صفحات صبحگاهی

[wp-svg-icons icon=”headphones” wrap=”i”] بشنویم:

لینک دانلود

[wp-svg-icons icon=”radio-unchecked” wrap=”i”] تعریف ساده و سرراست صفحات صبحگاهی: صفحات صبحگاهی یک عادت ساده برای روزانه‌نویسی است. برای نوشتن صفحات صبحگاهی فقط کافی است هر روز صبح، سه صفحه کامل آزادنویسی داشته باشید.

[wp-svg-icons icon=”radio-unchecked” wrap=”i”] مبدع این عادت خلاقانه، خانم جولیا کامرون است. او اولین بار این کار را در کتاب راه هنرمند مطرح کرد.

[wp-svg-icons icon=”radio-unchecked” wrap=”i”] صفحات صبحگاهی، عادت محافظ ما در مسیر نویسندگی است. صفحات صبحگاهی نمی‌گذارد از نوشتن دور بیفتیم، و ذهن و دست ما را همیشه برای نوشتن گرم نگه می‌دارد.

[wp-svg-icons icon=”radio-unchecked” wrap=”i”] اگر از ابتدای این ماه به نوشتن منظم صفحات صبحگاهی بپردازید در پایان این دورۀ شش ماهه بیش از 500 صفحه خواهید نوشت. مسلماً سطح مهارت نگارشی فردی که به این تمرین پرداخته با افرادی که از سر تفنن به نوشتن می‌پردازند، کاملاً متفاوت خواهد بود.

[wp-svg-icons icon=”radio-unchecked” wrap=”i”] صفحات صبحگاهی حامل این پیام مهم است: نوشتن آن‌قدر برای ما مهم است که به عنوان اولین کار روزانه به آن می‌پردازیم.

[wp-svg-icons icon=”radio-unchecked” wrap=”i”] صفحات صبحگاهی فقط یک عادت ساده برای تقویت نویسندگی نیست. اگر در نوشتن صفحات صبحگاهی تداوم داشته باشید خواهید دید که پس از مدتی این صفحات به یکی از ابزارهای اصلی توسعه فردی شما تبدیل می‌شود.

صفحات صبحگاهی-morning page

[wp-svg-icons icon=”checkmark-circle” wrap=”i”] چند قانون بسیار مهم صفحات صبحگاهی:

  1. صفحات صبحگاهی را به محض بیدار شدن از خواب بنویسید. (موبایل خودتان را چک نکنید، صبحانه نخورید، با دیگران وارد گفتگو نشوید و…) 
  2. صفحات صبحگاهی را با دست و حتماً روی کاغذ بنویسید. بعداً می‌توانید هر چقدر که خواستید مشغول تایپ کردن شوید.
  3. حین نوشتن صفحات صبحگاهی متوقف نشوید، دستتان را از روی کاغذ برندارید و بی‌وقفه بنویسید. 
  4. به کیفیت نگارشی متن بی‌توجه باشید. به هیچ عنوان درگیر جزئیات املا و انشا نشوید.
  5. از تکراری بودن صفحات صبحگاهی‌تان کلافه نشوید. مهم‌ترین نکته این است که هر روز بنویسید.
  6. بگذارید همه چیز بداهه شکل بگیرد. اینکه هر جمله از صفحات صبحگاهی شما دربارۀ یک چیز باشد هیچ مشکلی ندارد. حتی می‌توانید هذیان بنویسید. صفحات صبحگاهی فقط نوعی برون‌ریزی ذهنی است.
  7. حداقل تا چند ماه سراغ خواندن صفحات صبحگاهی‌تان نروید.
  8. توی دفتر یا روی هر کاغذی با هر شکل و ابعادی که دوست دارید بنویسید.
  9. سه صفحه بنویسد. نه‌کم‌تر و نه بیشتر.
  10. صفحات صبحگاهی‌تان را در معرض دسترس دیگران قرار ندهید.
  11. حین نوشتن صفحات صبحگاهی خودتان را سانسور نکنید.
  12. در صفحات صبحگاهی‌تان می‌توانید از خاطرات، خواب‌ها، اهداف، برنامه‌ها، ترس‌ها، گلایه‌ها و هر چیزی دیگری که دوست دارید بنویسید.
  13. اگر به هر دلیل از صفحات صبحگاهی دور افتادید، دوباره هر طور شده آن را از سر بگیرید.
  14. قرار نیست صفحات صبحگاهی تمام برنامۀ نوشتاری شما در یک روز باشد. پس سعی نکنید تمام توقعات خودتان از نویسندگی را بر دوش صفحات صبحگاهی بگذارید.

پاسخ به چند سوال:

-من شاغل هستم و هر روز صبح باید به سرعت خودم را به محل کارم برسانم. آیا می‌توانم صفحات صبحگاهی‌ را در محل کار بنویسم؟

+این روش درستی برای پرداختن به صفحات صبحگاهی نیست. بهتر است حداقل یک ربع زودتر بیدار شوید و صفحات صبحگاهی‌تان را قبل از بیرون زدن از خانه بنویسید.

-آیا می‌توانیم فقط برخی روزها به نوشتن صفحات صبحگاهی بپردازیم؟

+در این صورت از تمام مزایای نوشتن صفحات صبحگاهی بهره‌مند نخواهید شد.

برای آشنایی بیشتر با صفحات صبحگاهی می‌توانید این مطلب را بخوانید: صفحات صبحگاهی

[wp-svg-icons icon=”file-3″ wrap=”i”] تمرین: 

  1. لطفاً از تجربۀ خودتان در نوشتن صفحات صبحگاهی بگویید.
  2. بخش کوتاهی از یکی از صفحات صبحگاهی خودتان را انتخاب کنید و اینجا با ما به اشتراک بگذارید.

179 پاسخ

  1. من هر بار این تکنیک و انجام دادم و ازش دور شدم بعد از مدتها .امید وارم الان استمرار داشته باشه.
    از خودم عصبانیم که چرا دیر بیدار میشم حس میکنم از زندگی عقب افتادم و یک کاری رو جا انداختم و پر میشم از حس عذاب وجدان ….

  2. سلام 1.من با تمرین تو سایت شما مدتها قبل آشنا شدم و انجامش می دهم و خدا رو شکر می کنم.
    2.اما از صفحات صبحگاهی من:
    خداجون دارم می ترکم. دارا دارام (این اصطلاح ترکی برای فشار زیاد به علت نفخ شکم است). خب معلوم است که نفخ می کنی و می ترکی! دارادار می شوی. اون همه خوردی ……

  3. سلام استاد
    خیلی وقت بود که پیوسته و به هر دلیلی می‌نوشتم
    ولی متاسفانه یک دوره ای هست که از این کار جالب و مثمر ثمر دور افتاده ام
    از امروز که جمعه سوم آذر ماه سال ۴۰۰ می‌باشد به خودم قول داده ام که صبح ها بنویسم
    آزادانه بنویسم
    هر آنچه که دوست دارم بنویسم

  4. مدتی بود که صفحات صبحگاهی را هرگاه که حوصله داشتم می‌نوشتم ولی بعد از خواندن این صفحه خود را وادار به نوشتن روزانه کردم. عجیب است! در حال حاضر زمانی که بیدار می‌شوم ولی هنوز چشمانم بسته است فقط به این فکر می‌کنم که الان فقط زمان صفحات صبحگاهی است و در آن لحظه پر‌رنگ‌ترین کار می‌شود.
    ممنونم استاد گرانقدر.
    بخشی از صفحات صبحگاهی:
    مدتی‌است که شب‌ها خواب‌های عجیب و ترسناکی می‌بینم.این خواب‌ها اولین موضوعی را که به من نشان داده، نگرانی دائمی من برای نوشین و هیراد است. هیراد در شکم مادرش، که همان خواهر مهربان من است، بدون شک در امن‌ترین جای دنیا قرار دارد. تمام این نگرانی‌های من از خواب آن شب شروع شد. اصلا تمایلی به تکرار آن خواب ندارم. امروز صبح خیلی زود باز هم با تکرار خواب‌های ترسناک برای نوشین و هیراد از خواب پریدم. صدای باران در اتاق پیچید و آرامشی ناب نصیب من شد. که تمام اتفاقاتی که می‌دیدم جز خواب چیزی نبود. صدای باران آنقدر دلنواز بود که دلم می‌خواست همان لحظه به سمت پنجره بروم و ریزش آن را تماشا کنم. اما آنقدر خوابم می‌آمد که حتی توان غلت زدن هم نداشتم.

  5. سلام. وقتی دو هفته به خاطر کرونا خودم را قرنطینه کرده بودم و از طرفی یک مسئله ای برایم پیش امده بود که بسیار روان مرا رنجور کرده بود، رفتم سراغ دفتر صفحات صبحگاهی ام با خواندن تک تک صفحاتش با اینکه پر نغز و شاید با معنا نبودند اما انقدر حالم را خوب کردند که دوباره شروع کردم به نوشتن صفحات صبحگاهی.
    اقای شاهین کلانتری عزیز سایت شما برای من شفابخش است، این را از صمیم قلبم می گویم.
    براتون سلامتی و و زندگی پر ازنعمت ارزومندم.

  6. اززمانی که از طریق سایت استاد کلانتری بامفهوم صفحات صبحگاهی آشنا شدم و اشتیاق زیادی برای انجام آن دارم به خصوص که بسیاری از صفحات صبحگاهی من شامل نوشتن خوابهایی است که ازشب قبل دیده ام و یادغدغه هایی که در زندگی دارم و هرصبح به محض بیدارشدن ازخواب سررسید طوسی رنگ مخصوص صفحات صبحگاهی راکه به دلیل سهولت آن را بایک خودکار روی میز کوچک کنار تختم میگذارم تا به محض بیدارشدن از خواب صفحات صبحگاهی را بنویسم. البته بعضی اوقات شرایطی پیش می آیدکه نمیتوانم صفحات صبحگاهی را به موقع بنویسم. امادرنهایت حس خوبی دارم از انجام صفحات صبحگاهی یه نکته جالب اینکه خیلی از اوقات درحال انجام آن ایده های مختلفی درهمه زمینه ها به ذهنم خطور میکند که باکمی ویراستاری و بازنویسی میتواند به نوشته خوبی تبدیل شود.

  7. یازده ماهی می‌شود که وقتی چشمم را باز می‌کنم ناخودآگاه به دنبال دفترم برای نوشتن صفحات صبحگاهی می‌گردم.
    بخشی از صفحات صبحگاهی‌ام:
    آیا اطمینان داری با این اندازه تلاش می‌توانی ده سال آینده‌ات را تضمین کنی؟ تلاش است که آینده‌ی تو را می‌سازد . تا برنامه‌ریزی درست و در پی‌اش تلاش نباشد هر کلاس و دوره‌ای بی فایده می‌شود. می‌گویند چرا فلانی رسید و ما نرسیدیم. نمی‌گویند که همان فلانی سال‌های سال زحمت کشید.

    1. توی بعضی از نوشته هام نوشته بودم االان به شدت اختیاج به اجابت مزاج دارم ولی شاهین کلانتری گفته تا سه صفحه رو ننوشتی از جات بلند نمیشی.
      یه جاهایی از صدای کولر
      صدای یخچال صدای شمعک ابگرمکن و.. نوشته بودم. خلاصه اینکه این برون ریزی ها خیلی حال خوب کنن.

  8. صفحات صبحگاهی برای من خیلی جذاب و دلنشین هست. در ابتدا چیزهای کمی به ذهنم نمیرسید و تکراری مینوشتم. اما احساس میکنم اوضاع الان بهتر شده. این قسمتی از صفحات صبحگاهی که تقدیم نگاهتان میکنم.

    ✍🏻 یکی از پنجره های زندگی من، پنجره کوچکی است که به هیچ کجا باز نمیشود، پنجره ای در درون ذهنم که همیشه کنارش می ایستم و ساعت ها به آن زل میزنم. انگار در انتظار معجزه باشم به آن خیره میشوم. شاید در دل آرزو میکنم پنجره رو به دریای پر از نور باز شود و من چون مرغکان دریای تا اوج آسمان پرواز کنم. شاید هم دلم میخواهد چون پروانه ی قفس بشکنم و از گلهای رنگارنگ باغ سرمست شوم.
    پنجره های زندگی من بیشمارند‌ و من چون کودکی بازیگوش هر بار کنار پنجره ای زندگی را به نظاره مینشینم. امروز که قلم بدست گرفتم تا بنویسم پر از فکر و اندیشه بودم.
    مانا

  9. بالای دفترم الان نوشتم صفحات بلافاصله ی صبحگاهی، تا یادم بمونه جر زنی نکنم، وقوانین را رعایت کنم، درس اول که عالی بود، سپاس از انرژی و عشقی که می‌پراکنید.

  10. آموزش‌های شما عالی و بی‌نظیره استاد عزیزم، صفحات صبح‌گاهی داره من رو از تله‌ی کمال طلبی نجات میده، اینکه همیشه به دنبال یک موضوع خاص و نوظهور بودم برای نوشتن، علاوه بر اون یک نوع تفکر نوشتاری که به نظر من ۴۵ دقیقه آزادنویسی برابری میکنه با ساعتها تفکر و من رو به درجه‌ی بالاتری از خودشناسی رسونده، گاهی طی نوشتن نکاتی رو از لایه‌های وجودم کشف میکنم که حقیقتاً حیرت زده میشم

  11. هفتۀ سومی است که به‌صورت مداوم، صفحات صبح‌گاهی‌ام را می‌نویسم. البته یادم هست سال 92 هم تصمیم به نوشتن صفحات صبح‌گاهی گرفته بودم که در همان اوایل کار رهایش کرده بودم.
    حالا بزرگ‌ترین مشکلی که دارم، نوشتن سه صفحه است. یعنی اغلب به سه صفحه نمی‌رسد. و گاهی هم نامنظم می‌شود و وقفه‌ای میانش رخ می‌دهد. البته هر روز که می‌گذرد احساس بهتری نسبت به صفحات صبحگاهی پیدا می‌کنم. هنوز اجازه ندارم بازگردم و بخشی از صفحات را بخوانم تا این جا به اشتراک بگذارم!
    اما امروز در کتاب جولیا کامرون به «جزر ومد»ی برخوردم که ناگزیر در حین شفای هنرمند درون درگیر آن می‌شویم. سلاح عبارات تأکیدی خیلی نکتۀ مهمی است که اگر خودمان را به آن مجهز نکنیم ممکن است هیولای ذهن ناخودآگاه‌مان حسابی برای‌مان دردسرساز شود.

  12. بخشی از صفحات صبحگاهی من:
    امروز 24 بهمن. دیشب مهمانی خوبی بود. همه حس خوبی داشتند. همه می خواستند به هم سخت نگیرند. همه می خواستند همه چیز راحت باشد. این را دوست داشتم. فردا تولد “جهان” است. اولین بار است که یادم مانده. شاید گربه ای به دنیا بیاید. شاید گربه ای مادر شود. شاید گربه ای عاشق شود. شاید گربه ای از دنیا برود.

  13. چندخطی تجربه شخصی من:
    امروز 1 فروردین 1400 است و من بی خبر از اینکه درسی با این عنوان داشته باشیم از 19 بهمن شروع کرده ام به نوشتن آن.
    صفحات صبحگاهی برای من مانند هم صحبتی با کاغذهای شنونده ای است که امن ترین موجودات روی زمین اند. آنها حجم زیادی از گفتگوهای درونی من را کم می کنند. اینگونه، گفتگوهایی که همیشه وقت بسیاری از من را تلف می کردند در آغاز روز خاموش می شوند. این صفحات برای من مانند خلوتی درونی است که بتوانم به خودم نگاه کنم و مسیرم را نظاره گر باشم. قدم های رفته را تحلیل کنم و تا می توانم برای ادامه ی راه نقشه بریزم.
    در آخر به تمام کسانی که به دنبال رفاقتی نزدیک با خودشان هستند، نوشتن صفحات صبحگاهی را پیشنهاد می کنم.

  14. صفحات صبحگاهی
    روزی‌که در مورد صفحات صبحگاهی خواندم، همان صبح با یکی از بهترین دوست‌هایم هماهنگ کردیم تا روز اول را باهم تمرین کنیم. آن شب منظم‌تر از شب‌های قبل زودتر خوابیدم چون هدفم تمرین صفحات صبحگاهی فردا و منظم شدن خواب خودم بود. آن صبح پیش از هشدار مبایلم بیدار شدم و بدون کسالت و خستگی یا خواب آلودگی، با انگیزه‌ای خیلی بالا در کتابچه‌ای که روز قبل تهیه کرده بودم، شروع به نوشتن کردم. این اولین تجربه‌ی من در آزاد نویسی و نوشتن صفحات صبحگاهی بود. چون موضوع نوشتن برایم مشخص نبود، پس اولین خاطرهء «چای» درست کردن را انتخاب کردم و این طور بیان کردم:
    “این یکی از قدیمی ترین خاطره های کودکی ‌ام است که به یاد دارم. آنقدر کودک بودم که حتی از نوشتن و خواندن هم نمی دانستم. یک روز بهاری، پدرم با چند نفر کارگری که استخدام کرده بود، می خواستند باغی را که خیلی از خانهء ما دور بود، آنرا با کندن کاری جوی ها و درست کردن بیخ درختان، سر و سامان بدهد….”

  15. تمرین یک: صفحات صبحگاهی «تکمیل»

    1- نوشتن آن ها باز ذهنم را از افکار بی ارزش خالی میکند اکثر این نوشته هایم را اتفاقات روز گذشته در بر میگیرد و گاهی در خلال نوشتن تصمیماتی میگیرم برای انجام دادنشان، یا حتی برای حل مسئله ای که روز گذشته برایم پیش آمده راه حل پیدا میکنم

    2- امروز تیام قرار است بیاد اینجا، دلم میخواد در آغوشش بگیرم و کلی باهاش حرف بزنم که نگران … مثقال اتفاقا بد نباشه و سبکدل زندگی کنه واقعا دلم میخواد قبل از رفتن به سرویس بهداشتی بنویسم و اول بنویسم و بعدش شروع کنم به انجام کارهام ولی نمی شه مامانی رفته شروع کرده به قرآن خوندن با قلم قرآنی ش و تمرکز منو بهم ریخته زهرا پا شد دعواش کرد که صداش رو کم کن او هم قطع ش کرد شکمم جا خالیه واقعا نگران لاغریم هستم اما دست و دلم به غذا نمیره دیروز خواب میدیدم خواب بچه های عمه پروین رو +مادرم اینا+ محمدرضا و زن ش رو درحالی که حالم ازش بهم میخوره بخاطر کارهایی که کرده واقعا نمیتونم فراموشش کنم از طرفی هم نمیتونم کارهایی که انجام داده رو فراموش کنم خیلی آدم عجیب و غریبی هست وقتی علی عمه افسر تصادف کرده بود و برادرش اومده بود بیمارستان، انقدر نگاه من میکرد که نگو و نپرس دلم میخواست برم یک چک ناقابل بهش هدیه بدم بگم تو هم اینو به داداش بزرگت هدیه بده واقعا نمیدونم چجوری میتونم درکش کنم بسکه عجیب و غریب بود…
    «خیلی خوب بودن نوشتن این تمرین چون چند وقتی هست که دیگه نمی نویسم وقتی داشتم تمرین صبحگاهی رو میخوندم که تمرین رو بنویسم واقعا ترغیب شدم دوباره بنویسمشون»

  16. تمرین اول ماه اول
    وخدا هست🍀
    ۱)اگر بخواهم از تجربه ی شخصیم از تمرینات صبحگاهی براتون بگم، بیشترش فراموشی وعذاب وجدانه ،راستش همیشه شرمنده خانم جولیا هستم چون تقریبا نیمه های روز یادم میافته که صفحه صبحگاهی رو فراموش کردم ،راستش اصلافکر نکنید قصد بی ادبی به خانم کامرون رو داشته باشمها، دلیلش هم فقط اینه که من یه مادرم ،معمولا با استرس وبا عجله از خواب بیدار میشم ومیدوم سراغ بقیه ی زندگی، حالا ضمن پوزش از خانم جولیا قول میدم از این به بعدخودم رو مجبور کنم به نوشتن صفحات صبحگاهی
    ۲)سلام به زندگی
    خیلی دلم میخواد روز خوبی رو شروع کنم این روزها تصمیم گرفتم ادم منظمی باشم یعنی همه تمرینات آقای کلانتری رو بنویسم ،حالا این صفحات صبحگاهی رو یه جوری سر هم میکنم دارم به هزار کلمه فکر میکنم اون رو چه کار کنم این روزها از بس چرت وپرت نوشته ام خودم از دست خودم کلافه هستم .باید بچه ها را بیدار کنم ،راستی نهار چی درست کنم ،قورمه سبزی ،نه سبزی ندارم ،اها قیمه خوبه همه وسایل رو دارم .
    معصومه محمودی

  17. تجربه نوشتن
    من تجربه کمی د رنوشتن دارم از زمان تحصیل در حد نوشتن چند بیت شعر قطعه ادبی و.. با این که اطرافیان همیشه می گفتند قلم خوبی دارم و روزی در این زمینه پیشرفت زیادی خواهم کرد اما اغلب در نوشتن با چالشی روبرو می شدم. گاهی نمی دانستم از کجا شروع کند یا نمی توانستم انچه را می خواهم بگویم همانقدر که در ذهن گویا و شیواست روی کاغذ پیاده کنم وقتی در دوره اموزشی نوشتن را با تمرین صفحات صبحگاهی اغاز کردم ازادی و بی قیدی در این شیوه نگارش برایم لذت بخش بود . اینکه لازم نیست برگردم و نوشته هایم را بخوانم و به جمله بندی و افعال اشتباه بخندم یا از ان ایراد بگیرم و دغدغه ویرایش داشته باشم خودش تجربه جدید و خوبی است که مشتاقانه به ان می پردازم حتی وقتی مجبورم صبح خیلی زود بیدار شود و اماده رفتن به سرکار شوم زمانی برای نوشتن صفحات صبحگاهی در نظر می گیرم. چون ان را فقط رقصاندن قلم بر تن سفید کاغذ و روایت انچه از ذهن می گذرد نمی دانم
    نوشتن صفحات صبحگاهی برایم به نوعی گشودن زنجیر از دست و پای ذهن و خیال است مانند مراقبه ای برای رسیدن ب ارامش به من شهامت می دهد تا هرچه می تواند بتازد وهر انچه می خواهد بنویسد

  18. اوایل فراموش میکردم وای با گذر زمان کم کم برام اسون شد،باعث شد با خودم صادق تر باشم و شجاعت قبول کردن یه سری از مساعل رو داشته باشم
    {….دارم با خودم فکر میکنم ای کاش من بزرگ تر که بشم بتونم مثل الانم بمونم مهربون ،روراست و بی هیچ انتظاری از بقیه باشم بچه تر که بودم اصلا دوست نداشتم بزرگ بشم اکثر ادم بزرگ ها که من دیدم دنیای بی رنگی داشتن و عاری از عشق به زندگی دنیایی یکنواخت و حوصله سر بر.
    کلا ادم موجود عجیب و پیچیده ای هست یه کاری رو انجام میدی از انجامش پشیمون میشی ولی همون کار رو انجام ندی باز هم حسرت انجام ندادنش رو می خوری.
    همه ما محکوم هستیم به زندگی،خوشا به حالمون که قاضیمون خداست که چنین حکم زیبایی رو برامون بریده است.

  19. چقدر انجام این تمرین برایم سخت است. این که تا بیدار می شوی باید چند صفحه ایی را پرکنی.از روز اول نتوانستم با این تمرین ارتباط برقرار کنم. این که صبح ناشتا بدون این که اول گوشی موبالت را چک کنی مجبور باشی بنویسی. ولی بالاخره امروز خودم را وادار کردم تا این تمرین را انجام بدم دلیلش هم این بود که برای پروژه آخر ماه بهش احتیاج داشتم. امیدوارم بتونم با این تمرین کنار بیام و برای خودم آن را تبدیل به یک عادت کنم.

  20. چقدر انجام این تمرین برایم سخت است. این که تا بیدار می شوی باید چند صفحه ایی را پرکنی.از روز اول نتوانستم با این تمرین ارتباط برقرار کنم. این که صبح ناشتا بدون این که اول گوشی موبالت را چک کنی مجبور باشی بنویسی. ولی بالاخره امروز خودم را وادار کردم تا این تمرین را انجام بدم دلیلش هم این بود که برای پروژه آخر ماه بهش احتیاج داشتم. امیدوارم بتونم با این تمرین کنار بیام و برای خودم اونو تبدیل به یک ع

  21. الان حدودا سه سالی میشود که صفحات صبح گاهی را مینویسم . نوشتن این صفحات برایم فواید بسیاری داشته است. از آنجایی که مهم ترین و اصلی ترین کار من در این مدت درس خواندن بوده و همچنان هست میتوانم درباره ی تاثیر نوشتن این صفحات روی این جنبه از زندگی ام صحبت کنم .
    همیشه این طورم که وقتی از خواب بیدار میشوم چندساعتی طول میکشد تا کاملا هوشیار شوم و مغزم برای یادگیری و درس خواندن به کار بیفتد.
    تا مدتی در مرز خواب و بیداری هستم . ساعت ها کتاب یا جزوه ای را توی دستم میگیرم و شروع میکنم به خواندن ولی هیچ چیز نمی فهمم. انگار در این جهان نیستم . به حروف و اعداد زل میزنم و سعی میکنم بفهمم چه می گویند ولی چیزی سر در نمی آورم. این جاست که صفحات صبحگاهی وارد ماجرا میشود. نوشتن صفحات صبح گاهی بلافاصله پس از بیدار شدن وقتی که هنوز توی این دنیا نیستم  نیروی محرکه ی موتور مغزم را تامین میکند و راهش می اندازد. کمک میکند سطح هوشیاری ام بالاتر بیاید و با ذهنی بازتر به سراغ کارها و فعالیت های روزمره ام بروم و در نتیجه بازدهی بیشتری داشته باشم . از سویی دیگر بیرون ریختن افکار درهم و برهم و آت و آشغال های توی سرم در همان دقایق اولیه روز ، از فکر و خیال هایی که میتوانند کل روز همراهم باشند و توی سرم وول بخورند نجاتم میدهند. البته نباید از این نکته هم غافل شد که  نوشتن این صفحات تا چه اندازه ترسم را از نوشتن و کاغذ سفید از بین برده است و نوشتن را برایم آسان کرده است.
    فایده ی دیگری هم برایم داشته و آن این است که من را سحرخیز نگه میدارد.

    بخشی از صفحات صبحگاهی من:

    مغزم به کل به فنا رفته است. دیشب بالاخره موفق شدم این درس عضله ی لعنتی را تمام کنم. حالا قبل از آن که بروم سراغ مبحث جدید آناتومی باید یک بار دیگر استخوان ها و عضلات اندام فوقانی را بخوانم و به هم ربط و بسطشان دهم . هنوز نقاشی بافت شناسی را نکشیده ام . تکلیف روانشناسی هم مانده . باورم نمی شود هنوز اسم هیچ یک از استاد ها را یادنگرفته ام . ولی خب مسئله ی مهمی هم نیست . وقتی رفتم دانشگاه یاد میگیرم. اتاقم نسبت به قبل مرتب و جمع و جور تر شده ولی کمی که غفلت میکنم زیر پایم هم پر میشود از جزوه و کاغذ و خودکار و کتاب  . این چند روز به اندازه ی کل دوران مدرسه جزوه نوشته ام . دستم بدجوری دارد به فنا میرود. باز خداروشکر که مجازی است و میتوانم ویس و فیلم ها را نگه دارم تا بنویسم . یعنی اگر الان میرفتم سر کلاس ها این استاد ها میخواستن همینطوری یک بند حرف بزنند و ما هم بنویسیم؟؟؟؟  بیخیال مهم نیست دیگر دارم عادت میکنم .دیشب کلی خواب درهم برهم دیدم. بعضی ادم ها توی خواب هم دست از سر آدم بر نمی دارند لعنتی ها . راستی امروز بیستم است . یعنی کتاب فیزیولوژی باید امروز دیگر موجود شده باشد و برایم ارسالش کرده باشند. یادم باشد امروز تماس بگیرم . کی حوصله دارد بعدش برود پست کتاب اشتباهی را که فرستاده اند برایشان پست کند . بیخیال این هم مهم نیست . راستی میخواهم یک پوستر از سر در دانشگاه تهران بزنم روی دیوار اتاقم درست رو به روی تختم که وقتی از خواب بیدار میشوم چشمم بهش بیفتد و سریع بلند شوم بروم پی درس هایم .

