودش دوتای دیگر را هم نمی تواند انجام دهد.
(سه بازمانده ی کشتی مسافربری ، با آذوقه ای ناچیز برای زنده ماندن در دریا می جنگند و در آخر هر سه می میرند)
سلام محمد عزیز
مشتاقم ببینم ایدۀ تو در درسهای بعدی چطور گسترش پیدا میکنه.
سلام استاد.صبح شمابخیر.من تازه دیشب آخر شب خیلی اتفاقی پاسخ شما به دوخطی جدیدم رو پیدا کردم.و تمام این مدت فکر میکردم هنوز دو خطی جدید من رو ندیدید.کاش میشد پاسخ های شما مستقیم برای خودمون میومد.مثلا تو همین صفحه.
حالا تازه متوجه شدم صحبت شما رو🙃🙃🙃اینکه دوخطی من داستانی توش نیست که بشه بیست هزار کلمه پرورشش داد.طی چندروز آینده دوخطی جدید میفرستم.انشاالله
متشکرم
سلام خانم طبیبی عزیز
بازخوردهای من فقط همینجا ارائه میشه.
مشتاقم تا نوشتههای جدید شما رو بخونم.
پاسخ تمرین درس اول ماه سوم:
ایدهی داستان:
پزشکی که برای رفتن به سوریه و کمک به کادرپزشکی پشت جبههی جنگ با داعش، برای رضایت خانوادهاش، با شرط «ازدواج» که برایش گذاشتهاند، موافقت میکند و مجبور به عقد با یکی از دانشجویانش میشود.
سلام راضیه خانم عزیز
این میتونه ایدۀ یه داستان کوتاه باشه. اما به نظرم مایه تبدیل شدن به یه داستان بلند رو نداره.
انگار شما فقط به اول یه داستان اشاره کردید. برای گسترش متن به چیزهای بیشتری نیاز داریم.
سلام و ممنون از پاسخ تون. استاد در روند داستان اتفاقاتی میفته که شخصیت اصلی رو راضی می کنه به اینکه با شرایطی تن به خواسته خانوادهش بده و در آخر هم متوجه میشه تصمیم درستی گرفته. باتوجه به چالشهایی که پشت سر میذاره. و همهی این اتفاقات و چالشها رو قراره بنویسم.
با این حال به نظر شما کلا باید ایدهم رو تغییر بدم و برم سراغ ایدهای دیگه؟
تمرین اول.
رضا کلاس اول راهنمایی بود ، وضعیت درسی او از نظر خانواده اش چندان رضایت بخش نبود چون اهل بازی بود. داشت به سمت خانه می رفت که متوجه شد صدای ناله و شیون از خانه همسایه بلند است.
درود آقای دوستی نژاد عزیز
این فقط ابتدای داستانه.
اصل داستان چیه؟
سلام
این اول خودزی نامه بود و دو هزار کلمه هم نوشتم اما چون حافظه یاری نکرد تبدیل شد به یک داستان دفاع مقدس و چون از موضوع خارج شد و نیاز به تحقیقات داشت از ادامه آن منصرف شدم.