2 ابزار و 3 تمرین پایه
در ماه دوم دورۀ نویسندگی خلاق، هم میخوانیم و هم مینویسیم.
این ماه دو ابزار و سه تمرین پایه خواهیم داشت که استفاده از ابزارها و انجام تمرینها بر مهارت نویسندگی ما میافزاید.
2 ابزار پایه
اولین ابزار: هر جا حس کردید معنی کلمهای را نمیدانید به سایت یا اپلیکیشن واژهیاب مراجعه کنید و دربارۀ معنی کلمۀ موردنظرتان در لغتنامههای مختلف مطالعه کنید: واژهیاب
کار با واژهیاب باید به یکی از عادتهای ما تبدیل شود، طوری که هر روز حداقل یک بار به آن سر بزنیم.
دومین ابزار: حین نوشتن برخی تمرینها به واژگان مترادف نیاز خواهید داشت. اشراف نویسنده به واژگان مترادف امری ضروری به نظر میرسد.
گابریل گارسیا مارکز میگوید:
«تعجب میکنید اگر برایتان بگویم که من به کمکِ کوهی از لغتنامهها مینویسم، و همیشه هم در پی لغتنامههایی در زمینۀ مترادفات هستم.»
برای دسترسی به واژگان مترداف این برنامه را نصب کنید: واژهدان: دستیار نویسندگی شما (این برنامه صرفاً برای کامپیوتر است).
سه تمرین پایه:
تمرین 1: رونویسی (درس 10 ماه اول)
الزماً بنا نیست از تمام متنهای ارائه شده رونویسی کنید. اما پیشنهاد ما انجام مداوم این تمرین است.
تمرین 2: کلمهبرداری (برای آشنایی با تمرین کلمهبرداری این مطلب را بخوانید: کلمهبرداری)
نحوۀ انجام تمرین کلمهبرداری به زبان ساده:
1- حین خواندن متنها کنار دستتان قلم و کاغذ داشته باشید.
2- کلمات، عبارات و جملاتی که برایتان جالب است و تازگی دارد یادداشت کنید.
3- بعد از مطالعه، با استفاده از کلماتی که برداشتهاید متنی تازه بنویسید (دلنوشته، داستان، شعر و…).
4- نکته: وسواس را کنار بگذارید و هر طور شده با کلمات و عبارتی که برداشتهاید جملات تازه بسازید.
5- یک نمونه تمرین کلمهبرداری
تمرین 3: مرورنویسی
دربارۀ این تمرین در درسهای آینده بیشتر صحبت میکنیم. اما در کل هدف این است که بعد از خواندن برخی از متنها بتوانید نظر خودتان دربارۀ آن نوشته را بنویسید. توصیه ما این است که روی استخراج نکات آموزشی هر متن زمان بگذارید و آنها را بنویسید.
و حالا درس اول:
جنون نوشتن | نثر رضا براهنی
دکتر رضا براهنی یکی از نامدارترین شاعران، داستاننویسها و منتقدان ایران معاصر است. چیرهدستی دکتر براهنی در شعر و قصه و نقد باعث شده تا جایگاه او در ادب فارسی از اهمیت بالایی برخوردار باشد. در بخش فیلمها بخشی از یکی از سخنرانیهای دکتر براهنی را مشاهده کردید. بعداً دربارۀ آثار ایشان بیشتر صحبت خواهیم کرد. اما حالا سراغ کتابی میرویم که گزیدهای از آثار دکتر براهنی است. این کتاب در حال حاضر در بازار نشر موجود نیست. اما نسخه پی دی اف آن را میتوانید از طریق لینک زیر دانلود کنید:
نکته آموزشی این درس: هنگام مطالعه این متن علاوه بر تأمل روی واژهها و جملات، به این دقت کنید که نویسنده چگونه با چیرهدستی تمام به مفهومپردازیِ شعر عاشقانه پرداخته است.
[wp-svg-icons icon=”checkmark” wrap=”i”] کلمۀ «مفهومپردازی» را در ذهن داشته باشید. بعداً از آن بیشتر خواهیم گفت.
[wp-svg-icons icon=”file-3″ wrap=”i”] تمرین:
یک:
الزامی برای مطالعۀ کامل کتاب جنون نوشتن وجود ندارد. شما فقط باید از صفحۀ 686 تا 689 را مطالعه کنید (فقط 4 صفحه).
حین مطالعه تمرین کلمهبرداری را انجام بدهید. میتوانید علاوه بر کلمهبرداری از روی متن نیز بنویسید.
پس از کلمهبرداری با کلماتی که برداشتهاید یک متن کوتاه بنویسید. متن شما میتواند داستانک، دلنوشته، خاطره، یادداشت، یا حتی شعر باشد.
این نوشته را در بخش تمرینها ثبت کنید.
دو:
حس و نظر خودتان را دربارۀ نوشتۀ دکتر براهنی بنویسید. از این نوشته چه چیزهایی میتوان آموخت؟
New to 23wim1.info and so far, so good. Depositing a little bit to test the waters. Wish me luck! Worth a look: 23wim1
Checking out 58wim.info. Seems promising so far. Going to explore the different options. Anyone else had any luck? Check it out: 58wim
Looking for the Ze77 APK? Get it directly from here! Had no issues downloading and installing, and the games all work perfectly. Grab the Ze77 APK from ze77apk today!
تمرین دوم
لازمه شعر عاشقانه گفتن، نه فقط عاشق بودن، بلکه شعر گفتن هم هست.
نویسنده میتوانست خیلی ساده تر بیان کند:
شعر عاشقانه= شعر+عاشقانه
برای اینکه شعر عاشقانه بسرایید فقط عاشق بودن کافی نیست. باید شاعر هم باشید. آن هم یک شاعر با تخصص در زمینهء شعر عاشقانه. یا به عبارتی دیگر( معادلهء بالا).
رضابراهنی میتوانست این مبحث را با زبانی ساده تر بنویسد اما پس اندکی فکر متوجه شدم که او این زبان( زبانی آمیخته با احساس و البته فلسفی) را برای بیان این مبحث لازم دیده است.
ضمنا انجام تمرین رونویسی خیلی بهتر به دست یابی به برداشت های خودمان از این متن(یا هر متنی دیگر ) میشود.
بعد همان خط اول را به این دلیل که نامفهوم والبته کلی و سربسته بوده شرح داده:
یعنی شیفتگی به معشوق باید روح خود را در شیفتگی به کلام نیز، با نیروی تمام، نشان دهد؛ و شیفتگی به معشوق، احتیاج به بالیدن در هالهء یک فروتنی دارد.
به زبان ساده تر: باید روح عشق در کلمات تو جاری شود. و روح عشق همان احساسات است. و این احساسات برای ابراز و به چشم آمدن در کلمات، احتیاج به تواضعی فروتنانه دارند.
می بالی و بزرگ وبلند میشوی، یا خود را اینچنینی می بینی، باوجود این، دربرابر او که از دیدگاه شاعر عاشق، زیبایی محض است، از خاک وخاکستر هم فروتن تر میشوی، چرا که عشق، فروتنی میخواهد تا نگریستن در تمام موجودات محاط بر معشوق، هوا و آب و باد و پرنده وآسمان وگیاه، در شیفتگی وفروتنی ممکن شود.
رضا براهنی تا توانسته جملات را کش داده و بهم پیوسته نوشته است. من فکر میکنم باتوجه به کلمات و مفهومی که راجع به آن صحبت شده،بهتر بود از جملات موجز استفاده میکرد. اما از طرفی هم نمیتوان ایراد گرفت شاید این نویسنده بیان مفاهیم را با این سبک نوشتار صلاح دیده است.
با عشق به خودت و این حس و حالت میبالی و افتخار میکنی. معشوق را زیباترین میبینی و اورا الهه زیبایی متصور میشوی. و خودت را به حد پدیده های طبیعی متواضع وفروتن میبینی. این فروتنانه بودن به معنای حقیر و پست شمردن خودت نیست.
درصورتی که عاشق معشوق باشی و این عشق تو فروتنانه و متواضعانه باشد، تمام چیزهایی که مربوط به معشوق است و پیرامون او قرار دارد را هم با چشم اندازی متفاوت و ویژه و البته عاشقانه نگاه میکنی. یعنی تو با پدیده های اطراف معشوق هم متواضع و مهربان میشوی.
شعر عاشقانه، اگر عاشقانه هم گفته شده باشد، انفجار این شیفتگی و فروتنی درقالب کلام است.
وقتی که شاعر شعر عاشقانه می سراید، احساس خود را در کلمات روان میسازد که این خود نیازمند فروتنی است. پس جمیع این تواضع و عشق به حد اعلای خود در کلام سرازیر میشود.
تنها بدین طریق، معشوق، درهالهء تجلیل می نشیند، دودست برزیر چانه چفت میکند-در شعر- و تورا از میان آن هالهء تجلیل می نگرد.
نویسنده از طریق احترام و بزرگداشت معشوق به گونه ای که در کلام هم منعکس شود صحبت به عمل آورده و طریق آن را شعرعاشقانه سرودن یادکرده.
معشوق در هالهء تجلیل می نشیند: یعنی معشوق مورد احترام قرار میگیرد. کلمات گرداگرد او را تشکیل میدهند و تعظیمش میکنند.
به کلمات جان داده شده. همانجایی که به آن ها ویژگی های انسانی نسبت داده و گفته کلمات از دریچهء شعر عاشقانه، معشوق را نظاره گر میشوند.
شعر عاشقانه، بدون این تحلیل سراپا پشیزی ارزش ندارد، چرا که عشق، عشق واقعی، نه این رمانتیک بازیهای جلف بازاری بی وزن وآهنگ و بی سواد و نه این قهرهای لوس نوبالغان هنوز از نظرجسمی و روحی و عاطفی بجائی نرسیده، آری عشق، عشق شبابی مالامال از حکمتی خاکستر شده و فروتن شده، درقالب واژهء عاشق، تبدیل به تجلیل از موی سر تا ناخن پای معشوق می شود.
از آن جایی که گفته شده عشق واقعی، به ادامهء جملهء بعدی پرداخته و تماما سوال خود یعنی (چرا عشق) و پاسخ به آن را فراموش کرده است.
میتوانست مفهوم عشق های غیرواقعی را به صورت جداگانه و در طی جمله ای دیگر بنویسد. به گونه ای که مینوشت:
امروزه جوانان، اسم این رمانتیک بازی های جلف کوچه خیابانی خود را عشق میگذارند. حال آن که شورو حرارت شهوت گونهء آن را با عشق اشتباه گرفته اند. عشق قاعده و قانون دارد. در عشق، قهرهای لوس بچگانه و یا بیگدار به آب زدن ها وافراط وجود نخواهد داشت. و همه چیز بر محور تعادل و وزن است.
اما مفهوم عشق را همان کسانی تحریف کرده اند که در دوران نابالغی خود به سر برده و به اصطلاح معروف، دهانشان بوی شیر میدهد و تفکرات ذهنیشان رو به تکامل نرفته است. آن ها عشق را فقط در عاطفه واحساس و میل به بعد جسمی خلاصه میکنند.
بله جوانان در عشق های جوانی خود منحصراً و افراطاً محبت و عشق خود را ابراز میکنند. قربان دست و پای بلوری معشوق میروند. خصلت های چندان عادی و پیش پا افتاده و بعضاً پیش آمده- ولو بدترین ویژگی ها را-تجلیل میکنند و شاخص برمیشمارند.این کار درنهایت منجر به گم شدن خودشان و دوری از خود میشود. تمام این عشق حکمت است زیرا درنهایت به خودشناسی منجر خواهد شد.
درشعرعاشقانه، باری، واژه ها عاشق یکدیگر میشوند، ازهم جدا نمیشوند، بدوریکدیگر میچرخند، صداها سراغ یکدیگر را میگیرند، باهم برقص برمی خیزند، درحریمی نورانی وسیال دریکدیگرفرو میروند، هرخشونتی از عالم واژه ها رخت برمی بندد، و واژه ها خاک پای معشوق رافروتنانه میبوسند وبدین ترتیب،جوان، جوانی خود را پشت سر میگذارد وعملاً مرد یا زن میشود.
منظور این است: در شعر عاشقانه، احساسات از سرو کول واژه ها چکه میکند. و همهء واژه ها در کنارهم به یک مفهوم واحد یعنی ابراز عشق منتهی میشوند. واژه ها هم حتی به معشوق احترام میگذارند و با او متواضعانه رفتار میکنند. رضا براهنی پخته شدن – همان مرد و زن شدن به گفتهء خودش- را در گرو عاشق شدن دانسته.
منظور از آن قسمتی که راجع به هالهء نور صحبت شده و ارتباطش با عشق را متوجه نمیشوم.
البته باید درنظر داشته باشی که من ازشعرعاشقانه ای حرف میزنم که عاشقانه هم گفته شده باشد، چرا که شاعر عاشق، انسانیت مضاعف است، وتنها دراین صورت، واژه ها هم عاشق معشوق خواهندشد. اگرخواننده،موقع خواندن شعر عاشقانه نفهمد. که واژه ها عاشق معشوق هستند، شعر عاشقانه پشیزی ارزش ندارد. منظور از انسانیت مضاعف را اینگونه برداشت میکنم که خود عاشق شدن به انسانیت انسان می افزاید. زیرا تو معشوق را تکریم میکنی و با او با تواضع رفتار میکنی؛ از طرفی شعر عاشقانه هم با واژه های خود مفهوم انسانیت را تمام وکمال میبخشد؛ حال میتوان بیان داشت که منظور از انسانیت مضاعف چنین چیزی است.
“شعر عاشقانه پشیزی ارزش ندارد”معلول یک علت است. و آن علت این است:
درصورتی که شعر عاشقانه، توسط یک عاشق گفته نشده باشد، واژه ها عاری از احساس هستند؛ آن گاه شعر عاشقانه پشیزی ارزش ندارد. اینجا به اهمیت زیستن تجربه ها اشاره شده است. یعنی صحبت از تجربهء نزیسته اهمیتی نخواهد داشت.
وقتی که شاعر عاشق از شعر خارج میشود و فقط واژه ها میمانند، خواننده باید ازطریق واژه ها بفهمد که شاعر، عاشق بوده است یاهنوز هم هست و اگر واژه ها عاشق نباشند، خواننده از کجا بفهمد؟
منظور این است که واژه ها باید در غیاب شاعر هم با خواننده حرف بزنند. درست مثل نویسندگی؛ باید بتوانند مفهوم را واضح و روشن برسانند. اما مفهوم در اینجا این است که از یک شعر فقط واژه ها باقی میماند و باید واژه ها ظرف احساس خود را حتی پس از نبود شاعر برای جواب پس دادن باقی نگهدارند.
خواننده باید وقتی شعر را که روی یک دفتر و کاغذ نوشته شده بخواند و راحت به احساس پشت آن دست پیدا کند و پی ببرد که شاعر تمام احساس خود را در اینجا پیاده کرده است. کاغذ یک جسم دوبعدی است اما باید نشان دهندهء بعد احساسی شاعر باشد.
“..ده، بیست، یاپنجاه شصت کلمه، باهم خلوت کرده اند-مثل پرندگان خلوت کرده به بالای درخت- وبا خود خلوتی موزون وعاشقانه درست کرده اند.”
رضابراهنی احساس را وارد متن خود کرده است: مثل پرندگان خلوت کرده به بالای درخت. نمیدانم اسمش را میگذارند” زبان شاعرانه” یا چیزی دیگر. اما هرچه باشد یک متن معمولی نیست وبا سایر قسمت ها تفاوت دارد.
در صفحهء687، رضابراهنی سوال پرسیده وبعد یک به یک پاسخ داده است. فهم جملات ومعنای آن ها در این صفحه بسیار ساده است. نویسنده قادربود جملات را به شکلی ساده تر بیان کند اما همانطور که پیش تر هم عرض کردم، این نوع نوشته حتماً این نوع زبان را میطلبید.
” منتها شاعرنباید اصولا از سخاوت خود حرف بزند. گرچه گاهی سخاوت همان فروتنی است، ولی او نباید از سخاوت سخنی بمیان آورد.”
پیشتر اشاره کرده که شاعر باید شعر را بسراید و بگذارد کلمات کار خود را به انجام برسانند. وخود از صحنه دور شود. که این به گفتهء نویسنده، فروتنی است و سخاوت است. اما شاعر نباید بابت این سخاوت خود حرفی بزند و راز فروتنی اش را آشکار سازد. رضا براهنی این جمله را چندین بار تکرار کرده است.
رضا براهنی آینده را این گونه توصیف میکند: آن سوی دیوار حال. اگر این لغت، جزو لغت نامهء شخصی او محسوب نشود پس چیست؟
“معشوق به زمان ها ومکان های گوناگونی تعلق یافته است”: منظور همان شاعرانه هایی است که عاشق برای معشوق میسراید: تو مثل برگ گلی/ تو همان برگ پاییزی/ تو زمزمهء ابر باران زایی / تو زیباترین برف زمستانی و..
در صفحهء688 گفته شده: به جای اینکه کتابها تصویر زشت وجنگجویی های چنگیزخان مغول وسایر جنگجویان را که در طول تاریخ دست به خونریزی وکشتار زده اند در ذهن خواننده ها حکاکی کند، شعر عاشقانه را جایگزین آن ها کند. سپس مثال زده که چهرهء معشوق حافظ و ویژگی های رفتاری یک معشوق دلنواز، باید درکتاب ها ثبت شود تا برای آیندگان خوبی به جای بماند.
و اما دراین باره که گفته شده “شعر عاشقانه در عین خصوصی بودنش، به سیاسی و اجتماعی و تاریخی ترین اثر تبدیل میشود”؛ منظوری دستگیرم نمی شود. اما میتوانم بگویم در صورتیکه شعر عاشقانه درکتاب ها ثبت شود وبه مانند داستان لیلی و مجنون وشیرین وفرهاد در ذهن ما انسان ها- که آیندگان پیشینیان هستیم- پایدار بماند، یک اثرتاریخی و قدمت دار و درعین حال خصوصی است که همگانی منتشر شده. اما درمورد سیاسی و اجتماعی ترین بعد آن تنها چیزی که به ذهنم میرسد- ونمیدانم درست است یا غلط- این است: به دلیل اینکه مردم نسبت به اثری که در جامعه همه گیر شده است اظهار نظر میکنند و رای های متفاوتی دارند، همین مخالفت ها وتنش ها به سیاسی شدن این اثر کمک خواهد کرد.
حالا دوباره همان زبان قبلی- که اسمش را زبان عاشقانه میگذارم- ازسر گرفته میشود: “دریا در مقایسه با چشم معشوق، قطره ای بیش نیست و آسمان، جلوه ای از حرکت دست اوست، و جنگل دربرابر نگاه او شرمنده است، چرا که….” و بعد به تعریف عشق از نگاه شاعرعاشق میپردازد: ” رابطه ایست بین دو انسان که در آن تمام روابط دیگر-مثلا رابطهء انسان با طبیعت، یا رابطهء انسان با مرگ- ناچیز شمرده میشوند و …..”
عشق از نگاه شاعر عاشق یک رابطهء کامل وهمه جانبه است و تمام نظام های طبیعی حاکم بر دنیا، بر آن هم نظارت دارد.
بعد درمورد علنی کردن عشق به وسیلهء شعر صحبت کرده و اذعان داشته عشق آن نیست که عکس معشوق بر هر در و دیوار و بر گرد هر کوچه ای عیان شود؛ یا صدای معشوق در هر سرایی بپیچد. منظورش حرمت عشق و خلوت است. مقصود، درخفا بودن عشق است. اما امروزه و در این دنیا شاهد رفتارهای افرادی هستیم که عشق را بهانه ای برای پنهان کاری های خود میپندارند؛ دختر را به خانواده شان معرفی نمیکنند یا دور از چشم همسر خود روابطی را با فرد یا افراد دیگری برقرار میکنند و شکست در زندگی متاهلی را عذری برای گناهشان محسوب میکنند. یا عکس های دونفره و لحظات خلوت خود را به بهانهء سالگرد تولد یا بیان دوستت دارم ها و تشکر از همسرشان در شبکه های اجتماعی خود به صورت دائم-پست- یا موقت-استوری- اشتراک میگذارند. رضا براهنی اظهارداشته اینگونه تمام پچپچه های مرموز و اسرار زندگی آن دو نفر از بین میرود. و در آخر هم تعریف کلی را از عشق بیان داشته است.
راستی نکته ای هم وجود دارد. درست پس از انجام این تمرین و رونویسی جزئی از پاراگراف ها وتحلیل هرکدام به مدت چند دقیقه، همچنین کندخوانی، سبک ونوع نثردر نوشتهء ما هم رسوخ میکند.
تمرین اول
دو دستم را زیر چانه ام چفت می کنم.تصویر دقیق او در ذهنم نقش می بندد. از روبرو. چشم هایش. پیشانی اش که در قسمت بالای ابروها برآمدگی کژتابی منحصربه فردی داشت. و بینی اش که به منقار عقاب می مانست.
نه. هیچگاه نتواستم از او ایراد بگیرم. اصلا مگر قیافه شرط است؟ دوستش داشتم. یک عشق واقعی میان مان جاری بود.
عشق؛ رابطهء دو انسان سالم که پاک ترین، رهاترین و عمیق ترین رابطه ای که بشر در طول جوامع میتوانست به خود ببیند. و از بعد جسمانی(قلب) هم فراتر می رفت و به بعد روحانی می رسید.
نه. اتفاقا از آن دسته دخترانی نبودم که قربان و صدقهء موی سر تا ناخن پای معشوقشان می روند یا سیکس پک ها و ته ریشش را تجلیل می کنند. اما من بیش از هرچیز به یک عشق منطقی اعتقاد داشتم. عشق منطقی؟ میدانم. حتما برایتان سوال می شود که مگر عشق منطقی است؟ و من می گویم بله. بعد با خودتان مسخره ام می کنید که اگر عشق منطقی بود هرگز نه حافظ دیوانی سرمی داد و نه فرهاد کوهی می کند. اما بگذار برایتان بگویم. من به عشق بالغانه اعتقاد داشتم. از آن ها که سراپای وجود مبارک معشوق را از احترام توامان میکنی. و نه لبریز. من برای هر رفتاری در عشق حد تعادلی قائل بودم. زیرا اعتقاد داشتم که همیشه بیش از مقداری از هرچیز افراط می آورد. درست است. من کلمات رابرایش جور دیگری بیان می کردم. واژه ها او را با محبت خطاب می کردند.
اما هیچ گاه اینگونه نبود که بگویم با عشق هر خشونتی از عالم واژه ها رخت می بندد.
باری یادم می آید مرا برده بود نزد دوستش. که در همان موقع نظرش را نسبت به من بیان کند. تضمین کند و بگوید که آیا من برایش همسری با کفایت در آینده خواهم بود؟ یا قدرو ارزش زحماتش را خواهم دانست یانه. بعداز دیدن چنین رفتاری، در خلوت دونفره مان و بعد از اینکه چنین مصیبتی به قلب عاشق من وارد شده بود، برایش از اعتمادی که دیگر شکسته بود سردادم. چه کسی گفته بود واژه های فرد عاشق عاری از خشونت اند؟ واژه ها می توانند قاتل احساس و سرکوب کنندهء یک احساس شعله ور باشند. همان گونه که برای من رخ داد.
بعد درآمد که عشق آن است که در ملا عام ، از شوارع شرق و غرب، علناً و عملاً اعلام شود. درآمدم که اسم هر اعلانی را نمی شود علنی کردن عشق گذاشت. در ثانی این روح و درنهایت این جسم قرار است در مالکیت تو باشد ونه هر کسی که از راه برسد. آن هم در خلوت دوتایی مان.
نه. بعد از آن رفتار نابالغانه هیچگاه با او قهر نکردم. قهر مال بچه های لوس بود. مال افرادی که اندازهٔ متر قدشان از متر دور سرشان بیشتر می زد. از آن جا به بعد حتی به مفهوم عشق هم شک ورزیدم. درنهایت با خودم گفتم این کسی که تو برای زندگی آینده ات انتخاب کردی، پشیزی ارزش خوبی ها و مهربانی های تورا ندارد.
تمرین دوم
این تمرین باتوجه به رونویسی از متن و طولانی بودن و فشرده بودن این ۴صفحه، بعد از انجام شدن ثبت خواهدشد.
نگاهی نو به عشق برایم ایجاد کرد نگاهی که در ان بسیاری از نگاههای کهنه ام خاک و خاکستر شد هیچگاه فکر نمیکردم که شاعر عاشق بشریت را وامدار خود میکند هرگز به این خرد متعالی نرسیده بودم که وقتی جلال چهره آیدا را به تصویر میکشید زیبایی جلیل عشق را برجسته میکرد.پس از خواندن این متن اردشمند دعا میکنم دنیا از شاعران عاشق خالی نماند که اینها میراث دار گنجینه های بشریت هستند
آقای براهنی خیلی زیبا توصیف کرده بودند در بعضی اشعار که خیلی به دل مینشینند فکر میکنم طبق سخن آقای براهنی واژه ها عاشق یکدیگر می شوند واین عشق به ما منتقل می شود
با کلمات روح،بالیدن ،می بالی وبزرگ وبلند می شوی،زیبایی،نگریستن،هاله تجلیل ،دو دست بر زیر چانه چفت میکنم،پشیزی،عشق واقعی،خاکستر شدن،رقص،بر میخیزند،جوانی،پشت سر می گذارند،عملا،مرد وزن می شوند
همانطور که روی صندلی مطب در انتظار نشسته بود مجله روی میز را برداشت و صفحه هایش را با بی حوصلگی ورق زد نگاهش در صفحه ای که با تیتر بزرگ نوشته شده بود” نشانه عشق واقعی” ثابت ماند مجله را به چشمانش نزدیک کرد تا راحت تر بخواند زیر تیتر این گونه شروع شده بود � “عاشق نشده باشی بزرگ نمیشوی, مهم نیست صد سالت هم باشد بدون تجربه عشق همان کودک نابالغ هستی. با چشیدن طعم عشق است که جوانی را پشت سر می گذاری و عملاً مرد و زن میشوی در عشق واقعی معشوق علاوه بر جسم، روحش هم در هاله تجلیل است عشقی که فقط جسم را در نظر دارد به پشیزی نمی ارزد در عشق واقعی میبالی و بزرگ میشوید و بلند می شوید و با هم به رقص برمی خیزید”
هر وقت اسم عشق می آمد به یاد چشمان او می افتاد این بار هم با این که سالهای زیادی از ملاقات آن چشم ها گذشته بود ولی همان طور واضح در ذهنش تداعی شد چشمان سیاه مرموزی بابرقی معصومانه ،دو دستش را زیر چانه چفت کرد و هر چه سعی کرد نتوانست جزئیات صورت او را به یاد بیاورد سبزه بود یا سفید ابروهای کمان داشت یا صاف هیچکدام در ذهنش نمانده بود تنها تصویر ذهنیش انعکاس سوختن و خاکستر شدن خودش در آن چشم های سیاه مبهم بود هر بار با اولین برخورد آنچنان غرق در عمق نگاهش می شد که هر چیز دیگری جز آن برق معصومانه از نظرش دور می افتاد آن نگاه عمیق به او حس ارزشمندی می داد نگاهی که دیگر هیچ گاه ندید .آهی کشید وباخود گفت باید بیشتر تلاش میکردم نمیدانستم هرگز آن معصومیت وعمق نگاه را تجربه نخواهم کرد شاید دیدن دوباره آن نگاه او را از این انتظارهای هر هفته در مطب نجات میداد.
عزیزم بسیار لذت بردم. سپاس
تمرین 1. تو مانند کوهی کنار جاده زندگی هستی و من مانند مسافری هستم در این جاده که کوه را هرگز فراموش نخواهد کرد. سالهاست که از با هم بودنمان، گذشته و زیبایی گذشته ما از آن آینده است چرا که طوری کنار هم بودهایم و زندگی کردهایم که خالق زیبایی بودهایم که نمود بیرونی دارد و مطمئنا آینده، تصویر عینی از زیبایی با هم بودنمان در لحظههای امروز است. زیبایی که حالت موقت ندارد و کوه زمان را از پیش رو خواهد برداشت. در طول در عمق و در عرض، در زمان و در مکان میگسترد.
همیشه در سختیها کنار هم بودهایم و راههای جدید را با هم پیدا کردهایم در آنها قدم گذاشتهایم. راههای پر پیچ و خمی که از قدم گذاشتن در آنها نترسیدیم چرا که پشتمون گرم بود به گرمای وجود هم.
ما در عشقمان فروتن بودهایم نه حسرتی در بین است نه ملالی، هر چه هست از جنس آرامش بوده و سرزندگی. تو از من به من نزدیکتری و من به تو. واژههای متن زندگیمان لطیف و محکم و استوار هستند که بادهای ناگهانی سهمگین از رنگ و وضوحشان کم نکرده است. لحظههای باهم بودنمان عاشق یکدیگر هستند، از هم جدا نیستند، به دور هم میچرخند، با هم به رقص در امدهاند و در حریمی نورانی و سیال در یکدیگر فرو رفتهاند، اینگونه است که زیبایی مضاعف و پیوستهای را به تصویر کشیدهاند.
پابه پا بودن و همراهی هر لحظهمان به دور از رمانتیک بازیهای جلف بی وزن و آهنگ، عمق رابطهمان را بیشتر کرده است. منطق بین ما نقش ویژهای داشته تا احساس. با همین منطق به همزبانی و هم دلی رسیدهایم و بدون اینکه حرفی زده شود از دل هم خبر داریم، با یک نگاه، عمق کلام نزدهمان را درک و لمس میکنیم. ما به هم ثابت کردهایم پای هم هستیم چه در خوشی چه در ناخوشی.
تمرین 2. انسجام و عمق بالایی داشت متن ایشان و با یک انسجام و پیوستگی خوب به موضوع پرداخته بودند. ارتباط بین موضوعات خیلی قوی بود و مطالب زنجیرهوار بیان شده بود. جانبخشی به واژهها و ارتباط بین انها و معشوق بینظیر بود. یک متن تحلیلی ادبی بود که موضوع شعر عاشقانه را تحلیل و تعریف کرده بود اما با زبان ادبی. متن حالت علت و معلولی جلو میرفت و هر چیزی علت موضوعی دیگر بود که این جذابش کرده بود.
به نام خالق عشق
با دو دست چفت شده زیر چانه شروع به نوشتن می کنم . بدون ضبط وسانسور می خواهم بنویسم. در این زمانه که در شوارع شرق و غرب عشق مفهومی جز قهرهای لوس نو بالغان ندارد می خواهم از شیفتگی به معشوقم بنویسم. وقتی از او می نویسم احساس می کنم در هاله ای از نور قرار می گیرم. احساس چوپانی را دارم که در زمان موسی بود و مدام برای عشقش می سرود، من هم می خواهم فدای او بشوم و از موی سر تا ناخن پای معشوقم را بستایم. معشوق من زیبایی محض است . هرگز نمی توانم حق مطلب را ادا کنم چرا که چهره جلیل او بیشتر اوقات مانند واقیعتی در خیال می ماند. زبانم قاصر است و من هم ناتوان. گاهی سعی می کنم با پچ پچه های مرموز و سری با او سخن بگویم و با او مانند پرندگان خلوت کرده در دل کوه کنار جاده ،خلوت می کنم. دوست دارم چشم درونی ام را باز کنم وبی وزن وآهنگ برای او در ملا عام بنویسم وبا او سخن بگویم . می دانم سخنانممم سراپا پشیزی ارزش ندارد،اما در این دخمه معاصر برای نجات روحیه ی عاطفی زیبای خود باید حریمی پیدا کنم ،یک حریم نورانی وسیال. می خواهم آن قدر در خلوتی موزون و عاشقانه با تمام تفقد چشم ها و دستهای خود ،با حرکت کلمات آنات روحی خودم را برایت بازگو کنم تا آنان که جاسوس مآبانه وزیرجلکی به دیده حسرت وحسادت می خواهند ما را از صحنه ی عشق دور کنند،در رشک وحسد بسوزند. وقتی بخواهم بدون تو خود را بزرگ و بلند ببنینم انگار در تاریک ترین دخمه ها اسیر شده ام و از خاک وخاکستر پایین ترم. از عشق تو گفتن احتیاج به بالیدن دارد ،چرا که عشق تو با دمیدنی جاویدان باعث نجات روح است و رمانتیک ترین بازیهای جلف بازاری هم نمی تواند خالق آینده روح بشر باشد. دوست دارم مانند شبابی مالامال از حکمتی خاکستر شده در سنگر عشقت با وقاحتی فزون از حد در خلوتی موزون و عاشقانه آنات روحی ام را برایت بیان کنم. چه عزتی بالاتر از این که من بنده توام و چه فخری بالاتر از این که تو خدای منی. ای عشق انسانیت مضاعف عطایم کن.
تمرین 1
من می گویم عاشقی یعنی جدایی. اگر عاشق باشی، معشوق را رها می کنی تا آنچه را که دوست دارد تجربه کند و تو از لذت او غرق در لذت می شوی. اگر عاشق باشی، به پای معشوق قل و زنجیر نمیزنی، به او حسادت نمی کنی و این است سالمترین، رهاترین و زیباترین رابطه ی بین یک عاشق و معشوق.
شاید نتوانم در قالب کلمات این سطح از شیفتگی را ابراز کنم، اما می دانم که عاشق، فروتن است، خودخواه نیست، انحصار طلب نیست، بلکه طالب پرواز معشوق خود به نهایت و اوج خواسته ها و آرزوهایش است و این است تعریف من از عشق.
تمرین 2
آنچه من از این نوشته آموختم بازی با کلمات بود. البته که متن اصلا روان نبود بطوری که من چند بار آن را خواندم تا توانستم با آن ارتباط برقرار کنم. اما نویسنده رابطه ی بین عاشق و معشوق را در قالب کلمات به زیبایی بیان کرده بود که اگر کمی روانتر بود شاید بیشتر از این نوشته می آموختم.
تمرین اول:
و باز هم عشق واژه ای کم یاب یا بهتر است بگویم نایاب این دوره و زمانه!هست ها نه که بگویم نیست اما مثل قبل نیست آبکی شده و بی معنی… مثل قدیم تر ها حقیقی نیست!بی ریا نیست…
هرچه به زندگی مدرن نزدیک و نزدیک تر شدیم عشق از ما دور شد و فاصله گرفت.
به حدی فاصله گرفت که شاعران و عارفان،نویسندگان و عالمان می خواهند آن را ثبت کنند .عشق واقعی را می گویم.همان که عاشق برای معشوق جان میدهد. می خواهند ثبتش کنند چون می دانند روزی آنقدر کم رنگ خواهد شد که لازم است مکتوبش کرده باشند تا آیندگان بدانند چنین عشق هایی وجود داشت.پس عشق هارا در واژه ها و کتاب ها می ریزند تا به فراموشی سپرده نشوند.عشق را با صفات خوب و خاطرات خوب می نویسند تا شاید آیندگان حسرت این موهبت بزرگ را خوردند و به آن بازگشتند،تا شاید تلنگری برایشان باشد.
عاشقان را مردمانی مجنون به تصویر کشیدند که برای معشوقشان هر کاری میکنند! و از هیچ چیز دریغ نمی کنند.
عاشقان را افرادی نوشتند که تصور دنیایی بی آنها هم عذاب آور خواهد بود.جایی زشت و تاریک؛ترسناک!
عاشقان را به گلی تشبیه کردند که این باغ[دنیا]را زیبا کرده اند. و نبود این عاشقان یعنی :مردن گل های باغ دنیا.
و این بسی حزن انگیز است.
(عشق)
واژه ای که پول،سیاست،اقتصاد و چه و چه و چه … جایش را گرفت.اما او[عشق]هنوز هم روشن است هنوز هم می تابد.اونمی رود. در دل کسانی که همیشه به دنبال او و ودر جست و جوی او هستند روشن است. و چه زیبا گفته اند که عشق یک غم قشنگ پرطرفدار است. شاید امروزه عشق واقعی کم شده باشد . اما با اینحال عشق پرطرفدار ترین غم است. و عاشق می داند که قرار است چه داستنهایی را از سر بگذراند اما باز هم ادامه می دهد….
و اگر عاشق باشی حال و احوالاتت همه جا مجنون وار است.
و خدا نیاورد روزهایی را که این دنیا از مجنون ها و لیلی ها،شیرین ها و فرهاد ها و … خالی شود!
《 《《روژان محمدی》》》
☆ ☆
تمرین دوم: نوشته های جناب براهنی زیبا هستند اما روان نه شاید درک این نوشته ها برای برخی از افراد و شاید بهتر است بگویم نوجوان ها سخت باشد.. اما حاوی اطلاعات سودمندی است که می توان قلم بر دست گرفتن ر از آن آموخت. به نظر و عقیده شخصی من متن ها باید روان باشند چیزی که در این نوشته کمتر دیده میشود زیرا ما متن ها را مینویسیم تا مخاطب بخواند و مخاطب اگر خسته شود متن را رد میکند♡
تمرین اول:
از پنجره بیرون را نگاه می کنی، پرندگان خلوت کرده بالای درخت را میبینی، آرام آرام نگاهت را به زمین میدوزی، ردپای معشوق هنوز روی تن برفی زمین جا مانده است. می دانی اگر بهار هم که بشود، برف برود و زمین گل برویاند و تن خاکی زمین رخ بنماید، باز هم نشانی از این ردپاها هست جاده هایی که معشوق را با خود از اینجا بردند چه عمیق ردپای او را به یادگار گذاشتند. می دانی تا به ابد این ردپاها که از رفتن می گویند از جاده ها پاک نمی شوند و تو می نگری و دم نمی زنی. باور این رفتن ، چشم های بارانی، اندوه گران و تنهایی را از آن آینده ات کرده است. تنهای تنها در پس این دیوارهای سنگی که همه ی تو را ذره ذره از اینجا و اکنون سانسور می کند گیر افتاده ای و در جایی بسیار دور جایی در بی زمانی ها، بی مکانی ها و بی علتی ها رها شده ای. و باز امروز مثل همه روزهای گذشته ی این ماه و همه روزهای ماه های پیش رویت از پس این پنجره محو تماشای این آخرین یادگار معشوق می شوی و در آن ردپاها گم می شوی. در این گم شدگی صداهایی تورا به شاخه های دوخته شده به آسمان می خواند. و پرندگان و صداها، صداهایی که سراغ یکدیگر را می گیرند. عجیب که پرنده ها می دانند باید سراغ بگیرند احوال بپرسند معشوق اما نمی داند باید که سراغی از تو بگیرد. دوباره به آخرین نشان معشوق نگاه می کنی و آرام اما محکم مطمئن سلام می کنی و خوب می دانی که سلام واژه ای عاشق است. دوباره سلام می کنی از پنجره دل می کنی و پرده را می کشی.
تمرین دوم:
از خواندن نوشته استادبراهنی لذت بردم حسادت عاشق به واژه ها برام خیلی جالب بود و نمی دونم چرا یاد این شعر استاد سخن سعدی شدم که عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست.
تمرین1:
عاشق انسانیت مضاعف است. از زمانی که معنای عشق را فهمیدم یک انسان عاشق بوده ام که در عین شیفتگی و فروتنی ، معشوق بودن را نیز به خوبی بلد شده ام. در عشق آنچنان زیاده روی کرده ام که بارها آتش عشق در من شعله ور میشد و هوا و آب و باد و پرنده و آسمان و گیاه به معشوقه ی من حسادت ورزیده اند، تمام وجودم مالامال از حس دوست داشتن و از خود گذشتگی میشد و از بخل و حسرت دیگران دچار مصیبت میشدم و آتش عشقم به خاکستر تبدیل می شد و مرا آبستن غم می کرد. بوسه، نزدیکترین و صمیمی ترین رابطه ایست تکه دو نفر با یکدیگر می توانند پیدا کنند. اولین بوسه ها مثل یک تابلوی نقاشی زیبا همیشه در دیوار دلت حک خواهد شد و هیچ گاه از ذهن ات بیرون نمی رود که نمی رود. عشق من همانند رمانتیک بازیهای بازاری بی وزن و آهنگ و بی سواد عصر جدید نیست که عشقشان مالامال از دروغ و بی حرمتی و بی احترامی به یکدیگر است که پشیزی برای عشقشان ارزش قائل نیستند. دنیا همواره همینطور بوده است، عشق واقعی مقصدش نرسیدن بوده است، گاهی عاشق کسی هستیم که در کنار یکی دیگر زندگی می کنند و ما با حسرت به زندگی آنها نگاه می کنیم و حتی در ذهنمان به او خیانت نمی کنیم و دچار افسوس می شویم که چرا آنها به معشوق نزدیکترند و من نیستم؟ و چار راهی به شکل قلب انسان ساخته خواهد شد که مدام از یکدیگر در حال دور شدن هستیم. من وفادارترین در عشق و عاشقی بودم اما دنیا به من وفادار نبود. دعا می کنم عاشق از بین نرود، چرا که خالی ماندن سنگر عشق، خالی ماندن سنگر بشریت خواهد بود.
تمرین2 : همین چهار صفحه منو عاشق خودش کرد. واقعا زیبا به نگارش در آمده بود. فکر میکنم باید یک شاعر عاشق باشی که بتونی معنی تک تک این کلمات و جملات رو درک کنی. فکر نمیکردم بشه به این خوبی و زیبایی در مورد لغات نوشته بشه. فکر کنم از این به بعد بیشتر از این نویسنده بخونم و سعی میکنم این کتاب رو بخونم.
بی نظیر بود.
دوتا تمرین رو یکی کردم: با کلمات نطر خودمو گفتم
نویسنده را نمیشناسم اما سبک نوشتنش به دلم ننشست! به همین رک و پوست کندگی! حرفهایش به دلم نشست اما طرز بیانش نه! من هم از این شعر های و آهنگ هایی که رمانتیک بازیی جلف و لوس است دل پری دارم! من هم واژه های فروتنانه ای که خاک پای معشوق را میبوسند را میشناسم! اما خب با این متن اعتراف میکنم که کمی افکارم مسلط تر شد و از هاله ابهام درآمد! من حرفهای نویسنده و این شیفتگی و عشق شبابی که در صدد به تصویر کشیدنش است را میفهمم! اما امان از این حس موهوم ذهنم! امان! اینکه در برابر نوشته ها حس جهالت به من دست میداد! خود نویسنده میگوید که لازمه شعر عاشقانه گفتن عاشق بودن و و عاشقانه شعر گفتن است! اما خودش این حس جملات را فکر میکنم نفهمیده است! این تکرار هر باره جملات طولانی و ملال آور پر از ویرگول حس تفهیم کردن و یاسین خواندن را میداد! نویسنده جملات را بالانیده و بزرگ کرده و آبستنی از پیچیدگی های بیهوده کرده است به نطرم! میشد صاف و ساده مانند حافظ و نظامی و مولانا تجلیل کرد از چهره جلیل شاعران عاشقانه گو! و به دور از هرگونه مدح بی مورد راحت و کوتاه گفت:
در هوایت بی قرارم روز و شب
سر ز پایت برندارم روز و شب
اما واقعا من هم دل خونی از این شعر های بی قافیه و بی وزن دارم! با اینکه نه شاعرم و نه نویسنده دلم خون میشود برای شاعران عزلت نشینی که صدای شعر هایشان شعر هایی که از موی سر تا ناخن پای معشوق را تجیلیل میکند را کسی نمیشنود! و ذایقه مردمی که هر چه تاریخ جلوتر میرود خرابتر میشود و سر وپا میشکنند برای یک خواننده گزافه گوی بی سرو پا!
تمرین دوم
رضا براهنی به گونه ای در قالب کلمات و واژگان شعرهایش، عمق و رهایی در عشق خود را به تصویر کشیده، تا از این طریق معصوميت روح بشر را حفظ کند
تمرین اول
بینش عمیقی که شاعر عاشق به آن دست می یابد حتی قابل قیاس با بینشی نیست که افلاطون در سفری کوتاه به درازای عمر خود، در تنهایی و عزلت خویش به آن دست یافته…
و آنگاه که شاعر عاشق، ورای تعصبی، خالی از حسادت، معشوقش را عاشقانه می سراید، سنگر بشریت هیچ گاه خالی نخواهد ماند
پس از کلمهبرداری با کلماتی که برداشتهاید یک متن کوتاه بنویسید. متن شما میتواند داستانک، دلنوشته، خاطره، یادداشت، یا حتی شعر باشد.
این نوشته را در بخش تمرینها ثبت کنید.
کلامی بدیع بین عاشق و معشوق رد و بدل می شود ، اما نمی توانی بفهمی کدام عاشق است و کدام معشوق.
هر دو برای هم دلبری می کنند هاله ای از تجلیل در زیباترین قالب کلامی اتفاق می افتد.
نهایت ادب عاشقانه در طلب وصال و ذوب شدن در محبوب پنهان.
عالیترین ابراز احساسات بدون شرمساری، در نهایت فروتنی و سخاوت و زیبایی محض.
در عاطفه ی تبدیل شونده به واژه غرق می شوی.
انفجار شیفتگی در خلوت آنات روح.
آموزش تمرکز در دقت، کشف روح، بی علت، بی زمان، بی مکان.
می بالی و بزرگ می شوی.
واقعیتی در خیال، فراتر از خیال، اما عین واقعیت. ملموس، چشیدنی، بوییدنی، دیدنی، به شرط اینکه در خلوت انس دلدادگی محو شوی.
و حس نجات یافتن روح پاک بشریت بوسیله حصول این زیبایی رخ می نمایاند.
جلوه جمال گذشته و حال و آینده را به رخ می کشد و در نمایشگاه عشق در معرض دید همگان به حراج می گذارد.
نظاره گر تفقد چشمهای خدا میشوی، و ندای نجوای امام معصوم را میشنوی.
در مدرسه رستگاری، درس عاشقی می دهد و فن بیان می آموزد به کر و لال های مادر زاد…. امام سجاد در صحیفه سجادیه سلام الله علیه
دو:
حس و نظر خودتان را دربارۀ نوشتۀ دکتر براهنی بنویسید. از این نوشته چه چیزهایی میتوان آموخت؟
بسیار زیبا و عمیق احساس عاشقی را وصف کرده
# تمرین اول
با استفاده از کلمات متن کتاب جنون نوشتن…رضا براهنی
داشتم توی اینستا میچرخیدم، یکجور سردرگمی مبهم داشتم. از آن مدلها که وقتی داخل یک کمد قدیمی توی انبار دنبال چیزی میگردی ولی دقیقا نمیدانی چه میخواهی، فقط دلت میخواهد یک وسیلهی قدیمی پیدا کنی واز دیدنش دلت قنج برود و تورا ببرد به گذشتههای دور. یکجور خلوت موزون با خودت داری.
به آشپزخانه رفتم و برای خودم توی فنجان قرمزی که تازه خریده بودم چای ریختم و به اتاق برگشتم.دلم میخواهد توی فنجان یا لیوانی که دوست دارم چای بخورم و مدام فنجانم را عوض میکنم. به همین خاطر همیشه توی مغازهها دنبال فنجان جدید میگردم و مثل یک کودک نوبالغ که توپی هدیه گرفته باشد،از دیدن آنها ذوق میکنم.
توی دایرکت پیام دوستم سوسن را دیدم که حالواحوال کرده بود و گلهمند بود که چرا سراغش را نمیگیرم، خودم را شماتت کردم و به سوسن که دوست قدیمیام بود و بعداز سالهای طولانی اورا پیدا کرده بودم،حق دادم.
برایش نوشتم که اینروزها سرگرم نوشتن هستم و کمتر سراغ فضای مجازی میآیم و عذرخواهی کردم. به صفحهبجی اینستای سوسن نگاهی انداختم، تمام پستهایش از فوتبال بود و تیم مورد علاقهاش. خندهام گرفت، بعد از سیسال هنوز همان علایق جوانیاش را داشت. آنوقتها هم عاشق فوتبال بود و بازیها و مسابقات فوتبال را با اشتیاق دنبال میکرد.
چایم را سرمیکشم. سرد شدهاست. کمی آبجوش روی آن میریزم تا دوباره گرم شود.با خودم فکر کردم علایقهی یک انسان به یک چیز چقدر میتواند عمیق باشد که بعداز سالها همانطور تازه مانده. تازگی که علتش را توی هیچ مکتب و ایدئولوژی نمیتوان یافت. عشق است دیگر. یک عشق اصیل و واقعی. کنار عکسهای فوتبالیاش عکس خودش و همسرش و دو پسر جوان که بچههایشان بودند به چشم میآمد، اورا میشناختم. از همان دوران دبیرستان سوسن و مجید عاشق هم بودند و بهدور از چشم خانوادهها گاهی همدیگر را میدیدند. علاقهی آنها بههم آنقدر واقعی و خواستنی بود که همیشه فکر میکردم اگر مخالفت خانوادهها جدی باشد و مانع رسیدن ایندو شوند، چه بر سر عشق سوسن و مجید میآید؟ به سوسن پیام دادم که خوشحالم اورا کنار عشقش بعداز سیسال دیدم. عشق و علاقههای آنزمان پاک و دستنخورده بود. و مثل این رمانتیک بازیهای جلف نبود که تهش از هم جدا میشوند. عشقهای قدیمی خالص و بدون خرده شیشه بود. عشق سوسن و مجید هم از همین جنس بود. از آن عشقهای آبکی بچه مدرسهای نبود. خوشحال شدم که عشق آندو چهرهای جلیل به همراه داشت و جهتهای فکری دو خانواده را عوض کرد. عشق آنها را بسان کوه کنار جادهای تصور کردم که در طول سفر کنار جاده ایستاده است، و با حرکت چشمها ادامه مییابد. تصویر آن کوهها برای همیشه در ذهنها میماند. عشق واقعی در چشمهایشان میدمید و تبدیل به یک دمیدن جاودان شده بود.
تمرین دوم:
رضا براهنی در کتابش عشق را بهگونهای معرفی کرده بود که انگار وارد دنیای جدیدی میشوی که تا حالا فضای آن دنیا را حتی توی خواب هم تجربه نکردهای، یکجور زیبایی بهشتی داشت، لطیف و پاک و دستنخورده. من بارها و بارها متن را خواندم و هربار با تجربهی جدیدی از عشق آشنا شدم. شاعری که خودش عاشق باشد عشق واقعی را با سوز دل در تمام کلماتش میآورد.و بقول رضا براهنی شاعر عاشق زبان این رابطه است.
بیخود نیست که شهریار تمام شعرهایش سوزدل دارد از عشقش به ثریا.
شرمی از پیری ندارد قلب بی پروای من
زیر چشمی بی حیا کار نهانی میکند
عاشقی ها میکند دل ، گرچه میداند که غم
لحظه لحظه از برایش نوحه خوانی میکند
گاهی آبستن تمام لغت نامه ها .از تک واژه عشق .می شود .بندگی و فروتنی کردن .می شود گذشت و هم گام بودن.
برای معشوق کاخ باشد ویا دخمه ای کوچک مهم نیست. مهم درهوای عشق.نفس کشیدن است .
مهم لحظه ای در کنار عشق قدم زدن و سخن گفتن است .زمین و زمان توقف می کند وقتی اورا در کنارت داری.
واژه ها از یک دیگر سبقت می گیرد این قلم خود نویس نیست که پیش می رود .این همان جوهر عشق است که برای معشوق بال گشوده و از احساس ناب خود سخن می گوید .گاهی با چند واژه کوتاه .و گاه با شعری لطیف و زیبا.
((من آن مرغم که افکندم به دام صد بلا خود را
به یک.پرواز بی هنگام چنین کردم مبتلا خودرا ))
هنوز هم صدای تیشه بر کوه های بیستون می آید .راستی که عشق چه قدرتی به معشوق می دهد .
عاشق هرگز از رخ مهتاب و چشمان آهو پدید نمی آید .عشق را تنها باید با چشم دل انتخاب کرد .پس آینه ها را باور نکن چرا که آنها نیز گاه دروغگویی ماهر می شوند .راستی از مجنون چخبر.صدایش را درب کعبه می شنوی .چشم دل دیدن یعنی همان مجنون بودن
((نه دستی داشتم بر سر.ن پایی داشتم در گل
به دست خویش کردم چنین بی دست و پا خود را ))
بخش دوم/ تمرین اول/ ماه دوم
نوشته های دکتر براهنی در مورد عاشقانه نوشتن واقعا جلوگر عشق بود. نمی دانم آن قدر واژه ها با عاشقانگی کنار یکدیگر قرار گرفته بودنند که به هیچ وجهی نمی توانستی آنها را از هم جدا کنی. خواندن این نوشته واقعا وجودم را سرشار از طنین عشق نمود. عشقی که انگار برای همه ی معشوق های جهان گفته شده است. نوشته ی ایشان به من یاد داد که اگر می خواهی از طریق واژه با مخاطب ارتباط بگیری باید آنچه می گویی نه از ذهن خودآگاهت بلکه از تمامی وجودت برآمده باشد. که می گویند حرفی که از دل برآید بر دل نشیند. نمی توانی از عشق بگویی و عاشقی فروتن نباشی. نمی توانی از معشوق بگویی و او را به هر گونه ای که هست در هاله ای از تجلیل و زیبائی محض نبینی. این نوشته در من وقوفی پدید آورد که اگر می خواهی پیامی بدهی که ار دیوار اکنون بگذرد و به سوی آیندگان برود چاره ای نداری که انچه می گویی خود به تن زده باشی. اکه اگر غیر از این باشد می شود همان نوشته های بازاری که حتی به زور خودشان را در کتاب فروشی های امروز جا می دهند. اگر می خواهی کلامت در روح معصوم بشریت راه بیابد باید در مقابل این معصومیت فروتن باشی. یعنی خود را جزئی از آن بدانی. انگار که تو صدایی هستی که از گلوی بشریت بیرون می آید. نمی توانی خودت را تافته ای جدا بافته بدانی و انتظار داشته باشی که واژه ها پیام فروتنی بدهند. واژها نمایانگر روح تو هستند. اگر تو از جان خالی باشی و بخواهی برای پر کردن جیبت بنویسی واژگان فریاد می زنند که آهای مردم ما از درون کسی آمده ایم که تنها پول و توجه شما را می خواهد و شما پشیزی برای او ارزش ندارید.
بعلاوه خواندن جنون نوشتن به من نشان داد که چقدر برای رسوخ کردن در جان ادمها نه در کله ی انها نیاز به لطافت طبع داری. که چگونه از کهکشان و زمین و اسمان و دست های چفت شده در زیر چانه و گریه ی پیرزنان طفل گونه بگویی که خواننده در سطحی ناخودآگاه با تو همراه شود. چرا که سخنی با نفوذتر است که بتواند با تمثیل ها و استعاره ها به درون ناخودآگاه خواننده رسوخ کند و لابه لای تاروپودهای آن بافته شود که بتواند خواننده را به تملک خود در آورد و اثری بر او بگذارد که گاه بسیار عمیق و پایدار است.
بخش اول /تمرین اول /ماه دوم در حال تجربه ی احساسی عجیب و شگفت انگیز هستم.
احساسی که هم ترس آور است هم امید بخش.
انگار که چتری از کهکشان شعله ور مرا در میان گرفته است.
انگاربه دنیایی دیگر سفر کرده ام.
انگاراز خاکستر و خاک هم فروتن تر شده ام.
در این دنیا همه چیز در هاله ای از نور فرو می رود.
انگار درچیزی شناورم.
اما در این دنیا هیچ چیزی وجود ندارد.
تنها حسی از بودن است.
یک شیفتگی عظیم وجودم را پر کرده است.
شیفتگی به معشوقی که در هاله ای از تجلیل فرو رفته است را احساس می کنم.
معشوقی که نمی توانم بر زیبایی محض اش توصیفی بیاورم. انگار تنها هست. بودنی که ازگذشته امتداد می یابد، از دیوار حال می گذرد وبه سوی آینده می رود.
اینجا خبری از زمان نیست تنها بودن است بودنی محض
تنها می دانم که هست.
در همان حال دست دراز می کنم و دفتر و خودکارم را بر می دارم.
بدون هیچ فکری شروع به نوشتن می کنم.
واژه ها یکی پس از دیگری بر روی کاغذ ظاهر می شوند. من هیچ تلاشی نمی کنم انگار واژه ها همدیگر را پیدا می کنند. انگار صداها از پی هم می آیند. شاید خاصیت عشق چنین معجزه ای دارد که تلاشی نمی خواهد.
انگار واژه ها از عشقی عظیم سرشار شده اند. عشقی که آنها را به رقص وا می دارد. واژه ها درون شعر عاشقانه ام با هم خلوت کرده اند همچون پرندگان بالای درخت.
و من در هستی و با هستی خلوتی عاشقانه کرده ام.
انگار این عشق در همه چیز رسوخ کرده است.
در دریا در آسمان در دشت و در همه چیز.
با این حس عاشقانه در این دنیایی که همه چیز هست و هیچ چیز نیست همه چیز به گونه ای دیگر است.
طبیعت عینی در مقابل طبیعت این دنیا تنها نگاهی است در برابر یک ابدیت.
من فروتنانه در برابر این معشوق ناپیدا نشسته ام و با خود مزمزمه می کنم روح معصوم بشریت به این حس و حال نیاز دارد تا از دست خودکامگانی همچون هیتلر و موسیلینی و چنگیز و خودکامگان دوره ی معاصر که تنها انسان را نیرویی محرکه برای چرخاندن چرخ های تجارتشان می دانند، نجات دهد.
من حسی را تجربه می کنم که در اوج خلوت و بودن با خود انگار با جمعیتی به اندازه ی کل هستندگان در تماسی عاشقانه هستم و این خاصیت معجزه گون «با هستی بودن» است.
و این ویژگی بی نظیرعشق است.
عشق به هستی!
آری من احساس می کنم که روح معصوم بشریت به چنین اکسیری نیاز دارد تا از میان شر خودخواهی ها به رستگاری برسد.
ناگهان ازدنیای هیچی به دنیای تکثرها فرو می افتم.
دنیایی که انگار همه چیز دوباره بی رنگ و بو می شود.
من در افسوسی عظیم فرو می روم.
ومن بر حال چند لحظه پیش خود در حسرتی بزرگ فرو می روم.
انگار دارم در رشک و حسد آن حالی که بودم می سوزم و این، خاصیت در ذهن بودن است.
آری ذهن تنها کاری که می داند افسوس و ملال و رشک و حسد است. نمی تواند فروتنانه این گونه بودن را تاب بیاورد.
با خود فکر می کنم چگونه می شود آن عشق محض را که سرشار از زیبایی و بیکرانگی بود به زندگی زمینی ام بیاورم؟
عشقی که فارغ از رومانتیک بازیهای بازاری و قهرو آشتی های نوبالغانه انسانی باشد.
عشقی که جوان را پخته می کند و او را به زنی و مردی بالغ مبدل می کند.
عشقی که انسان را انسان می کند.
من می خواهم آن عشقی را به زمین ذهن بیاورم که واقعیتی است در خیال .
چرا که می دانم تا در ذهنم هستم نمی توانم به واقعیت آن دست یابم.
نمی توانم آن را با پوست و گوشتم احساس کنم. اما می توانم آن را در خیالم تصور کنم.
می خواهم در عشقی رها شوم که در آن دریاها و کوهها و آسمان و هر چیز دیگر رنگ و بوی شگفتی و تازگی بگیرد.
عشقی که در آن همه ی اشیا در هستی به سان آئینه ای شفاف جلوگر روی معشوق شوند.
معشوقی که بیکرانه است.
معشوقی که به وسعت هستی است.
شاید برای تجربه ی چنین عشقی باید تنها یک کار کرد.
کاری از جنس هیچ کاری کردن.
برای رفتن به ماوارای ذهن و شرطی شدگی هایش.
در بالای پشت بام هشیاری همه چیز رنگ و بوی عشق می گیرد….
برخی نوشته ها را که میخوانی آنچنان غرق لذت میشوی که زیر کلمات و عبارات خط میکشی، اما روح سرکشت آنچنان شیدا و واله کلمات شده که قلم به دست میگیری و کلمات و استعاره ها و عبارات زیبا را گوشه کناری مینویسی. با خود میاندیشی چطور کسی چنین معانیی را به دل واژه ها سپرده. چطور لغات را چنین بالانده، بزرگ کرده، آبستن کرده و گسترانده؟ نویسنده به چشمت در هاله ای از تجلیل فرومیرود و بی ملال این معشوق اصیل و واقعیت را تحسین میکنی.
این کیست که چنین واژه ها را عاشق یکدیگر کرده و آنها را واداشته تا در خلوتی موزون و عاشقانه با هم به رقص برخیزند. دو دست چفت میکنی زیر چانه و با دیده حسرت و حسادت به کلماتی که در هم درآمیختهه اند مینگری.
میشود یعنی اگر از این سوی دیوار حال، به آن سوی دیوار حال -یعنی آینده- حرک کنم من هم روزی چنین زیبا و رها و عمیق بنویسم؟ واژه های من هم عاشق و معشوق باشند. نه از این رمانتیک بازی های جلف بازاری بی وزن و آهنگ بلکه یک زیبایی واقعی. قلمی که نه تنها موجبات نجات روح نویسنده بلکه نجات روح معصوم بشریت میشود. آنچنان سراپا محو تماشای دقیق این معشوق تازه ات میشوی که کوه زمان را از پیش رو برمیداری. ساعتها با تمرکز در دقت نه تنها میخوانیش بلکه کلمه به کلمه اش را رو نویسی میکنی تا شاید اندکی از چنین نوشته ای تاثیر بپذیری.
رونویسی هایت که تمام شد با زور و ضرب این کلمات و واژه ها را به نوشته های خود وارد میکنی تا شاید بتوانی چنین سلامت بینش و سلامت خلاقانه را به قلمت تزریق کنی. و این حس و حال من است آن هنگام که چند صفحه از کتاب جنون نوشتن رضا براهنی را خوانم.
تصور من از شعر عاشقانه رضا براهنی را می خاندم، مدام حافظ و شعر عاشقانه اش جلوی چشمم بود. گویی بر اساس کاوش در شعر حافظ و بررسی دقیق شعر او، این نوشته را به رشته تحریر درآورده است. حافظ همین گونه است که در هاله یک فروتنی بالیده شده و به اوج فروتنی رسیده است:
مست بگذشت و نظر بر من مسکین انداخت
در شعر عاشقانه حافظ که عاشقانه شعر سروده، واژه ها عاشق یکدیگرند و موسیقی خاص خودشان را دارند:
دستم اندر ساعد ساقی سیمین ساق بود
که همه این ها و بیشتر از این ها مرهون و مدیون حافظ عاشق، وجود معشوق حافظ و عاشقانه سرودن شعر عاشقانه هستند. به روشنی اشعار عاشقانه حافظ سرشار از کلماتی هستند که در گوشه ای ده، بیست، یا پنجاه شصت کلمه با هم خلوت کرده اند، خلوتی موزون و عاشقانه. می بینیم که واژه ها به جای شاعر، عاشق معشوق هستند، به همین علت است که پس از گذشت قرن ها، شعر حافظ را همه عاشقان برای معشوق شان می خانند و می نویسند. حافظ زیبایی گذشته معشوق خود را ازآن آینده کرده است و تاریخ خصوصی خود را تاریخ آینده زیبایی کرده است. با این گونه عاشقانه سرودن شعر عاشقانه، معشوق حافظ یک چهره جهانی شده و زیبایی اش بر همه عیان است و به همه زمان ها و مکان ها تعلق دارد. حافظ با اشعار عاشقانه اش روح بشر را نجات داده است، روحی که در طول تاریخ هزاران بار توسط جلادانِ خودکامه ی خونخار به تاراج رفته و به تباهی کشده شده است. حافظ با ترسیم چهره جلیل و عظیم و زیبای معشوق آن هم یک زیبایی واقعی، نه خیالی، خالق آینده روح بشر است، آن را به تعالی رسانیده و از چنگال دژخیمان نجات داده است و مداوم برای همیشه در حال نجات دادن است. با وجود اینکه شعر عاشقانه خصوصی ترین شعر دنیاست، اما حافظ با فداکاری فروتنانه آن را به عرصه اجتماع و میان مردم آورده است و گر چه خلوت خود و معشوق را برملا می کند، دیگران را به خلوت کردن با یکدیگر دعوت می کند. شاعر در فروتنی مقابل معشوق تنها نیست، بلکه همه واژه ها با او در این ضیافت فروتنانه همراه هستند، دریا در مقایسه با چشم معشوق، قطره ای بیش نیست. آسمان جلوه ای از حرکت دست اوست و جنگل در برابر نگاه او شرمنده است:
در نعل سمند او شکل مه نو پیدا
وز قد بلند او بالای صنوبر پست
کوی و برزن از شعر عاشقانه حافظ پر است، گویی همه معشوق ها، معشوق او هستند و بالعکس:
صبحدم از عرش مي آمد خروشي عقل گفت
قدسيان گويي که شعر حافظ از بر مي کنند
آن قدر این اشعار عاشقانه اجتماعی و علنی شده است که همگان آن را از زبان خود می دانند
حديث عشق بيان کن بدان زبان که تو داني
و شاعر آن قدر بینش سالم و روشنی دارد که حکمت افلاطون در برابر آن صفر است:
بشوی اوراق اگر هم درس مایی
که علم عشق در دفتر نباشد
دعاهای عاشقان و واژه های عاشق مستجاب شده است زیرا که شاعران عاشق مثل حافظ، همیشه هستند و سنگر عشق همواره حضور این عشاق شاعر را در خود دیده است
از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر
یادگاری که در این گنبد دوار بماند
چرا که خالی ماندن سنگر عشق، خالی ماندن سنگر بشریت است:
بر سر تربت ما چون گذری همت خواه
که زیارتگه رندان جهان خواهد بود
نوشتهی آقای براهنی دربارهی عشق، هم به جهت اشاره به موضوعات کمتر پرداخته شده اهمیت دارد و هم به جهت بالا بردن جایگاه عشق و شعر عاشقانه. و به همین دودلیل برای من نوشتهی خوب و جذاب و مفیدی بود.
آقا براهنی به نکات خوب و سازنده ای در این خصوص اشاره کرده اند و این که با عشق می شود جهان را گلستان کرد.این که شعر های عاشقانه در جهت بهبود جامعه بشری قدم می گذارد باعث بهتر شدن می گردد.تاریخ و بشریت نیاز به شاعران عاشق دارد تا سیاستمداران ظالم.او می گوید که عاشق عشق خود را با شعر علنی می کند و مردمان را به خلوت خویش راه می دهد تا بتواند در حد خودش کمکی به این مردمان کند.
نمی دانم در جامعه الان ایران و این شرایط این قضیه جواب گو باشد و بتواند کمکی کند ولی خوب امیدواری روشی خوبی است و باید امیدوار بود.امیدوارم چیزی به اسم عشق بتواند کمکی کند به لطیف کردن و بهتر کردن زندگی برای مردمان عزیزم.
عاشق و معشوق
همیشه برای من این سوال مطرح بوده است که اگر کسی عاشق کسی دیگر شود آیا آن نفری هم که او عاشقش شده است عاشق او است یا عاشقش خواهد شد یا هر گز عاشقش نخواهد شد؟ولی فکر کنم بدترین حالت این باشد که او عاشقت نباشد ولی گویا بهترین حالت در عاشقی نرسیدن است.این که در شعرها و داستان های عاشقانه به این گونه است که همیشه یکی غرق دیگری می شود و از نبود دیگری دچار ملال می گردد.همچون شمعی آب و همچون چوبی خاکستر می گردد.هر گز سخاوتی در کار نخواهد بود.روح معصومش در گیر عشقی ابدی می گردد و در کهکشان عالم خویش گهگاه به سفری درونی می رود.با خود به جنگ می رود و می گوید آیا من به معشوق خواهم رسید؟و آیا اگر برسم باز هم این گونه و با عطش عاشقش خواهم بود؟دوره زمانه عوض شده است.عاشقی ها زودگذر شده است و برای رسیدن به یکدیگر دیگر سختی را متحمل نخواهیم شد.تعلق ها از بین رفته است انسان ها فقط لحظه ای گذرا عاشق می شوند و بعد فارغ.دیگر حسادتی وجودندارد و بشریت نیاز به ریاضت کشیدن را حس نمی کند.
از نظر من با ریاضت کشیدن روحت سیقل می خورد تراشیده می شوی و جلوه ای دیگر پیدا می کنی.بشریت عاشقی کردن را با واژه ها بهتر نشان می دهد تا در عمل.
هر وقت صحبت از عشق در نوشته های حافظ و سعدی می شد به ما می گفتند که این عشق ،عشق به خداوند است و هر گز نمی گفتند را بطه دو انسان با یکدیگر است و واقعا عشق واقعی نشان دهنده رابطه دو انسان با یکدیگر است و بس.چون تو می توانی عشقت را نشان بدهی و او ببیند.گاهی عشقت دیده می شود و گاهی هیچ گاه دیده نخواهی شد.
با گذر سن عقل جای احساس را می گیرد و در انتخاب معشوق با عقلت عمل می کنی و هر گز دیگر عاشق نمی شوی.این که بشریت چرا به رابطه بین دو نفر که یکدیگررا دوست دارند عشق گفته است باز از آن سوال هایی است که ذهن من را مشغول خود کرده است ولی خوب مطمئنن جوابی وجود نخواهد داشت.فقط این را می دانم که با حضور هنر عشق خودش را بیش از هر روز دیگری نشان می دهد یعنی انسان ها می توانند با هنر عشق را نمایان گردانند.این که انسانی که روزی در بالای درخت زندگی می کرده است اکنون آنقدر تکامل یافته است که برای خود چیزی به نام عشق را به وجودآورده است.انسان توانسته خالق چیزی به نام عشق شود.پس می توانیم بگوییم که انسان ها خالق عشق هستند.آیا انسان ها عشق را خلق کرده اند یا آن را در وجود خودشان کشف کرده اند؟
تمرین دو
نظر در مورد متن:
متن زیبایی بود و به زیبایی حس و حال شاعر را موقع گفتن شعر عاشقانه بیان کرده بود .باعلاقه از روی متن رونویسی کردم .سپاس بخاطر انتخاب این متن 🌹
تمرین شماره یک
بجز شمعي نيم سوخته ،چند برگه كاغذ و يك قلم چيزي روي ميز در مقابلش نيست ، لب هايش را بهم فشار ميدهد و يكهو تمام حرفهاي دم نزده از چشمهايش سرازير ميشوند،قلم را بر ميدارد تا حرفهايش را بگستراند بر صفحه ي كاغذ .
كلمات ارام ارام روي كاغذ نقش مي بندند، بالنده و بزرگ ميشوند و چه سخاوتمند است شاعر كه شيفتگي به معشوق خود را با كلمات به اشتراك گذاشته است.
جذبه ي عشق شاعر در انفجاري ازكلمات مانند موجوداتي محاط بر معشوق بدور هم روي كاغذ نقش ميبندند.
چه زيبا و دلنشين!
انگار معشوق در هاله يك تجليل نشسته و كلمات همچون كهكشاني بدور او ميچرخند، او شاعر را مينگرد و تمام تفقد چشم و دستهاي خود را در حركات كلمات ريخته است .
كلمات بدور هم ميچرخند و و واژه ها بسراغ هم ميروند و در حريمي سيال در يكديگر فرو ميروند.
واژه ها باهم خلوت كرده اند انگار تمام قد عاشق معشوق هستند و شاعر چه فروتنانه شيفتگي هايش را به واژه ها سپرده ،انگار شاعر بينوا واسطه اي بيش نبوده است.
چه دل كندن سختي مينمايد اما در چه سخاوت و فروتني بزرگي ، اوج عشق در اين فروتني متبلور ميشود واژه ها يك سر بزرگ و بزرگتر ميشوند و تاريخ روح بشريت را ميپرورانند و در عوض وقاحت خودكامه هاي خونخوار كوچك و كم رنگ تر ميشود.
پيكره ي اين عشق بر سراسر جهان گسترده شذه ديگر حرفهاي سياسي و پچپچه هاي مرموز و سري و جاسوس مابانه زيرجلكي خريداري ندارد.
سر هر كوچه نقشي از عشق بسته،عشقي كه نياز به هيچ مكتب و ايدئولوژي ندارد.
اقا رضا دمت گرم
خیلی سوز زیادی داشت همین چند خط نشانگر احساسی بودنت بود که چه قدر مثل ما دنبال عشق وعاشقی بودی درهر صورت دوست داشتم این نوع بیانت رو وامیدوارم بتونم برای عاشقی چیزی را درک کنم ومثلشما با این حرارت بنویسم .
ابتدای متن صحبت از فروتنی عاشقی کرد واین فروتنی جنسش فرق میکند درک آن فقط برای آدم های عاشق است آدم هایی که شبها روزهای زیادی رو بدون نفس معشوق خود زندگی کردن وحالا انگار نه انگار،واقعا چه کسی معنا میکند عاشقی را ؟؟شعر عاشقی را چه کسی میتواند بنویسد ؟؟؟مگر میشود عاشق نباشی بعد شعر بینویسی ،مگر میشود کفش بخری بعد یک لنگه آن را بپوشی ،ای بابا عاشقی هرکسی برای خودش است جنسش ،شعرش وهمه چیزش متفاوت است .واژه های شعر عاشقی بیانش داغی اون عشق رو نشان خواهد داد ،این قدر داغ که اطرافیان احساسش کنند ،این قدر داغ که فاصله خودشان را با معشوق حفظ کنند ونزدیک نشوند ،این قدر داغ وگرم که فریاد عاشقی شما را همه جا بنوازند .شعر عاشقی باید کوکگیتار را از بین ببرد ،وگرنه شعر عاشقی نیست .
تمرین اول:
عشق واژه مقدسی است که ازدل می آید وبردل می نشیند،ازروح بر می خیزد وبه همراه آن آرام واستواربه بالامی رود.
عشق رهایی از زمان ومکان درحریمی نورانی است آنجاکه سالم ترین وزیبا ترین ارتباط میان دو انسان شکل میگیردو نزدیکترین وصمیمانه ترین رابطه ها آغاز می شود.
عاشق سفری پر فراز ونشیب رابه اعماق قلب معشوق شروع میکندبرایش زندگی بدون معشوق پشیزی نمی ارزد. طوفانی دروجودش به پا میشود.
عشق جنون می آفریندو عاشق مجنون می شود. مجنون دلباخته درراه وصال لیلی، متحمل مشقَّت بسیارشده وزندگی اش آبستن حوادث می شود. رنج دوری برایش به سان زندگی در تاریکترین دخمه ها می ماند.اینجاست که زمان ومکان معنایش راازدست می دهد وتازمانی که به وصال معشوق نرسد روح سرگردانش معصومانه درانتظاروصال می ماند. آتشی درقلب عاشق شعله ور می شود واو را می سوزاند درهمین زمان، عشق به عنوان ودیعه ای الهی که دروجود انسان نهاده شده نمایان می شود و عشق زمینی راه رسیدن انسان به عشق الهی را باز کرده واز بَرِهمین عشق زمینی است که انسان عشق حقیقی رابا تمام وجود تجربه می کند.
قسمت 2تمرین اول:
دکتربراهنی نویسنده فوقالعاده ای هست که باکمک کلمات اثری خلق می کند ماندگار درذهن وقلب، ازنظر من او خیلی زیبا واژه هارا کناریکدیگر میچیند وبه وسیله جملات به روح وقلب خواننده نفوذ می کند کلامش بسیار نافذ بوده وبه دل می نشیند.
تمرین اول:
زندگی آرمانی من سرشار از عشق و نوع دوستی است عشقی که باعث رشد و تعالی انسان ها می شود عشقی که به دور از افکار زن ستیز و مرد سالاری باشد عشقی که در آن افکار پوسیده و پوک جایی ندارد
رابطه من انس گرفته از فرهنگ اجدادم است فرهنگی که همچون رقص لری و کردی زن و مرد برابرند و همه آزاد من با فرهنگ لری خو می گیرم چرا که به من یاد می دهد همچون رقص محلی که زنان و مردان یکی درمیان در کنار هم می ایستند و برابرند
این دقیقا همان فرهنگ شرقی است که در تمام متون تاریخی و کتب شعر ایرانی آورده شده چهره ای اصیل و زیبا از منش شرقی که با مهر و محبت و دوستی مانوس شده و به دور از هجوم سنت هایی است که کورکورانه و از سر عدم آگاهی به درون ما رسوخ کرده فرهنگ اجنبی که با من بسیار بیگانه است و هیچ سنخیتی با من ندارد
تمرین دوم:
نظر من درباره نوشته رضا براهنی
نوشته ای سراسر معنی و زیبایی بود به نکات خلی خوبی اشاره کردن ولی در متن این نوشته از تشبیه و اصطلاحات ادبی زیادی به کار برده شده که شاید باعث بشه از روان بودن متن کم کنه و نیاز به دقت بیشتری داره درک ان ولی تشبیه های آن بسیار زیبا و کاربردی بود
تمرین یک:
این منم بر بالای کوه آرامیده و به خلوت موزون آسمان نگریسته ، شاید جاده ارزش نداشت ولی آخر اگر جاده به آسمان چفت نمیکرد چگونه کوه مرا به دعوت میخواند.
آسمان با سخاوت مالامال از فروتنی است و جاده هم …
آن چیست در حکمت آسمان که بر ملا شد و هاله ی تجلیل بالیدن گرفت و آسمان هاله ی فروتنانه خورشید شد.
و این هاله ی فروتنی بر خلوت محض پرندگان به بلندی درخت تابیدن گرفت و پرندگان را به رقصی چرخنده برخیزاند.
آنقدر این لحظه دلنشین است که در سیال کودکی گذشته ی خاکستر شده بیگانه شد و از او شادی های کودکانه به زیبایی گذشته مانده در برگسان بهار زندگی ام.
من عاشق رمانیک بازی های دورافتاده از جلف بازاری های بی وزن و قهرهای لوس نابالغان در نوبالغی بودم و هنوز هم در خلوتی فروتن تر کوچک میشوم و بزرگ.
تمرین دو :
باید عاشق باشی تا ابرو باد و خورشید را عاشق کنی
باید عاشق باشی که به واژه ها عشق ببخشی و فروتن تر میشوی آنگاه که عشق دیگر در خلوت تنهای تو نیست و واژه های عاشق جسورانه فریاد می زنند
و در امتداد جاده های دوستی از لابه لای شاخ و برگ درختان سوسوزنان ، به خورشید پرتو می بخشند
واژه ها را باید عاشق کرد…
بهترین حسی که درباره واژه داشتم از نوشته ی براهمی بود
تمرین دوم
متن دکتر براهمی آنقدر زیبا بود که برای درک بهتر و لذت بردن از آرایش کلام نوشته شان متن را چندین بار مطالعه کردم و سعی کردم در حدتوانایی از آن بهره ببرم. در اول متن از چند عنصر مهم برای نوشتن شعر عاشقانه رونمایی کردند.اول از همه عاشق بودن است .تنها شاعر عاشق میتواند ،عشق عظیم خورا به درون کلمات تزریق کند و معنی آن را به دیگران منتقل کند.دوم شیفتگی به کلام است .شاعر علاوه بر شیفتگی به معشوق باید به کلمات هم عشق بورزند .در غیر این صورت کلمات به دامش نمی افتند و شعر شکل نمی گیرد و در آخر فروتنی ست.در قسمتی از متن دکتر می نویسند عشق شبابی مالامال از حکمتی خاکستر شده و فروتن شده است .این جمله به زیبایی مفهوم را می رساند
شاعر باید در عشق غرق شده باشد تا بتواند نه تنها خوانندگان شعر ،بلکه واژگان را هم شیفته معشوق کند.طوری که واژگان برای نشان دادن زیبایی معشوق به خوانندگان، سراز پا نشناسند .گرچه شاعر از کلمات جدا خواهد شد و وظیفه را به دوش واژگان می سپارد اما واژگان هم به اندازه شاعر ،عاشق معشوق هستند.شاعر کلمات را مزه مزه می کند و دکتر براهنی به زیبایی دلیل نشرفصای خصوصی شاعر و معشوق را بیان می کند.شاعران عاشقانه سرای میخواهند جهان را مانند معشوقشان زیبا کنند و خصایص بد را از آن دور کنند و به انسان ها انسانیت بیاموزد.قلب ها جای آلودگی های انسانی را بگیرد و دنیا مملو از زیبا روحان نشات گرفته از زیبایی معشوق شاعر شود .
شعری عا شقانه ای که در این نوشته میخوانیم مربوط به رابطه بین دو انسان است و اساس آن تجلیل از چهره معشوق .همه روابط دیگر در شکوه این رابطه دونفره جای می گیرند و به تکمیل آن کمک می کنند.و این گونه است که دو عاشق ،دو انسان تنها نیستند بلکه نمونه ای از بشریت هستند.و اگر عاشقان نباشند سنگر انسانیت خالی می مانند و دسیسه آلودگی ها می شود
تمرین اول :
باید میان انفجاری از خودکامگی های زندگی ،چشم بر چهره کریه روزگار فانی ببندیم و با روحی مالامال از شور جاودانگی در ژرفای روحمان غرق شویم .دست از دنیای موهوم بشوییم وبه آشفتگی های بالانیده در پیچ و خم ها پشیزی اهمیت ندهیم .ایام جوانی را غنیمتی برای پرواز بدانیم و در آسمان حقیقت اوج بگیریم و جاسوس مآبانه راز های جهان دیگر را کشف کنیم .روح سیال و جستجوگرمان را در حریم خانه گذرا حبس نکنیم و زیبایی محض را به او نمایش دهیم .
تمرين دوم درس اول ماه دوم
به نظرم نويسنده براي توصيف شعر عاشقانه بسيار ماهرانه واژه ها را به كار گرفته است . موضوع اين است كه شاعري كه شعر عاشقانه مي نويسد بايد به قدري عاشق باشد كه به كلمات جان دهد. اما همين موضوع واحد را چنان با مهارت و با استفاده از آرايه هاي مختلف بسط مي دهد كه احساس ميكني در هر جمله مطلبي جديد نهفته ست. خود متن به يك شعر طولاني شبيه هست كه شاعري آنرا با عشق نوشته و به معشوقش تقديم كرده است. نويسنده (آقاي براهني)،شاعري است عاشق كه فلسفه و مردم شناسي مي داند.
تمرين اول درس اول ماه دوم
ساعتها بود كه بيدارشده بودولي هنوز در رختخواب بود.يك هفته ي پراز مشغله و تنش را پشت سر گذاشته بود.خسته و درمانده بود.انديشه هاي دور و دراز مانند چتري از كهكشان بالاي سرش شعله ور بودند.اتفاقات گذشته يكي يكي از جلوي چشمانش عبور مي كردند.چگونه به اين نقطه رسيده بود؟!همسرش تركش كرده بود و او هنوز عاشقش بود،عشقي كه در آن از خاك و خاكستر فروتن تر بود و بتدريج در اين هاله ي فروتني محو شده بود.رمانتيك بازي هاي جلف بازاري در خلق و خوي او جايي نداشت .اصلا شايد اشتباهش همين بود.شايد خودش باعث شده بود كه عشق شبابي آنها مالامال از حكمتي خاكستر شده و از بين برود.شكست خورده بود ، فكر شكست قلبش را به درد آورد اما نمي خواست شهيدنمايي كند. بايد تمام تلاشش را مي كرد تا اين زخمها را درمان كند و اين زندگي از هم پاشيده شده را با انسانيتي مضاعف مرمت كند.بايد روح معصوم بشريت را در خود بيدار نگه مي داشت. در چند روز گذشته بارها فكر كرده بود كه چه كسي مسبب اين اتفاقات بود؟اگر خودش توانسته بودجلوي پچپچه هاي مرموز و سري و جاسوس مآبانه و زير جلكي را بگيرد ، اكنون زندگي اش اين چنين از هم گسسته نبود.آهي كشيد.اين همه ملال و دور شدن از صحنه ي عشق نبايد اتفاقي باشد، نبايد همه تقصيرها را به گردن همسرش بياندازد.خود او بود كه به ديگران اجازه ي ورود به زندگي و سپس به عشقشان داده بود.هرگز به چهره ي كريه و خودكامه ي آن دقت نكرده بود، هميشه چهره اي جليل و عظيم و زيبا از عشق برايش خودنمايي ميكرد.آيا همه اينها زاييده ي عشقي موهوم بوده يا بايد خودرا در آئينه ي چهره ي معشوق مي آراست به جاي اينكه اجازه ي مدح به جلادان دهد.سرش سنگين بود ،چشمانش به سقف اتاق دوخته شده بود.دلش نميخواست از جايش بلند شود ، توان ديدن جاي خالي اش را نداشت. نمي خواست خلوت خود را برملا كند. مي خواست مثل كوه كنار جاده كه در كنار جاده هست و با جاده ادامه پيدا ميكند، حضور او را در زندگي اش براي هميشه احساس كند تا در سنگر عشقش هميشه بدمد ،دميدني جاودان.اكنون تحت عميق ترين عواطف و آنات روحي قرار داشت،مي توان گفت در تاريخ روح بشر شايد اين رهاترين لحظه براي او بود.آزادي از اسارت عشقي كه براي تماشا نياز به چشمي دروني داشت تا ديده شودو يا نيازمند يك سينه ي دروني با سلامت بينش وسلامت خلاقانه بود تا بتواند حرفهايش را بگستراند و عاطفه را تبديل به واژه كند،علناًو عملاً .اما او نمي توانست ، رهايي امكان نداشت نه تا وقتي كه معشوقش در هاله ي تجليل نشسته بودو خودش همچون پرندگان خلوت كرده به بالاي درخت در تفقد عشق از دست رفته اش بود.
برای کسی که ازعشق چیزی نمی داندواورااحاطه نکرده است شعرعاشقانه پشیزی ارزش نداردوآن شخص زیرجلکی به تمام عاشقان می نگرداماروزی که آن شخص چهره ی جلیلی رامی بیند واژه های عشق یکی پس ازدیگری نثارمعشوقش می کندواژه هایی ازجنس تفقد،تطلیف وفروتنی حال اوفهمیده قلب انسان با آنات روحی جلا یافته وهمیشه درشوق دیدن آینه چهره ی معشوقش می باشدوحال چانه اش راچفت می کندومعشوقه اش راگوهری نایاب می داند.
تمرین دوم:
بااینکه نتوانستم به طورکامل متن رابفهمم بگونه ای برایم سنگین بوداین رافهمیدم که عشق چیز مقدسی است وبدون عشق دنیا ارزشی نداردوبه گونه ای تکراری عذاب آورست اماوقتی عشق باشدهمه جوره خوشبختی وهمه چیزرنگ وبویی تازه پیدامی کند.
نوشته بعد از کلمه برداری
میخواهم اتفاقا از کرم های زیر جامی بگویم که میتوان شبه عشق ها را بسازد. شبه عشق ها گمان میکنند در اقیانوس عشق آمد حال آنکه نطفا شأن در حریم خود حبط شده است و بالاتر نرفته است زیر جلک هایی ک هرکدام اگر منفجر شوند کوه های اعمال را فرو میریزند هرچند بی وزن آمد و در حریم عاشقی حقیقی گم آن. و محو. اما اگر به جان عاشق افتند رو بشریت را به تباهی میکشانند و تنها کسی که از محور خود بیرون آید از آن ها رها شده و در سنگر عشق قرار خواهد یافت.
…..
برای نوشتن باید بینا شویم و برای بینایی باید مجنون باشیم.
کیوان دانشجوست. او علاقه به شعر گفتن دارد و از نوجوانی شعر میگفت. به تازگی عاشق سهیلا شده است و تصمیم گرفته تا عشقش را در قالب شعری عاشقانه به سهیلا ابراز کند اما نمیخواست شعرش ناپخته باشد لذا تصمیم میگیرد از یکی از استادان کمک بگیرد. از این رو به نزد استاد رضا براهنی میرود و از اسرار شعر عاشقانه میپرسد. استاد براهنی با خنده از او میپرسد: عاشق شدهای؟ کیوان: بله دختری را دوست دارم. -عشقت واقعی است یا از این رمانتیک بازیهای جلف بازاری بی وزن و آهنگ است. – نه استاد عشقم واقعی است وقتی او را میبینم دست و پایم را گم میکنم، نفسهایم به شماره میافتند، حرف زدن با او برایم سخت است. دریا در مقایسه با چشمهایش، قطرهای نیست، آسمان جلوهای از حرکت دست اوست و جنگل در برابر نگاه او شرمنده است. – لازمه شعر عاشقانه، نه فقط عاشق بودن، بلکه شعر عاشقانه گفتن هم است. – استاد، من عاشق هستم ولی نمیدانم چطور عاشقانه شعر بگویم. – ابتدا باید در مقابل معشوق از خاک و خاکستر هم فروتنتر شوی، چرا که عشق فروتنی میخواهد. – فروتنی چه ربطی به عشق دارد؟ – برای شعر عاشقانه گفتن باید به خوبی به معشوق نگاه کنی تا از موی سر تا ناخن پا او را بستایی و نگریستن در تمام موجودات محاط بر معشوق، در شیفتگی و فروتنی ممکن است و انفجار این شیفتگی و فروتنی در قالب کلام است و تنها بدین طریق معشوق، در هالۀ تجلیل مینشیند. – برای ستایش معشوق احتیاج به واژه دارم. واژه ها چه ویژگی باید داشته باشند؟ – در شعر عاشقانه، واژه ها باید عاشق یکدیگر باشند، از هم جدا نشوند، بدور یکدیگر بچرخند و با هم برقص خیزند و آن قدر به معشوق نزدیک شوند تا عاشق او شوند و عاشق بدانها به دیده حسرت و حسادت بنگرد. با شنیدن سخنان استاد براهنی، کیوان حس کرد که می تواند احساسات خود را در شعری عاشقانه به گوش سهیلا برساند.
رضا براهنی نویسنده ای است با دایره لغات فراوان و قدرت جمله بندی بالا. متن ها زیبا و پر از ترکیب جملات دلنشین بودند. از آرایه های ادبی به خوبی استفاده شده و این تجربه و پٌرکار بودن نویسنده را نشان می دهد. فقط یک اشکال اینکه نوشته هایی با این سبک برای همه قابل درک نیستند و خوانندگان خاص خودشان را دارند.
تمرین نوشتن با کلماتی از کتاب جنون نوشتن :
نشسته بود توی ایوان و به دور دست ها خیره شده بود. به روزهایی فکر می کرد که از دست داده. به عشقی که در دل پنهان بود و عجب عشق زیبایی! عشقی که با تفقد آن را بالانیده بود. عشقی که باعث تلطیف روحش بود. مرد تنها و بد اخلاقی که کمتر کسی حاضر به هم کلامی با او بود حالا تبدیل به یک عاشق دل نازک و مهربان شده و این از برکت عشق است. عشقی که چهره سیاه و کریه دنیا را برای این مرد تبدیل به جایی دوست داشتنی و دل انگیز کرده است.
نسیم ملایمی می وزید و او دلش می خواست خود را به دست نسیم بسپارد و رها شود. همین قدر که حس می کرد این نسیم تمام شوارع شرق و غرب را طی کرده تا به او رسیده دلش غنج می رفت. می دانست که این نسیم ملایم از لا به لای موهای دلبر هم عبور کرده و حالا اگر خوب تمرکز کند شاید بتواند عطری از دلبر را استشمام کند. اگر خیلی خوش شانس باشد شاید نسیم برایش تار مویی از دلبر هم به ارمغان بیاورد.
دلش می خواست برود عشق و علاقه اش را که تا آن روز زیرجلکی و پنهان بوده در چارسوق کوچه و بازار فریاد بزند اما…
اما ندارد !
عشق وقتی کامل می شود که ابراز شود. عشق پنهان به جاده یک طرفه ای می ماند که نمی دانی به کجا خواهد رسید.
باید تصمیمش را می گرفت. با این حد از احساسات و آنات روحی دیگر پنهان کردن عشق معنایی نداشت
باید می رفت و چشم در چشم دلبر می شد و حرف دلش را می زد. نتیجه هم هرچه می خواست باشد. مهم این بود که از سنگینی راز مانده در دل رها شود.
بلند شد و رفت جلوی آینه. خودش را که دید لبخندی بر لبش آمد. چقدر تغییر کرده بود! دیگر خبری از آن چهره عبوس و اخمو نبود. عشق حتی ظاهر او را هم تغییر داده بود. با این چهره مهربان امکان اینکه دلبر دست رد به سینه اش بزند کمتر می شد.
دستی به سر و روی خودش کشید و تصمیم نهایی را گرفت.
نسیم بار دیگر شروع به وزیدن کرد و این بار همه می توانستند عطر عشق را توی هوا احساس کنند.
دنیا و تمام سختی هایش با عشق است که ارزش جنگیدن و تحمل کردن دارد.
تمرین دوم
درک این متن های سخت برایم مشکل است ولی برداشت من از نوشته های دکتر براهنی
اینکه عشق چیزی فراتر از کشش وخواستن عمیق یک شخص نسبت به زیبایی های ظاهری معشوق است.
وچهره های اساطیری وزیبا فقط برای هیجان انگیز کردن داستانهای کتاب هاست وعشق واقعی چیزی فراتر ازدل بستن به ظاهری زیبا ودلفریبی جنس مخالف است
با دو دست چفت شده زیر چانه روبروی پنجره نشسته. همان پنجره ای که رو به کوچه باز میشود. با چهره ای محاط شده از انبوه گیسوانش.
این کار هر روزش است با سخاوت تمام همه ی زیبایی ظاهری اش رابه نمایش گذاشته تا شاید عواطف پسرک آن سوی کوچه را به وجد آورد.
همه ی دقت وتمرکز خود را به کار برده تا اجزای صورتش به بهترین شکل نشان داده شوند وجاسوس مآبانه تمام رفت وآمد های خانه روبرو را زیر نظر دارد.
دنبال رابطه ایست لطیف ولی هر بار که او را میبیند به جای دلربایی از معشوقه با دستپاچگی بسان کودکان نابالغ پشت پرده ی ضخیم پنجره پنهان میشودو معشوق چه میداند که این از ترس ونجابت دخترانه ی اوست. نه غرور وتکبر دختری زیبا برای او….
تمرین دوم:
من از این نوشته فهمیدم که جهان و آدم ها همچنان به عشق احتیاج دارند و عشق ورزیدن و عشق دریافت کردن هیچ وقت تکراری نمی شود . جنینی که هنوز به دنیا نیامده عشق را می فهمد و به آن واکنش نشان می دهد. با بالا رفتن سن، آدم ها هیچ وقت بی نیاز از عشق نمی شوند. به نظر من عاشق بودن از معشوق بودن زیباتر است. البته چقدر خوب می شود آدم هم عاشق یک نفر باشد هم معشوق همان یک نفر. من اگر بخواهم بین عاشق بودن و معشوق بودن یکی را انتخاب کنم، قطعا عاشق بودن را انتخاب می کنم. چون عاشق بودن به منزله ی پرواز کردن روح و لانه کردن بر بام دیگریست . بامی که از قبل از تولد، قلب کوچکت می خواهد به سویش پر بکشد. دیدن زیبایی در جهان خودت و جهان دیگریست. چشیدن طعم دنیا از زبان دیگریست. باز کردن پنجره ای ست که این طرفش گلستانی با گل های محبت و رنگین کمان تواضع است و آن طرفش آبشار زندگی و ماهی های مهربانی. وقتی عاشق باشی می توانی دنیا را به هم بریزی و از نو بسازی.
سلام و درود فراوان. چه صفحه ی خوب و جالبی رو از این کتاب ارزشمند انتخاب کردین. بسیار مطالب دل انگیز و روح افزایی داشت. و از من شعر عاشقانه ای که می تراود:
کشیدی شالِ گردن را کمی با ناز بالاتر
از این دشت دو کوهه_گونه ی قفقاز بالاتر
گرفتی نیم ماهت را تو از چشمان من اما
خسوف تازه آوردی ، کشیدی باز بالاتر…
گرفته خاطرم را بس محاق ماه لبخندت
مگر هست آخر از شالت ، مکدرساز بالاتر؟
تو هستی باز می بینم شگفتی های هستی را
ندیدم از خداوندت هنر پرداز بالاتر
مسلمان می شود هر کس که می بیند تو را با این
“دوتا خورشیدِ در ابرت”از این اعجاز بالاتر؟
نمی دانم که چشمانت کجا می خواند آدم را
بهشت کهکشان ها؟ نه! از آن یک فاز بالاتر!
سراشیب دو کوه برفی ات یخ بسته ، شالت را
تو باید می کشیدی از همان آغاز ، بالاتر!
نجمه سادات سیدی
خانم سیدی شعرتون عالی بود
خیلی ممنونم از لطفتون خانم اکبری نازنین🙏🌹
تمرین شماره دو)
به کررات در گذران دوران های زندگی به خود گفته بودم که عشق خیالی بیش نیست و بارها هاج و واج مانده بودم پس از شنیدن داستان عاشقانی که در اطرافم روزگار می گذراندند و برای رسیدن به معشوق و مطلوبشان خود را به آب و آتش می زدند .
حالا با خواندن متونی که نوشته دکتر براهنی است کمی بهتر می توانم صفت دلدادگی را درک کنم.
چه دل انگیز عاشقانه ها را وصف می کند.
شیفتگی به معشوق آغاز دلدادگی است. آنجایی که با نگریستن به او چیزی جز زیبایی محض نمی بینی. زمانی که عشق برملا شد و هاله تجلیل را بر سر معشوق فرو فکندی. این ممکن وجود دارد که مالامال غرور او را فرا گیرد و با وقاحت فزون توجهش را از تو دریغ کند.
و آیا انفجار این حادثه مصیبت محسوب نمی گردد؟
اما تو نگذار سنگر بشریت از عشق خالی بماند با وجود تمام دخمه هایی که از عشق برایمان باقی مانده است. بگذار به جای تداعی چهره کریه و خودکامه برخی معشوقان نابالغ آتش شعله ور عشق برهمه چیز محاط گردد.
تمرین شماره دو
آقای براهنی
شعر عاشقانه را دلدادگی به معشوق که همراه با فروتنی در بردارد توصیف می نمایند. او بر این باور است که کلمات باید با هم ارتباط صمیمی برقرار کنند که نتوان آن ها را به هیچ طریقی از هم جدا نمود و مخاطب با خواندن شعر، شاعری عاشق و شیدا را متصور گردد. او معتقد است قدرت واژگان به حدی باید زیاد باشد که اینگونه خیال شود کلمات بیشتر از خود شاعر عاشق معشوق هستند. زیبایی چهره معشوق حافظ باید بر وقاحت و سنگدلی هیلتر در تاریخ غلبه کند. عاشق به هر کجا رو کند جز چهره معشوق خود نمی بیند. همه بزرگی ها در برابر عظمت و جلال معشوق قطره ای بیش نیستند. و در آخر امیدوار است که سنگر بشریت از شاعر عاشق تهی نماند.
ماه دوم
تمرین شماره یک)
این خاطره را روشن و واضح به یاد دارد. آن عصر پرتقالی تابستانی را.
سنش هنوز به پانزده نرسیده بود.
آن روز در آن باغ پر درخت و زیبا در جمعی از خواهر وبرادر و دوست و آشنا در معرض نگاه معصوم و مهربان عاشق جوان قرار گرفت.
بانی این عشق همسایگی باغ ها بود.
دخترک به عوض شیفتگی ترجیحش بالیدن در هاله یک فروتنی عمیق بود.
در مقام معشوق، انفجار شیفتگی در عاشق را نظاره می کرد.لحظه ها پر بود از زیبایی محض.
قلیان احساس عاشق را با نشانه های مهر آمیز به وضوح درک می کرد، لاکن تشخیص عشق واقعی از رمانتیک بازی کودکانه و اداهای جلف و بازاری نو بالغان، هنوز حاصل نشده بود.
برهان عقل باعث اجتنابش می شد.
از نظر حسی و روحی و عاطفی وجودی وزین داشت لیک این حد از تفکر دست و پای احساسش را در پوست گردو می گذاشت.
عاشق بینوا حرف های پنهان در قلبش را شعرفام ، بر برگ های خشک و تنه دخت، با رنگ سرخ شاهتوت می نگاشت .
گاهی نیز بر میوه ممنوعه درخت سیب، با خطی در نهایت نیکویی حک می کرد و در گوشه و کنار باغ می پراکند.
حریمی نورانی و سیال در قالب واژه های عاشق زاده می شد و انسانیت مضاعف در روح شاعر عاشق به هاله تجلیل می پیوست.
واژه ها خود عاشق معشوق می شدند، سپس با چرخیدن به دور یکدیگر ، به رقص بر می خاستند.
او در مقام معشوق اما قصه حیات کودکان نو بالغ و پیران طفل مانده را از نظر می گذراند.
به اعتقادش دقت وسواس گونه و تمرکز بر دقت، سبب سلامت بینش بود.
اندیشه ای هدفمند در کاسه سرش می چرخید و هذیان ناشی از آن باعث کابوس شبانه می شد.
طلوع خورسید طلیعه رهایی از رنج بود.
دقایقی از روز را با دست های چفت شده در زیر چانه و چشمانی براق از ذوق مطلوب و معشوق بودن،
به دانه دانه نشانه های متفرق که از جای جای باغ به تفقد چشم ها و دست ها گرد آورده بود ، مینگریست و کهکشان شعله ور در وجود عاشق را خوبتر درک می کرد.
خاطرش اما آسوده نبود.
از عاشقی شاعرانه عاشقش خشنود بود . او کلمات را بالانیده بود .
عاطفه تبدیل شونده به واژه را در نوشته ها درک می کرد.
همه کسانی که از عشق شبابی شاعر عاشق با خبر بودند به دیده حسرت و حسادت در او مینگریستند.
دخترک از موی سر تا ناخن پا در منتهای فروتنی خالق آینده روح بشر بود.
باری ناگزیر می بایست:
دهه های زود تمام شونده در کنار موجودات محاط سپری می شد تا او به درک زبان این رابطه پی میبرد.
.
تمرین دوم: نویسنده به خوبی شعر عاشقانه را تفسیر کرده بود و کاملا حس عاشقی در متن جریان داشت و از کلمات جالبی در متن استفاده شده بود که دوست داشتی چندبار آن متن را بخوانی . بسیار لذت بردم . سپاس از استاد عزیز برای این انتخاب زیرکانه.
درون دخمه تاریکی توسط خودکامگی اسیرشده بودم وهیچ راه فراری وجود نداشت.رشک و وقاحت با صدایی موزون محاط برمن ، به این بی عرضگی من می خندیدند. قلب ساده من فریب آنها را خورده بود و تنها منتظر نوری بود تا او را با تفقد از آنجا نجات دهد.کاش کسی پیدا می شد و من را ازشرّ این خصلت ها خلاص می کرد.دیگر جانی در بدنم نمانده بود که ملالت و افسردگی به وجود خسته من حمله کردند و همه ی وجود من را فراگرفتند و من به یکباره از هم پاشیدم.
تمریت اول:عشق را می توان در جوانی عاشقی یافت که با دیدن معشوقش خود را در آسمان ها نظر کرده می بیند اما با ندیدنش نیز دردی فراتر از حد تصور خود را می کشد کهکشان ها گواهی بر اینند که او دیگر خودش نمی شود زیرا که در کهکشان ها مرگ ستارگان یعنی نابودی،نیستی یعنی پایان شگفت زندگی آرمانی
عشق را در قطره آبی یافتم که دریاها را دریا می کند گر چه می گویند قطره قطره جمع گردد واگهی دریا شود ولی قطره آب ها دریا را دریا می کنند
تمرین دوم
سعی کردم وقتی نوشته ای میخونم برای اون بوی خاصی در نظر بگیرم ببینم که این نوشته منو به کجا راهنمایی میکنه با خوندن نوشته های آقای براهنی خودم رو زیر آسمان آبی دماوند در حال نوشیدن چایی دیدم در حالی که نسیم صبحگاهی به صورتم میخورد بوی این نوشته برای من شبیه چایی هفت میوه بود شاید دید مسخره ای باشه ولی حس آرامشی که این نوشته به من تزریق کرد منو رهسپار مکانی کرد که همیشه آرزوش رو داشتم در لابه لای کلمات به مانند کلام خودشان عشقی پنهان نهفته است که باعث شده ناخواسته با خوندن اون به بهترینهای زندگیم فکر کنم
باسلام.زندگی هماننده جاده ای می ماندکه همه مسافرش هستیم زندگی گاهی مانندشعری غمگین است وگاهی مانندشعری عاشقانه وانسان همیشه دلش میخواد تصویری خیال انگیزاززندگی راتجربه کنداماواقعیت چیزدیگریس.وگاهی انسان آنقدرزندگی را حقیرمی کند.که باحسادت کردن روح خودش رابه دست جلادان سیاهی می سپارد که انسان رابه دخمهای تاریک می کشاند که حتاردپایی ازاوباقی نمی ماند وروح معصوم انسان به مصیبت گفتارمی شودو این هماننددیوارسنگی دورانسان کشیده می شود. اگرچشم درون انسان بیناباشد یعنی نوری ازخداوندهنوزدروجودش هست وبانیروی تمام می شودخودرارهاکردوهماننده پرنده ای بال گشودوبه آسمان پرزد.بشرهمواره نیازمندعشق وزیبایست عشق را می توان به هرچیزی داشت به انسان به کاهنات وهرآن چیزی زیبایی مثل طبیعتی که آرامش بخش روح بشراست عشق همانندموسیقی به کلام است که درروح بشر رقصی آرام به پامی کند وواژگانی که درخلوت خیال شکل می گیرندودروصف عظمتش شعرمی سوریاند اگرچه گاهی عشق انسان رامیسوازنداماازخاکسترش بازمتولد می شود وزندگی دوباره ای ازدل مرگ بیرون می آید..نظرمن درموردنوشته دکتربراهنی.. نویسنده خواست موضوع روکاملا برای خواننده شفاف سازی کندنظرش این است که تانتوانی عشق روبفهمی نمی تونه عاشقانه بنویسی تکیدوتکراری که به موضوع داشته کاملا درک میشه واینکه می گه انسانیت وعشق وزیبایی بایدماندکاربشه نه ستمگران وجلادان نبایددروسف اینها چیزی نوشت بایدبشریادبگیر انسانیت روماندگارکنه..باسپاس
تمرین دوم:
از خواندن آن بسیار لذت بردم. عاشق زمانی عاشق می شود که معشوق دارای زیبایی باشد. عاشق حقیقی با عقل و قلبش زیبایی های معشوق را می بیند و عاشقش می شود. در واقع عاشق آن زیبایی ها می شود. شاید هم با عاشق شدن غیر، عاشق خود حقیقی اش می شود. با عاشق شدن از تمام محدودیت ها جداشده و وجودش به وسعت بی نهایت می شود. اساس خلقت هم بر اساس عشق بوده و شاعر عاشق به حقیقت هستی نزدیک تر شده و به انسانیت نزدیک تر می شود. معشوق می تواند هر چیز باشد. تا معشوق زیبا نباشد هیچکس عاشقش نمی شود. بعضی از انسان ها توانسته اند با قدرت عقلشان زیبایی معشوق را ببینند و آنگاه با قلبشان خود را فدای معشوق خود کنند. معشوق می تواند انسان باشد یا نباشد.عاشق شیفته ی هر چیزیست که جلوه ای از معشوق حقیقی را داشته باشد و حاضر است با تمام وجود خود را در راه آن فدا کند. عشق بدین معنا واقعا زیباست. بعضی ها اسم خودخواهی را بر روی عشق می گذارند. خودخواهی های کودکانه. معشوق را برای خود می خواهند و نه خود را برای معشوق. تفکر چنین انسان هایی بر روی واژه ی مقدس عشق شکنجه آور است.
تمرین اول:
در تنهایی هایم، پناهگاهم نمازخانه¬ی خوابگاه بود. محیطی نسبتا بزرگ که با فرشی آزین شده باشد. شاید تعجب کنید اما فرش برای کسی که بر روی زیلوی ماشینی زندگی می¬کند شی گرانبهایی است. اولین بار اورا در همانجا دیدم. دختری آرام با هاله ای نور در اطراف چهره اش . کتاب هایش محاط بر او بودند و چنان می¬نمود که در آنها فرورفته است و غرق شده است. دقایقی به او نگریستم. شروع آشنایی ما از همان¬جا آغاز شد.از سلامت بینش عمیقی برخوردار بود. واژه ها هر چقدر هم که با هم خلوت کنند و به رقص آیند باز هم نمی-توانند حق مطلب را ادا کنند. باری او چون یک فرشته بود. نه، فرشته هم نمی¬تواند مانند او باشد. وجودم مالامال از عشق او شده بود. البته او تنها یک شیدا نداشت. او خودش شیفته و دلباخته بود و انفجار این شیفتگی و فروتنی اش بر روی امثالی چون من نفوذ کرده بود. هر گاه که به چهره اش می¬نگریستم هر خشونتی از عالم دلم رخت بر می-بست و دربرابر او از خاک و خاکستر هم فروتن تر می¬شدم. وجودش را نمی¬توان با عالم واژه ها توصیف کرد. اگر او را به قلم آورم واژه ها تاب تحمل ندارند و لحظه ای نمی¬توانند برروی کاغذ بمانند.هر گاه که با او صحبت می¬کردم دو دستش را بر زیر چانه¬اش چفت می¬کرد و با نگاهی مالامال از عشق و محبت به من می¬نگریست. راست است که می¬گویند واقعیت عشق به وسیله¬ی دقت و تمرکز در دقت آشکار می-شود. وجود او لایق عشق ورزیدن بود. با مهرش قلب ها را نورانی کرده بود. مهر و محبت او نه تنها به انسان ها بلکه تمام موجودات و گیاهان و پرنده ها را هم بی نصیب نگذاشته بود. تمایل زیادی به رفتن به ملا عام نداشت. تنها زمان هایی در جمع ها حاضر می¬شد که به او نیازی باشد. آنگاه چنان با سخاوت و ازخودگذشتگی به یاریِ یاری طلبان می¬شتافت که اگر مابقی انسان ها قطره ای از وجودش را در می¬یافتند، تمام تفنگ ها زنگ می¬زد و بمب¬ها هرگز منفجر نمی-شد. با تک تک سلول هایم می¬خواهم تجلیل از یک چهره¬ی جلیل چون او کنم اما نمی¬توانم تمام احساس و عشقم را به او به دست کلمات سپارم. کلمات با او رنگ می¬بازند و نمی¬توانند تحمل وجودی چون او کنند. گاهی در رشک و حسد می¬سوزم و در خلوت هایم نام او را زمزمه می¬کنم، که ای کاش بیشتر او را می¬فهمیدم و درک می¬کردم. دلم برای دیدنش پر می¬زند. زندگی بدون عشق و محبت پشیزی ارزش ندارد و اگر طبیعت بدل به نشانه¬ای از معشوق شود می¬تواند کوه زمان را از پیش رو بردارد و تمام لحظات را آغشته از عشق و محبت و دوستی کند.
حس و نظر خودتان را دربارۀ نوشتۀ دکتر براهنی بنویسید:
خلاصه آنچه در متن “تصور من از شعر عاشقانه” نوشته رضا براهنی دریافته ام این است: ” شعر و شاعری کمک می کند که بشریت تلطیف شود و به جای نازیدن به جنگ و قدرت به حس لطیف بنازد. فرد عاشق از موهبتی الهی برخوردار است و لازم است آن را با دنیا در میان بگذارد. لازمه این کار فروتنی، سخاوت، و عدم حسادت است. ملزومات پیدایش شعر عاشقانه عاشق بودن بر یک فرد و عاشق بودن بر واژه ها به طور همزمان است. عشق واقعی حکمت آمیز است و تبدیل به کلامی می شود که تمام وجود معشوق را می ستاید. واژه ها هماهنگ شده، خشونت از بین رفته و عاشق به تکامل می رسد. وقتی شاعر حضور نداشته باشد خواننده از روی خواندن واژه های او درمی یابد که شاعر عاشق بوده است. غرق شدن بالغانه شاعر در واژه نیاز به بینش سالم از معشوق دارد که این بینش با دقت و تمرکز بالا می رود.”
به عنوان یک خواننده عامی که آشنایی با ساختار متون مختلف نداشته ام و فقط خواننده محض بوده ام چنین متونی خیلی برای من جذاب جلوه نمی کنند. این حرف درست است که از خوبیها سخن گفتن و از زیبایی ها یاد کردن تمرکز انسان را از خشونت و بدی برمی گرداند ولی زبان متن زبان مورد علاقه من نیست.
متنن نوشته شده بر اساس کلمات منتخب:
با این که یک هفته از آن اتفاق دردناک گذشته است،همچنان ذهن من درگیر آن است و بیش از آن چه ذهنم به آن مشغول شده باشد عاطفه ام تحت تاثیر قرار گرفته است. دلم می خواهد خود را رها کنم تا درد نبودن او را در ملا عام در شوارع شرق و غرب علناً و قدماً فریاد بزنم و باری که بر سینه ام قرار گرفته است را سبکتر کنم. همیشه نوشتنِ دردها کمک بزرگی به التیام آنها در وجود من کرده است. این است که تصمیم گرفتم با انفجار این درد در قالب کلام بخشی از انرژی آن را آزاد کنم و نیز تجلیلی کرده باشم از روحی جلیل که در مسیر زندگی در مدت کوتاهی همسفرم بوده است. اویی که اکنون دنیا را ترک گفته و هر لحظه در هر گوشه از ذهنم تصاویری تلطیف می شود تا نماد خاطره ای شود از با هم بودنمان و برای تمام آن لحظات شناسنامه صادر می کند. باشد که این نوشتار از پس کوه زمان دم نزده ها را بدل به دمیدنی جاویدان کند.
داستان اولین دیدارمان به 16 سال پیش بر می گردد. هنگامی که خسته از راه چمدان به دوش در اتاق را زدم و او دررا به رویم باز کرد. تمامی تفقد چشم ها و دستها در استقبال گرم و مهربانانه ای که ازمن کرد نمایان شد. چنان رفتار می کرد که گویی سالیان سال است همدیگر را می شناسیم و خیلی سریع در آن اتاق محاط شده با اسباب معمول در یک اتاق دانشجویی هم اتاق شدیم. میز و صندلی و تخت و کمد و کتابخانه را تقسیم کردیم و دوستی چندین ساله ما پا گرفت.
دلیل منطقی برای آن همه لطف و محبت او به من وجود نداشت و برای این که آنقدر مرا با دستان چفت شده زیر چانه از میان هاله ای از تجلیل بنگرد. هر چه بود مهربانی خودش بود و بس. من هم آدم معمولی بودم مثل اغلب انسانهای دیگر ولی چشمان او سرشار از محبتی بود که روحش بالانیده بود و از دریچه چشمان بیرون می داد. تنها مهربان نبود، متواضع هم بود. همیشه دوستی ای مالامال از حکمتی خاکستر شده و فروتن شده بروز می داد. خیلی زود می شد بالیدن شخصیت او در هاله ای از فروتنی را از روی رفتارش با همگان حدس زد او که همواره به دور از پچپچه های مرموز و سری و جاسوس مآبانه و زیر جلکی با همگان به گرمی رفتار کرده بود. مهربانی و فروتنی در کنار هم به او انسانیتی مضاعف بخشیده بود که در کمتر دوستی تا آن موقع یافته بودم. گاهی حتی احساس می کردم محبتش به من چنان فرا رفته است که فکر می کند با قدوم برگسان و مبارک خود زندگیش را روشنی دیگری بخشیده ام.
دوستی ناپخته ای نداشتیم که آلوده به قهر و آشتی های بچگانه باشد. لزوم سلامت بینش دررابطه وادارمان می کرد تا انتقاد از یکدیگر هم بخشی از تاریخ خصوصی رابطه مان باشد. گاهی از هم انتقاد می کردیم و من به شوخی به او می گفتم اینقدر پشت تلفن برای مادرت شهیدنمائی نکن و نگرانش نساز. به علاوه همیشه استقلال شخصی را دوست داشته ام و سعی کرده ام حتی با وجود عواطف شدید نسبت به کسی، فاصله ام را با او در حد متعادل نگه دارم.
روزگاری مشکلی در رابطه ما پدید آمد و هر چه بالا و پایین کردم دیدم اگر اینگونه ادامه بدهم خودم را آزار داده ام و اگر رهایش کنم او را. این مشکل آنقدر بزرگ نبود که بخواهد دوستی ما را تحت الشعاع قرار دهد و آن را به دشمنی تبدیل کند بلکه فقط مستلزم چند صباحی دوری ما از هم بود تا بتوانم بیشتر روی درسهایم که حجمشان بالا رفته بود متمرکز بمانم و نمی دانستم چطور این مطلب را برای او باز کنم. می ترسیدم ضرورت موضوع را درک نکند. این بود که خیلی نرم و آرام زمینه را چیدم که با دوستی مشترک هم اتاق شود و بعد من سر فرصت فکری برای خود بکنم. این موضوع انرژی زیادی از من گرفت . بدتر آن که او همیشه گله مند بود چرا فاصله گرفته ای و من هر چه دلیل آن را می گفتم که ساعت بیداری و خوابمان هماهنگ نبود، نیاز به تمرکز در خلوت روی پایان نامه ام داشتم و.. فکر می کنم قانع نمی شد. او که همیشه خیلی سریع عمیقترین عواطف و آنات روحی مرا دریافته بود نمی توانستم بفهمم چرا در این مورد تلاش می کند که مرا نفهمد.
حس می کردم حتی پس از آن که به ضرورت پس از اتمام تحصیل از هم جدا شدیم و رابطه دوستانه مان از پس پیامکها و چتها و .. از راه دورادامه داشت و گاه گداری نیز حضوری دیدار می کردیم، باز آن گره در قلب او حل نشد. اکنون یک هفته است که فهمیده ام سرطان او را از ما گرفته است. ای کاش حالا که قالبی در سطح بالاتر از انسان زمینی به خود گرفته و آگاهی او وسیعتر شده است بتواند دلیل مرا درک کند و بداند هرگز آن تصمیم من از روی کاهش محبت نبوده است. حال که تبدیل به زبان این رابطه شده ام و خود را غرق در عاطفه تبدیل شده به واژه کرده ام امیدم آن است که هر جا هست و با هر کیفیتی که به بقای خود ادامه می دهد جز نور و روشنی و سرور چیزی در کنار خود نیابد
کلمات و عبارات برگزیده :بالیدن در هاله یک فروتنی / موجودات محاط بر معشوق / انفجار این شیفتگی و فروتنی در قالب کلام / دو دست بر زیر چانه چفت می کند و تو را از میان آن هاله تجلیل می نگرد / عشق شبابی مالامال از حکمتی خاکستر شده و فروتن شده / شهید نمایی آسمان در زیبایی/ انسانیت مضاعف در عشق و شاعری / تفقد چشم ها و دستها/ بالانیده / تاریخ خصوصی خود /به قدوم برگسان و مبارک خود /تجلیلی است از یک روح جلیل /هر یک از اشیا تلطیف می شود تا /عمیقترین عواطف و آنات روحی /برای هر کوچه ای از معشوق شناسنامه گرفته شود /از پچپچه های مرموز و سری و جاسوس مآبانه و زیر جلکی /دم نزده ها را بدل به دمیدنی جاویدان کند /کوه زمان /خود را در عاطفه تبدیل شونده به واژه غرق کند /سلامت بینش / شاعر زبان این رابطه (عشق) است /شاعر عاشق در ملا عام در شوارع شرق و غرب علنا و قدما عشق می ورزد
رضا براهنی از عشق زمینی سخن گفته است، از عشق یک مرد به زن، عشق یک مرد شاعر به یک زن، عشق یک مرد شاعر بالغ با بینشی سلامت که تنها از دقت و تمرکز در نگریستن به معشوق حاصل گشته است. چنان با شیفتگی از عشق سخن گفته است که خواننده را به حسرت و حیرت وا میدارد از این عشق. مگر هست، مگر داریم، آنجا که میگوید با آنچه نوبالغان عشق مینامندش کاری ندارم. پس دارد از عشق بالغانه سخن میگوید به گمان من این عشق با این شدت و حدت تنها از دست هورمون ها بر می آید و عمرش کوتاه است بله بله خوب میدانم که دوران جدیدی می آید که صمیمیت جای عشق را میگیرد و بسیار هم زیباست اما این وصفهای آتشین و خانه برانداز بر تن صمیمیت و دوستی نمینشیند. ای کاش براهنی را میدیدم و از او میپرسیدم این عشقی که میگویی چند سال دوام می آورد.معشوق نیز یک انسان است که میتواند در جنبه هایی قابل تحسین باشد و در جنبه هایی دیگر سزاوار نقد و ایراد. پس معشوق فقط میتواند در چشم عاشقی که هورمونها بر نگاهش فیلتر ضخیمی افکنده اند اینچنین که براهنی گفته است سزاوار عاشق شدن نه تنها شاعر بلکه کلمات و شعر گردد و هاله ی محیط بر خود را به رقص و تجلیل خود وادارد. حال اگر این عاشق شاعر هم باشد که دیگر هیچ، این تمنای عشق است که شاعر را از خود بیخود کرده است. ما عاشق عشقیم و نه معشوق، عشقی که در وجود دیگری یافت نمیشود، عشقی که طلب میکنیم و تشنه ی آنیم را بر وجود کسانیکه که معشوق میپنداریم می افکنیم و آنرا پر و بال میدهیم ولی تنها گذشت زمان است که فیلتر چشمان عاشق را میساید و او حقیقت معشوق را میبیند، ای معشوق بیچاره ، از عرش به فرش میرسی در چشم آن که عاشقت بود ، اکنون دو انسان میشوید با چشمانی باز و بیننده ی دقیق، هر دو از خواب بیدار شده و عشق را طلب میکنید ولی اگر عاقل باشید فهمیده اید که عشق نه دروجود معشوق پیشین است و نه در هیچ کس دیگر، شاید در دنیای مثل افلاطون یافت شود و باید منتظرش ماند شاید باید از این مرحله گذر کرد و عشق را درون خود یافت .
نظر من بود راجع به نوشته ی دکتر براهنی بعنوان تمرین دوم.
یک: نوشتن با کلمه برداری:
دوستی داشتم شاعر که از قضا عاشق شده بود، البته شاعران کسانی هستند که چه عاشق باشند و چه نه، مردمان آنها را عاشق خطاب میکنند بس که نگاهشان لطیف است و فلسفه ی زندگانیشان موزون و آهنگین.گویی چشمانشان فیلتری دارد که خشونت را از هر شی و پدیده میزداید.
دوستم را میگفتم ، میگفت به کلمه های شعرش حسادت میکند، میگفت خواب دیده است که کلمات یکی یکی چون گنجشککانی از لای دفتر شعرش برخاسته اند و دور معشوقش که دستانش را به زیر چانه چفت کرده بود حلقه زدند و رقص کنان مدحش را میگویند،
میگفت حس میکند کلمات شعر عاشقترند تا او، گفتم عیبی ندارد پس بدان که معشوقت تا چه اندازه ستودنیست، میگفت که او در برابرش خاک است و خاکستر. میگفت اول قصد داشته شعرش را منتشر نکند ولی بعد پشیمان شده است چرا که این عیان کردن خلوت، دیگر مردمان را نیزبه خلوت عاشقانه دعوت میکند و چه چیز از این بهتر که واسطه ای باشی برای عشق ، عشقی که از دیوار زمان گذر خواهد کرد و ماندگار است. میگفت او و دیگر مردمانی که شعرش را میخوانند مسافرانی میشوند که معشوق را چون کوهی کنار جاده که با رفتن آنها امتداد می یابد کنار خود خواهند داشت و این است سفری عاشقانه به هر کجا که باید رفت.
شاعرعاشق، شاعری بوده است که عاشق شده یا عاشقی بوده است که شاعر شده؟!
مهم این نیست. حرف بر سر زاییدهی او –شعر عاشقانه- است، آنچه او به جهان تقدیم کرده است.
شاید فکر کنیم این فرزند، گاه به ملعبۀ رمانتیکبازهای جلف بیسواد درآمده است، اما همین فرزند خلف میتواند چه سرمشق خوبی برای تربیت نابالغان باشد؛ هنگامهای که مجال مییابد تا سینه به سینه برود و دهان به دهان بچرخد و در گوش معشوقگان دیگری زمزمه شود.
کلمات جان یافته شاعرِ عاشق، موهوم نیستند شور دارند، شعور دارند و می توانند برای نابلدانی که پا در وادی عشق می گذارند راهنما باشند. چهره تجسم یافتۀ معشوق که نمود موزونی و هماهنگی است می تواند به آدمی جهت دهد.
و واژهها که تفقّد چشم ها و دست های معشوقِ شاعرند می توانند از درماندگی و الکنیِ دیگر عاشقان دستگیری کنند.
این شعر که انفجار شیفتگی و فروتنی است میتواند ما را به حریمی سیال و نورانی راه برد تا نگذارد با نابلدی و بیرحمیهای کلامی گرهی بیشتر بزنیم.
اما چند نفر میتوانند شاعرِعاشق شوند و به انسانیت مضاعف، عمیق ترین عواطف و آنات روحی برسند؟!
باری، در همان اندازه شعر، شاعر را نیز قدر بدانیم او که در منتهای فروتنی ما را از دخمههای سرد و نمور به کهشکانی شعله ور راه برده است.نیاز به تعریف و شهیدنمایی نیست که شعر تا چه اندازه میتواند آموزنده، و پیشگیریکنندهی جراحتِ دل باشد و نیز چاره و راهِحل.
چون پرندگان بر بلندایِ درخت با شعر خلوت کنیم تا شاعر شویم یا عاشق یا شاعری عاشق.
ماه دوم تمرین اول
اولین بار اسمش را در لیست پذیرفته شدگان استخدامی کارگر فنی نیروگاه دیدم. بالاتر از اسم خودم. اسمش یوسف بود که نفر اول بود با نمره صد و من نفر دوم نود و هشت. همونجا فهمیدم مسآله ای را که نتوانسته بودم حل کنم او حل کرده بود. روز اول دوره آموزشی امادگی برای کارخیلی مشتاق بودم که ببینم کدوم یک از این سی و نه نفر، نفر اول است. اسامی رو که براساس همون لیست تابلوی اعلانات خوندن فهمیدم که بر خلاف انتظارم یوسف پسری سبزه با موهای کمی مجعد و صورتی استخوانی با سبیل پر پشت مشکی و هیکلی کمی درشت بود که اورکت سبز رنگی به تن داشت و شلوار جین آبی و چکمه های کرم رنگ پوشیده بود. همون روز اول تا موقع ناهار فهمیدیم که دوتامون دیپلم ریاضی فیزیک داشتیم ، دو تامون با رتبه سه رقمی دانشگاه قبول شده بودیم و هردومون بعد ازاون تیرماه اجازه ورود به دانشگاه ازمون گرفته شده بود و اخراج شده بودیم. همین ها کافی بود که بعد از ناهار تو کلاس کنار هم بشینیم و وقتی سیستم صوتی تصویری اشکال پیدا کرد و من برای برطرف کردن و راه اندازی آن داوطلب شدم یوسف بلافاصله به کمکم آمد و اولین کار مشترکمون رو با هم انجام دادیم.
روز دوم فهمیدیم که اغلب محتوای دروس پایه اموزشی دوره را بلدیم و وقتی مدیر آموزش نیروگاه متوجه شد که من حتی معلم کنکور فیزیک مکانیک بودم از ما خواست که درحل تمرین به مهندس هایی که وظیفه تدریس رو به عهده داشتند کمک کنیم. ودرست ازهمون روز فهمیدیم که غیبتمان در کلاس ها بیشتر ازهمه مدرس ها رو خوشحال میکند . روز سوم بعد از حضور غیاب بلافاصله خودم رو به گوشه ای رسوندم و مشغول کتاب ” آواز کشتگان” شدم. بعد از چند دقیقه متوجه شدم که یوسف بر نیمکتی نشسته و ” دو دست زیر چانه چفت ” کرده خیره به بخارهای سفیدی شده که از برجهای بخاربیرون میزند . کتاب رو که دستم دید گفت ” چشم درونی تماشا” ادبیات بود . پرسیدم کارهای براهنی رو خوندی؟ همه اشعارش رو. گفتم شعر زیاد حال نمیکنم بیشتر داستان میخونم برتی فیلمنامه نویسی. گفت شعر ” عاطفه تبدیل شونده به واژه” است و داستان روایت عاطفه است و هر دو حاصل ” شیفتگی بکلام” . یک لحظه متوجه شدم که انگار با یکی از اساتید عرفان و ادبیات حرف میزنم. پرسیدم شعر میگی؟ شاعری؟ با نگاهی که انگار نگران سرنوشت بخارهایی بود که در اسمان ناپدید میشدن گفت : ای ! گاهی یه چیزایی می نویسم. با توجه به شناختی که پیدا کرده بودم گفتم: سیاسی؟ اجتماعی؟ باز هم بر خلاف انتظارم بلافاصه گفت عاشقانه. تعجبم را که دید گفت: ” شاعر عاشق انسانیت مضاعف است” . پرسیدم : آخه بیان رابطه عاشقانه دو نفر چه مشکلی از جامعه رو حل میکنه؟ وقتی این همه ما درگیر بی عدالتی و ظلم هستیم. دلش نمیومد نگاهش رو از آسمان بردارد بعداز کمی تامل گفت : ” شعر عاشقانه ، گرچه خلوت ها را بر ملا میکند دیگران را دعوت به خلوت کردن با یکدیگر میکند.” کم آوردم، حس کردم درکی ازحرفهاش ندارم. بعد از چند دقیقه سکوت به بهانه کلاس از او جدا شدم.
( این متن ادامه دارد) ……
آخرین بار اسمش را بر روی کتابی در میان کتابهای دستفروشی دیدم. کتابی با جلد قهوه ای تیره و کاغذ کاهی به عنوان ” عاشقانه های علنی”، روایت ” پرندگان خلوت کرده بالای درخت” یادم آمد که میگفت: ” سرودن شعر عاشقانه و چاپ کردن ، علنی و اجتماعی کردن خلوت های دو انسان است”.
شک ندارم بهتر از دوستتون مینویسید
تشکر فراوان
ماه دوم تمرین 1 بخش 2
بسط عاشقانه احساس
بر بستری از جنس کلام
در قاب پر طنین شعر
در طول تاریخ
در عرض جغرافیا
بر زبان این و آن
مرد و زن
پیر و جوان
اشکار و پنهان
در کوچه و میدان
در سینه های خسته
پشت درهای بسته
در زیر باران
در جنگ و هجران
در صلح و وصال
در روزیا شب
در طلوع یا غروب
همین است
رسالت شاعر
رسالت شاعر عاشق
رسالت انسان عاشق
رسالت انسان
مسعود ارجمندفر
29 آذر 99
۱. چه بر سرم آوردی جانا! به خاطر داری لابد مرا… همان جوانک شرمو که دوستت داشت لیک خجل بود از بر زبان آوردنش. همان که… همان که… همان که روی سلام کردن به تو را هم نداشت… یادت هست؟! همان من!… باورت می شود من آنم… آری سخت پیر شدهام… چنان رنجور زهوار در رفته که حتا از پس خویش هم بر نمیآیم.
چرا چنین نگاهم می کنی؟!… آری… آری… حال دانستم تو هیچگاه… تو هیچگاه من را باور نداشتی. عشق را و… تو من را و عشقم را هوس می دیدی. میلی سیال و زودگذر… باد آوردهای که با بادی می رود… تو چنین می پنداشتی و من چه کنم. تو مقبول نمی دانستی این را… تو عشقم را آن آتش شعلهور در جانم را آتش عشق نمیدیدی… تو… تو مرا هوس مجسم کرده بودی؟! اما… اما آخر چرا؟… چرا چنین می پنداشتی مرا!؟… چه کرده بودم من که تو چنین پنداشته بودی!… چه کردم؟!… باری، گویا تو اینبار پذیرفتهای عشقم را… عشق آن جوان خجولِ بی دست و پا را که رویش نمیشد نگاه دیدنت سرش را کمی بالا تر بگیرد که لااقل به جای زهار نوک آن کفش های نایک سه خطش را ببیند. فکر می کنم آن موقع ها با خودت می گفتی:« این خل و چل اینجا چی میخواد؟… آهای آقا برو یه جا دیگه وایسا… مگه کری!… گفتم برو یه جای دیگه… جلو در خونهی ما چرا همیشه وامیایستی؟!» آری همین ها در ذهنت عبور کرد که برادرت آمد و من را یک کتک مفصل مهمان کرد. هنوز هم بعضی وقت ها که فکر می کنم با خودم می گویم که چه دست سنگینی داشت آن برادرت. اینبار دیگر اما برادرت نیست و من هم آن جوانک سابق نیستم. حال اگر بیاید فکر نمی کنم که حتا بتواند دستش را هم بالا بیاورد، می تواند؟!
به چه نگاه می کنی؟! چرا ماتت برده؟!…آدم پدیدهای یا عاشق؟!… لی بجنبان دیگر… نکند ترجیح داده ای جایت را با من عوض کنی؟… تو می خواهی بشوی آن شرموکِ خجول و من بشوم آن یک دندهیِ قُد؟!… گویا که چنین می خواهی… باشد… آمدم بگویم که آن پسر کماکان باقیست… لیک نه در آنجا با زیر همان درخت غان روبروی خانهی پدرت که لانهی کلاغ های غرغرو بود. آن پسر… آن جوان عاشق هنوز آنجاست. می توانی بروی سراغش اگر که هنوز آن جا باشد. پس چرا ماندهای؟!…
و رفت… معشوق رفت به همان سوی که گفتمش لیک ندانست که جای من و او سال هاست که عوض شده… نمی داند که من دیگر پای آن درخت نیستم… من دیگر آن جوان نیستم.
۲. واقعا این کتاب که از ایشان معرفی شده بود یک کتاب بینظیر بود. من معمولا اهل رونویسی از کتاب نیستم ولی این کتاب چنان قدرتمند بود که در همان پاراگراف اول من را متقاعد کرد به بنشینم و از رویش بنویسم. و حالا هم که تمامش کردهام قصد کرده ام هرطور که شده چاپش کنم و از اول تا آخرش را بخوانم
تمرین اول از ماه دوم: بخش اول
نوشتن متن با کلماتی از کتاب جنون نوشتن
حسد مانند مصیبتی به جانم افتاده؛ در این دخمهٔ تاریک، زانو بغل کرده، دست به زیر چانه چفت کرده، در خیال دور و دراز خود او را میبینم که آهسته میگذرد از پس کوچههای ذهنم که مزین است به عشق حضور مقدسش! کاغذی و خودکاری پیش میکشم از جلوی پاهایم و شروع میکنم به شعر بافتن برای قامت رعنایش؛ میشوم قهرمان شعر عاشقانهٔ خود و فروتنانه خود را پیش پای معشوقم افکنده و خاک پای کوی او میشود جسمم؛ میسوزد و شعله میکشد جانم و خاکستر میشود از خیال حضور نزدیک او! بالیدن میگیرد روح در بندم و بالا میرود و بزرگ میشود ذهن اسیرم. شیفتگیام اوج میگیرد و نیروی حیات و تپش قلبم خلاصه میشود در نفسها و گامهایش! تمام رمانتیکبازی های نابالغم دیگر در برابر یک نگاهش به پشیزی نمیارزد؛ سراپا میسوزد و تحلیل میرود تمام خودباوریهای مغرورم و تجلیل میکنم با فروتنی از وجود مبارکش! در برابر نگاه بیتفاوتش، همه رازم بر ملا میشود و من رسوا؛ چه شگفتانگیز است که حتی معصوم و پاک میشوم در مقابل چهرهٔ نادرهٔ معشوق. تمام بیوزنیها و بیسوادیهای نوبالغم پر میکشند و درونم بالغ میشود و سپس پخته و پس از آن سوخته و خاکستر. همهٔ عاطفه و طراوت شبابم را تقدیم قدمهای آهسته و پیوستهاش میکنم؛ سیال است واژههایم به روی کاغذ و روح کلمات، از کالبد ذهنم رخت برمیبندند و تبدیل به عاشقانهترین واژگانی که شناختم میشوند و میدمند به جسم بیجان جوهر و کاغذ سفید. انسانیت مضاعف است در این واژگان خائن به من و خدمتگزار خلق؛ رشکهایم میبالند و بزرگتر میشوند اما عشق سوزانم به شکل عاشقانهترین اشعار، عامل رستگاری میشود برای من و عموم گیرندگانش.
کهکشانی از دیدگاهای تازه به رویم گشوده میشود و خودکامگیها و خونخواری های برخی از آدمیان و کُرهْ و سختی این جهان هزار خوان رنگ میبازد در نظرم به آنات گذر او از پیش آئینههای دیدگانم. تلطیف میشود تمام خشونتها و پیکرهٔ عشق علنی میشود. عریان میشود تمام زیرجلکی های عالم. واژگانِ جاسوسمآب اسرارم را برملا میکنند و جاویدان میسازند معشوقم را برای ابد. دستپاچگیها و خفایای درونم علت و معلول میبازند و دم نزدنهایم میشود دمزدنی سینه چاک! بیننش کلمات دگرگون میشود و حکمت افلاطون هیچ میشود در برابر حکمت کلمات جاری شده بر کاغذم. جنایت است که بماند این عشق جانسوز در سینه یا سانسور شود توسط ایدئولوژیهای مخالفم. باید که پر کند اشعار عاشقانهام تمام شوارع و سنگرهای جهان را تا شود تمام جهان سنگر عشق و عاشقان سوخته جان و باخته دل.
تمرین اول از ماه دوم: بخش دو
این شاعرِ نویسنده عاشق است قطعاً یا بوده است زمانی، وگرنه نمیتوانست اینگونه عشق را به زیبائی تمام و این چنین شگرف توصیف کند.
عشق برای من، از نظر دیگران، احتمالأ غریبهترین غریبههاست اما در حقیقت این طور نیست؛ نه! من عشق را میفهمم؛ عشق گنگ است و غریب؛ آدم خودش را فراموش میکند و ذهنش مالامال میشود از خیال و تصویر معشوق؛ نوشتههایش نیز رنگ خودمحوری و دیگرمحوری میبازد و رنگ معشوقمحوری میگیرد. درک میکنم با آنکه تجربهاش نکردهام.
من حتی از تجربهٔ دوست داشتن حقیقی نیز بینصیب ماندهام چه رسد به عشق حقیقی اما با تمام وجود درک میکنم کلام ژرف این بزرگوار را. واضح است که انسان برای شعر عاشقانهٔ حقیقی گفتن باید عاشق حقیقی باشد و برای عاشق حقیقی بودن باید به عشق خود صورتی مکتوب یا قابل دیدن یا شنیدن بخشد وگرنه به چه کار آید این عشق سِرّی، که برای همیشه در سینهٔ تنها یک نفر مدفون خواهد ماند؟! عشق بالاتر و مقدستر از آن است که متعلق به تنها یک نفر بماند؛ نابتر از آن است و والاتر که راز بماند و شخصی اجازهٔ پنهان نگه داشتنش را داشته باشد! آری، عشق موهبتیست خدایی که مسئولیت میآورد برای عاشق و او را موظف میکند به تلاش برای پر کردن گوش جهان از این عشقی که جسمش را خاک پای معشوقش و جانش را خاکستر شعلههای داغ فراق کرده است که اگر چنین نکند خائن است به عشق و معشوق خود و کل جهان بشریت! عشق نصیب هر کسی نمیشود؛ هر کسی را تقدیر تجربهٔ عاشق حقیقی، ننوشتهاند و آن کس که جانش به برکت عشق، خاکستر شد را واجب است بر ملا ساختن آن عشق. این همانند هر موهبتیست که عطا میشود به هر بشری و او را مکلف میسازد به استفاده از آن موهبت در جهت سود عموم بشریت و حتی زکات عشق واجبتر و سنگینتر نیز هست و مدوفون و کُشته ساختنش جنایتی نابخشودنیتر خواهد بود.
تمرین دو
نوشته دکتر براهنی سرشار از کلمات و واژه های زیبا و دقت در کتاب ایشان سرشار از آموزه های بسیار برای دوستداران نویسندگی است. من علاوه بر چند صفحه ای که برای تمرین قبلی خواندم صفحات دیگری را نیز از کتاب جنون نوشتن خواندم به خصوص تمام اشعار ایشان را خیلی پسندیدم بین اشعارش یک شعر داشت که به روش آنافورا نوشته شده بود که ز آن هم خیلی خوشم آمد بخش هایی از آن را هم اینجا می نویسم
بمن بگو ، بگو چگونه بشنوم صدای ریزش هزار برگ را ز شاخه ها؟
بمن بگو ،بگو چگونه بشنوم صدای بارش ستاره راز ابرها؟من از درخت زاده ام
تو ای که گفتنت وزیدن نسیم هاست بر درختها
بمن بگو بگو درخت را که زاده است مرا ستاره زاده است
من با مرور کلی بر کتاب جنون نوشتن این کتاب را حاوی کلمات زیبا و بدیعی دیدم که نیاز به کلمه برداری دارد و می توان از این منبع عظیم کلمات زیبا و پرمعنا هزار کلمه های بسیار زیبایی را به رشته تحریر در آورد.
عاشق معشوق خود را زیبایی محض می بیند. وقتی عاشق از عشق سخن می گویدُ واژه های او خاک پای معشوق را فروتنانه می بوسند. عشق یک عاشق واقعی بدور از رمانتیک بازی های جلف بازاری و نابالغانه است. فضا میان او معشوق حریمی نورانی و سیال است و خلوت او خلوتی موزون وعاشقانه است که عمیق ترین روحیه عاطفی و آنات روحی خود را در قالب کلمات شعر می سراید. شعر عاشق دروصف معشوق عیان و علنی کردن خلوت های عاشقانه است برای عظیم وعزیز و حلیل جلوه دادن انسانی که مورد پرستش عاشق می باشد.
شاعر عاشق یک چشم درونی دارد که آدم عادی فاقد آن قدرت است. واژه های نایاب عاشق در وصف معشوق اش انگار چهره سانسور شده ای در طبیعت بوده که او آنها را درمعرض همگان قرار می دهد.عاشق ازدقت و تمرکز عجیبی برخوردار است چونان کلمات را درهم می آمیزد که حتی حکمت های افلاطون در برابر بینش او کم می آورد.
واژگان او ووصف پیکره معشوق بر سرهرکوچه و بازار و چار سوق نیست بلکه عمیق ترین کلماتی است که تاریخ بشر درخود دیده است. در نگاه عاشق طبیعت نشانه ای از معشوق است و هرچه را که می بیند همه نشانه های ازمعشوق دارد. از نظر عاشق دنیا به پشیزی نمی ارزد وتمام قدروقیمت از آن معشوق است.
تعداد کثیری از اشرف مخلوقات هستی هرگزعاشق نشده اند اما عاشقانه های فراوان در مدح عشق سرایده اند وبکلام برمعشوق خود بالیده اندوخود را در کهکشان شعله ور عشق متصور شده اند واژه ها را عاشق و معشوق خود ساخته در حریم نورانی وسیال عشق از چهره جلیل پیکره معشوق شهید نمایی ها کرده اند عشق چهره نادره خود را برای جسم و جانی رونمایی کرده که بانیرویی تمام در هاله ای از مهرو ماه به او می بالند و قدوم برگسانش را به وقت آمدن مزین کرده انداز تجلیل حصول زیبایی اش وام گرفتند تا فروتن تر بنمایند رنجی مضاعف میخواهد تا درخلوت محض روح اندک خود ان را بلانیده وآن را آبستن شور و شگفتی ها کرده اند این عمل دمیدنی جاویدان است برقلب یک راهپیمایی عشق ولیکن تاریخ خصوصی هر موجودی از موجودات خالق خاص خودش است وکنکاش درآن رفتاریست ناپسند منتهای مراتب سزای عمل عاشق نشده گان بسی سخت و غم آلود است انها هیچ گاه درمسیر زندگانی خودبه چهار راهی به شکل قلب برنخواهند خورد کلام های بگسترده از زبان قلب های سرد درمدح جلادان است اشتباه نکنید آن هاچهرهای کریه یا وقاهت فزونی ندارند یا افرادی با عمل های زیر جلکی نیستند گمان نکنید سخن های این بندگان پشیزی نمی ارزد یا بهتر است زبان خودرا در دهان چفت کنند اینان احساس خود را محاط نمودند تا گل سرخی با بوی مست کننده به مشام شان نرسد دراندیشه خود می پندارند مست شدن وتفقد در کتاب شوریدگی موجب انات روحی میشود پس بدان سبب در ماورای دور فقط ان را به دیده حسرت می نگرند
ماه دوم ،قسمت دوم تمرين 1-
نوشته ي استاد بر آهني بزرگوار ،چقدر مسحور كننده ، شعر و عشق را در رديف يكديگر و كامل كننده ي هم قرار داده اند ، و در هم تنديدگي اين دو را در زماني كه متن را مي خواني به راحتي قابل لمس است و زيباتر آنكه ( عشق نوري است كه انسان را در بر مي گيرد ) با خواندن اين قسمت ناخواسته به ياد اين جمله افتادم كه : نور عشق ،چشم را نابينا مي كند و عاشق ديگر چيزي را نمي بيند جز معشوق را ، حتي حسادتي كه عاشق به معشوق دارد را در غالب گفتن جمله ي 🙁 چرا اين كلمات ، اين همه به معشوق نزديكترند و من نيستم ؟) هوش را از سر مي برد … و پيام صلح كه (تفنگها همه زنگ خواهد خورد و بمب ها منفجر نخواهد شد ) و اي كاش صلح در دنياي وانفساي امروز جهاني شود .
از اين نوشته آموختم : جايگزاري صحيح واژه ها ، و شناخت كامل ادبيات ،بالا بودن دايره ي لغات و با تمام احساس نوشتن چقدر مي تواند جنون نوشتن را به خود خوانده هم القا كند ….
بنام او
تمرین اول
نمی دانم اسمش را چه بگذارم، کنجکاوی یا همان فوضولی خودمان. شاید هم از آن کارهای جاسوس مآبانه باشد. به هر حال، همیشه دلم میخواست از محتوای آن دفتر گل منگلی با آن قلب قرمز بزرگش سر در بیاورم. اما برای خواهرم حکم ناموسش را داشت و چنان شش قفله اش میکرد و در هفت سوراخ پنهان، که اگر کسی نمی دانست فکر میکرد نقشه های گنج قارون را به دست او سپرده اند.
اصلا همین کارهایش باعث شد تا من خودم را به هر آب و آتشی بزنم که از کارش سر در بیاورم. و امروز دقیقا همان روز بود. روز جمعه بود و همگی در خانه. خواهرم طبق روال هر جمعه به اتاقش خزیده بود در را هم از پشت قفل کرده بود. مادر هم یک ریز غر میزد که هر روزِ خدا که درس و مشقت را بهانه میکنی برای کمک نکردن،این هم از روز جمعه ات که چپیدی در خراب شده ات و محض رضای خدا از صورت نخراشیده ی نتراشیده ات رونمایی نمیکنی تا لااقل روی نَشُسته ات را زیارتی بکنیم.با خودم فکر میکنم مادر هم از آن حرفها میزند ها،به هیکل لقب نخراشیده میدهند نه به قیافه. خواهرِ به قول مادر ورپریده ام اصلا گوشش بدهکار این حرف ها نبود و سرش در لاک خودش بود.کسی چه میداند،شاید اصلا یک کلمه از حرفهای مادرم را هم نشنیده باشد،مثلا در گوش هایش پنبه ای فرو کرده و یا دارد با هندزفریِ بی صاحب من از این آهنگ های صد من یه غازِ امروزی را گوش میدهد.
اصلا هرچه،امروز روز موعود است.به هر ترتیبی که شده باید سر از کارش دربیاورم.شاید هم واقعا نقشه های گنج دارد و رو نمیکند.واقعا که،حیفِ آن آلبالو خشکه هایی که از بالای کابینت برایت کِش رفتم،بی لیاقت!به تو هم میگویند خواهر،در این همه گنج غلت میزنی و برادرت با این فلاکت روزگار میگذراند.راست گفتند که حق گرفتنی ست،همین امروز حقم را از حلقوم نخراشیده ات بیرون میکشم!انگار این کج سلیقگی ارثی است،من هم مثل مادر از واژه ی نخراشیده غلط غلوط استفاده کردم.حالا ولش کن،برویم سرِ کار خودمان.نقطه ی کوری از هال را انتخاب کردم،به طوری که خودش مشرف به درِ اتاقِ ورپریده خانوم باشد ولی از سنگرِ دشمن دید نداشته باشد! خودم را آماده کردم که به محض خروج شخص شخیص ایشان،خیز برداشته و به اتاقش حمله ور شوم.شاید باورش سخت باشد ولی واقعا چندین ساعت در همین حالت ماندم تا ببینم خانم خانم ها کی اراده میکنند بیرون بیایند.حتی مادر که برای ناهار صدایش زد راست یا دروغ ندا سر داد که روزه هستم و نمی خورم.مادر هم در جواب یک قطار بدوبیراه بارش کرد که دختره ی بی عقل چرا بی سحری روزه میگیری.میخواهی همین یک تکه استخوانت هم آب شود؟و طبق روال همیشه در ادامه ی فرمایشاتشان پای ملتِ همیشه در صحنه را به زندگیمان گشودند و عرض کردند که:الان اگر کسی در این خانه را بزند میگوید بدبخت ها حتما نان ندارند به این دختر بدهند.مادمازل خانوم هم در جواب فرمودند: مادر جان دست از این مردم و حرفهایشان بردار،تو را به خدا اندکی هم برای خودت زندگی کن. نتیجه ی ارزشمندی که من از این دیالوگ گرفتم این بود که پنبه ای در گوش خواهری خانومِ ورپریده نیست و از صبح همه ی حرف های مادر را شنیده و ککش هم نگزیده است!جلل الخالق،آدم چه چیزها که نمیبیند.همین دختر که تا دیروز از ترسِ مادر قالب تهی میکرد،اکنون با قدرت شگرفی خم هم به ابرو نمی آورد.و همین برای من کافی است که مطمئن شوم کاسه ای زیر نیم کاسه است.اصلا یکی نیست بگوید گیریم که کاسه ای هم زیر نیم کاسه باشد،تو رو سَنه نه؟!
خب البته این نظر آن یکی است و برای خودش هم کاملا محترم.اما از دید بنده،اینجانب بعنوان برادر کوچکتر کاملا محق هستم که سر از کار ورپریده خانوم دربیاورم.ولی خودمانیم،نگرانی مادر بیشتر از بابتِ آن یکی بود که روزی بخواهد بیاید درِ این خانه را بزند و هیکل نحیف خواهرم را نظاره گر شود،نه سلامتی خودِ خواهرم.مثلا اگر لاغر بودن مُد بود مادر با لطافت بیشتری برخورد میکرد و این دخترکِ نحیف را به بادِ سرزنش نمیگرفت.پُر واضح است که همیشه مردم مهم ترند،باید ببینیم آنها چه میگویند.هروقت دلشان خواست خودمان را میبندیم به چرب و چیلی جات و تا آنجا که راه دارد فربه میشویم ،هروقت هم که هوس کردند به پاره ای نان و جرعه ای آب قناعت کرده و لاغر و نحیف خواهیم شد.وای و امان از این مردم.در افکار صد من یک غاز خودم غوطه ور بودم که صدای جیر جیر در اتاق خواهرم رشته ی افکارم را از هم گسیخت.بالاخره لحظه ی موعود فرا رسید.بیرون که آمد نگاهی به چپ و راستش انداخت و من را هم که در نقطه ی کور سنگر گزیده بودم ندید،بنابراین شرایط را مساعد دید و بدون اینکه در اتاقش را قفل کند به سمت دست به آب رهسپار شد.یادم باشد بعدا به مادر گوشزد کنم این بخت برگشته را به یک دکتر نشان دهد.از صبح تا حالا همین یکبار دستشویی اش گرفته.هرچقدر هم که مثانه اش بتواند کش بیاید قاعدتا نمیتواند این حجم از مایعات را یکجا در خودش جا بدهد.همه اش نگران بودم بترکد و دیوار خانه پر شود از ورپریده خانوم با تکه های مثانه.وای که قیافه ی مادرم در آن لحظه چه دیدنی بود!
بیش از این وقت را تلف نمیکنم و خیز برمیدارم به سمت در اتاق و همانند موش کوری که در حال کندن زمین است شروع میکنم به کندو کاو کشوهای میزش.وای که چقدر خرت و پرت دارد.دست من باشد همه شان را میریزم وسط حیاط و یک چهارشنبهسوریِ حسابی با اینها برای خودم راه میندازم.نگرانی امانم را بریده،حس میکنم الان است که در باز شود و داخل شود.آنوقت است که باید فاتحه ی خودم را بخوانم و بعنوان آخرین خواسته ام سفارش کنم که حلوایم را شیرین بپزند که لااقل مردم موقع خوردن حلوا بجای خدابیامرزی نگویند تُف به گورش بیاید.این زِنده اش که خاصیت نداشت،این هم از مردنش.خیرش هیچ جا به بقیه نمیرسد.دیگر داشتم ناامید میشدم که یکهویی چشمانم به جمال آن دلبرک گل منگلی روشن شد.دفتر را که گشودم بوی عشق به مشامم رسید.رد پای عشق در هر صفحه خودنمایی میکرد.اشعاری که علاوه بر شاعرانه بودن عاشقانه هم بودند.پس که اینطور،خواهری عاشق شده بود.در تمام اشعارش عشق را در هاله ای از تجلیل کشانیده بود و خودش فروتنانه به گوشه ای خزیده بود.در زمانه ای که همه ی عشق ها سطحی و آبدوغ خیاری شده بودند، عشقی اینچنین شایسته ی تقدیر بود.آن هم از کسی مانند خواهر من.دختری که تا مدتی پیش بزرگترین دغدغه ی زندگیش این بود که لاک های ناخن های دست چپش هم به خوبیِ دست راستش از آب دربیایند.حالا داشت دم از حکمت افلاطونی و عشق خسرو و شیرینی میزد.هر ورق از دفترش چنان مستم میکرد که گویی در گلستانی پر گل گام نهاده ام و هر بیتی که میخواندم همانند عطر گلی بود که بر جانم مینشست.آه،که چقدر خوبی ای عشق.چه میکنی با ما آدم ها.عشقت مبارک خواهرجان.در این اوصاف غرق بودم که صدایی مرا متوجه خودم و اوضاع خطرناکی که در آن گیر افتاده بودم کرد.یادم آمد که الان دقیقا همان زمانی است که دوپا داری،باید دوپای دیگر هم قرض بگیری و بزنی به چاک.آخر برای یک عاشق دل خسته بر ملا شدنِ عشقی که هنوز در لفافه ی بی خبری به سر میبرد از دزدیدن مجسمه های موزه ی لوور هم نابخشودنی تر است.همه چیز را مرتب کردم و برگرداندم به حالت اولش.سرخوش از اینکه عطش کنجکاویم سیراب شده و عملیات هم به خوبی در حال به پایان رسیدن است،از پشت ِ میز با عجله بلند شدم که بروم،پایم گیر کرد به پایه ی میز و نقشِ زمین شدم.خواستم بلند شوم که دوپای نحیف در یک دمپایی پشمی صورتی جلوی چشمانم ظاهر شدند.اصلا نیازی نبود سرم را بالاتر بیاورم.این پاها فقط میتوانستند متعلق به یک نفر باشند؛ورپریده خانوم!از ضرب پای راستش یادم به نوازندگی ام افتاد که استادم میگفت در نواختن ساز خیلی مهم است که بتوانی با پایت ضرب آهنگ را بگیری.میتوانستم بخوبی تصور کنم که الان دندان هایش را روی هم فشار داده به قدری که در آستانه ی پودر شدن قرار گرفته اند.دستانش را مشت کرده و ابرو هایش را آنقدر گره انداخته که آوار شدند روی چشمهایش،گوش هایش قرمز شده و از کله اش هم دود بلند میشود.با همه ی این اوصاف خودم را از تک و تا نینداختم. زود خودم را جمع و جور کردم و از اتاق زدم بیرون و در راپشت سرم بستم.در یک لحظه شیطنت وجودم گل کرد و دوباره در را باز کردم و فقط گفتم:عشقِ شبابی مالامال از حکمتی خاکستر شده است،روزی که پیر شوی درمیابی،و در را بستم.برای چند ثانیه خودم هم هنگ کردم که اینها چه بود و از کجا آمد و اصلا یعنی چه؟به احتمال قریب به یقین تأثیر اشعار عمیقی بود که لحظاتی پیش به خوردِ جانم رفته بود.و اما مسئله ای که هیچوقت برایم حل نشد این بود که آیا ورپریده خانوم واقعا عاشق شده بود؟!
تمرین دوم
نوشته ی دکتر براهنی برایم به شدت زیبا و تأثیر گذار و دارای کشش ها و جاذبه های فراوانی بود.انگار که بخوبی روح انسان را نوازش میدهد.پس از خواندن حتی چند سطر از این نوشته بوی عشق به وضوح به مشام میرسد و انگار که به دنیایی خارج از خودت پرتاب میشوی.حسِّ فروتنی و از خودگذشتگی و یکی شدن عاشق با معشوق و تنزل در حد خاک و خاکستر.تا بشوی خاک پای معشوقت و خودت دیگر هیچ.
ماه دوم تمرين 1: صدايش كه مي آمد مانند قدمهايش قوي و محكم بود ، و به تمام تنم مي نشست و باعث آنات روحي مي شد و رودي مي شد و در وجودم جريان مي يافت و وقتي به انگشتانم مي رسيد لرزش آنها را ديگر نمي توانستم پنهان كنم ، عشقي در هاله ي تجليل ، عشقي با سلامت بينش و سلامت خلاقه كه در پشت ديوارهاي سنگي و آهني سانسور پنهان شده بود ، در اين عشق پنهان تفقد چشمها را به راحتي مي توانست ديد ، كه با بودنش تمام عشقهاي درون وجودت در برابر اين صدا همچون برگهاي پاييزي به پايش فرو مي ريختند …..
به نام خدا
سلااام تمرین ۱:
عروسک کوکی خیمه شب بازی :
عروسک کوکی خیمه شب بازی یک شاهدخت یونانی بود ، او از سال ها پیش در انباری تاریک و خاک خورده کنار دیگر عروسک های از کار افتاده حبس شده بود .
چشم های وغ زده و از حدقه برامده داشت با گیسوانی بلند و بلوند ، لباس مجلل و اجدادی اش پوسیده بود و قیافه ی مسخ شده اش به در انباری خیره مانده بود .
او ، زنده بود ؛
از مدت ها پیش چراغ کم سویی در وجودش خاموش و روشن میشد ، خیلی وقت بود که حس عجیبی در وجودش رخنه کرده بود : تنهایی .
او در آن قفس سرد و تاریک تنها بود و دوری از صحنه ی نمایش برایش دردناک ؛
بعد از نمایش “هیولا های سیمانی” که به سال ها پیش بر میگشت از انباری بیرون نرفته بود .
انگار دلش فاسد شده بود ، فاسد و گندیده ؛ از تنهایی در وجودش جیغ های شوم میکشید و آرزو میکرد ای کاش زنده نبود ، کاش بی درون بود ، کاش مثل تمام عروسک ها فقط یک ظاهر داشت و وجودش پر از کاه بود ؛
اما او فرق میکرد ، احساس داشت و احساساتش داشت او را دچار ابتذال میکرد .
مثل هر زنده ای دلش امید خواست ؛ امید به زندگی . احساسش پررنگ شد پس ؛ روزی تصمیمی گرفت و خواست بلند شود :
در اولین تلاشش فهمید دست و پاهای چوبیِ بی جانش او را یاری نمی کنند ، انگار روحی اسیر بود در زندان جسمی مرده .
دوباره تلاش کرد ، فکر کرد : اگر میتوانم فکر کنم ، پس حتما میتوانم برخیزم .
فرصت زیادی داشت ، بعد از چند ساعت آرام آرام انگشتانش را به میز کنارش رساند و عضلات خشکش را تکان داد و در نهایت بلند شد ؛
شاهدخت یونانی بلند شد اما تا وزنش را روی پاهایش حس کرد پای راستش تَلَقی صدا کرد و از وسط نصف شد با دو دستش میز را بغل کرد و پا در هوا ماند ، حس کرد که پای چپش هم هر لحظه ممکن است بشکند پس سریع نشست و به وضعیت قبلی اش برگشت .
گردنش را با زحمت حرکت داد و به دور و برش نگاه کرد و کمی جلو تر عصای قرمز آقای قرمز پوش را دید ، آقای قرمز پوش دست هایی کوتاه و پاهایی دراز داشت و کت و شلوار قرمز رنگی هم تنش بود که حالا دیگر رنگی به آن نمانده بود .
شاهدخت روی زمین خوابید و به سمت عصا خزید و از بین بدن های بی حرکت عروسک ها گذشت ؛ به آقای قرمز پوش که رسید عصا را از کنارش برداشت ، به آن تکیه کرد و هن هن کنان بلند شد ؛
حال عجیبی داشت و نفس نفس میزد ؛
تازه فهمید ؛ ” من دارم نفس میکشم ”
میخواست این جمله را بگوید که صدایش پشت لب های بهم چسبیده اش خفه شد .
در آینه شکسته دیوار روبرو به خودش خیره شد ، او دهان نداشت تنها دو لب برجسته به هم قفل شده داشت .
به دیوار تکیه داد و عصایش را ول کرد ، تمام زورش را در دستانش جمع کرد و از دو طرف لبهایش را کشید ؛
ناگهان ، دهانش با فریادی باز شد و صدای بلندی داد ،
ترسید و ساکت شد ، با کمال تعجب از خودش پرسید صدای چه بود ؟
صدای او بود ؟
“صدای من بود ؟”
چه صدای روح نوازی ، آرام خندید و قند توی دلش آب شد ، دهانش را باز کرد و چیز های مبهمی گفت و دوباره خندید ، درست مثل یک بچه که تازه زبان باز کرده !.
او زنده بود ، چه غرور انگیز ! .
پیراهنش را مرتب کرد و به موهایش دستی کشید و با عصا به سمت در حرکت کرد .
دست گیره در را تکان داد اما در قفل بود ،
با خودش گفت به گمانم باید قفل در را بشکنم .
عصای آقای قرمز پوش را بالا برد و محکم به قفل در کوبید و از پشت پرت شد روی زمین و افتاد در بغل عروسک سرآشپز قفل هم نشکست ، نگاهی به دست و پاهای تپل و سنگینِ آقای سرآشپز انداخت ، نگاهی هم به صورتش انداخت ، خندان بود و خوشحال و راضی بنظر می رسید ، شاهدخت دست آقای سرآشپز را از جا کند و دوباره بلند شد و این بار محکم تر به قفل کوبید ، قفل شکست و در باز شد .
دست را روی زمین گذاشت و از آقای سرآشپز تشکر کرد و بیرون رفت .
شب بود ، به آسمان نگاهی کرد ماه هلالی شکل میدرخشید و به شاهدخت لبخند میزد ، شاهدخت هم جوابش را با لبخندی داد و به جلو حرکت کرد …
تمرین ۲ :
من نوشته استاد براهنی را سه بار خواندم و از رویش رونویسی کردم ، البته صفحه آخر را دیگر نتوانستم رو نویسی کنم ، واقعا دستم درد میکرد .
من بسیار از آن چهار صفحه لذت بردم . در دو صفحه اول به نظرم خیلی زیبا عشق واقعی ، پاک و خالص را توصیف کردند درباره گم کردن ریشه هایمان نوشتند .
صفحه سوم و چهارم که بیشتر درباره ی نوشتن شعر بود ، قسمت هایی داشت که خیلی از آن ها سر در نیاوردم اما همان جاهایی را که متوجه شدم بسیار زیبا و آموزنده بود .
فهمیدم نوشتن شعر عاشقانه کار ساده ای نیست چون شاعر مسئولیت بزرگی دارد و آن هم نشان دادن عشق واقعی و اصالت است و همانطور که استاد براهنی هم در آن عکسی که در درس بود نوشته بودند ، کلمات شعر هم باید عاشق معشوق باشند و اگرنه شعر پشیزی ارزش ندارد .
به جز معنا و مفهوم زیبای این متن چیزی که توجه من را جلب کرد نوع نوشتن جملات و تشبیه های بکار رفته بود که بسیار ماهرانه انجام شده بود و من به جز کلمه تعدادی از جملات جالب را هم در دفترچه یادداشتم نوشتم ، جملاتی که هم معنای زیبایی دارند و هم آرایه های قشنگی در آن ها بکار رفته .
تمرین 1
اندیشیدن و دل سپردن به تو مرا ازخود و دیگران غافل نمود.
مرا از خود ربودی تا نیندیشم بر کسان مرا آنچنان شیفته خود برافکندی بیخیال گشته ام از هردوجهان
سر مست حیرانم دل دادم ویرانم منتظردیدار توام تاب ندارد سودای وجودم آتش برافروخته از انتظار دیدار تو
هرکه تورا جوید دیگر غیر از تو نبیند در این عالم آنقدر وجودت گرم سوزان است که دیگر عایل برکسی انحنا نداشته
دانی هرکه بر دلت آتش زند باوجود آن دلت مانند ابراهیم آتش ات گل گون شود. عشق تو همانند گل پیچک
درهم تنیده شده می باشد . دیگر هراسی ازهیچ و هیچکس نخواهم داشت . محال است که قدرتی فراتر از
تو درهردوعالم پیدا کنم .افسوس و هزاران افسوس که نیکان مان با تمام اعجازهایت تورا انکار نموده اند وبه غیر ازتو
به کسی دیگر دل بستند اما من هرچه جستجو کردم نتوانستم به غیراز تو به کسی دل بدهم . با طغیان امواج دریا بازهم کسی
نمی تواند مرا از تو دورنماید . بلکه این امرمرا به تو نزدیکتر کرده حتی با لرزش آسمان و زمین کسی نمی تواند مرا ازو وجود
بیکران تو غافل گرداند .
تمرین 2
خونین برانم تا به کعب ،
چون فلک شد پر شکوفه نرگس بینایی ، ای دل عبرت بین ازدیده عبرکن، بر قصر ستمکاران گویی چه رسد خذلان
ای دل عبرت بین ازدیده عبرت کن بینی که شاهان بااین همه ظلم ستیزی فرجام کار آنها جزاشک خون نبینند
کسران باخود گویند: آنی که تو میگویی نمیبینیم درفلک افلاکها باز راوی به آنها گوید: چون فلک شد پرشکوفه نرگس بینایی بر قصر ستمکاران گویی چه رسد خذلان، باز کسران بینایشان بسته است از پلیدیها ،حریص بودن بر جهان سایه ای تاریک دیگانشان بسته است . روای با خود گوید این چه پندار کور کورانه است که از ازل تا ابد باید ادامه یابد . چو جوانان وطن خذلان شوند تا کسران دنیا طلب سرپا شوند. عبرت گیری تاجوران از گذشتگان همانند افسانه است.آرزو برماست لاجرم خونین برانم تا به کعب، راوی آهی کشید و باخود گفت: روزگار برما سخت ، تاریک گشته است . ما چو مجنون به دونبال یار گشته ایم .تا بیابیم چاره ای برای آیندگان تا نبینند مثل ما برگ خزان فرخنده باشند فارغ از هرگونه بلا
زهرا عبدلی
تمرین درس اول ((تصورم از شعر عاشقانه )) و حس حالم از نویسنده
ناله سودا میدهند از هر دمی دم میدهند عاشقان میان این خرامان در کوچه باغهای شمیران سرگشته حیرانند
در این روزگا پرهیاهو عشق حقیقتی است هم چون آتش زیر خاکستر شعله هایش خاموش در این بره از جهان معشوق به دنبال یار می گردد . انتظار برآن دارند که کبریتی بر دل جان اونهند تا شعله هایش برخیزد ، عشق های این دهر نوبالغ است . در حسرت آنم که در این دوره از زما ن هاله عشق بر همگان سیال گون شود. فرو ریزد دخمه های تاریکی جلا گردد زیبایی ها وهم چون سیلی عظیمی برتن آدمیان جامعه رخت بپوشانند.
کلام نافذش لاجرم در دل نشیند . توصیف اش از عشق چنان دلربا بود که ناگاه به خود بالیدم از این همه شور، شعله های نورانیت عشق چنان در وجودم پیچید که گویی با کلامش رخت برتن نمودم و راهی سفرگشتم . عشق مانند ترانه ای خوش نوا که درژرفهای آن سری رمز آلود ،اسرار آمیز نهفته چه بسا باید به تفحص آن پرداخت تا به دریچه مشروعیت آن رسید . خرگاه عشق چو زری درخشان اما همچو نایاب، خوشا آن روزی که کسی به خرگاه عشق رسد! چون طلایی رخشان ،تابان که نورانیت آن در تمام وجودش رخنه خواهد کرد وتا ابد جاوید خواهد ماند. سیمایش از وجود این چنین موهبتی تاباناک خواهد ماند . این جمله برایم بسیار زیبا و هیچگاه از ذهنم محو نخواهد شد . چنین گفت نویسنده فرهیخته خالی ماندن سنگر عشق خالی ماندن سنگر بشریت خواهد ماند. این جمله تاملی است بر همگان .
تمرین اول (بخش دوم )ماه دوم:
به تکرارچهار صفحه از کتاب پر محتوای” جنون عشق”، از استاد رضا براهنی بزرگوار را مطالعه کردم برایم در عین زیبا بودن پیام های بسیاری داشت در وهله ی نخست: اینکه اگر بخواهم روزی در راستای شعر عاشقانه قدم بردارم پیش و بیش از همه بایدعشقی که در درون من است را به والاترین نقطه ی اوج بازگو کنم. طوری که اثری از من نه، که سرتاسر از عشق بازی کلمات در وصف معشوق باشد!
به سخن دیگراستاد بزرگوار به زیباترین حد ممکن بیان کردند و باعث انتقال این حس شدند که در سرودن شعر عاشقانه دو ابزار عاشق شخصی بودن و عاشق شعر بودن نیاز است. یعنی تا عاشق نباشی نمیتوانی عاشقانه بسرایی !
استاد براهنی با مهارت بسیار والا ، و بسیار نکته بینانه و بسیار ماهرانه به این نکات اشاره فرمودند هر چند پای هیچ شعر عاشقانه ای در میان نبود و این چهار صفحه تنها تعریفی در مفهوم پردازی بود ولی حتا در توضیحات هم دیده میشد که واژگان با چه ترتیبی در کنار هم دست به دست هم داده و تعریف زیبایی از شعر عاشقانه بر جای گذاشته اند. ترکیب های زیبا تشبیهات بسیار زیباتر، که همه و همه تصویر سازی ذهنی من درباره ی مفهوم پردازی شعرعاشقانه را آسان ساخت.
تمرین اول ماه دوم ( کلمه برداری از متن استاد براهنی)
سنگینی وزنش را روی دستی که نرده ی زینه ها (راه پله ) را میفشرد، انداخته بود و با نیروی تمام ، تلاش بر طی کردن زینه ها از راهروی نیمه تاریک و قدیمی دانشگاه کابل داشت.
اضطراب همیشگی که ناشی از دیر رسیدن بر سرِصنف متون ادبی بود در قلبش موج میزد. البته که این حالت مدام در همین ساعت درسی دامن گیرش بود. حس شیفتگی و ترس هردو آمیخته باهم، گاهی او را شرمنده و گاهی احساسش را از شادی به رقص در می آورد. هنوز هم درک نکرده بود که این آمیختگی احساس ، برای متون ادبی ست یا چیز دیگری!
بلاخره پشت دروازه ی صنف رسید، افکار سیال ذهنش را رها، و نفس عمیقی کشید. با دو انگشت دستش، ضربه ای به در زد، دستگیره را فشرد، در را باز کرد و داخل شد. خلاف تصورش سکوی استاد خالی بود . و دانشجو ها در گروه های چند نفره مشغول گفت وشنود بودند بعضی شان از تعجب موضوعات در حال تعریف ، چشمهایشان گشاد شده بود . بعضی شان از خنده ی بسیار، مدام کف دستشان را روی پای خود میزدند و بعضی دیگر هم مصروف مطالعه و کار شخصی بودند.انگار کسی متوجه حضورش نشد، اصلن اگر میشد هم، برایش پشیزی ارزش قائل نبود. آرام کیف مشکی زهوار در رفته اش را از روی شانه اش برداشت و با قدم های کوچک وشمرده ای که با وضاحت تمام سکتگی در راه رفتنش را به رخ میکشید، به طرف میز خود رفت و نشست، دومرتبه نفسی عمیق کشید و در دل، خدا را شکر کرد که برای اولین بار میتواند لحظه ی ورود استاد به صنف را به تماشا بنشیند.
او همیشه خودش را در مقایسه با هم صنفی های محاطش، با دیده ی حسرت مینگریست، نه اینکه این حس از روی حسد یا رشک باشد نه، به هیچ عنوان. فقط از وقاحتی که روزگار در حق پاهای نحیف و ناتوانش کرده بود، احساس شرم داشت و همیشه خود را بیگانه ترین مخلوق خدا، میپنداشت.
به هر حال سکوی خالی از استاد در این وقت صبح ،برایش اتفاق عجیبی بود، نه تنها برای او بلکه برای همه ی دانشجویان. آن ها به انضباطی که در این ساعت درسی بر صنف حاکم بود، آشنایی داشتند. از دیدگاه همه دانشجویان، به ویژه صفیه ، استاد نمادی از انسانیت مضاعف بود. اما خوب شاید این تاخیر فرصت خوبی میشد برای مرور عنوان هایی که قرار بود در کنفرانسش ارائه کند.
اومدام با گوشه ی چشمش ساعت آویزان شده از کنج دیوار صنف را میپایید، و با چرخش بی وقفه ی ثانیه هایش خود را وابسته تر از گذشته میدید.هر چند شب گذشته آنقدر درس خوانده بود که چشمانش بی تابی خواب را میکردند ولی او با تمام وجود میخواست تمام محبت و عشق خاموش خود نسبت به استادش را، در ارائه ی این پروژه جبران کند، به نحوی میخواست حق مطلب در برابر این همه خوبی را ادا سازد. چرا که در بین ده ها دانشجو ،برگزیده ترین دختر از دیدگاه استاد، برای ارائه ی محتوای به این مهمی بود.
دختری که همیشه عمیقترین وسالمترین اندیشه ها را در ذهنش بالانیده بود ، اما هرگز جرآت تبیین آنها، در جمع هم صنفی هایش را نداشت. یا شاید هم با خود فکر میکرد شنیدن چنین افکاری از زبان دختر بیست و سه ساله ای که هنوز در راه رفتن خودش مشکل دارد، منتهای تمسخر است.
اوبه بهانه ی مرور درس چشمانش به چپتر(جزوه) ، اما روحش جای دیگری بود گاهی در افکارش غرق در فروتنی کامل، توآم با لبخند معشوقش بود و گاهی غرق در افکار رمانتیکی که از یک سال به این طرف با او هم خانه شده بودند و باعث گرفتاری در شور عشق و آنات روحی اش شده بودند.
چه خیال باطلی ! چه تراژدی طنزآمیزی!
دختری با یک پای معیوب، و استادی از جنس زیبایی محض!
برای صفیه این واقعیتی در خیالات بود. او عاشق شده بود و هرگز نمیتوانست این عشق را در وجود خودش کتمان کند. حتا پای معیوبش هم نمیتوانست سد راه خیالبافی او در رویا شود.
در همین افکار خود غوطه ور بود که ناگهان صدایی مهیب، همراه با لرزش شدید کلکین ها(پنجره ها) تمام صنف را در هم کوبید. همه از جای شان بلند شدند به این طرف و آن طرف پراکنده شدند . صدای فریاد های مردم عام از سرک اصلی (خیابان) به گوش میرسید، صفیه با عجله و با لرزش دست، تند تند چپترهایش را از روی میز جمع کرد و لنگ لنگان به طرف پنجره رفت ، همصنفی هایش را از کنار پنجره پس میکرد تا شاید بتواند چیزی ببیند. اما جز دودی که در آسمان به شکل هیولا درآمده بود چیزی نتوانست ببیند.
صدای دانشجوهای پسر را میشنید که تعابیر متفاوتی ازین صدا و ازین دود و ازین همهمه ها داشتند.
_ بَ خیالم که صدا از چهارراهی بود. چی یک انفجار کلان بود؟!
_ها ولا بسیار بیرو بار شده خدا خیر پیش کنه ؟!
_خدا داند خانه چند نفر امشب خراب شده ؟!
این ها جملاتی بود که صفیه میشنید و هر لحظه آشوب دلش بیشتر میشد. نمیدانست چرا تمام وجودش به لرزدر آمده بود اصلن نمیخواست به این موضوع که در حاشیه ی ذهنش رژه میرفت بپردازد. خودش را تسلای خاطر میداد که زندگی آنقدر هم چهره ی کریه ندارد که بخواهد تنها امید زندگی اش، معشوق مخفیانه ی خیالاتش را از او بدزد.
همهمه ها بیشتر میشد و از دهلیزهای پایین صدایی شنیده میشد که موتر استاد در آن حوالی دیده شده !
نمیتوانست این حرف ها را نشنیده بگیرد. بند بند وجودش از هول قصه ی خیالی که در افکار خود به آن قدرت بالیدن داده بود ، میلرزید. در همان لحظه فیصل نماینده ی صنف شان، نفس نفس زنان وارد شد.
_بچه ها از خانه استاد به تماس شدند که او امروز از خانه دیرتر برآمده حالی هم هرچی تلفونیش ره به تماس میشن جواب نمیته خدا خیر پیش کنه!
بله درست است ؛این همان مصیبتی بود که میتوانست خلوت بلورینِ دختر معلولی که تمام دلخوشی زندگی اش را در دست رویایی سپرده بود را بشکند!
فاجعه همین بود. پیکر لطیف پادشاه خیالات صفیه، قربانی خونخوران قرن شده بود و سنگرعشق نافرجام خیالی اش، با خاک یکسان شده بود، صفیه میدانست که حالا انتظار، بیهوده ترین واژه است و معشوق او، ابر مرد رویاهای او هرگز کنفرانس او را نخواهد شنید ، هرگز، حتا در رویا..
دیدگاه استاد براهنی بسیار تامل برانگیز و مفید بود . این روز ها واقعا به تعریف درستی از شعر عاشقانه و البته عاشقی نیازمندیم.
دیگر برای عاشقی زمانی ندارم .نه آن شیفتگی را در وجودم دارم ونه در پس سنگر عشق ،برای خود آشیانه ای ساخته ام .
تنها نشسته ام ؛ میان خلوت های موزون شبانه ام و آن کهکشان شعله ور هیزم سوز خانه ام .آری تنها شده ام ؛بیگانه با تمام عاشقی های مزین و با شکوه .
من غربیه شده ام با تمام پچپچه های عاشقانه ای که هاله تجلیل بر حریم نورانی دو نفر میشکند و آنها را از زمین و زمان جدا میکنند . عشق دیگرسخاوت هایش را برایم ملال آور کرده است؛ تا برایم مدح جلادان را سر دهد و بگوید که ” عشق برای تو نیست”
و وقاحت خویش را یادم بیاندازد تا مرا به جنایت بی عشق بودن متهم کند .
تمرین دوم:
احساس نویسنده را درک کردم. خیلی زیبا تجربهٔ خودش را از عشق و نوشتن دربارهٔ آن به تصویر کشیده بود، طوریکه محو تماشای آن تصویرها در ذهنم شدم.
آنقدر متن برام جذاب بود که دور اول خواندن متن یادم رفت کلمهبرداری کنم و متن را دو بار خواندم.
در دور دوم مطالعهٔ متن کلمهها، عبارات یا جملههایی که جدید بودند یا دوست داشتم از آنها استفاده کنم را گلچین کردم.
از این متن این نکته را یاد گرفتم:
جسارت و جرات در نوشتن. اینکه در نوشتن جسارت به خرج بدهیم و پردهپوشی نکنیم. هرآنچه برای زیبایی شعر عاشقانه با حتی متن ما لازم است را به تصویر بکشیم، گرچه در اول راه برای من کار بسیار سختی بود.
تمرین یک:
سنگر عشق
تمام دنیا یک طرف
معشوق من در طرف دیگر
تمام دنیا را ایستاده در مقابلم میبینم
ناگزیر به جنگ با آنها میروم
یا نه، جنگی در کار نیست،
تنها مجبورم مدح جلادان را گوش دهم و صدایم هم درنیاید
در غار تنهایی خود فرو میروم
با چشم درونی خود، طرف دیگر را مینگرم،
سینهٔ درونیام را، آینهٔ چهرهٔ معشوق را،
زیباییهایش را در قلبم منعکس میبینم،
آنچنان که زیبایی روح او، قلب من را جلا میدهد
چهرهٔ جلیل او از نظرم خارج نمیشود
تنها روح لطیفش برای خلوتهای عاشقانه کافی است.
کافی است تا چشمهایم را ببندم و او را در میان هیاهوی جهان کنار خود تصور کنم.
تاریکترین دخمهها هم که باشم
یادش قلبم را همچون هالهٔ تجلیل فرامیگیرد و آرام میشوم
چیزی نمیخواهم
تنها نگاهی عمیق
نگاهی که با شور و اشتیاق تمام، دیوانهوار چند لحظهای را دوباره غرق در چشمان معشوق شوم
خود را با او تصور کنم که با خیره ماندن در چشمهای یکدیگر،
درحالیکه دستهای خود را زیر چانه چفت کردهایم،
قلبهایمان به لرزه درمیآیند
و برایمان رنگ چشمها و شکلهایش فرقی نمیکند و ظاهر تماماً در برابر روح سر تعظیم فرو میآورد.
در این لحظات برای عاشق ظاهر بیمعنا میشود و روح به اوج خود میرسد تا معنای دلدادگی روحها رنگ شیرینی به خود بگیرد.
آنچه اهمیت دارد، حرفهای ناگفتنی است
که تنها از برق چشمان معشوق جذب میشود.
نوری از درون چشمها شهیدنمائی میکند
و شیفتگی به معشوق آغاز میشود
آنگاه که چشمها دیگر تاب و تحمل خیره ماندن به معشوق را ندارند
درست آن زمان میتوان شعری سرود از داستانِ چشمهای معشوق،
و یا داستانی نوشت از فهمِ چشمهای پرفروغ معشوق
و میتوان دریافت کرد که
روحیهٔ عاطفی زیبایی درون آنها نهفته است
اما توصیف آن کارِ هر شاعر عاشقی نیست
فروتنی میخواهد
خاکستر شدن به پای معشوق میخواهد
تجلیل از معشوق، برپایی صحنهٔ عشق میطلبد
صحنهای که قلب طاقت تحمل آن را ندارد
صحنهای که گوشِ عاشق هیچچیزی را بجز حرفهای ناگفتهٔ معشوق نمیشنود
تنها حرفهایش را از چشمهایش میخواند
و خود را غرق شده در آن میبیند
خود را غرق شده در دریایی عمیق میبیند که ساحلی امن دارد
خیالش از ساحل امن معشوق راحت است
خیالش راحت است که در این جنگ خواستن یا نخواستن
لااقل سنگری پیدا میشود که بتواند دلش را به او بسپارد
جایی که دلش قرص و محکم بماند
جایی همچون سنگری محافظ
جایی همچون سنگر عشق!
تمرین دوم…
من با خواندن این نوشته ها اینقدر به وجد آمدم وهیجان درونی ام شعله ور شد وچقدر احساس خوبی بهم دست داد که چگونه واقعیت درونی یک عاشق را این چنین روشن بیان می کند ؛ در واقع احساس میکردم کنارم نشسته وتمام نوشته ها را به وضوح دارم می بینم .واحساس درونی خیلی زیبا بیان شده وعاشق ومعشوق واقعی را باچشم دل خود آشکارا میدیدی .
عاشق بودن وعاشقانه شعر سرودن چه زیباست که عاشق با تمام جان وروح خود احساس خودش را به معشوق بیان میکند .وچه زیباست که این واژه ها وکلمات این چنین عاشقانه عشق می ورزند وشاعر خودش از بیان واژه ها دچار رشک وحسرت میشود که این چنین واژ ه ها عشق خودشون را بیشتر وبیشتر از خود شاعر نشان می دهند ،و معشوق چگونه به خودش می بالد با این عاشقانه ها.
وچه لذت بخش وزیباست که عاشق همیشه معشوق خودش را هر لحظه وهر جا حس میکند وزیبایی اش را می ستاید واو را زیباتر از هر زیبایی در طبیعت ،در دریا و….میبیند .وچقدر دنیا وجهان با عشق قشنگ تر میشود وتمام تیرگی ها وجرم ها وجنایت ها با عاشق شدن از بین می رود ؛ وتاریخ بشر افتخار خواهد کرد به این نوع رابطه که از سالم ترین وعمیق ترین وبهترین رابطه بین دونفر هست ومی دانیم که شاعرانی همچو حافظ وسعدی ومولانا و….شاعران دیگر چه خدمتی در حق بشریت کردند که سنگر بشریت از عشق خالی نباشد ودوستی ومهربونی ومحبت بین افراد ود دل ها باشد .
درس اول – ماه دوم
تمرین ۱
تنها راه رهایی، تحملِ امر تحملناپذیر است. این جمله از یونگ است. ما باید بپذیریم که تنهایی بخش جداییناپذیر حیات انسانی است. بخش جداییناپذیر از بودن ماست. ما تنها به دنیا میآییم . تنها زندگی میکنیم و تنها میمیریم. حقیقتی که تلخ است و تحملناپذیر. اما چارهای جز تحمل نیست. برای رهایی از رنجِ بودن چارهای جز این نیست که بر این تنهایی آگاه باشیم و به آن خو بگیریم. تنهایی را دوست بداریم و با آغوش باز بپذیریم.
آن زمان که عاشق میشویم و معشوق را با همهی زیباییهایش در هالهای از تجلیل مینشانیم، تنهایی ذاتیمان را از یاد میبریم. گمان میکنیم در این دخمهی تاریک دنیا راهی برای یکدم بودن، برای تنها نبودن یافتهایم. این جادوی عشق است. عاشق که میشویم شعر میگوییم. چراکه عشق، عشقِ واقعی ما را انسانتر می کند. عشقِ واقعی، نه این رمانتیکبازیهای جلف بازاری بیوزن و آهنگ و بیسواد که فقط به روزگارمان رنگی میپاشد و هیچ عمقی ندارد. انسانِ عاشق، انسانیت مضاعف است. عشق ما را انسانتر میکند. عاشق که میشویم شعر میگوییم و در شعرهامان کلمهها با هم خلوت میکنند. مثل پرندگان خلوتکرده بالای درخت، خلوتی موزون و عاشقانه. گویی این واژهها هستند که به جای عاشقِ شاعر، عاشقِ معشوق هستند. گویی معشوق را به دست واژهها میسپاریم. واژهها را عاشقِ معشوق میکنیم.اما این عاشق شدن واژهها نباید موجب ملال عاشقِ شاعر شود. چراکه اجر شعر عاشقانه در نجات روح شاعر نیست، در نجات یافتن روح معصوم بشریت است. با گفتن شعر عاشقانه خود را بدل به عامل رستگاری بشر میکنیم. اگرچه با شعرهای عاشقانهمان خلوتها را برملا میکنیم، اما دیگران را به خلوت کردن با یکدیگر دعوت میکنیم. عشق باید به وسیلهی شعر و کلام علنی اعلام شود، تا از این سوی دیوار حال به آن سوی دیوار حال، یعنی آینده سفر کند و کوه زمان را درنوردد و تاریخ روح بشر را با قدوم مبارک و برگسان خود جلا بخشد.
عاشق که میشویم انسانتر میشویم. فروتن میشویم. به مراتب از خاک و خاکستر پایینتر. و این منتهای فروتنی انسان عاشق است. اما این فروتنی، نوعی ملال و کسالت نیست. نه! چتری از کهکشان شعلهور بر فراز ما به اهتزاز درمیآید و تنهایی ذاتی نوع بشر را به یمن وجود عشق از یاد میبریم. در نگاهمان دریا در مقایسه با چشم معشوق قطرهای بیش نیست و آسمان، جلوهای از حرکت دست او. همین است که انسانِ ذاتا تنها، همیشه و همهجا به دنبال عشق میگردد. به دنبال جادوی عشق. گمشدهی ما عشق است، تا حتی شده برای لحظاتی در شور خلسهوارش تنهایی ذاتی خود را فراموش کنیم. برای یک نفس هم که شده رها شویم. غافل از اینکه از تنهایی گریزی نیست. و تنها راه رهایی، تحمل امرِ تحمل ناپذیر است و بس.
تمرین دوم
به نام خداوند عاشق
سه بار متن جنون نوشتن را خواندم ،والبته میدونم کم است ولی من برای دریافت حس این متن عشق خودم که مادرانه است را الگو قرار دادم البته از جنس زمینی آن و به نظرم اول که اصلا در حد نقد این نوشته نیستم اما با برداشتی که داشتم وشاید هم کمی ناشیانه است واینکه حس عشق فقط از جنس دو ادم مخالف نمیتواند باشد همانگونه که مولانا زیباترین اشعار عاشقی را برای شمس میگوید پس تنها ازاین نظر شاید نگاه کاملتری بود با این حال واقعا دریافت این همه به نظرم پختگی میخواهد که من ذره ای بیش نیستم اما به خودم بعنوان یک ایرانی میبالم که از خاک این بزرگواران هستم
تمرین اول
“شعر عاشق “شعری است که از اعماق دل شاعر از روح و از حس و خاطره او به صورت کلماتی شیرین مثل عسل قطره قطره تراوش میکند و در طی روز ها و شب ها بر دل دفتر نقش میبندد و بعد این کلمات با خواندن معشوق جان میگیرد و زندگی معشوق را با شعر عاشق پیوند میدهد عاشق زیبایی هایی را که هرگز لمس نکرده و ندیده با همه حواس اش می چشد و او هم دیگر جزئی از شعر میشود و اینک این شیدایی در کوی برزن نماد عشق میشود و از این رهگذر هر دلی که طعم عشق را چشید به وادی زیبایی قدم میگذارد و شعر عاشق را که امدی جانم به قربانت ولی حالا چرا و یا شعر هایی از جنس روح خدایی در وصف عاشق می سراید
معمولا در قید و بند مقدمه ای برای نوشته ام نبودم و نیستم؛آشفتگی ذهن من نیاز به مقدمه چینی ندارد.اگر چه که من آدم تعارفی نیستم و در بیان افکارم تردید نمیکنم،شاید کافیست افکار نویسنده سیال باشد آنگاه دیگر نمیتوان جلوی غرق شدن را گرفت در روزگارانی نه چندان دور پایم را از دروازه ی شهری فراتر گذاشتم،زیر جلکی بر شوارع قدم گذاشتم؛هرگز نتوانستم علتش را بیابم اما راهی یک سرنوشت شدم،سرنوشتی که من را از خودکامگی رهاند.گاهی حسرت زندگی خود را میخوردم و گاهی تسلیم میشدم،در این سفر روحیات تازه ای جستم بی آنکه در تفقد آنان باشم اما مرا به مسیری شگرف سوق داد؛مسیری که نه سخنی میگفت نه قضاوت را مهمان ذهنم میکرد همان مسیر خاموش کلید حل معمای ذهنم بود.یک مسیر که برای تلطیف روح من ساخته شده بود.برای جلا دادن ذهنم،برای غوطه ور ماندن در سکوت،برای محو ماندن در سایه ی تاریکی،براستی هنوز نامش را نگفتم؟آخر در این افکار مالامال غوطه ور بودم.یک سفر بدون هیچ اسب و مرکبی،بدون هیچ بند و بساطی،یک تلنگر برای تفقد خویش؛آری،حدستان درست است “سفر به اعماق خود”،گمان داشتم روزگاری از این اسرار پرده بردارم اما مگر میشود رشک و حسد بدخواهان را نادیده گرفت؟قدری دندان بر جگر گذاشتم تا روزی بتوانم از این خلاقه در کمال تجلیل سخن بر زبان آورم ،حال شکر خداوندگار عشق که میتوانم متنی بنویسم و از به رقص درآوردن کلمات کمال لذت را بجویم.
تمرین دوم:
من امروز با متنی سراسر احساس روبه رو شدم متنی که واقعا من را شگفت زده کردمرا یاد روزی انداخت که در دفترچه یادداشت خود مشغول نوشتن یک متن بودم من در آن متن به دنبال چه بودم؟الان برایتان تعریف میکنم من در یک متن 5 یا 6 صفحه ای دنبال “مهمترین موضوع در زندگی خود” میگشتم؛براستی پاسخ این پرسش را میدانیم؟گاهی یک نوشته با پرسش آغاز میشود و با مفهومی شیرین پایان میپذیرد.من در کوچه پس کوچه های ذهنم دنبال مهمترین دلیل میگشتم شاید باور نکنید اگر بگویم ساعت ها برای خودم استدلال آوردم و در آخر تنها یک گوشه درحالی که زانوی غم بقل کرده بودم به این نتیجه رسیدم که استدلال به تنهایی پاسخگوی این سوال نیست و من از احساس غافل بودم این بود که یک قوری چای روی میز آوردم و برای خودم و احساس و استدلال چای ریختم و از آنها خواستم که با هم به من کمک کنند در آخر پاسخ خود را یافتم:”انسانیت”؛احتمالا حال که پاسخ سوال را می دانید متوجه شدید که من چرا دنبال هر دوی آنها میگشتم.اما سرتان را درد نیاورم بیایید برگردیم به جنون نوشتن،انگار نویسنده میخواست به من بگوید توی نویسنده مهمترین ابزارت عشق و انسانیت است.هرگز نباید فراموش کنی که این دِین تو به کاغذ است و تا وقتی این دِین را ادا نکنی سزاوار آرامش نخواهی بود او میگفت توی نویسنده حتی هنگام نوشتن بیشتر از احساسات خودت باید مواظب کلمات باشی تو مادرکلماتی،واژه هایی که خلق شده اند تا از احساسات تو برتر شوند فراموش نکن هر نسل باید ادامه دهنده ی نسل پیشین باشد ،همچنین از این مضمون دور نشویم که هیچ شاعر و نویسنده ای نمیتواند جهانی بدون عشق و انسانیت تصور کند درد و اندوه زمانی مضاعف میشود که نتوانم مبلغ خوبی برای آنها باشم.من سعی میکنم تا پیام نویسنده را از کلماتش بگیرم،سعی میکنم نا امیدش نکنم.گاهی واژه ی تشکر همان حس پنهان تو در نوشته است که باید بتوانی به خواننده منتقل کنی و من با درست انجام دادن این وظیفه اجازه میدهم تشکر حق مطلبش را اداکند.
تمرین اول ماه دوم
خیلی دیر تو را یافتم ولی می دانم هیچ گاه برای عاشقی کردن دور نیست. شاید اگر پیش تر تورا می دیدم. احساس طغیان کرده ام را بهتر و بهتر تقدیم تو می کردم.بدون شرم،بدون ترس،بدون دلهره
حال که بعد از سال ها تورا دیدم ولی در بیان احساسم باید محتاط باشم.
ولی باز هم ب همین دیدار های کوتاه قانع ام وقتی که با دیدنت روزهایم زیبا می شودو درکنار زنده بودن ساعتی را زندگی می کنم. چقدر دنیا دوست داشتنی می شود برایم وقتی که دست های لرزانم در دست های گرم تو آرام می گیرند.
تمرین دوم از ماه دوم
وقتی متن استاد براهنی را خواندم چنان گیرا بود ومرا مجذوب کرد. که به یک بار خواندن قانع نشدم و بارها خواندمش.هربار این متن را خواندم از توصیف از آن احساس عجز کردم.
فهمیدم برای نوشتن هم باید عاشق بود و واژه ها را عاشق کرد. تا تاثیر کلام را برجان و دل بنشاند و تا مغزو استخوان معشوق رسوب کند.وقتی واژه ها پیام عشق را میبیند خودبخود عاشق می شوند وو برای معشوق دلبری می کنند وقتی عاشق نباشی نمیتوانی حس واقعی ات را نشان دهی.باید چنان روح واژه ها را عاشق کنی که معشوقه با خواندنش در نبودت حضور تو را حس کند، گویی در برابر او نشسته ای و سخن می گویی. وقتی عاشق نباشی واژه ها هم از تو دور میشوند.تاثیر کلامت از بین می رود .
تمرین دوم از درس اول
نوشته های آقای دکتر براهینی واقعاً زیبا و دلنشین بود از جنس همان حرف هایی که می گویند هرچه از دل برآید بر دل نشیند و واقعاً او تمام حرفهایش را در وجودش ابتدا پرورانده بود و به تصویر کشیده بود که این گونه به دل نشست
او در نوشته هایش می گوید که شاعر باید واژهها را عاشق کند و در قدم اول او خودش ابتدا این کار را انجام داده بود و واقعاً تمام واژه هایی که به کار برده بود عاشق بودند و عاشقانه عشق راو بیان او را به تصویر میکشیدند بسیار لذت بردم و از این نوشته جور دیگری به عشق و شعر عاشقانه نگاه کردن را آموختم
تمرین اول ماه دوم
تاریخ میتوانست درسی شیرینتر و جذابتر از این باشد اگر یک شاعر نویسنده و طراح آن بود. البته نه هر شاعری بلکه کسی که به خلوت واژه ها دعوت شده و به مقام عشق رسیده و هاله هایی از جهان عاشقانه را دیده است.
چرا که او گذشته را از دریچه نگاه معشوق می نگرد که تمام مصیبت ها در برابر زیباییهای نگاه او پشیزی اهمیت ندارد .گفتم شاعر عاشق درست است اما نه هر عاشقی کسی که عشق واقعی را تجربه کرده است نه این رمانتیک بازی های بی وزن و آهنگ و بی سواد و نه این قهرهای لوس نابالغانه که هنوز از نظر روحی و جسمی و عاطفی به جایی نرسیدند
آری عشق را همان عشق مالامال از حکمتی خاکستر شده و فروتن شده را
آن کسی که به این مرحله رسیده است خوب میداند یا نباید حرف بزند یا اگر حرفی زد باید با آن حرف کوه زمان را پیش ببرد او باید سر و پا محو تماشا باشد و الا به بشریت خیانت کرده است او باید عملاً علنا قدما و قلما عشق بهورزد واژه ها را عاشق یکدیگر کند تمام عشق را به واژه ها تبدیل می کند و در این صورت است که حق مطلب را ادا کرده
چرا که وقتی نوشته است تمام میشود و از آن خارج می شود تنها واژه ها می مانند و خواننده ها که باید از طریق واژه ها بفهمند که در این تاریخ چه عشقی اتفاق افتاده است و اگر چنین نباشد خواننده از کجا بفهمد در آن جهان و در آن تاریخ چه عشقهای اتفاق افتاده است. آن وقت است که خواهیم دید این شاعر است که خالق آیندههاوگذشته های زیبای روح بشر میشود
خودمانیم آیا بهتر نبود به جای چهره کریه خودکامه و خونخوارانی چون چنگیز و هلاکو و دیگر خودکامگان خونخوار چهره جلیل و عظیم و زیبای معشوق های تاریخ برای آیندگان میماند تاریخ اگر در دست شاعر عاشق بیفتد خوب می داند حتی از بین همین جنگها و خون ریزی پچ پچ هایی از زیبایی و عشق را به تصویر بکشد و اجازه ندهد سنگر عشق خالی بماند.
تمرین دوم از درس اول ماه دوم
همیشه باخود فکر می کردم هیچگاه از عشق نخواهم نوشت .چرا که موضوعی است تکراری ،هر کس قلم بر دست گرفته به آن پرداخته وگویا هیچ موضوعی دم دستی تر این کلمه نیافته اند .برای اعتبار یافتن ،برای روشنفکربودن ،برای ایجاد انگیزه وکشش نوشته های خود .
ولی بامطالعه نوشته های این نویسنده بزرگ دکتر رضا براهنی معنا ومفهوم دیگری از عشق ، این واژه مقدس در ذهنم تجلی یافت .
اوعشق رافقط رابطه خصوصی یک زن ومرد نمی داند هرچند که در واقعیت چنین است !
در تصوری که ازشعر عاشقانه دارد می نویسد لازمه شعر عاشقانه گفتن ،نه فقط عاشق بودن بلکه عاشقانه شعر گفتن هم هست.یعنی شیفتگی به معشوق باید روح خود را در شیفتگی بکلام نیز ، بانیروی تمام نشان دهد.
او از عشقی می گوید ورای رمانتیک بازیهای جلف بازاری بی وزن وآهنگ وبی سوادونه قهرهای لوس نوبالغان هنوز از نظر جسمی وروحی وعاطفی بجایی نرسیده
عشق شبانی مالامال از حکمتی خاکستر شده وفروتن شده درقالب واژه ی عاشق تبدیل به تجلیل از موی سرتاناخن پای معشوق می شود.
عشق را چون موتور محرکی می داند که شاعر عاشق را به تکاپو وامی دارد که چون فولاد آبدیده شود وچون پروانه از حرارت شمع بسوزدوگداخته شود ودر این مسیر خاکستر شود تا فروتنی آموزدوواژه ها رانیز عاشق کند تا تاثیر گذار باشد وچهره ی
معشوق را به زیبایی ترسیم نماید بگونه ای که از عشق واژگان رشک برد ودم برنیارد واین شعر رابطه خصوصی را به جهت آنکه هاله ای از نور آسمانی دارد علنی کند وبر
هر کوی وبرزن فریاد کند .نویسنده دراینجا بسیار زیبا از این عشق ،تندیسی می سازد که می تواند جنگ ونفاق وبی عدالتی را در جهان نابود سازد وسرمشقی باشد برای مهر ودوستی واینکه نشان دادن زیبای های چهره جلیل معشوق توسط شاعر عاشق سجایای اخلاقی را در بشریت تثبیت می کند.
واسطوره ای برای زنده کردن بشریت معرفی می کند آن جا که می نویسد :فقط در کنار این زیبایی هاست که انسان درک می کند بشریت چقدر کم از زیبایی بهره برده است.
شاعر عاشق بایستی این چهره ها ی نادره را برای بشریت علنی کند تا زیبایی بیشتری گسترش یابد چیزی جمعی وجهانی بدور از مکتب وایدئولوژی.
درپایان هم نویسنده دعای خیر می کند :که شاعران عاشق از بین نروند چرا که خالی ماندن سنگر عشق ، خالی ماندن سنگر بشریت است .
در انتها از معرفی این نویسنده وآثار ارزنده او توسط استاد کلانتری تشکر میکنم.
در این دوره از زمانه تعریف هرکس از عشق و هرچیز دیگر نسبت به قرن های گذشته که هیچ چند دهه قبل، بسیار تغییر کرده است .ای کاش که این تعاریف و توصیفات که از شاعر عاشق شد نیز برای بقیه کلماتی که انسان در زندگی خود به آن نیاز و علاقه دارد تعریف میشد، تا معانی درستی از کلمات ریشه در وجود افراد زده میشد،تا هر فرد خودرای با بی شرمی با آراستن کلمات به مقاصد شوم خود نرسد و بعد با وقاحت از کم شدن احترام و پرهیزکاری افراد گله و شکایت کند. این حد از، افسردگی و دلسردی مردم کاسته میشد.شاید هم سپردن همه چیز با دعا کردن به نیرو های غیب و تعریف و تمجید از قلدر هاو نبود انصاف و رحم است، که سبب ویرانی و افسانه ای شدن بسیاری از مسائل و کلمات عادی در زندگی بشری شده که هر کس مستحق آن است.
تمرین اول از ماه دوم
عشق را اینچنین باید سرود
عشق را شاعری عاشق می سراید
او که شیفته، هاله وواله شده خود خاک وخاکستر شده
در هاله نور غوطه ور شده ،همان نوری که از آسمان گسیل شده
شاعر عاشق واژگان را عاشق ومعشوق آفریده، تا بتواند عشق را ثابت کند
پس عشق، عاشقی واژه ها ست که شعر راتبلور می بخشد و آن گاه است که شاعر دوباره عاشق می شود .
عاشقی مغبون!که معشوق را بدست واژه ها سپرده وخود به معشوق بیگانه مانده.
اومصیبت به جان می خرد چرا که فروتنی آموخته .
چهره جلیل معشوق را برکوی وبرزن فریاد میکندهر چند خصوصی ترین شعر دنیاست .تندیس زیبایی اورا بر سر کوی وچارسوق می آویزد تا در ذهن ها بخوبی
حک شود وعشق جاودانه گردد.
در واقع پرچم بشریت برافراشته وپابرجا گردد.
تمرین1
آیا یک شاعر باعاشقانه شعرگفتن میزان شیفتگی خود به معشوق را نشان میدهد؟
جواب میتواند هم نه باشد هم بله. ولی من میگویم یک نه قاطع ومطلق برای این سوال وجود ندارد.بلکه یکی از راه های نگریستن درتمام موجودات محاط بر معشوق شعرگفتن شاعر وبالیدن درهاله یک فروتنی است.
نمیدانم من میتوانم وقتی عاشق شدم برای معشوق خود به دوراز رشک وحسد از انفجار این شیفتگی وفروتنی قلم را روی کاغذ بسرانم یانه.وقتی به معشوقی فکرمیکنم که درهاله تجلیل باید بهداز تفقد به چشم هایش وازقدم برگسان ومبارک اوبعداز ورود به دخمه معاصر خود بنویسم انگار درکهکشان شعله ور هستم که میل به شهیدن شدن دربرابر پیکره معشوق هستم وبه خود اطمینان میدهم این شهیدنمایی نیست بلکه لذتی بسان شیرینی های آن پیرزن باروسری سفید سنجاق برزیر گلو زده در انتهای چارسوق بازار که بعداز بازی با همسنهای خود وبرای خرید روزانه خانه به بازار میرفتیم و پولهای باقی مانده همیشه نصیب خودمان میشد و همیشه منتظر بودیم گرسنگی بعداز آن همه بازی را با آن شیرینی ها رفع کنیم لذت بخش ودوست داشتنی است.اینها اگر فروتنی هم باشد من منتهای فروتنی خود برسر معشوق نگذارم.وقتی تصویری از عشق خود بصورت جاسوس مآبانه وزیرجلکی درذهن می پرورانم نمیگذارم بالاینده ورشد کند وبه خود تلنگر میزنم که این موهوم است درذهن تو.
استاد رضا براهنی عزیز در بخشی از متن اثر جنون نوشتن، می آموزد که چگونه می بایست نوشت بطوریکه انرژی عشق و یا هر موضوعی که نویسنده می نویسد به خواننده منقل شود، او را در بر گیرد و با دنیای رویاهای موضوع مربوطه آشنا و عاشقش کند.
دلنوشته:
وقتی در روح تاریخ بشر، جاسوس مآبانه و زیرجلدی به کاوش میپردازی. شاعرانی را می یابی که با شیفتگی در زیبایی محض با فروتنی شعر عاشقانه می سرایند! اینان چنان محاط بر معشوق در خلوتی موزون و عاشقانه برای معشوق شعر می سرایند، که خواننده را در کهکشان شعله ور عشق، عاشق و شیدا میکند.
روح تاریخ بشر پر از دخمه های ملال و حسرت وحسادت است و خودکامه گی ها و خونخوارگی های چنگیزان و هیتلرهای زمانه را در کنار چهره جلیل حکمت موهوم افلاطون و بینش سالم یک نویسنده و شاعر عاشق در کنار جاده مکتب و ایده لوژی های سیاسی و اجنماعی، فروتنانه و شرمنده با علت و معلول ها در بی علتی و بی مکانی هویدا می سازد.
سخاوت روح تاریخ بشر در بازارهای چارسوق آن فروتنانه آشکار می گردد. وقتی وجود مخلوقی عاشق و شیدا، شعر علنی در کوه زمان میسراید و هاله های تجلیل و نور، شهیدنمایی میکنند. در خفاها آشکار و نمایان میگردد.
و در انتهای این گستره، روح بشریت را در رهایی و عمق میابی!!
درس اول- ماه دوم
تمرین ۲
برای ما و در ذهن ما، از عشق سخن گفتن با واژههایی هر چه مبهمتر همراه است. کلماتی که بتوانند آن سرگشتگی دیوانهوار و ابهام و رؤیایی بودن عشق را بیشتر به ذهن منتقل کنند. چون عشق مفهوم و معنایی انتزاعی است که شرح آن با کلمات، برای سبکباران ساحلها که به عشق دچار نبودهاند، کاری بس دشوار بوده و هست و خواهد بود.
متنی که از حضرت رضا براهنی خواندم، متنی عاشقانه و احساسی نبود؛ چراکه در این متن از واژههای عاشقانه مرسوم و حسهای موهوم سودازده- آن طور که در بیشتر متونی که از عشق سخن میگویند وجود دارد- هیچ خبری نبود.
گویی نویسنده با ابزار عقل و منطق، عاشق و معشوق را کالبدشکافی میکرد. او با نگاهی دقیق و موشکافانه شعر عاشقانه و تجلی عشقِ عاشق در شعر و لزوم فروتنی و خاکستر شدن عاشق در قدوم برگسان معشوق و بینش سالم شاعر که حتی حکمت افلاطون در برابر آن صفر است و نیاز روح معصوم بشریت به شعر عاشقانه را بررسی میکرد.
اینکه انسانی چنین ماهرانه از منطق و استدلال- که به ظاهر با عشق و دنیای عاشقی ناهمگون است- برای توضیح عشق و شاعرِ عاشق بهره گیرد، هم عجیب است و هم درخشان. از خودت میپرسی این مرد چند بار زندگی کرده است. چند بار زندگی را از ابتدا به انتها رسانده تا به این معنا دست یافته است! دلت می خواهد در آغوش کلماتش که اینچنین نرم و سبک در دستانش به رقص درآمدهاند، آرام بگیری و تا ابد همان جا بمانی.
اما من نیز سخنی دارم دربارهی عشق. زیباترین اتفاق زندگی انسان. این احساس پرشور که شالودهی زندگی اجتماعی انسان است و قدمتی دارد به درازای عمر بشر. از شهر ”اوروک” در سومر باستان، اشعاری به دست ما رسیده که بر لوح گلی به خط میخی حک شده است. در این لوح، عشق پرشور ”اینانا” ایزدبانوی سومریِ عشق و باروری به ”دوموزی” خدای گیاهان و بهار، گرامی داشته شده است. اینانا بیش از چهار هزار سال پیش فریاد زد و به او گفت:
”محبوب من، نور دیدگانم”
حال، همین عشق را در نظر بگیرید. همین تجربهی جهانشمول نوع بشر، شور خلسهوار و یأس تلخش را در نظر بگیرید و اینکه در نهایت رنج است. اگر عشق، ناکام بماند که به یأسی تلخ میانجامد و رنج آن بر همه کس عیان است. در رنج فراق، داستانها نوشته شده و شعرها سروده شده است. اما اگر عاشق و معشوق به وصال یکدیگر برسند و در کنار هم آرام گیرند چه؟! میگویم باز هم رنج است. اسمش را میگذارم رنجِ وصال. در کنه این وصال، رنجهای بسیاری نهفته است؛ رنجهایی که از فردا روز آغاز میشوند. رنج کمرنگ شدن عشق، رنج تباه شدن عشق، رنج روزمرگیها، رنج از دست رفتن آن احساس شعف و شادی و آن شور خلسهوار.
زندگی رنج است. اما شاید همین دانستن به ما کمک کند. همین باور که زندگی و حتی عشق چیزی جز این نیست ما را آرام کند. شاید این آگاهی به ما یاری رساند که آسوده باشیم و آسودهتر رنج زندگی را تحمل کنیم.
تمرین 1 شماره 2:
دکتر براهنی از عشق واقعی سخن به میان آورده.از به زانو در آمدن در مقابل عشق سخن رانده.از اینکه واژه ها باید عاشق معشوق شوند تا تجلی واقعی عشق نمودار شود.از عمق عشق واقعی گفته. از رسالت بزرگی که بر دوش شاعر عاشق است سخن رانده.و اینکه هر چقدر از عشق سخن رانده شود جایی برای خودکامگی و ستم کمتر می ماند و باید عشق و محبت کاشت و آن را گسترش داد.
سلامت بینش و سلامت خلاقه دو بال یک شاعر عاشق است که می تواند با آن در آسمان خیال بتازد و دقت کردن و دقیق شدن از چیزهای لازم برای او می باشد.
دکتر براهنی خیلی زیبا حرفش را به کرسی نشانده خصوصا در جملات آخر که نشان از شوریدگی حال نویسنده است.
تمرین 1 شماره 1:
چه زیباست بالیدن در هاله فروتنی.شاعر عاشق از خاک و خاکستر هم فروتن تر است البته اگر عاشق واقعی باشد.هاله تجلیل , به عنوان استعاره استفاده شده.
چشم درونی و سینه درونی , عاشق دارد و چیزی را درک می کند که دیگران آن را درک نمی کنند.
سنگر عشق و سنگر بشریت چه تمثیلهای زیبایی دکتر براهنی بکار برده است که نشاندهنده ی ذوق سرشار ایشان است.
باید ساعتها نشست و در این کلمات اندیشید.
تمرین اول
لازمه شیفتگی به یک ساحت تنها با قول نیست بلکه در عمل هم باید بروز وظهور کند شخصی که احساس شیفتگی به ساحتی ( نویسندگی، فلسفه، روانشناسی … ) دارد باید روح خود را با تمام نیرو صرف آن کند به هدفش عشق بورزد نزدیک آن بماند بر دانستنی های خود بیفزاید وهر آنچه آن فضا از او خواهان است فروتنانه بپذیرد از خواسته های نفس در گذرد وخاکسترش کند با ماندن در ساحت شیفتگی به هدف است که فرد خلوص زیبائی را درک می کند وبا وفادار ماندن به آن بر دانائی وآگاهی اش افزوده می شود بالیده وبزرگ وبلند می شود ومورد تجلیل خود ودیگران قرار می گیرد.
تمرین دوم
متن فوق العاده جذابی بود نگاه دقیق، عمیق وجزئی نگر نگارنده به همراه واژه ها وجملات شیوا مرا شیفته خود کرد.
وقتی میتوانی شعر عاشقانه بگویی که عشق شاعرانه داشته باشی، یعنی چه؟ عشق شاعرانه یعنی عشقی که مثل شعر روح ترا به پرواز در بیاورد. ترا در بند ظواهر به بند نیندازد. باید این حس در تو به تموّج در آید و تو را در خود ببرد و غرق کند. اوج آنرا در حالت سماع مولانا ببین. نوعی از خود بیخودی. حافظ اگر شعر عاشقانه میگوید ، خود را نمیبیند . گویی کلمات سوار بر موجی است که نیروی خود را از غمزهُ معشوق میگیرد نه منطق عاشق.
عشق صادق یعنی من هستم چون تو هستی. چون تو میخواهی که من باشم. عشق دروغین ، یعنی تو باش چون من نیاز دارم! اگر در این عرصه خود را ندیدی عاشقانه شاعر شده ای، و میتوانی شعر عاشقانه بگویی
۱.
برای فهم عشق،باید درک درستی از انسانیت و واژه ها داشت. برای رسیدن به وصال معشوق نادره باید فروتنانه سر تعظیم فرود آورد.
در حیاط عشق با سخاوت و زیبایی تمام واژه ها را خاک پای معشوق باید کرد. فهم بشر از انسانیت درک شعر عاشقانه است، شعری که شاعر عاشق در تجلیل از یک چهره جلیل سروده است.
عشق شبابی مالامال از حکمتی خاکستر شده است، برای توصیف زیبایی محض معشوق، فروتن تر از خاک و خاکستر باید بود.
روحیه عاطفی شاعر عاشق در خلوت با کلمات، شیفتگی به معشوق است. عامل رستگاری بشر، واژه های عاشقی هستند که در حریمی نورانی خاک پای معشوق می شوند. رسالت شاعر عاشق رفتن به عمق خیالات است، برای ثبت خلوت دو انسان و تعریف بشریت با کلمات رمانتیک .
بعضی از انسان های امروزی، درک درستی از عشق و شعر ندارند، چرا که حس و حال واژه هایشان ، محاط بر یک معشوق نیست.
همانطوری که استاد براهنی، زیبا حال و هوای شعر سرودن شاعر عاشق و رستگاری معشوق را بیان کرده است ، باید شعر را فهمید.
انسان باید خلوت های موزون و عاشقانه را تبدیل به شعر کند، نیاز جامعه بشری در تمام ادوار تاریخ برای درک یکدیگر شعر عاشقانه و کلمات محبت آمیز بوده است.
معشوق برای باورپذیری و تجلیل از آن مقام جلیل و دوستت دارم های عاشق، نیاز به اثبات واژه هایی دارد که از عمق جان بر خواسته باشند .
برای گسترش مکتب و ایدئولوژی چهره های نادره لازمه اش، شعر عاشقانه سرودن است.
لاف عشق و عاشقی به این رمانتیک بازی های جلف بازاری نیست، عاشق یعنی شهید راه معشوق، این شیفتگی در هاله یک فروتنی محض صورت می پذیرد .
۲.
نوشته استاد براهنی کلاس درسی است، که درک درستی از عشق داشته باشیم .
و به زیبایی تمام عشق و معشوقه را توصیف کرده است .
شعر عاشقانه لازمه و ذکر هر روزمان باید باشد. زیبایی زندگی به همین کلمات رمانتیک و زیباست، استاد براهنی قطعا فهم درستی از معشوق داشته است که اینچنین قلم فرسایی نموده است . نوشتن از عشق مسولیت دارد در قبال جان یک فرد و یک جامعه
تمرین دوم
باید بتوان از کلمات عبور کرد و کلمه را از خود عبور داد. جوری که در عبور از کلمه بخش هایی از خود را به آن بدهی یا او از تو بگیرد.. چه بسا خود واژه شوی و عاشق بودن و عاشقانه نوشتن دو درجه ی متفاوت است و عاشق برای عاشقانه نوشتن باید مسیری را بگذراند.. باید سیر و سلوک داشته باشد و این سیر و سلوک در کلمات هم نفوذ کند و کلمه نباید از عاشق جدا باشد. کلمه باید در جایگاه عاشق و در جایگاه معشوق بنشیند و این قدرت را شاعر عاشقانه نویس به کلمه می دهد و کلمه را تا اوج تا عرش می رساند. و آنگاه که شاعر از شعر جدا می شود شعر را بالاتر از خود می بیند چرا که اینک شعر هم عاشق است هم معشوق
تمرین اول
مردی با موهای جو گندمی و لباس های سفید بر تن ایستاده بود وسط میدان و فریاد میزد منم که شوارع شرق و غرب و طول و عرض و عمق زندگی را حرکت کرده ام.. از میان مردمی که دورش جمع شده بودند یکی پرسید آیا هاله ها را کنار زده ای و زیبایی محض را دیده ای؟
یکی دیگر پرسید آیا جز درختان که دمیدن جاودان زمین اند، شیفته_ پرندگانی، دیده ای که از پچپچه ها و حرکات زیر جلگی به روحی سبز و سترگ پناه برده باشند؟
مرد در میان میدان گفت تنها عاشقانند که انسانیت را مضاعف می کنند و انسان های زمینی را از دخمه های معاصر به مکان های گوناگون می کشانند. به آنجا که صداها سراغ یکدیگر را می گیرند. صداها می چرخند و بال می گشایند و سپس بر پیکره ی جهان گسترده می شوند.
یکی از میان جمعیت گفت ما محاط شده ایم با ندانستن خویش
مرد جو گندمی گفت عشق تفقدی ست که چشم را روشن می کند و حتی چشم درونی تماشا را می گشاید و انسان تا عاشق نشود انسان نیست
۱_ چهرهاش به قرص قمر میماند که سیاهی شب آن را محاط کرده است. شیفتگیاش به او مثل شیفتگی درخت بود به پرنده. شیفتگی درخت به پرنده اصلا شبیه به شیفتگی پرنده به درخت نیست، اصلا اگر بتوان نام دومی را شیفتگی گذاشت. شیفتگی باید محض باشد، خالص، بدون آنکه در ازایش چیزی بخواهی، بدون آنکه حساب و کتابی داشته باشد. فروتنی درخت و بینیازیاش به پرنده او را از شیفتگیاش بازنمیدارد. اما اگر درخت نبود، شاید پرنده روزگاش چندان خوش نبود.
گاهی از دور مینشست و تماشایش میکرد، انگار که ماه تصویرش را در برکه تماشا کند. نه اینکه ظاهرا یکسان باشند اما باطن آنها به دخمهای تاریک، پشت حقیقتی خاموش شده، ورای خیالهای پوچ، جایی در نزدیکی آسمان به هم میرسید. برایش شعر مینوشت، نه اینکه شاعر باشد، اما نمیتوانست همین طور دست روی دست بگذارد. اگر از دریای بیکرانی که پیش رویش بود چیزی نمینوشت، آنوقت احساس عذاب وجدان گریبانش را میگرفت که چرا برای آیندگان از جواهری که در دست داری چیزی به یادگار نگذاشتی!؟
اگر این دریا پس از تو خشک شود، تکلیف آدمهایی که دیگر دریا را نخواهند دید چه خواهد شد!؟ تا کی به انتظار مرگ بنشینند، با وعدهی تماشای دریا در جهانی دیگر.
گاهی دوست داشت عشق را فریاد بزند، در یک جلسهی عمومی به طور علنی اعلام کند که او در گوشهی خانهاش، دریا دارد. اما میترسید، از پچپچههای مرموز و سری و جاسوس مآبانه و زیر جلبکی میترسید. میترسید که آن پچپچهها به گوش دریایش برسد، آنوقت اگر آب طغیان میکرد، خیلی برایش گران تمام میشد. نه اینکه از غرق شدن در دریایی که هر روز در آن غرق بود بترسد، نه! ترس او از رسیدن صیادان به دریای آرام زندگیاش بود. آنوقت اگر یکی مروارید آرامش را از دل صدف، دیگری ستارهی خوش بختی را و آن یکی ماهیهای سرمستی را از دامن آبی دریا میربودند، آنوقت از این علنی شدن، به ستوه میآمد. آنوقت خودش را مستحق دست زدن به هر جنایتی میدانست. عشق باید پشت دیوارهای سنگی و آهنی سانسور میماند.
۲_ باید به خودم قول بدهم که در فرصتی مناسب این شگفتی دکتر براهنی را کامل بخوانم. اگر عمری باشد. در همین چند صفحهای که صرفا برای تمرین خواندم؛ غرق در لذت شدم، دوست داشتم تمام آن را بنویسم و با بقیه در خواندنش شریک باشم. ترکیب کلمهها کنار هم، زیبا، بدیع و عاشقانه بود. حتی تکرار کلمات متشکل از عشق و خود کلمهی عشق اصلا دل را نمیزد.
با کلمه برداری از آن چند صفحه، متن بالا را نوشتم، البته تمام کلماتی که انتخاب کرده بودم را نتوانستم در متن جا دهم اما از ماحصل کار ناراضی نیستم، باشد که خدا راضی باشد 🙂
فاطمه محمدی
روبه رویم نشسته بود ، روی صندلی مترو ، کلافه و شلخته و عصبی ، سر و وضعی نامرتب و آرایشی جلف و بی سامان و دلی بی قرار ،تلفنش را دست گرفت و از روی تکه کاغذ چرکی، شماره ای گرفت و شروع کرد به صحبت کردن ،
سلام عشقم …..نشناختی ؟ منم همون که صبح تو مغازه ات بهم شماره دادی ….ای بابا نه… شال نارنجی سرم بود با دوستم بودیم ….آره آره ….خوبی قربونت برم ؟ عشقم ؟ …..
با خودم فکر میکنم ، عشق زمانی چه قداستی داشت ، عشق زمانی چه ابهتی داشت ، ادعایش کار هر کسی نبود، اما آلان حتی از رمانتیک بازی های جلف بازاری هم تنزل کرده و یک کلمه هرز و هر جایی شده است .
عشق زمانی درد داشت ، به زبان نمی آمد استخوان می سوزاند اما جاری و زلال بود اصلا عامل بالاینده و پر و بال عاشق بود ، پله عرفان و معرفت بود ….عشق زیبا بود .
غیرتی شدم، بر سر کلمه به تاراج رفته “عشق” ؛ تلخ و دردناک نگاهش کردم ،درمانده تر از آن بود که حتی یک نگاه نچسب دیگر را تحمل کند.
من ماندم و خلوت خودم ، درد مجنون و خون فرهاد یادم آمد ، خاطرات پدرها و پدر بزرگ ها که زیرجلکی عاشق می شدند و زیر باران ها دردمندانه می گریستند و جرئت بیانش را پیش پدرشان نداشتند یادم آمد ، یاد دل دردمند عمه ها و خاله هایم افتادم که روزی بر سر گذری ، بازارچه ای ، حیاط خلوتی زیر نگاه داغی ، چنگ به دلشان افتاده بود و همان روزها هم شیرینی یکی دیگر را به تلخی خورده بودند ….چقدر مظلوم بود این “عشق” که یا خفه حیا و حرمت ها میشد ، یا بازیچه رذالت ها و پستی ها…
تمرین دوم :
متن دکتر براهنی را خواندم و بسیار لذت بردم ، بیشتر از هر چیز زاویه نگاه نویسنده به شعر عاشقانه و جایگاه آن در شکل گیری یک نظام فکری برایم جالب بود ؛ نویسنده شعر عاشقانه را در سطحی والا، در کلیّت زندگی بشر جایگاه می دهد و با آن خلأی در پیشینه فکری و تاریخی بشر را پر می کند ؛ جایگاهی عاری از خودخواهی و خودکامگی و در عین حال تأثیر گذار و مانا .
نویسنده شعر عاشقانه را در شاه نشین همه اقوال بشری قرار می دهد و این نگاه ، نگاهی با عظمت است به شعر عاشقانه و به “عشق” به حقیقی ترین حقیقت هستی .
تمرین اول
روز گذشته دوستم رو که سالها پیش به جبهه رفته بود پس ازگذشت سالها دریک محفل دوستانه که چند نفر از دوستان دورهم جمع شده بودیم ,دیدم. او در انجا در باره جبهه وجنگ صحبت میکرد و این تعریفی را که او از این مکان میکرد باعث رشک و حسد من میشد . چرا که او با یک حس خاصی درباره جبهه ویارانی که با او بودند صحبت میکرد که گویی در حال حاضر درجبهه حضور دارد و دارد صحنه را میبیند وگاهی هم درهنگام تعریف وقایع با عث ملال او میشد چرا که دیگر ان یاران دیگر درکنار او نبودند .اودرتعریف بعضی از وقایع جبهه انگار شیطان زیر جلکی نفوذمیکرد دراو و دوست داشت که واقعیتی در خیال را توضیح دهد ولی پس ازاینکه صحبت های او پایان یافت دوستان او متوجه شدند که قسمتی از صحبتهای او موهومی بیش نیست . همچنین بعضی از بیانات او به گونه ای بود که باور کردنی نبود چرا که در دنیای واقعیت وجود نداشت بلکه نیاز به چشم درونی وسینه ای درونی داشت که تا به این مسائل پی برد . درانتهای دیدار ان روز قبل ازاین که این مهمانی تمام بشه عده ای ازدوستان از او خواستند که انچه را که گفته شده را مکتوب کند تا قلما این اثر ثبت شده وایندگان بخوانند و به رشادت های این دلیرمردان پی ببرند.
تمرین دوم
نگریستن عاشقانه به نوشتن یا شعر احساسی فراتر ازیک خاطره را برای من تداعی میکند وان این است که این مهم فقط در نوشتن ویا شعر اتفاق نمیافتد بلکه در کلیه امور زندگی ما وجود دارد. ما برای اینکه بتوانیم درهر اموری در زندگی خود موفق شویم باید نگاهی ازنوع عاشقانه به موضوع داشته باشیم چرا که اگر چنین نباشد نتنها در این امور موفق نمی شویم بلکه با این رویکرد هر چه بیشتر به این امور بپردازیم بیشتر انسانیت خود را کشته و چه بسا که بی عشق با عث بروز خطراتی برای خود وجامعه خواهیم شد . بنا براین لازمه عشق صداقت با خود ودیدن حقیقت در درون خود است.
تمرین اول:
گاهی حس میکنم شیفتگی خاصی نسبت به بعضی موضوعات دارم ولی بعد از مدتی این شیفتگی رنگ میبازد و جای خودش را به بی رقبتی می دهد. نمیدانم علت این چنین حالاتی چیست. پیشینه چنین رفتارهایی در من زیاد است. از قدیم مدام به کارهای مختلف علاقه نشان میدادم ولی بعد از مدتی دنبالشان نمی کردم. بعضی اوقات بدیده حسرت به گذشته خودم نگاه می کنم و با دست های چفت شده زیر چانه همینطور به مانیتور خیره میشوم و در فکر فرو میروم. به این فکر میکنم که ای کاش این همه به علایق جسته و گریخته ای که سراغم می آمدند سخاوت نشان نمیدادم و کمی محدودشان میکردم. اما به هر حال آن زمان ها که خیلی هم دور نیستند برای من دوره ای نبود که بخواهم به این چیزها عمیق تر فکر کنم. دغدغه هایم از جنس دیگری بود.
تمرین دوم :
نویسنده به شکل های مختلف، بسیار زیبا و همراه با تصویرسازی دارد به ما می فهماند که برای این که یک شعر واقعا عاشقانه باشد. علاوه بر اینکه شاعر باید خودش عاشق باشد بلکه شعر را هم عاشقانه سروده باشد.
از نوشته هایش می بینیم او به این باور رسیده که کلمات یک شعر میتوانند خودشان به تنهایی به معشوق عشق بورزند. یعنی کلمات از شاعر جدا شوند و معشوق تنها با خواندن شعر بدون دیدن عاشق، عشق را درک کند.
جامی در اندرزی زیبا گفت: تا عاشقِ هدف خود نباشيد، به سوی آن گام برنداريد.
وقتی عاشق رسیدن میشوید و عاشقانه گام مینهید، قلب شما باید محاط باشد بر هدف شما و رفتار شما فروتنتر از هر زمانی.
شاید در همان بدو برداشتن قدوم کوتاه، در هالهای از تجلیل اطرافیان گرفتار شوید که این بسی خطرناک است. فکر شما باید جوری چفت بخورد بر قلمروی هدف که نبینید و نشنوید تمجید و سرزنش را تا رسیدن و این دام همانیست که نوبالغان را گرفتار میکند تا در همان شبابی از حرکت بازایستند. باید تا رسیدن به قلهی هدف کر بود و نورانی و سیال، ره پیمود. اگر در مسیر زمین خوردید باز هم گرفتار نقش قربانی و شهیدنمایی نشود. چاره جویید و دوباره بیارایید و سپس با قدرتی مضاعف، جای پای، محکمتر کنید. در این راه خودتان باشید و خلوتی موزون و بس تا تفقدِ هدف.
آنگاه که رسیدید حصول رشک و حسادت نمایان میشود و نادره میشود در چشمان بد. سخنان خودکامه در پشتتان بیشتر از پیش میشود. دوستیها جای خود را به وقاحت میدهند و زیرجلکی برایتان پاپوشها خواهند دوخت. آنات که قدرت در دست شماست. چون این شما بودید که شوارع مشکلات را پیمودید و امروز از چشمهی زلالِ رسیدن سیراب شدهاید. بگذارید بقیه در موهوم خود باقی بمانند. این است اجر عاشق در مسیر رسیدن به هدفش.
تمرین دو:
بسیار کوچک هستم برای نوشتن دربارهی متن تصور من از شعر عاشقانه رضا براهنی.
حس میکنم فقط خواندن عمیق این متن میتواند روح انسان را دلتنگ کند برای عاشقی کردن. راست میگویند تا عاشق نباشی نه میتوانی جملهی عاشقانه ای بنویسی نه سازی را به شیوایی بنوازی. و براهنی چه زیبا مغز این قول را در این متن شکافت. با خواندن این متن حسرت خوردم که جرا عاشق نیستم تا زیباتر بنویسم و این زیبایی را تقدیمش کنم.
به خاطرم می اید همیشه قدیم تر ها، وقتی دو دستم را به زیر چانه چفت می کردم،پدرم غرولندی می کرد زیر لب و همراه با پچپچه های صدای کتری که یکی از صداهای حذف نشدنی خانه مان بود، می گفت:”بابا جون دست زیر چونه زدن، غم میاره. افسرده میشی. قدیمی ها می دونستن که یه چیزی گفتن.” شاید هم حق داشت فقط نمی دانست وقت هایی که دخترش عاشق شده و غمی عاشقانه در گوشه دل ش چمباتمه زده، دستانش را کنار هم می گذارد تا در نبود دست های یار، باهم خلوت کنند. قلبم مالامال از عشق بود و شاید هم برای همین که میترسیدم دم نزده های عاشقانه دلم را که در امن ترین دخمه وجودم، قلبم، حبس کرده بودم، زبانم لو بدهد و به دمیدنی جاودان بدل کند، دست هایم را زیر چانه گره می کردم تا خلوت های عاشقانه من و فکر او، حتی در هوایی که نفس می کشیدم، بر ملا نشود. کتری صدایم زد تا چای را دم کنم و من هم با این اندیشه به اشپزخانه رفتم :” کسی چه میداند شاید کتری هم با صدایش سراغ قوری را می گیرد تا خود را در او بیامیزد و عشق ش را در گوشش پچپچ کند.”
خواندن این متن حس خوبی را به من منتقل کرد و متوجه شدم شاعر چه رنج هایی را باید متحمل شود تا شعرش ب جان بنشیند
علم لزوما از طریق تحصیلات دانشگاهی حاصل نمی شود علم می تواند وام گرفته از تجربه های شخصی یک فرد باشد تجربه هایی که دریا در مقایسه با آن قطره ای بیش نیست تجربه هایی که باعث انسانیت مضاعف می شود
تجربه هایی که توسط یک فرد بالاینده و آبستن میشود و سپس گسترش می یابد و کوه زمان هم نمی تواند آن ها را از بین ببرد تجربه های زیر جلکی که عملا و قلما عیان می شوند و گاه به تجلیل از یک چهره ی جلیل می پردازند و گاه پرده از یک چهر ه ی خود کامه بر می دارند
عاشق کلمه ای که هم مجاز است وهم ایجاز وقتی شعر حافظ را میخوانیم هر کس فرا خور علم و درسی که خوانده شیفته کلام و شعر حافط میشود واولین ومهمترین کلمه ای که درک میکند عشق است وبرای اینکه بتواند حرفی زیبا برای دوست وهمسر خود انتخاب کند شعری ازعشق میگوید اما متن زیبای دکتر براهنی در حد کمال این سخن را ادا کرده که عاشق باید جوری دینش را به جا آورد که واژه ها همو را در ذهن معشوق نقش کند راستی درست است کههمه به راحتی بهم میگویند عاشقتم ولی در عمل پایبند نیستند اما همین سخن هم شیرین است ودل را میلرزاند وحتی ممکن است سرنوشت آدمها عوض شود وکاش این عشق را هی به سوی معبود باشد
بسم الله الرحمن الرحیم
به راستی اگر شاعر شعر عاشقانه می بایست خود عاشق باشد ، چقدر بین من و شاعری فاصله ها وجود دارد . من او را دوست میدارم اما نه به اندازه ای که عاشقش باشم و نه به اندازه ای که خود را واقعا در برابر او خاک و خاکستر و حتی کمتر از آن ببینم . فروتنی که شاعر عاشق میخواهد ، میدانم که در من وجود ندارد و من هنوز منیّتی در وجودم احساس میکنم که قابل بیان نیست . میگویند شاعر عاشق انسانیتی مضاعف دارد اما اصلا نمیدانم ، من حتی انسانیتی به تمام معنا در وجودم هست یا نه . اما از حق نگذریم گاهی که به قلم فرصت بیانی میدهم چنان زیبا ازاو میگوید که به او حسادتم میشود و حسرت حال او را میخورم ، خوشا به سعادتش که انقدر میتواند وصف معشوق را زیبا و جاودانه بر روی کاغذ بیاورد و اما من …
مصیبت بزرگی است که بخواهی برای معشوقه ات شعر بسرایی وبنویسی ، اما در آن حد عاشق و دلباخته و فروتن نباشی که بتوانی حرف به حرف کلمات را عاشق و شیدایی او کنی و چنان از او بگویی که نه تنها خود ، بلکه کل جامعه ی بشریت را با بیان زیبایی های واقعی او نجات دهی و موجب رستگاری خودت و آنها شوی درآن زمانی که وقاحت افرادی بشریت را از رستگاری و حقایق دور میکنند وعشق به او را چون حرف های یک دیوانه به سخره میگیرند. من باید تلاش خود را بکنم و این دوست داشتن را چنان پرورش دهم که به عشقی همیشگی و ماندگار مبدّل شود تا بتوانم خود را کمتر از خاکستر هم نه ، خود را هیچ ببینم و فقط او باشد در میان دو دیده ام حتی آن زمانی که دیدگانم بسته است و در تاریکی محض فقط وجود معشوقم در اوج شکوه و جلال ، نور دیده ام باشد.
تمرین2.
خیلی متن جذاب و پر محتوایی بود و مطالعه ی تمام کتاب قطعا میتواند دایره لغات را بسیار افزایش دهد و ذهن را آمادگی نویسندگی بهتر.
گلناز شمیرانی
تمرین اول ماه دوم
امروز متنی می خواندم از رضا براهنی که می گفت واٰژه ها باید عاشق باشند که اگر شاعر از شعرش خارج شود واژه ها خود کافی باشند.
خواستم برایت شعری بگویم و واژه ها یی انتخاب کنم که عاشق باشند
اما محبوب من می دانی واژه ها خیلی فقیر شده اند چقد برای بیان احساسم به تو واژه کم دارم چقد همه واژه ها کم عمق به نظر می آیند
مثلا بنویسم دوستت دارم. از دوستت دارم دم دستی تر هم مگر داریم؟
یا مثلا بنویسم چشمهای سیاهت دنیاییم را عزادار کرد.این جمله ها خیلی دم دستی اند.
نه هیچکدامشان عاشق به نظر نمی رسند.
یا مثلا بگویم دلتنگ توام؟ آها شاید همین باشد .دلتنگ توام
دلم، همان جایی از روحم که نمیدانم کجای تنم پنهان است روزی هزار بار سراغت را می گیرد
هر ثانیه تو را مجسم می کند و با تو حرف می زند و دعا می کند یواشکی و زیر لب که برایت کمی فقط کمی مهم باشد
دلتنگ توام فرق نمی کند کجا باشم درکلاس درس در مترو یا در کلاب
دلتنگ توام،
دلم هزاران بار تو را میخواهد.
دلم هر ثانیه سراغت را می گیرد
مدت ها فکری به من پیله کرده بود که چرا شعرهای امروزی مثل نان بیات شده اند و چرا بیشتر از آنکه_ بعد از خواندن شعری_ غرق لذت و شوق شویم، گرفتار زخم تازه ی کسالت می شویم تا امروز که نوشته ی استاد براهنی را خواندم و متوجه شدم، ایراد از سرسختی روح ما نیست؛ بلکه مشکل از شاعران ماست که به حقیقت شاعران عاشقی نبوده اند.
آن ها فقط شاعرانی که هستند که واژه دزدی می کنند، با بزک دوزک کردن واژه ها در کوچه های انتشارات، به مبلغ ناچیزی عشق کالایی شان را خرید و فروش می کنند. بعد از هر معامله هم گرفتار یأس می شوند که چرا فروختن معشوق بازاری شان سود کمی داشته است.
شاعرهای ما اگر به حقیقت عاشق بودند، هیچ خواننده ای دچار کسالت نمی شد. شاعرهای ما اگر عاشق بودند، از حسادت به واژه هایشان سخت فروتن بودند.
شاعرهای زمان ما شعر می گویند که دیده شوند. نه آنکه از زیبایی شعرهایشان یک جهان را عاشق کنند.
به حق که اگر جهان ما جهان خشمگینی ست، یکی از علت های بزرگ آن نداشتن شاعر عاشق است. شاعر عاشق همانطور که استاد فرمودند، واژه ها را هم عاشق می کند. چه رسد به انسانی که آمیخته از روح و خرد است.
شاعر ما خودش بهتر از هرکس می داند، آن نور و جذبه در کلام اش در وصف معشوق در دخمه دفن شده است.
ما نیازمند به جهانی آرام تر هستیم پس باید به شاعر عاشق بها دهیم.
در جامعه ای که دغدغه ی نان دارد نه پروریدن شاعر عاشق باید منتظر استالین ها و هیتلرها ی جدید باشیم؛ چون این روزها سنگر عشق به شدت خالی ست. تلخ است که بدانیم دردناک ترین درد جهان این است: این روزها ما شاعر عاشق نداریم.
تمرین دوم
حس و حال تازهای داشت
با اینکه شاید نوشته این کتاب مربوط به چندین سال قبل باشد ولی با خوانش آن ، انگار همین لحظه واژهها و حرفها ، تازگی خودش را داره و تازه از تنور درآمده.
حس عشق ، حس عاشقی ، حسی که با خواندن آن میتوان در وجود خودت آن را ببینی و شعلهور بشود.
من حسابی لذت بردم انگار تازه متولد شدم
تمرین اول
واژهها خستهاند …
آیا از واژهها ، عاشقانه گفتن جایز است ؟
برای چه کسی ، آیا عاشقانه شعر گفتن و عاشقانه زیستن امکانپذیر است ؟
آیا شیفتگی به معشوق ممکن است ؟
شیفتگی بکلام نیست.
شیفتگی ، عشق و فروتنی میخواهد.
وگرنه گفتن چند جملهِ عاشقانه و شعر سپید برای معشوق ، کاری ندارد.
کافیست قلمت را بر روی کاغذ بچرخانی و واژهها را به رقص دربیاوری و اشعارِ بیوزن و آهنگ را در کنار هم ریسه کنی.
و آنگاه معشوق ، دو دست بر زیر چانهاش چفت میکند و در هالهِ تجلیل مینشیند و نوبت میرسد به رمانتیک بازیهای جلف بازاری ، که هر روز بدون مقدمه میبینیم که از نظر من اینگونه عشقها ، سراپا پشیزی ارزش ندارد.
چون با هر تنشی ، شخصِ عاشق ، با قهرهای لوس نوبالغان روبرو میشود و موجودات محاط بر معشوق ، چیزی جز بیخردی و نادانی نیست.
چون عاشقان واقعی ، نیازی به بازگو کردنِ ابراز عشقشان ندارند و تنها کافیست ، همدیگر را تماشا کنند و حالا انفجارِ این شیفتگی و فروتنیست که احتیاج به بالیدن در هاله یک فروتنی ندارد.
چون در برگرداندنِ حسِ بصریشان ، واژهها عاشقِ یکدیگر میشوند.
آنجاست که برای این موهبت الهی ، به خود میبالی و بزرگ و بلند میشوی و از خاک و خاکستر هم فروتنتر میشوی.
و اینجاست که واژههای حقیقی ، به رقص برمیخیزند و در حریمی نورانی و سیال از مِهر به پای درختِ سرو میریزند و واژههاست که خاکِ پای معشوق را فروتنانه میبوسند.
در زیر سایهِ درختِ بید مجنون ، همان درختی که پرندگان خلوت کردهاند ، واژهها آبستن میشوند و هر معشوقِ بیگانهای را در دخمهِ معاصر ، در تاریکترین دخمهها ، او را به خلوتی موزون و عاشقانه دعوت میکند.
این مصیبت هر شاعرِ عاشق است که معشوق ، کلمات را بالانیده و تفقد چشمهایش ، شاعر را به منتهای فروتنی میبرد.
و با این مهربانی معشوق ، هر خشونتی از عالم واژهها رخت برمیبندد.
این را میدانم که بدخواه همیشه به عشاق ، بدیده حسرت و حسادت مینگرد و آنقدر تکریر میکند که در شرارهِ رشک و حسد بسوزد.
ولی یک معشوق حقیقی ، یک معشوق سودازده ، همیشه در تاریخ خصوصیاش ، عاشق را سرزنش نمیکند و او را به سوی انسانیت مضاعف میکشاند و دیگر خبری از ملال شاعر نیست.
شعرها همیشه عاشقانه هستند ، چون حصولِ زیبایی و تلطیفِ پیکرهِ معشوق است.
اجرِ شعر عاشقانه ، خلوتهای دو انسان را برملا میکند و باعثِ نجاتِ روح شاعر میشود.
روح معصوم بشریت ، چهرهِ کریهِ خودکامه به خود گرفته است و این چهرهِ نادرهِ ، جهتها را عوض میکند و چتری از کهکشان شعلهور ، بر سر بشریت ، سایه میکند.
و اینجاست که بشریت تنهاست و محتاجِ شاعری عاشق است.
هیتلر و موسولینی و استالین و فرانکو ، با کلامِهای وقاحت فزونِ خودشان ، باعث شدند که شعر بمیرد و عشق گناه باشد.
دیر زمانی بعد ، شعر ، بدل به عامل رستگاری بشر شد و این شعر بود که آینهها را نورانی کرده است.
ولی تا آن زمان ، مزدوران سابق ، علنا و عملا ، کتابها را سوزاندند ، قلبهای عاشقان را از سینه خارج کردند و در میدان بزرگ شهر ، آنان را به دار آویختند.
و با حکمت افلاطونیشان ، مدح جلادان را سر میدادند.
و هرجا که ردپای معشوق به چشم نمایان بود ، آن را با خون پر میکردند و چهارراهها به شکل قلب انسان در میآمد.
ولی شاعران زمانه ، کودتا کردند و قدما و قلما ، شعر علنی
در هر چارسوق ، برافراشته شد و در شوارعِ شرق و غرب ، واژهها شیوع پیدا کردند و گسترش یافتند.
سرتاسر گیتی از خاور دور تا سرخپوستان ، غرق در فحوای عشق شدند و آنجاست که دیگر بمبها منفجر نخواهد شد و تفنگها همه زنگ خواهد خورد.
دیگر خبری از گریههای پیران طفلان نیست و دستپاچگی کودکان نابالغ را نخواهی دید.
من از عشق به موهوم و خیال میرسم و در دنیای واژگان به تاخت میروم و سنگر عشق را در کوه و زمانی بنا میکنم.
تا که شاعران عاشق از بین نروند.
چون شاعرِ عاشق ، یک چشم درونی تماشا دارد و به سلامت بینش میتلا است و در سینه درونیاش ، سلامت خلاقه در حال نمو است.
شاعر عاشق ، در ملاعام ذهن خود را به سود بشریت دگرگون میکند و چهرهِ مقبولِ معشوقِ نادره را نمایان میکند.
عاشق واقعی ، هیچگاه عشقِ درونیاش را در پشت دیوارهای سنگی و آهنی سانسور نمیکند و میگذارد واژگان از نگاه او ، حرف بگسترد و سلامت عقلش را برای معشوق بازگو کند.
و این اکسیر عشق است که در زیر پوستِ عشاق ، میدمد.
تمرین دوم
راستش دیروز که تمرین را دیدم تا مدتی گیج بودم آن متن و نثرش زیبا و دلنشین بود اما قادر نبودم با کلمات زیبایش برای خودم داستانی خلق کنم . اما تمام فکر و ذکرم را به خود مشغول کرد و آنقدر شیفتگی در واژه هایش برای من مضاعف شد که امروز احساس کردم به طور نا خودآگاه آن کلمات دلنشین را در میان نوشته هایم گاها بکار می برم. خلاصه کلام این است که گنجینه بزرگی از واژگان و جملات ناب دارد که می تواند مطالعه آن دایره لغات ما را بهبود بخشد و بر مهارت های نویسندگیمان نیز بیفزاید.
تمرین اول درس اول
آن سال که دیدمش حالش اصلا خوب نبود آنچنان درگیر عشق شبابی گشته بود که حکمت و خردش همه به زیر خاکستر رفته و مدفون شده بود .
مرتب از تمام خصایل معشوقش تجلیل می کرد و چنان بر آن محاط شده بود که خودش را فراموش کرده بود . شیفتگی به معشوق را می توانستی در تک تک اجزا و جوارحش به وضوح ببینی .
سال بعدتر مانند نوبالغان در وجودش چیزی جز خودکامه گی و خصم از معشق ندیدم. حالش از قبل هم بدتر شده بود . احساس رشک و حسد به مرز انفجار رسیده و نفرت در وجودش آبستن کرده بود و آن را با سخاوت هر چه تمام بالانیده بود .راز معشوق بر ملا شده بود. وقاحت را به آن جایی رسانده که در پیش چشمش با یار دیگری در قدما و قلما عشق بازی نموده بود.
چند روز پیش بود که دیدمش اینبار چون پیران طفل مانده از معشوقی که سال ها پیش با آتش رشک و حسد جانش را ربوده بود با وقاحت هر چه تمام بدگویی می کرد و گاهی نیز بر این مصیبت پیش امده مرثیه سرایی می نمود.
آری اگر آن روز عاشقیش با انسانیتی مضاعف همراه می شد هیچ گزندی به معشوقش نمی رسید و سال ها در هاله از عشقش بالیده می شد و با سخاوت معشوقش را رها می کرد و با چشم درونیش معشوقی بالاتر و والاتر را بر می گزید .
تمرین ۱ رابطه شاعر با کلمات مانند برگ های درخت هستند که تجمع می کنند شاعر عاشق خلبانی که پرواز کردن در آسمان رافراموش نمی کدبا این وجود آسمان در مقایسه با شاعر عاشق معشوقی پیش نیست شعر عاشقانه عاشق را درک می کندومرحمی بر دل زخم خورده اش می گذاردرابطه دو معشوق مثل راه رفتن در ابر است و لذت بخش ترین مثل گلی که بدون آب پژمرده می شود دعا کنیم که هیچ شاعر عاشق از بین نرود زیرا شاعر عاشق مسکنی بر دل عاشق زخم خورده است
ماه اول: درس اول: تمرین دوم
حس و نظر خودتان را در باره نوشته دکتر براهنی بنویسید. از این نوشته چه جیزهایی میتوان آموخت.
سه صفحه ی کتاب جنون نوشتن را که خواندم. ریتمی در ذهنم شکل گرفت و چشمانم را بستم و واژه ها را با هم بافتم. در ذهنم چنین شکل گرفتند و روی کاغذ به پرواز در آمدند.
عاشق واقعآ سخاوت مند است که تمام احساس اش را گشاده دست و گشاده ذهن به دل واژه ها میسپارد تا واژه ها رقصان و جوشان بر روی برگه سفید دل و پاک ذهن قرار گیرد.
شعر قلب عاشق است و شاعر قلبش را در قالب واژه های به هم پیوسته به معشوق می سپارد. قلب عاشق یا همان واژه های مملو از احساسات زیبای عاشق، درست در قلب معشوق جای باز میکند و احساسات معشوق را به غلیان در میاورد. گاهی این احساسات در قالب اشک از چشمان دردمند معشوق فراری میشوند و بر روی گونه هایش میخشکند.
واژه ها پیامبران عاشق اند و هرکدام به نوعی خاص در شعر به پرواز در آمده و شور و عاطفه ی او را بیان میدارد و گاهی با اشک همراه میگردد.
عاشق اگر به دشت برود و یا دمن، نشانه های معشوقش را آنجا میبیند و چشمانش خیس میگردد. همینجاست که شعر در قلبش غلیان مینماید و با نوشتن، کمی از تالم عشق را به کاغذ منتقل مینماید.
عشق عاشق و معشوق را به خدا نزدیک میکند. در مقابل خدای بزرگ زانو میزند و برای سلامتی معشوقش نیایش میکند.
عاشق میخواهد از جمع ها دور باشد و به خود پناه برد، با معشوق خلوت کند و خاطرات او را مرور نماید و اما اشعارش باید در عین حال زمین و زمان را بلرزاند چون اشعار یک شاعرعاشق است.
شاعرعاشق را خداوند واژه داده تا از زیبایی، درد، هجر و فراق معشوق به دنیا بگوید و بنویسد که عشق چه زیباست و عاشق آن را با تمام هیجانات و دردهایش خریدار است.
شاعر اگر عاشق نبود، شاعر نیست، شعر بدون عشق بی روح است و واژه های چون قطار…
ماد دوم – درس اول – تمرین دوم
تمرین ۱ از فصل ۲
لازمه شعر عاشقانه گفتن، دانستن عشق است، مگر میشود شیفتگی به معشوق در ذهن پرورانی و کلام در عاشقانه نباشد، مگر میشود روح کلمات، شیفتگی را در هاله ای از تصورات زیبا در ذهن مخاطب بوجود نیاورد. بلند می شوی و رشد میکنی و بزرگ میشوی و فروتنی بخش عمده احساس درونی ات میشود،
چرا که عشق با فروتنی پرورش می یابد و فقط عشق میتواند زیبایی را برای تو پدیدار کند.
انفجار یا جوشش این شیفتگی و فروتنی در قالب کلام است، عشق های واقعی را میگویم، نه این لوس بازی های بی پایه و اساس که کلمه دوست داشتن و عشق مثل نقل و نبات سر زبانشان است و هرجا که به نفعشان است از آن استفاده می کنند و آن حس را بی اعتبار می کنند.
در شعر عاشقانه، واژه ها به هم عشق می ورزند، به دور یکدیگر میچرخند و از هم جدا نمی شوند، در حریمی گرداگرد هم در یکدیگر فرو می روند،
واژه ها خاک پای معشوق را فروتنانه می بوسند و بدین ترتیب، انسان در میان هاله نور میسوزد، نوری که از آسمان میخواهد نظارگر عشق او باشد، نوری که حتی در تاریکترین دخمه ها، عشق بازی خود را دارد.
البته باید در نظر داشته باشی که من از عشقی سوزان و واقعی حرف میزنم، عشقی که به خواننده نشان دهد واژگان هم عاشق معشوق میشوند وگرنه شعر عاشقانه هیچ ارزشی ندارد و نتوانسته حق مطلب را ادا کند، این واژه ها می مانند و لحظات عاشقی را ثبت می کنند، واژگانی که خواننده با دیده حسرت و حسادت به آن مینگرند.
تمرين دوم درس اول
استاد براهني با ديد كامل و وسيعي به شاعر عاشق نظر ميكند ايشان از عاشق بودن درك ملموسي دارند و نگاهشان با بلوغي كامل همراه است ..از عاشقي به سكوت ميرساند و از سكوت به سخن گفتن بي پيرايه و شفاف
از واژه هاي شاعر هم به نام عاشق ياد ميكنند و چه زيبا كه واژه ها را پرندگاني توصيف ميكنند كه در جمع عاشقانه ي هم روي درختان آواز ميخوانند
فروتني را صفت معشوق ميدانند و اين فروتني باليدني رها و آزاد به او ميدهد ايشان شاعران را قهرمانان سوار بر اسب افسانه ي زندگي ميبينند كه با تمام ملال ها و دشواريها عشق را در پرچم راستي و درستي به انسانهاي سردرگم نشان ميدهند
براستي اينهمه واژه ي زيبا و آراسته در ذهن ايشان قابل ستايش و تقدير است
تمرين اول
چه درك عميقي به اين مفهوم داده شد ،عاشقانه شعر گفتن و عاشق بودن …براي عاشقانه شعر گفتن بايد عاشق هم باشي و عاشقانه با تمام واژه ها معاشرت كني ..
يك وجود عاشق فروتن است مثل خاك و خاكستر در برابر عشق خود را ناچيز ميبيند و تمام عناصر جهان را از درخت و گل و آسمان و زمين در واژه هاي عاشقانه اش زيست ميكنند .
عاشقي واقعي نه آن عشق هاي كودكانه و بي مايه بلكه عشقي كه عاشق را به تماشاي تمام اركان طبيعت پيرامون معشوق مشغول ميكند براي او آسمان گستره ي دستان معشوقش ميشود و جنگل در زير قلمرو چشمانش شرمگين …
در شعر شاعر واژه ها عاشق هم ميشوند و معشوق از ذهن او به واژه ها رسوخ ميكند شاعر ميبيند كه فروتني اش به كلام در آمده و در روح شعرش جاري شده حال به شعرش حسادت ميكند كه معشوقش را در برگرفته ،او خودش را از ملال و سكوت به خروش درآورده و به انساني مضاعف تبديل شده است
شاعر عاشق در سكوت مينشيند چون عاشق نبايد حرف بزند بايد ساكت باشد و آنگاه كه حرف ميزند كلماتش از مرز زمان و مكان و عرش و زمين و فعل و علت و معلول و خفا و آشكار عبور ميكند
كاش شاعرها حرف بزنند و كتابها پر شود از ترانه و سكوت دل هاي ساكتشان
كاش شاعرها با سلامت بينش و سلامت خلاقانه شان دنيا را مزين كنند به عطر گلهاي باغچه ي احساسشان
كاش شاعرهاي عاشق سخن بگويند
تمرین دوم:
انسان بطور ناخودآگاه ذاتش با عشق گره خورده و خواندن هر متن و یا شعر عاشقانه ای که فردی استادانه به این نیروی عجیب و قوی و در عین حال زیبا پرداخته باشد،انسان را دگرگون میکند و او را به دنیای زیبا و بیکران عشق میبرد.من شخصا بیشتر از یک هفته این سه صفحه را خواندم و بی نهایت لذت بردم از این همه زیبایی کلام که دکتر براهنی در این سه صفحه گنجانده بودند.اما با این وجود که خواندن آثار اینچنینی حال زیبا و وصف ناشدنی به انسان می بخشد،تصمیم گرفتم در قالب طنز این موضوع را در نوشته های خودم جای بدهم چون دیدن نکات و پرداختن به موضوعاتی که از دید عموم عادی شده اند و ربط دادن آن ها به یکدیگر و به هم چسباندن موضوع های متفاوت و گاها متضاد یکی از بهترین علایق من بوده و از این طریق میتوانم اثرات دلمردگی ها و روزمرگی های کسالت آور روتین زندگی که روحم را آزار می دهند،محو کنم.
تمرین اول:
صدای موزیک را بالا میبرم،خواننده با ریتم شش و هشتی از دلتنگی اش برای یhرش می خواند،به نظرم کمی باهم همخوانی ندارند.یعنی ریتم آهنگ با وضعیت اسفناک عاشقی دلشکسته که نشسته است پشت درای بسته،و برای یارش با ریتم جگرنسوزی میخواند,تا بلکه دلش به رحم بیاید و دررا به رویش بازکند،نمی خواند.
من که باورم نمیشود ،چون خودم وقتی که دوتا از دندانهای شیری ام افتاده بود،با دامن زرد رنگم که راههای عمودی طوسی رنگی داشت،هرکجا که این آهنگ را می شنیدم،بی درنگ مثل کش تنبان ول میشدم وسط اتاق وحرکات موزون و ناموزون خود را به رخ همه حضار می کشیدم.ولی خودمانیم ها،عشق هم عشقهای قدیم،نه این رمانتیک بازیهای جلف بازاری که فقط وزن و آهنگ دارند و آدم با دوبار شنیدنشان رویای عاشقی را به گور میسپارد.البته که صد رحمت به همان رمانتیک بازیهای جلف بازاری قدیمی حال خوب کن!بیشتر موزیک های عاشقانه امروزی به هیچ دردی نمیخورند،یکی سوزنش گیر کرده و دیگری انگار یک سیب زمینی آب پز داغ گنده گذاشته روی زبانش وآدم نمیتواند بفهمد که طفلکی دقیقاً چه مرگش است!
از اینها بگذر،ای سروپا همه خوبی!روز شب کارم این شده بود که تک و تنها به تو بیندیشم.تو بیا و تو بمان با من!تنها تو بمان!
میدانی نزدیک چهل و پنج روز بود که درحسرت تو میسوختم و میساختم و دم نمیزدم.از دور تو را با دیگران می دیدم،می پاییدمت و میدیدم که چطورتمام تفقد چشمها و دستهای خودت را نثار دیگران میکردی،اما من با خودم عهد بسته بودم که دیگر سمتت نیایم،هر چقدر هم که دلتنگ دیدن چهره بی مثالت باشم،هرچقدر هم که بوی خوش تو را از راه دور استشمام بکنم باز هم جلوی خودم را میگرفتم و تو….توی نانجیب دغلکار،دو دستت را بر زیر چانه ات چفت میکردی واز راه دور برایم دلبری می کردی،هیچ میدانی،شمایل بی بدیلت ،نایاب ترین تصویرهاست،انگارطبیعت زیبایی را ضبط و سانسور کرده و تو با قد استوار و برافراشته و با چهره ای مغرور و بی اعتنا،از پشت دیوارهای سنگی وآهنی سانسور،بیرون پریدی و خود را به میان جمعیت انداخته ای،میدانی اگر ردپای تو از روی کوچهها پاک نشود هیچ سگی ،گربه های بیچاره را به دیار باقی نمیفرستد و هیچ گربهای هم برای گنجشک ها و یاکریم ها از راه دور خط و نشان نمیکشد و دچار تشنج در ناحیه آرواره نمی شود،البته بین خودمان بماندها،گربه ها موجودات پیشبینی نشدنی هستند،یعنی یکهو دیدی اگر حتی،تو خودت را به میان جمعیت و روی خیابان هم بیندازی،هیچ فرقی برایشان ندارد و ابدا توجهی به تو نمیکند،گربه است دیگر!
میدانی من معتقدم که من در اشتباه بودم.مادرم به من گفت که بیخیال این قرطی بازیها شوم و تو را کنار نگذارم،اما گوشم بدهکار نبود و روز به روز از تو دور شدم و حسرت تو بر دلم ماند وتو را میدیدم که چطور بی مهابا بر سر سفره ی دیگران و حتی پدر و مادرم می نشستی و من بیچاره در گوشهای کز کرده بودم و از شعله آهم جگرغم را می سوزاندم.
دیگر نمیتوانستم تحمل کنم ،می دانستم من باید به دیدار تو می آمدم و گرنه باری به هزارسال ابری هم باران به اتاقم نمی آمد.دیگر طاقتم طاق شده بود،تمام آرزوهایم برای دوی قهرمانی را گذاشتم لب کوزه و شتابان سمت تو آمدم،در یخچال را باز کردم و تو را دیدم که همچون قرص قمر میدرخشیدی.بی درنگ تو را بغل کردم و به اتاقم بردم و شکل و شمایل همچون ماهت را از نظر گذراندم .
نان و پنیر عزیز من ،رفیق دیرین من،لقمه ی من،تنها دلخوشی من در این دنیا !دلم برایت تنگ شده بود ،همین جا عهد میبندم دیگر ترکت نکنم،دلبر محبوب من!
درس اول
متنی که با استفاده از کلمه برداری نوشتم
گاهی که در کوچه های شهر پرسه می زنم،صحنه های نایاب عشق وشیفتگی به دیدگان خسته ام روح زندگی می بخشد.صحنه هایی مالامال از روح معصوم.صحنه هایی پراز جلوه فروتنی.دو پرنده که در هاله ای از نور عشق در گوش یکدیگر آواز عاشقانه سرمی دهند.یکی در تجلیل از دیگری آواز عشق سر داده،دیگری با سخاوت تمام پاسخ می دهد. رهاترین آنات روحی در آن ها جلوه می کند.فضا مزین به زیبایی می شود.زمان ومکان تلطیف می گردد وروح بیننده زلال.تصویری که در قالب واژه ها نمی گنجد.عشقشان فارغ از پچپچه های پرندگان دیگر برملا می گردد.آه که چهره نادره عشق واقعی چه روحبخش است!عشقی به دور از رمانتیک بازی ها وخودکامگی.آه که چه زیباست چنین شعر عاشقانه در گوش معشوق!
خواندن این متن حس خوبی به من می دهد.متن یا شعر آن زمان بر دل می نشیند و با خواننده ارتباط برقرار می کند که کلمات حامل روح نویسنده باشند.حس نویسنده در زمان نوشتن باید در کلمات جاری شود.در غیر اینصورت کلمات معنایی ندارند؛مانند مترسک های بی جان.نویسنده بایدآنقدر توانا باشد که بتواندحسش را در کلمات بریزدو به آن ها جان بخشد؛جانی مناسب حال خویش.نویسنده ای که روح عاشق خود را در کلمات می دمد در واقع همیشه ودر دوران مختلف زنده خواهد ماند.گویی روحش زنده وجاریست.او هرگز نمی میرد.به نظرم آثار یک نویسنده اگرجان داشته باشند همچون فرزندانش هستند که ادامه اش می دهند و افکارش را به آینده می رسانند.پس چه خوب است که روح عشق در کلمات جاری کند.عشق است که بشریت را نجات می دهد.
تمرین اول
۱.وقتی متن را چندین بار خواندم چیز های زیادی به ذهنم آمد تا بنویسم ولی نمیدانستم چه طور در قالب واژه ها بگنحانم،اولین چیزی که به ذهنم رسید این دو بیت شعر بود شاید نتوان نام آن را شعر گذاشت ولی تراوشات ذهنم بود:
گر عشق خواهی باید ملامت کشی
ز خاک و خاکستر هم فروتن تر شوی
گر عشق خواهی باید فروتن شوی
چو آب و باد وپرنده و آسمان شوی .
عشق پاک است و عاشق فروتن است،عاشق معشوقش را در هاله نور و تجلیل می نگرد.
عاشق معشوقش را اسیر و زندانی خود نمی کند چون می داند عشق واقعی در آزادی معنا پیدا می کند،آن موقع است که معشوق فقط به او تعلق می یابد،وگرنه او را به دردناک ترین شکل از دست خواهد داد.
۲.در هر کلمه ای که می خواندم دنیایی از مفهوم و تجربه را به من نشان می داد،هر چقدر متن را می خواندم سیر نمی شدم تصمیم گرفتم تمام کتاب را بخوانم چون نکات با ارزشی در آن نهفته است.خیلی با شکوه بود انگار کلمات با تو سخن می گویند،ای کاش روزی برسد که ما هم چنین قلم تاثیر گذاری داشته باشیم
تمرین اول
قسمت دوم :من چیز هایی در این نوشته خواندم که عمیقا به آن باور دارم.همیشه فکر میکردم که تنها من تا این حد به عشق و معجزات عشق ایمان دارم اما خواندن این متن مرا امیدوار کرد و دیگر احساس تنهایی نمیکنم.من از این سطرها یافتم که عشق غرق در فروتنی وگمگشدگی است .اما این برملا نشدن تنها برای عاشق است و اتفاقا معشوق شاید روزی هزاران بار بر همگان عیان شود و زبانزد خاص و عام باشد حتی برای کسی که تا بحال بویی از عشق و عاشقی نبرده باشد.عشق معجزه ها میکند و شاید اگر عشق گستردگی بیابد و در هر کوی و برزنی صحبتش باشد و یا حتی هرکسی برای خودش لااقل یک کتاب شعر داشته باشد که فقط گهگاهی ورق بزند و چند سطری بخواند ،همان تجلیلی که از عشق و معشوق میبیند میتواند تمام انگیزه های منفی اش رادرهم بشکند . طوفانی در ادم به پاکند که هرکس فراتر از تمام دغدغه ها و تنش های روزمره پرواز کند و قدم بگذارد که همین مانع بسیاری از تند خویی ها و جنایت هاست.درست است که شعر عاشقانه اینچنین کولاک میکند و معشوق اینگونه عزیز و بزرگوار میشود اما قهرمان اصلی شاعر عاشق و واژ ه های عاشق اند.عاشقی که قلبش ویران و یا اباد شده است و حالا میتواند واژه هارا به رقص بیاورد و خالق اثر باشد.قهرمان واقعی همان است که این حجم از احساس را به درونش راه داده است تا بتواند کلمات را تسخیر کند و عطوفت ببخشد.قطعا در این راه سختی میکشد و حسرت فراوان میخورد اما اینگونه عشق بازی ها به تمام دنیا می ارزد حتی اگر جام قهرمانی را تقدیم به تک تک کلمات کنند و شاعر ها برای همیشه از یاد بروند.
تمرین اول
قسمت اول :درد
این روز ها درگیر بیماری شده ام که کل دنیارا به واهمه کشیده است.میدانستم سخت است اما نمیدانستم که خونخوار است وجان و روحت را باهم به چالش میکشد.وقاحت این درد انچنان بالاست که هرشب حس میکنی تمام بیماریت این نیست و فردا قرار است روز های بدتری را به چشمت ببینی و به جان بخری.نمیدانم شاید من خیلی حساس و زودرنج شده ام و از این بیماری به دل گرفته ام و منتظرم هرروز به تفقد من بیاید و این درد جانکاه را از من بگیرد.هر بار که میخواهم به سنگر کارهایم پناه ببرم این درد کریه جانم را می آزارد و ملال و اندوهم را افزون میکند تک تک سلول هایم را علیه من بالانیده و خودکامگی پیشه میکند من اما در روزهایی موهوم زندگی میکنم و تمام امید و انگیزه ام روز های اینده است .روز هایی که بتوانم بدون هیچ خودآزاری در شوارع دوروبرم چرخ بزنم و آزادانه فریاد کنم .بیماری همیشه همینگونه تورا اسیر میکند طوری که نه راه پیش داری و نه راه پس طوری که نه میتوانی فراموشش کنی و نه میتوانی ناامید باشی این غم و این نا امیدی تورا به صفر میکشاند و تو باید از نو شروع کنی تورا در هاله ای ابهام میکشاند و مجبوری تا انتهای مسیر مقاومت کنی .اما من میتوانم و همینطور که اکنون دارم این درد جانفرسا را تحمل میکنم وبا وقاحتش میسازم میدانم که قطعا پیروز میشوم حتی اگر تکه ای از پیکرم راهم بکند و با خود ببرد .
تمرین دوم
صدای ساز چوبی عشق از دور دست ها به گوش میرسید بازگشته بود تا باری دیگر لیلی دیگری را برای سرنوشت رقم بزند ومجنون دیگری در حسرت عشق نافرجام جان دهد . عشق با آوای سوزناک خود آمده بود .
لیک لیلی این بار با یک بوسه ی شیرین روی لب هایش ، خام روزگار نمی شد .
لیلی یادگرفته بود ، عشق حقیقی در نگاه های تب دار معشوقش نیست .
لاکن مجنون هم ادراک کرده بود که لیلی اش عشق حقیقی را لابه لای نوازش هایش احساس نیمکند .
اما خوب میدانست معشوقه اش چه میخواهد .
لیلی عطش خوردن جامی از روح مجنونش را در ذهن میپروراند .
زمانی که صدای پای شب به گوش میرسید و خواب با رویاهای رنگارنگش لیلی را میان بازو های خود نگه می داشت .
حرف های عاشقانه ی مجنونش آرزوی دیرینه ی لیلی نبود .
اما با تمام وجود دوست داشت راهی به درون افکار و عقاید مجنونش پیدا کند و میخواست دریچه ی نگاه چشمان معشوقش را دریابد و دنیا را با نگاه زیبای او بنگرد ، مجنون هم با زیرکی اجازه ی ورود لیلی را صادر کرده بود .
اما او هم خواستگاه همین اجازه ها از لیلی بود .
عشق با بهت ، نگاهی به زوج جوان روبه رویش میاندازد . و از خلوص حرف هایشان گیج میشود گوش هایش را کمی نزدیک تر میبرد تا بتواند از لحن مجنون شهوت را ادراک کند .
و اما صداقت ، حرف های معشوق لیلی را در بر گرفته بود .
عشق میخندد از ته دلش میخندد و به آن ها نگاه میکند و لبخند دلنشینی صورتش را قاب میگیرد .
سپس سازش را عوض میکند و برای لیلی ومجنون آهنگ دیگری مینوازد .
تمرین اول :
در تمام طول زندگی ام دلم می خواست عشق را تجربه کنم ، عشقی ناب و حقیقی ، عشقی که مرا شعله ور کند ، بالانیده و تلطیف کند نه این رمانتیک بازیهای جلف بازاری . آن روز که تو را شناختم ، جز زیبایی محض هیچ ندیدم . قلبم را مالامال از عشقی یافتم که تا آن روز هرگز تجربه اش نکرده بودم . حرفهایت درست مانند شعری موزون و عاشقانه ، در حریمی نورانی و سیال در عمق جانم می نشست . میدانی ! اگر بخواهم حق مطلب را ادا کنم واژه ها قدرت تجلیل از تو را نخواهند داشت . آن روزها همچون دخترکانی نو بالغ زیرجلکی و جاسوس مآبانه تو را می پاییدم و به تمام افرادی که با تو صمیمیتی داشتند به دیده ی حسرت و حسادت می نگریستم . خدا را شکر که این ملال دیری نپایید و درست زمانی که با دستپاچگی محو تماشای زیبایی هایت بودم تو را دیدم که رها و عاشق در هاله ای از نور به سمتم آمدی . و شجاعانه عشق پاکت را ابراز کردی . تو نه شاعر بودی و نه برایم شعر های عاشقانه می خواندی فقط با کلام عاشقانه ات و تفقد نگاهت نوید آینده ای مبارک را می دادی . آری تو با قدوم برگسان و مبارکت ، تمام خواب و خیال های عاشقانه ام را – که گمان میکردم موهوم و غیر واقعی اند-جان بخشیدی . تو خالق زیبایی های بی شمار زندگی ام شدی و آن را مزین کردی . من و تو با عمیق ترین عواطف و آنات روحی در برابر هم قرار گرفتیم و شیفته ی هم شدیم. و من همواره گمان میکنم که رابطه ی ما عمیق ترین و عاشقانه ترین رابطه ایست که تاریخ روح بشر به خود دیده است . کنارم بمان که سنگر عشقمان هر روز مستحکم تر از دیروزمان باشد .
تمرین دوم :
آنقدر جذب این قلم و نوشته شدم که بارها و بارها خواندمش . به قدری ترکیب کلمات برایم جذاب است که برای اولین بار از رونویسی لذت بردم و چه زیبا شعر و شاعری و عشق را تفسیر کردند .
تمرین اول / کلمه برداری و نوشتن متن کوتاه با آنها:
کلمات انتخابی من:
در میان گرفتن
موزون
عشق
خلوت
بالانیدن
کهکشان شعله ور
زیر جلکی
بشریت
خلوت که میکنم عشق را در میان میگیرم و میبالانم تا کهکشانی را شعلهور سازد، چرا که من یک شاعرم و کارم همین است؛چرخیدن با جهان و تماشای حرکات موزون شاخههای کاج لای بادهای پی در پی، بدون پاییدن کلاغهایی که زیرجلکی قاطی کشاورزها میشوند تا بذرهای نو کاشته را با منقار بیرون بکشند و بخورند.
هستی و موجودات میتوانند اندازهی هزاران مترسک از هم دور باشند یا قدر نگاه دزدیدن کشاورز و رسیدن به دانه، به هم نزدیک.
قانون بقا گاهی عقب میکشد اگر پای انسان وسط باشد، انسانی که سر دو تکه خاک را با پل وصل هم میکند اما دیواری نمیسازد که جدایی بیندازد چون بار امانتی را که آسمان نتوانست، به دوش میکشد و از عشق تا بشریت تنها یک مو فاصلهست.
تمرین اول :
تابستان امسال هلاک کننده بود و باران که طراوت بخش گل ها و سبزه ها بود با بیرحمی تمام خود را درون ابر ها پنهان کرده بود و تابستان را سنگدل تر نشان میداد .لیک خورشید هر روز گیس های هزار رنگش را به رخ مردم میکشید و گمان میکرد دیگران از این زیبایی اش لذت میبرند . اما حیف که استنباط نمیکرد مردم از این زیبایی سوزان فقط گرمای ظالمی را احساس میکنند که زندگی را بریشان پیچیده تر میکرد. و جاهلانه به کار خود ادامه میداد و همیشه با خود زمزمه میکرد گل ها بدون من پژمرده میشوند ، زندگانی بدون من ناممکنی بیش نیست .
امرزو هم مانند هر روز بود و خورشید خانم داشت گیس هایش را میبافت که صدای در خانه مهتاب خانم بلند شد . مهتاب خانم چند روزی به خانه ی دختر تازه عروسش رفته بود و خورشید از او خبر نداشت و دلنگرانش بود . پس صورتش را نزدیک پنجره برد تا حال مهتاب خانم را بپرسد که دید خواب است و باخودش گفت چقدر خسته است که اینگونه به خواب رفته است .
مهتاب خانم در خواب گرمش شده بود و نوری را روی صورت خسته اش احساس میکرد که بعد از مدتی باعث شد از خواب بپرد و تا چشمانش را گشود خورشید خانم را دید که به او خیره شده است . عصبانی شد و باخود گفت: ((رشید این جا چه کار میکند حتما آمده است مرا اذیت کند )) و با لحنی تندخویانه گفت : (( خورشید تو این جا چه کار میکنی ؟؟؟ آمده ایی مرا از خواب بیدار کنی ؟؟ از خانه برو بیرون که حوصله ات را ندارم ))
خورشید ناراحت شد و با من من گفت : ((نه مهتاب خانم این چه حرفی ست که میگویی )).
مهتاب نگذاشت حرف خورشید خانم تمام شود و گفت : ((مگر نشنیدی چه گفتم از خانه ی من برو بیرون ))
خورشید سرش را پایین انداخت و آشفته از خانه مهتاب بیرون آمد .
خورشید خانم دلش گرفته بود و خود را سرزنش می کرد که چرا ناخوانده به خانه ی مهتاب رفته و با خود فکر میکرد چگونه میتواند دوباره مهتاب را خوش حال کند . فکری به ذهنش رسید و آرام زمزمه کرد:(( برایش ازخالجان طلعت چادری گلگلی میگیرم و به خانه اش میبرم )).
پس روسری رنگینش را سر کرد تا به خانه ی خالجان طلعت برود .
کوچه ها را تک به تک طی میکرد و از زیبایی روستا اغراق میکرد .
ولیکن خورشید خانم راست هم می گفت روستا زیبایش زبانزد همه بود
درختان تنومند نخلی که تمامی روستا را فراگرفته بودند همگی از زحمات همین خورشید خانم بود .
او به این روستا عشق میورزید و گمان میکرد روستا هم به او عشق میورزد . با همین افکار به خانه ی خالجان طلعت رسید و شوهر خالجان را دید که لباس پوشیده و میخواهد به مزرعه برود .
شوهر خالجان فقیر بود و در مرزعه کدخدا کار میکرد و با این کار میتوانست نان شبش را بدست آورد و زنش هم چادر و روسری میدوخت تا به شوهرش کمک کند .
خورشید خانم روی پشت بام خانه کناری نشت تا زمانی که شوهر خالجان برود .اما صدای صحبتشان آنقدر بلند بود که خورشید ناخواسته میشنوید .
شوهر خالجان میگفت : (( تابستان امسال هلاکمان کرده است باران هم که نمی بارد ، خورشید هم که لجش گرفته است هر روز هوا را گرمتر میکند معلوم نیست چه مشکلی با ما دارد که اینگونه میکند حتما خودش هم به ابر گفته که باران هایش را اسیر کند . خالجان طلعت گفت : ((راست میگویی معلوم نیست این خورشید چه اش شده است )).
و سپس شوهرش را به دست خدا سپرد و به خانه رفت .
خورشید خانم بازهم دلش گرفت و باخود گفت چرا اینگونه میگفتند حتما شوهر خالجان دوباره نان شبش را گیر نیاورده و حال دارد مرا سرزنش می کند وگر نه من کی هوا را گرم کرده ام ؟؟؟؟
و سپس زمانی که توانست خود را راضی کند که کار اشتباهی انجام نداده است زنگ در خانه ی خالجان طلعت را زد و به او گفت چادر گل گل ایی برای مهتاب خانم میخواهد . طولی نکشید که چادر را گرفت و به سوی خانه ی مهتاب به راه افتاد به سر کوچه که رسید همسایه ها را دید که همگی چادر بر سر نشسته اند و حرف میزنند .
خواست پیش مهتاب خانم برود و چادر را به او دهد که اسمش را شنید
صورتش را چرخاند تا ببیند چه کسی ست که دارد او را صدا میکند هیچ کس را ندید اما صدا هایی که از کوچه میشنید نشان از این میداد که دارند درمورد خورشید حرف میزنند .
پس گوشه ای پنهان شد و با خود گفت : ((گمان کنم تمامی همسایه ها جمع شده اند و درمورد زیبایی و دلنشینی من سخن میگویند ))
اما صدای مهربانو افکارش را بهم ریخت .
مهر بانو گفت : ((این خورشید تابستان را زهرمان کرده است با خود چه فکری میکند که هوا را گرم کرده است)).
صدای مهتاب که میگفت : ((راست میگویی مهربانو امروز هم آمده بود مرا اذیت میکرد کاش از این روستا می ر رفت که همگیمان از دستش عاجزیم)).
خورشید خانم دلش خیلی گرفته بود و گریه میخواست پس رفت گوشه ای از آسمان نشست و قطره های اشک صورتش را خیس کرد. آرام زمزمه میکرد هیچ کس مرا دوست ندارد همه از دست من عاجز هستند آخر من چه گناهی دارم که اینگونه مرا قضاوت میکنند ؟؟؟؟
ابر که صدای هق هق خورشید خانم را شنید به سویش رفت و گفت : ((خورشید خانم حالت خوب است چرا گریه میکنی ؟؟))
تا به حال ندیده بود خورشید گریه کند او همیشه مهربان بودو همدم همه . خورشید ابر را که دید همه چیز را برایش تعریف کرد . و ابر هم اجازه داد خورشید سر به دستانش بگذارد و هرچه میخواهد بگرید .
طولی نکشید که اشک های خورشید خانم تمام شد اما دلش هنوز پر بود رو به ابر کرد و گفت : ((ابر خوبم میخواهم از این روستا برم دیگر این جا کسی نیست که مرا دوست داشته باشد )).
ابر ناراحت شد و گفت : ((خورشید خانم این چه حرفی ست که می گویی تو نماد این روستا هستی این نخل های باشکوه همگی آثار زحمات تو هستند ))
اما خورشید تصمیمش را گرفته بود و ابر هم خوب میدانست نمیتواند جلوی رفتن خورشید را بگیرد و اخم هایش به خاطر ازدست دادن یکی از دوستانش به هم گره خورده بود .
خورشید خانم که ابروان گره خورده ی ابر را دید گفت : دوست خوبم ناراحت نباش که غصه ی تو غصه ی من هم هست اما قبل از رفتن از تو خواهشی دارم . ابر سعی کرد ابروانش را باز کند اما نتوانست و سپس گفت: ((چه میخواهی خورشید خانم به من بگو)).
خورشید خانم گفت : ((میخواهم باران هایی که اسیر کرده ای را آزاد کنی مردم تو را دوست دارند بر سرشان ببار و آن ها را خوشحال کن))
ابر با خود گفت : ((خورشید چقدر مهربان است با این همه ناعدالتی که در حق او کرده اند و او را دل آزرده کرده اند هنوز هم به خوشحالی مردم فکر میکند)) .
و سپس گفت : ((آخر خورشید خانم اگر من ببارم و هوا را سرد کنم که دیگر نخل ها خرما نمیدهند))
خورشید گفت : ((تو فقط اسیر هایت را آزاد کن ابر ، شوهر خالجان دست به دعای یک قطره باران است و مابقی روستا هم همینطور ))
ابر قبول کرد و دیگر حرفی نزد .
خورشید خانم چادرش را برداشت و ابر را بغل کرد و برای آخرین بار به روستا و درختان نخلش زل زد و سپس روستا را با تمامی خاطرات خود ترک کرد .
ماه دوم – تمرین اول- حس نوشته دکتر باهنی
تا تو با منی زمانه با من است**** بخت و کام جاودانه با من است
تو بهار دلکشی و من چو باغ**** شور و شوق صد ترانه با من است (هوشنگ ابتهاج)
وقتیکه شعر عاشقانه ای را می خوانیم که در آن عاشق از خوبی معشوق می سراید، اگر به دنبال کیستی یا چیستی معشوق برویم، به بیراهه رفته ایم. شعر عاشقانه را باید همینطور که هست خواند و از آن لذت برد. معشوق در اغلب شعرهای عاشقانه تنها دستاویزی برای شاعر است، که بوسیله آن حس پر شکوه عشق و عاشق بودن را تجربه کند. این معشوق در جایی زنی زیبا و اثیری، در جایی مردی بی باک و جسور، در جایی فرزندی دلبند است . در جایی هم شاعران از عشق به وطن و بالاخره در سراسر ادبیات عرفانی از عشق به خدا سخن می گویند. با دنبال کردن زندگی شخصی شاعرانی که اثر عاشقانه ماندگاری در ادبیات جهان آفریده¬اند، پی می بریم که آن پیوند یا عشقی که منشاء تولید اثر بوده است خیلی زود از هم گسسته است. و عاشق و معشوق اگر نگوییم از یکدیگر متنفر شده اند، ولی به هر صورت هر یک به را ه خود رفته اند. در واقع این حس عاشق بودن است که شاعر را به خلق شعری جاودانه، وا می دارد و نه صرفا” چگونگی یا شکل و شمایل معشوق. شاعر در این حالت بازتاب احساس خود را در جمال معشوق می بیند. و این حس بقدری باشکوه است که شاعر در مقابل این چنین موهبتی سر تعظیم فرود می آورد و در کمال فروتنی، عامل و باعث بروز این غلیان احساسات را، در وجود معشوق جستجو می کند. در ادبیات عرفانی گفته می شود که دراین حال معشوق شاعر، پرتوی از معشوق اصلی ، یا خدا را در چشم شاعر باز می تاباند و این چنین شاعر را شیفته خود می سازد. داستان شیخ صنعا از نمونه های چنین عشقی است. همچنین برای مصداقی از این ادعا، وحشی بافقی در حکایتی در باره عشق مجنون به لیلی چنین می گوید:
به مجنون گفت روزی عیب جویی****که پیدا کن به از لیلی نکویی
که لیلی گرچه در چشم تو حوریست****به هر جزوی ز حسن او قصوریست
زحرف عیب جو مجنون بر آشفت****در آن آشفتگی خندان شد و گفت
اگر در دیده مجنون نشینی****به غیر از خوبی لیلی نبینی
منظور آن است که آنچه که شاعر در معشوق می بیند ، نه لزوما” ظاهر معشوق و چشم و ابرو، بلکه بازتاب احساس درونی خودش است. تجربه این انعکاس ، به منزله بدیع ترین و باشکوهترین موهبتی که در وجود انسان نهادینه شده است، شاعر را مجذوب می سازد. این جذبه او را در مقابل عظمت آن چیزی که چنین حسی را در وی برانگیخته است، به تعظیم وا می دارد. این احساس گاه چنان قوی و نیرومند است که منشا” خلق آثار جاودانه ای در ادبیات جهان شده است.
اما شاعر هم باید مستعد باشد و لیاقت دریافت این موهبت را داشته باشد. چنین شاعری باید ذهنش را از پیش داوریها پاک کرده¬باشد. او باید باورهایی که، درک و شناختش را از جهان را به سمت و سوی متداول سوق می دهد، کنار گذاشته باشد. او باید بخواهد و تلاش کند که به جور دیگری ببیند تا شاید آن پرتوهای معنوی عشق ناگهان خودش را به او نشان دهد و او را در هاله ای از فروتنی و اعجاز فرو ببرد.
تمرین یک ماه دوم :
1- در خیالاتش او را به صرف قهوه دعوت کرد، کتاب شعر عاشقانه اش را روی میز قرار داد و بعد از سکوت سنگینی که در اتاق حکم فرما بود دانه دانه واژه ها را خواند، گویی صداها آرام به رقص درآمدند و واژه های عاشقانه به شوق دیدن معشوق پر کشیدند اینک خیالات او تصوری نزدیک به واقعیت شده بود معشوق در هاله ای از تجلیل در حالی که دو دستش را زیر چانه اش گذاشته است رو به رویش نشسته است. و امان از چشمهایش، امان.
او هر وقت دلش به معشوقه اش تنگ می شد اینگونه خودش را به دست واژگان می سپرد. شعر می خواندو شعر می خواندو شعر.
یکباره در میان واژه ها پایش را پس می کشید حسادتش گل می انداخت و ابروهایش درهم کشیده می شد وبا عصبانیت بر روی کتابش ضربه میزد مدام تکرار می کرد:« چگونه عاشق معشوق من شدید؟؟» این مصیبت هر شاعر عاشق است که واژه ها عاشق معشوق شده اند و آن الهه عشق را می پرستند. کتاب شعرش به تازگی به چاپ بیستم رسیده بود گویی او شیپور را برداشته بود و برای نجات بشریت فریاد عشق سر داده بود در مبارزه با رمانتیک بازی های جلف بازاری. گاهی حسرت و حسادتش به واژگان او را در لاک تنهایی ش بیشتر فرو می برد، مادام به خلوت بر ملا شده اش فکر می کرد به تاریخ خصوصی که اینک به تاریخ آینده تبدیل شده است. چهره معشوق از پشت دیوارهای سنگی و آهنی سانسور بیرون کشیده شده است تا سر هر کوچه و بازار و چارسوق پیکره ی معشوق برافراشته شود ، تا رد پای او از روی جاده ها پاک نشود. میز را کمی جلو کشید و بلند شد این اتاق سه در چهار را صد بار گز کرد و سیگار ها پشت سر هم روشن میشدند و ته سیگاری ها کف اتاق آرام میگرفتند. فکرش آرمان شهری را میپروراند که در آن تمام عاشق ان شاعر جسارتشان و شیفتگی شان در کلام منعکس شد
2- آنقدر از خواندن این متن لذت بردم دو دور همراه با بلند بلند خوندن جملات برای خودم تکرارش کردم. دلم می خواست یک شاعر عاشق باشم حالا که نیستم معشوق یک شاعر عاشق بشوم. بسیار عالی بود لذت خواندن این متن رو مدیون این دوره هستم با تک تک واژه ها همراه شدم در ذهن من همه آنها نقش بستند به بقیه توضیح میدادم و پیشنهاد میکردم که آن را بخوانند حالا شعر های عاشقانه را بیشتر ارج می نهم بیشتر میخوانم و مطمینم لذت خواندن شعر های عاشقانه با دیدگاهی که آقای براهنی درمورد شاعر و شعر عاشقانه گفته است صد چندان می شود.
چقدر زیبا نوشتید!از خواندن نثرتان لذت بردم.
سلام بر شاهین عزیز و پرانرژی
تمرین ۱٫ کلمه برداری و نوشتن متن
غم آبستن پوچی بزرگی است. در منتهای اندوه با خودش خلوت کرده و موزون و هماهنگ اشک میریزد. پچپچههایی موهوم وامگرفته شده از تمام گذشته و حال جاسوسمآبانه و زیرجلکی، به جان ذهناش افتادهاند و میتازانند. غم، نالان بر روی مبل وارفته و دستها را به زانوهایش چفت کرده است. سرش را بر روی زانوهایش گذاشته و گویا دارد از این زمانه رخت برمیبندد. در محاط هالهای تاریک فرو رفته است. بر چارسوق روزگار به بندش کشیده و از هر طرف میکشانندش. در حال از هم فرو پاشیدن است. سرش را بالا میآورد. لحظهای به خودش در پنجرهی شب گرفتهی روبرویش مینگرد. چهرهی نادرهی کریهی از خود را سرابگونه نقش بر پنجره میبیند، که کهکشان شعلهور مرگ با وقاحتی تمام صورتش را بقدوم برگسان و مبارک خود مزین میکند. با سخاوتی بینظیر از جایش تکان میخورد تا برای مرگ آغوش باز کند. صدای پا میآید. همدلی با صورتی شکسته و مغموم بر درگاه ایستاده است. جلو میآید. مرگ را پس میزند. مرگ بر دخمهی خاموش پنجره فرو میرود. همدردی به جای مرگ، در کنار غم نشسته است. دست در گردن غم میاندازد. غم مثل نارنجکی ضامناش کشیده میشود. بغضاش میترکد. ودانههای خاکستری ملال تند و بیامان از چشم دلش فرو میریزد. در حین گریه با صدایی که از فرط گریه مداوم قطع و وصل میشود از ذکر مصیبتهای زندگیاش سریز میشود. همدردی به هقهق افتاده است. به غم نزدیکتر میشود. حال علناً در آغوش غم جای گرفته و پابهپای او شهیدنمائی میکند. تا بوده و بوده رسالتاش مالامال از رمانتیکبازیهایی بوده است که در بحرانهای عاطفی نمود مییابد. دست خودش نیست. حکمت زندگیاش در تقسیم درد فزونازحد خلاصه میشود. با این اندیشه که شاید شیفتگیاش به درد کشیدن همزمان با صاحب اصیل درد، چیزی هر چند ناچیز از درد بالایندهی صاحبِ درد را تخفیف دهد. افسوس که نمیداند جانش را هر چه بیشتر به آتش میکشد. و او با تمام قوای ذهنیاش عمق دردش را حقبجانب تفسیر خواهد کرد و هر چه بدتر و بلندتر به عمق تاریکی روان آزردهاش سرازیر خواهد شد. اشکها شاید به اقیانوس وصل بودند که تمامی نداشتند. صدای ناله بلندتر میشود. همراهی سوزناک همدردی با غم جولان لزج و ترسناکی میدهد. همدردی اشکهایش را پاک میکند، همینکه میخواهد دهانش را باز کند و ذکر مصیبتهای خودش را شروع کند، همدلی انگشت اشارهاش را روی بینیاش گذاشته و میگوید هیسسس. در صورتش جریانی نورانی و سیال از قاطعیت و مهربانی بههم آمیخته خودنمایی میکند. دست سمج همدردی را میگیرد و او را از همان راهی که آمده بود روانهی بازگشت میکند. همدردی پیکرهی سنگیناش را به زور از جا بلند میکند و در حالیکه غرق در حسرت و حسد گام برمیدارد، با بیمیلی تمام، غم را ترک میگوید. همدلی درست روبهروی غم مینشیند. صورت نزار و رنگمردهی غم او را متأثر میسازد و اجازه میدهد تا غم تأثر درونیاش را به وضوح متوجه شود. نگاهش را از غم برمیدارد و به اطراف نگاهی میاندازد. نگاهش دوباره بر صورت غم ثابت میماند. اشکها همانطور شکسته و پاشیده در انتهای چانه بههم میپیوندند و بر روی دستهای غم چکه میکنند. همدلی به حرف میآید: ” به نظر میرسد تألمات روحی تو را از پای درآورده است. و همین آشفتگی بیحد ومرز بیواسطه تو را به مرگ چفت میزند. اما من برای توست که اینجا زیر اشکهایت زه زدهام و سرتاپا گوش شدهام تا تو را از کنه وجودت گوش کنم.” چهرهی مصمم همدلی زبان غم را به حرکت میاندازد. غم پرشتاب به حرف آمده بود. سعی جانانهای داشت که چیزی را از قلم نیندازد. دلش آشفته و تنش متلاطم بود. اما گوش شنوایی روبرویش نشسته بود که او را به نوحه خوانی دعوت نمیکرد، سرزنش نمیکرد، ادای همراهی نداشت، قضاوتش نمیکرد. بوی ناب میداد. بوی ناب شنیده شدن. زندگیاش خودانگیخته در برابرش قامت میکشید و از پس ذهناش به او پوزخند میزد. اما متوقف نمیشد و ادامه میداد. کوه زمانهاش را از اول زندگی درنوردیده و بر نقطهی اینجا و اکنون که ظرف وجودیاش پر شده و سرریز کرده بود، وارفته بود. جاییکه غم از نفس افتاد، مکثی طولانی بر فضای تاریک نشست. همدلی به حرف آمد: “باید خیلی رنج کشیده باشی. زندگی سختی را طی کردهای. شاید اگر کس دیگری جای تو بود همان اوایل از پا درمیآمد.” اشک بر صورت غم خشک شده بود. و بر نقطهای نامرئی در عمیقترین لایهی زمین چشم دوخته بود. صدا در گوشش زنگ زد: “باید خیلی رنج کشیده باشی.” صدایی از جنس تازگی با مفهومی نو در سلولهای ذهنیاش دمیده میشد. همدلی درست در نقطهای از دلش لنگر درکاش را گیر داده بود که هم دل خودش و هم دل غم در همان نقطه به هم پیوندی درونی مییافتند. همدلی حق مطلب را ادا کرده بود و با کلامی کوتاه کورسویی از روشنایی را در میان سایهی تاریک مرگ به نمایش گذاشته بود. غم راست نشسته و بر لبهای همدلی زل زده بود. منتظر حرفهایی بود که با ولعی سیری ناپذیر ببلعد.
تمرین۱٫ قسمت ۲
زبان شعر گونهی بهکاررفته در متن باعث شد حداقل ۵-۶ بار متن را بخوانم. با صدای آرام. با صدای بلند. اما کارگر نیفتاد. میبایست به زبان خودم مینوشتم تا آموختنیهایش را کشف میکردم. آنچه در این متن شاخکهای من را جنباند، نگاه منحصربهفرد نویسنده نسبت به مقولهی شعر از نوع عاشقانهاش است. شعری که عشق در آن زائیده میشود و سپس بیان میگردد. هروقت عبارت شعر عاشقانه به ذهنم میآمد، پسوند آن یک معشوق قطعاً آسمانی و جدا از ویژگیهای این دنیایی به ذهنم متبادر میشد. عشق در رشتهی تخصصی من تعبیر به یک بیماری (جنون) میشود. پس همیشه وقتی صحبت از عشق به میان میآمده است به یک معشوق دست نیافتنی و بیعیب و نقص فکر کردهام. عشق در رشتهی من حساب و کتاب دارد. اما در این متن عشق از گونهای دیگر است. در این متن بیحساب و کتاب بر عشقی که از رابطهی عینی دو انسان زاده میشود و با صدای بلند فریاد زده میشود و تصویر میگردد پافشاری شده است. پس به شاعری نیاز است که اولا عاشق باشد. پس عاشق بودن شرط لازم است. شرطی که اگر نباشد لزوماً درکی از گفتن شعر عاشقانه ایجاد نمیشود. دوماً شاعر باید عاشق دو چیز باشد. در گام نخست معشوق و بعد از آن کلام. بعد از عاشق بودن، دومین نقش شاعر عاشق در واسطه گریست. واسطهگری امکان پذیر نمیشود مگر آنکه شاعر عاشق در صفت فروتنی و سخاوت ذوب شود و به جایگاهی در زیر خاک و خاکستر برسد. فروتنی این خصیصهی ناب و یکتا، شاعر عاشق را بر آن میدارد که وظیفهی واسطه گریاش را به حداعلا به سرانجام برساند. شاعر عاشق خود را در سخاوتی تمام گم میکند تا بتواند طبیعت را و هر آنچه که در آن وجود دارد چون به نوعی معشوق در آن جای گرفته و توسط این طبیعت احاطه شده است را با دیدی فروتنانه بنگرد و از خلال این نوع نگرش طبیعتی بیاراید و بپالاید که در ظرف کلمات، همهی آنچه نگریسته به معشوق و کمال او بازگرداند. گویا که همه و همه طفیلی وجود اویند. اما معشوق پادشاه مآبانه بر تخت جلال و اکرام تکیه زده و از آنجا بر عاشق مینگرد. شاعر عاشق در میانهی فروتنی ناگفته و به زبان نیاوردهاش عشق جوانیاش را در قالب کلماتی بیادعا ریخته و از تکتک ذرات ظاهری و باطنی معشوق میسراید. نقش شاعر عاشق فروتن در اینجا خواندن بیوقفه به گوش واژههاست. برای به خاک افتادن در پای معشوق و بوسیدن پای او. در این نقش پرحادثه عاشق عملاً جوانی خود را سپری کرده و به یک مرد یازن بالغ با بینشی سلامت و خلاقه و انسانیتی دو چندان تبدیل خواهد شد.شاعر عاشق چنان در نقشاش فرو رفته و لذت میبردکه واژهها از حیرانی عشق او عاشق معشوق میشوند. چنان عاشق بیواسطهای که حتی اگر شاعر هم روزی بمیرد، واژهها که عمر جاودانی میکنند برای همیشه عشق را فریاد خواهند زد. چنین تصوری حسرت و مصیبت توأمان را در شاعر زنده میکنند. ولی فروتنی شاعر عاشق چنان است که حتی اگر اجازهی حضور پررنگی در شعر نیابد و حسرت و رشک بر واژهها از این نزدیکی عمیقی که بر معشوق یافتهاند به تنگ بیاوردش باز هم حکم به فروتنی سربهزیرانه میدهد و با رسالت بزرگتری که دارد حسرت را از خود میراند. همین فریادهای ازخودبیخودانه واژههاست که دلیل جاودانگی شعر عاشقانه و معشوق مجسم در شعر خواهد بود. واژهها معشوق را سرمستانه در برگرفته و از هر جهت محاصرهاش کردهاند و این معشوق است که تمام حرکات، ظرافت، لطافت، بالندگی و زیباییاش را در رقص مستانهی کلمات میریزد. تمام و کمال در واژهها نمود مییابد و تجسمی جاودانی و ماندگار از خود بر صحنهی آفرینش برجای میگذارد. شاعر عاشق مالامال از نهایت سخاوت پا از صحنهی عشق بیرون میگذارد و صحنه را برای رقص کلمات باز میگذارد اما ردپای او در رقص موزون واژگان هویداست. او آنچه را از زیبایی در ذهناش آفریده در قالب واژهها ریخته و به کل بشریت هدیه داده است.او معشوقش را با دستان خود به زمان و مکانهای مختلف، به تمام بشریت سپرده است تا پیکرهی مجسمی از زیبایی واقعی را در تمام قرون و اعصار تراشیده باشد. زیبایی منحصربهفردی که هر نسل با تجسم خیال واژههای آفرینندهی عاشق به رستگاری میرسند و روح بشر آینده نیز توسط همین فروتنی بیحدوحصر آفریده میشود. همین تواضع بالنده و بیمنت خط بطلانی بر چهرهی کریه خودکامگان تاریخ خواهد کشید. اینگونه میشود که شعر عاشقانهی درآمده از خصوصیترین خلوتها خودبخود برتاریخ، سیاست، و اجتماع سرک میکشد و اثر میگذارد. اینگونه میشود شعری که از اعماق عمیقترین رابطههای انسانی بالا میآید شعری میشود که در تمام محتوا و ابعاد زندگی بشریت دخیل خواهد بود. که هر چه بخواهند به هر دلیل موجه یا غیر موجهی جلوی آنرا بگیرند امکان نخواهد داشت. به کلامی که از درونیترین زوایای روان آدمی برمیخیزد انتظاری غیر از این نمیتوان داشت. شاعر عاشق در هر چه مینگرد و از کنار هر چه میگذرد آئینهای را مییابد که معشوق تمام قد خود را در آن مینمایاند. اما شاعر عاشق گذراست. مسافر است. آنچه میماند آئینهایست که تصویر تمام قد معشوق بر آن افتاده و زیبایی از آنجا بر تمام هستی میتابد. عاشق تنها عاشق شده است تا رسالت خود را به غایت به انجام برساند. واژهها را بر آینهی هستی نقش زند تا هر بینندهای از بههمپیوستن این حرفهای موزون تصویر معشوق را به تمامی فرو دهد و برای درک زیبایی عاشق شود. هر آنچه غیر از تصویر معشوق از آینه بازبتابد ، ناچیز و تنها زاویهای از زیبایی معشوق به حساب میآید. تنها جلوهی معشوق بر کرانهی ناتمام هستی انعکاس مییابد.و این انعکاس زیبایی از خلوت دو تنها که بشریت را در خود نهان دارند ساطع میشود. وقتیکه عواطف روحی کل بشریت بر هم میافتند و خلوت که میگذرد واژهها آنچه گذشته است را برملا میسازند. این تنها مسیری است که بشریت تغییر جهت میدهد تا رقیقترین لحظات خلوت آدمی از دو جنس مخالف که نمایندهی بشریتی تنهایند علنی شوند به امید آنکه زشتیها و خشونتها سرنگون شوند. عشق عاشقانهای که در خلوت زاده میشود و شعر از آن بیرون میتراود و شاعر عاشق چه زن باشد جه مردحکم داده میشود به فروتنی سربهزیرانه و معشوق حکم داده میشود به جلوهگری تمام و دمیدنی جاودان. شاعر عاشق محکوم است به از میان برداشتن خود. با الهام از معشوق، خودش را در دریای واژگان غرق میکند تا به ساحل بینش سلامت برسد و از خلال واژههای بلورین معشوقی را بیافریندکه زبانزد خاص و عام و گذشته و حال و آینده باشد. او بودنش را در تمرکز و دقت بر معشوق محو میکند تا بشریت بفهمند و درک کنند، آنچه او فهمیده و درک کرده است. تصویر چهرهای ناب و نادر که از دستان طبیعت سر خورده و در آغوش عاشق جای گرفته است و خود موهبتی است که بشریتی را نجات خواهد داد و انسانیتی را زنده نگاه خواهد داشت. پس تنها وظیفهی عاشق علنی کردن چهره و کنه وجود معشوق برای بشریتی نگران، مضطرب و منتظر خواهد بود.اوست که تمامی غیرت را با فروتنی بینظیرش نوش کرده و معشوقش را با دستان خود ذره ذره در ظرف واژگاناش میریزد و او را از نوک سر تا ناخن پا قلم میزند تا جام زیبایی را برای زنده نگاهداشتن شور هستی به بشریت تسلیم کند و آنها همگی نوش کنند و نجات یابند.
پس:
شاعر باید عاشق معشوق باشد تا شعر عاشقانه بیافریند
شاعر عاشق باید به غایت فروتن باشد
علاوه بر عشق به معشوق باید عاشق کلام باشد
شاعر عاشق در ضمن عشق شباب بزرگ میشود و به بینشی سالم و انسانیتی مضاعف میرسد
رسالت شاعر عاشق واسطهگریست میان واژهها و معشوق و گاه از ایجاد ناگزیر این رابطهی نزدیک خون دل خوردن و دم نزدن
شاعر عاشق تمام طبیعت را با وجود معشوق و با فیلتر وجودی او و در خدمت توصیف او به کار میآورد
شاعر عاشق نباید لحظهای از تمرکز و دقت در معشوق دست بکشدکه لحظهای بیدقتی به جنایتی بزرگ و خیانتی علیه بشریت تعبیر میگردد
شاعر عاشق با دل و دستی گشاده چنان باید معشوقش را به تصویر بکشد که کل بشریت بتواند او را در حد کمال برای خودش تصویر کند و عاشق شود و زیبایی را درک کند
شاعر عاشق مسافریاست گذرنده که رسالتش آفریدن واژههایی است که زیبایی معشوق را در بین قرون و اعصار فریاد میزنند حتی اگر شاعر سالها باشد که در زیر خاک فروتنی آرمیده باشد
شاعر عاشق عشق را پشت درهای بسته زندانی نمیکند بلکه او را سخاوتمندانه در معرض ذهن بشر قرار میدهد و خست را با خود به گور میبرد
شاعر عاشق مصیبت و حسرت را بر جگر میزند و خودش را برای رسالتی که بر دوش دارد از خاک و خاکستر هم فروتنانهتر مییابد
شاعر عاشق آنچه در هستی نقش میزند نجاتدهندهی بشریت از کریهالمنظری و خشونتهای بیپایان خواهد بود
شاعر عاشق تنها زمانی معشوق را میچشد که او را در واژههایش بیامیزد و نوش کند تا تصویر بیبدیل معشوق در ته دلش تهنشین شود و رسوب کند و جاودانه بماند. اوست که چنین نوشی را را با شعر خود برای بشریت فراهم میکند
عشق از رابطهی خصوصی و عمیق دو جنس تنها که در خود بشریتی را نهان دارنددر خلوت زاده میشود در واژهها تبلور مییابد و نسل به نسل برای بشریت تصویر میشود و انتقال مییابد تا روح بشر در طی قرون و اعصار التیام یابد و ببالد
شعر عاشقانه همیشه تازگی و طراوتش را حفظ میکند.
تمرین ۱-۱
روبرویش نشستهام. کمی دورتر از ساحل. چند قدم مانده تا هوای دمکردهی ظهر شرجی سر برسد. باد میوزد، دست میبرد لای موهای بافتهاش. «دو دست بر زیر چانه چفت کرده،» میگوید:« این دنیا سراپا پشیزی ارزش ندارد.» سینهام مالامال درد میشود، « از موی سر تا ناخن پا درد میشوم.» رنج میکشم. «شیفتگی» را میشود در وجودش دید، بیآنکه دهان بگشاید. چشمهایش «زیبایی محض»ی را دیدهاند که اینگونه «خاک و خاکستر»شده. هیچ نمیگوید. هیچ نمیگوید.
بلند میشوم. قدم میزنم. تنهاتر از تن تنهای خویش. میروم بر تلّ شنی ساحل مینشینم. توی خودش چمباتمه زده. این« روح معصوم بشریّت» را چطور میشود از «سرگردانی» رهانید؟! آب دریا به پنجههای پایم میخورد. کمی بالاتر میآیم. دور، دورها پر از هیچ است. آب و آسمان در همند. آبی در آبی. سبز در آبی. مرغ دریایی گاه جیغ میزند بر سر سکوت و گوش دریا را کر میکند. «پچپچههای مرموز»، صداهای «موهوم» آشکارا به گوش میرسند. نزدیک و نزدیکتر میشوند:« سرما نخوری؟» و شال قرمزش شانههایم را گرم در آغوش میکشد. پس میزنم. میگویم:« هنوز تا زمستان چند قدم مانده.» میخندد.
میدانی؟ باید« سراپا محو تماشای دقیق» چهرهاش بشوی تا بفهمی جه میگویم. تیزی نگاهش دلم را زخم میکند. لبخند میزند. شال را بر میدارد. توی هوا میچرخاند. میرقصد. میدود. دور میشود. کوچک و کوچکتر. میشود یک نقطهی قرمز.
حالا فقط سایهی او و درد موهومش اینجا نشستهاند، روبرویم.دو دست بر زیر چانه چفت کرده و میگوید:« این دنیا سراپا پشیزی ارزش ندارد.» راست میگوید…
تمرین ۱- برداشت من از قلم رضا براهنی
شعر عاشقانه زمانی اثربخش است و تأثیری جهانی دارد که شاعرش خود سراپا از عشق لبریز شده باشد و عشق در روح و جسمش رسوخ کند. وقتی عشق در جان کلام شاعر عاشق، جاری شود، کلمات موزون میشوند و زیباییشان نمود مییابد. گویی کلمات عاشق شدهاند. اینگونه تراوشی که از عمق جان باشد، بی شک تأثیرگذار است و هر انسانی این عشق را در کلمات حس میکند. در حقیقت، شعر با کلام عاشقانهی عاشق معنا مییابد.
شعر، عشق شاعر را فریاد میزند و مخاطب و حتّی خود عاشق با هر بار خواندنش دوباره عاشق میشوند.
وقتی شعر و شاعر در هم حلول کنند، جهانی عاشق معشوق او خواهد شد. جهانی که در زمان و مکان جا نمیشود. شاعر معشوقش را ابدی میکند. هر خواننده با خواندن آن شعر به معشوق واقعی میرسد.
شعر عاشقانه، انعکاس و آینهی تمامنمای معشوق واقعیست.
هستی در خدمت شاعر عاشق است تا با کمک او معشوق را زیباتر و عینیتر به جهان بنمایاند؛ بنابراین عاشق یک کل است که برای یک معشوق کل و جاویدان، میسراید.
عشق حکمت و عقل را برمیچیند.
تمرین ۱
2. نوشتهی بسیار دلچسب و شیرینی بود. تکرار کلمات و عبارات، متن را نه تنها حوصلهبر نکرده بود بلکه شیرینیش هم دل را نمیزد و هر چه جلوتر میرفتیم کاممان شیرینتر میشد.
فکر میکنم آقای براهنی با این متن، هشدارهای ظریفی به شاعرانِ اتفاقاً عاشق داده بود.
اینکه در محضر معشوق، فروتنتر از خاک و خاکستر باشند و خود را یکسره هیچ بدانند.
و اینکه به میمنت عشقی که نصیبشان شده باید قصهی عاشقیشان را در بوق و کرنا کنند تا گوشِ جهانیان پر شود از عشق و دلدادگی و همه بدانند راه رستگاری در عاشقشدن است.
درس یک ماه دوم .رونویسی .
این روزها از روحی سیال به روحی راکد تبدیل شده ام.حاله ای از افسوس مرا محاصره کرده و پابه پایم برای برای از پا در اوردنم همراهم می اید.دیگر خواندن کتاب ها هی درام و رمانتیکم روحم را به وجد نمی آورد.دیگر راه رفتن بر لبه ی جدول مرا متصور تلاطم کشتی بر امواج نمیکند.این روزها ارزش های روز های پیشین برایم پشیزی هم نمی ارزد!فروتنی و تواضع را کنار گذاشتم و با بی حسی به زخم زبان ها حسد دوستان شب هایم را به صبح و صبح هارا به شب میرسانم و حسرت هارا بااشک بالا می آورم.البته همه ی این اتفاقات فقط در سلول های مغزم زندانیست.!چون هر صبح لبخند را روی لبانم میخ کوب میکنم و تا شب از امید حرف میزنم .خودم را مشتاق لحظه های زندگی نشان میدهم و جوری وانمود میکنم که انگار خوشبختی از جای جای خوشه ی زیستم جاریست…
یک)اگر دعای مادرت ! آن دمیدن جاویدان ، پشت سرت باشد، و سخاوت روزگار
در بهره بردن از عشق ،
حتما نصیبت میشود عاشق بودن !
عاشق بودن دست خود آدم نیست،
دست همان دعا مادر و سخاوت روزگار است….
وقتی عاشق شدی ، دیگر از شیفتگی به معشوق جااانی ات، عاشقانه شعرها در خفا و آشکار می سرایی،
از یک سو به خود می بالی که چنین عاشق شده ای !
و از سوی دیگر فروتنی ات نسبت به کل کائنات بیشتر میشود،
شیفتگی به معشوقت آنچنان روح ات را بزرگ میکند که دیگر در قالب جسم خود جای نمی شوی،
در خودت جا نمیشوی !
عشق قدرت عجیبی دارد ….
هرجا که سربرآورد،
چه در جسم معشوق ات،که اگر عشق ات آنجا سربرآورد از موی سر تا ناخن پای معشوق ات را سجده عبادت خود میکنی.
چه در روحیات خود عاشق که هرگز گناه خود بینی را مرتکب نخواهد شد،
و چه در سرودن اشعار و نوشتن متن ها برای معشوق اش،
متنی که یک عاشق بی مهابا و عاشقانه آن را نوشته باشد و یا سراییده باشد،مملو از مناجات مهر و عاری از هر خشونتی و عقابی است،
واژه ها در چنین متنی عاشق یکدیگر میشوند،
آن یکی معشوق دیگری و دیگری عاشق او!
و تسلسل وار مصیبت که نه، موهبت عشق تکرار میشود،
مگر میشود عاشق کسی شد و معشوق ات را دست آخر عاشق خویش نکنی،
هرگز نمیشود ، باور کن
معشوق اندر آتش عشق شاعر، میسوزد و خاک و خاکستر میشود،،،، تا به مرحله ذوب در عشق برسد و آنجاست که در قالب یک عاشق برای مدتی شاید کمی سرد بشود.
راستی ….عاشق هرکجا قدم بنهد ، آن جا را عاشق خود میکند ، معشوق اینها را میداند که این عین وظیفه اوست که در ملا عام اعلام کند که عاشقی دارد که او هم عاشقش شده است …
در سنگر عشق ، جای عشق ورزیدن است نه سانسور های بی وجدانی ،
اینجا سانسور مساوی است با وقوع یک جنایت ،
جنایت در حق بشریت،
انسان باید بداند که تصویر دقیق از عشق چیست، مفهوم صحنه عشق ورزیدن را بگسترد برای آدمیان ، چه بهتر که عاشق به یکباره خودش را وسط جمعیت انبوه آدمیان انداخته و بگوید از عشق ،،،
آنچه روان است میان عاشق و معشوق !
آنچنانی که آسمان جلوه ای از حرکت دست معشوق،،
و جنگل شرمنده چشمهایش ،،
و دریا وسعت نگاهش ،،
و کائنات جلوه حسن و جمالش،،
ولی از بارگاه عشق، تصویر دقیقی از حال و احوالات عاشقی کسی خبر نیاورده است هرگز …
بس که عشق سکوت آفرین است…
سکوت هایی که بوی عدم از وجود می دهد….
اگر عاشق کوه زمان را می یافت ، قطعا قله اش را فتح میکرد و زمان را برای نثار بی وقفه ی عشق به معشوق اش متوقف میکرد ، و این عشق را به ابدیت می رساند.
زیبایی همین است که یک دعا عاشق ات کند …
امیدوارم که عشق ذوب اتان کند، و درگیر سکوت بی مثالش شوید!
دو) بسیار بسیار زیبا و شگفتی آور بود …
متنی گیرا که به شدت تو را درگیر میکند،
میتوان آموخت که چقدر زیبا میشود نوشت، چقدر روان و نرم میتوان تاخت، و چقدر دلنشین میتوان گفت!
قلم جناب براهنی ، محسور کننده من را به جای خود نشاند و من را درگیر نقشه ذهنی خود کرد.
الحق که زیبا بود ….
سلام
تمرین دوم, درس اول, ماه دوم
آشنایی با این متن دریچه ای تازه در مورد عشق و نوشته عاشقانه برایم گشود. چند وقت بود می خواستم یک داستانک عاشقانه بنویسم و این نوشته برایم نگاهی تازه بود.
با کلماتی که از این نوشته بیرون آوردم یک مطلب نوشتم که بعد از تمام شدن متن فکر نمی کردم که بشود با آن کلمات چیزی جز آن نوشته بنویسم.
فهمیدم می توانم با کلمات, متنی منحصر به فرد خودم را بنویسم حال اگر ضعیف هم باشد, به هرحال آموختم که می شود با هرکلمه ای هر متنی را نوشت.
نویسنده در این متن طوری در مورد نحوه نوشتن شعر عاشقانه سخن گفته اند که گویی زبان فارسی و قواعد شعر گویی در مرحله کمرنگ تری قرار دارند و در ابتدا و در آخر فقط حس شاعر مهم است.
ممنون از استاد گرامی بابت معرفی کتابی این چنین پر بار.
سلام
تمرین اول درس اول, ماه دوم
عشقی از درون
تازه شروع به کار کرده بودم و می دانستم که نتیجه دلبخواه خودم را به دست می آورم. از دیدگاه همه این شیفتگی و علاقه من به این کار اشتباه محض است. آنها می گویند دارم راهم را اشتباه می روم و تجلیل از این چنین زیبایی, تا این اندازه, لوس و نابالغانه است و پشیزی نمی ارزد.
ولی من می دانم که راهم درست است آنها فکر می کنند عشقی که من دارم جلف و بی وزن است ولی اینطور نیست من می توانم با روح و جسم خود همه این ماجرا را احاطه کنم و همه واژه ها و کلمات را در اوج فروتنی در اختیار بگیرم.
سر تا ناخن پایم دور این کار می چرخند, دوست دارم تمام دقیقه هایم را صرف این نوشته ها بکنم.
در اتاق را می زنند و من از نوشته هایم جدا می شوم. به سمت در برمی گردم و می گویم : “بله بفرمایید.”
لاله رقص کنان داخل می شود. حریم نورانی و سیال قلم را به هم می ریزد و با خشونتی که می توانم آن را از پشت چشمان آرایش کرده اش ببینم. می گوید:
“بس کن, غرق این شهید نمایی ها شده ای خودت را در دخمه تاریک جنگ و تاریخ معاصر گم کرده ای.”
با دستش به سرتا پایم اشاره کرد و ادامه داد:
“جوانی از وجودت رخت بسته. صورت مثل ماهت چروک شده و حسرت در چشمانت خانه کرده است.”
صدای موسیقی از طبقه پایین می آمد, جشن و دورهمی گرفته بود اولش قرار بود فقط عصرنه و خلوت دوستان نزدیک باشد ولی حسادت و مصیبت مضاعف چشم تو هم چشمی آن را به جشن بزرگی مبدل کرد. بعث شد مرا که چون پرنده ای در گوشه ای خلوت کرده بودم و داشتم نوشته ام را بزرگ و بالنده می کردم, جدا کند.
روبه او کردم و گفتم:
“می شود مرا با کارهایم تنها بگزاری؟”
صدایش کمی بلندتر شد
“تنهایت بگزارم تا خودت را در این خاکستر و خاک ملال آور غرق کنی و آینده خودت و بشریت را نابود کنی. اصلا رهایت بکنم که چه بکنی؟”
با صدایی آرام که داشت در حنجره خفه می شد گفتم
“من دارم کلماتی را که تازه پیدا کرده ام تفقد می کنم و با عاطفه و سخاوت آبستن جمله های زیبای وصال می کنم.”
مطمئنم نفهمید چه گفتم چون “ایش” کشداری گفت و مرا در فضای خصوصی که به آن تعلق دارم و واقعیت من در آن نهفته است تنها گذاشت.
من در خیال می توانم زیبایی کهکشان را به پیش چشمان آدم ها بیاورم, می توانم از تاریخ و چنگیز و هیتلر بگویم, من می توانم کاغذ را با قدوم زیبای کلمات مزین کنم و با وقاحت تما خونخواران و خودکامگان را بر روی خط های کاغذ به جزاء اعمالشان برسانم.
همه چیز با کلمات بر روی خطوط مشکی کاغذ برملا می شود. مسافری که دارد به مقصد نزدیک می شود باید دودستی جهت را بگیرد تا بیراهه نرود و از همه چیز رها شود تا به سنگر امن خود برسد.
تمرین اول ماه دوم
1. میخواهم همهی کلمات و عبارات اضافه و مزاحم را دور بریزم.
در یک کلام، او عاشق من شد. او با یک بار دیدنِ من عاشقم شد. چقدر خوششانس بودم.
اَبَرکسی بود برای خودش، اما از وقتی عاشق من شده بود در یک هالهی فروتنی منزل گرفته و عجیب اینکه منِ بیمقدار را هم در یک هالهی تجلیل نشانده و خودش، دو دست زیر چانه چفتکرده شب و روز از من میگفت و میسرود.
من از ابتدا، آدم فروتنی بودم. -این فروتنیِ ذاتی را از مادرم به ارث برده ام.- باری از وقتی قرعهی فال به نام من افتاد و یکشبه شدم معشوقِ دلربای او از بالیدن به مقام خود ابایی نداشتم.
هنوز هم عاشق من است. چند روز پیش حرف زمختی زد که توقع تلطیف شدن از حرف عاشقانهاش خنده به لب میآورد: هنوزم وحشتناک دوستت دارم.
1-دختر به پدرش نگاهی انداخت. تحمل حرف ها کریه پدرش برایش خیلی سخت بود. این اولین بار نبود که پدرش با وقاحت تمام او را مورون میپنداشت. هر روز هم این حرفهایش مضاعف میگشت. به یاد مدح و تجلیلی که دوست صمیمیاش مالامال از تلطیف و فروتنی پدرش میگفت افتاد. پدر خودش هم مردی مهربان و جلیل بود اما از زمانی که مادرش فوت شده بود به مردی خودکامه تبدیل شدهبود و با تفقد فراوان هم نمیشد اندکی محبت در او یافت. دختر بیچاره به تنهایی در شوارع شهر قدم برمیداشت و امرار معاش میکرد اما بیشتر درآمدش خرج عیش و نوش پدرش میگشت. تا اینکه روزی وقتی که دختر در حال خرد کردن پیاز بود پدرش به قصد زدنش به او هجوم برد. دختر بیچاره بدون اینکه قصد آسیب به پدرش را داشته باشد و فقط از روی دفاع از خود چاقو را به سمت پدرش گرفت ولی…
2-تا به حال توصیفی به این زیبایی از یک مطلب خاص را ندیده بودم. به نظرم توصیف آنقدر کاملی است که یکی از دلایل خوب شدن شعر عاشقانه را ایجاد رابطه عاشقانه میان واژه ها میپندارد و دلیل دیگری را حسرت شاعر عاشق پس از گفتن شعر (به دلیل تعلق نداشتن شعر به خود شاعر) میداند. با این گفته اش هم همنظر هستم که شاعر عاشق را از خونخواران تاریخی لایقتر برای تاریخی شدن میداند. در کل توصیف بسیار زیبایی بود. شاید یک روز در حین نوشتن رمانم یک شعر عاشقانه هم نوشتم.
شرمنده استاد ماه اول که تموم کردم مدت طولانی تمرین نکردم.
به نام خدا
همزمان با اينكه چشم هايم اين نوشته دلچسب را ميخواند
دهانم اين بيت از حافظ را نيز زمزمه ميكرد
ما را به آب ديده شب و روز ماجراست
زان رهگذر كه بر سر كويش چرا رود
و مرا بيشتر در عمق اين نوشته فرو ميبرد.
كه مفهوم عشق واقعي از قديم الايام تا زمان حال
يكيست و آن هم تواضع و فروتنيست.
آن قدر بايد تقرير و بيانت با عشق عجين شده باشد كه جدايي الفاظ شعر از عشقت به معشوق امكان ناپذير باشد.
آنقدر بايد به كلماتت عشق بورزي كه حتى اگر مجالى براى عشق ورزيدن خودت نباشد،كلمات آن را جبران كند!
درست است قدرت احساسات از كلمات بالاترند اما قدرت كلماتى كه به انها عشق ورزيده شد با احساسات ادمي برابري ميكند.
تمرين دو:
كلمات زنده اند…جان دارند و به زندگى حيات مي بخشند.
اسامي و نام ها حيرت انگيزند.وقتى نامى به چيزي ميدهيم خاصيت معجزه آساى آن آغاز ميشود.
مثل نام هاى معشوق هايمان.
وقتى براى اولين بار صدايش كردم ناگهان بع دوست داشتني ترين اتفاق زندگي ام بدل شد.
حتي وقتي سكوت ميكنم كلمات ارامم نميگذارند و مي خواهند كه با او سخن بگويم.
سخناني عميق وريشه دار..حرف هايي بنيادي و مهم.كلمات مثل همه موجودات به توجه و و تربيت نياز دارند…مثل ايستادن و نشستنندكه بايد بياموزند چطور نشست و برخاست كنند..كجا و ناكجا دارند..
به جا و نابه جا…همين كه ندانى چه حرفي را كجا بنشانى نابه جا ميشود.
حرف ها هم مثل ادم ها لحن دارند…گاهى تند ميشوند… گاهي كند…
كلمات مثل شيشه هاي شكسته لبه هاي تيز دارند…
كلمات هم مثل بچه ي ادم تربيت پذير هستند..
گاهي سكوت…گاهي نگفتن…كم گفتن…حرف درست گفتن…درست گفتن حرف…چاره كار است.
طاهره حسينخاني
تمرین اول ماه دوم
تمرین۲
دکتر رضا براهنی خود یک شاعر و داستاننویس عاشق است. او عاشق کلمات است و کلمات عاشق او؛ همانطور که خودش گفته است کلمات هم عاشق میشوند. خیلی ماهرانه و عاشقانه واژهها را با تکراری زیبا کنار هم گذاشته و صحنهای عاشقانه را روی کاغذ به تصویر کشیده است.
تصور من هم از شعر عاشقانه همین است که رضا براهنی بیان کرده است. شعر عاشقانه شعریست که در آن واژهها به رقص درمیآیند و هر خواننده و شنوندهای را با خود همراه میکنند. واژههای شعر عاشقانه، آهنگی موزون دارند که هر خستهی ملولی را به نشاط میآورند و غم و اندوه و مصیبت را زیر خروارها شور و زندگی دفن میکنند و خیالی زیبا را به تصویر میکشند.
آری شاعر عاشق اگر تنها هم باشد اما با واژههای عاشقی که در شعرش به حرکت در میآیند، تنهایی را حس نمیکند. او با واژههایش همهی دنیای عشق را سیر میکند و اگر به معشوق هم نرسد، حسرتی ندارد.
تمرین اول ماه دوم
تمرین۱
زنی سفیدموی در تاریکترین دخمهها، بدیدهی حسرتوحسادت به عشق شبابی مالامال از حکمتی خاکستر شده میاندیشد. به آن عواطف و آنات روحی که در کهکشان شعلهور عشق، خوابوخوراک را از او ربوده بود. آن صحنهی عشق موهوم که در خلوت برای خود ساخته و روح معصومش را به پیکرهی معشوق پیوند داده بود.
دو دست را زیر چانه چفت میکند و شعر عاشقانهای را که دیگر پشیزی ارزش ندارد، زیر لب زمزمه میکند. سالها در سنگر عشق، بردگی کرد تا حصول زیبای واقعی معشوق را ببیند. چه مصیبتی بدتر از این مصیبت که چهرهی عظیم و زیبای معشوق ناگاه چهرهای کریه و خودکامه شود.
حال این بشریتِ تنها در حریمی نورانی و سیال، نادره شعری در هالهی فروتنی و اخلاص میسراید، تا با سخاوت برهاند روحیهی عاطفی زیبایش را از تمام رشک و حسدهای عشق ملالآور.
بانام و یادخدا تمرین های ماه دوم رو آغاز میکنم امیدوارم بتوانم به درستی انجام دهم
تمرین اول ماه دوم
سیده ژیلا اجاق
عشق صادقانه ترین وصمیمانه ترین احساسی است که دوانسان به یکدیگر دارند عشق ورزیدن آداب وتربیتی ندارد .مهم این است که خودتان باشید ومعشوق برایتان مهم باشد اما افراد خود شیفته بسیار حساب شده وسنجیده رفتار می کنند ممکن است مدت ها فکر کنند با چه هدیه ایی میتوانند شما را هیجان زده کنند یا از کدام نامه ها وکلمه های عاشقانه استفاده کنند که احساس عشق را درشما القا کنند. در این جا من تمرینم را به صورت یک داستانک کوتاه مینویسم.
داستان عشقی که به دلیل خجالت یا ترس به عشق دلخواه خود نرسیدزری دختر ۱۶ ساله بود که برای اولین بار عاشق پسری شد .پسر قد بلند وصدای بمی داشت دختر خجالتی بود نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند .از اینکه راز این عشق را درقلبش نگه می داشت ودورا دور او را می دید احساس خوشبختی می کرد در آن روزها حتی یک سلام به یکدیگر دل دختر را گرم می کرد .اما زری هر روز در دفتری که برای خود داشت یک جمله را برای پسر می نوشت زری عاشقانه دوستش داشت اما بخاطر خجالتش هیچ وقت نتوانست علاقه اش را به پسر بگویدزری بعد از مدتی ازدواج کرد اما نه با کسی که عاشقش بود .با کسی ازدواج کرد که او عاشق زری بود اما زری هیچ وقت نتوانست عاشق کس دیگری باشید ازدواج زری با عشق نبود ،ازدواج زری به صورت اجباربود ولی زری فکرش پیش کسی بود که ۱۶ سالگی عاشقش شد .عاشق قصه ما همچنان در غم فراق یار به سر میبرد تا اینکه روزی این فراق به وصال مسیر گرددوروزی برسد که سیمای زیبای معشوق درمقابل چشمان او قرار گیرد معشوق را ببیند واز ته دل اشک شوق از چشمانش سرازیر شود. زری قصه ما دیگر متحول شد میکوشد تا به دست آورد آنچه را که لایق آن است عاشق قصه ما اما همچنان برای دیدن عشقش تلاش میکند تا روزی بتواند به او بگوید که عاشقانه دوستش دارد .
این تمرین من را یاد کسانی انداخت که در زندگی به عشقشان نرسیدن (بدترین درد این نیست که به اونی که دوستش داری نرسی ،بدترین درد این نیست که عشقت بهت نارو بزنه ،بدترین درد اینه که یکی رو دوست داشته باشی و اون ندونه )
از نوشته ی دکتر براهنی دریافتم که ، عشق اگر عشق درست باشد ، میتواند ، یک جامعه و یک فرهنگ و انسانیت را نجات بدهد!
و تنهاچیزی که مایه ی پیوستگی ویکی بودن انسان ها از قطب شمال تاقطب جنوب است ، عشق است!که هیچ مرز، دین ، وسیاستی نمیتواند درآن تفرقه افکنی کند!
و اگر عشق در زندگی نباشد، هیچ چیز در زندگی علتی ندارد و به دنبال آن هیچ معلول بامفهومی نیز وجود ندارد ، و من فهمیدم ، عشق شاعر را بوجود میاورد ، و شاعر عاشق را!
و شعر به علت فروتنی بسیار خاک درگه اهل عشق است و تنها افراد کمی، عشق راستین در زندگی تجربه میکنند ، ودیگران پوستین عشق را!
و دیگر جنبه ی عشق این است که وقتی گرفتار عشق حقیقی میشویم ، ناخواه آن را به جهانیان عرضه میکنیم تا اسطوره ای شود مثال نازدنی !و عشق فروتن و سخاوت و زیبایی و فراق و آوخ رابه دنبال خود می اورد
همچنین عاشق ، معشوق خود را زیباترین پدیده ی جهانی و بشریت میداند که، در وصف او قصه ها و شعر ها می سراید.
و عاشق هرچیزی جز معشوق را سردی و زشتی میبیند و یاآنها را صورتی دیگر برای تشبیهات خود برای عشق خود میبیند
شرح غم عشق است ، به خاموشی اداکن
این قصه دراز است ، نگه دار قلم را
آشوبگرجان، سلام!
این دومصرع تامدت ها رهنمود من ، در داستان عاشقانه ام باتو بوده اند، ولی دیدم، دیگر جان به لب ، سینه و دل چاک زده
بال و پر برخس و خاشاک زده ، گشته ام.
و بهتر است سِرّ دل را باتوبگویم :جانان!درمحضر تومیخواهم ، از خاک و خاکستر هم فروتن تر شوم ، چراکه عشق فروتنی میخواهد، دلنواز من !
البته که منظور از عشق ، عشق واقعیست ، نه این رمانتیک بازی های جلف بازاری بی وزن و آهنگ و بی سواد دبیرستانی ،و نه این قهر های لوس نوبالغان !درسته صنم، من از عشق افلاطونی باتوحرف میزنم .
دلارام من! عشق شبابی من نسبت به تو، مالامال از حکمتی خاکستر شده و فروتن شده است. و من قصد دارم ، درقالب واژه ی عشق ، از موی سر تاناخن پای تورا تجلیل کنم !و می بایست واژه ها ، خاک پای معشوق من را فروتنانه تقبیل دهند؛تاشیفتگی من را به معشوق درکالبد کلام نیز، بانیروی تمام نشان دهند. دلنواز!همانطور که من و تو عاشق و معشوق هستیم، من هم واژه هارا باید عاشق و معشوق یکدیگر سازم تابهتر و بیشتر به مقصود که توهستی ، نزدیکتر بشوند، و این تعشق را سیال و تلطیف کنند! ولی من دراینجا حسرت میخورم ، که چرا کلمات این همه به معشوق نزدیک هستند و من نیستم! و آیا همین حالت موقت خود مصیبتی بسیار نیست؟دلارامم؟ اما این عمل انسانیت مضاعف و سخاوت من را نشان می دهد ، و گرچه گاهی سخاوت همان فروتنی است ، ولی شرط عشق حکم میکند که من دیگر از فداکاری هایم حرفی به زبان نیاورم ، چون نمیخواهم حتی ذره ای تجلیل من را از یک چهره ی جلیل کمرنگ بکند. حال میخواهم علنا و عملا ، قدما و قلبا به تو عشق بورزم ، چون دلنواز من !خالی ماندن سنگر عشق ، خالی ماندن سنگر بشریت خواهد بود!
محبوب من!رحمت آور به دل بی قرار من!
بخاطر اینکه را بطه ی بین من و تو سالم ترین ، رهاترین ، زیباترین ، عمیق ترین ، صادقانه ترین رابطه ای است که تاریخ روح بشر به خود دیده است !
وچهره ی دلگشای نادره ی تو وظیفه ی من عاشق را براین میکند که ، جانفزا بودن تورا به تمام بشریت علنی بکنم .
بدان تصویر دقیق تو، از روبه رو و از نیمرخ ، از وقوع هزار و یک جنایت جلوگیری میکند، و تو از آن چهره های نایاب طبیعت هستی ، که به تنهایی تمام زیبایی طبیعت را ضبط و سانسور کرده ای و نیکو منظر تمام جان من گشته ای !
دلربای من! جمال توکه بسی با صفا تر از هر نوبهار است ، باید درنجات یافتن روح معصوم بشریت ، به من کمک هابکند . و بخاطر وجود تو، تاریخ باید روح معشوق را درذهن مردمان بپروراند ، درغیر این صورت بشریت تنهای ما نمیتواند، بایک بشریت تنهای دیگر خلوت کند؛ و کوه زمان را از پیش رو بردارد.
درآخر میخواهم بگویم که، درآن دیدگانی که می بارد از آن ، تمنا ، تمنا، تمنا، نگاهی که برجانم افکنده آتش
نگاهی که در دل به پاکرده غوغا ، نگاهی که آن را به جان میپرستم ، نمیبخشم آن دیدگان را به دنیا!
در مقابل چشمان زیبای تومیتوان درک کرد که بشریت ، چقدر از زیبایی کم بهره برده است . محبوب من!
فقط گه گاهی از پشت دیوار های سنگی و آهنی سانسور چهره ها وچشم های زیبایی بیرون میپرد، که آن نگاه سراینده ی آرزوهاست .
و درآن یک جهان راز ، پنهان است و درآن ، عشق و عفت هویداست.
ودر آن همه عشق و الهام و احلام و رویا و لطف زیبای آسمانی و آرزو ها و امید های فردا پیداست !
چه خوش است که من در دیدگان توجمال خدارادیدم ، طوبی للمتکلم الذی قال :شاهدان گر دلبری زین سان کنند
زاهدان را رخنه در ایمان کنند
هرکجا آن شاخ نرگس بشکفد
گلرخانش دیده نرگسدان کنند!
سلام
تمرین ۱ -ماه ۲
۱:
در یک صبح بهاری با صدای چهچه بلبل از خواب برخاستم . از کلبه ی چوبی قدیمی وسط جنگل بیرون زدم؛ رفتم و در همان آبشار سیال ، آبی بر دست و صورتم زدم، سردی آب دست هایم را منجمد کرد و مرا یاد روز برفی در کوهستان انداخت…
صدای آبشار و پرندگان مختلف زیبایی جنگل را مضاعف میکرد.نزدیک کلبه رفتم و آتش را روشن کردم تا غذایی فراهم سازم غذا را گذاشتم و رفتم تا گشتی در جنگل بزنم . نشانه هایی دیدم از کار های کریه ی انسان ها که با تمام وقاحت و بی شرمی زباله ها را بر جان طبیعت می اندازند . سریع دست به کار شدم و برای تلطیف دوباره جنگل زباله ها را جمع کردم . همیشه کامه ام این بود که در جنگل زندگی کنم اما به دلیل برخی مسائل شرایطش پیش نیامد اما حال که جنگل مرا در آغوش خود گرفته و با تک تک نفس هایش آرام می گیرم تلاش می کنم تا او را زنده نگه دارم.
۲:
با خواندن صفحاتی از کتاب جناب رضا براهنی به ارزش داستان های عاشقانه پی بردم و من هم در کل بیشتر علاقه مند به نوشتن داستان ها و اشعار عاشقانه هستم و این را آموختم که شعر عاشقانه باید با تمام احساسات و عواطف بیان شود تا مخاطب را تحت تاثیر قرار دهد طوری که تنها اسمش شعر عاشقانه نباشد.
اشعار عاشقانه را باید به خوبی توصیف کرد و به آن وسعت بخشید و اینکه باید خود را (در اشعار عاشقانه)بسیار فروتن ساخت و باید آن را طوری نوشت که با خواندن شعر تصویری در ذهن مخاطب از معشوق شکل گیرد …
ماه دوم تمرین اول
قسمت ۱
گفتن از عشق و عاشقی در هر سن و حالی که باشیم ، جرقهای از شور و هیجان را در روح و روان ما را روشن می کند .
هر یک از ما چه در شروع راه باشیم ، چه در میانه ی عمر، تجربیاتی در این خصوص داشتهایم . البته به نظر من ، بدون داشتن تجربه عینی هم به طور ذاتی درک این احساس مقدس برای هر موجودی ، قابل حس و ملموس است ، چرا که ، از سرشت آدمی سرچشمه میگیرد . سرشت دوست داشتن و دوست داشته شدن ، سرشت محبت کردن و نوازش کردن ، سرشت محبت طلبی و نوازش خواهی .
حال در این مسیر کیفیت و خلوص این عشق و عاشقی ، شاید با بالندگی و رشد شخصیت افراد مرتبط باشد . عمق این احساس در بعضی مواقع ، فراتر از تفکر و زندگی روزمرگی بشر می رود . و چنانچه داستان این دلدادگی و عشق ، توسط نویسنده یا شاعری ، ثبت و به گوش همه برسد ، تبدیل به یک اسطوره می شود . شاید هم مثل یک شجره نامه ی عشق در طول تاریخ قابل تامل و تعمیم در تمام سطوح انسانی گردد و الگویی برای آیندگان شود .
پس شاید بتوان گفت ، نوشتن از عشق و عاشقی مثل یک رسالت بر دوش همه هنرمندانِ دست به قلم میباشد که در این را طی مسیر میکنند.
قسمت ۲
شیفتگی و شتابزدگی در عشق و عاشقی بین نوبالغان ، بسیار رواج دارد .
به زمان عاشقی آنقدر هیجان زده محو جمال و زیبایی یار می شوند و از چهره او یک زیبایی محض در تخیلات خود میپرورانند که ، انگار در تمام عالم خلقت ، همین یک انسان خلق شده که ، گرداگردش را هاله ای از اولویت و معصومیت فراگرفته ، و اوست که به عالم بشریت افتخار داده و قدوم برگبان و مبارک خود را ، روی زمین نهاده .
و این عاشق تازه کارِخام ، در خیالات خویش ، همانند کودکی با دو دست چفت شده در زیر چانه ، خود را در حال تخیل از یک چهره جلیل میبیند . و هنگامی که از این خیال و خواب خوش به دخمه ی خلوت و تنهایی خویش بر میگردد ، آه از نهادش بلند میشود .
این عاشق دل خسته ، مدام تمایل دارد که مکنونات قلبی خودش را ، در ملأعام جار زده و عشق سوزان خویش نسبت به معشوق را برملا سازد . حضور معشوق در کنار نامش ، انگار عامل رستگاری روح پریشان اوست . گویا ، با حضور معشوق ، انسانیت مضاعفی پیدا میکند .
در خلوتی موزون و عاشقانه ، احساساتش دچار انفجار شیفتگی میشود ، که این برایش ،غیرقابل تحمل می نماید . و این روح را متلاطم هرلحظه منقلب می سازد . البته این احساسات معمولاً راه به جایی نمیبرد و با گذر زمان در سرسرای روزگار، پخته شده و ، هیجانات و بیقراری های روحی رخت بر می بندد . و این امر موجبات آگاهی و شناخت بیشتر شخص از خویش و احساساتش را فراهم میسازد ، تا جایی که ، شاید سالها بعد ، با به خاطر آوردن آن همه زجر وعذاب ، شور و اشتیاق خود را سرزنش نیز نماید . انسان است دیگر، باید در گذر زمان پخته و آب دیده شود .
تمرین اول درس اول ماه دوم:
یادداشت:
دیشب باز بیخوابی امانم را بریده بود و دوباره به بالکن اتاقم پناه بردم. در تاریکیِ اتاق به دنبالِ خودکار آبی ام گشتم و در عالم واژه ها خودم را غرق کردم تا با این کار خواب به چشمانم برگردد.
به اطرافم، صدا ها، نورها و حس ها دقت کردم و همان ها را به گونه ای که بود بر روی کاغذ آوردم، اما ته دلم باز هم از نوشته ام راضی نبودم و برایش پشیزی ارزش قائل نشدم. فکر میکردم که این رمانتیک بازی های جلفِ بازاری ام دیگر خریداری ندارند و برای خلق یک اثر ادبی مهم و ماندگار در تاریخ نمیتوانم با این حس آمیزی ها حقِ مطلب را ادا کنم.
ماه با سخاوت تمام بر کاغذِ تیره ام نورافشانی میکرد تا شاید از این حس های موهومی که تجربه میکردم جمله ای مرا به رستگاری در دنیایِ ادبیات برساند و از لذت های بهشتی نوشتن سیرابم کند.
بیخوابی ملال آور بود و این پروسه ی ادامه دار را در زندگی ام مصیبت بزرگی میدانستم. حتی پاییز هم با قدومِ برگسان و مبارکِ خود نتوانسته بود کلافگیِ تابستان را از روحم بیرون بکشد و آرامم کند.
دیشب من کودکِ درونم را در دخمه ای که سال ها پیش او را زندانی اش کرده بودم یافتم و از دیدنِ چهره ی کریه خودکامه ی منطقی و عاقل اندر سفیه بزرگسالی ام که این بلا را بر سر طفلِ بیچاره ام آورده بود بیزارشدم از وقاحتِ خودخواهی اش متعجب گشتم. هر چه بیشتر مینوشتم، تنهاییِ روحِ معصومِ بشریت را عمیق تر درک میکردم چرا که کم نیستند آدم هایی چون من، که کودکِ بازیگوشِ درونشان را با کلامی تلخ و سرزنش گرایانه میآزارند، شهید نمایی و قربانی نمایی در زندگی را به او میآموزند، ذهنش را از دنیای کودکانه اش به سویِ پچپچه های خاله زنکانه ی دیگران هدایت و وادارش میکنند تا مطابق با معیارهای دیگران زندگی کند و نفس بکشد، توانایی های خودش را نادیده بگیرد و به جای بالیدن به دستاوردها در عمرِ محدودش، با مقایسه کردن نفسش با دیگران، رشک و حسد را چون علف هرزی در باغِ ذهنش پرورش دهد.
به حالِ زارِ خودم و طفل درونم بر روی سردیِ زمین بالکن گریستم. خوب که گریه کردم و سبک شدم تصمیم گرفتم با زیاد نوشتن در زندگی ام و ادامه دادن این راه بینش جدیدی پیدا کنم و برای رسیدن به این بینش تلاش کرده و زمان بگذارم و با وجود تمامِ دلسردی ها و ناامیدی هایم باز با آغوش گرم به سنگر عشق پناه ببرم و به مدح و ستایش خدایی بپردازم که مرا با تمام نواقصم دوست دارد و نعمت هایش را از من دریغ نمیکند.
*کلمه هایی که از متن دکتر براهنی کلمه برداری شد و در این یادداشت مورد استفاده قرار گرفت:
بالیدن_کلام_رمانتیک بازی های جلف بازاری_عالم واژه ها_شهید نمایی_دخمه_پشیزی ارزش ندارد_حق مطلب را ادا کردن_مصیبت_ملال_سخاوت_رشک و حسد_روح معصوم بشریت_ با قدوم برگسان و مبارک خود_رستگاری_چهره ی کریه خودکامه_وقاحت_مدح_پچپچه_موهوم_بینش_سنگر عشق
تمرین دوم درس اول ماه دوم:
نکاتی که از متن دکتر براهنی آموختم:
1.یک شاعر عاشق باید فروتن باشد و این فروتنی و شیفتگی خودش به معشوق را در کلامش نشان دهد.
2.دکتر براهنی به خوبی تفاوت بین عشق واقعی و عشق غیر واقعی را با آوردن عبارتِ(رمانتیک بازی جلف بازاریِ بی وزن و آهنگ و بی سواد و قهرهای لوسِ نوبالغان هنوز از نظر جسمی و روحی و عاطفی به جایی نرسیده) نشان میدهد و عشق واقعی را عشقی میداند که در قالب واژه به تجلیل از موی سر تا ناخن پای معشوق میپردازد.
3.تنها در صورتی واژه ها هم عاشق معشوق میشوند که شاعر به عاشقانه ترین حالت ممکن آن را سروده باشد و شعر به گونه ای باید سروده شود که وقتی شاعر از آن دور میشود و خواننده سال ها بعد آن را میخواند به خوبی درک کند که شاعر چه حس و حالی داشته است.
4.دکتر براهنی فروتنی و سخاوت شعر عاشق را این گونه تعریف میکنند که شاعر با سرودن شعر و سپردن معشوق به دست واژه ها و دور شدن از صحنه ی عشق میگذارد واژه ها عشق بورزند. شاعر کار بزرگی انجام داده چرا که زیبایی که مربوط به گذشته بوده به دست آینده و آیندگان سپرده است و او با برملا کردن حریم خصوصیِ خودش یک زیبایی واقعی را به روح معصوم بشریت تقدیم کرده است و شاید اگر به شعرهای عاشقانه به دیده ی با دقت تری نگریسته میشد میتوانست جلوی خیلی از جنگ ها و خودکامگی های بشر را بگیرد.
5.دکتر براهنی شعر عاشقانه را نه تنها خلوت دو انسان با هم و ارتباط گرفتن آن ها بلکه خلوت یک بشریتِ تنها با بشریتِ تنهای دیگر میداند. در این جا بود که من یاد کتابِ مردان مریخی و زنان ونوسی افتادم چون در آنجا هم مرد و زن را ، دو سیاره ی جدای از هم میدانست که در پی کشفِ یکدیگرند و با عمیق ترین عواطف روحی در برابر هم قرار میگیرند.
6.شعر عاشقانه دیگران را هم به خلوت کردن با یکدیگر دعوت میکند و بدین گونه در جهان میتوان تا حدودی صلح برپا کرد.
7.نویسنده به سلامت بینش و خلاقانه ی شاعرعاشق اشاره میکند و آن را از دست و پا زدنِ بیهوده ی کودکانِ نوبالغ و پیرانِ طفل مانده در عواطفشان، جدا میکند. وی دقت و تمرکز در دقت را راه به دست آوردن این سلامت و بینش میداند.
حس و نظر من درباره ی نوشته ی دکتر براهنی:
از نظر نویسندگی نثر دکتر براهنی را شیوا و رسا دیدم و با این که از خواندن این متن کوتاه مدت هاست که طفره میرفتم و آن را سخت میدیدم اما با تشبیهات به جایی که به کار برده شده بود
( مثل تشبیه شعر عاشقانه به کوه کنار جاده)، به خوبی با متن ارتباط برقرار کردم و با این که کمی وجود کلماتی عربی در متن تو ذوقم زد اما دکتر براهنی آنقدر ترکیب های ناب و زیبای فارسی به کاربرده بودند که آن چند کلمه ی عربی درش گم بود.
در کل متن دوست داشتنی بود، از آن آموختم و لذت بردم.
ماه دوم:تمرین اول(بخش دوم)
حس و نظر خودتان را دربارۀ نوشتۀ دکتر براهنی بنویسید. از این نوشته چه چیزهایی میتوان آموخت؟
میتوان معنای و مفهوم شعر عاشقانه را آموخت تا نیاز جامعه به شعر عاشقانه برای رهایی از هر قید و بند دیگر
دکتر براهنی با قلم زیبای خود شعر رادر آمیختگی عاشقانه به زیبایی بیان کرده و تصویر سازی زیبایی از عاشقان واقعی میسازد وتا جایی پیش میرود که عشق میان زن و مرد را به خاتمه دادن به هر جنگ و جدل سیاسی میداند و نبود عاشقان و عشق را خالی ماندن از سنگر بشریت میداند او از روح تلطیف یافته شعر عاشقانه تا تجلیل معشوق سخن میگوید تا به روح بشریت را اعتلا دهد و روح بشر را به سمت عاشقانه زیستن می برد تا از جنگ وجدل به دور بماند و راه خویش را در تجلل عشق پیدا کند و زندگی بشریت را به سمت و سوی بهتری بکشاند…
ماه دوم:تمرین اول (بخش اول)
من به عاشقانه شعرگفتن ایمان دارم.وقتی کلمات در شیفتگی معشوق می رقصند واز شیفتگی معشوق کلام به خودش می بالد و در هالهٔ فروتنی خود شیفته ی کلام می شود.عشق فروتن بودن میخواهد وبه دور از نگریستن در این موجودات محتاط ایستاده است.عاشق به دنبال کلامی می گردد تا انفجار شیفتگی خودش را در قالب جمله ی رسا به معشوقهٔ خویش بگوید تا هالهٔ ی تجلیل از معشوق را در بیانی زیباتر به شعر آمیخته کند ودلبری خود را برای معشوق آغاز نماید…شاعر عاشق واقعی به دنبال ارزش می گردد که در بیان اشعارش از رمانتیک های کوچه بازاری دوری می کند و قهر های بی جهت نو بالغان را به رسمیت عاشقانه نمی شناسد و هوا و هوس می نامد چرا که عشق از همه ی این بازی ها مبرا است…عشق به دنبال واژه ها میچرخد وخودش را در قالب شعری زیبا پیدا می کند،معشوق در نظار شعر عاشق مالامال به دور واژه هایش می چرخد وبه دنیای عالم واژه ها پا می گذاردتا تخیل خود رامعنا بخشد و رویاهایش را به واقعیت نزدیکتر کند تا صدای شعر را در رویاهایش بشوند،عاشق در راه عشق می گردد تا حریمی نورانی خود را در عظم معشوقه ی خود پیدا کند .شعر رخت می بندد واز تاریک ترین دخمه ها می زداید تا به انسانیت مظاعف دست پیدا کند و از برکتش حق مطلب خویش را به صداقت بیان کند ازاین پس واژه ها عاشق معشوق می شوند وکلمه ها باهم خلوت میکنند ،خلوتی موزون و عاشقانه برای تفقد چشم معشوق واز خاک و خاکستر بیرون می آیند و عشق را به سوی آینده ی نجات بخش می برند تا در تاریخ خصوصی خود ثبت کنند .اجر شعر را فقط نوای معشوق می تواند معنا بخشد تا روح شاعر را نجات دهد و از بی پروای خویش روح معصوم بشریت را در جهان شعر معنا کند.حصول زیبایی شعر در معنای برانگیختن احساس خواننده ی آن به رسمیت شناخته می شود تا از رحمتش برگستانی به شادمانی باغ خویش را مزین به رقص برگ هایش کند .شعر خالق آینده ی روح بشر است تا چهره ی کریهٔ خودکامه ی را نشان دهد و در درونش افکار خواننده ی خویش را بپروراند تا از وقاحت جاهلان به دور شود و چهره ی جلیل خود را در آیینه ی نورانی جهت دهد .
شعر اما گاهی در مدح جلادان برای سخره گرفتن در می آید تا مانند جاسوسی زیرجلکی حرف خود را در ایهامی پر معنا بیان کند.
شعر گاهی برای پیران طفل مانده،جوانی می کند و آن ها را از استیصال خویش دور می کند تا سلامت خلاقانه ی خود را به بشریت نشان دهد .شعر از وجود پر معنایش جمع و جهانی را از ایدئولوژی های سیاسی واجتماعی خود به شوارع واژه هایش می کشاند تا خودش را به جهانیان اثبات کند …
تمرین 1/2
نوشته ی زیبا و گرانمای دکتر براهنی سرشار از کلمات غنی و ترکیبات عالی است، هر خط و هر جمله از نوشته های ایشان زیبنده و دارای مفهوم عمیقی از روح عاشقانه شعر گفتن است، نکات و مفهومی که ایشان به آنها پرداخته اند جوهره ی اصلی و ناب شعر عاشقانه است که کمتر کسی میتواند، آن را به این زیبایی به رشته ی تحریر در آورد. دکتر براهنی به مقوله ی شعر عاشقانه بسیار عمیق و ژرف پرداخته اند و استفاده ی ایشان از کلمات و توصیفاتشان به زیبایی خود مفهوم نوشته است.
متنی که ایشان به رشته ی تحریر در آورده اند، مانند یک شعر عاشقانه لطیف و دارای وزن و آهنگی از کلمات است که باهم به حرکت در می آیند و به دل و جان مخاطب می نشینند، واژه هایی به غایت زیبا و توصیفاتی ظریف و عالی که خواننده ی اثر از خواندنشان لذت کامل را میبرد.
تصورات ایشان از شعر عاشقانه درست به مانند عاشق شدن، نغز و دارای ظرافت طبع است.
نکاتی که ایشان به آن اشاره کردند نه تنها در شعر عاشقانه باید جریان داشته باشد بلکه در نوشته ها و متونی که به عشق هم مربوط باشند باید روان و دیده شود چون ایشان گوهره ی عاشقانه نوشتن را بیان کرده اند و با هر کلمه ای که این بزرگوار به آن اشاره نموده اند روح نوشته ی عاشقانه را میتوان در آن دید و نوشته ای که دارای روح نباشد به منزله ی انسانی است که جان ندارد.
درس اول قسمت دوم تمرين
صبح جمعه ها اگر بمب هم
مي انداختند دل از خواب نمي كندم، اما اين جمعه فرقش با ديگر جمعه ها زمين تا آسمان است ،آخر قرار است تا چند ساعت ديگر تويي را ببينم كه پير روزها را با منت گذاشتن بر سر زمان در آوردم و به اميد امروز به انتظار تويي نشستم كه دنيا بدون او پشيزي برايم ارزش ندارد .
چقدر زمان به مصيبت گذشت در اين چند روزي كه چشمانت را نديدم ،چشماني كه در مقابلش آبي دريا رنگ پريده است .
چقدر ملال انگيز كه هر چه به ديدار نزديك تَر مي شوم ساعت كند تَر
مي گذرد ،به گمانم دارند تلافي
مي كنند .
كاش دنيا از خر نظم پايين مي آمد و اين چند ساعت را از تاريخ فاكتور
مي گرفت و تو با آن همه زيبايي محض در بَرَم بودي و من دست در زير چانه چفت مي كردم و درگير انتخابي سخت كه نمي دانستم محو حركت لبهايت شوم كه رنگ و شيرينيش طعنه به انار مي زند يا بدون پلك زدن مسخ نگاهي شوم كه مرا از زمان و مكان جدا مي كند .
كاش جنگل موهايت رقص كنان از ميان دستانم حركت مي كردند و من نوازش كنان مست بويش مي شدم و مثل هميشه نفسهايم با هرم نفسهايت به شماره مي افتاد
و در اين لحظه تمام بشريت و دنيا غرق تماشاي صحنه ي عشق بازي ما
مي شدند تا همگان ببينند در اين دنياي پر فريب به دور از جلف بازي بي وزن و آهنگ و كودكانه ،اين چنين شيفتگي و عاشقي و عاشقانه گفتن عجيب نيست اگر معشوقه تو باشي .
اصلا اين همه زيبايي و جمال سخاوتمندانه نيست وقتي واژه ها در برابرت حقير مي شوند .
و چقدر به خود مي بالم وقتي عشقت ،مكان و زمان را به سخره
مي گيرد و هر روز شدت و حدتش مضاعف تَر از قبل مي شود .
اگر هيتلر و تمام خونخوارگان معشوقي همچون تو داشتند ،آن حجم از خشونت از عالم رخت بر مي بست و ديگر هيچ خوني در هيچ جنگي ريخته نمي شد.
كاش مي توانستم از تو در ميدان شهر تنديسي مي ساختم يا ديوار هاي شهر را با چهره ي تو يا اسم تو مزين
مي كردم ،اما نه ،نكند شهر همه عاشق تو شوند و اين بار جنگ بر سر تو شود ،آن وقت حسادت جان از تنم بيرون مي كشيد.
با فكر كردن به تو تنم بوي تورا
مي گيرد و اكنون كه ديدنت نزديكتر شده است تمام فضا پر شده از بوي تن تو .
بايد همين طور با فكر كردن به تو آماده شوم تا لحظاتي ديگر تصوير عيني تورا چشمانم ببيند و زيباييت را در آغوش با بوسيدن تجليل كنم .
قسمت اول تمرين درس اول
از قلم استاد براهني اين گونه استنباط كردم كه در جامعه و بين بشريت دو گونه عشق وجود دارد .يك عشق حقيقي و ديگري توهم عشق .
عشقي كه حقيقي باشد ،معشوق ،زيبايي محض
مي شود و هريك از اشيا تلطيف
مي شود تا خود را در آينه ي چهره ي معشوق بيارايد.
و خود عاشق خاك و خاكستري
مي شود به پاي معشوق
و شيفتگي كه خود انفجاري است ،توام با فروتني هاله ي نوراني مي شود به دور او .
هر وقت سخن از عشق
مي شود ،حافظ،مولانا ،شمس و معشوقه هايشان برايم تداعي
مي شوند و همچنين شاعران عاشقانه سرايي در خاطرم ،مقابل چشم
مي آيند كه گاهي خودشان هم به شعرهايشان حسادت و رشك
مي ورزيدند ،از آن رو ،مي ترسيدند نكند كسي با شعرهايشان ،عاشق معشوقه هايشان شوند. و اي كاش چنين عشقي جهان را فرا گيرد .
آن وقت هر كسي چهره ي معشوقه ي خود را روي ديوار شهر مي بيند و ميدان هاي شهر پر مي شود از
تنديس هاي قلب هاي عاشق،از اين رو ديگر هيچ جاي جهان تفنگي پر نميشود و بمبي فرو نمي ريزد و جنگي سر نمي گيرد .
و اما امان از توهم عشق كه نتيجه اش دستپاچگي كودكانه ي نابالغي است كه ميخواهد عشق را بي اعتبار كند.همان توهمي كه امروزه تمام جهان را فرا گرفته و چيزي نيست جز تغيير هورموني و منفعت طلبي.
هميشه برايم عشق سوال بوده كه چه تفاوتي با دوست داشتن دارد و هميشه گمان مي كردم كه دوست داشتن چند درجه ،مرتبه و شدتش از عشق كمتر است در حالي كه دو مقوله ي جدا هستند،در عشق عقل دخل و تصرفي ندارد اصلا عشق
پرده ي نامرئي است كه مقابل عقل،چشم و گوش قرار مي گيردو عاشق چيزي نمي بيند جز چهره ي جليل و عظيم و زيباي معشوق و چيزي نمي شنود جز صداي دلرباي او.و اگر اين حس آگاهانه باشد و دل بپسندد و عقل تاييد كند ديگر اسمش عشق نيست انتخاب آگاهانه است كه به دوست داشتن معروف است.
و از نظر من عشق در اين زمين و زمان فقط مختص يك موجود زميني است .عشق مادر به فرزندش كه
بي چون و چراست .همان عشقي كه اگر روزي هزار بار فرزند خطايي كند عين هزار بار را مادر مي بخشد.
اما كدام عشق ديگري را در اين زمانه مي شناسيد كه اين گونه بي چون و چرا باشد ؟ امروزه عشق ها ساعتي شده ،صبح ها عاشق و شب ها فارغ مي شوند اين آدمك هاي عاشق نما .در ابتدا تند و آتشين هستند ،اما به مرور زمان و با هم پا و هم سفر شدن در مسير زندگي با معشوق ،از شدتش كم و گاهي طوري نابود
مي شود كه گويي از ازل اصلا عشقي وجود نداشته است .من از ديدگاه خودم صحبت كردم تا بگويم من چنين اعتقادي به موجوديت عشق دارم و معتقدم هر احساسي كه در اين زمانه وجود دارد از دوست داشتن آگاهانه است كه به اشتباه عشق خطاب
مي كنيم .تمام اين حرفها را زدم كه بگويم با چنين پيش زمينه ي ذهني ،قلم بعضي از شاعران در مورد عشق آنقدر زيبا ،پر قدرت و با نفوذ است كه گاهي با خواندن و شنيدن عاشقانه هايشان لحظه اي چنين عشقي را تصور ميكنم و در دل خواهان مي شوم .و احساس ميكنم چقدر در اين برهه از زمان جاي شاعران عاشقانه سرايي كه استاد بيان كردند ،شاعراني كه علاوه بر عاشق بودن عاشقانه گفتن و نوشتن هم بلد باشند كم است ،شاعراني كه كلماتشان هم عاشق باشند ك گويي هر كس حتي آدم هاي بي اعتقاد به وجود عشق ،بعد از خواندن و شنيدن شعرهايشان هوس عشق و عاشقي و رسوايي به سرشان بزند و اساس شعر عاشقانه كه تماما تجليل از يك چهره ي جليل است ،در شعر به نمايش گذاشته شود .گويي كه معشوق دلخواه خود را هم با خواندن آن شعر بيابيم.
تمرین اول از ماه دوم
بی هیچ مقدمه ای…
+ عشق فروتنی می خواد.
-چی میگی تو؟!
+منظورم اینه که شیفتگی به معشوق احتیاج به رسیدن در هاله ای از یک فروتنی داره.**
-عاشق این گربه شدی؟!
+شاید! آخه وقتی نمی بینمش دلتنگش میشم، حس میکنم اگه این گربه مال من بود، زیباترین گربه ی دنیا میشد.
-عاشق یک گربه ی بی اصل و نسب؟
+از کجا میدونی بی اصل و نسب؟! برام مهم نیست نژادش چیه، مهم اینه که ازش خوشم اومده و احساس میکنم این مخلوق الان بهم نیاز داره.
-ثابت کن عاشق این گربه شدی!
+اثبات هر چیزی جبر میاره، عشق ورزیدن دلیل نمی خواد.
-دوباره ادای فیلسوف ها رو در آوردی؟
+یک فیلسوف عاشق، انسانیت مضاعفه، بعدشم مهم اینه که این گربه میدونه دلباختش شدم که اگه ندونه این علاقه پشیزی ارزش نداره.
-برو بینیم بابا
+چرا هیچ وقت یاد نگرفتی تو دیالوگ هات لفاظی کنی؟!
-که تهش برسم به ریا؟!!
+می خوای بگی….
-میدونی عامل رستگاری بشر در آینده کیه؟**
+کیه؟!
یک شاعر عاشق **
-که تو نه شاعری نه عاشق، حالا جمع کن بساطت رو…
تمرین اول،قسمت دوم/ماه دوم
باید تکه هایی از بشریت را دست کاری کرد،اما چگونه؟
فقط با تغییر ادبیات و هنر است که این مهم اتفاق می افتد؛ ادبیات یک طرف و تمام هنرها شاید یک طرف، اما یانه؛ شاید باید ادبیات را چاشنی تمام هنرها کرد و معجونی را خلق کردکه با کمک هم، روندی بزرگ را آفرید و هر قسمت از این معجون به تنهایی تاثیر مختص خودش را دارد. و این گونه است که هر اثری می تواند واقعیت و منطق خودش را بسازد. شاید از این ره گذر باشد که کلمات شعری حلقه ی مشترکی می شوند بین معشوق و شاعر یا شاید با گشاده دستی بتوان گفت معشوق شاید همان شعر است و یا شعر هم همان معشوق است.
و این طور است که در نهایت شعر و کلمات و معشوق و شاعر در هم ادغام می شوند تا معنای مختص هر مخاطب خلق شود و رسالت شعر عاشقانه که همان نجات یافتن روح معصوم بشریت است ظاهر گردد.