  22. سلام من اومدم ولی نمی دونم چی باید بنویسم.دیروز از صدای یک پرنده الهام گرفتم امروزو…..
    دختر کوچیک من تارا رو میشه جزءدختران شکمو قرار داد ومن هر روز با او دعوای ناهار چی داریم را دارم.دیشب دستور پخت یک پاستاچرب و چیلی و برای من گذاشته که اونو درست کنم.امروز من کلی برنامه داشتم ودرست کردن یک غذای پر کار برای من سخته ولی اگه الویت بندی کنم تارا میشه الویت من ودوست دارم این کارو براش انجام بدم . چه جالب حالا که می نویسم دیگه از دستش عصبانی نیستم چون متوجه اهمیت دخترم ودرخواستش برای خودم شدم نه اینکه نبودم ولی شاید دلم بخواد غر بزنم وهمین باعث دعوای ما بشه ولی الان که می نویسم انگار دوست دارم این کارو با رضایت کامل انجام بدم هر چند که بر نامه هام به هم خورده.واین اندر احوالات نوشتن هست.گاهی چقدر همه چیز را برای خودم پیچیده میکنم انگار قرار نیست همیشه همه چی سر جایش باشد وگاهی می شود همه ی برنامه های زندگی رو برای یک الویت بزرگتر و مهمتر تغییر داد

  23. نوشتن صفحات صبحگاهی واقعا سخت بود . چون موقع بیدار شدن وقتی که هنوز ویندوزت بالا نیومده باید شروع کنی به نوشتن . که انصافا بهترین تمرین ممکن برای نویسندگیه .
    نمونه صفحات صبحگاهی بنده :
    خب امروز لینوی ما ، حیوان خانگی مون بر روی پتوی من ادرار کرده بود با پتوی خیس از خواب بیدار شدم دارم صفحات صبحگاهی می نویسم …

  24. تمرین اول
    سوال اول
    وقتی به‌عنوان اولین درس دوره نویسندگی، توضیحات طولانی صفحات صبحگاهی را مطالعه می‌کردم، لبخندی زدم و گفتم باشد قرار است من بفهمم که این صفحات صبحگاهی خیلی مهم است که فهمیدم و نیازی به این همه تاکید نیست؛ چون من واقعا حوصله انجام دادنش را ندارم. با چشم‌هایم خط‌به‌خط مطالب را می‌خواندم و انگار استاد می‌دانست که درسر شاگردانی مثل من چه می‌گذرد که ول‌کُن ماجرا نبود و باز هم از فواید صفحات صبحگاهی صحبت می‌کرد و حتی لینک هم فرستاده بود که اگر یادش رفته چیزی بگوید، ما به صفحه لینک شده برویم و همه حرف‌هایش در این‌باره را بخوانیم تا خیالش حسابی راحت شود که ما از همین فردا استارت کار را می‌زنیم و شروع می‌کنیم به نوشتن صفحات صبحگاهی. چاره‌ای نداشتم. یک سر رسید به درد نخور داشتم که در چند صفحه آن چیزهایی به‌دردنخورتر نوشته بودم. آن صفحات را پاره کردم و انداختم دور. سر رسیدم را هم با یک کاغذکادو خوب جلد کردم که رغبتم بشود در آن چیزی بنویسم. از همان روز اول از نوشتن صفحات صبحگاهی لذت بردم، نه‌که بخواهم عاشق و شیفته این کار بشوم ولی واقعا تا به امروز از نوشتنش لذت می‌برم. فکر می‌کنم حتی اگر یک روز هم بخواهم نویسنده نشوم، هرگز این عادت را ترک نخواهم کرد. گرچه من از آن دسته آدم‌هایی ام که صبح‌ها روی دور آهسته و کند هستم و مغزم دیر لود می‌شود و صبح‌ها در مسابقه هوش و تحرک لاک‌پشت حتما از من پیشی می‌گیرد، اما وقتی آمدم نوشته‌هایم را بررسی و افکار مکتوب شده‌ام را جمع‌بندی کردم، خوب حالی‌ام شد که دارم کجای کار را اشتباه می‌روم و آن دو مورد که به اشتباهش واقف نبودم را اصلاح کردم. در واقع صفحات صبحگاهی یک‌جور روانکاوی است و منی که دانشجوی ارشد روانشناسی ام هم خب معلومه که عاشق روانکای خودم هستم!

    سوال دوم
    همیشه حتی در روزهای تعطیل، ساعت گوشی‌ام را بین پنج‌و‌نیم تا شش‌و‌نیم صبح کوک می‌کنم تا سحرخیز و کامروا باشم. همیشه هم ساعت در سه تایم پنج‌و‌نیم، شش و شش‌و‌نیم زنگ می‌خورد. من هم بیدار می‌شوم. دکمه انصراف گوشی را فشار می‌دهم و دوباره می‌خوابم. الان که از خواب بیدار شده‌ام و دارم این صفحات را می‌نویسم ساعت نزدیک ده صبح است و این دیر بیدار شدن برای من وحشتناک است. حتی با این‌که امروز یک روز تعطیل است اما من احساس می‌کنم که زمان طلایی روزم را از دست داده‌ام. تا دو ساعت هم که زمان می‌برد که ویندوز من بالا بیاید و انرژی و حوصله بگیرم تا فعالیت کنم. به نظرم امروز برای من از ساعت دوازده ظهر شروع می‌شود که این هم خیلی وحشتناک‌تر است. زود بیدار شدن در روزهای کاری که اثر چندانی ندارد، زود بیدار شدن در روزهای تعطیل است که معجزه می‌کند. آه چقدر سر خودم غر می‌زنم، حق دارم! من با این دیر بیدارشدن‌ها خودم را از هر آن‌چه که لایقش هستم، محروم می‌سازم. راستی گلدانم‌هایم چقدر زیباتر شده‌اند و من امروز دو مهمان عزیز و دوست‌داشتنی دارم که وقتی کنارم هستند، شادی و خوشبختی را کاملا لمس می‌کنم. می‌دانی خودِ قشنگم، هیچ لذتی بالاتر از این نیست که باکسانی آشنا باشی که دنیا را مانند تو می‌بینند. گویی در می‌یابی که دیوانه نبوده‌ای!

  25. امروز 26 آذر ماه هست و25 روز هست که هرروز وتحت هرشرایطی صفحات صبحگاهی رو مینویسم.
    خیلی عالیه حس خوبی بهم میده وباعث میشه اعصابم آروم بشه
    قسمتی از صفحات صبحگاهی
    خيلي خوابم می‌آید ولی باید به کارهایم برسم این برنامه ریزی هم چیز بی خودی است وبه درد کار من نمی‌خورد مثلا همین دیروز که با برنامه همه ی کارهایم کردم شب برایم مهمان سرزده آمد. گردنم درد می‌کند وشانه هایم خوب شد دیشب تمام کارهایم را کردم وگرنه الان با یک خانه ی بهم ریخته بیشتر اعصابم بهم می‌ریخت. خورشید طلوع کرده همیشه این قسمت روز را دوست دارم ولی علنا کار مفیدی نمیکنم کمی بی حوصله وعصبانی هستم امروز را باید خوب شروع کنم دوشنبه ی عزیزی است وچای دم کشیده منتظرم بچه ها بیدارشوند وصبحانه بخوریم

  26. سلام
    من قبل از آشنایی با مدرسه نویسندگی و صفحه ی آقای کلانتری عزیز هیچ وقت تجربه نوشتن صفحات صبحگاهی رو نداشتم متاسفانه و الان به عنوان کسی که اولین کارش بعد از باز شدن چشم ها از خواب نوشتن همین صفحات صبحگاهی هست نوشتن این صفحات رو به عنوان حضوری زدن در این جهان برای خودم لازم می دونم . می نویسم که اعلام حضور کنم به جهان .و این کار رو صبح به صبح دقیقا بعد از بیدار شدن از خواب به عنوان اولین فعالیت و حرکت در آغاز فرصت جدید زندگی انجام می دهم .و برای هر انسانی که تصمیم دارد روزش را با قدرت و انرژی سالم شروع کند به نظر نوشتن این صفحات تنها راه موجود است . بدون شک بیرون ریختن محتویات یک ذهن ناآشتا و پاک سازی ذهن انرژی می خواهد و انرژی می دهد و این یکی دیگر از تعارض های زیبای زندگی ست که در این صفحات به آن رسیده ام .

    بخش کوتاهی از یکی از متن های صفحات صبحگاهی من:
    خداجان میگم میشه امروز به کارهام درست برسم ؟ باور کنم بدجور کلافه شدم میشه آخه هی برنامه بریزم بعد هی چندخط در میون انجام بدم ؟ نه اینجوری نمیشه من بالاخره به نظم می رسم . من شک ندارم که می رسم . اصلا میشه مگه خدا من تورو داشته باشم بعد نرسم ؟ من رژیم رو هم شروع می کنم کم کم شروع می کنم اما شروع می کنم . حالا باز خوبه اون 8 لیوان آب رو می خورم .چشمام چه می سوزه هنوز خوابم میاد اگه بشه من شب ها رو هم زودتر بخوابم که صبح ها اینطوری سوزش این چشم های بینوا رو حس نکنم هم عالی میشه . قربونت برم مامابزرگ که دیشب تو خوابم عروس شده بودی خدا بیامرزتت .چه سفره عقدی هم پهن کرده بودیم برات . چه خوشگل شده بودی دیشب. دومادتم جوان بود قربون شکل ماهت . کار خیلی خوبی کردی اصلا . اصلا از همین اخلاقت خوشم میاد دیگه کاری به ناراحتی کسی نداشتی کار خودتو می کردی جالا بقیه می خوان خوششون بیاد می خوان که خوششون نیاد .این اخلاقو داشتی که تو این دنیا 5 بار عروسی کردی دیگه اونم اون زمان های قدیم . بابای خدا بیامرزمم بود تو مراسم خیلی هم ناراحت نشسته بود و اخم ابروهای کمونش تو هم بود بدجور.شنیدم که همیشه سر عروس شدنات خیلی عصبانی شده اون دنیاهم خدابیامرزو ناراحت کردیا هر چند که همیشه کار خودتو کردی قربون اون خنده هات بشم من . چقدر دلم براتون تنگ شده . دلم برای همبازی شدنات تنگ شده . دلم برای صدای گرمت برای خوش تیپ بودنات تنگ شده .دلم برای بابام تنگ تر شده چرا دیگه به خوابم نمیاد راستی ؟دلم برای بوی تنش برای دستای گرمش تنگ شده ها . چرا عموها تو مراسمت نبودن راستی ؟ خدا همه تون رو بیامرزه . دیشب خوابم خیلی شیرین بود حسابی تو یه عقد کنان بودما .

  27. صفحات صبحگاهی من متشکل از تمام شلوغی های ذهنم هستن ک هرصبح قبل از اینکه کاملا بیدار بشم توی ذهنم پرسه میزنن البته وقتی کاملا بیدار میشم هر کدوم از سوراخی فرار میکنن و توی مخفیگاههای و جاهای ناشناخته ناخوداگاهم پنهان میشن اونجاست ک دیگه به این راحتی دستم بهشون نمیرسه گاهی برای نوشتن مجبورم خودمو همچنان ب خواب بزنم حتی پیش اومده که نوشتن را باچشم های بسته و دراز کشیده انجام دادم اینطوری فکرهای شر و شیطون ذهنم را فریب میدم ک جایی نرن البته وقتی تموم میشه و چشمامو باز میکنم می بینم ک در نهایت اونا ب هدفشون رسیدن چون نوشته هام مثل طلسم دعانویس هایی شده ک نه میدونی به چه زبونی نوشته شده نه از کدوم طرفی خونده میشه مطمئنم اگه اونها را جلوی خودمم بذارن عمرا نمیتونم بخونم بهرحال من اون لحظه به هر زور و التماسی شده تعدادی از افکارمو از خرشیطون روی تیکه کاغذ پیاده میکنم تصاویر پیش چشمم را که مرتب از این شاخه ب اون شاخه ی بی ربط می پرن گیر میندازم و کمی درموردشون می نویسم … چقدر خستم انگار اصلا نخوابیده باشم دیشب بوف کور میخوندم انگار تا صبح تو فضای گیج و تاریکش مونده بودم پر از تشویش بودم همش کنجکاو بودم ک بدونم صادق هدایت با چه حس و حالی این شخصیت و فضاها را توی ذهنش ساخته البته فکر میکنم قبل از خواب باید با حس خوب ب رختخواب رفت وگرنه با همون فکر و خیال خوابت میبره توی همون فضا می مونی و صبح هم باهمون حس بیدار میشی بنابراین ترجیح میدم قبل از خواب بنویسم تا حسم عالی باشه اصلا گاهی هم ادم باید ب ذهنش استراحت بده یه کم راحتش بذاره ازش کار نکشه یه چیزی تو مایه همون مراقبه اینطوری حالش بهتر میشه درکش از محیط هم بیشتر میشه. انگار دیشب بارون زده بوی بارون را از همین جا زیر پتو حس میکنم هیچی مثل بوی بارون خواب را از چشم من بیرون نمیکنه امیدوارم امروز یه روز عالی باشه پر از حس ها و اتفاقات خوب میدونم باید نوشتن را تا زمانی ک صفحاتم را تموم کنم ادامه بدم الانه ک الارم گوشی هشیارم کنه ک وقت تمامه و باید اماده بشم و برم سرکار وگرنه کل مسیر باید ساعتم را چک کنم و برای زود رسیدن اتوبوس و به موقع رسیدنم ذکر و ثنا بگم …

  28. سلام روز بخیر استاد عزیز. صفحات صبحگاهی
    گاهی می نوشتم اما نمی دانستم این نوشته ها در این جهان در جایی به نام مدرسه نویسندگی شناسنامه دار است وبرای خودش کسی است ..صفحات صبحگاهی گاهی دعواهای درونی است و گاهی خوشیها و گاهی نق وناله ها…… صفحات صبحگاهی حس خوبی که نه عالی ست ….نمونه ای از صفحات صبح گاهی من…
    بیدارم امروز شروع شد.صدای کلاس آنلاین پسرم بیدارم کرد هروز این اوضاع هست خوب کمی امروزم میگیره می نویسم صبحانه درست کنم الان پسرم میگه مامان همسرم بیدار و کنار پسرم نشسته و صحبت از کلاس درس و…خوب پاشم خدایا خودم را به خودت می سپارم و خودت همچی درست کن……

  29. این اولین صفحات صبحگاهیمه که به صورت جدی مینویسم سالها پیش کتاب راه هنرمند رو خونده بودم وکم وبیش انجام میدادم و گاهی تنبلی میکردم الان خوشحالم که یکی از تمرینامه،این باعث میشه به طور جدی انجامش بدم ،این ساعت که همه خوابیدن زمان خیلی خوبیه برای تمرینام تا دینا بیدار بشه چهار ساعت فرصت دارم تا به همه کارام برسم دونه هایی که دینا کاشته یه. کم رشد کردند حالا بیدار شد خیلی خوشحال میشه راستی یادم باشه یه گلدون دیگه براش بخرم ……..

  30. سلام
    1.صفحات صبحگاهی رو من از کودکی نوشته ام نه با این قوانین! یک برون ریزی که همیشه آرامش رو برایم به ارمغان میاوردند و ولی این قوانین ریز و تاثیر گزار خیلی جالب و زیبا بودند من قبل از کلاس هم برون ریزی رو بصورت 1000کلمه ها داشتم ولی این صفحات با این تعیین زمان کم و در صبح خیلی اثر بیشتری میگذارند همه ی افکارم رو صبح در دفترم میریزم و چون به خودم میگم همش یک ربعه انجامش خیلی خیلی راحتتر شده و این صبح اولین اقدام بودنش سخته ولی شدنی شده برای من چون دایم میگم همش یه ربعه! آرامش فکری و روانی زیادی در صبح برام بوجود میاره! یه دسته بندی و نظم دهنی هم میتونم بدم به کارها و افکارم!
    2. امروز براساس کتاب خرده عادتها عملکردم امیدوارم بقیه رو هم همینطوری پیش برم که میگفت به عملی که تکراری هست رو بعدش یه عادت جدید بزارین من صبح دست و صورت شستن و کتری آب جوش گذاشتن و بعد وزن کشی رو سه ساله انجام دادم الان هم یه عادت ریزی اضافه کردم واسه نوشتن این دفتر هیچی اینکه وزنم رو بالای صفحه جدید بنویسم که بعدش ترغیب بشم دفتر رو بنویسم راسی وزنمم کم شده ذوق مرگم!! همین رویه رو باید ادامه بدم کالریمو که بالا بردم و حرف هدا رو گوش دادم یهو یکی دو کیلو اضافه شدم ولی اشکال نداره حالا دارم کم میشم و جبران میشه حداقل ویتامینا و انرژیم تامینه! اخ چقدر فکر دارم که باید بنویسم! ناهار چی درست کنم؟؟؟تند تند بنویس یه ربع بیشتر نشه…..

    چند هفته است مینویسم ولی اینجا نمیفرستادم و خب الان هم گفتم هر چه بادا باد بهترین قرار نیست بزاری معمولی ترین رو بزار و وظیفه ات فقط رو انجام بده! و خودت باش بعدا بهتر خواهم شد:)

  31. تمرین شماره دو

    تازه از خواب بیدار شدم، ساعت۵:۲۰ هست،سلام خدا جونم ،صبحت بخیر
    احتمالا چشمام پف الود هست موهام هم که نگم بهتره.
    کاش این تمرین رو میشد بعد از مسواک زدن و ورزش کردن و دوش گرفتن روزانه نوشت،حتما کیفیتش بهتر بود راستی یادم باشه امروز ی زنگ بزنم به دریا .صدبار زنگ زده نتونستم جواب بدم، یعنی سر شلوغ تر از منم تو دنیا هست ؟اخه یکی به من بگه آسنا نونت نبود آبت نبود ،نویسنده شدنت چی بود ، آاااااااااا(دارم خمیازه میکشم) به خودم نهیب میزنم نه آسنا تو میتونی ،مقاومت کن ،تو قوی هستی ……..

  32. تمرین شماره یک:
    سلام امروز بیستمین روزی هست که صفحات صبحگاهی مینویسم .اولین کارم بعد از بیدارشدن (بیست دقیقه سه صفحه نوشتن)هست . تجربه خوبی هست و باعث نظم ،شادی و برنامه ریزی در من شده است.

  33. صفحات صبحگاهی
    صفحات صبحگاهی ام را از همین امروز آغاز خواهم کرد . از هم اکنون متعهد خواهم گشت تمام
    افراد و خاطرات سمی زندگیم را کنار خواهم گذاشت و از این پس زندگی را زندگی خواهم کرد و از
    تمام لحظات لذت خواهم برد . تمام آرزوهایم را وارد زندگی ام خواهم کرد . اول از همه نویسندگی
    آرزوی دیرینم را . پس از آن ثروت و شادی و سلامتی و زیبایی را . مهربه هر آنچه که خوبی است
    5
    سرازیر زندگیم خواهم کرد . درست است که شاید دیر است اما بهرحال فهمیدم که زندگی را باید
    زندگی کرد و خوب زیست . نویسنده ای توانا خواهد شد . درست است که سالها به طول انجامید تا
    پی اهدافم بروم و بتوانند در زندگیم پیاده کنم اما مهم این است که بالاخره توانایی و جسارتش را یافتم
    که حتی در همین سن هم شروع کنم تا دیر نشده و تمام جوانی و زندگیم را نباخته ام . به قول پیامبر
    )ص( زگهواره تا گور دانش بجوی .
    از امروز در این مسیر حرکت خواهم کرد و شادمانم که خداوند مرا در مسیر درست زندگیم قرار داده
    من لایق بهترین ها هستم هر آن چه نیکوست هر چه زیباست تمام افراد سمی که به من صدمه میزند
    را از زندگی حذف خواهم کرد خدایا تو مرا یاری کن. باورم باش تا آدم های جدید مثبت اندیش و
    مهربان و انسان های واقعی به معنای کلمه را وارد زندگیم کن انسانهایی که انسانیت را می دانند .
    انسانهای فرهیخته و دانا را وارد زندگی ممکن می خواهم از این پس زندگی را زندگی کنم . به قول
    سهراب سپهری زندگی حوضچه اکنون است … نویسنده ای خواهم شد که نوشته هایش به بشریت
    کمک کند و بر علمشان بیافزاید

  34. نوشتن صفحات صبحگاهی برام خیلی لذت بخشه. متوجه شدم هر چه زودتر این کارو انجام بدم بهتر و نوشته هام بیشتر به دلم میشینه. اخیرا سعی میکنم دفتر و خودکارم کنار تختم باشه و قبل از بیدار شدن دخترم من بیدار شم و همینطور که دراز کشیدم دفترم بذارم کنار بالشت و بنویسم. در این حد ترجیح میدم اولین کارم باشه.

    بخشی از صفحات صبحگاهی:
    ماه دسامبر شد و سال 2020 رو به اتمام، بالاخره این سال خاص و متفاوت پایان میگیرد. نمیدانم بگویم منحوس یا خوش یمن. چه عجیب و متفاوت بود امسال. شروعش با آتش سوزی های گسترده استرالیا و از بین رفتن حجم عظیمی از جنگلها و حیات وحش، ما بقی سال دست و پا زدن کل جهان در ویروسی نو ظهور. ابتدای 2020 آرزو کردیم بهتر از سال قبلش باشد. امید داشتیم 2020 پایان سختی ها باشد، غافل از اینکه آنچ تا آن روز دیده بودیم، در مقابل سختی 2020 ناچیز بود. حال اینکه نمیدانم شروع سال جدید و پایان این سال کهنه آیا پایانی بر سختی و بدی و سرآغازی بر آرامش و شادی جهان خواهد بود یا نه. سال سال عجایب بود، اما درون حریم خانه ام موضعیتی متفاوت حکمفرما بود.

  35. بخش اول
    از زمانی که تصمیم گرفتم علاقه ام را به صورت جدی دنبال کنم و با استاد گرانقدرم آشنا شدم نوشتن صفحات صبح گاهی را شروع کردم . البته چندان پیوسته و مداوم پیش نمی رفتم ، از آنجا که نوشتن این صفحات قواعد خاص خود را دارد و من معمولا صبح ها با صدای گریه ی بچه ها بیدار می شدم و باید بلافاصله به آن ها رسیدگی می کردم ، کمی از نوشتن با قاعده و قانون دور می افتادم و دوباره باز می گشتم. از اینجا به بعد همه چیز جدی تر خواهد شد و تمام تلاشم در جهت انجام این وظیفه ی شیرین و دلچسب به بهترین نحو خواهد بود .
    بخش دوم
    شب ها با این امید که فردا صبح زودتر از سایر اعضای خانواده بیدار شوم به خواب میروم . صبح به محض بیدار شدن پرده ها را کنار میزنم تا ببینم آسمان این بار برایم چه الهام و نیرویی به همراه دارد . روزهای ابری را دوست تر می دارم . بر خلاف آنچه معمولا میگویند که هوای ابری دلگیر است برای من یک جور امید به همراه دارد . امید باران ، امید تازه شدن و حتی امید دمیدن دوباره ی خورشید و هفت رنگ رنگین کمان . انگار وقتی آسمان آفتابی است دیگر چیزی برای بخشیدن ندارد . انگار که تمام و کمال وظیفه اش را به انجام رسانده و شگفتی دیگری در کار نیست .
    نفسی تازه میکنم و به سراغ دفتر و خودکاری می روم که از شب گذشته روی میز به انتظار من مانده اند . دفتر را گشوده و شروع به نوشتن می کنم . تمام تلاشم این است که بی وقفه بنویسم . تنها چیزهایی که به ذهنم میرسند خاطرات روز گذشته است و گاهی گله و شکایتی از خودم به خاطر کم کاری ها و تنبلی این روزها . من با همین دلنوشته ها حالم خوب است و به امید بهتر شدن و بهتر نوشتن هر روز پرده های ذهنم را کنار خواهم زد و خواهم نوشت .

  36. سلام صبح وظهرتون بخیر
    الآن تقریبا یک ساعت از بیدار شدن من گذشته وساعت یازده و بیست دقیقه است.
    اما هنوز نتوانستم از جایم بلند شوم مدام افکار مختلف توی سرم میچرخند و هی به خوابی کوتاه میروم و بیدار می شوم و در نهایت با یک خواب عجیب بیدار می شوم یک کشوی چوبی قدیمی ازپشت به بازوی راستم خورد و من با ترس بیدار شدم .عجیب ترین خوابی که در تمام عمرم دیدم این اولین تجربه نوشتن صبح گاهی من است هنوز با کسی حرف نزدم دست به تلفن همراهم نزدم فقط در رختخوابم نشستم و دفتر و خودکار را از بالای سرم برداشتم و شروع کردم به نوشتن تا به حال هرگز از نوشتن خسته نشده ام امیدوارم در رابطه با صفحات صبح گاهی هم به همین صورت باشم.صدای پنچر گیری مغازه رو به رویی مان کلافه ام می کند اما سعی می کنم نشنیده بگیرم …

  37. سلام به وقت صفحات صبح گاهی … 10-9-99
    به وقت نوشتن صفحات صبح گاهی….. 10-9-99
    من همیشه عادت به نوشتن یاد داشت های روزانه داشتم برای همین با نوشتن روزمره غریبه نبودم.وقتی برای اولین بار در مورد صفحات صبح گاهی خواندم متوجه نکته عجیبی شدم از خودم پرسیدم چرا صبح؟بعد در پاسخ سوال خودم گفتم بارها شده است که به معجزه نوشتن پی برده ام نوشتن چیزایی هایی که می خواهم/ نوشتن ناراحتی ها و دلخوری ها بارها شده بود که برای کسانی که از دستشان دلگیرم نامه نوشته بودم البته نامه هایی که هیچ وقت به دستشان نرسیدسال که تمام میشد همه را در آتش چهارشنبه سوری می سوزاندم و همه را می بخشیدم و فراموش می کردم .اما حالا که صبح می نویسم صبحی که به قول استاد هنوز سانسورچی درونمان بیدار نشده احساس بهتری دارم سبک تر هستم انگار از همان اول صبح قبل از اینکه دست به گوشی شوم و درد دنیای مجازی حقیقی زندگی کنم تکلیف خودم را با همه چیز روشن می کنم همان صبح حسابم را با همه چیز صاف می کنم با صفحه ای سفید و کم دقدقه تر روزم را شروع می کنم اینجوری شاید کار دیگر به بخشش و آتش چهارشنبه سوری نرسد بنظرم آدما های صبح مهربان تروبخشنده تر هستند.

  38. سلام، به وقت قلم….
    من فکر می کنم مهم ترین و بهترین ایده ای که می توان در مسیر نویسندگی برای تبدیل نوشتن به یک عادت درآورد، همین ایده ی صفحات صبحگاهی می توانست باشد، بسیار خرسند هستم و قدردانی می کنم از استاد بزرگواری که تجربیات و فنون نوشتن را برای علاقه مندان در این مسیرِ بی انتها، به اشتراک می گذارند.

  39. سلام خیلی جالبه که بدونید من طبق عادت چندساله زندگیم درست مثل آدم های معتاد اول که از خواب بیدار میشم. اول به سراغ دفتریا سالنامه ام می روم و یک نگاه به برنامه امروزم که شب قبل نوشتم می اندازم و سپس دلنوشته هایم را مینویسم . والان هم بنابر گفته شما شروع به نوشتن صفحات صبحگاهی میکنم که یا پی نوشت داستان هایم است یا رونویسی از نکته های برجسته ی کتابهایی که درحال مطالعه هستم. واگر که برای این کارها حال نداشته باشم شروع به دلنوشته میکنم. این ایده بسیار چالب است و به همه توصیه میکنم ان را جدی بگیرند. ممنون ازشما

  40. آن قدر از صفحات صبحگاهی تعریف شنیدم که حس میکنم اگر ننویسم ، یک پای نویسندگی ام می لنگد.
    درست ساعت شش و بیست و پنج دقیقه صبح این حرف ها در سرم طنین انداختند. حتی یک درصد هم فکر نکنم سحر خیز باشم . یک جغد به تمام معنا اینجاست . اغراق نکنم امروز تا این حد جغد شده ام. به هر حال اکنون اول صبح من است. یک لحظه صبر کن . بگذار بروم پشت پنجره هوایی تازه کنم. در کسری از ثانیه منصرف شدم. هوا آن قدر سرد شده که حتی از پشت پنجره هم سرما را به وضوح میبینم. اندکی می ایستم و دوباره برمیگردم پیش رفیق شفیقم شوفاژ . اگر نبودی من چه می کردم؟ خدا می داند. چه بگویم با تو؟ سوال سختی است . خودم که جوابش را نمی دانم . کاش تو می دانستی. سطر های خالی انگار کلی حرف ناگفته دارند . اما انگار همه آن ها ،هنوز خسته اند. شاید کم ‌کم اشعه های آفتاب چشم هایشان را بیدار کند. سطر های کاغذ بگذارید ببینم چه می شود با شما گفت. فهمیدم. ‌کمی از منتقد درونم حرف بزنم؟ ایده ی خوبی است. منتقد درون من یک موجود عجیب غریب است. همیشه در بهترین لحظات پیدایش می شود و گند می زند به همه کار ها . شاید تو هم فکر کنی خوب پیش رفته ای . اما نه ! خیال باطل. نمیدانم چرا این طور است. سعی کردم رفتار مسالمت آمیزی با او داشته باشم . حتی هر روز کمی با هم گپ زدیم. ولی شخصیت این منتقد درونم را درک نمی کنم. گمان می کند همیشه بهترین تصمیم ها را میگیرد . اما نه از این خبر ها نیست ! بعضی وقت ها دلم می خواهد از صحنه روزگار محوش کنم. اما هیچ وقت نمی شود . او همیشه اینجاست. ولی فکر کنم این موقع صبح منتقد درونم ، خواب هفت پادشاه می بیند. دلیلش ساده است. چون قلم من ، راحت تر روی کاغذ حرکت می کند . هر کلمه ای که می نویسد کلی ناز و عشوه نمی آید و آخر سر هم آن را پاک کند. از این شرایط راضی ام . دلگرم کنندست. از بحث منتقد درون هم بگذریم. راستی من اسم برایش نذاشتم. صبر کن ببینم. چه اسمی برایت بگذارم ؟ نمیدانم . حس میکنم شخصیتت را خدشه دار می کنم. اصلا همان منتقد درون صدایت میزنم. گفت و گوی خوبی بود جناب آقای منتقد درون. کمی دیگر از تو حرف بزنم، مراتب اعتراض سطر های کاغذ فراهم می شود.
    برگردم به امروز . خورشیدک ها کم کم طلوع کرده اند . ماهور زیر نورش می درخشد . راستی یادت هست ماهور که بود؟ بعید می دانم یادت مانده باشد ؛ راهنمایی میکنم ، سنتورم.
    شاید انتظار داشتی کمی مهیج رفتار کنم تا تو حدس بزنی. اما راستش حوصله اش را نداشتم. خودم هم نمییدانم چه میگویم . تو بدان ای صفحات صبحگاهی. امروز هزاران هزار کار عقب افتاده دارم. اگر امروز ، چند ساعتی کش بیاید ؛ میتوانم به همه آن ها برسم. قول میدهم روز بعد آن چند ساعت را برگردانم. اما حیف که قبول نمی کند. بگذار ببینیم با همین چند ساعت و اندی ‌، به کجا می رسیم.
    برای امروز همنشینی خوبی بود دفتر جان . خداحافظ صفحات صبحگاهی .
    من هم میروم چون الان از دار دنیا ، فقط یک لیوان چای می خواهم.
    ۹۹/۹/۸

  41. سلام به زندگی که هر روزش یک رنگ هستش با خودت میگی روزها تکراریه ولی یک هو میبینی ایوای من دیروز که همه چی خوب بود بچه ها کوچک بودند هی میگفتی بزرگ بشند من همه کار می‌کنم حالا بزرگ شدند وآنقدر غضه هاشون بزرگه که خودت رو هم یادت نمیاد پدرم بیمار است عزیزم انقدر به زندگی امیدوار است که به خودت میگی این همه بیمارستان ودارو نگاه های تلخ بقیه که خسته شدیم ودید وبازدید معنی دار او را ناامید نمیکنه وروی خوب زندگی را میبینه ومن ‌که بچه اوهستم فقط تو جاده منفی راه میپیمایم

  42. سلام روز بخیر .خوبید امروز روز اول انجام تکالیف هست تاز دیروز ثبت نامم تکمیل شد خداروشکر ..صفحات صبح گاهی رو انجام دادم خوب بود ..البته کمی دیرتر از زمانی که از خواب بیدار شدم اما واقعا همون لحظه که هوشیار شدم کلی مطلب داشتم اما شرایط نوشتن نداشتم .خلاصه بعد کلی کار نوشتم …..ممنونم بزرگواران

  43. گرفتاری‌های چند روز اخیر باعت شد که چند روزی از نوشتن دور باشم امروز هم شروع برام مثل روز اول برام سخت شده. نمیدونم از کی یا از چی باید بنویسم. درمانده ام و رنجور حالم اصلا خوب نیست احساس یه فرمانده شکست خورده رو دارم که سربازان تحت امرش دیگه حتی براش تره هم خرد نمیکنن چه برسه به دستوراتش جامه عمل بپوشون. اشتباهی تو زندگیم کردم که باعت شده توی جنگ با زندگی، آخه من زندگی رو یه جور جنگ میدونم، شکست بخورم. حالا چرا زندگی رو جنگ میدونم چه جور جنگی اصلا جنگ با چه کسی یا چه کسانی. جواب اینه که جنگ بین احساس و منطق، جنگ بین شروع و پایان، جنگ بین دل و عقل. حالا یه جورایی جدیدا میخوام به جای کلمه جنگ از تصمیم استفاده کنم، تصمیم بین احساس و منطق، تصمیم بین شروع و پایان……. این بود بخشی از دلنوشته های صبحگاهی من.

  44. سلام
    خوب راستش الان من دو ماهە تو دورە ثبت نام کردم ولی هیچ کدام از تکالیف دورە رو ثبت نکردم بعضی از تکالیف رو انجام دادم ولی هنوز هیچ کدام از کارهایم را ثبت نکردم .فکر کنم مقام ……..( دلم نمی اید راجب خودم بد بگم ) شاگرد دورە را بە اسمم ثبت کنند . امیدوارم کە اینطور نشە.
    از وقتی گروە ابان رو زدن شروع بە انجام صفحات صبحگاهی کردم تنها تکلیفی کە از دورە تقریبا کامل انجامش دادم . الان شاید بیشتر دویست تا سیصد صفحە نوشتم. می خوام از تجربە نوشتن صفحات صبحگاهی بگم. الان کە دارم این رو مینویسم شاید این فکر ایجاد بشە کە خیلی حرف شعاری و کلیشە ای هستش ولی بە جرات میگم دوست داشتنی و بهترین مهارتی بودە کە در طول زندگیم تجربە کردەام . راستش رو بخواهید بعضی وقت ها کە بە نوشتە هام نگاە می کنم چیز مهمی هم نیستد اصلا ، ولی همین کە ذهنم خالی میشە می تونم باهاش خستگی ذهنیمو خالی کنم برام کافیە .
    راستی اگە قرارە این اولین نوشتەم باشە تو دورە می خوام بگم کە خیلی باعث خوشحالیمە کەدر جمع شما هستم این رو از ته قلبم میگم .دنیا رو با بودن در جمع شما جور دیگری تجربە میکنم واین برام با ارزشە .

  45. اولین تجربه صبحگاهی من:امروز اولین تجربه من در نوشتن صفحات صبحگاهی هست ،البته من از صبح زود کتاب خوندن تجربه و خاطره خوبی دارم،زمان مدرسه و کنکور صبح زود قبل از صبحانه خوردن، سخت ترین و مهمترین درسم را می خوندم چون سرعت و کیفیت خوندنم تواین ساعت چندین برابر ساعات دیگه روز بود،امروز هم که می خواستم اولین صفحه صبحگاهی را بنویسم با این این ذهنیت خوب و انرژی مثبت زیادشروع کردم،مطمئنم که صفحات صبحگاهی یکی از بهترین نوشته های من خواهندشد.
    بخشی از صفحات صبحگاهی من: ساعت حدودا۵و۳۰ دقیقه بلند شدم چندماهی هست که بعداز نماز نمی خوابم،صبح زود ذهنم زودآپلود نمیشه یک کم طول می کشه تا سیستم ذهنم بالا بیاد،تاحوالی ساعت ۸ ذهنم یک کم مه آلودمثل جاده ها که صبح زمستون مه آلودودیدش کم میشه،اما با بالا آمدن آفتاب کم کم ذهن منم بیدار میشه و شروع به فعال شدن میکنه.
    آفتاب صبحگاهی رادوست دارم نه تنهازمستان حتی تو گرمای بالای ۴۰ درجه تابستان های بوشهر،با این که گرمه اما اول صبح حالم را خوب میکنه.

  46. صفحات صبحگاهی باعث میشه روز را با آرامش بیشتری شروع کنیم و طول روز دچارپریشانی خیال نشیم
    برشی ازیک صفحه صبحگاهی من:

    برای امروز کارهای زیادی دارم اول باید برنامه ریزی کنم برای صبح تاشب که بدونم دقیقا چه کارهایی میخوام انجام بدم وبعد به سراغ انجام دادنشون برم. اگرکه هر روز برنامه ریزی داشته باشم خیلی بهتر و راحت ترمیتونم کارهام رو انجام بدم ودیگه سردرگم نمیشمتا امروز حدود یکسال وچندماه هست که کل دنیا درگیر ویروس منحوس کرونا شده اند. خیلی ازخانواده ها داغدارشدند تعدادی ازادمها دربیمارستان به سر می‌برند ویروس زندگی اکثر خانواده هارا بامشکل روبرو کرده، رفت وامدها خیلی کم شده. طوری شده که ادمهادیگه ازحرف زدن ورودررو شدن باهم واهمه دارند، یه زمانی همچین اتفاقاتی رو درفیلمهای تخیلی می‌دیدیم که یه ویروس بتونه کل دنیارو درگیر کنه اما حالا درواقعیت باهاش روبرو شدیم….

  47. کلاس از شنبه شروع شده ولی من هی بی انگیزه تر میشم ,راستش بعد خوندن نوشته هایه بقیه حس کردم من کجا اینا کجا ,نمیدونم شاید کار من نیس شایدم هستو نمیخام .من محاوره نوشتنو خیلی بیشتردوسدارم شایدم چون ادبی نوشتنو خیلی بلد نیستم ,بگذریم کلا روزایه سختیه اینروزا امیدوارم بگذره تموم شه کاش مشکلاتم یکم صبر میکردن وقتی سی سالم شد میومدن الان وقتش نیس الان امادگیشونو ندارم اونموقع خودم تنهایی میتونستم همه رو حل کنم ولی حالا نه…..

  48. تجربه ی جالبیه. اینکه اول صبح تمام فکرهاتو روی کاغذ بیاری و مغزت خالی بشه و بعد روزتو با یه فکر باز شروع کنی
    بخشی از صفحات صبح گاهی من: دیشب تو وسایلا دفترچه خاطرات مامانم پیداشد.رفتم دیدمش. مربوط به دوران دبیرستانش بود.خیلی برام جالب بود. تازه غلط املایی هم داشت.به مامانم گفتم که به خواهرمم میگم یه نگاه تندی بهم کرد که از خودم وارفتم.

  49. قدم هایِ آرامَم برهمزننده ی آرامشِ باران شد.
    قطراتی روی سنگفرش خیابان جاخوش کرده بودندو قدم هایم با عشق، آنهارا فراری میداد.
    برگ های زرد و نارنجی و قرمز و قهوه ای.
    چقدر آرامش اینجا همراه من بود.
    و لبخند بر روی لبانم.
    بوی برگ های خیس و باران و خاک نم خورده در هوا پیچیده بود.
    بنظرم جذاب ترین عطر،همین عطر است.
    ای کاش کسی باشد که بوی پائیز دهد.
    کسی که آمدنش همانقدر آرامش بیاورد، که بوی خاک خیسو باران!
    راستی،
    ای کاش مردی بود، که نامش ، باران بود.

  50. با احساس سر دردِ شدیدی چشمامو باز کردم و صاف نشستم و با خودم فکر کردم که خب امروز باید از کجا شروع کنم و چه چیزی توی ذهنم هست که داره سنگینی میکنه و باید بیارمش روی کاغذ!این روزا افکارم مثل کودکانی بازیگوش هستند که دائم از مادرشون میخوان که اون‌‌ها رو به گردش ببره و نمیخوان که توی ذهنم اسیر باشن‌.قلم رو توی دستم فشار میدم(طبقِ عادت!)و نمیدونم از کجا باید شروع کنم.همیشه حرفی واسه گفتن هست اما جراتِ بیانش نیست.دارم به جنگیدن‌های این روزهام واسه هدفم فکر میکنم و متوجه میشم که اینی که الان هستمو بیشتر از هر وقتی دوست دارم….

  51. به نام خدا
    خیلی خوشحالم الان بیدار شدم هم نمازم را میخوانم وهم صفحات صبحگاهی را با یاری خدا انجام میدهم.وقتی صبح زود بیدار می شوم می توانم به همه کارهایم برسم، خدایا ممنونم که من را بیدار کردی، امیدوارم بتوانم به آنچه میخواهم برسم.
    خدایا ممنونم که توی کلاس نویسندگی شرکت کردم.
    خدایا سپاسگزارم بابت اینکه میتوانم نفس بکشم.
    خدایا سپاسگزارم که همسر وفرزندانم سالم هستند.
    خدایا ممنونم که دستهام قدرت نوشتن دارند.
    خدایا سپاس بابت اینکه حالم امروز خوب است.
    چون امروز روز اول این تمرین هست باید برای ایجاد انگیزه از نوشتن ۳ خط شروع کنم

  52. آزادنویسی برای من حکم سریدن روی ابرها را دارد. خیالم آنقدر رقیق می‌شود که می‌توانم هر ظرفی را با آن پر کنم. نوشتن صفحات صبحگاهی اگرچه اول کمی آزاردهنده بود ولی کم‌کم شد دوست دلبند و دلخواهم. گاهی چنان غرق می‌شوم در نوشتن و آنقدر عجله دارم برای سرایش خواب شبانه و دغدغه‌ی روزانه و خیال‌های گاه و بی‌گاه که سنجه گم کرده و زمان فراموشم می‌شود.
    بخش کوتاهی از یکی از صفحات صبحگاهی من:
    هیولای سیاه پشت پنجره منتظر نشسته بود. چشمان قرمزش نوری داشت به روشنی ماه کاملی که آن شب زمین و آسمان را روشن کرده بود. دیو سیاه از پشت شیشه‌های رنگی پنجره، خیلی ترسناک به نظر نمی‌رسید. اسکار، سگ ولگرد سپید و سیاهی که گاهی از میهمان نوازی رسول بهره می‌برد، از پرچین داخل حیاط پرید تا از آب حوض گلویی تازه کند. این اسم را رسول رویش گذاشته بود. اسکار مشغول آب خوردن بود که بازتاب نور چشمان هیولا بر آب حوض نظرش را جلب کرد. سر را که بالا آورد با دیو رخ به رخ شد. سگ بخت بر گشته از ترس خشکش زده بود. چند لحظه همانطور وامانده بود که ناگهان نیرویی گرفت و پارس کنان به سرعت سمت پرچین دوید و با جهشی خود را به آن سوی پرچین رساند. حین پرش پای چپش را خارهای روی پرچین گزیده بود ولی ترس چنان نیرویی به کالبدش دمیده بود که تنها با سرعت در کوچه می‌دوید و پارس می‌کرد. رسول که صدای پارس سگ را شنیده بود از خواب پرید و سراسیمه خود را به حیاط رساند. انتظار هیولا به پایان رسید…

  53. آن قدر ها هم خط من بد نیست اما نمی دانم جرا اینجا اینجا بد خط می نویسم ، بخاطر سریع نوشتن و یا ابعاد دفتر است؟! نمی دانم .!!
    یادم می آیدکه هر وقت کسی کاری را درست انجام نمی دهد می گویند : عروس بلد نیست برقصد می گوید اتاق کج هست…
    به دنیای دختران کوچک وارد می سوم که چقدر دوست دارند عروس شوند و لباس سفید بپوشند و دسته گلی در دست بگیرند.
    عروس های قدیم یک دوره کلاه بر سر می گذاشتند که روی آن پر از شکوفه های ریز سفیدبود
    ………
    قسمتی از صفحه صبحگاهی

    1. سلام دفتر مهربونم.
      میدونی امروز چه روزیه؟
      روزی که چشم به این دنیای سیاه گذاشتم .امروز28ساله میشم و یجورایی ترس دارم از این همه سرعت ثانیه ها.
      کمی سردم شده پتو رو دور خودم می پیچم و با تو که یار و مونس تنهایی ها و شادی ها م بودی سلامی دوباره می کنم
      کا ش می توانستم در این هوای سرد آزادانه ازجا برخیزم بافتم را تن کنم و در این هوای نیمه روشن و در کوچه های خاموش شهر قدم بزنم و مغرورانه سر بلند کنم و زیر لب شعر زمزمه کنم.
      کاش امروز بهار دیوان فروغ را به من هدیه دهد .آخرین بار که آن را خریدم مجبور شدم آن را هدیه دهم .واز آن پس ……آخ که چقدر دلم لک زده برای اشعار ش .یعنی میشه…..

  54. صبحا که از خواب بلند میشوم به زور بیدار می شوم انگار نه انگار که سالیان زیادی است که صبح زود بلند شدم چه برای مدرسه و دانشگاه چه برای سرکار.
    در مسیر آمدن به محل کار با خودم گپی دوستانه زدم و خواهش کردم روز آرامی داشته باشم . تعداد افرادی که من در سازمان باید به آن ها خدمات بدهم زیاد هستند. خوب خدا رو شکر کار کم نبود و توانستم از پسشان بر بیام . امروز روز تولد خواهرم است4 آذر بازم هم تشکر دیگر به خدا بدهکارم با همه بالا و پایین ها و اختلافات بودنش در زندگی همیشه برایم دل گرمی بوده است. متاسفانه به بیماری کرونا مبتلا شده و مقداری از حس چشایی و شامه اش را از دست داده اما بزودی زود به کمک خدا آن نیز برطرف می شود.

  55. ۹۹/۹/۴سعید اسماعیلی
    من از نوشتن آرامش میگرم البته این موضوع چند سالی هست که در زندگی من وجود دارد ولی هیچ موقع هدف خاصی رو دنبال نکردم
    ولی هر موقع که از دست کسی شاکی میشم در موردش مینویسم
    از خدا ناراحت هستم از او‌ مینویسم
    با نوشتن احساس می‌کنم سبک می‌شومودیگر نیازی نیست اون فکر رو با خودم به اینور وان ور بکشم سریع میزارم پایین تا اون رو ببینم بعد اگر شد تمرین می‌کنم که اورا ببخشم
    وگرنه فراموشش می‌کنم ،چون کارای مهم تری در زندگی دارم ،اگر بخام وایسم وجواب همرو بدم که از کار وزندگی‌میفتم ولی در کل تجربه خوب وباحالی هستش …….
    خدایا سپاسگذارم ،…

  56. سلام
    از امروز شروع کردم به آزاد نویسی تجربه خوبی بود البته آشنایی داشتم به این کار ولی خوب هدف مند نبود حالا چند کلام از سوم آذر ماه مینویسم
    ::::::صبح که از خواب بیدار شدم متوجه شدم نماز غذا نشده برای اینکه من معمولا نماز صبح نمیخانم ولی امروز یهویی بیدار شدم بعد قرآن را باز کردم شروع به خوان یک صفحه کردم خیلی جالب بود معنی آن را که خوندم در مورد احسان به والدین بود .اخه این روزوضع جسمی مادرم خوب نیست ونیاز به جراحی دارد واز اینکه خداوند اینگونه من را راهنمایی میکنه حس خوبی دارم ودر ادامه صحبت ‌پختگی در سن ۴۰سالگی میگفت اینا دقیقا میخوره به موقعیت الان زندگی من ،……
    سعید اسماعیلی
    ۹۹/۹/۳

  57. #سنجاقک
    یکساعتی می‌شد که انتظار می‌کشیدم تا سنجاقکی سر نی توی دستم بنشیند، وآن‌را داخل شیشه بیندازم.
    آن‌قدر به آسمان وحرکت سنجاقکها خیره شده بودم که دیگر چشمانم جایی را نمی‌دید.عرق از سر‌و‌رویم می‌چکید.
    از گوشه‌ی چشم طوری که چوب سیخ‌شده‌ی توی دستم تکان نخورد به سعید نگاه کردم؛ او هم همینطور خشک ایستاده بود؛
    در انتظارسنجاقک چشمانش رو به آسمان دو‌دو می‌زد.
    این عادت تقریبا هرروز ما شده بود؛ با بچه‌های همسایه ظهرهای تابستان توی کوچه جمع می‌شدیم و سنجاقک می‌گرفتیم.
    سنجاقکها در هوای گرم بهتر نمایان می‌شدند؛ گویا می‌دانستند که آن‌ساعت از روز همه در خانه‌هایشان زیر کولر درحال استراحت هستند، و با خیال راحت آن‌طرف‌ها می‌چرخیدند، چند روزی بود که ظهرها یواشکی بجای خواب اجباری بعداز ناهار جیم می‌شدیم و برای گرفتن سنجاقک به کوچه می‌آمدیم. اما هیچ‌کدام تا آن‌زمان موفق به گرفتن حتی یک سنجاقک نشده بودیم، توی یک کتاب داستان خوانده بودم که اگر سنجاقک را زنده داخل شیشه‌ای بیندازیم و چند روز بماند، بالهایش رنگین کمانی می‌شود، و من به همین خیال بچه‌ها را جمع کرده بودم تا سنجاقک‌های رنگین‌کمانی درست کنیم.
    آن‌روز آن‌قدر هوا گرم بود که هیچ‌کدام از بچه‌ها حاضر نشدند به کوچه بیایند، به‌جز من و سعید پسرخاله‌ام که تقریبا هم‌سن‌ بودیم و هم‌بازی؛ بیشتر اوقات سعید خانه‌ی ما بود و باهم بازی می‌کردیم. پدرم کمتر اجازه می‌داد که من تنها جایی بروم، حتی اگر آنجا خانه‌ی خاله باشد، با وجود این‌که هشت سال بیشتر نداشتم، اما پدر تعصب خودش را داشت.
    همینطور که با حرکت چشم و ابرو به سعید می‌فهماندم که یک سنجاقک به چوبش نزدیک می‌شود؛ متوجه نبودم
    که سنجاقکی دیگر بر سر‌ٍ نیٍ خودم نشسته بود؛ با تکان ریزی که خوردم پرید، با عصبانیت نگاهی به سعید انداختم که درحال پاک کردن عرق‌هایش با لبه‌ی آستینش بود و مدام غر می‌زد که: خسته شدم، امروز خبری از سنجاقک نیست. گفتم: اگر غر نزنی بالاخره موفق می‌شویم.
    نیم ساعتی به همین شکل گذشت؛ دیگر از گرما و آفتاب سوزان طاقتم سر آمده بود و توی دلم داشتم به خودم بد‌و‌بیراه می‌گفتم که دختر آخر این چه کاریست، کدام آدم بی‌عقلی برای یک‌دانه سنجاقک ساعتها در گرما انتظار می‌کشد؟
    داشتم با خودم غرغر می‌کردم که یکهو صدای ریزی سر چوبم شنیدم، سرم را آرام بالا بردم؛ سنجاقکی لبه‌ی نی نشسته بود. آن‌قدر از دیدنش خوشحال شدم که نزدیک بود جیغ بزنم و ناخواسته تمام تلاشهایم را بر باد بدهم؛
    سنجاقک جوری بی‌حرکت نشسته بود که انگار خیال رفتن نداشت. همینطور که با چشمانم به سنجاقک زل زده بودم،
    آرام آرام نی را پایین آوردم،نفس در سینه‌ام حبس شده بود و از پیشانی و موهایم عرق سرازیر شده بود، و داشت توی چشمانم فرو می‌رفت. اما مگر برای من اهمیتی داشت؟ حاصل چند ساعت تلاش جلوی چشمم بود.
    با یک حرکت بسیار آرام به سنجاقک نزدیک شدم و یکهو دوطرف بالهایش را با انگشتانم گرفتم .
    هم‌زمان من و سعید جیغ و هورای بلندی کشیدیم و بالا‌ و پایین می‌پریدیم و خوشحالی می‌کردیم. فریاد زدم سعید شیشه را بیاور!
    سنجاقک را داخل شیشه انداختم و درش را محکم بستم؛ سنجاقک شروع کرد به تکان تکان خوردن،
    و خودش را به در و دیوار شیشه می‌کوبید، و بعداز چند تکان گویی متوجه شده بود راهی برای فرار ندارد آرام شد.
    برای سعید دستی تکان دادم و به خانه رفتم، دست و صورتم را شستم؛ شیشه‌ی سنجاقک را گوشه‌ای از حیاط گذاشتم؛ تا عصر سر فرصت آن‌را جایی قایم کنم.
    از در اتاق داخل شدم که یکهو مادر جلویم سبز شد، عصبانی پرسید :« توی این گرما کجا بودی دختر؟چرا این‌قدر بوی آفتاب می‌دهی؟ زودباش برو دوش بگیر تا بابات بیدار نشده.»
    در حالی که داشتم فکر می‌کردم مگر آفتاب هم بو دارد؟ و اگر این‌طور است چه بویی می‌دهد؟ وارد حمام شدم.
    هنوز لباسم را از تن بیرون نیاورده بودم که صدای جیغ مادر همراه باشکسته شدن شیشه‌ای بلند شد.
    من و پدرم که دیگر از صدای مادر بیدار شده بود، سراسیمه به سمت حیاط دویدیم. مادر جارو به‌دست ایستاده بود، و شیشه‌ی سنجاقک روی زمین ولو شده بود و کف حیاط پراز شیشه‌خرده بود؛ دنبال سنجاقک می‌گشتم؛ نه نبود، سرم را بلند کردم، سنجاقکی آن بالاها پرواز می‌کرد و انگار برای مادرم دست تکان می‌داد.
    مرجان اکبری
    ۳ آذر ۹۹

  58. به اولین صفحات صبحگاهی خودم خوش آمدم ، درسته که برای خودم می‌نویسم اما اول از همه سعی کنم خوش خط بنویسم
    نور عجیبی از پنجره روی دستم افتاد، سایه ی قلمم را دوست دارم ،قلمم ابزار اندیشه هایم است مثال سرباز که با تفنگ میجنگد

  59. تمرین ۱: سلام من الهام عبدی هستم ورودی آذرماه، امروز صبح که بیدار شدم سریع شروع کردم به نوشتن اول نمیدونستم از چی بنویسم ولی خب گفتم از چیزی بنوییم که تو ذهنمه و شروع کروم از حالی که داشتم نوشتم و فک میکنم قراره اتفاقات باحالی بیفته.
    تمرین۲: قسمتی از متن صفحات صبحگاهی من:
    چند شبه سردرد دارم و نمیدونم چرا. انگار این آذرماه به من نساخته، تا جایی که یادمه همش غم و اندوه بوده برای من. دلم میخواد زمستون بیاد.

  60. سلام.سهراب سهپری حرف قشنگی گفته من ازنوشتن میترسم باترس به زیبایی وهنرنزدیک می شوم.نوشتن صفهات صبگاهی یه جوریای ورزش دادن ذهنه من خیلی زودباهاش ارتباط برقرارکردم اشتیاق بیشتری برای زودتربیدارشدن دارم.امیدوارم ذهنم به اون آرامشی که میخوام برسه.تجربه اول ذهن خواب آلود.خیلی چیزا برای نوشتن دارم امادرگیرخواب دیشبم بودم یه کمش یادم هست شب تولدبودوپدرم که دیگه کنارم نیست به خوابم اومدبیدارشدم شکرخدارووگفتم که شب تولدم کادوی قشنگی گرفتم دیدن پدرعزیزم وقتی هم دارم می نویسم هم به خوابم فکرمی کنم مثل اینکه توخواب دارم راه میرم کلامت دارن جلوم رژه میرن یه رقص دل انگیز واژها باقلم به خودم قول دادم که این نوشتن اول صبح روهمیشه ادامه بدم واقغاچیزیه که به شدت بهش نیازدارم چون وقتی می نویسم انگاردارم بایکی درددل می کنم واین خیلی آرومم می کنه.سپاس استادعزیزازهدیه دادن این تجربه عالی

  61. در صفحات صبحگاهي ايده هاي خوبي پيدا مي كنم اين صفحات اجازه ميدهند بيشتر از خودم بشنوم

  62. بخشی از صفحات صبحگاهی:
    امروز برای اولین بار میخوام صفحات صبحگاهی بنویسم احساس خاصی ندارم فقط یه ذره خوابم میاد. الان کلاس آنلاین هم دارم

  63. تجربهٔ من در صفحات صبحگاهی:
    اولین بار که نوشتم احساس خاصی نداشتم ولی برای بار دوم لذت بخش بود. صبحا که بلند میشم برای نوشتن صفحات صبحگاهی انقد ذوق میکنم 😍

  64. با شروع کلاسهای نویسندگی اضطراب همیشگی ام برای آینده دوباره سراغی ازم گرفت ولی این اضطراب شیرین است چون به حرکت در مسیر زندگی محبوبم میکنه و باعث میشه به رویاهام برسم شاید در این بین خوابم بگیره خسته شم ولی ادامه میدم حتی با وجود آهسته و پیوسته رفتن از فردا قول دادم به خودم سر ساعت صبح ها بنویسم و کاغذهارو سیاه کنم که میدونم عملیش میکنم …دیانا فرخی ۱۷ ساله

  65. سلام” امروز “. ميبينم كه خيلي خوبي . پراز طراوت ،پر از زندگي .من هم خوبم،خيلي خوبم .با صداي باران از خواب بيدار شدم .بوي نم و باران همه جا پيچيده بود.گر چه ديشب خوب نخوابيدم ……..
    به هر حال” امروز “خوشحالم كه زنده هستم و تو را ديدم و اين لحظه ها را دارم تجربه ميكنم و چه خوب كه اولين و شايد دومين روز كارگاه نويسندگي من مصادف شده با اين همه طراوت و پاكي و بارندگي و زايش.

  66. با صدای مؤذن برای نماز صبح بیدار شدم .ای بابا باز این مستأجر طبقه بالا آبگرمکن رو دستکاری کرده .من نمیدونم دیگه چند بار باید یه حرفی رو هی تکرار کنی .بعداز نماز و راز نیاز با خدای مهربان ی ها اومدم ادامه خوابم برسم که چشمم افتاد به امیر کوچولو که به حالت جنینی تو خودش جمع شده بود آروم بوسه ای به موهاش زدم سرم گذاشتم کنار سرش و…..

  67. بخشی از صفحات صبحگاهی:
    …اولا که هنوز منگی و بی حسی شب قبل رو داشتم و بعدش هیچی پیش نمی رفت. می خواستم پرینت بگیرم پرینتر دیوونه شده بود و درست کار نمی کرد و کلی وقتمو گرفت. منتظر بچه ها بودم که خبری ازشون نشد و تنها قسمت خوبش برای صبح این بود که تونستم یه تست لیستنینگ زبان رو درسته پشت سر هم بزنم. برات بگم از داستان تبلت! اولا که اپلیکیشن دوره نویسندگی رو ارور می داد و هی می گفت بدبختانه استاپ شده، خب شده دیگه. دیدم اندرویدش هنوز 4.4 است گفتم شاید داستان اندروید باشه ساعت حدود 2 بود که گذاشتم آپدیت بشه و رفتم بخوابم. ساعت سه و ربع بیدار شدم که دیدم بعله هوز روی 40 درصد مونده فهمیدم بخاطر سرعت کوفتیه این مودم هستش بیخیال اون شدم و تصمیم گرفتم از آخرین لحظات عمر بسته اینترنتی گوشی آپدیتش کنم …..

  68. دیروز روز تولدم بود. یعنی اولین روز شروع دوره مصادف شده با تاریخ تولدم. انگار همه کائنات جمع شده‌اند تا به من بفهمانند می‌خواهی چکار کنی؟ توی این سن تازه یادت افتاده باید بنویسی؟
    مغزم به کمک کائنات می‌آید، مرا به تمسخر می‌گیرد و می‌گوید این همه سال چکار می‌کردی؟
    برایش از آرزوهای نوجوانیم می‌گویم، و اینکه چطور دلم می‌خواسته نویسنده‌ای بزرگ بشوم، از آقای الماسی دبیر ادبیات سوم دبیرستان می‌گویم؛ اینکه وقتی بعداز خواندن انشای داستان‌ گونه‌ام تشویقم کرد که نوشتن را ادامه بدهم و من قند توی دلم آب شد و تصمیم گرفتم بنویسم، اما بجز چند داستان کوتاه کودکانه که آن‌وقتها توی کیهان بچه‌ها چاپ شد کار دیگری نکردم. حالا اما می‌خواهم دوباره بنویسم، حتی اگر همه مرا به باد تمسخر بگیرند،حتی اگر بگویند برای تو دیگر دیر شده،حتی اگر بگویند تو سه فرزند داری که هرسه نویسنده هستند دیگر چه می‌خواهی؟ حتی اگر آخرش هیچی نشوم؛باز هم می‌نویسم.

  69. تجربه ای تازه و به آغوش کشیدنی ست .
    بخشی از آن :
    هوا امروز برف در دلش پنهان دارد انگار ، سفید است و سرد.
    کاش میشد بخشی از من مشغول کار شود و بخش دیگرم در گرمای رختخواب به استراحت ادامه دهد. این زمستان فصل شگفت انگیزی ست آدم را می چسباند به رختخواب و بعد با میل به بیرون رفتن وسوسه به جان آدم می اندازد …

  70. تازه شروع کردم به نوشتن نانوشته ها ،نوشته هایی که می توانند تمام ناتمام من باشند.با شخصی آشنا شده ام که آشنایی با او برایم شبیه معجزه است و می دانم که نتیجه این معجزه دیر یا زود خودش را به بهترین شکل ممکن نشان خواهد داد.استاد شاهین کلانتری یکی از معجزات الهی است که سر راه من قرار گرفت تا بتوانم بنویسم تمام ناتمام وجودم را.حس می کنم در بعدی از زمان گیر کرده ام که مدام تکرار می شود و من در این تکرار مدام تکرار می شوم سعی می کنم بشکنم این تکرار بی حاصل را ولی باز هم این تکرار است که تکرار می شود ولی از این پس با تمرین صبحگاهی می شکنم طلسم جادویی تکرار را و ادامه می دهم این مسیر طلایی موفقیت را….

  71. بخشی از صفحات صبحگاهی: 99/9/2
    بعداز سالهای سختی که پشت سر گذاشتم،فهمیدم خدا همیشه با من بوده، کنار من، مهربان بامن. اوست که همیشه در رحمتش به رویم باز است.مرا می بخشد و راه هدایت وراستی را به من نشان می دهد. هرگز رهایم نمی کند.حافظ من و فرزندانم است.به من فهماند انچه که باید تغییر کند، خودم هستم.مث درختی در پاییز، که خود را آماده می کند برای رقص برگ ها، برای ریختن و در بهار شکفتن. امید است که انسان را زنده نگه داشته و من جقدر می ترسم از روزهای بی امید. از اشک های فرو خورده. از نگاه هایی که به زمین خیره ماند . از لبی که به دندان گرفته شد تا خشمی فرو خورده شود و آهی کشیده شود. شاید این روزها بیشتر از هرکسی به تو نیازمندم.
    خدایا مرا آن ده که آن به.
    فاطمه حقیقت
    دوم آذر ماه

  72. ساعت پنج صبح بود که از خواب بیدار شدم و بعداز نماز، شروع کردم به نوشتن در سررسیدی که دیشب کنار تختم گذاشته بودم. بعداز پایان سه صفحه، انگار نفس تازه ای در ریه هایم پر شده بود. نفسی از جنس خالی شدن،انرژی مثبت،ساده بودن و خدایی که بیشتر حسش می کردم.

  73. با صدای امیر چشم باز می کنم
    کشو قوسی میدم .بااینکه هنوز چشمام طلب خواب می کنه به اجبار پتو را کنار می زنم و از جام بلند میشم .یه لیوان آب و یه کلوچه میدم دستش و باز شیرجه میزنم تو رخت خوابم .اما به دقیقه نکشیده باز صدای امیر مانع از بستن چشمم میشه .لب برچیدم و باز پتو گلبافت نرمم رو تو مشتم فشار میدم واز جا بلند میشم و اینبار شل و وارفته می رم سمت مدبخت تا ببینم چی می خواد.
    خواب که از سرم پرید تصمیم گرفتم برم یه نون بربری داغ برای صبحانه بگیرم ……

  74. سلام.
    امروز برای اولین بار تمرین صفحات صبحگاهی را نوشتم و تمام آنچه را که در ذهنم بود و مرا آزار می داد را بررسی کاغذ آوردم و احساس آرامشی عمیق داشتم .این تمرین علاوه بر عادت دادن من به نوشتن ، کمک در رها شدن از تشتت های ذهنی دارد .عالی بود ممنونم ازشما

  75. تجربه جالبی بود. با مقدار زیادی آشفتگی و درگیری شدید ذهن با کلمات!
    به زحمت یک صفحه بدون برداشتن دست از روی کاغذ نوشتم.
    بخشی از نوشته:امروز اولین روز تمرین نوشتن صبحگاهی است. یک روز زیبای بارانی و پاییزی. نمی‌دانم چه باید بنویسم. فقط باید از هر چیزی که به ذهنم می آید بنویسم. با ذهنی پر از مطلب اما آشفته، نوشتن سخت است. مطالب انگار بهم ریخته است اما گفته اند هرچه دلت می‌خواهد بنویس!

  76. صفحات صبح گاهی، شروع یک تحول در زندگی من است. امید که به نوشتن مداوم این صفحات پایبند باشم.
    بخشی کوتاه از اولین صفحه صبح گاهی ام:
    “من با بافت پوششی سنگ فرشی یک لایه، روی تو را پوشانده ام. می دانی؛ نباید ببینند تو را. اصلا می خواهم تو را که گرد و غبار و یک جور ناخالصی هستی به زور بقبولانم به بخش مبادله ای هادی ام. تو لازم هستی…برای تنفس.
    یک اشتباه دوست داشتنی هستی که بار ها و بارها می شود تکرارش کرد. بارها و بارها.”

  77. قرار بود اول سه صفحه هر‌روز بنویسیم اما خوشم‌آمد که‌استاد خوب جنس مارا شناخته و در ادامه اضافه کرد شما با سه خط شروع کنید. بنظرم کاملا منطقی است شاید ما عاشق و شیفته ی نوشتن باشیم اما نوشتن سه صفحه آن هم اول صبح آن هم بدون هیچ تجربه قبلی نوشتن در این ساعت آن هم برای منی که تنها قابلیتم به محض بیدار شدن مستفیض کردن عالم و آدم‌با انواع لعن و نفرین های دست اول است ماموریتی غیر ممکن به نظر می آمد.
    ترجیح دادم زین پس غرغریات اول صبحم را در قالب صفحات صبگاهی پیشکشتان‌کنم.پس از همین حالا مراتب عذرخواهی قلبی خود را ابراز میدارم و امیدوارم‌در شادی هایتان جبران کنم.در ضمن صبحتان بخیر.

  78. قسمتی از صفحات صبحگاهی امروز:
    دستم را سعی می کنم از روی کاغذ بر ندارم. راستش نمی دانم او چقدر راست می گوید چقدر دروغ، فقط می دانم اینجور نوشتن باعث خواب رفتگی در انگشتان دستم می شود……………..

  79. تجربه ی من از صفحات صبحگاهی: روزم را روشن می کند و حالم را خوب .
    باور بکنید یا نه، مرا انسان صبورتری می سازد نوشتنش.
    با صفحات صبحگاهی که روز را می آغازم دیگر دلم نمی آید چماق خود سرزنشی را بر سر فعالیت های روز مره ام بکوبم و این برایم ستایش بر انگیز است.

  80. تمرین اول ماه اول:
    هرروز صبح که بیدارشدم و باصفحات صبحگاهی شروع میکنم این حس درادامه روز بامن هست که چقد متفاوت تراز قبل روزمو شروع کردم.یکی از حسهای خوبی که صفحات صبحگاهی به من میده اینکه قبلا خیلی کلمات توذهنم بود خیلی جملات ولی هیچکدومو بیرون ریزی نمیکردم واون جملات وکلمات شاید کل روز تو ذهنم بالاپایین میشد انگار جاش تو ذهنم مناسب نبود همش درحال جستن بود ولی الان واقعا واقعا با یه سبکی بیشتری روزمو شروع میکنم وانگار هروز داره ذهنم جا باز میکنه ولی درواقع اضافات داره ازش بیرون میاد
    منکه حالم باهاش خیلی خوبه

  81. نمیدانم همه ادمها وقتی صبح هنوز چشم باز نکرده اند با هجوم افکار و شلوغی های بی سر و ته ذهنشان مواجه می شوند یا فقط ذهن خوداگاه من است که انگار تمام طول شب را در کوچه پس کوچه و زباله دان ناخوداگاهم پرسه زده نمیدانم دنبال چه میگردد شاید بیش از اندازه رهایش گذاشته ام باید بداند فقط یک چیز در این دنیا ارزشش را دارد که هر صبح ذهن را در امواجش سر و تن بشویی و دیده به رویش بگشایی و تمام روز را به تماشایش بنشینی…
    چه غوغایی میشود پاییز باشد و تو باشی و توباشی و پاییز …
    هرشب انگار هوا سردتر و آسمان تاریکتر از شب قبل میشود دیشب از آن شبها بود که آسمان چشم مهتاب را دور دیده بود و باران تا دمادم صبح زیرگوشم مرثیه خوانی میکرد

  82. امروز اولین روز از شروع یک تغییر جذاب در زندگی ام است. از امروز قرار است صبح ها همین که از خواب بیدار شدم چرندیات ذهنم را روی کاغذ پیاده کنم. عجب نوشابه ای برای خودم باز کردم، چرندیات ذهنم. من کلا برای تمام ابعاد زندگیم ارزش فوق العاده ی این چنینی قائلم بنابراین جای تعجبی نیست اگر به افکارم بگویم چرندیات و دلیل اینکه چرا اینقدر محترمانه با تراوشات ذهنم برخورد میکنم در غیر اصیل بودن این افکار نهفته است. من همیشه از ارتباط با ادم ها می نالم. راستش اصلا ادمی اجتماعی نیستم و از ارتباط با ادم ها چندان لذتی نمیبرم. از نگاه ها می ترسم. از نگاه های قضاوتی می ترسم. از نگاه هایی که به زندگی ات جهت میدهند میترسم. از نگاه هایی که پر از بکن و نکن هاست، نگاه هایی که پر از باید و نبایدهاست، می ترسم. بعضی از ادمها فکر میکنند هر چقدر هم که از تغییر محیط ناتوان باشند و نتوانند محیط را انچنان که میخواهند شکل دهند حداقل صاحب افکار خود که هستند. میتوانند دنیای اطرافشان را انچنان که خود میخواهند در ذهن خود مجسم کرده و از این محیط خودساخته لذت ببرند. اما میدانی بخش ترسناک تر موضوع چیست؟ این افکار از کجا می ایند؟ چرا من این مدلی فکر میکنم؟ چرا من این مدلی مینویسم؟ چرا این کلمات به ذهن من خطور میکنند و نه کلمات دیگر؟ چرا من به نوشتن علاقه دارم؟ چرا برخی از متن ها بیشتر به دلم مینشیند؟ چرا برخی از عقاید برایم جذاب ترند؟ و هزاران چرای دیگر. متاسفانه چه بخواهی، چه نخواهی افکارمان هم اسیر نگاه های دیگران است. کلیشه ها و چهارچوب های ذهن را هم نگاهها هستند که میسازند . به قول سارتر” جهنم دیگرانند” . حالا شاید بفهمی چرا میگویم از نگاه ها گریزانم. با این وجود در اینکه برخی افکار و علایق و احساسات اصیل اند و نه تحمیلی شکی نیست. اما تمییز بین این دو مسئله ی سخت دیگریست. البته که با وجود این تردیدها در این سال های تلاش برای تمییز این دو، به مسئله ی مهمی پی برده ام و ان اینست که اگر همچنان به نوشتن ادامه دهی ارام ارام از لایه های بیرونی ذهنت رسوخ میکنی به لایه های درونی تر و انجاست که میتوانی کشف کنی واقعا چه کسی هستی؟ چه چیزی از این دنیای لعنتی میخواهی و چرا هنوز هم هستی؟ هنوز هم در این دنیا نفس میکشی با اینکه اسمش را گذاشته ای دنیای لعنتی!

  83. خب باید بگویم که پیش از این‌ها عادت نوشتن صفحات صبحگاهی را از شاهین کلانتری آموخته بودم. پس می‌توانم خلاصه‌ای بگویم از تجربه‌ی چند ماهه‌ام. نوشتن صفحات صبحگاهی برای منی که دچار کمال‌طلبی مفرط بود یک مزیت بزرگ داشت: با هر بار “بی‌وقفه نوشتنِ لاقیدانه” کمی به کمال‌طلبی‌ام فائق می‌آمدم. خب قطعا اوایل، نوشتن صفحات صبحگاهی خوشایند نبود. اما به مرور مفرح‌تر می‌شد. حالا اما صفحات صبحگاهی جهانی است با طول عمر چندین دقیقه که به واسطه‌ی قلم به من آزادی تام می‌دهد.
    می‌دانم که هر روز صبح قبل از گم شدن میان بحبوحه‌ی کار و درس و روزمرگی مجال این را دارم که روزم را هرطور که بخواهم شروع کنم. همین مرا برای ادامه روز عامل‌تر و مشتاق‌تر می‌کند.

    بخشی کوتاه از صفحات صبحگاهی:
    “…آخر ماه شد! حتی نمی‌دانم زمان با چه کسی سر رقابت یا شاید دشمنی دارد. کمر بسته تا عمر و جوانی را از ما بگیرد. دیروز ایمان پیام داده بود که امیدوارم خوب و برقرار باشی. واقعیت این است که تا به حال تا این اندازه برقرار نبوده‌ام!…”

  84. به نام خداوند بخشنده مهربان

    اولین درس اینه که از خواب که بیدار میشیم نه به موبایل نگاه کنیم نه با کسی حرف بزنیم و نه هیچ کار دیگری؛ فقط اول بنویسیم و بنویسیم اون هم ۳ صفحه؛ اما ماجرا اینه که اولش به نظرم خیلی کار راحتی اومد اما امروز صبح که بیدار شدم هم حرف زدم هم به موبایلم نگاه کردم هم چای دم کردم و هم ناهار ظهر م را روی اجاق گذاشتم وبعد نشستم برای نوشتن؛ آها!! یه کاری جا موند اونم آداب دست و صورت شستن و مسواک زدن؛اینم انجام دادم آخه برای منی که توی دنیایی خودم پرم از ارتباطم این بی‌ارتباط آغاز کردن ی قدری اولش سخته هرچندکه جاری کردن واژگان لغات و کلمات به رودخانه عظیم کاغذ خودش نوعی ارتباطه؛ ارتباط با دفتر با کاغذ با طبیعت با خود اصلاً با افکار و احساسات و درونیات خود یا دیگری یا دیگران چون وقتی می نویسم شانس رفتن به گذشته و پرکشیدن در آینده و زیستن در حال را همزمان در کسری از ثانیه خواهم داشت. در هر حال این اولین درس در اولین روز از اولین تکلیف سالم را اینگونه آغاز کردم؛باشد که در ادامه این مسیر همچنان بتونم با انرژی و قدرت و مستمر پیش برم. از این که بگذریم یادم میاد صبح که بیدار شدم چادر گل گلی سربندازم و نماز بخونم خیلی دلم میخواست بنویسم آخه می دونین من از کودکی و تمام دوران نوجوانی و حتی دانشجویی توی تاریکی نوشتن و خوندن را دوست داشتم و حس و حالم کاملا متفاوته با زمانی که هوا روشنه.
    خلاصه… داشتم میگفتم: صبح که بیدار شدم میخواستم بنویسم؛حس وحال نوشتن داشتم و تکلیف استاد توی سرم دودو میزد اما راستش این لجاجت کهنه ی بین خواب و اراده در من به نفع خواب تموم شد و من سنگینی پلک هام رو سپردم به آرامش پرواز…
    بعد دوباره که چشمامو باز کردم اصلا نمیدونم چقدر خوابیدم؛ خوابیدم یا نخوابیدم اما بازم از زیر مژه های به هم چسبیده ام تاریکی دیدم و یه نور خفیف شبانگاهی انگار؛ اما جرقه ای توی سرم منو از جا پروند که صبح شده بود پس چرا همه جا تاریکه هنوز؛با زحمت که با سر انگشتانم کدورت خواب رو از چشمام زدودم ؛دیدم یک توده ابر سیاه از پشت پنجره زل زدن وسط اتاق و قطرات اشک ناشی از سردی هوا و بی‌پناهی شون داره محکم به شیشه های غبار گرفته شلاق میزنه تا بلکه دلسوزی و ترحم نداشته رو بتونن برانگیخته که نه ؛بلکه تصاحب کنند خلاصه وقتی این صحنه رو دیدم گفتم به من چه… و دوباره لحاف رو کشیدم روی سرم و مچاله شدم در خلوت و سکوت خواب؛ میدونین که همون لجباز قدیمی رو میگم.
    دینگ دینگ… اینباریک صدای عجیب و غریب روانگار که از دور دستها می شنیدم؛ با خودم میگفتم خوابم یا بیدار ایندفعه پلکهای نازنینم بدون کمترین زحمتی به خودشون؛ رها شدن از حاشیه چشمانم روبرگزیدند وگشوده شدند؛

    اما باز هم که سیاهی بود؛ یه غلت زدم و تازه یادم اومد که اینجا مامن همیشگی من از کودکی بوده؛ مامن تموم تنهایی ها و خستگی هام و حالا من همچنان در پناه امن اون مسخ شده صدایی می شنوم ؛انگار این صدا تبانی کرده که منو از پناهگاهم بیرون بکشه؛ بهش لبخند زدم ؛به اون صدای محو آشنا
    گوشه های لحاف را کنار زدم ؛دستم رودراز کردم و دینگ دینگ رو با لبخند به خفگی سپردم گفتم خفگی….
    یهو حس کردم خودم هم دارم خفه میشم چون نشنیدم؛نخوندم ؛ننوشتم؛ آنچه که باید میشنیدم میخوندم؛مینوشتم و میگفتم… صدائی مرا از فرسنگها فاصله فرا می‌خواند و من می‌دانستم درس اول امروز به موبایلت دست نزن است؛ با کسی حرف نزن است؛ پس چرا این همه کثرت خفقان!!!
    آه…..
    باز همان لجبازی کهنه بین دل و عقل…
    موبایل به دست ابتدا ارتباطم را گشودم ؛ارتباط با دنیائی دیگر ورای دنیای نوشتن و تخطی کردم از این قاعده اول عقل که نوشتن است …حس کردم ماهی آرام درونم به جست و خیز درآمد و از خفقان بی‌آبیِ تنگ تنهایی‌اش شیرجه زدبه پستی و بلندی های امروزش
    و بعد اندیشیدم و اندیشیدم؛خُب نوشتنِ آزاد؛ مگر آزاد نیست پس چرا می‌اندیشم که چه بنویسم؛ از کجا بنویسم؛ چگونه بنویسم؛
    بس کن دختر!!!!
    تو اینقدر ناگفته داری که ناخودآگاه بر قلم وسطر
    سطر دفتر ناخواسته جاری می‌شوند فقط کافیست قلم بر دست گیری و آغاز کنی…
    به نام خدا.. اولین سطر از اولین درس؛ خدا… هم اوئی که سالیان سال از او گفتم ؛از او شنیدم ؛با او حرف زدم با من حرف زد در آغوشم کشید و در آغوشش ندیدم ؛هم اوئی که ترسیدم از نزدیک شدن به او؛اوئی که تاب الماس شدن را ازمن میگرفت یا نه شاید خودم از خودم می گرفتم.
    راستی چه خوب !! امروز خواب نموندم و نمازم رو اول وقت؛ آنجایی که مرا فراخواند تادر آغوشم بگیرد خواندم.پس یعنی امروزم را با او آغاز کرده‌ام؛ آغازی که در پستوی تاریکی لحاف فراموشش کرده بودم اما بر قلمم جاری شد و اینگونه من بدون کمترین اندیشه‌ه ای سُرخوردن قلم را برسطرسطر پیکره ی این برگ‌های طبیعت می بینم واز قهقهه ی کلمات جاری شده بر دفترم شاد می شوم و در دل اشتیاقم را فریاد می کنم. هنوز هم هجمه‌های کلمات و واژگان و لغات بر سرسره قلمم روان است و چه باک از سُرخوردن برای منی که عاشق هیجان است و شور و اشتیاق؛ا اماافسار قاعده و قانون درس اول را اگرچه در آغاز رعایت نکرده‌ام اما در پایان می خواهم که رعایت کنم؛ باشد که این سرسره بازی در روزهای آتی احساسات وصف ناپذیرم را بغلتاند.

  85. امروز اولین تمرین صبحگاهی را مینویسم.تا به حال نشده که هروقت از خواب بلند می شوم چنین کاری را انجام بدهم.امروز به شرکت نمی روم زیرا با اعلام قرنطینه دوهفتگی از طرف دولت من با ریسم یک روز در میان در شرکت حاضر می شویم.خواب خوبی بود.بدنم از خستگی در آمد.خواب خیلی خوب است.امروز هوا بارانی است.دیشب هم هوا بارانی بود.عجب بارانی آماده است.من دیشب با چک چک آب از سقف ایوان همسایه بالایی بیدار شدم.سقف ایوان من هم به سقف ایوان پایینی نم داده و سقف ایوان بالایی به سقف خانه من.عجب صبح دل انگیزی است.صدای پرنده ها می اید.وقتی دیشب خوابیدم فکر نمیکردم اینقدر بخوابم و ارامش خوبی را تجربه کنم.همیشه صدای پکیج می اید.خود به خود روشن می‌شود خودش را کرم می‌کند و دوباره خاموش می شود.خیلی وظیفه اش را خوب انجام‌می دهد.حالا باید نگاه کنم تمرین امروز چیست و در این دوره ی خلاق نویسندگی می توانم موفق شوم؟!!!!

  86. سلام ، صبح بخیر ، می‌خواهم شروع کنم ، با نام خدا و بدون مقدمه ، از خدا یاری می طلبم … امروز همچین سرحال نیستم ، با سر درد بیدار شدم ، انگار خوابم کافی نبود و یا کیفیت خوبی نداشت ، همش با خودم کلنجار میرفتم که برگردم بخوابم یا بلندشم بنویسم ، حوصله نوشتن نداشتم ، اما نشستم و نوشتم ، باید گذشته ها را فراموش کنم .. از نو شروع کنم با همه مشکلات .. کسی نیست تو این دنیا که مشکل نداشته باشه و زندگی همیشه بر وفق مرادش باشه . باید به خودم یادآوری کنم اولویت زندگی من همسرم و فرزندانم هستند و بعدش پدر و مادرم … اینها همه از فیلتر رضایت خدا میگذره .. یعنی اول من بنده خدا هستم و بندگی من از طریق انجام این وظایف هست . امیدوارم بتونم از پسشون به خوبی بیام … اللهی به امید تو آغاز می کنم سفر به سوی نویسندگی را …

  87. از این حجم نوشتن انگار شغلم در اون تاثیر گذاشته و دستم مثل قبل خسته نمی شه تجسم اینکه بتونم مثل یه نویسنده کار بلد نویسندگی کنم هم برام شیرینه اینکه هدفمند و جامع و کامل بنویسم نوشته هام رسا و شیوا باشه و به دل آدمای هم نسلم بشینه و بهشون دانشی اضافه کنه این واقعا تجسمش هم برام شیرینه امیدوارم بتونم این راه رو تا آخرش ببینم ولی کی فکرش رو می کرد به عکس انقدر در من هیجان به وجود بیاره که به خاطرش خیلی چیزای زندگیم تغییر کرد برام جالبه حتی سمت آهنگ های قدیمم نمی رم با آهنگ ها و سلیقه جدیدم آرامشی می گیرم ژرف و عمیق که روحم صیقل پیدا می کنه لبخند به لبم میاد گاهی می گم شاید اون عکس قرار بوده به دستم برسه تا من رو با آرامش درونیم آشنا کنه آرامشی که خیلی ازش دور بودم

  88. من امروزصبح اولین باراست که نوشتن صبحگاهی راآغازمی کنم به نظرم جالب آمدیک جورتخلیه ی ذهنی به حساب می آیدویکجورذهن وروحت سبک می شود وحال نوشته ی صبحگاهی ام: پرنده های زیادی درحال پروازند،چه صبح دلنشین ودل انگیزی،خواب به چشمانم می آید، امامی خواهم بنویسم ،بایدکارهایم راانجام بدهم بعدسری به گوشی ام بزنم ،صدای بیدارشدن بچه هارامی شنوم،تمام شب درفکرکلاس بودم…

  89. از سال 97 شروع کردن به نوشتن صفحات صبحگاهی البته نه به طور مستمر و مداوم. اما از فرودین امسال هر روز صفحات صبحگاهی را به طور منظم نوشتم.
    بخشی از آن:
    باز هم از خداوند مهربانم سپاسگزارم و می گویم ای کسی که مرا افریدی و دوباره زندگی بخشیدی. تنها تو را می پرستم و تنها از تو یاری می جویم. ای کسی که تو را دوست دارم و قلبم با وجود تو روشنی می گیرد. می دانم که همیشه مرا به سمت بهترینها و خوبترین چیزها هدایت می کنی چرا که تو عالی ترین هدایتگر هستی و من با تمام وجودم به تو اعتماد دارم و می دانم که غیر از تو کسی نمی تواند در این مسیر مرا راهبری و هدایت کند. پس دوستت دارم و با جان و دل به تو اعتماد می کنم. ای خدای مهربانیها و نیکی ها….

  90. حس خوبی رو اول صبح برای آدم میسازه اول که بیدار میشی فکر میکنی نمیتونی 3 صفخه بنویسی اما وقتی شروع میکنی میبینی حتی جا داری بیشتر از اون هم بنویسی.

    بخشی ازاولین نوشته صبحگاهی من:
    نمی دونم چرا احساس میکنم الآن فقط منم که دارم اولین نوشته صبحگاهی مو مثل یک خاطره می نویسم و بقیه دارن از گل و بلبل و درخت حرف می زنن؟؟و عاشقانه و عارفانه می نویسند…حقیقتش اول کاری یکم ترسیدم اما به خودم قول دادم جا نزنم و ناامید نشم.

  91. سلام استاد عزیز. نوشتن آن هم وقتی هنوز ذهنت کامل بیدارنشده است کار سختی است اما برای آدمی مثل من که یک ساعت بعد از بیدارشدن تازه ویندوزم بالا میاد فکرمیکنم کار سختی است و اگر بتوانم هرروز انجام بدهم فکرمیکنم در کل نظم زندگیم تاثیربگذارد. سپاس
    بخشی از متن:
    دوباره صبح و دوباره زندگی دوباره باران و بوی زندگی. یک صبح دیگر با همه خوبی هایش از راه رسید. عاشق آسمان گرفته و باران اول صبح هستم. دلم برای تمام خاطرات کودکی ام تنگ شده است وقتی در چنین هوایی به مدرسه می رفتیم. می دانی در این هوای سرد چه چیزی را دوست دارم. اینکه فنجان چای داغ کنارت باشد و کتاب شعری در دستت و از پشت پنجره باران پاییزی را به تماشا بنشینی به تماشا بنشینم گذر عمر را و به تو بیاندیشم عزیزدل.

  92. صفحات صبحگاهی باعث میشه تمام آشفتگی ذهنم رو بریزم بیرون و صبح رو پر انرژی و سرحال و پر از انرژی مثبت شروع کنم. وقتی همه‌ی ذهنم رو میریزم بیرون، انگار سبک میشم.یه جورایی جنبه‌ی روانشناسی هم داره. صفحات صبحگاهی بهم آرامش میده، حس مفید بودن بهم دست میده. اگه یه روز ننویسم انگار یه چیزی کم دارم. هیچوقت فکرشو نمیکردم یه تکلیف ساده و بدون دغدغه‌ی اینکه چی بنویسم؟ چه شکلی بنویسم؟ اینقدر بهم آرامش بده و از استرسم کم کنه.

    بخشی از صفحات صبحگاهی من:
    امروز اولین روزیه که انگار هممون یه جور دیگه، یه شکل دیگه شدیم.انگار علیرضا و فاطمه و امیررضا یه آدمای دیگه شدن.انگار این خونه تازه متولد شده.نفس هامون،لحن هامون و حتی نگاههامون فرق کرده…..

  93. وبخشی از نوشته هایم.
    با نام و یاد خدا امیدوارم امروز نوشتن این مطالب آغازی باشد برای ورود به عالم زیبای نوشتن. عالمی که برایم بسیار زیبا و مقدس است. شروع سختی برام شده با اینکه با شوق و ذوق بسیار زیادی از خواب بیدار شدم تا شروع به نوشتن کنم ولی نمی‌دانم چرا مضطرب و نگران هستم. احساس می‌کنم وارد دنیای جدیدی شده ام و با ورود به این عرصه آرزویم برآورده شده است. نوشتن را دوست دارم چون دیگر مجبور نیستم ناگفته ها را در دل محبوس کنم و حرفهایم را میتوانم آزادانه فریاد بزنم.

    1. صفحات صبحگاهی برای من گاهی باعثِ پریدن خواب از سرم و شوق نوشتن میشد و گاهی وقت ها از شب قبل فراموش میکردم دفترم را پایین تخت بگذارم و صبح حوصله ی بلند شدن و اوردن دفترم را نداشتم به همین دلیل نمینوشتم و گاهی هم عادتِ مخرب چک کردن موبایل به محض بیدار شدن از خواب اجازه ی نوشتن صفحات صبحگاهی را به من نمیداد ،گاهی اوقات سه صفحه کامل مینوشتم و گاهی نوشتن حتی یک صفحه هم سخت میشد در کل صفحات صبحگاهی یک نوع برون ریزی فوق العاده است !
      بخشی از صفحات صبحگاهی من :
      فکر کن 10سال دیگ (اگر زنده بودی ) از تمام حال و هوای این روزهات نوشته باشی ، افکارت ، آرزوهات ، نگرانی هات
      به نظر من زندگی خیلی با ارزش است طوری که باید نهایت استفاده را از آن ببری باید تجربه کنی باید غرق بشوی در طبیعت
      خیلی شگفت انگیزه ! نفس کشیدن ، زنده بودن ، هرچند که هدفمان را نمیدانیم هدف از خلقت، اینکه کجا بودیم‌و کجا خواهیم رفت ولی زندگی خیلی قشنگه و من این را با رو به رو شدن با مرگ (درونی) فهمیده ام ! دلم‌نمیخواهد قبل از مرگ حسرتی داشته باشم..

  94. احساس میکنم به ذهنم یه نظم خوبی داده و لطف دیگر اون اینه که قبل شروع دغدغه ها و روزمرگی‌ها این کار انجام میشه و میتونم با آرامش برای کارهای روزانه ام برنامه ریزی توی کنم.

  95. هنوز چشمانم خواب آلود است.آغشته به خواب.مژه به مژه.تا قرنیه.هنوز نمیدانم امروز چندم است.قرارهای کاری ام کدام ها هستند.چه کلاس های آنلاینی دارم.روز خرید است؟امروز اصلا” باید چه کارکنم.قهوه ام را میخواهم اما باید صفحات صبحگاهیم را کامل کنم.فکرِ کارهایم لِی لِی کنان توی ذهنم بازی میکند.جدولی میکشد روی صفحه ی صبحگاهی در ذهنم.و با بازیگوشی میپرد وسطش. ۱.۳.۲ …. ۴.۵.۶. بپر بپر میکند. و برای بیرون کردنش از سرم ، قلطی توی تخت میزنم.بوی تمیزی و شسته شدن و مایه ی نرم کننده ی ملحفه ها در مشامم میپیچد.بوی شامپو و نرم کننده و لوسیون بدن هم قاطی اش هست.کاغذ و قلمم را تکان میدهم.در ذهنم می آید که میخواستم فیلنامه ی زندگی ام را بنویسم.چقدر کاراکتر داشت.چقدر زندگی هریک از اعضای خانواده ام جذاب بود. البته استفاده از افعال گذشته درست نیست.هنوز هم کاراکترها جذابند و هنوز داستانم پراز کاراکتر است.در ذهنم انتخاب بازیگر میکنم، و چقدر باز میفهمم که چه راه خوبیست که جای دیگران در زندگی واقعی، برای مقایسه یشان باهم، بازیگران شبیهشان را بگذاریم.مثلا اگر خودمان ظاهر و شرایط مالی خوبی داریم و ظاهرمان شبیه ساره بیات است، نباید کسی را انتخاب کنیم در زندگیمان که شبیه یک بازیگر خارج از دور است.بازهم تکانی به افکارم میدهم.گاهی موهایم هم درد میگیرد از فکروخیال‌.کمی موهایم را تکان میدهم.چشمانم را میبندم و حوس بوی نان تازه کرده ام.حوس کردم از اتاق که بیرون میروم کسی باشد برایم چای بریزد.کسی از افراد خانواده.کسی همخون.دوست داشتم …
    من خیلی چیزها دوست داشته ام و دارم.
    اما خداوند آنچه صلاح ببیند را به بنده اش عطا میکند. نفس عمیقی میکشم و خدایا شکرت را روی کاغذم مینویسم.پاهایم را از تخت پائین میاورم و با پا دنبال دمپایی های روفرشی مشکی ام میگردم.

  96. سالهاست مینویسمش از غروبهای دلگیر تفلیس تا صبحهای نقره فام دریاچه لاک پشتها همه را تا وقتی که خورشید بالا می امد مینوشتم از خستگیها از تنهاییها از پیاده رویهای طولانی مدت کوچه ها و باز هم نوشتن تنها چراغ راهم بود در این دنیای تاریک انگار جز خودم و نوشتن هر روزه ام میراثی نداشتم وقتی مینوشتم انگار به امن ترین جای دنیا میخزیدم و با نوشتن به ان سو میرفتم وصل میشدم به قدرتی بالاتر به دستانی مهربان تر تمام نگفته هایم را مینوشتم تمام اوارهایم را مینوشتم و تمام جیغ هایم را مینوشتم انگار یک خانه تکانی اتفاق می افتاد و وقتی از خانه تکانی خارج میشدم به طرز عجیبی سبک میشدم.

    1. تو برایم همه چیز بودی فکر میکردم با امدنت از تمام اشفتگی های زندگیم رها شده ام فکر میکردم یک هدیه درست و حسابی از خداوند گرفته ام اما یک روز فهمیدم من برای تو همه چیز نبودم در کنار من چیزهای دیگری نیز وجود داشت ان روز به افسانه همه چیز بودن یک نفر پایان دادم ان روز اتفاق خجسته ای افتاد قهرمان من بیدار شد رشد نه در بیرون که در اعماق در تاریکی صورت گرفته بود .ان روز دیگر او نبود ان روز فقط من بودم ان روز فقط من بودم و تنها من را برای بغل کردن داشتم امن ترین اغوش دنیا اغوش مونا

  97. نوشتن این راه رسیدن با ارامش و فراموش کردن دنیای واقعی. واقعیت دنیا وقتی مثل یک شلاق به صورتت میخورد و تو هم دردت میگیرد هم نفست بند می اید هم تحقیر میشوی. دنیای که قرار نبود اینجوری باشه قرار نبود تو یک طرف باشی کل دنیا طرف دیگر قرار نبود برای همه چیز بجنگی جنگی داخلی جنگی خارجی. قرار این نبود بازی این شکلی نبود قواعد بازی رو اینجوری تعریف نکرده بودن قرار نبود انقدر بی قرار باشیم قرار نبود دنیا انقدر پیچیده باشد انقدر ارتباط برقرار کردن سخت باشد انقدر ارتباط برقرار کردن با خودت سخت باشد انقدر فهمیدن ادمها سخت باشد انقدر انرژی بگیرد قرار اصلا این نبود. چرا با این اطمینان میگویم قرار این نبود چون اگر قرار این بود باید ما اماده میشدیم ۳۰ سال بیست سال ده سال همه عمر گفتن قرار نیست این شکلی باشد یک خط ساده کشیدند و گفتند اینجوریه خیلی ساده ست ددو دوتا چارتاست از خط بیرون نزنی میبری. از خط بیرون بزنی باز راه برگشت هست راه توبه هست صدبار اگر توبه شکستی باز آ. گفتند اینجوریه که تو حرفت را بزنی و دقیقا همان منظور برداشت شود. گفتند اینجوریه که کسی حرفش را طوری میزند که منظورش همان باشد. گفتند سخت نیست قاعده دارد اصول دارد همه هم رعایت میکنند. گفتند کارهای نیک و بد مشخص و مطلقند. اصلا ربطی به جنسیت و ملیت و مذهب و … ندارد. اصلا غیر ازینی که تو فکر میکنی نیست. اینهارا گفتند و رهایمان کردند در دنیایی که کمترین شباهتی به دنیایی که توصیف کرده بودن نداشت. همه چیز متفاوت بود تو باید مهارت میدید تا بفهمی حرف ادمها معنی اش چیست دانستن فقط دستور زبان کافی نبود اصلا کافی نبود باید دستورات دیگر راهم میدانستی اما از کجا یاد بگیرم از کدام کتاب از کدام جزوه از کدام منبع؟ کدام منبع درست میگوید؟ اینها همه بود تازه خودت هم داشتی متفاوت میشدی تغییر میکردی با خودی که قبلا بودی رسیدیگی به خود جدید هم بود فهمیدنش مراقبت کردنش اینها هم انرژی میخواست. منبع داشتی برای انرژی ؟ از کجا باید انرژی کسب میکردیم اصلا به ما نگفته بودند اینقدر ایتم لازم هست.

  98. ذهن را آرام میسازد و قدرت توجه و تمرکز را در طول روز افزایش میدهد.
    بخشی از آن:

    آغاز میکنم به امید خداوند مهربان تمرین صفحات صبحگاهی را متاسفانه چند روزی بود که بلافاصله پس از بیدار شدن فراموش میکردم که بخواهم بنویسم الان هم همین طور است اری اما گفتم که کم نوشتن بهتر است از ننوشتن نمیدانم چه بنویسم اهان یادم آمد خیلی دغدغه ها دارم از خاررفتن به دست دختر دلبندم بگویم که نصف عمر شدم الان هم یک خار در دستش باقی مانده آرام و قرار ندارم طفلکی معصومم چه قدر درد میکشد هر دفعه که من با ناخن به جان دست کوچکش می افتدم دخترم انشاالله میخواهد در کودکی و بزرگی یار امامش باشد آری گویی خود را یاری کرده است امروز 7 آبان ماه است و چیزی دیگر به سه ماهگی فرزندم نمانده است خدایا بازهم روزها پشت هم میدوند و چشم برهم زدنی زهرای عزیزم میشود سه ساله مثله خواهرجانش مادر عزیزم در یخچال هم چه قدر زندگی با بچه ها شیرین تر میشود اما تنها غممان نیامدن اقاست دلم یاری امام را میخواهد خدایا مارا بپذیر هرچه به ذهنم میاید مینویسم اری گاهی هم حساسیت هایم نسبت به افرادی میخواهد گل میکند نمیدانم چرا با آن ها مبارزه میکنم راستی تلقین هم اری سه کلید بود ها باید برای توجه تلقین کرد من فکر میکردم این ها که توجه میکنند احتمالا خیلی راحت است و تا میخواهند توجه میکنند برای چه توکل شاید برای زندگی بهتر کافیست انشاالله خب حالا توکل یعنی چه چه کنم خب حول باید در خلوت ام مهندسی فرهنگی کنم یعنی خودم تلاش را کرده باشم اری میگفتم عزیزم خیلی خوشحال میشود خواب های دیشبم را چه کنم اری الان است که صدای دخترم برای شیر درآید چه قدر گیج میشود و مغزم هم چه سخت چه پرت بیاید…

  99. تمرین۱
    حس می‌کنم نوشتنِ اول صبح انرژیمو تقویت می‌کنه
    بخشی از صفحه‌ی امروز من:
    آدم وقتی تازه بیدار می‌شه چه خط افتضاحی داره! ولی از نوشتن اول صبح خوشم اومد؛ انگار توی خواب می‌نویسی. انگار یه رشته‌ی خیالی از خواب می‌تونه با جوهر بیاد توی واقعیت.
    صفحه‌ی امروز حس شهربازیو برام تداعی می‌کنه انگار از جنس دنیای توی خوابه. رمز ورود بهشم خوندن خط خرچنگ قورباغه‌ی منه!

  100. گل اطلسی خانه نوه‌ی مادرم بوی پهن گاو می داد. می دانید چه نمی گویم. همیشه این را به همه می گویم که باعث و بانی این بوی پهن همان مومیایی بو کندویی است که صدا صد هزار سال است در کوزه ماست مادر بزرگم مانده. همانی را می گویم که شش ماه پیش در آن عنکبوت خیسانده بود. مجبور بودیم هر روز از صبح با شب و از بام تا شام از آن راه پله بیاییم و برویم تا یک وقتی رابین هود تا قالیچه سحر آمیز سر نرسد. البته فکر نمی کنم که با قالیچه قادر به این کار می بود چون پدرم جلوی در خانه یک نارنجک انداز گذاشته که حتا مگس را هم در هوا معلق می کند چه رسد به رابین هود. پس احتمالا زمین را حفر می کند و با نربان وارد زیر زمین می شود. فکر کنم که جنس این نردبان از پالتو های پوست زن رییس جمهور یالقوز آباد سفلی باشد که با بر چسب های کاغذی به هم چسبیده شده اند. صدقش اینکه من هم تعجب کردم وقتی که دیدم بعد از ۱۶۰۰۰ ساعت کشیک دادن دست آخر در یک لحظه آن عوضی آمد و کوزه را شکست و رفت. البته زیاد هم بد نشد چراکه همه ی آن ها افتادند در فنجان قهوه‌ی عمه جانم. او هم وقتی آمد و ایستاد سر پست در ساعت پانزده هزارم تشنه‌اش شد و رفت که یک فنجان قهوه بخورد. عنکبوت ها هم که از بس داخل سرکه سیب خیس خورده بودند که بوی قهوه می داد. آن مادر مرده هم یک و نفس کل فنجان را سر کشید و به جای اینکه بیفتد و بمیرد شروع کرد که لرزیدن و تشنج کردن. هزار ساعت که گذشت برادرم نوبتش شد که سر پست بایستد. وقتی که رقت دید تمام آن زیر زمین شده است تار عنکبوت و یک موجود خیکی هم که لباس های تنگ و حرفی به تن دارد آن ته کنار کوزه‌ی شکسته ایستاده است. برادرم از آن موجود پرسید:«عمه…خودتی؟؟ اینچه لباسیه؟؟!!»
    و همه جواب داد:«من عمه نیستم. من زن عنکبوتی ام.»
    بردارم هم که دید اوضاع این طور است رفت و یک سطل پر از گدازه های آتشفشان سبلان را آورد و ریخت توی صورت عمه‌ام. عمه جان هم که تا گدازه روی صورتش افتاد به خودش آمد و تازه احساس خفه‌گی کرد. بعد هم که هر کاری برادرم کرد برای بیرون آوردن عنکبوت های عهد فراعنه نشد که نشد و عمه ام نیز به یک مومیایی بدل شد‌. حالا فهمیدید که چه کسی این بلا را سر گل اطلسی آورد!

  101. درس یک تمرین یک: تجربهٔ خودم از صفحات صبحگاهی
    از گذشته‌های دور، شاید از اواخر نوجوانی، نوشتن جزئی از شخصیت من شد، یعنی کاری بود که برای خالی کردن ذهنم یا برای فرار از احساسات شدید ویرانگرم به آن پناه می‌بردم اما چیزی نبود که هر روز یا حتی هر هفته انجام دهم؛ یک کار گه‌گاهی بی‌هدف و صرفا برای سرگرم کردن ذهن مشوش پرفکرم؛ اما پس از ثبت‌نام در دورهٔ نویسندگی خلاق و آشنایی با صفحات صبحگاهی، نوشتن عادتی شد برایم که بدون آن احساسی از کمبود به جانم رخنه می‌کند؛ اکنون من دفترها و برگه‌های پر بسیاری دارم که همه هدفمند نوشته شده‌اند، هدفم از نوشتن اکنون پیشرفت است؛ پیشرفت در نویسندگی، پیشرفت در زندگی و مهم‌تر از آن پیشرفت در خودشناسی.

  102. احساس من از نوشتن صفحات صبح گاهی چیزی بیشتر از یک برون ریزی ذهنی است!تا جایی که مطالبی را مینویسم که گاها فکر میکنم اصلا خودم هم ازشان تا به امروز بی اطلاع بوده ام !وگاهی احساس میکنم ضمیر ناخداگاهم چنان حجمی از اطلاعات را تا به امروز در خودش جا داده که اگر با این شیوه از تمرین آشنا نمیشدم قطعا پس از مدتی دیوانه میشدم!این که تا چه حد استرسم کاهش پیدا کرده بماند،این شیوه استرس که هیچ، عقده ها را هم میگشاید!به خصوص وقتی موقع نوشتن سحر باشدو همه خواب باشند، اسارآمیزی سحر و حس عجیب بی برنامه نوشتن را هرکسی باید لااقل یک ماه امتحان کند تا دیگر نتواند رهایش کند!

    2.هنوزم گیج خواب هستم!احساس میکنم خواب مثل یک مزاحم بی وقت و زبان نشناس به سراغم بازگشته تا قدرتش را به رخم بکشد؛اما واقعیت این است که وقتی هدفی داری که برایت مهم است و برای رسیدن به آن به زنده نگاه داشتن احساس اظطرار احتیاج مبرم داری مجبور میشوی رویکردی داشته باشی که تابحال نداشتی، و قدرتی از خودت به نمایش بگذاری که برای خودت هم عجیب است!عجیب است که انسانی که هیچ چیز برایش از خواب صبح لذیذتر نبودو تنها پناه گاهش برای آسایش تخت خواب بوده، یک باره،یا شایدم حتی به مرور !احساسش چنان تغییر کند که با دست خودش لذتهای آنی را فدای هدفش کند، آن هم لذت زورگویی مثل خواب صبح که اگر هم تو آن را رها کنی او به این راحتی ها بیخیالت نمیشود!اما اگر از پس همین یک عادت خراب هم برنیایی پس با آن هزار خرده عادتی که نگذاشته اند تا به امروز روی خوش زندگی را ببینی و تورازندانی هوا و هوس های لحظه ایی کردند چه میکنی؟! هوس هایی که بعد از گذشت حتی یک ساعت فهمیده ای نه تنها سودی نداشتند بلکه اصلا لذتی هم درشان نبوده!و فقط تله ای بودند برای نرسیدن تو به آنچه که مهمتر است!شاید این جریان شیطان مکاری که همیشه انسان را به راه خطا دعوت میکند بیشتر از یک قصه و حدیث باشد!ولله که خود من همین الان بعد از این همه فلسفه بافی راجب اینکه باید بیدار بمانم و برای رسیدن به هدفم تلاش کنم دارم زمزمه های نه چندان غیر واضحی را میشنوم که هزاران توجیه برای اینکه وقت کافی هست و میشودچند ساعت دیگر هم خوابید را میشنوم!اصلا گاهی سنگینی وزنش را روی سرو شانه هایم احساس میکنم که مثل بختک به جانم افتاده و مدام شیرینی تخت گرمم را در این هوای سرد به رخم میکشد!ولی خودش هم میداند تا الانش هم بیش از حد بهش بها داده ام و دیگر بس است،راست میگویند که برای انجام دادن یک کار درست یک دلیل وجود دارد ولی برای انجام ندادنش هزار دلیل!فکر کنم من کسی را که این هزار دلیل را میتراشد بشناسم واین بار قصد دارم خودش و هزار دلیلش حتی وعده ی سرخرمن و زیبای هنوز هم فرصت هستش را بفرستم به جهنم !پس جوراب های بلند و مخملی ام را میپوشم کت پشمی ام را هم و برای گرم ماندن دست به قلم میمانم!

  103. یکی از صفحات صبحگاهی
    تنهایی!…باید پُرش کنم تا دیگه اینقدر آزارم نده؛ خدا بهترین گزینست! خدا می‌تونه جایگزین همهٔ نداشته‌هام باشه؛ دل تنهام رو سعی می‌کنم با خدا و خودم و آرزوهام پر کنم. می‌خوام دل بکنم آدم‌ها…آدم‌های دل‌مشغول به چه درد دل تنهای من می‌خورن؟! هرگز از اون‌ها چیزی که می‌خواستم رو دریافت نکردم ولی باز دو دستی بهشون چسبیدم…بسه دیگه، بسه…دل از آدم‌ها بکن؛ دل از توجه و گریه و خندشون بکن؛ دل از نظر و نگاهشون بکن. تو تنهایی پس به تنهاییت عادت کن؛ خیلی چیزها هست که می‌تونی تنهاییت رو باهاشون پر کنی: خدا یکی، علایقت دومی؛ آرزوهات، خواسته‌هات، اهدافت؛ افکارت، خیالاتت، نوشتن و خوندن؛ موسیقی و فیلم، کتاب، موبایل، کامپیوتر و هزاران چیز دیگه که می‌شه باهاشون خوش بود ولی آدم‌ها همیشه دلت رو شکستن؛ هرگز کتاب یا فیلمی تو رو نشکسته؛ شاید اشک به چشمات آوردن کتاب‌ها و فیلم‌ها ولی تو رو نشکستن!…خودت رو قوی کن، ضد ضربه کن! دیگه بسه از بس شکستی و بند زدی تیکه‌های وجودت رو..‌‌.بسه دیگه گریه‌های همیشگی شبونهٔ احمقانه؛ قوی شو؛ دل از آدم‌ها بکن، تو می‌تونی، می‌دونم برات سخته ولی می‌تونی. نگاه کن، گوش کن…صدای خروس، صدای گنجشک‌ها؛ هوای خنک صبحگاهی، قشنگ نیستن؟! بهتر از آدم‌ها نیستن؟! چرا، خیلی بهترن! آسمون آبی کمرنگ و صدای آواز پرنده‌ها، قشنگه؛ حتی صدای موتوری که گوش‌خراشه هم بهتره، صدای دور آدم‌ها که با هم حرف می‌زنن هم قشنگه ولی دیگه بهشون نزدیک نشو…خیلی چیزها هست که می‌تونه خلإ وجودت رو پر کنه و لذت رو به زندگیت وارد کنه؛ دست از آدم‌ها بکش، دست از سرشون بردار تا دست از سرت بردارن!

  104. ماه اول، تمرین اول، سوال اول: تجربۀ من در نوشتن صفحات صبحگاهی
    ایده نوشتن صفحات صبحگاهی را خیلی زود پذیرفتم. در تمام این 5 سالی که باید هر روز ساعت 7 به سر کار می‌رسیدم و از همان اول صبح، حتی وقتی کاملا ویندوزم بالا نیامده بود، باید می‌نوشتم و می‌نوشتم، بعضا سفارشی و بعضا هم موضوعاتی که به آنها علاقه داشته‌ام، حس کرده بودم که گاه نوشتن تا چه اندازه سخت است. دلیل آن هم این بود که ذهن من آماده نوشتن نبود و دستم به نوشتن گرم نشده بود. اما خوبی صفحات صبحگاهی آزادنویسی آن است. 15 دقیقه برای خودت، آن هم وقتی هنوز مجبور نشده‌ای به دنیای بیرون بروی و در ساختار و چهارچوب خاصی فکر کنی. بنابراین خیلی راحت شروع به نوشتن کردم و برای من بسیار لذت‌بخش بود. درباره موضوعاتی نوشتم که مدت‌ها بود نتوانسته بودم از فشار حجم‌کاری به آنها توجه کنم بنابراین حتی همان سه روز اول، برون‌ریزی خوبی برای من اتفاق افتاد و ذهنم سبک شد.
    ماه اول: تمرین اول: سوال دوم بخش کوتاهی از یکی از صفحات صبحگاهی من
    صبح ها همیشه برای من جور دیگری است. با عصرها و شب ها فرق می کند. صبح ها انگار همه چیز از اول شروع شده و من یک بار دیگر فرصت پیدا کرده ام از اول شروع کنم. خیلی وقت ها شب که خوابیده ام تصمیم گرفته ام فردایش فلان کار را انجام ندهم اما صبح منصرف شده ام. چون آن ناامیدی شب تا صبح سحر درمن فروکش کرده است. خلاصه صبح اصلا چیز دیگری است. لطفی است که نمی دانم چطور قدرش را بدانم. هر کس هم که می گوید من صبح ها خوابم با خودم می گویم او قدر این نعمت را نمی داند. اصلا لطیفه ای است برای خودش. انگار کلی از آن دغدغه هایی رو که مثلا برای روز جمعه بوده است، جایی پشت در می گذارید و وارد شنبه می شوید. نمی دانم اما حس میکنم خدا رنگ تازه ای به عالم می زند. و من این لطافت و تازگی را خیلی دوست دارم. خدایا شکرت.

  105. شنبه ۵ مهر ۹۹ ساعت ۶.۵۰ صبح
    هیچ چیز لذت‌بخش‌تر از این نیست که اولین کار صبحت، نوشتن در حین استشمام هوای تازه و تمیز باشد. اکسیژن خالص. به خصوص که اوایل پاییز باشد و یک کمی هم تهِ هوا خنک. نعمتی که برای ما تهرانی‌های آپارتمان نشین آرزوست. برای همین وقتی مثل الان همچین موقعیتی پیش آمده با تمام وجود قدرش را می‌دانم.
    در همین لحظه لب طاقچه‌ی یک خانه‌ی قدیمی شاید برای نزدیک به دویست سال پیش نشسته‌ام. جلوی رویم یک حیاط کوچک و نقلی به سبک اندرونی‌ست با حوض و درخت‌های انگور و نخل و انار. صدای آواز فاخته و گنجشک هم این در میان به گوش می‌رسد. از اتاق روبه‌رو صدای همهمه‌ی آدم‌هایی میاد که مشغول تدارکات صبحانه‌اند. زندگی در اون قدیم‌ها چه طعم و لذتی داشت. این حیاط پر بود از بچه‌های قد و نیم قد، آقاجون، حاج خانم، لَله و … چقدر صفا داشت. چقدر دلهاشون بهم نزدیک بود.
    زندگی در آپارتمان چه انتخاب احمقانه‌ای در میان ما آدم‌ها بود. نه حیاطی، نه منظره‌ای، نه هوای تازه‌ای. چطور ما آدمها دستی دستی خودمان را تبدیل به زندانی کرده‌ایم و خبر نداریم؟! کاش هیچ وقت آپارتمان‌ها طراحی نمی‌شد.
    خانه‌های سنتی و شهرهای قدیمی ما بسیار زیباتر و صمیمانه‌تر بودند. آن پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌های والا و شیدای ما کجا رفتند؟ دلخوشی‌های کودکی‌مان کجاست؟ اکنون به کجا می‌رویم؟ آینده فرزندانمان چگونه خواهد بود؟
    من عاشق این شهرم. شیراز، شهری که هم غنی از از فرهنگ و تاریخ است و هم بامرام‌ترین مردم ایران را دارد. خوشحالم که در این سفر چند روزه قرار است تجربه اقامت در این خانه‌های تاریخی را داشته باشم.

  106. روز های ابری را دوست دارم چون نوید یک باران زیباو دلچسب را میدهد البته ناگفته نماند هرچه تند تر ببارد و شدتش بیشتر باشد کیفش بیشتر است ومن صد البته اینطوری بیشتر دوستش دارم روزهای افتابی را هم دوست دارم روز های اواخر اسفند که بوی بهار میدهد دلم میخواهد دریک خانه بزرگ زندگی کنم که دیوار رو به حیاطش تمام شیشه باشد وبعد باریدن باران را تا ساعت ها تماشا کنم دوست دارم زیر باران در یک جاده که دو طرف آن جنگل پاییز زده است با یک چمدان دردست که پر است از زندگی راه بروم به خوب بد زندگی به همه چیز وهیچ چیز فکر کنم صدای باران را دوست دارم برایم آرامش بخش است گویی خدا دست به ساز شده وموسیقی زندگی مینوازد گویی میخواهد غم هارا بشورد و با خود ببرد

  107. قسمت دوم تمرین ،نوشتن قسمتی از صفحات صبحگاهی:
    خود کلاغها از این موضوع گویا خوشحال هم هستند تجربه ثابت کرد که ما انسانها از هرچیز خوشمان آمده بلافاصله فاتحه آن خوانده شده است
    از قناری خوشمان آمده پس باید این زبان بسته را درون قفس حبس کنیم تا فقط برای ما بخواند و اصلاً غلط می کنم فرار کند و برود سراغ زندگی خودش
    عاشق ماهی می‌شویم پس صیدش می کنیم بعد کباب میکنیم و نوش جانمان
    ماهی قرمز کنار سفره هفت سین را دوست داریم پس ماهی کوچولو بی پناه را درون تنگ شیشه ای می اندازیم وخب حتما هم باید شیشه ای باشد تا در قفس بودن آن را خوب هر روز ببینیم و حال وهوای عید و شادی و نوروز را بهتر احساس کنیم وگرنه خرید آن بدون تنگ شیشه ای چه فایده ؟
    و البته این ماهی گوگولی هیچ وقت مفهوم تنگ و شیشه را نمی دانسته پس هر بار در هوس آب و دریا بی مهابا خود را به دیواره ی شیشه ای تنگ میرساند و امیدش نا امید میشود و تازه میفهمد شیشه چیست :چیزی هست ولی انگار که نیس .
    و خیلی بعید غیر منتظره نیست که اکثر ماهی قرمز ها انقدر زود میمیرند قطعا این تنها راه آزاد شدن از شر دوست داشتن های ما انسان هاست.

  108. تمرین ۱:
    1. لطفاً از تجربۀ خودتان در نوشتن صفحات صبحگاهی بگویید.
    2. بخش کوتاهی از یکی از صفحات صبحگاهی خودتان را انتخاب کنید و اینجا با ما به اشتراک بگذارید.
    تمرین 1:
    1-خلاصه اگر بگویم،تجربۀ نوشتن صفحات صبحگاهی برای من،مثل عاشقی کردن در نوشتن است. رها،بی پروا و بدون ذره ای ترس؛
    درست مثل این بخش از صبح نوشته های امروزم:
    2-رنگ خودکارم را عوض کردم.نوشتن صفحات صبحگاهی همینقدر لذت بخش است.آزادی دارد.می توانم وسط کار رنگ خودکار را عوض کنم و بنویسم”رنگ خودکارم را عوض کردم”. اصلاً لذت نوشتن در آزادی نوشتن است. بگذار اینطور بگویم: من در شهری کوچک و سنتی زندگی می کنم. جایی که از هر پنجرۀ خانه،سر یک همسایه و دوست یا آشنا در زندگی ات است.(این خودکار خوب نیست.باز عوض میکنم.)
    می گفتم: کافی است پا از خانه بیرون بگذاری،آنها با نگاه های خیره شان برایت ساعت خروجی میزنند. اینجا، داشتن یک زندگی شخصی تقریباً نا ممکن است ؛ و اگر مثل من باشی و تلاش کنی راست راه خودت را بگیری و بروی و سر های داخل شده در زندگی ات را قطع کنی، اینکه تو را فردی مرموز نخوانند و دست به قضاوتت نزنند،احتمالی محتملاً محال است.
    باری و به هر حال که، داستان زندگی من در بستر این شلوغی شکل گرفته.من از این بستر شلوغ برای خودم آشیانه ای گرم و خلوت در دل نوشتن ساخته ام. در نوشته هایم خبری از چشم های این و آن نیست. چون اینجا،تنها در صورتی به یک نوشته نگاه می کنند که عدد و رقمی مثل بیست و امثالش ته نوشته ات مهر خورده باشد.و خوشبختانه،من رابطۀ خوبی با انشا نویسی_که تنها جفتک اندازی با واژه ها و آرایه پیچ کردن جمله های بی سر و ته است_ ندارم.
    من در این شهر کوچک زندگی نمی کنم.
    در لابه لای نوشته هایم و سطر سطر کتاب های کتابخانۀ کوچکم زندگی می کنم.
    این باور برایم شیرین تر و آرامش بخش تر است.

  109. داشتم فکر میکردم چقدر خوبه که تو همه ی تلاشت رو کردی و به جایگاه های خوبی رسیدی توی زندگیت ودر آخر هم زندگیت ختم به شهادت شد یه پایان خیلی زیبا
    ولی واقعا انصاف نبود انقدر زود بری توی 22 سالگی تو باید خیلی پیشرفت می کردی تو باید زنده میموندی و ب جامعه با خدمات خوبت خدمت می کردی چرا انقدر زود رفتی؟؟؟

  110. سلام استاد
    من امروز در حین نوشتن صفحات صبحگاهی بالاخره موفق شدم و نخستین اندیشه‌ام رو تقریبا بدون سانسور تونستم روی کاغذ بیارم و خیلی راحت تونستم لمس کنم که اینی که دارم می‌نویسم نخستین اندیشه‌ست. این واقعا من رو هیجان زده کرد و احساس کردم تمرین صفحات صبحگاهی کم کم داره تاثیرش رو میذاره.
    یاد کتاب ناتالی گلدبرگ افتادم و یک بار دیگه بخش نخستین اندیشه رو مرور کردم و نکات مهم رو خوندم و مطمئن شدم که راه رو دارم درست میرم و بی‌نهایت خوشحال شدم. لازم دونستم این رو بگم چون باید این شادی رو با شما تقسیم کنم.
    ممنونم از اینکه الهام بخش ما هستین.
    بخشی از صفحه‌ی صبحگاهی امروز:
    همیشه همینطور است که در حین نوشتن چرت و پرت زیاد می‌گویم و موضوع را زیادی تفت می‌دهم. اغلب از اصل موضوع فقط سه یا نهایت چهار خط می‌نویسم و بعد همه چیز می‌روند پشت اسباب و اثاثیه ذهنم قایم میشوند و همه جا خلوت می‌شود گویی که دیگر هیچ چیز نیست که بخواهم درباره‌ی آن بنویسم گویی همه چیز در ذهنم تمام شده اما این کار سانسور کننده‌ی درون است و من حجم بودن افکار را در ذهنم احساس می‌کنم و سنگینی وزنشان را می‌فهمم، می‌دانم که هستند اما نمی‌توانم پیدایشان کنم و روی کاغذ نمایان سازم. امان از این خود سانسوری‌ها. الان که دارم این را می‌نویسم در ذهنم می‌بینم یک فضای بزرگ و تاریک با اثاثیه که افکار پشت آنها پنهانند و این تاریکی تا وقتیست که نتوانم پیدایشان کنم. اما وقتی پیدایشان کنم و به آنها بیاندیشم نور اندیشه همه جا را روشن خواهد کرد.
    روشن بودن هنگام پیدا کردن و اندیشه اتفاق می‌افتد وقتی پیدا می‌کنم ذهنم بیدار می‌شود و به تلاش و تکاپو می‌پردازد نور این تکاپو تمام جانم را روشن می‌کند.
    من همین الان آن را پیدا کردم آنچه گفتم بخشی از همین قایم شدنی ها بود که پیدا شد و در همین لحظه تمام ذهنم روشن شد از یافتن و رسیدن. من سر نوشتن و با نوشتن این را پیدا کردم و این روشنایی را هنگام نوشتن تجربه کردم حالا این نور در خاطر تک تک سلول‌های من خواهد ماند و من محتاج این نور دیگر از نوشتن دور نمی‌افتم و مانند تشنه‌ای در طلب آب جانم در طلب نور هر دم به نوشتن پناه می‌برد و این می‌شود عضوی از من و جزئی از حیاتم. این لذت دیگر نمی‌گذارد من از نوشتن دور بمانم. این حال دلم را خوب می‌کند. حالا حالم خوب است 🙂

  111. تمرین روز اول
    الف
    امروز چهارمین روزی بود که صفحات صبحگاهی را تجربه کردم. تجربه‌ای شیرین و لذت‌بخش است. مانند گرم کردن موتور خودرو اولِ صبح یا گرم کردن ورزشکاران قبل از مسابقه است. صفحات صبحگاهی موتورِ فکرم را برای شروع یک روز خوب، گرم می‌کند همانطور که پیاده‌روی بدنم را برای شروع یک روز خوب آماده می‌کند. با آماده شدن فکر و جسم حتما روزِ عالی خواهم داشت.
    ب
    هر صبح باید سه صفحه بنویسم. محتوا مهم نیست. فقط باید بنویسم. از روزمرگی‌ها، رویاها، خیالات، افکار و خواب‌هایم و حتی اگر هم شده، هذیان بنویسم ولی باید بنویسم. دیشب خوابِ دوست دیرین و عزیزم را دیدم. چند سالی است که او را ندیده‌ام و از احوالاتش بی‌خبرم. دلم می‌خواهد به دیدنش بروم، ولی هر بار که اراده می کنم اتفاقی می‌افتد و من از دیدار باز می مانم. راستش فرصت نمی‌کنم. چطور فرصت به دست آورم. زمان که نمی‌ایستد. مدام در حرکت است. به جلو می‌رود. عجله دارد. اگر کمی غفلت کنم خیلی عقب می افتم. کارها انباشته می‌شوند. با کوهی از کارهای انجام نشده، مواجه می‌شوم. چاره کار چیست؟ برنامه ریزی، بله با برنامه‌ای دقیق می‌توانم زمان را در اختیار خودم بگیرم.

  112. بخشی از یک صفحه صبحگاهی قدیمی که حس و حالش را دوست میدارم:
    روزهای اول پاییز است و من دل تنگ گرمای شومینه‌ام با یک فنجان دمنوش به‌لیمو.
    دلم یک قدم زنی طولانی روی بستر نارنجی زیر درختان پارک می‌خواهد با طنین دلنشین خش خش پاییز و صدای خنده‌هایی که از دوحنجره بیرون می‌آیند و حس خوشبختی که زیر آفتاب پاییزی طلایی تر از همیشه خواهد بود.
    دلم یک سفر پاییزی می‌خواهد با شالگردن قرمز شاید هم نارنجی و زرد، باران هم گاهی ببارو و یک چتر سرخ آبی روی سر زندگی باشد، بوی پالتوی نو و سفتی نیم بوت‌های پاییزی تازه خریده شده و شب نسبتا بلندی که دقیقه به دقیقه به یلدا نزدیک می‌شود.

  113. صفحات صبحگاهی من رو به احساس واقعیم نزدیک میکنه و به تا حدودی غردون درونم رو تخلیه میکنه. و بیشتر صفحات صبحگاهی رو با غر زدن پر میکنم.
    البته کمی هم به امر و نهی کردن خودم و تعریف خواب‌هایی که می‌بینم می‌پردازم.

  114. 1،همیشه فکر میکردم نوشتن مثل آشپزی به مواد لازم احتیاج داره مثلا نیم کیلو ذوق هنری
    یک کیلو گرم حال و حوصله نوشتن
    ۲۵۰ گرم آمادگی قبلی
    دو فنجان ایده و موضوع خوب که از قبل آماده کردیم
    و البته دوتا قابلمه کاغذ و یک عدد ملاقه کتاب
    ولی خب تا حالا به نوشتن از لنز خاصِ بی قانونی و نهایت آزدی موضوع نگاه نکرده بودم . این که صبح از خواب بیدار میشی در حالی که موهات مثل مرحوم داد ماس است و زیر چشمت اندازه نعلبکی پف کرده
    و البته ذهنت در یک حالت خنگی عجیبی از پیرامون خودش قرار دارد .شروع به نوشتن کنی و خیلی اتفاق جالبی برایم بود که عادت جدیدی رو هر چند در ابتدا کمی سخت برای خودم به وجود بیاورم این که چهار چوب و ها و قائده و قانون ها و اصلا اصل موضوع را که داشتن موضوع و ایده خاص برای نوشتن هست را کنار بزارم و و در یک میدان نوشتن با قانون حاکم :(بی قانون بنویس اصلا هر چی که دوست داری فقط بنویس.)، نوشتن را شکل جدیدی تجربه کنم این که اصلا لازم نیس موضوع خاصی باشد و حس آن شبیه به حسی است که انگار روی مبلمان راحتی با بیرجامه راه راه مینشینم و فارغ از قائده و قانون ووآداب خاصی دقایقی رو میگذارم
    و هر روز انجام دادن آن عادت شیرینی برایم خواهد شد قطعا دوست خوبی پیدا میکنم که هر روز صبح میتوانم با لباس راحتی به ملاقاتش بروم به جای مبل خیلی خاکی و بی ریا روی زمین بشینیم و گرم با هم صحبت کنیم حتی چرت و پرت های و حرف های در هم برهم که از دیوانه درونم سرچشمه میگیرد را بدون سانسور با او تقسیم کنم باشد که دوستی مان پایدار باشد

  115. صفحات صبحگاهی عالی هستند چون باعث میشه افکارمون بخصوص افکار زائدمون رو در ابتدای روز روی کاغذ خالی کنیم و در طول روز تمرکز بیشتر روی سایر کارهامون داشته باشیم

  116. سلام بر شاهین پر انرژی عزیز.
    در طول زندگیم نشده است که بخوابم وصبح که چشمم را باز میکنم بگویم: آخیش خستگی ام در رفت. همیشه خواب و بیدارم. حالتی بین هشیار و ناهشیار.در خواب هم زندگی دیگری دارم که از جنس خودش است. صبح ها مثل میت از گور در آمده بسکه جهان دیگری را کاویده و رنج برده ام له و لورده ام و دلم می خواهد خرخره کسی را بجوم. چند صباحی است به برکت صفحات سفید صبحگاهی وقتی بیدار میشوم در آنی حرص دلم را خالی می کنم یا زندگی خوابم را می نویسم با تمام جزئیاتش . کورمال کورمال و عصبانی شروع میکنم، به زمین و زمان ناسزا می گویم. صفحه اول تمام نشده است که به دنبال تصاویر ذهنی ام راه می افتم وقتی به خودم می آیم وسط صفحه کاغذ نقش بسته ام و از آنجا به خودم لبخند میزنم. همین لبخند کافیست که شگفتی یک روز تازه و نفس کشیدنی دوباره را یادآور شود. اعتیاد گاهی می تواند موهبتی باشد که به هر کسی داده نمی شود. و من بعد از سالها خمودگی معتاد لبخندهای هر روزه ام شده ام .
    نمونه ای از صفحات صبحگاهی من:(متن را عینا میفرستم بدون ویرایش و تغییر . هر چه از ذهنم گذشته است و در لحظه نوشته ام)
    اینجا سی و سه پل اصفهان است. ولی هیچ شباهتی به سی و سه پل ندارد. به من الهام کرده اند که تنها پل در جهان هستی است. پلی بی سر وته و بسیار عریض. خورشید گوی آتشینی ست که بی وقفه میتابد.بر روی پل تنها نشسته ام. روبرو, اطراف و پشت سرم تا چشم کار میکند آب است. جهان در آب زندگی میکند. غیر از من و علی و سکوت کس دیگری نیست. می دانم که به علی متصل هستم هر چند که او را نمی بینم. من روی پل نشسته ام و علی در ماشین روی آب و سمت چپ من زیر پل در حال رانندگی ست. او را نمی بینم ولی وجودش و اتصال من به او قوت قلبی ست.هیچ یک نمی دانیم رهسپار کجا هستیم.ماشین در آب می دود ومن به دنبال آنها به روی پل سر میخورم.خورشید به روی آب ذرات طلا پاشیده است. هستی به رنگ سبز طلایی خودنمایی میکند.پل ثابت است و این ما هستیم که پیش می رویم. بی اراده بر سرعتمان افزوده می شود. در تمام زندگی مثل سگ از آب می ترسیده ام و همیشه گرفتارش شده ام. آب عمق پیدا کرده است . هر لحظای که می گذرد سرش را بالاتر می آوردو چشمان حریصش را به اطراف می چر خاند دنبال طعمه میگردد. موج ها بیرحمانه از سر و کول هم بالا می روند . برای دیدن قربانی سر و دست می شکنند.ترس دق مرگم می کند. میدانم که دیگر از علی و ماشین خبری نیست. می دانم به ناچار به ته هستی رسیده اند و چشمان باز و منتظر علی به روی آب افتاده و از آسمان نگاهم می کند.دستان آب به شکل حیرت انگیزی به پیشم می برند.بین موجهای پیوسته بر می خورم. زمان بی خاطره می گذرد بدون آنکه یادی بر جای بگذارد. پشت سرم،اطراف و روبرویم بی نهایتیست ومن تنها بازمانده این کره‌ی خاکی ام. جهان به نقطه شروعش باز گشته است.به سرعت نور در حرکتم.تمام تصاویر آب و آسمان در هم آمیخته اند و سبز و آبی همچون یک خط ممتد از روبروی دیدگانم می گذرند.در یک آن متوقف میشوم.به آخر پل رسیده ام روبرویم بی نهایت آب است. جهان در آب غرق شده است.می دانم که تا لحظه ای دیگر از آسمان خودم را به نظاره می نشینم که بر شانه های مرگ سوارم و او در اعماق آب مرا به زمین خواهد گذاشت.( این چنین گذشته است یک شب از زندگی من در خواب)

  117. نوشتن صبحگاهی
    نوشتن صبحگاهی یک آشتی است. آشتی با خودت. فرصتی است تا ذهنت را آرام کنی و آشغالهایش را دور بریزی. نوشتن صبحگاهی کمک می کند که کدورتهای ذهنت را بشناسی و آنها را روی کاغذ خالی کنی. انگار که ذهنت پرخوری دیروزش را قی می کند. این درست مثل این می¬ماند که دستمالی را در دست گرفته باشی و با آن آینه دلت را تمیز کنی. همه لکه¬ها و گرد وغبارش را پاک بکنی. نوشتن صبحگاهی ذهنت را آپدیت می کند و بار اضافی¬اش را پاک می کند.
    پس از نوشتن صبحگاهی تر و تازه می شوی و فیلترهای کدر از پیش چشمانت برداشته می ¬شود. انگار دنیا را تازه تر و شفاف تر می بینی. حالا می توانی به مشاهداتت بپردازی و از آنها برای نوشته¬های بعدی الهام بگیری. شاید نوشتن صبحگاهی در روزهای اول ملال¬آور باشد، اما درست مثل ورزش صبحگاهی به تدریج به آن خو می گیری و خیلی زود این عادت چنان چیره می¬شود که اگر حتی برای یک روز ترک شود، احساس می کنی چیزی را گم کرده¬ای. انگار که ذهنت آرام نمی¬گیرد.
    نوشتن صبحگاهی سیاه¬مشق نویسندگی است، پس آن را با دل و جان دنبال کنیم.

  118. بسم الله الرحمن الرحیم
    درس اول، تمرین اول (منتقل‌شده از وبگاه سابق با مقداری ویرایش و به‌روزرسانی)
    تجربۀ من از صفحات صبحگاهی
    نفحات [صفحاتِ]صبح دانی ز چه روی دوست دارم | که به روی دوست ماند که برافکند نقابی
    سعدی در یک بیت، یک پرسش و یک پاسخ را مطرح می‌کند. پرسش این است که می‌دانید چرا صبح را با نفس‌ها و بادهای معطرش دوست دارم؟ به‌این‌علت که گویی شب نقابی بوده بر چهرۀ دوست و صبح، برافکندن آن نقاب است. به نظرم صفحات صبحگاهی هم مانند نفحات صبحگاهی دوست‌داشتنی‌ست. گویی با نوشتن این صفحات نقاب از روان مصفای آدمی برکنده می‌شود و انسان، دوستانه، زیبایی‌های درون حقیقی‌اش را باوجود همۀ تاریکی‌های افکنده‌شده بر آن، به تماشا می‌نشیند. نوشتن صفحات صبحگاهی، تهیۀ رونوشتی از ما فی الضمیر است بر برگ‌های دفتر. رونوشتی از روحی که ساعاتی از هیاهوی هزارتوی روزمرِگی‌ها و روزمْرگی روزگار فاصله گرفته و به چارۀ دور ماندن از اصل، روزگار وصل خویش را باز می‌جوید.
    چون برنامۀ صبحگاهی‌ام تکمیل است، مجبور بودم برای گنجاندن صفحات صبحگاهی در برنامۀ صبح، بیست‌دقیقه‌ای زودتر بیدار شوم. قلم و کاغذ را در کشوی کنار تخت از شب آماده کرده‌ام و صبح، وقتی هنوز چشم‌ها کامل باز نشده‌اند و به نور چراغ واکنش نشان می‌دهند، شروع می‌کنم به نوشتن. همین نوشتن با خودکار روی کاغذ جذاب است. حس خوبی دارد. روز دوم، چند خطی نوشتم که «خوابم در ربود» و نوشتن بین چندین رفت‌وبرگشت بین خواب و بیداری اتفاق افتاد. حتی یک بند را در عالم خواب نوشتم؛ یعنی فکر کردم که نوشتم. روز سوم، همین‌که بیدار شدم،‌ دو رؤیای بسیار شیرین و دل‌انگیز آماده بودند تا روی کاغذ ماندگار شوند و رؤیای سومی که هرچه فکر کردم، به یادم نیامد، گویا می‌خواست همان رؤیا بماند، دوست نداشت کلمه شود. البته در روزهای بعدی خواب‌های پرت‌وپلا هم کم نبودند.
    کم‌کم به این تجربه رسیدم که این صفحات می‌تواند، سطل آشغال هم باشد. یا حتی سطل بازیابی. سطلی برای خالی کردن،‌ دورانداختن و یا به سرانجام رساندن افکار منفی و باز کردن دریچۀ ذهن بر افکار مثبت و نیز برنامه‌ریزی و تعیین اولویت برای روز پیش رو. در کل تجربۀ خوبی است. ممنونم از مدرسۀ نویسندگی.

  119. با سلام
    ماه اول،تمرین درس اول
    ۱_من حدود چند روزی است که صفحات صبحگاهی می نویسم. پس قطعاً تجربه چندانی ندارم اما هر روز صبح که از خواب بیدار می شوم و سریعاً به سراغ صفحات صبحگاهی می روم یک حس عجیب و غیر قابل توصیف به من دست میدهد که انگار نویسنده ای ماهر شده ام یا اینکه بیشتر از خدا در صفحات صبحگاهی ام استفاده می کنم
    ۲_قسمتی از اولین صفحه صبحگاهی من : من همیشه دوست داشتم ،دارم و خواهم داشت که نویسنده ی خوبی شوم.پس تلاش خود را می کنم که بتوانم نویسنده ای بسیار خوب شوم. من امیدوارم که در اینده نچندان دور نویسنده ای حاذق خواهم شد و کتاب های زیادی را به چاپ خواهم رساند

  120. سلام
    مکر و حیله را می‌توان خوب حس کرد. قطرات شبنم بر روی عذارت نشسته. فرهادوار برابر همه‌ی عصرها ایستاده‌ای. حدیث نفس گفتن زمان می‌طلبد. خاطرت را مکدر نکن! انتهای هر شبی روز را به تماشا بنشین که چه بخواهی، چه نخواهی می‌آیند. کارگاه هستی مشغول است؛ مرد باش و پا به پای آن پیش بیا و دردها را دور بریز، قصه‌ها از همان بعد شروع می‌شود. یک وسوسه‌ی کوچک دودمانمان را بر باد می‌دهد. اختیار سطر سطر زندگی‌مان را نداشته باشیم، سنگ روی سنگ بند نمی‌شود. کهنه‌سوار عاشق در هر کوی و برزن می‌تازد و به رسم روزگار خودش را می‌شناساند. خاطرت آسوده کودکی که دیروز با بغض می‌خواند امروز دیگر نمی خواند نه با بغض که با هیچ چیز دیگر او رفت و آوازش را با خودش برد. آخرش هم معلوممان نشد «آن که جانم را سوخت یاد می آورد از این خسته هنوز؟ سخت جانی را بین که نمردم از هجر.»
    کل قال و مقال روزگار بی‌خیالی‌ست و ما را بی‌خیال نیافریده‌اند. حس عاشقانه‌ای دارد. محض خاطر یار زمین بگذار همه‌ی غم‌هایت را و بنشین پای ابزار تشرفت! کلمه به کلمه سخت‌تر شو و راهت را پیش بگیر! مغز و جان کلام همین چند سطر است روزگار هرچه ناملایم تر بهای تو بیشتر. خاطر اصول من‌درآوردی، خودت را نسوزان! گل را توی سبد بگذار؛ چشم روشنی یادت نرود! بگذار هر وقت که آمد خبردار شوی. سرت را بگذار روی بالشت نرم طبیعت و خواب هزاره سوم ببین! بنویس تا جریان یابد همه‌ی این نیستها و برملا شود رازهای بی انتهای وجودت؛«کمال این است و بس.»

  121. خیلی دلم می خواهد زمان کش بیاید و من امروز سرکار نروم یا دیرتر بروم.توی اینستاگرام کوروش کوچولو که به تازگی مقیم تورنتو شده فیلمی از بارش برف اونجا گذاشته و من دلم خواست کنارم شومینه باشد و برف ببارد و چشم هایم را ببندم و بخوابم.
    دیشب خواب پشت خواب می دیدم و عجیب انکه اصلا موقع خوابیدن به هیچ کدامشان فکر نکرده بدم و همینطور همکاران و دور و وری ها بودن که به خوابم می آمدن و می رفتن.فقط سکوت می خواهم.عجسب تست ووباره می خواهم بخوابم

  122. Shokoufeh Alaei:
    سلام….
    تمرین ۱ …حدود بیست روزی هست که نوشتن صفحات صبحگاهی رو شروع کردم و همین اول کار اعتراف کنم که چند روزیش رو ننوشتم…روزهای تعطیل…دلیلی براش نمیارم که نشه عذر و بهانه.فقط به خودم قول دادم که نوشتن این صفحات رو حتی در روزهای تعطیل هم داشته باشم.من هم مثل خیلی از خودمون از دوران نوجوانی نوشتیم..خاطره نویسی…روزانه نویسی…زنگ های انشا و حتی داستانک.ولی این صفحات صبحگاهی و این اجبار پشتش برای هر روز نوشتن انگار یک تعهد و مسئولیتی رو برات به وجود میاره.گاهی شب قبلش حتی کوتاه بهش فکر میکنی و به خودت اطمینان میدی که حتما انجامش میدم و صبح گیج و خواب آلود به خودت میگی وای چی بنویسم، چیزی برای نوشتن ندارم و دلت میخواد گوش به اون آدم تنبل و بهانه آور و از زیرکار در رو درونت بدی که هی بهت میگه حالا چی میخوای بنویسی…امروز رو ولش کن…روزای دیگه ام وقت هست …بابا اینقدر سخت نگیر…یه روزهایی هم بپیچون و…
    ولی تو انجامش میدی و حس خوب این کار تمام روز با توئه.من می‌نوشتم ولی تجربه این جور نوشتن سر صبحی و از رختخواب بری پشت قلم و کاغذ برام بکر و دوست داشتنیه و در من نقطه شروع دوباره و متعهد ماندن به انجامش هست. رها کردن خودم در انجام کار بدون گذاشتن شرط و شروط دست و پاگیر…یک جور نظم شخصی. من آدم بسیار قانون مند و منظمی برای همه و برای تمام مسئولیت هام هستم اما برای خودم نه…همیشه کارهای خودم مونده اون آخر و اون آخر یا انجام نشده یا سرسرکی و ناقص انجام شده که قاعدتا حس خوبی هم پشت سرش نیست. ولی حالا همین که میتونم اول روز یک کار شخصی خودم را انجام بدم حس بهتری بهم میده و اینکه من نوشتن صفحات صبحگاهی را قدم های کوچک خودم می بینم در رسیدن به هدفهام که یکیش نوشتن کتاب است. « امیدوارم و مطمئن …و ایمان دارم به خدای بزرگ و مهربانم و بعد به خودم و خودم»

    تمرین ۲………….گیج و منگ بلند شدم .و روی تخت نشستم.آخ بایدصفحات صبحگاهی را بنویسم. بلند شو …تنبل نشو. تا حالا باید فهمیده باشی که جملات اول سخته ولی همین که افتاده تو جاده دیگه فرمون دستته و رفتی و حتی بعضی وقت ها دوست داری بیشتر از اون مقدار مشخص شده بری جلو. بلند میشم خمیازه هام تمامی ندارند. یک کش و قوس حسابی به خودم میدم. پرده ها رو کنار میزنم و گوشه پنجره رو باز میکنم. هوای سرد پاییزی خودش رو می چپونه داخل اتاق و من تنم مور مور میشه. چقدر خوبه ..یه جور حس تازگی و طلوع بهت دست میده و شروع میکنم…..اولین کارم که نوشتن صفحات صبحگاهی اون را به یک عادت خوب برام تبدیل کرده سپاسگزاریه. سپاسگزاری برای داشتن فرصتی دیگر و آغازی دوباره. ما همه مون حتما شکرگزار هستیم ولی گاهی این شکرگزاری در بین شلوغی های زندگی مون گم شده است و حالا من به برکت نوشتن صفحات صبحگاهی سپاسگزاری های هرروزه و منظم خودم را میبینم.خود این سپاس گزاری ها انرژی مضاعفی رو به روزت تزریق میکنه…خدایا سپاس بابت بیکرانی هایت.

  123. درود بر استاد شاهین عزیز و دیگران
    چند ماهی بود با فایلهای آموزنده استاد در سایت اینستوگرام از طریق یکی از دوستانم آشنا شده بودم. درآنجا با خیلی ایده های جدید از جمله آزاد نویسی، صفحات صبگاهی و… آشنا شدم.
    با ایده چک لیست ها توانستم تا حدودی تلنگری به خود در استفاده بهینه زمان زده باشم.
    از اونجایی که من تا حالا کتاب یا نوشته ای غیر از نامه های ادارای ننوشته بودم و بدلایل انباشتگی تفکرات و ایده ها و نیافتن مکانی جز کاغذ و قلم برای ابراز آن، تصمیم به تمرین و آشنایی با نگارش شدم. پس در کلاس آموزش نویسندگی خلاق ثبت نام کردم.
    استاد گفت اولین بار صفحات صبحگاهی را بانویی بنام جولیا کامرون در کتاب «راه هنرمند» مطرح کرده اند.
    با خود اندیشیدم نگارش صفحات صبحگاهی بمانند نماز و نیایش و یا ورزش و یوگا یا حتی صبحانه صبحگاهی میماند.
    با نماز و نیایش و یا حتی یوگا و مدیتشن صبحگاهی به ارتباط با پرورگار و درون خود میپردازیم، بمانند رایانه ای که میخواهد روشن میشود، ابتدا به بررسی درون و پاک کردن و کنار گذاشتن اضافه ها و بروز شدن میپردازد و اگر مشکلی باشد به کاربر اعلام میکند…
    با ورزش صبحگاهی بدن خود را برای شروع کار و فعالیت نرم میکنیم، با صبحانه انرژی اولیه بکار افتادن بدن را تامین میکنیم.
    و اما صفحات صبحگاهی، به مانند کمکی به نیایش صبحگاهی میماند. انباشتهای ذهن خود را بروی کاغذ تخلیه میکنیم و سبکبالتر روز زیبای خود را شروع میکنیم.
    و اگر سوالی و یا مسئله ای در ذهن خود داشته باشیم با نگارش آن بروی کاغذ به مثابه آن رایانه که مشکل خود را به کاربر خود اعلام میکند، ما نیز آن مسئله را به پروردگار و کائنات اعلام میداریم.
    پس آن مسئله از ذهن ما رها شده و با ذهن پاک و توکل به پروردگار عالم، خوشبینانه و شاد ادامه میدهیم.
    و اما صفحات صبحگاهی خودم، حالشان خوب است و شادند. چون در یافته ام شادی ام در گرو شادی هر دومان است. به خودم قول داده ام عادت صبحگاهیم شود و به او گفتم از او و تاثیراتش برای استاد نوشتم. باشد که شادتر شود و مرا روز بروز شیفته خود سازد.

  124. تمرین اول
    ۱_حدود یکماه است ک صفحات صبحگاهی مینویسم.
    البته نه به طور منظم ،نوشتن صفحات صبحگاهی یک جور آزاد کردن روح است ،این که بدون هیچ قید و بندی آنچه ک در ذهنم میگذرد را به رشته تحریر در می آورم برایم جذاب است .در این نوشتن های صبحگاهی بر خلاف تمام مدتهایی که مینویشتم خود و عقاید و افکارم را سانسور نمیکنم .افکار مکتوبم آن چیزیست که واقعا در سرم میگذرد چه خوب چه بد چه وحشتناک چه زیبا .
    این تمرین باعث شد که تمام فیلتر هایی را ک بر روی نوشتن و حتی تفکرم اعمال میکردم کنار بگذارم و آزاد و بی پروا در دنیای واژه ها بچرخم و برقصم و با شادی کلمات را شاخه ها بچینم و کنار هم بگذارم .
    ۲_چه اشکالی دارد اصلا که نویسنده ها بروند و موسیقی های بی محتوا گوش بدهند از آن هایی که حیف است نامش را موسیقی بگذاریم و حیف وقتمان و صرف گوش دادن آن ها بکنیم ،همان موسیقی هایی ک فقط ریتم دارند و اولش از آبی آسمان میگویند و در آخر ترک میبینی ک خواننده تمایلش را برای شرکت در مسابقات سوارکاری با اسب آبی ماده ای واقع در ایالات نا کجا لَند بیان میکند. راستش را بخواهی فکر میکنم نویسنده بودن سخت است مثلا یک دفعه یک موسیقی از همان نوعی ک ذکر شد را از سر کنجکاوی یا حتی اشتیاق برای شنیدن چرندیات و هذیان گویی یک نفر؛ قصد میکنی بشنوی و همان لحظه شخصی وارد اتاقت شود یا صدای موسیقی را از پخش کننده ی ماشینت بشنود و با چشمان برزخی نگاهت کند .
    و تو هاج و واج منتظر جوابی برای نگاه همچون میر غصبش باشی و دریغ از یک نیم اشاره
    و ناگهان ب صرافت بیفتی ک اهان من نویسنده ام و نباید این جور چیزها را گوش بدهم و عیب است و ننگ است سمع چنین موسیقی برای نویسنده … .

  125. حدودا پارسال برای اولین بار شروع کردم به نوشتن صفحان صبحگاهی!
    تا اون موقع این یکی از سخت ترین کارهایی بود که در زندگیم انجام داده بودم. فقط تونستم حدود 7 یا 8 خط بنویسم.
    برای منی که همیشه احسسات و افکارم رو سانسور کردم نوشتن خیلی کار سختی بود.
    بیشتر از همه هم نگران این بودم که کسی نوشته هام رو بخونه و قضاوتم بکنه.
    از اونجایی که نوشتن صفحات صبحگاهی رو توصیه یکی از دوستام شروع کرده بودم و هیچ اجباری در نوشتن وجو نداشت و از طرفی هم نوشتن از احساساتم کار خیلی سختی بود فقط برای یکی 2 روز این کارو کردم و بعد رها کردم.
    ولی اینبار تصمیم گرفتم که مقاومت رو کنار بذارم و از ناحیه امنم خارج بشه!
    امیدوارم یه روز نوشتن هم برای من کار آسونی بشه! :)))

  126. تمرین۱: صفحات صبحگاهی برای من تجربه جالبی است.حداقل به محض بیدار شدن از خواب به سراغ تافن همراهم نمیروم. و اینکه تخلیه ذهنی میشوم و با آرامش بیشتری از تختخوابم خارج میشو و همچنین صبح ها کمی زودتر بیدار میشوم.. خداروشکر😍

    1. تمرین ۲: به نام خدای خوبم
      خدایا برای نعمت بیداری سپاس.
      میخوام که امروز بهترین روز زندگیم باشه . میخوام امروز از تک تک لحظاتم لذت ببرم.
      دیشب خوب خوابیدم بعد از مدتها و خیلی حس خوبی دارم. چقدر خوبه که چراغ مطالعه ام رو تونستم نصب کنم روی میز، حالا مونده لامپشو عوض کنم یه لامپ کوچکتر باشه…

  127. ماه اول
    تمرین اول: صفحات صبحگاهی
    در مورد عادت نوشتن اینگونه میتوانم بگویم که در واپسین روزهای مردادماه سال نود و نه بعنوان عضو فعال باشگاه نویسندگی خلاق انتخاب شدم و صفحات صبحگاهی را شروع کردم. اما نمی توانستم ارتباط لازم را بگیرم و این عادت را رها می کردم. اما بازهم بعد چند روز از سر میگرفتم. اواخر شهریور ماه تصمیمم را جدی گرفتم که با شروع ماه مهر نوشتن و ارسال متن ها را از سر بگیرم.
    امروز هفدهم مهرماه است. در اتاق خواب کنار پنجره نشسته ام. حدود یک ساعتی می شود که پاییز به طرز عجیبی با هوای بارانی و ابری اش خود را در معرض دید عموم قرار داده و رخنمایی می کند. ابرناک بودن هوا هم غوغایی به پا کرده است. خورشید تابان هم هرزگاهی به اینطرف و آنطرف ابرها سرک می کشد تا راه فراری پیدا کند تا از دست ابرهای سمج رها شود. اندک نوری از خورشید دیده می شود اما بازهم گویی ناتوان و ملول بیخیال می شود و نورش یکهو تابشش را از دست می دهد. از نظر من این روزها بین خورشید و ابرها جنگی تمام عیار رخ داده است و بازنده این نبرد خورشیدی است که پشت ابرها گیر افتاده.

  128. ۱. من نوشتن صفحات صبحگاهی رو از دو سه هفته ی قبل شروع کرده بودم، یعنی قبل از اینکه قرار بشه همه باهم با گروه پیش بریم درسش رو گوش داده بودم و بعد انقدر از این تمرین حس خوبی گرفته بودم که دلم نیومد تو اون مدت رهاش کنم. و خب واقعا برام تمرین جالبی بوده. خیلی وقتا برام سخته که بشینم و بنویسم و از همون خط اول برای نوشتن بقیش حس ناتوانی می کنم؛ ولی هربار با این وجود ادامه دادم، حتی اگه واقعا چرت و پرت نوشتم. به نظرم باعث شد یه بخش های جدیدی از خودم رو ببینم، شاید چیزایی که قبلا نمی خواستم درمورد خودم بفهمم ولی صداقت صبحگاهیم خیلیاش رو بهم نشون داد و الان متوجه شدم فهمیدنش چقدر می تونه بهم کمک کنه.
    در هر صورت می تونم بگم این تمرین برای من، جالب، سخت و دوست داشتنی بوده.
    ۲. همچنان در تلاش برای محاوره ای ننوشتن پیش می روم و سعی می کنم عادت کنم تا همیشه همینطور بنویسم. اما باز هم غریبانه است. نمی دانم. باز هم شبیه من نیست ولی من است و خب، این به نوعی عجیب است؛ برای خودم.
    همیشه موقع نوشتن صفحات صبحگاهی یکهو به یک گوشه خیره می شوم و صبر می کنم و چند ثانیه انگار، جدا از این دنیا به چیزهای دیگری فکر می کنم که نمی دانم چیست. همینطور بی هدف در ذهن خودم دست و پا می زنم و تلاش می کنم بفهمم همه ی این ها چه معنی ای دارد. اما باور نمی کنم صفحات صبحگاهی کسی آنقدر زیبا و شیوا باشد؛ شاید هم هست. نمی دانم. برای من هیچ چیز نیست. همینطور بی هدف نویسی است و بس. بلاخره، کنار می آییم.

  129. 1_ نوشتن صفحات صبحگاهی شجاعت شروع روز و انجام برنامه هایت را به تو می دهد. گاهی روزها فقط یک صفحه مینویسم. روزهایی که خواب می مانم و دیرتر بیدار می شوم.
    2_ درونم احساس عشق می کنم. دوست دارم برای یک نفر بنویسم اما نمی دانم آن یک نفر کیست!
    به نظرم عشق جزئی از وجود ماست. ما عاشق نمی شویم فقط عشق را از گوشه ای از وجودمان پیدا میکنیم و بیدارش می کنیم. عشق جزئی از تمام جهان است. در سلول هایمان، در تمام ذرات جهان هست. در ذره های زیراتمی. الکترون هایی که در اتم ها در مدارشان به دور هسته می چرخند، قطعا عاشق اند. وگر نه بدون عشق چه چیزی و چه کسی می تواند زندگی کند؟ فکر می کنم خدا یک نوع عشقی که خیلی هم ناب است را به تمام ذرات جهان تزریق کرده است. مثل تزریق اسپرم به تخمکی که درون آزمایشگاه مرکز ناباروری دیده ام. من عشق را دیده ام در تمام برات جهان.

  130. تمرین دوم – درس اول – بخشی کوتاهی از صفحات صبحگاهی من:
    من ضرورت دارم که از هزار کلمه استفاده نمایم. هزار کلمه باید مانند یک وعده ای غذایی ام باشد، حتی اگر غذا نخورم در طول روز باکی نیست، ولی هزار کلمه را نباید از دست بدهم. اگر واقعآ میخواهم نویسنده شوم باید برایش وقت بدهم. باید بورزم، بنویسم و بخوانم تا ارزم.
    من هنوز هم درگیر نظم بخشیدن به کارهایم هستم. هنوز هم باید تمرین نمایم تا برایم وقت بکشم. من که دو پسرک کوچک دارم و گرچه همسرم همکارم هست با من، ولی بازهم ضرورت دارم تا برای خود و برای اهدافم وقت بگذارم و به نوشتن بپردازم و در عین حال به مسوولیت مادری و همسری ام نیز برسم.
    نوشتن همت میخواهد، برنامه ریزی، جرات و زحمت. اگر این ها را همزمان با نظم انجام دهیم مطمینآ در ختم شش ماه کلاس جناب استاد کلانتری عزیز به مهارت های قابل لمسی در نویسندگی خواهم رسید. چنانکه گفته اند؛ حتی اگر استعداد هم داشته باشی ولی آن را نپرورانی، به جایی نمیرسی.

  131. نوشتن صفحات صبحگاهی باعث تخیله زباله های ذهنی من شده واحساس صلح درونی بیشتری دارم.

  132. سلام باز صبح شده دیشب تا اذان تا تا صبح بیدار بودم و بعد از نماز خوابیدم فردا مطب دارم امشب باید بموقع بخوابم خدایا کمکم کن نمی دونم چرا وقت کم میارم هنوز نتونستم هر روز هزار کلمه بنویسم فقط دو روزش رو نوشتم

  133. تمرین اول/ ماه اول
    صفحات صبحگاهی برام روشن می‌کنه پرونده های روی میزِ ناخودآگاهم چه چیزهایی هستند. من دقیقاً کجا گیر کردم. به چی مشغولم. چطور می‌بینم. با نوشتن تا کجاها که نمیشه رفت؟!
    وقت نوشتن صفحات صبحگاهی، از هجوم فکرهایی که در یک لحظه به سمتت می‌آیند متحیر می‌شی. وقتی جلوتر می‌ری نوشته‌ها متحیرت می‌کنند. میشی درختی که اجازه داده گنجشک‌های اولِ صبح، روی شاخه‌هاش بنشینند و پر آواز و آوازه اش کنند.
    بخشی از صفحات صبحگاهی من:
    جهان آن طرف‌تر از اجاق گازی که ساعت‌ها باید پشتش غذا بپزم در جریان و در حال پختگی‌ست. کتابی توی آشپزخانه می‌گذارم. حسرت بیشتر خواندن را بین سیب‌زمینی‌ و پیازهای نگینی‌شده، نگین می‌کنم. شاید مثل نگین انگشتر در دست آن پادشاه مقالات شمس که خون شد. و پادشاه پس از جویا شدنِ سبب فهمید نگین سرخ انگشترش، خون دل درویشی‌ست که از سماع منع، و این حسرت، عقده شده.
    می دانم از آشپزی خلاصی ندارم. گمانم بشود کتاب صوتی هم گوش دهم تا به وقت بارگذاشتن دیگ، چیزهایی در خودم بارگذاری کنم.

  134. تمرین اول _ صفحه صبحگاهی

    ۱. صفحه صبحگاهی حتی در حد سه خط نوشتن آرومم میکنه و روزم را میسازه.

    ۲. صبح وقتی چشمانم داباز کردم به این فکر کردن که اولین کاری که باید انجام بدهم اینکه صفحات صبحگاهی بنویسم بعد مابقیه کارهام را انجام بدهم . ولی یه آن ذهنم پرش زد به موضوع دیگه ، یادم اومد که ددهفته ای میشه که نه هزار کلمه ای در کاره نه صفحات صبحگاهی نه درس های دانشگاه نه مطالعه کتابی ، همش تنبلی و بی انگیزگی و خستگی کل وجودم را گرفته بود و اصطلاح خنده داری برای اوضاعم ساخته بودم ” مغزم کرونا گرفته ”
    مدام تلاشم این بود سمت نوشتن بروم اما ترس داشتم که ضعیف تراز قبل باشم ولی اونروز صبح سمت دفترم رفتم و روزم را با چندخط نوشتن ، ساختم .

  135. صبح از سیاهی شب بیرون زد و نور رونق گرفت.هرچند هنوز چشم هایم میزبانی نور را نپذیرفته است.قلم را سخت در دستانم می فشارم.قلم حال مرامی فهمد.حرف هایم را از چشمانم می خواند.می خواهم بنویسم ،هر آنچه که درون من در سپیده صبح به جوشش درامده را بر روی صفحه عریان پیاده کنم.واژه ها کم لطفی می کنند،وقتی من به ملاقاتشان می روم.واژه ها انگار در سیاهی شب گم شده اند و کنون سکوت می کنم تا کلامی در نور رو نمایی کند.و با هجای آن سکوتم شکسته شود واز خجالت سفیدی صفحه در آیم.وقتی که دیگر قلم در دستانم به رقص در می آید. حال مرا خوب می کند.این روزها حال خوبم را مدیون قلم هستم.کاش زودتر با ان اشنا می شدم.سال هایی که سخت و سرد گذشت را با تو دمخور می شدم.شب های طولانی را با تو کوتاه می کردم.تنهایی هایم را با تو قسمت می کردم….

  136. همیشه با عشق ، دشمنی هم می‌آید.
    باید نسبت به هر دو شناخت داشت.
    باید منتظر هر اتفاقی در زندگی باشی.
    زندگی بعضی وقت‌ها جفتک می‌اندازد.
    در کنارِ خانواده ، دوستان و بقیه ، دقیقا آن‌جوری که برنامه ریزی می‌کنید پیش نمی‌رود.
    اما این همان چیزی است که جالب‌تر می‌شود
    تو زندگی ، حرکت اول همیشه هیجان انگیزه است
    اما در حرکت دوم از عمق منشا می‌گیرد.

  137. هنوز نمی دونم چه احساس و تجربه ای نسبت به این نوع نوشتن دارم البته دو روزه شروع کردم و در این دو روز یک صفحه بیشتر ننوشتم.
    امیدوارم بتونم هر روز انجامش بدم.

  138. با سلام .روز یکشنبه من اولین روزی بود که صفحات صبحگاهی را شروع کردم وجالب اینکه در مورد مطلبی نوشتم که دوست داشتم برایم اتفاق بیفته وجالب تر اینکه همون روز بعدظهر همون خواسته ام بطور نا خودآگاه وبدون هیچ برنامه ریزی وفقط اینکه بهش فکر میکردم برایم اتفاق افتاد وخیلی برایم هیجان انگیز شد واین شد که خودم انگیزه نوشتن این صفحات را بیشتر وبهتر پیدا کردم

  139. بهترین دستاورد صفحات صبحگاهی برای من این است که تمام افکارم روی کاغذ پیاده می‌شود ، سرند می‌شود و تنها افکار مثبت بر زبانم جاری می‌شوند و منفی ها روی کاغذ باقی می مانند .
    دیروز در ارتباط با بموضوعی با حسن همسرم صحبت میکردم . چقدر دیدگاهمان با چند سال قبل متفاوت بود . چقدر زیباتر موضوع را بررسی کردیم ، چقدر کمتر هیجان زده شدیم و درباره ی موضوع مورد بحثمان عاقلانه تر فکر کردیم . چرا اغلب آدم‌ها از بالارفتن سن نگرانند . این همه تغییر زیبا ، این همه تجربه ! من که از این پخته شدن عقل لذت بسیار میبرم .

  140. ۱. تجربهٔ شیرینی است وقتی که چشم باز می‌کنم و دفتر و قلم برمی‌دارم و آزادنویسی می‌کنم. اینکه چند دقیقه پس از بیداری هرچه به ذهنم می‌آید را می‌نویسم، کمک می‌کند به داشتن ذهنی باز در طول روز که به مدیریت کارها می‌انجامد. این نکته کمک می‌کند تا برنامه‌ریزی‌های روزانه را بهتر پیش بگیرم.
    ۲. خب امروز تقصیر من نبود که قبل از نوشتن صفحات صبحگاهی، چند کلمه‌ای با مادرم حرف زدم. خواب بودم و او بیدارم کرد و باید پاسخش را بدهم. اما هیچ چیز نباید باعث شود که صفحات صبحگاهی خود را ننویسم. دیشب داشتم دربارهٔ خوبی‌های صفحات صبحگاهی برای خانواده‌ام صحبت می‌کردم. اینکه هرچه به ذهن می‌آید را می‌توانیم در آن صفحات بنویسیم، بسیار نکته جالب توجهی است. اما آن‌ها نگران این بودند که شاید کسی آن‌ها را بخواند. این حرف‌ها به آدم این باور را می‌دهد که هرکسی حرف‌هایی پنهان در دلش برای خودش دارد که مطمئن است دانستن آن‌ها برای دیگران سود و زیانی ندارد.

  141. گلناز شمیرانی
    من درحال تجربه صفحات صبحگاهی هستم، نخوندمشون ولی می‌دونم خیلی چرت و پرت باید باشن چون قبل از هرکاریه فقط تند تند مینویسم که برم سراغ کارام. این چند روزه بیشتر در مورد خوابهام نوشتم. فهمیدم چقد خواب میبینم.
    همین .

  142. تجربه صفحات صبح‌گاهی:
    شب ها که پیش از خواب با حجم انبوهی از افکار مواجه می‌شوم،با خودم فکر می‌کنم صفحات صبحگاهی پناه خوبی خواهد بود اما همین که از خواب بیدار می‌شوم و به سراغ آن می‌روم،تمام ذهنم را خالی می‌یابم.گویی نوزادی شده ام که امروز با چشم گشودن به تازگی متولد شده است و هیچ نزیسته است؛نه حرفی برای گفتن دارد و نه چیزی برای نوشتن.برایم تبدیل به چالش شده است و چند روزی از زیر بار آن در رفتم! گاهی فکر می‌کنم مغز خالی و کاغذ سفید کابوسی پس از بیداریست(انقدرها هم وحشتناک نیست البته:) و نوشتن در این میان پارادوکسی بیش نیست!به هر حال تجربه جالبیست “نوشتن در حالیکه چیزی برای نوشتن وجود ندارد..”
    بخشی از صفحات صبحگاهی ام:
    تداوم دادن یک چیز سخت ترین کار دنیاست!واقعا بیخیال شده بودم که امروز بنویسمت و داشتم پرونده رو تو ذهنم می‌بستم که…!فکر کردم دقیقا وقتایی که ذهنم پرونده یه کاری رو داره می‌بنده اگه ول نکنم و ادامه بدم،موفقیت اون لحظه اتفاق می‌افته دقیقا!این چیزیه که بارها و بارها دیدمش….
    (الان که رفتم یه بخش از صفحات صبحگاهی رو پیدا کنم و اینجا بنویسم،از دیدن صفحاتی که پُرش کرده بودم حس خوبی گرفتم.هرچند که خیلیاشون صفحه سیاه کردن بوده باشه:))

  143. بخش کوتاهی از صفحات صبحگاهی من: امروز میخواهم شروع کنم صبح خیزی هایم را و دوباره عضو باشگاه پنج صبحی ها که نه، ولی شش صبحی ها شوم. یکی از انگیزه هایم برای بیدار شدن نوشتن صفحات صبحگاهی ست. دلم میخواهد هر روز بیشتر و بیشتر بنویسم ولی تنبلی نمیگذارد. مینویسم و مینویسم و مینویسم تا بالاخره تنبلی دست از سرم بردارد. بر میدارد. بی خیال نمیشوم. آنقدر تمرین میکنم تا …

  144. صفحات صبحگاهی برای من فوق العاده بود. بعدش از نوشتنشون احساس سبکی میکنم و بعد از نوشتنشون ذهنم درگیر نیست

  145. 1_ به تازگی نوشتن صفحات صبحگاهی را شروع کرده ام، بنابراین تجربه خیلی عمیقی از نوشتن این صفحات ندارم.
    ولی اگر بخواهم احساسم را نسبت به آن بیان کنم آرامش نسبی است که بعد از نوشتن این صفحات برایم حاصل می شود و اضطرابی که آیا امروز هم میتوانم این سه صفحه را پر کنم.
    2_ دوباره صبح شد.
    من باز هم خسته ام انگار دیشب نخوابیده ام.
    چرا گردنم انقدر درد میکند.
    چه نور قشنگی روی صورتم افتاده است، گرم و سوزان. انگار نه انگار پاییز است.
    ادامه بده هنوز خیلی مانده تا سه صفحه.

  146. تمرین‌های درس اول
    ۱_ فکر می‌کنم نوشتن صفحه‌های صبحگاهی در نهایت برای من بیان احساسات و احوالات درونی‌ام باشد. حداقل در این مدت کوتاه که چنین بوده است. کمی قبل‌تر که بنا بود روزی سه صفحه بنویسم و حتی مدتی هم می‌نوشتم، کلمه کم می‌آوردم، انگار که صبح‌ها مغزم خالیه خالی باشد. اما بعد که پیشنهاد نوشتن صرفا چند خط برای ایجاد این عادت مطرح شد،کار برایم شیرین‌تر و راحت‌تر شد. حالا چند روزی است که صبح‌ها چهار خط می‌نویسم، شاید به همین زودی‌ها نظرم عوض شد و چهار خط بیشتر شد و شاید هم نه.
    ۲_ گاهی از این همه خشم در وجودم عصبانی می‌شوم و این خشمم را دو برابر می‌کند. آدم در لحظه‌ای به خودش می‌آید و می‌بیند که زندگی چقدر ناپایدار ست؛ آنقدر ناپایدار که با لرزش خفیفی همه چیز در لحظه‌ای می‌تواند پایان بپذیرد.

  147. به نام خدا
    همسایه های شمال به تکاپو افتادند که به شهرک کوچیکشون رسیدگی کنند او قبلا دوبار خواسته بود به عنوان مدیر شهرک به مجموعه مشاع شهرک رسیدگی بکنه وبرای راحت ترشدن اعضا درب شهرک رو ریموت کنترل بگذاره که موفق نبوده چون چند تا از همسایه ها مشارکت نکردند وبه قول قدیمی ها چوب لای چرخ گذاشتند و اورا تنها گذاشتند واین پروژه با شکست روبرو شد و او بسیار ناراجت شد که برای اینکه زن بود هرچی زحمت کشید بیهوده بود برای همین او با خودش عهد بست که دیگر در کارهای اجرایی مشارکت نکند. حتی بهتر بگم درهیچ مورد نظر هم ندهد.
    حالا بعد ازمدتها همه همسایه ها دیدن که این به اصطلاح شهرک روز به روز بیشتر داره متروکه میشه و دست یه کار شدند ودوسه نفر ازآنها به او زنگ زدند و خواهش کردند که کمک کنه .او گفت هرکمکی ازدستش بربیاد کوتاهی نمیکنه ولی مسئولیتی رو قبول نمی کنه.البته آنها انقدر اصرارکردند تا او را راضی کردند که صندوقدار شهرک باشه. واو ازاینکه بالاخره اون شهرک رو قراره درست کنن خوشحاله . چون اونجا خیلی زیباست و حیفه که بهش رسیدگی نشه .او فردا مسافر است. انشالله به طرف شمال تا بلکه اینبار مشکلی پیش نیاد و اونجا یک ماُمن زیبا بشه برای استراحت آنها .
    عسگری

    به نام خدا
    همسایه های شمال به تکاپو افتادند که به شهرک کوچیکشون رسیدگی کنند او قبلا دوبار خواسته بود به عنوان مدیر شهرک به مجموعه مشاع شهرک رسیدگی بکنه وبرای راحت ترشدن اعضا درب شهرک رو ریموت کنترل بگذاره که موفق نبوده چون چند تا از همسایه ها مشارکت نکردند وبه قول قدیمی ها چوب لای چرخ گذاشتند و اورا تنها گذاشتند واین پروژه با شکست روبرو شد و او بسیار ناراجت شد که برای اینکه زن بود هرچی زحمت کشید بیهوده بود برای همین او با خودش عهد بست که دیگر در کارهای اجرایی مشارکت نکند. حتی بهتر بگم درهیچ مورد نظر هم ندهد.
    حالا بعد ازمدتها همه همسایه ها دیدن که این به اصطلاح شهرک روز به روز بیشتر داره متروکه میشه و دست یه کار شدند ودوسه نفر ازآنها به او زنگ زدند و خواهش کردند که کمک کنه .او گفت هرکمکی ازدستش بربیاد کوتاهی نمیکنه ولی مسئولیتی رو قبول نمی کنه.البته آنها انقدر اصرارکردند تا او را راضی کردند که صندوقدار شهرک باشه. واو ازاینکه بالاخره اون شهرک رو قراره درست کنن خوشحاله . چون اونجا خیلی زیباست و حیفه که بهش رسیدگی نشه .او فردا مسافر است. انشالله به طرف شمال تا بلکه اینبار مشکلی پیش نیاد و اونجا یک ماُمن زیبا بشه برای استراحت آنها .
    عسگری

  148. ماه اول
    تمرین ‎۱
    نوشتن صفحات صبحگاهی شیرین و دلچسب است. به محض بیدار شدن در پیله‌ی خود فرو روی و روز را با نوشتن کلمه‌ها آغاز کنی! چه فکر بکری! چه ایده‌ی نابی! انگار هر روز به خودت بگویی تو آن‌قدر مهمی که باید روزت را با نوشتن آغاز کنی. رها و آزاد، فقط بنویس. حتی چرندیات ذهن تو آن‌قدر مهم هست که روی کاغذ سفید حک شود. پس فقط بنویس.
    تمرین ۲
    اینجا قبرستان است. بعضی می‌گویند آرامگاه. نمی‌دانم بعد از مرگ آرامشی در انتظار ما خواهد بود یا نه، پس همان قبرستان بهتر است. قبرستانی پر از قبر که روی هر یک تکه‌ای سنگ گذاشته‌اند. روی هر سنگ نوشته‌اند این قبر متعلق به چه کسی است. یک‌جورهایی مثل شناسنامه، اما نه از جنس کاغذ که از سنگ. روی سنگ‌ها، نه به سلیقه‌ی متوفی که به سلیقه‌ی اطرافیانش جمله‌ای سوزناک یا یک بیت شعر حک شده است.
    روی سنگ قبر تو ، آن بالا یک شاپرک حک شده و این پایین نام تو. از یک سال پیش اینجا خانه‌ی توست. نشسته‌ایم دور تا دور “تو”. مردی توی بلندگو شعر می خواند. وقتی می‌گوید صلواتی نثار روح پرفتوح مرحومه مغفوره کنید، خنده‌ام می‌گیرد. حرفش آدم را یاد روح پرفتوح مثلا امام می‌اندازد. آخر روح تو‌ هرچه بود، پرفتوح نبود. روح تو ظریف و شکننده بود. درست مثل پَرِ شاپرکی که روی سنگ قبرت حک شده است.

  149. به نام خدا
    ساعت 45/2 بعدازظهره نشستم پای لپ تاپ تا هزار کلمه ای که استاد گفتن رو بنویسم در یک
    بعدازظهر پاییزی درخانه ای که کنار یک بزرگراه پررفت وآمد فرار گرفته و درهر ساعتی از
    شبانه روز صدای پی درپی ماشینها می اید اگرپنجره ای را باز کنیم انگار که وسط بزرگراه
    هستیم .برای همین همیشه پنجره هامون بسته هستند. من ذهنم خیلی درگیره ، درگیری مشکلاتی
    که در زندگی برام پیش اومده ومن عاجز از حل آنها ولی یه هرحال باید زندگی کرد و با
    مشکلات ساخت .الان تو وضعیت بدی از نظر اپیدمی کرونا قرار گرفتیم و متاسفانه خانواده های
    بسیاری درگیر این ویروس منحوس هستند .
    من کمتر از یک هفته هستش که در کلاسهای نویسندگی ثبت نام کردم ودر خدمت استاد بزرگوار
    آقای کلانتری و خانم اهل ایمانی عزیز هستم.فکر می گنم میشه که منم بتونم بنویسم البته به
    عنوان یک نویسنده، ایده پردازی کنم ، امیدوارم بتونم از این دوره استفاده بهینه بکنم .
    دقیقا ده سال پیش بعد از هجده سال دخترش رفت اسمشو نوشت مدرسه بزرگسال چون میدونست مادرش
    خیلی به درس خوندن علاقه داره ولی برای اینکه پدرش مخالف بوده مادر نتونسته ادامه تحصیل بده
    برای همین رفت و مادر رو ثبت نام ورد واونو درمقابل عمل انجام شده قرار داد وازاونجایی وه مادر
    خیلی علاقه داشت بدون هیچ مخالفتی رفت و نشست سرکلاس،روزهای اول خیلی گنگ بود براش و
    چیزی نمیفهمید ولی کم کم راه افتاد و پیش رفت .البته در ترم اول ریاضی بهش داده بودند ونشد و
    ریاضی رو افتاد ولی همین باعث شد تا بیشتر تلاش کنه دوسال دیپلم گرفت و دانشگاه علمی کاربردی
    قبول شد چون معدلش خوب بود . دانشگاه رفتن که همیشه جزء آرزوهای دست نیافتنی مادر بود حالا
    اتفاق افتاده بود . مادر همیشه میگفت زمانی که در دانشگاه نشسته جرءعمرش حساب نمیشه. دوسال
    کاردانی ، دوسال وکارشناسی دانشگاه آزاد مدیریت بازرگانی ودو سال هم کارشناسی ارشد مطالعات
    زنان دانشگاه علوت و تحقیقات تهران و الان بعد از حدود نه سال فقط پایان نامه ارشدش مونده .
    این مادرالان یک مادر و مادر بزرگ با داشتن کارشناسی ارشد هستش وخودش از این موضوع لذت میبره.من همینجا متن امروز رو تمام میکنم انشالله بتونم روزهای آینده بیشتر بنویسم.
    تمرین دوم هزارکلمه عسگری

  150. ۲- امروز صبح با خوابی که دیدم حالم خیلی خوب است . تو خواب می دیدم که برای شرکت در یک آزمون داخل یک ساختمانی هستم که افراد دیگری هم بودند . وقتی کارم تمام شد، از ساختمان که بیرون آمدم خانه خدا را در برابرم دیدم . صدای جمعی بگوش می رسید که که همه اسما الهی را صدا می زدند. یا وهاب ، یا ودود ، یا رحمان، یا رحیم ، یا عظیم و…. شنیدن این اسما حال خوبی داشت تصمیم گرفتم به طواف خانه خدا بروم. به ناگاه به ذهنم آمد که قبل از طواف باید نماز بخوانم . حین آماده شدن برای نماز ، خود را در برابر خانه خدا دیدم که بدون هیچ پوشش و پرده ای مقابلم چشمانم است از شدت شعف و شوق به وجد آمده بودم و حال بسیار خوشی داشتم که دوباره صدای تکرار اسما الهی راشنیدم و از خواب بیدار شدم . چشمانم را که باز کردم خداوندمهربانم را بابت خواب و حس زیبایی که به من عطا کرده بود شکر گفتم .

  151. سلام . صفحات صبحگاهی انگار یک نفس عمیق و یک هوای تازه و یک عالمه انرژی خوب برای یک شروع نو در اول صبح به آدم منتقل می کند . چند روزی که نوشتن صبحگاهی را شروع کردم حس می کنم روز را با حال و هوای شادتری آغاز می کنم . صفحه صبحگاهی به آدم کمک می کند که اگر خوابی خوبی نداشتیم یا کمی کسل بودیم با نوشتن حس و حال مون تمام افکار بیهوده را تخلیه کنیم و در ادامه با یک حس زیبا و پر انگیزه صبح مان را آغاز کنیم .

  152. سوال ۱ : تقریبا ۱ سال پیش با صفحات صبحگاهی آشنا شدم و نزدیک به ۱ ماه به صورت منظم به نوشتن آن ها پرداختم که تجربه‌ای بی‌نظیر بود . دوره‌ای که به صورت مستمر مشغول نوشتن صفحات صبحگاهی بودم از بهترین روزهای زندگی من بود . نتایج شگفت انگیزی بوجود آمده بود همچنین از لحاظ ذهنی آرام تر و اعتماد بنفس بالایی در انجام کارهای روزانه پیدا کرده بودم.

  153. تمرین درس اول
    صفحات صبحگاهی
    هر روز صبح تقریبا پنج و نیم بیدار میشوم اما گاهی از فرط خستگی ساعت ۹ صبح بیدار میشوم و بیخیال نوشتن این صفحات میشوم و به خواندن کتابی مشغول میشوم

    قسمتی از نوشته های صبحگاهی
    از کجا شروع کنم به نوشتن از چه بنویسم که ذهن آشفته و سرشار از آشوبم تخلیه شود.
    می نویسم که رها شوم می نویسم که قوه تخیل ام رشد کند و بتوانم بهترین نوشته ها را خلق کنم و خالق داستانی سراسر هیجان باشم که خواننده از نوشته هایم لذت ببرد
    من به عنوان نویسنده آماتور تلاش می کنم هر روز بهترین باشم.برای دلبرانه نوشتن باید داستان ها و کتابهای زیادی را خواند که بهترین نوشتهها نوشته شود
    باید بنویسم که اعتماد بنفس بالایی داشته باشم

  154. جواب سئوال یک
    نوشتن صفحه حات صبح گاهی شاید اوایل کمی سخت باشد ولی تجربه خوبی بود برای من و یکی از دستاوردهایی رو که برای من داشت این بود که به لحاظ ذهنی من رو با نوشتن تخلیه میکرد و یک حس خوب ویک انرژی خوبی رو به من میداد.
    جواب سئوال دوم
    داشتم درباره این فکر میکردم که چطور میشه که یک نفر وارد یک کاری میشه وپس از گذشت سالها اون فرد رو دراون کار موفق میبینی ولی یک نفر دیگه وارد همون کار میشه ولی پس از گذشت سالها اورا بسیار ادم ناموفقی در مورد اون کار میبینی؟ یعنی در این جا چه اتفاقی افتاده برای این دو که پس از گذشت سالها اون کار از این دونفر دو شخصیت متفاوت ساخته و جالب اینجاست که هردوی انها به یک اندازه لازم وکافی اموزشهای خودشان را دیده انی ایا یک عامل بیرونی باعث این مسئله شده یا یک عامل درونی؟

  155. تمرین درس اول
    1- من سالهاست که به دنبال ایده هایم، به دنبال؟، نه، چشم به راهشانم، که مگر با همزمانی چند حادثه ی خرد و بزرگ بر من نمایان شوند و چه چالاک و چابکند، گر بزنگاه در چنگ نگیریشان، میدوند در کنج و کنار دالان های هزارتوی تاریک و نمور و تار بسته.
    سحرگاهان، آنزمان که هیاهوی روز در دالان ذهن طوفان به پا نکرده است، من، بیصدا و آرام کنکاش را می-آغازم. به دنبال آن آینه¬ی هزار تکه شده در طوفان های پیاپی، کنار میزنم غبار های سی و اندی ساله را . دست خالی برنمیگردم حتی شده برق تکه¬ای ریز از آن آینه به چشمم میدود.

    2- دیگر به موانع و بهانه تراشی های ذهنم یک نه محکم می گویم، هنرمند درونم دیگر توان اختفا ندارد، میخواهد بزند بیرون حتی اگر زشت و بدقواره و چغر.

  156. ۱.سال های پیش، بدون این که از صفحات صبحگاهی اطلاعی داشته باشم گاهی که از خواب بیدار میشدم دفتر و قلمی برمیداشتم و شروع به نوشتن میکردم و انگار در برابر حرف دلم هیچ مانعی نبود ، چنان از ته دل مینوشتم که گاهی اشک از چشمانم جاری میشد اما نه اشک غم و اندوه بلکه اشک شوق چرا که با تمام احساس درونیم چیزهایی مینوشتم که دوست میداشتم و برایم بهترین ها بودند اما بعد از مدتی در گیر و دار زندگی و دست از قلم کشیدم با این که همیشه علاقه ی قلبیم نویسندگی بود اما هم اینک که با صفحات صبحگاهی آشنا شدم به اسرار قلم زیبای آن روز ها پی میبرم … و صبح ها هر روز به شوق نوشتن صفحات صبحگاهی جدیدم بیدار میشوم و با چشمانی خواب آلود که کمی هم با بازشدنش درد میکند شروع به نوشتن میکنم چرا که میدانم قدم بزرگی است در راه رسیدن من به یکی از اهداف دوست داشتنی زندگیم…

    1. 1-صفحات صبحگاهی حس نوشتن رو در من زنده نگه میداره.تداوم در انجام یک کار اون رو به یه عادت تبدیل میکنه و چه عادتی برای من بهتر از نوشتن.
      2-چشمانم را که گشودم،اولین چیزی که به ذهنم رسید اتفاقات دیروز در محل کارم بود.دیشب قبل از خواب با خودم عهد کرده بودم که دیگر به آن ماجراها نیندیشم و ذهن ارزشمندم را خرج آن موهومات نکنم.اما نمیدانم چرا فقط و فقط همه چیز مثل یک فیلم از جلوی چشمانم می گذرد و من در حال نشخوار ذهنی همه ی آن ماجراها.واقعا دلیلی برای آن همه کشمکش و بگو مگو، آن هم سر یک موضوع پیش پا افتاده لازم نبود.من اصلا چرا خودم را قاطی مسئله ای کردم که نه سر پیاز بودم نه ته پیاز.که آخر سر همه چیز ختم به خیر شودو من بشوم آدم بده ی قصه.من باشم که پشت دستم را داغ بگذارم که دیگر خودم را نخود هر آشی نکنم.

  157. به خوبی به یاد دارم ،یک ماه پیش که اول شروع درس بود،هنگامی که صحبت از نوشتن صفحات صبحگاهی بود دچار تزلزل شده که با این وضعیت آیا توان انجام تمرین های این ماه را دارم؟!، نمی‌دانستم از کجا شروع کنم . یک صفحه نوشتن خود بسیار زیاد بود و نوشتن سه صفحه که دیگر کاری غیر ممکن برای من که ،صفحه اول را به سختی تمام می کردم تا به صفحه دوم برسم پس از گذشت پنج روز هنگام نوشتن ناگهان یک موضوع خاص به ذهنم فوران کرده طوری که مطالب آن را به سختی در سه صفحه به اتمام می‌رساندم و گاهی هم در آخر صفحه سوم مطلب ناتمام باقی می‌ماند. حالا که فرصت دوباره به دست آمده تا این مسیر یک ماهه را دوباره از آغاز طی کنم بسیار خوشحالم .

  158. سلام ،خداي مهربانم،توراسپاس مي گويم بابت همه ي نعمت هاي خوبي ك بمن داده اي،خدايا مرا ببخش ك گاهي ناسپاسي ميكنم وفراموش ميكنم ك سجده ي شكر به جاي بياورم،خدايا تورا بابت همه ي اتفاق هاي خوب و بد زندگيم شكر ميكنم…

  159. تمرین اول درس اول :
    نوشتن صفحات صبحگاهی خیلی خوبه آدم رو با خودش روبه رو میکنه هیچ توجیهی ندارم اشتباهات، حرف های نابجا و کارها و فکرهای ناشایستم را به زبان می آورم ، در این صفحات خودم هستم صفحات صبحگاهی آینه ای است که صبح به صبح روحم را در آن می بینم و دستی به سر زلف پریشانش می کشم بعد می روم کمی سبک تر در جریان روزمرگی ها می افتم بدون هجوم فکر و خیال های بی سر و ته .
    قسمتی از صفحه صبحگاهی امروزم
    ناراحت بودم خیلی بهم برخورده بود یعنی یک تشکر خشک و خالی این همه سخت بود ؟ چرا از زینب تشکر کرد ؟ من که بیشتر به دردش خورده بودم چقدر زحمت کشیده بودم اون همه مطلب براش نوشتم …درسته اولش گفتم برای رضای خدا اما انگار رضایت خودم مهم تر بوده چون از وقتی ازم تشکر نکرد نه تنها چیزی ننوشتم بلکه ازش ناراحتم حتی از گروهش هم بی خداحافظی امدم بیرون …درسته کارش بد بود اما منم حداقل فهمیدم هیچ کدوم رو بی چشم داشت انجام ندادم ….و یادم باشه بیشتر از دیگران تشکر کنم…ولی به هر حال کار خانم افشار بی نهایت بد بود که برای زینب اون همه چاپلوسی کرد ولی مطالب من رو استفاده کرد بدون حتی یه تشکر خشک و خالی حرصم گرفته هر چقدرم میگم خالی نمیشم.

  160. امروز هم بهترین روز آغازگر نوشتن بودم
    با شوقی وصف ناپذیر هوشیار شدم …
    این صفحه صبحگاهی دلیل سحر خیزی من شد
    دلیلی برای پیشرفت و نوشتن

  161. سلام، امروز روز اولی است که میخواهم بنویسم برای منی که تا حالا ننوشته خیلی سخته نوشتن اما میخوام تمام سعی و تلاشم رو بذارم برای نوشتن، برای درست نوشتن، امیدوارم به کمک استاد عزیز بتوانم از این تاریخ به بعد راحتتر بنویسم.

  162. تمرین درس اول ماه اول:
    ۱. من فقط چند روزی است که صفحات صبحگاهی را می نویسم آن هم نه خیلی منظم بلکه بعضی روز ها از نوشتنش سر باز می زنم زیرا در دانشگاه امتحان دارم و سعی می کنم از زمانم برای خواندن دروس و جبران تنبلی های بی شمارم استفاده کنم ولی اولین روزی که شروع به نوشتن کردم، خیلی حس متفاوتی داشتم. این شیوه برای من کاملاً جدید بود. خیلی اندیشهء مبتکرانه است. در ضمن اینکه کار ساده ای به نظر می رسد و انسان به راحتی می تواند به آن بپردازد، خلاقانه نیز هست. گویا انسان را به نوشتن تشویق می کند و نوشتن را راهی برای گره گشایی مشکلات و آشفتگی ها و راه یابی به فردا های سبز و زیبا می گرداند. امروز صبح نیز وقتی ساعت گوشی ام مرا بیدار کرد دقیقاً ۵ صبح، کمی در بستر خوابم بودم و دلم نمی خواست برخیزم و بنویسم ولی انگیزه ها، اندیشه ها و حتی سخنان قشنگ و بکری به ذهنم هجوم می آوردند و مرا به نوشتن، آن هم با اشتیاق فراوان، وا می داشتند. من واقعاً در حین نوشتن و از اینکه ملزم به انجام این کار بکر شده بودم، حس رضایت و شادی می کردم.

    ۲. “چشم ها آلوده به خواب اند. اینجا هنوز پنج و نیم نشده است و صدای موذنان که اذان نمی دهند بلکه نصیحت می کنند، به گوشم می رسد. هنوز هوا تاریک است و همین اکنون طیاره یی نیز از فراز منزل ما گذشت. وقتی فکر می کنم روزی خواهد شد که همین امروز که مشغول نوشتن این سطر ها هستم، تبدیل به خاطره یی خواهد شد، دلم فشرده می شود. یعنی زمان همین قدر زود زود می گذرد؟ نکند حسرتش در دلم بماند؟ راستش این روز ها آشفته، تنها و غمگینم! باز هم دستم درد می کند. دست من خیلی تنبل شده است. با نوشتن چند سطری، خصوصاً اگر سریع بنویسم درد می گیرد. چه بنویسم؟ دوست داشتم بیشتر بخوابم و بیدار نشوم. خواب را دوست دارم ولی بیشتر از آن علتی را دوست دارم که باعث شود از خواب دوست داشتنی ام دست بر دارم. آری! من دوست دارم علتی بیابم تا برایش کار کنم، بیدار بمانم و از اعماق دلم فقط برای آن بیشتر از پیش تلاش کرده و زندگی کنم…”

  163. احساس میکنم نوشتن صفحات صبحگاهی از استرس و عصابینت من نسبت به فکرهایم کم میکند و تخلیه میشوم

    قسمتی کوتاه از صفحات صبحگاهی:

    خیلی نگرانشم انشالله که زود برگرده سالم برگرده خیلی عاشقشم فکرش خیلی از وقتمو میگیره .خیلی ذوق دارم که زودتر برگرده و با هم بریم مشهد نمیدونم الان در چه وضعیتی به سر میبره ولی فقط میخوام که سالم برگرده

  164. تمرین اول – درس اول

    نظر من در مورد صفحات صبح‌گاهی‌

    تازه سه روز است که صفحات صبحگاهی می‌نویسم، هنوز آشنایی من با این تمرین خیلی ابتدایی و ساده است.

    من دو پسر کوچک یک و چهارساله دارم که از خوشبختیِ من آنها صبح ها زودتر بیدار می‌شوند. کوشیده‌ام که از آنها زودتر بیدار شوم ولی زهی خیال باطل که آنها ‌هوشیارتر از این حرف‌ها اند که مرا نیم ساعت تنها بگذارند.
    با آن هم، همین که صبح‌ها چشم می‌گشایم با عجله کتابچه‌ی صفحات‌ صبح‌گاهی ام را می‌قاپم و شروع به نوشتن میکنم و با خودم می‌گویم بنویس هرچه که دل تنگت می‌خواهد.
    فرزند کوچکم می‌خواهد همکاری‌ام کند و با دستان کوچکش می‌کوشد قلم را از دستم بیرون کشد، من می‌کوشم هواسم پراگنده نگردد. هم او و هم نوشته‌ام را مدیریت ‌نمایم که همسرم به دادم می‌رسد و بچه‌ام را با خود به اتاق پهلویی می‌برد و به وی می‌گوید عزیزم مادرت کار دارد بگذار به کارش برسد.

    صفحات صبحگاهی برای من کم کم دارد به فن و بازی تبدیل میگردد و برعلاوه کمی استرس هم دارم. یعنی در هنگام نوشتن دو احساس متفاوت مرا می‌پیچاند؛ یکی این که برایم این نوع نوشتن جذاب است و دوم استرس این را دارم که شاید جملات و کلمات کم بیارم و نتوانم سه صفحه را مکمل بنویسم. ولی با این هم می‌نویسم و می‌کوشم سه صفحه را تکمیل نمایم که تا فعلآ بر این امر فایق آمده‌ام. این حس تا تکمیل شدن سه صفحه با من ادامه دارد و بعد از این که نوشته‌ام را مکمل نمودم، نفسی عمیقی می‌کشم و کتابچه را کنار می‌گذارم تا به دیگر مسوولیت‌هایم برسم.

  165. #تجربه_نگاری
    قبلا که از خواب بیدار می‌شدم اول نصف قرصم را به همراه یک لیوان آب میخوردم و بعد گوشی به دست در حالیکه تنها یک چشمم باز بود، در شبکه‌های اجتماعی حداقل یک ساعتی وقت میگذراندم. اما الان تقریبا یک ماه است که به مدد صفحات صبحگاهی با همان یک چشم نیمه باز شروع می‌کنم در دفترم نوشتن. چقدر روزم قشنگ شروع می‌شود وقتی که بخش زیادی از افکارم را به دست کاغذ می‌سپارم و انها را با خودم حمل نمی‌کنم. ممنون از استاد شاهین کلانتری عزیز

  166. تمرین درس اول:
    ۱- من حدود دو ماه است تقریبا هر صبح به محض بیدار شدن و چشم باز کردن، شروع به نوشتن صفحات صبحگاهی می‌کنم، دقیقا سه صفحه، نه یک کلمه بیشتر و نه کمتر، من اصولا طرفدار نظم و ترتیب و عمل دقیق بر اساس قوانین هستم بنابراین ضوابط خاص این تکلیف، روحم را ارضا می‌کند و ناخودآگاه حس می‌کنم روندی را که در پیش گرفته‌ام قطعا برایم سودمند خواهد بود.
    در همین مدت کوتاه حس می‌کنم نوشتن برایم راحت‌تر و شیرین‌تر شده و نه تنها نوشتن بلکه در صحبت کردن هم راحت‌تر از قبل کلمات را پیدا می‌کنم و جالب است حتی پسر نه ساله‌ام که بعد از یک دوره آموزش فن بیان رفتن، ما را بیچاره کرده که اینقدر موقع صحبت کردن، اِااااا اِااااا نکنید، این روزها کمتر به من ایراد می‌گیرد.
    از جنبه‌ی احساسی ماجرا هم اگر بخواهم بگویم مثلا همین امروز، رفتم سراغ اولین صفحاتی که برای این تکلیف نوشتم، برایم عجیب بود که اصلا یادم نمی‌آمد کی و چرا آن مطالب را نوشته‌ام و آنقدر ذوق کردم از شرح احساساتم به آن دقت و در آن لحظه‌ی ویژه که چند بار مطلبم را خواندم.
    ۲- (پوزش از استاد عزیز به خاطر این تمرین، اول صبحی چشم سانسورچی رو دور دیدم) خانم ناتالی کمرم درد می‌کند خیلی زیاد. خسته شده‌ام از دویدن و نرسیدن. نسخه‌ی شما چیست؟ شاهین‌خان می‌فرمایند روزی نیم ساعت کافی است. لجم را در می‌آورد با این حرف. روزی نیم ساعت که فقط صفحات صبحگاهی زمان می‌برد. یعنی بقیه‌ی تمرین‌ها را انجام ندهیم؟ آخ جانم جان. خواب کمی از کله‌ام پرید. این صفحات که تمام شد اولین کار گذاشتن کتری است دومی مسواک سومی شستن صورت و شانه کردن مو و پنجمی…
    نمی‌دانم دیگر. باید کم‌کم شروع کنم و کارهای دیگر را انجام بدهم. نمی‌دانم صبحانه به محمدپارسا چه بدهم. کاش نان شیرمال بخورد. خوشمزه است واقعا.

  167. خوبیه تمرین صبحگاهی اینه که ذهنم رو مرتب می‌کنه مثل یک به هم چینی روزانه خونه می مونه با نوشتن فکرام انگار با خودم رو راست ترم با خودم صمیمی ترم و می‌دونم می‌خوام چکار کنم و چی می‌خوام

  168. تمرین۱،خیلی جالب بود حدود ۳سال پیش دوره ای کوتاه این کار را می کردم بعدا وقتی نوشته ها را خواندم برایم خیلی جذاب بود و گاهی پیش می آمد که باور نمی کردم خودم نوشته باشم چون واقعا زیبا بودن.تمرین ۲، دیشب خواب دیدم گردنبند طلا با سنگی از الماس که شبیه اشک وارانه بود به گردن داشتم و یک دستبند طلا ی پهن که در حال راه رفتن می بستم به دستم خواهرم همراهم می آمد رفتیم به یک باغ رستوران بزرگ چند طبقه شبیه ماسوله بود روی هر طبقه چند تخت کنار هم بود که رویشان غذا سرو می شد ظهر بود خانواده دایی هم بودند من و زهرا با هم حرف میزدیم و ریز می خندیدیم قرار بود شیطنتی کنیم یادم نیست چکار قرار بود بکنیم هر چقدر هم فکر می کنم یادم نمی آید ذات ان خواب دیدن را دوست دارم شاید چون در رویا و خواب هیچ قانونی نیست علاوه بر آن پرواز هست ،که خیلی خیلی دوست دارم دو سه بار خواب دیدم پرواز می کنم خیلی هیجان انگیز است آنقدر که بعد از بیدار شدن چشمانم را می بندم و خواب پرواز کردنم را بارها و بارها تجسم می کنم.

  169. صفحات صبح گاهی باعث سحرخیزی من شد .قرارشد برای اینکه تداوم داشته ۳خط بنویسم اما نصف صفحه نوشتم.باعث شد روزم پرانرژی تر از روزهای قبل باشه

  170. امروز اولین برای در طول عمرم بود که میخواستم اغازگر یک عادت خوب باشم.
    خیلی لذت بردم لذتی که تا به حال تجربه نکردم.

    امروز اولین تجربه نوشتن است

    روزی که بدون حرف زدن حتی با خودم را شروع کردم

    انگاری تمام دنیا کر و لال هست.

    تمام دنیا ساکت است ، اما نه ، من ساکت هستم.

    حس خوبی است که بنویسی و ذهن هنوز خاموش باشد و نخواهد تو را سرزنش کند.

  171. صبح خیلی زود قبل بیداری اهل خانه در دفتری که زیر بالشم پنهان کرده بودم با چشمهای بسته شروع کردم به نوشتن جفنگیات ذهنم. تا صفحه سوم جان میکندم و می نوشتم اما چند خط آخر تازه احساساتم خودش را داشت نشان میداد و همینجوری بیرون می ریخت اما چون گفته بودین بیش تر از سه صفحه نشود این بار تلاشم را کردم که سر سه صفحه تمامش کنم و بقیه را برای روز بعد بگذارم. وقتی نوشتنم تمام شد چشمانم را بستم و حس کردم چقدر سبک شدم . چه احساس خوب و تازه ای بود این نوستن صبحگاهی که من همیشه از خودم دریغ کرده بودم و فقط شب ها که از کار روزانه خسته میشدم خودم را در اتاق حبس میکردم و می نوشتم که نکند کلماتم بر زبانم جاری شود و کسی را آزار دهد. کاغذ مخاطب بهتری است. هرچه می گویم در دلش نگه میدارد . ناراحت نمی شود و چیزی به دل نمی گیرد.
    صفحات صبحگاهی برایم تمرین بسیار خوبی بود و کلمات هر لحظه بر ذهنم جاری شد . موقع پیاده روی هم دفترچه یادداشتم را با خودم برده بودم و وقتی دیدم کلمات یکی پس از دیگری در ذهنم جاری می شوند بدون لحطه ای تاخیر شروع به نوشتن کردم
    سپاس بی کران از زحمات شما🙏🙏🙏

  172. امروز اولین تجربه نوشتن است
    روزی که بدون حرف زدن حتی با خودم را شروع کردم
    انگاری تمام دنیا کر و لال هست.
    تمام دنیا ساکت است ، اما نه ، من ساکت هستم.
    حس خوبی است که بنویسی و ذهن هنوز خاموش باشد و نخواهد تو را سرزنش کند.

  173. با سلام. ممنونم از توضیحات شفاف و کاملتون . انشالله از این بعد بشه یک عدات همیشگی و بتونم شروع کنم و ادامه بدهم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *