دو نوع زبان: زبان سنتی و زبان مدرن (نوشته‌های زبان‌ابزار و نوشته‌های زبان‌گوهر)

زبان تنها وسیله یا مؤثرترین وسیله‌ای است که جهان اندیشه و دنیای درون ما را با جهان بیرون مرتبط می‌کند.
-محمدرضا باطنی | توصیف ساختمان دستوری زبان فارسی

[wp-svg-icons icon=”radio-unchecked” wrap=”i”] یکی از دلایل مهم علاقۀ ما به نوشتن، برخورد متفاوت ادبیات با زبان است.

[wp-svg-icons icon=”radio-unchecked” wrap=”i”] نویسندۀ حرفه‌ای به زبان نگاه متفاوتی دارد؛ او به زبانه هنرمندانه می‌نگرد و از آن برای خلق اثر هنری بهره می‌گیرد.

[wp-svg-icons icon=”radio-unchecked” wrap=”i”] اما در پرداختن به زبان و بهره گرفتن از آن نویسنده‌ها را می‌توان به دو دسته تقسیم کرد: نویسنده‌هایی که به زبان نگاه ابزاری دارند و نویسنده‌هایی که زبان را گوهر اثر خودشان می‌دانند.

[wp-svg-icons icon=”radio-unchecked” wrap=”i”] البته باید به یاد داشت که نویسندگی و ادبیات جزو علوم دقیقه نیست و دسته‌بندی فوق صرفاً برای درک بهتر برخی الگوهاست. ما از مدل‌ها و دسته‌بندی‌ها بهره می‌گیریم تا به شناخت بهتر و نظام‌مندتری از نوشتن برسیم.

[wp-svg-icons icon=”radio-unchecked” wrap=”i”] یکی از دسته‌بندی‌های مفید، تقسیم کردن نثر و زبان ادبیات داستانی به دو دستۀ سنتی و مدرن است. دستۀ اول را می‌توان زبان‌ابزار نامید و دستۀ دوم را زبان‌گوهر.
برای مطالعۀ بیشتر این مطلب را بخوانید: آفرینگان (زبان­‌آوری­‌های هوشنگ گلشیری )

[wp-svg-icons icon=”radio-unchecked” wrap=”i”] علی موذنی در کتاب «دانشکدۀ خصوصی» می‌نویسد: «استفادۀ داستان‌نویسان از زبان به دو صورت است: یکی از زبان در حد اصلاع‌رسانیِ صِرف استفاده می‌کند، اما دومی همۀ تمهیدات زبان (تشبیه، استعاره، کنایه، نماد، سنبل، و اسطوره) و نیز آشنایی‌زدایی و برجسته‌سازی را به کار می‌گیرد تا داستان تا مرحلۀ شاعرانگی پیش برود.»

و حالا نمونه‌های از زبان مدرن و سنتی:

با صادق هدایت شروع می‌کنیم که هم با زبان سنتی داستان نوشته و هم با زبان مدرن.

نمونۀ زبان سنتی در آثار صادق هدایت:

در اولین صفحۀ داستان کوتاه «داش آکل» می‌بینم که هدایت از زبان صرفاً برای اطلاع‌رسانی در جهت پیش‌برد داستان (توصیف فضا و شخصیت‌ها و…) استفاده کرده است.

اما بر خلاف داش آکل و بسیاری از داستان‌های دیگر هدایت که زبان در آن‌ها نقشی سنتی دارد، بخش‌هایی از «بوف کور» چنان زیبا و خیال‌انگیز است که به شعر ناب می‌ماند. به این نمونه‌ها که برخورد مدرن هدایت با زبان را نشان می‌دهد توجه کنید:

«شب پاورچین پاورچین می‌رفت. گویا به اندازۀ کافی خستگی در کرده بود. صداهای دوردست خفیف به گوش می‌رسید. شاید مرغ یا پرندۀ رهگذری خواب می‌دید، شاید گیاهان می‌روییدند…»

«…درخت‌ها به حالتِ ترسناکی دسته دسته، ردیف، ردیف، می‌گذشتند و از پِی هم فرار می‌کردند. ولی به نظر می‌آمد که ساقۀ نیلوفرها توی پای آن‌ها می‌پیچند و زمین می‌خورند…»

«…روی آن کوه‌ها، در آن خانه‌ها و آبادی‌های ویران، که با خشت‌های وَزین ساخته شده بود، مردمانی زندگی می‌کردند که حالا استخوان آن‌ها پوسیده و شاید ذرّاتِ قسمت‌های مختلفِ تن آن‌ها در گُل‌های نیلوفرِ کبود زندگی می‌کرد.»

«در این وقت جسمم فکر می‌کرد، جسمم خواب می‌دید، می‌لغزید و مثل اینکه از ثقل و کثافتِ هوا آزاد شده، در دنیای مجهولی که پُر از رنگ‌ها و تصویرهای مجهول بود پرواز می‌کرد…»

 

و حالا یک نمونۀ دیگر از یکی از نویسندگان شاخص:

در داستان «همسایه‌ها» از احمد محمود هم مثل سایر آثار او شاهد استفادۀ سنتی از زبان هستیم. اینجا نیز زبان صرفاً در خدمت اطلاع‌رسانی و نقل وقایع داستان است.

اما حالا بیایید برویم سراغ یکی از شاخص‌ترین نمونه‌های زبان مدرن در نثر معاصر فارسی:

به این جملات دقت کنید:

بوی صابون از موهایش می‌ریخت.

آب طاهر را بغل کرده بود.

وقتی که حوله را روی شانه‌هایش انداخت احساس کرد کمی از پیری تنش به آن حوله بلند و سرخ چسبیده است…

سماور با سروصدا در اتاق و بی‌صدا در آینه می‌جوشید و با همین‌ها، طاهر و تصویرش در آینه، هر دو با هم گرم می‌شدند.

جمعه، پشت پنجره بود.

یکی از سیم‌های برق زیر سیاهی پرنده‌ها، شکم کرده بود.

پردۀ اتاق ایستاده بود…

بخاری هیزمی با صدای گنجشک می‌سوخت.

در این جملات ما شاهد برخوردی غیرعادی با زبان هستیم. اینجا نویسنده از زبان فقط برای اطلاع‌رسانی و تعریف داستان بهره نبرده است؛ بلکه زبان همچون شعری ناب در داستان زیبایی خلق می‌کند. داستان‌هایی بیژن نجدی یکی از نمونه‌های درخشان داستان‌های زبان‌گوهر است. 

ادبیات ناب
تصور کنید فیلمساز هستید و می‌خواهید صفحۀ اول داستان «سپرده به زمین» را فیلم‌برداری کنید. بعد از تصور کردن نماها احتمالاً متوجه می‌شوید که کار نجدی ادبیات ناب است؛ یعنی قابل ترجمه به قالب دیگری نیست. 

برای مطالعۀ بیشتر دربارۀ مجموعه داستان یوزپلنگانی که با من دویده‌اند این مطلب را بخوانید: یوزپلنگانی که با بیژن نجدی دویده‌اند (چاپ اول، بررسي كتاب، شماره 28 سال 1376)

برای مطالعۀ بیشتر دربارۀ بیژن نجدی نیز این فایل را مرور کنید: دربارۀ بیژن نجدی

 

احتمالاً برای درک و دریافت این درس به توضیحات بیشتری نیاز دارید. نگران نباشید. در ماه آینده بارها به این موضوع خواهیم پرداخت. اما پیش از ورود به ماه سوم تا می‌توانید نمونه‌های گوناگون را بخوانید و طبق تقسیم‌بندی‌ ارائه شده در این درس آن‌ها را دسته‌بندی کنید.

نکته: اشاره به زبان سنتی و مدرن و نقل نمونه‌های فوق به معنی برتری هیچ یک از این دو نوع زبان نیست. شما با توجه به علایق و دغدغه‌های خودتان می‌توانید از هر یک این شیوه‌ها بهره‌مند شوید.

[wp-svg-icons icon=”file-3″ wrap=”i”] تمرین:

یکی از داستان‌های بیژن نجدی را بخوانید. سپس برخی از جملات داستان را که گمان می‌کنید از ویژگی‌های زبان مدرن برخوردار است انتخاب کنید و همراه با حس خودتان دربارۀ آن جملات بنویسید و ثبت کنید.

96 پاسخ

  1. همانطور که در قسمت-دربارهء بیژن نجدی- خواندیم، او هیچ گاه شیئی را به همان معنای لفظی نیاورده. از معنای لفظی فراتر رفته است وبا مفاهیم آمیخته شده است. مثلا این جا در قسمت آخر، همان سیاوش بود که مرده بود و برنگشته بود. هم چنین از حواس پنجگانه خود با نهایت جزئیات بهر گرفته و به جای توصیفات گزارشی، از توصیفات عینی بهره برده است. چنین جزئی نگاری هایی باعث میشود که صحنه خیلی دقیق در ذهن ما شکل گیرد و بتوان آن را متصور شد. درست مثل فیلمی که از مقابل چشمان ما بگذرد.
    “سه شنبه خیس”
    سه شنبه خیس بود.
    چادری که روی سرتاسر لاغریش ریخته شده بود.
    پرده ای از گرمای بخاری ها آویزان بود.
    پایز خودش را به آبی چتر میزد( یعنی خزان و پیری به جان سیاوش نفوذ کرده بود- در ادبیات پاییز فصل خزان و روبه پایان است)
    پوستی که کف دست هیچ مردی، هرگز روی آن راه نرفته بود.
    باران مثل خون از زخم های چتر میریخت.
    زیر دست و پای پاییز، بی رمق دور از شباهتش به یک چتر باز شده و آبی افتاد.
    چتر صدای مچاله شدن فنرهایش را نمیشنید. داشت میمرد و دیگر نمیتوانست هیچ بارانی را به یاد آورد.
    آبی بلندی از لای انگشتانش میریخت.
    از دور صدای نفس کشیدن تهران به گوش میرسید.
    درسرمای اطرافش که حالا خالی از صبح بود،..
    مرد جوان شانه های مردم را مثل آب کنار میزد.
    خانم، روی دست های ملیحه ریخته شد.
    روی یکی از روزهای آخر پاییز 1357غلت زدند.
    در بزرگ اوین مثل زخمی که خون ریزی اش بند آمده باشد باز بود( منظور انتظار ملیحه برای بازگشت پدرش بود؛ این درحالی بود که میدانست و با این حقیقت از سالهای پیش روبرو بود که سیاوش مرده است و به عبارتی، اشک هایش را ریخته بود و زاری اش را کرده بود)
    سیاوش روی غرور پیرشدهء پاهایش ایستاد.
    همین که استارت زد، تپه های اوین تکان خورد.
    همهء درخت ها پابه پای مینی بوس راه افتادند.
    یک مشت دود را دید که بدون بوی توتون با صدای سرفهء مسافرشء آینه مینی بوس را پر کرده است.
    آنقدر آسمان پایین آمده بود که ملیحه میتوانست یک مشت از آن را بردارد و بو کند.
    پرده همانقدر آبی شد که آینه.
    ملیحه شال گردن پدرش را گرفت و آن را کنار پیراهن خودش آویزان کرد. حالا روی جا رختی چوبی، آستینی از او به شانه سیاوش چسبیده بود.
    بارانی که پاییز برای باریدنش، از صبح تا آن لحظه، این دست آن دست کرده بود، بالاخره بارید.
    باران با صدای پارچه روی چتر میبارید.
    پاییز خودش را به آبی میزد.
    حالا چتر هم یک سیاوش شده بود.

  2. سه شنبه خیس بود را خواندم و نثر بیژن نجدی برایم جالب بود ،بخاطر همین این تمرین را پس از خواندن کتاب یوزپلنگانی که با من دویده اند انجام دادم ، جملات مدرن داستان سپرده به زمین را جداسازی کردم و در زیر نوشتم ، نگاه بیژن نجدی مصداق این جمله ی معروف جور دیگر باید دید هست،او جور دیگر نگاه میکند ،زاویه دیدش متفاوت و دل انگیز است ،گاهی یک جور بازی هوشی با خواننده برقرار میکند که لازم است برای درک جملات داستانش دقیق تر بخواند و بیاندیشد . گویی بیژن نجدی نویسنده ای طناز است و‌با جملاتش از خواننده دلبری میکند . در سایت به داستان سپرده به زمین پرداخته شده اما من با توجه به علاقه ام به این داستان ان را بعنوان تکلیف ارائه دادم .

    ((سپرده به زمین))

    🌟آب را نگاه کرد که از پوست اویزان بازوهای لاغرش با دانه های تند پایین میرفت.

    🌟بوی صابون از موهایش میریخت.

    🌟هوای مه شده ای دور سر پیرمرد میپیچید.
    اب طاهر بغل کرده بود .

    🌟کمی از پیری تنش به ان حوله بلند و سرخ چسبیده است.

    🌟در اینه، گوشه ای از سفره صبحانه،کنار نیمرخ ملیحه بود.
    🌟طاهر و تصویرش در اینه،هر دو با هم گرم می شدند.

    🌟پرده ی اتاق ایستاده بود .

    🌟یکی از سیم‌های برق زیر سیاهی پرنده‌ها، شکم کرده بود.

    🌟پاهایشان بطرف اب دراز بود.

    🌟پل و ان مرد و رودخانخ دور زدن و از چشمهای ملیحه رفتند.

    🌟ملیحه خودش را برد توی چادرش و گریه ای که از پل تا درمانگاه با ملیحه راه رفته بود ،زیر چادر ملیحه وول خورد .

    🌟سوزن باریکی از زیر پوست دست ملیحه رد شد .

    🌟پرده اتاق ایستاده بود.

  3. از سه شنبه خیس*بیژن نجدی
    _سه شنبه خیس بود.
    _هوا بوی هیزم و نفت سوخته میداد.
    _پاییز خودش را به آبی چتر میزد و چتر را از دست های ملیحه میکشید
    _باد چتر را به دین طرف و آن طرف پرت میکرد
    _باران مثل خون از زخم های چتر می ریخت
    _هیچ کس بخار پنجره ای را پاک نکرد
    _ازدور صدای نفس کشیدن تهران به گوش میرسید.
    _ملیحه سوار اتوبوس شد و همین که راننده استارت زد تمه های اوین به حرکت در امد
    _حالا چتر هم یک سیاوش شده بود.
    داستان به قدری زیبا و دلنشین است که خواننده متوجه داستان بودن ان نمی شود و حالت واقعی دارد. و حواس 5 گانه مغزت را بکار میگیرد

  4. استخری پر از کابوس

    آنقدر به صدای تلفن نگاه کرد
    قدم به قدم نیمکتی کنار استخر نشسته بود.
    فنجان از روی میز بلند شد و باغ‌های چای، اطاق را دور زد.
    استخر نمی‌دانست که یکی از قوها دیگر نیست.

    چند داستانی که از بیژن نجدی خواندم، ذوق زده‌ام کرد. خوشحالم که با او آشنا شدم. راستش در جملات ساده و پیچیده‌اش چنان ذوق و خلاقیتی نهفته است که همه‌اش آدم را مجذوب خودش می‌کند، مثلا نگاه کردن به صدای تلفن خیلی شاعرانه است، انگار که هزار سال منتظر باشی تا کسی زنگ بزند، آنوقت نگاهش کنی، واقعا صدای تلفن نگاه کردنی است. مثل همه وقت‌هایی که تلفن زنگ می‌خورد و تو مرددی که جوابش را بدهی یا نه و خیره نگاهش میکنی.

  5. استخری پر از کابوس

    مرتضی هم مجبور شد برای برداشتن سیگار از لای لب هایش هر دو دستش را تا سبیل پیری که دود سیاهی اش را برده بود بالا ببرد.

    استوار به طرف پاگرد شهربانی رفت تا افسر نگهبان را زیر آسمانی پارچه‌ای(چتر دستش بود) از حیاط رد کند.

    مرتضی در پالتویش که تمام دکمه هایش باز بود وارد اتاق شد.

    دستبند و کف باز دستهایش را آنقدر جلو گرفته بود که انگار می‌خواهد مشتی هوای اتاق را به دیگری تعارف کند.

    دهانش مثل ماهی تازه صید شده باز و بسته می شد.

    بوی باغهای چای از لای یقه باز پالتو به پیرهنش رسید.

    سفیدی خیابان را به مرتضی نشان داد که ته آن برف و صبح به هم چسبیده بودند.

    قدم به قدم نیمکتی کنار استخر نشسته بود.

    همین طور که چای پایین می رفت مرتضی گلوی خودش را، قفسه سینه اش را، و بعد یک مشت از معده اش را روی رد داغ چای پیدا میکرد.

    استخر نمیدانست که یکی از قو ها دیگر نیست.

    داستان جوری دقیق توصیف شده بود که میتوانستی خودت را جای مرتضی تصور‌ کنی. جان بخشی به اشیا برایم جذاب بود. اینقدر داستان لطیف و خیال انگیز بود که با خواندنش رقیق میشدی.

  6. درس سوم ماه دوم
    سه شنبه خیس
    سه شنبه، خیس بود. ( روزی بارانی )
    چادری که روی سرتاسر لاغریش ریخته بود. ( به کار گیری “ریخته بود ” برای چادر به منظور نمایش خیسی چادر و پوشش بدن لاغر)
    باران با صدای ناودان و چتر و اسفالت ، می بارید.( جایگزینی مناسب برای توصیف صدای باران)
    پرده ای از گرمای بخاری ها آویزان بود. ( بخار روی شیشه های بدون پوشش که به سان پرده عمل میکنند)
    پاییز، خودش را به آبی چتر میزد، چادر را از تن ملیحه دور می کرد و چتر را از دستهای او میکشید. ( به جای مستقیم گویی در باره باد پاییزی)
    پوستی که کف دست هیچ مردی، هرگز روی آن راه نرفته بود.( بیان تنهایی دختر ، راه رفتن دست به جای دست نخورده)
    صدای پاره پاره شدن پارچه و شکستن استخوانهای چتر، پنجره پنجره دور شد.( بسط درد در شهر)
    خاطره ای دور و کمی گرم از کف دست ملیحه هنوز در چتر بود که ان هم آرام، آهسته ، آهسته وارام ، آرم و آهسته فراموش می شد.( جان بخشی چتر ، سمبلی از سر پناه، با بیان خاطره گرما)

  7. از سه شنبه خیس

    چادری که روی سرتاسر لاغریش ریخته شده بود
    پاییز خودش را به آبی چتر میزد
    صدای پاره شدن پارچه و شکستن استخوانهای چتر، پنجره به پنجره دور شد
    باران مثل خون از زخمهای درخت میریخت
    از دور صدای نفس کشیدن تهران به گوش میرسید
    خانم روی دستهای ملیحه ریخته شد
    همین که استارت زد، تپه های اوین تکان خوردند.

    همه درختها پابه‌پای مینیبوس راه افتادند
    پار اب بدون یک قطه اب پر از اب بود
    باران با صدای پارچه روی چتر میریخت

    موقع خواندن جملات روحم به پرواز در میومد واقعا لذت برم. مدام تو ذهنم میگذشت چطور میشه ادم انقدر زیبا بنویسه. همه چیز سر جای خودش.
    چشمام تمایل عجیبی داشت تا بیشتر و بیشتر بخونه و غرق لذتم کنن.
    در همه داستانهایی که از بیژن نجدی خوندم حسم این بوده که دوست داشتم بیشتر بخونم. اما در انتهای همه داستانها به یک چیز فکر میکنم. چقدر دردناک! انتهای همه داستانها بغض کردم و اشکی که پایین نغلتید. بیژن نجدی زیبا نوشته، خیلی زیبا، اما دردناک، خیلی درناک.

  8. تمرین سه
    ماه دو
    این روزها نشسته ام به خواندن و خواندن
    کاری که پیش از این دَرَش اصلا مهارتی نداشته ام .
    من دارم خودم را به تمرین سنجیده نزدیک می کنم . برای تمرین سه از ماه دوم نمی توانستم منتظر بمانم تا کتاب هایی که دوستان در تمرین استفاده اش کرده اند به دستم برسد، پس از نوشته های زنده یاد نجدی که دسترسی داشتم بهره بردم.
    سهراب کشان، تیغ و ….
    روحش زنده و سیال در اوج شاعرانگی متن ها را رقم زده اند.
    با این همه لطافت اشک ریختم، و به خاطر سپردم .
    چند خطی از سهراب کشان را می نویسم.
    « هوا بوی برنج تازه سبز شده را داشت و طعم آرام نمکی که از روی خزر می آمد روز را پر کرده بود.
    …………….
    …………….
    تا بچه ها دور سپیدار و سید بنشینند، زنان رنگ روی رنگ در پیراهن های بلند و شرابه های روسری نزدیک شدند.
    مردان دهکده هم آمدند.
    جلیقه های آنها هنوز بوی دود زمستان را می داد. سید چوب بلندش را برداشت، از مردم صلواة گرفت.
    ……………
    ……………..
    قهوه چی زودتر از دیگران گفت: « اللهم صل علی محمد و آل محمد»
    بچه ها تا سیاه شدن رگ های گرنشان داد کشیدند:« اللهم …….»
    بسیاری از زنان خجالت می کشیدند که نازکی صلواتشان را مردان نا محرم بشنوند.
    مثل نمازشان آهسته گفتند:« اللهم ……»
    من تمامی این ها را به چشم خودم بارها دیده ام.
    رگ های سیاه شده گردن بچه ها و خجالت زنان و …..

  9. سه شنبه های خیس
    سه شنبه خیس بود. ملیحه زیر چتر آبی ودر چادری که روی سرتاسر لاغریش ریخته بود از کوچه ای گذشت.
    سه شنبه بارانی بود ملیحه با تنی لاغر ونحیف از کوچه ای میگذشت
    تکه ای از آبی خیسش جرخورد وصدای پاره شدن پارچه وشکستن استخوان های چتر پنجره به پنجره دور شد.
    کنایه از پاره شدن چتر وشکستن میله های آن ودور شدنش از ملیحه همراه با وزش باد
    ملیحه وپدر بزرگ نتوانستند نعش چتر را زیر هیچکدام از درختان کوچه پیدا کنند حالا چتر هم یک سیاوش شده بود
    کنایه از این که پدر ملیحه کشته شد بدون اینکه نشانی از او باشد
    داستان های بیژن نجدی را مثل ادبیات کهن باید تفسیر کرد خیلی عالی وزیبا نوشته وذهن آدم را درگیر معنای جملات می‌کند

  10. تمرین سوم ماه دوم ازداستان سه شنبه خیس
    1.سه شنبه خیس بود.
    حس خیسی وبارانی بودن درروز سه شنبه به من دست داد.
    2.در چادری که روی سرتاسر لاغریش ریخته شده بود.
    تصور یک زن خیلی لاغر وبلند را پیدا کردم.
    3.از کوچه ای می گذشت که همان پیچ وخم خوابها وکابوسهای اورا داشت .
    متوجه شدم کوچه هایی که هرشب در خواب کابوسشان را میدید همان کوچه هایی بودند که بارها از انها گذشته بود .
    4.پرده ای از گرمای بخاری آویزان بود.
    درتصورم دیدم که گرمای حاصل از بخاری به شکل یک پرده در آمده وپشت در ایستاده.
    5.پاییز خودش را به آبی چتر می زد وچادر را ازتن ملیحه دور می کرد.
    پاییز را به شکل یک انسان خشمگین دیدم که می خواست به زور چتر وچادر ملیحه را از او جدا کند.
    6.پوستی که کف دست هیچ مردی هرگز روی آن راه نرفته بود.
    به زیبایی مجرد بودن ملیحه را خاطر نشان می کرد.
    7.صدای پاره شدن پارچه وشکسته شدن استخوانهای چتر پنچره به پنجره دور شد.
    چه زیبا چتر را به انسانی تشبیه کرده که استخوانهایش درحال خرد شدن است.
    8.باران مثل خون از زخمهای چتر می ریخت.
    چتر را به سان انسانی با زخمهایی برتن دیدم که از زخمهایش خون میچکد.
    9.ازدور صدای نفس کشیدن تهران به گوش می رسید .
    زنده بودن وزندگی درتهران را می توان دراین جمله لمس کرد.
    10.همین که استارت زد تپه های اوین تکان خورد.
    به زیبایی حرکت ماشین ودور شدن از زندان را به تصویر کشیده است .
    11.همانطور که مردم پیاده رو نتوانستند بفهمند مردی بی آنکه وجود داشته باشد بازو به بازوی زنی ، از کنارشان می گذرد .
    با خواندن این جمله اشک در چشمانم حلقه زد بیژن نجدی چه زیبا درد فراغ وانتظار را باتخیل بودن پدر در کنار ملیحه به تصویر می کشد .
    12.آنقدر آسمان پایین آمده بود که ملیحه می توانست یک مشت از آن را بردارد وبوکند.
    ابرها ومه را دیدم که تانزدیکی زمین رسیده بودند طوری که می شد با دست آنها را لمس کرد.

  11. به طرف پاگرد شهوانی رفت تا افسر نگهبان را زیر آسمانی پارچه‌ای (چتر دستش بود) از حیاط رد کند.
    انگار می‌خواهد مشتی از هوای اتاق را به دیگری تعارف کند.
    دهانش مثل ماهی تازه صیدشده باز و بسته
    می شد.
    بوی باغ‌های چای از لای یقه باز پالتو به پیراهنش رسید.
    صدای پاهام پشت سرم بود سالها بود که اونطوری جلو خودم راه نرفته بودم.
    با یک قو راحت تر می شود حرف زد.
    فنجان از روی میز بلند شد و باغ های چای اتاق را دور زد.
    گلوی مرتضی مثل کاغذ سمباده شده بود.
    به قدری تمامی داستان خلاقانه؛موشکافانه و تامل برانگیزبود که بودن در زمان حال بیشترین وبالاترین حسن خواندنش بود.تو گویی صحنه به صحنه داستان را می بینی؛میشنوی؛میبویی؛
    می چشی ولمس میکنی؛جاندار بودن داستان را کاملا میشد لابلای جملاتش احساس کرد.

  12. سه‌شنبه‌ی خیس، بیژن نجدی
    – سیاوش روی غرور پیرشده‌ی پاهایش ایستاده.
    _ ملیحه در سرمای اطرافش که حالا، خالی از صبح بود، بین آن‌همه چشم‌های عادت‌کرده به دیوار، دمپایی، میله‌های تخت‌خواب، و شمردن پایان‌ناپذیر موزائیک و روزهای سال، نمی‌توانست سیاوش را پیدا کند.
    # داستان به طرز زیبایی با زبان مدرن آقای بیژن نجد خواننده را در ثانیه‌به‌ثانیه‌ و در بند‌بند سلول‌های اوین و در خیابان بارانی و چتر پاره‌ی دخترک و امید ناامید شده‌ی او به تصویر می‌کشد.
    _ صدای پاره شدن پارچه و شکستن استخوان‌های چتر، پنجره‌به‌پنجره دور شد.
    _ باران مثل خون از زخم‌های چتر می‌ریخت.
    # در جمله‌های داستان غم درد و رنج ملیحه، در کنار زجرهای پدر در زندان به چشم می‌خورد و نویسنده چقدر خوب این نقاشیِ آبیِ بارانیِ اوین‌دیده را آراسته.
    تشبیه تیرباران سیاوش و ریختن خونش بر روی تیرک چوبی، با صدای شکستن استخوان‌های چتر، و ریختن خون از زخم‌های چتر، هماهنگی زیبایی داشت.
    در طول داستان گاهی خود را کنار ملیحه زیر بارانِ بدون چتر می‌دیدم که چادر به دندان می‌دویدم تا زندانیِ خود را میان آزاد‌شده‌ها پیدا کنم.
    _ بیرون از پنجره بارانی که پاییز برای باریدنش، از صبح تا آن‌لحظه این‌دست آن‌دست کرده بود، بالاخره بارید…..

  13. سه شنبه ی خیس
    ملیحه زیر چتر آبی و چادری که روی سرتاسر لاغری اش ریخته بود..(نمی‌گوید لاغر است. با یک جمله ی بسیار شاعرانه هم می فهمیم لاغر است هم نجیب است هم دلش می‌خواهد خودش را بپوشاند یا پناهنده ی جایی شود و این چادر که روی سرتاسر لاغری اش کشیده حتی می‌تواند حکم رویا یا سرپوشی که بر حقیقت گذاشته باشد و لاغری اش که نشان از ناتوانی و تنهایی اوست..)یا جایی دیگر در وصف کوچه می گوید که همان پیچ و خم خواب ها و کابوس های او را داشت.. یا بخار روی پنجره ها را اینگونه بیان می‌کند پرده ای از گرمای بخاری ها آویزان بود.. یا پاییز را موجود قُلدری نشان می‌دهد که چتر را از دست های ملیحه می کشد.. یا صبح که بالای نرده هاست و سرمایی که گاهی خالی از صبح می شود.. در بزرگ زندان اوین که زخمی کهنه است یا غرور پیر شده بر پا… نجدی نه تنها در زبان قدرتمند است بلکه زبان را از دریچه ی خیال هم به خوبی می گذراند و کلماتش را آنچنان ورز می دهد و ورزیده می سازد که هم پا و قدرتمند پیش می روند.. زبان مدرن را بیشتر از زبان کلاسیک دوست دارم هر چند داستان های کلاسیک هم مثل موسیقی کلاسیک از ضروریات خواندن و شنیدن است.. داستان‌های دیگری از نجدی هست که بیشتر از سه شنبه ی خیس دوست دارم چرا که احساس میکنم خط آخر داستان و یکی دو جمله از داستان می شد که نباشد. مثلا در خط آخر داستان تاکید می‌کند که چتر سیاوش است اما ما پیش تر آن را فهمیده ایم و نیازی به تاکید نیست بس که قدرتمند و خوب بیان شده اما چیزی که نجدی را برای من جزو تراز اول ها می‌سازد جسارت او و شاعرانگی زبان اوست و البته بسیار چیزهای دیگری که نمی‌دانم…

  14. سه شنبه خیس
    (انگار پابرهنه روی قالیچه ای از سکوت ملیحه را راه می بردند)
    برای منم نثر جالبی داشت فکر می‌کنم از سنتی بهتر است وکمی خواننده را مجاب به ادامه داستان می‌کند البته این داستان های کوتاه فوق العاده جذاب میتونه باشه ،البته به نظر من که فعلا هیچ گونه اگاهی نسبت به نویسندگی ندارم .
    ملیحه مات ومبهوت از این روز زیبا که برایش رقم خورده بود مانده بود .سکوت کرده بود وبسیار چهره ارام ومعصومی داشت ،گاه گاهی آسمان صدایش می‌کرد او سرش را بالا میگرفت ،تا بلکه پاه برهنه شدنش باعث مکدر شدن سکوت زیبایش نشود باران او را بغل کرد ،زیرا سکوت او آن چهره جذاب را دوست داشت سکوت ماه برایش آرامش به همراه داشت .انگار روی قالیچه ای نرم و مهربان دراز کشیده است .

  15. سه شنبه خیس(باز هم یک سه شنبه بارانی دیگر .و باز هم دخترکی برای دیدار دوباره با تنها حامی اش راهی زندان می شود .
    باران و باد بشدت جسم لاغر و رنجورش را آزار می دهد.با وجود آنکه جوانی 24ساله و زیبا رو بود .اما همیشه برای پنهان کردن صورت و ظرافتش چادر را تا قسمی از صورتش می کشاند .واکنون با شدت گرفتن باد چترش را رها کرده تا بتواند چادرش را روی سر حفظ کند .
    نزدیک زندان آزادی زندانیان .آ غوش مادرانه ای که به استقبال پسرش بال گشوده بود .دلش را زیرو رو کرد .با کمی کورسویی از امید چشم به راه مسافر دوخت .در بسته شده بود .پس کوش کجاست .برای لحظه ای چشمش به نگاه درد دیده مسافر افتاد و با او هم قدم شد .منزل رفت و دخترانه استقبال کرد.چای بار گذاشت .و برای دیدن. پدر بزرگ باز هم در همین سه شنبه بارانی و اسفالت های خیس ماشین گرفت تا ادامه مسیر را زودتر برسد .پدر بزرگ که نگران نوه اش بود از او استقبال کرد او بخوبی می دانست بازهم در این سه شنبه چه اتفاقی رخ داده.بازهم برای ملیحه تکرار کرد.اما قلب دخترک هنوز هم امید داشت و نبود پدر را باور نمی کرد

  16. داستان استخری پر از کابوس
    -زیر آسمان پارچه ای (چتر)
    تشبیه بسیار زیبایی داشته است.تا کنون به چتر اینگونه نگاه نکرده بودم.
    – بخاری بدون شعله به لعنت خدا هم نمی ارزد.
    – آنقدر به صدای تلفن نگاه کرد تا بلاخره استوار گوشی را برداشت.
    انگار که می خواهد مشتی از هوای اتاق را به دیگری تعارف کند.
    نمایش جلو بودن دست هایش به خاطر دستبند به زیبایی نشان داده شده است.
    – دهانش مثل ماهی تازه صید شده باز و بسته می شد.
    حالات شخصی را که نفسش بندآمده باشد و بخواهد تندتند نفس بکشد را به زیبایی توصیف کرده است.
    – بوی باغ های چای از لای یقه ی باز پالتو به پیرهنش رسید.
    – چراغ هایی که همین طور الکی روشن بودند و خیال می کردند که هنوز از دیشب چیزی باقی مانده است.
    – صدای پاهام پشت سرم بود.
    – سال ها بود که اونطوری جلوی خودم راه نرفته بودم.
    – فنجان از روی میز بلند شد و باغ های چای اتاق را دور زد.
    – گلوی مرتضی مثل کاغذ سمباده شده بود.
    – گرمای اتاق با برفی که بیرون می بارید جور در نمی آمد.
    -هوا سرد بود و طعم باران را داشت.
    – سفیدی خیابانی را نشان داد که ته آن برف و صبح به هم چسبیده بود.
    تمام جملاتش زنده و پویا بودند. چنان زنده بودند که من با خواندن هر جمله از داستان، احساس شخصیت داستان و حوادثی راکه در آن گذشته بود، درک می کردم. در این داستان بسیار از آرایه ی حس آمیزی استفاده شده بود. به گونه ای که در حین خواندن داستان توانستم ازتمام حواس پنجگانه ام بهره ببرم و بیشتر غرق داستان شوم.

  17. بارانی بودن هوای یک روز را با جمله ی کوتاه و زیبایی بیان کرده که هم دلنشین است هم معنا را بصورت کامل می رساند.
    پاییز خودش را به چتر آبی می زد.
    باریدن باران و بخورد با چتر به زیبایی در جمله بیان شده. اینطور جملات علاوه بر رساندن معنا انتقال حس هم دارند. سرمای پاییز و بارانی بودن هوا در این جمله به خوبی و با ظرافت نشان داده شده.
    چتر صدای مچاله شدن فنرهایش را نمی شنید. داشت می میرد و دیگر نمی توانست هیچ بارانی را به یاد آورد.
    جان بخشی به زیبایی توانسته شکستن چتر و خراب شدن کامل آن را توضیح دهد علاوه بر اینکه حس را به خوبی منتقل می کند . حس ناشی از شکستن، خرد شدن و کاملا از بین رفتن. شبیه حس مردن.
    خانم روی دست های ملیحه ریخته شد.
    افتادن یک شخص را به ریخته شدن تشبیه کرده. همانطور که در مورد بقیه جملات هم گفتم اینطور جملات احساس خوبی در خواننده ایجاد کرده و رغبت به خواندن را بیشتر می کند.
    بارانی که پاییز برای باریدنش از صبح تا آن لحظه این دست و آن دست کرده بود بالاخره بارید.
    بازهم جان بخشی به انتقال حس و زیبایی جمله کمک کرده.
    آن ها پیاده شدند و راننده نتوانست برای چیزی که از اتومبیل بیرون می رفت کلمه ای بهتر از تنهایی پیدا کند،همانطور که مردم پیاده رو نتوانستند که مردی بی آنکه وجود داشته باشد، بازو به بازوی زنی از کنارشان می گذرد.
    توصیف زیبای توهم ملیحه برای وجود پدرش که هرکس متوجه می شد می فهمید که ملیحه چقدر تنها و غمگین است(راننده اتومبیل) و آنهایی که متوجه نمی شدند هم خللی در توهم ملیحه ایجاد نمی کردند. تنهایی و توهم ملیحه به زیبایی توضیح داده شده.
    بعد از سرمایی که در گلویش پایین می رفت.
    اشاره به بغضی که در گلو بوده. البته به نظر من بغض سرد نیست. اگر آن را به چیز گرمی نسبت می داد جمله بهتر می شد.

  18. به نام خدا

    تکلیف نویسندگی خلاق ماه دوم و روز سوم

    گزیده ای از کتاب استخری پراز کابووس بیژن نجدی:

    1-بخاری بدون شعله به لعنت خدا نمی ارزید.
    دراین جمله احساس سرمایی که دروجود او بود و نمی توانست با بودن درکنار بخاری برآن غلبه کند برای خواننده به خوبی تداعی می شود.

    2-مانند این بود که می خواهد مشتی از هوای اتاق را به دیگری تعارف کند:
    این که توانسته در کنار گفتن داستان، حتی هوای اتاق را درنوشته اش هویدا کند، کاری بس خلاقانه است و انسان را باخود درفضا ی اتاق معلق می کند.

    3-دهانش مثل ماهی تازه صید شده باز و بسته می شد:
    درحالیکه خواننده غرق درداستان است برای زمانی کوتاه اورا با خود به دریا و نزد ماهی ها می برد و از حال و هوای داستان بیرون می کشد.

    4-بوی باغ های چای از لای یقه باز پالتو به پیرهنش رسید:
    احساس ظریف استفاده از قدرت بویایی را درحین خواندن داستان جنایی درخواننده به وجود می آورد که بسیار تحسن برانگیز است.

    5-هوا طعم باران داشت :
    نباریدن باران را هم با طعم و مزه همراه می کند و این یک شاهکار است.

    6-گلوی مرتضی مثل کاغذ سمباده شده بود.
    بسیار زیبا و ماهرانه خشکی گلو را به رگه های زبر کاغذ سمباده ا ی که هیچ ربطی به داستان ندارد پیوند زده است.

    7-فنجان از روی میز بلند شد و باغهای چای اطاق را دورزد.
    دراینجا اشاره ای به دستی که چای را برداشته نمی کند، بلکه از منظر دیگری بلند شدن استکان را در حافظه خواننده تداعی می کند و ماهرانه اورا به باغ چای می برد. و حال و هوای اورا عوض می کند.

    8- چراغ های سقف وارونه درفنجان چای بود:
    انعکاس چراغ ها را درچای به زیبایی و ماهرانه با بیان غیر مستقیم برای خواننده تداعی می کند وبه تصویر می کشد.

  19. سه شنبه خیش
    آنقدرآسمان پایین آمده بودکه ملیحه می توانست یک مشت ازآن رابرداردوبوکند.
    درسه شنبه ای خیس،زیرچترآبی ودرچادری که روی سرتاسرلاغری اش ریخته شده بودازخانه بیرون رفت.
    هوابوی هیزم ونفت سوخته گرفته بود.
    شکستن استخوانهای چتر
    ازدورصدای نفس کشیدن تهران به گوش می رسید.
    اینقدراین عبارات زیباتشبیه شده اندکه درحیرتم بااینکه اهل خواندن کتاب نیستم دلیلش هم این است که کتابهای خوب نخوانده ام برای همین دوست داشتم این داستان کوتاهی که خوانده ام بخاطرتشبیه های زیبایش اینقدرکوتاه نمی بودوادامه می داشت بشدت تشبیه هازیبا ودرعین حال برایم زنده بود

  20. سه شنبه خیس
    با انتخاب جمله آخر از متن شروع به نوشتن می کنم.
    حالا چتر هم یک سیاوش شده بود.موضوع چتری است که به علت نگرانی زنی از دیده شدن اندام و موهایش از دستانش رها گردید و جنازه بی جانش کنار درختی جای گرفت استخوان های چتر خورد شده بود و باران همچون خون از لابه لای استخوان های خورد شده اش بیرون می آمد.سیاوش پدر ملیحه بود که در جریانات سیاسی در اوین کشته شده بود و ملیحه همیشه انتظار دیدنش را داشت زیرا هیچ گاه جنازه اش را به او نشان ندادند و او در بلاتکلیفی سختی سال های سال را گذاشته بودند.حال چون چتر بدون هیچ نام و نشانه ای در کنار درخت افتاده بود پس مانند سیاوش پدر ملیحه شده بود.
    ملیح دختر ی لاغر اندام که چادر را بر این تن لاغرش ریخته بود.یعنی چادر بر تن ریخته می شود.آیا ما چادر را بر تن می ریزیم یا به سر می کنیم؟ ولی درستش همین است ریخته می شود بی آن که علت را بدانیم.ریخته شد بدون این که علت را می دانستند.فقط از نسلی به نسلی دیگر که زنان عفت خود را با آن حفظ می کنند و بر تن خود آن را می ریزند
    هوا بوی هیزم و نفت می داد.روزگاری که دیگر بخاری و پکیج نبود زمستان با آن هیزم ها و نفت ها زمستان است نه پکیج های الان.زمستان و پاییز و سرما با هیزم است که رنگ می گیرد شاید به همین علت است که با آمدن گاز در خانه ها دیگر زمستان مثل قبل نشد و قهر کرد و رفت چون دیگر هیزمی سوخته نشد و برای گرم کردن خودمان مجبور به جمع آوری هیزم نشدیم.زمستان و زیباییش به سرمایش است به لرزش است نه مالش سرما بروی صورت و قندیل بست بینی.
    سه شنبه خیس بود.
    سه شنبه بیچاره از کجا می دانست که اسمش را می گذارند سه شنبه.روز سه شنبه حس خوبی است درست در نیمه هفته است و نوید نزدیک شدن به تعطیلی را می دهد.آیا واقعا سه ششنبه سه شنبه است اصلا چرا شنبه؟چرا می گوییم شنبه و بعد یک و دو و سه و چهر و پنجش را پشت سرهم می آوریم بدون آن که حتی از آن ها سوالی کنیم که آیا حاضر به آمدن کنار یکدیگر هستین.حالا این سه شنبه ی بیچاره خیس شده است.آیا خیس شدن خوب است بله در هوای آفتابی و گرم دلچسب ترین اتفاق ممکن خیس شدن است ولی امان از سرما و زمستان و پاییز و خیس شدن.حس کردم سه شنبه از سرما به خود می لرزد همچون ملیحه همچون پدر بزرگ و همچون سیاوش.شاید سایوش هم در یک روز بارانی و خیس به گلوله بسته شده بود.چون دیگر خونی که از بئنش جاری شده بود وجود نداشت.خونش رفته و خودش کجاست؟سوال ملیحه بود.شاید سه شنبه می خواست با خیس شدنش کمی از درد ملیحه را کم کند و با او همدردی کند.
    قصه ملیحه پر از درد بود و غصه و تنهایی.ولی باز روزنه امیدی داشت و آن هم پدر بزرگش بود.او در آن سال های تغییر مملکت و آن روزهای پر از تلاطم و نگرانی نگرانی اش نبود پدرش و گمشده اش بود.ملیحه داستان با پوست لطیفی که دست هیچ مردی بروی آن جای نگرفته بود 24 سالش بود و پدر و مادرش را از دست داده بود.
    خیلی وقت است ما نمی دانیم زندانی شدن و بعد کشته شدن چه حسی دارد همیشه در همه دوران زندانیانی بوده اند که با حق و نا حق در زندان رفته اند و عده ای آدم دیگر در مورد زنده بودن یا نبودن آن ها تصمیم گرفته اند.این داستنان طولانی است و ولی حرفی نمی توان زد.

  21. استخري پراز رنگ و صدا(بيژن نجدي)
    ١-مليحه در استخري پراز رنگ و صدا بيدار شد.

    مليحه را ميتوانم در هاله اي از رنگهاي مختلف با صداهايي مبهم در اطرافش تجسم كنم. كاربرد استخر بسيار عجيب و خلاقانه ست چرا كه معمولا استخر نه صدا دارد ونه رنگ.
    ٢-به لبخند چسبيده به بالش مرتضي نگاهي انداخت.
    لبخند چسبيده به بالش تعبير بسيار زيبايي از كسي ست كه در خواب ناز به سر ميبرد.
    ٣-بوي نفت به استكان چاي چسبيده بود.
    استفاده از فعل چسبيدن براي بو ، بدعت زيبايي ست و خيلي براي من تازگي دارد.
    ٤-بين صورت مرتضي و مليحه تاريكي اتاق راه مي رفت.
    در واقع بيان ساده تر آن اين است كه مليحه و مرتضي در فاصله ي كمي از يكديگر قرار داشتند ولي به دليل تاريكي نميتوانستند همديگر را ببينند.
    نويسنده اين سه جمله تبديل به يك جمله ي ناب كرده است.
    ٥-خيابان لخت زير بالكن افتاده بود.
    خيابان لختي كه به زير بالكن افتاده و اشاره به تماشاي خيابان از ناحيه بالكن و خلوتي گسترده آن دارد نيز نشان از خلاقيت نويسنده در بكارگيري صفات در توصيف مكان است.
    ٦-بوي تفاله ي غذا در پياده رو خلوت راه مي رفت.
    به كارگيري فعل ديگري براي بو نشان ازقدرت تخيل بالاي نويسنده دارد.
    ٧-سفيدي صبح را مثل ملافه روي خود كشيدند.
    (سفيدي صبح همه جارا فرا گرفت )عبارتي ساده و قابل فهم است ولي نويسنده جمله اي را به جاي آن به كار ميگيرد كه با استفاده از استعاره و تشبيه جلوه اي زيبا از سفيدي صبح را به خواننده نشان دهد .

  22. باسلام.اتاق کوچک اجاره ای داشتم که دیوارهایش باکاغذدیواری تزئین شده بود تمام اثاثیه من چندجلدکتاب بودکه لختی اتاقم راجبران می کرداتاقم پنچ سالی هست که رنجم می داد یک باربه تماشای تئاتری رفتم طراحی آنجا چشم راگرفت پسربچه ای ایستاده خیره با آسمان ازخودم پرسیدم که شبیح خودمه احساس بی اعتنایی درنگاهش پیدابود.انگار حضورم دراین نقاشی خلاصه شده بود.ذهن بهم ریخته وجملات درهم برهم رابه من یاداور میکند‌.

  23. خاکسپاری رویاهای ما
    می دانیم رویاهایی داریم که انها را در گوشه ای به دور از چشم همه پنهان کرده ایم ما انهارا کشته ایم وبه زنجیر کشیده ایم ولی به محض از بین رفتن مرکزیت جسم انها ظاهر می شوند
    همه ما درون کله مان دفن شدیم
    رویت شد
    رویت شد/تایید شد/بایگانی شد
    نهایتا باید بایگانی شود همه ی رویاهای نزیسته ما
    معادله ساده یک مرگ
    نفهمیدم نگاه یک معلم به معادله مرگ چند مجهولی است
    خط کش را مانند اسب روی صفحه شطرنج بالا و به سمت چپ برد
    زیر پوست تنش استخوانهایی از اندامش را پیدا کرد که اورا سر پا نگه داشته بود خودش را می دید که سالها جوانتر با پاهای برهنه از لای مویرگ های مغز سرش می گذرد وبه پشت پیشانی اش برای پیدا کردن پنجره ای دست می کشد واهسته پیر می شود
    اجازه ندادن به خودمان برای جوانی کردن و لذت بردن از زمان حال

  24. سه شنبه خیس
    چادری که روی سرتاسر لاغریش ریخته شده بود
    باران با صدای ناودان و چتر و آسفالت می بارید
    پرده ای از گرمای بخاری ها آویزان بود
    پاییز خودش را به آبی چتر می زد
    باران و بوی نفتالین بر پوست بیست و چهار ساله او می رسید
    تکه ای از آبی خیسش {چتر} جر خورد
    صدای پاره شدن پارچه و شکستن استخوانهای چتر، پنجره به پنجره دور شد
    باران مثل خون از زخمهای چتر می ریخت
    زیر دست و پای پاییز
    چتر صدای مچاله شدن فنرهایش را نمی شنید. داشت می مرد و دیگر نمی توانست هیچ بارانی رابه یاد آورد. فقط خاطره ای دور و کمی گرم از کف دست ملیحه هنوز در چتر بود….خاطره ای که صبح همان روز از پشت درهای بزرگ زندان اوین بیرون آمده بود.
    آبی بلندی از لای انگشتانش می ریخت
    از دور صدای نفس کشیدن تهران به گوش می رسید
    در سرمای اطرافش که حالا خالی از صبح بود
    خانم، روی دستهای ملیحه ریخته شد
    روی یکی از روزهای آخر پاییز 1357 غلت زدند و دور شدند
    سیاوش روی غرور پیر شده پاهایش ایستاده
    برای دست زدن به صورت پدرش باید از فاصله دور و دراز بین واقعیت تا رویا بگذرد
    تپه های اوین تکان خورد. برج نگهبانی با آن نورافکن خاموش دور شد. همه درختها پا به پای مینی بوس راه افتادند. ردیفی از سیم خاردار روی دایره ای چرخید و تیزیهایش در قطره های بارانی که نمی بارید و ملیحه خیال می کرد که می بارد فرو رفت.
    شیشه کنار صورت ملیحه از تپه ها و برج و سیم خاردار خالی شد.
    به تکه های شکسته نیونی که از کلمات “بانک صادرات” روی پیاده رو می ریخت
    نتوانست برای چیزی که از اتوموبیل بیرون می رفت کلمه ای بهتر از تنهایی پیدا کند
    صدای سرفه هایش بعد از چلم هم از خونه بیرون نرفته بود
    در من غروب کن ای آفتاب پیر
    آنقدر آسمان پایین آمده بود که ملیحه می توانست یک مشت از آن را بردارد و بو کند
    پرده همانقدر آبی شد که آینه.
    آنطرف میز پارچ آب بدون یک قطره آب پر از آب بود.
    بارانی که پاییز برای باریدنش از صبح تا آن لحظه، این دست و آن دست کرده بود، بالاخره بارید
    در سه شنبه ای خیس، زیر چتر آبی و در چادری که روی سرتاسر لاغریش ریخته شده بود از خانه بیرون رفت.
    باران با صدای پارچه روی چتر می بارید.
    خودش را هفت سال جوانتر به سینه پیرمرد چسباند
    پدربزرگ بعد از سرمایی که در گلویش پایین می رفت
    یه رویا رو که آبی بود
    تمام تلاش ملیحه برای پنهان کردن گریه ای که باران به باران با او تا خانه پدربزرگ آمده بود حالا تمام شد.
    در تهرانی که سه شنبه فراموش شده ای داشت
    نتوانستند نعش چتر را زیر هیچکدام از درختان کوچه پیدا کنند
    چتر هم یک سیاوش شده بود

    احساس من نسبت به متن: موقع تایپ کردن جملات داستان دلم می خواست آنها را شبیه یک شعر غم انگیز برای خودم دیکته کنم. “غمی موزون” در من برانگیخته شد از خاموش شدن کورسوی امید دختری چشم به راه پدر.

  25. هوای مه شده دور سر پیرمرد پیچید.
    وقتی که حوله را روی شانه هایش انداخت احساس کرد کمی پیری تنش به آن چسبید.
    تامل برانگیز است آدم میماند دقیقا چه میخواهد بگوید و همین که جریان فکر را فعال میکند عالی است.
    هنرمندانه است و دقیقا احساس و ناخودآگاه را متأثر میکند.

  26. ۱. انگار پنجره با طناب از آسمان آویزان بود و من از این طرف به آن طرف خیابان بین ساختمان ها تاب می‌خوردم.
    ۲.گاهی یکی از شنبه ها را می‌دیدم که از کوچه ای بیرون می‌آمد و سر می‌خورد توی کوچه دیگر.
    ۳.پرده ای که به باد تکیه داده بود تا وسط اتاق می آمد و پاهای توری خودش را به من می‌مالید.
    مثل همیشه بی نظیر. خیلی معطل شدم که این کتاب به دستم برسد ولی وقتی شروع به خواندنش کردم حس کردم با چیزی فراتر از یک زبان سنتی ساده طرفم. زیبا بود بسیار زیاد، چنانکه روحم را قلقلک داد.

  27. چشم های دکمه ای من
    به خاطر همان بوی گرم دهانش بود که او را می‌خنداندم و صورتم را به صدای خنده‌اش می‌چسباندم.
    انگار پنجره با طناب از آسمان آویزان بود و من از این طرف خیابان به آن طرف بین ساختمان ها تاب می‌خوردم.
    اما من نگاه کردم به گلدسته مسجد که قد سبزش را کشانده بود تا وسط آسمان و صدای اذانش را به پشت ابر می مالید.
    تاریکی ریخت
    یک شب ساعت ها باران بارید
    آسفالت خودش را روی زمین می کشید و درازایش را روی میدان خم می کرد.
    واژه ها زنده بودند و جاندار. پنجره آویزان بود، گلدسته مسجد قد سبزش تا وسط آسمان را کشانده بود و صدای اذانش را به پشت ابر می مالید. تاریکی ریخت. آسفالت خودش را کشید و درازیش را روی میدان خم کرد.

  28. • تمرین 3
    [انگار پنجره با طناب از آسمان آویزان بود و من از این طرف به آن طرف خیابان بین ساختمان ها تاب میخوردم]
    [گلدسته ی مسجد که قد سبزش را کشانده بود تا وسط آسمان]
    [پرده ای که به باد تکیه داده بود تا وسط اتاق می آمد و پاهای توری خودش را به من میمالید.]
    [گاهی یکی از شنبه ها را می‌دیدم که از کوچه ای بیرون می‌آمد و سر می‌خورد توی کوچه دیگر.]
    [تاریکی که ریخت…]

    توصیفات استفاده شده در متن بسیار زیبا است و حس متفاوتی را در ذهن مخاطب بیدار می‌کند.
    نویسنده با زیرکی تمام نوع نگاه منحصر به فردی را در قلمش روان کرده که شبیه به یک رویا است ، جملات و کلمات داستان تخیل خواننده را به بازی می‌ گیرند و در ذهن مخاطب به رقص در می‌آیند و فضای جدیدی را می آفرینند. این چاشنی رویاگونه ی نوشته ها باعث ی شود که لذت بیشتری از داستان ببریم و آنرا از دریچه ای نو ببینیم .

  29. پله ها بدون نرده ما را بالا می بردند (بدون کمک گرفتن از دیگران پیشرفت کردیم)
    خورشید :فیزیک
    ابر : فیزیک
    منظره غروب خورشید متافیزیک
    (درکی از ماورای آنچه که به چشم دیده شود)
    ته آب چطور میشه فهمید که چند شنبه هست (از کهنه وتازه بودن خبر می دهد)
    یک پیراهن پوشیده شده بخشی از تن مارا برای همیشه برای خودش میکند (تعلق خاطر )
    رودخانه مثل سنگ قبری بدون اسم وساکت
    (بستری نا معلوم)

  30. بوی صابون ازموهایش،می ریخت
    (بوی صابون وگرمای حمام)
    آب طاهره رابغل کرده بود
    (لاغری ونازکی طاهره احساس میشه)
    جمعه پشت پنجره بود
    (احساس من راجب این جمله غمگینی زیاده)

  31. خاکسپاری رویاهای ما: دست کشیدن از آرزوها طوری که همیشه آن را به یاد داریم، اما امیدی برای میسر شدن آن ها نیست.
    لختی اتاق رنجم میداد: جایی که در آن زندگی می‌کنیم مانند انسان زنده برایش اهمیت قائل شده و احساس راحت نبودن در کنار آن.
    جهان را از ورای کتاب ها لمس میکنیم: بسیار زیبا توصیف کرده که خواندن کتاب خود گونه ای از شناخت دنیاست.
    کار نویسنده نه مصرف زبان که ویران کردن آن است: نویسنده خود خالق کلمات و معنا دهنده به آن است ،نه فقط چیدن کلمات در کنار هم.
    آن روز خانه برای ما تنگی میکرد: خانه دیگر جایی که محل آسایش و راحتی است، نبود.

  32. من داستان سه شنبه خیس را خواندم.
    1-پشت پنجره های دو طرف کوچه پرده ای از گرمای بخاری ها آویزان بود.
    برای توصیف گرمای داخل خانه برای کسی که در کوچه قرار دارد این جمله به زیبایی توصیف شده است.
    2-باران مثل خون از زخم های چتر می ریخت.
    جان بخشیدن به چتر در این داستان در این جمله خیلی واضح به چشم می اید.

  33. سلام .
    روز اسبریزی

    (۱_ گوشهایم را داخل صدا های اطرافم تکان میدادم .)

    گوش های اسب تکان می خورند و این بسیار ریز بینانه و زیباست ، شاید واقعا اسب ها گوش هایشان را در هوا تکان می دهند تا صدا ها را بهتر بشنوند صدایی که آن را می شناسند .

    (۲_ صدایی نرم مثل علف گفت : سلام . )
    حس کردم :
    پاهای برهنه در میان علف های نرم و سبز چه حسی دارد ؟
    خیس است و لذت بخش ، پای اسب سخت و نعل شده است حتما دردش آمده وقتی پاهایش را آهنی کرده اند ، دویدنِ آزادانه در علف های نرم ، پاهای سختش را آرام میکند و احساس بی نظیری دارد . حالا صدای این دختر همانقدر نرم و نوازش کننده است .

    (۳_ از چشمهایش صدای شکستن قندیل های یخ به گوش میرسید .)

    اینگونه فکر میکنم :
    قندیلِ یخ اشک است ، اشک ها یخ هستند ، شاید چون هوا سرد است و خب روز هم که لخت شده است ، شاید هم اسب محکم است انقدر محکم و قوی است که به جای اشک یخ دارد اما آن ها هم حالا می شکنند و او گریه می کند .

    (۴_ هیچ دهکده ای از دور نمی آمد .)

    چقدر قشنگ ، این جمله ی از دور آمدن همیشه همراه همه ی ماست ما حرکت میکنیم و چیز ها بهمان نزدیک می شوند .

    (۵_ صدای تمام شدن روز را می شنیدم . )
    این در ذهنم میاید :
    روز ، یک خانم است و وقتی دارد از خانه اش خارج میشود از خانواده اش خداحافظی می کند و می گوید : تا فردا .

    (۶_ و تاریکی شب ، قطره قطره از یالم میریخت .)

    وقتی همه جا تاریک است و فقط یال آبشار مانند اسب پیداست ، و شب ، تاریکیِ شب قطره قطره میریزد روی زمین و همه جا را تاریک میکند .

    (۷_ دهان اسب پر از صدای دلش بود )

    و اما او نمی توانست آن ها را بگوید .

    (۸_ و اسب ناگهان یک خالی بزرگ را پشت خودش احساس کرد .)

    یک خالی بزرگ ، جمله ای بهتر از این آن لحظه را توصیف نمی کرد لحظه ای که منتظر بودم اسب فرار کند و دور شود از آدم های پست
    اما …

    (۹_ همین که صبح نوکِ پا نوک پا رسید . )

    رسیدن صبح آن هم نوک پا نوک پا در ذهنم به جز رهایی از شب و تاریکی یک چیز دیگر هم نقش بست :
    به نظرم صبح اگر آدم بود حتما زن می شد ، و فکر کردم یک زن به نام صبح با صورتی روشن ، پر از امید که هر ناامیدی کنارش رنگ میبازد نوک پا نوک پا دارد میاید ‌.

    (۱۰_ دندانهایشان را می دیدم که تاریکی را گاز می زد )

    دندان های سفید که در تاریکی شب برق میزنند ، به نوعی تاریکی را گاز میزنند . چقدر زیبا !

    (۱۱_ تا آن لحظه ، روز ، خودش را لخت کرده بود و سرمایش را به تن اسب می مالید . )
    سرما و خون و چیزی که در انتظار اسب بود ، تا آخر عمر با گاری .
    باور نمی کنم ، چطور توانستند ؟ اسب خیلی معصوم بود ، او حتی نمی دانست گاری چیست .

    (۱۲_ خونی که در مویرگهای گردن اسب راه می رفت از زیر سفیدی پوستش دیده می شد . )
    در جریان بودن خون ، اینجا شده راه رفتن .
    خون جریان ندارد ، بسیار زیبا تر خون راه میرود .

    (۱۳_ کوهستانی از درخت های غان را به پشت من چسبانده بودند )

    احساس سنگینی بار بر روی دوش اسب ، چقدر برای اسب ناراحت شدم .

    (۱۴_ عرق نازکی زیر لایهایش راه می رفت )

    عرق کردن با فعل راه رفتن ! چقدر هوشمندانه .

    (۱۵ _ سطل کنار دیرک بود . آسیه آن را وارونه کرد . روی آن ایستاد و مثل یک مشت ابر سوار اسب شد .)

    لاغر بودن و سبک بودن آسیه را می رساند .

  34. بوی صابون از موهایش می ریخت (بخار حمام و رطوبت روی پوستم را احساس میکنم)
    آب طاهر را بغل میکند(تداعی کننده راه رفتن زیر باران)
    پل وآن مرد و رودخانه را دور زدند و از چشمهای ملیحه رفتند(سرگیجه ای که توی کودکی بعد از هزاران بار چرخیدن به دور خودم ،سراغم می آمد،انگار همه وسایل و آدمها در حال فرار کردن از من بودند)
    از گردن به پایین طوری آب را پوشیده بود که برهنگی اش دیده نمیشد.(سرمای آب از سر تا پایم را سر کرده)
    سه شنبه خیس بود(از اتوبوس مدرسه پیاده می شوم جفت پا میفتم توی گودال آب،یک لحظه هیجان وصف ناشدنی کل وجودم را در بر می گیرد،با شوق زیاد تا دم در خانه می دوم ،قدم هایم اعتراض می کنند،شالاپ شولوپ.در خانه را باز می کنم بوی قرمه سبزی مامان مستم میکند)
    چتر دیگر نمی توانست هیچ بارانی را به یاد بیاورد
    (ناامیدی……ناامیدی….ناامیدی….. صدای گوش خراشی که ساعت دوازده به بعد از شبکه های صدا و سیما پخش میشد و با آن راه های رنگی اش حالیمان می کرد که دیگر تمام است)
    از دور صدای نفس کشیدن تهران به گوش می رسید( حس آرامش و خوشی که بعد از عید دیدنی های اواخر دهه هفتاد بهم دست میداد.گل سر کیتی ام را که مامان موهای نم دارم را با آن بسته را با ذوق به همه نشان میدهم.)
    خانم روی دست های ملیحه ریخته شد( زمین خوردنم موقعی که داشتم میدویدم تا به اتوبوس مدرسه برسم،زمین لیز بود و من یک لحظه پایم سر خورد و پهن شدم روی زمین و سر خوردم.اینقدر سر خوردم تا عاقبت آن سر کوچه توانستم ترمز بگیرم.)

  35. سه‌شنبه خیس
    ۱. باران مثل خون از زخمهای چتر می‌ریخت. (جان بخشی زیبایی به چتر دارد که ارزش چتر را برای ملیحه نشان می‌دهد.)
    ۲. همینکه استارت زد، تپه‌های اوین تکان خورد. (نشان از فرسوده بودن مینی‌بوس دارد.)
    ۳. در من غروب کن ای آفتاب پیر (بنظرم نوشته‌ای برای پدر ملیحه بود که به عنوان یک قاب قدیمی در داستان وجود داشت. جمله زیبایی است به این معنی که همیشه مثل روشنایی در قلب ملیحه وجود دارد و حاضر است تنها یکبار دیگر او را ببیند.)
    ۴. آنقدر آسمان پایین آمده بود که ملیحه می‌توانست یک مشت از آن را بردارد و بو کند. (آسمان پر از مه را نشان می‌دهد. البته بیشتر احساس ملیحه را نشان می‌دهد از اینکه چقدر دلش گرفته است.)
    ۵. حالا چتر هم یک سیاوش شده بود. (حالا چتر هم مثل سیاوش، پدر ملیحه، برای ملیحه با ارزش شده بود. زیرا برای یافتن آن تلاش می‌کرد و پیدا کردنش هم مثل رویایی برای او شد.)

  36. چادری که روی سرتاسر لاغریش ریخته بود (چادری که اندام لاغرش را پنهان کرده بود)
    باران با صدای ناودان و چتر و اسفالت میبارید(صدای بارش باران از برخورد با چتر و اسفالت به گوش میرسید)
    پرده ای از گرمای بخاری ها اویزان بود (گرمای بخاری مانند پرده مانع از ورود هوای سرد میشد)
    پاییز خودش را به ابی چتر میزد(باران پاییزی برروی چتر ابی میبارید)
    صدای پاره شدن پارچه وشکستن استخوانهای چتر به گوش میرسید(صدای پاره شدن و سکیتن چتر همه جا پیچیده بود)
    باران مثل خون اززخمهای چتر میچکید (قطره های باران از چتر پاره شده میچکید)
    انقدر اسمان پایین امده بود که میتوانست یک مشت از انرا بردارد وبو کند(هوا مه گرفته بود و همه جا پرازمه بود انگار که اسمان به زمین نزدیک شده باشد)

  37. در مقاله ی رضا قاسمی(یوزپلنگانی که با بیژن نجدی دویده اند) خواندم که نوشته بود : زبان زندگی روزمره پر از کلماتی است که ما زندگی شان نکرده ایم! این جمله در مورد خیلی از ما آدم ها که زندگی را در کلیشه های امروزی خلاصه کردیم، صدق میکند. به خصوص برای خودم!
    داستان های کوتاه بیژن نجدی در کتاب یوزپلنگانی که با من دویده اند را خواندم . نویسنده آنقدر واژه ها را بها داده و با دید وسیع به آن ها نگریسته که در هر جمله به خوبی میشد استفاده ی انواع آرایه های ادبی به خصوص تشبیه و استعاره را حس کرد. خیلی جاها با جاندار پنداری اشیای بی جان انگار نویسنده در آن ها روحی دمیده و آن ها را وادار به زندگی در داستان کرده است. سه شنبه ی خیس آنقدر برایم ملموس بود که انگار من هم در هر قدم ملیحه گوشه ای از چادرش را گرفته و پا به پای او زیر باران با هر قطره ی باران سرما، حس ناامیدی و تنهایی، حس دلتنگی پاییز را در خود میدیدم!
    سپرده به زمین آنقدر مرا به قعر داستان برد که گاهی احساس میکردم یک گوشه ای زیر همان پل من هم لابلای افکار ملیحه پنهان شدم و به نامی که باید روی آن کودک بگذارم ،فکر میکنم! سرتاسر این کتاب برایم قابل لمس ولذت بخش بود!
    اما جملات انتخابی من از داستان تاریکی در پوتین:
    صدای خنده ی آن ها را آب با خودش می برد.
    آن همه تنگ کردن چشمها و زور زدن برای دیدن یک سفال، پیریش را آفتابی میکرد.
    با انگشتش آب را سوراخ کرده بود.
    ته آب چطور می شود فهمید که امروز چند شنبه است؟
    از گردن به پایین طوری آب را پوشیده بود که برهنگی اش دیده نمی شد.
    آن طرف رودخانه یکی از گلهای آفتابگردان صورتش را روی خاک خم کرده بود و سپیداری با شاخه هایش به دیدار قبرستان تکیه داده بود.
    پوتین بند نداشت، نه بوی پایی می داد و نه صدای دویدن کسی از آن به گوش می رسید!
    چشمش را که می بست می توانست صدای ریختن رودخانه را توی دریا بشنود.
    پوتین روی ماسه افتاده بود و تاریکی ، دستش را در آن فرو برده بود.
    کمی بعد یا قبل از نیمه شب، رودخانه از لنگه های باز در به اتاق آمد و از روی پدر و پوتین رد شد.

  38. -مجبورشدبرای برداشتن سیگارازلای لب هایش هر دودستش راتا سبیل پیری که دود سیاهیش رابرده بود بالاببرد
    *این جمله برایم ابهام ایجاد کردسیبیل هایش به خاطر هاله دود اطراف سفیدنشان میداد یا به خاطر سیگار کشیدن به پیری زود رس دچار شده بود
    -سفیدی خیابانی رابه اونشان دادکه ته آن برف و صبح به هم چسبیده بود
    *حس نگاهی که گاه به افق می اندازیم زمین و آسمان رابه هم وصل شده میبینیم
    -واسه این که صدام پشت سرم بود خوشم می آمدسالهابود که اون طوری پشت خودم راه نرفته بودم
    *حس یک خلوت کردن با خود را برایم تدایی کرد اینکه خودت باشی وخودت و صدای نفس کشیدن و راه رفتن خودت برایت آرامش بخش باشد
    -قو توی کیسه نایلونی اصلا نمی دانست که مرده است
    *حسی که بعد از مرگ هر انسانی به آن دچار میشودگاه ساعت ها یاحتی روزها برای خودش زندگی میکند وروح مرگ جسمش را باور نمی کند
    -برگ های افتاده به طرف شاخه ها رفتند
    *صحنه بلند شدن شان از زمین و پرواز به سمت اسمان
    -چرا مثل مرده ها وایستادی
    *قیافه ادمی که بر اثر یک شک رنگ از رخسارش می پرد و بی تحرک میشود
    -دهان اسب پر ازصدای دلش بود
    *آه کشیدن های که بر اثر غم های زیادی که دارند است
    -من دیگر نمی توانستم بدون گاری راه بروم یا بایستم من دیگر نمی توانستم
    *حس خفت های که گاه به اجبار برای مان تحمیل می شود و فکر برگشتن دوباره به اوج برای مان محال ممکن می نماید
    -تکان خوردن صدا ها را روی صورتش احساس میکرد و میدانست یک چیز بدون شکل بین مردم ودر هواجریان دارد که او نمی تواند آن را با دست هایش بگیرد
    *حس انسان های که وقتی از یک نعمت محروم میشوند برای یافتن آن مصمم تر هستند و به جست وجوی امواج صوتی معلق در اطراف می روند یا نابینایانی که سعی میکنند با دستان خود ببینند
    -هنوز فردوسی نتوانسته بودبرودروی استخوان های دراز کشیده اش دراز بکشد
    *تصور برگشتن روح به جسمش بعد از یک روز سرگردانی و گشتن در دنیای زنده ها

  39. گریه ای که تا درمانگاه با ملیحه راه رفته بود زیر چادر ملیحه وول خورد.(ملیحه خیلی سعی کرد خودش را نگه دارد ولی گریه امانش نداد و آخر سر پقی زد زیر گریه.دلم بحالش سوخت..)
    چادر روی شانه ها و تمام تن او ریخته شده بود.(قامت ملیحه زیر چادر پنهان بود.حس کردم سختشه ولی براش مهمه)
    چتر میدانست که دارد میمیرد.(چتر داشت نفسای آخرش رو میکشید.دلم میخواست کمکش کنم زنده بمونه)
    در واگن ها با صدای کنار رفتن سالهای پس از جنگ باز شد.(حسِّ خوب برگشتنِ روزهای خوب)
    حاج خانوم توی دستهای ملیحه ریخته شد.(مثل وقتیکه شیرِ روی گاز داره سرمیره زودی میریم زیرشو کم میکنیم.)
    آفتاب هنوز ظهر نشده بوی غروب میداد.(حس غم و دلگیر بودن)
    پیراهنش پر از صدای خیابان های تهران بود.(هیاهو و شلوغی و اینکه زندگی جریان دارد)

  40. چشم های دکمه ای من…
    انگار پنجره با طناب از اسمان اویزان بود.
    صدایی که هوا را پاره کرده بود
    گلدسته مسجد که قد سیزش را کشانده بود تا وسط اسمان و صدای اذانش را به پشت ابر میمالید
    بوی قند سوخته ار پیاده رو میگذشت
    پرده ای که به باد تکیه داده بود
    یکی از شنبه ها را میدیدم که از کوچه ای بیرون می امد و سر میخورد توی یک کوچه دیگر
    پاهای اهنیش گرد بود

  41. _ باد به آرامی لای درخت ها راه می رفت .(حس من درختان سپیدار نزدیک یک روستا و یک نسیم خنک)
    – جلیقه آن ها هنوز بوی دود زمستان میداد.( مردانی روستایی که زمستانشان را در کنار هم و در کنار آتش سر کرده بودند )
    _ قرمزی ریخته روی گونه هایش را از دیگران پنهان کرد .( دختر جوانی که نمی خواهد در مورد مسائل زنانه و ماجرای بارداریش صحبت کند.)
    _ مرتضی با حنجره چوبی اش انقدر زوزه کشید.( سکوت دردناک از رنج بی صدایی ، با خواندن این جمله انگار تکه چوبی در گلویم گیر کرد)
    _ دانه های باران نرم بود مثل صبح که از آن بالا می آمد.( یک طلوع نمناک و خنک در کنار دریای شمال به ذهنم آورد)
    _ تاریکی خاکستری اول شب با آنها به طرف خانه ها می رفت .(از این جمله یاد فیلم های ترسناک افتادم که سیاهی یکهو هجوم می آورد.)
    _قدم هایش را روی صدای قد کشیدن علف ها ریخت .(صدای علف هایی را شنیدم که همیشه زیر پایم له می شدند با این جمله اولین بار صدایشان را شنیدم که بعد از رفتن من دردناک و نالان قلنج می شکانند و دوباره صاف می ایستند برای زندگی…)
    _یک پنجره خودش را باز کرد .(این جمله انگار قلقلکم داد خندم گرفت )

  42. چشمهاي دكمه اي من …
    ١- صورتم را به صداي خنده اش مي چسباندم ( حسي زيبا از تصور اينكه مي شود صدا را ديد و لمس كرد و خود را به آن چسباند )
    ٢- انگار پنجره با طناب از آسمان آويزان بود
    (تصور خانه اي رويايي در درون داستاني تلخ و غم انگيز )٣- گلدسته ي مسجد كه قد سبزش را كشانده بود تا وسط آسمان و صداي اذانش را به پشت ابر مي ماليد.( حضور پر رنگ و دل شكسته ي خداوند در لحظه هاي تلخ )
    ٤- پرده اي كه به باد تكيه داده بود تاوسط
    اتاق مي آمد و پاهاي توري خودش را به من مي ماليد ( احساس دوستي باد و پرده و شيطنت آنها )

  43. درس سوم ماه دوم
    تاریکی در پوتین
    -صدای خنده آن ها را اب با خودش می برد.
    سرو صدای انها همراع اب ب گوش میرسید و دور می شد
    -پیری اش را افتابی میکرد.
    سن و سالش را نشان می داد.
    -یکی از گل های آفتاب گردان صورتش را روی خاک خم کرده بود.
    نشان از نابودی و مرگ
    -پوتین بند نداشت،نه بوی پایی می داد و نه صدای دویدن کسی از آن به گوش می رسید.
    پوتینی که سال ها رنگ پای کسی را به چشم ندیده بود و بی استفاده مانده بود.
    -رود خانه مثل سنگ قبری بدون اسم ساکت بود.
    -از گردن به پایین طوری آب را پوشیده بود که برهنگی اش دیده نمی شد
    از گردن به پایین تن عریان خود را درون اب پنهان کرده بود.

  44. درس سوم از ماه دوم
    روز اسبریزی
    _اسیه پوست سرخ سیاه شده ای داشت .
    ایسه انقدر زیر افتاب بود که پوستش از سرخی بیش از حد به سیاهی برگشته بود
    _ مثل یک مشت ابر سوار اسب شد .
    اسیه انقدر سبک بود که همچون یک ابر سبک روی اسب قرار گرفت
    _ زیر لمبر باکار را گرفتند .
    زیر بغل باکار را گرفتند که سوار کالسکه شود
    _ هیچ دهکده ای از دور نمیامد ,برف میبارید .
    بقدری برف زیاد بود که هیچ دهکده ای از راه دور دیده نمیشد
    _ صدای تمام شدن روزرا میشنیدم .
    افتاب غروب کرده بود و هوا رو به تاریکی بود
    _ تاریکی شب قطره قطره ازیالم میریخت .
    خستگی کار های روزانه در تاریکی شب یواش یواش از یالم نمایان میشد
    _ شب پرزهای سیاهش را به من میمالید .
    شب ارامش خودش را به من مینمایانید
    _ همین که صبح نوک پا نوک پا رسید , دهکده خودش را ازتاریکی بیرون کشید .
    وقتی که هوا کم کم داشت به توسط نور خورشید روشن میشد دهکده هم در روشنایی قرار میگرفت و خودش را مینمایانید
    _ دهان اسب پر از صدای دلش بود .
    ناراحتی و عصبانیت ودلخری درونی اسب از دهانش هویدا بود (رنگ ورخسار نشان دهد از سر درون)
    این داستان صحبت از رنج و سختی های یک اسب و ارامش او در شب از زبان خودش است که یک سری ازارایه ها و استعاره های ادبی را به زیبایی در این داستان نویسنده بکار برده بود و همینها داستان را بسیار زیبا کرده بود

  45. تمرین درس سوم از ماه دوم: داستان سپرده به زمین
    سماور با سر و صدا در اتاق و بی‌صدا در آینه می‌جوشید: از توان ذهنم خارج است که میزان قدرت ذهن و تسلط بی‌انتهای نویسنده را بر واژگان بسنجم. تنها می‌توانم بگویم: شگفت‌انگیز است و بی‌نهایت زیبا.
    جمعه پشت پنجره بود: انگار که با این جمله، به جمعه جانی حقیقی و شخصیتی انسانی بخشیده شده باشد.
    بخاری هیزمی با صدای گنجشک می‌سوخت: آدم را یاد گذشته‌ها می‌اندازد و ذهن را می‌برد به خاطرات دور خوش.
    لای دندان‌های آواز: تعبیری بس غریب و نامألوف برای من که حتماً سر فرصت سعی در فهمیدن و تحلیل آن در ذهنم خواهم کرد.
    یک روز چسبندهٔ تابستان: ارتباط دادن تابستان با چسبندگی در اینجا بسیار بجا و قابل لمس و درک است.
    صبحی شیری رنگ: درست متوجه منظور نویسنده نشدم.
    رخت‌خوابی پر از آفتاب یکشنبه: جالب و زیبا.
    باد توت‌پزان: همیشه گرمای خرما‌پزان برایم آشنا بود و حالا، باد توت‌پزان نیز به آن اضافه شد.
    پاهایشان به طرف صدای آب آویزان بود: جمله‌ٔ خلاقانه‌ای دیگر که بیشتر شبیه شعر می‌ماند تا جمله‌ای در داستان کوتاه!
    پل و آن مرد و رودخانه دور زدند: تشبیهی بسیار زیبا و خلاق از سرگیجهٔ حاصل از حال دگرگون.
    مثلث کوچکی از پشت پیراهن طاهر خیس عرق بود: چند بار جمله را خواندم تا درکی ناقص از منظور واقعی نویسنده پیدا کردم.
    کاش یکی از درخت‌ها، پسر طاهر بود: اصلا متوجه معنای این جمله نشدم.
    بوته‌های پابلند کاج که آنقدر خشک بودند که تابستان اطرافشان دیده نمی‌شد: درست ربط بین کاج‌های خشک و دیده نشدن تابستان در اطرافشان را درک نکردم. احتمالا منظور از خشکی کاج، خشکی هنگام زمستان است در حالی که ما در خوزستان، خشکی را به تابستان ربط می‌دهیم.
    زمستان سفید و سرمای سفید: ربط دادن شاعرانهٔ واژگان زمستان و برف و سرما.
    تیر چراغ برقی که بی‌شباهت به درخت، مثل یک درخت روی زمین قد کشیده بود: تشبیه بسیار زیبا و معناداری است از حضور ناگهانی و ناجور تیک‌های برق نازیبا.
    پشت باران راه رفتن: درست متوجه معنی آن نشدم؛ شاید منظور انتظار کشیدن برای باران باشد یا شاید هم راه رفتن زیر آسمانی ابری که نزدیک است ببارد.
    بارش چند خط باران: چه زیبا توصیفی است این جمله در بیان باران کوتاه مدت.

  46. روایت اول داستان سه شنبه خیس بیژن نجدی
    جملاتی از این داستان که به نظرم زیبا و به نوعی از ویژگی های زبان مدرن برخوردار بود عبارتنداز:
    -چادری که روی موها شانه ها وتمام تن او ریخته بود
    یعنی چادرسرش که تمام تن او را پوشانده بود.
    -تکه ای از آبی گل آلودش جرخورد.
    تکه ای از پارچه آبی رنگ چتر پاره شد.
    -شکستن استخوانهای چتر
    شکستن میله هایی که چتر را به هم وصل می کند
    -زخم های چتر / یعنی نقطه های از چترکه پاره شده
    چتر داشت می مرد/ چتر شکسته بود و دیگر قابل استفاده نبود.
    -پشت پنجره های دوطرف کوچه پرده ای ازگرمای بخاری آویزان بود.
    پشت پنجره های دو طرف کوچه پرده هایی نصب بود که از گرمای بخاری آنها را گرم کرده بود.
    -پاییز خودش را به آبی چتر می زند./باد پاییز بر چتر آبی رنگ می خورد
    -اگر کسی بخار چسبنده به یکی از پنجره ها را با کف دستهایش کنار می زد.
    اگر کسی بخار روی شیشه را پاک می کرد
    -باران مثل خون از زخم های چتر یک قطره یک قطره می ریخت.
    باران از سوراخ های چترقطره قطره پایین می ریخت.
    -از دور صدای تنفس ترن می آمد/ از دور صدای بوق ترن می آمد.
    -در واگن ها با صدای کنار رفتن سالهای پس از چنگ باز شد / درواگن هایی که از زمان جنگ باقی ماندند باز شد.
    -انگار پا برهنه روی قالیچه ای ازسکوت ملیحه را می بردند/ انگار ملیحه با پای برهنه بدون صدا روی قالیچه راه رفت .
    -پیراهنش پراز صدای خیابانهای تهران بود./ پیراهن ملیحه وقتی از خیبانهای تهران رد می شد انگارکه مملو از سرو صدای همهمه تهران شده بود.
    -پیاده روی خیابانی درخت به درخت ازکنار ملیحه رد شد./ وقتی از کنار خیابان رد می شد در امتداد درختان کنار خیابان حرکت می کرد.
    -دریچه های اطاق با آن ارسی های رنگارنگ روز تکه تکه شده ای را روی قالی ریخته بود که ملیحه سالها بعد تمام روزهای آقتابی آن را جارو میکرد ولی آنها باز هم روی قالی بودند.
    آفتاب ازدریچه های اتاق به آن طرح های رنگارنگ روی قالی تابیده بود و ملیحه سالهای بعد هم که هر وقت اطاق را جارو می کرد باز هم همان طرحها روی قالی بودند.
    -باد ول کن نبود .باران می خواست ملیحه را مثل پاییز لخت کند./ باد به شدت به ملیحه برخورد می کرد و باران به ملیحه می کوبید و انگار می خواست چادر را از سر او بکند مثل باد پاییزی که برگ درختان را می ریزد و آنها را لخت می کند.

  47. استخری پر از کابوس
    _حیاط شهربانی بی آنکه بوی زندان را داشته باشد حیاط زندانها را بیاد می آورد.
    _ افسر نگهبان را زیر آسمان پارچه ای از حیاط دور کرد.
    _ انقدر به صدای تلفن نگاه کرد تا بلاخره استوار گوشی را برداشت.
    _ هوا سرد بود وطعم باران را داشت.
    _ قدم به قدم نیمکتی کنار استخر نشسته بود.
    _ فنجان از روی میز بلند شد وباغهای چای اتاق را دور زد.
    روایت ها زیبا ودلنشین نرم ولطیف بودند و رها شده از چارچوبهای متعارف زبانی
    نویسنده با توانمندی بی نظیر خود خواننده را به فضای شور وهیجان دعوت وحس لذت را در درون او جاری می کرد.

  48. درس سوم – ماه دوم
    تاریکی در پوتین
    صدای خنده‌ی آنها را آب با خودش می‌برد.
    – صدای خنده‌هاشان سوار بر آب می‌تاخت و دور می‌شد.

    دوباره آن بقچه باز شد. باز هم آن پوست مچاله…
    – دوباره همه‌ی آنچه در وجودش ته‌نشین شده بود، شناور شد. فراموشی بی‌معنی‌ترین کلمه بود برای چیزی که هرگز اتفاق نمی‌افتاد.

    سینه‌ی پدر خیس عرق شد و تابستان یخ‌زده‌ای پیراهن سیاه را به تنش چسباند.
    – سینه‌ی پدر خیس عرق شد و پیراهن سیاهش به سرتاسر پیری‌اش چسبید.

    همان شب، رودخانه برای رفتن تا دریا آن‌قدر با سر‌و‌صدا آب‌هایش را به تخته‌سنگ‌های این طرف و آن طرف زده بود که…
    – همان شب، رودخانه ماجرای رسیدن به دریا را با چنان شور و خروشی ساز کرده بود که همه‌ی مردم دهکده از خواب پریده بودند.

    سایه‌ی بزرگی از پرندگان پلی را برای چند لحظه روی رودخانه انداخت.
    – لحظه‌ای چند، زیر سایه‌ی بزرگ پرندگان، آبی آب به سیاهی زد.

    رودخانه مثل سنگ قبری بدون اسم ساکت بود.
    –رودخانه به آسمان خیره شده بود؛ آرام و بی‌صدا. انگار که مرده باشد.

    از گردن به پایین طوری آب را پوشیده بود که برهنگی‌ش دیده نمی‌شد.
    – لحاف آب را دور تن عریانش کشیده بود.

    آن‌طرف رودخانه یکی از گل‌های آفتابگردان صورتش را روی خاک خم کرده بود.
    – آن‌طرف رودخانه گل آفتابگردان صورتش را نه بر آسمان که بر زمین دوخته بود.

    پوتین بند نداشت. نه بوی پایی می‌داد و نه صدای دویدن کسی از آن به گوش می‌رسید.
    – پوتین مرده بود. نه آوایی نه بویی نه کلامی. انگار نه انگار زمانی گرمای آغوشش را به جانداری داده بود. پوتین جان نداشت.

    کمی بعد یا قبل از نیمه‌شب، رودخانه از لنگه‌های باز در به اتاق آمد و از روی پدر و پوتین رد شد.
    – همان شب، رودخانه از لنگه‌های باز در آمد؛ پدر و پوتین را در آغوش گرفت و با خود برد.

  49. داستان شب سهراب کشان
    داستانی جذابی بود
    زنان رنگ روی رنگ در پیراهن های بلند شاید او می خواسته تفاوت چهره ها و شاید مقدار متفاوت آرایش در صورت زنان را بگوید و یا شاید می گوید زنهایی که یکی از یکی زیباترند
    آیا همین توانایی برای یک نویسنده کافی نیست که با هر جمله هزار معنی برایت تداعی شود
    بسیاری از زنان خجالت می‌کشیدند که نازکی صلوات شان را مردان نامحرم بشنوند نازکی صلوات همان آهستگی صدای بانوان در بیان کلام و یا شاید لطافت کلامی که آنها دارند
    و سعی کرد قرمزی ریخته روی گونه هایش را از دیگران پنهان کند شرم زنان را به زیبایی هرچه تمام تر به تصویر کشیده است
    دانه های باران نرم بود مثل صبح که از آن بالا می آمد و روی سفالها می ریخت مثل پیراهن مادرش
    آنقدر توصیف احساسی زیبا و قابل لمس بود که به راحتی می توانستی با کلمات همراه شوید و حس خوب باران را روی صورتت حس کنی

    1. یوز پلنگانی که با ویژن نجدی دویده اند زندگی پر از حرف های است که گفته شده است از چندین کلمه جمله ساخته می شود شگفت انگیز است که نویسنده به اشیا وجاندان شخصیت می بخشید و داستان خیالی می سازند آسیه حرفش را تغییر نمی دهد حتی مرغان آسمان به حالمان گریه می کرده اند تو او بد بختی چگونه چاره پیدا می شوند

  50. داستان خاطرات پاره پاره دیروز

    صورتش پر از خطوط آب بود
    نگاه شاعرانه استاد نجدی به جملات خیلی زیباست . در واقع اولین باری که خواندم کتاب یوزپلنگانی که با من دویده اند درک نکردم . به نوگرایی استاد نجدی افرین باید گفت . تشبیهات و توصیف های شاعرانه استاد نجدی در داستان که همراه است با واقعیت و خیال
    (و من بنظرم شاید منظور چین و چروک های صورتش خیس عرق )ش
    +دستهایش از صدای دلش پر شده بود
    اضطراب و ترس
    +در اتاقی پر از بوی خیس قنداق
    شاید اشاره دارد به یاد خاطرات ‌کودکی
    +گریه مثل کلید، دهان ماهرخ را باز کرد
    شکستن سکوت ماهرخ شاید با گریه …
    +صورتش را مثل آب روی بالش ریخت
    بالش از اشک چشم هایش خیس شده
    +حوض مثل مرده سرد بود
    بی روح بودن فضای خانه
    +پلکان رمق نداشت تا ایوان بالا برود.

    +همان نرده انقدر کمک کرد…
    به تحمل خبرهای بد و تشویش ها
    +کمی سکوت شد، به اندازه کف دست

    +پله ها بدون نرده ما را بالا می برد

    +کوچه های رشت از توی گریه رد شدند

    +در زمستانی که بوی چرم درشکه می داد

    +درختی را تا کنار درشکه بدرقه کردیم

    +لبخندی که دندان های برهنه ای را دور می زد

    آقای نجدی نویسنده ای است که در داستان نویسی از کلماتی شاعرانه که آمیخته به واقعیت و خیال است استفاده کرده
    تلفیقی از حس و عاطفه که به اشیاء جان داده داستان
    برای نوشتن از جملات زیبا و شاعرانه استاد نجدی باید درک درستی از ابزار شعر و داستان داشت

  51. گله ای از اسب های سیاه تاریکی را هل می دادند و دندان هایشان تاریکی را گاز می زد
    این متن از داستان روز اسب ریزی است که حرکت اسب ها در تاریکی شب را به هل دادن تاریکی توسط اسب ها تشبیه کرده است و سفیدی دندان اسب ها را در تاریکی شب به گاز زدن سیاهی تشبیه کرده است که زیبایی خاصی به داستان بخشیده است

    هوا سرد بود و طعم باران داشت
    سرمای هوا و حس و حال آسمان قبل از بارندگی را به طعم باران تشبیه کرده است
    واژه طعم باران هوای دل انگیز قبل از بارندگی و حین بارندگی با بوی نم خاک را به من القا می‌کند ( داستان استخری از کابوس)

    آوای مرگ
    یک روز در پیراهنی که پوشیده یی خواهی مرد و بوی تنت را صابون خواهد برد و دندان سال ها بعد از ریختن گوشت تنت لبخند خواهند زد…
    این شعر به زیبایی سرانجام زندگی انسان را به تصویر می کشد که روزی در پیراهنش خواهد مرد و توسط غسال شسته می شود و در نتیجه اجزای بدنش در زیر خاک مدفون می‌شود….

  52. گله ای از اسب های سیاه تاریکی را هل می دادند و دندان هایشان تاریکی را گاز می زد
    این متن از داستان روز اسب ریزی گرفته شده است که حرکت اسب های سیاه را در تاریکی شب به هل دادن تاریکی شب توسط اسب ها تشبیه کرده است و سفیدی دندان های اسب ها را در تاریکی شب به گاز زدن سیاهی تشبیه کرده است که تصویر بسیار زیبایی به داستان بخشیده است

    هوا سرد بود و طعم باران داشت
    این جمله که از داستان استخری از کابوس گرفته شده است حس و حال هوای قبل از بارندگی را با واژه ی طعم باران ب خوبی ب خواننده منتقل می کند من با خواندن این جمله حس دل انگیز قبل از بارندگی و حین بارنگی همراه با بوی نم خاک را به وضوح احساس کردم و این هنر نویسنده را نشان می دهد که به این ملموسی توانسته است احساس خواننده را به کار بگیرد

    آنسوی مرگ
    یک روز در پیراهنی که پوشیدی خواهی مرد و بوی تنت را صابون خواهد برد و دندان ها سال ها بعد از ریختن گوشت تنت لبخند خواهد زد

    این شعر به زیبایی سرانجام زندگی انسان را به تصویر می کشد که روزی در لباسش خواهد مرد و توسط غسال شسته می شود و در آخر هم تجزیه می شود این شعر مرا به یاد حدیثی از امام علی (علیه السلام) انداخت که مضمونش این چنین بود: متعجبم از انسان متکبری که ابتدای آن مایعی ناچیز و انتهای آن مردار است…

  53. مرا در تونل بگذارید
    مرتضی با بند ناف دراز وگریه پایان ناپذیرش بدنیا آمد.
    در آسانسور با صدای گریه باز شد
    سر بزرگش یک پیشانی پهناور تا وسط آن رفته بود.
    خانم مهران ،پیر دختری که می توانست بانگاه سرد وماهیچه های یخ زده تنش هر کسی را وسط تابستان به یاد پنجره های قندیل زده بیندازد.
    در تونلی پشت دیوار ،مرتضی دراز کشیده بود واز زیر سقف سیاهی که چهار انگشت بالاتر از صورتش بود می گذشت.تمام سلولهایش تا مغز استخوان در اشعه گاما شناور بود.
    سکوت نبض وبی صدایی قلبش به عدد تبدیل می شود وهمین اعداد از سنسور چسبیده به سینه اش
    راه می افتاد واز همان سقف سیاه می گذشت تا بر صفحه بزرگ شیشه ای روی دیوار سفید زیر زمین ،
    معادله ساده یک مرگ را حل کند.
    تا آمدن کارشناسها ،دکتر در زیرزمین راه رفت ،همانطور که اسبی روی شیشه بایخ یورتمه می رود.
    دکتر گفت :همه ی ما توی کله خودمان دفن شده ایم .
    با خواندن این جملات وتشبیهاتی که آن را برهنه ودر بعضی با غلو بیان می کند جالب
    واندیشمندانه است وشاید برای من که اولین بار است باچنین ادبیاتی آشنا می شوم ثقیل است .
    ونمیدانم درست است این را بگویم که مثل فردی هستم که یکدفعه بدون صلاح شده است.

  54. تمرین 3:سه شنبه خیس بیژن نجدی
    در چادری که سر تا سر لاغریش ریخته شده بود:یعنی چادر سر تا پایش را پوشانده بود.
    چه جالب چه جمله زیبایی.از عمق هوش نویسنده تراوش شده.
    پاییز خودش را به آبی چتر می زد:خیلی زیبا و ماهرانه طرح شده است.نشاندهنده پاییز و باران و چتری به رنگ آبی است.
    پوستی که کف دست هیچ مردی هرگز روی آن راه نرفته بود:چه هوشمندانه و زیبا سخن رانده است.
    منظور این است که هیچ مردی پوست او را لمس نکرده و تماس نداشته است.

  55. چشمهای دگمه ای من

    ۱- انگار پنجره با طناب از آسمان آویزان بود
    ☆عبور نگاه از قاب پنجره که مثل حس تاب خوردن میرود و باز میگردد و پنجره ، که در وسط دیوار نشسته، گویی بین زمین و آسمان معلق است! مثل تاب.
    ۲- مادر فاطی هم در آن صدایی که هوا را پاره کرده بود ، با من به بیرون از اتاق پرتاب شده بود
    ☆صدای مهیب انفجار ، و شکست دیوار صوتی، که همه چیز را خراب کرده و عروسک و مادر فاطی با هم به بیرون پرتاب شدند. همزمانی یک اتفاق و حس آن از دید عروسک و مادر، دو وابستهُ نزدیک فاطی
    ۳- مادر فاطی پایش را دو بار تکان داد و بعد با چشمهای دگمه ای زل زد به آسمان
    ☆حس لحظه جان دادن مادر فاطی که چشمانش مثل چشمان دگمه ای عروسک بی حرکت شد رو به آسمان. یکنوع احساس مشترک برای چشمان عروسک و چشمان مادر فاطی
    ۴- صدای اذانش را به پشت ابرها میمالید
    صدای اذانی که تا بالای ابرها میرفت ☆حس پر شدن فضا از صدای اذان به آدم میدهد
    ۵- تاریکی که ریخت
    ☆حس پهن و فراگیر شدن تاریکی شب در تمام افق دید عروسک
    ۶- باد که آمد یک تکه سایه را از این پیاده رو را برد و روی آن پیاده رو ریخت
    ☆حس باد تند که میوزد و ابرها را جابجا میکند و سایه آنها روی زمین جابجا میشود
    ۷- پسر جوانی از وسط کاغذ چسبیده به دیوار چشم از من برنمیداشت
    ☆حس نگاه بی روح عکس روی اعلامیه که به عروسک و هر ناظری زل زده
    ۸- آهن پاره بزرگی که روی صورتش دماغ لوله شده درازی داشت و پاهای آهنینش گرد بود و روی زمین خط می انداخت
    ☆حس حرکت تانکهای اشغالگر که صورت کوچه های شهر اشغال شده را میخراشد
    ۹- مرد دمر همانطور باقی ماند بنظرم داشت توی زمین را نگاه میکرد
    ☆جنازه دمر افتاده که بی حرکت مانده بود و بنظر می آمد دارد جشم بداخل زمین دوخته

  56. تمرین 3 از ماه 2
    سلام و درود خدمت استاد شاهین عزیزم و دوستان گرانقدرم. بنده داستان” چشم‌های دکمه‌ای من ” را خواندم و مانند الباقی داستان‌های استاد نجدی ، دلنشین بود.

    – انگار پنجره با طناب از آسمان آویزان بود و من از این طرف خیابان به آن طرف بین ساختمان‌ها تاب می‌خوردم.
    ” احساس خلا و معلق بودن درون عروسک را در درون خودم احساس کردم و خودم را جای او تصور کردم و هیچ تصوری از ارتفاع نداشتم.
    ————–
    – اما من نگاه کردم به گلدسته مسجد که قد سبزش را کشانده بود تا وسط آسمان و صدای اذانش را به پشت ابرها می‌مالید.
    ” حس عجیبی داشت این جمله. وقتی که گلدسته‌های بلند مسجد از نگاه عروسک ، بلند و آسمانخراش بود و صدای طنین انداز اذان به عرشه آسمان رسیده.
    ————–
    – پشت دود ، یک درخت خرما آتش گرفته بود.
    ” دیدن درختی که در پشت دودی غلیظ از آتش پنهان شده
    ————–
    – گاهی یک از شنبه‌ها را می ‌دیدم که از کوچه‌ای بیرون ‌می‌آمد.
    ” اشاره جالبی به گذران زمان دارد
    ——–
    – آسفالت خودش را روی زمین می‌کشید و درازایش را روی میدان خم می‌کرد.
    ” خیلی زیبا امتداد و بلندای خیابان را به رخ کشیده است و از طریق اسفالت به آن رسید.
    ———
    – پسر جوانی از وسط کاغذ چسبیده به دیوار ، چشم از من بر‌نمی‌داشت
    ” درک عروسک از عکس روی دیوار که زمان زیادی روبروی آن ایستاده بود
    ———

    مصطفی ارشد

  57. تاریکی در پوتین
    تابستان یخ زده ای، پیراهن سیاه را به تنش چسباند.
    با وجود تابستان شدت غم و اندوه مرد شخصیت اصلی داستان انقدر زیاد است که وجودش به سردی یخ شده و سیاهی لباس بیانگر غمش می باشد.
    2)پوتین بند نداشت. نه بوی پایی می داد و نه صدای دویدن کسی از آن به گوش می رسید.
    انگار که سال هاست کسی از این پوتین استفاده نکرده
    3)رودخانه از لنگه های باز در به اتاق آمد و از روی پدر و پوتین رد شد.
    این جمله حس مرگ می دهد انگار که رود فرشته مرگ است که بی خبر می آید و جان را با خود می برد .
    4)آن طرف رودخانه یکی از گل های آفتابگردان صورتش را روی خاک خم کرده بود و سپیداری با شاخه هایش به دیوار قبرستان تکیه داده بود.
    جان بخشی به اشیا . سپیدار و گل آفتابرگردان هر دو نماد زندگی هستند اما اینجا نویسنده طوری از آنها استفاده کرده که آنها هم نشان از هستگی و مرگ را می دهند.
    5)از گردن به پایین طوری آب را پوشیده بود که برهنگی اش دیده نمی شد .
    آب را به لباسی تشبیه کرده که تنش را پوشانده . و خیلی زیبا یک جمله خبری ساده را به شعری قشنگ تبدیل کرده .
    داستان هایش طوری بود که خواننده را حسابی در خودش غرق می کرد و به راحتی از تک تک واژه های آهنگین آن می توانستی تمام غم و اندوه و مرگی که بر تمامی داستان ها سایه افکنده بود درک کنی.

  58. شب سهراب‌کشان

    ۱)باد آرامی که در دهکده و لای درخت‌ها راه می‌رفت، نیمرخ نخ نما شده‌ی اسفندیار را روی پرده آهسته تکان می‌داد.
    /پرده در باد می‌رقصید و نگاه اسفندیار در میان درخت‌ها پرسه می‌زند.

    ۲)پارگی پرده روی خطوط شکسته‌ای دوخته شده بود که از صورت تهمینه می‌گذشت.
    / نگاه تهمینه بر روی پرده پاره شده بود و در خطوط شکسته مدفون.

    ۳)صبح اطراف آنها تکه‌ای از پرده بود که به اندازه‌ی یک دستمال، آبی مه گرفته‌ای داشت.
    /پرده به رنگ صبح بود و بوی مه می‌داد

    ۴)زنان رنگ روی رنگ آمدند.
    /چین‌چین‌های رنگی نزدیک و نزدیک‌تر شدند.

    ۵)جلیقه‌ی آنها هنوز بوی دود زمستان می‌داد.
    :زمستان، کهنگی‌اش را بر جلیقه‌هایشان جا گذاشته بود.

    ۶)قرمزی ریخته روی گونه‌هایش را از دیگران پنهان کند.
    / کاش می‌شد خجالتش را بدل به سرخاب کند.

    ۷)هوا بوی برنج تازه سبز شده را داشت و طعم آرام نمکی که از خزر می‌آمد روز را پر کرده بود.
    / عطر شالیزار بر هوا پخش شده و یک مشت شوری از خزر بر پوست می‌نشست.

    ۸)مرتضی تکان خورد و صداها را روی صورتش احساس کرد.
    /دستش را روی گونه‌های کشید، پر از صدا بود.

    ۹)به تاریکی‌هایی که روی تاریکی‌های چاه ریخته می‌شد اشاره کرد.
    /تاریکی شب روی چاه خوابیده بود.

    ۱۰)دانه‌های باران نرم بود مثل صبح که از آن می‌آمد و روی سفال‌ها می‌ریخت.
    / سفال‌ها در نرمی باران صبح رستگار شدند.

    ۱۱)به صدای آب بر لیوان روبه‌رویش نگاه کند.
    /سکوت لیوان آب پرده‌ی گوشهایش را می‌درید.

    ۱۲)پیری صورتش پوست خسته‌ای داشت.
    /گذشته‌ها در لای خطوط صورتش می‌دوید.

    ۱۳)تاریکی خاکستری اول شب با آنها به طرف خانه‌ها می‌رفت.
    /نور مهتاب در میان تاریکی‌ها هم قدمشان می‌شد.

    ۱۴)قدمهایش را روی صدای قد کشیدن علف‌ها ریخت.
    /او می‌رفت و پشت سرش ‌ علف‌ها بالغ می‌شدند.

    ۱۵)دید که یک مشت نور آویزان پله به پله پایین می‌آیند.
    /سفیدی چراغ در پله‌ها بازیگوشی می‌کرد.

    ۱۶)چشم‌هایش پر از سیاهی خفه شده‌ای بود.
    /گویی تخم چشم‌هایش با رنگ سیاه عشق بازی می‌کرد.

    ۱۷)زیر پوست سید ترحم بهت زده‌ای جمع شد.
    / صورتش از شدت ترحم می‌سوخت.

    ۱۸)شب روی باران آهسته‌ای خودش را به اذان می‌زد.
    / شب، باران را در بغل گرفته بود و نمی‌خواست تقدیم اذان کند.

    ۱۹) خستگی‌اش را روی رکاب باره‌اش گذاشت.
    وقتی می‌رفت غبار خستگی را بر روی اسبش جا گذاشت.

    ۲۰)به پشت ننگریستند و گریستند.
    روبه‌رو در نگاهشان قفل شد و اشک، چون برقه‌ی چهره‌هایشان را پوشاند.

  59. داستان سه شنبه خیس:
    1.در چادری که روی سرتاسر لاغری ش ریخته بود: چادری که بدن لاغرش را کامل پوشانده بود.
    2. پاییز خودش را به ابی چتر می زد: باران و باد پاییزی با چتر برخورد می کرد.
    3.زیر دست و پای پاییز: بخاطر باد و باران پاییزی، چتر که باد ان را برده بود، فنرهایش خراب شد و افتاد
    4.خاطره ای دور و کمی گرم از کف دست ملیحه هنوز در دست چتر بود: هنوز کمی از گرمای دست ملیحه روی دسته چتر مانده بود.
    5. با کک و مکی که فقط روی پوست سیب میتوان ان را پیدا کرد: صورتی که کک مک شدید دارد
    6.برای دست زدن به صورت پدرش باید از فاصله دور و دراز بین واقعیت تا رویا بگذرد: پدرش فوت شده و فقط در رویاهایش می تواند او را ببیند.
    7. مردم پیاد رو نتوانستند بفهمند مردی بی انکه وجود داشته باشد، با زو به بازوی زنی، از کنارشان می گذرد: زن با خیال زنده بودن پدرش که فوت شده، گویی بازویش را گرفته باشد، از کنار مردم گذشت.
    8.پرده همانقدر ابی شد که ایینه: رنگ ابی پرده درون ایینه افتاد.
    9. حالا چتر هم یک سیاوش شده بود: چتر مثل سیاوش که دیگر دیده نشد و از او خبری بدست نیامد، گم شد

    بسیار از جمله ارایی قوی آقای نجدی، لذت بردم و بسیار در نوشتن هر نوشته ای، من را تحت تاثیر قرار داد. گرچه مضامین داستان ها همگی از مرگ می گوید، داستان بسیار دلنواز بیان شده است.

  60. 1)دستبد و کف دستهایش را آنقدر جلو گرفته بود که انگار میخواهد مشتی از هوای اتاق را به دیگری تعارف کند.
    پیر مرد بیچاره در حالی که از کشته شدن قو به دستان خودش ، مبهوت شده و او را به جرم کشتن قو به پاسگاه برده بودند چنان آشفته و ناآرام بود که حتی هیچ تسلطی بر رفتار خودش نداشت.
    2)دهانش مثل ماهی تازه صید شده باز و بسته میشد و مثل کسی که خوابیده باشد با سر و صدا نفس می کشید.
    از شدت دلگیری و اضطراب ، نمیتوانست صحبتی بکند و گلویش چنان خشک شده بود که حتی در نفس کشیدن هم دچار مشکل میشد.
    3) مرتضی گلوی خودش را، قفسه سینه اش را ،بعد یک مشت از معده اش را روی رد داغ چایی پیدا میکرد.
    چنان تمام وجود او یخ زده بود که انگار با خوردن چای یخ آنها باز میشد و از گلو تا معده اش را گرم میکرد.
    4)گازوئیل مثل استفراغ قاطی استخر میشد.
    گازوئیل استخر را که پر از آب روان و قو های زیبایی بود آلوده میکرد و این آلودگی نه تنها موجب کثیف کردن آب میشد بلکه زندگی قو را با خطری جدی رو به رو میکرد.
    5)قایق و من و کثافت و قو قاطی هم شده بودیم.
    در آن زمانی که با قایق قصد نجات قو ها را داشت ، گازوئیل تا قایقش رسید و آن را دور زد و خود را به قو ها رساند و او در تلاش برای نجات جان قو ، از شدت بال بال زدن او قایق و خودش و قو پر از گازوئیل شده بودند.

  61. ماه دوم: درس سوم:

    ۱} ته آب چطور می شد فهمید که امروز چند شنبه است؟
    هنگامی که هیچ رمقی در وجودت نباشد و از شدت بیماری برای روزها به یغما رفته باشی و زمانی که از کما برگشتی و چشمانت را گشودی چگونه خواهی داست که امروز چند شنبه است؟
    ۲} آسیه پشت صدایش ایستاده بود؟
    آنقدر به آسیه محبت داشت که هر حرفی را به زبان میاورد آنچه بود که آسیه میخواست. فقط زبان از او بود و گفتار از آسیه و افکار او بود.
    ۳} رودخانه مثل سنگ قبری بدون اسم ساکت بود.
    هیچ بادی نمیوزید که حتی برگی را تکان دهد. روخانه چنان در آرامش غرق بود که به این میماند تمام خستگی های عمرش را امشب بدر میکند و تکانی نمیخورد. روخانه آرامش را با تمام وجودش میبلعد.
    ۴} استخری پر از کابوس
    آبتنی را یاد نداشت. به خاطر آورد که سالهای قبل هنگامی که با دوستانش به گردش رفته بود، خواست آبتنی نماید. همین که پایش به رودخانه رسید، لیز خورد و در حال غرق شدن بود که دوستش به دادش رسید. حالا هر زمانی که استخری، دریایی و یا رودخانه ی میبیند فقط مرگ در برابر چشمانش قرار میگیرد.
    ۵} پله ها بدون نرده ما را بالا می برد.
    از شدت خوشحالی این که فرزندانش از خارج مجددآ برگشته بود سه پله را یکجا میدوید و احساس میکرد پرواز میکرد و فقط یک هدف داشت. رسیدن سریع به خانه و در آغوش کشیدن فرزندانش بود.

  62. گلناز شمیرانی
    درس سوم ماه دوم
    ملیحه خودش را برد توی چادرش و گریه ای که از پل تا درمانگاه با ملیحه راه رفته بود زیر چادر وول خورد و چادر روی شانه های پیر زن لرزید و مشتی از چادر ملیحه پر از اب دماغ شد.
    از انجایکه به کتابهایم دسترسی ندارم در اینترنت داستان را سرچ کردم و خواندم
    داستان سرتا سر از این جمله هایی است که دلت می خواهد چند بار بخوانیشان
    من ترجیح میدهم در داستان کوتاه یا رمانهای کوتاه از زبان مدرن استفاده شود مثل همین داستان هوشمندانه استاد نجدی زیرا به شعری عاشقانه میماند و شعربسیار طولانی کسل کننده خواهد بود.

  63. تمرین سوم
    یوزپلنگانی که با من دویده اند،سه شنبه خیس
    ۱.سه شنبه خیس بود.(حس کسی که با لباس های خیس زیر آفتاب ایستاده است.)
    ۲.ملیحه زیر چتر آبی و در چادری که روی سرتاسر لاغریش ریخته شده بود.(حس کسی که لباس های گشاد و بزرگتر از خودش را پوشیده.)
    ۳.پرده ای از گرمای بخاری آویزان بود.(احساس کسی که برای گرم شدن به دیگری متوسل است.)
    ۴.چادر را از تن ملیحه دور می کرد و چتر را از دستهای او می کشید.(حس کسی که در حال از دست دادن چیزهای با ارزشش است.)
    ۵.باران مثل خون از زخمهای چتر می ریخت.(حس کسی که دستش را بریده و خونش قطع نمی شود.)
    ۶.از دور صدای نفس کشیدن تهران به گوش می رسید.(حس آزادی .)
    ۷.خالی از صبح بود.(حس کسی که چیزی را گم کرده .)
    ۸.بیرون از پنجره،بارانی که پاییز برای باریدنش این دست و آن دست کرده بود،بالاخره بارید.(حس کسی که به آن چیزی که می خواسته رسیده است.)
    ۹.حالا چتر هم یک سیاوش بود.(حس کسی برای تسلای دلش به چیز دیگری دل بسته که آن هم ماندنی نیست.)
    تمام این احساس ها چیزی بودند که در خواندن جملات به آنها داشتم

  64. تمرین سوم ماه دوم
    این طورهاست که سفینه ی خیال به راه می افتد و‌داستانی زاده می شود
    درک من : خیال و تخیل پردازی را نویسنده بسیار هوشمندانه به سفینه تشبیه کرده که بی مقصد و اوج گیرنده به حرکت میپردازد
    _روزی که آفتاب از مرز خراسان گذشته روی گنبد قابوس کمی ایستاده و از آن جا به دهکده آمده بود تا صبحی شیری رنگ را روی طناب رخت ملیحه پهن کند
    درک من : چقدر زیبا مسیر آفتاب از مرزهای دور تعریف شد تا به روی بند رخت ملیحه برسد و صبح شیری رنگ سوغاتی او بود .
    _باد توت پزان بی آنکه درخت توتی پیداکرده باشد برگشته بود و چادر را روی سینه ملیحه تکان می داد
    درک من :نویسنده از مسیر و‌رد پای طبیعت یک عنصر پویا میسازد که حرکت چادر ملیحه را هم با جدیت و اختصاصی انجام میدهد.

  65. تمرین ۳ از فصل ۲
    سپرده به زمین:
    ( هوای مه شده ای دور سر پیر مرد میچرخید )
    وقتی توده سرد درونت با افکاری پراکنده معلق است و خودت هم نمیدانی که دقیقا به چه چیزی فکر میکنی و دور سرت را هوای مه شده های احاطه میکند و می چرخد و خودت نمیدانی که در حق خودت چه ظلمی کردی.
    ( آب طاهر را بغل کرده بود )
    فقط آغوش آب است که دگرگونت میکند، پاک است و زلال و این خاصیتش را به تو انتقال میدهد، آغوش آب است که در یک لحظه همه وجودت را آرام میکند.
    ( جمعه پشت پنجره بود )
    سالها گذشته و هنوز هیچ کس حال و هوای جمعه را، دلتنگی اش را و به هم ریختگی درو نی اش را درک نکرده، مگر میشود یک روز در هفته، هر هفته، حس مشابه، حس عجیب روز جمعه و تا چشم میگذاری پشت پنجره ات ظاهر میشود و با چنان ضربه ای به درونت میکوبد که تو میمانی که با تو خصومت شخصی دارد یا عادت هفتگی اش است.

  66. تمرین سوم ماه دوم
    شب سهراب کشان
    1-باد آرامی که در دهکده و لای درختها راه میرفت، نیمرخ نخ نما شده اسفندیار را روی پرده آهسته تکان میداد.
    این جمله حس زیبایی از تجسم یک فضا را میدهد.
    2-جلیقه آنها هنوز بوی دود زمستان میداد.
    حس اینکه حتی برای 1ثانیه انسان رو به فکر فرو میبره که چرا در زمستان لباس بوی دود میگیرد.
    3-تا رودخانه، تا پل، تا پرچین مسجد، تا بوی تن اسبهایی که به درختها بسته شده بودند، صدای “هله له له له” زنان شنیده شد.
    حس شنیده شدن صدایی در از تمامی نقاط قابل شنیدن.
    4-مادرش با همان چشمهای پیله آورده، زیر پیشانی چین خورده ای که انگار از لای سیم خاردار گذشته بود به سید زل زده است.
    حس توصیف ملموسی از چروک صورت در اثر پیری
    5-سالهای نوجوانی سهراب در پرتاب نیزه به طرف برگهایی که می افتاد و پاره کردن آب چشمه ها با شمشیر، گذشت.
    حس مهارت بالاییکه میتوان در نوجوانی کسب کرد.
    6-مرتضی دید یک مشت نور آویزان، پله به پله پایین می آید و تاریکی حیاط برایش راه باز میکند.
    حس پسری کرولال که با تمام قدرت بینایی اش حرکت دقیق نور را دنبال میکند را تداعی میکند.
    7-رستم خستگی اش را روی رکاب باره اش گذاشت.
    حس زمانهایی که خسته ایم اما به دلیلی خستگیمان را به کل فراموش میکنیم.
    8-صدای دود گرفته اش را روی مثنوی آرامی ریخته بود.
    حس کسی که خودش را فدای کاری میکند.

  67. کتاب یوزپلنگانی که با من دویده اند داستان سپرده به زمین را خواندم.
    ۱. ملیحه دست و دلش نمیرفت از لای دندانهای مصنوعی و قراموش شده از قمر بخواند. ( احساس کروم قمر با صدای سوزناکش برایم میخواند)
    ۲. روزی که آفتاب از مرز خراسان گذشته روی گنبد قابوس کمی ایستاده و از آنجا به دهکده امده بود ( احساس ابری را داشتم که به دنبال آفتاب روان است.)
    ۳. کاش یکی از درختها پسر طاهر بود. ( تنهایی و انزوا را حس کردم)
    ۴. ملیحه برد خود را زیز چادرش ( غم و یاس پیرزن را حس کردم)
    ۵. جمعه بود پرده اتاق ایستاده بود و بخاری با صدای گنجشک میسوخت. ( استعاره صدا گنجشک و تبدیل آن به هیزم برای گرم شدن!)

  68. تمرین سوم :
    من داستان “سپرده به زمین” را خواندم …انقدر به وجد امدم که نمیتوانم توصیفش کنم .اکنون میدانم که قطعا سبک و علاقه من نوشتن با ویژگی های زبان مدرن خواهد بود.قطعا دوست دارم که احساسم را به کلمات ببخشم و جور دیگری بنویسم.جوری که عادی نباشد و هر کلمه حکم فرمانروا داشته باشد .
    جملاتی که گمان میکنم ویژگی های زبان مدرن دران وجود دارد :
    “طاهر و تصویرش هردوباهم در اینه گرم میشدند.” تا به حال با خواندن کتاب ها و جملات دیگر نویسنده ها این چنین توصیف زیبایی درمورد اینه ندیده بودم و تنها همین یک تصویر سازی ذهن من را برای اینگونه نوشتن خلاق تر کرد.
    “رختخوابی پر از آفتاب” روز هایی که اتاقم پرنور تر از همیشه است تنها توصیفی که تا بحال دیده ،خوانده ونوشته بودم شاید درمورد اتاق ،خورشید ،نور و چیزهایی شبیه به آن باشد اما تا به حال به رختخواب پر از افتاب فکر نکرده بودم و حال این توصیف معنا و حس واقعی نویسنده را به راحتی در من القا کرد.
    “جمعه پشت پنجره بود” جمله ای بسیار زیبا برای اینکه بخواهی درمورد روز جمعه بنویسی…دقیقا جمعه پشت پنجره بود ،جمعه ای که انگار جدا از زندگی مان بود و حالا مثل مهمان از راه رسیده بود و منتظر بود پنجره را برایش باز کنیم.
    “یکی از سیم های برق زیر سیاهی پرنده ها شکم کرده بود” همیشه اویزان شدن سیم های برق را دیده بودم اما “شکم کردن “بهترین تصویر از سیم های بی صفت و یکنواخت برق است که میتواند به چشم و ذهن مخاطب هدیه کند.
    انقدر نثر اقای نجدی دلنشین و با صفا بود که با خواندن همین یک داستان قلبم برای پذیرش دنیای جدیدی از نوشتن بزرگ تر شد.

  69. تمرین ۳:
    بررسی کتاب یوزپلنگانی که با من دویده‌اند را که می‌خواندم،توضیحاتی راجع به زبان نویسندگی بیژن نجدی داده شد که چراغی را در پستوی ذهنم روشن کرد.
    ابتدا می‌خواهم بخش‌هایی از آن را که یادداشت‌برداری کرده‌ام در اینجا بیاورم:
    • نویسنده در کلمه فکر می‌کند،نه در جمله.
    • هیچ نویسنده‌ای نمی‌تواند با درک مشترک آدم‌ها به ادراکی نو از جهان برسد.
    • پل ریکور به درستی می‌نویسد:«کار نویسنده نه مصرف کردن زبان،که ویران‌کردن آن است.»
    • تنها در این صورت است که نویسنده کلمه‌های خویش را خلق می‌کند.کلمه‌های زندگی شده.و آماده برای انباشته شدن از مفاهیمی تازه.
    در تمام این مدتی که نگاشته‌ام،چه داستانی و چه غیرداستانی،نیرویی نادیدنی را حس کرده‌ام.نیرویی همچون گرانش.
    نیرویی که می‌دانستم هست.که حضور دارد.اما نمی‌شناختمش.
    گهگاهی نیز از آن استفاده می‌کرده‌ام،بدون شناختنش.
    اما حالا،به لطف این درس امروز،من نیروی گرانشِ نویسندگی را یافتم.
    احساس می‌کنم زندگی‌ام به عنوان یک نویسنده،به قبل و بعد از امروز تقسیم خواهد شد.

    در ادامه،بخش‌هایی از کتاب “تاریکی در پوتین” را می‌آورم که اکنون به نیکی می‌دانم از این گرانش آکنده است.
    • پوتین بند نداشت.نه بوی پایی می‌داد و نه صدای دویدن کسی از آن به‌گوش می‌رسید.
    • با انگشتش آب را سوراخ کرده بود.
    • روی سنگ قوزکرده‌ای نشست.
    • رودخانه مثل سنگ قبری بدون اسم،ساکت بود.
    • سیب رفت.
    • پوتین روی ماسه افتاده بود و تاریکی،دستش را در آن فرو برده بود.
    و بسیاری جمله‌های دیگر.به‌زعم بنده،این خصوصیت نثر بیژن نجدی،این نگاه آشنایی‌زدایش به دنیا،این جان‌بخشی‌اش به اشیا و حضور تمام اشیا همچون شخصیت‌های داستان در نثر،سبب جاودانه شدن نثر ایشان خواهد شد.

  70. تمرین سوم ماه دوم
    سپرده به زمین
    جملاتی با زبان مدرن
    بوی صابون از موهایش می ریخت.
    هوای مه شده ای دور سر پیرمرد می پیچید.
    درآینه گوشه ای از سفره صبحانه کنار نیمرخ ملیحه بود.
    سماور با سروصدا در اتاق وبی صدا در آینه می جوشیدو با همین ها طاهر وتصویرش در آینه هردو با هم گرم می شوند.
    جمعه پشت پنجره بود.
    یکی از سیم های برق زیر سیاهی پرنده ها شکم کرده بود و بخاری هیزمی باصدای گنجشک می سوخت.
    صدای قطار هفته ای دو بار از آن بالا می آمد،از پنجره می گذشت وروی تکه شکسته ای از گچ بری های سقف تمام می شد.
    روزی که آفتاب از مرز خراسان گذشته روی گنبد قابوس کمی ایستاده واز آن جا به دهکده آمده بود تا صبحی شیری رنگ را روی طناب رخت ملیحه پهن کند.
    طاهره در رختخوابی پر از آفتاب یکشنبه با همان موسیقی هر روزه ی صدای پای ملیحه از خواب بیدار شد.
    باد توت پزان به طرف درخت توت می رفت.
    …وپاهایشان به طرف صدای آب به طرف صدای آب آویزان بود.
    پل وآن مرد وآن رودخانه دور زدندواز چشم های ملیحه رفتند.
    ملیحه خودش را برد توی چادرش وگریه ای که از پل تا درمانگاه با ملیحه راه رفته بود،زیرچادر ملیحه وول خورد وچادر روی شانه های لاغر پیرزن لرزیدو مشتی از چادر ملیحه پر از آب دماغ شد.
    جمعه بود،پرده اتاق ایستاده بودوبخاری با صدای گنجشک می سوخت .زمستان سفیدی آن طرف پنجره،سمای سفیدش را از راه می برو.
    مراسم تدفین،خاکستری،خاک آلود،آنقدر طول کشید که….

    آقای نجدی در جای جای داستان با استفاده از زبان مدرن صحنه را کاملا در ذهن تداعی می کند.در واقع داستان را به صورت نمایش در می آورد.مثلا در جمله ای که می گوید بوی صابون از موهایش می ریخت انگار عطر صابون و بوی حمام در ذهن تداعی می شودیا جمعه پشت پنجره بود، خلوتی وسکوت روزهای جمعه را می شود حس کرد.وقتی درباره صدای قطار می گوید،خواننده صدای بلند قطار را با گوش هایش می شنود.آقای نجدی با این زبان نه تنها به داستان لطافت می دهد بلکه دست خواننده را می گیرد وبه داخل داستان می برد.

  71. سلام
    ماه دوم درس سوم
    خود این داستان از همان ابتدا دارد با زبان گوهر حرف می زند وقتی که اسب شروع می کند به حرف زدن همه چیز در ذهن خواننده به هم می ریزد.
    زیبایی بعدی این داستان تغییر راوی است. این تغییر آنقدر به جا صورت گرفته است که من خواننده هیچ ایرادی نمی توانم در خوانش آن بگیرم.
    بارها این داستان را خوانده و شنیده ام, هربار زیبایی اش بیشتر می شود.
    روز اسب ریزی نوشته بیژن نجدی.
    کلمات انتخابی و حسی که از کلمات دریافت می کنم.
    – صدای نرم مثل علف
    هرکس با دید خودش همه چیز را تعبیر می کند. اینکه نویسنده شخصیتش را بشناسد و از نگاه او به صدای یک دختر بچه گوش کند.
    – خود آسیه بوی جنگل
    بوی جنگل چطور بویی است؟
    – وقتی می گوید: برگهای افتاده به طرف شاخه ها رفتند. من می توانم تصور کنم که چطور و با چه سرعتی می تاخته است.
    – بین سقف و شانه های اسب پر از ابر شد
    کنایه زیبایی از حمایت دخترک است
    – آسیه گفت: دیگه سوارش نمیشم( می گریست) باشه؟ ( می گریست) به خدا… باشه؟
    به خوبی حس و دیالوگ هارا با هم در هم آمیخته است.
    – آفتاب روی زمین افتاده بود
    افتادن آفتاب روی برف صحنه زیبایی می سازد
    – کلاهی از دسته های کلاغ روی درختان غان بود
    شاید بیشتر از هزارتا کلاغ روی درختان بوده است
    – روز خودش رو لخت کرده بود و سرمایش را به تن اسب می مالید
    راست می گوید اگر لباس تنش بود که سرمایش را اسب احساس نمی کرد. ولی مگر روز لباس به تن دارد؟ چقدر باور پذیر است
    – رودخانه از زیر پل می گذشت
    احساس کردم با پاهایش می گذشت
    – کوهستانی از درختان غان را به پشتم بسته بودند
    سنگینی بارش را با درختان غان بیان کرده جوری که ما آنها را دیده باشیم ولی ندیدیم حس کردیم آنقدر که به خوبی راجع به آنها گفته است
    – سمچاله هایش بین خطوط موازی چرخهای گاری دوباره پر از برف شد.
    می توانست مثل همیشه بگوید برف با شدت هرچه تمام تر می بارید. ولی این جمله را بیژن نجدی ساخته است.

  72. تمرین سوم از ماه دوم:
    《قصه‌ی‌ سه‌شنبه‌ی خیس》
    سه‌شنبه، خیس بود.
    اولین جمله مرا میخکوب کرد. قشنگیش به حدی بود که خواندن را ادامه ندادم وهمین جمله‌ی سه کلمه‌ای را چند بار با خودم تکرار کردم. و هر بار از شوق خواندنش،پُر از شای شدم. خدایا در این نوشتن و خواندن، چه زیباییهایی که هر دم کشف نمی‌کنیم.
    پشت پنجره‌ها‌ی دو طرف کوچه، پرده‌ای از گرمای بخاری‌ها آویزان بود.
    علاوه بر زیبایی عبارت پرده‌ای از گرمای بخاری‌ها آویزان بود، این جمله برای من الهام‌بخش است. من حتی درباره‌اش قصه‌ای هم نوشته‌ام. همیشه خانه‌هایی که در زمستان به برکت وجود زنان و مادران فرهیخته علی‌رغم ظاهر بغرنج و زجرآور خانوادگی گرم و نرم است برایم جذاب و منبع الهام بوده است.
    به آسمان نگاه کرد، آن‌قدر آسمان پایین آمده بود که ملیحه می‌توانست یک مشت از آن را بردارد و بو کند.
    1. اگر من به جای ملیحه بودم بو می کردم و می‌خوردم و تکه‌هایی هم از آسمان را برای دوستان و عزیزانم ذخیره می‌کردم.
    2. از صمیم قلب آرزو کردم همه‌مان به آسمان و اطرافمان مثل بیژن نجدی نگاه می‌کردیم، آن‌وقت دنیامان چه امن و زیبا می‌شد.
    باورتان می‌شود حالا که دارم تمرین را انجام می‌دهم احساس می‌کنم هوا بارانی‌ست.

  73. ماه دوم، تمرین سوم، داستان پاره پاره ی دیروز:

    *جلد آلبوم روی آدم هایی افتاده بود که صفحه به صفحه در آلبوم راه می‌رفتند و نمی‌رفتند و بی آن که صدای خنده ای شنیده شود و یا هق هق، عکس های گریه به عکس های لبخندشان چسبیده بود.
    -با خواندن این پاراگراف یادِ تابلو ها و عکس های روزنامه و آلبوم در فیلم هری پاتر افتادم که متحرک بودند و جان داشتند. یک نکته ای که در داستان های بیژن نجدی توجه مرا به خودش جلب کرد و آن را بسیار دوست داشتم و برایم جذاب بود همین بازی با جان بخشی به اشیای بی جان یا حرف زدن از زبان چیزی است که قادر به سخن گفتن نیست.
    بچه که بودم فکر می‌کردم این اتفاق برای اسباب بازی هایم می‌افتد و مثل کارتون اسباب بازی ها، وقتی پایم را از اتاق بیرون می‌گذارم با هم حرف می‌زنند. حتی گاهی دم اتاق گوش می‌ایستادم و منتظر بودم تا حرفی از آن ها بشنوم و غافلگیرشان کنم. این پاراگراف غم عجیبی را به دلم نشاند. تصور کنید واقعا این اتفاق می‌افتاد و عکس های گریه به عکس های لبخند می‌چسبیدند و می‌فهمیدند که آن روز، آن ساعت چه اتفاقی افتاده بود و دلیلِ گریه یا خنده مان شده بود. فکر کنم عکس های لبخند سعی می‌کردند عکس های غمگینمان را بخندانند و عکس های گریه برایشان درد و دل می‌کردند تا خالی شوند. بی گمان همین طور می‌شد…

    *عمه فردوس که دستش را روی سینه اش گذاشته بود، که از همان روز به بعد دیگر هرگز عرق کردن تنش بند نیامد و کف دست هایش از صدای دلش پر شده بود، سال ها بعد با شرمندگی می‌گفت…
    -کف دست هایش از صدای دلش پر شده بود… چقدر زیبا اضطراب عمه فردوس را به تصویر کشیده است! یاد ساعت های امتحان مدرسه و دانشگاه افتادم که مضطرب بودم و نبض قلبم را روی پوست گردنم احساس می‌کردم.

    *همان روز بود که گریه مثل کلید، دهان ماهرخ را باز کرد.
    – تشبیه زیبایی است. مرا یاد فیلم یک حبه قند انداخت که زن بعد از فوت شوهرش روزه ی سکوت گرفته بود و تمام فامیل نگرانش بودند و با خواندن آوازی غمناک زن را به گریه انداختند تا دق مرگ نشود.
    به نظرم گریه مهم ترین راه تخلیه شدن یک زن است. تا زمانی که زنی می‌گرید امیدی به بهبود هست اما امان از روزی که لب از سخن گفتن می‌بندد و چهره اش چون گچ روی دیوار سفید می‌شود، بی آن که احساسی از روی چهره اش قابل تشخیص باشد. این جاست که کسی باید پیدا شود و به قول نجدی کلید را بر قفل روحش بیاندازد و دهانش را باز کند تا حرف بزند و حرف بزند و حرف بزند.

    *آن روز خانه برای ما تنگی می‌کرد، درخت های حیاط، مصیبت بودند، حوض مثل مرده سرد بود. پلکان رمق نداشت تا ایوان بالا برود.
    – نویسنده خیلی دقیق برایمان فضاسازی کرده است و به خوبی می‌توانیم غم را از کلمات دریافت کنیم و تصور می‌کنم که اگر این داستان تبدیل به یک فیلم کوتاه می‌شد نویسنده ی فیلم نامه زحمتش کم بود چون نجدی پیشاپیش سکانس های فیلم را روایت کرده بود.

    *سرش را که برگرداند دیدم نگاهش مثل دست های بیل زده پینه برداشته است.
    – بعضی نگاه ها حرف می‌زند. مثلا می‌گویند:
    چقدر از دیدنت خوشحالم،
    چقدر دوستت دارم.
    چقدر قلبم را گرم می‌کنی…
    بعضی نگاه ها مثل زمستان سردند و می‌گویند:
    خداحافظ.
    و بعضی نگاه ها مانند جمله ی : (مثل دست های بیل زده پینه برداشته است) ،
    پیرند،
    خسته اند
    و اگر کمی با راز دل ها و نگاه ها آشنا باشی می‌فهمی که صاحب آنها به زودی از پای در می‌آید.

  74. تمرین 3
    من که لختی اتاق رنجم می داد، او که به هیچ خیالی میدان نمی داد و اسبی که حالا طعم آزادی چشیده است. گویی شعر در میان نثر طنازی می کند. چنین بیانی، روح من مخاطب را نوازش می کند. خود را همراه تلاش و سختی او می بینم، کنار اصطبل. ناراحت از کودکی که از رمز و راز نهفته در دستکش هیچ نمی داند و می دانم که بچه است و نمی داند اما باز غم قصد جان من را می کند.
    چنین بیانی از زبان مدرن باعث می شود نه درگیر آن پیچیدگی های زبانی شوم و نه فریب نگارش ساده و معمول را بخورم. من نیز به خیال خود، چنگ در زلف زبان مدرن می زنم. شاید گره زلف من را چنان زندانی کند که دیگر آزادیِ من در همین زندان شیرین شود.

  75. تمرین سوم از ماه دوم
    تاریکی در پوتین از بیژن نجدی
    جملات مدرن:
    ۱. صدای خنده آنها را آب با خودش می‌برد.
    ۲. تابستان یخ‌زده‌ای، پیراهن سیاه را به تنش چسباند.
    ۳. انگشتانش را که از دست‌هایش دور شده بود،
    ۴. روی سنگ قوز کرده‌ای نشست.
    ۵. پرشدن استخوان‌هایشان از هوا
    ۶. از گردن به پایین طوری آب را پوشیده بود که برهنگی‌ش دیده نمی‌شد.
    ۷. آن طرف رودخانه یکی از گل‌های آفتابگردان صورتش را روی خاک خم کرده بود و سپیداری با شاخه‌هایش به دیوار قبرستان تکیه داده بود.
    ۸. تاریکی، دستش را در آن فرو برده بود.
    ۹.رودخانه از لنگه‌های باز در به اتاق آمد و از روی پدر و پوتین رد شد.

  76. ماه دوم – تمرین سوم – جمله های مدرن بیژن نجدی
    تمرین ماه دوم – سه شنبه خیس بیژن نجدی
    • سه ¬شنبه خیس بود.
    • ملیحه زیر چتر آبی و در چادری که روی سرتاسر لاغریش ریخته شده بود
    • از کوچه ¬ای می¬گذشت که همان پیچ ¬وخمِ خواب¬ها و کابوس او را داشت.
    • باران با صدای ناودان و چتر و آسفالت، می¬بارید.
    • پشت پنجره¬ های دو طرفِ کوچه، پرده¬ ای از گرمای بخاری¬ها آویزان بود.
    • کنار نفس¬ نفس کشیدن و صدای پاشنه¬ ی کفش¬هایش تقریباً می¬دوید.
    • پاییز خودش را به آبیِ چتر می¬زد، چادر را از تن ملیحه دور می¬کرد و چتر را از دست¬های او می¬کشید.
    • صدای پاره شدن پارچه و شکستن استخوان¬های چتر، پنجره به پنجره دور شد.
    • باران مثل خون از زخم¬های چتر می¬ریخت.
    • چتر به تنه¬ ی درخت کوبیده شد و همان¬جا، زیر دست و پای پاییز، بی¬رمق دور از شباهت¬ اش به یک چتر باز شده و آبی افتاد.
    • چتر صدای مچاله شدن فنرهایش را نمی¬ شنید.
    • با کک¬مکی که فقط روی پوست سیب می¬توان آن¬را پیدا کرد، دسته¬ ی چتر را مشت کرده بود و آبیِ بلندی از لای انگشتانش می¬ریخت.
    • از دور صدای نفس کشیدن تهران به گوش می¬رسید.
    • انگار در هوایی پر از کفِ صابون به تپه¬ های اطراف و سیم¬های خاردار، خیره شده بودند.
    • درهای زندان اوین …..با صدای کنار رفتن سال¬های 1324 تا 1357 باز می¬شد.
    • خانم، روی دست¬های ملیحه ریخته شد.
    • روی یکی از روزهای آخر پاییز 1357 غلت زدند و دور شدند.
    • این¬طرف درِ بزرگ اوین، که مثل زخمی کهنه، زخمی خشک، زخمی که خون¬ریزی¬اش بند آمده باشد باز بود
    • سیاوش روی غرور پیر شده¬ ی پاهایش ایستاده،
    • می¬دانست برای دست زدن به صورت پدرش باید از فاصله¬ ی دور و دراز بین واقعیت تا رؤیا بگذرد.
    • همه¬ ی درخت¬ها پا به¬ پای مینی¬بوس راه افتادند.
    • ردیفی از سیم خاردار روی دایره¬ای چرخید و تیزی¬هایش در قطره¬ های بارانی که نمی¬بارید و ملیحه خیال می¬کرد که می¬بارد، فرو رفت.
    • شیشه¬ ی کنار صورت ملیحه از تپه¬ ها و برج و سیم خاردار خالی شد.
    • راننده یک مشت دود را دید که بدون بوی توتون با صدای سرفه¬ ی مسافرش، آینه¬ ی مینی¬بوس را پر کرده است.
    • مردی بی¬ آن¬که وجود داشته باشد، بازو به بازوی زنی، از کنارشان می¬گذرد.
    • صدای سرفه¬ هاش بعد از چِلُم هم از خانه بیرون نرفته بود،
    • ا رده همان¬قدر آبی شد که آینه.
    • از این طرف پارچی آبی به آسمان نگاه کرد، آن¬قدر آسمان پایین آمده بود که ملیحه می¬توانست یک مشت از آن بردارد و بو کند.
    • حالا روی جارختیِ چوبی، آستینی از او به شانه¬ ی سیاوش چسبیده بود.

  77. سلام بر شاهین عزیز و پرانرژی
    تمرین ماه دوم. درس سوم
    چشم‌های من دکمه‌ای است.
    وگرنه روی کشاله‌ی رانهایم شکسته می‌شوم.
    موهایم مثل ریش قالی است.
    به‌خاطر همان بوی گرم دهانش بود که او را می‌خنداندم و صورتم را به صدای خنده‌اش می‌چسباندم.
    انگار پنجره با طناب از آسمان آویزان بود و من از این طرف خیابان به آن طرف خیابان تاب می‌خوردم.
    مادر فاطی هم در آن صدایی که هوا را پاره کرده بود با من به بیرون از اتاق پرت شد.
    اما من نگاه کردم به گلدسته‌ی مسجد که قد سبزش را کشانده بود تا وسط آسمان و صدای اذانش را به پشت ابر می‌مالید.
    بوی قند سوخته از پیاده‌رو می‌گذشت.
    کاشی‌های گلدسته آنقدر آبی به نظر می‌آمد که مطمئن بودم فاطی زیر آجرها له و لورده نشده است.
    کسی را ندیدم که از کنارم بگذرد و بوی دهان او را روی من بریزد.
    پرده‌ای که به باد تکیه داده بود تا وسط اتاق می‌امد و پاهای توری خودش را به من می‌مالید.
    گاهی یکی از شنبه‌ها را می‌دیدم که از کوچه‌ای بیرون می‌امد و سر می‌خورد توی یک کوچه‌ی دیگر، همانجا غروب می‌شد و از همانجا می‌رفت.
    می‌دانشتم که دست‌هایم کنار شانه‌هایم دراز شده.
    باد تندی آمد که یکی از دست‌هایم را تکان داد و یک تکه سایه را از این پیاده‌رو برد و روی آن پیاده‌رو ریخت.
    آسفالت خودش را روی زمین می‌کشید و درازایش را روی میدان خم می‌کرد.
    به عشق نویسندگی وارد دانشگاه شدم. آنهم دانشگاه علامه طباطبایی که برای خودش اسم ورسمی داشت. بعد از گذشت دو ترم به خاطر زبان و دستورات نابجایش از این رشته زدم بیرون. خودم را از ادامه‌اش ناتوان می‌دیدم. آنچه در فکرم در ارتباط با این رشته داشتم همه پنبه شده بود. دیشب درست بعد از خواندن یک صفحه از داستان سپرده به زمین به خاطر زبان قصه که به راستی زبان گوهر دارد چنان به هیجان آمدم که ساعت سه ونیم نصف شب روی میز کارم روبروی قصه‌های نجدی نشستم. تا صبح که او قصه ریخت و من خوردم. خوشحالم که همان‌روزها آن رشته را که به نظرم کسالت‌باربود و خیلی دیسیپلین خاص خودش را داشت رها کردم و بعد از سال‌ها عاشقانه به چیزهایی برگشته و چنگ می‌زنم که روز به روز بیشتر با زندگی‌ام درآمیخته می‌شوند. شاید اگر مانده بودم ذوق و حسی اینگونه برای ادامه‌ی مسیر در من شکل نمی‌گرفت. دیشب با مردی آشنا شدم که زیبایی زبانش مرا به وسعت دید روح انسانی آگاه کرد.

  78. تمرین ۳ ماه ۲
    سلام:
    چادری که روی سرتا سر لاغری اش ریخته بود.
    پرده ای از گرمای بخاری ها آویزان بود.
    پاییز خودش را به آبی چتر میزد.
    پوستی که کف دست هیچ مردی روی آن راه نرفته بود.
    صدای شکستن استخوان های چتر پنجره به پنجره دور شد.
    باران مثل خون از زخم های چتر می ریخت.
    چتر صدای مچاله شدن فنرهایش را نمی شنید.
    صورت بند نیانداخته اش با بی رحمی اورا پیر تر از خودش نشان میداد.
    کک و مکی که فقط روی پوست سیب می توان آن را پیدا کرد.
    از دور صدای نفس کشیدن تهران به گوش میرسید.
    همه ی درخت ها پا به پای مینی بوس راه افتادند.
    آنقدر آسمان پایین آمده بود که ملیحه می توانست یک مشت از آن را بردار و بو کند.
    آنها در تهرانی که سه شنبه فراموش شده ای داشت از خیابان ها گذشتند.

  79. ماه دوم
    تمرین ۳
    سه‌شنبه خیس
    ۱_ ملیحه زیر چادری که روی سرتاسر لاغریش ریخته شده بود از کوچه ای می گذشت که همان پیچ و خم خواب ها و کابوس او را داشت .
    این جمله حس رنج و غربت و تنهایی دختری که در خواب هایش به دنبال گمشده‌اش می باشد را برایم تداعی می کند
    ۲_ پشت پنجره های دو طرف کوچه پرده‌ای از گرمای بخاری ها آویزان بود و هوا بوی هیزم و نفت سوخته میداد .
    شاید این جمله نشان از بی اعتنایی روزگار به تنهایی ملیحه باشد . دختری که در حسرت گرمای خانواده گمشده‌اش می باشد .
    ۳_ پاییز خودش را به آبی چتر میزد .
    این جمله سرشار از حس نارضایتی و بی قراری ملیحه است .
    ۴_ باران مثل خونی از زخمهای چتر میریخت .
    در واقع می توان گفت این جمله در من این حس را تداعی می کرد که شاید بارانی که باید نشان از زندگی و پاکیزگی دهد به خونی مانند شده که می تواند خبر از اتفاقات تلخ داستان داشته باشد .
    ۵_ در سرمای اطرافش که حالا خالی از صبح بود .
    این جمله نشان بی کسی و ناامیدی دختر است .
    ۶_ آن طور آسمان پایین آمده بود که ملیحه می‌توانست یک مشت از آن بردارد و بو کند .
    شاید نویسنده می‌خواست به ملیحه فرصت دوباره ای بدهد برای امیدواری . حتی آسمان را برایش پایین آورده بود .
    ۷_ آن طرف میز پارچ آب بدون یک قطره آب پر از آب بود .
    می‌توان بدون داشته ها فکر کرد همه چیز و همه کس هست . باید باشد . باید با امیدِ بودن ، بودنی هایی را داشت .
    ۸_ حالا چتر هم یک سیاوش شده بود .
    حقیقت همیشه آن طوری نیست که می‌بینیم از حقیقت ها را فقط افراد خاصی درک می‌کنند

  80. تمرین ۳
    «پنجره بی‌هیچ شباهتی به پرنده، از این طرف استخر، به آن طرف می‌رفت.»
    «بوی باغ‌های چای از لای یقه‌ی باز پالتو به پیرهنش رسید.»
    «خیابانی را به مرتضی نشان داد که ته آن برف و صبح به هم چسبیده بود.»
    «برف نمی‌گذاشت که آدم بفهمد چوبی است یا سنگی یا سیمانی.»
    «فنجان سفیدی را دید که در یک سینی به طرف ستوان می‌رود.»
    «فنجان از روی میز بلند شد و باغ‌های چای، اتاق را دور زد.»
    «مرتضی گلوی خودش را ، قفسه‌ی سینه‌اش را، بعد یک مشت از معده‌اش را روی ردّ داغ چای پیدا می‌کرد.»
    «مرتضی به خاطر سیگارش کبریت کشید.»
    «گازوئیل مثل استفراغ، قاطی استخر می‌شد.»
    «روغن روی موج‌های ریز‌ریز راه می‌رفت.»
    «به پل درازی که خودش را روی استخر انداخته بود ، نگاه کرد.»
    «قو توی کیسه‌ی نایلونی اصلاً نمی‌دانست که مرده است.»
    «استخر نمی‌دانست که یکی از قوها دیگر نیست.»

    جملات بالا گلچین‌شده از داستان« استخری پر از کابوس» است. بیژن نجدی یکی از خاص‌ترین زبان‌ها را دارد. زبانی مملو از آرایه‌های ادبی. آنقدر کلمات و جملات در متن داستان‌ها زیبا چیده شده‌اند که جز لذت و شگفتی، حس دیگری نخواهی داشت. در داستان‌هایش تشبیه، استعاره، کنایه و تشخیص بیشترین بسامد را دارد. نگاه ویژه‌ و نمادین او نسبت به جاندار و غیر جاندار و توصیف آنها به گونه‌ای نو ستودنی‌ست. اینکه همه‌ی هستی با آدمی حرف می‌زنند و زنده‌اند در کلام او جاری و ساری‌ست و چه اندازه چشممان را به جهان جدیدی که پیش رویمان گشوده روشن‌تر می‌کند. زبان و قلم نجدی کلاس درسی است پر از مثال‌های بکر و زیبا برای شاگرد نو قلمی که تشنه‌ی آموختن و خیال‌پردازی است.

  81. سه شنبه خیس
    چادری که روی سرتاسر لاغریش ریخته بود.
    باران با صدای ناودان و چتر و آسفالت، می بارید.
    پاییز خودش را به آبی چتر می زد.
    باران مثل خون از زخم های چتر می ریخت.
    خانم روی دست های ملیحه ریخته شد.
    درخت ها پا به پای مینی بوس راه افتادند.
    همینکه استارت زد، تپه های اوین تکان خورد.
    از دور صدای نفس کشیدن تهران به گوش می رسید.
    و…
    نگاه متفاوت آقای بیژن نجدی به اشیاء و محیط پیرامونش، سبب پدید آمدن اثری متفاوت شده است به طوری که برای درک مضمون جمله، نیاز به تمرکز در زمان خواندن هست و نمیتوان سرسری از کنار جملات گذشت.
    به کار بردن ویژگی های انسانی برای اشیاء، سبب بیداری خواننده نسبت به اشیاء پیرامون میشود.
    با خواندن چند جمله، کششی در من به وجود آمد که کل کتاب را خواندم.

  82. تمرین سوم از ماه دوم
    داستان سپرده به زمین بیژن نجدی
    داستان سپرده به زمین از بیژن‌نجدی
    (در آینه، گوشه‌ایی از سفره‌صبحانه، کنار نیمرخ ملیحه بود)
    ملیحه زنی وفادار که هر روز با عشق و مهرِنهانی، همراه با شرم زنانِ‌ دوره‌ی خودش، در انتظار حضور شوهرش است که در تکرار روزهایی که با هم داشتند دوباره لقمه‌ایی از نان و پنیر را در تازگی جمعه‌ی از راه رسیده بخورند حس‌و حالی که می‌توان به راحتی از جملات دریافت کرد و از نگاه نویسنده به سادگی به فضای آن لحظه‌وارد شویم.

    جمله‌ی‌دوم(جمعه، پشت پنجره بود، با همان شباهت باورنکردنی به تمام جمعه‌های زمستان)
    برای من چنان این جمله آشنا بود که انگار تمام روزهای جمعه‌ایی که در زمستان‌های سرد سپری کرده بودم را خلاصه‌اشان در این جمله یافتم ، سردی و سرما نه تورا می‌گزد و نه آزارت می‌دهد بیشتر از آن، از این که موهبت ماندن بی‌بهانه را در خانه پیدا کرده‌ایی را شکر می‌کنی ودر من احساس ستایش از حضور برف و جمعه‌ایی سفید را بوجود آورد .
    جمله‌ی‌سوم
    (لب‌هایش خمیدگی گریه را داشت)

    با خواندن این جمله گذران عمر و افتادگی صورت ملیحه را بسیار راحت در ذهنم تصویر کشیدم و بی‌نیاز از خواندن جملات سرراست و مستقیم برای بیان و حالات ملیحه و سن‌سالش من توانستم تمام آنچه را از یک زن پا به سن گذاشته بفهمم را درک کنم، افتادگی چهره‌ایی که در کنار مهر شوهر تمام روزها را با آرزویی در دل مانده گذرانده و دم بر نیاورده.
    جمله‌ی‌چهارم
    (آفتاب از مرز خراسان گذشته، روی گنبدقابوس کمی ایستاده و از آن جا به دهکده آمده بود تا صبحی شیری رنگ را روی طناب رخت ملیحه پهن کند)
    شاید بتوان گفت در کمترین جمله‌ایی این چنین زیبا طلوع خورشید را خوانده باشم اینکه به راحتی با نرمه‌های انوار خورشید از شرقی‌ترین جغرافیای سرزمینت راه می‌گیری و با آن از فراز آب‌های خزر بگذری و به خانه کوچک و محقر ملیحه برسی و آنجا ماموریتت فقط تابیدن به بندِ رخت لباس‌های ملیحه باشد و بدون آنکه درنگی و یا تردید و شکی در این ماموریت برای تابیدن خورشیدی به این وسعت بزرگی، داشته باشی، آنقدر این جمله تورا محو و غرق می‌کند که تنها کار خورشید و طلوع کردنش را خشک کردن لباس‌های ملیحه در یک روستای دور افتاده بدانی و بس.

  83. سه شنبه خيس

    باران مثل خون از زخم هاي چتر
    مي ريخت

    زير دست و پاي پاييز

    چتر صداي مچاله شدن فنرهايش را نمي شنيد .داشت مي مرد و ديگر نمي توانست هيچ باراني را به ياد آورد .

    صداي نفس كشيدن تهران به گوش مي رسيد .

    خانم روي دست هاي مليحه ريخته شد.

    همه ي درخت ها پا به پاي اتوبوس راه افتادند.

    چادري كه روي سر تا سر لاغري اش ريخته شده بود.

    سياوش روي غرور پير شده پاهايش ايستاده

    روي يكي از روزهاي آخر پاييز ١٣٥٧ غلت زدند دور شدند.

    اگر بخواهم از حسم راجع به اين جملات بگويم بايد عرض كنم :آخ كه چقدر اين تشبيهات و تمثيلات به جان دل چسبيد .قبل از خواندن اين درس هميشه اينگونه نوشتن را دوست داشتم و از خواندنشان لذت مي بردم فقط نمي دانستم اسم اين نوع نوشتن زبان مدرن محسوب
    مي شود .من شخصا با خواندن تشبيهات در جمله احساس مي كنم نويسنده راحت تَر و عميق تَر
    مي تواند حس خود را به خواننده منتقل كند و ماهرانه جمله ها و داستان از حالت گزارشي خارج مي شود و با چاشني احساس زيباتر مي شود و با استفاده از تشبيهات در داستان
    مي توان راحت تَر خود را در بطن داستان قرار داد و يا بهتر است بگويم راحت تَر مي توان صحنه هاي مختلف داستان را لمس كرد و اگر استاد بيژن نجدي اين داستان را بدون تشبيهات و تمثيلات بيان مي كرد قطعا تبديل به يك اخبار خشك و بي احساس
    مي شد و چقدر استاد به خوبي با قلم زيبايشان انتظار و درد يك انسان را به تصوير كشيدند .و از ديدگاه يك خواننده مي توانم بگويم حتي با جان بخشيدن به اشيا نگاهم نسبت به اجسام و دنياي پيرامونم تغيير كرد.
    حالا احساس مي كنم هر چيزي كه در اطرافم قرار دارد مي تواند بميرد مانند چتر و نفس بكشد همچون تهران و حتي مي توانند راه بروند مانند درختان داستان .
    و چقدر اين تجربه ي زيبا برايم ارزشمند بود .
    در اين داستان و داستان هاي مشابه با جان بخشي به اشيا احساس
    مي كنم انسان هيچ گاه تنها نيست و اين داستان برايم سراسر پر از احساس هاي زنده بود .

  84. ماه دوم:تمرین سوم

    -سه شنبه خیس بود.ملیحه زیرچتر آبی و در چادری که روی سرتاسر لاغریش ریخته بود از کوچه ای می گذشت که همان پیچ و خم خواب ها و کابوس او را داشت.

    -باران با صدای ناودان و چتر و آسفالت می بارید.

    -پرده ای از گرمای بخاری ها آویزان بود.

    -ملیحه سرش را تا چشم های آرایش نکرده اش در چادر فرو برده بود.

    -پاییز خودش را به آبی چتر می زد وباران و بوی نفتالین برپوست بیست و چهار سالهٔ او می رسید.

    -پوستی که کف دست هیچ مردی،هرگز روی آن راه نرفته بود.

    -چتر‌ صدای مچاله شدن فنر هایش را نمی شنید. داشت می مُرد و دیگر نمی توانست هیچ بارانی را به یاد آورد.

    -فقط خاطره ای دور و کمی گرم از کف دست ملیحه،هنوز چتر بود که آن هم آرام آرام و آهسته فراموش می شد.

    -آن روز یکی از دست های خانمی که زیر چشمانش پیله آورده بود ‌و صورت بند نینداخته اش با بی رحمی او را پیر تر از خودش نشان می داد.

    -از دور صدای نفس کشیدن تهران به گوش می رسید.

    -عده ای به چشم شان دست می کشیدند،انگار درهوای پراز کف صابون به تپه های اطراف وسیم های خاردار،خیره شده بودند.

    -باران نگذاشته بود که خون روی علف های کنار تیرک،پینه ببندد.

    -و روی یکی از روزهای آخر پاییز ۱۳۵۷غلت زدند و دور شدند.

    -این طرف درِ بزرگ اوین، که مثل زخمی کهنه،خشک،زخمی که خون ریزی اش بند آمده باشد باز بود.

    -سیاوش روی غرور پیر شدهٔ پاهایش ایستاده.

    -می دانست برای دست زدن به صورت پدرش باید از فاصلهٔ دور و دراز بین واقعیت تا رؤیا بگذرد.

    -همین که استارت زد تپه ی اوین تکان خورد.

    -همهٔ درخت ها پا به پای مینی بوس راه افتادند.

    -ردیفی از سیم خاردار زوی دایره ای چرخید وتیزی هایش در قطره های باران که نمی بارید وملیحه خیال می کرد که می بارد فرو رفت.

    -راننده نتواست برای چیزی که از اتو‌موبیل بیرون می رفت.کلمه ای بهتراز تنهایی پیدا کند.همان طور که مردم پیاده رو نتوانستند بفهمند مردی بی آن که وجود داشته باشد .بازو به بازوی زنی از کنارشان می گذرد.

    -آن قدر آسمان پایین آمده بود که ملیحه میتوانست یک‌ مشت از آن را بردارد و بو کند.

    -پرده همان قدر آبی شد که آینه بی آن که چتر را ببیند

    -حالا روی جا رختی چوبی،آستینی از او شانهٔ سیاوش چسبیده بود.

    -بیرون از پنجره،بارانی که پاییز برای باریدنش،از صبح تا آن لحظه این دست و آن دست‌ کرده بود.بلاخره بارید.

    -باران با صدای پارچه ی روی چتر می بارید.

    -پاییز خودش را به آبی می زد.چادر رااز تن ملیحه دور می کرد و چتر را از دستش می کشید.

    -دیدم یه چتر دستمه اونو بغلش کردم.یه رؤیا رو که آبی بود. اون خیلی آبی بود با خودم بردمش خونه، ما با هم حرف زدیم…

    -پس تو حالا یه چتر داری که هم واقعیت توست،هم رؤیاس…

    -تمام تلاش ملیحه برای پنهان کردن گریه ای که باران به باران با او تا خانهٔ پدربزرگ آمده بود حالا تمام شد.

    -آنها در تهرانی که سه شنبه فراموش شده ای داشت، از خیابان های گذشتند.

    -این بود که ملیحه و پدربزرگ نتوانستند نعش چتر را زیر هیچ کدام از درختان کوچه پیدا کنند.حالا چتر هم یک سیاوش شده بود.

    بیژن نجدی بی شک زبانی زیبا و لطیفی دارد.
    جوری که خواننده را در دنیایی تماثیل و تشبیه هات خود غرق میکند زبان او همانند سهراب سپهری عزیز پراز احساس های خاص است گویی که همه عناصر و اشیا‌ را بیدار کرده است و به آنها جان بخشیده داستان درباره ی واقعیت و رویا، درباره دردی است که انسانی دوست دارد آن را از زندانش بیرون آورد و به آن آزادی بخشد درباره گذر رنج های دختری است که از لمس کردن دوباره ی پدرش محروم مانده و هیچگاه نتواسته بود نبود او را باور کند و بیژن نجدی توانسته به زیبایی قلم زیبای خود را با تشبیه کردن های به موقع خود به رخ خواننده بکشاند قطعا برای من که عاشق این نوع سبک و سیاق هستم بی نظیراست و با خواندن داستان ،انگار میتوانستم تمام آن تشبیهات را لمس کنم جوری که این داستان احساسات من را بیدار کرد وهمه چیز در ذهنم تصویر سازی وملموس شد. گویی که به درون نوشته پا گذاشتم و تمام آن صحنه ها را به وضوح دیدم.داستان اگرچه داستان کوتاهی است اما در درونش قصه ی بلند است که حسرت و آرزو و درد ،دختری را به زیبایی به تصویر کشیده.

  85. درود استاد🙏🏻🌸🍃🌸
    درس سوم_ ماه دوم
    * سه شنبه خیس بود ( به زیبایی ،روز و حال و هوای بارانی را به تصویر می کشد)
    * ملیحه زیر چتر آبی و در چادری که روی سرتاسر لاغریش ریخته شده بود از کوچه ای می گذشت ( چتر آبی ، چادر ، لاغر بودن ملیحه و گذر از کوچه ) در یک جمله
    بسیار عالی لذت بردم
    * باران با صدای چتر ، ناودان و آسفالت می بارید ( شنیدن صدای باران از ناودان ، خیسی آسفالت و چتر به خوبی حال و هوای باران را به تصویر کشیده است .)
    * پشت پنجره های دو طرف کوچه ، پرده ای از گرمای بخارها آویزان بود ( حس بودن در کوچه ای که در دو طرف آن خانه هست و حس گرمای پشت پنجره و سرمای بیرون ) در اینجا زمستان به تصویر کشیده شده است
    * پاییز خودش را به آبی چتر می زد ( بسیااار زیبا ، تصویر باران پاییزی ،وزش باد و تکان چتری به رنگ آبی )
    سپاس از شما بابت معرفی کتاب و این تمرین مفید و جذاب
    آرزو شمسایی

  86. تمرین سوم
    ۱_بوی صابون از موهایش می ریخت
    حس کردم دختری که به بوی عطر ها حساسیت دارد و اگر بوی صابون و شامپو ندهد کلافه می شود رو به رویم ایستاده و صابون و شامپو و انواع و اقسام مایع های شوینده از مو و لباس هایش می چکد.
    ۲_آب طاهر را بغل کرده بود
    تصویر یک پیرمرد، که بغضی در گلویش به غده چرکی تبدیل شده، و با لبانی ورچیده زیر دوش آب گرم زانوی غم بغل گرفته همزمان هم دانه های درشت آب روی پوستش می لغزد و دلداری اش میدهد .جلو چشمانم امد
    ۳_وقتی حوله را روی شانه هایش انداخت احساس کرد کمی از پیری تنش به ان حوله بلند و سرد چسبیده بود.
    راستش تنها حسی که داشتم چسبیدن کتلت به ماهیتابه بر اثر داغ نشدن روغن بود
    ۴_سماور با سرو صدا در اتاق و بی صدا در آینه می جوشید و با همین ها ، طاهر و تصویرش در آینه ، هردو باهم گرم می شدند
    حس کردم تصویر درون آینه هم جان دارد . دو تا از یک طاهر ، که یکی زبان دارد و حرفی ندارد و دیگری حرف دارد و زبان ندارد . مثل همان قضیه خر و پالان که یکی پالان خر را درمیان خانه پنهان کرده بود ، ان دیگری با بار خر میرفت و خر ، پالان نداشت..
    ۵_جمعه پشت پنجره بود
    حس کردم یک خواستگار شیک پوش با دسته گلی که گل هایش را از باغ مجاور چیده است،اتوخورده پشت پنجره ایستاده و منتظر است دختر مورد علاقه اش پنجره را باز کند و به او لبخند بزند
    ۶_یکی از سیم های برق زیر سیاهی پرنده ها ، شکم کرده بود
    پرنده ها به ترتیب روی سیم برق نشسته بودند و هر گاه هر کدام از ان ها دلش می گرفت می زد زیر آواز. پرنده های دیگر میزدند زیر خنده و صدای آواز تک پرنده دلگیر میان هیاهوی دسته جمعی پرنده ها گم می شد
    ۸_این طرف و ان طرف شصت سالگی اش بود.
    قدم های متزلزل انسانی را روی پله های لرزان عمر حس کردم که هر لحظه امکان دارد از بالا به پایین سقوط کند
    ۹_دیگر نمی توانست اخرین بند انداختن صورتش را به یاد اورد
    در آینه به خود لبخند زدم . شاید ماه پیش ، سال پیش یا سال ها پیش…بی حوصلگی و درماندگی حتی انجام کارهای ساده را از ادم سلب می کند . دیگر چه فرقی می کند خندیدن باشد یا بند انداختن..
    ۱۰_باد توت پزان بی آنکه درخت توتی پیدا کرده باشد برگشته بود و چادر را روی سینه ملیحه تکان می داد.
    حس کردم باد کلافه و ادرس به دست، دنبال نشانی جایی می گردد که وجود ندارد و در انتها خسته و درمانده خودش را زیر چادر تک پیرزنی که در خیابان راه می رود قایم می کند
    ۱۱_ملیحه خودش را برد توی چادرش و گریه ای که از پل تا درمانگاه با ملیحه راه رفته بود ، زیر چادر ملیحه وول خورد و چادر روی شانه های لرزان پیر زن
    لرزید و مشتی از چادر ملیحه پر از آب دماغ شد.
    بغض وقتی در گلویت گیر می کند می شود حناق حالا هی سعی کن قورتش بدهی ، باهاش مدارا کنی ، نازش را بخری تا بگذارد برای بعد. اما فایده ندارد . مثل زلزله می ماند که اگر نیروهایش را زود به زود تخلیه کند خطری ندارد اما وای به حال روزی که بماند و تلمبار شود یکهو میبینی با غولی رو به رو شدی که هیچ چیز جلودارش نیست
    ۱۲_ پرده اتاق ایستاده بود و بخاری با صدای گنجشک می سوخت
    پرده با بادی که از لالوی در نیمه باز می امد تکان می خورد اما نمی افتاد . صلابتش را تحسین می کردم
    صدای گنجشک باران زده ای که لانه اش خیس شده بود بلند شده بود ، ادم ها گمان می کردند از خوشحالی باریدن باران است . اما نبود.‌‌‌شاید فقط بخاری زبان بسته دردش را می دانست و می سوخت.
    ۱۳_زمستان سفیدی ان طرف پنجره ، سرمای سفیدش را راه می برد.
    حس بارش اولین برفِ زمستان را دارم ، وقتی سعی میکند ‌.سرمای کوچک را راه بیندازد تا بیفتد روی غلتک که به سرمای بزرگی تبدیل شود .
    ۱۴_احساس کرد چیزی دارد از پوست سینه به پیراهنش نشت می کند.
    حس مرگ را دارم . هر چیزی نشت کند خرابی به بار می اورد میخواهد گاز باشد ، یا درد ، یا هر چه…
    ۱۵_باران چند خط بارید
    حس بچه ای را داشتم که پدرش گفته اول مشق بنویس بعد برو باران را تماشا کن ! خط آخر مشق را که تمام کرد پرید توی کوچه ، اما باران بند امده بود.

  87. فریبا طاهرخانی
    تمرین سوم …سه شنبه خیس اثر بیژن نجدی
    پاییز خودش را به آبی چتر می زد چادر را ازتن ملیحه دور می کرد وچتر رااز دست های او می کشید .(دراینجا سرمای شروع شده ی پاییز که باوزش بادش آنرا کاملا ملموس می کرد
    ملیحه زیر چتر آبی ودرچادری که سرتاسر لاغریش ریخته شده بود .(حس پوشاندن جسم اودرزیر چادر که مثل حمایت بود )
    بوی نفتالین به پوست بیست وچهارساله ی او میرسید(حسی که اینجا داشت دختری رابا پاکی وبکربودنش نمایان می کرد )
    بخار چسبیده به یکی از پنجره هارا پاک کرد (حسی که تمام ما با کشیدن انگشتانمان روی پنجره های بخار گرفته می دهد )
    باران مثل خون اززخم های چتر می ریخت (ازدردی که چتر همانند آدمی برروی زمین خورده رانمابش می داد )

  88. تمرین سوم- ماه دوم
    داستان کوتاه سه شنبه خیس را از بیژن نجدی خواندم.
    جملاتی زیبا و متفاوت از این داستان:
    «ملیحه زیر چتر آبی و در چادری که روی سر تا سر لاغریش ریخته شده بود از کوچه ای می گذشت که همان پیچ و خم خواب ها و کابوس او را داشت.»
    «پوستی که کف دست هیچ مردی روی آن راه نرفته بود.»
    « باران مثل خون از زخم های چتر می ریخت.»
    «صورت بند نینداخته اش با بی رحمی او را پیرتر از خودش نشان می داد.»
    «از دور صدای نفس کشیدن تهران به گوش می رسید.»
    «مرد جوان شانه های مردم را مثل آب کنار می زد.»
    « همه درخت ها پا به پای مینیبوس راه افتادند.»
    « راننده نتوانست برای چیزی که از اتومبیل بیرون می رفت، کلمه ای بهتر از تنهایی پیدا کند.»
    «آنقدر آسمان پایین آمده بود که ملیحه می توانست یک مشت از آن را بردارد و بو کند.»
    این ها تنها گوشه ای از جملات ناب و خلاقانه و زبان مدرن بیژن نجدی بود. هر سطری از این نوشته را که می خواندم بیشتر غبطه می خوردم به نوشته بیژن نجدی و همچنین آتش خواندن و نوشتن و تقلای بیشتر کردن در من شعله ور تر می شد. در این متن آرایه تشبیه بسیاردرست و به جا به کار برده شده است و یکبار خواندن هر جمله برای این نثر کافی نیست و باید بارها و بارها آن را خواند تا هم در ذهن جای بگیرد و هم بتوان جرعه جرعه از آن لذت برد. در مقاله ای که درباره یوزپلنگانی که با بیژن نجدی می دوند در سایت بارگذاری شده، گفته شده بود که او اشیا را طوری وارد داستان می کند که خواننده حس می کند آنها هم جزویی از شخصیت های داستان هستند و من واقعا حین خواندن این متن، آنجایی که درخت ها پا به پای مینیبوس به حرکت در آمدند، آنجایی که صدای نفس کشیدن تهران به گوش می رسید، یا روی زخم های چتر باران می بارید و… این موضوع را لمس کردم. نوشتن از کسی که عزیزی را این طور در گیر و دار سیاست و جنگ از دست داده و مدام توهم می زند که آن شخص را می بیند، دست در دست او زیر باران قدم می زند و گفتگو می کند، موضوعی است که نویسندگان مطرح درباره آن کم رمان و داستان کوتاه ننوشته اند اما چیزی که نثر بیژن نجدی را از بقیه جدا می کند، نگارش متفاوت آن است که صرفا نقل ماجرا نیست، بلکه عواطف و احساسات کسی که پدرش را از دست داده و احساس تنهایی و بی کسی و دلتنگی می کند را با جملاتی بیان کرده که گوش را نوازش می دهد و حس تازگی به آدم می بخشد.
    من حین خواندن این متن تمرین کلمه برداری را انجام دادم و بعد از ارسال این تمرین برای شما می روم تا با جمله ها و کلمات بیژن نجدی متنی بنویسم.

  89. ماه دوم – تمرین سوم
    ملیحه زیر چتر آبی و در چادری که روی سرتاسر لاغریش ریخته شده بود، از کوچه‌ای می‌گذشت که همان پیچ‌وخمِ خواب‌ها و کابوس او را داشت.
    پرده‌ای از گرمای بخاری‌ها آویزان بود
    پاییز خودش را به آبیِ چتر می‌زد، چادر را از تن ملیحه دور می‌کرد و چتر را از دست‌های او می‌کشید.
    صدای پاره شدن پارچه و شکستن استخوان‌های چتر، پنجره به پنجره دور شد.
    باران مثل خون از زخم‌های چتر می‌ریخت.
    چتر صدای مچاله شدن فنرهایش را نمی‌شنید. داشت می‌مرد و دیگر نمی توانست هیچ بارانی را به یاد آورد.
    آبیِ بلندی از لای انگشتانش می‌ریخت
    عکس بزرگی از درهای زندان اوین چاپ شده بود که با صدای کنار رفتن سال‌های ۱۳۲۴ تا ۱۳۵۷ باز می‌شد
    در سرمای اطرافش که حالا، خالی از صبح بود
    مرد جوان شانه‌های مردم را مثل آب کنار می‌زد و با دست‌های درازشده اش جلو می‌آمد
    خانم، روی دست‌های ملیحه ریخته شد
    آن‌ها هم‌دیگر را بغل کردند و روی یکی از روزهای آخر پاییز ۱۳۵۷ غلت زدند و دور شدند.
    این‌طرف درِ بزرگ اوین، که مثل زخمی کهنه، زخمی خشک، زخمی که خون‌ریزی‌اش بند آمده باشد باز بود، سیاوش روی غرور پیر شده‌ی پاهایش ایستاده
    می‌دانست برای دست زدن به صورت پدرش باید از فاصله‌ی دور و دراز بین واقعیت تا رؤیا بگذرد
    همه‌ی درخت‌ها پا به‌پای مینی‌بوس راه افتادند.
    راننده یک مشت دود را دید که بدون بوی توتون با صدای سرفه‌ی مسافرش، آینه‌ی مینی‌بوس را پر کرده است.
    آن‌ها پیاده شدند و راننده نتوانست برای چیزی که از اتومبیل بیرون می‌رفت، کلمه‌ای بهتر از تنهایی پیدا کند، همان‌طور که مردم پیاده‌رو نتوانستند بفهمند که مردی بی‌آن‌که وجود داشته باشد، بازو به بازوی زنی، از کنارشان می‌گذرد
    در من غروب کن ای آفتاب پیر
    آن‌قدر آسمان پایین آمده بود که ملیحه می‌توانست یک مشت از آن بردارد و بو کند.
    بعد از والیوم، پدربزرگ، بعد از لیوان آب، پدربزرگ، بعد از سرمایی که در گلویش پایین می‌رفت، پدربزرگ گفت:
    دیدم یه چتر توی دستمه، اونو بغلش کردم، یه رؤیا رو که آبی بود، اون خیلی آبی بود، با خودم بردمش خونه، ما با هم حرف زدیم
    آن‌ها در تهرانی که سه‌شنبه‌ی فراموش شده‌ای داشت، از خیابان‌هایی گذشتند که به خاطر اعتصاب‌ها، گاهی برق داشت، گاهی نه. گاهی تاریک بود، گاهی هم به اندازه‌ی یک تیر چراغ، روشن، این بود که ملیحه و پدربزرگ، نتوانستند نعش چتر را زیر هیچ‌کدام از درختان کوچه پیدا کنند.
    نثری زیبای آقای نجدی دست مرا گرفت و مرا از پشت میزم به داخل داستان کشاند، خودم را مقابل زندان اوین یافتم از لابلای اشتیاق و هم همه مردم گذشتم و پیش رفتم و از خواندن داستان حظ بردم .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *